<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اسیر در زنجیر دروغ</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%ac%db%8c%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/اسیر-در-زنجیر-دروغ</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 30 May 2026 05:41:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>اسیر در زنجیر دروغ</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/اسیر-در-زنجیر-دروغ</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 10:55:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68699</guid>

					<description><![CDATA[<p>جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق بعد از سه دهه و اسارت در کمپ امریکایی ها که نزدیک به سه سال طول کشید فرصت خوبی بدست داد تا بدور از تاثیرات فرهنگ القاء از طرف رهبران این تشکیلات به جمع بندی گذشته خودم و نقد بی‌طرفانه مجاهدین خلق بپردازم. بازگشت به ایران وکانون گرم خانواده بعداز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق بعد از سه دهه و اسارت در کمپ امریکایی ها که نزدیک به سه سال طول کشید فرصت خوبی بدست داد تا بدور از تاثیرات فرهنگ القاء از طرف رهبران این تشکیلات به جمع بندی گذشته خودم و نقد بی‌طرفانه مجاهدین خلق بپردازم. بازگشت به ایران وکانون گرم خانواده بعداز سالیان شرایطی برایم فراهم ساخت تا با مطالعه کتاب های مختلف و از جمله کتاب فرقه ها در میان ما خانم مارگرت تالر سینگر، گسستن بندها آقای استیون حسن بپردازم. در این کتاب ها  به شیو ه های مغزشویی  فرقه‌ها و چگونگی رهایی از آن پرداخته بود.</p>
<p>بیش از 20 سال تجربه حضور حرفه‌ای و شبانه روزی من در تشکیلات مجاهدین خلق برایم مشخص کرده بود که مسعود رجوی طی این سالیان از تمامی تکنیک های فرقه های مخرب برای کنترل واسارت اعضا استفاده می‌کرده است. بعد از مطالعه کتاب‌های دیگر دریافتم که هزاره سوم با پدیده شوم و خطرناکی در گسترده‌ترین و مخرب ترین شکل خود بعنوان ذهن مخرب فرقه ای روبه روست. این پدیده به تخریب مناسبات اجتماعی و خانوادگی مشغول بوده است. استفاده وسیع و گسترده و سیستماتیک از آن در عرصه‌های سیاسی، مذهبی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی و ارتقاء تکنیک‌ها  ومتدهای آن در چند دهه اخیر باعث شده که توجه جامعه شناسان و روان شناسان در سرتاسر جهان به آن ها جلب شود.</p>
<p>قربانیان فرقه‌های مخرب در همه جا هستند و به خانواده ها ودوستان وجامعه بیش از خود آسیب رسانده اند. با این مطالعاتی که انجام دادم کمتر فرقه ای در جهان یافتم که همانند مجاهدین خلق به بلوغ و تکامل فرقه ای رسیده باشد. توصیه این نویسندگان به تمام کسانی که گرفتار این فرقه ها هستند و تجربه حضور در فرقه ها را داشته اند، این است  که برای خودشان و دیگر هم نوعانی که در معرض سوءاستفاده رهبران این فرقه ها هستند، فعال شوند و با انجام مصاحبه و نوشتن مقاله به افشای تکنیک‌های روانی فرقه ها بپردازند و اجازه ندهند رهبران سود جوی فرقه‌ها از عدم اطلاع جوانان سوءاستفاده کرده  و مناسبات خانوادگی و اجتماعی آنها را تخریب کنند.</p>
<p>با مطالعه  این کتاب‌ها احساس کردم نویسندگان آن سال‌ها در مجاهدین خلق زندگی کرده اند و این موضوعمن را قانع کرد که برای برای روشن کردن اذهان عمومی و خانواده‌ها و کمک به آزادی دیگر دوستانم که همچنان اسیر در زنجیر دروغ  تشکیلات رجوی بوده و هستند لب به سخن بگشایم. در ادامه جستجوهایم با انجمن مردم نهاد نجات که یک تشکل غیر دولتی است و به همت و ابتکار اعضای جداشده از مجاهدین خلق تأسیس شده بود آشنا شدم. این انجمن از بدو تأسیس دوهدف را دنبال می کرد، اول اطلاع رسانی به خانواده‌ها در خصوص وضعیت وابستگانشان در پادگان اشرف، و دوم مشورت دادن و همکاری با خانواده‌ها برای تلاش در جهت آزادی عزیزانشان. من شخصاً با پیوستن به این انجمن هدف سومی را هم دنبال می کردم‌‎، جضور در دانشگاه‌ها و مدارس عالی و شرکت در جمع دانشجویان  و افشای ماهیت و شیوه‌های فریب و جذب رهبران مجاهدین خلق در عرصه مجازی‌، تا نسلی دیگر قربانی اهداف ضدانسانی و ضد ملی آنها نشود. بدین ترتیب همکاری من که صرفاً از موضع انسانی و غیرانتفاعی بود با این انجمن به شکل رسمی آغاز شد.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده غلام مهدی قلی اوقلی 40 ساله _ متولد تهران اوایل انقلاب، در ایران همه اهل سیاست بودند. مجاهدین خلق و فداییان از فعال ترین گروه های سیاسی آن زمان بودند. دوستانی داشتم که فعالیت می کردند و تشویقم کردند که من نیز به آن ها بپیوندم. کارم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-10.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a></p>
<p><b>مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/gholam-mehdi-gholioghli-gessler.jpg" width="156" height="203" border="0" /></p>
<p><b>غلام مهدی قلی اوقلی<br />
40 ساله _ متولد تهران</b><br />
اوایل انقلاب، در ایران همه اهل سیاست بودند. مجاهدین خلق و فداییان از فعال ترین گروه های سیاسی آن زمان بودند. دوستانی داشتم که فعالیت می کردند و تشویقم کردند که من نیز به آن ها بپیوندم. کارم را با پخش اعلامیه و شرکت در جلسه ها شروع کردم. بعدها که اختلافات میان سازمان و حکومت خمینی بالا گرفت، من سعی کردم از مجاهدین فاصله بگیرم. کارهایی که می کردند آن چیزی نبود که من برای ایران می خواستم اما از طرف دیگر گروه سیاسی دیگری هم وجود نداشت که به آن شکل فعال باشد.من را همراه واحد نظامی که در آن بودم به مرز فرستادند و در آن جا به اسارت نیروهای عراقی در آمدم. به مدت سه سال و دو ماه در کمپ شماره ی 10 رمادی در اسارت نیروهای عراقی بودم. به نظر من این جنگ از اول تا آخر ، اشتباهی بود که ایران مرتکب شده بود. این اسارت را در واقع برای خودم یک شانس به حساب می آوردم. زندگی در کمپ اسرا بسیار سخت بود. ما هیچ چیزی نداشتیم، آب و غذا کم بود و از امکانات بهداشتی خبری نبود و حتی جایی برای خواب هم نداشتیم. البته بعد از دیدار هئیتی از صلیب سرخ، اوضاع تا حدودی بهتر شد و به ما اجازه دادند تلویزیون تماشا کنیم و با خانواده هایمان در ایران ارتباط برقرار کنیم. خانواده ام خیال می کردند من مرده ام حتی برایم مراسم گرفته بودند و قبر ساخته بودند. در همان دوران بود که من با برنامه های شبکه ی تلویزیونی مجاهدین آشنا شدم. در کمپ رمادی، حدودا 2000 نفر بودند که از این میان 200 نفر طرفدار سازمان بودند. من توانستم از درون زندان با سازمان ارتباط برقرار کنم و آن ها نماینده شان را به زندان فرستادند. من و تعدادی دیگر از دوستانم که طرفدار سازمان بودیم با سایر زندانی ها صحبت می کردیم به این امید که بتوانیم عده ی بیش تری را جذب کنیم اما کسی استقبال نکرد و حتی عده ای می خواستند ما را بزنند. حتی چند بار هم درگیر شدیم. ماندن در آن جا برایمان خطر داشت ولی ما اصرار داشتیم عده ی بیش تری را به سمت خودمان بکشیم. اوضاع تا سال 1367 به همین منوال ادامه داشت تا این که در آن تاریخ روزی دیدیم در یک روزنامه ی عراقی خبر انجام عملیات بزرگی توسط مجاهدین منتشر شده است به نام فروغ جاویدان. این عملیات در واقع شکستی خونین و مفتضحانه بود که سازمان در آن تعدادی از بهترین یارانش را از دست داده و در نتیجه برای تجدید قوا به نیروهای تازه نفسی احتیاج داشت و به همین منظور آمد سراغ ما. ما را به قرارگاه اشرف انتقال دادند و یونیفورم به ما دادند. بعد از کمی کنترل نظامی، ما را به واحدهای مختلفی فرستادند تا آموزش های نظامی وسیاسی ببینیم. من قبلا آموزشی نظامی دیده بودم و فرماندهان ، کینه ای را که از حکومت ایران به دل داشتم تحسین می کردند و هر چه در سازمان می ماندم و بیش تر راجع به شکنجه ها و اعدام ها در زندان های ایران می شنیدم، کینه ام نسبت به ایران بیش تر و علاقه ام به سازمان دو چندان می شد.<br />
با این حال، باید اعتراف کنم که ما در آن جا آزادی نداشتیم و می بایست جسم و روح خود را به رهبران سازمان بخشیده و به اصطلاح در آن ها ذوب شویم. طبیعی است که چنین طرز تفکری از اساس با دموکراسی در تضاد است. سیاسست و اصل تغییر ناپذیر سازمان این بود که همه بد هستند به جز سازمان و رهبرانش. محدودیت ها روز به روز بیش تر می شد. من در تمام این مدت 15 سالی که در سازمان بودم، هیچ اثری از آزدی در آن جا مشاهده نکردم. با کسانی که از ایران، اروپا و یا از کمپ اسرا می آمدند، رفتار به خصوصی داشتند. بدترین رفتار را نیز با اسرا داشتند. سازمان خیال می کرد باید تا آخر عمرشان دست بوس مجاهدین و رهبرانشان باشند و صدایشان هم در نیاید که از صدقه سر آن ها نجات یافته اند و از زندان های صدام خلاص شده اند. در واقع، مثل برده ها با آن ها رفتار می کردند و هر اختیاری را از آن ها سلب می کردند. من به عضویت سازمان در آمده بودم که به مردم و کشورم خدمت کنم و تمام تلاشم را نیز به این منظور به کار بگیرم. خیال می کردم اگر این یا آن کار را بکنم، مریم و مسعود خوششان می آید. در سال 1368، صدام آزادی تمام اسرای ایرانی را اعلام کرد. متعاقب آن، مسعود نیز اعضاء را آزاد گذاشت تا هر کس می خواهد برود و هر کس مایل است، بماند. در حدود 2000 نفر از اسرای ایرانی به سازمان ملحق شده بودند و تقریبا 70% از آن ها می خواستند از سازمان جدا شوند. من داوطلب ماندن شدم چون می خواستم خدمتی به مردم کشورم کرده باشم و برای نسل های آینده کاری انجام بدهم. البته، باید این را نیز بگویم که من چندان از ایدئولوژی سازمان سر در نمی آوردم. برای من همین قدر که با ایران مخالف بودند، کفایت می کرد. از سال 1370 ، تعداد عملیات هایی که در داخل خاک ایران انجام می دادیم افزایش یافت. من در هر عملیاتی که شرکت می کردم، نهایت سعی ام را می کردم. شب ها می رفتیم با آر.پی. جی و خمپاره انداز حمله می کردیم. از قبل می رفتیم محل را شناسایی می کردیم و عملیات را به صورت ضربتی به انجام می رساندیم. در سال 1374 ، یک سری تحرکاتی در درون سازمان انجام شد که هدف همه ی آن ها از بین بردن فردیت افراد به عنوان یک چیز ناجور بود. هیچ انتخاب و اختیاری هم در کار نبود و همه می بایست قبول می کردند که موجوداتی بد و سرزاوار سرزتش هستند. یعنی در واقع ما را تحت یک نوع فشار گروهی قرار داده بودند. از این کار هم غرضی نداشتند جز نابودی شخصیت افراد. وقتی این مرحله را به پایان می رساندیم، می گفتند خب، حالا خمینی را از روحت بیرون کرده ای و شده ای یک مجاهد درست و حسابی. یعنی سعی می کردند هر فکر و خیال و عقیده ای را از ذهن فرد بیرون کنند تا جا برای پذیرش رهبری حسابی باز بشود.<br />
یک روز، تعدادی از مسولین آمدند گفتند باید هر چه زودتر محل را تخلیه کنیم چون قرار است نیروهای ایرانی با موشک حمله کنند. ما هم آذوقه یک هفته مان را برداشتیم و راه افتادیم. قرار بود ما را به قرارگاه دیگری منتقل کنند و بعدا که آب ها از آسیاب خوابید، برگردیم. وقتی به مقصد رسیدیم، معلوم شد اصلا حمله ای در کار نبوده است و زمانی که پرسیدیم چرا به ما دروغ گفته اید، گفتند می خواستیم ببینیم عامل نفوذی بینتان هست یا نه. بعد هم مسعو رجوی آمد گفت من این ارتش را نمی خواهم. این برای من ارتش نمی شود. باید افراد تازه ای پیدا کنیم. ما برای این که به عضویت این ارتش جدید در می آمدیم ، می بایست تمام قوانینش را می پذیرفتیم. باید هر دستوری را بی چون و چرا اجراء می کردیم. البته من ماندم و همه شرایط را پذیرفتم&#8230; من فقط به یک چیز فکر می کردم و آن مبارزه با ایران بود و در این راه، حاضر بودم هر شرطی را بپذیرم. مریم و مجاهدین را پذیرفتم. می گفتند باید همه چیزتان را به ما بدهید، از زن و فرزند و مال و اموال گرفته تا جان خودتان را. می گفتند اگر این کار را نکنید، پس فرق شما با سربازان آمریکایی که برای پول می جنگند چیست. من حتی تن به نماز صبح دادم. البته من به خدا اعتقاد دارم اما به نظرم مذهب، امری است شخصی. به جز این، اعتراف در برابر جمعیت نیز جز برنامه هایمان بود و هر کس بیش تر اعتراف می کرد، مجاهد بهتری قلمداد می شد. کسی دنبال این نبود که ببیند راست می گوییم یا نه اما اگر حرف نمی زدیم، متهم می شدیم به پنهان کاری.<br />
کارها به همین صورت ادامه داشت. من هر روز بیش تر از روز پیش کار می کردم. وقتی خاتمی می خواست برای دومین بار در انتخابات شرکت کند، مجاهدین می گفتند محافظه کارها تمام تلاششان را خواهند کرد و امکان ندارد اجازه بدهند او بار دیگر رئیس جمهور شود. ما تدارک تعدادی عملیات انتحاری را دیدیم اما تمام تیم های اعزامی بدون استثناء دستگیر یا کشته شدند و نتوانستیم به هدف برسیم. مسعود گفت همه تان را می- فرستم جلوی گلوله. البته این حرف را خنده خنده زده بود اما واقعیت این بود که به شهید احتیاج داشت. هر روز تعدای از مجاهدین به قصد انجام علیات تروریستی در خاک ایران از مرز عبور می کردند. تمام امید رجوی این بود که ایران آتش بس را نقض کرده دوباره وارد جنگ شود اما حکومت ایران هیچ حرکتی در این زمینه نکرد. شش ماه گذشت تا این که بی فایده بودن این استراتژی به اثبات رسید و در نهایت، سازمان آن را متوقف کرد. خاتمی بار دیگر به ریاست جمهوری برگزیده شده بود و سازمان این بار مدعی شد که این در اثر فشارهای مجاهدین بوده است وگرنه محافظه کاران مخالف بوده اند!<br />
دو روز قبل از حمله ی آمریکا به عراق، ما در مرز ایران موضع گرفتیم و منتظر بودیم تا با استفاده از این فرصت حمله کنیم. با خودمان می گفتیم این بار دیگر یا همگی کشته می شویم یا این که پیروزمندانه به تهران می رسیم. اما هرگز هیچ دستوری مبنی بر حمله صادر نشد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. تنها اتفاقی که افتاد این بود که تا هلی کوپترهای آمریکایی بالای سر ما به پرواز در آمدند، تسلیم شدیم و تجهیزاتمان را تحویل دادیم. بعضی ها می گفتند باید تا آخرین نفس با آمریکایی ها جنگید. در نهایت ما شدیم اسیر جنگی. در این جا بود که صداهای اعتراض و انتقاد به رهبری از گوشه و کنار به گوش رسید و دیگر هیچ کس گوش به فرمان کسی نبود و همه با هم بحث می کردند.<br />
وقتی مریم در پاریس دستگیر شد، همه می گفتند او چه طور از فرانسه سر در آورد. همه در قرارگاه اشرف متعجب بودند نه از این بایت که او را گرفته اند بلکه از این بابت که در فرانسه است! ما خیال می کردیم باید در عراق و در کنار ما باشد، غافل از این که رهبران سازمان ما را تنها گذاشته بودند و زودتر از بقیه فرار کرده بودند! به مرور اوضاع را درک کردیم. موزیک گوش می دادیم و ورزش می کردیم. اگر آمریکایی ها به موقع سر و کله شان در اشرف پیدا نمی شد، شیعیان و کردهای عراق حتی یک نفر از ما را نیز زنده نمی- گذاشتند&#8230;<br />
متوجه شدیم اگر صدام سر کار نباشد، هیچ کس دیگری حاضر نیست از ما حمایت کند. کار ما دیگر تمام شده بود. یعنی به جای رسیده بودیم که برای حفظ خودمان مجبور شده بودیم با آمریکایی ها کنار بیاییم در حالی که سالیان سال خیال می کردیم در حال مبارزه با آمریکا هستیم.<br />
تنها کسانی که از مهلکه ی جنگ در عراق جان سالم به در برده بودند، تعدادی از مقامات عالی رتبه ی سازمان بودند.<br />
از آن جا که مرز میان ایران و عراق عملا باز شده بود، خانواده های مجاهدین دسته دسته از راه رسیدند. هر بار که عده ای از مجاهدین می خواستند خانواده هایشان را ملاقات کنند، مسئولین مدت ها سخرانی و به اصطلاح ما را توجیه می کردند که چه بگوییم و چه نگوییم. من نیز برادرم را دیدم. 18 سال بود او را ندیده بودم و اول نتوانستم او را به جا بیاورم. بعد از دوساعت، اشک از چشمانم جاری شد و خودم را در آغوش او انداختم. بعد خبر بدی به من داد که فوت پدر و مادرم بود. می گفت وفتی تبادل اسرا آغاز شده بود، شب و روز چشم به راهم بوده اند. از آن جا که خیلی وقت بود هیچ خبری از من نداشتند، دیگر یقین کرده بودند که این بار من واقعا مرده ام. من سعی کردم فلسفه ی مبارزه ام را برای برادرم شرح بدهم. اما وقتی با اطمینان کامل وبسیار جدی به او گفتم 90% مردم ایران از ما حمایت می کنند، زد زیر خنده و گفت: در ایران چند نفری سازمان را می شناسند و همه ی آن ها که سازمان را می شناسند، مجاهدین را خائن می دانند نه مبارزین قهرمان این جمله اش مثل آب سردی بود که بر سرم ریخته باشند و از همان لحظه آن اعتقاد راسخی که به حقانیت سازمان داشتم، فرو ریخت و مصمم شدم که از مجاهدین جدا بشوم. آن همه آدم جانشان را برای هیچ و پوچ از دست داده بودند. با همه این اوصاف، من باز هم می ترسیدم به ایران برگردم. می دانستم که دولت به مجاهدین عفو داده است اما باز هم تردید داشتم. با تعدادی از دوستانم سعی کردیم به دفتر سازمان ملل در کردستان برویم اما بسته بود و نمی توانستیم آن حا بمانیم چون اگر مردم می فهمیدیم که از اعضای سازمان مجاهدین هستیم امکان نداشت ما را زنده بگذارند. من با خانواده ام تماس گرفتم و آن ها ماشینی فرستادند تا ما را قاچاقی به ایران بیاورد. در تهران همه ی اموال و ارثیه ی پدری ام را فروختم. بعد رفتم به ترکیه. اول می خواستم به هلند بروم اما کسی را در آن جا نمی شناختم. این بود که به آلمان رفتم و به محض این که رسیدم خودم را به پلیس معرفی کردم و آن ها مرا به اردوگاه پناهندگان فرستادند. در حال حاضر اجازه داده اند که فعلا در اروپا بمانم.</p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/afghan-gessler.jpg" width="148" height="205" border="0" /><br />
<b>عبدالله افغان<br />
40 ساله- متولد آمل</b><br />
در سال 1368 موجی از اعدام و سرکوب زندانیان سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی به راه افتاد و عده ی زیادی از مخالفین در مدت کوتاهی کشته شدند. برادر من نیز که از اعضای سازمان مجاهدین بود، در همان دوره اعدام شد. تمام اعضای خانواده ی ما طرفدار سازمان مجاهدین بودند. من برای این که انتقام خون برادرم را بگیرم، تصمیم گرفتم به سازمان ملحق شوم. بنابراین، از مرز عبور کردم و به عراق رفتم. اول به بغداد و سپس مستقیم به قرارگاه اشرف منتقل شدم. می توانم بگویم هشتاد درصد از این ها را از قبل انتظار داشتم و در جریانش بودم. می ماند بیست درصد از کارها و اعمال سازمان مجاهدین که نه انتظارش را داشتم و نه در جریانش بودم. دائم تحت نظر بودم و حق نداشتم پایم را از قراگاه بیرون بگذارم و بروم گشتی در شهر بزنم. هر بار هم می پرسیدند چرا همه جا مواظبم هستید، می گفتند چون تو از کشوری آمده ای که دشمن ما است. می گفتند از محیط آلوده آمده ای. مسعود می گفت شما یا با ما هستید یا علیه ما هستید. یعنی از نظر او و سازمان، حالت دیگری را نمی توان تصور کرد.<br />
من در آن زمان، فقط پانزده سالم بود و عقلم به خیلی از چیزها نمی رسید. من برادران و سایر اعضای خانواده ام را ادم های مثبت و خوبی می دانستم و بنابراین عضویت آن ها در سازمان نیز برایم چیز مثبت و خوبی به نظر می آمد. وقتی به من بغداد رسیدم، جنگ ایران و عراق داشت به پایان می رسید. این جنگ برای سازمان از اهمیتی حیاتی برخوردار بود چون به واسطه ی همین جنگ بود که صدام حاضر بود هر کاری برای مجاهدین انجام بدهد و هر نوع امکاناتی را در اختیارشان قرار بدهد. سازمان می ترسید صدام سرنگون شود چون نمی دانست در آن صورت باید به کجا برود. این ترس نوعی حالت نگرانی در رده های بالای سازمان و در راس همه ی آن ها مسعود رجوی ایجاد می کرد که به صورت واکنش های هیستریک علیه اعضای سازمان، خودش را بروز می داد.<br />
جگ مایه ی دوام وبقاء بود و سازمان دوست داشت تا ابد ادامه پیدا کند. هر بار که صحبت آتش بس می شد، مسعود به خود می لرزید و کنترل خود را از دست می داد. وقتی عراق از صحنه ی بین امللی کنار گذاشته شد و در انزوای کامل فرو رفت، سازمان را نیز با خود به انزوا برد. بعد، جنگ اول خلیج فارس اتفاق افتاد و اوضاع از آن چه بود، بدتر شد. ولی ما چاره ای نداشتم. من به هیچ وجه نمی توانستم به ایران برگردم. سازمان این مطلب را می دانست و نهایت سوء استفاده را از آن می کرد.<br />
همه چیز به همین منوال ادامه داشت تا این که در سال 1373 ، دیگر صبرم لبریز و طاقتم تمام شد. نامه ای نوشتم و در خواست خروج از سازمان را کردم. البته من تنها کسی نبودم که چنین درخواستی داشتم. در آن دوره، یک موج نارضایتی در میان اعضاء ایجاد شده بود. با گوش های خودم شنیدم که مسعود می گفت یا این جا می مانید یا جانتان را می گیریم. دچار بحران وخیمی شده بودند. وضع روز به روز بدتر می شد و هربار رفتارهایی از آن ها سر می زد که تا آن موقع سابقه نداشت. مثلا خوب به خاطر دارم که روزی با مشت زدند به چشم یکی از دوستانم، فقط به خاطر این که کار کوچکی را نخواسته بود انجام بدهد. گیج شده بودم. سر در نمی آوردم چه اتفاقی دارد می افتد. من برای دفاع از دموکراسی رفته بودم و آن ها همه ی تلاششان را می- کردند که آدم را بترسانند. فهمیدم هر اقدام و گفتاری که نشان از فاصله گرفتن فرد از سازمان باشد، به طرز شدیدی مورد تنبیه قرار می گیرد و سازمان از آن نمی گذرد. حتی اگر کسی می گفت خسته هستم، می گفتند دارد علیه سازمان توطئه می کند.<br />
خشونت در داخل سازمان وجود دارد اما خیلی آشکار نیست چون سازمان پنهانش می کند. این نوع کارها را در حضور دیگران انجام نمی دادند.اما به مرور، اوضاع رو به وخامت گذاشت و همه چیز آشکار شد. ده سال تمام آن جا بودم اما هیچ اثری از آزادی و دموکراسی در سازمان ندیم. اما جرات نمی کردم حرفی بزنم. قضیه جدی بود و اگر اعتراض می کردم، ممکن بود جانم را از دست بدهم. به این ترتیب، هر بار کاری از من می- خواستند حداقل ممکن را انجام می دادم نه بیش تر! به اندازه ای کار می کردم که برای در امان ماندن کافی باشد. نمی توانستم به طور جدی با سازمان دربیفتم. سازمان یک واحد تبلیغات داشت اما در واقع نیاز چندانی به آن نبود چون سازمان اساسا به جز تبلیغات کار دیگری انجام نمی دهد.<br />
من چند بار خواستم خودکشی کنم. آخرین بار در سال 2002 بود که مقدار زیادی قرص های قوی آرامبخش خورده بودم. خون استفراغ می کردم. در بیمارستان بستری شدم. البته به کسی حقیقت را نگفتم، گفتم حساسیت دارم.<br />
در سال 2003 ، شایعه شد که به زودی جنگی در می گیرد. در تمام کره ی زمین تنها کسی که تا آخرین ثانیه می گفت جنگ نمی شود، مسعود بود. می گفت آمریکایی ها جرات ندارند به صدام حمله کنند. اما به محض این که آمریکایی ها وارد خاک عراق شدند، همه چیز آشکار شد. همه چیز به پایان رسیده بود. قرارگاه اشرف را بمباران کردند اما ما هیچ اقدامی نکردیم. می دانستیم که اگر به آمریکایی ها حمله کنیم ، آن ها هم به ما حمله می کنند و همه چیز را از بین می برند. ما تا آخرین روز ضد امپریالیسم بودیم. در روز یازدهم سپتامبر وقتی برج های دوقلو ریختند، مریم با شوق وصف ناپذیری دست می زد. ما یازده سپتامبر را جشن گرفتیم. همه دست می زدنند.<br />
مسعود همیشه می گفت اسلحه ناموس ماست اما وقتی آمریکایی ها آمدند ناموسش را دودستی تقدیم آن ها کرد و اجازه داد خیلی راحت خلع سلاحمان بکنند. ما دیگر اسیر جنگی به حساب می امدیم نه گروه سیاسی.<br />
مسعود ناگهان غیبش زد. باید اسیر آمریکایی ها باشد. ولی آمریکایی ها این را تکذیب می کنند. بعضی ها هم می گویند کشته شده است چون در زمان بمباران در بغداد بوده است. در هر صورت سازمان منفعتش در این است که قضیه را همین طور مبهم نگه دارد.<br />
من خیلی دوست دارم به آمریکا یا کانادا مهاجرت کنم اما هیچ کشوری مجاهدین را قبول نمی کند. خانواده ام حاضر است به من کمک کند به شرط این که دختری را که برایم در نظر گرفته اند قبول کنم و با او ازدواج کنم. من تمایلی به ازدواج ندارم. دوست دارم مهاجرت کنم اما پول ندارم. در کافه ی کوچکی کار می کنم و حقوق کمی هم می گیرم. با این حال، اگر مجاهدین به وزنم طلا بدهند قبول نمی کنم. همه چیز تمام شده است. من با آن ها تا آخر راه را رفتم و در آخر، سرم محکم به دیوار بسته ای خورد که دور خودشان کشیده بودند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34426/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Feb 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده بهزاد علیشاهی 41 ساله دانشجو بودم و قصد داشتم برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بروم. مجاهدین گفتند اگر به ما کمک کنی ما هم به تو کمک می کنیم. این بود که سرگرم اعلامیه پخش کردن برای آن ها شدم. فعالیت هایم به همین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-9.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a><b><br />
مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/alishahi-gessler.jpg" width="155" height="176" border="0" /></p>
<p><b>بهزاد علیشاهی<br />
