<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>امیر وفا یغمایی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d9%88%d9%81%d8%a7-%db%8c%d8%ba%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/امیر-وفا-یغمایی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 23 Jun 2026 10:45:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>امیر وفا یغمایی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/امیر-وفا-یغمایی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2026 10:45:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68962</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود را در شبکه‌ی ایکس (توییتر سابق) منتشر می‌کند و به تشریح مناسبات درونی فاشیستی و سخت‌گیرانه‌ حاکم بر این تشکیلات می‌پردازد. این مقاله به بررسی خاطرات و دیدگاه‌های یغمایی می‌پردازد و نگاهی به تجربیات او به عنوان یک کودک سرباز و انتقاداتش به سازمان مجاهدین خلق دارد.<br />
خاطرات امیر یغمایی، کودک سرباز سابق سازمان مجاهدین خلق، تنها یک روایت شخصی از زندگی پرتلاطم او نیست، بلکه پنجره‌ای به سوی ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی می‌گشاید. واکاوی عمیق‌تر و جامع‌تر، به بررسی ابعاد روانی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک خاطرات یغمایی می‌پردازد تا تأثیرات عمیق این تجربیات را بر زندگی او و دیگر کودکان سرباز بررسی کند. همچنین، نقش سازمان مجاهدین خلق در ایجاد ترومای جمعی و نقض حقوق بشر در مناسبات درون تشکیلاتی از ابعاد گوناگون بررسی می گردد.</p>
<h3>از کودکی تا جدایی</h3>
<p><strong>تولد در پاریس و زندگی تشکیلاتی</strong></p>
<p>امیر یغمایی در سال ۱۳۶۲ در پاریس به دنیا آمد. والدین او از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و زندگی او از بدو تولد تحت تأثیر دستورات تشکیلاتی قرار داشت. او در خاطرات خود می‌گوید که والدینش قبل از تصمیم به بچه‌دار شدن، باید از سازمان اجازه می‌گرفتند. این کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختار سلسله‌مراتبی و فاشیستی سازمان است.</p>
<p><strong>زندگی در عراق و جدایی از خانواده</strong></p>
<p>یغمایی در سنین پایین به همراه خانواده‌اش به عراق منتقل شد و در پایگاه‌های نظامی مجاهدین خلق زندگی کرد. او در خاطرات خود به دوران کودکی‌اش در پایگاه بدیع‌زادگان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌اش می‌گذراند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان در قرارگاه اشرف سپری می‌کرد. این جدایی اجباری از خانواده و عادت کردن به دوری از پدر و مادر، بخشی از زندگی او بود که به گفته‌ی خودش، گاه آن را مانند یک خواب می‌دید.</p>
<p><strong>درخواست ملاقات با مادر و پاسخ منفی مجاهدین</strong></p>
<p>یکی از خاطرات تلخ یغمایی مربوط به زمانی است که او به همراه یکی از دوستانش به اشرف ۳ در آلبانی رفت تا با مادرش ملاقات کند. او در آن زمان حدود ۱۶ سال بود که با مادرش تماس نداشت و تنها قصدش این بود که به مادرش اطلاع دهد که به زودی صاحب نوه خواهد شد. با این حال، سازمان مجاهدین به درخواست ملاقات او پاسخ منفی داد. این رفتار سازمان نشان‌دهنده‌ی کنترل شدید بر روابط خانوادگی اعضا و عدم توجه به نیازهای عاطفی آن‌هاست.</p>
<p><strong>زندگی پس از جدایی از سازمان</strong></p>
<p>یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران مجاهدین (که او آن‌ها را &#8220;پیامبران ایدئولوژیک&#8221; می‌نامد) در همه‌جا حضور داشتند. این نشان‌دهنده‌ی تأثیر عمیق تبلیغات و ایدئولوژی سازمان بر ذهن اعضاست، حتی پس از ترک تشکیلات.</p>
<h3>انتقادات یغمایی به سازمان مجاهدین خلق</h3>
<h3>ابعاد روانی: ترومای کودکی و شست‌وشوی مغزی</h3>
<p>&#8211; ترومای جدایی از خانواده<br />
امیر یغمایی در خاطرات خود به جدایی اجباری از خانواده اشاره می‌کند. این جدایی نه تنها باعث دوری عاطفی از والدین می‌شد، بلکه تأثیرات روانی عمیقی بر او گذاشت. کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این شرایط باعث می‌شد که کودکان به شدت وابسته به سازمان شوند و هویت فردی خود را از دست بدهند.</p>
<p>&#8211; از دست دادن احساس امنیت<br />
جدایی از خانواده و زندگی در محیطی کنترل‌شده، باعث از دست دادن احساس امنیت در کودکان می‌شد. یغمایی توضیح می‌دهد که چگونه این جدایی باعث شده است که او و دیگر کودکان، احساس تنهایی و بی‌پناهی کنند.</p>
