<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>امید پارس</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/امید-پارس</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 24 Feb 2021 20:55:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>امید پارس</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/امید-پارس</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت سیزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7098</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7098#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Oct 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/10/16/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-4/</guid>

					<description><![CDATA[<p>امروز بعد از سالیان توانستم با خانواده دایی ام صحبت کنم. آنها شوخی میکردند و به ما میگفتند که شما مثل پتروس فداکار هستید با این تفاوت که پتروس معروف شد و شما ها از یاد رفته اید. خیلی جالبه که خانواده ای ما هم در گذشت زمان ما را از یاد برده اند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7098">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند.</p>
<p>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد.</p>
<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </p>
<p>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند.</p>
<p>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است.</p>
<p>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </p>
<p>***</p>
<p>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین </p>
<p>آگوست 2005</p>
<p>امروز گروه بعدی ایرانی ها روانه شدند. حسین جنت و مهران و کامران و دکتر فرشید.</p>
<p>فرشید خودش را جای دکتر جا زده بود و می گفت درس پزشکی خوانده ولی جالب اینه که حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نیست.</p>
<p>بچه های کمپ هم از طریق این بچه ها برای خانواده هایشان هدیه یا پول می فرستند.</p>
<p>5 </span>August</p>
<p>امروز با سربازهای امریکایی هماهنگ کردیم و چند ورق تخته نو گرفتیم و تخته های کف اتاقمان را عوض کردیم </p>
<p>8 </span>August</span><span style="  </p>
<p>امروز بعد از سالیان توانستم با خانواده دایی ام صحبت کنم. آنها شوخی میکردند و به ما میگفتند که شما مثل پتروس فداکار هستید با این تفاوت که پتروس معروف شد و شما ها از یاد رفته اید. خیلی جالبه که خانواده ای ما هم در گذشت زمان ما را از یاد برده اند.</p>
<p>14 </span>August</p>
<p>سیستم کار کمپ داره شکل اداری می گیره. تمام کارها را به صورت حقوق ماهانه کرده اند. به غیر از کارهای متفرقه، مثلا کار آشپزخانه، نظافتی ها و کار </span>FOB</span><span style="  <span>ماهانه پول ثابت می گیرند. </p>
<p>16 </span>August</p>
<p>امروز پست روز و شب با هم تعویض شدند. رفقای سرباز ما همه در پست شب هستند و می شود از آنها استفاده کرد برای حل و فصل مشکلات خودمان. </p>
<p>17 </span>August</p>
<p>امروز عمویم زنگ زد و بعد از سالیان صحبت کردیم. از شانس خوب من مترجم و سرباز رفیقم بودند و اجازه دادند 15 دقیقه صحبت کنم. </p>
<p>18 </span>August</p>
<p>امروز مسخره ترین روز کمپ بود به همه نفرات اشتباه حقوق دادند از شانس من این اشتباه به نفع من بود و 150 دلار بیشتر گرفتم و من هم صدایش را در نیاوردم، وقتی برگشتم دیدم اکثر بچه ها زیاد پول گرفته اند. </p>
<p>اشتباه بدلیل حقوق ثابت است، معلوم نیست چه خرتوخری است.</p>
<p>21 </span>August</p>
<p>دیشب تا صبح کار کردیم یکی از سربازها برای اینکه پست نده برای خودش کار تراشیده و ما هم با او کار می کنیم که حقوق شب برای ما بهتره چون اضافه کار حساب می شه و هوا هم خنک تره.</p>
<p>آخرکار هم سرباز مربوطه چند کارتن نوشابه و خوراکی با ماشین آورد دم چادرمان. </p>
<p>22 </span>August</p>
<p>امروز آماده باش زده اند که سربازها همه آماده با تجهیزات هستند. می گویند که دو نفر از مجاهدین را در بغداد دزدیده اند. بچه ها می گویند آن دو نفر فرار کرده اند ولی سازمان می خواهد شلوغ بازی در بیاورد.</p>
<p>23 </span>August</p>
<p>می گویند دو هفته دیگر یک گروه به ایران می ره. سرهنگ هم دائم تبلیغ ایران میکند خیلی از نفرات هم خسته شده اند و منتظرند که ببینند اگر خبری نمی شود بروند ایران. </p>
<p>24 </span>August</p>
<p>زنی از وزارت امور خارجه آمده بود و با بچه هایی که پاسپورت داشتند ملاقات کرد و به آنها گفته است که باید منتظر باشند و کارشان را با </span>UN</span><span style="  <span>دنبال کنند. </p>
<p>28 </span>August</p>
<p>الان همه ذهن ها درگیر 15 سپتامبر است گفته اند که 15 سپتامبر </span>UN</span><span style="  <span>می آید. این روزها تلفن قطع است و هنوز سربازان در آماده باش هستند..</p>
<p>29 </span>August</p>
<p>امروز توی زمین چند تا از بچه ها صحبت می کردند که من هم با آنها پیوستم. صحبت سر رفتن به ایران بود. آنها می گفتند: ریسک است چون اگر بروند نه پولی دارند، نه زندگی، نه خانواده و چه خواهند کرد در این شرایط و می گویند اگر در ایران هر شلوغی بشه آنها را خواهند کشت. جالبه که تحلیل ها هم بار سیاسی داره و هم اقتصادی ولی بوی اقتصادی یا بار اقتصادی آن خیلی بیشتر است.</p>
<p>امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p>16.10.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7098">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7098/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شناخت نسبت به مناسبات مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7070</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7070#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/10/09/%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>پس پله اول برای عملیاتی شدن را با فعال بودن در عملیات جاری طی می کنید. مرحله بعد باید فعال و مدافع مناسبات باشید. در این مرحله باید هرگونه حرکت، حرف و محبت و نگاه را گزارش کنید و مهم نیست که خودتان چه می کنید چون نفر بعد کارهای شما را گزارش می کند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7070">شناخت نسبت به مناسبات مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>&quot; امید پارس &quot; عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید.</p>
<p>از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد.</p>
<p>خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف </p>
<p>حتما شما هم مثل من درمورد بحث شناخت یا کتابی به اسم شناخت یا دیالکتیک چیزهایی شنیده اید.شاید هم مثل من در کلاسهای برادر شریف شرکت کرده اید.اگر هم نکرده اید اصلا مهم نیست. بحث ما زیاد بی ربط با اون بحثها نیست. خاطراتی است و شناختی و تحلیلی کوتاه از دوران گذشته خودمان. سال 1380 بود وپس از مصاحبه بچه های عملیاتی با الجزیره، منظورم بچه هایی که در حین عملیات یا قبل از آن دستگیر شده بودند. خیلی جالبه، من به همین سادگی می گویم بچه های عملیاتی ولی بگذارید ریل عملیاتی شدن و بحث های تکاملی آن را بشنویم.</p>
<p>در سازمان به نفری عملیاتی گفته می شود که اولا به لحاظ ایدئولوژی دراوج باشد. حالا این اوج یعنی چه؟ اولا که باید روزانه بهترین عملیات جاری را بکند، حالا خود عملیات جاری یعنی چه؟ یعنی اینکه از اول صبح تا آخر شب خود را گزارش بکند و بگوید تمام وقت غلط کردم و&#8230; خوردم. بعد باید دستش بالا باشد گوشهایش بسته و دهانش باز و آماده برای حمله به نفرات دیگر، می تواند این حمله انتقادی ساده، کلمه ای غیرت آور مثل بی غیرت یا فحش انقلابی باشد مثل غلط کردی، احمق، بی شعور، کثافت، نامرد، بی ناموس، خائن و کمی هم پرشور و حال تر مثل مزدور و پاسدار.</p>
<p><img decoding="async" height="130" alt="پله اول برای عملیاتی شدن، فعال بودن در عملیات جاری است" hspace="10" width="200" align="left" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/News/Cultism/Current_Op.JPG" />پس پله اول برای عملیاتی شدن را با فعال بودن در عملیات جاری طی می کنید. مرحله بعد باید فعال و مدافع مناسبات باشید. در این مرحله باید هرگونه حرکت، حرف و محبت و نگاه را گزارش کنید و مهم نیست که خودتان چه می کنید چون نفر بعد کارهای شما را گزارش می کند.</p>
<p>در مرحله بعد باید مدافع تمام عیار انقلاب خواهر مریم باشید. این بحث خیلی گسترده است و جای بحث زیادی دارد ولی برای سادگی و کوتاه کردن نوشته بهتر است بگوئیم که نیاز نیست کاری عملی بکنید فقط در هر نشستی بلند شوید و به به و چه چه خواهر مریم و بعد شورای رهبری را بگوئید و دائم تقاضا کنید که همه مسئولین خواهر باشند و خواهران حسابرسی را سخت تر کنند، و بگوئید واقعا تیغ های خواهر مسئول(منظورم سیخ نیست تیغ یعنی انتقاد) مرا احیاء میکند، زنده میکندو می پراند و&#8230;.</p>
<p>در مرحله بعد یعنی در مناسبات هم باید فعال باشید، دائم پیشنهاد کار بیشتر، زیاد کردن زمان کارپذیرش پروژه های بیشتر و حتی نگهبانی بیشتر بیاورید.البته نیازی نیست که خودتان همه را انجام دهید مهم این است که نفرات دیگر بیکار یا وقت فکرکردن نداشته باشند.</p>
<p>در مرحله بعد هم در جشن مراسم دائم بپرید وسط و شعر بخوانید و حرکات موزون یا ناموزون به نام رقص انجام دهید که بگوئید از انقلاب خواهر مریم سرحال و سرزنده و شاد هستید البته در همان مراسم در حال رقص می توانید یقه برادر دیگری را هم بگیرید که چرا نمی رقصد یا چرا آن دیگری قرش 2 سانت بیشتر بوده و در حال اشعه دادن به خواهران است. این مبحث خود زیر مجموعه های زیادی دارد که در این بحث نمی شه اینها را باز کرد.</p>
<p>در مرحله آخر هم اگر بخواهی عضو تیم عملیاتی باشی با تمام این خصوصیات باید هفت برادر مسئول پای برگه شما را امضاء کنند و تایید کنند که شما زاده خواهر مریم و از سنخ خود او هستید.</p>
<p>پس شما حالا در اوج هستید و یک انقلابی دو آتشه که آتشتان می خواهد خرمن آخوندها را بسوزاند.</p>
<p>باز برگردیم به خودمان با چند تا از بچه ها قدم می زدیم و صحبت یا محفل سر این بود که چرا و چطورهمین نفرات ایدئولوژیکی خواهر مریم بعد ازدستگیری همه مصاحبه می کنند و اذعان می کنند که تازه به ماهیت سازمان پی برده اند.تقی که خیلی از ما قدیمی تر بود خیلی جالب با آمار چنین میگفت:</p>
<p>سال 1360 تا 1367 به آمار خود سازمان چیزی حدود 70 هزار نفر کشته شده اند. حالا بگوئیم نیمی از اینها هم مجاهد بوده اند. منظورم هودارسازمان است، یعنی 35 هزار نفر. از این 35 هزار نفر طبق آمار خود سازمان شاید 100 تا 200 نفر آنها نه اصلا 400 نفر آنها عضو سازمان بودند. پس 34600 نفر آنها هواداران سازمان بوده اند. کسانی که هیچوقت در مناسبات سازمان نبوده اند فقط اسم سازمان، تبلیغات بیرونی و حرفها و شعار های آنها را شنیده اند.</p>
<p>از این 34600 نفر تعدا خیلی کمی هم توبه کرده اند و با رژیم همکاری میکنند یا می کردند که آنقدر در مقایسه با اعدامی ها کم است که به عدد نمی آید. پس آنهایی که سازمان را ندیده بودند، با ارزشهای آن قاطی نشده بودند با به عبارتی در خاک مناسبات غوطه نخورده بودند حداقل سر اعتقادشان صادق بودند.</p>
<p>بعد &quot;تقی&quot; روبه ما کرد و گفت: حالا حساب کنید این نفرات از بالاترین سطوح سازمان، ایدئولوژیک ترین های سازمان، با سابقه های بالا و از هر نفرشان 9 نفر بریده و مصاحبه می کنند، علت چیست؟</p>
<p>شاید شناخت کامل به مناسبات باعث شده که ترجیج دهند عمرشان را برای این سیستم که ارزشی نداره یا شاید برای آنها ارزشی قائل نیست هدر ندهند. پس ببین اون بند گان خدا که رفته اند برای چه رفته اند و چه کسی پاسخ گو است. طبعا هیچ کس.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7070">شناخت نسبت به مناسبات مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7070/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دوازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7043</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7043#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/10/04/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-3/</guid>

					<description><![CDATA[<p>شب هنگام سرهنگ Woodside نفراتی را که خانواده درجه یک یا پاسپورت خارجی داشتند را صدا کرد وی اظهار خشوندی کرد که کار این نفرات روبراه می شود. مترجم وی زنی ایرانی است به نام عسل که مثل خواهران شورای رهبری تمایل زیادی به اعمال هژمونی دارد و گفته که بحث سیاسی در کمپ ممنوع است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7043">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند.</p>
<p>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد.</p>
<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </p>
<p>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند.</p>
<p>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است.</p>
<p>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </p>
<p>*******************************</p>
<p>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین</p>
<p>2 </span>Juni 2005</p>
<p>امروز روز حقوق دهی بود. معمولا امروز نفرات خوشحال هستند حقوق خوبی دادند. خیلی ها بالای 300 دلار گرفته اند. تمام کمبود پولهای دفعه قبل را هم پرداخت کردند بچه هایی که هم کار می کنند و هم بلوک لیدر هستند بالای 600 دلارگرفتند.</p>
<p>3 </span>Juni</p>
<p>امروز کار نوسازی بلوک 5 جدید تمام شد و نفرات سابق بلوک 5 تا نیمه های شب کار جابجایی و انتقال داشتند هر چند نفر با هم یک تیم سه نفرتشکیل دادند که در یک چادر زندگی کنند. کولرهایشان هم نو است.</p>
<p>4 </span>Juni</p>
