<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ابوغریب</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/ابوغریب</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 31 Jan 2026 07:50:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>ابوغریب</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/ابوغریب</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>رجوی مانع از تبادل زندانیان ایرانی ابوغریب می‌شد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67905</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67905?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:42:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67905</guid>

					<description><![CDATA[<p>تشکیلات رجوی از سال 71 به بعد هر کدام از افرادی که درخواست جدایی از مجاهدین را می دادند بعد از اعمال فشار و زندانی کردن در تشکیلات، نهایتا بدون سر و صدا با توجیه اینکه این افراد جاسوس هستند و یا ورود غیر قانونی به عراق داشتند، تحویل استخبارات عراق می داد تا به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67905">رجوی مانع از تبادل زندانیان ایرانی ابوغریب می‌شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>تشکیلات رجوی از سال 71 به بعد هر کدام از افرادی که درخواست جدایی از مجاهدین را می دادند بعد از اعمال فشار و زندانی کردن در تشکیلات، نهایتا بدون سر و صدا با توجیه اینکه این افراد جاسوس هستند و یا ورود غیر قانونی به عراق داشتند، تحویل استخبارات عراق می داد تا به همین جرم ها در زندان ابوغریب زندانی شوند. این در حالی است که اکثر آنها سوابق حضور طولانی مدت در تشکیلات رجوی داشتند .</p>
<p>رجوی می دانست که جرم جاسوسی در عراق 20 سال و ورود غیر قانونی به عراق 8 سال حکم حبس دارد و از آنجایی‌که نفرت و کینه زیادی نسبت به این دسته از افراد داشت، به جهت انتقام آنها را به زندان ابوغریب می‌فرستاد تا به لحاظ روحی و روانی تخریب شوند .</p>
<p>رجوی در استخبارات عراق رابطی بنام ابوسیف داشت که تا چند سال بطور مرتب تقریبا ماهی یکبار او را به زندان ابوغریب می‌فرستاد تا وی با اعضای زندانی شده به بهانه اینکه آیا کسی از آنها تمایلی برای بازگشت به تشکیلات دارد، دیدار و صحبت کند. اما هدف اصلی این بود که ابوسیف ضمن گفتگو یا این افراد متوجه می شد چه تعدادی توانستند از لحاظ روحی سالم بمانند. چون من ندیدم و نشنیدم که ابوسیف کسی را با خود به تشکیلات برگردانده باشد و نفرات قبل از من هم این موضوع را تایید کردند .</p>
<p>اما در سال 80 شرایط به گونه‌ای شد که ظاهرا دیگر رجوی نمی توانست از طریق ابوسیف کنترلی برای روی اعضای زندانی شده در ابوغریب داشه باشد چون در این سال موضوع حمله آمریکا به عراق جدی‌تر شده بود و به همین دلیل دولت عراق تصمیم گرفت تا زندانیان ایرانی ابوغریب را با زندانیان عراقی در ایران مبادله کند. ظاهرا ابوسیف از این موضوع خبردار شده و آن را به تشکیلات رجوی منتقل می‌کند و تشکیلات تلاش می‌کند تا تبادلی صورت نگیرد چرا که طرح رجوی به هم می‌ریخت.</p>
<p>اما دولت عراق در بهمن ماه 1380 پنجاه نفر از زندانیان که اکثرا از اعضای با سابقه تشکیلات بودند در جریان مبادله به ایران منتقل کرد. البته کسی از پشت پرده تلاش رجوی برای ممانعت از تبادل زندانیان خبری نداشت. فقط روزی که من و تعداد دیگری در تیرماه سال 81 در جریان تبادل قرار گرفتیم، از نقیب محمد معاون زندان شنیدیم که در جواب یکی از نفرات که اظهار کرد ایران نمی‌روم چون ممکن است اعدام شوم، با لحن طعنه آمیزی گفت: &#8220;رجوی جون شما سری قبل هم خواست تا ما زندانیان را تبادل نکینم، بنابراین راهی جز رفتن به ایران ندارید. تازه منتظر باش که تا چند وقت دیگر مسعود و مریم را می‌آوریم زندان ابوغریب!&#8221; و ما آن زمان از نحوه صحبت نقیب محمد متوجه شدیم که رجوی در نهایت بی‌شرافتی سعی کرده اعضای زندانی شده به ایران منتقل نشوند.</p>
<p>بنابراین اعضایی که روزی با گذشتن از جوانی و موقعیت‌های اجتماعی خود وارد تشکیلات رجوی در عراق شدند و طی سالها عمر خود را صرف اهداف رجوی کردند، وقتی برخی از آنها به این نتیجه رسیدند که دیگر ماندنشان در تشکیلات فایده ندارد و قصد جدایی کردند، رجوی بجای برخورد اصولی از آنها کینه به دل گرفت وعلاوه بر تحت فشار گذاشتن روحی و زندانی کردن آنها در مقر، در نهایت با کمال بی‌شرمی آنها را به زندان ابوغریب فرستاد تا اولا به مدت طولانی حبس شوند و احیانا اگر هم آزاد شدند از لحاظ روحی آنقدر تخریب شده باشند که توان مقابله افشاگرانه با تشکیلات او را نداشته باشند .</p>
<p>متاسفانه برخی از نفرات از جمله بیت الله جهانی و عباس و چند نفر دیگر که اسمشان را فراموش کردم، براثر فشارهای زندان ابوغریب دچار اختلالات روانی شدند. با این وجود، اکثر نفرات با هدف افشای ماهیت جنایتکارانه رجوی توانستند تا حد قابل قبولی روحیه خود را حفظ کنند. هرچند آسیب‌های روحی برآنها وارد شده بود ولی نگذاشتند طرح جنایتکارانه رجوی محقق شود .</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67905">رجوی مانع از تبادل زندانیان ایرانی ابوغریب می‌شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67905/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پاسخ رجوی به اعضای خواهان جدایی &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66894</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66894?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 Oct 2025 08:16:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66894</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندان ابوغریب یا به اصطلاح عربی آن، سجن ابوغریب، در 32 کیلومتری غرب بغداد واقع شده بود. این زندان در دهه 1950 به عنوان زندانی با درجه امنیتی بسیار بالا شروع بکار کرد. در این زندان اقداماتی همانند شکنجه و اعدام رایج بود و زندانیان در وضعیت بسیار نامناسبی نگهداری می شدند. از دهه 1980، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66894">پاسخ رجوی به اعضای خواهان جدایی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>زندان ابوغریب یا به اصطلاح عربی آن، سجن ابوغریب، در 32 کیلومتری غرب بغداد واقع شده بود. این زندان در دهه 1950 به عنوان زندانی با درجه امنیتی بسیار بالا شروع بکار کرد. در این زندان اقداماتی همانند شکنجه و اعدام رایج بود و زندانیان در وضعیت بسیار نامناسبی نگهداری می شدند.</p>
<p>از دهه 1980، حکومت صدام حسین و پس از آن ایالات متحده امریکا کنترل این زندان را در اختیار داشته و زندانیان سیاسی را در آن نگهداری می کردند.</p>
<p>در سال 2004 میلادی و پس از اشغال عراق توسط نیروهای ائتلاف به رهبری ایالات متحده آمریکا با انتشار تصاویری از شکنجه، تحقیر و آزار جنسی و روانی زندانیان ابوغریب توسط نظامیان آمریکایی در برنامه 60 دقیقه شبکه سی.بی اس امریکا و مقاله ای در مجله امریکایی نیویورکر، زندان ابوغریب مورد توجه گسترده بین الملی قرار گرفت.</p>
<p>در سال 2001 حدود 15000 زندانی در ابوغریب نگهداری می شدند. در این زندان برخی از اسرای جنگ ایران و عراق و اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق هم زندانی بودند.</p>
<p>مسعود رجوی از روش های مختلفی برای کنترل اعضا و سرکوب هرگونه انتقاد یا اعتراض درون تشکیلات استفاده می کرد. یکی از این روش ها نشست های موسوم به طعمه در قرارگاه باقرزاده بود، که به عنوان ابزاری برای تحقیر، سرکوب و شست و شوی مغزی اعضا به کار گرفته میشد. این نشست ها که توسط خود او طراحی و اجرا میشد تاثیرات روانی مخرب و عمیقی بر اعضا داشت. نشست های طعمه، جلساتی بودند که در آن اعضای مجاهدین خلق که به هر دلیل مورد سوءظن قرار می گرفتند، در حضور دیگر اعضا مورد بازخواست و تحقیر و فشارهای روانی شدید قرار می گرفتند. هدف اصلی این نشست ها ایجاد ترس و وحشت در میان اعضا و جلوگیری از هرگونه انتقاد یا اعتراض و درخواست جدایی از تشکیلات بود. این جلسات معمولا در حضور تعداد زیادی از اعضا برگزار میشد و فرد منتقد و خواهان جدایی به عنوان طعمه در وسط جمع تحت فشارهای روانی و گاه فیزیکی قرار می گرفت.</p>
<p>نشست های طعمه که خروجی آن زندان مخوف ابوغریب بود در قرارگاه های مختلف برگزار میشد. این جلسات با حضور مسعود رجوی یا دیگر مسئولین ارشد سازمان مانند مهوش سپهری(نسرین)، مهدی ابریشمچی و زهرا مریخی اداره میشد.</p>
<p>در این نشست ها فردی که درخواست جدایی و ترک صفوف مجاهدین خلق داده بود به عنوان خائن معرفی میشد و در حضور جمع گسترده اعضا مورد بازخواست و تحقیر قرار می گرفت.</p>
<p>فشارهای روانی در این جلسات به حدی بود که عضو مورد نظر مجبور به اعتراف دروغین و اذعان به اشتباهات فردی خود میشد و در نهایت فرد بعد از اینکه شخصیت و روحیه اش بطور کامل تخریب میشد به مدت چند روز در یک بنگال(کانکس) ایزوله و از جمع اعضا منزوی میشد تا عضو تحت برخورد و فشارهای شدید روانی قرار گرفته و با اظهار ندامت درخواست جدایی خود از مناسبات را پس گرفته و بطور کامل تسلیم خواست های رجوی میشد. با برگزاری این نشست ها رجوی می خواست به سایر اعضا نشان دهد که عاقبت هرگونه انتقاد و یا درخواست جدایی تحقیر و سرکوب است، و با این شیوه رهبری مجاهدین خلق می توانست کنترل کامل خود را بر اعضا حفظ و از ریزش و جدایی نیروها جلوگیری کند.</p>
<p>نشست های طعمه تاثیرات روانی عمیقی بر اعضا می گذاشت. بسیاری از اعضایی که در این جلسات مورد تحقیر و برخورد قرار می گرفتند دچار مشکلات روانی شدیدی می شدند. گذشته از آن بسیاری از اعضا تحت تاثیر این جلسات دچار ترس و اضطراب شدید می شدند و همین باعث میشد که درخواست جدایی خود را پس بگیرند.</p>
<p>رجوی همچنین برای ایجاد وحشت در میان اعضای منتقد خواهان جدایی برخی از اعضا را که توسط خود او به زندان مخوف و بدنام ابوغریب فرستاده شده بودند و به خاطر عدم تحمل شرایط سخت زندان و شکنجه های آن مجددا درخواست بازگشت به تشکیلات مجاهدین خلق را داده بودند به این نشست ها می آورد تا با اعترافات آنها در جمع و بیان شرایط سخت زندان ابوغریب اعضا را به وحشت انداخته و مجبور به ماندن در تشکیلات نماید. ولی به رغم تمامی این تشبثات تعداد زیادی از اعضای معترض بر جدایی خود اصرار ورزیدند که در نهایت سر از زندان مخوف ابوغریب در آوردند. اینکه در این زندان بر آنها چه گذشت در قسمت بعدی به آن اشاره می کنم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66894">پاسخ رجوی به اعضای خواهان جدایی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66894/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Sep 2025 11:14:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66407</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در قسمت قبل خاطراتش از قبول سازمان برای جدایی گفت. او چنین گفت: مسئول مجاهدین گفت ما شما را به عراقی ها تحویل می دهیم و قرار شد تا آنها خودشان شما را تا لب مرز ایران ببرند. من به او گفتم می دانید که اگر به ایران برسم احتمالا دستگیر و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407">چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348">قسمت قبل</a> خاطراتش از قبول سازمان برای جدایی گفت. او چنین گفت: مسئول مجاهدین گفت ما شما را به عراقی ها تحویل می دهیم و قرار شد تا آنها خودشان شما را تا لب مرز ایران ببرند. من به او گفتم می دانید که اگر به ایران برسم احتمالا دستگیر و در ایده ال ترین شکل آن ممکن است چندسال زندانی شوم ؟ که وی گفت به ما ربطی ندارد.</p>
<p>اما در اصل طرح بردن ما به لب مرز توسط عراقی ها یک فریب بود. رجوی در همدستی با استخبارات عراق ( اطلاعات ارتش صدام ) از قبل بردن ما اعضای جدا شده به زندان ابوغریب را در دستور کار داشت به خیال اینکه ما بر اثر فشارهای روحی و جسمی در آن مجبور به بازگشت به تشکیلاتش شویم.</p>
<p>به هرحال من با دوستم رسول به خیال اینکه به سمت مرز ایران می رویم به وی گفتم رسول آب از سر من گذشته دیگر برایم مهم نیست که در ایران چه اتفاقی برایم می افتد. اگر زندانی شدم خانواده ام به ملاقاتم می آیند. اگر هم اعدام شدم باز حداقل در خاک کشورم دفن و خانواده ام بر سر قبرم خواهند آمد ولی بهتر از مردار شدن در عراق و تشکیلات رجوی است.</p>
<p>رسول که ظاهرا مثل من فکر می کرد گفت ای بابا ول کن برای من هم مهم نیست. یک خوبی دیگر هم که دارد این است که حداقل می توانیم ساعت ها و روزهایی را آزادانه نفس بکشیم. در حین صحبت با هم بودیم که متوجه شدیم وارد اتوبان بغداد شدیم و همینطور به اطراف نگاه می کردیم. رسول گفت مسیری که خودرو می رود به سمت مرز ایران نیست! کمی مضطرب شدیم از افسر عراقی سئوال کردیم کجا می رویم؟ که او جوابی نداد. بعد از طی مسافتی رسول گفت: نگاه کن آن طرف اتوبان زندان ابوغریب است. که اصلا فکر نمی کردیم خودمان هم به آنجا می رویم. خودرو در اولین بریدگی دور زد و دقایقی بعد جلوی درب زندان ابوغریب ایستاد. افسر عراقی پیاده شد و رفت داخل. فکر کردیم خودش کاری دارد یا خوشبینانه تر اینکه فکرمی کردیم کارهای اداری ما برای رفتن به مرز قراراست اینجا انجام شود اما وقتی برگشت به ما گفت پیاده شوید و بروید داخل. سئوال کردیم چرا؟ او گفت بعد متوجه می شوید.</p>
<p>وقتی وارد زندان شدیم هنوز باور نداشتیم که قرار است در این زندان، زندانی شویم. دقایقی گذشت تا اینکه مسئول زندان رسید و اسم و مشخصات ما را در دفتری که داشت ثبت کرد و گفت بروید داخل. آن لحظه متوجه شدیم که رجوی ما را فریب داده و اوج نامردی اش را در حق ما روا داشت. دقایقی در حیاط زندان ماندیم. بعد ما را در بندهای مختلف زندان تقسیم کردند. نکته دردناکتر این بود که وقتی وارد حیاط زندان شدیم تعدادی از دوستان سابق خود که سالهای قبل با هم در تشکیلات بودیم را دیدم از جمله دوستم الیاس را  که سال 72 از تشکیلات جدا شده بود. او نزد من آمد و با هم حال و احوالپرسی کردیم. به وی گفتم شنیده بودم که جدا شدی اما نمی دانستم تو را به اینجا آوردند. به ما گفته بودند شما را به ایران فرستادند.</p>
<p>الیاس آهی کشید و گفت: چه بگم از نامردی رجوی. به شما دروغ گفته بود سال 72 وقتی جدا شدم دو سال در زندان کمپ اشرف زندانی شدم که همان موقع هم خیلی مرا اذیت کردند. بعد از آن مرا به زندان فضیلیه فرستادند و دو سال هم آنجا بودیم و الان 4 سال است که اینجا زندانی شدیم و خدا می داند کی آزاد می شویم! الیاس ادامه داد خودت می دانی که من از قبل همیشه با همه شوخی می کردم و می خندیدم و بخاطر همین خصلتی که دارم تا حالا تونستم از نظر روحی تا حدود زیادی خودم را حفظ کنم. بنابراین توصیه می کنم تو هم سعی کن روحیه ات را قوی نگاه داری، وی ادامه داد بیت الله جهانی را یادت هست که وقتی در تشکیلات بود چقدر فرد بی آزار و سرحالی بود؟ بنظرم از سال 73 رجوی او را هم به این زندان فرستاده متاسفانه الان بیش از سه سال است که گوشه گیر و پاک روانی شده. خواستم بگم که همه ما از زخم خیانت رجوی رنج می بریم اما باید خودمان را قوی نگاه داریم. چون او همین را می خواهد که بر اثر فشارها یا مجبور به بازگشت به تشکیلات شویم و یا اگر هم ماندیم پاک روانی شویم.</p>
<p>صحبت های الیاس مرا به خود آورد چون واقعا از لحظه ورودم به زندان ابوغریب حسابی از خیانت، نامردی و رذالت رجوی و اینکه چرا در حق من و امثال من که سالها بخش زیادی از عمر و جوانی خودمان را برایش گذاشتیم و او چنین کاری کرده بود، به هم ریخته بودم. بنابراین بعد از صحبت های الیاس سعی کردم هر طور شده در مسیر دلخواه رجوی قرار نگیرم. از آن زمان به بعد در صحبت با دیگر دوستان جدا شده سعی می کردم به بقیه روحیه بدهم تا وقتی آزاد شدیم چهره پلید، زشت و دروغگوی رجوی را افشا کنیم. لازم است که بگویم حقیقتا روایت رنج و مرارت هایی که اعضای جدا شده از تشکیلات منحوس رجوی در زندان ابوغریب کشیدند بسیار غم انگیز است که می بایست جداگانه به آن پرداخته شود.</p>
<p>آری امثال من روزی برای پیوستن به تشکیلات رجوی در عراق صادقانه از همه چیز خود اعم از جوانی، عمر، خانواده ، کسب موقعیت های تحصیلی و اجتماعی خود گذشتند و سالهای پرخطری را در تشکیلاتش سپری کردند اما متاسفانه زمانی طولانی گذشت تا ما به این حقیقت پی ببریم که رجوی از اول برخلاف شعر و شعارهایش فقط بدنبال رسیدن به قدرت خیالی خود بوده و از ما اعضایش هم بعنوان ابزاری برای رسیدن به همین هدفش استفاده کرده. به هرحال وقتی ما آگاه شده و تصمیم گرفتیم که دیگر ابزاری در دست رجوی برای  پیشبرد اهداف خائنانه و جنایت هایش نباشیم و صادقانه به مسئولین تشکیلاتش اعلام کردیم که فقط می خواهیم بدنبال زندگی خود برویم، رجوی که برایش مهم نبود امثال من دورانی از بهترین روزهای زندگی خود را برایش گذاشتیم خصلت کینه ای خود را با شدیدترین برخورد و توهین آمیز ترین رفتارها از طریق مسئولین تشکیلاتش به ما نشان داد و در ادامه در اوج نامردی اول ما را در زندان های خودش محبوس و بعد به زندان ابوغریب فرستاد.</p>