<p>&#8211; ترومای جنگ و بمباران<br />
زندگی در پایگاه‌های نظامی و مواجهه با جنگ و بمباران، تأثیرات روانی عمیقی بر کودکان داشت. یغمایی به خاطراتی از زندگی در پناهگاه‌ها و ترس از بمباران اشاره می‌کند که نشان‌دهنده‌ی ترومای ناشی از جنگ است.</p>
<p>&#8211; زندگی در پناهگاه‌ها و جنگ امریکا و عراق<br />
یغمایی در خاطرات خود به دوران جنگ خلیج و زندگی در پناهگاه‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که در آن زمان، کودکان مجاهدین در انبارهای زیرزمینی زندگی می‌کردند و شرایط بسیار سختی را تحمل می‌کردند. این تجربه‌ها تأثیر عمیقی بر روحیه‌ی او و دیگر کودکان گذاشت و باعث شد که بسیاری از آن‌ها در بزرگسالی با مشکلات روانی مواجه شوند.</p>
<p>&#8211; شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی<br />
سازمان مجاهدین خلق از روش‌های شست‌وشوی مغزی برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که ازسنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<p>&#8211; ایجاد شخصیت‌های مقدس<br />
رهبران سازمان، مسعود و مریم رجوی، به عنوان &#8220;پدر و مادر معنوی&#8221; اعضا معرفی می‌شدند. این شخصیت‌سازی، باعث می‌شد که کودکان و اعضا، رهبران را به عنوان مرجع اصلی زندگی خود ببینند و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به آن‌ها را نادرست بدانند.</p>
<p>&#8211; تأثیرات ماندگار<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران در ذهن او باقی مانده است. این موضوع نشان‌دهنده‌ی تأثیرات ماندگار تبلیغات ایدئولوژیک بر ذهن افراد است.</p>
<h3>ابعاد اجتماعی: پروژه جداسازی خانواده‌ها و کنترل اجتماعی</h3>
<p>&#8211; جداسازی خانواده‌ها<br />
سازمان مجاهدین خلق به طور سیستماتیک خانواده‌ها را از هم جدا می‌کرد. این پروژه با طلاق‌های اجباری آغاز شد و با قاچاق کودکان به اروپا و آمریکا ادامه یافت.</p>
<p>&#8211; طلاق‌های اجباری<br />
سازمان مجاهدین خلق با اجبار اعضا به طلاق، تلاش می‌کرد تا وابستگی‌های عاطفی آن‌ها را به حداقل برساند. این اقدام باعث می‌شد که اعضا تنها به سازمان وابسته باشند و هیچ گونه ارتباط عاطفی خارج از تشکیلات نداشته باشند.</p>
<p>&#8211; قاچاق کودکان<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به اروپا و آمریکا قاچاق می‌شدند تا از خانواده‌های خود دور نگه داشته شوند. این اقدام نه تنها باعث جدایی عاطفی کودکان از خانواده‌هایشان می‌شد، بلکه آن‌ها را در محیطی کنترل‌شده و تحت تأثیر تبلیغات سازمان قرار می‌داد.</p>
<p>&#8211; کنترل اجتماعی و از بین رفتن هویت فردی<br />
سازمان مجاهدین خلق با کنترل شدید بر زندگی اعضا، هویت فردی آن‌ها را به طور کامل نادیده می‌گرفت. یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به جای زندگی عادی و بازی کردن، مجبور بودند در محیطی نظامی و کنترل‌شده زندگی کنند.</p>
<p>&#8211; از بین رفتن هویت فردی<br />
کودکان مجاهدین به شدت وابسته به سازمان بودند و هیچ فضایی برای رشد شخصی و فردی وجود نداشت. این شرایط باعث می‌شد که هویت فردی آن‌ها به طور کامل تحت تأثیر ایدئولوژی سازمان قرار گیرد.</p>
<p>&#8211; فقدان آزادی بیان<br />
در سازمان مجاهدین خلق، هیچ گونه آزادی بیان وجود ندارد و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به رهبران سازمان به شدت سرکوب می‌شود. این موضوع باعث می‌شد که اعضا نتوانند حقایق را بیان کنند و همیشه در فضایی از ترس و وحشت زندگی کنند.</p>
<h3>ابعاد سیاسی: استفاده از کودکان در جنگ و پروپاگاندا</h3>
<p>&#8211; کودک‌سربازی و استفاده از کودکان در جنگ<br />
یغمایی به عنوان یک کودک سرباز، تجربیات تلخی را از دست دادن کودکی خود بیان می‌کند. او توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین از سنین پایین تحت آموزش‌های نظامی قرار می‌گرفتند و به عنوان سربازان کوچک در خدمت سازمان بودند.</p>
<p>&#8211; استفاده غیراخلاقی از کودکان<br />
سازمان مجاهدین خلق با استفاده از کودکان در جنگ، نه تنها حقوق آن‌ها را نقض می‌کرد، بلکه باعث می‌شد که آن‌ها در معرض خطرات جانی و روانی قرار بگیرند. یغمایی توضیح می‌دهد که بسیاری از کودکان سرباز در جنگ کشته شدند و این موضوع تأثیرات عمیقی بر خانواده‌های آن‌ها گذاشت.</p>
<p>&#8211; پروپاگاندا و تبلیغات ایدئولوژیک<br />
