روند انحطاط و پوسیدگی دار و دسته ی رجوی

آقای قادر رحمانی عضو ارتش آزادیبخش و از کادرهای با سابقه ی مجاهدین در مقاله ی خویش (پرواز در قفس) به موضوعات تلخ و آزار دهنده ای در رابطه با مناسبات حاکم بر قرارگاه اشرف و لایه های زیرین روابط مجاهدین اشاره می کند. رهبری عقیدتی مجاهدین و سایر سران کلیدی فرقه، تبحر و مهارت خاصی در وارونه نمایی مفاهیم دنیای مدرن و مخدوش کردن آرمان های متعالی و انسانی و مبارزاتی دارند. آقای رحمانی بر این واقعیت گزنده در قرارگاه اشرف تاکید دارد. ما همه می دانیم مسعود رجوی آن هنگام که تصمیم گرفت سرنوشت فرقه ی مجاهدین را با ترور و کشتار بیگناهان و مخالفین خویش و خشونت سیستماتیک بر علیه کادرهای تشکیلاتی منتقد و معترض گره بزند و یا در مقطعی خاص با یک انتخاب نابخردانه مبدل به مزدور و جاسوس دشمن تاریخی ملت ایران گردد، دیگر مجاهدین به مثابه یک گروه سیاسی هویت دار و آرمانگرا و معتقد به مبانی و اصول دموکراتیک در وجدان جمعی ملت ایران شناخته نشد. پر واضح است که ملت ایران و نیز اپوزیسیون خارج نشین نیز مجاهدین را چون فرقه ای ستیزه جو و تبهکار شناسایی کردند که همگام با دشمنان ملت ایران به کشتار و ترور شهروندان بیگناه ایرانی روی آورده و بر علیه منافع ملی ایرانیان فعالیت می کنند. مشخص است هر جریان و پدیده ی انسانی، اجتماعی و سیاسی اگر در مسیر تدارک بهزیستی انسانها گام بر ندارد و یا با قانونمندیهای حاکم بر تحولات تاریخی و اجتماعی سازگار نگردد به لحاظ ماهوی دچار دگردیسی و سپس روند انحطاط خویش را استارت خواهد زد. خاطرات و مشاهدات آقای قادر رحمانی تاکیدی مشخص و مشهود بر روند پوسیدگی و انحطاط و میرایی دارودسته ی رجوی است. آرش رضایی

« پرواز در قفس » من قادر رحمانی هستم حدود هفده سال از عمر ناچیز خود را در سازمان مجاهدین هدر داده ام و فکر هم می کنم معنی کلمات را تا حدودی می فهمم و می دانم آزادی، زندان، دربدری و شکنجه چه معناهایی که ندارند.من قادر رحمانی هستم حدود هفده سال از عمر ناچیز خود را در سازمان مجاهدین هدر داده ام و فکر هم می کنم معنی کلمات را تا حدودی می فهمم و می دانم آزادی، زندان، دربدری و شکنجه چه معناهایی که ندارند. راستش من هفده سال تمام از کادرهای تشکیلاتی مجاهدین بودم سران مجاهدین مبارزه را اینگونه برایم معنی کردند که باید تنها و تنها بر علیه خودم مبارزه کنم و آزادی را برای سران سازمان به رسمیت بشناسم تا هر طور که دلشان می خواهد بر من نوعی بتازند فردیتم را خرد کنند عقاید شخصی مرا لگد مال کنند روی رابطه ها و عواطف شخصی که دارم خط بطلان بکشند تازه آن وقت است که من مجاهد آب دیده خواهم شد. مریم رجوی گفت: ما همه شما را در کوره خواهیم انداخت تا ذوب دیده شوید البته اگر کسی از آن جهنم زنده بیرون بیاید.
