نماد سایت انجمن نجات

از خلق قهرمان تا ممنوعیت دیدار با خانواده

زمانی که در تشکیلات فرقه رجوی و در پادگان اشرف حضور داشتم، دستگاه سازمان به‌طور مستمر از “چشم انتظاری خلق قهرمان” برای ارتش آزادی‌بخش سخن می‌گفت. به ما می‌گفتند مردم ایران برای دیدار با اعضای ارتش آزادی‌بخش لحظه‌شماری می‌کنند و روزی خواهد رسید که همین مردم به استقبال ما خواهند آمد.

اما سال‌ها بعد، واقعیت در برابر چشمان خودم شکل دیگری پیدا کرد.
پس از سقوط دولت عراق، خانواده‌های اعضا که سال‌ها از فرزندان و بستگان خود دور مانده بودند، به مقابل پادگان اشرف آمدند. آنها نه برای درگیری آمده بودند و نه خواسته پیچیده‌ای داشتند؛ می‌خواستند عزیزانشان را ببینند. همان خانواده هایی که سال‌ها در تبلیغات سازمان از آنها به عنوان بخشی از “خلق قهرمان” یاد می‌شد، حالا پشت درهای اشرف ایستاده بودند.

آن زمان بود که به‌تدریج “دم خروس” رجوی و تشکیلاتش بیرون زد.

سران سازمان وقتی دیدند حضور خانواده‌ها می‌تواند ارتباط اعضا با دنیای بیرون را برقرار کند و همچنین مشاهده کردند که برخی اعضا پس از نخستین دیدار با خانواده دچار تردید و پرسش شده‌اند، سیاست خود را تغییر دادند. دیدار با خانواده ممنوع شد و دستگاه تبلیغاتی سازمان به جای پاسخ دادن به خواسته طبیعی خانواده‌ها، موجی از شانتاژ و تبلیغات علیه آنان به راه انداخت.

من به چشم خودم دیدم که خانواده هایی که سال‌ها برای دیدن فرزندانشان رنج کشیده بودند، چگونه مورد توهین و اتهام قرار گرفتند. همان پدر و مادرانی که تنها جرمشان این بود که می‌خواستند فرزندشان را بعد از سال‌ها ببینند، ناگهان در ادبیات تشکیلاتی به دشمن و عامل نفوذ تبدیل شدند.

این تناقض همیشه برای من سوال برانگیز بوده است: اگر “خلق قهرمان” واقعاً چشم‌انتظار اعضای ارتش آزادی‌بخش بود، چرا وقتی پدر و مادر واقعی یک عضو پشت درهای اشرف آمدند، اجازه دیدار با فرزندشان داده نشد؟
هرچه بیشتر به نامه‌ها و دلنوشته های پدران و مادران سالخورده نگاه می‌کنم، این سوال برایم پررنگ‌تر می‌شود. مادرانی که در آخرین سال‌های زندگی تنها آرزویشان دیدن فرزندی است که ده‌ها سال از او دور بوده‌اند؛ پدرانی که شاید می‌دانند فرصت زیادی برای زندگی ندارند و فقط می‌خواهند یک بار دیگر صدای فرزندشان را بشنوند.

خانواده در تشکیلات رجوی همواره یک مسئله حساس بوده است. در جریان آنچه سازمان “انقلاب ایدئولوژیک” نامید، پیوندهای خانوادگی به‌شدت تضعیف شد و خانواده با عناوینی مانند “کانون فساد” مورد حمله قرار گرفت. از نظر من، هدف این سیاست چیزی جز قطع پیوندهای عاطفی اعضا با دنیای بیرون و وابسته کردن هرچه بیشتر آنان به تشکیلات نبود.

امروز نیز با گذشت سال‌های طولانی، بسیاری از اعضایی که زمانی جوان بودند، به سال‌های پیری رسیده‌اند. کسانی که دهه‌های زیادی از عمر خود را در تشکیلات سپری کرده‌اند، اکنون با انواع مشکلات و بیماری‌های دوران سالمندی روبه‌رو هستند.

اما سوال من این است: اگر یکی از این افراد در بستر بیماری و در واپسین روزهای زندگی خود باشد، آیا حق ندارد صدای فرزند، خواهر، برادر یا مادر خود را بشنود؟ آیا یک تماس تلفنی با خانواده واقعاً می‌تواند برای یک تشکیلات سیاسی چنین تهدید بزرگی باشد؟

تلخ تر اینکه گاهی پس از مرگ یک عضو، خبر درگذشت او با چند جمله کلیشه‌ای اعلام می‌شود و پرونده زندگی او در تشکیلات بسته می‌شود؛ در حالی که شاید خانواده‌ای در نقطه‌ای دیگر از جهان سال‌ها منتظر شنیدن صدای او بوده است.

من سال‌ها درون این تشکیلات زندگی کرده‌ام و به همین دلیل نمی‌توانم نسبت به این مسئله بی‌تفاوت باشم. آنچه درباره خانواده می‌گویم صرفاً یک تحلیل بیرونی نیست؛ بخشی از تجربه‌ای است که خودم در پادگان اشرف با آن مواجه بوده‌ام.

برای من، بزرگ‌ترین تناقض همین‌جاست: تشکیلاتی که زمانی از “خلق قهرمان” و استقبال مردم سخن می‌گفت، در برابر پدر و مادرانی که برای دیدار فرزندانشان به پشت درهای اشرف آمدند، دیوار کشید!

داریوش قنواتی

خروج از نسخه موبایل