41 ساله</b></p>
<p>دانشجو بودم و قصد داشتم برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بروم. مجاهدین گفتند اگر به ما کمک کنی ما هم به تو کمک می کنیم. این بود که سرگرم اعلامیه پخش کردن برای آن ها شدم. فعالیت هایم به همین منوال ادامه داشت. تا این که سازمان وارد فاز فعالیت های زیر زمینی شد. و به من اطلاع دادند که در خطر هستم. و هر لحظه ممکن است دستگیر شوم.<br />
وقتش شده بود که از ایران بروم اما چون نامزد کرده بودم ، دو دل بودم. به من گفتند تو برو او را هم می آوریم. به این ترتیب من راه افتادم و به کمک مجاهدین به پاکستان رسیدم. در آن جا به من گفتند بهتر است به عراق بروی چون از عراق راحت تر می توانیم تو را به کشورهای دیگر بفرستیم. به حرفشان گوش کردم و رفتم. بیست سال منتظر شدم. نامزدم نیز بیست سال انتظارم را کشید&#8230;<br />
از ان جایی که من به کلاس هنرپیشگی رفته بودم که در سینما و تئاتر بازی کنم ، سازمان مرا به استودیوی تلوزیونی اش فرستاد. البته سازمان در لندن هم یک استودیو دارد. اما کم تر برنامه ای را در آن جا ضبط می کند. بیش تر برنامه ها در اشرف ضبط و از طریق اینترنت پخش می شد. آن جا در واقع مرکز تبلیغاتی سازمان بود ، که خیلی هم خوب کار می کرد و کاملاً مخفی بود. به طوری که امریکایی ها نیز وقتی آمدند ، کنجکاو بودند آن جا را ببینند. اما ما همه چیز را تغییر داده بودیم و ظاهر آن جا را به کلی عوض کرده بودیم. سال ها گذشت و از نامزدم بی خبر بودم تا این که روزی مسئولین گفتند از انتظار کشیدن خسته شده است و با یک نفر دیگر ازدواج کر ده است. می دانستم که دروغ می گویند اما هیچ اصراری به رفتن نکردم.<br />
کار من در آن جا ، اجرای یک برنامه ی روزانه بود. برنامه های طنز می ساختم و آخوندها را در آن مسخره می کردند. هدف از این کار به اصطلاح بی اعتبار کردن آن ها بود. اوایل خیال می کردم سازمان بسیار ثروتمند و قوی است. اما وقتی واردش شدم دیدم قوانینش بسیار خشک و محیطش کاملاً بسته است. قبل از این که به آن جا بروم خیال می کردم محیطی است بسیار صمیمی که در آ ن به بحث و گفت و گو راجع به دموکراسی می پردازیم و به طور فعال در تحولات دنیا نقش داریم. اما سر از دنیایی منزوی و ایدئولوژیک درآورده بودم. چاره ای هم نبود، جز این که شرایط را بپذیرم و سرم را زیر بیاندازم. بعد از انقلاب ایدئولوژیک همه چیز کلاً در خدمت انقلاب قرار گرفت و حتی می گفتند سلامت جسمی شما به این دلیل مهم است که هر چه سالم تر باشید بیش تر می توانید به انقلاب خدمت کنید. اگر مریض باشید ، نمی توانید کار کنید&#8230;.<br />
هر کس سرش به کار خودش بود ما در واقع در یک نوع انزوای دسته جمعی به سر می بردیم اوضاع روز به روز بدتر می شد. هر روز سخت گیری ها بیش تر و بیش تر شد تا کار به آن جا رسید که ما دیگر حتی اجازه ی فکر کردن هم نداشتیم. در این مقطع بود که رفته رفته برایم سئوال پیش آمد و با خود می گفتم چه طور شد که کارم به این جا کشید؟ من از بدو ورودم به سازمان سعی کرده بودم خوب کار کنم با این همه نمی توانستم فکر نامزدم را از سرم بیرون کنم. نقطه ضعفم همین بود. ناراحت بودم و ناراحتیم را با فرماندهان درمیان گذاشتم اما مرا تنبیه کردند.<br />
قبل از حمله ی امریکایی ها ، سازمان مرتب میتینگ تشکیل می داد و مسعود می آمد صحبت می کر د و ما خیال می کردیم هر چه می گوید حقیقت دارد اما وقتی صدام سقوط کرد و به وجودش نیاز داشتیم ناگهان غیبش زد. در سخت ترین لحظه ما را به حال خود رها کرد و رفت. من هم وقتی دیدم اوضاع به این شکل است تصمیم خودم را گرفتم. مرتب با خودم فکر می کردم و می گفتم دیگر همه چیز تمام شده است. و به آخر خط رسیده ایم اما واقعاً نمی دانستم چه کار کنم. نمی خواستم به ایران بروم چون دولتش را قبول نداشتم این بود که به ناچار در قرارگاه اشرف ماندم و با تناقض هایم سر کردم بسیاری دیگر از اعضای سازمان نیز در وضعیت مشابه من به سر می بردند. هیچ راه حلی برای امثال ما وجود نداشت. در نتیجه از فرط بیکاری خودمان را با بیگاری سرگرم می کردیم. یعنی در واقع سازمان سرمان را گرم می کرد. ساختمان و مسجد و استخر ساختیم&#8230;&#8230; رهبران سازمان مبالغی هزینه کردند تا به اصطلاح در رفاه بیش تری زندگی کنیم. در حال حاضر فقط اقلیت بسیار کوچکی به سازمان اعتقاد دارند. تصمیم گرفتم فرار کنم اما به اسارت نیروهای امریکایی درآمدم. و در آن جا بود که توانستم با خانواده ام تماس بگیرم. به من خبر دادند که نامزدم ازدواج نکرده است و همچنان در انتظار من است. به این ترتیب مصمم شدم به ایران برگردم و در تاریخ 25 مارس به ایران رسیدم. با عده ای دیگر از همرزمانم آمدم. اول از ما بازجویی مختصری به عمل آوردند. بعد همه را معاینه پزشکی کردند و عده ای را که مشکلات جسمی داشتند در بیمارستان بستری کردند. بعد دیگر هیچ سئوالی از من نکردند. و گفتند ما خودمان بیش تر از تو راجع به سازمان اطلاعات داریم جزئیاتی را می دانستند که من خودم خبر نداشتم. گفتند هیچ کس هیچ کینه ای از تو به دل ندارد به خانه رفتم ، نامزدم استاد دانشگاه شده بود. با او ازدواج کردم ، خانواده هایی که قربانی سازمان بودند چیزی را از یاد نبردند. مردم هیچ چیز را فراموش نکرده اند. در نوامبر 2005 یک بار آمدم دیدم تمام شیشه های ماشینم را خرد کرده اند. ترسیدم ، با کمک مالی همسرم وخانواده ی خودم به اروپا رفتیم واکنون با همسرم درآن جا زندگی می کنیم کاملاً طبیعی است که کسانی که نزدیکان خود را به دلیل اشتباهات سازمان از دست داده اند از آن کینه به دل داشته باشند. ما می خواستیم راه جدیدی برای کشورمان بیابیم. اما خودمان با حقایق دنیای اطراف بیگانه بودیم. امروزه مردم ایران از سازمان مجاهدین به قدری تنفر دارند که حتی نمی خواهند اسمش را بشنوند. برخی از دوستان من که اصرار داشتند در ایران بمانند مجبور بودند به شهری غیر از شهر خودشان بروند یا این که نام خانوادگی خود را تغییر بدهند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/sametipur-gessler.jpg" width="165" height="207" border="0" /><br />
<b>آرش صامتی پور<br />
متولد تهران-31 ساله</b><br />
آشنایی من با سازمان مجاهدین به این دلیل بود که خانواده ام در ایران رادیو مجاهد را گوش می کردند. من در سال 1996 به آمریکا رفتم و در ایالت ویرجینیا مستقر شدم. دانشجوی رشته ی کامپیوتر بودم و در کنار درسم،کار می کردم تا بتوانم بخشی از هزینه هایم را تامین کنم. در سال 1998 با دختر ی آشنا شدم که پدر و مادرش عضو سازمان مجاهدین بودند. او هم بسیار فعال بود. برای این که به او نزدیک بشوم، در مسیری که انتخاب کرده بود با او همراه شدم. رفته رفته توانستم اعتمادش را جذب کنم تا این که به من پیشنهاد کرد همراه او و گروه دیگری از مجاهدین به فرانسه بروم تا در روزهایی که تیم ملی فوتبال ایران در شهر لیون مسابقه دارد، علیه دولت ایران شعار بدهیم و تظاهرات کنیم. سازمان تمام هزینه های سفر اعم از بلیط و هتل و غیره را تقبل کرده بود. رابطه ی من با این دختر خیلی برایم گران تمام شد اما او در واقع خودش هم قربانی سازمان بود. گاهی اوقات خیال می کنم شاید همه این ها تقدیرم بوده است، قسمت بوده است که در این مسیر بیفتم و به جایی برسم که الان هستم.<br />
خلاصه ، هر بار که تیم ملی فوتبال ایران مسابقه داشت ما به استادیوم می رفتیم و بر علیه دولت ایران شعار می دادیم. چندی قبل از آن در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده بود و من خودم به خاتمی رای داده بودم و هنوز هم اعتقاد دارم که انتخابات آن سال بیان گر میل و اراده ی راسخ جامعه ی ایران برای نیل به دموکراسی بود.<br />
با وجود تمام این مسائل، من رفته رفته احساس می کردم به مجاهدین نزدیک شده ام. بعد از مدتی به من پیشنهاد کردند در دفتر تبلیغات سازمان واقع در ویرجینیای شمالی کار کنم. هنوز مدت زیادی از آغاز فعالیتم در این دفتر نمی گذشت که پدر دوستم از او خواسته بود به عراق ، نزد وی برود و او هم پذیرفته بود. من هم می خواستم همراهش بروم اما خانواده ام به هیچ عنوان رضایت نمی دادند. قبل از این سفر، ما را به نیویورک فرستادند چون قرار بود خاتمی در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کند. به من ماموریت داده بودند که تظاهراتی راه بیندازم و به افشاگری بپردازم. به دوست من ویک دختر دیگر نیز ماموریت بسیار مهمی داده بودند. قرار شده بود او در ترکیب هئیت نمایندگی بولیوی قرار بگیرد و زمانی که خاتمی برای دیدار می آید، پرده هایی را که شعارهایی علیه ایران روی آن نوشته شده بود تکان بدهد و شعار بدهد. اما، دو روز قبل از این ماجرا ماموران اف. بی آی که قضیه را کشف کرده بودند ، به هتل آن ها ریختند و همه شان را دستگیر کردند. پلیس آمریکا می ترسید مجاهدین دست به عملیات انتحاری بزنند. زمانی که در پارک مشغول تمرین برای انجام ماموریت بودند، پلیس مخفیانه از آن ها فیلم گرفته بود. اوضاع طوری خراب شده بود که بهتر دیدیم در اسرع وقت به عراق برویم تا از شر دادگاه خلاص شویم.<br />
من مدتی هم به لس آنجلس رفتم تا برای سازمان از مردم کمک مالی و پول بگیرم. البته ما اجازه نداشتیم بگوییم برای سازمان پول جمع می کنیم. این کار ادامه داشت تا این که سرانجام در پایان سال 1999 به همراه دوستم به قرارگاه اشرف رفتم. ولی رفتن به عراق در واقع پایان بخش ارتباط ما بود. یک بار با هم رو به رو شدیم اما حرفی بین ما رد و بدل نشد و دیگر همدیگر را ندیدیم.<br />
مبارزه ی ما در قرارگاه اشرف هم سیاسی بود و هم نظامی. زمان انقلاب ایدئولوژیک بود. رجوی می گفت من عزیزترین و بهترین داشته های شما را می خواهم. به سازمان امضاء دادیم که هرگز ازدواج نخواهیم کرد. رجوی می خواست از فروید تقلید کند و طوری حرف می زد که انگار مجاهدین تنها زمانی تن به ایثار در راه سازمان می دهند که تمایلات جنسی شان سرکوب بشود. این در واقع نوعی ابزار کنترل بود. مسعود خودش را خدا می دانست و از هر قاعده ای مستثنی بود. مسعود دارای هوش سرشاری است اما در واقع هوش او شیطانی است. البته او خود مدتی در زندان بوده است و آن جا ارتباط جنسی نداشته است. اما در سازمان و در میان اعضا چیزهایی شایعه شده بود مثل این که هر زنی زیبا باشد، به سرعت مراتب ترقی را طی می کند. شاید روزی کسی جرات کند و حقیقت را در این مورد بگوید&#8230;اما من خود م از زبان یکی از زنانی که قبلا عضو سازمان بوده است مطالبی در این مورد شنیده ام.<br />
سازمان آموزش هایی را جع به عملیات شناسایی، مراقبت ، نگهبانی و استفاده از اسلحه به من داده بود. تیراندازی و تیراندازی در حال حرکت را به من آموزش دادند. ما در واقع برای انجام عملیات تروریستی تمرین می کردیم. تمرین کردیم که چه طور کاسبی را در مغازه اش ترور کنیم. طرح عملیات را ریخته بودیم و بارها یکی از مغازه دارهای نزدیک قرارگاه را ترور کرده بودیم. ماموریت من این بود که یکی از فرماندهان سپاه پاسداران را ترور کنم. او در ماشین ضد گلوله بود، ما می بایست اول ماشین را منفجر می کردیم و سپس آن را به گلوله می بستیم. اما وقتی می خواستم نارنجک را با استفاده از تفنگ شلیک کنم، در دست خودم ترکید و منفجر شد. پایم مورد اصابت ترکش قرار گرفت. در بیمارستان بستری شدم. در سال 2001 با پاهای مجروح عازم عملیات شدم. از جنوب وارد ایران شدیم. تا آبادان رفتیم و از آن جا با ماشین ما را به اهواز بردند. بیست هزار دلار داشتیم. خانه ای اجاره کردیم و در آن جا سرگرم طراحی عملیاتمان شدیم. اما در روز موعود دچار اشتباه شدیم. قرار بود یک نظامی رابکشیم اما یکی از همسایه هایش را که نظامی بود به جای فرد اصلی گرفتیم. من با یک کلت برتای نه میلمتری که صدا خفه کن هم داشت، شلیک کردم. گلوله به شانه- اش خورده بود. من بلافاصله فرار کردم.<br />
دوستی که باید می آمد مرا می برد، نیامد. در نتیجه، پلیس از راه رسید و دستگیرم کرد. من دو سیا نور زیر زبانم گذاشته بودم، شیشه را شکستم اما سمش اثر نکرد. مرا به پاسگاه بردند. کارمندی که از من بازجویی می کرد، انگار تا به حال تروریست ندیده بود چون اصلا به نظرش نمی آمد لازم باشد مرا درست تفتیش کند در حالی که من هنوز یک نارنجک داشتم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که آن را منفجر کنم و خودم را بکشم. اما بعد از این که ضامنش را کشیدم، از کار خودم پشیمان شدم و خواستم جای دیگری بیندازمش که نزدیک خودم منفجر شد و بخشی از دستم را قطع کرد. همین قدر می دانم که چهار بار عملم کردند&#8230;<br />
آن لحظه در چه فکری بودم؟ تنها فکری که در ذهن داشتم این بود که باید ماموریت محوله را به خاطر سازمان و به هر نحو ممکن به انجام برسانم. در واقع می خواستم حق شناسی خود را نسبت به سازمان ثابت کنم. مجاهدین دائم می گفتند شما باید قدر شناس باشید. برای چه باید قدر شناس باشیم؟ مگر سازمان برای ما چه کار کرده بود؟ خودم هم نمی دانم. فقط سعی می کنم همه چیز را از یاد ببرم چون هر چه فکر می کنم، جوابی به ذهنم نمی رسد.و قتی قرص سیانور زیر زبانم بود، یقین داشتم که دیگر می میرم. زندگی دیگری می خواستم اما در عین حالی خیلی هم می ترسیدم. مطمئن بودم که حسابی شکنجه ام می دهند و بعد هم اعدامم می کنند. انگار هیپنوتیزمم کرده بودند.<br />
مردی که به اشتباه مورد هدفم قرار گرفته بود را دیگر ندیدم اما آن فرد اصلی که قرار بود به دست من کشته شود آمد به دیدنم و با عصبانیت گفت تو که مرا نمی شناسی، چه طور می خواستی ترورم کنی. در واقع من نبودم که می خواستم او کشته شود. یک سیستم بود.<br />
از نظر من اصلا تعجبی ندارد که عده ای برای سازمان خوشان را بسوزانند. می دانم چه حسی داشته اند. اما به هر حال، این بسیار خطرناک است چون کسی که این کار را در مقابل یک سفارتخانه انجام می دهد ، بعید نیست که بمبی به خودش ببند و برود در ایستگاه راه آهن خود را منفجر کند و هر کسی را که در آن اطراف است بکشد. مجاهدین هیچ اختیاری از خود ندارند و هر کاری را که به آن ها بگویند، انجامش می دهند. به هیچ دلیل خاصی هم نیاز ندارند. مثل کتاب کامو که وقتی قاضی از قاتل می پرسد چرا او را کشتی، می گوید:<br />
هوا خیلی گرم بود، کنار دریا بودم، حوصله ام سر رفته بود&#8230;. مجاهدین نیز وضعیت مشابهی دارند. کسی هم دلیلش را نمی داند&#8230; من از کلمه ی شهید متنفرم چون سازمان تا توانسته، از آن سوء استفاده کرده است. در واقع جوی درست کرده است که هر کس آرزو داشته باشد شهید بشود. اما حرف ها و کلمات به سرعت به فراموشی سپرده می شوند. من را به اعدام محکوم نکردند. چند سالی در زندان بودم. اکنون با مادرم زندگی می کنم و دانش جوی رشته مترجمی زبان انگلیسی هستم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34285/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده علی مرادی 46 ساله ، خرم آباد من در آخرین سال های حکومت شاه ، درجه دار ژاندارمری بودم. در آن زمان ، هنوز ژاندارمری با نیروی انتظامی ترکیب نشده بود. جنگ ایران و عراق تازه شروع شده بود که من را دستگیر کردند و به زندان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-8.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a><b><br />
مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><b><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/moradi-gessler.jpg" width="177" height="212" border="0" /><br />
</b><b>علی مرادی<br />
46 ساله ، خرم آباد</b><br />
من در آخرین سال های حکومت شاه ، درجه دار ژاندارمری بودم. در آن زمان ، هنوز ژاندارمری با نیروی انتظامی ترکیب نشده بود. جنگ ایران و عراق تازه شروع شده بود که من را دستگیر کردند و به زندان انداختند. نه سال تمام حبس بودم. مدتی بعد از آزادی ، با سازمان مجاهدین آشنا شدم. آن وقت ها خیلی تبلیغات می کردند. می گفتند به عضویت سازمان در بیایید، تا شما را به اروپا بفرستیم. من دوست داشتم تجربه ی تلخ زندان را از یاد ببرم و در جای دیگری برای خودم زندگی تازه ای را آغاز کنم. بنابراین تصمیم گرفتم به مجاهدین بپیوندم. اما با سازمان اتفاق نظر کامل ندارم چون خودم را مارکسیست کمونیست و ماتریالیست می دانم و هیچ گرایشی به اسلام ندارم، در صورتی که ایدئولوژی سازمان قبل از هر چیزی اسلامی است. همین گرایش ها بود که باعث شد به زندان بیفتم. در واقع سازمان ایدئولوژی اش اسلامی و متدهایش مارکسیستی است.<br />
فرماندهان سازمان مرا در قست مکانیک و تعمیرات به کار گماشتند. تعمیر انواع خودروهای زرهی را همان جا یاد گرفتم و بعد به دیگران آموزش می دادم. سازمان هرگز اجازه نداد من وارد عملیات های نظامی شوم چون از همان اول گفتم که من ایدلوژی خودم را دارم و نیازی به ایدئولوژی شما ندارم. قانون سازمان این است که اگر کسی ایدولوژی اش را به طور تمام و کمال نپذیرد، درواقع یک عضو درجه دو به حساب می آید و کارهای درجه دو را هم باید انجام بدهد. من در سازمان از این دسته اعضا بودم. در رده ی دوم قرار گرفته بودم. این نوع تبعیض ها از همان بدو تشکیل سازمان مجاهدین همیشه وجود داشته است و هنوز هم وجود دارد و تغییری نکرده است.<br />
من همیشه اعتقاد راسخ داشتم که سازمان سرانجام روزی موفق خواهد شد و دولت ایران را تغییر خواهد داد و کنترل کشور را در دست خواهد گرفت. سازمان سالیان متمادی در ذهنمان فرو کرده بود که تنها آلترناتیو دموکراتیک است و هیچ گروه و تشکیلات مشروع دیگری وجود ندارد. طوری در ذهن ما جا داده بودند که تنها راه رسیدن به این هدف نیز همراهی و همکاری با صدام حسین است. من هم این قضیه را پذیرفتم و بعد از سقوط حزب بعث معلوم شد که حیات سازمان به صدام وابسته بوده است. ناگهان متوجه شدم که بیست و چهار سال از عمر و جوانی خود را برای هیچ و پوچ از دست داده ام. در تمام این دوران، از سازمان به جز دروغ نشنیده بودم. از طرف دیگر، اتحاد جماهیر شوری نیز از هم پاشیده بود و دیگر کسی در عمل به کمونیسم اعتقاد نداشت و من احساس می کردم تنها کمونیست روی کره زمین هستم. سرمایه داری حسابی سرعت گرفته بود و کمونیسم عقب مانده بود. رویای من برای ایران، ایجاد یک حکومت سوسیالیستی بود اما دیگر چنین چیزی به نظرم محال می آمد.<br />
به نظرم اگرکسی می خواهد واقعا برای آزادی کشورش مبارزه کند، باید این کار را داخل میهنش انجام بدهد. افکار عمومی در سطح بین المللی دیگر نبرد مسلحانه را هضم نمی کنند. کسی که می خواهد مبارزه ی سیاسی بکند، باید در داخل کشورش، همراه مردم بماند و با آن ها زندگی کند و چهارچوب بازی سیاسی را هم بپذیرد. اساسی ترین اصل این چهارچوب این است که رای اکثریت است که سرنوشت جامعه را رقم می زند. من در تمام مدتی که در عضویت سازمان بودم، همیشه از شرکت در عملیات های نظامی طفره می رفتم. نبرد مسلحانه میان دو نفری است که یک دیگر را نمی شناسند چون آدم وقتی به طرف مقابل تیراندازی می کند در واقع به یک ناشناس شلیک کرده است. اما ما با آدم هایی می جنگیدیم که حتی ممکن بود با ما هم نظر باشند. اگر می خواهیم از حق مردم دفاع کنیم، باید در کنار آن ها باشیم.<br />
در رفتار و کردار مجاهدین ، چیز دیگری بود که همیشه آزارم می داد؛ سازمان وقتی افراد را برای انجام عملیات می فرستد، در واقع آن ها را به شهر خودشان می فرستد. من هرگز نمی توانستم قبول کنم که در زادگاه خودم، کورکورانه دست به عملیات بزنم و احتمالا دوستان و نزدیکان و همشهری های خودم را به کشتن بدهم.<br />
سازمان مدعی اعتقاد به یک نوع خاص از ایدئولوژی اسلامی است. اما از نظر من اسلام سازمان بسیار ضعیف و ناتوان است و نمی تواند نیازهای جامعه را برآورده کند. بنابراین برای جبران این ضعف ، از ایدئولوژی های دیگر و به خصوص از ایدئولوژی مارکسیسم چیزهایی را قرض می گیرند و به آن اضافه می کنند. به عنوان مثال، اسلام در برابری میان زن و مرد محدودیت هایی قائل است. اما از آن جایی که سازمان نیازمند جذب نظر موافق افکار عمومی در اروپا است، مجبور است به اسلام خود رنگ بورژوازی سوسیالیستی بزند. اما مسئله این است که مسعود حاضر نیست رنگ و لعاب اسلام را از ایدئولوژی خود بردار چون می داند که ایران کشوری مسلمان است و جمهوری اسلامی فرمولی مناسب برای این کشور است. در نتیجه مجبور است وقتی با اروپایی ها رو به رو می شود مثل آن ها لباس بپوشد و مانند آن ها رفتار کند و همه ی ایرادها و تناقض های رفتاری سازمان و رهبرانش همین جا آشکار می شود.<br />
مسعود در بسیاری از نطق هایش از مائو تسه تونگ می گوید و بسیاری از افکار و تئوری های او را نیز عملا در سازمان به کار بسته است چرا که ایران وچین شباهت های بسیاری با هم دارند. انقلاب مائو در واقع یک انقلاب دهقانی بود و در ایران نیز بسیج اقشار دهقانی امکان پذیر است. مسعود خودش از طبقه ی خرده بورژواها است. در نتیجه، طبقه ی بوروکرات ها را نیز خطاب قرار می دهد.<br />
اتحاد جماهیر شوری هرگز الگوی سازمان نبوده است. مائو جامعه را با انقلاب همراه می کند و اگر کسی نخواهد انقلاب را همراهی کند، از بین می رود.اما کمونیسم از بین رفت و دنیای تکنولوژیک با سرعت دو چندان در حال پیشروی است و از همه ی ایدئولوژی ها و مکاتب پیشی گرفته است. تمام ایدئولوژی ها از این رقابت عقب ماندند. این عصر، عصر تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات است. پس هر کس می خواهد از این رقابت عقب نماند باید کمی از تئوری های قدیمی فاصله بگیرد. مسعود آدم باهوشی است و بلد است استراتژی خود را بر اساس نیازهایش تغییر بدهد. یعنی برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارد، حاضر است ایدئولوژی مورد علاقه ی خود را فراموش کرده ایدئولوژی جدیدتری را که با نیازهایش هماهنگ است ، انتخاب نماید. سازمان زمانی مرگ بر آمریکا می گفت و آمریکایی ها را ترور می کرد ، نه به این دلیل که واقعا به مبارزه با آمریکا اعتقاد داشته باشد ، بلکه به این دلیل که در آن زمان با آن شعارها می شد به راحتی مردم را در ایران بسیج کرد و قدرت را به دست گرفت. الان ، همان مجاهدین ضد آمریکایی با آمریکایی ها کنار آمده اند و خود را تسلیم کرده اند.<br />
زمانی بود که در ایران احساسات اسلا م گرایی و مذهبی بسیار بالا گرفته بود. سازمان هم مدعی طرفداری از اسلام رادیکال شد. بعدها که جامعه تغییر کرد و نیازهای دیگری به وجود آمد، سازمان نیز موضوعات جدیدی را پیش کشید. خلاصه، از هر مسلکی مقداری وام گرفته اند. حتی در نشست ها می گفتند وقتی به چیزی نیاز داریم که در اسلام پیدا نمی شود، به مائو مراجعه می کنیم. در سازمان هیچ ثبات سیاسی وجود ندارد چون هیچ سیاست ثابتی دنبال نمی شود. من کمونیست هستم و کمونیست باقی می مانم ، خواه در سازمان باشم و خواه بیرون از سازمان. اما به هر حال، سربازان آمریکایی بودند که مرا از دست مجاهدین نجات دادند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/kambiz-gessler.jpg" width="163" height="218" border="0" /><br />
<b>کامبیز باقرزداده<br />
33 ساله، متولد آبادان</b><br />
در آن زمان ، من 13 سال بیش تر نداشتم. جنگ ایران و عراق در اوج بود. می خواستم تا مشمول خدمت سربازی نشده ام از کشور بروم و خودم را نجات دهم. سرانجام توانستم به آلمان بروم و نزد یکی از برادرانم مستقر شوم. وقتی به آلمان رفتم خواستم خواهرم را بعد از مدت ها ببینم، او و یکی دیگر از اعضای خانواده ام عضو سازمان بودند. سازمان به من گفت می توانی به عراق بروی و هر وقت خواستی برگردی اما من می ترسیدم بروم و دیگر هرگز نتوانم برگردم چون هنوز کارت پناهندگی ام را نگرفته بودم. سازمان گفت نترس ما درستش می کنیم، این جور چیزها برای ما کاری ندارد. به این ترتیب مرا به عراق بردند. دو سه روز بعد از رسیدن من به عراق، مسعود جلسه ای تشکیل داد برای عملیات فروغ جاویدان. من هرگز در عمرم آموزش نظامی ندیده بودم و حتی بلد نبودم اسلحه به دست بگیرم ولی آن ها مجبورم کردند همراهشان عازم بشوم و در عملیاتشان شرکت بکنم. یک کوله پشتی برداشتند پر از مهمات کردند و انداختند روی دوشم و گفتند دنبال بقیه بدو، این کار را که می توانی انجام بدهی.<br />
در جریان حمله به من تیراندازی شد و دو گلوله به پاهایم خورد. خون زیادی از من رفته بود. ما سه روز در همان موضع ماندیم و تکان نخوردیم چون سازمان گفته بود حق ندارید عقب نشینی کنید. اما بالاخره فرماندهانمان مجبور شدند دستور عقی نشینی بدهند چون گیر افتاده بودیم و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. خواهرم به اتفاق چند نفر آمدند از من کلی تعریف کردند و گفتند خیلی جرات به خرج دادی و من دیگر نتوانستم بگویم که می خواهم به آلمان برگردم.<br />
