داستان کرد کشی مجاهدین

در آن زمان سازمان در منطقه کرکوک قرارگاهی به نام سردار داشت و یک قرارگاه هم بنام عسکرزاده که سازمان جداشده ها را به آنجا انتقال داده بود. در 2 اوت 69 که جنگ شروع شد سازمان تلاش کرد در منطقه ای به نام کفیری (منطقه رانندگی , مانور لشکر , تیپ و غیره بود) تمام کردها را از روستاهایی که سکنه داشت خالی کنند چون هر روز در آن منطقه شلیک و تیر اندازی وجود داشت و گاهی هم ارتش عراق برای مانور می آمد یادم هست که یکبار ما را برای رانندگی برده بودند که یک مرتبه برنامه به هم خورد سوال شد چرا؟ مربی آن وقت گفت به دلیل اینکه خود ارتش عراق برای مانور آمده ما باید برویم , هنوز جنگ خلیج شروع نشده بود که عراقیها حدود 200 دستگاه تانک 72T روسی برای مانور آ ورده بودند. بعد از یک ماه مجدداً برای ادامه آموزش ما را بردند. وقتی که جنگ شروع شد سازمان طرحی بنام پراکندگی اعلام کرد که حدود 1 ماه در آنجا برای یگانها سنگر زدیم بعد از آن، همه از اشرف به آن منطقه آمدند. وقتی که آمریکا جنگ را شروع کرد تا صدام را از کویت خارج کند منطفه کردی از شمال شلوغ شد طوری که سازمان حدود 200 ایفا و چند کاسکاول را به کرکوک فرستاد تا آن قرارگاه را خالی کنند و جدا شده هایی که در قرارگاه سردار بودند به اشرف منتقل کنند و در اشرف به آنها محلی جدا دادند ولی وقتی که دستور عقب نشینی به نیروهای کفری داده شد , شبانه تخلیه کردند و من در قرار گاه اشرف بودم که صدا کردند لودر را برای زدن رمپ آماده کن و طوری با لودر برو که کسی باخبر نشود. به محل که رسیدیم محمود قائم شهر و محمود عطائی گفتند تانک هایی که کمرشکن آنها را می آورد می خواهیم که در اینجا پیاده کنیم و بعد از خالی کردن رمپ زدم , اما روز بعد حدود ساعت 2 بود که یک مرتبه در قرارگاه آماده باش زده شد و خانم ثریا شهری که مسئولیت پشتیبانی قرارگاه را به عهده داشت دستور داد به بچه ها غذا و غیره آماده شود چون در طوز در گیر شده بودند. بعد از 2 ساعت یک فرمان از مسعود به تمام نیروها خوانده شد که از کفیر تا خانقین از سمت شمال قرارگاه و از جنوب شرقی از خالص – بعقوبه – مقدادیه , نیروها باید این منطقه را امن نگه دارند و همین طور هم شد یک ستون از شهر طوز شروع کرد تا جلولا برای پاکسازی و یک ستون هم از سمت مقدادیه شروع کرد (مقدادیه همان جاست که مرکز فیلق دوم بود که آنجا را سازمان اشغال کرد و منطقه فیلق دوم به دست سازمان افتاد) و مسئول استخبارات قرارگاه اشرف آن زمان تمام دستورات را به اینها می داد و به هر ستون یک استخباراتی داده بودند که در مسیر اگر نیروهای ارتش عراقی جلو سازمان را گرفت بگویند که از طرف استخبارات هستند. در همان روز از اشرف تا سه راهی کفری حدود 200 عراقی کشته و حدود 500 نفر دستگیر شدند اما صحنه های دلخراش در سه راهی کفری این بود که حدود 5 نفر از مردم عادی که می رفتند نیرو های سازمان را دیده بودند و فرار کرده بودند که با نفر بر آنها را زیر گرفته بودند و در درگیری روزهای اول سازمان با نیروهای یه تکی , از سه راهی کفری تا سه راهی اشرف که 3 روز طول می کشید 1 دستگاه مینی بوس شهروندان عراقی را که از آنجا می گذشتند با توپ تانک هدف قرار دادند که همگی یکجا کشته شدند و در یک نقطه هم به مینی بوسی ایست داده بودند نگه نداشته بود با نفر برB.M.P1 زده شده بود و تمام نفرات کشته شده بود و از اطراف که فیلم برداری کرده بودند بعداً در نشست به خاطر پیروزی گذاشته بودند و مسعود می گفت اینها پاسداران رژیم هستند که به فرمان مریم زیر نفر بر و تانکهای شما زیر گرفته شده اند و به این کار افتخار می کرد.
در شهر طوز سازمان به قبرستان هم رحم نکرد و کل شهر را زیر آتش گرفت و یادم هست که یکی از بچه ها تعریف می کرد که صحنه شهر دلخراش بود شاید همین کار سازمان باعث شد که او بعد ازآمدن به قرارگاه از سازمان جدا شود. می گفت داستان مینی بوس را از یاد ببرم و بگویم اشتباه بوده ولی شهر طوز را زیر آتش توپ و تانک گرفتن را اشتباه نمی گویم چرا که مردم خود عراق در آنجا زندگی می کرد. بعد از 3 ساعت توپ باران شهر , ریش سفیدان آمدند با محمود قائم شهر و پری مذاکره کردند و در ورودی و خروجی شهر ایست بازرسی زدند و بعد از چند روز حمله به شهر کلار بود که یک ستون برای پاکسازی رفته بود و بعد از چند ساعت درگیری در شهر کلار مردم مقاومت کردند و سازمان یک ستون در آنجا کشته داد و در پیام به نیروها اعلام کرد که حدود 1 لشکر از رژیم در کلار کشته شده است.