<p>امروز یکی از نفرات لایه </span>M</span><span style="  <span>جدید یعنی سابقه بالای ده سال فرار کرده و آمده به کمپ. وی می گوید که نشستهای موسوم به کیسه کشی هنوز ادامه دارد.</p>
<p>6 </span>Juni</p>
<p>شب هنگام سرهنگ </span>Woodside</span><span style="  <span>نفراتی را که خانواده درجه یک یا پاسپورت خارجی داشتند را صدا کرد وی اظهار خشوندی کرد که کار این نفرات روبراه می شود. مترجم وی زنی ایرانی است به نام عسل که مثل خواهران شورای رهبری تمایل زیادی به اعمال هژمونی دارد و گفته که بحث سیاسی در کمپ ممنوع است.</p>
<p>7 </span>Juni</p>
<p>امروز دو نفر </span>M</span><span style="  <span>جدید آمدند. علی عزیزی و غلامرضا بهروزی. بچه ها به شوخی می گویند که غلامرضا از روز دومش که وارد اشرف شد بریده بود ولی معلوم نیست چرا دیر آمده ولی قبلا هم مجروح شده بود البته توسط شلیک نفرات خودی!</p>
<p>17 </span>Juni</p>
<p>تمام روزها مثل هم و خبر تازه ای نیست. همه نفرات مشغول کارند. و من از صبح تا شب کار میکنم. </p>
<p>19 </span>Juni</p>
<p>گروهی از بچه ها به محل استقرار امریکایی ها می روند و آنجا کار می کنند. به آنها نفرات </span>FOB</span><span style="  <span>می گویند. کارهایی از قبیل چادر زدن و چادر جمع کردن و دیوارهای حفاظتی درست می کنند و خودشان ازکارشان راضی هستند چون هم در رابطه با سربازان زبان یاد می گیرند و هم این که کلی جنس برای خودشان می آوردند، اعم از مواد غذایی، پوشاک، وسایل برقی و الکتریکی. </p>
<p>22 </span>Juni</p>
<p>امروز من و دونفر دیگر هم برای کار با سارجنت جونز به </span>FOB</span><span style="  <span>رفتیم. ناهار خوراک خرچنک و مرغ و همبرگر و پیتزا خوردیم که بعدش دیگه حال کارکردن نداشتیم.</p>
<p>24 </span>Juni</p>
<p>امروز صدای انفجار داخل کمپ همه را متعجب کرد. داستان این است که آب حمام را در مشکهای 10 که الی 40 هزار لیتری که از نوع پلاستیک خاصی است نگهداری می کنند. امروز آنقدر به مشکها آب زدند که منفجر شد و محوطه حمام را آب گرفت.</p>
<p>27 </span>Juni</p>
<p>امروز برای کار به </span>FOB</span><span style="  <span>رفتیم. دوتا سرباز سیاهپوست از ما کمک گرفتند که محل استقرارشان را راه اندازی کنیم.</p>
<p>در عرض چند دقیقه انبوهی نوشابه، خوراکی، شیرینی و تنقلات آوردند. آنها می گفتند: شما تروریست های خوبی هستید و ما به شما اعتماد داریم. می دانیم که به خاطر بازی سیاسی شما را اینجا نگه داشته اند. موقع برگشت هم یکی از آنها ما را با ماشین به کمپ آورد و در مسیر برگشت ما را به یک چادری برد که پر از وسایل الکتریکی بود،و دستگاههای برقی مثل کتری برقی، دوربین عکاسی با فیلم، بلند گو یا انبوهی &#8211; </span>player CD</span><span style="  <span>و&#8230;..خودش کلی بار ماشین کرد و گفت اینها برای شماست. ما گفتیم که نگهبان دم درب ما را میگردد و اجازه ورود وسایل را نمی دهد. وی گفت: من خودم با ماشین همه را تا دم چادرتان می آورم. شما به ما کمک کردید و من هم باید تلافی کنم.</p>
<p>28 </span>Juni</p>
<p>امروز 14 نفر دیگر به ایران رفتند. علی عزیزی، غلامرضا بهروزی، کرم خیری و جلال و&#8230;..ساعد هم که یکی از سرکردگان اراذل بود به ایران رفت. همراه خودش فقط چند چمدان صابون و شامپو و وسایل بهداشتی برد. این بنده خدا در ایران کار قاچاق می کرده که گیر سازمان افتاده بود بالاخره آش نخورده و دهن سوخته.</p>
<p>30 </span>Juni</p>
<p>امروز سالگرد پرافتخار اصل 30 است. امروز را با کلام گوهر بار خواهرمژگان با خنده شروع کردیم. </p>
<p>ما به آمریکایی گفتیم: سلاح، مهمات و قرارگاه هایمان را می دهیم ولی تسلیم نمی شویم!؟!؟!؟</p>
<p>امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p>04.10.2008</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7043">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7043/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین و بی هویت کردن اعضاء</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7016</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7016#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/09/28/%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%a8%db%8c-%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a7%d8%b9%d8%b6%d8%a7%d8%a1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>اگر مسعود و مریم رجوی در رسیدن به آرزوهایشان به مصداق شتر در خواب بیند پنبه دانه هستند ولی در خرد کردن، بی هویت کردن و بی امید و بی آینده کردن اون بچه هایی که در تلویزیون مصاحبه می کنند موفق هستند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7016">مجاهدین و بی هویت کردن اعضاء</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>امید پارس عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید </p>
<p>از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد.</p>
<p>خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف </p>
<p>هوای تابستان در اروپا مثل پائیز یا زمستان عراق است. بخصوص اینجا که من زندگی می کنم هر چهار فصل رادر یک روز می شه دید.اگر عراق بود میشد بگوئیم که هوایش مثل سیاستش تعیین نداره ولی بالاخره اروپا است و ما هم در بلاد طعمه هستیم و باید کم کم آداپته بشیم.</p>
<p>چند روز پیش بدون نگاه کردن به وضعیت آب و هوا در روزنامه یا تلویزیون قصد قدم زدن کردم. قبل از رسیدن به مسیر برگشت چنان بارانی گرفت که با داشتن پاسپورت پناهندگی مجبور شدم باز به یک کافی نت هم پناه بیاورم. شاید بهتر بود پناهنده آقا می شدم.</p>
<p>از شانس خوش اکثر میزها پربود و همه در حال چت کردن، خنده ام گرفته بود می گفتم جای رهبری خالی، همه دنیا غرق &quot;ج&quot; هستند. پس وای به حال اینها اگر روزی انقلاب خواهر مریم جهانی بشه آنوقت چشم ها را باید بست یا از حدقه در آورد چون نوشتن تناقض فایده ای نداره، اینجا کار از این کاره گذشته. </p>
<p>خلاصه یک میز خالی شد و من دست به کار شدم، نه به منظور چت کردن، باور کنید من هنوز به انقلاب خواهر مریم پابندم ها.</p>
<p>سایتهای خبری و ایرانی را می گشتم که چشمم خورد به سایت افشاگری و رفتم سراغ آخرین مزدور وزارت اطلاعات. خلاصه برنامه را دیدم و خیلی خوشحال شدم. منظورم از افشا کردن نبود، بلکه وقتی دیدم بچه های ارتش خواهر مریم با کت و شلوار هستند، چون کت و شلوار فقط برای بچه های روابط و برادران مسئول بود. اگر هم کسی مصاحبه تلویزیونی می کرد فقط کت می پوشید و پیراهن و چون پشت میز نشسته بود بهش می گفتند: برادر فلانی همان شلوار فرم خوبه فقط پیراهنت را روی شلواربیانداز که اگر از پشت میز تکون خوردی فانوسقه ات معلوم نشه.</p>
<p>ولی اینبار از برکات انقلاب خواهر مریم یا شاید هم دکور تلویزیون بچه ها شلوار هم پاشون بود.</p>
<p>خوشحال از دیدن چهره ها ولی ناراحت از وضعیت آنها. هر کسی غیر از ما این برنامه ها رانگاه کند(البته اگر وقت داشته باشه یا مثل من به بارون خورده باشه) فکر میکنه که جمعی از مسئولین سازمان داردند صحبت می کنند؛ حالا هر چه توضیح دهی که بابا این برادر پویا هم محفلی خودمان بود فقط کمی مرد رند است و منافع طلب یا حمید و امیر که دیگر از همه به ما نزدیکتر بودند. فکر نمی کنم کمتر از روزی یکبار با هم محفل زده باشیم، از گردان جهانگیر سال 1366 تا قرارگاه 6.</p>
<p>با خودم می گفتم که ما در شناختن همدیگر چیزی کم نداریم، فرق فقط یک چیزه اونهم جرات است.</p>
<p>یادمه که سالها قبل وقتی ما جرات نمی کردیم حرفی به مسعود و مریم در محفلها بزنیم همین برادران می زدند ولی حالا چی نیاز زیادی به فکرکردن نیست؟. جواب خیلی واضح است.</p>
<p><img decoding="async" alt="فرقه گرایی در مجاهدین" hspace="10" align="left" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/News/Cultism/Cult_Idea.jpg" />اگر مسعود و مریم در رسیدن به آرزوهایشان به مصداق شتر در خواب بیند پنبه دانه هستند ولی در خرد کردن، بی هویت کردن و بی امید و بی آینده کردن اون بچه هایی که در تلویزیون مصاحبه می کنند موفق هستند.</p>
<p>هیچ و هیچ فرقی در اندیشه من و اون دوستان قدیمی نیست، همه شان بخوبی می دانند که همه چیز سرکاری است و این را هم در دوران جنگ، بعد از جنگ، خلع سلاح و نشستهای آتش زیر خاکستر، کیسه کشی، اپورتونیست دست چپ و راست و&#8230; خوب دیدند. خوب یادمه که یکی از صحبتهای داغ محفل همیشه این بود.</p>
<p>بعد از سرنگونی ما چه کاره ایم، مگه ما این وضع بیسوادی می تونیم کار کنیم، تخصص تعمیرات تانک بدرد کدوم مملکت میخوره.با این سرو موی سفید مگه کسی به ما کاری میده، دنیای بیرون مثل نوراز ما جلوتره، چندساله کتاب نخوندیم، چند ساله تلویزیون نگاه نکردیم، چند ساله با جامعه تماس نداریم، راستی اینترنت یعنی چه، ماهواره چه جوری کار میکنه، مدل لباس یعنی چی، آرزوی زندگی پس چی، داشتن ماشین و خانه که حرومه، زندگی و زن و بچه که گناه کبیره است، پس چه امیدی، چه آینده ای؟</p>
<p>خیلی سریع و بدون شک به جواب میرسم. اصلا ناراحت و عصبانی نیستم از اینکه می بینم دوستانم مصاحبه می کنند. البته مصاحبه نیست و اعتراف است.</p>
<p>وقتی که برای خودت آینده ای نداشته باشی و این همه سئوال بی جواب در ذهنت، ترجیح میدهی که کت و شلواری بپوشی و حرفهای کلیشه ای بزنی چون در غیر اینصورت علاوه بر تمام سئوالهای بالا و فشار روانی باید به فکر نشست و محاکمه بعدی و فحش و فضاحت دیگران در نشست خواهر مسئول هم باشی. پس احسنت به شما دوستان که حداقل راه کم کردن فشار را یاد گرفتید.</p>
<p>بدست آوردن جرات هم کار سختی نیست. من تجربه کرده ام. شما هم خواهید کرد.</p>
<p>امید پارس </p>
<p>28.09.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7016">مجاهدین و بی هویت کردن اعضاء</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7016/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شاهدان زنده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6985</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6985#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/09/18/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87/</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید پارس عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6985">شاهدان زنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>&quot; امید پارس &quot; عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید.</p>
<p>از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد.</p>
<p>خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف </p>
<p>(به نقل از نفرات حاضر در جلسه) </p>
<p>از صدقه سر خواهر مریم، آقا محمود ما هم نویسنده شد. آقا محمود که مدتی را در زندان بود با بهتر بگویم به قول خواهر مریم تفاله رژیم بود و با به قول خودش خائن به مردم!</p>
<p>سال هفتاد و چند بود که بالاخره از پذیرش مرکز 3 تازه رها شده بودیم و در حال کسب کردن ارزشهای انقلابی در قرارگاه بودیم. یکی از روزها ما را صدا کردند که به خواهری از بخش پرسنلی دیداری داشته باشید، آخر ما مدت زیادی را در زندانهای مختلف عمر هدر کرده بودیم و چون شربت شهادت ننوشیده بودیم از بدو ورود به سازمان دائم در حال گزارش نویسی و خواندان کم کاری ها و خیانتهای خودمان نسبت به برادر مسعود بودیم چون به قول خواهر مریم زندانی که برای سازمان ارزش نداره ولی اگر کشته بشه انوقته که خونش می جوشه و سازمان می تونه از اون استفاده کنه و رژیم رو افشا کنه وگرنه مثل ابراهیم خدابنده و سام و بابک امین و شیرزن مجاهد گوهر و&#8230; باعث آبرو ریزی می شوند.</p>
<p>خلاصه وارد اتاق شدیم من و چند تا از بچه های دیگه. وقتی ما وارد شدیم آقا محمود داخل بود و صحبتهایی از قبل با خواهر مسئول داشت. با سوالات خواهر مسئول متوجه شدیم که به مناسبت مرداد ماه و قتل عام می خواهند برنامه ای تهیه کنند و از ما خواسته اند که خاطرات مربوطه را با هم بنویسیم.</p>
<p>مثلا خواهر مسئول گفت: ما طرحی داریم که بتوانیم از اتفاقات مرداد بر طبق گفته شاهدان برنامه درست کنیم، از تیربارانها، صحنه های حلق آویز، سوزاندنهای دسته جمعی و&#8230;.که یک دفعه صدای یکی از بچه ها بلند شد و گفت: خواهر از بس ما گفتیم خیانت کردیم و به خودمان مارک شکنجه گر و تیر خلاص زن زده ایم شما هم باورتان شده؟ ما از کجا دیده ایم که صحنه تیرباران و حلق آویز چه جوری است؟ تازه مگر نمی دونید که دراون موقع هواخوری و حتی توالت رفتن هم ممنوع شده بود. ما تا مدتها بعد نمی دونستیم که اعدامی در کاره! چون ملاقات هم قطع شده بود.</p>
<p>خواهر مسئول سریع غرشی کرد و نفر مربوطه از ترس عاقبت کار ساکت شد چون ما تجربه برخود خواهران پرسنلی را در قرنطینه، ورودی و پذیرش داشتیم.</p>
<p>بهرحال قرار شد با هم دسته جمعی چیزی بنویسیم و مسئولیت نوشتن با آقا محمود شد. بعد از ختم جلسه همه رفتند و خواهر مسئول یکی دیگه از بچه ها را صدا کرد و مذاکرات ادامه داشت.</p>
<p>توی سالن هر کدام یک لیوان چای بدست در سکوت مطلق به هم نگاه می کردیم تا نفرآخر هم بیاید. وقتی او آمد هنوز به میز نرسیده بود گفت: محمود! شاهسوندی چه وقت اعدام شد که گفتی شهید و من رو هم کردی شاهد؟ مگر نمی دونی اون بنده خدا توی کرجه و سرطان روده داره؟ دعوای نفر مربوطه داشت با محمود بالا میگرفت که ما ساکتش کردیم ولی ساکت بشو نبود. بالاخره گفتیم که به تو چه مربوطه که زنده یا مرده.</p>
<p>ولی بعد گفت: این زنده یا مرده، ولی داستان آتیش زدن دست جمعی توی قزل حصار چی؟</p>
<p>ما که نمی دونستیم داستان چیه ساکت شدیم و آقا محمود هم حرفی نمی زد.</p>
<p>یکی از بچه ها گفت: داستان چیه؟</p>
<p>نفر مربوطه گفت: آقا محمود گفتند که در زمان در بسته بچه های سلولهای بالا یی را دسته جمعی آتش زده اند و مرا هم شاهد داده.</p>