<p>ولی به قول معروف خدا جای به حقی نشسته و بالاخره ما بعد از مدت ها تحمل رنج و مرارت در ابوغریب به لطف خدا و دعای خیر خانواده هایمان آزاد و به وطن بازگشته و زندگی جدیدی را برای خود تشکیل دادیم. و روسیاهی به رجوی ماند که الان سالهاست خود را مخفی و جرات بیرون آمدن از آن را ندارد و سران جنایتکار تشکیلاتش هم در آلبانی روزگار نکبت باری را سپری می کنند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407">چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد – قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 05:42:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66266</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که در قسمت قبل گفتم، علاوه بر تصویروحشتناکی که رجوی از دنیای بیرون از تشکیلات برای ما درست کرده بود از طرف دیگرهم شدیدترین برخوردها را برای افراد خواهان جدایی در دستورکارش قرار داده بود که واقعا برای ما بسیار رعب انگیز بود. او همه اعضا را در یک وضعیت بلاتکلیفی و بن بست [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد – قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213">قسمت قبل</a> گفتم، علاوه بر تصویروحشتناکی که رجوی از دنیای بیرون از تشکیلات برای ما درست کرده بود از طرف دیگرهم شدیدترین برخوردها را برای افراد خواهان جدایی در دستورکارش قرار داده بود که واقعا برای ما بسیار رعب انگیز بود.<br />
او همه اعضا را در یک وضعیت بلاتکلیفی و بن بست قرار داده بود که احساس می کردیم راه برون رفتی نداریم و برای عبوراز این وضعیت فقط نیاز به یک نیروی محرکه قوی از بیرون داشتیم تا به ما جرات وانگیزه مضاعف برای عبور از همه موانع را بدهد. که خوشبختانه به قول معروف عدو سبب خیرشد واین نیروی محرکه برای من و تعدادی دیگر از اعضا پیدا شد.</p>
<p>حال خیر عدو چی بود؟ حدودا تیرماه سال 80 بود که ظاهرا تشکیلات گروه رجوی برنامه نیروگیری دربین افراد جوان خانواده های اعضا را در دستور کار خود قرار داده بود. به همین خاطر درهمین تاریخ تعدادی از بخش پرسنلی تشکیلات با مسئولیت زنی بنام طوبی به مقر ما در شهر کوت آمدن.د طبق برنامه قرار شد تا تمامی نفرات مقر به نوبت نزد آنها رفته و اطلاعات خانوادگی بخصوص درمورد افراد جوان خانواده خود را در فرمی که مشخص کرده بودند پر کنند. فردای آن روز تعدادی از ما از جمله خود مرا صدا زده و گفتند برای شما تماسی با خانواده هایتان برقرارمی کنیم، سعی کنید افراد جوان خانواده خود را ترغیب به آمدن به عراق و تشکیلات کنید.</p>
<p>راستش چون خودم به نقطه تنفراز تشکیلات رجوی رسیده بودم که دوست داشتم هرچه زودتراز شرآن خلاص شوم، نمی خواستم موضع تماس را قبول کنم اما از طرفی هم دوست نداشتم از فرصتی که بعد از سالها برای شنیدن صدای خانواده ام پیش آمده را از دست بدهم. بنابراین انجام تماس را قبول کردم.</p>
<p>روز بعد نوبت من شد تا به اتاق تلفن برای تماس با خانواده ام بروم. در اولین لحظه وصل تماس وقتی صدای پسر برادرم را شنیدم تا دقایقی بغض گلویم را گرفت و لحظاتی سکوت و به این فکر کردم که چقدر سالها بیهوده عمرم را در تشکیلات رجوی گذرانده واز نعمت حضور در جمع خانواده ام محروم شدم. واقعا اعصابم خراب شده بود بطوریکه زنی بنام آذر مسئول کنترل تماس که در کنارم نشسته بود گفت صحبت کن وقت نیست چرا ساکتی؟ پسر برادرم وقتی مطمئن شد خودم هستم ذوق زده شد واز پشت تلفن گریه کرد و خودم هم همینطور و دقایقی فقط با هم احوالپرسی می کردیم. در همین حین متوجه شدم خود آذرهم اشک می ریزد احساس کردم که او هم دوست دارد صدای خانواده اش را بشنود چون او هم انسانی بود که مثل بقیه ما گرفتار توهمات ذهنی رجوی شده بود.</p>
<p>در حین صحبت با پسر برادرم، طوبی مسئول تماس ها وارد اتاق تلفن شد و بالای سرم ایستاد و گفت زود باش به پسر برادرت بگو بیآید ترکیه ما او را به عراق می آوریم. لحظاتی بعد تماس قطع شد. قبل از آن پسر برادرم شماره منزل خواهرم را به من داده بود، به هرحال چون زمان تماس سه دقیقه بود طوبی گفت دوباره با پسر برادرت صحبت کن و رفت تا به بقیه اتاق های تماس سر بزند. من از آذرخواهش کرد شماره منزل خواهرم را بگیرد تا با او هم صحبت کنم. خوشبختانه قبول کرد، فقط گفت تا خواهر طوبی نیآمده سریع باش. ولی بعد با پسر برادرت صحبت کن و او را قانع به آمدن به عراق کن.</p>
<p>وقتی به منزل خواهرم زنگ زدم خوشبختانه برادر بزرگم هم آنجا بود که با او هم صحبت کردم. تا لحظاتی خواهرم فقط گریه می کرد و صحبت های محبت آمیزمی کرد، آخراو تنها خواهرم بود و خیلی او را دوست داشتیم. خواهرم می گفت حمید برگرد بخدا همه ما تو را دوست داریم، دراینجا دیگر کسی از مجاهدین حرفی نمی زند. برای چی نزد آنها ماندی؟ هرطور شده نزد ما برگرد.</p>
<p>نکته بد این تماس برایم این بود که وقتی سراغ مادرم را می گرفتم هرکس می گفت رفته منزل فلانی، مجددا طوبی آمد بالای سرم ایستاد و گفت همین الان جلوی خودم به پسر برادر و یا خواهرت بگو بیآیند ترکیه که من مجبور شدم این حرف را به خواهرم بزنم اما با لهجه محلی گفتم این حرفی که می زنم را انجام ندهید و تماس قطع شد.</p>
<p>متاسفانه آنطور که بعد از جدایی از تشکیلات رجوی متوجه شدم مسئولین از خدا بی خبررجوی با خانواده ام تماس می گیرند و به آنها می گویند حمید نتوانست صحبتش را ادامه دهد اما گفت به شما بگوئیم به ترکیه برای دیدنش بیآئید که خواهر و برادرم رفته بودند اما در آنجا وقتی متوجه می شوند فریب خوردند به ایران برمی گردند.</p>
<p>به هرحال بعد از خروج از اتاق تلفن حال وهوای دیگری داشتم. احساس کردم به کوهی بزرگ تکیه کردم چنان از خانواده ام توان و انرژی گرفتم که احساس کردم همان نیروی محرکه قوی در من ایجاد شده که می توانم به راحتی همه موانع ذهنی وعینی را کنار بزنم و هر سختی را برای رسیدن به آنها بپذیرم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد – قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62128</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62128?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 02 Oct 2024 08:53:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62128</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از شرایط بد زندان گفتم که برای اعتراض به آن شرایط اعتصاب غذا کردم. وقتی متوجه شدم که در چند نوبت زندانیان و حتی جداشده های سازمان در قبال اسرای عراقی تبادل شدند و اسمی از من برده نشد، بفکر فرار از زندان افتادم. در این چند سال که در زندان بودم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62128">افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980">قسمت قبل</a> از شرایط بد زندان گفتم که برای اعتراض به آن شرایط اعتصاب غذا کردم.</p>
<p>وقتی متوجه شدم که در چند نوبت زندانیان و حتی جداشده های سازمان در قبال اسرای عراقی تبادل شدند و اسمی از من برده نشد، بفکر فرار از زندان افتادم. در این چند سال که در زندان بودم افراد قابل اعتماد را مورد بررسی قرار داده بودم. یکی از این افراد <strong>لیس میلادی</strong> بچه تهران بود که از امکانات رفاهی خوبی برخوردار بود. متوجه شدم که این فرد مادرش عراقی بوده از حزب بعث و پدرش ایرانی بوده، ابتدای جنگ ایرانیانی که در عراق ساکن بودند به اجبار با خانواده رد مرز شدند و چون مادر لیس عراقی و از حزب بعث بود به ایران فرستاده نمی شود و با یکی از محافظان صدام ازدواج می کند. حالا که آتش بس شده و بین دو کشور ارتباط برقرار شده بود لیس را دستگیر و زندانی کرده بودند. اما بخاطر موقعیت مادرش در اتاقی مستقل و با امکانات خوب بسر می برد. از آنجا که پدر لیس در درگیری مرزی با سازمان مجاهدین شهید شده بود من به او نزدیک شدم و از همکاری سازمان در زمان جنگ و بعد از جنگ با صدام روزانه با او صحبت می کردم که فراموش نکند صدام و رجوی پدرش را شهید کردند. بعد از دو ماه توانستم به او اعتماد کنم و برای فرار از او کمک بگیرم. موضوع را با او در میان گذاشتم. او قول داد بعد از برنامه ریزی کامل و آمادگی افراد برای فرار کلید درب خروجی و کلید اسلحه خانه و سویچ آمبولانس را بیاورد و با هم فرار کنیم.</p>
<p>موضوع را با طالب جلیلیان و یک نفر به اسم جلال اسکندری از شمال و علی علی حسینی از شهرستان ملگشاهی که شجاع و نترس بود و یک نفر بنام جهانگیر یوسفی از کرمانشاه در میان گذاشتم. همگی استقبال کردند. اما ما نیاز به مقداری دینار داشتیم که استارت اولیه را بزنیم. جهانگیر خیاط بود ودر کارگاه خیاطی لباس نظامی می دوخت و به او روزانه مبلغ ناچیزی می دادند. با جمع آوری آن پول وسایل ضروری را از طریق لیس میلادی خریداری و در اتاق او نگهداری کردیم. جمع آوری پول و وسایل مورد نیاز 3 ماه به طول انجامید که آمریکا و کشورهای چند ملیتی علیه صدام اعلام جنگ کردند و طولی نکشید به منطقه آمدند. ما هم امیدوار شدیم که آزادی در دسترس است و نیاز به فرار نیست اما برنامه مان را حفظ کردیم که اگر جنگی اتفاق نیفتاد طرح فرار را عملی کنیم. وقتی تهدیدها جدی شدند مواد غذایی زیادی وارد انبار زندان شد و برای اولین بار بعد از شش سال زندان به ما کنسرو ماهی دادند. آن روز اینقدر کنسرو ماهی خوردیم که بدنمان ظرفیت هضم آن را نداشت. ما در طول این چند سال زندان هیچ وقت سیر نخورده بودیم. و معمولا هم غذای بی خاصیت بادمجان آب پز با پوست می خوردیم. گوشت و مواد پروتئین اصلاً نخورده بودیم و بدنمان تحمل این غذای سنگین را نداشت.</p>
<p>حمله به عراق قطعی شد و ایران در مرز با عراق نشست گذاشت که همه اسرا را به عراق تحویل دهد و عراق هم در قبال آن تعدادی زندانی تحویل دهد. در تاریخ 27 اسفند 1381 ما را به جلولا منتقل کردند و روز بعد ما وارد قصرشیرین شدیم و شب همان روز عراق موشک باران شد. و ما با به خاک پاک مهین برگشتیم و شکر خدای را.</p>
<p>پایان</p>
<p>مراد زارعی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62128">افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62128/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 23 Sep 2024 10:10:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=61980</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل نکاتی در رابطه با تبادل اسرا ما بین ایران و عراق بیان شد. من متوجه شدم که تبادل شامل ما نخواهد شد. چرا که ما امانت سازمان در نزد صدام بودیم. باید می پذیرفتیم که تا مسعود رجوی و صدام حسین هستند باید در زندان بمانیم و هیچ روزنه امیدی نخواهد بود. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980">افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61893"> قسمت قبل</a> نکاتی در رابطه با تبادل اسرا ما بین ایران و عراق بیان شد.</p>
<p>من متوجه شدم که تبادل شامل ما نخواهد شد. چرا که ما امانت سازمان در نزد صدام بودیم. باید می پذیرفتیم که تا مسعود رجوی و صدام حسین هستند باید در زندان بمانیم و هیچ روزنه امیدی نخواهد بود. با تعدادی از جدا شده ها صحبت کردم و آنان را برای اعتصاب غذا آماده کردم، تعداد افرادی که برای اعتصاب غذا اعلام آمادگی کردند به 16 نفر رسید. درست روز مبعث پیامبر اعظم (ص) ما اعتصاب مان را اعلام کردیم. آن روز چون در زندان جشن گرفتند با ما کاری نداشتند. صبح روز بعد ما 16 نفر را جلوی دفتر زندان جمع کردند. رئیس زندان کلی صحبت کرد. در ابتدا ما را تشویق کرد که دست از اعتصاب بر داریم. اما جواب ما این بود: یا مرگ یا آزادی. رئیس زندان با خشم ما را تهدید به مرگ کرد که دست از اعتصاب برداریم اما ما همچنان نپذیرفتیم. تمام زندان بانان را جمع کردند. و با چوب و کابل تونل وحشت درست کردند و دستور دادند از بین آن جماعت وحشی رد بشویم. با چماق و کابل به جان ما افتادند و آنقدر بی رحمانه ما را زدند تا از هوش رفتیم، روز بعد آن صحنه وحشتناک تکرار شد که متأسفانه 5 نفر اعتصابشان را شکستند، روز سوم 5 نفر دیگر زیر شکنجه تاب نیاوردند و اعتصابشان را شکستند، روز چهارم 4 نفر دیگر به اعتصابشان پایان دادند که فقط من و طالب جلیلیان از شهرستان اسلام آباد مقاومت کردیم و ادامه دادیم.</p>
<p>اعتصاب غذایمان 40 روز ادامه داشت. در این مدت هر روز ما را شکنجه می کردند. زندان بانان جسم بی جانمان را بر روی زمین می کشاندند و در محوطه زندان رها می کردند. در این مدت چندین مرتبه افسران ارشد استخبارات از بغداد آمدند و با ما صحبت کردند که با دادن وعده های پوچ ما را وادار به شکستن اعتصاب کنند اما ما همچنان می گفتیم یا مرگ یا آزادی.</p>
<p>در این مدت ما فقط آب می نوشیدیم که به مرور زمان ضعیف و ضعیف تر می شدیم اما حتی بر همین جسم بی رمق ما هم شلاق می زدند. صبح که می شد درب بندها را باز می کردند و تعداد می گرفتند و تا عصر افراد در هواخوری قدم می زدند ، موقع تعداد ( شمارش زندانیان ) دو نفر پای ما را می گرفتند و بر روی زمین می کشیدند و ما را می انداختند توی محوطه. هیچ کس اجازه نداشت به ما کمک کند و ما را از جلو آفتاب جابجا کند. ما هم رمقی نداشتیم که از جلو آفتاب سوزان خودمان را به سمت سایه دیوار بکشیم و تا عصر دراز کش جلو آفتاب پشه ها ما را آزار می دادند ، به ما می گفتند وقتی مُردید شما را می اندازیم داخل آشغال ها تا جانوران شما را بخورند.</p>
<p>یک ماه از اعتصاب ما می گذشت که پرسنل صلیب سرخ به داخل زندان ابوغریب آمدند. متأسفانه اجازه نداشتند با ایرانی ها صحبت کنند. جسم بی جان ما که اسکلت شده بودیم داخل محوطه افتاده بود از کنار ما رد شدند و علت را نپرسیدند. ما هم جان نداشتیم از جایمان بلند شویم با آن ها صحبت کنیم. صلیب با غیر ایرانی ها که مصری ، سوری ، ترکیه ای و &#8230; بودند صحبت کردند و از آن ها برای خانواده هایشان نامه گرفتند ، چنان فضای رعب و وحشت بر زندان حکفرما بود که هیچ ایرانی جرأت نداشت به نیروهای صلیب سرخ نزدیک شود. با اینکه صلیب با ما صحبت نکرد اما امیدوار شدیم که زندانیان غیر ایرانی موضوع اعتصاب ما را به صلیب خواهند گفت و دیگر نمی توانند ما را سر به نیست کنند ، همین طور هم شد دقیقاً شب چهلم بود که نیروهای زیادی وارد زندان شدند و حتی روی پشت بام ها هم نیروهای مسلح نگهبانی می دادند. درب بند باز شد و 4 درجه دار با برانکارد ما را محترم حمل کردند تا اتاق رئیس زندان ، محوطه زندان پر از نیروی جدید بود. رئیس زندان و همه نیروها خبردار ایستاده بودند. دو ژنرال و یک لباس شخصی نشسته بودند.</p>
<p>ابتدا رئیس زندان آنان را معرفی کرد که از طرف سیدرئیس (صدام) آمده اند تا هر خواسته ای دارید برآورده کنند. آن که لباس شخصی بود چند کلمه فارسی گفت من از وزارت خارجه آمده ام ، به ما گفتند سوگند یاد می کنیم شما اعتصابتان بشکنید تا سرحال بشوید شما را از  مرز رد می کنیم ، اجازه گرفتم با طالب مشورت کنم. قبول کردند طالب گفت این ها بعثی هستند اعتباری به سوگندشان نیست بگو به شرف و ناموس صدام سوگند یاد کنند. چون حزبی و بعثی هستند به قسم شان پایبندند ، من هم گفته های طالب را منتقل کردم. حرفم تمام نشده بود که اشاره کردند دو تا غول بی شاخ و دُم پای ما را گرفتند و از درب اتاق به داخل باغچه پرتاب کردند و از آنجا دو نفر پای ما را گرفتند کشیدند روی زمین و انداختند داخل بند. تقریباً 2 ساعت بعد دوباره درب باز شد و 4 نفر با برانکارد ما را تا اتاق رئیس زندان حمل کردند و به خواست ما تن دادند و هر چه ما گفتیم تکرار کردند. به ما قول دادند بعد از 3 ماه که کاملاً وضعیت جسمانی مان به حالت اول برگردد ما را رد مرز کنند به داخل خاک ایران. ما هم قبول کردیم و دستور دادند برای ما سرم وصل کردند و به ما آمپول زدند و با تزریق آن آمپول ریه ام شیمیایی شد، 3 روز فقط آب برنج و شیر می خوردیم تا معده مان پذیرای غذا باشد.</p>
<p>بعد از 3 روز به ما سوپ دادند که درد معده شروع شد ، دستگاه گوارش و معده ما خشک شده بود و سوپ که خوردیم سرویس بهداشتی رفتن برای مان جهنم شده بود. چنان اذیت می شدیم که صدای جیغ و فریاد ما تمام بند را فرا می گرفت تا وقتی به حالت عادی برگشتیم روزی هزار بار آرزوی مرگ کردیم.</p>
<p>بعد از جریان اعتصاب غذا با من و طالب با احتیاط برخورد کردند از این که تلاش کردند که اعتصابمان بشکنیم و زنده بمانیم معلوم شد که وضعیت ما توسط صلیب افشا شده بود.</p>
<p>در زندان ابوغریب با زندانیان وحشیانه برخورد می کردند و به هر بهانه ای افراد را شکنجه می کردند، هر دو پای زندانی را به چوب یا یک میله فلزی می بستند و دو نفر دو طرف میله را روی هوا نگه می داشتند و با کابل یا چماق آنقدر میزدند تا پای طرف می شکست. اگر اشتباه نکنم سال 1378 بین ایران و عراق مسابقه فوتبال برگزار شد که خوشبختانه ایران هفت گل زد و عراق موفق به زدن گل نشد. به دستور رئیس زندان همه ایرانی ها را در محوطه جمع کردند و با کابل و چماق به جان ایرانی ها افتادند که تعداد 20 نفر مجروح شدند و یا دست و پایشان شکست. ما همچنان منتظر روز موعود بودیم که ما را آزاد کنند. 3 ماه گذشت و خبری نشد. ماه ها گذشت و آن ها به قولشان عمل نکردند. داخل زندان کسی جرأت نداشت به مسعود رجوی حرف بدی بزند. اهانت به رجوی یعنی اهانت به صدام! بعد از اینکه ما را آزاد نکردند، من و طالب پیش همه به رجوی لعنت می فرستادیم ، اهانت به رجوی یعنی اهانت به صاحب خانه رجوی، زندانبانان بخاطر عمل نکردن به وعده ای که به ما داده بودند از ما نشنیده می گرفتند و با ما برخورد نمی کردند که مبادا مجدداً دست به اعتصاب غذا بزنیم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>مراد زارعی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980">افراد اسیر در چنگال فرقه رجوی در حقیقت قربانیان او هستند – فصل نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61980/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59063</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59063?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Mar 2024 07:40:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59063</guid>

