در هفته ای که گذشت، موضوع حمله به خانم مرضیه حسینی خبرنگار ایران اینترنشنال پیش آمد. جدا از حملات افراطی اما از نظرم در خشم عمومی جامعه همیشه یک حرف حقی وجود داره که باید آنرا شنید و نباید آن خشم را فقط به یک گروه خاص تقلیل داد.
البته خود ایشان بهتر از بسیاری دیگر این را درک کرد که با خضوع عذرخواهی کرد. اما در عذرخواهی ایشان و هم چنین بخشی از جامعه چپ موضوعی بگوش می خورد به نام “سانسور” ! که می گویند نباید سانسور کرد. من هم موافقم اما آیا به آنچه خود مجاهدین با شدیدترین سانسورهای قرن در کمپهای خود با اعضا کردهاند به اندازه کافی پرداخته شده است؟ آیا آنها که تا کنون نه تنها ذره ای در این رابطه پاسخگو نبوده بلکه به دروغ انکار کردهاند نباید تاوان پس بدهند تا طعم تلخ سانسور را بچشند و بفهمند که خودشان چه کردهاند؟
تجربه زیسته در خفقان سانسور مجاهدین
میخواهم اینجا کمی در رابطه با آنچه خود در این رابطه دیدهام بنویسم :
در دهه هفتاد بعد از موضوع طلاق ها، دیگر در اشرف جز تلویزیون و رادیوی مجاهدین، هیچ نوع رسانه دیگری وجود نداشت. سالها بود که هیچ کس از اخبار حقیقی و کامل بیرون از کمپ خبری نداشت. تمام اخبار دست چین شده وسانسورشده بر اساس منافع سازمان یا در یک بولتن کوچک و یا در تلویزیون این گروه پخش می شد.
آن زمان، من که تنها شانزده سال داشتم و تازه به کمپ برگشته بودم، از معدود جوانانی بودم که کامپیوتر اپل مکینتاش را در فرانسه آموزش دیده و در بخش نشریه و روزنامه کار می کردم. آن زمان در اشرف فقط تعداد نفرات محدودی کامپیوتر داشتند که فقط به شبکه داخلی کمپ وصل بود.
حدود اوایل دهه هشتاد شمسی بود، که ستاد داخله از یگانها برای جذب نیرو و گرفتن کمک مالی از خانواده ها کمک خواست. چنان که قبلا هم گفتم آنجا یک اتاق تماس بسته، بشدت امنیتی و کنترل شده وجود داشت.
اما یک بار برای اولین بار متوجه شدم، اتاق دیگری در کنار اتاق تماس وجود دارد که چند تیم محدود از زنان قدیمی و مسن تر پشت هر کامپیوتر نشسته و با ایمیل کار میکردند. یک نفر نیز بالای سر هر تیم کشیک می داد و چشم از صفحات آنها بر نمی داشت. (آن تعداد محدود از زنان اولین و تنها کسانی بودند که با کنترل شدید، آموزش اینترنت را شروع کرده بودند.)
نمیدانستیم “یاهو” چیست!
در این رفت و آمدها یک بار من واژهای را برای اولین بار شنیدم، “اتساین یاهو دات کام”، که نه می فهمیدم چیست و نه چطور نوشته می شود. آدم های پشت خط در ایران تعجب میکردند که ما هنوز نمیدانیم چیست، چرا که در ایران بین سالهای 76 تا 78 اینترنت و یاهو وارده شده و همه میشناختند.
و حتی منی که از اولین نفرات بودم که اپل را آموزش دیده و خیلی تند تایپ و صفحه بندی روزنامهها را می کردم، اکنون از ابتداییترین واژههای اینترنت جهانی که از شروع آن چندین سال می گذشت هیچ نمیدانستم. چه رسد به بقیه….