چند سال بعد که جنگ اول خلیج فارس درگرفت، در عملیاتی که سازمان بر علیه کردهای عراقی انجام داده بود، من به عنوان راننده ی تانک شرکت کردم. ولی آن موقع اصلا خبر نداشتم قضیه چیست. به ما گفته بودند این ها ماموران دولت ایران هستند و آمده اند قرارگاه اشرف را بگیرند. می گفتند اگر بگذاریم پیشروی کنند، وارد قرارگاه اشرف می شوند و همه را دستگیر می کنند و می برند تهران تحویل می دهند ، پس به هر قیمتی هست باید مانع پیشروی آن ها بشویم. من دیگر از جنگ ، حمله و عملیات خسته شده بودند. نامه ای به مسعود نوشتم و تقاضای خود را با او درمیان گذاشتم. گفتند دستور داده است هر چه زودتر مرا به آلمان بفرستند. اما از بخت بد من این قضایا درست مصادف شد با انقلاب ایدئولوژیک و طلاق های دست جمعی. من هیچ تمایلی به شرکت در برنامه هایشان نداشتم چون مطمئن بودم از آن جا می روم. اما مجاهدین دست بردار نبودند و مرتب می گفتند چرا این قدر اصرار داری که به آلمان برگردی. گفتم من از اول هم به قصد ماندن نیامده بودم. بعد ، گفتند تو به رهبر خیانت کرده ای و اگر واقعا می خواهی از این جا بروی ، باید این مطلب را در جمع با صدای بلند بگویی. وقتی دیدم باید در حضور دویست نفر اعتراف کنم تا به من دشنام بدهند و بدترین تهمت ها را بزنند، حرف خودم را پس گرفتم تا این که سرانجام به کمک خواهر و برادرم توانستم نجات پیدا کنم. البته این طور نبود که به سرعت دست از سرم بردارند و بگذارند هر جا دلم می خواهم بروم. اول حبسم کردند و تهدیدم کردند که اگر از خواسته ی خودت کوتاه نیایی، تو را به عراقی ها تحویل می دهیم. بنابراین صرف نظر کرده و با خودم گفتم صبر می کنم تا ببینم چه می شود. اما سال ها صبر کردم و اتفاقی نیفتاد. برادر و خواهر من هنوز در عراق هستند. برادرم از فرماندهان سازمان و خواهرم مسئول امور مالی است. البته آن ها اگر مانده اند، دلایلی برای خود دارند. از جمله این که در سن چهل سالگی دیگر شانس این را ندارند که به ایران برگردند و بخواهند زندگی جدیدی را آغاز کنند. من خیال می کنم برای آن ها زندگی در محیطی آشنا اگرچه سخت اما به مراتب راحت تر از زندگی در محیطی نا اشناست، البته این فقط نظر شخصی من است، مطمئن نیستم. این را هم اضافه کنم که فقط آن ها در چنین وضعیتی نیستند. خیلی از مجاهدین وضعیت مشابهی دارند. دلیلش هم این است که مجاهدین در ذهنشان القاء کرده اند که بدون سازمان کاری از دستشان بر نمی آید چون نه پولی دارند و نه شغل و حرفه ای بلدند که بتوانند پولی در بیاورند و شکم خود را سیر کنند، در نتیجه خیال می کنند اگر از سازمان جدا شوند، از گرسنگی می میرند.<br />
برای من تمام آن سال ها و ماجراها مانند کابوس بود، کابوسی حقیقی و بی پایان! فقط کسی می تواند حرف مرا بفهمد و دردم را درک کند که قدرت تخیلش قوی باشد و بتواند سخت ترین شرایطی را که ممکن است برای یک انسان به وجود بیاید، در ذهن خود مجسم کند. گاهی اوقات به قدری این خاطرات تلخ و تیره آزارم می دهد که با خود م می گویم ای کاش زلزله ای بیاید و زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد. مجاهدین بسیار زرنگ هستند. وقتی می خواهند افراد را جذب کنند، برای همه از یک موضوع و با یک زبان حرف نمی زنند. سعی می کنند، علائق، مشکلات و حساسیت های طرف مقابل را کشف کرده حرف های خود را بر آن اساس بیان کنند. فقط زمانی می توانند حساسیات های افراد را بشناسند که با روی خوش وارد شوند و اعتماد آن ها را جذب کنند و وانمود کنند که دوستشان هستند و بدشان را نمی خواهند. این دقیقا همان کاری است که مجاهدین انجام می دهند. در نتیجه، فرد شیفته ی آن ها و گفتار شان می شود اما زمانی که وارد مناسباتشان می شود، تازه می فهمد که در پشت پرده همه چیز درست برعکس است و هیچ چیزی آن طوری که از بیرون به نظر می آید، نیست. به فرد در ابتداء القاء می کنند که صادق باشد و همه چیز را بریزد روی دایره. وقتی تمام روحیات او را کشف کردند، حرف هایی مناسب آن روحیه پیدا می کنند و تحویلش می دهند و آن موقع است که طعمه به دام افتاده است و دیگر هیچ راه گریزی هم ندارد. طوری به فرد اظهار دوستی و اخلاص می کنند که آدم همیشه آرزو می کند مثل آن ها بشود تا در میان خود بپذیرندش و در واقع یکی از آن ها به حساب بیاید. وقتی محبت و دوستی و احترام شما را نسبت به خود جذب کردند، آن وقت هر کاری که از شما بخواهند ، انجام می دهید چون آدم وقتی کسی را دوست دارد و او را بالاتر از خود می داند، هرگز روی او را زمین نمی زند. مرتب در گوش آدم می خوانند که ما هر کاری می کنیم فقط محض خاطر ملت ایران است. خب هر کس باشد شاید بار اول باورش نشود اما وقتی هر روز و هر دقیقه و هر ساعت این حرف را تکرار کردند، باروش می شود. در میان مجاهدین آدم های تحصیلکرده کم نیستند اما سازمان با تبلیغاتش چنان آن ها را جادو کرده است که دیگر نه چیزی می بینند و نه چیزی می شنوند مگر آن چیزی که سازمان می گوید. من وقتی فکرش را می کنم، خودم تعجب می کنم که چه طور آن همه سال توانستم دوام بیاورم و با آن ها زندگی کنم. به قدری سر آدم را به کارهای جور واجور گرم می کنند که گذر زمان را حس نمی کند. کار در آن جا تمامی ندارد. مثلا ممکن است یکی از فرماندهان شب بخوابد و صبح که از خواب بیدار شود ، به این نتیجه برسد که باید تمام پیچ و مهره ها تمیز بشوند. بلافاصله، صدها نفر با شدت و دقت تمام چنان سرگرم تمیز کردن و سائیدن و برق انداختن پیچ و مهره ها می شوند که اصلا وقت نمی کنند فکر کنند که این کار چه لزومی دارد و به چه دردی می خورد. یعنی به قدری آدم را خسته می کنند که دیگر توان فکر کردن را نداشته باشد.<br />
بنیه ی نظامی سازمان دیگر تحلیل رفته است و چیزی از آن باقی نمانده است در نهایت می تواند تبدیل به یک گروه اپوزیسیون بشود چرا که هم پولش را دارد، همه تجربه اش را و هم روابط سیاسی و دیمپلماتکی را که برای این کار لازم است. تنها چیزی که ندارد، مشروعیت است به خصوص در داخل ایران. رهبران رده بالای سازمان روز به روز پیر تر می شوند و تعداد نیروهایش مرتب رو به کاهش است. ما هر بار که قرار بود در مقابل دوربین تلویزیون های خارجی ظاهر شویم، دستور می دادند قیافه ی بشاش و سر حال به خود بگیریم. مانند بادکنکی که آن قدر به زور در آن می دمند که بالاخره منفجر می شود. من از این بادکنک، در ماه دسامبر 2004 درآمدم و به ایران برگشتم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/fallahi.jpg" width="164" height="218" border="0" /><br />
<b>حبیب فلاحی<br />
39 ساله _ متولد درود</b><br />
من در سال 1371 وارد سازمان مجاهدین شدم. من در محله ای از شهر زندگی می کردم که اکثریت ساکنانش با دولت ایران مخالف بودند. همه جا حرف سازمان بود. من از کودکی با اسم این سازمان آشنا شدم. تمام اطرفیانم اعتقاد داشتند سازمان در پی برقراری عدالت است و در راه حقوق حقه ی مردم ایران مبارزه می کند. مردم از این سازمان در ذهن خود تصویر بسیار زیبایی درست کرده بودند چون سازمان همیشه شعار آزادی را می داد. در چنین جوی بود که تصمیم گرفتم به مجاهدین بپیوندم و از کشور خارج شوم. هر کس وارد سازمان می شود، دیگر فرصتی برای فکر کردن پیدا نمی کند. ازادی فردی در آن جا معنا ندارد. سازمان بسیار بسته و دگماتیک است. ایدئولوژی خود را به همه تحمیل می کند. شما کتاب 1984 نوشته جورج اورول را خوانده اید؟ فضای داخل سازمان بی شباهت به فضایی که در این کتاب ترسیم شده است، نیست. اگر آدم مکانیزم سازمان را از درون ندیده باشد، چیزی از آن نمی فهمد. مجاهدین خود را پشت هزار نوع ظاهر سازی پنهان می کنند. وقتی می خواهند به کسی نزدیک شوند، قیافه ی بسیار مهربانی به خود می گیرند. مثل حیوان دردنده ای که نقاب دختر دلربایی را به چهره زده باشد. وقتی نقاب می افتد و چهره ی واقعی آشکار می شود، آدم شوکه می شود.<br />
من مدت زیادی از حضورم در سازمان می گذشت که آن روی سکه را دیدم. وقتی نقاب از چهره شان افتاد، دیدم هر چه تا آن زمان به من گفته بودند، کذب محض بوده است و واقعیت چیز دیگری است. مرتب از دولت ایران انتقاد می کردند اما کارهایی که با اعضای خودشان می کردند بسیار بدتر بود.<br />
بدترین مشکل سازمان این است که اعضای خود را به طور کامل از هر نوع آزادی محروم می کند. ما حتی اجازه ی حرف زدن نداشتیم، ابراز عقیده ممنوع بود. حتی اختیار رنگ لباس و دیواراتاقمان را نداشتیم چه رسد به آزادی انتخاب دوست. سازمان اعضای خود را از هر آزادی و اختیاری محروم کرده است و آن وقت، بی وقفه راجع به فقدان آزادی در ایران به اصطلاح خود به افشاگری می پردازد. همین مسئله درباره ی حقوق زنان نیز صدق می کند. سازمان اعضای خود را مجبور می کند که حجاب داشته باشند و در همان حال مدعی است زنان در ایران از هر نو آزادی از جمله آزادی پوشش محروم هستند. حجاب در سازمان یک تابوی بزرگی است، کسی حق ندارد آن را زیر سوال ببرد. البته مجاهدین برای هر سوالی، یک جواب فلسفی دارند و راجع به حجاب اعضای خود می گویند ما برای مردم ایران بیش ترین آزادی را می خواهیم اما خودمان قوانین اسلام را به شدیدترین و دقیق ترین شکل ممکن اجرا می کنیم چون هر چه باشد بالاخره ما انقلابی هستیم. یعنی طوری حرف می زنند که انگار زنان مجاهد جز مردم ایران به حساب نمی آیند. چه فرقی میان آن ها و سایر زن ها وجود دارد؟ آن ها هم آزادی را دوست دارند و می خواهند خودشان راجع به حجابشان تصمیم بگیرند. مجاهدین به خوبی می دانند که اگر اعضای خود را آزاد بگذارند دیگر چیزی از سازمان باقی نمی ماند چون همه بلافاصله می روند.<br />
ما در وضعیت بسیار دشواری زندگی می کردیم. بسیاری از مجاهدین دوست داشتند ازدواج کنند، زن و فرزند داشته باشند و برای خود تشکیل زندگی بدهند اما این با قوانینی که مریم و مسعود بر ما تحمیل کرده بودند، جور در نمی آمد. داخل سازمان، عشق ومهر و محبت ممنوع بود. مجاهدین می بایست هر چه عشق و علاقه و محبت داشتند نثار مسعود و مریم می کردند. ما فقط اجازه داشتیم مسعود و مریم را دوست داشته باشیم!<br />
گرایش و علاقه به جنس مخالف امری است طبیعی و انسانی. اما عواقب چنین افکار و علایقی به قدری در سازمان وخیم بود که ترجیح می دادیم آن را به کلی در خود سرکوب و فراموش کنیم. چنین گرایش هایی نتیجه اش این بود که در نشست ها دوستانتان را بر علیه شما تحریک می کردند تا شما را به باد فحش و ناسزا بگیرند.<br />
تمام گروه هایی که مدت ها به مبارزه مسلحانه می پرداختند، اکنون آن را رها کرده اند به جز سازمان مجاهدین. همین سر سختی ها و سرکوب ها باعث شده است که بتوانند تا به امروز ادامه بدهند. مجاهدین ید طولایی در رنگ عوض کردن و تطبیق خود با استراتژی ها و سیاست های جدید و گاه متضاد دارند. همین توانایی آن ها را به مزدوران قابلی تبدیل کرده است. سازمان در واقع به هیج اصلی پایبند نیست و هیچ خط ثابتی را نیز دنبال نمی کند. هر بار می گفتیم پس چرا هیچ اتفاقی نمی افتد، جواب می دادند که به زودی تحول عظیمی در راه است ، این تحول عظیم هنوز هم بعد از سالیان دراز در راه است و نرسیده است.<br />
تنها چیزی که رهبران سازمان و در رأس آن ها مریم و مسعود می خواهند، قدرت است و بس. می دانند که هرگز آرزویشان برآورده نخواهد شد و نخواهند توانست قدرت را در ایران به دست بگیرند. در عوض، کنترل سازمان را در دست گرفته اند و بر اعضای آن حکومت می کنند. در دنیای آبستره ای زندگی می کنند و خودشان را ارباب جهان می دانند. به همین دلیل است که هیچ کس به جز خودشان را قبول ندارند. در واقع ، خود را از هر کسی بالاتر می دانند. حتی می گویند ما دو نفر، از انبیای الهی هم مهم تر و بالاتر هستیم. سازمان مجاهدین چیزی نیست جز یک فرقه ی مذهبی که دنبال قدرت معنوی گذراست. البته این قضیه در ایران ریشه دار است و قبلا هم در تاریخ ایران وجود داشته است. سازمان در واقع محصول ترکیب نظریه های غربی و شرقی است، اسلام را از شرق گرفته است و مارکسیسم را از غرب. دشواری درک ماهیت سازمان نیز دقیقا از همین جا ناشی می شود.<br />
مشکل می شود آینده ی سازمان را ترسیم کرد. معلوم نیست فردا برای چه کسی کار کنند. اگر با آمریکایی ها کنار بیایند و برای آن ها کار کنند، ممکن است مدتی دوام بیاورند اما چند وقت؟ آمریکایی ها خودشان نسبت به سازمان اتفاق نظر ندارند. وزارت دفاع معتقد است که باید از آن ها برای سرنگونی دولت ایران استفاده کرد اما وزارت خارجه می گوید این ها تروریست هستند و نمی توانیم با تروریست ها کار کنیم. اما مطلبی که هست این است که هر چه تنش میان ایران و آمریکا بیش تر باشد، اهمیت مجاهدین نیز بیش تر می شود و آن ها راحت تر می توانند از آب گل آلود ماهی بگیرند. در واقع آن ها در چنین شرایط می توانند خود را به عنوان ابزار مناسبی برای ایجاد فشار بر ایران جا بزنند. اما دولت ایران موفق می شود تنش را کاهش دهد و این امر، سازمان مجاهدین را برای آمریکایی ها بی مصرف می کند.آمریکایی ها مجاهدین را به عنوان ابزاری یک بار مصرف در اختیار می گیرند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34224/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده علی قشقاوی 39 ساله _ متولد بابل من خیلی کم سن و سال بودم که انقلاب شروع شد و فعالیت های سیاسی اوج گرفت.سازمان مجاهدین خلق ایران شعارهای زیبایی داشت و موفق شد عده ی زیادی را نیز با استفاده از همین شعارها جذب کند. سازمان با [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-7.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a><b><br />
مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/ghashghavi-gessler.jpg" width="167" height="198" border="0" /></p>
<p><b>علی قشقاوی<br />
39 ساله _ متولد بابل</b><br />
من خیلی کم سن و سال بودم که انقلاب شروع شد و فعالیت های سیاسی اوج گرفت.سازمان مجاهدین خلق ایران شعارهای زیبایی داشت و موفق شد عده ی زیادی را نیز با استفاده از همین شعارها جذب کند. سازمان با توجه به جو انقلابی آن دوران ، از عدالت و آزدی و دموکراسی دم می زد. خب، برای من و بسیاری دیگر از جوانان این حرف ها تازگی داشت. این بود که تصمیم گرفتم به عضویت سازمان در بیایم. رفته رفته شکاف میان سازمان و حکومت بالا گرفت. من هر دو را با هم می خواستم یعنی هم حکومت را و هم سازمان را. ما آن موقع جوان بودیم و بی تجربه. سازمان خطوط را ترسیم می کرد و ما کاری نمی کردیم جز پیروی از آن خطوط. وفتی درگیری ها و خونریزی ها میان دولت از یک سو و سازمان از سوی دیگر بالا گرفت، من دستگیر شدم و به زندان رفتم. قضیه جدی شده بود. یکی از معلم های من در مدرسه به دلیل عضویت در سازمان، دستگیر و سپس اعدام شد. همن مسئله باعث شد عزم من در مبارزه هر چه بیش تر جزم شود. شکاف میان سازمان و دولت ایران، دیگر قطعی بود. بعد از این که مسعود رجوی به فرانسه گریخت، دستورها از طریق رادیو به ما می رسید. البته اعضای رده پایین مثل من عملا امکان برقراری هر نوع ارتباط با سازمان را از دست داده بودند. بعضی ها خیال می کردند کار سازمان دیگر تمام شده است اما مدتی بعد، اوضاع رو به راه شد و کار را از سر گرفتند. در آن زمان، من دو راه بیش تر نداشتم: یا این که سیاست و سیاست بازی را که تمام زندگی ام شده بود برای همیشه فراموش می کردم و یا این که برای ادامه ی کار در سازمان به عراق می رفتم. بالاخره تصمیم را گرفتم و در سال 1369 به اتفاق تعدادی از دوستانم به قرارگاه اشرف رفتم. خیال می کردم قرارگاه اشرف باید خیلی بزرگ و مجهز باشد اما وقتی به آن جا رفتم، با یک ارتش بسیار کوچک مواجه شدم. بقیه خیالاتم راجع به سازمان نیز به مرور، اشتباه از آب در آمد. در واقع سازمان چیزی نبود جز یک گروهک منزوی با یک ایدئولوژی که فقط در چهار دیوار اسارتگاه اشرف قابل اجراء بود. جالب این که دائم می گفتند مهم ترین چیز این است که اعتقاد راسخ به این مسلک داشته باشیم. من در سال 1373، به همراه 400 تن دیگر از مجاهدین دستگیر و زندانی شدم. سازمان ما را به جرم جاسوسی برای جمهوری اسلامی حبس کرد. بعد هم گفتند فقط در صورتی می توانید به سازمان برگردید که از گذشته ی خود توبه کرده و خودتان را تا آخر عمر وقف رهبری کنید. رفتارشان در واقع جواب معکوس داد. هیچ جاسوسی در میان ما نبود و همگی خودمان را دربست در اختیار رهبری قرار داده بودیم. با این حال، سازمان دو نفر از اعضای عالی رتبه ی خود را به جرم جاسوسی برای ایران، کشت. کار که به این جا کشید، بقیه جا زدند. در نتیجه مجاهدین بعد از چهار ماه، پذیرفتند که ما به سازمان برگردیم و کارهای خود را از سر گرفته هر چه بیش تر از سازمان تبعیت کنیم. همه می خواستند از سازمان جدا شوند اما کسی جرات نمی کرد این مطلب را به زبان بیاورد. سازمان برای این که کاری را از قلم نینداخته باشد، همه ما را تحویل عراقی ها داد و آن ها نیز ما را به زندان انداختند. من 4 ماه در ابوغریب بودم و بعد، در جریان تبادل اسرا به ایران برگشتم.<br />
در ایران کمی کنترل شدم اما هیچ اتفاق دیگری نیفتاد. خب ،البته من آدمی نبودم که جمهوری اسلامی را دوست داشته باشم اما لااقل آن ها احترامم را حفظ کردند. بهتر دیدم از ایران بروم. با کمک خانواده ام به اروپا آمدم تا زندگی تازه ای را آغاز کنم. البته خاطرات تلخ گذشته هنوز در ذهنم باقی مانده است. با چشم خودم شاهد مرگ دوستانم بودم و همچنین دیدم که آن ها را شکنجه می دادند. نمی توانم این ها را فراموش کنم و امیدوارم روزی فرا برسد که مسببین این جنایات به سزای اعمال خود برسند.<br />
<b>محمد کرمی<br />
36 ساله، متولد خرم آباد<br />
عکسی از او در دسترس نیست</b><br />
در سال 1367 مشغول انجام خدمت وظیفه ی سربازی بودم که به جبهه اعزام شدم و مدتی بعد به اسارت نیروهای عراقی در آمدم. به مدت نه ماه در زندان به سر بردم تا این که یک روز عراقی ها گفتند به جای این که در این جا بمانی، می توانیم تو را به محل دیگری منتقل کنیم، یک هفته در آن جا می مانی و بعد می توانی از همان جا مستقیم به ایران برگردی. قبول کردم اما نمی دانستم این محلی که می گویند در کجا واقع شده است و چه جور جایی است؟ به هر حال ، برای این که از شر عراقی ها خلاص شوم ، پذیرفتم. حتی زمانی که وارد قرارگاه اشرف شده بودم، هنوز نمی دانستم آن جا، کجاست. در آن جا، مرا به اتاقی بردند که عده ای زن و مرد حضور داشتند و به زبان فارسی صحبت می کردند. اول به من خوش آمد گفتند و بعد اضافه کردند که شما دو راه چاره بیش تر نداری: یا این که به سازمان ملحق می شوی و جان خود را از چنگال عراقی ها نجات دهی یا این که برگردی به همان جایی که بودی. این قضایا مربوط به اواخر جنگ ایران و عراق است و در زندان شایع شده بود که عراق هیچ اسیری را زنده نخواهند گذاشت. خب، وحشت کرده بودم. نمی دانستم چه کار باید کنم و چه راهی را انتخاب کنم. در واقع میان مرگ و زندگی، گیر کرده بودم و طبیعی است که مثل هر انسان دیگری، زندگی را انتخاب کنم. بنابراین ، علی رغم آن که نمی دانستم کجا هستم و چه آینده ای در انتظارم هست، دلم را به دریا زدم و قبول کردم.<br />
حین آموزش های نظامی ، تصادف کردم و در بیمارستان بستری شدم. مدت زیادی بستری بودم و نمی دانستم بیرون از آن جا چه اتفاقاتی در جریان است. غافل از این که عده ی زیادی از اسرای ایرانی به ایران برگشته اند و تبادل اسرا میان دو کشور آغاز شده است. دست و پایم به شدت درد می کرد. همچنین دچار کمر درد عجیبی شده بودم. خیلی طول کشید تا به حال اولم برگشتم و تا حدودی توان خود را بازیافتم. قبل از این که از بیمارستان مرخص شوم، سازمان پیام داد که تمام خانواده ات زیر بمباران کشته شده اند. تلگرافی که به من دادند هم اسم داشت و هم امضاء. البته همه اش جعلی بود ولی من در آن زمان ، متوجه موضوع نشدم. از آن جا که خیلی وقت هم بود که به کلی از خانواده ام بی خبر بودم، حرف سازمان را باور کردم.<br />
دیگر، امید بازگشت به ایران را به کلی از دست داده بودم. انگیزه ای برای برگشتن نداشتم. همه ی خانواده را از دست داده بودم. از طرف دیگر، مریض بودم و مشکل می توانستم راه بروم. شبکه ی تلویزیونی سازمان در اخبارش مدام عکس کسانی را نشان می داد که از سازمان جدا شده بودند و مدعی می شد که به محض بازگشت به خاک ایران، اعدام شده اند. هیچ کس به من نگفته بود که این شبکه را سازمان خودش درست کرده است و هر مطلبی را که خودش دوست دارد پخش می کند. خودم هرگز اهل سیاست نبودم و قبلا چیزی راجع به این شبکه ی تلویزیونی نشنیده بودم. این بود که تصمیم گرفتم همان جا بمانم.<br />
به مرور زمان دیدم سازمان برنامه و نقشه های متعددی دارد برای این که شخصیت افراد را تغییر داده و آن ها را به موجوداتی رام تبدیل کند. اگر کسی تلاش می کرد که فرار کند، به هر طریق ممکن پیدایش می کردند و او را می کشتند. خودم خبر دارم که عده ای را در زندانهای سازمان کشته بودند. من بعد از سقوط صدام با ماشین گشتی آمریکاییها رفتم و در نوامبر 2004 به ایران بازگشتم. در حال حاضر، بیکار هستم اما از آن جا که مکانیک هستم و ماشین های تویوتا و جیب و لندکروز را خوب می شناسم، دنبال کاری در این زمینه می گردم ، شاید هم رانندگی کنم.<br />
<b>مهدی چگینی<br />
26 ساله- متولد خرم آباد</b><br />
من از طریق رادیو مجاهد با مسعود رجوی آشنا شدم. دایی من عضو سازمان بود و من از طریق او به سازمان ملحق شدم. در آن زمان شانزده سالم بود و مشکلات فراوانی داشتم. پدر و مادرم تازه طلاق گرفته بودند. تامین زندگی مادرم بر عهده ی من بود، در حالی که خودم بی کار شده بودم. مجاهدین به من گفتند در سازمان، خواب و خوراکت تامین است و علاوه بر آن، حقوق هم می گیری. این برای من وسوسه انگیز بود. بنابراین به همراه یکی از پسر عموهایم و عده ای دیگر، شبانه به سمت مرز راه افتادیم. وسط تیر ماه بود و هوا بسیار گرم بود و ما به اندازه کافی آب نداشتیم. با کمک راهنما های محلی میدان مین را دور زدیم. آن ها راه را بلد بودند. من از هوش رفتم و بر زمین افتادم. دیگر توان راه رفتن نداشتم. دایی ام می خواست گلوله ای شلیک کند و مرا بکشد، می گفت این دیگر به درد نمی خورد. پسر عمویم تهدیدش کرد که اگر به من شلیک کند، او را خواهد کشت. به این ترتیب، نجات یافتم.<br />
اما به محض این که به قرارگاه اشرف رسیدم، همه شنیده هایم دروغ از آب درآمد. گفتند ما این جا شغلی برای کسی نداریم. یعنی از همان اول به من دروغ گفته بودند. پیشنهاد کردند که آن جا بمانم. ماندم چون چاره ی دیگری نداشتم. در تعمیرگاه ماشین مشغول به کار شدم چون دلم نمی خواست دست به اسلحه بزنم چه برسد به این که بجنگم. در یک دوره ای، سازمان بسیار فعال بود و عملیات های ریز و درشت بسیاری انجام می داد. کماندوهایشان می آمدند ایران چند خمپاره می انداختند و عده ای را می کشتند و برمی گشتند به عراق. به هر حال ، آدم وقتی وارد این سازمان می شود چاره ای ندارد جز این که در فعالیت ها شرکت کنند. اصلا به کسی اجازه نمی دهند که انزوا اختیار کند چون از نظر مجاهدین انزوا به معنای تشکیل اپوزیسیون است و سازمان به هیچ عنوان نمی خواهد در داخل قرارگاهش اپوزیسیونی شکل بگیرد.<br />
من برای این که راحت تر بتوانم در آن جا زندگی کنم، همان کاری را کردم که برخی از وکلا در ایران می کنند. در کشور ما محدودیت های قانونی فراوانی وجود دارد اما برخی از وکلا موفق می شوند این محدودیت ها را با استفاده از متن خود قانون دور بزنند و کار خود را انجام بدهند. در داخل سازمان نیز قوانینی هست که هر کس آن را بپذیرد، از برخی آزادی ها برخوردار می شود. نه این که اجازه داشته باشد هر کار دلش می خواهد انجام بدهد اما لااقل می تواند طرح سوال بکند و گاهی اوقات حرفش را بزند. مثلا اساسی ترین قانون در قرارگاه اشرف ، مبارزه با دولت ایران است. هر کسی باید این اصل را بپذیرد که برای چنین کاری به آن جا آمده است. کسی نمی تواند آن جا از شرکت در نشست ها طفره برود. اما به جای طفره رفتن می توان در آن جا حرف زد. مسعود همیشه شعار می داد که ما چیزی را به کسی تحمیل نمی کنیم. من از همین شعارها استفاده می کردم و به این ترتیب از یک آزادی بیان محدودی برخوردار بودم. یعنی همیشه از یک قانون برای کوبیدن قانون دیگر استفاده می کردم&#8230;من به اختیار خودم خانه و کاشانه ام را رها کرده بودم و دنبال مجاهدین راه افتاده بودم. مرا قانع کردند که در سازمان بمانم، کسی مجبورم نکرده بود. بر می گشتم به ایران که چه کار کنم؟ من ترک تحصیل کرده بودم.هیچ آموزش دیگری در هیچ زمینه ای ندیده بودم و هیچ حرفه ای بلد نبودم. حتی الان که یازده سال از آن ماجرا می گذرد و تجربه ی من بسیار بیش تر از گذشته شده است، اصل قضیه تغییری نکرده است و من هنوز با همان مشکلات گذشته ام دست به گریبان هستم. خب البته آن جا چیزهایی یاد گرفتم. درس خواندم و مدرک گرفتم. اما کسی آن مدرک را قبول ندارد.مکانیکی هم بلد هستم. اگر آمریکایی ها حمله نکرده بودم، باز هم آن جا مانده بودم. ذهنم آشفته بود و دیگر نمی دانستم باید چه کار کنم و چه مسیری را برای زندگی ام انتخاب بکنم. زندگی صدایم می کرد ولی من قادر نبودم جوابش را بدهم. آدم برای این که بتواند کاری را انجام بدهد اول از همه باید بتواند جواب برخی از سوالاتی را که برای خودش مطرح می شود، بدهد. اما مجاهدین این حرف ها را قبول ندارند آن ها فقط خودشان را قبول دارند و دیگران را نیز مجبور می کنند که از آن حرف هایشان پیروی کنند. من خیلی از سیاست سر در نمی آورم و آموزشی هم که دیده ام بسیار یک طرفه بوده است.<br />