					<description><![CDATA[<p>ورود به خاک وطن بعد از سالها رفتن پی سراب و هدفی پوچ که حاصلی جز از دست دادن عمر و جوانی و اسارت ذهنی و جسمی برای من و امثال من نداشت، هیجان انگیزترین قسمت روایت سرگذشت من و دیگر جدا شده های از فرقه رجوی است. به هرحال همانطور که گفتم بعد از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59063">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ورود به خاک وطن بعد از سالها رفتن پی سراب و هدفی پوچ که حاصلی جز از دست دادن عمر و جوانی و اسارت ذهنی و جسمی برای من و امثال من نداشت، هیجان انگیزترین قسمت روایت سرگذشت من و دیگر جدا شده های از فرقه رجوی است.</p>
<p>به هرحال همانطور که گفتم بعد از ورود به خاک وطن سوار بر خودروی ون شدیم و به سمت مقصدی که نمی دانستیم کجاست حرکت کردیم. با اینکه قبل از ورود به ایران پیش آمدن هر شرایطی را برای خودمان پذیرفته بودیم ولی دروغ چرا نگران و مشوش بودیم.</p>
<p>در مسیر پر پیچ و خم جاده مرزی تا ساعتی همه در سکوت مطلق بودیم، صورت خود را به شیشه خودرو چسبانده و با نگاه به کوه و دشت های اطراف غرق در افکار خود بودم. شاید بقیه هم مثل من به این فکر می کردند که ما را به کجا می برند، چه اتفاقی برای ما رقم خواهد خورد، آیا اصلا می توانیم خانواده هایمان را ببینیم؟! نکند در یکی از پیچ های جاده خودرو وارد شکاف کوهی شود و ما را پیاده و اعدام کنند. در همین افکار بودم که صدای خنده دو نفر از بچه ها که در ته خودرو نشسته بودند توجه همه جلب را کرد. یکی دیگر از بچه ها بنام عزیز به یکباره عصبانی شد و برسر آن دو نفر داد زد و گفت شما چه آدمی هستید! الان ما را دارند می برند اعدام کنند آنوقت شما می خندید؟! ترس ودلهره عزیز ما را هم دل نگران کرد ، دروغ چرا با اینکه خودم هم نگران شده بودم اما وقتی دیدم عزیز حسابی آشفته شده به او گفتم برادر من تو که در ابوغریب همیشه با شوخی هایت همه را از خنده روده بر می کردی ، حالا چرا عصبانی هستی؟ همه ما الان در یک وضعیت یکسان هستیم. هنوز که چیزی معلوم نیست در ضمن هرکدام از ما بهترین سالهای عمرمان را از دست دادیم حالا اعدام و یا زندان دیگر چه فرقی برای ما دارد؟</p>
<p>نفر همراه راننده که عضو نیروهای امنیتی و ظاهرا کرمانشاهی بود برگشت و با عزیز شوخی کرد و گفت: عزیز چی شده؟ تو همشهری من هستی خوب نیست به من بگویند همشهری ترسویی داری. کی گفته شما اعدام می شوید؟ با این حرف او عزیز ساکت شد و گفت ببخشید دست خودم نبود یک لحظه عصبانی شدم و سکوت ادامه پیدا کرد. لحظه ای بعد یکی داد زد و گفت بچه ها نگاه کنید خودرو دقیقا از همان مسیری می رود که رجوی در سال 67 درجریان عملیات موسوم به فروغ جاویدان ما را با خودرو انداخته بود تو این جاده و گفت تا تهران بروید!</p>
<p>چند لحظه بعد خودرو به ورودی شهر خسروی رسید و اتفاقا از کنار مسجدی که در آن زمان دیده بودیم رد شد که دوباره یاد تلخ آن روزها برای ما زنده شد و با هم درمورد همین موضوع و اینکه رجوی ما را به قتلگاه فرستاده بود صحبت کردیم. ظهر بود و هوا هم حسابی گرم شده بود. خودرو وارد شهر خسروی شد و در کنار یک ساختمان که بنظرم مدرسه بود متوقف شد، نفر همراه راننده خودرو گفت پیاده شوید و بروید داخل برای صرف ناهار. همه کمی مکث کردیم و به ساختمان نگاه کردیم که نکند زندان باشد! بالاخره از خودرو پیاده و وارد ساختمان شدیم. ما را به سمت اتاق بزرگی که فرش شده بود هدایت کردند و متوجه شدیم که زندان نیست. با ورود به اتاق همه ما از فرط خستگی روی فرش دراز کشیدیم. چیزی نگذشت که سفره ناهار را پهن وغذای مفصلی آوردند و انگار که متوجه شده بودند حسابی گرسنه هستیم چندین پرس غذای اضافی هم آورده بودند. واقعا هم بعد از سالها عدس خوردن در ابوغریب دیدن غذای ایرانی و خوردن آن حسابی کیف داشت و چسبید. درحین صرف غذا من به شوخی گفتم بچه ها به این خاطرغذای مفصل آوردند که ما سنگین شویم تا موقع آویزان شدن از چوبه دار اعدام زودتر کار ما تمام شود که همه با این حرف من خندیدند .</p>
<p>صرف غذا که تمام شد یکی از مسئولین ایرانی که بنظرم از نیروهای امنیتی بود نزد ما آمد و گفت همه جمع شوید می خواهم دقایقی با شما صحبت کنم. وی پس از خوش آمدگویی گفت: از اینکه تصمیم گرفتید به وطن وآغوش خانواده هایتان بازگردید جای خوشحالی دارد وهمین که خواست ادامه توضیحاتش را بدهد یکی از بچه ها که اسمش یادم نیست با جدیت گفت خواهش داریم که شما بیشتر از این ما را زجر ندهید اگر می خواهید ما را اعدام کنید زودتر اینکار را انجام دهید ! آن فرد مسئول که اتفاقا خیلی هم خوشرو و شوخ طبع بود ابتدا با خنده گفت: باشه زیاد طول نمی کشه، در ادامه با جدیت گفت شوخی کردم آخه این حرف ها چیه؟ کی گفته ما شما را اعدام می کنیم ؟ مگر شما خبر ندارید که جمهوری اسلامی ایران به جز رهبران مجاهدین به همه شما عفو داده؟ کمی صبر کنید تا چند روز دیگر به آغوش خانواده هایتان بازمی گردید. وی در ادامه از تک تک نفرات خواست تا هر کس ضمن معرفی خود کمی در مورد سابقه حضورش در فرقه رجوی توضیحاتی بدهد که به نوبت هر کدام توضیحاتی دادیم . در آخر گفت: حتما شما تا حالا متوجه شدید که عمر وجوانی خودتان را بیهوده برای رجوی که فقط به فکر منافع خودش بود هدر دادید؟ اما باز خدا را شکر کنید که بالاخره نجات پیدا کردید و به وطن و آغوش خانواده هایتان بازگشتید. او در پایان برنامه بعدی ما را اعلام کرد و گفت نگران نباشید تا ساعتی دیگر با چند خودرو به کرمانشاه خواهید رفت واتفاقا از همان مسیری می روید که رجوی در سال 67 خیال می کرد می تواند از این طریق به تهران برسد و خودتان یکبار دیگر مسیر را ببینید تا متوجه شوید که رجوی چقدر احمق بوده و شما را هم فریب داد که می توانید به راحتی به تهران برسید. ما با توضیحات او کمی آرامش ذهنی پیدا کردیم اما بازشک داشتیم که مگر می شود با ما کاری نداشته باشند !</p>
<p>بهرحال بعد از ساعتی گپ و گفتگو با مسئول امنیتی با سه خودرو راهی شهر کرمانشاه شدیم. هوا هنوز روشن بود که به تنگه چهارزبر رسیدیم. در ورودی تنگه هنوز چند تانک سوخته کاسکاول مربوط به نیروهای رجوی بعنوان عبرت مانده بود که ناخودآگاه ما را برد به سال 67 و عملیات موسوم به فروغ جاویدان . در سمت چپ تنگه نگاهم به سنگری که شب سوم عملیات درآن خوابم برده بود افتاد، واقعا شب وحشتناکی بود.</p>
<p>عصر روز دوم عملیات به دسته ما که در گردنه حسن آباد مستقر بودیم ماموریت دادند تا آب و غذا و مهمات را برای نیروهایی که در تنگه بودند ببریم که ما با خودروی دوکابین با هر سختی خودمان را به یال اول سمت چپ رساندیم اما درآنجا به ما گفتند باید غذا و مهمات را به یال دوم برسانید. چون پائین رفتن از یال اول که مسیر سنگلاخی و شیب تندی داشت واقعا کارسختی بود و از طرف یال سمت راست هم در تیر رس نیروهای ایرانی بودیم. بهرحال مجبور بودیم غذا و مهمات را به یال دوم برسانیم. به نوبت با سرعت زیاد از یال پائین رفتیم. بطوریکه چندین بار پایم پیچ خورد که وقتی به وسط دو یال رسیدم نتوانستم بلند شوم و ناچارا سینه خیز خودم را به یال دوم و به سنگری که تعدادی از نیروهای مجروح مجاهدین درآن بودند رساندم که شب از فرط خستگی ودرد پا و تب و لرز شدید خوابم برده بود. فرمان عقب نشینی صادر شده بود، شب سنگر از نیروهای مجروح خالی شده بود. اما من هنوز در آنجا مانده بودم و خوابم برده بود که یکی از نفرات شانسی برمی گردد تا دوباره سنگر را چک کند مرا می بیند که اگر اصرار او نبود که از سنگر خارج و به عقب برگردم همانجا مانده و قطعا اسیر می شدم.</p>
<p>شب موقع خروج از تنگه، جسدهای بی جان زیادی از نیروهای مجاهدین در دهانه افتاده بود. بطوریکه بعضا پای ما روی آنها می رفت. افرادی که واقعا قربانی دروغ های رجوی شده بودند. بهرحال در مسیر حرکت چند کیلومتر بعد از تنگه دو یال دیگر منتهی به جاده را دیدم که آن زمان فرماندهان مجاهدین و خود رجوی در مورد آن چیزی به ما نگفته بودند که بر فرض رد شدن از چهار زبر قبل از آنها نیروهای رجوی قتل عام می شدند .</p>
<p>شب به شهر کرمانشاه رسیدیم و درهتل استقلال این شهر که بسیار هم شیک بود مستقر شدیم، هر کدام در اتاقی جداگانه مستقر شدیم که ابتدا حمام درست و حسابی کردیم وبعد از صرف شام برای استراحت رفتیم .</p>
<p>فردای آن روز به ما اعلام شد که با هواپیما به تهران می رویم. اینجا باز گفتیم حتما ما را به زندان اوین خواهند برد. اما دیگر برایمان مهم نبود. بنابراین فردای آن روز بعد از صرف ناهار گفتند با هواپیما به تهران می رویم. اول تیرماه سال 81 بود.</p>
<p>بعد از رسیدن به تهران با نهایت عزت و احترام ما را به مجموعه بزرگی که حسابی با صفا بود و درختان مختلف میوه داشت و درقسمتی دیگر آن هم استخر شنا داشت بردند و به ما گفتند فعلا اینجا استراحت کنید و خوش باشید. بعد از یک روز استراحت مسئولینی نزد ما آمدند و بسیار مودبانه و با خوشرویی ضمن خوش آمدگویی به ما گفتند هیچ نگران نباشید تا چند روز دیگر همه شما نزد خانواده هایتان بازخواهید گشت. فقط بخاطر سلامت خودتان و خانواده و جامعه چون از کشوری دیگر آمدید به منظور انجام چکاپ های پزشکی شما چند روز اینجا مهمان ما هستید و در ادامه برای دلگرم کردن ما و اینکه خیالمان از بابت آزادی و بازگشت به جامعه راحت باشد توضیحاتی داده و گفتند اینجا هیچکس با شما کاری ندارد و راحت باشید. واقعا هم همینطور شد.</p>
<p>از روز بعد ما در این مجموعه بزرگ به راحتی قدم می زدیم. بهترین صبحانه ، ناهار و شام را صرف می کردیم. روزها با بچه ها مشغول چیدن میوه از درختان می شدیم. هوا که هم گرم بود ظهرها به استخر شنا می رفتیم. چندین نوبت پزشک های مختلف برای معاینه کردن ما آمدند و یک روز هم جهت چکاپ پزشکی به آزمایشگاه بیرون رفتیم ، چند روز بعد همه ما را یک روز کامل به تهران گردی بردند، به رستوارن های مختلف سنتی رفتیم، پارک چیتگر و جمشیدیه از بهترین پارک های تهران رفتیم. واقعا هر لحظه حسرت می خوردیم که چرا این همه سال عمرمان را در فرقه رجوی هدر دادیم و بدتر اینکه سالها پشت این ذهنیت که اگر برگردیم ایران اعدام می شویم گیر کرده بودیم. خلاصه حدود 20 روز ما درآن مجموعه بودیم و حسابی خوش گذشت . اما چون دغدغه فکری ما این بود که براساس خزعبلات رجوی خانواده هایمان ما را نپذیرند به مسئولین مجموعه گفتیم اگر می شود ما را همینجا نگاه دارید که آنها خندیدند و گفتند این حرف ها چیه ما با خانواده هایتان صحبت کردیم همه آنها برای دیدن شما لحظه شماری می کنند.</p>
<p>ما 20 روز در آن مجموعه ماندیم و چیزی جز عزت و احترام از مسئولین ندیدیم که واقعا هر چه در مورد آن صحبت کنم کم گفتم. در نهایت در روز 20 تیرماه سال 81 به ما اعلام شد آماده شوید تا شما را تحویل خانواده هایتان بدهیم و این لحظه برای ما هم اضطراب داشت و هم خوشحالی.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59063">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59063/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت پانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58546</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58546?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Jan 2024 06:30:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58546</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که گفتم وقتی مدیر زندان درآخرین لحظه به ما گفت حالا فعلا بروید قسمت عزل (قرنطینه ) تا مسئله تبادل شما پیگیری شود، حتما از اول وقت او خبر داشته که برنامه رفتن ما چند روز به تاخیرافتاده اما به عمد با این حرفش خواست یک ضربه روحی به ما بزند. ولی باز همین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58546">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که گفتم وقتی مدیر زندان درآخرین لحظه به ما گفت حالا فعلا بروید قسمت عزل (قرنطینه )  تا مسئله تبادل شما پیگیری شود، حتما از اول وقت او خبر داشته که برنامه رفتن ما چند روز به تاخیرافتاده اما به عمد  با این حرفش خواست یک ضربه روحی به ما بزند. ولی باز همین که گفتند بروید عزل ومنتظر باشید کمی امیدوارشدیم. قطعا شرایط انتظار که روز و ساعت پایان آن برای یک زندانی به ناحق زندانی شده، معلوم نیست بدترین نوع شکنجه است اما چون به وجود آمدن چنین شرایطی دست ما نبود لاجرم می بایست خودمان را با آن تنظیم می کردیم تا دچار بحران روحی بدتر از شرایط قبل نشویم. در مورد قسمت عزل (قرنطینه) زندان ابوغریب ذکر این توضیح لازم است که بگویم قسمت عزل آن بخش کوچکی اززندان و جدا از دیگر بند ها بود وراه ارتباطی با دیگر زندانیان نداشت. فقط درقسمتی از حیات زندان، دیوار بلندی داشت که سوراخ هایی به اندازه عرض یک آجرداشت. به هرحال برخی از زندانیان خاص تازه وارد را برای مدتی دراین بخش نگاه می داشتند. </p>
<p>بنابراین با ورود به بخش عزل حالت انتظارهمراه با اضطراب برای ما شروع شد. روزهای اول ودوم را سپری کردیم اما به  روز سوم وچهارم که رسید داشتیم عصبی می شدیم که نکند عراق تبادل ما را کنسل کند و چرا خبری ازآزادی ما نشد. به هرحال  گاهی اوقات هر 10 نفر دورهم می نشستیم و با صحبت و تجزیه و تحلیل سعی می کردیم تا فشارهای روحی درون خودمان را تخلیه کنیم و بعضا هم هرکس در گوشه ای تنها می نشست وغرق در افکارش می شد و نگران سرنوشت نامعلوم پیش روی خود می شد. خلاصه همه نگران بودیم. به روز ششم  که رسیدیم یکی از زندانیان قدیمی به نام ابوفلاح که اهل سوریه بود برای کاری به قسمت عزل آمد. لازم به توضیح است که ابوفلاح جرم سیاسی داشت و تا آن زمان چندین سال از زندانی شدن او در ابوغریب می گذشت و به دلیل سابقه اش و هم اینکه تحصیل کرده بود از طرف مدیر زندان از او درانجام برخی کارهای اداری زندان استفاده می کردند. یکی از بچه ها به نام علی هم استانی خودم از قبل با او دوست بود که وقتی ابوفلاح به عزل آمد از وی خواست تا به طریقی چک کند که ما آزاد می شویم یا نه، او هم قول داد و گفت فردا خبر دقیق برایتان می آورم. اتقاقا فردای آن روز ابوفلاح مجددا آمد و به علی گفت من خودم نامه صدام را دیدم که دستورآزادی شما را صادرکرده بنابراین چون او نامه را امضا کرده قطعا شما آزاد می شوید فقط باید چند روز صبر کنید. این خبر ما را بسیار خوشحال و امیدوارکرد و کمی روحیه گرفتیم واز آن روز برای آزادی لحظه شماری می کردیم.<br />
بالاخره عصر روز نهم ساعت حدود 7 عصر ابوسیف رابط اطلاعات عراق با فرقه نزد ما آمد و گفت فردا 5 صبح آماده رفتن باشید و برای اینکه کمی ما را هیجانی کند گفت اول شما را برای زیارت به کربلا و نجف می برند و ازآنجا راهی مرز می شوید. درضمن لب مرز نماینده صلیب سرخ هست هرکس نخواست برگردد ایران می تواند با وی صحبت کند. مصطفی و محمود از ابوسیف خواستند تا آنها را نزد فرقه برگردانند که وی جواب داد مثل سابق نیست مدتهاست دستوردادند کسی را نزد مجاهدین نفرستیم، بنابراین بهتر است در مرز با نماینده صلیب صحبت کنید. وقتی ابوسیف رفت ما خوشحال بودیم وخودمان را آماده می کردیم. شب شام را با هم خوردیم. تا صبح کسی نخوابید و مشغول صحبت با هم شدیم. واقعا هم این ده روز انتظار در بخش عزل (قرنطینه) به اندازه 10 سال برما گذشت. </p>
<p>صبح روز دهم قبل ازآزادی از زندان موضوعی پیش آمد که حال همه ما را گرفت. ابوسیف به اشرف گفت فعلا تو در لیست تبادل نیستی وبرگرد بند واشرف هم ناراحت و پریشان شد قبل از برگشتن به بند او دقایقی با من صحبت کرد و درحالی که اشک از گوشه چشمش جاری بود گفت حمید من شانس ندارم شما بروید به سلامت و به بند برگشت.</p>
<p>به هرحال ساعت 5 صبح سوار بر اتوبوس شدیم واز زندان ابوغریب خارج شدیم. واقعا آن لحظه شیرین رهایی از زندانی که به ناحق درآن زندانی شده بودیم را هیچوقت فراموش نمی کنم. هرچند باز دلهره داشتیم که نکند دوباره ما را برگردانند چون عراقی ها قبلا با دیگر زندانیان چنین کاری کرده بودند. به هرحال درداخل اتوبوس معادل هرنفراز ما 2 سرباز مسلح گذاشته بودند به طوریکه انگارداشتند زندانیان خطرناک را جابجا می کردند.  تا ساعتی و قبل از خروج از شهر بغداد دراتوبوس همه در سکوت بودیم و دلهره داشتیم. اما وقتی اتوبوس از شهر بغداد خارج شد کمی خیالمان راحت شد که برگشتی در کار نیست. به همین خاطر یکی از بچه ها شروع به ترانه خواندن کرد و بقیه با او دست زدند. یکی از بچه ها که درته اتوبوس به تنهایی وساکت نشسته بود با حالتی عصبی به ما گفت برای چی دست می زنید؟ درحالی که معلوم نیست درایران چه بلایی سرمان بیآورند! همه برگشتند و با تعجب به وی نگاه کردند. من که دیدم او به هم ریخته است رفتم کناش نشسته و به وی گفتم متاسفانه انتخاب با ما نیست وبه شوخی گفتم ما که کلا زندگی را باختیم حالا درایران هراتفاقی هم برای ما بیافتد مهم نیست لااقل بهتراز این است که در عراق ودرزندان ابوغریب بپوسیم ومردار شویم. بنابراین به خدا توکل کن در خاک وطن هرچه پیش آید خوش آید. فعلا باید خوشحال باشیم که از زندان ابوغریب نجات پیدا کردیم.</p>