درگیری بعدی در خانیقین با محور 5 آن وقت بود که از مقدادیه شروع شده و در اطراف شهرجسدها روی زمین باقی بود و چون آن موقع نیروهای یگان سهندی را به فرماندهی داده بودند و رفت و آمد زیاد داشتیم آنها را در اطراف جاده که بعد از پاکسازی فرماندهی می رفت ما که 4 نفر اکیپ بودیم می دیدیم اگرچه از آن 4 نفر دو نفر زنده است ولی سازمان صحنه را طوری به نیروها القا کرده بود که این نفرات که با لباس محلی می بینید نیروهای رژیم هستند و هر کس در اطراف شهر با خودرو ویا غیره می دیدند که فرار می کند می کشتند , اما در درگیری اطراف جلولا که از روز عید همان سال شروع شد من از حفاظت فرماندهی به یگان رفتم , یادم هست ما یک تراکتور را دیدیم از مردم همان نقطه بود از بالا دستور آمدکه آنها نیروهای رژیم بودند و برای شناسایی آمده بودند که بچه ها درگیر شده و آنها را گشتند و همان روز منطقه را زیر توپ قرار دادند و از اطراف هم که روستاییان فرار می کردند بین راه در وسط جاده با گلوله توپ کشته می شدند. در آن درگیری من زخمی شدم و 2 روز بعد گفته شد که در آن منطقه حدود 3 لشکر از افراد رژیم آمده بودند که من به جز روستایی ها و مردم عادی که از خود مقاومت نشان می دادند چیزی ندیدم.
سازمان زیر نظر صدام به منطقه کردنشین حمله کرد و با فرمان مریم که هر ساعت دستوری می داد به نیروهای خود طوری القا می کرد که همه در این منطقه نیروی رژیم ایران هستند نه عراقی , البته بعد از 1 ماه روشن شد که اینطور نبوده و خود مسعود گفت صاحبخانه باید به شما بنازد و چرا که اگر شما نبودید الان عراق از دستش خارج شده بود و همیشه جمله عزت ابراهیم را تکرار می کرد که ستون زرهی را دیدم سوال کردم ستون زرهی ماست و گفتند نه ستون برادر مسعود می باشد و من خیلی خوشحال شدم که با یک نیروی قوی متحد هستیم. اگر چه در این داستان سازمان به نیروهای خود هم رحم نکرد و هر کس که بدون اجازه به جایی می رفت , می زدند که چند مورد داریم که الان یکی هم در ایران می باشد که چون کمی دورتر رفته بود به رگبار بسته شده بود.
تا امروز که درب بسته بود و کسی از قرارگاه خارج نمی شد و اگر هم خارج می شد به خاطر فشارهای وارده همه چیز را از یاد می برد هیچ موقع این جنایات که به مردم عراق وارد شده بود بازگو نشده و فقط در یک جمله گفته شده داستان کردکشی در شمال عراق. اما شاهدهای اصلی همان شهروندانی هستند که فرزندانشان را از دست داده اند چون نیروهای عراقی شهروندان خود را زیر توپ نمی بردند به همین خاطر پادگان فیلق دوم در عرض 3 ساعت خالی شده بود و نیروهای سازمان در آنجا مستقر شده بود.
اگرچه در آن زمان من به خاطر مجروحی پا نتوانستم جدا شوم و همان باعث شد 17 سال از عمرم در آن قرارگاه سپری شود ولی در همان موقع برای من و خیلی ها روشن شد که سازمان خط مزدوری را پیش گرفته است و در آن زمان حدود 2هزار نفر شدند و بعد از آن جدا شده ها هرگز به خارج نرفتند تا اینکه صدام سرنگون شد به همین خاطر بعضی جنایات فراموش شد و یا طوری وانمود کردند که مردم عراق هم جزئی از رژیم است یعنی آنقدر اعتماد را سلب کرده بودند که کسی نمی توانست فرار کند.
ولی دولت عراق باید امروز توسط شاهدانی که خارج از اشرف و زنده هستند نام همان فرمانده را بگیرند و برای دادگاه از همان نفرات شروع کنند و در آخر به مسعود و مریم که یکی در فرانسه و دیگری در آغوش رژیم آمریکا می باشد برسند. مگر مردم عراق چه گناهی کرده اند که بعد از صدام هم نتوانستند قاتلان فرزندانشان را به عدالت بسپارند. دولت آمریکا باید به دادگاه عراق این اجازه را بدهد. شاید همان حرف را که جورنست به ما گفت به عراقیها هم می گوید که شکایت از سازمان معنی ندارد و همین باعث شد که بچه ها نزد دولت آمریکا هم نتوانند از آمریکا شکایت کنند تا بتوانند به حقوق خود برسند واز مردم عراق که سالها بر روی زمین های زراعی روستاهای کنار اشرف گندم می کاشتند وسازمان آنها را زیر شنی های تانک له می کردو کاری می کرد که تمام روستائیان از آن منطقه بروند و تا کوه های حمرین کسی را باقی نگذاشت و آن هم که مانده بود دیگر چاره ای جز مرگ نبود.
سیروس

خروج از نسخه موبایل