اتاق تماس نوکیا پشت میلههای آهنین
کمی بعد از حمله آمریکا و خلع سلاح ارتش گروه، یکی از کارها در یکی از یگان ها، تماس با نیروهای عراقی برای جذب آنها به اشرف بود. از این رو یک اتاق تماس با موبایل های نوکیای محدود در آن یگان دایر شد، که با میلههای آهنین روی پنجره و چند قفل بشدت حفاظت فیزیکی شده بود.
3 الی 4 میز بود، پشت هر کدام دو صندلی، و روی میز یک موبایل نوکیا وجود داشت. هر تیم دو نفر که وارد اتاق تماس می شد، باید سناریوی تماس امضا شده توسط مسئولین را به نگهبان شیفت اتاق نشان م داد و سپس اجازه تماس دو نفره را پیدا میکرد.
یک بار یکی از دختران جوان کورد، پنهانی به پدرش در کمپ رمادی عراق زنگ زده بود و چون بزبان کوردی صحبت می کرد، نه نفر دوم و نه شیفت اتاق آن لحظه متوجه نشده بودند و فکر کرده بودند که با کوردهای عراق صحبت و آنها را به جلسه دعوت میکند.
نمی دانم بعدا چطور لو رفته بود، اما او را تا چند سال از کار و اتاق تماس محروم کردند و اجازه ورود نداشت. (تازه پدرش از کوردهای هوادار مجاهدین بود، فرض کنید که اگر هوادار نبود و یا مخالف مجاهدین بود، دیگه چه بلایی سرش می آوردند.)
قوانین سخت اتاق کامپیوتر اشرف: “ممنوع است!”
تا اینکه حدود سال 88، من و چند نفر دیگر از زنان جوان تر را به کلاس آموزش اینترنت فرستادند تا بتوانیم روی جذب نیرو در قیام ایران کار کنیم.
قوانین اتاق اینترنت از اتاق تماس نوکیا چند برابر بیشتر بود چه از لحاظ فیزیکی و چه محتوای کار. یعنی به جای دو چشم، شش چشم بر روی مانیتور کامپیوترها بود. سناریوها کلمه به کلمه باید توسط بالا چک و امضا میشد و حتی یک کلیک اضافه خارج از سناریو مجاز نبود. اگر کسی کوچکترین نقضی میکرد، محروم میشد.
تیم تخصصی مردان تعدادشان کمتر بودند، دیرتر آموزش دیده بودند، و آی پی آنها از ما بشدت محدودتر بود، آنها حتی تیک حذف عکس بروازر باید برایشان زده میشد، تا هیچ عکسی را نتوانند ببینند.
در اتاق CRM آنها هم حتی قانون دو نفره روی یک کامپیوتر اجرا میشد. یک بار از مسئولین این سازمان پرسیدم چرا؟ سی آرام که به اینترنت وصل نیست. پاسخ داد: چون برخی از مردان اگر تکی باشند به همدیگر نامههای غیراخلاقی میفرستند! شماها اینا رو نمیشناسید!
من هرگز این پاسخها را فراموش نکرده و نمیکنم.
برای مردان حتی فیلمهای ایرانی را ممنوع بود یا سانسور میشد. (چون در آن صحبت از عشق و ازدواج زیاد بود). برای زنان نیز فقط در مهمانیهای خاص و بشدت محدود مجاز بود.
قوانین اتاق اینترنت در یک کتابچه حدود 10 صفحهای مکتوب بود، که هر هفته می بایست توسط یک مسئول برای تیمها قرائت میشد. در این صفحات تمام جملات بلا استثناء با فعل “ممنوع است” تمام میشد.
مثلا یکی از قوانین حتی این بود؛ “ورود به اتاق اینترنت و دست زدن به دکمه روشن کردن کامپیوتر، بصورت تک نفره ممنوع است !”.و دهها جمله دیگری که با “ممنوع است” تمام می شد.