<p>بچه ها به ترانه خوانی ادامه دادند. در همین حین یکی از بچه ها گفت راستی اتوبوس مسیر کربلا نرفت چرا؟ همه ساکت وبه فرمانده عراقی در اتوبوس گفتیم بنا به صحبت ابوسیف قرار بود اول  ما را برای زیارت به کربلا ببرید پس چی شد؟ فرمانده عراقی نگاهی به ما کرد و با خنده معنی داری گفت کربلا ؟! وقت نداریم ما باید تا قبل از ظهر مرز باشیم که در اینجا  فهمیدیم ابوسیف به ما دروغ گفته بود.</p>
<p>یکی از بچه گفت ای بابا ما زودتر برسیم ایران بعدا می توانیم خودمان آزادانه  برای زیارت بیاییم. اتوبوس به مسیر خود ادامه داد و ما گاهی در سکوت و گاهی هم با هم شعر وترانه می خواندیم. از شهر بعقوبه و مقدادیه رد شد برخی از بچه ها از فرط خستگی خوابیدند وبرخی هم درخواب و بیداری غرق در افکارخود شدند. من خودم با اینکه خیلی خسته بودم اما خوابم نمی برد و با نگاه به بیرون از اتوبوس غرق درافکار خودم شدم. ذهن و ضمیرم  پریشان بود با اینکه سعی می کردم به دیگر نفرات روحیه بدهم اما دراصل نگران آینده ام واینکه چه سرنوشتی پیدا می کنم بودم و بیشتراین فکر بر من غالب بود که می گفتم چون ما در فرقه رجوی بودیم صد درصد اگراعدام نشویم قطعا حکم زندان را می گیریم.<br />
ساعتی بعد اتوبوس به شهر خانقین که رسید یکی از بچه ها با صدای بلند گفت نگاه کنید رسیدیم به خانقین چیزی نمانده تا به مرز برسیم و برویم ایران.</p>
<p>اینجا بود که حقیقتا همه ضمن اینکه خوشحال بودیم اما اضطراب و دل شوره هم داشتیم. این که در ایران چه برسر ما خواهد آمد و از این لحظه به بعد نه کسی ترانه خواند و نه دستی زدند. حتی با کناردستی خودمان هم حرف نمی زدیم. </p>
<p>دقایقی من خوابم برد تا اینکه با صدای بغل دستی ام که گفت بلند شو اتوبوس ایستاد، نگاهی به بیرون انداختیم. دیدم جلوی رستوران مرزی مربوط به عراق که حدودا در فاصله 500 متری مرز بود هستیم. چند لحظه بعد مامورین عراقی به ما گفتند همه از اتوبوس پیاده شوید و به داخل رستوران بروید. ما فکر کردیم حالا می خواهند به ما ناهار بدهند که یکی از نفرات گفت بابا برویم ایران ناهاراینها رو نخواستیم. درحین پیاده شدن از اتوبوس با اینکه خواب آلود بودیم بوی خوش آشنای خاک وطن خواب را از سر ما ربود و هوشیار شدیم. یک لحظه یکی از بچه ها با خوشحالی فریاد زد بچه ها نگاه کنید کوه های ایران پیداست آنجا درب ورودی مرزی است وما همه ایستادیم وفقط به آن طرف میله های مرزی به خاک وطن نگاه می کردیم و با اینکه هنوز اضطراب داشتیم اما گفتیم خدایا شکر بعد از سالها دوری بالاخره خاک وطن را دیدیم. در همین حال و هوا بودیم که مسئول عراقی فریاد زد گفت بروید داخل  و ما وارد رستوران شدیم. خودش هم به سمت درب مرزی رفت، در سالن رستوران هرکس پشت پنجره ایی ایستاد تا آن طرف درب مرزی خاک وطن را نگاه کند. نفس ها در سینه حبس شده بود و برای ورود به ایران لحظه شماری می کردیم .حدودا یک ساعت ما در آن سالن معطل شدیم تا اینکه مسئول عراقی آمد و به صاحب رستوران گفت به هرنفر یک نوشابه بده ما هم فقط به خاطر رفع تشنگی مقداری از نوشابه را خوردیم. لحظه ایی بعد بدون اینکه غذایی به ما بدهند گفتند سوار اتوبوس شوید. مصطفی ومحمود به مسئول عراقی گفتند شما به ما گفته بودید نماینده صلیب در مرزاست ومی توانید با او صحبت کنید. کجاست نماینده صلیب؟ مسئول عراقی گفت سوار شوید جلوی درب مرزی ایستاده به هرحال سوار براتوبوس شدیم وبه سمت درب مرزی رفتیم. دقایقی بعد اتوبوس جلوی درب مرزی خسروی ایستاد و گفتند پیاده و ستونی به خط شوید. سربازان مسلح عراق هم با حالت آماده دور تا دور ما ایستادند همه مات و مبهوت ازاین رفتار عراقی ها شدیم. مصطفی و محمود دوباره سئوال کردند پس نماینده صلیب کجاست اما کسی به آنها جواب نداد.</p>
<p>دقایقی بعد دیدم 6الی 7 نفر کت و شلواری ایرانی سن و سال دار از آن طرف درب مرزی با کاغذ هایی در دست آمدند که وقتی آنها را دیدیم حقیقتا رنگ از رخسار ما پرید. فکر می کردیم الان آنها ما را با شلاق وکتک به داخل می برند اما درنهایت تعجب آنها با خوشرویی احوالپرسی گرمی با ما کرده و خوش آمد گویی گفتند.</p>
<p>یکی از آنها محترمانه گفت اسم هر کس را که خواندم دستش را بالا ببرد. تک تک اسامی را خواند وقتی اسم اشرف را هم صدا زد جوابی نشنیدند. از مسئول عراقی سئوال کرد چرا اشرف نیست؟ که مسئول عراقی جواب داد پایش شکسته بود نتوانست بیآید!  که ما گفتیم او دروغ می گوید اشرف سالم بود و مشکلی نداشت تا آخرین لحظه هم با ما بود اما قبل از خروج از زندان به او گفتند به بند برگردد. مصطفی ومحمود هم که متوجه شدند از نماینده صلیب خبری نیست و هرآنچه عراقی ها گفتند دروغ بوده سکوت کرده و تسلیم شرایط شدند.  به هرحال خواندن اسامی که تمام شد مسئولین  ایرانی یکبار دیگر ضمن خوش آمدگویی از ما خواستند سوار خودروی ونی که درآن طرف درب مرزی ایستاده بود بشویم. برای ورود می بایست از درب کوچکی که در کنار درب بزرگ مرزی بود وارد می شدیم. من به بچه ها گفتم سریعتر بروید داخل تا نظر عراقی ها عوض نشده و بگویند تبادل منتفی شده و کسی برنگردد خاک عراق را هم نگاه کند. درحالیکه واقعا نمی دانستیم ازآن لحظه به بعد چه اتفاقاتی قراراست برای ما رقم بخورد. ما با ورود به وطن خاک آن را بوسیدیم وخدای خود را شکر کردیم که دوباره چشممان به دیدن خاک وطن روشن شده ، خدا را شکر کردیم که بعد از سالها رنج ومشقت توانستیم از دام اسارت بار فرقه منحوس رجوی واز زندان ابوغریب نجات پیدا کنیم.  اما لرزان لرزان به سمت خودروی ون رفته و سوار بر آن شدیم و خودرو به  سمت مقصدی که نمی دانستیم کجاست حرکت کرد.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58546">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58546/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت چهاردهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58448</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58448?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jan 2024 12:03:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58448</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که در قسمت قبل توضیح دادم مسئولین زندان نه تنها به وعده خود برای پرداخت دستمزد دوخت لباس های ارتش عراق به خیاط ها عمل نکردند بلکه آنها جرات هم نداشتند که به مسئول زندان بگویند چرا دستمزد ما را نمی دهید فقط به نفر مصری مسئول خیاط ها گفتیم موضوع را پیگیری کند [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58448">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289">قسمت قبل</a> توضیح دادم مسئولین زندان نه تنها به وعده خود برای پرداخت دستمزد دوخت لباس های ارتش عراق به خیاط ها عمل نکردند بلکه آنها جرات هم نداشتند که به مسئول زندان بگویند چرا دستمزد ما را نمی دهید فقط به نفر مصری مسئول خیاط ها گفتیم موضوع را پیگیری کند که جواب داد من هم جرات ندارم از مدیر زندان در این مورد سئوال کنم . مگر خودتان نمی دانید اینجا ما حق اعتراض نداریم .</p>
<p>تحولات بین المللی و عراق روز به روز حساس تر می شد که ما زندانیان این موضوع را دنبال می کردیم و برای همدیگر تجزیه و تحلیل می کردیم تا اینکه حدودا یکشنبه آخر خرداد ماه 81 بود که بلندگوی زندان روح تازه ای در ما دمید و اعلام کرد همه ایرانیان در محوطه جمع شوند. هرکس هر جا بود خودش را به محوطه رساند. ما که درحال خیاطی بودیم کار را رها کردیم و خودمان را به سرعت به محوطه رساندیم.</p>
<p>تا قبل از آمدن مدیر زندان طبق معمول بحث و گفتگو بین زندانیان حول موضوع تبادل بالا گرفت و یک ساعت گذشت تا اینکه مدیر زندان رسید و همه ساکت شدند. او شروع به خواندن اسامی کرد و در پایان برای اینکه صحبتش با دفعه قبل مثلا تفاوت داشته باشد و به زعم خودش تزریق روحیه کند گفت چه کسانی برای بازگشت به ایران حاضرند؟ که بالای 90 درصد دست بلند کردند. وی ادامه داد خیلی خب با شروع تبادل آنهایی که می خواهند برگردند ایران می روند. آنهایی که طالب رفتن به ایران نیستند می توانند با صلیب سرخ صحبت کنند ! و در آخر گفت پس فعلا بروید تا کارهای تبادل شما به اتمام برسد.</p>
<p>اینبار زندانیان ایرانی نسبت به انجام زودرس تبادل خوشبین تر از قبل بودند. البته هنوز هم کسانی بودند که بدبین بودند و می گفتند فقط ما را بازی می دهند و خبری از تبادل نیست. تعداد کمی هم که اصلا دوست نداشتند به ایران برگردند و حاضر بودند اگر آنها را به دیگر کشورها نمی فرستند در زندان ابوغریب بمانند. اما ازآن روز به بعد مجددا بحث تجزیه و تحلیل های تبادل داغ بود تا اینکه درکمال تعجب روز پنجشنبه اول تیرماه 81 ساعت یک بعد از ظهر بلندگوی زندان اسامی 10 نفر از جمله خود من را که در آنجا به حمید &#8211; رسول – دهدار معروف بودم صدا زد و ما شتابان به سمت دایره زندان رفتیم. چند دقیقه بعد دو نفر کت و شلواری به همراه ابوسیف که رابط اطلاعات عراق با مجاهدین بود، آمدند. یکی از آنها گفت اسم هر نفر را که خواندم فقط دست بلند کند و بعد برگردد بند.</p>
<p>وقتی خواندن اسامی تمام شد ما 10 نفر لحظه ای آن طرف تر در کنار هم ایستادیم و در رابطه با اینکه چرا فقط اسامی ما ده نفر را خواندند صحبت کردیم و هر کس نظرش را می داد، خوشبین ترین نفر بین ما ده نفر خودم بودم که به آنها گفتم بچه ها امروز پنجشنبه و فردا هم جمعه است که تعطیله پس صددرصد روز شنبه ما را برای رفتن به ایران صدا می زنند. بقیه به من خندیدند وگفتند دلت خوش است، این کارها تاکتیک عراقی هاست. اصلا خبری از تبادل نیست! اما من همچنان روی حرف خودم اصرار کردم و گفتم حالا می بینید.</p>
<p>وقتی به بند برگشتیم دیگر نفرات کنجکاو از ما سئوال می کردند که چرا شما را صدا زدند و موضوع چه بود؟ ما هم چون خودمان هنوز چیزی نمی دانستیم فقط جواب دادیم خبر نداریم . خلاصه تا شب و روز بعد موضوع صحبت بین ما و دیگر زندانیان همین بود. من که دلم روشن بود که روز شنبه اتفاقاتی خواهد افتاد به همین خاطر لحظه شماری می کردم. متاسفانه در این مواقع زمان هم به کندی می گذرد و همین دو روز انتظار خیلی اذیت شدیم .</p>
<p>روز جمعه شب وقتی خاموشی را زدند من خوابم نمی برد و تا دیروقت روی تختم دراز کشیدم و نگاهم به سقف بود و به موضوع رفتن به ایران و اینکه بعد از آن چه سرنوشتی پیدا می کنم فکر می کردم، زندان و یا اعدام می شوم و یا اینکه اصلا خانواده ام مرا می پذیرند؟! و هزار فکر ناجور دیگر که ذهن مرا مشوش کرده بود که درآخر پتو را روی سرم کشیدم و گفتم ول کن من که بهترین سالهای عمر و زندگی ام در فرقه رجوی تباه شد، حالا بعد از رفتن به ایران اعدام و یا زندانی شوم مهم نیست. ولی بهتراز پذیرش ننگ بازگشت به فرقه و یا ماندن در زندان ابوغریب است و اینطور فکرم را آرام کردم. هرچند باز ته دلم هنوز دغدغه داشتم.</p>
<p>بهرحال نیمه های شب خوابم برد. اما انگار کسی دقایقی قبل از ساعت شش صبح مرا بیدا کرد. ابتدا گوشم را برای شنیدن صدا تیز کردم که اول چیزی نشنیدم اما لحظه بعد وقتی خواستم بالشت زیر سرم را تنظیم کنم صدای بلند گوی زندان که ما ده نفر را صدا می زد را شنیدم. این بود که مثل برق از روی تخت پائین پریدم و رفتم جلوی دایره زندان. پشت سر من بقیه هم رسیدند ، جلوی دایره زندان نیمکتی بود که نقیب محمد و یکی دیگر از ماموران زندان روی آن با لباس ورزشی نشسته بودند. وقتی همه جمع شدیم یکبار دیگر نقیب محمد اسامی ما را خواند و گفت ساعت 8 صبح همه صبحانه خورده اینجا باشید برای رفتن به ایران، وقتی همه فهمیدیم که موضوع رفتن به ایران جدی است خوشحال شدیم. اما مصطفی و محمود که حسابی ترسیده بودند به نقیب محمد گفتند ما از هواداران فعال مجاهدین بودیم و حتی چندین سال زندانی شدیم و اگر الان برگردیم ایران بخاطر اینکه بعد از آزادی دوباره به مجاهدین پیوستیم وبه عراق آمدیم ما را دستگیر و زندانی می کند. بنابراین اگر ما را به خارج کشور نمی فرستید بگذارید نزد مجاهدین برگردیم ! نقیب محمد نیش خندی زد وبه آن دو نفر گفت بیچاره ها چند وقت دیگر خود مسعود و مریم هم می آوریم اینجا حالا شما می خواهید نزد آنها برگردید؟! درآخر گفت من نمی دانم بروید و راس ساعت 8 صبح اینجا باشید. ترس مصطفی و محمود بخاطر بی خبری از شرایط واقعی بود اما درخواست بازگشت نزد مجاهدین و پذیرش ذلت بنظر من اصلا قابل توجیه نبود ومن به مصطفی گفتم واقعا بعد ازاین همه بلایی که رجوی و مسئولین سازمان بر سر تو آوردند دوباره می خواهی برگردی نزد آنها که بیشتر تو را تحقیرکنند ؟ مصطفی حرفی برای گفتن نداشت . بهرحال همه به بند رفتیم تا بعد از صرف صبحانه و خداحافظی با دیگر زندانیان ساعت 8 جلوی دایره زندان باشیم .</p>
<p>وقتی به بند برگشتیم همه نفرات بند بیدار و شور و غوغایی به پا شده بود. هم سلولی های من که بیدار بودند وقتی خبر تبادل ما را شنیدند، خوشحال شدند و هر کدام ضمن آرزوی موفقیت برای من گفتند: تو مشغول جمع آوری وسایلت باش ما صبحانه را برایت آماده می کنیم. بعد از صرف صبحانه نزد تک تک ایرانی ها و حتی نفرات غیرایرانی که با آنها دوست بودم و یا سلام وعلیک داشتم رفتم تا ازآنها هم خداحافظی کنم. زندانیان ایرانی بعضا ازما خواستند تا خبر زنده بودن آنها را به خانواده هایشان اطلاع دهیم و یا میگفتند ازجانب ما از مسئولین در ایران خواهش کنید تا برای نجات ما هم اقدام کنند .</p>
<p>من و بقیه افراد وسایلمان اعم از پتو، تشک، ظرف غذا و حتی لباس اضافی که داشتیم را بین زندانیان تقسیم کردیم، ابو سمیر پیرمرد 80 ساله مصری که هم سلولی من بود دست مرا گرفت و درحالیکه اشک می ریخت گفت برایت آرزوی موفقیت می کنم. دعایی هم برای من کن تا هرچه زودتر آزاد شوم تا درکنار خانواده ام باشم. بعد به سلول علی گروهبان که با او دوست بودم رفتم که آنجا نبود. یکی از بچه ها گفت علی در محوطه برای خودش درگوشه ای تنها نشسته، وقتی من او را پیدا کردم دیدم علی سر در گریبان است او را که صدا زدم سرش را بلند کرد، دیدم چشمانش پراز اشک شده، به شوخی به او گفتم ناراحت شدی که چرا اسم تو دربین نفرات تبادل نیست ؟ من آمدم تا از تو خدا حافظی کنم. علی بلند شد و گفت نه بخدا من خوشحالم که حداقل شما آزاد می شوید. من فقط ناراحت خودم هستم که ممکن است جز نفرات بعدی تبادل باشم و هنوز نرسیدم ایران دستگیر و اعدام شوم. آخر می دانم که شاکی من اصلا رضایت نمی دهد ، شما بروید بسلامت برایتان آرزوی موفقیت دارم. تو این مدت دوست خوبی برای من بودی وحلالم کن . در جواب همین را می توانستم به او بگویم که خدا بزرگ است و از او خدا حافظی کردم و جفت کفش های فوتبالی خودم را بعنوان هدیه به او دادم .</p>
<p>بعد از خداحافظی با بچه ها سر ساعت 8 صبح خودمان را جلوی دایره زندان رساندیم و ما را به قسمت داخلی دایره زندان بردند. در همین حین دیدم دوستم اشرف هم به ما ملحق شد که خیلی خوشحال شدم که او هم همراه ما آزاد می شود و حالا شده بودیم یازده نفر . مامورین زندان تک تک ما را بازرسی بدنی کردند و وسایلمان را گشتند که مثلا چیزی با خودمان بیرون نبریم انگار که ابوغریب پر از اشیاء قیمتی بود!</p>
<p>دریک لحظه مامور بازرسی که لیست اسامی ما را نگاه می کرد رو به اشرف کرد و به او گفت اسم تو درلیست هست اما نه برای این سری با اینحال باش تا معلوم شود. بعد از بازرسی حدود یک ساعت بعد مدیر زندان رسید وقتی آمد قبل از ورود به اتاق کارش کمی مکث کرد و رو به ما کرد و گفت رفتن شما کنسله چون مامورین ایرانی برای تحویل گیری شما نیامدند. پس به داخل بند های خود برگردید. با این حرف مدیرانگار آواری برسر ما خراب شد و از شدت عصبانیت داشتیم منفجر می شدیم اما جرات اعتراض نداشتیم. حال مشکل نرفتن به ایران یک طرف مشکل دیگر اینکه می گفتیم حالا چگونه وسایلمان را که بین زندانیان تقسیم کردیم از آنها پس بگیریم بهرحال ما ناامیدانه داشتیم از دایره زندان خارج می شدیم که به یکباره مدیر ما را صدا زد و گفت صبر کنید فعلا بروید عزل شاید مسئله رفتن شما درست شود .( عزل یا همان قرنطینه محل کوچکی بود که ابتدا زندانیان تازه وارد را برای چند روزی درآنجا نگاه می داشتند وبعد وارد بند های عمومی می کردند ) که متوجه شدیم به عمد اینگونه با روح و روان ما بازی می کنند. بهرحال با ورود به قسمت عزل (قرنطینه) هرچند کمی ما را امیدوار کرد اما انگار وارد دنیای برزخی شدیم که سرنوشت ما درآن معلوم نبود چه می شود&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58448">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58448/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت سیزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jan 2024 11:49:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58289</guid>