<p>ما گفتیم: داده که داده خوب تو بگو من ندیدم. ولی طرف مقابل خیلی عصبانی گفت: به همین سادگی؟ مگه نمیدونی فردا میگن که فلانی از رژیم هواداری می کنه و جنایتهای رژیم رو ماست مالی میکند.</p>
<p>من که شاهد بودم فهمیدم که قضیه جدی است و پرسیدم: راستی محمود آقا داستان چیه؟ محمود طبق معمول ابروهاشو بالا انداخت و عینکشو جابجا کرد و گفت: یکروز توی دربسته بودیم چند ساعت بوی دود می آمد و بالاخره از جمع بندی شرایط میشه فهمید که چه خبره این علیه رژیمه شما چرا موضع گیری می کنید؟</p>
<p>راست می گفت، مسئولیت ما تهیه برنامه و گزارش بود، به ما چه مربوط که از رژیم دفاع کنیم.</p>
<p>خلاصه از همان جا آقا محمود شروع به نوشتن کرد و حالا هم عکسش در سایت های انقلاب چاپ می شود بالاخره آقا محمود ما راه روی آنتن رفتن و معروف شدن رو بلده ولی اشکال از ماست که از سر بیکاری اون سایت رو نگاه می کینم و مجبور می شویم داستان آقا محمود را بنویسیم.</p>
<p>لعنت به این بارون اروپا، برادر مسعود گفته بود که همین جهنم عراق بهتره ولی من گوش نکردم.</p>
<p>آقا محمود همان &quot; محمود رویائی &quot; است.</p>
<p>امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p>17.09.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6985">شاهدان زنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6985/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6962</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6962#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/09/13/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6962">خاطرات اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند.</p>
<p>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد.</p>
<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است.</p>
<p>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند.</p>
<p>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است.</p>
<p>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین</p>
<p>2 </span>April 2005</p>
<p>امروز همه بچه های کمپ نشسته بودند پای ماهواره و مصاحبه حمیرای خواننده را با یکی از شبکه های ایرانی زبان لس آنجلسی را تماشا می کردند یادمه که وقتی اولین بار نوار حمیرا در اشرف پخش شد یکی از بچه ها گفت این حمیرا است! مسئولش به او انتفاد کرد که چرا بیخود حرف می زنی این از خواننده های هوادار سازمان است. نفر مربوطه گفت: من صدای حمیرا را از بچگی می شناسم. بعد از چند مدت که مسئول مربوطه فهمید که اشتباه کرده برای سفید کاریش گفت: حمیرا این آهنگ را برای برادر مسعود خوانده.</p>
<p>4. </span>April</p>
<p>امروز هوا خیلی خوب بود و با بچه ها پینک پنگ بازی کردیم که آرنجم آسیب دید. از درد بخودم می پیچیدم و رفتم دم درب که دارو بگیرم، دیدم قاسم بابا صفری آمده. او از شاخص های انقلاب بود و صدیقه حسینی او را صدا می کرد که به بچه ها یاد بدهد چطور با خانواده هایشان برخورد کننند چون قاسم و یک نفر دیگر از قرارگاه 2 به خانواده هایشان بی احترامی کرده بودند و آنها را مزودران وزرات اطلاعات قلمداد می کردند بخاطر همین نورچشمی مژگان و صدیقه شده بودند ولی در هر حال تاثیر خانواده بی نتیجه نبود و حالا آقا قاسم به جمع بریده ها پیوسته است.</p>
<p>6. </span>April</p>
<p>امروز گارد دم درب بلوک یکسری فیلم جدید آورد و بین بچه ها تقسیم کرد که تماشا کنند. من هم فیلم &quot; الکساندر&quot; و &quot; تروی &quot; را گرفتم. اکثر بچه ها </span>DVD</span><span style="  <span>خریده اند و می توانیم فیلم تماشا کنیم </p>
<p>8. </span>April</p>
<p>امروز روز خوبی بود. صبح با بچه ها سوار اتوبوس شدیم و به سمت دریاچه رفتیم. ما از شب قبل همه چیز را تدارک دیده بودیم اعم از توپ، غذا، نوشیدنی، زیرانداز، کلمن و یخدان و غیره ولی سربازها هم همه چیز برایمان آورده بودند سوسیس، خیار گرجه، خیارشور، زیتون، نان، بیسکویت، شیرینی، کیک، میوه، چیپس و نوشابه و ما هم همه را خوردیم و دلی از عزا در آوردیم. قبل از غذا شنا کردیم که آب سرد بود و وسط آب یک صخره بود که روی آن می رفتیم و شیرجه می زدیم. یکسری از بچه ها تور ماهی گیری پیدا کردند و با آن ماهی می گرفتند و بچه ها ی بلوک 6 هم بساط مشروبشان به راه بود. رضا گوران هم به شوخی داد می زد که بچه ها مناسبات را خراب نکنید، لطفا با کت و شلوار شنا کنید. سیروس وفا هم تا آنطرف دریاچه شنا کرد که سرهتگ تصور کرد که او قصد فرار دارد که گشت را فرستاد آنطرف رودخانه و بعد هم دستور پایان کار را داد.</p>
<p>خیلی خوش گذشت. روز قبل هم نیم دیگر بچه ها رفته بودند. بچه ها کنار دریاچه کلی عکس گرفته بودند. (یکی از بچه ها با همان عکسها در اروپا توانست اثبات کند که در کمپ بوده است و جواب پناهدگی اش را گرفت چون سازمان هیچ سند و عکسی را نمی گذاشت که بیاوریم)</p>
<p>10. </span>April</p>
<p>بعد از دریاچه رابطه ما با سربازها خیلی خوب شده و فضای زندان و زندانبان دیگر نیست. </p>
<p>11. </span>March</p>
<p>این ماه خیلی خوب پول دادند و همه بچه ها در حال کار کردن هستند از این ماه 25 دلار پول نقد می دهند که نفرات بتوانند خرید کنند. قبل از این پول نقد هر 1 دلار با 2 دلار به حساب تعویض می شد. بازار قمار بازی بلوک 6 هم داغ شده. </p>
<p>13. </span>April</p>
<p>همه نفرات در بلوک جدید مشغولند. هر گوشه ای یکسری از بچه ها نشسته اند و تا سرباز امریکایی میاد شروع میکنند به چکش زدن و کار کردن و تا دور میشه همه می نشینند. سازجنت گروز که سر شیفت صبح است مسئول ساختن بلوک جدید است.</p>
<p>15. </span>April</p>
<p>امروز خیلی جالب بود سربازها یک فرغون را از چادر خلیل درآوردند. او برای اینکه برای روز بعد کارش را از دست ندهد فرغون را با خودش به چادر برده، بچه ها بشوخی می گویند که بعد از بیست سال مبارزه به چه روزی افتاده و گروهی هم می گویند خلیل کار را ایدئولوژیک و از نوع مریمی انجام می دهد.</p>
<p>17 </span>April</p>
<p>امروز دوباره خبر جالبی بود. شهاب که معروف به &quot; مستاش &quot; یعنی سبیل، 25 ساعت در روز 24 ساعته کار کرده است، سربازها هم از خنده غش کرده بودند. ولی برایشان مهم نیست و می گویند مستاش برای فردا هم کار کرده است.</p>
<p>20. </span>April</p>
<p>مصاحبه ها شروع شده. البته مصاحبه ها با یک گروهبان اطلاعات آمریکا است.وی یکسری سوال و جواب کرده و آنها را می نویسد و به گفته خودش برای </span>UN</span><span style="  <span>می فرستد.</p>
<p>22. </span>April</p>
<p>فاطمه مترجم افغانی را عوض کردند. زنی به نام ساشا آمده که ایرانی و ترک است. بچه ها بشوخی می گویند که از وقتی که ساشا اومده بچه ها شیک تر شده اند. ولی از شوخی گذشته آدمهای زن ندیده کمپ را هیچ جای دنیا نمی توانی پیدا کنی، چند تا از ترکها که دائم دم درب آویزانند.</p>
<p>25 </span>April</p>
<p>امروز باران اساسی آمد و کارها تعطیل شد.</p>
<p>26. </span>April</p>
<p>امروز باران ادامه داشت ولی من رفتم مصاحبه. طبق گفته گروهبان مربوطه مصاحبه ها هر 10 روز به ژنو فرستاده می شود. بیشتر سوالها حول این موضوع است که ما چه رده هایی داشتیم و آیا عملیات داشته ایم یا نه؟</p>
<p>امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p>13.09.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6962">خاطرات اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6962/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>معرفی انقلاب</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6937</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6937#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/09/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/</guid>

					<description><![CDATA[<p>جالب ترین داستان برای خانم معلم بحث رهایی زن است، وقتی برایش تعریف می کنم که چه بهایی برای رهایی زن پرداخته ایم دلش را می گیرد و چنان می خندد که بیا و ببین. بنده خدا باور نمی کند که آدمهای مبارزی با 20 سال سابقه زیردست یک دختربچه قرار بگیرند برای اینکه ارزشهای مردسالارانه اشان از بین برود و جالب اینکه خانم معلم می گوید انوقت باید سالها با توهم و خود بزرگ بینی اون زن جنگید و من مجبورم که دوباره از انقلاب دفاع کنم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6937">معرفی انقلاب</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>برای یاد گرفتن زبان این مملکت مجبورم که کلاس زبان بروم. از شانس ما معلم زبانمان یک خانم 44 ساله کروآتی یا اهل کروارسی است. صاحب 6 بچه قد و نیم قد، خیلی پر انرژی و دلسوز ولی اهل خنده، جالبترین چیز برایش تعریف خاطرات و تجربه است. هر چند که زبان هم را نمی فهمیم ولی تا جمله را درست نگوییم اجازه نمی دهد که سراغ حرف بعد برویم و از وقتی هم که من وارد کلاس شدم خنده های خانم معلم چند برابر بلندتر شده است.<br />البته اشکال من نیست ولی واقعا نمی دانم چه کنم. سعی کردم که از روز اول صادق باشم و راست بگویم، چون اگر دروغ بگوئی و دستت رو بشود دیگر کارت زار است. جالب ترین داستان برای خانم معلم بحث رهایی زن است، وقتی برایش تعریف می کنم که چه بهایی برای رهایی زن پرداخته ایم دلش را می گیرد و چنان می خندد که بیا و ببین. بنده خدا باور نمی کند که آدمهای مبارزی با 20 سال سابقه زیردست یک دختربچه قرار بگیرند برای اینکه ارزشهای مردسالارانه اشان از بین برود و جالب اینکه خانم معلم می گوید انوقت باید سالها با توهم و خود بزرگ بینی اون زن جنگید و من مجبورم که دوباره از انقلاب دفاع کنم که صدای خانم معلم مزاحم کلاس بغلی می شود، معلم دیگر می گوید : لطفا آرام تر! تمرکز کلاس ما بهم می خوره.<br />برایش توضیح دادم که چه جوری ما سعی می کردیم برای خواهران ارزش قائل بشویم، مثلا ساعتها در نشستهای سیاسی می نشستیم تا خواهر مربوطه از روی کتاب برایمان بخواند و ما درس ایدئولوژیکی بگیریم البته با انبوه غلط تلفظی. یا در برخورد های روزانه به آنها سلام نمی کردیم که احساس نکنند که ما نظری داریم!؟؟!! ولی خانم معلم من باور نمی کند که ما سالن غذا خوری را با گلدانهای غول پیکر دو نصف کرده بودیم که خواهران آنطرف بنشینند و ما این طرف. دائم کلمه  جدأ ؟  را تکرار می کند که من نمی دونم یعنی چه. ولی وقتی برایش گفتم که یکی از کارهایی که ما در جهت ارتقاء زن در انقلاب ایدئولوژیک انجام دادیم، ترتیب نشستن در اتوموبیل که باید در صندلی عقب و یا در قسمت بار ماشین و حتی در زمستان می نشستیم، دیگر خانم معلم کارش به غش کردن رسید. چند خانم دیگر که آنها هم مثل من فقط چند کلمه بلد بودند به زبون خودشان گفتند که بسه!<br />خلاصه من متوجه شدم و قطع می کنم وهرچند که از این عکس العمل عصبانیتم را مهار می کنم ولی تصمیم می گیرم دیگه تعریف نکنم.<br />امروز در وقت گفتگو به زبان خارجی دوباره خانم معلم به من گیر داد. من که ساعتها برایش از ارزشهای انقلاب گفته ام خسته شدم و گفتم: من اینهمه صحبت کردم، خوب یکبار هم شما بجای خنده بگوئید چه در مورد ما می دونید؟ وی با حالت سوالی گفت: منظورت درباره بن لادن است ؟</P></p>
<p>07.09.2008<br />امید پارس </P></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6937">معرفی انقلاب</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6937/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6874</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6874#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/21/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-2/</guid>

					<description><![CDATA[<p>آمار ایرانی ها مثل بازار بورس بالا و پائین میشه، هر شایعه ای که می سازند روی تصمیم گیری ها تاثیر داره. عکسهایی که آمریکای ها روی تابلو گذاشته اند تاثیر مثبت داره. چهره بچه ها خندان و نرمال وقتی که دارند سوار اتوبوسهای ایرانی می شوند.امشب حقوق دادند. وقتی من اعتراض کردم که پولم کم شده، افسر مربوطه ساعت کار را حساب کرد وقراره که ماه بعد پول را اضافه کنند. در ضمن ما خریدن تلویزیون را منتفی کردیم چون شایعه جدید اینه که بعداز رفتن ایرانی ها ما را تعیین تکلیف می کنند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6874">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span>توضیح کانون آوا:</span> </p>
<p><span>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند.</span> </p>
<p><span>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد.</span> </p>
<p><span>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </span> </p>
<p><span>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند.</span> </p>
<p><span>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است.</span> </p>
<p><span>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </span> </p>
<p><span>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</span> </p>
<p><span>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین &#8211; قسمت نهم</span> </p>
<p><span>مارچ 2005 </span> </p>
<p><span>از پول کارمان یک رادیو ضبط خریدیم ولی از شانس ما وسایل اینجا 119 ولته و باید یک پول اضافی هم برای ترانس بدهیم. در هر حال 50 دلار هم برای ترانس دادیم که امشب گارد بلوکمان برایم یک ترانس آورد و حالا می توانیم آهنگ گوش کنیم.</span> </p>
<p><span>4. </span><span  March</p>
<p><span>آمار ایرانی ها مثل بازار بورس بالا و پائین میشه، هر شایعه ای که می سازند روی تصمیم گیری ها تاثیر داره. عکسهایی که آمریکای ها روی تابلو گذاشته اند تاثیر مثبت داره. چهره بچه ها خندان و نرمال وقتی که دارند سوار اتوبوسهای ایرانی می شوند.</span> </p>
<p><span>6. </span><span  March</p>