رجوی به ما خیانت کرده است. او فقط دنبال یک چیز است و تا به این جا نشان داده است که برای به دست آوردنش حاضر است هر کاری را انجام بدهد. می خواهد به هر قیمتی شده رهبر ایران بشود و قدرت مطلق را در این کشور به دست بگیرد. هر کسی را هم لازم باشد، در راه رسیدن به این هدف می کشد. من با جمهوری اسلامی مخالفم اما با مسعود رجوی هم مخالفم و تنها آرزویم این است که جایی باشم که هیچ کدام از این ها حضور نداشته باشند. دیگر نمی خواهم کسی به من بگوید چه کاری انجام بدهم و چه غذایی بخورم و چه لباسی بپوشم و به کجا بروم. تحمیل را از جانب هر فرد و گروه و سیستمی که باشد به هیچ وجه نمی پذیرم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34172/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده محسن عباسلو 28 ساله- متولد سیرجان من چند سال برای سازمان فعالیت کرده ام. وقتی در سپتامبر 2001 امریکا به افغانستان حمله کرد، مجاهدین خوشحال شدند و گفتند بعدش نوبت ایران است که مورد حمله ی آمریکایی ها قرار بگیرد. سازمان به همه ی نیروهایش در سراسر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-6.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a></p>
<p><b>مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/abbaslu-gessler.jpg" width="160" height="213" border="0" /></p>
<p><b>محسن عباسلو<br />
28 ساله- متولد سیرجان</b><br />
من چند سال برای سازمان فعالیت کرده ام. وقتی در سپتامبر 2001 امریکا به افغانستان حمله کرد، مجاهدین خوشحال شدند و گفتند بعدش نوبت ایران است که مورد حمله ی آمریکایی ها قرار بگیرد. سازمان به همه ی نیروهایش در سراسر دنیا دستور داده بود به عراق بیایند تا عملیات نهایی را انجام داده به خیال خود، کار را یکسره کنند. من هم در سال 2002 خواستم به عراق بروم که در میان راه توسط سربازان عراقی دستگیر شدم، اما بعد از این که فهمیدند از مجاهدین هستم، مرا تحویل سازمان دادند.<br />
به مرور دیدم تناقض های فراوانی در سازمان وجود دارد و حرف هایی که قبلا به من زده بودند با چیزهایی که خودم از نزدیک می دیدم اصلا هم خوانی نداشت.برای نمونه از حقوق بشر برایم گفته بودند، در حالی که تنها چیزی که در سازمان اصلا معنایی نداشت، همان حقوق بشر بود. از آزادی اطلاعات و دسترسی آزادانه به اخبار دم می زدند، اما ما تنها به شبکه ی تلویزیونی دسترسی داشتیم که آن هم متعلق به سازمان بود. ما هیچ تماسی با خانواده هایمان نداشتیم. زن و شوهرها را مجبور کرده بودند که از هم طلاق بگیرند. باید اعتراف کنم که حسابی جا خورده بودم و شوکه شده بودم. در داخل سازمان، هیچ کس تحت هیچ عنوان آزادی انتقاد کردن یا حتی طرح سوال را نداشت. اگر هم کسی چنین جراتی به خود می داد، محکوم به شکنجه بود و تا حرفش را پس نمی گرفت، سازمان دست بردار نبود.<br />
من تحت آموزش نظامی قرار گرفتم. تیراندازی و کار با تانک را یاد گرفته سپس سرگرم آموزش های ایدئولوژیک شدم که درواقع چیزی نبود جز شست و شوی مغزی! مرتب می گفتند باید هر چه تا به حال آموخته اید را فراموش کنید. در واقع می خواستند ما فقط آن چیزی را یاد بگیریم که سازمان می خواهد و رجوی صلاح می داند. سازمان بود که تصمیم می گرفت ما چه زمانی باید فکر کنیم و راجع به چیزی فکر کنیم و چه زمانی باید غذا بخوریم، چه زمانی بخوابیم و با چه کسی صحبت کنیم&#8230; همه چیز می بایست کاملا مطابق میل رهبری پیش می رفت. ما باید تمام زندگی خود، تمام چیزهایی را که به زندگی یک انسان معنا می دهد، دو دستی تقدیم رجوی می کردیم. همه باید این کار را می کردند و استثنایی وجود نداشت. حتی درباره ی طول زندگی و زمان مرگ ما هم سازمان تصمیم می گرفت و هروقت لازم می دید که ما بمیریم، عملیات انتحاری برایمان ترتیب می داد. اختیاری از خودمان نداشتیم، ابزارهایی بودیم در دست مسعود رجوی.<br />
کار من تئاتر بود؛ نمایش نامه ها را سازمان مشخص می کرد و موضوع همه ی آن ها نیز تمسخر دولت ایران بود. البته این هم برای تقویت تنفر افراد از دولت ایران بود نه این که مانند جوامع عادی، ابزاری برای تفریح و سرگرمی باشد.<br />
من از همان اول با همه ی اعمال و کردار سازمان به طور کلی مشکل اساسی داشتم. این بود که انتقاد کردم. انتقاد کردن همانا و به دردسرهای شدید ناتمام افتادن همانا. شش ماه تمام تحت شدیدترین شکنجه ها ، اذیت و آزارها بودم. حس می کردم به قرون وسطی برگشته ام، از سقف آویزانم می کردند و شکنجه ام می دادند و تهدید می کردند که همین الان اعدامت می کنیم. از خورد وخوراک محروم شده بودم. تصورش هم سخت است&#8230; یعنی بلایی بر سر آدم می آورند که به مرگ خودش راضی می شود و هر لحظه آن را آرزو می کند چون به جز آن، راه فرار دیگری وجود ندارد&#8230; مرا هزار بار تا دم مرگ بردند و نکشتند.<br />
شانس آوردم که آمریکایی ها مجاهدین را خلع سلاح کردند و کنترل قرارگاه اشرف را به دست گرفتند. وضعیت ما کاملا روشن بود؛ در واقع ما را اسیر جنگی به حساب می آوردند و نه پناهنده ی سیاسی. البته برای این که بتوانیم با آمریکایی ها ارتباط برقرا کنیم می بایست کاری می کردیم که توجه شان جلب شود، مثلا اعتصاب غذا. من به مدت 45 روز از اجرای هر فرمانی ، اعم از کار کردن و غیره، طفره رفته و مقاومت کردم. این بود که سازمان در واقع مجبور شد دست از سرم بردارد. نزد آمریکایی ها رفتم و به مدت دو سال آن جا بودم چون آن ها می خواستند مطمئن شوند که من در عملیات های تروریستی شرکت نکرده ام چرا که سازمان مجاهدین در واقع، چیزی نیست جز یک گروهک تروریست.<br />
داشتم خسته می شدم. من می دانستم که در عراق هیچ امیدی به آینده نیست و به همین دلیل با عده ای از دوستانم تصمیم به فرار گرفتیم. یک شب از تاریکی استفاده کرده با عبور از مرز به کردستان رفتیم و از آن جا، وارد خاک ترکیه شدیم. در آن جا، بلافاصله به دفتر سازمان ملل رفته درخواست پناهندگی سیاسی کردیم. خانوده ام به طور مخفیانه مقداری پول برای من فرستادند. آن پول را گرفتم و به اروپا رفتم چون در آن جا مجاهد کم است ، البته تعداد کل مجاهدین مستقر در اروپا به حدود 3000 نفر می رسید اما تعداد بسیار اندکی از آن ها اعتقاد خود را به سازمان و آرمان هایش حفظ کرده اند. هنوز هم تعدادی از دوستان خودم در قراگاه اشرف هستند اما هیچ راه گریزی ندارند. باید راجع به این مسئله صحبت کرد! کسی به این مسئله توجه جدی ندارد، در حالی که آن ها احتیاج به کمک دارند. کشورهای عضو ائتلاف از جمله ایالات متحده، رابطه ی خوبی با ایران ندارند. در وضعیت کنونی عراق، مجاهدین جز قربانیان به حساب می آیند. درست است که سازمان یک گروهک تروریستی است اما هیچ کدام از اعضای آن در واقع تروریست نیستند بلکه رهبر سازمان، مسعود رجوی ، تروریست است و همه ما را قربانی خود کرده است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/jalal-keshavarz.jpg" width="184" height="197" border="0" /><br />
<b>جلال کشاورز<br />
40 ساله متولد آبادان</b><br />
شغل من خیاطی است. تصمیم گرفته بودم کتابی برای آموزش خیاطی بنویسم. این اولین کتاب در نوع خود به زبان فارسی بود. برای تحقیق راجع به این کار، به ترکیه رفتم. از استامبول خوشم آمده بود و دوست داشتم آن جا بمانم و در نتیجه دنبال کار می گشتم. یک روز دیدم پلیس ترکیه به عده ای از ایرانیان که مدت اقامت قانونی شان به سر آمده بود، حمله کرده آن ها را سوار ماشین پلیس کردند و بردند. ترسیدم مبادا این بلا سر من هم بیاید. این بود که وقتی با پیشنهاد مجاهدین مواجه شدم، قبول کردم که به سازمان بپیوندم و اول به عراق بروم. اما همان اوایل ، به محض این که توانستم یکی از مسئولین سازمان را ببینم به او گفتم شما قول داده بودید مرا به اروپا بفرستید. او گفت: من که اولین بار است شما را می بینم، چه طور ممکن است چنین حرفی زده باشم. گفت : برو از همان کسی که گفته بپرس. مگر ما این جا خیریه باز کرده ایم که هر کس هر جا خواست برود، با پول خودمان بفرستیمش؟!!!!<br />
مجاهدین قدم به هر جا بگذارند، اوضاع آن جا خراب می شود. یعنی کافی است عده ای از مجاهدین از دری وارد شوند، از در مقابل بلافاصله انواع و اقسام معضلات و مشکلات از راه می رسد.<br />
خلاصه، من در ماه ژانویه 2002 به عراق رفتم. در فرودگاه بغداد، برای هیچ کاری معطل نشدم و در هیچ صفی انتظار نکشیدم. مجاهدین آمدند دنبالم و یک مجوز ورود عراقی به من دادند. اول مجاهدین به قدری مرا تحویل گرفتند که هر کس نمی دانست ، خیال می کرد ما پنجاه سال است همدیگر را می شناسیم. عراق از همان موقع ، اوضاع یک کشور جنگ زده را داشت. هر بار که به یک پست ایست بازرسی می رسیدیم، راننده شیشه را پایین می آورد و می گفت ما آدم های رجوی هستیم و آن ها اجاز ه ی عبور می داند.<br />
در بغداد مرا به ساختمانی بردند که همه چیزش با تجهیزات الکتریکی و مغناطیسی تحت کنترل بود. جو حاکم بر آن جا نیز جو جنگی بود. فیلم هایی در تبلیغ سازمان نشانم دادند و بعد به من فهماندند که در سازمان قانونی هست که می گوید آدم هر چه کم تر بداند، راحت تر است. گفتند زندگی نامه ات را بنویس. نوشتم اما هر بار می گفتند این خوب نیست، دوباره بنویس و این ماجرا ده بار تکرار شد. بعد به قرار گاه اشرف انتقالم دادند. البته قبل از آن ، همه ی پول هایم را گرفتند. یک اسکناس پنج دلاری در جیبم پنهان کرده بودم که سر راه، یک آبجو بخورم اما راننده که عراقی بود، حاضر نشد نگه دارد و به من گفت تو مجاهد هستی و نباید مشروب بخوری. به جای این کارها برو نمازت را بخوان.<br />
وقتی رسیدیم، از تک تک ما پرسیدند می خواهید بمانید یا ترجیح می دهید بروید. من گفتم نمی خواهم بمانم. دوست داشتم به شهر بروم و برای خودم بگردم. آن جا وسط بیابان کاری نداشتم. دو روز وقت دادند تا فکر کنم و تصمیم خودم را بگیرم. در عین حال به من فهماندند که فکر کردن به معنای این است که تصمیمی بگیرم که بعدا دچار دردسر بشوم. تسلیم شدم. یک دست یونیفورم نظامی پوشیدم و از من عکس گرفتند. جلو دوربین می بایست می گفتم : مسعود همه ی زندگی من است و سازمان مجاهدین خانه و کاشانه ی من.<br />
بعد، کلاس های آموزشی شروع شد، تمامی نداشت. خوابمان هم خیلی کم بود. البته غذا ایرانی بود و کیفیت خوبی هم داشت. اما مجاهدین مدام به طور خستگی ناپذیر در حال حرف زدن بودند&#8230; هیچ استراحتی در کار نبود. هر وقت هم کلاس نداشتیم، باید سخت کار می کردیم. مرتب می گفتند: ما تنها انتظاری که از شما داریم این است که فقط یک گرم انرژی از خودتان آزاد کنید. مسعود می گفت : من همان یک گرمی را می خواهم که پنهان کرده اید. می گفت من همه چیزتان را می خواهم. می خواست چه کار؟ معلوم است : می خواست از ما آدم هایی تحت فرمان خودش بسازد که هر وقت دستور داد، با جان و دل آماده ی انجام عملیات انتحاری باشیم. مجاهدی که نتواند این کار را انجام بدهد اصلا مجاهد نیست! حرف ها وشعارهایشان عجیب و غریب بود. مثلا می گفتند کینه ی ما از دولت ایران هرگز پاک نخواهد شد. یا این که می گفتند : دریایی از خون میان ما و دولت ایران فاصله انداخته است.<br />
همه ی حرف هایشان را پذیرفتم ، البته هر کسی باشد بعد از ده ساعت تکرار، هر حرفی را می پذیرد. به خصوص اگر قرار باشد روز بعدش راجع به همه چیزهایی که دیده و شنیده است، امتحان پس بدهد. چهارده ماه از حضورم در آن جا گذشته بود که یک توپ 130 به من دادند. تنهایی چه کاری می توانم با آن انجام بدهم؟ برای استفاده از آن، حداقل به یازده نفر نیرو احتیاج است. به من گفتند نگران نباش، به محض این که به مرز ایران برسی، روستائیان مرز نشین به کمکت می آیند. مرتب شعار مرگ بر آمریکا می دادند اما سرانجام همان آمریکاییها بودند که نجاتم دادند! خلاصه مرا با توپ، دست تنها به سمت مرز روانه کردند. تعدادی از تانک های ما توسط نیروی هوایی آمریکا مورد اصابت بمب قرار گرفت. وحشت کرده بودم، تا آن موقع هرگز چنین صحنه ای را به چشمان خودم ندیده بودم. حیرت انگیز بود. فرار را بر قرار ترجیح دادم و در واقع شانس آوردم که به موقع توانستم فرار کنم و جان خود را نجات بدهم چون جنگنده های آمریکایی ما را هدف قرار داده بودند و اگر کمی معطل می کردم بدون تردید کشته می شدم. مجاهدین از نظر تسلیحات مشکلی نداشتند و تقریبا پیشرفته ترین سلاح ها را در اختیار داشتند اما مشکلشان کمبود نیرو بود.<br />
با همه ی این حرف ها، من تا زمانی که در عضویت سازمان بودم، حاضر به انجام هر کاری بودم چون سازمان مکانیزم ذهن افراد را دستکاری می کند. من حتی امضاء دادم که در صورت لزوم و به دستور رهبران سازمان مجاهدین خلق حاضرم خودم را بسوزانم. فقط من نبودم، همه این تعهد را به سازمان می دادند. وقتی روح انسان را به تسخیر خود در بیاورند، دیگر چه چیزی باقی می ماند؟ هیچ، تبدیل می شود به رباط. هر وقت مسعود می خندید ما هم می خندیدیم و هر وقت او گریه می کرد ما هم گریه می کردیم. احساسات شخصی برای ما بی معنا بود.<br />
نیروهای ائتلاف بودند که آمدند ما را نجات دادند، در حالی که ما خیال می کردیم دشمنمان هستند. من در ماه فوریه 2005 به ایران برگشتم. بعد از این همه سال چه چیزی عایدم شده است؟ گفتنش سخت است؛ با آدم های معمولی نمی- توانم ارتباط برقرا کنم. زن و زندگی خود را از دست دادم. همسرم در غیاب من ازدواج کرد. خیلی هنر کرده ام که تا به امروز دوام آورده ام و خودم را نکشته ام. دوست دارم کسانی که این مصبیت را بر سر من آورده اند بهای آن را بپردازند. خیلی سنگین بپردازند&#8230;<br />
<b>میثم<br />
24 ساله ، متولد گلپایگان<br />
عکس و نام خانوادگی اش در دسترس نیست</b><br />
در سال 2001 با یکی از هواداران سازمان مجاهدین آشنا شدم. من همیشه دنبال آزادی بیش تر بودم. این شخص به من گفت برو به عراق ، اگر دوست نداشتی و دیدی برای تو مناسب نیست، سازمان تو را به اروپا می فرستد. مجاهدین مرتب از مذهب و مسائل دینی حرف می زدند و می گفتند مسعود رجوی مثل امام حسین است. امام حسین با تعداد کمی از یاران با وفایش در برابر سپاه پرتعداد یزید مقاومت کرده بود و مجاهدین معتقد بودند مسعود هم می تواند با وجود تعداد کم سربازانش بر هر قدرتی پیروز شود. من آن وقت ها در حال و هوای نوجوانی بودم و از زندگی خودم به تنگ آمده بودم. الان تجربیاتم خیلی بیش تر است و مثل آن وقت ها خام نیستم. اما آن موقع، قبول کردم و حرفی هم به خانواده ام نزدم. من تنها پسر خانواده هستم و اگر می فهمیدند چه قصدی دارم، امکان نداشت موافقت کنند. من با عده ای از دوستانم راه افتادم و توانستیم به کمک کردها یی که برای سازمان کار می کردند از مرز عبورکنیم. کردهای حزب دموکرات به رهبری مسعود بارزانی ما را به دام انداختند و در قبال آزادی مان پول درخواست کردند. وقتی آزاد شدیم، به اولین پاسگاه پلیس رفتیم. بعد نیروهای اطلاعاتی عراق ما را تحویل گرفتند. برای این که ما را بترسانند، هر کسی را که شکنجه می دادند، به سلول ما می انداختند. مرتب صدای داد و فریاد مردها و جیغ و ضجه ی زن ها را می شنیدیم. ظاهرا برایشان، زن و مرد نداشت.27 روز در آن وضعیت به سر بردیم تا این که بالاخره سراغمان آمدند و گفتند به جرم ورود غیر قانونی به خاک عراق، محکوم به هشت سال حبس هستید. البته، راه دیگری نیز جلو پایمان گذاشتند که عبارت بود از دو سال خدمت در سازمان مجاهدین به جای هشت سال حبس در زندان عراق. من بلافاصله قبول کردم اما زمانی فهمیدم سخت در اشتباه بوده ام که وارد سازمان شدم و از نزدیک دیدم آن جا چه خبر است. بسیار بدتر از ایران بودند. در روابط زن و مرد به هیچ وجه آزادی را قبول نداشتند، به هیچ شکلی. از دیدگاه آن ها هر قضیه ای یک دلیل و انگیزه ی جنسی داشت. در این زمینه واقعا دچار مشکل شده بودند.<br />
سازمان با آموزش های نظامی از یک سو و با آموزش ها و القائات ایدئولوژیک از سوی دیگر، سعی داشت شخصیت ما را بگیرد. ما از هر حقی محروم بودیم و حتی اجازه نداشتیم آستین پیراهنمان را بالا بزنیم!<br />
در داخل ایران هم اوایل انقلاب خیلی کارها را نمی شد انجام داد و خیلی از آزادی ها به رسمیت شناخته نمی شد اما رفته رفته اوضاع تغییر کرد. در سازمان مجاهدین هیچ تغییری اتفاق نیفتاده است. وحشت مقامات بالای سازمان از این بود که ما تازه واردها ، قدیمی ها را در جریان تغییرات ایران بگذاریم زیرا آن ها در جریان تغییرات ایران نبودند و از چیزی خبر نداشتند. سازمان دائم از تکامل انسان دم می زد اما واقعیت این است که در درون سازمان، هیچ چیزی کامل نبود. به من می گفتند با دیگران حرف نزن. به محض این که صحبت می کردم، می گفتند شعبه ی سپاه پاسداران را در قرارگاه اشرف باز کرده ای؟ هر شب نشست برگزار می کردند و راجع به موضوعی بحث می کردند و اگر کسی در بحث شرکت نمی کرد، متهم می شد به این که در حال تدارک توطئه ای بر علیه سازمان است. من تبدیل به رباط شده بودم و خودم خبر نداشتم و تا زمانی هم که از سازمان جدا نشده بودم، به این حقیقت پی نبرده بودم. به قدری تحت اختیار سازمان بودم که اگر می گفتند بمبی به خودت ببند و جایی را منفجر کنند، بی تردید این کار را کرده بودم. سازمان می گفت ما آدم های غیر عادی هستیم. سازمان به اجبار، انجام عملیات های تروریستی را در داخل خاک ایران متوقف کرده بود چون به دلیل کشتن مردم غیر نظامی، توسط سازمان های بین المللی و انجمن های دفاع از حقوق بشر در فهرست سازمان های تروریستی قرار گرفته بود. سازمان در هر موردی دروغ می گفت به خصوص در مورد ناکامی هایش!! وقتی کسی را برای انجام عملیاتی به ایران می فرستادند و آن افراد دستگیر می شدند ، سازمان آن ها را شهید اعلام می کرد و عملیات انجام نشده را یک پیروزی بزرگ جلوه می داد. من وقتی به ایران بازگشتم عده ای از همین شهدا را دیدم. از جمله سه زن را دیدم که نه تنها کشته نشده بودند، بلکه از سازمان بریده بودند و در نهایت صحت و سلامت و در آزادی کامل سرگرم زندگی خود بودند.<br />
ورود به اشرف به معنای اقامت دائمی در آن بود. ما مسافرانی بودیم که اجازه ی خروج از آن جا را نداشتیم و اگر خیلی اصرار به رفتن داشتیم ، سازمان با هزینه ی خودش بلیط یک طرفه ای برایمان تهیه می کرد که مقصدش جایی نبود جز زندان ابوغریب- مخوف ترین زندان عراق- برای خروج از آن جا، دو راه بیش تر وجود نداشت؛می توانستیم داوطلب عملیات تروریستی بشویم و به این بهانه به ایران بیاییم یا این که در انتظار فرصت مناسبی بنشینیم تا بیینیم چه می شود. این فرصت مناسب برای من در سال 2003 با حمله ی آمریکا به عراق به وجود آمد. آمریکایی ها گفته بودند ما هر گونه تحرکی را به معنای آغاز یک طرفه ی جنگ تلقی می کنیم و در صدد مقابله به مثل برمی آییم. مریم و مسعود همیشه می گفتند نترسید، شجاعانه به جنگ دشمن بروید. ما هم دوشادوش شما می جنگیم اما اگر خیال خیانت به سرتان بزند، هر کجا که باشید، شما را پیدا می کنیم و می کشیم.در واقع، ما را به بازی گرفته بودند، فریبمان دادند. معلوم شد این حرف ها همه شعار بوده است چون درست در زمانی که دشمن از راه رسید، آن ها غیبشان زد.<br />
وقتی مریم در پاریس در یورش پلیس فرانسه دستگیر شد، فرماندهان می گفتند شما ها باید شرم کنید باید خجالت بکشید از این که رهبرتان در بند باشد. انتظار داشتند خودمان را در اعتراض به دستگیری مریم بسوزانیم. چنان که گویی سازمان هنوز هم دینی بر گردن ما دارد. من دیگر تحمل نداشتم. به آمریکایی ها متوسل شده و بعد از مدتی از آن جا آمدم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34141/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده هادی شعبانی 44 ساله- متولد کرج من یک سال بعد از انقلاب با سازمان مجاهدین آشنا شدم. دبیرستان را به پایان رسانده دیپلم گرفتم و به سربازی رفتم. از سال 1363، رفته رفته ارتباطم با سازمان بیش تر شد تا این که در نهایت در سال 1364 [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-5.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a><b></b></p>
<p><b>مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><b><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/shabani.jpg" width="169" height="196" border="0" /><br />
</b><b>هادی شعبانی<br />
44 ساله- متولد کرج</b><br />
من یک سال بعد از انقلاب با سازمان مجاهدین آشنا شدم. دبیرستان را به پایان رسانده دیپلم گرفتم و به سربازی رفتم. از سال 1363، رفته رفته ارتباطم با سازمان بیش تر شد تا این که در نهایت در سال 1364 عازم عراق شدم.<br />
من فرمانده ی زرهی بوده و در توپخانه با توپ های 122 ، 130 و همچنین با کاتیوشا کار می کردم. مدتی بعد به سمت فرماندهی تیپ منصوب شدم تا این که در اثر تغییر و تحولاتی که در سازمان مجاهدین اتفاق افتاد، همه ی پست های فرماندهی به زن ها واگذار شد و من سمت خود را از دست دادم.<br />
در عملیات مختلفی شرکت کردم از جمله در عملیات فروغ جاویدان که مجروح شدم و همچنین در عملیات پاکسازی مناطق کرد نشین عراق. اما وقتی دیدم رجوی همه ی مقامات بالا ی سازمان و پست های فرماندهی را فقط به زن ها می دهد، رفته رفته دچا ر تردید شدم. دل سرد شده بودم و دیگر دستم به کار نمی رفت.اما دست به هیچ اقدام و اعتراضی نزدم، سرم را پائین انداخته و کارم را انجام دادم. اگر به خود جرات می دادم و اعتراض می کردم، سازمان با شدت هر چه تمام تر سرکوبم می کرد. بنابراین، سعی کردم همرنگ جماعت شوم ، اما نتوانستم. مسئله ام زمانی شدید شد که مرا به رانندگی گماشتند و گفتند این زن فرمانده ی توست. قضیه این نبود که نمی خواستم تحت فرماندهی زن ها باشم، بلکه نمی خواستم تحت فرماندهی یک آدم ناشی خودم را به کشتن بدهم.<br />
فرماندهی عملیات نظامی چیز ساده ای نیست. آدم نمی تواند یک شبه به دستور رجوی فرمانده بشود و مهارت های لازم را کسب کند. این کار مثل هر کار دیگری نیازمند تجربه است و کسب تجربه به زمان نیاز دارد. اما سازمان یک شبه تصمیم گرفته بود همه ی پست ها را به زن ها بدهد و مردانی را که در اثر بیست سال کار مداوم تجربه کسب کرده بودند به کلی از سمت های مهم برکنار کرده و به کارهای بی اهمیت گماشت.<br />
البته برداشت شخصی من این است که سازمان بعد از شکست در عملیات فروغ جاویدان دچار مشکل اساسی شده و با بحران رهبری روبروشد ، مسعود برای جبران این شکست، انقلاب ایدئولوژیک را به راه انداخت تا به خیال خود سازمان را متحول کند. یکی از اصول انقلاب ایدئولوژیک این است که زن ها باید به مردها دستور بدهند و فرماندهی و مدیریت امور را به دست بگیرند. مسعود در واقع دو راه بیش تر نداشت: یا این که مسئولیت شکست را خود بر عهده می گرفت و می گفت ضعف از من بوده است و طراحی عملیات را به درستی انجام نداده ام یا این که مسئولیت را گردن ما می انداخت و می گفت طراحی عملیات نقصی نداشته است و شما نتوانستید آن را به درستی اجرا کنید. اگر می پذیرفت که اشتباه کرده است بعد هم لابد باید می پذیرفت که ایده ی نبرد مسلحانه بر علیه ایران از ابتدا غلط بوده است و به این ترتیب باید از عراق می رفت.<br />
البته از دیدگاه رجوی در هر صورت، خطایی اگر بود از جانب ما بود و وی خود را از هرگونه لغزش و اشتباهی پاک می دانست.<br />
به هر حال رجوی از صدقه سر ما هر امکاناتی دلش می خواست از صدام می گرفت و زندگی شاهانه ای داشت و اصلا دوست نداشت امتیازاتش را از دست بدهد. اگر می پذیرفت که اشتباه کرده است، در واقع به این معنا بود که بی مصرفی خود را برای رژیم صدام پذیرفته است. خلاصه،من دیگر حالم از این همه دو رویی و نمایش داشت به هم می- خورد. یک بار همراه هیئت فرماندهی شورای عالی مقاومت به اردن رفتم اما متاسفانه هر چه تلاش کردم نتوانستم فرار کنم. باید باز هم صبر و تحمل پیشه می کردم به امید آن که روزی بالاخره آزاد شوم. شانس زمانی به من روی آورد که نیروهای ائتلاف آمریکا و انگلیس به عراق حمله کرده صدام را سرنگون ساختند. فرصتی که از مدت ها پیش انتظارش را می کشیدم به دست آمده بود.<br />
وقتی آمریکایی ها وارد قرارگاه شدند، عده ای از مجاهدین می خواستند دست به عملیات انتحاری بزنند و حاضر به انجام هر کاری بر علیه آن ها بودند اما فرماندهان ما تصمیم گرفتند هیچ اقدامی نکنند. سازمان که همیشه خود را به عنوان دشمن امپریالیسم جا می زد و مدعی مبارزه با آمریکا بود، با آمریکایی ها کنار آمده و با هم مذاکره کرده بودند. نکته ی مهم این<br />