					<description><![CDATA[<p>یک هفته از نوروز سال 81 گذشت و ما ایرانیان زندان ابوغریب همچنان دلگیر بودیم و حوصله ای نداشتیم. که یک روز مدیر زندان بدتر حالگیری کرد و یک هفته هواخوری زندانیان را ممنوع کرد و اجازه خروج از بند به کسی نداد. جریان از این قرار بود که حدودا 2 ماه قبل از سال [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یک هفته از نوروز سال 81 گذشت و ما ایرانیان زندان ابوغریب همچنان دلگیر بودیم و حوصله ای نداشتیم. که یک روز مدیر زندان بدتر حالگیری کرد و یک هفته هواخوری زندانیان را ممنوع کرد و اجازه خروج از بند به کسی نداد. جریان از این قرار بود که حدودا 2 ماه قبل از سال 81 مدیر تازه انتصاب شده زندان که ظاهرا فردی فوتبال دوست بود دستور داد تیم فوتبال زندان ابوغریب درست شود و یکی از نفرات مصری که ظاهرا قبلا بازی فوتبال کرده بوده را مامور کرد تا تیم فوتبال زندان ابوغریب را درست کند و خود او را به عنوان مربی تیم انتخاب کرد. این فرد هم بنا به دستور مدیر از بین زندانیان تعدادی را به عنوان بازیکن انتخاب کرد و دو جلسه هم مثلا تمرین گذاشت تا تیم را آماده انجام مسابقه با دیگر زندان های عراق کند. مدیر هم یک دست لباس فوتبالی البته بدون کفش آورد و به مربی تیم داد. در بین بازیکنان انتخاب شده چند نفر از زندانیان ایرانی هم بودند. تا اینکه چند روز بعد مدیر اعلام کرد تیم زندان امن عراق برای انجام مسابقه به زندان ابوغریب می آیند. روز بازی بازیکنان زندان امن عراق با تجهیزاتی مجهزتر از تیم زندان ما آمدند. بازیکنان زندان ابوغریب اکثرا کفش هم نداشتند و پابرهنه بازی کردند. تیم حریف که در اصل عراقی بودند، هر چند بازیکنان خوبی داشتند اما به لطف کمک داور بازی را بردند. روز بعد یکی از بازیکنان ایرانی تیم که با من دوست بود باخبر شده بود که من وقتی در تشکیلات رجوی بودم فوتبال بازی می کردم به همین خاطر از من خواست تا در تیم زندان بازی کنم، تعریف از خود هم نباشه من زمانی که در مجاهدین خلق بودم در تیم مرکز 16 بعنوان دفاع راست نفر فیکس تیم بودم، من حتی با خود یک جفت کفش فوتبالی هم به زندان آورده بودم اما چون بازی اول را دیده بودم که چقدر تیم مقابل خشن بازی می کنند به او گفتم دوست دارم بازی کنم اما حقیقتا هم روحیه بازی ندارم و هم اینکه زانوهایم خراب است و می ترسم بدتر ناقص شوم.</p>
<p>مسابقه دوم ما با تیم دیگری از زندان های عراق برگزار شد. در این بازی تیم فوتبال ابوغریب خوب بازی کرد اما متاسفانه باز تیم مقابل با ناداوری برنده شد. چند روز از عید سال 81 گذشته بود که مجددا تیم دیگری از زندان های عراق آمدند که باز تیم ابوغریب بازنده شد. مدیر زندان که اینبار از باخت سوم تیم عصبانی شده بود تیم را منحل کرد و بعنوان تنبیه تا یک هفته خروج از بند و رفتن به هواخوری را ممنوع کرد تا اینکه حدودا یک روز قبل از سیزده بدر ممنوعیت هواخوری برداشته شد و گذاشتند همه به هواخوری بروند. دقیقا روز سیزده بدر دوستم اشرف آمد دنبالم تا برای قدم زدن به محوطه برویم که وقتی مرا دید، خندید و گفت: خب سیزده ما بدر شد. تا پایان هواخوری با اشرف در مورد خاطرات خوش روز سیزده بدر درایران صحبت کردیم. اشرف می گفت: فقط عصر سیزده بدر واقعا برای من حالگیری بود چون فردای آن روز می خواستیم به مدرسه برویم که دراین زمینه همنظر بودیم وهر دو خندیدیم.</p>
<p>سیزده فروردین هم با اندوه و حسرت ما تمام شد. یک روز قبل از 8 اردیبهشت 81 مدیر زندان اعلام کرد فردا جشن تولد صدام است و می خواهیم جشن بگیریم وهمه موظف هستند در جشن شرکت کنند. کسی هم جرات نداشت که بگوید آخر ما که عراقی نیستیم و تولد صدام چه ربطی به ما دارد؟! به هر حال یک روز قبل چادری را در محوطه نصب کردند و غروب فردای آن روز تعدادی نوازنده آوردند. قبل از شروع برنامه جشن تولد صدام دیکتاتور آمارگیری کردند و بعد از همانجا ما را به جلوی چادر نوازنده ها بردند. مدیر به ما اعلام کرد که همه باید شادی کنند و دست بزنند وگرنه بشدت تنبیه می شوید و یکی از مامورین زندان بنام استاد علی را هم گذاشته بودند تا بین زندانیان بچرخد تا ببیند چه کسی شادی نمی کند و یا دست نمی زند.</p>
<p>من به همراه تعدادی از بچه ها در آخر صف ایستاده بودیم تا می دیدیم که مامور عراقی زندان به ما نزدیک می شود شروع به دست زدن می کردیم. یکی از بچه ها مخالف دست زدن و شادی بود. وقتی مامور زندان رسید و دید او دست نمی زند چند پس گردنی به او زد و گفت رفتم و برگشتم اگر دیدم دست نمی زنی حسابی تو را تنبیه می کنم . من به همان نفر گفتم برادر، گور پدر صدام مگر ما برای او شادی می کنیم . خودت که می بینی ما حتی به نوازنده ها هم نگاه نمی کنیم ما فقط برای دل خودمان شادی می کنیم و حقیقتا هم همینطور بود. در زندان ابوغریب اگر کسی نمی توانست روحیه خودش را حفظ کند مثل بیت الله و عباس و علیداد و&#8230; پاک روانی می شد . تنها سود تولد صدام برای زندانیان این بود که بعد از سالها یک کیک و یک نوشابه خوردند.</p>
<p>برنامه جشن که تمام شد همه به بند خودشان برگشتند. فردای آن روز ظاهرا خبرچینان زندان اسامی تعدادی از نفرات که در شب تولد صدام ابراز شادی نکرده بودند را به مامورین زندان داده بودند که روز بعد معاون زندان به همراه یکی دیگر از مامورین وقتی به زندان آمدند به بهانه الکی برخی از آنها را صدا زده و در محوطه جلوی چشم همه حسابی کتک زدند. درمورد پدیده زشت خبرچینی در زندان ابوغریب باید بگویم که مسئولین زندان ابوغریب خیالشان از بابت امنیت فیزیکی زندان بدلیل داشتن دیوارهای بلند و وجود یگان های حفاظتی در بیرون آن راحت بود. اما برای امنیت داخلی زندان به وجود خبر چین لازم داشتند به همین خاطر مسئول زندان افرادی را که می دانستند فضول هستند و یا با افراد زیادی دوست هستند صدا می زد و رسما به آنها می گفت باید اتفاقات درون زندان را به ما گزارش کنید و گرنه کتک می خورید.</p>
<p>بعنوان نمونه یکی از بچه های ایرانی بنام جعفر در بند ما بود که وقتی من به ابوغریب آمدم او سه سال سابقه زندانی داشت. جعفر کار جوشکاری های زندان را انجام می داد و فردی بسیار زرنگ و از طرف دیگر با خیلی از زندانیان دوست بود. وقتی من وارد زندان ابوغریب شدم در سلول روبروی سلول او بودم. کم کم با هم به نوعی صمیمی شدیم و بعضا با برخی از بچه ها در سلول او برای بازی جمع می شدیم. مدتی بعد جعفر مرا صدا زد و گفت حمید! نقیب محمد (معاون زندان) مرا صدا زده و گفته باید هر اتفاقی در بند و یا محوطه می افتد به ما گزارش کنی که حقیقتا چون نمی توانستم مستقیم به او بگویم که چنین کاری نمی کنم به وی گفتم سیدی شما که حتی رنگ لباس زیرهای ما را هم می دانید چه نیازی به من دارید؟ که نقیب محمد جوابم داد و گفت: ساکت همین که من گفتم وگرنه حسابی کتک می خوری. بنابراین من از سر ترس قبول کردم. به همین خاطر تو مطلع باش که من به زور مجبور به چنین کاری شدم. خدا کند زودتر از این زندان نجات پیدا کنیم.</p>
<p>اما افراد دیگری هم بودند که خودشان مشتاق برای انجام چنین کاری بودند. این افراد از جمله زندانیان ضعیف و از لحاظ شخصیتی پایین بودند و برای گرفتن یک پاکت سیگار و یا اینکه در مواقع لازم مامورین زندان هوای آنها را داشته باشند خود را بعنوان خبرچین می فروختند و بعضا گزارش های الکی می دادند. مثلا اواخر اردیبهشت ماه بود که یک شب چند مامور زندان به یکباره به داخل بند ما آمده و گفتند همه در سلول های خود باشند. آنها سلول به سلول نفرات را بازرسی بدنی کردند و بعد ساک هایمان را به هم ریخته و بازرسی کردند، کسی هم نمی دانست موضوع چیست. بعد که بازرسی تمام شد و مامورین رفتند من از جعفر سئوال کردم خبر داری موضوع چی بوده؟ او جواب داد یکی از این خبرچین های لاشخور الکی گزارش داده که برخی از زندانیان در کیف خود مواد مخدر دارند ! که من به وی گفتم آخر مواد مخدر کجا بود؟ چه کسی جرات دارد مواد به داخل زندان بیآورد!</p>
<p>روزهای سخت زندان ابوغریب در سال 81 به کندی می گذشت. ولی کماکان با توجه به خبرهای تلویزیون عراق و یا خبرهایی که برخی از خانواده های زندانیان غیر ایرانی از اوضاع عراق و بین المللی می دادند، بازار تجزیه و تحلیل های مربوط به انجام تبادل زندانیان تا حدودی داغ بود و عده ای از ما به این نتیجه رسیده بودیم که اتفاقاتی در سطح بین المللی و داخل عراق در شرف وقوع است که شاید بتواند به آزادی ما از زندان منجر شود. هر چند مسئولین زندان سعی می کردند اوضاع را عادی جلوه دهند اما با اولین مورد از جدی بودن اوضاع متوجه شدیم که انگار اوضاع سیاسی متشنج است. موضوع از این قرار بود که اواخر اردیبهشت ماه 81 مدیر زندان اعلام کرد کسانی که کار خیاطی کردند در محوطه جمع شوند. برهمین اساس تعدادی از زندانیان ایرانی از جمله دوست من بنام رسول که با هم به زندان ابوغریب آمده بودیم و تعدادی از زندانیان غیر ایرانی که خیاطی بلد بودند رفتند جلوی دایره زندان، ما هم برای کنجکاوی تا نزدیکی آنها رفتیم. مدیر زندان آمد و به آنها گفت می خواهیم برای ارتش عراق لباس نظامی تهیه کنیم. به همین منظور تعدادی چرخ خیاطی صنعتی در سوله تاهیل (کارگاه ) گذاشتیم و ما برای دوخت پیراهن نظامی 55 و برای دوخت شلوار 35 دینار به عنوان دستمزد به خیاط می دهیم و در آخر به آنها گفت هر کدام از شما می توانید یک نفر را به عنوان کمکی انتخاب کنید و کار از ساعت 8 صبح تا 1 ظهر و عصر هم از ساعت 4 بعد از ظهر تا 11 شب خواهد بود.</p>
<p>وسوسه دریافت دستمزد باعث شد تا برخی از نفرات زندانی به خیاطان التماس کنند تا آنها را به عنوان نفر کمکی خود انتخاب کنند. رسول نزد من آمد و گفت حمید تو را به عنوان نفر کمکی خودم معرفی کردم. به او گفتم من کار خیاطی نکردم در ضمن می دانم اینها یک دینار هم به ما نخواهند داد. رسول جواب داد خودم هم حدس می زنم اما برای اینکه یک مدت سرگرم بشیم بد نیست. درنهایت من قبول کردم و از فردا با رسول به سوله تاهیل برای کار خیاطی رفتیم در این سوله حدودا 30 دستگاه چرخ خیاطی بود. یکی از زندانیان مصری هم به عنوان برش دهنده پارچه ها را روی یک میز بزرگ می گذاشت و با دستگاه الگو پیراهن و شلوار را در می آورد و به خیاطان برای دوخت می داد. روز های اول من به عنوان نفر کمکی رسول کار مرتب کردن لباس ها را انجام می دادم اما کم کم کار ریشه دوزی هم به من یاد داد که یکبار لباس را از وسط برش دادم که خراب شد و از ترس اینکه کسی متوجه نشود و تنبیه شوم لباس را با رسول به گوشه ای انداختیم. حدود یک ماه از کار خیاطی گذشت و تعداد زیادی هم لباس دوخته شد اما حتی یک پاکت سیگار هم به ما ندادند! نمی دانم شاید مسئولین زندان به اسم ما از ارتش پول گرفته بودند اما به ما یک دینار هم ندادند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58289/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دوازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58205</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58205?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 14 Jan 2024 08:44:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58205</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در قسمت قبل خاطرات خود از تشکیل تیم های عملیاتی برای ورود به خاک ایران و نحوه کار آنها گفت. آخرین سه شنبه بهمن ماه سال 80 بود که بر حسب روال تعدادی از خانواده های زندانیان غیر ایرانی به ملاقات وابسته های خود به زندان آمدند. یکی از این زندانیان بنام [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58205">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050">قسمت قبل</a> خاطرات خود از تشکیل تیم های عملیاتی برای ورود به خاک ایران و نحوه کار آنها گفت.</p>
<p>آخرین سه شنبه بهمن ماه سال 80 بود که بر حسب روال تعدادی از خانواده های زندانیان غیر ایرانی به ملاقات وابسته های خود به زندان آمدند. یکی از این زندانیان بنام ابوحسام که اردنی بود بعد از ملاقات با خانواده اش به یکی از بچه های ایرانی که با او دوست بود می گوید خانواده ام می گویند تحرکات نظامی ارتش عراق در شهرها بالا رفته، صدام هم دستور تشکیل بسیج مردمی داده و به نظرم احتمال حمله آمریکا به عراق وجود دارد. لازم به توضیح است که روزهای سه شنبه هر هفته تعدادی از خانواده های زندانیان غیر ایرانی به ملاقات نفرات خود در زندان می آمدند. مسئولین زندان در این روز همه ما ایرانی ها را از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر و پایان ملاقات وارد سوله تاهیل (کارگاه) می کردند و حق خروج از آن نداشتیم. به هر حال براساس خبر خانواده های زندانیان غیر ایرانی ما هم در صحبت با همدیگر تحلیل می کردیم که اگر خبر درست باشد پس باید تبادل مجدد زندانیان بین ایران و عراق شروع شود تا اینکه حدودا سوم اسفند ماه همان سال بود که اعلام کردند همه زندانیان ایرانی در محوطه جلوی سوله تاهیل جمع شوند که تقریبا همه خوشحال به سرعت درآنجا جمع و در کنار هم نشستیم تا ساعتی قبل از آمدن مدیر زندان هر کس با کنار دستی خود در رابطه با موضوع احتمال تبادل، نظر می داد. اکثرا می گفتند ای کاش اینبار تعداد بیشتری در لیست تبادل قرار بگیرند. اما برخی ها هم بودند که در سکوت مطلق بودند و حرفی نمی زدند تا اینکه بالاخره مدیر زندان بعد از گذشت یک ساعت با یک پوشه در زیر بغل آمد جلوی ما ایستاد.</p>
<p>ابتدا سلام کرد و گفت اسم هر کس را که خواندم دستش را بالا ببرد. وقتی خواندن اسامی را تمام کرد، گفت نمی دانم کی ولی انشالله بزودی همه شما به ایران بازخواهید گشت که با این جمله مدیر زندان اکثرا ابراز خوشحالی کردند چون فکر کردند همه با هم تبادل می شوند و خوشحالی مهمتر اینکه برای عید نوروز می توانند در ایران و در کنار خانواده خود باشند. وقتی همه احساس کردند بحث تبادل جدی است یکی از بچه ها بنام حسن طویل بلند شد و به مدیر زندان التماس کرد و گفت مرا به ایران نفرستید! یک لحظه همه از درخواست او تعجب کردند چون تا آن زمان کسی نمی دانست او به چه علت در ابوغریب است ، مدیر زندان هم که تعجب کرده بود از حسن خواست بیآید جلوی همه و توضیح دهد چرا نمی خواهد به ایران برود. حسن به مدیر گفت من در ایران پرونده قاچاق کلان مواد مخدر دارم به همین خاطر اگر برگردم ممکن است اعدام شوم. مدیر زندان چند لحظه به حسن نگاه کرد و با تحکم به او گفت این مشکل خودته ولی من شنیدم دولت به همه شماها عفو داده و یکسری توضیحاتی در این رابطه داد. در حین صحبت های مدیر زندان یک لحظه متوجه شدم علی گروهبان که در کنارم نشسته ناراحت و سرش را پائین انداخته و اصلا حرفی نمی زند. من که حدس زدم او هم بخاطر قتلی که در ایران مرتکب شده دوست ندارد برگردد دست روی شانه اش گذاشته و گفتم علی جان درسته که مرتکب قتل شدی اما ناراحت نباش خدا بزرگه شاید تا الان خانواده مقتول رضایت داده باشند، علی که اشک در گوشه چشمش جمع شده بود گفت خدا از زبانت بشنود، اما فکر نکنم. همه خوشحال از فرا رسیدن روز آزادی از زندان ابوغریب هستند اما من ناراحت چون می دانم با رسیدن به ایران دستگیر و دادگاهی و در نهایت هم اعدام می شوم. البته اگر چنین هم نکنند باز من تا آخر عمر بخاطر کشتن همرزمم عذاب وجدان دارم. باورکن این چند سال هم که در ابوغریب زندانی هستم شاید چیزی بروز ندادم اما از درونم بخاطر کاری که کردم عذاب کشیدم .</p>
<p>حقیقتا برایش ناراحت شدم اما متاسفانه کاری از من به جز اینکه سعی داشتم با صحبت به او روحیه بدهم بر نمی آمد. در نهایت به او گفتم تو فکر می کنی اگر من و امثال من که درمجاهدین بودیم برگردیم ایران می توانیم آزاد باشیم ؟ تازه اگر بقول رجوی شیاد اعدام نشویم حداقل سالها حبس در انتظار ماست و اگر من خودم الان برای بازگشت به وطن خوشحالی می کنم بخاطر این است که اعدام و یا زندان در ایران را بر ماندن ذلت بار نزد مجاهدین و زندان ابوغریب ترجیح می دهم. چون واقعا خسته شدم. بنظرم بقیه نفرات سازمانی چنین نظری دارند چون هرکدام از ما علاوه بر از دست دادن عمر و جوانی طی سالها سختی زیادی در زندگی کشیدیم. شاید خدا بخواهد تقدیر بهتری بعد از رهایی برای ما رقم بزند. بنابراین تو هم به خدا توکل کن.</p>
<p>در حال صحبت با علی بودم که یکباره مدیر زندان با صدای بلند به زبان عربی به همه گفت ساکت شوید و ادامه داد خوب گوش کنید ما نمی توانیم کسی را اینجا نگاه داریم موضوع مشکلات شما هم به ما ربطی ندارد الان فعلا بروید تا بعدا که شما را صدا بزنیم. اما باز با این حرف &#8220;فعلا بروید&#8221; انگار دوباره آب سردی روی سر همه ریخته شد بطوریکه همه گفتند این آمارگیری هم بازی روحی و روانی بود ، علی گروهبان رو به من کرد وبا لبخند گفت انگار می توانم برای مدتی دیگر زنده بمانم که هر دو با هم خندیدم.</p>
