پس از شکست مفتضحانه ماجراجویی رجوی در عملیات موسوم به “فروغ جاویدان”، اعضا به تدریج نسبت به پوچی تحلیلهای او آگاه شدند. از آنجا که رجوی در مقام رهبری، شکستِ حاصل از استراتژی خودش را به گردن اعضا انداخته بود، موجی از “مسئلهداری” و ناامیدی در تشکیلات به راه افتاد. این بحران به قدری جدی بود که هر روز شاهد افزایش درخواستها برای جدایی بودیم.
رجوی که تابِ پذیرش واقعیتِ ناتوانیاش را نداشت و تشکیلاتش را در آستانه فروپاشی میدید، تمام توان خود را برای فریب نیروها به کار گرفت. او ابتدا با بحثهای “تنگه و توحید” و سپس انتصاب همسرش به عنوان مسئول اول، “انقلاب ایدئولوژیک” را با محوریت طلاق و نشستهای سرکوبگرانه “عملیات جاری” کلید زد. با این حال، اگرچه این اقداماتِ توام با ارعاب توانست از فروپاشی کلی تشکیلات جلوگیری کند، اما نتوانست انگیزه ازدسترفته اعضا را برای ادامه همراهی با او احیا کند.
در سال ۱۳۷۲، رجوی که درمانده شده بود، برای سرگرم کردن نیروها و تقویت روحیهی آنان، بار دیگر به اقدامات ایذایی و اعزام تیمهای عملیاتی به داخل مرزها (به بهانهی شناسایی مسیرهای آینده ارتش) روی آورد. اما با هماهنگیهایی که صورت گرفت، این تیمها به سرعت ضربه خوردند و صدام نیز که از شکایت ایران نگران بود، تحرکات رجوی را در مرزها ممنوع کرد. این اتفاق باعث شد دوباره موجی از تردید و ناامیدی در میان اعضا اوج بگیرد.
در نهایت، رجوی مجبور شد سلسله نشستهای “مغزشویی” با حضور خودش برگزار کند تا به زعم خود انگیزه تزریق کند. او در سخنرانیاش، ابتدا با تحلیلهای طولانی و پیچیده سعی کرد ممانعت عراق از تحرکات نظامی را امری عادی و موقتی جلوه دهد. در میانه صحبتهایش، یکی از مسئولین کاغذی به دستش داد. رجوی پس از خواندنِ سکوتآمیزِ آن، با حالتی نمایشی و شگفتزده گفت: “بچهها گوش کنید! گزارش یکی از تیمهای عملیاتی که تا تهران نفوذ کرده را برایتان میخوانم.”
او به نقل از نویسنده گزارش گفت: “با کلی سختی و رعایت نکات امنیتی با یک خودروی دربستی خودمان را به تهران رساندیم. در یکی از خیابانها کنار یک پارک توقف کردیم تا به منزلی که برای استقرارمان تعیین شده بود برویم. از خودرو پیاده شدیم تا وسایل را از صندوق برداریم. در همان حال، چند نفر که ظاهراً کارگر بودند و کنار دیوار پارک نشسته بودند، نگاهی به ما انداختند و گفتند: “پس کجا بودید تا حالا؟ ما سالهاست منتظر مجاهدین هستیم تا بیایند و ما را آزاد کنند!” ما هم از ترس لو رفتن، توجهی نکردیم و سریع وسایل را برداشته از آن محل دور شدیم.”
وقتی خواندن گزارش تمام شد، رجوی با نگاهی معنیدار به حاضرین، چند لحظه سکوت کرد و با شیادی گفت: “ببینید! مردم منتظر شما هستند اما شما اینجا هنوز درگیر انقلابِ خودتان هستید! هر روزی که شما از این مرحله عبور نکنید و به انقلاب مریم چنگ نزنید، خلق قهرمان بیشتر عذاب میکشد! زودتر بروید و انقلاب کنید و به کارهای آمادهسازی برای سرنگونی بپردازید.”
به دلیل سالها دوری از فضای جامعه و تغذیه مداومِ ذهنها با دروغهای یکطرفه، اکثر اعضا این داستان ساختگی را باور کردند. چنان جوّ سنگینی حاکم بود که حتی این پرسش منطقی به ذهن کسی خطور نکرد که: “چطور تیمی که تا تهران بدون شناسایی توسط نیروهای امنیتی رفته، توسط چند کارگر ساده به عنوان اعضای سازمان شناسایی شده است؟” البته شاید برخی این سؤال را در ذهن داشتند، اما هیچکس جرئت بیان آن را نداشت. بعدها مسئولین یگانها تا مدتها همین موضوع را به چماقی تبدیل کرده بودند تا بر سر اعضا بکوبند و بگویند: “خلق منتظر ماست، ولی شما هنوز در انقلابِ خواهر مریم دست و پا میزنید!”
در شرایط کنونی نیز رجوی و سرکردگان تشکیلات او که تمام سرمایهگذاریشان را روی پیروزی نظامی ایالات متحده علیه ایران و سرنگونی حاکمیت معطوف کرده بودند، با محقق نشدن این سناریو، بار دیگر با بحران شدید بیانگیزگی و سرخوردگی در درون نیروهایشان مواجه شدهاند.
رهبری این تشکیلات طبق روال همیشگی، برای مهار این بحران داخلی دست به اقدامات واکنشی زده است؛ از جمله انتصاب مسئول اول جدید که نیروها را تا مدتی سرگرمِ چراییِ انتصابِ “مهناز میمنت” کرده و همزمان، بزرگنماییِ اقداماتِ عملاً بیاثری تحت عنوان “کانونهای شورشی” تا شاید به واسطهی آن، سرابِ امید را به بدنه فرسوده و منزوی تشکیلات تزریق کند.
حمید دهدار

