درنشست برنامه ریزی ارکان بودم. مسئول ارکان زنی بنام اکرم بود. او در نشست مطرح کرد: “به زودی نیروی جدید به سازمان تزریق خواهد شد. به احتمال زیاد چند نفری به مقر ما میآیند. تنظیم رابطه با نیروی جدید برای سازمان خیلی مهم است. طوری رفتار کنید که با سازمان زاویه نگیرند.” من هم پرسیدم: “خواهر اکرم از خارج می آیند؟” با یک حالتی گفت: “تو به این کارها کاری نداشته باش! می خواهی برنامه ریزی کنی با آنها محفل بگذاری؟”
در آن زمان هنوز زنها را از مقر مردها جدا نکرده بودند. یک روز به آشپزخانه مراجعه کردم. نفرات آشپزخانه مشغول تدارک شام بودند. به یکی از آنها گفتم: “خبری شده؟” در جواب گفت: “امشب شام جمعی داریم و برنامه روی سن اجرا می شود و فیلم سینمایی هم در سالن پخش می شو.”
از آشپزخانه به سالن غذا خوری رفتم. چند نفر روی سن سالن غذا خوری در حال تمرین ترانه بودند. شب در سالن غذا خوری نشسته بودیم و منتظر نیروی جدید بودیم. طولی نکشید که یکی از زنان شورای رجوی و چند دختر به سالن آمدند. همه از روی صندلی بلند شدیم و شروع کردیم به دست زدن و شعار خوش آمدید را می گفتیم.
به دوست کنار دستیام گفتم: “به اینها نمی آید که از خارجه آمده باشند. اینها را کجا پیدا کردند؟” در جواب گفت: “بعدها معلوم میشود فعلا شام بخوریم.”
چند روزی گذشت . از یکی از M قدیمها سئوال کردم. به او گفتم: “فلانی این دختران را از کجا آوردند؟”. در جواب گفت: “به کسی نگویی! از رمادی عراق!” گفتم: رمادی عراق؟! در جواب گفت: “یک سری پناهنده آنجا زندگی میکنند. از همه جا هست قاطی پاتیه.”
یک روز از کنار کانکس مسئول مقر رد میشدم. سرو صدای زیادی میآمد. یک سری زنهای مجاهد برخورد تندی با چند دختر داشتند. رفتم به سمت آشپزخانه. در اتاق آماده سازی آشپزخانه نشستم. مسئول تیم آشپزخانه برای بردن مواد تربار به اتاق آمادهسازی آمد. به او گفتم: “در بنگال ( کانکس ) فرمانده مقر چه خبر است؟” در جواب گفت: “الان چند روز است خبرهایی است! تو خوابی!” گفتم: “چه خبرهایی؟” در جواب گفت: “چند تا دختری که به مقر ما آوردند، چپه کردند، می خواهند پیش پدر و مادرهایشان برگردند. سازمان به آنها گفته اجازه نمیدهیم پادگان اشرف را ترک کنید.”
در نشست ارکان بحث دختران رمادی شد. مسئول نشست گفت: “سازمان چه گناهی کرده که هر کی میاد درون سازمان طلب کار سازمان میشود؟ چند روز است چند تا دختر وقت همه را در نشست گرفتند.” من هم گفتم: “خواهر اکرم! وقتی نیرویی از شما انرژی میگیرد، چرا آنها را به اشرف راه میدهید؟” با یک حالت پرخاشگری گفت: “تو خبر داری سازمان چقدر پول به پدر و مادران اینها میدهد؟ غیر از پول ماهانه کلی جیره خشک برنج و شکر و چای و …. میدهد. فکر کردی مفت به پادگان اشرف آمدند؟ در رمادی نان گیر آنها نمیآید. آمدند سازمان در رفاه دارند زندگی میکنند.” من هم درجواب گفتم: “چه فایده وقتی کارایی ندارند؟” عصبانی شد و به من گفت: “داری با من بحث میکنی. قرار نیست من حساب به تو پس بدم. از نشست برو بیرون!”
من هم رفتم بیرون. کنار انبار تاسیسات نشسته بودم. فردی که در آشپزخانه از او سئوال کرده بودم که این دختران از کجا آمدهاند را دیدیم. ( در نشست های M قدیم ها و Mo ها شرکت می کرد) مرا دید. گفت: “در چه فکری هستی؟” به او گفتم: “داستان این دختران چیه که همیشه در کانکس مسئول مقر با آنها برخورد می کنند؟” در جواب گفت: “ول کن اینها را! اعصاب خودت به خاطر اینها خرد نکن! می خواهی بدانی داستان این ها چیست؟ سازمان اینها را از رمادی عراق به اشرف آورد. در رمادی به این ها قول داده بود که هفتهای دو روز سازمان آنها را ببرد رمادی پیش پدر و مادرشان. سازمان زیر قولش زد و به آنها گفت ما اینجا مرخصی نداریم. اینجا جای زندگی نیست. جای مبارزه است.” به او گفتم: “یعنی این ها فریب خوردند؟” گفت: “دقیقا. همین که می گویی.” در ادامه گفت: “خبرش را دارم یکی از آنها دست به خودکشی زده بود. سریع او را به امداد رسانده بودند.”
خاطرم هست که بعد از چند روز چند دختر را از مقر بردند و من دیگر از آنها خبری نداشتم. سازمان مجاهدین همواره کارش را با فریب و دروغ پیش می برد. بار کج به منزل نمیرسد و هیچ وقت نخواهد رسید.
فواد بصری