<p>روزهای اسفند سال 80 درحال سپری شدن بود. هوا معتدل و آفتابی فقط شب ها کمی سرد می شد. همه بی صبرانه منتظر تحقق روز تبادل طبق وعده مدیر بودند، تا در اسفند ماه بتوانند در کنار خانواده های خود یکبار دیگر خاطرات آماده سازی های رفتن به پیشواز فصل دوست داشتنی بهار و شکفتن شکوفه ها و عید نوروز را زنده کنند . آخر برای ما ایرانیان اسفند ماه هر سال یادآور خاطرات خوش جنب وجوش خانه تکانی، تدارک الزامات سفره هفت سین ، خرید وسایل نو برای منزل، آماده سازی برای رفتن به سفرهای نوروزی و ذوق و شوق کوچکترها برای پوشیدن لباس نو و گرفتن عیدی از بزرگترها را تداعی می کند. ولی ما ایرانیان زندان مخوف ابوغریب و بخصوص برای ما اعضای جدا شده که علاوه بر سالها اسیر بودن در تشکیلات نفرت انگیز رجوی و پس از آن در زندان ابوغریب و به خاطر دوری از وطن و خانواده هایمان دلگیرتر از هر زمان دیگر بودیم، در اذهان هر کدام از ما شروع سال تحویل در زندان ابوغریب همراه بود با مرور خاطرات نشستن به همراه خانواده بر سر سفره هفت سین و تماشای رقص ماهیان در تنگ بلور، سنجد و سمنو و سماق و سکه که هرکدام نماد اعتقادات نیاکان ما و رزق و روزی بودند و شنیدن صدای تیک تاک عقربه های ساعت دقایق و ثانیه های قبل از شروع تحویل سال و بالاخره شروع سال جدید و خواندن دعای آن به همراه خانواده و بعد ازآن دیده بوسی و تبریک گفتن به همدیگر و دید و بازدید با اقوام بود که هیچگاه فراموش شدنی نبود.</p>
<p>ما منتظر بودیم تا با آزادی در اسفند ماه دوباره چنین خاطراتی را برای خودمان در ایران زنده کنیم اما متاسفانه اسفندماه به پایان رسید و چون خبری از تبادل نشد غم و اندوه ما شروع شد و چون تقویم ایرانی هم دراختیار نداشتیم ساعت دقیق تحویل سال را هم متوجه نشدیم و فهمیدیم که فروردین ماه و روزهای نوروز فرا رسیده است. هر کس را که در زندان می دیدم حال گرفته و نای حرف زدن نداشت. من خودم که در محوطه بود با اینکه می دانستم عید نوروز فرا رسیده هنوز روحم بسوی آن سالهای خوش قبل و بعد از عید نوروز در ایران در حال پرواز بود که با صدای دوستم اشرف تمامی رشته افکارم ازهم گسست و متوجه شدم در زندان ابوغریب هستم .<br />
متاسفانه درزندان ابوغریب اجازه گرفتن جشن نوروز و امکان درست کردن سفره هفت سین نداشتیم. با اشرف موقع هواخوری که برای قدم زدن رفتیم متوجه شدم تعدادی برای همدیگراز آداب و رسوم شهر و دیارشان برای رفتن به استقبال فصل بهار و خاطرات خوش خود در عید نوروز تعریف می کنند، البته عده ای هم تنها و بی خیال از اینکه سال تحویل شده وعید نوروز فرا رسیده در گوشه ای نشسته و در افکار خود غرق بودند و برخی ها هم که اصلا دوست نداشتند در مورد خاطرات عید صحبتی کنند شاید که احساس می کردند بیان خاطرات بیشتر آنها را اذیت می کند که دوست من اشرف از این دسته نفرات بود. وقتی از وی خواستم برایم ازخاطرات و آداب و رسوم شهر خودشان تعریف کند صورتش سرخ و سفید شد و برای لحظه ای ایستاد و به من نگاه کرد و بعد از یک مکث کوتاه گفت: ای بابا حمید حوصله داری ؟ واقعا چی از ما مانده ، رجوی شیاد احساسات ، عمر و جوانی و زندگی ما را نابود کرد ودرآخر هم که ما را فرستاد به این زندان لعنتی که معلوم نیست کی آزاد شویم! حال بنظر تو صحبت از خاطرات عید و دیگر خاطرات خوش جذابیتی هم دارد؟ فقط حسرت و اندوه ما را بیشتر می کند.</p>
<p>در پاسخ به اشرف گفتم حق داری اما بنظر من بیان همین خاطرات است که می تواند ما را سرگرم و برایمان تا حدودی روحیه بخش باشد تا بتوانیم سختی های این زندان واقعا لعنتی را تحمل کنیم با این حرف من اشرف قبول کرد تا در مورد آداب و رسوم شهرشان در روزهای رفتن به استقبال فصل بهار برایم تعریف کند و من هم برایش از خاطراتم گفتم. بهرحال در مجموع طبیعی بود که همه ما ایرانیان زندان ابوغریب بخاطر محقق نشدن رویای آزادی از زندان ابوغریب و نرفتن به ایران در اسفندماه حال خوشی نداشته باشیم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58205">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58205/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت یازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jan 2024 12:09:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[تیم های عملیاتی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ جاویدان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58050</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از ورود فرد جدیدی به ابوغریب گفتم که حسن نام داشت&#8230; حسن در مورد خبر مهمی از درون تشکیلات گفت: یادت هست که سال 79 سازمان اعلام کرد دو زن عضو تیم عملیاتی در ورود به ایران با نیروهای امنیتی درگیر و بعد از کشتن صدها تن از آنها خودشان قهرمانانه شهید [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847">قسمت قبل</a> از ورود فرد جدیدی به ابوغریب گفتم که حسن نام داشت&#8230;</p>
<p>حسن در مورد خبر مهمی از درون تشکیلات گفت: یادت هست که سال 79 سازمان اعلام کرد دو زن عضو تیم عملیاتی در ورود به ایران با نیروهای امنیتی درگیر و بعد از کشتن صدها تن از آنها خودشان قهرمانانه شهید شدند. بعد از آن چه داستان سرایی از کشته شدن آنها درست کردند؟ یادت هست در هر نشستی رجوی و مسئولین کشته شدن آن دو زن را چماقی کرده بودند برای کوبیدن بر سر ما؟ جواب دادم آره یادم هست. اسم یکی از آنها &#8220;م&#8221; بود ( چون این خانم سالهاست از فرقه جدا شده از بردن اسم کامل او معذورم ) گفتم مگر چه شده؟ حسن گفت هیچی فقط بعد از مدت ها مشخص شد که بینه های ساختگی انقلاب مریم زنده و اتفاقا علیه سازمان هم موضع گرفتند و باعث بی آبرویی رجوی شدند. آنقدر مسخره بود که حتی نشریه مجاهد شماره &#8230; که تمام صفحات آن به موضوع کشته شدن دو زن تیم عملیاتی اختصاص داده شده بود را جمع کردند. من خندیدم و گفتم خوب شد، تف سربالا شد برای رجوی می گویند چوب خدا بی صداست حالا قضیه این موضوع شده&#8230;</p>
<p>موضوع آن دو زن که عضو تیم عملیاتی مجاهدین بودند و اینکه چه اتفاقاتی بعد ازاعلام کشته شدن آنها در مناسبات افتاد، را خواهم گفت اما لازم می بینم کمی در مورد سابقه امر و اصلا اینکه جریان تیم های عملیاتی در مجاهدین چه بود و چه هدفی را رجوی دنبال می کرد بطور خلاصه توضیح دهم.</p>
<p>رجوی بعد از فرار از ایران در سال 65 با این تفکر احمقانه که عراق پیروز میدان جنگ با ایران است بطور رسمی به عراق رفت و علنا با دشمن متجاوز پیمان همکاری و در واقع مزدوری بست. به این امید که شاید به کمک صدام بتواند قدرت در ایران را بدست بگیرد. او بعد از ورود به عراق با فراخواندن هواداران ساده دل خود ارتشی تحت حمایت ارتش صدام ایجاد و شروع به انجام عملیات مرزی کرد و به آنها وعده تحقق زودهنگام سرنگونی داد، تا دو سال رجوی درهمین توهم بود. تا اینکه در سال 67 اعلام شد قرار است بین ایران و عراق آتش بس ایجاد شود که معادلات رجوی برای تحقق رویاهایش به هم خورد و اوضاع درون مناسبات هم از این خبر متشنج شد . اما یک هفته قبل از 3 مرداد سال 67 وی نشستی اضطراری حدودا 2 ساعته با کل نیروها در کمپ اشرف گذاشت و ابتدا کمی تحلیل های کشکی خود را از موضوع آتش بس ارائه داد و بعد با یک ژست توخالی اعلام کرد زمان عملیات سرنگونی فرا رسیده! اسم آن را هم گذاشت &#8220;عملیات فروغ جاویدان&#8221;</p>
<p>او در ادامه گفت : با اعلام آتش بس از سوی ایران من نزد سیدالرئیس (صدام ) رفتم و اوضاع داخل ایران را برایش تشریح و به او گفتم حکومت ایران از لحاظ نظامی &#8211; سیاسی از هم پاشیده و لحظه یکسره کردن کار آن توسط ما فرا رسیده و از وی خواستم یک هفته پاسخ به درخواست آتش بس را به تاخیر بیاندازید تا ما حکومت را سرنگون کنیم و آن وقت شما بیآئید با ما قرارداد صلح دائم ببندید! بنابراین سیدالرئیس هم موافقت کرده و از الان شما یک هفته برای آماده شدن فرصت دارید. طرح عملیات هم با فرماندهان شما مشخص شده و باصدای بلند به منظور تهییج کردن اعضا گفت می خواهیم شهاب وار ظرف 72 ساعت خودمان را به تهران برسانیم و کار رژیم را یکسره کنیم!!</p>
<p>او با سوء استفاده از بی خبری اعضا به دروغ گفت وارد ایران که شدید مردم شما را روی دوش خود تا تهران خواهند برد ! آنقدر که واقعا ما فکر کردیم کار تمام است و همه خوشحال شدیم که بالاخره می رویم ایران. حال صدام هم نمی دانم چه تفکری داشت و یا اینکه فریب رجوی را خورد که با درخواست او موافقت کرد و کلی تجهیزات و تسلیحات را هم در اختیار نیروهای سازمان قرار داد. به هرحال بعد از یک هفته شبانه روز کار طاقت فرسای آماده سازی در شب 3 مرداد سال 67 رجوی فرمان حرکت به سمت ایران برای انجام عملیات به اصطلاح سرنگونی را صادر کرد. اما در نهایت بعد از چند روز ماجراجویی رجوی سرانجامی جز شکست وکشته و مجروح و مفقود شدن بیش از 1400 نفر از نیروهایش را نداشت و تعداد کمی که توانستند به عراق برگردند همه سرخورده شده بودند. صدام هم که از رجوی نا امید شده بود آتش بس را پذیرفت و متعاقب آن تمامی تحرکات مجاهدین درداخل خاک عراق و بخصوص در مرزها را محدود و ممنوع کرد. حتی رادیو و تلویزیون آن را هم بست و این موضوع باعث ایجاد سرخوردگی و مسئله داری اعضا شد. بطوریکه زمزمه اینکه دیگر ماندن در عراق بی فایده است و کار سازمان تمام است در تشکیلات بالا گرفت و خیلی از اعضا اعلام جدایی کردند.</p>
<p>واقعا هم عقل و منطق حکم می کرد که رجوی خود به شکست اعتراف کند و به نیروهایش صادقانه اعلام می کرد که ما برای سرنگونی تلاش کردیم ولی نشد. بنابراین ماندن ما دیگر درعراق ضرورتی ندارد و هر کس که می خواهد می تواند پی زندگی خود برود . البته اگر چنین هم می گفت می بایست اول حساب خون هایی که بیهوده و به دلیل خیره سری هایش ریخته بود و زندگی هایی را که نابود کرده بود پس می داد. اما دریغ از داشتن یک ذره صداقت و منطق. رجوی فردی خودخواه و تشنه قدرت بود به همین دلیل وی بجای پذیرش اشتباهاتش اول نیروهایش را مقصر شکست ماجراجویی اش دانست و با کمال بی شرمی گفت چون شما در فکر زن و زندگی بودید عملیات سرنگونی شکست خورد !! و بعد از آن هم برای اینکه اذهان را نسبت به اشتباهات خود گمراه کند، بحث های سرکاری انقلاب ایدئولوژیک با محور طلاق همسر را در تشکیلاتش جاری کرد که خود این موضوع باز بحران مسئله داری دیگری برای اعضا ایجاد کرد و درخواست ها برای جدایی بیشتر شد .</p>
<p>اما رجوی باز بجای حل صورت مسئله اینبار روش سرکوب و ایجاد جو خفقان در تشکیلات را با موضوع نشست های <strong>عملیات جاری</strong> در پیش گرفت و از آن زمان به بعد با هرکس که با بحث های انقلاب کذایی او زاویه پیدا می کرد و یا خواهان جدایی می شد برخورد شدید می کرد و کلا راه خروج از تشکیلات را برای اعضا بست که تا حدود زیادی هم موفق شد از فروپاشی تشکیلاتش جلوگیری کند . علاوه بر این رجوی سعی کرد با برخی اقدامات نظامی نیروهایش را سرگرم کند این بود که درسال 73 با موافقت صدام اعزام تیم های شناسایی به درون مرزهای ایران را شروع کرد و با این ترفند تمامی نیروها را با جوسازی وارد آموزش های نظامی کرد. اما با اولین درگیری تیم های مجاهدین با نیروهای مرزی ایران دوباره صدام کار تیم های اعزامی سازمان را متوقف کرد ( البته رجوی به ما نمی گفت که صدام ما را محدود کرده ) که باز بحران مسئله داری اعضا شروع شد. بطوریکه رجوی اینبار به بهانه سرکوب و ترساندن اعضا از ادامه اعتراض و طرح تناقض خود اعلام کرد تعدادی از نفوذیان رژیم را گرفتیم و نشریه شماره 370 خود را هم به این موضوع اختصاص داد.</p>
<p>رجوی در ادامه بند های من درآوردی دیگری از انقلاب ایدئولوژیک کذایی خود را طرح و در پی آن مجددا نشست های سرکوب را شروع و جو اختناق را افزایش داد و حدودا سال 74 بود که برای زهر چشم گرفتن از دیگر اعضا و سرکوب اعتراضات و تناقضات تعداد زیادی از اعضا را تحت عنوان چک امنیتی بازداشت و زیر شکنجه برد که چند نفر از آنها از جمله پرویز احمدی، قربانعلی ترابی، جلیل بزرگهمر و.. زیر شکنجه های بازجویان رجوی کشته شدند. تقریبا تا 2 سال جو سرکوب و خفقان شدید در تشکیلات ادامه داشت.</p>
<p>اما در سال 76 با اعلام کاندیداتوری آقای خاتمی برای انتخابات ریاست جمهوری ایران که با شعار گفتگوی تمدن ها و دادن یکسری آزادی ها در داخل کشور آمده بود و اکثر کشورها این موضوع را برای گسترش روابط خود با ایران به فال نیک گرفتند، مناسبات درون تشکیلات رجوی را دچار بحران کرد. همزمان با بحث های انتخابات ریاست جمهوری، رجوی که معلوم بود وحشت کرده است در نشست های عمومی وخبری خود تحلیل کرد که هرگز خاتمی برنده انتخابات نخواهد بود و اصلا مردم در انتخابات شرکت نخواهند کرد. اما در نهایت وقتی خبر شرکت گسترده مردم ایران درپای صندوق های رای گیری و مهمتر از همه پیروزی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری ایران به گوش اعضا رسید آنها متوجه شدند که تحلیل های رجوی پوچ بوده و نه تنها از سرنگونی خبری نیست بلکه دیگر ماندن در عراق هم ضرورتی ندارد.</p>
<p>رجوی که خود آچمز شده بود در وحشت از فروپاشی تشکیلاتش بعد از انتخاب خاتمی در کمپ اشرف به مدت 15 شبانه روز از 8 صبح تا 11 شب برای تمامی اعضا نشست گذاشت و با به راه انداختن یک خیمه شب بازی مضحک با حضور چند تن از مسئولین در بالای سن سعی کرد ابتدا دروغ بودن تحلیل هایش را توجیه کند و در ادامه با یک چرخش بلاهت بار خاتمی را جام زهر رژیم عنوان کرد و با بافتن یکسری چرندیات حول این موضوع سعی کرد بقول خودش اعضا را از بحران خاتمی زدگی خارج کند. و در آخر مثلا برای تهییج و روحیه دادن به نیروها گفت: چون با انتخاب خاتمی قطعا جناح های درونی با هم جنگ خواهند کرد بنابراین شما از الان باید برای عملیات سرنگونی آمادگی کسب کنید و برای اینکار باید تیم های راهگشایی با هدف پیدا کردن مسیر مناسب برای حرکت ستون های نظامی خودمان تشکیل و به درون مرزها بفرستیم و دستور داد آموزش ها در رابطه با این موضوع شروع شود.</p>
<p>بدنبال آن البته نشست های مغزشویی و سرکوب را هم ادامه داد و متاسفانه 4 سال با همین روش اذهان اعضا را مشغول کرد تا اینکه خاتمی مجددا برای بار دوم بعنوان رئیس جمهور ایران انتخاب شد و تمامی تحلیل ها ونقشه های رجوی به هم ریخت و در پی آن بدتر از هر زمان دیگر موج مسئله داری اعضا و درخواست های آنها برای جدایی از تشکیلات بالا گرفت. رجوی که حسابی کلافه شده بود اینبار ابتدا نشستی با حضور بخشی از مسئولین فرقه اش برگزار کرد و با کمال وقاحت ابتدا دروغ بودن تحلیل هایش را توجیه و بعد اعلام کرد باید در عمق خاک ایران عملیات انجام دهیم تا رژیم را مجبور به تقابل قهرآمیز کنیم و مریم رجوی هم بیانیه آن را خواند و گفت: &#8220;<strong>عملیات داخله با شاخص عملیات انتحاری</strong>&#8220;. بلافاصله مسئولین برخی از تیم ها را سراسیمه و به داخل اعزام کردند که برخی از آنها خودشان تسلیم و برخی هم کشته شدند و تیم هایی از جمله تیم سه نفره گرشاسب سلمانیان، امیر گودرزوند و مسعود بخشی (وی تازه به مناسبات آمده بود) که وقتی پیام داده بودند نزدیک مرز عراق هستیم مسئولین بنا به دستور مریم عمدا با آنها ارتباط بلند گرفتند تا در تله نیروهای نظامی ایران گرفتار و کشته شوند. چون مریم گفته بود عملیات داخله با شاخص عملیات انتحاری یعنی تیمی نباید سالم به عراق برگردد. چون به خون آنها برای تهییج اعضا نیاز داشتند.</p>
<p>برخی هم از جمله دو زن عضو تیم عملیاتی مورد اشاره در بالا بنام خانم &#8221; م &#8220;و&#8221; ح&#8221; در اصل دستگیر می شوند اما به فرقه خبر می رسد آنها کشته شدند که بعد از کشته شدن آنها مسئولین داستانهایی را برای قهرمان سازی از آنها درست کردند، عکس های آنها را در مقرها نصب کردند، چند صفحه از نشریه مجاهد آن زمان را همراه با تعریف وتمجید از رشادت های آنها اختصاص دادند و مسئولین در هر نشستی موضوع به اصطلاح کشته شدن آنها را تبدیل به چماقی برای کوبیدن بر سر دیگر اعضا کرده بودند تا مثلا در دیگر اعضا ایجاد انگیزه کنند. اما این ترفند های رجوی نتوانست اعتراضات وموج مسئله داری اعضا را کاهش دهد به همین خاطر او مجبور شد در 27 تیرماه سال 80 نشستی عمومی یک روزه در مقر باقرزاده برگزار کند تا شاید بتواند بطور مستقیم خزعبلاتش را بعنوان ایجاد انگیزه در اعضا به خورد آنها بدهد.</p>
<p>درهمان نشست یک روزه رجوی مهوش سپهری (نسرین) بعنوان جانشین رجوی در ارتش او در تعریف وتمجید از دو زن کشته شده عضو تیم عملیاتی بنام &#8220;م &#8220;و &#8220;ح&#8221; با شیادی تمام به رجوی گفت : اگر دست من بود نمی گذاشتم خواهر&#8221;م&#8221; به عملیات برود واقعا حیفم آمد که او را برای عملیات فرستادیم چون اگر می بود بدلیل توانمندی فردی و ذوب در انقلاب خواهر مریم الان می توانست یکی از اعضا ارشد شورای رهبری باشد! اما باز همانطور که گفتم ترفند استفاده از کشته سازی از تیم عملیاتی دیگر نتوانست در اعضا و بخصوص کسانی که درخواست جدایی داده بودند انگیزه ایجاد کند بطوریکه در تشکیلات مسئولین با مسئولیت مهوش سپهری برای اعضای خواهان جدایی نشست به اصطلاح تعیین تکلیف گذاشتند و سعی کردند تا آنها را با ایجاد رعب و وحشت از درخواست جدایی خود منصرف کنند. بنده هم به مدت 9 شبانه روز یکی از سوژه های نشست این زن شیاد بودم. در ادامه اوضاع درون تشکیلات آنقدر متشنج شده بود که رجوی مجبور شد نشست های عمومی تعیین تکلیف تحت عنوان نشست &#8221; طعمه &#8221; برای کلیه اعضا بگذارد که در آن برخی از اعضای مسئله دار را عمدا سوژه نشست کرد تا بقیه را بترساند .</p>
