اعلام تغییر ایدئولوژی سازمان
ساعت یک و سی دقیقه بامداد روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۲ حادثهای سرنوشتساز در تاریخ سازمان مجاهدین خلق به وقوع پیوست. تقی شهرام، یکی از اعضای زندانی سازمان به اتفاق حسین عزتی کمرهای، زندانی عضو گروه مارکسیستی ستاره سرخ همراه با ستوانیکم شهربانی امیرحسین احمدیان چاشمی، که در زندان ساری خدمت میکرد و جذب تقی شهرام شده بود، از زندان جدیدالتأسیس و مدرن ساری فرار کردند. تقی شهرام در جریان ضربه شهریور ۵۰ دستگیر و به ده سال زندان محکوم شده بود.
شهرام در زندان قصر با افشانی از محکومان چریکهای فدایی خلق و علیرضا شکوهی رهبر گروه ستاره سرخ و حسین عزتی عضو آن گروه آشنا شد و معلومات مارکسیستی خود را نزد آنان تکمیل کرد. بعضی از اعضای قدیمی سازمان میگفتند شاید از سوی ساواک تعمدی در کار بوده که عزتی را با شهرام همراه کنند. شهرام در زندان تمام مسائل را زیر نظر گرفت و اشخاص را شناسایی کرد و به بالاترین رتبه سازمانی رسید. در زمان فرار تقی شهرام، سازمان زیر ضربات گسترده ساواک قرار گرفته بود و رهبری سازمان عمدتا بر دوش رضا رضایی بود. مدتی بعد از این ماجرا، در نیمه شب ۲۵ خرداد ۱۳۵۲، رضا رضایی در خانه یکی از سمپاتهای سازمان، بنام مهدی تقوایی مشغول خوردن شام بود که ماموران ساواک زنگ خانه را به صدا درآوردند. آنان برای دستگیری تقوایی آمده بودند و از حضور رضا در آن خانه بیخبر بودند. اما رضا رضایی به سرعت خود را به پشت بام رساند و از آنجا به کوچه پرید و زیر یک اتومبیل مخفی شد و سرانجام به تصور اینکه مأموران او را یافتهاند با شلیک گلوله به سر خود، به زندگی خویش پایان داد.
پس از رضا رضایی سازمان دارای سه شاخه سیاسی، نظامی و کارگری بود که هر یک به ترتیب توسط تقی شهرام، بهرام آرام و مجید شریف واقفی اداره میشد. تقی شهرام با کمک بهرام آرام و برخی دیگر از کادرهای سازمان کوشید تا سیطره کامل بر تشکیلات بیابد و برای نجات سازمان از دوگانگی ایدئولوژیک اقدام کند. در این راه پس از تصفیه فیزیکی شریف واقفی و صمدیه لباف، مرکزیت سازمان که رسما مارکسیست شده بودند در جهت تغییر ایدئولوژی سایر اعضا و اعلام رسمی آن، برنامههای خود را پی گرفتند.
اکنون رهبری اصلی سازمان در دست یک تن، تقی شهرام، بود و سایر اعضای مرکزیت و کادرهای سازمان جز معدودی، آلت بی ارادهای در دست او بودند. مهمترین مأموریتی که تقی شهرام برای خود میشناخت مارکسیست کردن افراد بود. او ابتدا یکی از کادرهای مهم سازمان به نام ناصر جوهری را با خود همراه کرد و سپس به کمک وی برنامهای گام به گام برای کنار گذاشتن ایدئولوژی التقاطی و برگزیدن ایدئولوژی مارکسیستی تدارک دید. این برنامه شامل کار روانی و ایجاد آمادگی روحی در افراد برای کنار گذاشتن مذهب، قطع آموزشهای مذهبی و مطالعات اسلامی، جایگزینی متون تعلیمات مارکسیستی و طرح شبهات پیرامون اسلام در نشریات درونسازمانی بود. با توجه به اطاعت کورکورانهای که اعضا در نظام “مرکزیت دمکراتیک” از مسئولان سازمانی خود داشتند، مارکسیست کردن آنها چندان کار مشکلی نبود. خلیل دزفولی از اعضای سازمان که تحت مسئولیت ناصر جوهری قرار داشت در این باره میگوید: “من همیشه با مسئولین برخورد مطلق میکرده و آنها را آدمهای کامل و منزهی میدانستم و هرچه میگفتند قبول میکردم. مسئله ایدئولوژی قبلا با همکلاسیهایم مطرح شده بود و آنها نیز در کلاس قبلی، مارکسیسم را قبول کرده بودند. خلاصه ما نیز مارکسیست شدیم.”
علی خداییصفت عضو دیگر سازمان نیز این جریان را از قول بهرام آرام چنین نقل میکند: «ایدئولوژی [سازمان] التقاطی بوده، زیربنای ماتریالیستی داشته و روبنای مذهبی را به آن چسباندهاند؛ چیزی که با هزار من سریش هم نمیچسبد. دیالکتیک زیربنای ماتریالیسم است». در جریان روند مارکسیست شدن اعضای سازمان، حداقل ۹۰ تن از کادرها و اعضای مسئول سازمان تا پاییز ۱۳۵۳ در داخل و خارج از کشور رسما به ایدئولوژی مارکسیسم گرویدند. اعلام خصوصی تغییر ایدئولوژی نزد برخی از روحانیون مرتبط با سازمان موجب ایجاد موجی از مخالفت در بین مبارزان مذهبی و قطع کمکهای مردمی گردید که تا آن زمان با تصوّر اینکه سازمان یک گروه مذهبی است به صورت حمایتهای گسترده مالی بعضی از بازاریهای مبارز و روحانیان، تداوم حیات سازمان را امکانپذیر ساخته بود.