گاه دیده بودم آدمها که از شنیدن این جملات بصورت هفتگی و مستمر خسته میشدند. در گوش هم به سخره میگرفتند و میگفتند؛ “یه باره بگن نفس کشیدن هم ممنوع است! ….”
یادم هست تقریبا در همان ایام بود، که مریم رجوی در یک سخنرانی بیرونی در اروپا، یک شعری خواند که یکی از جملاتش این بود:
“میهنی میسازیم که در آن، آنچه ممنوع است، تنها واژه ممنوع است”!
حقیقتا بمانند نام تلویزیونشان، این شعر و شعارهایشان فقط جوکی بیش نیست.
بازدید سازمان ملل و خبرنگاران از کمپ و تغییرات ناگهانی اتاقها
در دهه 90 شمسی، زمانی که به کمپ لیبرتی در کنار فرودگاه بغداد منتقل شده بودیم، نیروهای سازمان ملل بطور ماهانه به کمپ سرکشی میکردند، یا گاه خبرنگاری میآمد که میخواست همه اتاقها و کانکسها را بازدید کنند.
معمولا مسئولین مجاهدین از قبل میدانستند که آنها حدودا چه زمانی میآیند و بلافاصله درهای اتاق اینترنت را باز و غیر محافظ میکردند، میزهای اتاق را تغییر میدادند، از دو صندلی پشت هر میز به یک صندلی تبدیل میکردند، و میگفتند که تیم ها بصورت تک نفره پشت هر کامپیوتر بشینند.
کار در آن زمان ممنوع بود و می گفتند فقط در سایتهای خبری سازمان دید و بازدید کنید، و اگر بازدید کننده سازمان ملل ازتون پرسید چه می کنید؟ بگویید داریم اخبار میخوانیم و اگر ازتان پرسیدند آیا با خانوادههایتان امکان ارتباط دارید؟ بگویید مگه ما بچه هستیم که این را می پرسید!؟
در قانون کمپ لیبرتی، صحبت با بازدیدکنندگان سازمان ملل و خبرنگاران، بصورت تکی ممنوع بود، و این موضوع افراد ملل متحد را پریشان میکرد و گاه اجازه نمیدادند نفر دوم نزدیک شود. بدین صورت برخی از افراد توانستند حقیقت را به آنها بگویند، از آنها کمک خواسته و خود را نجات دهند. (بطور کلی در سازمان مجاهدین همه باید جاسوسی همدیگر را میکردند و یکدیگر را میفروختند، و اسمش را هم گذاشته بودند؛ “ضامن انقلاب”)
سایت داخلی “اشرف نت”
یک سایت داخلی به نام “اشرف نت” برپا شد، که برنامهها و اخبار دست چین و سانسور شده در آن آپلود میشد. دقیقا مثل اینتارنت در کره شمالی که فقط به ساختار شبکه داخلی وصل بود و نه جهان بیرون.
برخی از افراد و مخالفین درونی، از داخل کمپ این موضوعات را با افراد سازمان ملل در میان گذاشتند و یا افرادی که فرار کرده بودند در رسانههای جهان در رابطه با سانسور و اعمال فرقه گونه مجاهدین، افشاگری کردند.
این شکایتها باعث شد شورای حقوق بشر این سازمان را به نقض حقوق افرادش محکوم کند. چنانکه وزارت خارجههای اروپا و آمریکا نیز بر روی این مسئله تآکید کرده اند. پس از آن ، آنها ناچار شدند که تغییرات اندکی را در کمپ لیبرتی به اجرا بگذارد، مثلا سیاست نمایشی “راه حال ثالث” برای افراد مخالف و معترض، که خود مبحثی جداگانه است. هم چنین تغییرات اندکی در شبکهها دادند، مثلا تلویزیونهای الجزیره و سی ان ان را به شبکه داخلی اتاق ها اضافه کردند.