سازمان مجاهدین خلق از تبلیغات ایدئولوژیک برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که از سنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<h3>ابعاد ایدئولوژیک تشکیلات فرقه‌ای و فاشیستی</h3>
<p>&#8211; ساختار فرقه‌ای<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک تشکیلات فرقه‌ای، از روش‌های کنترل شدید برای حفظ وفاداری اعضا استفاده می‌کند. یغمایی در خاطرات خود به این موضوع اشاره می‌کند که حتی تصمیماتی مانند بچه‌دار شدن اعضا باید با اجازه‌ی سازمان انجام می‌شد. این کنترل بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختاری است که در آن فردیت و آزادی‌های شخصی به طور کامل نادیده گرفته می‌شود.</p>
<p>جدایی کودکان از خانواده‌ها<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این جدایی اجباری نه تنها باعث دوری عاطفی از خانواده می‌شد، بلکه کودکان را به شدت وابسته به سازمان می‌کرد. این وابستگی، پایه‌ای برای شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی سازمان بود.</p>
<p>&#8211; کنترل بر روابط خانوادگی<br />
درخواست ملاقات یغمایی با مادرش و پاسخ منفی سازمان، نمونه‌ای آشکار از کنترل شدید بر روابط خانوادگی است. سازمان با محدود کردن این روابط، تلاش می‌کرد تا وفاداری اعضا را تنها به سمت خود هدایت کند.</p>
<h3>زندگی پس از جدایی از سازمان: بازسازی هویت و افشای حقایق</h3>
<p>&#8211; بازسازی هویت فردی<br />
یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطرات خود به تلاش‌هایش برای بازسازی زندگی شخصی و فاصله گرفتن از تأثیرات روانی سازمان اشاره می‌کند.</p>
<p>&#8211; مواجهه با ترومای گذشته<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که پس از ترک سازمان، تلاش کرده است تا با ترومای گذشته مواجه شود و زندگی عادی‌ای را آغاز کند. این فرآیند بازسازی، شامل مواجهه با خاطرات دردناک و تلاش برای زندگی عادی است.</p>
<p>&#8211; مستند کودکان کمپ اشرف<br />
امیر یغمایی یکی از چهار نفری است که در مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; حضور دارد. این مستند به بررسی زندگی کودکان سرباز در سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد و حقایق تلخی را درباره‌ی شرایط زندگی آن‌ها افشا می‌کند. یغمایی در مصاحبه‌های خود درباره‌ی این مستند توضیح می‌دهد که هدف او و دیگر عوامل فیلم، افشای ماهیت حقیقی مجاهدین خلق و آگاهی‌رسانی درباره‌ی سرگذشت تلخ کودکان این فرقه است.</p>
<p>باید اذعان کرد خاطرات امیر یغمایی نه تنها روایت‌هایی شخصی از یک زندگی پرتلاطم است، بلکه افشای ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی است. یغمایی با بیان جزئیات زندگی خود، از کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا تا شست‌وشوی مغزی و استفاده از کودکان در جنگ، تصویری تاریک از سازمان مجاهدین خلق ارائه می‌دهد. تجربیات او نشان‌دهنده‌ی اهمیت توجه به حقوق کودکان و نیازهای عاطفی آن‌ها در هر جامعه‌ای است. یغمایی با افشای این حقایق، تلاش می‌کند تا دیگران را از خطرات پیوستن به چنین گروه‌های فاشیستی و فرقه ای آگاه کند و به بازسازی زندگی خود و دیگر قربانیان کمک کند.</p>
<p>آرش رضایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 08:36:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68900</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرواز کودکانه به عراق</h3>
<p>من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاه‌ها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانواده‌ها در آن سکونت داشتند و &#8220;اسکان&#8221; نامیده می‌شد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانه‌هایی یک‌شکل و بتنی بود که در ردیف‌های موازی، با سقف‌های مسطح قرار داشتند.</p>
<p>این خانه‌ها حیاط‌های یک‌شکل داشتند که می‌شد در آن‌ها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگ‌های گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم می‌کردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلی‌های ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.</p>
<p>در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعت‌هایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم می‌آید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آن‌ها می‌شدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعت‌های زیبا، لوازم بهداشتی و لباس‌های جالب زیادی در آنجا پیدا می‌شد.</p>