که اصلا معلوم نبود رهبران و فرماندهان سازمان به کجا رفته اند. درست در حساس ترین لحظه ها و روزها ، دسته جمعی غیبشان زده بود. همگی فرار کرده بودند. سازمان مجاهدین در واقع از هم پاشیده بود و جز پوسته ای از آن بر جای نمانده بود. البته هنوز هم اوضاع به همان شکل است و چیزی تغییر نکرده است. تمام حرف هایی که بیست سال تمام مدام در نشست های چند روزه و چند ساعته در گوش ما خوانده بودند، یک شبه دروغ از آب درآمد. میزان وفاداری سازمان نسبت به اعضای فداکارش خیلی زود معلوم شد. اعضایی که همه چیز خود را در ایران گذاشته بودند و به عشق آزادی وطن مبارزه می کردند. اما همه خواب و رویا، بلکه کابوس بود.<br />
مریم و مسعود همیشه می گفتند در آن روز، روز پیروزی بزرگ و نهایی، ما پیشاپیش شما وارد ایران خواهیم شد. الان کجا هستند؟ چه شد ان شعارهای بلند پروازنه ؟ شعارهای آزادی و آبادی ایران؟ حالا، مریم در فرانسه است و مسعود هم در ناکجاآبادی به سر می برد.<br />
بعد از جدایی از فرقه می خواستم به اروپا بروم،اما بعد از بیست سال که هیچ خبری از خانواده ام نداشتم، با آن ها تماس گرفتم. گفتند هیچ خطری تو را تهدید نمی کند و هر زمان که مایل باشی ، می توانی بدون هیچ درد سری به ایران بازگردی. سازمان همیشه می گفت به محض این که به ایران برگردید، شما را اعدام می کنند چون شما در کنار صدام حسین بر علیه ایران جنگیده اید و دشمن محسوب می شوید. من برگشتم و هیچ مشکلی هم نداشتم. سازمان در این مورد نیز مانند سایر موارد به ما دروغ گفته بود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/hoosseynvandi.jpg" width="182" height="230" border="0" /><br />
<b>حمید حسینوندی<br />
42 ساله- مسجد سلیمان</b><br />
در سال 1364، من مشغول انجام خدمت وظیفه ی سربازی بودم. در واقع، سربازی من مصادف شده بود با جنگ ایران و عراق که هشت سال طول کشید. من به اسارت نیروهای عراقی در آمدم و به مدت سه سال یعنی تا پایان جنگ در زندان ماندم. مجاهدین برای تبلیغ و جذب نیرو به همه ی زندان ها سر می زدند. برادرم قبل از انقلاب از طرفداران سازمان مجاهدین بود. من در زندان، نشریاتشان را خواندم و تصمیم گرفتم به آن ها ملحق شوم. نماینده ی صلیب سرخ بین المللی در زندان به من می گفت اگر بخواهم می توانم به کمک آن ها به ایران باز گردم ولی من تصمیم را مبنی بر ماندن در عراق و پیوستن به سازمان مجاهدین گرفته بودم و قصد نداشتم به ایران بازگردم. مجاهدین چنان با آب و تاب در باب دموکراسی و آزادی های فردی و اجتماعی داد سخن می دادند که آدم را شیفته و فریفته ی خود می کردند. من اگر از انقلاب اسلامی هم حمایت کرده بودم، دقیقا به خاطر همین ارزش ها بود. من از خانواده ای مذهبی هستم و سازمان نیز خود را تشکیلاتی اسلام و مقید به اصول اسلام می دانست منتها برداشتی که از اسلام داشت با برداشتی که دولت ایران از آن داشت، فرق می کرد.<br />
من اوایل انقلاب در یک چاپ خانه کار می کردم اما به دلیل این که مخالف دولت بودم، اول تا آن جا که می توانستند کتکم زدند و بعد بیکارم کردند. وقتی کارم را از دست دام، به نیروی هوایی رفتم و مدتی نیز در آن جا به عنوان تکنسین کار کردم اما از آن جا هم اخراجم کردند. از آن جا که در عراق به مدت شانزده سال در قسمت زرهی کار کردم، تمام فنون مربوط به مکانیک را به خوبی آموختم و تجربه ی زیادی در این زمینه کسب کردم. سازمان برای جذب نیروهای جدید مشکل داشت و در نتیجه، ما مجبور بودیم دو برابر کار کنیم و علاوه بر آن به فکر آموزش هم باشیم و در واقع مثل آچار فرانسه، هر کدام کارهای مختلفی یاد می گرفتیم.<br />
اوایل، همه چیز رو به راه بود و مشکلی نداشتم چون هنوز در عالم بی خبری به سر می بردم و درست درک نکرده بودم که میان حرف و عمل سازمان، شکاف بسیار عمیقی وجود دارد. به این ترتیب، به خوبی و خوشی سرگرم زندگی خودم بودم که ناگهان انقلاب ایدئولوژیک اتفاق افتاد. اول، قضیه را خیلی جدی نگرفتم ، با خودم می گفتم یک موج فمینیسم است و به همین سرعتی که آمده است، به همین سرعت هم می رود. ولی به سرعت فهمیدم که اشتباه کرده ام. موج نبود. یک استراتژی برنامه ریزی شده بود که سازمان آن را با هدف تحقیر و کنترل مردها طراحی کرده بود چرا که به شدت از آنها می ترسید. خب، البته طبیعی است که چنین چیزی با باور ها و فرهنگ ما در تناقض است و مشکل درست می کند. من هیچ مخالفتی نداشتم که به زن ها مقام و موقعیت بدهند تا مجال بیابند از توانایی های خود استفاده کنند و استعدادهایشان شکوفا شود اما حقیقت این بود که قصد سازمان از اجرای این برنامه این بود که تسلط بر زن ها به مراتب راحت تر از تسلط بر مردهاست. تسلط بر نیروها و در دست گرفتن اختیار آن ها به طور مطلق، برای سازمان اهمیت حیاتی دارد و حتی تمام فلسفه ی وجودی اش در آن خلاصه می شود.<br />
در سال 1354 تمام سران و رهبران رده ی اول سازمان به زندان افتادند و بسیاری از اعضای سازمان نیز در غیاب یک رهبری منسجم، متفرق شدند و به زندگی عادی خود پرداختند. یعنی کسی نبود که بتواند این خلاء رهبری را در به طرز شایسته ای در سازمان پر کند. فقط تعدادی از زن ها باقی مانده بودند که ابزار لازم را در اختیار نداشتند و کار چندانی از دستشان بر نمی آمد. مسعود وقتی حرف این برهه از تاریخ سازمان به میان می آمد ، می گفت شوک فرصت طلبی و جنگ بر سر قدرت بوده است که به دلیل نیاز جنسی مردها به وجود آمده است. می گفت اگر این را بتوانیم کنترل کنیم، در واقع کنترل همه چیز را در دست گرفته ایم. در سال 1363، مسعود رهبری سازمان را به مریم واگذار کرد و متعاقب آن زن ها را به بالاترین پست های سازمان گماشت. همان طور که گفتم من شخصا با سپردن مسئولیت به زن ها مخالفتی نداشته و ندارم اما این در واقع مقدمه ای بود برای مهار هر چه بیش تر مردها و کشتن فردیت در آن ها. و گر نه در صحت اصل قضیه تردیدی نداشتم. با خودم می گفتم خب هر چه باشد این ها با زنان معمولی در کوچه بازار فرق دارند و زنانی انقلابی هستند. توانایی هایشان خیلی بیش تر است و مسئولیت های مهم تری را نیز می توانند بر عهده بگیرند. اما افسوس که سازمان در این مورد نیز مانند سایر موارد، دچار افراط شد و هر روز بر شدت آن اضافه می شد و کار داشت رفته به رفته به جاهای باریکی کشیده می شد. خیلی چیزها زیر سوال رفت. حرف های عجیب و غریبی می زدند. مثلا می گفتند ما هر چه می دانیم، زن ها یادمان داده اند!! اشتباهات فاحشی اتفاق افتاده بود اما هر بار که به مسعود می گفتیم فلان فرمانده ی زن چنین اشتباهی کرده است، می گفت اشتباه از خود تان است ، شما مشکل جنسی دارید.<br />
ارتش های انقلابی مبتنی بر یک سری از آرمان ها هستند. اگر قرار باشد فرماندهان این ارتش مرتب مرتکب خطا بشوند، چه بر سر این آرمان ها خواهد آمد؟ برخی از زن ها، بیش تر از یکی دو ماه از عضویتشان در سازمان نگذشته بود که به سمت فرماندهی منصوب می شدند. انگار نه انگار که پای نبرد مسلحانه و ارتش و سلاح در میان است. این زن ها هیچ آموزش نظامی به خصوصی ندیده بود و هیچ تجربه ی عینی و عملی در امور نظامی نداشتند اما سازمان فرماندهی نیروها را به آن ها سپرده بود. من تعدادی از بهترین دوستانم را به خاطر همین اشتباهات تاکتیکی زنان فرمانده از دست دادم.<br />
با همه ی این اوصاف، تا سال 1372، اوضاع تا حدودی قابل تحمل بود. در این سال، مسعود آخرین مردانی را که هنوز در پست های فرماندهی ستاد مشترک قرار داشتند از کارشان برکنار کرد و قاطعانه گفت از این پس هیچ مردی به پست های بالا منصوب نخواهد شد. هر کس هم جرات اعتراض به خود می داد، بلافاصله می گفتند با زن ها مخالف است. یک مجموعه ای مثل سازمان به هر کسی از هر جنس و سنی نیاز دارد تا تعادل خود را بتواند حفظ کند ولی این تعادل در سازمان برهم خورده بود. به عنوان مثال، یک لیوان ظرفیت مشخصی دارد. می توان آن را تا نصفه پر کرد یا به طور کامل پر کرد اما نمی شود دو برابر ظرفیتش در آن آب ریخت. تبعیض در سازمان ایجاد شده بود و تعادل بر هم خورده بود. من با دولت ایران مخالف بودم چون اجازه ابراز عقیده به کسی نمی داد اما وارد گروهی شده بودم که از جمهوری اسلامی هم بدتر بود. اگر سازمان قدرت را در این به دست گرفته بود، حکومتی را بر سر کار می آورد که هزار بار بدتر از حکومت اسلامی فعلی است.<br />
ما در داخل سازمان همه کاری انجام می دادیم: از آشپزی گرفته تا عملیات نظامی. اگر می گفتم من خسته ام و امشب فقط دو ساعت خوابیده ام، می گفتند تو اعتراض می کنی چون با زن ها مخالفی!دیگر همه چیز بی معنا شده بود.<br />
سازمان نشست هایی تشکیل می داد که همه باید در ان شرکت می کردند و یک دیگر را به باد انتقاد می گرفتند و به هم فحش و ناسزا می دادند. بعد می رفتیم از هم عذر خواهی می کردیم و می گفتیم ببخش اما خودت که می دانی چاره دیگری نبود. این چیزها بود که آزارم می داد اما جرات نمی کردم آن را به زبان بیاورم. عده ای بودند که خواستند این حرف ها را بزنند اما قبل از این که بتواند چیزی بگویند، از زندان عراقی ها سر در آوردند. من خیال می کردم ما انقلابی هستیم و خودمان سرنوشتمان را به دست گرفته ایم. کسی ما را مجبور نکرده بود که به سازمان برویم پس باید آزادمان می گذاشتند.<br />
سوال دیگری که برایم مطرح بود این که ما جواب نسل های آینده را چه می دهیم. در ایران روحیات همه عوض شده بود اما در اشرف هیچ تغییری اتفاق نیفتاده بود. به نظر من ما هم باید تغییر می کردیم چون همه ی دنیا در حال تغییر بود. باید خودمان را اصلاح می کردیم اگر می خواستیم الگو باشیم تا بتوانیم همین مدل را در ایران پیاده کنیم. هر چه زمان می گذشت، بهتر می فهمیدیم چه اتقاقی می افتد. مجاهدین در داخل سازمان و به خصوص آن هایی که اعضای خانواده شان را از دست داده بودند نمی دانستند که سازمان روز به روز از اهداف اولیه اش فاصله می گیرد.<br />
وقتی آمریکایی ها وارد عراق شدند من فرصت را غنیمت شمردم. اوضاع طوری نبود که بشود راحت تصمیم گرفت اما من تصمیم خود را گرفتم و خلاص شدم. یعنی واقعا، خلاص شدم! سرانجام توانستم در ماه دسامبر 2004 به ایران برگردم.<br />
اما یک سوالی هست که خیلی دوست دارم از مسعود بپرسم. دوست دارم بدانم چه شد که من، منی که به خاطر او حاضر به انجام هر کاری بودم و در عملیات ها یک نارنجک در دست و یک سیانور در دهان داشتم، از او وسازمانش متنفر شدم؟؟!<br />
<b>قاسم<br />
(نام خانوادگی و عکسش در دسترس نیست)<br />
37 ساله، متولد اصفهان</b><br />
من در سال 1367 در جریان جنگ ایران و عراق ، به اسارات در آمدم. مجاهدین به زندان می آمدند و برای جذب نیرو تبلیغ می کردند، من هم جذب تبلیغاتشان شدم و به عضویت سازمان در آمدم و 17 سال تمام در کنار شان ماندم و با آن ها زندگی کردم. در تیپ زرهی مشغول به کار شدم و بعد از مدتی به من درجه دادند.<br />
فرد در سازمان معنا ندارد، وجود ندارد، منزوی است. ارتباطات بسیار کانالیزه هستند و هیچ رابطه عاطفی وجود ندارد. من در داخل سازمان چیزهایی دیده ام که خردم کرده است. قصد ندارم بر علیه سازمان حرف بزنم فقط مشاهدات و تجربیات خودم را بازگو می کنم. هیچ مبالغه ای در کارم نیست! در تمام ارکان سازمان، تقدیس جایگاه رهبری به شدیدترین شکل خود رواج دارد. هر چه ارادت اعضاء نسبت به رهبری سازمان بیش تر باشد، مقام و منصب بالاتری به آنها داده می شود. عده ای برای اثبات ارادت خود حاضر به انجام هر کاری هستند، برخی با کار زیاد ارادت خود را ثابت می کنند و برخی دیگر جان خود را می دهند و برخی دیگر روح خود را در اختیار مسعود قرار می دهند. این کار مکانیسم و ساختار مشخصی هم برای خود دارد. هر کس به محض این که درجه یا مقامی می گیرد، هر چیزی را که ممکن است باعث شود آن را از دست بدهد، از سر راه خود بر می دارد.<br />
فقط آن هایی که خودشان داخل سازمان بوده اند و با مجاهدین زندگی کرده اند می توانند حرف مرا بفهمند. برای کسانی که این تجربه را ندارند، درک و پذیرشش دشوار است. ایدئولوژی خودشان را به افراد تحمیل می کنند. خودشان اسم این ایدئولوژی را گذاشته اند اسلام اما در واقع این چیزی نیست جز برداشت شخص مسعود رجوی از اسلام. البته از دیدگاه خودش فقط برداشتی که او از اسلام دارد، برداشتی راستین است. اگر چه رفته رفته این جایگاه انحصاری کم رنگ می شود چون اعضاء روز به روز سوالات و ابهامات جدیدی را مطرح می کنند.<br />
البته مسعود هنوز همان حرف های قدیمی کهنه شده را تکرار می کند. هنوز هم مدعی است که نزدیک ترین طرز تفکر را به حضرت محمد، پیغمبر اسلام دارد. خودش را صاحب بصیرت می داند. من هم خیال می کردم دارد اما دیگر تمام شد، از این پس دیگر خیالاتی نخواهم شد! به او اعتقاد راسخ داشتم و هیچ کس باورش نمی شد که من روزی بتوانم بگویم نه! حالا، بیش از یک سال است که از سازمان جدا شده ام. مثل این بود که یک تابویی را شکسته باشم. در بهار 2003 آمریکایی ها آمدند و به اختیار خودمان گذاشتند که هر کس می خواهد، برود. من در ایران به دنیا آمده ام، این جا وطنم است، خانواده ام در این جا زندگی می کنند. از طریق دوستانی که قبل از من آمده بودند، مطمئن شدم که مشکلی پیش نمی آید. این شد که به خودم جرات دادم و آمدم و خوشحالم که آمدم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34118/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده محسن هاشمی 42 ساله سازمان در عراق، برنامه ی روزانه ی ما را طوری تنظیم می کرد که فرصت هیچ کاری را نداشته باشیم ،حتی مجال فکر کردن هم نمی یافتیم و این همان چیزی بود که سازمان می خواست. تنها زمان فراغت ما، شب ها در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-4.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a></p>
<p><b>مشاهدات اعضای جدا شده</b></p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/mohsen-hashemi.jpg" /></p>
<p>محسن هاشمی</p>
<p>42 ساله</p>
<p>سازمان در عراق، برنامه ی روزانه ی ما را طوری تنظیم می کرد که فرصت هیچ کاری را نداشته باشیم ،حتی مجال فکر کردن هم نمی یافتیم و این همان چیزی بود که سازمان می خواست. تنها زمان فراغت ما، شب ها در هنگام نگهبانی بود. خارج از این زمان، مدام برایمان کار می تراشیدند تا خیالات به سرمان نزند. حتی شب اگر خواب هم می دیدیم باید آن را گزارش می دادیم. در واقع، از ما ماشین های کوچکی ساخته بودند در خدمت ماشینی به مراتب بزرگ تر.<br />
خواهرهای همسرم هم در اشرف بودند. یک بار، با هم احوالپرسی کردیم و دست دادیم. یک نفر مرا دید و گزارشم را به مقامات بالا داد. چهار شبانه روز به من فشار می آوردند که بگو چه منظوری از این کار داشتی. بعد از سه سال خدمت در اشرف، تازه متوجه شدم این چیزی نبود که من دنبالش بودم.<br />
مسعود رجوی را به فاصله کمی بعد از انقلاب در تهران دیده بودم. اما وقتی به عراق رفتم، حس کردم به کلی تغییر کرده است. انگار خونخوار تر شده بود. اما هر چه بود، خدای من او بود و خدا از هر بدی و زشتی به دور است! هر چه می دیدم ، پراز تضاد ، تناقض وسوال برانگیز بود. سه بار برای مسعود نامه نوشتم و از او سوالاتی پرسیدم اما نه تنها جوابی نگرفتم بلکه به دلیل داشتن رفتار کودکانه مورد سرزنش هم قرار گرفتم. این شد که تصمیم گرفتم دیگر در نشست ها شرکت نکنم. می دانستم که گوشه گیری و تک روی در داخل سازمان، خط قرمزی بود که کسی حق نداشت از آن عبور کند. اما، من از آن عبور کردم چون نمی خواستم ماشین باشم. هر چه با من بحث کردند، نتوانستند قانعم کنند. وقتی دیدند حریفم نمی شوند، با سلول انفرادی جوابم را دادند. باورم نمی شد که هم رزمان خودم این کار را با من بکنند. اگر دولت ایران این کار را با من کرده بود، هیچ برایم جای تعجب نداشت چون به هرحال ما را دشمن خود می دانست. ولی افسوس&#8230;<br />
سپس ، بدترین دوران زندگی ام فرا رسید. کتکم زدند، دندان ها و بینی ام را شکستند، موهایم را کندند. رئیس زندان می گفت تو را جایی می اندازیم که برای یک لقمه نان حاضر به انجام هر کاری باشی! سرانجام دست و پایم رابستند و داخل ماشین انداخته و تحویل ماموران اطلاعاتی صدام حسین دادند.<br />
شانس آوردم که در ماه مارس 2003 که جنگ در عراق تازه شروع شده بود، با اسرای عراقی مبادله شدم و به ایران آمدم. من هرگز نمی خواهم به روش نادرستی با سازمان مقابله کنم چون بهترین سال های زندگی ام مربوط به آن جا است. هم بهترین و هم بدترین و همین است که آزارم می دهد. من با آن ها و با روش هایشان مخالفم اما می خواهم برای ابراز مخالفت از روش های انسانی استفاده کنم نه از روش هایی مشابه روش های خودشان. نسل بعدی و حتی نسل امروز ایران نمی تواند درک کند چه طور آدمی مثل رجوی زمانی برای ما قهرمان بوده است ،همان گونه که من خودم هم دیگر نمی توانم این را درک کنم&#8230;</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/edvard-t.jpg" width="191" height="221" border="0" /><br />
<b>ادواردو ترمادو<br />
47 ساله – متولد اصفهان </b></p>
<p>من در سال 1360 سرباز بودم. زمان جنگ ایران و عراق بود. و من بعد از مدتی به اسارت نیروهای عراقی در آمدم. نه سال در زندان های صدام حسین بودم. در سال 1362 که مسعود رجوی قرارگاهش را به عراق انتقال داد ، مجاهدین پخش برنامه ی تبلیغاتی خود را از تلویزیون آغاز کردند. ما اجازه داشتیم این برنامه ها را روزی 20 دقیقه تماشا کنیم. یک بار ، مسعود رجوی در یکی از همین برنامه ها راجع به اقلیت های مذهبی در ایران صحبت کرد. این موضوع برای من که خود ارمنی و از اقلیت های دینی هستم ،موضوع بسیار مهم و در عین حال حساسی بود و خودم نیز خیلی راجع به آن فکر می کردم. این تبلیغات تلویزیونی آن قدر ادامه پیدا کرد که رفته رفته تعدادی از زندانیان تن به عضویت در سازمان دادند و وقتی آتش بس برقرار شد از مراجعت به ایران خودداری کردند. جامعه ی ارامنه در ایران جامعه ای بزرگ است که سابقه ی چند ساله دارد. من دوست داشتم در راه آزادی خلق ایران مبارزه کنم و خدمتی انجام بدهم. این بود که تصمیم گرفتم به عضویت سازمان در بیایم.<br />
بعد از انقلاب ایدئولوژیک من گیج شدم. و رفته رفته این سئوال برایم پیش آمد که چرا آن جا هستم و قرار است چه کاری برای سازمان انجام بدهم، تلاش می کردند من را مجاب کنند که مسلمان شوم. می گفتند این انقلاب فقط به مجاهدین تعلق دارد و من چیزی نبودم جز سربازی ساده در ارتش آزادی بخش. روز به روز فشار بیش تری می آوردند به قدری از من کار می کشیدند که تمام بدنم درد می کرد. به جز من t یک مسیحی دیگر نیز در آن جا بود که مجبورش کردند مسلمان بشود. رجوی یک سخنرانی دیگر کرد و علناً گفت که هیچ اعتقادی به حقوق ارامنه و دیگر اقلیت های دینی ندارد. من با خودم گفتم وقتی الان این حرف را می زند ، خدا می داند فردا که قدرت را به دست بگیرد چه بلایی بر سر اقلیت های دینی بیاورد. وقتی آن دوست مسیحی ام کشته شد من رفتم سر قبرش دیدم روی سنگ نوشته اند مسیحی ، مجاهد شهید خیال می کردم از نظر آن ها مسلمان محسوب می شود ، بنابراین نباید چنین چیزی را روی سنگ قبرش می نوشتند چون خودشان او را وادار کر ده بودند مسلمان بشود. کمی که فکر کردم ، علت این رفتار را دریافتم. و در نامه ای ، این مطلب را به آن ها گوش زد کردم. صدایم زدند و گفتند این نامه نشانه ی خیانت من به سازمان است. من سر حرف خودم ایستادم و گفتم حق ندارید از مسیحیان در جهت تبلیغات خودتان سوء استفاده کنید. از آن روز به بعد ،سخت گیری ها دو برابر شد. حتی یک روز پایم شکسته بود اما عوض این که مرا به بیمارستان انتقال بدهند ، به گاراژ بردند و تا توانستند از من کار کشیدند. دیگر کار به جایی رسیده بود که دیدم زندگی ام در معرض تهدید قرار دارد به خصوص که مدتی بعد مرا به جاسوسی و همکاری با دولت ایران متهم کردند. چهار ماه و سه روز در زندان بودم و بعد از آن تحویل سرویس امنیت عراق شدم. مدتی بعد در جریان تبادل اسرا میان ایران و عراق ، به کشورم بازگشتم. تنها سئوالی که در بازگشت از من پرسیدند این بود که آیا به میل خودم به سازمان رفته بودم یا نه ؟ خیلی از مردم ایران در طول جنگ اعضای خانواده و عزیزانشان را از دست داده اند. طبیعی است که از نظر آن ها ما مزدورانی هستیم که خودمان را به صدام و دستگاه مخوفش فروخته ایم. من نتوانستم این وضعیت را تحمل کنم و تصمیم گرفتم از ایران بروم. جامعه ارامنه به من کمک کردند که از طریق ترکیه به اروپا بروم.<br />
حسی که الان دارم این است که سازمان بهترین سال های جوانی ام را دزدیده است و من تا سن 44 سالگی مجرد بوده ام. اروپایی ها خیال می کنند مجاهدین آدم های دموکراتی هستند در صورتی که واقعیت ندارد! مجاهدین بنیاد گرایانی هستند که زنان را مجبور می کنند حجاب داشته باشند. هیچ زنی هم حق سرپیچی ندارد چون یونیوفرم سازمان است. اگر یونیفرم است خوب مردها هم باید داشته باشند! همه می دانند که مجاهدین تروریست هستند اما غرب ترجیح می دهد نداند یا خود را به ندانستن بزند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter" src="https://st.nejatngo.org/Image/news-of/emami.jpg" width="171" height="219" border="0" /></p>
<p><b>سید کریم امامی<br />
26 ساله ـ متولد تهران</b><br />
شانزده سالم که بود، یک روز تصمیم گرفتیم با دوستان دور هم جمع شویم برویم کوه و خوش بگذارنیم. اما هنوز درست طعم دور هم بودن را نچشیده بودیم که پلیس از راه رسید و ما را متفرق کرد. قضیه به همین جا ختم شد و به خانه برگشتیم و هیچ برخورد خاصی با ما نکردند. اما از همان روز، با جوانان دیگری آشنا شدم که از حکومت ناراضی بودند. رفته رفته، با هم حسابی دوست شدیم. بعد از مدتی ، گفتند گروهی هست که برای ایجاد تغییرات در ایران مبارزه می کند و من هم اگر مایل باشم می توانم با کمک آن ها به این گروه بپیوندم. من حرفی نزدم، نه قبول کردم و نه رد ، اما دوستی ام با آن فرد به مراتب محکم تر از گذشته شد.<br />
چهار سال از این ماجراها می گذشت که یک روز به منزل ما آمد و گفت بیا برویم باکو- پایتخت جمهوری آذربایجان- برای این که مرا قانع کند همراهش بروم گفت تمام هزینه های سفرت را می پردازم. وقتی به باکو رسیدیم، ازهتل به دوستان مجاهدش تلفن زد، من فقط برای گشت و گذار و تفریح همراهش رفته بودم، دنبال این جور کارها و فعالیت ها نبودم.سال آخر دبیرستان بودم و برای کنکور درس می خواندم. اما دوستم اصرار داشت که گوشی را به من بدهد. از آن سوی خط صدای دختری را شنیدم که به گرمی با من صحبت کرد و کلی سوال های خصوصی از من پرسید. از خودش هم گفت و اضافه کرد که ما خیلی قدرتمند هستیم و بیش از دویست دفتر نمایندگی در سرتاسر دنیا داریم. اگر بیایی پیش ما می توانی بدون کنکور وارد دانشگاه بشوی و هر رشته ای که د وست داری بخوانی. من سه رشته را خیلی دوست داشتم : کامپیوتر، هوا-فضا و زبان انگلیسی. گفت اول باید ده ماه به عراق بروی تا به عنوان پناهنده ی سیاسی پذیرفته بشوی وبعد به هر کجای دنیا که دلت می خواهد بروی&#8230;<br />
طبیعی است که با خود بگویم این شانس بزرگی است که زندگی ا م را زیر و رو می کند و ممکن است دیگر هرگز چنین فرصتی برایم پیش نیاید. رفتم او را دیدم، چند ساعتی با هم بحث کردیم و من قانع شدم که به عضویت سازمان در بیایم. یک بلیط هواپیما به مقصد استامبول به من دادند و روانه ام کردند. به محض این که رسیدم، مجاهدین آمدند دنبالم و مرا از مرز سوریه عبور دادند. وقتی از مرز گذشتیم، پول و پاسپورتم را گرفتند. همان جا از کرده ی خودم پشیمان شدم و گفتم پاسپورتم را بدهید می خواهم برگردم. آن قدر با من بحث کردند که قانعم کنند تا عراق همراهشان بروم. گفتند اشکالی ندارد، بیا فقط شش ماه بمان و بعد برو به اروپا. اگر از فعالیت های ما خوشت نیامد، مجبور نیستی عضو رسمی سازمان باشی، می توانی به عنوان میهمان بمانی&#8230; بالاخره رضایت دادم و همراهشان رفتم.<br />
به بغداد که رسیدیم، مرا به ساختمانی بردند که متعلق به سازمان بود. البته، نگهبانانش عراقی بودند. از این صحنه خوشم نیامد چون هر چه باشد عراقی ها هشت سال با ما جنگیده بودند ، سازمان انبوهی برگه و کاغذ داد که امضا کنم از جمله ورقه ای بود که نوشته بود گواهی می دهم داوطلبانه وارد سازمان شده ام،من هم قبول کرده و امضا کردم؛ یعنی در واقع چاره ای جز این نداشتم چون گفتند اگر این را امضاء نکنی، پناهندگی به تو نمی دهند. بعد مرا به قرارگاه اشرف بردند و گفتند این جا خیلی به توخوش خواهد گذشت چون شهر خوبی است و همه ساکنانش آدم های تحصیلکرده ای هستند. اما خوب که نگاه کردم، به جای شهر یک پادگان نظامی در قلب بیابان دیدیم که دورتادورش عراقی ها نگهبانی می دادند. آن جا دیگر یقین کردم که بدجوری به دام افتاده ام. قلبم به شدت می زد اما سعی می کردم وانمود کنم بر خودم مسلط هستم.<br />
مدت زیادی نگذشت که فهمیدم مجاهدین به کلی از اوضاع تهران بی خبر هستند و در غفلت کامل به سر<br />