مسعود رجوی گفت: من مجاهد فرمان پذیر می خواهم البته اگر کسی بود که جرات فرمان ناپذیری می داشت. شستشوی مغزی

در دو سال اول و بدو ورود به مبارزه سایه به سایه دنبال مبارزان نامداری همچون لنین و چه گوارا می گشتم طولی نکشید فهمیدم لنین ها و چه گوارا ها باید کاسه کوزه را جمع کنند و بروند پی کار خودشان. چون آنها به اصل رهبر عقیدتی پایبند نبودند و تازه جمع پذیر نیز نبودند زیرا مبارز واقعی باید انتخاب کند که جمعی با تمام قوا و هر آنچه که در چنته دارند بر آدمی بتازند و هر فحش و ناسزائی را نثار یک مبارز واقعی کنند یعنی اینها را مریم یادمان داد که: " در مسیر مبارزه فرد باید به خود بتازد و بعد هم بخاطر اینکه خدای ناکرده در مسیر مبارزه کم نیاورد و نبرد جمع را به کمک بطلبد تا آنها فردیت او را لگد مال کنند. "
البته در سازمان مجاهدین نیاز به طلبیدن کمک نبود چون به دستور رهبری همه باید همدیگر را کمک می کردند و به همدیگر فحش می دادند تا در مسیر مبارزه ثابت قدم بمانند، یکدفعه بد تعبیر نشود منظور از فحش و دشنام دادن به همدیگر عملیات جاری است و نه چیز دیگر!! به قول رهبر عقیدتی مجاهد فشار پذیر است هر چقدر هم به او فشار بیاوری باز کم است چه جمله زیبایی باید با آب طلا نوشته شود جملات رجوی: مجاهد با سه تا ت کامل می شود:
تیر یعنی همیشه باید به او شلیک کرد آنهم نیروهای خودی
تبر یعنی بالا سر مجاهد خلق بایستی همیشه فشار باشد (یک جلاد همیشه آماده)
تپانچه یعنی هر وقت مجاهدی خواست از مبارزه رهائی بخش سازمان یافته دوری کند باید سوی آن نشانه روی کرد.
و باز چه زیبا مریم گفت: پدر فرد مجاهد را باید در آورد تا در زمان سرنگونی نامعلوم مثل سیمرغ پرواز کند و حتی شد یک سری هم به فرانسه بزند؟!! رهبر عقیدتی ما از ما به عنوان مجاهدینی یاد می کرد که از همه چیز خود دست شسته و در بیابان بی آب و علف در عراق جمع شده ایم تا رژیم را سرنگون کنیم و وقتی مبارزی چنین سرفصلی را پشت سر گذاشته به راحتی می شود سر فصلهای بعدی را نشانش داد چون دیگر این مجاهد آن مجاهد سابق نیست و حالا نه راه پیش دارد و نه راه پس. و هر کس پر روئی کرد مثل آب خوردن تحویل نیروهای امنیتی عراقی و بعد هم زندان ابوغریب. چون از مبارزه و جنگیدن خبری نیست پس نباید دست روی دست گذاشت و حالا انقلاب در انقلاب لازم است. مریم گفت وقتی یک مرد به مردی فحش می دهد (روی او تیغ می کشد) انقلاب آن مجاهد کامل نیست ولی وقتی یک زن مجاهد تیغ می کشد مرد مجاهد باید کلی تضاد حل کند البته اگر جرئت دارد می تواند نفس هم بکشد!!
به قول مهدی ابریشمچی: " چه خوشبخت است این نسل که در راه مبارزه قدم به جائی نهاده که می تواند آزادی زنان را نیز که طی سالیان از آنها دریغ شده همراهی کند و بخاطر اینکه رده ای از او سلب نشود دستمال به دستی خواهران شورای رهبری را بکند و ما سطح پائینی ها نیز باید از این برادر بزرگوار یاد می گرفتیم. " قائدتاً کارهای سازمان طوری تنظیم شده بود که نیاز به یادگیری چیزی نبود نادیده گرفتن اصل سانترالیزم این گناه بزرگی بود که مسعود رجوی رهبری عقیدتی ما از آن مبرا بود؟ و بعضاً افراد را به خاطر ابراز عواطف و احساسات خانوادگی در دادگاه های جمعی به زیر تیغ می کشیدند و در حضور رهبری به جرم سنگین آنها رسیدگی می شد!!!