<p><span>امشب حقوق دادند. وقتی من اعتراض کردم که پولم کم شده، افسر مربوطه ساعت کار را حساب کرد وقراره که ماه بعد پول را اضافه کنند. در ضمن ما خریدن تلویزیون را منتفی کردیم چون شایعه جدید اینه که بعداز رفتن ایرانی ها ما را تعیین تکلیف می کنند.</span> </p>
<p><span>8. </span><span  March</p>
<p><span>امروز روز جهانی زن است. شانس آوردیم وگرنه باید می نشستیم نصف روز و صحبتهای مریم رجوی را گوش می دادیم. از صبح شروع کردند دوباره نفراتی را که به ایران می روند را به بلوک 2 می فرستند. دیروز هم برای آنها سخنرانی کردند. امروز هم دوتا خبرنگار عرب آمدند به کمپ. ما سعی کردیم که شرایط اینجا را توضیح دهیم ولی امان از دست سیاست.</span> </p>
<p><span>چون می دونیم که هرچه ما برای خبرنگاران بگوئیم با یک فسنجان که سازمان به آنها میدهد فراموش می شود و ما می شویم خائن! خدا لعنت کند فسنجان و قورمه سبزی و قیمه را!</span> </p>
<p><span>همراه با خبرنگاران یک خانم آمریکایی هم آمده بود که دکتر فلان نام داشت و از طرف وزارت خارجه بود. وی می گفت بعد از رفتن این نفرات مراحل مصاحبه با صلیب سرخ با.</span><span  UN</span><span>. شروع میشه.</span> </p>
<p><span>10. </span><span  March</p>
<p><span>امروز بعد از بیست وچند سال با پدرم تلفنی صحبت کردم. خیلی جالب بود همدیگر را نمی شناختیم و از همدیگر نشانی می خواستیم. خلاصه کدهای شناسایی درست درآمد ولی چون وقت تلفن 7 دقیقه بیشتر نیست نتوانستیم زیاد صحبت کنیم. شماره اینجا را یکی از بچه ها بهش داده بود که در هر حال دستش درد نکنه.</span> </p>
<p><span>12. </span><span  March</p>
<p><span>امروز با ستوان کمپ صحبت کردیم و گفتیم که مقداری گل و گیاه برای کمپ بیاوریم که قبول کرد و ساعتی بعد همراه ما آمد به بیرون از کمپ و سمت زاغه های مهمات رفتیم و قلمه گل و درخت آوردیم برای کاشتن.</span> </p>
<p><span>13. </span><span  March</p>
<p><span>امروز استوار شیفت آمد دنبال ما که برویم دوباره درخت و گل بیاوریم. از باغچه ای که درست کردیم خوشش آمده، از جلوی کمپ زنان یعنی همان زاغه مهمات چند تا درختچه نخل درآوردیم. خودش با ما بیل میزد و می گفت شما قدر این درختهای خرما را نمی دانید. جالب بود که می گفت: یک بسته کوچک خرما در آمریکا چند دلاره ولی اینجا در عراقی ها می ریزند دور. بالاخره هر کسی نسبت به چیزی حریصه ما هم به آزادی.</span> </p>
<p><span>15. </span><span  March</p>
<p><span>امروز صبح با دوتا سرباز رفتیم بیرون کمپ برای آوردن تخته و الوار یا پالت، ولی هر چه گشتیم پیدا نکردیم چون جماعت قرارگاه همه آشغالها را جمع می کنند و می فروشند ولی در کنار زاغه مهمات چند تا جعبه از دستشون در رفته بود که ما آوردیم. از طرفی هم الزامات مثل فرغون و نفت از سربازها تحویل گرفتیم که مقدمات چهارشنبه سوری را آماده کنیم. بچه ها بلوک 5 ضبط صوت و بلند گو راه اندازی کردند و بچه های بلوک 1 مسئول آتش و انتظامات بودند.</span> </p>
<p><span>ساعت 6.30 رفتیم زمین ورزش و شروع کردیم به زدن و رقصیدن ولی فرق این رقص این بود که کسی هیچ کس را مجبور نمی کرد که برقصد و بخاطر اینکه زیاد یا کم رقصیدن نیاز نیست به مسئولت پاسخ بدهی و یا انتقادی بشنوی. همه گاردها هم آمده بودند و بچه ها آنها را هم رقصاندند.</span> </p>
<p><span>بعد آتش روشن کردیم و دور آن چرخیدیم و از روی آتش پریدیم. جالب اینکه سربازها بیشتر از ما علاقه نشان میدادند و دائم عکس و فیلم می گرفتند. یکی از بچه ها می گفت معلومه که اینها از نسل سرخپوستهای آمریکا هستند و ژنتیکی به آتش علاقه دارند.</span> </p>
<p><span>در انتهای آتش بازی سربازها شروع کردند به تندر و فلاش و ترقه و منور زدن و جشن را خیلی مفصل تمام کردیم.</span> </p>
<p><span>17. </span><span  March</p>
<p><span>امروز مقداری پول دادیم به گارد دم درب که برای عید تنقلات برایمان بخرد و او هم قول گرفت که به کسی نگوئیم. جالب اینکه کسی به رفیق سرباز پول داده و از طریق او مسائل را خرید و غیره را حل میکند ولی هیچ کس به کسی دیگر چیزی نمی گوید.</span> </p>
<p><span>20. </span><span  March</p>
<p><span>بالاخره سال تمام شد وساعت 3.33 دقیقه سال نو تحویل شد. اولین سالی بود که نیاز نبود مثل مجسمه جلوی دوربین به مسعود و مریم سال نو را تبریک بگوئیم و دوسه ساعت به سخنان گهربار مسعود گوش دهیم. البته مابه ازاء آن کارگری داشتیم. چون بر اساس مسئولین بلوکها آمریکایی ها هم سنگ تمام گذاشتند و غذای کیفی دادند.</span> </p>
<p><span>مرغ، ماهی، سالاد، کیک، میوه، نوشابه و&#8230; که ماهی و مرغ را خودمان پختیم و سرو کردیم که به همه رسید. بعد هم جلوی باغچه بلوک خودمان زدیم و رقصیدیم که سربازها هم آمدند. ما هم سعی کردیم که سفره هفت سین را درست کنیم. سیب، سکه، سبزه، ساعت، سرکه داشتیم و به جای سمنو.</span><span  Pinot Butter</span><span>. گذاشتیم که همه تعجب کردند که ما سمنو از کجا آورده ایم. البته پینات را با قهره رنگ زدیم که شبیه سمنو شده و لحظه آخر هم گروهبان آشپزخانه برایمان سیر آورد و هفت سین را با آیینه شمعدان و قرآن تکمیل کردیم و فقط ماهی نداشتیم. </span> </p>
<p><span>21. </span><span  March</p>
<p><span>امروز موقع کار با خانمهای مجاهد و شورای رهبری روبرو شدیم پس از سلام و علیک و صحبت فهمیدیم که دوتای آنها یعنی مسئول و تحت مسئول با ماشین فرار کرده اند و یکی دیگر را سازمان به اسم دیوانه تحویل آمریکایی ها داده است و در ضمن از طرف شوهرانشان نامه آورده اند که شوهرانشان اعلام کرده اند که اینها را نمی شناسند و آنها را خائن قلمداد نموده اند. جالبه، ازدواج بدون سند ایدئولوژیکی همین عواقب را هم داره.</span> </p>
<p><span>23. </span><span  March</p>
<p><span>کمپانی جدید بطور عجیبی کار تولید میکنه و هر کسی که پیشنهاد طرحی میده با آن موافقت می کنه و ما به ازاء آن هم پول پرداخت می کنه </span> </p>
<p><span>24. </span><span  March</p>
<p><span>قرار شده که بزودی بلوک 6 را خود بچه های کمپ بسازند طراحی و نجاری و برق کشی آن را هم خود بچه ها انجام می دهند. سروان گفت هدف تولید کار است که بچه ها بتوانند پول در بیاورند و از بیکاری در چادر بهتر است وی می گفت: من نمی توانم در مورد سرنوشت شما تصمیم بگیرم و کاره ای نیستم اما می توانم کار تولید کنم که یک پولی پس انداز کنید. من هم فکر می کنم که این بهتر از توی چادر نشستن است.</span> </p>
<p><span>27. </span><span  March</p>
<p><span>امروز مسئولین بلوکها آمدند آمارگیری کردند که چه کسانی می خواهند بروند سر مزار دوستانشان. خیلی ها اسم نوشتندواز همین جهت حرفها و موضع گیری های سیاسی شروع شده و هرکسی برای خودش تحلیل میکنه و اشکال اینه که این جماعت بیش از حد سیاسی هستند.</span> </p>
<p><span>28. </span><span  March</p>
<p><span>امروز صدایمان کردند که می توانید بروید سر مزار. حدود ساعت 10 بود که اکیپ اول بچه ها رفتند. آمریکایی ها به بچه ها لباس نو دادند، پیراهن، شلوار، کفش، کاپشن، کمربند و&#8230; که با سروضع مناسب بروند بیرون.</span> </p>
<p><span>گروه متعرضین می گفتند که این کار به نفع مجاهدین است وگروهی هم سنگ کار را به سینه می زدند و می گفتند اگر جماعت بروند سر مزار کار تعطیل می شود و پول از دست می دهند.</span> </p>
<p><span>البته به نظر من کار درستی بو چون اون بچه هایی که توی مزار خفته اند بالاخره دوستان ما هستند و شاید اگر زنده بودند آنها هم می آمدند بیرون و اصلا این که اجازه بدهیم مجاهدین اعمال تملک بر آنها بکنند کار اشتباهی است.</span> </p>
<p><span>نزدیکهای ظهر نوبت اکیپ ما شد با دو مینی بوس به همراه چند سرباز رفتیم. توی مزار هر گوشه یکی از نفرات اطلاعاتی مجاهدین مثل عباس کیا، شاهرخ، علی ذوالجلال و&#8230; ایستاده بودند و کسی به آنها محل نمی گذاشت.</span> </p>
<p><span>جالب اینکه یک میز حلوا و شربت گذاشته بودند چون فکر می کردند بچه ها گرسنه هستند و می روند سراغ میز که آمریکایی ها قبل از ورود به هرکس یک بطری آب و یک نوشیدنی شربت یا نوشابه داده بودند. جالب اینکه نفرات سازمان به طرف هر کس می رفتند نفر مربوطه راه را کج می کرد. دوتا از زنان فرمانده شان هم از اتاق کنترل نگاه میکردند که ببینند چه کسانی آمده اند. آخر سر هم هم بچه ها جمع شدند و سرود &quot; ای ایران &quot; را خواندند.</span> </p>
<p><span>ادامه دارد </span> </p>
<p><span>امید پارس ــ کانون آوا </span> </p>
<p><span>20.08.2008</span></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6874">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6874/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رژیم طالبان و سازمان مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6859</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6859#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/16/%d8%b1%da%98%db%8c%d9%85-%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند سال پیش یعنی قبل از سرنگونی صدام و غیبت کبری برادر یک روز به ما گفته شد که برای شنا به رودخانه می رویم ولی قبل از آن توجیه توسط برادر مسئول انجام میشه و ما هم می دانستیم که طبق معمول صدتا ضابطه ایمنی از قبیل شیرجه ممنوع، شنا در عمق ممنوع، شوخی یدی ممنوع، کشتی در آب ممنوع، هل دادن در آب ممنوع، کشیدن ممنوع، توقف......خواهند خواند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6859">رژیم طالبان و سازمان مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style=" توضیح کانون آوا:<strong><span  style=" </strong></p>
<p><span style=" &quot; امید پارس &quot; عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید </p>
<p><span style=" از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد بود.</p>
<p><strong><span style=" خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف <strong><span  style=" </strong></p>
<p><strong><span style=" <img decoding="async" height="200" alt="فرقه مجاهدین" hspace="10" width="200" align="left" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/News/Cultism/Cult_Boundary.jpg" />ما می خواهیم آزادی برای مردم ببریم<strong><span  style=" </strong></p>
<p><span style=" چند روز پیش که هوا شدیدا در بلاد غرب و بورژوازی گرم شده بود دوستان خارجی زبان من پیشنهاد شنا کردن دادند، طبق معمول ذهن من قفل کرد و در لحظه به چند سال پیش برگشتم. دورو بری هایم بعد از من می پرسند که این بار چی یادت آمده و من هم می گویم چه برما گذشته.</p>
<p><span style=" چند سال پیش یعنی قبل از سرنگونی صدام و&nbsp;غیبت کبری برادر یک روز به ما گفته شد که برای شنا به رودخانه می رویم ولی قبل از آن توجیه توسط برادر مسئول انجام میشه و ما هم می دانستیم که طبق معمول صدتا ضابطه ایمنی از قبیل شیرجه ممنوع، شنا در عمق ممنوع، شوخی یدی ممنوع، کشتی در آب ممنوع، هل دادن در آب ممنوع، کشیدن ممنوع، توقف......خواهند خواند.</p>
<p><span style=" خلاصه با ذوق و شوق رفتیم سالن و برادر مسئول گفت: بچه ها آماده اید؟</p>
<p><span style=" یکسری جواب مثبت دادند و یکسری جواب منفی. علت جواب منفی هم نداشتن مایو برای شنا بود. یکسری هم معترض بودند که چرا زودتر نگفتید که سفارش مایو بدهیم.</p>
<p><span style=" پوزخند یا نیشخند شاید هم لبخند برادر مسئول هم در لحظه جالب بود. وی گفت اشکالی نداره در حال این پرداختی است از طرف رهبری و تلاش بی دریغ بچه های روابط که مسائل روابطی را به سفارش خواهر شورای رهبری حل کرده اند. در هر حال ماهم شکر گذاری کرده و قدر رهبری و شواری رهبری را فهمیدیم.</p>
<p><span style=" ما ته سالن برای هم نقشه می کشیدم که چه جوری همدیگر را آب دهیم یا ترکیب بازی در آب چطور باشد یا فلان کس را که نمی آید چطور خیس کنیم و شوق آب بازی کاملا ما را از فضای ضوابط انقلاب بیرون برده بود که یکدفعه برق ضوابط انقلاب خواهر مریم ما را خشک کرد </p>
<p><span style=" ضوابط: </p>
<p><span style=" 1 ــ در آوردن پیراهن آزاد ولی کسی حق ندارد زیرپیراهن را در بیاورد.</p>
<p><span style=" 2 ــ کسی حق ندارد شلوار را در بیاورد ولی می توانید پاچه های شلوار فرم را تا زانو بالا بزنید.</p>
<p><span style=" 3 ــ زیر پیراهن بهتر است رنگ تیره...........</p>
<p><span style=" همه همهمه سالن ساکت شد. تنها صدایی که شینده می شد ادامه ضوابط بود و یاد آوری ضوابط فوتبال طالبان در افغانستان.</p>
<p><span style=" ***</p>
<p><strong><span style=" ضوابط یا ضابطه های تکمیلی انقلاب خواهر مریم<strong><span  style=" </strong></p>
<p><span style=" یکی از روزهای بهار سال 57 بود که خبر نشست مرکز آمد. آنموقع مرکز 10 سه تا محور بزرگ داشت بعلاوه ما که نفرات مرکز بودیم همه به سالن یکی از مراکز رفتیم، عدم حضور خواهران نشان از مردانه بودن موضوع نشست داشت. ما همگی تازه از حوض کوثر برگشته بودیم و آب حوض به قول معروف ما را غسل داده بود و روئین تن شده بودیم.</p>
<p><span style=" خلاصه بعد از مدتی اتلاف وقت که معمولی بود برادر مسئول وارد سالن شد. حضور او با خواهر مسئول یک تفاوت داشت و آنهم اینکه نیاز نبود سرپا بایستیم و کف بزنیم و یا به عباراتی نرینه بودن وی ما را از یکسری فرمهای ایدئولوژیکی معاف می کرد.</p>
<p><span style=" برادر مسئول پشت بلند گو رفت و پس از مقدمه ای کوتاه اعلام کرد که ضابطه ای جدید برای برادران از طرف رهبری آمده است. ما هم که عادت کرده بودیم تا اسم رهبری آمد شور انقلابی مان ما را از روی صندلی بلند کرد و کف زدن شروع شد. ما تنها با کف زدن می توانستیم شکر نعمتهای بی دریغ رهبری را ادا کنیم.خلاصه کف زدنها فروکش کرد و متن نشست یا ضابطه ها خوانده شد.</p>
<p><span style=" ضابطه تشکیلاتی: از این تاریخ برادران مجاهد در هر سطح و رده تشکیلاتی اجازه استفاده از &quot; ادوکلن &quot; را ندارند! و از آنجایی که روابط مختلط ما نیاز به رابطه تنگاتنگ بین خواهران و برادران را می طلبد پس استفاده از هر گونه عطر و ادکلن که توجه جلب میکند ممنوع!</p>