می برند. مثل این بود که 23 یا 24 سال پیش منجمد شان کرده باشند و هنوز یخشان آب نشده باشد و در همان حالت مانده باشند. همان حرف هایی را می زدند که قبل از انجماد می زدند. گفته هایشان هیچ ربطی به واقعیات ایران نداشت.<br />
در بدو ورود، مدتی در پذیرش نگه ام داشتند. آن جا ساختمانی بود برای تازه واردها. یک ماه آن جا ماندم. بعد از من تست گرفتند و به قسمت اداری اعزامم کردند. البته در آن جا، رفتارشان بیش تر نظامی بود تا اداری. من اصلا دلم نمی خواست سرباز بشوم. تا پیش از آن مرحله، رفتارشان با من خوب بود. اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. خشونت ها شروع شد. دستور می دادند و مرتب امر و نهی می کردند. دست به اعتصاب غذا زدم و گفتم می خواهم از این جا بروم. یکی از فرماندهان مرا صدا کرد و گفت دوستت مستقیم از باکو به تهران برگشته است تا به فعالیت برای سازمان ادامه بدهد. گفت تو تنها هستی و ما تعدادمان بیش تر است پس چاره ای نداری جز این که هر چه می گوییم گوش کنی.<br />
سرانجام، تسلیم شدم و در آموزش های نظامی و اید ئولوژیک شرکت کردم. اما آن ها شروع کردند به طرح این مسئله که مامور اطلاعات ایران هستی و برای جاسوسی آمده ای. به محض این که اعتراض می کردم، می گفتتند تو هتسی که باید ثابت کنی جاسوس نیستی. بعد هم نوبت نشست های انتقادی بود که هر کس باید از خود و دیگران انتقاد می کرد. هدف از این کار در واقع این بود که افراد را از درون تهی کنند تا جا برای رجوی باز شود و راحت تر تن به فرمان های او بدهد. در طول یکی از این نشست ها به من تف کردند. خیلی حالم بد بود. من را به اتاقی بردند که فرماندهان دیگر نیز در آن جا حضور داشتند. گفتم می خواهم از این جا بروم. چنان محکم سر مرا به دیوار کوبیدند که از حال رفتم، یادم نیست چه قدر در حالت بی هوشی ماندم اما وقتی به هوش آمدم، فریاد زدم. گفتند دوستت در ایران به دست دولت اعدام شده است. بعد&#x200d; خواستند ادای آدم های دموکرات را در بیاورند: کاغذی به من دادند امضاء کنم و متعهد شوم که از این اتفاق حرفی به کسی نزنم. سپس نشست انتقادی دیگری تشکیل دادند و در پایان نشست مرا به عضویت ارتششان در آوردند.<br />
وقتی آمریکایی ها به عراق حمله کردند، با خودم گفتم این بهترین فرصت است که از دست این ها خلاص بشوم. عده ی زیادی در جریان حملات کشته شده بودند. ترسیدم و همچنان منتظر ماندم تا ببینم چه می شود. بعد از سقوط صدام آمریکایی ها وارد قرارگاه اشرف شدند و من جز اولین کسانی بودم که داوطلب جدا شدن از سازمان بودم. در ماه مارس 2005 به ایران برگشتم و متوجه شدم که دوستم زنده است و در عراق در میان وفا داران رجوی به سر می برد. در بازگشت به ایران با هیچ مشکلی رو به رو نشدم.</p>
<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gessler-4.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34091/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061</guid>

					<description><![CDATA[<p>لینک به متن کتاب مشاهدات اعضای جدا شده هادی نگراوی 37 ساله با سازمان مجاهدین تا حدودی از طریق شبکه ی ماهواره ایشان آشنا شده بودم. از دموکراسی و آزادی و حقوق بشر می گفتند. در هتل، اعلامیه ای نصب کرده بودند و شماره تلفنشان را زیرش نوشته بودند. با آن ها تماس گرفتم و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gesler-3.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن کتاب</a></p>
<p><strong>مشاهدات اعضای جدا شده</strong></p>
<p>هادی نگراوی</p>
<p>37 ساله</p>
<p>با سازمان مجاهدین تا حدودی از طریق شبکه ی ماهواره ایشان آشنا شده بودم. از دموکراسی و آزادی و حقوق بشر می گفتند. در هتل، اعلامیه ای نصب کرده بودند و شماره تلفنشان را زیرش نوشته بودند. با آن ها تماس گرفتم و به هتل آمدند. همان حرف ها را زدند و قول دادند مقدمات سفر مرا به اروپا محیا کنند. البته من تحت تاثیر حرف هایشان نیز قرار گرفته بودم. تئوریشان به نظرم درست می آمد. از بیکاری می گفتند که در ایران بیداد می کرد و همچنین از مسائل اجتماعی و اقتصادی و به خصوص از اعدام مخالفین. خیال کردم راست می گویند.<br />
بعد مرا به خانه ای در محله پولیگون بردند و فیلم هایی راجع به ارتش آزادیبخش نشانم دادند. به مدت یک ماه، تحت شست و شوی مغزی بودم. مرتب از مدینه ی فاضله شان برایم گفتند، از جامعه ی توحیدی غیر طبقاتی دم می زدند که در آن هر کس سرنوشت خود را به دست می گیرد و اختیار رفتار خود را دارد. گفتند اگر به آن ها ملحق شوم هرگز ازادی فردی خود را از دست نخواهم داد و همه ی حقوق انسانی ام را محترم خواهند شمرد. از آن ها امضاء گرفتم که حرف و عملشان یکی باشد.<br />
بعد از طریق اردن، به عراق رفتیم. همان شب اول، به محض این که رسیدیم، پاسپورتم را گرفتند. بعد، چشم بسته مرا به قرارگاه اشرف بردند. مدتی بعد از آن ، جنگ اول خلیج فارس شروع شد. اول، مرا به منطقه ی کفری در کردستان و سپس به توز اعزام کردند. وسط راه، دسته ی ما ناگهان ایستاد. صدای تیر اندازی شنیدم اما هر چه نگاه کردم، اثری از دشمن ندیدم. خانه های مردم را هدف قرار داده بودند. فرمانده امان می گفت این کردها در واقع دست نشانده ی دولت ایران هستند و ماموریت دارند که سد راه ما بشوند.اما من با چشمان خودم شاهد بودم که توپخانه ما داشت به افراد غیر نظامی که در حال فرار بودند شلیک می کرد&#8230; وحشت کرده بودم، باورم نمی شد که با افراد غیر نطامی می جنگیدیم. البته سازمان در آن زمان در جاهای دیگر نیز دست به رفتار مشابه ای زده بود. روستای دیگری هم در شمال جلوله بود که می گفتند مقر سپاه پاسداران است و آن جا را هم کوبیدند. اما من چیزی جز مردم عادی ندیدم. خیلی ترسیده بودم. خواستم فرار کنم اما تهدیدم کردند و گفتند تو را زنده نمی گذاریم. رجوی گفته بود با افراد نا فرمان باید همان طور رفتار کنید که با پاسداران رفتار می کنید.<br />
وقتی به قرارگاه برگشتیم&#x200d; به فرمانده مان گفتم همه حرف هایتان دروغ از آب درآمد. ما انقلابی هستیم و اسلحه به دست می گیریم که کشورمان را آزاد کنیم نه این که مردم بی گناه را به گلوله ببندیم و افراد عیر نظامی را به خاک و خون بکشیم. گفتم پاسپورتم را بدهید می خواهم از این جا بروم. گفتند تو مزدور هستی و غیر قانونی وارد عراق شده ای و به مقامات عراقی تحویلت می دهیم تا تو را به جرم ورود غیر قانونی به خاک عراق ، به زندان ابوغریب بیندازند. تازه فهمیدم که به کجا رفته ام. ندانسته وارد تشکیلاتی شده بودم که از مافیا هم بدتر است. در واقع، اسیر شعارهایشان شده بودم. با این حال ، تا سال 1373 در آن جا ماندم تا این که دیگر صبرم تمام شد. دوباره گفتم پاسپورتم را بدهید می خواهم از این جا بروم، یک شب آمدند گفتند ساکت را بردار و بیا. به محلی رفتیم که اسمش را گذاشته بودند قلعه و در واقع شکنجه گاهشان بود. مخالفین را به آن جا می بردند و آن قدر شکنجه شان می کردند تا دست از مخالفت بردارند.<br />
چشم بسته، مرا به اتاق تاریکی بردند و به قصد کشت کتکم زدند. چند نفری ریخته بودند سرم. هر بار که بی هوش می شدم، با آب مرا به هوش می آوردند و دوباره شروع می کردند به کتک زدنم. چند نفر زن هم بینشان بود. می گفتند اعتراف کن بگو برای چه کسی کار می کنی، چه کسی تو را فرستاده است این جا. من هم نام آن عده ای را که در ترکیه آمده بودند هتل، گفتم. فهمیدند مسخره شان می کنم و با شدت هر چه بیش تر کتکم زدند. مدتی بعد گفتند تو نفوذی ایران هستی. حتی ماموران استخبارات عراق می خواستند پای برگه ای را امضاء کرده و اعتراف کنم که عامل نفوذی سپاه بدرهستم. سپاه بدر را عده ای از معارضین عراقی تشکیل داده بودند که بر علیه صدام بجنگند. گفتم من به طور قانونی به عراق آمده ام و حتی بلیط هواپیما رانگه داشته ام. گفتند اگر دست از مخالفت با ما برنداری، اعدامت می کنیم. به مدت یک هفته از سقف آویزانم کردند و کتکم زدند. مرا می بردند داخل یک کیسه و سر مرا محکم به دیوارمی کوبیدند. وقتی کار به این جا کشید، فهمیدم که کشتنم برایشان کاری ندارد. چاره ای نداشتم جز این که تسلیم شوم و حرفم را پس بگیرم چون نمی خواستم بمیرم. هر چه اقرار نامه دادند، امضاء کردم. سر و وضع مرا مرتب کردند و مرا به قرارگاه برگردادند. دیگر، تنها کارم این بود که در انتظار فرصت مناسبی برای فرار باشم.<br />
مدتی بعد، سخت بیمار شدم. میگرن داشتم و دست و پایم می لرزید. روح در بدن نداشتم، مثل آدم آهنی شده بودم. قوای بدنم در اثر شکنجه های مدوام تحلیل رفته بود. از همه بدتر، وضعیت روحی ام بود. حق حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. هر روز، ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شدم و به مدت بیست ساعت کار می کردم. هر انسانی نیاز دار د که حرف بزند و دردش را به زبان بیاورد. ولی ما از این حق محروم بودیم. از ابتدایی ترین حقوق خود محروم شده بودیم. به محض این که می دیدند عده ای دور هم جمع شده اند، می گفتند محفل زده اند و بر علیه سازمان توطئه می کنند! هر شب باید تمام اعمال و افکار خود را گزارش می کردیم و از خود و از دوستان خود انتقاد می کردیم. اسمش را گذاشته بودند&#8221; عملیات جاری&#8221; و می گفتند برای انقلاب درونیتان لازم است. اما وقتی از خودمان به اصطلاح انتقاد می کردیم، دوستانمان را مجبور می کردند که از همان حرف ها بر علیه ما استفاده کنند و ما را به باد فحش و ناسزا بکشند. خلاصه، مدام تحت فشار بودیم.<br />
اوضاع به همین منوال ادامه داشت تا سال 2003 که آمریکا با عراق وارد جنگ شد و سربازانش را به عراق فرستاد. جنگ که شروع شد، سازمان به ما ماموریت پراکندگی داد ، اما اجازه ی تیراندای به آمریکایی ها را نداشتیم. همه جا پرچم سفید برافراشته بودیم. البته من آثار بمباران را دیدم اما گفتند کار انگلیسی هاست. حدود ده روز بعد، نیروهای آمریکایی وارد قرارگاه اشرف شدند و ما را خلع سلاح کردند. رجوی که معلوم نبود کجاست از قبل پیغام داده بود که من حفظ نیروهایم را به حفظ تسلیحاتم ترجیح داده ام، گفته بود که باید مطیع باشیم. شایع شده بود که تسلیم شده است. آمریکایی ها گفتند آزاد هستید که بمانید یا بروید. حدود سیصد نفر فرصت را غنیمت شمردند و رفتند. اما هنوز سه هزار نفر آن جا بودند که جرات نمی کردند بگویند می خواهیم برویم. مجاهدین مرتب می گفتند به محض این که برگردید ایران، اعدامتان می کنند. عده ی دیگری هم بودند که از مرز پنجاه سال گذشته بودند و دیگر توان این را نداشتند که به ایران بروند و از صفر شروع کنند. در نتیجه، ماندند تا ببینند چه پیش می آید.<br />
من جوانی ام را از دست داده اما هنوز نا امید نشده بودم. در تیرماه 1384 به ایران برگشتم. با استقبال گرمی مواجه شدم و معلوم شد هر چه به ما گفته بودند، دروغ بود. ایران خیلی عوض شده است. از برخی شعارهای خودمان الان خنده ام می گیرد چون این جا آزادانه حرف می زنم و انتقاد می کنم و کسی هم کاری به من ندارد. حالا، خیلی بیش تر احساس آزادی می کنم&#8230; در تمام مدتی که من در عراق تحت شکنجه و آزار و اذیت بودم و حق هیچ کاری را نداشتم، دوستان هم سن و سالم در ایران صاحب زن و فرزند شده اند و برای خود زندگی تشکیل داده اند. من شب ها مشکل خوابم می برد. ارتباطم با دنیای اطراف گسسته است. با تکنولوژی و موبایل بیگانه ام و وقتی با جنس مخالف رو به رو می شوم، دست پاچه می شوم. مجاهدین حرف و عملشان یکی نیست. پشت شعارهای زیبایشان، مافیای مستبد و مخوفی نهفته است. مهر و محبت از من دریغ شده است، معصومیت کودکان برای من معنای خود را از دست داده است&#8230; سازمان با دموکراسی به جنگ دموکراسی رفته است&#8230;&#8221;.</p>
<p><b>سید حجت سید اسماعیلی خویی( مصاحبه شونده برای امنیت خود مایل به انتشار عکس نبوده است )<br />
متولد خوی -46 ساله </b></p>
<p>من در اوایل انقلاب جوانی بودم ایده آلیست. در همان دوران با سازمان مجاهدین آشنا شدم و گمان کردم آن ها می توانند آرزوهایم را برآورده سازند.<br />
در سال 1358 به عضویت سازمان در آمدم اما بعد از این که سازمان وارد فاز مبارزه ی مسلحانه و زندگی مخفیانه شد، مدتی ارتباطم را با مجاهدین قطع کردم. در سال 1363 برای ادامه ی تحصیل به ترکیه رفتم و در آن جا بود که بار دیگر به سازمان وصل شدم. در سال 1364 به عراق اعزام شدم. اول در بغداد بودم ، بعد مرا به سلیمانیه ، در کردستان عراق فرستادند. در آن زمان ، صدام حسین و به تبع آن سازمان مجاهدین با حزب دموکراتیک کردستان به رهبری بارزانی روابط نزدیکی داشتند.<br />
در آن جا به همراه عده ای دیگر ، آموزش نظامی دیدم. یک سال در آن منطقه ماندم اما بعد رفته رفته اختلافات با کردها بالا گرفت و مجبور شدیم آن جا را ترک کنیم. مرا به قرارگاه اشرف فرستادند و در سمت لژستیک به کار گماشتند. همزمان با آغاز عملیات فروغ جاویدان به عنوان گارد حفاظتی فرماندهان سازمان انتخاب شدم. وقتی سازمان در این عملیات شکست خورد ، به شدت احساس تلخ ناکامی داشت. قبل از عملیات ، به شدت ما را تحت شست و شوی مغزی قرارداده بودند. فرماندهان می گفتند ظرف 24 ساعت به تهران می رسیم. هیچ کس نگفت چه طور و چگونه ؟ همه ما خیال می کردیم این فرصتی تاریخی است که اگر آن را از دست بدهیم دیگر هرگز چنین فرصتی به دست نخواهد آمد. حمله کردیم و به شدت شکست خوردیم.<br />
پریشانی و هرج و مرج در میان نیروهای سازمان به بالاترین حد خود رسیده بود. چون همگی همان احساس تلخ شکست را داشتیم و تعدادی از بهترین دوستان و همرزمان خود را از دست داده بودیم. اما این رسم سازمان بود : همیشه حق با رهبران و فرماندهان بود و هر بار که شکست می خوردیم می گفتند به این دلیل است که هنوز آمادگی ایدئولوژیک لازم را ندارید. اول شکست را توجیه می کردند و بعد آن را پیروزی جلوه می دادند. تبلیغات سازمان پایان نداشت&#8230;<br />
البته کاملاً واضح بود که فرماندهان ما سر در نمی آوردند از نظر نظامی چه اتفاقی افتاده است. به این نتیجه رسیده بودند که بهتر است پیاده نظام عقب نشینی کند و زرهی جای آن را بگیرد اما در واقع از ارتش سازمان ، چه سواره ،چه پیاده و چه زرهی هیچ کاری ساخته نبود. ارتش سازمان در واقع مرده بود و جز عملیات های بسیار محدود ، کار دیگری نمی توانست انجام بدهد. سازمان به جای این که دلایل نظامی این شکست را مطرح کند ، این طور توجیه کرد که علت شکست ، دلبستگی بیش از حد نیروها به خانواده هایشان بوده است در حالی که باید به رهبر نزدیک شوند و دلبستگی پیدا کنند. گفتند زندگی زناشویی مانع پیروزی است و باید این مانع را از میان برداشت. من از این جریان طلاق اجباری چندان متضرر نشدم چون مجرد بودم!<br />
البته چیزهای دیگری بود که آزارم می داد. من در قسمت اطلاعات کار می کردم. وظیفه ما جمع آوری اطلاعات نظامی از داخل ایران بود. سازمان این اطلاعات را به ارتش عراق می داد و آن ها بر علیه مملکت ما از آن استفاده می کردند.<br />
این قضایا ادامه داشت تا سال 2003. در آن سال همه می گفتند امریکا به عراق حمله می کند. همه به جز سازمان. مسعود می گفت امریکایی ها جرأت چنین کاری را ندارند. زمانی باورمان شد جنگ شروع شده است که جنگنده های امریکایی بالای سرمان به پرواز در آمدند و قرارگاه مان را بمباران کردند.<br />
ما وحشت کرده بو دیم و به اسارت امریکایی ها در آمدیم. همه می گفتند که اگر جلال طالبانی به قدرت برسد ، حتی یک مجاهد را نیز زنده نمی گذارد. من گفتم می خواهم از این جا بروم. با شدت هر چه تمام تر مرا به باد کتک گرفتند. از شکنجه های شدید روانی نیز دریغ نداشتند. به همین دلیل وقتی نیروهای امریکایی از راه رسیدند ، فرصت را غنیمت شمردم. سرانجام در سال 2004 موفق به فرار شدم. تنها چیزی که برایم باقی مانده است احساس شکستی است از این که بیست سال از جوانی خود را برای هیچ و پوچ از دست داده ام. ما که ادعای مبارزه با امپریالیست را داشتیم، به دست دوستان کاپیتالیست آزاد شدیم!<br />
سازمان برای مبارزه با دولت ایران از هر راهی استفاده می کندو با هر کسی حاضر است کنار بیاید حتی با امریکایی ها&#8230;</p>
<p>در سال 1363 به کمک سازمان ، مخفیانه از ایران خارج شده به پاکستان رفتم. در آن جا، دکتر گفت باید هر چه زودتر چشمت را عمل کنی و اگرنه وضعش وخیم تر می شود. سازمان قول داد مرا برای معالجه به اروپا بفرستد. اما به جای اروپا سر از بغداد در آوردم. سپس، در سال 1365 دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در کراچی اعلان کرد که هلند حاضر است مرا به عنوان پناهنده ی سیاسی در خاک خود بپذیرد. حتی کارت پناهندگی هم برای من فرستاده بودند اما سازمان آن را مخفی کرد و نگذاشت به دستم برسد. نتیجه این که در عراق ماندگار شدم.<br />
وقتی سازمان در عراق اسلحه به دست گرفت و با رزمندگان ایرانی وارد جنگ شد، خیلی از اعضای سازمان اعتراض کردند و گفتند حاضر نیستند باهموطنان خود بجنگند. برادر خودم در آن سوی مرز مشغول انجام خدمت وظیفه ی سربازی بود. اما رجوی گفته بود از نظر ما، حتی سربازان وظیفه هم مزدور رژیم هستند. خودم از نزدیک دیدم که سازمان با ارتش عراق همکاری می کرد. اعضای خود را به زندان های عراق می فرستاد تا از اسرای ایرانی بازجویی کنند و اطلاعات آن ها را به ارتش عراق بدهند. ماموران مخفی عراق در اطراف اشرف پراکنده بودند و هر کس ساز مخالفت با سازمان را می زد، بلافاصله تحویل آن ها داده می شد. به ما گفته بودند برای مخالفین تنها سه راه حل وجود دارد: اعزام به خارج تحت هیچ عنوان امکان ندارد چون ممکن است به محض این که از عراق خارج شوید شما را تخلیه اطلاعاتی کنند و از این اطلاعات بر علیه سازمان استفاده شود؛ بنا بر این مخالفین را به عراقی ها می دهیم و می گوییم این ها جاسوس ایران هستند و آن ها بعد از مدتی این افراد را تحویل ایران می دهند و ایران بلافاصله اعدامشان می کند. بنابراین، چاره ای نداشتیم جز این که هر چه می گویند گوش بدهیم&#8230;<br />
کار اصلی من در آن جا، ترجمه بود چون عربی زبان مادری ام است و می توانم به راحتی ترجمه کنم. البته فعالیت اصلی ما مبارزه ی همه جانبه با شیعیان و کردهای عراق بود. در سال 1991 که مردم بر علیه صدام قیام کردند، شاهد بودم که سازمان حدود بیست نفر از کردهای عراقی را که دستگیر کرده بود، تحویل رژیم بعثی عراق داد.<br />
ما حق حرف زدن نداشتیم. نه اجازه ی حرف زدن نداشتیم و نه وقتی برای حرف زدن بود. مدام سرمان را به یک کاری گرم می کردند. هر روز، صبح زود از خواب بیدار می شدیم. اول مراسم صبحگاه را به جا می آوردیم، بعد یا سرگرم انواع و اقسام آموزش های نظامی می شدیم یا این که در امتداد مرز ایران به گشت زنی می پرداختیم و به اصطلاح عملیات شناسایی انجام می دادیم. بعد، هرکس به تناسب پستی که داشت در بخش مربوط به انجام امور روزمره می پرداخت. من در قسمت اداری کار می کردم و به پرونده ها و مسائل مختلف اداری رسیدگی می کردم. شب ها جلسه بودم و هر کس باید کتبا و به صورت جداگانه به مسئولان ارشد گزارش می داد که از اول صبح تا آخر شب چه کرده است و چه دیده و شنیده است.<br />
ماه به ماه، می رفتیم مایحتاج سازمان را از عراقی ها می گرفتیم. البته من هرگز ندیدم بین سازمان و عراقی ها مبلغی بابت این اقلام رد و بدل شود. در واقع ما در قبال خدمتی که به رژیم صدام می کردیم، از آن ها برنج ، روغن و دیگر مواد مصرفی را دریافت می کردیم. سازمان مرتب از استقلال خود دم می زد و می گفت ما به هیچ قدرتی وابسته نیستیم که البته دروغ محض است. در واقع، تمام نیازهای سازمان را عراق تامین می کرد. سازمان به طور ماهیانه فهرستی از اقلام مورد نیاز خود، از جمله مهمات، را ارائه می داد و آن ها هم همه را تامین می کردند.<br />
سازمان حتی یک شبکه ی تلویزیونی هم داشت که از طریق ماهواره برنامه پخش می کرد و می گفتند دفتر مرکزی اش در انگلستان است. به هر حال، دفترش در قرارگاه اشرف نبود.<br />
اما بازداشتگاه ها در اشرف بود. مسعود می گفت : همه ی دولت های جهان زندان دارند، چرا ما نداشته باشیم.<br />
در سال 2003 که آمریکا به عراق حمله کرد، یک روز سازمان جلسه ای تشکیل داد و همه افرادش را گرد هم آورد. در آن جلسه به نقل از یکی از معاونین صدام حسین گفتند دور تا دور قرارگاه مین گذاری شده و تمام جاده های منتهی به آن تبدیل به میدان مین شده است. با افتخار و اطمینان می گفتند هفت میلیون نفر عراقی تا بن دندان مسلح هستند و بی صبرانه انتظار دشمن را می کشند تا حقش را کف دستش بگذارند. رجوی اعتقاد راسخ داشت که جنگ فرسایشی می شود و ماه های متوالی به درازا می کشد و آمریکایی ها قدرت مقابله با مقاومت خلق عراق را ندارند. اول، اگر آمریکا حمله کند مجاهدین هم دوشادوش مردم عراق وارد جنگ می شوند و دفاع می کنند. می گفتند آمریکایی ها قبلا در زمان شاه طعم مبارزه ی سازمان مجاهدین را چشیده اندد و بار دیگر هم با این جنگ مز ه اش را خواهند چشید چرا که این بهترین فرصت برای حمله به ایران است. بنابراین، ما رفتیم موضع گرفتیم، اما آمریکایی ها نیز از هوا به قرارگاهمان حمله کردند. صدمات مالی و جانی فراوانی نیز دیدیم و تعدادی از ادوات زرهی منهدم شد. اما فرماندهان ما به جای مقاومت، پرچم سفید بالا بردند و تسلیم شدند.<br />
مریم و مسعود رجوی هم که همیشه می گفتند تا آخرین نفس در کنار شما می جنگنیم، ما را به حال خود رها کردند و به کلی غیبشان زد. نیروهای عراق وارد قرارگاه شدند و تمام مجاهدین را از جاهای دیگر آوردند و در قرارگاه اشرف جمع کردند. اول سلاح های سنگین را گرفتند و بعد به طور کامل همه را خلع سلاح کردند. اکثر اعضاء با این عمل مخالف بودند. کاملا گیج شده بودیم و سر از کار سازمان و رهبرانش در نمی آوردیم. همیشه می گفتند آمریکا و امپریالیسم امریکایی بزرگ ترین دشمن ما است اما وقتی زمان مبارزه فرا رسید، تسلیم شدیم. به ما دروغ گفته بودند، فریبمان داده بودند. مسعود پیا م داد که&#8221; دیکتاتور سرنگون شده است&#8221; در حالی که همیشه با احترام از صدام حسین یاد می کرد. واقعیت قضیه این بود که رئیس عوض شده بود و کس دیگری به جایش آمده بود و سازمان می بایست برای حفظ قدرت خود با رئیس جدید کنار می آمد. در واقع، آمریکایی ها امنیت قرارگاه اشرف و جاده های اطراف آن را برقرا کرده بودند و اعضای سازمان را داخل آن حبس کرده بودند و به کسی اجازه خروج از آن را نمی دادند.<br />
از ما تست ژنتیک گرفتند و گفتند این کار برای مبارزه با تروریسم است. هئیتی متشکل از تعدادی از مقامات آمریکایی مستقر در عراق با تک تک ما مصاحبه کرد و پرسید آیا می خواهیم از سازمان جدا شویم یا در آن جا می مانید؟ به کسانی که می خواستند از سازمان جدا شوند، یک کارت شناسایی می دادند و آن ها را به قسمت دیگری از قرارگاه می فرستادند. من تا همان روزهای آخر- قبل از حمله ی نیروهای ائتلاف به عراق- باورم نمی شد روزی بتوانم از سازمان جدا شوم. اما در همان دوران جنگ بود که فهمیدم تفاوت آن چه به ما گفته بودند و آن چیزی که در عمل انجام می دهند بسیار زیاد است. در تاریخ 11 سپتامبر 2001 که برج های دوقلوی آمریکا فرو ریخت، ما در داخل قرارگاه جشن گرفتیم و از بن لادن تجلیل کردیم و به فاصله ی دو سال همه چیز برعکس شده بود. به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم چه طور چنین چیزی امکان دارد؟ من رفته بودم برای برقراری دموکراسی و آزادی بجنگم و حالا خودم از همه ی این ها محروم شده بودم. اعتقاد عمیقی به باورهای خود داشتم اما به یکباره همه چیز فرو ریخته بود. بعد، با در کمال تعجب مطلع شدم خانواده ام خیال می کنند من سال ها پیش مرده ام. اما همین خانواده ام بود که با من تماس گرفتند و گفتند هیچ خطری تهدیدم نمی کند و می توانم با خیال راحت به ایران باز گردم. اما من باز هم می ترسیدم. نمی توانستم به حرف آن ها اعتماد کنم. در واقع، تفکر سازمانی نمی گذاشت حتی به گفته ی خانواده ی خود و نزدیک ترین دوستان و آشنایان خود اعتماد کنیم. به ما فقط اعتماد به یک نفر را آموخته بودند و آن مسعود رجوی بود وبس. سال های متمادی ، شب و روز در ذهنم فرو کرده بودند به محض این که به ایران برگردم اعدام خواهم شد. چه طور می توانستم یک شبه، همه ی آن القاها را فراموش کنم و با خیال آسوده به ایران بازگردم؟ این بود که صبر کردم اول دیگران پا پیش بگذارند و بروند تا ببینم چه می شود. تا دوستانم نمی رفتند و خبر سلامتشان را نمی شنیدم، باروم نمی شد که بتوانم آزادانه به ایران برگردم.<br />