بنابراین مرکزیت سازمان به سرعت درصدد توضیح و توجیه عملکرد خود به صورت رسمی برآمد. در این بیانیه ضمن برشمردن دلایل کنارگذاشتن اسلام و برگزیدن مارکسیسم، تصفیههای خونین داخلی امری موجّه جلوه داده شده و از شریف واقفی و صمدیه لباف به عنوان عناصر خائن یاد شده بود. این بیانیه علاوه بر اینکه تأییدی بود بر تبلیغات رژیم مبنی بر وجود مخالفانی با ایدئولوژی “مارکسیسم اسلامی”، در شرایطی که شاه همه مخالفان خود، حتی طلاب حوزه علمیه قم را، مارکسیست مینامید، ضربهای بود بر پیکر مبارزات اسلامی مردم ایران.
انتشار بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک، عکسالعملهای شدید و متفاوتی در محافل اجتماعی و مبارزاتی ایران داشت؛ بویژه در میان مسلمانان اصیل که با حُسنظن و خوشبینی از این سازمان حمایت کرده بودند، موجی از بدبینی و سرخوردگی از مبارزات مسلحانه پدید آورد؛ و البته در عوض موجب نزدیکتر شدن جوانان و دانشجویان به منابع اصیل اسلامی و تعالیم و تألیفات اسلامشناسانی چون استاد شهید مطهری شد.
محافل مبارزاتی مسلمان، پس از آنکه آگاه شدند، اعضا و مرکزیت سازمان مدتهای مدید بیاعتقادی خود به اسلام و مارکسیست شدنشان را مخفی نگهداشتهاند و از احساسات پاک اسلامی آنان سوءاستفاده کردهاند، این جریان را ناشی از “نفاق” اعضای سازمان دانستند و آنان را “منافق” نامیدند. و از همین رو زان پس، از سازمان مجاهدین خلق به “منافقین” تعبیر میشود.
بعد از تسلط کامل تقی شهرام بر سازمان، وی ضوابط پیچیدهای برای محافظت از خودش برقرار کرد. در تمام شبانهروز همیشه دو زن در کنار وی به عنوان محافظ انجام وظیفه میکردند. سیمین تاج حریری، لیلا زمردیان، فاطمه میرزاجعفر علاف و محبوبه متحدین از جمله زنانی بودند که یا به طرز مرموزی به چنگ ساواک افتادند یا دچار افسردگی شدید و احساس ندامت برای از دست دادن همه چیز خود در راه امیال و هوسهای این مرد عجیب شدند و کارشان به خودکشی یا تصفیه سازمانی کشید.
این ماجراها و نیز انتقاد بعضی از اعضای مرکزیت سازمان که از تهور شهرام در صدور فرمان قتل مخالفان خود در درون سازمان بیمناک و در عینحال هشیار شده بودند. موجب تضعیف رهبری شهرام شد. وی سرانجام از مرکزیت کناره گرفت و به خارج از کشور رفت. شهرام از شهریور ۱۳۵۶ در انگستان به سر میبرد. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت که توسط مبارزان مسلمان شناسایی، دستگیر و در دادگاه انقلاب محاکمه و سرانجام اعدام شد. از اواخر سال ۱۳۵۵، دیگر عملا از سازمان جز چند تن نیروی پراکنده و دچار تشتّت و اختلاف شده و گریخته به خارج یا منفعل در داخل چیزی باقی نمانده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
** البته که نا گفته نماند در نشستهای ایدئولوژيک این بحثها و مرورهای مکرر تاریخ سازمان بسیار میشد و بسیار هدمند بود. اما واقعیتی که درکتب تاریخی موجود در رابطه با این سازمان که درحال حاضردر دسترس عموم مردم و کاملا موثق و آزاد میتوان آنها را بدست آورد ( واقعیت تاریخ مکتوب و شفاهی ) طور دیگر و واقعیتر دیده و شنیده میشود. این موضوع هم بگذاریم به حساب سیستم سازمانی مغز شوئی در تشکیلات این گروهک !
هر چند که در دورانی که در این نشستها حضور داشتیم رهبر سازمان بود که در ذهن و روحمان بالا میرفت که پروردگار چه نیرویی به رهبری ما عطا کرده که این تشکیلات و این سازمان را از این پیخ و خم های تاریخی عبور داده و ناگفته نماند که همه آن نشستها و مرورها هم بطور سازمان یافته برای ذهن من و ما بود زیرا که از تاریخ هیچ نمیدانستیم و دقیقا مسحور و محصور والامقامی کذائی رجوی میشدیم برای اینکه خون و نفسمان را تقدیم کنیم ُ و دلیلی برای اینکه ۲۱ سال را بدون خانواده و زن و بچه و پدر و مادر بگذرانیم و از بیابانهای بی آب و علف استقبال کنیم و سر سپار باشیم و رهبر سازمان را بپرستیم و عبادتش کنیم که در آن زمان گزینه ای بنام شک و سوال در ذهنم نبود و این ۲ را نسبت به رهبری و بحثهایی که در نشستها میشد کج روی از راه رهبری میدانستم. حال اینکه همه و همه دروغی بیش نبود و بهایش را من و من های دیگر پرداختیم .
ادامه دارد…
محمود دشتستانی