<p><span style=" البته برای ما خیلی مشکل نبود چون از سال 70 دیگر رنگ ادوکلن و بوی آن را ندیده و احساس نکرده بودیم و بقول بچه ها به جز مایع زرد رنگی که بعد از اصلاح صورت استفاده می کردیم و بچه ها آنرا حشره کش می نامیدند چیز دیگری ندیده بودیم.</p>
<p><span style=" شاید هدف از این حرف رهبری چیز دیگری بود که ما عمق آنرا بعدا می فهمیدیم و در کنار ضوابط دیگر زیاد عجیب به نظر نمی آمد، مثلا صحبت کردن با خواهر مسئول تک نفره ممنوع! نشستن با خواهران در یک ماشین ممنوع! در چشم خواهر مسئول نگاه کردن ممنوع! در راه یا سالن از خواهر مسئول سوال کردن ممنوع! دادن گزارش به خواهر مسئول ممنوع و........در هر صورت می شود گفت که صد رحمت به طالبان!؟؟</p>
<p><span style=" ***</p>
<p><strong><span style=" نمایش آستینی<strong><span  style=" </strong></p>
<p><span style=" موقع ماموریتهای سحر 3 بود که نمایشنامه های 26 مهر 76 را می دیدیم. چند روزی بود که ماموریتهای قرارگاه ما بعلت دیدن دشمن، گرما زده، اسهال، و استفراغ و... تعطیل بود.</p>
<p><span style=" یک روز موقع ناهار، فرهنگی نمایش پخش می کرد مبنی بر این که بسیجیان در کوچه بی دلیل حتی به آستین مردم هم گیر می دهند. نمایش چیز خنده داری نداشت ولی خاطراتی را زنده می کرد.</p>
<p><span style=" سال 72 و پس از اعلام شورای رهبری ما برای آماده سازی به قرارگاه باقرزاده جهت نشست رفته بودیم. فضای دیگری بر قرارگاه حاکم بود. در بالای هر کاری یک خواهر بود و هر یک یا دونفر به یک خواهر وصل بودند یعنی توسط آن خواهر فرماندهی می شدند.</p>
<p><span style=" ما هم که مسئول آوردن آب بودیم و با کامیون رفت و آمد می کردیم و هر نفر یک خواهر همراه داشتیم.</p>
<p><span style=" یک روز صبح در سالن بودیم که ناگهان صدای فحش و بدوبیراه بلند شد، همه به سمت صدا رفتیم با کمال تعجب دیدیدم که یکی از خواهران جلوی یکی از برادران قدیمی را گرفته و سر او دادو بیداد میکند. من که بشدت بهم ریخته بودم در آن لحظه از آن برادر خیلی بدم آمد چون احساس میکردیم که در محیط انقلابی پاک و خواهر مریم بی حرمتی به خواهر مجاهد کرده است در حالی که داشتم نزدیک می شدم احساس کردم که صداها برایم واضح تر می شوند، صدای خواهر مجاهد بود: آستینت رو بده پائین! مرتیکه مگر با تو نیستم! اگر گرمه به جهنم، ضابطه انقلاب مهمتر از گرما است! بی شعور چرا مثل الاغ منو نگاه می کنی؟ آستینتو بده پائین! اگر نمی کنی برو کمشو! جایت تو مناسبات نیست و....</p>
<p><span style=" من که شدیدا خشکم زده بود و بدنبال هدف و نتیجه گیری از این کار بودم چون می دونستم که انقلاب خواهر مریم بی دلیل چیزی را ضابطه نمی کنه و همه ضوابط برای رهایی ما از بحث دورانه!</p>
<p><span style=" البته با اجرای این نمایش می شد نقاط مشترک را هم در آورد البته با رژیم طالبان!!!!!</p>
<p><span style=" امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p><span style=" 16.08.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6859">رژیم طالبان و سازمان مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6859/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بدون تیتراژ</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6826</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6826#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کانون آوا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/09/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%aa%db%8c%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98/</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند هفته ای بود که از نشستهای طعمه می گذشت و آخرین بحث برادر مسعود هم خیلی صدا کرده بود و همه باید این بحث را روی خود می بردند یا به عبارتی گذشته تشکیلاتی خود را با شاخص این بحث مرور می کردند.قرار هم بر این بود که نفرات هرچه قدیمی تر و پرسابقه تر بیشتر این بحث را روی خودشان ببرند یعنی به خود بگیرند. موضوع بحث" پوفیوزی" بود، یعنی اینکه مجاهدین باید تک به تک خود را مورد بررسی قرار دهند که چقدر پوفیوز هستند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6826">بدون تیتراژ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style=" <strong>خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف</strong> </p>
<p><span style=" توضیح کانون آوا: &quot; امید پارس &quot; عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید. </p>
<p><span style=" از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد </p>
<p><span style=" چند هفته ای بود که از نشستهای طعمه می گذشت و آخرین بحث برادر مسعود هم خیلی صدا کرده بود و همه باید این بحث را روی خود می بردند یا به عبارتی گذشته تشکیلاتی خود را با شاخص این بحث مرور می کردند.قرار هم بر این بود که نفرات هرچه قدیمی تر و پرسابقه تر بیشتر این بحث را روی خودشان ببرند یعنی به خود بگیرند. </p>
<p><span style=" موضوع بحث &quot; پوفیوزی &quot; بود، یعنی اینکه مجاهدین باید تک به تک خود را مورد بررسی قرار دهند که چقدر پوفیوز هستند. البته باید در نظر گرفت که قبل از هر چیز همیشه برادر می گفت: این برادران مجاهد ثمره سالها کار و زحمت تشکیلاتی و خون جگر خوردن خودش است. </p>
<p><span style=" نشستها حول این موضوع در لایه های مختلف شروع شد و برای اینکه ما هم بتوانیم این مسئله را روی خودمان ببریم لایه ما را هم در نشستهای بالاتر از خودمان می بردند. </p>
<p><span style=" البته ناگفته نماند که همیشه در این نشستها کادرهایی مثل مهدی ابریشم چی، محدثین، و......هیچوقت مورد بازخواست قرار نمی گرفتند، اما نفراتی مثل مهدی افتخاری را هر دفعه سکه یک پول می کردند و ایندفعه یکی از دفتر سیاسی های سابق را آوردند و او را بی آبرو کردند. وی که نام مستعار &quot; اخباری &quot; داشت و او را هوشنگ هم می نامیدند متهم بود که سالیان به دروغ برای خودش مشکل &quot; بیماری قلبی &quot; درست کرده است و به این بهانه از زیر کار در می رود. بعد از او هم ابراهیم سعیدی معروف به ابراهیم عکاس را آوردند و محاکمه کردند. موضوع پوفیوزی او هم مسئله حاد و مهمی بود، وی در نامه ای به مسئول خود گفته بود که محمد علی توحیدی یک دجال به تمام معنا است و از آنجایی که ایشان از نورچشمی های رهبری بودند خود ابراهیم به بریده و لمپن متهم شد، یعنی کادر بیست و چند ساله بدلیل انتقاد از دستگاه در جرگه پوفیوزها قرار گرفت. البته این بحث ایدئولوژیک بود و همیشه سرچشمه مسائل ایدئولوژیکی خود رهبری است. </p>
<p><span style=" ما هم کم کم چشممان باز می شد و فهمیدیم که از لایه بالاسرمان تا بالا همه با معیارهای مختلف پوفیوز هستند (البته به تعریف رهبری) و حالا به تجربه معلوم شد که هرچه بالاتر می رویم این غلظت بیشتر می شود ولی تا آنوقت گیج بودیم که آیا این بحث شامل خود رهبری هم می شود یا نه؟ </p>
<p><span style=" یکی از روزها نشست لایه ما با خواهر مریم اعلام شد. طبق معمول ساعتها معطل شدیم و از آنجایی که ضعف شدیدی در دریافت بحثهای ایدئولوژیکی داشتیم ما را به ردیف های جلو بردند تا اشعه انقلاب خواهر مریم ما را تغییر دهد. </p>
<p><span style=" با ورود خواهر مریم شور و شوق ایدئولوژیکی به اوج رسید و ما یکدم شعار می دادیم و بر عهد خودمان برای رساندن او به تهران و اینکه او را سید النساء می دانیم پافشاری می کردیم. </p>
<p><span style=" بعد از پایان گرفتن شور حسینی، خواهر مریم خواست که بچه ها صحبت کنند و بگویند که از بحث جدید چی گرفته اند. برخلاف همیشه که هجوم بی دریغ به سمت بلند گوها مشکل ایجاد می کرد اینبار فقط چند تن از نفرات ثابت عشاق بلند در صف قرار گرفتند. امین هم نفر اول بود. او که هربار با سخننان گهربارش اعلام می کرد که زاده پاک مریم است اینبار هم با اعلام اینکه خیلی خواهر مریم را دوست دارد و بحث ها راهگشا است شروع کرد از خودش گفت، از مسئولش گفت، از شورای رهبری گفت، از کار گفت، از زرهی گفت و از همه چیز گفت الا موضوع مهم پفیوزی! </p>
<p><span style=" خواهر مریم هم که از اینهمه هوش ایدئولوژیک زاده خود متحیر بود سعی کرد بحث را سمت و سو دهد و پرسید: امین تو که سالیان در معرض بحث های انقلابی هستی، در یک کلام یا یک جمله در مورد بحث پوفیوزی چی میگی؟ </p>
<p><span style=" امین هم که تمام ذکاوت ایدئولوژیک خود را که از رهبری به ارث برده بود بکار برد و گفت: &quot; بخدا خواهر مریم ازا ین بحث پوفیوزی هم مثل همه بحثها باید با شاخص خود برادر مسعود عبور کنیم!!! &quot;.</p>
<p><span style=" <span >&nbsp;</span><span>امید پارس، کانون آوا، هفتم اوت 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6826">بدون تیتراژ</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6826/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرز سرخ انقلابی یا آفتاب پرست</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6752</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6752#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/07/10/%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>یاد سال 1377 افتادم که در قرارگاه اشرف به طور پنهانی بازی ایران و استرالیا را دنبال میکردیم. با هر زور ضربی که بود یک رادیو گیر آوردیم و چند نفری در حال گوش دادن گزارش بازی بودیم. ناگهان درب باز شد و برادر مسئول وارد شد و بدون هیچ مقدمه ای گفت: خجالت نمی کشید، وقاحت کارهای شما همه مرزهای انقلابی رو از بین برده. چطور جرات می کنید با وجود این همه خون، چند تا برادر مجاهد بشینید و گزارش وزارت اطلاعات رو گوش کنید؟</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6752">مرز سرخ انقلابی یا آفتاب پرست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style=" در حالی که داشتم سایتهای مختلف را بررسی میکردم، خبری خواندم راجع به مسابقات ورزشی و اینکه سازمان مجاهدین شلوغی استادیوم را به نفع خودش گزارش کرده و.........</p>
<p><span style=" بی اراده یاد سال 1377 افتادم که در قرارگاه اشرف به طور پنهانی بازی ایران و استرالیا را دنبال میکردیم. با هر زور ضربی که بود یک رادیو گیر آوردیم و چند نفری در حال گوش دادن گزارش بازی بودیم. ناگهان درب باز شد و برادر مسئول وارد شد و بدون هیچ مقدمه ای گفت: خجالت نمی کشید، وقاحت کارهای شما همه مرزهای انقلابی رو از بین برده. چطور جرات می کنید با وجود این همه خون، چند تا برادر مجاهد بشینید و گزارش وزارت اطلاعات رو گوش کنید؟</p>
<p><span style=" علی که خیلی زود عصبانی میشد گفت: از کی تا حالا تیم ملی فوتبال ایران شده وزارت اطلاعات؟</p>
<p><span style=" بردار مسئول که طبق معمول کم نمی آورد گفت: مگر نمیدانید که همه نفرات تیم ملی از طرف وزارت اطلاعات باید تائید شوند واگر هم کاری نکنند اجازه بازی و خروج از کشور را ندارند و......</p>
<p><span style=" در حالی که به منبر رفته بود و صحبت می کرد دوباره علی میان حرف او پرید و گفت: باشه! باشه! هر چه شما می گوئید، چون من اگر یک کم دیگر سکوت کنم شما تمام بازیکنهای تیم ملی را تیر خلاص زن می کنید.</p>
<p><span style=" در هر حال آنروز نفهمیدیم چه شد جز اینکه متوجه شدیم مرز ایدئولوژیکی را پاره کردیم و گزارش فوتبال تیم اطلاعات، معذرت میخواهم مزدواران وزارت اطلاعات را گوش کردیم. </p>
<p><span style=" * * * * * * *</p>
<p><span style=" از ظهر سالن غیر عادی بود در حالی که آخر هفته و یا جشن خاصی نبود، متوجه شدیم که خبری شده.</p>
<p><span style=" بچه های فرهنگی هم در حال وصل کردن آنتن بودند و متوجه شدیم که می خواهند برنامه مستقیم پخش کنند و در کمال تعجب دیدیم که روی تابلوی اعلانات نوشتند که امروز فوتبال مستقیم ایران و آمریکا پخش می شود.</p>
<p><span style=" سر ساعت در سالن حاضر بودیم برادر مسئول همراه با خواهران وارد شدند و با کمال تعجب خندان و خوشحال با انبوهی بوق و پرچم به سمت بچه ها آمدند و گفتند: بچه های سازمان در فرانسه تمام استادیوم را گرفته اند و امروز می خواهند نمایش قدرت بدهند. </p>
<p><span style=" سالن تقریبا خالی بود و به غیر از چند نفری از ما و چند خواهر کس دیگری در سالن نبود. خواهر مسئول رو به بچه ها کرد و گفت: پس بقیه نفرات کجا هستند؟</p>
<p><span style=" علی که طبق معمول زود عصبانی میشد گفت:</p>
<p><span style=" خواهر از اینکه نفرات نیستند تعجب نکن، از اینکه ما آمده ایم تا بازی مزدوران وزارت اصلاعات را تماشا کنیم تعجب کن!</p>
<p><span style=" اگر باورتان نمی شود که ما داریم اشتباه می کنیم از این برادر مسئول سوال کنید.</p>
<p><span style=" * * * * * * *</p>
<p><span style=" بازی در جریان بود، نمی دانم درست می گویم یا نه ولی وقتی که حمید استیلی از تیم وزارت اطلاعات گل زد همه پریدند بالا و یک نفر بیشتر از همه بالا پرید، می دانم که باور نمیکنید ولی خودش بود همان برادر مسئول! </p>
<p><span style=" نمی دانم چرا رنگ عوض کردن توی سازمان اینقدر راحته؟</p>
<p><span style=" و حتی وزرات اطلاعات هم بعضی وقتها میتونه خوب باشه.</p>
<p><span style=" امید پارس ــ کانون آوا </p>