<p>بهرحال داستان دو زن عضو تیم عملیاتی مورد بحث اینطور بود که آنها بعد از ورود به ایران در یک رستوران مرزی بدون هیچ مقاومتی در تله نیروهای امنیتی ایران افتاده و دستگیر می شوند. آنها مدتی بعد از دستگیری به حقایق سوء استفاده رجوی از آنها پی برده و ابراز ندامت می کنند و درپی آن علیه فرقه دست به افشاگری می زنند. من خودم بعد از بازگشت به ایران با دو زن عضو تیم عملیاتی دیدار کردم. آنها گفتند حقیقتا ما در خارج کشور هوادار بودیم و از اتفاقات درون تشکیلات اطلاعی نداشتیم. ما را از خارج وارد عراق کردند بدون اینکه وارد یگان ها شویم ما را به قرنطینه بردند و مدتی روی مغز ما کار کردند بطوریکه برای رفتن به عملیات اعلام آمادگی کردیم. حتی مریم هم با ما جلسه داشت تا به ما روحیه بدهد. بنابراین ما را به ایران فرستادند اما در اولین رستوران مرزی نیروهای امنیتی ما را دستگیر کردند. بعد از دستگیری ما را شکنجه نکردند بلکه حقایق را برای ما بازگو کردند وحتی دو عضو تیم عملیاتی که قبل از ما دستگیر شده بودند نزد ما آمده وآنها هم برای ما توضیح دادند که فریب خوردند، بعد از آن ما شهر تهران را گشتیم و دیدیم که اصلا خبری از سازمان مجاهدین و هواداران فرضی آنها نیست و واقعا پی بردیم رجوی برای پیشبرد اهداف خودش از ما سوء استفاده کرده است. الان هم که ما را در ایران آزاد زندگی می کنیم.</p>
<p>این بود داستان تیم های اعزام رجوی به عملیات داخل ایران که در اصل او می دانست با چنین اقداماتی نمی تواند سرنگونی را به قول خودش محقق کند. هدف او فقط زمان خریدن برای خود و جلوگیری از فروپاشی تشکیلاتش بود&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58050/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 27 Dec 2023 08:29:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57847</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از توافقات بین مقامات ایران و عراق گفتم. پس از توافقات حدود 50 نفر انتخاب شدند که تبادل شوند. چند روزی بود که از تبادل 50 نفر می گذشت و هنوز سرنوشت آنها موضوع صحبت بین همه زندانیان بود. متوجه شدیم سه نفرجدید از اعضای جدا شده سازمان را به زندان ابوغریب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750">قسمت قبل</a> از توافقات بین مقامات ایران و عراق گفتم. پس از توافقات حدود 50 نفر انتخاب شدند که تبادل شوند.<br />
چند روزی بود که از تبادل 50 نفر می گذشت و هنوز سرنوشت آنها موضوع صحبت بین همه زندانیان بود. متوجه شدیم سه نفرجدید از اعضای جدا شده سازمان را به زندان ابوغریب آوردند. یکی از آنها فردی بود بنام حسن که به بند ما یعنی بند 5 آورده شد و دو نفر دیگر را به بند دیگری منتقل کردند.</p>
<p>حسن تا چند روز در سکوت بود و خیلی با کسی صحبت نمی کرد. او اهل آذربایجان ایران بود و قد کوتاهی داشت به همین دلیل به حسن کوچیکه معروف شد. چون در زندان ابوغریب، شخص دیگری هم با نام حسن بود که قدش بلند بود و به او حسن طویل می گفتند. به هرحال چندین روز گذشت و هنوز حسن خیلی با کسی حرف نمی زد و حالت مضطربی داشت. معلوم بود که از درون از موضوعی رنج می برد. حقیقتا برایش ناراحت شدم و یک روز نزد او رفتم و با او احوالپرسی و کمی هم شوخی کردم تا شاید کمی فضایش عوض شود. به او گفتم می دانم از زخم خیانت رجوی رنج می بری ولی سعی کن روحیه خودت را حفظ کنی چون معلوم نیست کی ما از این زندان آزاد شویم. حسن که لهجه شیرین ترکی داشت مودبانه پاسخ احوالپرسی مرا داد و بعد آهی کشید و انگار منتظر کسی بود تا سفره دلش را که مملو از زخم خیانت رجوی بود برای او باز کند، گفت: چه بگویم، واقعا نمی دانستم رجوی اینقدر بی شرم و بی وجدان است. من زندگی خودم را به پای سازمان او گذاشتم اما او به من ظلم کرد.</p>
<p>به او گفتم البته رجوی به همه ما ظلم کرد و از او سئوال کردم چند سال در مناسبات بودی؟ حسن کمی مکث کرد و گفت: راستش من سال 58 فریب شعر و شعارهای رجوی را خوردم و هوادار سازمان شدم. سال 60 هم به جرم هواداری از سازمان دستگیر شدم چون آن موقع واقعا هنوز فکر می کردم که سازمان بر حق است. در زندان روی موضع اعتقادم به رجوی ایستادم به همین خاطر 12 سال هم زندان متحمل شدم. در نهایت درسال 72 آزاد شدم. مدتی بعد ازدواج کردم و مشغول کار و زندگی شدم تا اینکه حدودا اواخر سال 78 بود که فردی آمد نزد من و گفت از طرف سازمان آمدم. شما در معرض دستگیری مجدد هستی و بهتر است از ایران خارج شوی و به عراق نزد سازمان بروی و اگر خواستی می توانم شما را از ایران خارج کنم. فقط فرصت زیادی برای تصمیم گیری نداری و زودتر خبرم کن. شماره تلفنی به من داد و رفت.</p>
<p>حقیقتا هر چند من آزاد و مشغول زندگی شده بودم اما هنوز فکر می کردم راه سازمان بر حق است بنابراین من موضوع را با همسرم در میان گذاشتم. در این لحظه حسن کمی سکوت کرد و اشک از گوشه چشمش جاری شد و ادامه داد همسرم هم که مرا خیلی دوست داشت گفت هر تصمیمی گرفتی با تو هستم. با موافقت همسرم به نفر سازمان اطلاع دادم که آماده خروج از ایران هستم و دار و ندارم را فروختم و در نهایت با همراهی نفر سازمان به ترکیه رفتیم. چند روزی هم در ترکیه بودیم تا اینکه سازمان ما را از مرز زمینی به عراق برد.</p>
<p>حسن که ظاهرا یادآوری خاطرات تلخ آمدنش اذیتش می کرد، صحبتش را قطع کرد و از من سئوال کرد حالا خودت چی شد که آمدی سازمان و چرا تو را به این زندان فرستادند؟ من کل ماجرای وصل و جدایی خودم از سازمان را برایش تعریف کردم و گفتم همه ما درد و رنج مشترکی داشتیم. اگر ما از روز اول شناختی نسبت به ماهیت رجوی داشتیم قطعا حالا چنین سرنوشتی نداشتیم ودراین زندان نبودیم.</p>
<p>حسن کمی بغض کرد و گفت: درسته اما تو مجرد بودی که آمدی تشکیلات در عراق، درد وغم من بخاطر این است که با همسرم آمدم عراق که حالا از او خبر ندارم! از او پرسیدم چرا ؟ حسن ادامه داد راستش بعد از ورود به عراق تا لحظه ورود به کمپ اشرف با همسرم بودم اما از آن لحظه به بعد من دیگر او را ندیدم چون با ورود به کمپ اشرف مرا به قسمت پذیرش برادران وهمسرم را هم به یگان خواهران بردند. روزهای اول ورودم کمی مشوش بودم اما سعی کردم نگرانی خودم را کنترل کنم . بهرحال با ورود به پذیرش تا مدتی آموزش های ایدئولوژیک برای ما گذاشتند و در ساعاتی هم آموزش های اولیه نظامی، حقیقتا من فکر می کردم می گذارند من مرتب همسرم را ببینم تا اینکه حدودا بعد از سه هفته رفتم نزد مسئولم و به او گفتم می خواهم همسرم را ببینم که وی ابتدا گفت صبر کن فعلا شما در آموزش هستید و نمی شود! من هم قبول کردم اما یک ماه گذشت و آموزش ها هم تقریبا تمام شد و من حسابی دلتنگ دیدن همسرم شده بودم به همین دلیل دوباره به مسئول پذیرش مراجعه کردم و به او گفتم قبلا درخواست دیدار با همسرم دادم شما گفتید فعلا صبر کن حالا مدتی گذشته و اگر می شود بگذارید او را ببینم . اینبار او به من گفت چرا چنین درخواستی داری، مگر نوار نشست های انقلاب را گوش ندادی ؟! مگر متوجه نشدی که لازمه ورود به تشکیلات طلاق همسر است .اینطور که معلوم است باید یک دور دیگر نوار نشست های انقلاب را برایت بگذاریم. اینجا تشکیلات است خونه خاله که نیست که هر درخواستی داری اجرا کنیم.</p>
<p>اینبار من به این حرف او اعتراض کردم و گفتم من که طلاق رسمی ندادم و دیدن همسرم چه مشکلی برای انقلاب ایجاد می کند  مسئول پذیرش با عصبانیت سرم داد کشید و با لحن بی ادبانه گفت: احمق منظورم این است که شما برای مبارزه آمدید اینجا پس باید قید زن و زندگی را بزنید. فکر نکن چون زندانی آزاد شده هستی حق و حقوقی داری و باید به تو امتیاز بدهیم اینجا همه سرباز صفر هستند و باید گوش به فرمان باشید، برو که تشکیلات صلاح نمی داند شما همدیگر را ببیند. یک دور دیگر نوارهای بحث های انقلاب را برو ببین تا متوجه موضوع شوی، و با لحن تهدید آمیز گفت یکبار دیگر چنین درخواستی دادی خودت می دانی.</p>
<p>من که واقعا به همسرم علاقه داشتم و نمی توانستم دوری او را تحمل کنم حرف های مسئول پذیرش برایم مسخره بود و نمی توانستم قبول کنم اما از طرف دیگر با تهدیدی که کرد دیدم نمی توانم اعتراضی کنم و با ناراحتی اتاق مسئول پذیرش را ترک و به آسایشگاه رفتم و روی تخت دراز کشیدم و در همان حال به فکر فرو رفتم، آن روز هرچه مسئولم آمد دنبالم و گفت برنامه آموزش داری نرفتم چون واقعا ناراحت بودم. شب همان روز مرا در نشست عملیات جاری سوژه کردند و مسئول نشست بقیه را مجبور کرد تا بر سرم داد و فریاد کشیده وانواع واقسام تهمت ها به من بزنند و من هم حق هیچ اعتراضی نداشتم ، خلاصه سرت را درد نیاورم در روزها و ماههای بعد بدرفتاری های تشکیلات و مسئولین با من بخاطر اینکه هنوز روی درخواست دیدن همسرم اصرار داشتم ادامه داشت تا اینکه واقعا به این نتیجه رسیدم که آمدنم به عراق اشتباه بوده و به مسئولین گفتم من دیگر نمی توانم در تشکیلات شما بمانم بنابراین می خواهم با همسرم به ترکیه برگردم. آنها دوباره برایم نشست گذاشتند و طبق معمول هر تهمتی را به من زده و زیرفشارم گذاشتند و حتی برای خرد کردن من گفتند حتما کسی را لو دادی که رژیم تو را آزاد کرده و از کجا معلوم که رژیم تو را برای جاسوسی به درون تشکیلات نفرستاده است!!</p>
<p>این تهمت آنها برایم خیلی سنگین بود و خیلی ناراحتم کرد و با عصبانیت جواب دادم: 12 سال حبس کشیدم بخاطر سازمان مجاهدین، زندگی وجوانی ام را دادم حالا من فقط از شما درخواست دیدار با همسرم را دارم، شایسته است که این تهمت ها را به من بزنید ؟ اما مسئولین سازمان فشار را بر من زیاد کردند و هر روز بیشتر مرا در تشکیلات تحقیر می کردند. من واقعا به این نتیجه رسیدم که سالها زندگی ام را بخاطر یک تصمیم اشتباه ، اعتماد و احساس پوچ و بیهوده به رجوی خراب کردم و به همین خاطر بشدت از سازمان و رجوی متنفر شدم و تصمیم گرفتم بیش از این زندگی خودم را تباه نکنم تا اینکه یک روز به مسئولم گفتم ما اشتباه کردیم که آمدیم عراق حالا می خواهم با همسرم از تشکیلات برویم. با این درخواست، آنها طی چند ماه خیلی مرا اذیت کردند تا شاید از تصمیم خودم منصرف شوم، وقتی دیدند فایده ندارد و من روی حرفم هستم گفتند ما فقط می توانیم تو را به ایران بفرستیم من هم گفتم قبول فقط من و همسرم از این تشکیلات برویم هرکجا می خواهید بفرستید اشکال ندارد .</p>
<p>در نهایت آنها بقول خودشان حکم اخراج مرا صادر کرده و در یک اتاق حبسم کردند. من فکر می کردم همسرم را هم نزد من خواهند آورد اما چند روز گذشت و خبری نشد تا اینکه به آنها گفتم چرا همسرم را نمی آورید که روز بعد مسئول پذیرش نزد من آمد و با عصبانیت گفت شنیدم درخواست دادی همسرت را نزد تو بیآورند ؟ جواب دادم بله درست شنیدی ، که با تمسخر گفت منتظر باش و رفت.</p>
<p>مدتی که در حبس سازمان بودم ساعت ها می نشستم و مرتب خودم را سرزنش می کردم که چرا هوادار مجاهدین شدم، چرا به رجوی اعتماد کردم ، چرا زندگی و جوانی خودم را بخاطر گرفتن تصمیم احمقانه آمدن به عراق و تشکیلات به هدر دادم چون واقعا این افکار مرا آزار می داد. به هرحال وقتی مسئولین سازمان دیدند من روی تصمیم به جدایی خودم هستم روزی آمدند وگفتند وسایلت را جمع کن که می خواهیم تو را به ایران بفرستیم. من سئوال کردم پس همسرم چی ، او هم همراهم هست؟ که آنها گفتند همسرت از تو طلاق گرفته و قصد جدایی از سازمان ندارد و حتی حاضر نیست تو را ببیند. این حرف آنها مثل آواری بود که برسرم خراب شد و داد زدم قبول ندارم چون ما همدیگر را دوست داریم. اگر شما راست می گوئید او را نزد من بیآورید تا خودش این حرف را به من بزند.<br />
متاسفانه داد و فریادم فایده ای نداشت و مرا تحویل افسران عراقی دادند که مثلا به ایران ببرند اما در اوج نامردی وبی شرافتی مرا به این زندان فرستادند. من الان نگران خودم نیستم نگران همسرم هستم واینکه اگر روزی بدون او به ایران بازگشتم چه اتفاقی برایش خواهد افتاد، اصلا به خانواده اش چه جوابی بدهم.</p>
<p>وقتی صحبت های حسن تمام شد به او گفتم حسن همه ما درد مشترک داریم ولی قبول دارم که چون تو متاهل بودی و آمدی تشکیلات شرایط پیچیده تر و قصه پر درد تری داری، ولی چکار می شود کرد؟ باید صبر و تحمل کرد و خودمان را قوی نگاه داریم چون رجوی همین را می خواهد که هر چه بیشتر امثال من و تو را از لحاظ روحی و روانی ضعیف کند. حسن گفت درست اما واقعا نمیتوانم از فکر خیانتی که رجوی به من کرد بیرون بیایم. آن دو نفر دیگر هم که همراه من به ابوغریب آمدند هر کدام دل پر دردی از خیانت رجوی دارند.</p>
<p>در آخر حسن گفت راستی از خبرهای درون تشکیلات سئوال کردی، خبر مهمی دارم که برای رجوی آبروریزی به بار آورد. روزهای بعد به اتفاق چند نفر دیگر سعی کردیم با حسن گرم وصمیمی تر باشیم تا شاید کمی از فکر و ناراحتی خارج شود &#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57847/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Dec 2023 11:43:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57750</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل داستان چند زندانی که در ابوغریب بودند را بازگو کردم. یکی از روزهای دی ماه سال 80 بود. حدودا 17 روز از حضورم در زندان ابوغریب می گذشت و من در صحبت با برخی از زندانیان قدیمی که توانسته بودند علیرغم فشارهای زندان های فضیلیه و ابوغریب همچنان سلامت روحی خود را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421">قسمت قبل</a> داستان چند زندانی که در ابوغریب بودند را بازگو کردم.</p>
<p>یکی از روزهای دی ماه سال 80 بود. حدودا 17 روز از حضورم در زندان ابوغریب می گذشت و من در صحبت با برخی از زندانیان قدیمی که توانسته بودند علیرغم فشارهای زندان های فضیلیه و ابوغریب همچنان سلامت روحی خود را تا حدود زیادی حفظ کنند به این نتیجه رسیده بودم که چون چشم اندازی برای آزادی زودرس از زندان ابوغریب نیست پس باید من هم هر طور شده روحیه خودم را حفظ کنم تا خواسته رجوی محقق نشود .</p>
<p>اما در شب هفدهمین روز بارقه ای از امید به آزادی در بین زندانیان زنده شد. جریان از این قراربود، شب در بند ظرف غذایم را در صف گرم شدن گذاشته بودم و در کنار آن مشغول صحبت با یکی از بچه های بند بودم که ناگهان صدای کف و سوت زدن تعدادی از زندانیان که داشتند اخبار تلویزیون عراق را دنبال می کردند توجه همه را به خود جلب کرد و همه به سمت تلویزیون رفتیم که دیدم مجری تلویزیون عراق داشت خبر سفر هیئت ایرانی به عراق و دیدار با مقامات عراقی را به همراه تصویر آنها پخش می کرد.</p>
<p>خبر که تمام شد طبق معمول تجزیه و تحلیل ها بین زندانیان شروع شد. برخی ها دوست داشتند نسبت به این خبر خوشبین باشند، برخی ها هم بدبین بودند و می گفتند تا به حال از این خبرها زیاد شنیدیم. من شخصا سعی می کردم خوشبین باشم و به یکی از بچه ها گفتم بر اساس تحولات بین المللی و منطقه ای احساسم این است که در روزهای آینده خبرهای خوبی برای ما اتفاق خواهد افتاد. آن شب تا وقت خاموشی همه در مورد این خبر در حال صحبت و تجزیه و تحلیل بودیم .</p>
<p>فردای آن روز من با اشرف رفتم برای قدم زدن درمحوطه و با هم درباره خبر شب قبل صحبت کردیم، اشرف طبق معمول مثل آن شخصیت کارتونی گالیور که  همیشه می گفت: &#8220;من می دونم نمیشه &#8221; نا امید بود و با خنده گفت ای بابا حمید تا ما پایمان به ایران نرسیده نمی توان به این اخبار خوشبین بود. البته به نوعی هم حق داشت چون می گفت تا حالا چند بار ایرانی ها را صدا زدند و آمارگیری کردند برای تبادل اما خبری نشده، حتی یکبار سال گذشته تعدادی از زندانیان را برای تبادل صدا زدند و سوار براتوبوس کرده واز زندان هم بردند ولی ساعتی بعد دوباره آنها را به زندان برگرداندند.</p>
<p>من به اشرف گفتم درسته اما بنظر من این دور باید فرق کند چون روز به روز خبر تهدیدات آمریکا علیه عراق جدی تر می شود. اشرف کمی سکوت کرد و گفت خدا کند اینبار تحلیل تو درست باشد. آن روز گذشت و متوجه شدم که بقیه زندانیان هم در محوطه در بین خودشان در مورد خبر دیدار مقامات ایرانی با مقامات عراقی صحبت می کنند. فردای آن روز ساعت 9 وقتی همه در محوطه بودیم بلندگوی زندان اعلام کرد همه ایرانی ها در محوطه جمع شوند.</p>
<p>این خبر همه ما را برای یک لحظه میخکوب کرد و بعد با عجله به سمت جلوی دایره (قسمت اداری) زندان رفتیم. من همان لحظه  دوستم اشرف را پیدا کردم و به او گفتم دیدی تحلیل من درست بود. اشرف یک لحظه مرا نگاه کرد و گفت بنظرت الان امثال من و تو که از سازمان جدا شدیم باید از موضوع تبادل خوشحال باشیم یا ناراحت؟ به او گفتم راستش نمی دانم ولی این حس را دارم که آزادی از این زندان خوب است. فقط این را می دانم که اگر در ایران هم زندانی شویم بهتر است تا اینکه دراینجا بپوسیم .</p>
<p>اشرف طبق معمول که نا امید بود گفت حمید چون همه زندانیان را با هم صدا زدند بعید می دانم خبری از تبادل باشد. این تاکتیک مسئولین زندان است تا به زعم خودشان مثلا ما را به آزادی امیدوار نگاه دارند اما در اصل می خواهند ضربه روحی به ما بزنند. اما اگر تبادل واقعی باشه براساس تجربه بیشتر از 50 نفر را برای تبادل انتخاب نمی کنند و این را همه می دانند.</p>
<p>بهرحال کلی معطل ماندیم تا یکی از مسئولین زندان آمد و گفت اسامی را که می خوانم به سمتی که می گویم بایستند. مسئول عراقی شروع به خواندن اسامی کرد. هر کس منتظر بود تا ببیند اسم او را صدا می زنند یا نه! طبق گفته اشرف اسامی که به 50 نفر رسید مسئول زندان گفت این 50 نفر بمانند و بقیه برگردند بند.</p>
