تشکیلات مجاهدین پس از ورود به فاز مبارزه مسلحانه در خرداد ۱۳۶۰ و گسترش خشونتهای سیاسی، بهتدریج بخش بزرگی از امکان فعالیت علنی در داخل ایران را از دست داد. همکاری با حکومت صدام حسین در دوران جنگ ایران و عراق نیز به یکی از سنگینترین نقاط منفی کارنامه این سازمان در افکار عمومی ایران تبدیل شد. مجموعه این عوامل، همراه با عملکرد و سیاستهای بعدی رهبری سازمان، فاصله آن را با بخش بزرگی از جامعه ایران افزایش داد؛ فاصلهای که تبلیغات رسانهای و برگزاری گردهماییهای پرهزینه در خارج از کشور نیز نتوانسته است بهسادگی آن را جبران کند.
وقتی یک جریان سیاسی در داخل کشور از پایگاه اجتماعی گسترده محروم میشود، طبیعی است که برای حفظ حضور سیاسی و رسانهای خود به محیط خارج از کشور توجه بیشتری نشان دهد. سازمان مجاهدین خلق نیز طی سالهای گذشته بخش قابلتوجهی از فعالیتهای تبلیغاتی خود را بر ایرانیان مهاجر و محافل سیاسی خارجی متمرکز کرده است. اما مسئله اینجاست که حتی در همین عرصه نیز میتواند خود را بازیگر میدان مخالفان حکومت ایران بداند. ظهور و گسترش جریانهای رقیب، انحصارطلبی دیرینه این سازمان را با چالش جدیتری مواجه کرده است.
مزاحمان فردای پیروزی
یکی از نکات قابلتأمل در روایتهای مربوط به نشستهای درونسازمانی مجاهدین خلق، تأکید مسعود رجوی بر تعیین تکلیف اپوزیسیونهای رقیب پیش از سرنگونی حکومت است. اگر این مضمون را در چارچوب نگاه سیاسی رهبری سازمان بررسی کنیم، پرسش مهمی مطرح میشود: چرا جریانی که مدعی مبارزه برای دمکراسی، آزادی و حاکمیت مردم است، باید از هماکنون نگران حضور و فعالیت رقبای سیاسی در فردای تغییر حکومت باشد؟
با این حال، در منطق تمامیت خواهانهای که منتقدان به رهبری رجوی نسبت میدهند، رقیب سیاسی نه بخشی از واقعیت جامعه، بلکه مانعی برای دستیابی به قدرت تلقی میشود. چنین نگاهی، پیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، از نگرانی نسبت به رقابت آزاد و احتمال از دست رفتن انحصار حکایت میکند.
مرور مواضع سیاسی سازمان مجاهدین خلق در دورههای مختلف نشان میدهد که رابطه این تشکیلات با دیگر جریانهای مخالف همواره تابع شرایط سیاسی و محاسبات رهبری آن بوده است. در مقاطع مختلف، اختلاف با جریانهای دیگر هر یک به شکلی در فضای سیاسی و تبلیغاتی این سازمان بازتاب یافتهاند.
البته این جریانها از نظر تاریخی، فکری و سیاسی یکسان نیستند . مسئله اصلی، نحوه مواجهه با اختلاف است: آیا رقابت سیاسی از مسیر گفتوگو، نقد متقابل و پذیرش حق فعالیت دیگران پیش میرود یا به تخریب رقیب و نفی حق حضور او میانجامد؟
اگر سازمانی خود را تنها آلترناتیو ممکن معرفی کند و دیگر نیروها را از اساس فاقد حق رقابت بداند، ناخواسته همان پرسشی را پیش روی افکار عمومی قرار میدهد که درباره هر جریان مدعی قدرت مطرح است: اگر این تشکیلات به قدرت برسد، با مخالفان خود چه خواهد کرد؟
انزوای باشکوه
مسعود رجوی سالها کوشید تصویری از سازمان خود بهعنوان نیروی محوری و تعیینکننده اپوزیسیون ایران ارائه دهد. اما میان تصویر تبلیغاتی یک تشکیلات و میزان نفوذ واقعی آن در جامعه تفاوتی اساسی وجود دارد. برگزاری گردهماییهای بزرگ، انتشار بیانیههای پرطمطراق و جلب حمایت برخی چهرههای سیاسی خارجی، بهتنهایی معیاری برای سنجش پایگاه اجتماعی در داخل ایران نیست.
امروز نیز هیچ جریان سیاسی نمیتواند صرفاً با تکرار ادعای نمایندگی مردم، این جایگاه را برای خود تثبیت کند. جامعه ایران متکثر است و ایرانیان خارج از کشور نیز از دیدگاهها و گرایشهای متفاوتی برخوردارند. تلاش برای تبدیل این مجموعه متنوع به هواداران یک تشکیلات واحد، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، بیانگر آرزوی انحصار سیاسی است.
از همین رو، رقابت سیاسی، اگر به جای ارائه برنامه روشن و عملی بر تخریب و نفی رقیب متمرکز شود، میتواند به تشدید انزوای سیاسی سازمان بینجامد. رقیبهراسی، نشانه ضعف در منطق سیاسی است.
مسئله اساسی درباره فرقه رجوی صرفاً این نیست که با کدام جریان سیاسی اختلاف دارد؛ اختلاف در سیاست امری طبیعی است. مسئله این است که آیا این سازمان حق دیگران برای حضور در صحنه سیاسی و رقابت آزادانه را به رسمیت نمیشناسد یا همچنان خود را صاحب انحصاری قدرت و نمایندگی مردم میداند.
اگر روایتهای مربوط به نشستهای درونسازمانی رجوی درباره تعیین تکلیف رقبا پیش از پیروزی بازتابدهنده نگاه واقعی رهبری سازمان باشد، این نگاه پرسشهای جدی درباره برداشت آن از دموکراسی و آزادی سیاسی ایجاد میکند. دموکراسی با حذف دیگری آغاز نمیشود؛ با پذیرش حق او برای رقابت آغاز میشود.
پارادوکس فرقه رجوی همینجاست: تشکیلاتی که سالها خود را یگانه نیروی جایگزین معرفی کرده، اکنون در میدان متکثر نظرات ایرانیان با جامعهای روبهروست که حاضر نیستند این ادعای انحصاری را بپذیرند. انزوای سیاسی را نمیتوان با شعارهای پرطمطراق پنهان کرد و هیچ میزان از تبلیغات نمیتواند جای اعتماد عمومی را بگیرد. در نهایت، نه ادعای رهبری، نه سابقه مبارزه و نه امکانات رسانهای، هیچکدام جایگزین یک اصل بنیادین نمیشوند: هیچ جریان سیاسی مالک آینده ایران نیست و هیچ رهبری حق ندارد خود را بالاتر از انتخاب آزادانه مردم قرار دهد .
داریوش (یبر) قنواتی