من تمام جوانی ام ، بهترین لحظات زندگی ام را در طبق اخلاص گذاشته بودم و دو دستی تقدیم سازمان کردم. برای رسیدن به آرمان خود از همه ی لذت های زندگی گذشته بودم. کار ساده ای نبود اما اطمینان داشتم که به برقراری دموکراسی و رشد آزادی خدمت می کنم. با خلوص نیت به سازمان و رهبران آن خدمت کرده بودم ، اما در ازای این همه گذشت و فداکاری از آن ها به جز خیانت ندیده بودم. من جزیی ازیک نسل سوخته هستم؛ برای ملتم که آزادی نیاوردم ،هیچ، آزادی و اختیار فردی خودم را هم از دست دادم و امروز بعد از این همه سال در به دری ، سختی و مرارت چیزی برایم باقی نمانده است جز یک دست معلول و دو چشم ناقص&#8230; این است هدیه ای که رجوی در قبال آن همه گذشت و فداکاری و اخلاص به من و دیگران داد. البته ازمن گذشته است که حسرت گذشته را بخورم اما اجازه نمی دهم با نسل های بعدی چنین کنند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34061/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 07 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939</guid>

					<description><![CDATA[<p>متدلوژی و گزارش شاهدان از سازمان مجاهدین خلق نویسنده : آنتوان گسلر لینک به متن کتاب اروپا به مثابه ی طعمه بیش تر کشورهای اروپایی با گروهی از مهاجرانی رو به رو هستند که به خیال زندگی بهتر جلای وطن می کنند. همین کشورها و ملت های به اصطلاح ثروتمند ابزاری شده است که سازمان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>متدلوژی و گزارش شاهدان از سازمان مجاهدین خلق<br />
نویسنده : آنتوان گسلر</p>
<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gesler-2.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener">لینک به متن کتاب</a></p>
<p><b>اروپا به مثابه ی طعمه</b><br />
بیش تر کشورهای اروپایی با گروهی از مهاجرانی رو به رو هستند که به خیال زندگی بهتر جلای وطن می کنند. همین کشورها و ملت های به اصطلاح ثروتمند ابزاری شده است که سازمان از آن برای جذب اعضای جدید استفاده می کند.<br />
مجاهدین برای جذب افراد به آن ها وعده می دهند که به عنوان پناهنده، ایشان را به اروپا بفرستند و امکان تحصیل در رم و لندن را برایشان محیا کنند. نوید زندگی راحت را به آن ها می دهند و طبیعی است افرادی که از بیکاری و بی پولی خسته شده اند و امیدی هم به بهبود وضعیت مالی خود ندارند، جذب می شوند. این بلبل های مصنوعی که نوید امنیت و ثبات را می دهند، مردم و به خصوص جوانان را جذب می کنند.<br />
به همین ترتیب است که صدها پسر و دختر که در جست و جوی زندگی بهتر بوده اند ، سر از عراق در آورده اند و وقتی چشم باز کرده اند دیده اند سلاحی در دست دارند و به خیال خود با خمینی می جنگند. بیش تر آن ها بدون هیچ آموزش نظامی خاصی روانه ی میدان و جنگ شده اند و ای بسا اکنون در خاکی خفته باشند که خاک وطنشان نباشد. امید آن ها را دزدیدند و آن ها را به رژیم صدام حسین فروختند، رزیمی که پلیدتر از آن را تاریخ به خاطر ندارد.</p>
<p><b>دنیا خودکامه</b><br />
جرج اورول در رمان خود ، 1984 ، دنیای خودکامه ای را به تصویر کشیده است که تحت فرمانروایی برادران بزرگ است. پشت دیوارهای این دنیای خودکامه همه چیز برعکس جلوه داده می شود: جنگ یعنی صلح و ازادی یعنی اسارت و جهل یعنی قدرت.<br />
اعضای سازمان در چنین کابوسی زندگی می کنند. ترس ،انزوا ،جنگ و خونریزی را با پوست و گوشت خود حس کرده اند.<br />
نویسنده ی بریتانیایی با تصویر این جهنم زمینی در واقع تمثیلی از آن چه در چین و اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد را به دست می دهد. جرج اورول سوسیالیست است و خوب می داند از چه چیزی صحبت می کند ، شجاعت خود را نیز در سال 1936 با شرکت در نبرد اسپانیا در کنار مارکسیست ها نشان داده است.<br />
یکی از بازماندگانی که با استفاده از حضور آمریکایی ها در قرارگاه اشرف ، خود را نجات داده است می گوید: من دیگر حتی توان متنفر بودن را هم ندارم. احساس خرد شدن داشتم. توان طغیان را نداشتم.<br />
مسعود رجوی، رهبر بلامنازع سازمان، بارها به یارانش گفته است: شما یا با ما هستید یا بر علیه ما هستید. این حرف به این معنا است که حد وسطی وجود ندارد. به این ترتیب است که وی هر نوع انتقادی را از خود دور می کند. هر کس هم سوالی یا انتقادی درباره عملکرد او داشته باشد قطعا خائن و جاسوس است و خودش را به آخوندها فروخته است. تمام این واژه ها را مسعود مستقیما از کمونیسم گرفته است.<br />
هر کس هر چه قدر هم به سازمان و رهبران آن نزدیک باشد ، به محض این که کم ترین فاصله ای از ایدئولوژی آن ها می گیرد ، خائن است. البته و صد البته هیچ وقت جزئیات و خیانت و نحوه ی آن مشخص نمی شود.<br />
این رفتار برای هر کس با هر موقعیتی که در سازمان داشته باشد به اجرا در می آید و مراحل مختلفی دارد که از تحقیر و تهدید شروع می شود و تا شکنجه ی روحی و جسمی ادامه دارد.<br />
برای فهم بهتر این مکانیسم توجه شما را به گزارش دیده بان حقوق بشر جلب می کنم.<br />
<b>گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر، فاجعه ای برای مجاهدین</b><br />
در تاریخ 15 مه 2005 دفتر سازمان دیده بان حقوق بشر در پاریس گزارشی درباره ی سازمان مجاهدین خلق ایران منتشر کرد که بخش عمده ی آن در زیر می آید:<br />
یک گروه از مخالفین مسلح حکومت ایران که در تبعید به سر می برد ، رفتار خشنی با اعضای خود دارد. این گروه در صدد جلب توجه و کسب مشروعیت از دولت های اروپایی است.<br />
دیده بان حقوق بشر در گزارشی که امروز منتشر شده است ، خاطر نشان می کند سازمان مجاهدین خلق ایران که یک گروه اپوزیسیون مسلح است، اعضای خود را مورد شکنجه قرار داده و برای مدت های طولانی آن ها را در سلول های انفرادی حبس می کند.<br />
این گزارش 28 صفحه ای که تحت عنوان خروج ممنوع، عدم رعایت حقوق بشر در اردوگاه های سازمان مجاهدین منتشر شده است ، خاطر نشان می سازد که این سازمان اعضای خود را در اردوگاه هایش در عراق حبس کرده و اگر کسی خیال انتقاد یا ترک سازمان را داشته باشد مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفته یا سال ها در سلول های انفرادی زندانی می شود. این گزارش حاوی مشاهدات پنج تن از اعضای سابق سازمان است که توسط فرماندهان خود تحویل نیروهای امنیتی عراق شده و در زمان صدام حسین به زندان ابوغریب افکنده شده اند. جورج استورک، مدیر بخش خاورمیانه و آفریقای شمالی در سازمان دیده بان حقوق بشر، می گوید: اگر کسی خیال جدا شدن از سازمان به سرش بزند، خیلی برایش گران تمام می شود. مشاهدات این افراد زنگ خطر را به صدا در آورده و نشان می دهد وضعیت منتقدین در درون این سازمان تا چه حد وخیم است(&#8230;). دولت آمریکا در سال 1997 ، این سازمان را در فهرست گروه های تروریستی قرار داد. اتحادیه ی اروپا نیز در سال 2002 همین کار را انجام داد. از آن زمان تا به حال ، شواری ملی مقاومت که در واقع شاخه ی سیاسی این سازمان به شمار می رود ، مدام به آمریکا و اروپا فشار می آورد که نامش را از این فهرست حذف کرده به محدودیت هایی که علیه اش اعمال کرده اند، پایان بدهند. این گروه در سرتا سر دنیا ، از بروکسل گرفته تا واشنگتن ، خود را به عنوان جایگزینی دموکراتیک برای حکومت ایران معرفی کرده و از جامعه ی بین المللی می خواهد سازمان را به عنوان دولت در تبعید به رسمیت بشناسند.<br />
در سال 2003 که دولت فرانسه مریم رجوی رهبر سازمان را به جرم انجام فعالیت های تروریستی در خاک این کشور دستگیر کرد، ده تن از اعضای سازمان در پاریس ، لندن و دیگر شهرهای اروپایی ، به نشانه ی اعتراض دست به خود سوزی زدند. دو نفر از آن ها نیز در اثر شدت جراحات وارده جان خود را از دست دادند. در ماه ژانویه، 40 تن از نمایندگان پارلمان اروپایی و مجالس کشورهای مختلف اروپا خواهان حذف نام این سازمان از فهرست گروه های تروریستی شدند.<br />
در تاریخ 14 آوریل تعدادی از نمایندگان دموکرات و جمهوری خواه کنگره ی آمریکا در جلسه ای که این سازمان برای ایجاد ایرانی لائیک و دموکراتیک برگزار کرده بود، شرکت داشتند. در این جلسه تام تانکردو ، نماینده ی جمهوری خواه کلرادو، از وزارت خارجه آمریکا خواست نام سازمان مجاهدین را از فهرست گروه های تروریستی حذف کند. سپس در تاریخ 10 فوریه یک گروه متشکل از افسران بازنشسته ارتش آمریکا تحت عنوان کمیته سیاسی ایران از دولت آمریکا خواست نام سازمان را از فهرست گروه های تروریستی حذف کرده به مجاهدین در جهت مبارزه با حکومت ایران فعالانه کمک کند.<br />
جورج استورک می گوید: شکی نیست که دولت ایران پرونده ی سیاهی در زمینه ی حقوق بشر دارد ولی حمایت از گروهی که خود مسئول تجاوز به حقوق انسان هاست ، خطای بزرگی به شمار می رود. در دوران جنگ ایران و عراق، سازمان بارها از پایگاه های خود در عراق ، خاک ایران را هدف حمله قرار دارد. بعد از پایان جنگ ،حکومت ایران دست به اعدام جمعی از مخالفین از جمله تعدادی از اعضای سازمان زد<br />
به نقل از مقاله خروج ممنوع، نقض حقوق بشر در اردوگاه های سازمان مجاهدین<br />
سازمان مجاهدین خلق ایران یک گروه مبارزاتی است که در سال 1965 در ایران تاسیس شده است. این گروه در مبارزات خیابانی آخرین شاه ایران ، محمد رضا پهلوی ، که منجر به انقلاب اسلامی در سال 1979 شد، بسیار فعال بود. بعد از انقلاب ، سازمان تشکیلات خود را گسترش داده عده ی زیادی را به عنوان عضو جذب کرد.<br />
با این حال در هنگام تشکیل حکومت توسط آیت الله خمینی ، از معادلات قدرت کنار گذاشته شد و بعد از آن که تلاشش برای ایجاد شورش به نتیجه نرسید، به فعالیت مخفیانه روی آورد. تعداد زیادی از رهبرانش به فرانسه رفته به فعالییت خود علیه دولت ایران ادامه دادند. در سال 1986 این عده تحت فشار دولت فرانسه مجبور به ترک خاک فرانسه شده به عراق رفتند و در آن جا به نام ارتش آزادیبخش ملی ، پایگاه های نظامی برقرار کرده و تا سقوط صدام حسین در سال 2003 همان جا مستقر بودند. در طول مدت جنگ ایران- عراق ، بارها وارد خاک ایران شده علیه نیروهای مسلح این کشور به عملیات های متعددی دست زدند. بعد از پایان جنگ ، فعالیت های سازمان به شدت کاهش یافت چون صدام حسین مجبور شده بود، توانایی آن ها را مهار کند.<br />
درنهایت با سقوط صدام در آوریل 2003 سازمان تمام پشتوانه ی مالی و لجستیک خود را در عراق از دست داد. اعضای این سازمان در زمان حمله آمریکا به عراق خنثی بودند. ارتش آمریکا پس از اشغال عراق، آن ها را خلع سلاح کرده در پایگاهشان موسوم به قرارگاه اشرف تحت نظر گرفت.<br />
دیده بان حقوق بشر از نیروهای آمریکایی کسب اطلاع کرده است که در تاریخ 10 مارس 2005 ، 3534 نفر از اعضای این سازمان در قرارگاه اشرف حضور داشته اند.<br />
از اکتبر 2004 ، 273 نفر از اعضای سازمان با استفاده از عفو دولت ایران به کشور خود بازگشته اند.ارتش آمریکا با اعضای سازمان در چهارچوب کنوانسیون ژنو برخورد می کند. البته سرنوشت این عده همچنان نامعلوم است چون ظاهرا ارتش آمریکا و دولت عراق هنوز نتوانسته اند تصمیمی درباره ی آن ها بگیرند.<br />
در آخرین سال های حکومت صدام حسین ، تعدادی از اسرای ایرانی با اسرای عراقی که در ایران به سر می بردند مبادله شدند. تعدادی از اعضای معترض سازمان نیز در میان این عده بودند، سازمان در واقع آن ها را به ابوغریب فرستاده بود که تحت نظر عراقی ها باشند.<br />
با آزادی این افراد در سال 2002 ، اطلاعات بیش تری راجع به وضعیت حاکم در قرارگاه های سازمان در عراق به دست آمد، اطلاعاتی که تا آن زمان هرگز به بیرون درز نکرده بود. دیده بان حقوق بشر با 5 تن از این اعضای سابق که از زندان ابوغریب آمده بودند ، مصاحبه کرد. آن چنان که از گفته های این افراد بر می آید ، رفتار سازمان با اعضای معترض خود و به ویژه آن هایی که در صدد جدا شدن از سازمان هستند، جای نگرانی دارد. جرا که سازمان از ضرب و شتم و حبس و شکنجه معترضین ابایی نداشته بسیاری از آن ها را در دهه ی نود یا در داخل قرارگاه ها حبس کرده یا تحت نظر رژیم عراق به زندان ابوغریب فرستاده است. یکی از آن ها به مدت هشت سال و نیم یعنی از سپتامبر 1992 تا ژانویه 2001 در زندان انفرادی به سر برده است. به گفته ی شاهدان، دو نفر از اعضای سازمان در خلال بازجویی ها جان داده اند. این سه نفر به نام های عباس صادقی نژاد، علی قشقاوی و علیرضا میر اصغری شاهد قتل یکی از همرزمان خود به نام پرویز احمدی بوده اند که در سلول آن ها در قرارگاه اشرف جان داده است. عباس صادق نژاد همچنین به دیده بان حقوق بشر گفته است که شاهد قتل یک نفر دیگر به نام قربانعلی ترابی بوده که با او هم سلول بوده است و بعد از یک جلسه بازجویی جان داده است.<br />
سازمان مجاهدین خلق ایران را یک زوج به نام های مریم و مسعود رجوی هدایت می کنند که در سال 1985 ازدواج کرده اند و سازمان از این پیوند به عنوان آغاز یک انقلاب ایده ئولوژیک پایان ناپذیر یاد کرده است.<br />
این انقلاب مراحل مختلفی داشته است ، از جمله : طلاق اجباری زن و شوهرها، گزارش های روزانه که افراد اعمال و افکار خود را در آن می نوشته اند و همچنین قطع هر گونه ارتباط جنسی به منظور وقف کامل جسم و روح خود به رهبران سازمان.<br />
بلافاصله پس از ازدواج مریم و مسعود رجوی ، فرماندهی نظامی سازمان این دستور را صادر کرد: ضروری است به منظور ادای دین خود به سازمان در شرایط فعلی هر چه زودتر این انقلاب را به مرحله اجراگذاشته وقت و توان خود را صرف فراگیری تعلیمات سازمان نمایید.( نشریه مجاهد شماره 242. 12 آوریل 1985 )<br />
بخش اجتماعی سازمان نیز خاطرنشان کرد که : درک عظمت این انقلاب به معنای درک عظمت رهبران ما یعنی مسعود و مریم است. باید به آن ها ایمان داشته باشیم و دربرابر شان به شیوه ای انقلابی و عقیدتی مطیع باشیم (نشریه مجاهد شماره 12 آوریل 1985 )<br />
در سال 2003 که پلیس فرانسه مریم رجوی را دستگیر کرد، معلوم شد اعضای سازمان تا چه اندازه پاکباخته اند. ده تن از اعضا و هواخواهان سازمان در شهرهای مختلف اروپا به نشانه ی اعتراض اقدام به خودسوزی کردند و دو نفر از آن ها در اثر شدت جراحات وارده جان دادند.<br />
<b>متدلوژی سازمان</b><br />
دیده بان حقوق بشر با داوازده تن از اعضای سازمان که اکنون مقیم اروپا هستند مصاحبه تلفنی ترتیب داده است. مشاهدات این افراد مستند بوده و به گفته ی خودشان به دلیل اعتراض به سیاست های سازمان یا ابراز بی تمایلی نسبت به ادامه ی فعالیت در پایگاه های نظامی سازمان، مورد شکنجه های روحی و روانی قرار گرفته اند.<br />
دیده بان حقوق بشر از ماه فوریه تا مه 2005 با هر یک از این افراد به طور جداگانه و با هر کدام چند بار صحبت کرده است. کل این مصاحبه ها بیش از 12 ساعت شده است و همگی به زبان فارسی انجام شده. هر یک از افراد به طور جداگانه تجربیات خود از قرارگاه ها ی سازمان را در اختیار دیده بان حقوق بشر قرار داده اند و این تجربیات با مدارک و اسناد دیگری که دیده بان حقوق بشر در این زمینه به دست آورده است، همخوانی دارد. تعدادی از این اعضای سابق که در سازمان زندانی شده و مورد شکنجه قرار گرفته اند ، به اسم شخصی به نام حسن عزتی اشاره کرده اند که از قرار معلوم بازجویی شان کرده است. دیده بان حقوق بشر با یاسر عزتی ، فرزند حسن عزتی ، تماس گرفته است و نامبرده گفته است که پدرش از بازجویان سازمان مجاهدین خلق بوده است.<br />
از دوازده نفری که دیده بان حقوق بشر با آن ها مصاحبه کرده است، هشت نفر (فرهاد جواهری یار، علی قشقاوی، محمد حسین راستگو و اکبر اکبری ) توسط دولت عراق ، در تاریخ 21 ژانویه 2002 به ایران فرستاده شده اند. امیر موثقی در تاریخ 18 مارس 2003 به ایران فرستاده شده است و علیرضا میر عسگری در ماه فوریه 2003 در مرز ایران و عراق رها شده است. یاسر عزتی در ژوئن 2004 عراق را ترک کرده است و عباس صادقی نژاد در تاریخ 20 ژوئن 2002 از یکی از قرارگاه های سازمان گریخته است. 4 نفر دیگر(محمد رضا اسکندری ، طاهره اسکندری، حبیب خرمی و کریم حقی) بعد از جنگ اول خلیج فارس در سال 1991 عراق را ترک کرده اند. 5 نفر از این گروه (فرهاد جواهری یار، علی قشقاوی، محمد حسین سبحانی ، اکبر اکبری و امیر موثقی ) قبل از آزادی در زندان ابوغریب بوده اند.<br />
<b>عدم رعایت حقوق بشر در قرارگاه های سازمان مجاهدین</b><br />
عدم رعایت حقوق بشر در قرارگاه های سازمان مجاهدین شامل موارد متعدی از جمله حبس در زندان های مخفی، سلول انفرادی،فحاشی، آزار روانی، اقرارگیری اجباری، تهدید و همچنین شکنجه ی جسمی می شود که در دو مورد، مرگ افراد را به دنبال داشته است. از مشاهدات شاهدان چنین بر می آید که سازمان سه نوع محل را برای حبس اعضای معترض خود مورد استفاده قرار می داده است. به گفته این افراد، نوع اول متشکل از تعدادی واحدهای اقامتی بوده است که اصطلاحا به آن میمهمانسرا می گفته اند.<br />
آن تعداد از اعضای سازمان که متقاضی ترک عراق بوده اند در این واحدها نگه داری می شده اند و کسی از سرنوشت آن ها خبردار نمی شده است چون اجازه ی خروج از ساختمان و صحبت با سایر اعضا را نداشته اند و نمی توانسته اند با خانواده یا دوستان خود خارج از سازمان تماسی داشته باشند.<br />
کریم حقی که زمانی مسئولیت مهمی در سازمان داشته و مامور امنیت مسعود رجوی بوده است، به دیده بان حقوق بشر گفته است: من در سال 1991 مسئول امنیتی مسعود بودم. سازمان باورش نمی شد که من بنای مخالفت را گذاشته باشم. مرا به اتفاق همسر و فرزند شش ما هه ام در جایی به نام اسکان حبس کردند. قبل از جریان انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری، اسکان محلی بود که زن و شوهرها را با هم در آن حبس می کردند. سازمان دور این منطقه را با سیم خاردار و دیده بانی و دیوارهای بلند محافظت می کرد. سازمان در طول آن مدتی که حبس بودیم انواع واقسام بلاها را سرمان آورد از جمله فحاشی و تهدید به اعدام.<br />
محمد رضا اسکندری و همسرش طاهره اسکندری نیز گفته اند در سال 1991 که بنای مخالفت با سازمان را گذاشتند در محل های مختلفی حبس شده اند: ما زمانی که وارد قرارگاه شدیم ، پاسپورت و اوراق شناسایی مان را تحویل سازمان داده بودیم. اما بعدا که گفتیم می خواهیم برویم، مدارکمان را پس ندادند. در اسکان و چند حای دیگر حبسمان کردند.مدتی بعد نیز ما را به اردوگاه پناهندگان التاش واقع در حومه ی شهر رمادی فرستادند. شرایط زندگی در آن جا بسیار دشوار و در واقع محلی برای مرگ تدریجی بود. البته ماموران سازمان آن جا هم راحتمان نمی گذاشتند. تا سال 1992 در آن جا ماندیم تا این که هلند با درخواست پناهندگی مان موافقت کرد. (مصاحبه تلفنی دیده بان حقوق بشر در اول و دهم فوریه<br />
2005 )<br />
نوع دوم این مراکز حبس را بنگال می گویند. بنگال در واقع ساختمان هایی است پیش ساخته. از این ساختمان ها نیز برای حبس افراد، چه آن ها که قصد جدا شدن از سازمان را داشته اند و چه آ نها که انتقاد می کردند، استفاده می شده است. حبس در این ساختمان ها در واقع راهی بوده است برای تنبیه افرادی که از دیدگاه رهبران سازمان مرتکب خطایی می شدند. در واقع به آن ها فرصت می دادند که به گنا هان خود اعتراف کنند و خودشان را سرزنش کنند.<br />
مسعود بنی صدر که سابق بر این، از نمایندگان دیپلماتیک بلند پایه سازمان در اروپا و آمریکای شمالی بوده است و توسط مسعود و دیگر رهبران سازمان به فساد متهم می شود، نوشته است: ماموری که برای من گماشته بودند، مرا به ساختمانی برد و گفت راجع به کارهایم فکر کنم. به اصطلاح مرا بنگالی کرده بودند یعنی در سلولی حبسم کرده بودند و جز فکر کردن و نوشتن راجع به خطاهایم اجازه کار دیگری را نداشتم. نوعی شکنجه روانی بسیار سخت و این تا آن اندازه سخت است که عده ای از اعضای سازمان خودکشی را به آن ترجیح دادند. ( خاطرات یک شورشی ایرانی ص 388 نوشته مسعود بنی صدر)<br />
نوع سوم عبارت است از حبس و شکنجه و بازجویی در سلول های مخفی درون سازمان. این سلول ها را بیش تر برای مخالفین سیاسی مورد استفاده قرار می داده اند. بیش تر اعضای سازمان از وجود این سلول ها بی خبر بوده اند. آن عده از مصاحبه شوندگان که در این سلول ها بوده اند ، به دیده بان حقوق بشر گفته اند تا پیش از این که شخصا آن را تجربه کنند اطلاعی از وجود این سلول ها در داخل قرارگاه نداشته اند.<br />
محمد حسین سبحانی به مدت 8 سال ، از 1992 تا 2001 در یکی از این سلول ها حبس بوده است. جواهری یار نیز به مدت 5 سال ، از نوامبر 1995 تا دسامبر 2000 در یکی از همین سلول ها بوده است. هر دوی آن ها از اعضای بلند مرتبه ی سازمان بوده اند که تصمیم می گیرند جدا شوند اما سازمان به بهانه ی اطلاعاتی که داشته اند مانع از خروج آن ها می شود. سازمان آن ها را حبس می کند و سپس تحویل مقامات عراقی می دهد و عراقی ها نیز آن ها را در زندان ابوغریب حبس می کنند.<br />
چهار نفر دیگر از مصاحبه شوندگان در جریان پاکسازی های امنیتی در سال های 1994 تا 1995 به جرم داشتن افکار ستیز ه جویانه نسبت به سازمان، حبس شدند. عباس صادقی نژاد، علی قشقاوی ، علیرضا میر اصغری و علی اکبری به طرز وحشیانه ای مورد شکنجه قرار گرفته و بعداز بازجویی های طولانی و سرسختانه ای مجبور می شوند اقرارنامه ای بنویسند و اعتراف کنند که مامور اطلاعات ایران هستند. این سه نفر در فوریه 1995 در یکی از سلول های داخلی سازمان در عراق، شاهد مرگ پرویز احمدی بوده اند. همگی در یک سلول بوده اند و هر سه در سال 1995 در جریان عملیات پاکسازی امنیتی دستگیر شده بودند. علی قشقاوی به دیده بان حقوق بشر گفته است که پرویز احمدی را در روز دوم حبسش، برای بازجویی بردند:<br />
اوایل ماه رمضان (فوریه 1995 ) نگهبانان آمدند پرویز احمدی را بردند. رفت و 2 ساعت بعد آمد. به شدت کتکش زده بودند و مدتی بعد مرد.<br />
عباس صادقی نژاد نیز در همان سلول بوده است، وی می گوید: ناگهان در زندان را باز کردند و یک نفر را انداختند داخل. با صورت خورد به زمین.اول او را به جا نیاوردیم. حسابی کتکش زده بودند. صورتش را برگرداندیم دیدیم پرویز احمدی است که چند ساعت قبل برای بازجویی برده بودند. تمام استخوان هایش شکسته بود، ران هایش کبود شده بود و در حالت کما بود. هر کاری کردیم به هوش نیامد و ده دقیقه بعد روی زانوی خودم جان داد. زندانبان در را باز کرد و بدن بی جانش را از زندان بیرون کشید.<br />
گفته های علیرضا میراصغری نیز این حادثه را تایید می کند. با این حال ، دیده بان حقوق بشر شماره ای از نشریه مجاهد مورخ دوم مارس 1998 را یافته است که سازمان در آن مدعی شده متوفی به دست نیروهای ایرانی شهید شده است.<br />
عباس صادقی نژاد به مرگ یکی دیگر از هم سلولی هایش به نام قربانعلی ترابی نیز اشاره کرده است که بعد از بازجویی جان داده است.<br />
<b>انکارهای سازمان مجاهدین</b><br />
سازمان دیدیده بان حقوق بشر در سطح بین المللی از شهرتی خدشه ناپذیر برخوردار بوده تحقیقاتش دقیق و موشکافانه است. و البته سازمان مجاهدین که ید طولایی در انکار و تکذیب دارد و متنی بلند در تکذیب این موارد منتشر کرد.<br />
سازمان مجاهدین در این مورد نیز مانند سایر موارد با دقت واکنش نشان داد. دیده بان حقوق بشر در گزارش خود رئوس این واکنش را آورده است: به دنبال انتشار این گزارش، افراد و سازمان های طرفدار مجاهدین به طور علنی یا از طریق سایت های اینترنتی نسبت به آن اعتراض کردند. ما با دقت این انتقادات را چه نسبت به محتوا و چه درباره ی متد تدوین گزارش ، جمع آوری و تحلیل کرده و در پایان به این نتیجه رسیدیم که اعتراضات مذکور ، توجیه ناپذیر و بی پایه و اساس است.<br />
تعدادی از معترضین مدعی شدند دیده بان حقوق بشر از آمریکا، کانادا و اتحادیه اروپا خواسته است سازمان را از فهرست گروه های تروریستی حذف نکند و این در حالی است که سازمان تمام تلاش خود را صرف خروج از این لیست کرده است. واقعیت این است که دیده بان حقوق بشر در هیچ موردی و با هیچ مرجعی در این مورد مذاکره ای نداشته است. ما تنها کاری که کردیم ثبت مشاهدات مستندی است که حاکی از موارد متعددی از عدم رعایت حقوق بشر از جمله شکنجه و حبس است.(&#8230;)<br />
بیش ترین انتقاد را گروهی موسوم به دوستداران ایران آزاد به این گزارش کرده است که چهار تن از نمایندگان پارلمان اروپا؛ آلخو ویدال کادراس،پائولو کاساکا، آندره بری و استروان استیونسون، در آن عضویت دارند. این گروه مدعی شده است که مشاهدات افرادی که در گزارش از آن یاد شده است، توسط وزارت اطلاعات ایران تهیه شده است. به علاوه ، مدعی شده اند که نه تنها این عده بلکه تمام منتقدین و اعضای سابق سازمان در واقع ماموران اطلاعاتی ایران هستند. البته نه این گروه و نه هیچ یک دیگر از معترضین به گزارش دیده بان حقوق بشر، سند یا مدرکی برای اثبات ادعای خود ارائه نکرده اند.<br />
گروه مذکور گزارشی برای ما ارسال کرد که توسط هئیتی وابسته به آن ها در مدت پنج روز و در داخل قرارگاه اشرف در عراق تهیه شده بود. در این گزارش با 19 نفر از اعضای سازمان مصاحبه کرده بود که همگی مشاهدات همرزمان سابق خود را تکذیب کرده بودند. البته این گروه با هیچ یک از افرادی که توسط دیده بان حقوق بشر مصاحبه شده بودند، ملاقات نکرده بود.<br />