<p>سکوت سنگینی بین نفراتی که در لیست 50 نفر نبودند حاکم شد و اکثرا ناراحت بودند که چرا اسم آنها را صدا نزدند. برخی از بچه ها در گوشه ای ایستاده و گریه می کردند. همان مرد چوپان که داستان او را قبلا گفته بودم رفت جلوی دایره زندان و شروع به داد و بیدا کرد و گفت مرا هم آزاد کنید که مامورین زندان دوباره او را حسابی کتک زدند و چند نفر دیگر از زندانیان هم که مثلا از دوره محکومیت دوساله آنها گذشته بود رفتند و با مسئول زندان صحبت کردند و گفتند ما را هم آزاد کنید. چون حکم ما تمام شده اما مسئولین زندان بدون دادن هیچ توضیحی آنها را هم زیر مشت و لگد گرفته و کتک زدند.</p>
<p>بهرحال تعدادی به بند برگشتند ولی اکثرا درمحوطه ماندند تا ببینند روال کار 50 نفر چگونه پیش می رود. 50 نفری که برای تبادل صدا زده بودند اکثرا از اعضای جدا شده از فرقه رجوی بودند که خیلی از آنها از اسیران جنگی پیوسته به مجاهدین در سال 68 بودند. همین موضوع باعث دعوا و جر و بحث بین زندانیان ایرانی که به اصطلاح ما اعضای جدا شده، عادی و غیر سازمانی بودند با زندانیان جداشده از مجاهدین شد. آنها به ما می گفتند اگر شما منافق ها! نبودید ما تا حالا آزاد شده بودیم. من با یکی از این زندانیان بحث کرده و به او گفتم ما منافق نیستیم ما هم ایرانی و قربانی رجوی شدیم ولی الان مثل شما  زندانی هستیم پس بنابراین فرقی با هم نداریم ، وقتی او دید من منطقی صحبت می کنم پذیرفت و بابت حرفی که زده بود عذرخواهی کرد .اما در ادامه جریان تبادل  50 نفر چگونه پیش رفت؟!</p>
<p>در بین آنها تعداد قابل توجهی از اعضای باسابقه سازمان بودند که آنها به مسئول زندان گفتند اگر ما برگردیم ایران اعدام می شویم بنابراین می خواهیم با نمایندگان صلیب سرخ صحبت کنیم تا ما را به ایران نفرستند، مسئول زندان ابتدا آنها را تهدید کرد اما  وقتی دید چاره ای نیست  50 نفر را جلوی دایره زندان نگاه داشت و رفت و ساعتی بعد وقتی برگشت  طرح فریب دادن آنها را با هماهنگی مقام بالای خود اجرا کرد که ما بعدها متوجه این موضوع شدیم .</p>
<p>لازم به توضیح است که  وقتی صدام متن توافق تبادل زندانیان را امضا می کرد هرطور شده می بایست تبادل انجام می شد رئیس زندان به 50 نفر گفت: کسانی که نمی خواهند به ایران بروند برای اینکه بتوانیم درخواست شما را به  صلیب سرخ اعلام کنیم باید تک به تک جلوی دوربین اعلام کنید که خواهان رفتن به ایران نیستید و به همین منظور اتاقی را در دایره زندان برای آنها آماده کردند وآنهایی که تمایلی به رفتن به ایران نداشتند جلوی دوربین درخواست خود را برای ارسال به نمایندگان صلیب سرخ اعلام کردند، البته حق هم داشتند چون واقعا رجوی طی سالها در اذهان همه ما به غلط جا انداخته بود که درصورت بازگشت به ایران زندان و یا اعدام خواهیم شد .</p>
<p>آن روز گذشت و فردا صبح رئیس زندان 50 نفر را در محوطه به خط کرد و با عصبانیت به تک تک آنها گفت وقتی به مرز رسیدید  با نمایندگان صلیب صحبت خواهید کرد شاید شما را به اردوگاه پناهندگان ببرند ولی بدانید اگر دوباره به این زندان برگشتید شما را از وسط نصف خواهم کرد . بنظرم سوم بهمن ماه 80 بود که مقدمات خروج 50 نفر از زندان برای رفتن به سمت مرز آماده شد . ساعتی قبل از حرکت تمامی 50 نفر هر کدام دقایقی وقت داشتند تا با دیگر زندانیان و دوستان خود خداحافظی کنند، الیاس که در دوران حضور در فرقه با هم دوست بودیم برای خداحافظی نزد من آمد و با همان  شوخ طبعی خود و با خنده به من گفت حمید اگر زمانی موقع تبادل شما رسید خل و چل نشی بگی نمی خواهم بروم ایران. بعد گفت: راستش من برای نرفتن به ایران مصاحبه نکردم واتفاقا گفتم می خواهم به ایران برگردم من خودم را سپردم به خدا هر اتفاقی درایران برایم بیفتد مهم نیست چون یقین دارم حتی مردن در وطن صد شرف دارد تا اینکه در عراق مردار شوم.</p>
<p>به الیاس گفتم من هم به همین حرف تو معتقدم چون راستش چیزی برای از دست دادن ندارم. رجوی بهترین دوران عمر و جوانی ما را گرفت بنابراین ترس از بازگشت به ایران و اینکه درآنجا چه اتفاقی برایم می افتد ندارم . در آخر الیاس گفت راستی اگر شماره تلفن و یا آدرس خانواده ات را داری بگو تا اگر در ایران توانستم آنها را در جریان وضعیت تو قرار دهم تا شاید بتوانند برای آزادی ات تلاش کنند. من هم آخرین شماره تلفن و آدرس منزلمان را  به او دادم و در آخر همدیگر را در آغوش گرفته و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و او خداحافظی کرد.</p>
<p>لازم به ذکر است که الیاس بعد از رسیدن به ایران به قولی که داده بود عمل کرد و خانواده ام را از وجود من در زندان ابوغریب مطلع کرده بود. بنابراین حوالی ظهر سوم بهمن 80 بود که 50 نفر از دایره زندان خارج و به سمت ایران رفتند. با رفتن آنها باز تحلیل ها بین زندانیان شروع شد که اکثرا اعتقادی به تبادل نداشته و می گفتند تا شب دوباره 50 نفر را برمی گردانند. اما آن روز گذشت وخبری از بازگشت 50 نفر نشد. دو روز دیگر هم گذشت و باز خبری نشد تا اینکه همه مطمئن شدیم که اینبارتبادل واقعی بوده و به همین خاطر همه امیدوار شدند که بزودی دوباره تبادل زندانیان دیگر شروع شود.</p>
<p>اما از طرف دیگر همه نگران بودند 50 نفر تبادل شده چه سرنوشتی پیدا کردند، آنهایی که نخواستند بروند ایران چی شدند و تا چند روز صحبت بین زندانیان حول همین موضوع بود .اما حدودا یک هفته بعد اتفاقی افتاد که همه را بهت زده کرد. موضوع این بود که  4 نفراز 50 نفر تبادل شده دوباره به زندان ابوغریب برگردانده شدند. آنها بعد از برگشتن تا چند روزبا کسی حرف نمی زدند. به همین خاطر کسی  نمی دانست موضوع چیست.</p>
<p>یکی از بچه ها که چند سال در ابوغریب بود و جریان آنها را می دانست گفت دوسال پیش همین اتفاق برای آنها افتاد. این 4 نفر کسانی هستند که شناسنامه ایرانی و حتی عراقی هم ندارند به همین خاطر ایران آنها را نمی پذیرد. عراق هم آنها را شهروند خود حساب نمی کند و اصلا معلوم نیست که کجا بودند. خودشان هم چیزی نمی گویند. بالاخره با اصرار چند نفر از زندانیان که با آنها رابطه خوبی داشتند  شروع به حرف زدن کردند که  راستش هر کدام از آنها صحبت های متفاوتی می کردند، یکی از آنها می گفت مسئولین ایرانی  برخورد خوبی با همه ما داشتند ، اما ما  چون شناسنامه ایرانی نداشتیم سه روز بعد مسئولین ایرانی ما را در مرز تحویل عراقی ها دادند، یکی از آنها  می گفت دیدار با صلیب دروغ بود، اتوبوس ما با رسیدن به مرز یک راست وارد خاک ایران شد و در جایی که تعدادی ماشین های سپاه ایستاده بودند متوقف شد و همه ما را سوار بر آنها کردند، در مرز خسروی گفتند لباس هایتان را در آورید و لباس جدیدی به ما دادند. یکی دیگر از آنها حرف های دیگری می زد خلاصه در آخر هیچکس ندانست سرنوشت 45 نفر دیگر بخصوص کسانی که گفته بودند به ایران نمی رویم چی شد و این موضوع به نوعی باز برای دیگر زندانیان تشویش ایجاد کرد. برخی که جزو دسته بدبین ها بودند می گفتند حتما همه آنها را اعدام کردند و تا مدت ها جریان نفرات تبادل شده  و عدم اطلاع از سرنوشت آنها موضوع صحبت بین زندانیان بود. اما فقط آنچه که همه روی آن اتفاق نظر داشتند این بود که اینبار تبادل واقعی و خبری از بازگشت آنها به زندان ابوغریب نبود.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57750/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Dec 2023 07:53:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57421</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که در قسمت قبل گفتم رجوی جنایتکار اعضایی را که سالها عمر، جوانی، زندگی و خانواده خود را برای او و فرقه اش فدا کردند، زمانی که تصمیم گرفتند بدنبال زندگی خود بروند بدون هیچ شرم و حیایی با همدستی اداره اطلاعات عراق بعنوان امانت به زندان ابوغریب فرستاد و در کنار زندانیان سابقه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228">قسمت قبل</a> گفتم رجوی جنایتکار اعضایی را که سالها عمر، جوانی، زندگی و خانواده خود را برای او و فرقه اش فدا کردند، زمانی که تصمیم گرفتند بدنبال زندگی خود بروند بدون هیچ شرم و حیایی با همدستی اداره اطلاعات عراق بعنوان امانت به زندان ابوغریب فرستاد و در کنار زندانیان سابقه دار قرار داد که هر کدام بدلیل ارتکاب به جرم هایی از قبیل دزدی، کلاهبرداری، قتل، جاسوسی و&#8230; زندانی شده بودند.</p>
<p>البته بودند زندانیانی که انسان های بسیار شریفی بودند و بی گناه و فقط بر اثر یک سوء تفاهم در ابوغریب زندانی شده بودند. یکی از آنها فردی بود بنام ابواحمد که حدودا 55 سال سن و اهل کشور مصر بود. ابواحمد سالها بود که در عراق تشکیل خانواده داده بود و زندگی می کرد. او خیلی خوش برخورد و همواره فردی ساکت بود و کاری به کسی نداشت. به لطف کمک خانواده اش توانسته بود در بند میز چای راه بیاندازد تا بتواند با آن امرار معاش کند. البته بیشتر زندانیان غیر ایرانی که پول داشتند می توانستند از او چای بخرند. یک روز با  سامی هم سلولی من که ایرانی عرب زبان بود و رابطه دوستانه ای هم با ابواحمد داشت در بند در حال صحبت و قدم زدن بودم که یک لحظه جلوی میز چای او ایستاد و سلام کرد و رو به من کرد و گفت می دانی الان 4 سال است که ابواحمد بیهوده و فقط بخاطر یک سوء تفاهم زندانی شده است! برایم جالب بود که داستان  او را بدانم. سامی از ابواحمد خواست خودش داستان زندانی شدنش را تعریف کند .</p>
<p>ابواحمد با لبخندی مهربانانه اول دو استکان چای برای ما ریخت و سیگاری روشن کرد و به میزش تکیه داد و گفت: ( براساس ترجمه سامی ) سالها پیش من به عراق مهاجرت کردم در همین کشور هم زن گرفتم و تشکیل خانواده دادم و زندگی آرامی داشتم. چند سال پیش با بزرگ شدن بچه ها منزلی کلنگی در بغداد گرفتم و با مقدار پولی که داشتم خواستم کمی آن را تعمیر و روبراه کنم ، یک روز که کارگران مشغول کندن حیاط بودند تا کف آن را درست کنم در حین کندن اسکلت انسانی پیدا شد. من از روی ساده دلی موضوع را به پلیس عراق اطلاع دادم. آنها آمدند مرا دستگیر کردند و به دادگاه بردند. قاضی می گفت حتما خودت این فرد را کشتی! من به او گفتم آقای قاضی این منزل را من تازه خریداری کردم و می خواستم آن را درست کنم که درحین کندن اسکلت پیدا شده، چطور می شود کار من باشد! اما قاضی حرف خودش را می زد و گفت برو زندان تا مشخص شود کار تو نیست. الان هم 4 سال است که خانواده ام پیگیر هستند تا بی گناهی مرا به دادگاه ثابت کنند. این کل ماجرای من است که واقعا بیهوده و بی گناه 4 سال است که زندانی شده ام.</p>
<p>من به سامی گفتم به ابواحمد بگو به نوعی همدردیم. ما هم بی گناه هستیم و بدون هیچ جرمی زندانی شدیم و اگر در برگه جرم ها دیده باشی جلوی اسم من و دوستانم بنا به خواسته رجوی نوشته امانات، چون نخواستیم در مجاهدین خلق بمانیم .</p>
<p>ابو احمد گفت خبر دارم نفرات قبل از تو برایم تعریف کردند که رجوی به شما ظلم کرده، امیدوارم بزودی آزاد شوید و به وطن خودتان بازگردید و من هم برای او چنین آرزویی کردم. خوشبختانه روزی متوجه شدم چند نفر در بند هلهله و شادی می کنند ، سئوال کردم چی شده که گفتند صلح نامه (بی گناهی) ابواحمد آمده و بزودی آزاد می شود. اکثر نفرات بند دور ابواحمد جمع شدیم تا آزادیش را تبریک بگوئیم و همه از او خواستیم تا برای آزادی ما هم دعا کند. ابواحمد که خیلی خوشحال بود میز چای با تمام وسایلش را به دیگر زندانیان بخشید و با همه خداحافظی کرد. خوشبختانه صبح روز بعد به ابو احمد اطلاع دادند تا وسایلش را برای خروج از زندان جمع کند. اکثر هم بندان او را تا دم درب دایره زندان بدرقه کردند. او رفت اما تا دقایقی بعد از خروج ابو احمد در سکوت مطلق زندانیان به این فکر می کردند که کی آنها هم مثل ابواحمد از این زندان مخوف نجات پیدا می کنند .</p>
<p>بعد از این ماجرا من و اشرف شروع به قدم زدن در محوطه کردیم و تا ساعتی دراین باره با هم صحبت می کردیم. اشرف می گفت حمید غیر ایرانی ها شانس دارند تا از زندان آزاد شوند اما ما هیچ امیدی نداریم چون همه چیز بستگی به خوب شدن رابطه بین ایران و عراق دارد. فعلا که بین مجاهدین و ایران و عراق گیر کردیم. اگر درکلاس های مذهبی زندان هم قبول شویم باز آزاد نمی شویم، نمی دانم درمورد این کلاس خبر داری؟ البته مدتی است که برگزار نشده است.</p>
<p>اشرف ادامه داد تا قبل از آمدن شما به زندان هر ماه  دو روحانی می آمدند و برای زندانیان کلاس مذهبی می گذاشتند که هرکس در آخر دوره به سئوالات جواب می داد مدتی از محکومیتش کم می شد اما این فقط در مورد غیرایرانی ها صدق می کرد چون  تعدادی از بچه های ایرانی غیر سازمانی در این کلاس شرکت کرده و قبول هم شدند اما تاکنون هیچ تخفیفی در محکومیت آنها لحاظ نشده است. درحین صحبت اشرف متوجه داد و فریاد در ورودی محوطه زندان شدیم. همه زندانیان به آن سمت رفتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده ، وقتی نزدیک شدیم دیدم چند نفر از مامورین زندان فردی را زیر مشت و لگد گرفته و کشان کشان به داخل زندان می آورند و با چماق اورا کتک می زنند. فرد زندانی به زبان عربی فریاد می زد و می گفت چرا مرا به این زندان آوردید. دقیقا یادم نیست اسمش چه بود. او را به قسم (بند) ما آوردند. وی بدلیل اینکه حسابی کتک خورده بود نای ایستادن نداشت. یکی از بچه های ایرانی عرب زبان  لیوان آبی به او داد. وقتی کمی سرحال شد از او سئوال کرد کجایی هستی و چرا تو را گرفتند؟</p>
<p>آن فرد گفت ایرانی هستم و اهل روستای مرزی خوزستان هستم به زبان فارسی هم بلد نیستم  صحبت کنم. من داشتم لب مرز چوپانی می کردم که دو گوسفند من از مرز عبور کردند که برای بازگرداندن آنها اقدام کردم سربازان عراقی مرا محاصره کردند و گرفتند. حتی گله گوسفندانم را هم با خودشان آوردند. حالا می گویم چرا مرا به این زندان آوردید؟ بچه ها سعی کردند او را آرام کنند و به وی گفتند اینجا زندان ابوغریب است ما هم بی گناه زندانی شدیم. کاری نمی شود کرد باید صبرکرد. مرد چوپان بدلیل اقتضای کارش بسیار تنومند و بدنی محکم داشت. اما بسیار ساده دل بود و ازشرایط زندان و اینکه مامورین آن چقدر بی رحم هستند اطلاعی نداشت به همین خاطر چند روز بعد که کوفتگی بدنش بهتر شد دوباره رفت جلوی نقیب محمد (معاون زندان ) را گرفت و با عصبانیت به او گفت باید مرا آزاد کنید یا اینکه فرار می کنم که دوباره نقیب محمد و یکی دیگر از مامورین زندان بنام استاد قاضی که به سنگدلی معروف بود با چوب و چماق برسرش ریخته و حسابی اورا کتک زدند. بطوریکه از شدت ضربات تمام بدنش متورم شد و تا مدتی نمی توانست از جایش تکان بخورد.</p>
<p>در زندان ابوغریب بالارفتن از درخت و یا دیوار بند ممنوع بود. فقط در ماه یکبار اجازه می دادند زندانیان به بالای ساختمان بند بروند تا پتو و تشک خود را زیر آفتاب پهن کنند. بهرحال یک روز صبح وقتی همه در محوطه بودیم مرد چوپان از درخت نخلی که در کنار دیوار دایره زندان بود بالا رفت تا مثلا بیرون از زندان را بررسی کند که مجددا مامورین زندان برسرش ریخته و حسابی او را کتک زدند. مرد چوپان دست بردار نبود مدتی بعد که بدنش خوب شد یک روز جمعه صبح قصد فرار کرد ، لازم به ذکر است در زندان ابوغریب روز های جمعه زندانیان اجازه داشتند بیشتر استراحت کنند ولی درب بند را برای توزیع چای صبحانه و نان همان ساعت 8 باز می کردند. البته خیلی ها هم ترجیح می دادند استراحت کنند. بهرحال مرد چوپان صبح جمعه وقتی اکثرا خواب بودند از درخت نخل بالا رفت و با رفتن روی پشت بام دایره (قسمت اداری) زندان خود را به دیوار اصلی زندان رسانده و از آن بالا می رود تا خود را به درب اصلی بزرگ زندان برساند. درهمین حین با همهمه زندانیانی که در محوطه بودند بقیه زندانیان بیدار می شوند. نفراتی که در محوطه بودند با دویدن به سمت درب پای مرد چوپان را گرفته و او را به پائین و داخل زندان می کشند. زندانیان می دانستند که اگر هر زندانی خطایی انجام دهد مامورین زندان بقیه را هم اذیت می کنند پس مانع از فرار مرد چوپان شدند. البته راه فراری هم نداشت چون دورتا دور بیرون زندان سرباز عراقی بود و در نهایت دستگیر می شد. بهرحال مرد چوپان اینبار بدجوری از دست مامورین زندان کتک خورد. بطوریکه یک دست و یک پایش را شکستند تا قدرت فرار نداشته باشد و مدتی هم او را دریک سلول انفرادی که در بند بود گذاشتند که باز بچه ها به او آب وغذا می دادند و کمکش می کردند تا به دستشویی برود. هرصبح نقیب محمد می آمد و دستان مردچوپان را از میله های آهنی سلول انفرادی بیرون می آورد و با میله آهنی بر دستانش می کوبید بطوریکه داد و فریاد های او بلند می شد. مدتی بعد او را از سلول انفرادی بیرون آوردند اما وقتی خوب شد دیگر جسارت سابق را نداشت چون متوجه شد راه فراری ندارد و مامورین زندان هم رحمی ندارند. دیگر زندانیان ضمن ابراز همدردی با او به وی گفتند بهتراست عاقل باشد و دست به فرار نزند چون اینبار حتما نگهبانان زندان او را خواهند زد و مرد چوپان پذیرفت و ماند تا روز آزادیش فرا برسد.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم و خیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57421/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