بعد از سالها تنها تلویزیونی که غیر از سیمای خودشون افراد توانستند بالاخره ببینند الجزیره و سی ان ان بود. وقتی میخواستند این دو تلویزیون را وصل کنند، قبلش یک نشست گذاشتند و گفتند:
“ببینید این تصمیم به خاطر حرف بریدهها نیستا! یک وقت کسی فکر نکنه بخاطر حرف اونا ما وصل کردیم، قبلا در اشرف امکانش را نداشتیم، الان در لیبرتی چنین امکانی رو پیدا کردیم”
من ناخوداگاه یاد فیلم صمد آقا افتادم، آنجایی که می گوید: “سرکار! زیر پل هیچی کس نیستا!” و سرکار بیشتر به زیر پل مشکوک میشود.
خلاصه اینکه ما هم مثل “سرکار” متوجه شدیم، که قطعا آزاد شدن برخی تلویزیونها را مدیون همان “بریده”ها هستیم که گزارش کردهاند و اینکه چقدر روشنگری افراد جدا شده و محکومیتهای جهانی میتواند روی این سازمان فشار آورده و تاثیر بگذارد.
شجاعت اعتراض و نقد
به همین خاطر در سال 2015 در آلبانی من شروع به نوشتن نقد و اعتراض در همین رابطه و بسیاری نقضهای حقوق فردی دیگر کردم. آنجا محدودیتها کمتر شد. مثلا دیگر روی هر کامپیوتر دو نفره نشستن اجباری نبود، اما میزها به هم کاملا چسبیده بود تا افراد کناری تضمین همدیگر باشند.
شیفت اتاق دیگر وجود نداشت اما کامپیوترها پشت به دیوار بودند و مسئول قسمت، میز کارش طوری بود که به همه صفحات مانیتورها اشراف داشت و گاها سرکشی میکرد اما نه مثل عراق، که شیفت تکان نمیخورد، بلکه اینجا مسئول حتی برای یک الی دو ساعتی به جلسه میرفت و اتاق را به سر تیم می سپرد که خودش مشغول کار بود.
تنها یک قانون وجود داشت آن هم اینکه ” تک نفره ماندن در اتاق کار ممنوع است” .
بهترین شکاف اما برای آزاد گشتن در اینترنت زمان ناهار بود. چرا که آدم فروشان یا ضامنها سر موقع برای ناهار میرفتند و از شکم شان نمیگذشتند. لذا میزهای کناری خالی می شد و ما میتوانستیم راحت به سایتهای خبری دیگر مراجعه کنیم.
من و یک نفر دیگر معمولا از قصد دیر به نهار میرفتیم تا بتوانیم کمی اخبار بیرون را بخوانیم. از آنجایی که من قصد جدایی داشتم، در این فاصلهها برایم بسیار مهم بود که بدانم نظر مردم ایران نسبت به اسلام، نسبت به مجاهدین و کلا فضای واقعی ایران و انتخاب شان چیست.
پس از سالها اولین بار بود که سایتهای فارسی زبان را میدیدم و یواشکی آنها را بوک مارک کرده و در فاصله شکافهای نهار و شام یا ورزش و جشنها، یک به یک همه را میخواندم. گاه از روی یوتوب صحبت ها را با هندز فری گوش میدادم، و آن تب را در براوزر پایین میانداختم و پنهان میکردم که افراد متوجه نشوند چه گوش میکنم.
شاید باورتان نشود، اما من اصلا نمی دانستم که مردم ایران به مجاهدین می گویند “خائن” و چرا میگویند؟ نمی دانستم ناسیونالیزم ایرانی چیست و چه کسانی هستند. نمی دانستم فرق یک سرباز عادی ایرانی با یک پاسدار در چیست. نمی دانستم احزاب، گروه ها و تفکرهای دیگه ایرانی اعم از چپ، راست، جهوری خواه، پادشاهی خواه اصلا وجود دارند، کی هستند، کجا هستند، آیا مبارزه می کنند یا نه.