دیده بان حقوق بشر در ادامه به شرح و تفصیل روش هایی می پردازد که در تدوین گزارش و تهیه ی مصاحبه ها مورد استفاده قرار گرفته است. اعتبار گزارش هایی از این دست به همین دقت و موشکافی هاست.<br />
<b>درسی عالی برای تبلیغ</b><br />
اعضای سازمان در اثر سه دهه تلاش و مبارزه ی مستمر، به مهارت کم نظیری در مبارزه ی تبلیغاتی دست یافته اند. چنان مهارتی در روش های حمله و ضد حملات تبلیغی دارند که می توانند از هر بحث و استدلالی سرباز بزنند. برخورد آن ها با تمام کسانی که ساز مخالفت می زنند، شبیه رفتارهای استالینیست ها در دهه ی سی یا رفتارهایی است که به رهبری مائو در دوران انقلاب فرهنگی چین صورت می گرفت ؛ یعنی معترض را بدترین دشمن می دانند و همان برخوردی را با او دارند که با بدترین و سرسخت ترین دشمنان خود دارند. یعنی او را سرتا پا لجن مال می کنند، به پستی و رزلی و خیانت و ناسپاسی متهمش می کنند و به این ترتیب از رو در شدن با انتقاداتی که متاسفانه عمدتا بر حق است ، سرباز می زنند. چنین رفتاری فقط از یک تشکیلات ضد دموکراتیک برمی آید. سازمان همیشه به جای پاسخ گویی به اصل مطلب همیشه مانند کودکان بهانه گیر به جزئیات می پردازد و در این مورد نیز به بهانه ی این که دیده بان حقوق بشر مصاحبه ها را از طریق تلفن انجام داده است، مسئله شکنجه را از اساس انکار می کند. دلخوش کرده است به این که هیاتی از نمایندگان پارلمان اروپا رفته اند از نزدیک با مجاهدین صحبت کرده اند و برای خودشان به این نتیجه رسیده اند که دیده بان حقوق بشر دروغ می گوید! یکی نیست به این ها بگوید مگر صرف این که کسی نماینده پارلمان اروپا شده است به این معنی است که همه مشاهداتش مستدل و مستند است؟<br />
قطعا هر کسی در رفع اتهاماتی که بر دوش سازمان سنگینی می کند بکوشد، آدم معتبر و محترمی است البته فقط از نظر خود مجاهدین.<br />
آلخو ویدال کوادراس اسپانیایی و عضو حزب مردم در کشورش است ، تخصصش فیزیک است. پائولو کاساکا پرتغالی و عضو حزب سوسیالیست است، تخصصش اقتصاد است. استوارن استیونسون اسکاتلندی و متخصص کشاورزی است. این عضو ائتلاف احزاب محافظه کار پرتغال، فعالیت های بسیاری در دفاع از قربانینان هسته ای در زمان اتحاد جماهیر شوروی داشته است.<br />
آندره بری آلمانی و از میراث داران رسمی حزب کمونیست آلمان شرقی است. وی در حال حاضر عضو حزب سوسیال دموکرات آلمان است. مطابق زندگی نامه ی او که در سایت رسمی پارلمان آلمان قرار گرفته است، او دو دکترا یکی در علوم سیاسی و دیگری در علوم اجتماعی دارد که هر دو را پیش از سقوط دیوار برلین گرفته است. در آن دوران ، وی بین سال های 1976 تا 1983 به عنوان دستیار در موسسه ی روابط بین الملل موسوم به پوستدام بابلسبرگ کار کرده است و پس از آن تا سال 1989 یعنی تا زمان سقوط دیوار برلین، در دانشگاه های مختلف صاحب کرسی استادی بوده است. دفترش در حال حاضر در استسراسبورگ است، در آن جا عضو اتحادیه ای است متشکل از کمونیست های فرانسه، یونان و ایتالیا.<br />
این ها هستند سیساست مداران معتبر و محترمی که رفته اند در جنوب عراق برای خود چرخیده اند و تحت نظر سازمان و در داخل قرارگاه با افرادی که در دست سازمان هستند گپی زده اند و به این نتیجه رسیده اند که هیچ اثری از بدرفتاری و خشونت در آن جا وجود ندارد. این شیوه، هر روزنامه نگاری را که مختصر دستی در فوت و فن تحقیق داشته باشد، به خنده وا می دارد. در عالم روزنامه نگاری حرفه ای، نویسنده ی چنین گزارشی را به انجام خطای حرفه ای آشکاری متهم می کنند.<br />
حال ، سوال این است که در این مورد به خصوص، آیا تهیه کنندگان گزارش سازمان که نمونه ای کم نظیر از تبلیغ است، واقعا افراد ساده لوحی بوده اند یا این که با نمایندگان مذکور زد و بندی کرده اند؟ این شاهدان محترم که به قرارگاه مجاهدین رفته اند، آیا توانسته اند چشمانشان را خوب باز کنند یا این که شیشه های دودی سازمان هوش از سرشان برده است؟ شاید بهتر باشد این انجمن کذایی دوستداران ایران آزاد اسم خود را بگذارنددوستان مسعود رجوی یا رفقای مریم رجوی&#8230;البته، اگر چنین می کردند همه چیز رو می شد و این دقیقا همان چیزی است که سازمان نمی خواهد!<br />
کافی است نگاهی اجمالی به ترکیب پارلمان اروپا، متشکل از 732 نماینده، بیندازیم تا متوجه بشویم که همه جور گرایش در آن وجود دارد و دلیل خاصی دارد تمام اعضای هیئت اعزامی به عراق از میان نمایندگان چپ یا چپ افراطی هستند. دلیل خاصش هم این است که سازمان همواره با این گروه ها که مدعی نبرد با امپریالیسم آمریکایی بوده اند، روابط صمیمانه ای داشته و در واقع خود را از یک قماش می دانند.<br />
کشتار مخالفان در جمهوری اسلامی اصلا دلیل نمی شود که کسی بخواهد نهادهای مدنی ما را به هیچ گرفته آزادی هایمان را تهدید کنند. اگر بخواهیم این را با آن توجیه کنیم، درست مثل این است که اردوگا ه های هیتلر را با گولاگ های استالین توجیه کرده باشیم.<br />
مشاهداتی که دراین کتاب می آید نه تبلیغ است و نه آن طور که سازمان مجاهدین می گوید دروغ های وزارت اطلاعات ایران. این اوراق قرار است صدای زنان و مردان بی صدا باشد. برای این که فریادشان در سکوت بی اعتنایی گم نشود.<br />
ممکن است در برخی از این مشاهدات اشتباهاتی جزئی باشد که ما آن ها را در پاورقی توضیح می دهیم اما در متن آن دست نمی بریم و در واقع آن را به همان صورت که خودمان شنیده ایم ، برای شما نوشته ایم. دلیل این اشتباهات نیز ضعف حافظه ی افرادی است که لحظات دشواری در زندگی خود داشته اند و ماجراها از سر گذرانده اند.<br />
شام سیاه زندگی این افراد دیگر به پایان رسیده است اما ظلمات سازمان مخوف مسعود رجوی تازه آغاز شده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31939/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978</guid>

					<description><![CDATA[<p>متدلوژی و گزارش شاهدان از سازمان مجاهدین خلق نویسنده : آنتوان گسلر لینک به متن کتاب پیش گفتار این کتاب حاوی مصاحبه هایی است راجع به سازمان مجاهدین خلق ایران که همگی برای اولین باراست که منتشر می شوند. این سازمان که امروزه به دست مسعود و مریم رجوی افتاده است ، کارش را به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>متدلوژی و گزارش شاهدان از سازمان مجاهدین خلق<br />
نویسنده : آنتوان گسلر</p>
<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gesler-1.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener">لینک به متن کتاب</a><br />
<b>پیش گفتار </b><br />
این کتاب حاوی مصاحبه هایی است راجع به سازمان مجاهدین خلق ایران که همگی برای اولین باراست که منتشر می شوند. این سازمان که امروزه به دست مسعود و مریم رجوی افتاده است ، کارش را به عنوان یک گروه اپوزسیون با فعالیت های تروریستی بر علیه حکومت رضا شاه پهلوی آغاز کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، سازمان مجاهدین مدتی با آن همراه شد اما بعداً با حرکت هایی خونین ارتباط خود را با آن قطع کرد. اما پایان عمر مجاهدین زمانی بود که در سال 1983 به عراق رفتند و همدست صدام حسین شدند.<br />
سازمان امروزه به جایی رسیده است که تمام مشخصه های یک فرقه را به طور کامل دارد؛از طلاق اجباری گرفته تا جدایی فرزندان از والدین و خانواده هایشان و توسل به خشونتی کور. با این همه ، همچنان مدعی است که تنها گروه اپوزسیون است که در برابر حکومت ایران قد علم کرده است.<br />
<b>مار در آستین</b><br />
خطری که اروپا را تهدید می کند این است که روزی به خود بیاید و ببیند که قربانی نقشه های براندازانه ی موذیانه ای شده است. اروپا در واقع ماری را در آستین خود پرورش داده است و نمی داند این مار اگر روزی نیش بزند، پادزهری برای آن پیدا نخواهد شد. البته ،اگر تا همین حالا نیش نزده باشد.<br />
در ماه ژوئن 2003 پلیس فرانسه اقدام به دستگیری مریم رجوی، رییس سازمان مجاهدین خلق، همسر مسعود رجوی کرد. شوهر او – مسعود- خود را ارائه کننده ی راه حلی برای تبدیل ایران به کشوری دوکراتیک می داند. اعضای سازمان در رم، پاریس وبرن اقدام به خودسوزی کردند. از جمله کسانی که اقدام به این کار کرده بود، زنی بود که در اثر شدت جراحات وارده جان داد. این اقدام در سراسر این قاره ی کهن باعث تنفر افکار عمومی شد و همگی به آن برچسب فاناتیسم زدند.<br />
اما مسئولین مربوط پیام را دریافت کرده ، از ترس ادامه ی این نوع عملیات های انتحاری، دست از تعقیب قضایی اعضای سازمان برداشتند. سازمان مجاهدین که در حال حاضر هم در اروپا و هم در آمریکا در فهرست گروه های تروریستی قرار دارد، با این اقدامات ، ماهیت فرقه ای خود را رو کرده است. چه کسی به جز رهبر یک فرقه ممکن است از پیروان خود بخواهد جانشان را این چنین فدا کنند؟<br />
این آدم هایی که تا این حد نسبت به جان خود بی اعتناء هستند و خود را به دست سرنوشت سپرده اند، چه کسانی هستند؟ مجاهدین با استفاده از تسامح بی منطق دولت های اروپایی که گاهی با آن ها سرسختند و گاهی از آن ها علیه رهبران روحانی ایران استفاده می کنند، گروهی را در داخل این قاره تشکیل داده اند که هر لحظه ممکن است خود را به هر کسی بفروشد حتی به دشمنان کسانی که او را با آغوش باز می پذیرند. این مسئله یک سابقه نگران کننده هم دارد.<br />
مسعود از 1983 تا 2003 بهترین خوش خدمتی ها را به صدام، دیکتاتور سابق عراق کرد.بیست سال خدمتی که صدام نیز نهایت استفاده را از آن برد. اما همکاری تنگاتنگ میان این دو نفر که بزرگ ترین وجه اشتراکشان میل بی پایان به قدرت بود، با حمله آمریکایی ها خاتمه یافت.<br />
اکنون از ارتش سازمان، 3500 نفر زن و مرد در بیابان های جنوب عراق باقی مانده است. آن ها خلع سلاح شده اند و در محاصره ی نیروهای ائتلاف به سر می برند ، رهبرانشان گریخته اند و منتظرند که برایشان تعیین تکلیف بکنند. البته به روال سه دهه ی گذشته، صبورانه منتظر پیروزی محال بر 60 میلیون ایرانی هستند، ایرانیانی که اکثریت غریب به اتفاقشان سازمان را به رسمیت نمی شناسند.<br />
سازمان علی رغم این که در حال حاضر در بن بست گرفتار شده است و مدت هاست در جا می زند، از تلاش همه جانبه برای تغییر مسیر تاریخ دست برنداشته و برای نیل به این مقصود، شبکه ی رابطان و دوستان خود را در سراسر اروپا مجدداً فعال کرده است.<br />
<b>تلاش در جهت تغییر مسیر تاریخ</b><br />
در تابستان سال 2006، حدود صد نفر از مبارزان سیاسی ایران در برابر مقر سازمان ملل در ژنو تظاهرات کردند. این عده از کمیساریای عالی پناهندگان می خواستند به هم رزمان آن ها که از سال 2003 در قرارگاه اشرف در بغداد، مقر سازمان ، در محاصره هستند ، پناهندگی سیاسی بدهند. ولی این مبارزان که این چنین از بقایای آرمان های خود دفاع می کنند، چه کسانی هستند ؟ خواسته شان چیست؟<br />
فشارها و محدودیت هایی که برای اعضای سازمان مجاهدین خلق ، مستقر در شهر اشرف به وجود آمده ، قطع مواد غذایی ، دارو ، سوخت و همچنین عملیات های تروریستی که بر علیه شبکه آب آشامیدنی انجام شده است ، برخلاف کنوانسیون ژنو و اصول حقوق بین الملل بوده و جنایت جنگی به شمار می رود.<br />
جالب است که سازمان کلمه ی شهر را برای اشرف به کار می برد. این شهر در حقیقت چیزی نیست جز یک قرارگاه نظامی که در آن آموزش های نظامی برقرار است و توپ ، تانک وسایر تجهیزات نگهداری می شود!!<br />
اعضای این سازمان که در قرارگاه اشرف مستقرند ، تحت حمایت حقوق بین الملل و کنوانسیون چهارم ژنو قرار دارند و بیش از بیست سال است که به عنوان پناهنده ی سیاسی در عراق زندگی می کنند. نیروهای ائتلاف ، دولت عراق و تمام ارگان های بین المللی باید حقوق ساکنان شهر اشرف را رعایت کنند.<br />
هیچ کدام از ان اظهارات با واقعیت قضایا ارتباطی ندارد. ساکنان شهر اشرف در واقع سربازان ارتش آزادیبخش ملی به فرماندهی مسعود رجوی هستند که یونیفورم نظامی دارند. آن ها به ایران می روند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. این ارتش بارها با استفاده از تسلیحات اعطایی صدام حسین به نبرد مسلحانه علیه ایران پرداخته است. سازمان وفاداری به صدام را تا جایی پیش برد که حتی در سرکوب کردهای داخل عراق نیز فعال بود.<br />
در سال 2003 که نیروهای ائتلاف به عراق رفتند ، مجاهدین را به درستی به عنوان نیروهای متخاصم به حساب آورده تهدیدشان کردند که اگر تسلیم نشوند ، مورد بمباران قرار می گیرند اما اگر تسلیم شوند به عنوان اسیر جنگی به حساب می آیند. اما پیروان رجوی حقایق را وارونه جلوه می دهند به امید این که بتوانند فشار مفیدی بر افکار عمومی در سطح بین الملل وارد بیاورند.<br />
ما شرکت کنندگان در این تظاهرات در ژنو از سازمان ملل و دبیر کل آن و همچنین از کمیساریای عالی پناهندگان و سازمان صلیب سرخ می خواهیم به اعضای این سازمان که مقیم عراق هستند ، پناهندگی سیاسی اعطا کرده و دولت عراق بخواهند حقوقشان را در این چهارچوب به رسمیت بشناسد.<br />
البته شرکت کنندگان در تظاهرات به همین اندازه اکتفا نکرده حقایق دیگری را نیز وارونه جلوه داده اند : مجاهدین در عراق از محبوبیت بالایی در نزد مردم و احزاب دموکراتیک برخوردارند. بیش از پنج میلیون و دویست هزار نفر از مردم عراق از مجاهدین مقیم شهر اشرف حمایت کرده اند. آن ها طی طوماری ، فعالیت های مجاهدین را در عراق قانونی اعلام کرده از حق پناهندگی آن ها دفاع کرده اند.<br />
اما واقعیت این است که برای مردم عراق ، مجاهدین همدست رژیم صدام بوده و در سرکوب ها به همان اندازه مسئولند. یکی از مهم ترین گروه های اپوزیسیون عراق به نام کنگره ی ملی عراق که طی سالیان متمادی بر علیه رژیم عراق مبارزه می کرد و فعالیت های گروه های مخالف را از لندن هماهنگ می کرد ، در توصیف مجاهدین آن ها را سگ ها ی شکاری صدام می نامد. بعد از سقوط صدام مردم به خیابان های بغداد هجوم برده بسیاری از اماکن دولتی را غارت کردند تا خشم خود را نشان بدهند ،یکی از این اماکن دفتر مرکز سازمان مجاهدین در مرکز شهر بود. در ماه دسامبر گذشته که صدام به دار آویخته شد ، شادی اکثریت مردم عراق مشهود بود.<br />
بنابراین ، ادعاهایی از این قبیل را نمی توان معتبر دانست: مجاهدین خلق از سال 1986 در عراق به عنوان پناهنده ی سیاسی به شمار می روند و دولت جدید عراق نیز باید این امر را برای آن ها به رسمیت بشناسد. دولت عراق نباید تحت فشار فاشیسم مذهبی تهران ،حقوق مجاهدین را به عنوان پناهنده ی سیاسی زیر پا بگذارد. رعایت این حقوق علاوه بر این که جزء تعهدات بین المللی عراق است ، خواست مردم این کشور نیز هست. در طوماری که به امضای پنج میلیون و دویست هزار نفر از مردم عراق رسیده ، آمده است : رفتاری که دولت جدید عراق در برابر مجاهدین اتخاذ می کند ، اصلی ترین معیار برای تعیین میزان استقلال این دولت است.<br />
فضای زیست مجاهدین به قدری بسته بوده است و آن ها به قدری از دنیا منزوی بوده اند و طرز فکر و زندگی شان به اندازه ای در تضاد با سایر مردم دنیا است که به این نوع ادعاها عادت کرده اند و به این روش ها خو گر فته اند. چه کسی با کدام ابزار می تواند به صحت چنین ادعایی و وجود چنین طوماری اعتماد کند که میلیون ها عراقی خواسته اند دشمن دیرینه شان در کنارشان باقی بماند ؟ خنده دار بودن چنین ادعاهایی زمانی بیش تر آشکار می شود که توجه داشته باشیم صحبت از عراق است ، کشوری که هرج و مرج و کشتار در آن برقرار است و از مه 203 تا نوامبر 2006 واقعاً 150000 نفر کشته شده اند. البته اگر این آمار دقیق باشد!<br />
کاش مجاهدین می گفتند در کشوری با این هرج و مرج و در آن اوضاع خونین چه طور موفق شده اند بدون این که از چهار دیواری قرارگاه شان بیرون بیایند ، یک طومار را به امضای 5200000 نفر از مردم برسانند. در چنین اوضاع سازمان باید دغدغههایی به مراتب مهم تر از طومار نویسی و جمع آوری امضا داشته باشد.<br />
ژان آنوری در نمایشنامه ی پرستو می نویسد: برای ساخت حقیقت کافی است حرفی را اختراع کنید که تا حد امکان بزرگ باشد و آن را تا جایی که می توانید بی وقفه تکرار کنید.<br />
این دقیقاً همان کاری است که سازمان انجام می دهد.<br />
قرار دادن مجاهدین در لیست تروریست ها هیچ اساس سیاسی یا قضایی ندارد و در هیچ عمل سیاسی و قضایی بر علیه سازمان مجاهدین قبال استفاده نیست. این مسئله نباید بهانه ای بشود برای رد درخواست پناهندگان مجاهدین.<br />
این واکنش نیز تازگی ندارد. از زمانی که امریکا و اروپا این سازمان را در فهرست گروه های تروریستی قرار داده اند ، اوضاع آن ها دشوار شده است. مجاهدین با اعتقاد راسخ به این مسئله که هر کس دوست آن ها نیست ، لزوماً دشمن شان به شمار می رود ، مرتب دم از دموکراسی می زنند در صورتی که در روابط درون تشکیلاتی آن ها جایی برای دموکراسی وجود ندارد. مجاهدین که زن و شوهر و مادر و فرزند را به اجبار از هم جدا می کنند، آن قدر جرات دارند که در تغییر و تحولات منطقه جایی برای خود قائل باشند.<br />
در چنین اوضاعی ، حمله به مجاهدین حمله به صلح و دموکراسی است و حمایت از مجاهدین برای پیش برد صلح و دموکراسی ضرورت دارد..<br />
در پایان ، تظاهرکنندگان می نویسند : ما تا آخرین نفس و تا آن جا که در توان داریم از مجاهدین مقیم عراق ، آخرین سنگربانان آزادی مردم ایران ، دفاع می کنیم.<br />
تمام کسانی که توان و جرات فرار از سازمان را دارند ، این کار را انجام می دهند چون با اسناد و شواهد می گویند مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. سالیان سال مشتی اوهام را به نام واقعیت پذیرفته اند. تاکنون حدود 500 نفر از آن ها از حضور ارتش بوش در قرارگاه شان استفاده کرده به امریکایی ها پناه برده اند. رهایی مجاهدین از چنگال سازمان میسر نشد مگر به لطف بوش! عده ای از آن ها به ایران بازگشته اند و عده ای دیگر ترجیح داده اند به کشور های غربی بروند.<br />
حداقل دو نسل از مجاهدین به طور کامل از میان رفته اند و تنها چیزی که از آن ها باقی مانده است این احساس تلخ است که رهبرانشان آنان را فریب داده اند و در اولین خطر جدی که آن ها را تهدید می کرد ، تنهایشان گذاشتند. رهبرانی که به آن ها اعتقاد کور داشتند ، رهایشان کردند و رفتند.<br />
اکنون چهارصد تن از اعضای این سازمان که در سراسر دنیا پراکنده اند در مقر این سازمان در اورسورواز عده ای را 24 ساعته حبس کرده و همان کاری را در ان جا انجام می دهند که قبلاً در قرارگاه اشرف انجام می دادند. مدعی اند در آن چهار دیواری دارند برای سرنگونی جمهوری اسلامی ایران برنامه ریزی می کنند تا وارثان آیت الله خمینی را از اریکه ی قدرت و حکومت پایین بکشند. همین سیستم را در کلن ، هلند و کشورهای اسکاندیناوی نیز پیاده کرده اند.<br />
از خلال مصاحبه هایی که بخش اعظمی از این کتاب را تشکیل می دهند ، مشاهده خواهید کرد که سیستم رجوی موجوداتی تولید می کند که عاری از هر اراده ای هستند و خودشان خبر ندارند که تبدیل به ماشین شده اند ،آن ها موجوداتی هستند غیرقابل پیش بینی که در هر زمانی حاضرند جان خود را برای هر چیز فدا کنند. هیچ کس نمی داند دستور نهایی چه زمانی صادر می شود ولی همان طور که در حوادث سال 2003 به عینه دیدیم، سازمان قدرت تخریبی بالایی دارد.<br />
<b>گولاگ خود خواسته </b><br />
مسعود رجوی در عمل درست برعکس آن چیزی را که می گوید، انجام می دهد. هیچ وقت هم ابایی نداشته است که اصول سیساست و اید ئولوژی خود را بر حسب منافع شخصی اش به کلی تغییر بدهد.<br />
سازمان در ظاهر مدعی است برای ایجاد دموکراسی در ایران مبارزه می کند و توانسته است اعتماد دولت های اروپایی را تا حدودی به این حرف خود جذب کند اما چه خوب است دولتمردان اروپایی توچه داشته باشند که درخت را به میوه اش می شناسند.<br />
مجاهدین خلق در تشکیلات خود کاربرد ترس و وحشت را مشروعیت بخشیده به روش هایی متوسل می شوند که عزت و کرامت انسانی را لگدمال می کند.سازمان مانند یک کارخانه رباط سازی است که رباط های تولیدشده اش هیچ قدرت تشخیصی ندارند و آماده اند از عجیب ترین دستورات تبعیت کنند. سازمان در دفاع از خود می گوید اکثریت اعضا این وضعیت را پذیرفته اند و به میل خود در آن مانده اند. اما خدعه و فریب هم اندازه ای دارد و دموکراسی های اروپایی نمی توانند اجازه بدهند در خاکشان ، قرارگاه هایی ایجاد بشود که اصل وجودی آن ها محرومیت افراد از حقوق انسانی آن هاست.<br />
زندانی که امریکایی ها در خلیج گوانتانامو در کوبا ایجاد کرده اند، نمونه ای است روشن از این نوع عوالم اردوگاهی که فلسفه ی وجودیشان درعدم وجود عدالت خلاصه می شود. اما وضعیت سازمان محاهدین حتی از این هم وخیم تر است چون افراد به اسم دفاع از آزادی به گولاگ گسیل می شوند. در همین گولاگ است که عجیب ترین پارادوکس ممکن تولید می شود: افراد به اسم دفاع از آزادی که جزء ارزشمندترین ارزش های انسانی است ، خود از آزادی محروم کرده و به طور کامل در خدمت امیال یک رهبر دیکتاتور قرار می گیرند.<br />
این نتیجه ی یک اخلال در سیستم ، از آن نوعی که ممکن است در هر گروهی مشاهده بشود نیست ، بلکه پیامد مستقیم یک اراده ی زور گو است.<br />
در حال حاضر اوضاع سازمان وخیم تر از هر زمان دیگری است و بیش از هر زمان دیگری نیازمند این است که کنترل روح و روان افراد را در اختیار گرفته از آنان موجوداتی بسازد که تمام و کمال در خدمت رهبری خودکامه باشند. به هین دلیل است که مانند جلادهای ایدئولوژیک ویتنام شمالی ، بدترین و سخت ترین متدهای تخریب ذهنی افراد را به اجرا در می آورند.<br />
اصل کار فرقه ای این است که فرد راه را گم کند و توانایی نشان دادن واکنش را از دست بدهد. یعنی به راحتی هیپنوتیزم شود.<br />
یکی از این ها می گوید: خودم از زبان مسعود شنیدم که می گفت من همه چیز به شما می دهم ، سعادت و خوشبختی شما را تضمین می کنم و ضمانت می کنم که هر چه معصیت کرده اید بخشوده شود.<br />
<b>تقلب بی پایان</b><br />
البته فرد وقتی خاک را از چشمانش دور می کند و وجدانش بیدار می شود، تازه می فهمد اسیر چه دامی بوده است.<br />
چه طور این خدعه تا به امروز ادامه پیدا کرده است؟ سازمان به مرور زمان دوستانی گرد خود فراهم آورده است و شبکه ای درست کرده که خیلی هم کارآمد بوده است. از آن جا که ایدئولوژی سازمان ملهم از چپ های افراطی است ، طبیعی است که مجاهدین با افرادی از این نحله بهترین ارتباط را داشته باشند.<br />
به جز این ، سازمان آن دسته از نمایندگان مجلس را که یا از اطراف خود بی خبر اند یا بیش تر در صدد تضمین منافع فردی هستند، هدف قرار می دهد. یعنی این افراد را شست و شوی مغزی می دهند تا از اعتبار خود نزد رای دهندگان به نفع سازمان استفاده کنند ولو این که به طور کلی اعتبار خود را از دست بدهند.<br />
مجاهدین آفتاب پرست هایی کهنه کارند که وقتی در برابر هواداران چپ افراطی قرار می گیرند انقلابی می شوند و وقتی با مسلمانان صحبت می کنند دم از اسلام می زنند ، با فمینیست ها از حقوق زنان می گویند و در برابر لببرال ها از دموکراسی داد سخن می دهند. در کنار دشمنان امپریالیسم از دشمنی دیرینه خود با آمریکا می گویند و با دوستان آمریکا از دوستی با آمریکایی ها حرف می زنند مانند همین الان که ایالات متحده شمشیر را از رو بسته است و اگر دست از پا خطا کنند اثری از آثار سازمان باقی نخواهد گذاشت، سازمانی که همواره به کشتن شهروندان آمریکایی مفتخر بوده است.<br />
به اقرار رهبران سازمان ؛ مجاهد کسی است که هر چیز اسلام را نداند و نفهمد یک اصل آن را به طور تمام و کمال می فهمد و به کار می بند و آن اصل تقیه است. که البته از این اصل در جهت انحراف حقایق استفاده می کند.<br />
پس دروغ می شود یک اصل ؛ دروغ به همه کس و راجع به همه چیز و برای یک هدف معین که عبارت است از تقدیس شخصیت رهبران سازمان؛ مریم و مسعود رجوی.<br />
مسعود و مریم که تمام فرصت های تاریخی را از دست داده اند و نتوانسته اند به آرزوی دیرینه ی خود که همانا حکومت بر ایران است ، نائل شوند ناگزیر بر همان معدود افرادی که برایشان باقی مانده است باید حکومت کنند، پس یکی می شود ، رهبر بزرگ ، پیغمبر خود خوانده و دیگری رئیس جمهور ایران. البته اگر کار به همین جا ختم می شد و مسعود کارخانه ای ایجاد نمی کرد که برای کل دنیا نمونه ای از انسان کامل بسازد می شد کل قضیه را به شوخی برگزار کرد و از کنارش گذشت. اما این شوخی از آن نوعی است که لرزه بر اندام انسان می اندازد. اگر آلمان هیتلر و شوروی استالین را ندیده بودیم، می توانستیم بی اعتناء باشیم.</p>
<p><a href="https://dlb.nejatngo.org/File/Books_EN/Asir-Gesler/asir-gesler-1.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener">لینک به متن کتاب</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978">اسیر در زنجیر دروغ &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/33978/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
