یکی از نمادهایی که فرقه رجوی برای پیشبرد اهداف سیاسی و ایدئولوژیک خود به آن متوسل میشود، نام و اعتبار سرداران جنبش مشروطه، ستارخان و باقرخان است. اما پرسش اساسی این است که آیا میان آرمانها و عملکرد این دو سردار ملی و آنچه مسعود رجوی و تشکیلاتش در عمل دنبال کردهاند، کمترین شباهتی وجود دارد؟ آیا میتوان نام کسانی را که برای استقلال ایران و دفاع از حاکمیت ملی ایستادگی کردند، در کنار جریانی قرار داد که سرنوشت سیاسی خود را به حمایت قدرتهای خارجی گره زده است؟
برای پاسخ به این پرسش، باید به تاریخ بازگشت؛ به روزهایی که ستارخان و باقرخان در تبریز در برابر استبداد ایستادگی میکردند و فشارهای سیاسی و نظامی، آنان را در موقعیتی دشوار قرار داده بود. در روایتهای تاریخی، از پیشنهاد کنسولگری روسیه به ستارخان برای پناه گرفتن زیر پرچم روس سخن گفته شده است؛ پیشنهادی که ستارخان آن را نپذیرفت. پاسخ او، بیانگر روحیه استقلالطلبانهاش بود: «ما میخواهیم هفت کشور را زیر پرچم ایران بیاوریم.»
صرفنظر از تفاوت روایتها درباره جزئیات این ماجرا، پیام اصلی روشن است: سرداران مشروطه حاضر نبودند برای نجات خود یا رسیدن به اهدافشان، استقلال و عزت ملی را قربانی حمایت یک قدرت خارجی کنند. برای آنان، پرچم ایران نماد هویت و حاکمیت ملی بود، نه ابزاری برای معامله سیاسی.
اکنون این رویکرد را با کارنامه مسعود رجوی مقایسه کنیم.
رجوی که سالها مدعی مبارزه برای آزادی مردم ایران بود، در دوران حضور سازمان مجاهدین خلق در عراق، تشکیلات خود را به صدام حسین و حکومت بعثی گره زد. همکاری نظامی و سیاسی سازمان با حکومتی که درگیر جنگ با ایران بود، یکی از مهمترین نقاط مناقشهبرانگیز در تاریخ این تشکیلات به شمار میرود. در حالی که مردم ایران هزینههای سنگین جنگ را تحمل میکردند، سازمان تحت رهبری رجوی در کنار حکومت عراق قرار گرفت و همین انتخاب، شکافی عمیق میان ادعای دفاع از مردم ایران و عملکرد سیاسی آن ایجاد کرد.
پرسش همچنان پابرجاست: چگونه میتوان از ستارخان و باقرخان، سردارانی که نامشان با دفاع از استقلال و حاکمیت ملی پیوند خورده است، سخن گفت و در همان حال، همکاری با ارتش کشور متجاوز به ایران را از حافظه تاریخی پاک کرد؟ آیا استفاده از نام قهرمانان ملی، بدون پایبندی به اصولی که آنان نمایندگی میکردند، چیزی جز بهرهبرداری تبلیغاتی از سرمایه تاریخی ملت ایران است؟
پس از سقوط حکومت صدام حسین و پایان حضور سازمان در عراق، تشکیلات رجوی به آلبانی منتقل شد و مناسبات سیاسی آن نیز شکل تازهای پیدا کرد. سازمان در سالهای بعد، بیش از گذشته بر جلب حمایت محافل سیاسی غربی و ارتباط با چهرهها و جریانهای خارجی تکیه کرد. این چنین سیاستی، ادامه همان الگویی است که در دوره عراق شکل گرفته بود: تلاش برای رسیدن به قدرت سیاسی با اتکا به حمایت بازیگران خارجی.
در این میان، امید بستن به فشارهای خارجی و سناریوهای نظامی علیه ایران، پرسشهای جدی درباره ادعای استقلالطلبی این جریان ایجاد میکند. اگر هدف، آزادی و رهایی مردم ایران است، آیا میتوان آینده کشور را به تصمیمها و منافع قدرتهایی گره زد که اولویت نخستشان منافع خودشان است؟ و اگر قرار است سرنوشت ایران به دست مردم ایران تعیین شود، چرا باید برای تحقق این هدف به مداخله خارجی امید بست؟
البته معیار اصلی، نوع رابطه، میزان استقلال تصمیمگیری و پیامدهای آن برای منافع ملی است. با این حال، سابقه همکاری نظامی سازمان مجاهدین خلق با حکومت صدام حسین، مقایسه عملکرد گذشته و حال آن را به موضوعی جدی و قابل بحث تبدیل میکند.
ستارخان و باقرخان را نمیتوان صرفاً به دلیل شهرت تاریخیشان به هر جریان سیاسی پیوند زد. اعتبار آنان از ایستادگی در برابر استبداد و دفاع از مشروطه و حقوق ملت سرچشمه میگیرد؛ اعتباری که با تکرار نامشان به دست نمیآید و با شعارهای تبلیغاتی نیز قابل تصاحب نیست.
تفاوت اصلی در همینجاست: یکی از استقلال ایران سخن میگوید و دیگری باید درباره انتخابها و ائتلافهای سیاسی خود در برابر افکار عمومی پاسخگو باشد. نمیتوان با استفاده از نمادهای ملی، گذشته را نادیده گرفت و انتظار داشت که جامعه نیز میان شعار و عملکرد تفاوتی قائل نشود.
تاریخ مشروطه، میراث مشترک مردم ایران است؛ میراثی که نه در انحصار یک گروه سیاسی قرار دارد و نه میتوان آن را به ابزاری برای مشروعیتبخشی به اهداف تشکیلاتی تبدیل کرد. اگر فرقه رجوی خود را ادامهدهنده راه آزادیخواهان ایران میداند، معیار سنجش آن نه تعداد دفعاتی است که نام ستارخان و باقرخان را بر زبان میآورد، بلکه میزان پایبندیاش به استقلال کشور، حق تعیین سرنوشت مردم و پاسخگویی درباره عملکرد گذشته خویش است.
داریوش قنواتی