<p><span style=" 08.07.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6752">مرز سرخ انقلابی یا آفتاب پرست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6752/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6723</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6723#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/07/02/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>امروز هوا خیلی سرده شده و همه جا را مه گرفته است. صبح هم گفته شد که سه نفر فرار کرده اند، دو نفر از بلوک یک و یک نفر هم از بلوک 6 که کریم فنج و عادل رئیس جمهور اسم آنها است. عادل جزو کسانی است که معتقد است آذربایجان باید کشور شودو بچه ها او را رئیس جمهور آذربایجان صدا میکنند (الان که این خاطرات را مرور میکنم خبر دار شدم که عادل به تمام ترکها و حتی آتاتورک هم فحش میدهد و دلیلش هم این است که چند ماه پیش قاچاقی رفته بود ترکیه و توسط پلیس دستگیر شده و به زندان افتاده و پس از کتک اساسی به عراق دیپورت شده).</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6723">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span>توضیح کانون آوا: </span> </p>
<p><span>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند. </span> </p>
<p><span>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد. </span> </p>
<p><span>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </span> </p>
<p><span>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند. </span> </p>
<p><span>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است. </span> </p>
<p><span>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </span> </p>
<p><span>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ </span> </p>
<p><span>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین </span> </p>
<p><span>قسمت هشتم ــ ژانویه 2005 </span> </p>
<p><span>1 ژانویه 2005 </span> </p>
<p><span>امروز، روز حقوق بود.همه بچه ها پول خوبی گرفتند. علت این است که کمپانی جدید برای همه کار تولید کرده و خیلی ها دو شغل دارند. </span> </p>
<p><span>2 ژانویه </span> </p>
<p><span>کار درست کردن کاردستی برای سربازها خیلی رونق گرفته و مابه ازاء آن بچه ها پول نقد میگیرند. البته حرفه بلوک 6 بهتر است، چون برای هر بطری عرق که به سربازها می فروشند 30 الی 40 دلار می گیرند. </span> </p>
<p><span>3 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز به آشپزخانه گفته شد ساعتی حقوق می گیرند نه حقوق ثابت، چون حقوق ثابت 120 دلار در ماه داده می شد و در صورتی که کمتر کار می کردند وبه لحاظ خوردن دستشان خیلی باز بود و انبوهی غذا با خودشان به داخل بلوکها می برند. </span> </p>
<p><span>5 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز تقریبا با کریم شیخ در گیر شدم. وقتی در سازمان بودیم کریم پامنبری برادر مسعود و خواهران مسئول بود و حالا هم شده رئیس باند عرق خورها، دعوا هم سر مسئله کار بود که کریم چند نفر از لمپنهای کمپ را شارژ کرده بود که مارا زیر فشار بگذارند و کار مارا بگیرند و ماهم با آنها حرف نزدیم و یکراست رفتیم سراغ کریم و تهدیدش کردیم. او هم گفت که به کاپیتان گزارش می دهد. </span> </p>
<p><span>7 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز یکی از سربازها آمد و گفت که کریم گزارش کرده که ما تهدیدش کردیم، ولی خودش میگفت که سربازهای دیگر هوای بچه های بلوک ما را دارند وگفت اگر کریم پاپیچ شود او را به ایزوله می برند. بچه های قدیمی تر هم که سعی می کردند از دعوا کناره گیری کنند سر این مسئله دیگر کوتاه نیامدند. بچه های زندانی اردوگاه هم می گویند اگر جلوی اینها کوتاه بیاییم دیگر نمی شود زندگی کرد. </span> </p>
<p><span>8 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز هوا خیلی سرده شده و همه جا را مه گرفته است. صبح هم گفته شد که سه نفر فرار کرده اند، دو نفر از بلوک یک و یک نفر هم از بلوک 6 که کریم فنج و عادل رئیس جمهور اسم آنها است. عادل جزو کسانی است که معتقد است آذربایجان باید کشور شودو بچه ها او را رئیس جمهور آذربایجان صدا میکنند (الان که این خاطرات را مرور میکنم خبر دار شدم که عادل به تمام ترکها و حتی آتاتورک هم فحش میدهد و دلیلش هم این است که چند ماه پیش قاچاقی رفته بود ترکیه و توسط پلیس دستگیر شده و به زندان افتاده و پس از کتک اساسی به عراق دیپورت شده). </span> </p>
<p><span>10 ژانویه </span> </p>
<p><span>امشب &quot; فرمیشن &quot; یا آمار زدند که یکنفر کم بود. در هوای سرد یکساعت به ستون ایستادیم و آخر سر معلوم شدکه کریم فنچ زیر تخت قایم شده بود، سربازها او را آوردند وبچه ها که خسته شده بودند به او اعتراض کردند و کریم به بچه ها لقب چاپلوس آمریکایی داد و در یک چشم بهم زدن هم به سوی او حمله کردند و یک کتک اساسی زدند که تلافی یکساعت معطلی در سرما بود.حالا کریم شده رهبر مبارزه با امپریالیسم آمریکا و بقیه شده اند چاپلوس؟!! </span> </p>
<p><span>12 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز یک گروه 13 نفره به ایران رفتند که علی مرادی هم در بین آنها بود و حبیب الماسی هم به ایران رفت او رکورد شکاند و فقط 15 روز در کمپ بود. دوهفته قبل از قرارگاه فرار کرده بود وبه کمپ آمده بود و بخاطر اینکه اسیر جنگی بود سریع رفت. یک زن هم در بین نفرات است که همراه برادرش به ایران می رود این دو نفر را دایی شان گول زده بود و ما به ازاء پول گرفتن از سازمان آنها را به عراق آروده بود جالب اینکه دایی آنها هم در کمپ بود و هر روز با هم فحش و فحشکاری میکردند. </span> </p>
<p><span>14 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز بچه ها خبر رسیدن گروه ایرانی را دادند و بعضی ها گفتند که در تلویزیون نفرات را دیده اند. </span> </p>
<p><span>16 ژانویه </span> </p>
<p><span>خبر مهم مصاحبه بچه ها است که به ایران رفته اند. همگی صحب از این میکنند که سازمان به اعتماد آنها خیانت کرده. بچه ها می گویند که علی مرادی از سال 68 در سازمان بوده و سال 83 پسرش که در زمان اسارت علی در سال 59 یکسال بیشتر نداشته به ملاقات علی میاید ولی سازمان به پسرش میگوید که ما چنین نفری نداریم. دفعه بعد هم که همسرش و برادرش به ملاقات او می آیند به علی می گویند که اینها نفرات وزارت اطلاعات هستند و باید جلوی آنها موضع بگیری. </span> </p>
<p><span>نصرالله فتحیان که در سازمان همیشه بالاتر از رده خودش مسئولیت داشت میگفت: یکروز ژیلا دیهیم او را صدا کرد وگفته بود که: نفر وزارت اطلاعات آمده دم درب قرارگاه و ادعا کرده که فامیل تو است. </span> </p>
<p><span>ژیلا از نصرالله خواسته بود که نامه بنویسد و به آن نفر بدوبیراه بگوید. نصرالله هم اینکار را میکند و پس از پایان نامه از ژیلا اسامی و یا اسم نفرات وزارت اطلاعات را می خواهد که با کمال تعجب اسم پدر و خواهر خودش را می بیند. بعد از آن نصرالله هم اعتراض کرد و جزو اولین کسانی بود که از سازمان خارج شد وبه ایران رفت. </span> </p>
<p><span>18 ژانویه </span> </p>
<p><span>دیشب تا صبح سربازهای پست شب می رفتند بلوکها و چادرهای مختلف و با بچه ها شوخی می کردند و عکس می گرفتند. قراره که بزودی این کمپانی &quot; گروهان &quot; عوض بشود. اینها خیلی با بچه های کمپ رفیق شده اند و ما هم دوارن خوبی داشتیم. </span> </p>
<p><span>20 ژانویه </span> </p>
<p><span>امشب سازجنت واگنر رئیس پست شب آمد و برایمان یک انبردست و سوهان آورد که بتوانیم با آنها کاردستی درست کنیم. </span> </p>
<p><span>21 دسامبر </span> </p>
<p><span>از امروز کادر جدید آمده و کارها را تحویل میگرند، هنوز نیامده بچه ها شروع کرده اند با آنها شوخی کردن وچون سربازهای قبلی با ما رفیق بودند و درباره ما خوب گزارش دادند و اینها هم سریع چفت می شوند. </span> </p>
<p><span>23 ژانویه </span> </p>
<p><span>امروز به قول بچه ها رفتیم کار ایدئولوژیک! کارمان جمع آوری زباله بود که موقع خالی کردن زباله ها باران آمد و ماشین در بیابان گیر کرد واساس کار ایدئولوژیکی مان تاثیر گذار بود حتی از روی لباسهایمان. </span> </p>
<p><span>26 ژانویه </span> </p>
<p><span>چند روزه که باران مستمر می بارد ولی چادرهایمان اساسی ضد آب است و مشکلی نداریم. </span> </p>
<p><span>امشب آخرین گروه از سربازها آمدند و از ما خداحافظی کردند &quot; رودیگرز&quot; که اسپانیایی زبان است می گفت: من به زن و بچه ام می گویم که دوستان تروریست مهربانی داشتم و همه آنها هنرمند هستند وبقیه هم می خندیدند و فقط سارجنت </span><span  Black</span>گریه میکرد. </p>
<p><span>28 ژانویه </span> </p>
<p><span>اخبار داغ مسئله انتخابات عراق است که بخاطر آن رفتن ایرانی ها عقب افتاده است. </span> </p>
<p><span>29 ژانویه </span> </p>
<p><span>می گویند که بچه هایی که به ایران رفته اند در جلسات شرکت می کنند و برای خانواده ها وضعیت سازمان و کمپ را شرح میدهند. </span> </p>
<p><span>امید پارس ــ کانون آوا </span> </p>
<p><span>30.06.2008 </span> </p>
<p><span>ادامه دارد </span></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6723">خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6723/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ما کجائیم و تو کجا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6535</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6535#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کانون آوا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/19/%d9%85%d8%a7-%da%a9%d8%ac%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%ac%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>روابط و مناسبات پوشالی و ضد انسانی در سازمان مجاهدین در قالب حرفها و شعارهای بی معنی و پوچ که برای سرپا نگاه داشتن این تشکیلات می باشد دارای واژه هایی خاص می باشد که برای بیرون از این روابط برده داری نوین کاملا غیر قابل درک و فهم است از جمله آنها" انقلاب مریم" است که تحت این عنوان بطور کاذب و فرمالیستی فقط جهت سوء استفاده از زنان و در مقابله با مردان این سازمان بکار گرفته می شود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6535">ما کجائیم و تو کجا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خاطرات پراکنده از دوران اسارت در قرارگاه اشرف<br />
امید پارس، کانون آوا، شانزدهم می 2008<br />
( توضیح کانون آوا )<br />
روابط و مناسبات پوشالی و ضد انسانی در سازمان مجاهدین در قالب حرفها و شعارهای بی معنی و پوچ که برای سرپا نگاه داشتن این تشکیلات می باشد دارای واژه هایی خاص می باشد که برای بیرون از این روابط برده داری نوین کاملا غیر قابل درک و فهم است از جمله آنها انقلاب مریم است که تحت این عنوان بطور کاذب و فرمالیستی فقط جهت سوء استفاده از زنان و در مقابله با مردان این سازمان بکار گرفته می شود.<br />
مسئولیت های دروغین و پوشالی که به زنان داده شده است در مقابل اطاعت محض و کورکورانه آنها را برای سازمان به ارمغان می آورد که این سیستم و برتری زنان در سازمان تنها تضمین حیات مسعود رجوی است و وی علنا آنرا در یک نشست اظهار داشت و به صراحت عنوان کرد اگر این انقلاب مریم نبود من هم نبودم.<br />
زنان در مناسبات رجوی فقط پوشش و حفاظی هستند برای ادامه بقا و رهبری دروغین شخص رجوی که آنان خود بخوبی این را میدانند.<br />
صدای فریاد و فحش در یک لحظه کلاس ما را تعطیل کرد و همگی به سمت حیاط دویدیم.<br />
دادو بیداد از توی اتاق فرمانده ما بود. ما هم به سمت صدا دویدیم و وقتی که وارد شدیم با کمال تعجب دیدم که فاروق پشت میز فرمانده محور نشسته و فرمانده محور رنگ پریده و ترسان در کنار دیوار ایستاده.<br />
همه حیران و مات فقط نگاه می کردیم.<br />
فاروق میگفت: چرا نگاه می کنید، مگر عجیبه؟ نه اصلا هم عجیب نیست. اینجا جای اصلی منه! شما ها نمی فهمید، الان شما دارید طبیعی ترین شکل را می بینید. آره من، فاروق باید فرمانده این محور باشم. ولی الان چکاره ام؟ هیچی! علاف، توی انبار زرهی پیچ و مهره تمییز میکنم، آره، آره، کار ایدئولوژیک می کنم، آهای شما ها خوب گوش کنید! وقتی این فاروق بدبخت مبارزه را شروع کرد این خواهر مسئول دختر بچه ای بیش نبود، وقتی فاروق کار سیاسی می کرد این خواهر مسئول دختر خانم جوانی بود که بعدا به عقد مسئول انجمن شهرشان درآمد. وقتی فاروق بدبخت در کوهای کردستان می جنگید این خواهر مسئول به همراه شوهرش در فرانسه بود و حامله دومین بچه اش بود. وقتی فاروق بدبخت قطعات ژنراتور رادیو روی کول می کشید، وقتی فاروق در عملیات گردانی می جنگید و در فروغ و آفتاب و چلچراغ جان می داد این خواهر کجا بود؟ که حالا این خواهر انقلاب خواهر مریم را گرفته و فرمانده شده ولی من نگرفته ام و باید پیچ مهره تمیز کنم؟<br />
این خواهر روی صندلی چرخدار می نشیند و من توی انبار سیمانی و سرد. این خواهر برایش غذا می آوردند و چای می آورند، لباسش را برایش اتو می کنند ولی من باید لباسم را بشویم و برای اتو زدن با چند نفر دعوا کنم که نوبتم بشود.<br />
این خواهر تلویزیون و ویدئو و ماهواره داره ولی من بدبخت برای دیدن یک برنامه باید التماس کنم. این خواهر زیر پایش ماشین آخرین مدله و ما با 30 نفر آدم باید پشت یک کامیون به این طرف و آنطرف برویم و&#8230;&#8230; که یکدفعه فاروق زد زیر گریه و سرش را گذاشت روی میز که در همان لحظه هجوم برادران مسئول به سمت فاروق شروع شد.</p>
<p>**************<br />