ما در سازمان شکنجه می شدیم تا قدر آزادی را بدانیم و یاد بگیریم که چگونه برای آزادی خلق قهرمان مبارزه کنیم. منظور از شکنجه این نیست که خدای نکرده شلاق بخوریم یا بدنمان را بسوزانند چون در طول مبارزه همه چیز ممکن است فقط در مراحل اولیه باید اینها را فهم کرد که همه اینها به نفع مبارز ماندن خود مجاهد خلق است. این حقوق بشری ها بخصوص دول غرب خیلی سوسول تشریف دارند و معانی مختلفی برای شکنجه دیکته کرده اند در حالی که سازمان ما اصلاً اینطوری نبوده و اگر هم کاری کرده مبارزه اینها را می طلبیده که انجام دهد. انواع شکنجه های مجاز

1- روانی:
اول صبح با صدای دلخراش شیپور باید بیدار می شدیم. آنهم ساعت پنج، حتی نه مثل سرباز صفر چون سرباز هر سه ماه یا چهل پنج روز، پانزده روز مرخصی دارد و کل سربازی هم دو سال است و خوشبختانه من هفده سال را به این شکل گذراندم آنهم بدون مرخصی. قبلاً جمعه ها دو ساعتی در اختیارمان بود. ولی آقای رجوی گفتند مریم خانم گفته هر کس دنبال در اختیار خود بودن است آدم دورانی می باشد (کسی که دنبال مسائل اخلاقی است) و ما باید در این زمینه هم خفه خون می گرفتیم. بعد از بیدار باش دستور روزانه بود و اجباری، چون فرد مجاهد نمی بایست وقت خود را تلف کند ما هم در دستور روزانه جارو کردن خیابانها، بنائی، جوشکاری، خراب کردن دیوارهای روز قبل که ساخته بودیم! درست کردن باغچه، هرس کردن درختان و… را در دستور کار داشتیم چون برای بعد از سرنگونی نیاز بود که یاد بگیریم چگونه درست کنیم و چگونه خراب کنیم. سر نهار نیز باید به سیمای آزادی و تصاویر فتوشاپ رهبری که در اشرف و با کامپیوتر به در و دیوار چسبانده شده بود نگاه می کردیم و حق نداشتیم به اخبار بیگانه و یا رژیم گوش فرا دهیم چون رژیم روی اخبار های خود ساخته ما پارازیت می انداخت و اصلاً لزومی نداشت که ما اخبار ایران را گوش بدهیم و از اخبار کشور خود با خبر شویم در اصل ما در عراق بودیم و برای صدام حسین کار می کردیم پس اخبار مربوط به موضع گیری های صدام در قبال ایران و آمریکا ما را کفاف می کرد.
بعد از نهار در آن هوای ملیح و روح انگیز عراق که پنجاه درجه بالای صفر بود، من هفده سال تمام در نشست های عملیات جاری کیف کردم، چه روح انگیز بود که داخل بنگال و در دمای 55 الی 60 درجه، جمعی به خاطر کم کاریها، آدمی را سرزنش کنند. البته جمعه ها فرق داشت به جای نشست انتقادی، نشست غسل هفتگی داشتیم در آن گرمای فرح بخش تنها چیزی که به ذهن آدمی نمیزد مسائل جنسی بود ولی این مجاهدین نسل جدیدی بودند که در آن گرما جمع می شدند البته به اجبار چون اگر جمع نمی شدند یا نفوذی بودند و یا مزدور وزارت اطلاعات و یا شعبه سپاه پاسداران و برای هم می خواندند که انقلاب مریم کاری با آنها کرده که موقع استحمام با خودشان چکار کردند در حین دیدن فیلم پنج شنبه با چه چشمی به هنر پیشه زن آمریکایی نگاه کردند و یا دو کفتر وقتی روی منبع آب بود گویا با وق وقوی خود قصد دور کردن مجاهدین از سنگر مبارزه را داشتند بعضی وقتها نیز دیدها از شورای رهبری پنهان نبود و فاکت آنها نیز خوانده می شد.
« یکبار یکی از بچه ها به اسم سلمان باوی به من گفت اگر در مورد خود مریم فاکت داشته باشم که با چشم ناپاک او را نگاه کرده ام اشکالی ندارد که من در جواب گفتم اگر قصد داری همینجا دارت بزنند بخوان ».
بعد از نشست عملیات جاری هفته ای چهار بار هم نشست داشتیم با شورای رهبری و معروف بود به نشست های لایه ای و در هفته یکبار نوبت به فرد می رسید و باید در تعریف و تمجید مسعود و مریم بر می آمد تا شورای رهبری تایید کند که این فرد نفوذی و یا مزدور وزارت اطلاعات نیست و به قول پروین صفائی که شورای رهبری ما بود در این نشست ها تجدید پیمانی می شد با رهبر عقیدتی، در اصل خود مریم گفته بود که خون شما مال مسعود است و نفس شما مال من.
بعد از شام را نگفتم نشست جمع بندی کار روزانه با مسئولین مستقیم و یا بهتر بگویم بدلیل اینکه آمار بگیرند کسی فرار کرده یا نه این نشست ها برگزار می شد و اصلاً محتوائی نداشت و بیشتر از هر چیزی روح آدمی را آزار می داد.
ادامه دارد…