من اولین باری بود که چهره اعضا خانواده پهلوی را میدیدم و میفهمیدم چند نفر هستند. اولین بار بود که مسیح علینژاد و شاهین نجفی، و برخی از فعالین چپ را میشناختم و چهرههایشان را میدیدم.
این تازه من بودم، منی که جز اولین زنانی بودم که در عراق آموزش اینترنت دیده و بخشی از مدیریت کاری آن باهام بود حتی کلیدها را داشتم. اما قبل از فرار پدرم و دوران بازجویی ها، هنوز باورمند و وفادار بودم تا قوانین را رعایت کنم.
بعد از آن اعترافات اجباری و دروغینی که ازم گرفتند شروع بیاعتقادی و اعتراضاتم بود که از تمام مسئولیتهایم خلع شدم لذا دیگر این فرصت را تا زمان رسیدن به تیرانا چندان نداشتم.
وحشت سران سازمان از ریزش اعضا
در آلبانی یک بار که سایت های فارسی زبان فکر کنم رادیو فردا یا منوتو را باز کرده و داشتم میخواندم، یک نفر دید و گزارش مرا به بالا داده بود. که وقتی برای نقد و بازپرسی صدایم کردند من آمادگیاش را داشتم و بشدت معترض شدم که چرا ما نباید از اخبار سایر سایتهای فارسی زبان دیگر مطلع بشیم؟
آن مسئول بازپرس جواب داد: “مگه نمی دونی مردم ایران هم حتی به بی بی سی می گویند آیت الله!؟” گفتم: “اولا من همه سایتهای فارسی زبان رو میگم و نه فقط بی بی سی اما شما عامدانه از پاسخ فرار کردید. ثانیا مردم ایران مگر بهشان وحی شده یا از عالم غیب این را می گویند؟ مگر این نیست که خودشان آزادانه این رسانه را دنبال کردهاند، خواندهاند و با عقل خودشان تصمیم گرفتهاند که بگویند آیت الله! غیر از اینه؟”
آن مسئول دیگر هیچ حرفی و پاسخی برای دادن نداشت و گفت: “ما قوانینمان همین است. میدانی که چقدر ریزشیها زیاد شده و بابت همین یک ذره باز شدن اینترنت داریم تعداد زیادی بریده میدهیم.” گفتم: “چون خانه از پایبست ویران است و تا ثریا کج می رود!”
که همین هم شد. چون آگاهی زیاد شد حدود یک سوم از اعضای این سازمان از آن سال تا کنون از کمپ فرار کردند و یا جدا شدند. بخصوص جوان ترها. اما این گروه حتی در این رابطه هم پنهان کاری می کند و حقیقت را نمی گوید. از نظر من یک نوع انقلاب خاموش جوانان در آن کمپ بود که توانستند با آگاهی از آنجا کنده بشوند و به دنیای آزاد برسند.
می خواهم بگویم از نظر من سازمان مجاهدین امروز دارد تاوان اعمالش را پس میدهد.
پس دوستان دموکراتیک! دوستان چپ! انقدر نگران این “اقلیت مظلوم” نباشید که “وای سانسور نشوند”! گاهی بگذارید که کارما کار خودش را بکند تا درس شود.
ژینا (زینب) حسین نژاد
پ. ن: دوست دارم موضوعی را اینجا تاکید کنم. تمام وقایعی که من در این صفحه می نویسم، با وجدانم می نویسم و تک تک آنها جز حقیقت چیز دیگری نیست.
اگر روزی هم متوجه بشوم که مثلا از لحاظ حافظه ام، تاریخی را یا کلمه ای را اشتباه یا کمی زیاد یا کم گفته ام تلاش می کنم که حتما تصحیح کنم.
اما تا امروز آنچه که بسیاری برایم نوشته اند، این است: “کم میگویی که زیاد نمیگویی.”