بیرون از کلاس توی محوطه در حال قدم زدن بودم که فاروق در حلقه برادران مسئول با سروصورت خونین و لباسش در حالی که بهم ریخته بود و دکمه هایش کنده شده بود از اتاق بیرون آورده شد و پشت سر او خواهر مسئول در چهارچوب درب خندان به صحنه دور کردن فاروق نگاه میکرد و حتما در دلش به انقلاب خواهر مریم درود می فرستاد که چنین ارزشهایی را خلق کرده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6535">ما کجائیم و تو کجا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6535/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6515</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6515#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/13/%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>امروز چند نفر از بچه های قدیمی آمده اند و بچه های پاکستانی به آنها گیر داده اند که شما باید انقلاب کنید، این نفرات پاکستانی کسانی هستند که به بهانه کار فریب خورده اند ولی جالب این است که در زمانی که در قرارگاه بودند انقلابی دوآتشه بودند و دائم خواهر مریم! خواهر مریم میکردند. حتی در دوران مصاحبه با وزارت خارجه اینها شده بودند سمبل انقلاب خواهر مریم چون در مصاحبه با نفرات امریکایی گفته بودند ایدئولوژی خواهر مریم جهانی است و افتخار میکنند که اولین پاکستانی هستند که مجاهد شده اند، اما وقتی سر قبیله اشان برید و به کمپ آمد هم آنها پشت سر او راه افتادند و حالا همان سمبلهای انقلاب اینجا هم می خواهند بقول خواهر مریم نفرات را" به انقلابونند!" ولی این بار با عکسهای مجله سکسی که کله مریم و مسعود، فهیمه، شریف، احمد واقف، و نسرین و..... را روی عکس مجله ها چسبانده اند. بهرحال اینه همه اش از نتایج به زور آوردن نفرات برای مبارزه است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6515">دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;> </p>
<div>
<p>توضیح کانون آوا:</p>
<p>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند.<img decoding="async" alt="USA" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/Flag/USA.jpg" /></p>
<p>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد.</p>
<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </p>
<p>نویسنده خاطرات مزبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند.</p>
<p>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است.</p>
<p>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p><strong>&#8220;>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین</strong></p>
<p><strong>&#8220;></strong></p>
<p>امید پارس </p>
<p><span>12.05.2008</p>
<p>قسمت پنجم ــ آبان 1383</p>
<p><span>&#8220;></p>
<p><span>1 آبان </p>
<p>برنامه ماه رمضان اینجا راحته و ما که توی سازمان از صبح تا شب با دهان روزه کار می کردیم اینجا خیلی راحتیم و افطاری هم معمولا بچه های روزه دار همدیگر را صدا میکنند برای مهمانی. برنامه تفریح روزانه هم افتاده بعد از افطار و تا ساعت 10 شب درب بلوکها باز است. 3 آبان </p>
<p>امروز یکی از سربازان مصاحبه نفرات فراری را که از خبرگزاری ها پخش شده بود با کامپیوتر به ما نشان داد و فکر کنم بخاطر این همه نفرات ایزولیشن را آزاد کردند. 5 آبان </p>
<p>امروز سارجنت &quot; اسکی &quot; مسئول آشپزخانه موقع توذیع سحری عصبانی شد و فریاد می زد که معلوم نیست شما چه دینی دارید؟ می گوئید مسلمانید ولی اکثر شما تا صبح قماربازی می کیند!</p>
<p>علت این بود که بچه های بلوک 6 آمده بودند برای سحری و غذا کم آمده بود و کادرهای قدیمی می دانند که بلوک 6 اکثرا قمار می کنند و مشروب میخورند. 6 آبان </p>
<p>یکی از سربازها می گفت که محمود آشپزخانه که جزو فراری ها بوده با BBC</span>&#8220;> <span>مصاحبه کرده و گفته است که آمریکایی ها ما را شکنجه کرده اند. </span>7 آبان </p>
<p>امروز نفرات بلوک 5 با چند نفر هماهنگ کرده بودند برای فرار. نقشه این بود که نفرات بلوک ما باید چادر را آتش می زدند که سربازها مشغول بلوک ما شوند تا آنها بتوانند راحت فرار کنند ولی نقشه به شکست خورد چون نفرات سریع آتش را خاموش کردند و گارد آمد و عکس گرفت و گارد دور کمپ را زیاد کردند؛ برای نفراتی که می خواستند فرار بکنند مهم نبود که چند نفر در آتش سوزی مجروح شوند. 9 آبان </p>
<p>امروز چند نفر از بچه های قدیمی آمده اند و بچه های پاکستانی به آنها گیر داده اند که شما باید انقلاب کنید، این نفرات پاکستانی کسانی هستند که به بهانه کار فریب خورده اند ولی جالب این است که در زمانی که در قرارگاه بودند انقلابی دوآتشه بودند و دائم خواهر مریم! خواهر مریم میکردند. حتی در دوران مصاحبه با وزارت خارجه اینها شده بودند سمبل انقلاب خواهر مریم چون در مصاحبه با نفرات امریکایی گفته بودند ایدئولوژی خواهر مریم جهانی است و افتخار میکنند که اولین پاکستانی هستند که مجاهد شده اند، اما وقتی سر قبیله اشان برید و به کمپ آمد هم آنها پشت سر او راه افتادند و حالا همان سمبلهای انقلاب اینجا هم می خواهند بقول خواهر مریم نفرات را&quot; به انقلابونند!&quot; ولی این بار با عکسهای مجله سکسی که کله مریم و مسعود، فهیمه، شریف، احمد واقف، و نسرین و&#8230;.. را روی عکس مجله ها چسبانده اند. بهرحال اینه همه اش از نتایج به زور آوردن نفرات برای مبارزه است. از امروز تاریخها را به میلادی می نویسم که خودم هم یاد بگیرم. 2 نوامبر </p>
<p>امروز دوباره حقوق دادند. من کاری نکرده بودم ولی اسم مرا خوانندو بهم 10 دلار دادند که بعد فهمیدم بعلت اعتراض نفرات سرحقوقشان کمی تعدیل کرده اند. </p>
<p>از امروز تغییر و و تحویل بین یگان میجر &quot; وایپ &quot; و کاپیتان &quot; توماس &quot; شروع شده، گروه &quot; وایپ &quot; زندانبانهای حرفه ای بودند و اکثرشان در گوانتانامو هم بوده اند ولی نفرات جدید همشان گارد ملی هستند ولی از ترس روی اسم لباسهایشان چسب زده اند. بچه ها هم آنها را به اسم سارجنت سفید، سیاه، لاغر، چاق و.. صدا میکنند و در مجموع خوش برخورد هستند. </p>
<p>یکی از سربازان قدیمی میگوید: اینها می ترسند که اگر شما فرار کنید اسم آنها را در مصاحبه هایتان بگوئید&nbsp; 4 نوامبر</p>
<p>امروز &quot; جورجس &quot; بچه های ارودگاهی را صدا کرد و گفت که دوشنبه و سه شنبه در 2 اکیپ جداگانه آنها را برای ملاقات با صلیب سرخ می برند. تقریبا روحیه بچه ها خیلی بالا رفته و بخصوص آنهایی که می خواهند بروند ایران.</p>
<p>از امروز نیروهای جدید مستقر شده اند و خیلی با بچه ها رفیق شده اند. 6 نوامبر</p>
<p>دیروز بچه ها را برای کار به قسمت زنان برده بودند که حدود 100 متری از کمپ ما فاصله دارد. چهار نفر هستند که دونفرشان به اصطلاح شورای رهبری یا معاون شورای رهبری بوده اند، یکی از بچه های خود سازمان است که به خارج فرستاده بودند وبعد برگشته بود و آخری هم از نفرات جدید است، به غیر از یکی همه آنها بی حجاب شده اند. 8 نوامبر</p>
<p>امروز قرار بود که بچه ها را ببرند برای ملاقات صلیب سرخ و نفرات دیگر انبوهی نامه نوشته بودند و بچه های اودوگاه آنها را در لباسهایشان جاسازی کرده اند چون می ترسند گارد موقع تفتیش آنها را بگیرد.</p>
<p>ما هم در چادرمان بزن وبرقص راه انداختیم چون اکثر بچه ها ما اردوگاهی هستند. ولی آخرکار گارد گفت که منتفی شده و بچه ها می گفتند &quot; آمریکا جون با سازمان میگرده آنها هم بی برنامه شده اند.&nbsp; 9 نوامبر </p>
<p>ساعت 12.30 شب قراره که بچه ها بروند. بعد از آمار شب تا وقت پرواز بچه با هلی کوپتر همه زدند و رقصیدند.</p>
<p>ما فکر می کنیم که مسئله مهمی باشد، البته ما عادت کردیم مثل مجاهدین تابلو بکشیم و آخر سر هم مثل مسعود رجوی بگوئیم &quot; کشک گفتم، کشک گفتی، کشک گفت &quot; بالاخره ترک عادت موجب مرض است.</p>
<p>بچه ها را ساعت 12.30 بردند و به هرکدام یک کلاه خود و جلیقه دادند و با اتوبوس به سمت محل پرواز هلی کوپتر بردند.&nbsp; 10 نوامبر </p>
<p>همه منتظر هستند که شب بشه و بچه ها برگردند تا ببینم چه سرنوشتی برامون رقم می خوره؟</p>
<p>آمریکایی ها خیلی دروغ می گویند و خواهر مژگان هم گفته شما را جایی نمی فرستند ولی خوب ما هم برای خودمان خوشیم. یکسری از بچه ها هم به شوخی میگویند که هلی کوپترها به فرمان مسعود در طوفان شن سقوط کرده اند و می خواهند وسایل بچه ها را که رفته اند تقسیم کنند و همین هم موضوع خنده شده است.&nbsp; 11 نوامبر</p>
<p>بچه ها از ملاقات برگشته اند و انبوهی حرف برای گفتن دارند و اگر بخواهم بصورت محوری حرفهایشان را بنویسم به این شرح است:</p>
<p>ــ صلیب سرخ اصلا این افراد را بعنوان اسیر جنگی قبول ندارد، بدلیل اینکه در توافق عراق و مجاهدین و صلیب سرخ پرونده این نفرات در سال 1992 بسته شده است.</p>
<p>ــ تا به حال خود صلیب سرخ نمی پذیرفته که برای ملاقات بیاید.</p>
<p>ــ آنها یعنی صلیب سرخ تا به حال اطلاع نداشته که ما جدا از مجاهدین زندگی می کنیم و ما را گروهی از مجاهدین می شناخته است.</p>
<p>ــ صلیب سرخ فقط می تواند کار نفراتی را که به ایران می روند دنبال کند.</p>
<p>ــ آنها دوبار طی سال گذشته به اشرف آمده اند ولی مجاهدین آنها را دست به سر کرده اند و گفته اند که اصلا موضوعی وجود ندارد که شما بخواهید دنبال کنید و با یک فسنجان سر صلیب سرخ را هم شیره مالیده اند.</p>
<p>ــ همه بچه ها هم می گویند که آمریکایی ها خیی تلاش کردند و زمان زیادی گذاشتند برای مصاحبه ها. </p>
<p>ــ صلیب گفته است که به زودی برای دیدن کمپ می آید. 14 نوامبر</p>
<p>امروز عید فطر است. یا بهتر بگویم که ما امروز نماز عید فطر برگزار کردیم. صبح که برای نماز می رفتیم با کمال تعجب دیدم که خیلی از بچه ها روزه دار نیامده اند. بعد که بهروز سلطانی شد پیشنماز فهمیدم که نفرات در اعتراض به پیشنمازی او نیامده اند. بنابراین سه گروه نمازگزار داشتیم، یکسری کسانی که مرزبندی دارند با نفراتی که به ایران می روند، یکسری هم نفراتی که مرز ندارند و گروه سوم هم بلوچها بودند که نماز عید را به صورت اهل تسنن خواندند. </p>
<p>ما هم به شوخی می گفتیم &quot; نماز بدور از سیاست &quot;&nbsp; 15 نوامبر</p>
<p>امروز دوتا از بچه های بلوچ فرار کردند و آمده اند کمپ و دیروز هم یک نفر دیگر آمده که یادمه در روز معارفه خودش در انزلی (جولا) میگفت که در ایران هروئینی بوده و کارش مواد فروشی و خلاف بوده و حالا هم که آمده اینجا به آمریکایی ها گفته که مجاهدین مرا با قرص نگهداشته بودند و چون قرصهایش را قطع کرده اند او هم فرار کرده است. 16 نوامبر</p>
<p>دیروز و امروز همه نفرات را بردند برای آزمایش خون که معلوم شود چه کسانی هپاتیت و یا ایدز دارند. خدا رجوی را لعنت کند که هرچه معتاد و موادی را برای سیاهی لشکر آورده بود توی سازمان!</p>
<p>یکی جرات نداشت اعتراض کند و بگوید که آخه بابا جون آدم معتاد و مواد فروش، زن فروش، قاچاقچی به ناموس خودش هم رحم نمی کنه تو چطور به اصطلاح می خواهی اینها را انقلابی کنی؟ اینجا توی کمپ هم هر خرابکاری و بدنامی که هست زیر سر همین گوهران بی بدیل یا بی دلیل خواهر مریمه! 18 نوامبر </p>
<p>امروز بهنام معروف به پاپیون است دوباره دستگیر شد و به کمپ آمد. وی در مسیر آنا کوندا از ماشین فرار کرده بود و به یکی از روستاهای عراق رفته و خود را زندانی گریخته از زندان امریکا معرفی کرده بود و آنها هم او را دستگیر کرده وتحویل آمریکایی ها می دهند. قنبر به شوخی به بهنام گفت: آخر قبونت بشم، صدام بیست و چند سال داد به اینها خوردند و آخرش به او وفا نکردند، تو روی چه حسابی فکر کردی که اینها به تو کمک می کنند؟ 19 نوامبر</p>
<p>امروز &quot; جورجن &quot; آمد و برگه ای به ما داد که نامه &quot; میلر &quot; است. در برگه گفته شده که به زودی ایرانی ها را خواهند فرستاد.</p>
<p>امروز آخرین نفرات را برای چکاپ خون بردند که ما هم رفتیم.&nbsp; 20 نوامبر</p>
<p>امروز پشت چادرمان با پلاستیک و تخته یک حمام درست کردیم که بتوانیم بعد از ورزش دوش بگیریم.&nbsp; 22 نوامبر </p>
<p>از امروز رفتم سرکار و کار ثابت گرفتم که ماهی 120 دلار پول می گیرم. همه پولها پس انداز می شود و روز آخر که بخواهیم برویم پولهایمان را میدهند.</p>
<p>در ضمن پسر بلوچه که برگشته بود به سازمان دوباره آمد به کمپ، چون در تیم فوتبال اشرف اجازه نداده بودند که نفر ثابت بازی کنه و او را تعویض کرده بودند. معلوم نیست با این باید بگویم بیچاره ویا به سازمان که دنبال این است؟ 23 نوامبر</p>
<p>امروز دو نفر بلوچ آمدند به کمپ.&nbsp; 24 نوامبر </p>
<p>امروز یکی از بچه های قدیمی آمد به کمپ، وی سریع در سازمان مسئول شده بود ولی بعد از انقلاب خواهر مریم جلوی رشدش گرفته شده و حالا هم اومده تو کمپ بریده ها. 25 نوامبر </p>
<p>امشب شب شکر گزاری آمریکایی ها است و شام بوقلمون دادند. 26 نوامبر </p>
<p>امروز هم را به خط کردند و سوال میکردند که به کدام کشور می خواهی بروی؟ در واقع سوال اصلی این بود که آیا به ایران می روی یا نه؟ ما هم از یک سرباز پرسیدم که قبرستان به انگلیسی چه می شود و هر کس که به سرهنگ می رسید می گفت &quot; قبرستان &quot; و همه می زندند زیر خنده.&nbsp; 27 نوامبر </p>
<p>امروز علی مرادی یکی دیگر از نفرات یگان مستقل به کمپ آمده وی 4 ماه در خروجی بود و آخرسر فهمید که مجاهدین چه کسانی هستند.28 نوامبر</p>
<p>امروز Bottel Shower</span>&#8220;> <span>را درست کردند که یک اتاقک چوبی است و می شود با ظرفی آب داخل آن دوش گرفت. </p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
</p>
<p> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6515">دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6515/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6489</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6489#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 04 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امید پارس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/05/%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%85%d9%be-%d8%a7%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/</guid>

					<description><![CDATA[<p>حدود ساعت 8 شب پس از 16 سال رزمنده گری با یک دست لباس تنم راهی کمپ آمریکایی ها شدم. اتوبوس مملو از نفرات بود گویی داشتیم به نشست خواهر مریم می رفتیم، راستی یادم رفت بگویم که ترکیب مان هم کامل بود از (MO) یا عضو 20 ساله تا (K2) یعنی کادری که یک سال است آمده در اتوبوس بودند.  اتوبوس جلوی درب شمالی قرارگاه که همان درب ورودی زاغه مهمات بود ایستاد، چند سرباز آمریکایی وارد شدند و سرشماری کردند و همراه ما به سمت کمپ (TIF) راه افتادیم که بعدا به (TIPF) تعییر اسم داد و سپس به(ARK) تغییر کرد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6489">دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span> </p>
<div>
<p><img decoding="async" height="122" alt="کانون آوا" width="180" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/WebSite/AAWA.JPG" />توضیح کانون آوا: </p>
<p>تاریخ معاصر ایران حوادث تلخ و ناگواری را تجربه کرده است یکی از این حوادث بسا آموزنده سرنوشت کسانی است که برای آزادی و سرفرازی مردم ایران خود اسیر مناسبات غیر انسانی سازمان مجاهدین شدند. </p>
<p>این فرقه سیاسی که با شعار &quot; مرگ بر آمریکا&quot; و &quot; برای آمریکا ویتنام دیگری خواهیم ساخت&quot; جوانان زیادی را به دام خود کشید، اکنون اعضای خود را به کمپ های آمریکاییان که هیچ کمتر از زندان نیست در خاک عراق منتقل می نماید.و خود نیز تحت حمایت و حفاظت ارتش امریکا می باشد. </p>
<p>سلسله خاطرات زیر که توسط کانون آوا تدوین و منتشر میگردد با همکاری یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی می باشد که بعد از اعلام جدایی از سازمان مجاهدین در سال 2003 به کمپ امریکائی ها در مجاورت قرارگاه اشرف (واقع در شمال بغداد) منتقل شد و به مدت 5 سال در زیر چادر بسر برده است. </p>
<p>نویسنده خاطرات مذبور &quot; امید پارس &quot; که با آرزوی سرافرازی و آزادی مردم ایران مدت 16 سال از عمر خود را در سراب فرقه مجاهدین در عراق گذرانده است، بعد از این مدت جهت نجات از چنگال این فرقه مجبور به قبول اسارت جدیدی در کمپ امریکائی ها شد و خاطرات تلخ خود را به رشته تحریر در آورده است که اکنون جهت اطلاع هموطنان عزیز کانون آوا در انتشار و تدوین آن خود را مسئول می داند. </p>
<p>مطالعه این روزشمار بخوبی نشان میدهد هرکسی که به شعارهای توخالی رجوی اعتماد نموده در نهایت برای خلاصی از این مناسبات ننگین دوران سختی را پیش رو خواهد داشت که که هرگز تصور آن را نمی کرده است. </p>
<p>کانون آوا برای نویسنده این خاطرات که خوشبختانه در حال حاضر در دنیای آزاد و بدور از القائات فرقه رجوی زندگی میکند آرزوی موفقیت و سلامتی دارد. </p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p>امید پارس</p>
<p>30 ژوئن سال 2004</p>
<p>کمپ اشرف در مقطع سرنگونی صدام حسین</p>
<p>طبق معمول انبوه نفرات بیرون سالن در حال صحبت و سیگار کشیدن بودند و از آنطرف هم زنهای مسئول در حال جیغ و داد برای فرستادن نفرات بداخل سالن، ولی گویا روزگار عوض شده بود چون کسی به جیغ و دادهای گوش نمی داد. </p>
<p>داخل سالن هم سپهسالار خواهر مریم (مژگان پارسائی) با افتخار و سربلند در حال خواندن متن توافقنامه بین سازمان و امریکائی ها بود و سعی میکرد که تحویل دهی سلاح را پیروزی بزرگ توجیه کند. بعضی اوقات این سپهسالار حرفهای خیلی خنده دار می زد، مثلا می گفت: با اتکا به انقلاب خواهر مریم گفتیم: سلاح، تانک و مهمات را تحویل میدهیم ولی تسلیم نمی شویم. </p>
<p>عده ای مثل من بدنبال این بودند که فرهنگ عمیدی، نوینی یا دهخدا گیر بیاوریم و ببینیم که معنی تسلیم یعنی چه؟ ولی امان از درد بی درمان که در کتابخانه هم کتابی نبود. </p>
<p>بعد از جلسه هم به زور به سمت جایگاه رفتیم تا جشن پرشکوه را برگزار کنیم چون پس از تسلیم کردن آن دریای بیکران مهمات و زرهی حالا به سلاح خواهر مریم تسلیح شده بودیم و تازه فهمیدیم که سلاح بهانه ای بیش نبوده و اگر نداشتیم بهتر به انقلاب خواهر مریم چنگ می زدیم (شاید هم چنگال) </p>
<p>شب هنگام وقتی که وارد قرار گاه شدیم برگه ها بین نفرات توزیع شد که قرار بود قرارداد تحویل سلاح و نفی تروریست را امضاء کنیم، اما سپهسالار از این آب هم می خواست کره بگیرد و بنا به توصیه شیر خفته قرار شد که الی الابدی ها این برگه را امضاء کنند. اما اوضاع جور دیگری شد. همه برگه ها را گرفتند و به سمت اتاق خواب روانه شدند و وقتی که من وارد شدم همه بچه ها توی آسایشگاه بودند. </p>
<p>همه به هم توصیه میکردند که مبادا امضاء کنید چون دوباره پای خودتان را گیر می دهید مگر عقلتان کم شده که تا آخر عمر توی این بیابون ها باشید و&#8230;&#8230; </p>
<p>خلاصه سرتان درد نگیرد، من هم امضاء نکردم و فردا صبح مرا صدا زدند و به مقر فرمانده جبهه سابق یعنی زهره قائمی رفتیم. من تصمیم گرفته بودم که اعلام کنم که: من به دلیل اینکه نمی خواهم تا ابد بمانم امضاء نمی کنم و فکر میکردم که خیلی سخت است و تنها نفری هستم که این وضع را دارم. نزدیک ساختمان که شدیم برادر مسئول گفت: صبرکن تا صدایت کنیم و در همان حال حداقل پنچ نفر از بچه ها را دیدم که با نفر همراه به سمت ساختمان برده می شدند. </p>
<p>نوبت من که رسید وارد شدم، سلام کردم و به چای و شکلات های خارجی دعوت شدم و تا آن موقع چنین پذیرایی را ندیده بودم. صحبت شروع شد و خیلی کوتاه گفتم که قصد امضاء ندارم! </p>
<p>خیلی کوتاه هم جواب گرفتم: پس دیگر مجاهد نیستی! چه می خواهی بکنی؟</p>
<p>من هم جواب دادم که به خروجی می روم، چند ثانیه بعد برادر مسئول مرا به سمت اتاقی راهنمایی کرد و قرار شد در آنجا درخواست خروج را بنویسم. </p>
<p>وقتی وارد خروجی شدم اصلا باورم نمی شد که حداقل 50 نفر دیگر توی حیاط و ساختمانها در حال پرسه زدن بودن و از بچه های قدیمی گرفته تا جدید، به برادر مسئول گفتم: اگر امکان دارد مرا ببرید لوازم شخصی خود را بیاورم. </p>
<p>جواب داد: وسایل مال ارتش است اگر چیزی خواستی همین جا به تو میدهیم. </p>
<p>هر چه اصرار کردم که یکسری وسایل شخصی دارم و لباس شخصی و&#8230; به گوشش نرفت. </p>
<p>همان شب دو دستگاه اتوبوس آورده شد و همه نفرات پس از تفتیش بدنی کامل سوار اتوبوس ها شدیم، قدیمی ها معمولا چیزی همراهشان نبود حتی لباس شهری هم نداشتیم فقط برای اینکه با لباس نظامی نرویم یکی از برادان مسئول پاگون نظامی لباسهایمان را قیچی می کرد و جیب نظامی شلوارمان را هم می برید که دیگر به لباس ارتش مریم شبیه نباشد. </p>
<p>حدود ساعت 8 شب پس از 16 سال رزمنده گری با یک دست لباس تنم راهی کمپ آمریکایی ها شدم. اتوبوس مملو از نفرات بود گویی داشتیم به نشست خواهر مریم می رفتیم، راستی یادم رفت بگویم که ترکیب مان هم کامل بود از (</span><span  Tahoma; >MO</span><span>) یا عضو 20 ساله تا (</span><span  Tahoma; >K2</span><span>) یعنی کادری که یک سال است آمده در اتوبوس بودند. </p>
<p>اتوبوس جلوی درب شمالی قرارگاه که همان درب ورودی زاغه مهمات بود ایستاد، چند سرباز آمریکایی وارد شدند و سرشماری کردند و همراه ما به سمت کمپ (</span><span  Tahoma; >TIF</span><span>) راه افتادیم که بعدا به (</span><span  Tahoma; >TIPF</span><span>) تعییر اسم داد و سپس به (</span><span  Tahoma; >ARK</span><span>) تغییر کرد. </p>
<p>در ورودی (کمپ) دوباره ریل از نو شروع شد. تفتیش تمام عیار همراه با پر کردن فرم و زدن دستبند (</span><span  Tahoma; >JD</span><span>) که روی آن عکس و مشخصات فردی بود و دقیق مثل زندان های امریکا. حالا بعد از زندان رژیم و سالها مبارزه، زندان امریکا را هم دیدیم ولی به امید رسیدن به آزادی می بایست همه چیز را تحمل میکردیم. </p>
<p>از این جا به بعد روزشمار برایتان با تاریخ می نویسم امیدوارم که مختصر نوشته ام موجب سردرد نشده باشد</p>
<p>خاطرات دوران اسارت در کمپ امریکایی ها</p>
<p>16 تیر</p>
<p>شب هنگام وارد کمپ شدیم و تا نزدیک صبح کار تفتیش و ثبت مشخصات طول کشید سپس اکیپ ما را به بلوک 2 بردند به غیر از چند نفری که قبل از ما رفته بودند ما اکیپ اول بودیم. </p>
<p>17 تیر</p>
<p>اولین صبحانه را خوردیم، صد بار بهتر از صبحانه های (قرارگاه) اشرف بود ما که به غیر از نون و پنیر به چیز دیگری عادت نداشتیم بالاخره، تخم مرغ، پودینگ، شربت و قهوه را هم سر صبحانه دیدیم. </p>
<p>بعد از صبحانه کار چادر زنی شروع شد هر چند نفر با هم چفت شدیم و با قرارداد اینکه با هم باشیم کار چادر زنی را شروع کردیم</p>
<p>18 تیر</p>
<p>از امروز ما را بصورت دسته های پنچ نفری به بهداری بردند، یکی دوتا از بچه ها که انگلیسی بلد بودند برای ما ترجمه می کردند. موقع برگشتن هم یک تشت لباسشوئی به هر نفر میدادند که وسایل داخل آن شامل: شامپو، صابون، تیغ، حوله، دمپائی، جانمازی، تی شرت، شورت و زیرپوش و شورت ورزشی به همراه کرم آفتاب (</span><span  Tahoma; >Lipstick</span><span>) و یک عینک آفتابی بود. </p>
<p>پس از بازگشت به کمپ وسایل را مرتب کردیم و لباس ارتش خواهر مریم را به همراه پوتین ها در سطل آشغال انداختیم و با شورت ورزشی و تی شرت و دمپائی روز را ادامه دادیم در ضمن یادمان افتاد که امروز مصادف با 18 تیر و قیام دانشجویی بود</p>
<p>20 تیر</p>
<p>هر روز چند ده نفری می آیند و حالا بلوک ما حدود 90 نفری شده. برنامه روزانه به این شکل است که: ساعت هفت و نیم تا هشت صبح نوبت صبحانه بلوک ما است.ناهار غذای).(</span><span  Tahoma; >MRI</span><span>. یا غذای آماده جنگی می خوریم و دوباره شب غذای گرم سرو میکنند. ساعت 10 صبح و 5 بعد از ظهر و 10 شب هم آمار داریم. معمولا هم بعد از شام تا ساعت 10 درب بلوک باز است و برای ورزش می شود به محوطه ورزشی رفت. </p>
<p>21 تیر</p>
<p>امروز تعداد زیادی آمده اند کم کم داریم چادر کم می آوریم و مجبوریم ردیف جدید چادرها را برپا کنیم، هر چادر 10 نفره است. ما سعی می کنیم که بچه های یگان سابق خودمان را توی چادر جمع کنیم.ماشالله همه یگانمان اینجاست. امروز هم تخت ها را تکمیل کردند. </p>
<p>22 تیر</p>
<p>امروز لیست نیازمندی ها را گرفتند و برای همه یک سری صابون، شامپو، و تیغ دادند و اینکار را هر هفته میکنند</p>
<p>23 تیر</p>
<p>همینطور نفرات در حال اضافه شدن است بعضی ها فرار میکنند و می آیند، راستش یادم رفت از حمام بنویسم. اینجا هر یکروز درمیان حمام داریم، به خط می شویم و به حمام می رویم ولی فقط 5 دقیقه وقت دوش گرفتن داریم. یادم می آید که در قرارگاه می گفتند: نفرات را در کمپ آمریکائی ها هفته ای یکبار به خط میکنند و با تانکر روی آنها آب می ریزند، غذا را مثل سک جلویشان پرتاب میکنند و هر شب مشروب خوری و مست کردن و دعوا هست. به قول برادر مسئول ما که می گفت &quot; خودم دیدم که شهرام دهقان را با چاقو کشته بودند و جسدش را به ایران فرستادند&quot; راستی شهرام هرروز عصر توی خیابون کمپ قدم میزند شاید هم روحش باشه!! </p>
<p>24 تیر</p>
<p>امروز پیمانکاران عراقی آمدند برای نصب کولر. قراره که هر چادر بزرگ دوتا کولر داشته باشد از مدل کولرهای اتاق خواهر صدیقه و خواهر مژگان. </p>
<p>ما هم برای چادرمان دو تا کولر بردیم، همه چیز را آماده کردیم که فردا بیایند برای راه اندازی</p>
<p>26 تیر</p>
<p>امروز سیم کشی و کولر چادر ما انجام شد بعد از ده روز امروز جلوی کولر خوابیدیم. کم کم داشتیم آدابته می شدیم، البته ما تجربه جنگ را داشتیم و جورابهای ارتش خواهر مریم را که سبز و کلفت بود می شستیم و روی بطری آب می کشیدیم و آنرا خیس میکردیم که همیشه آب قابل شرب داشته باشیم. </p>
<p>به چادر ما هم یک &quot; کافی میکس &quot; چای ساز دادند که ما برایش مسئول مشخص کردیم بعد از صبحانه ساعت 10 و بعد از ناهار و بعد از بیدار باش عصر و بعد از شام هم چای داریم. راستی یادم رفت که بگویم کولرهای چادر ما خیلی خوب از آب در اومده و براش مسئول گذاشتیم. </p>
<p>28 تیر</p>
<p>حدود 150 نفر شده ایم. بنازم به انقلاب خواهر مریم را که بدجوری در حال سوراخ شدن است. </p>
<p>یکی از اصلی ترین مشکلات ما اینجا دارو است.هر نفری که از اشرف میاید یک کیسه دارو داره ولی اینجا کسی اجازه ندارد با خودش دارو توی کمپ بیاورد. سربازها که داروهای نفرات را می بینند باورشان نمی شود که آدمی اینقدر دارو مصرف کنه و به طعنه میگویند: نکنه رجوی شما رو با دارو نگهداشته. </p>
<p>صبح ها بعد از صبحانه امدادگر آمریکایی میاید و بر اساس اسم داروی نفرات را میدهد که معمولا همه با او سر دعوا دارند که دارو کافی نیست چون همه عادت کرده اند که برای ساده ترین درد آلجسیک بخورند که آمریکایی ها اصلا این دارو را ممنوع کرده اند و دائم آب تجویز آب میکنند و می گویند سردرد و دل درد شما بخاطر گرماست و شما آب کم می خورید بخاطر همین سهمیه هر نفر را 6 بطری 1.5 لیتری آب در روز کرده اند. </p>
<p>1 مرداد</p>
<p>امروز چهار نفر دیگر هم امدند که دونفرشان (</span><span  Tahoma; >MO</span><span>) هستند و بالای بیست سال سابقه دارند.تقریبا 15 تا چادر هر کدام 10 نفرشان کامل شده ولی مشکل اصلی این روزها ژنراتوره که کفاف این همه کولررا نمی دهد و دائم زیر بار خاموش می شود و توی گرمای ظهر معمولا باید بزنیم بیرون. کار خاص هم در روز نداریم.نفرات کارهای مختلفی می کنند، بعضی ها درس می خوانند، بعضی می خوابند، بعضی ها دائم تخته نرد و پاسور باری میکنند و بعضی ها هم آهنگ گوش میدهند و به غیر از این ها کار دیگری نداریم.</p>
<p>3 مرداد</p>
<p>امروز فاطمی که یک مترجم افغانی است با تلفن موبایل به کمپ ما آمد. از بعد از ظهر عملیات فروغ جاویدان تا به حال نتوانسته بودم زنگ بزنم، حالا بعد از این همه سال چه بگویم؟ اصلا شماره تلفن ندارم. به توصیه بچه ها می توانم نوبت اول تلفنم را صرف مخابرات کنم و شماره بگیرم، از شانس خوب من در عرض دو دقیقه شماره را پیدا کردم و بعد از سالیان توانستم 5 دقیقه با خانواده ام صحبت کنم. از همین مکالمات می شد فهمید که دو دسته کلی وجود داره، یکسری که به خانواده هایشان قول بازگشت می دهند و گروهی که میگویند در نظر دارند که به خارج بروند. </p>
<p>از همه جالبتر تماس یکی از بچه های جدید بود که با نامزدش صحبت میکرد و از وی می خواست که صبر کند تا او برگردد. </p>
<p>ادامه دارد. </p>
<p>امید پارس، کانون آوا، سوم می 2008</p></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6489">دوران اسارت در کمپ امریکایی ها &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6489/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