<p>یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای هم‌خانه‌مان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب می‌رود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کرده‌ام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خورده‌ام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.</p>
<p>این انبارها که در آن افراد می‌توانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعه‌ای بی‌طبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگ‌ترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد می‌زدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم می‌انداختم که برایم بسیار جذاب بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دورانی که امیر از آن یاد می‌کند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استان‌های کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاه‌های «اشرف، سعید محسن، حنیف‌نژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیات‌ها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمان‌های مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغه‌مهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.<br />
ساخت و ساز خانه‌های مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفاده‌ی خانواده‌ها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم به‌عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاق‌های اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانواده‌ها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانه‌های مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجه‌گاه شدند.<br />
اتاق‌هایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته می‌شد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد می‌توانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع می‌شود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دوره‌ای توزیع می‌شد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق می‌گرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار می‌گرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو می‌شد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژه‌ای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود می‌داد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات می‌دانستند که سازمان محدودیت‌هایی هم دارد و به حداقل‌ها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پایگاه اصلی &#8220;اشرف&#8221; نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نام‌گذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاه‌ها، باغ‌وحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.<br />
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیع‌زادگان” زندگی می‌کردیم که به‌یاد علی‌اصغر بدیع‌زادگان، یکی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نام‌گذاری شده بود. این پایگاه کوچک‌تر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارک‌های زیبا، استخر و حوضچه‌هایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایست‌های بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.<br />
تا سن پنج‌سالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیع‌زادگان قرار داشت و شامل ساختمان‌هایی با بخش‌های مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغ‌وحش کوچک، زمین بازی و محوطه‌ای باز بود که در آن می‌توانستیم بدویم و دوچرخه‌سواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم می‌آید که مادرم مدتی در یکی از بخش‌های کودکان کوچک‌تر کار می‌کرد.</p>
<div id="attachment_68902" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68902" class="size-full wp-image-68902" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg" alt="پایگاه بدیع‌زادگان" width="700" height="277" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan-300x119.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68902" class="wp-caption-text">پایگاه بدیع‌زادگان</p></div>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>قرارگاه &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا &#8220;حنیف&#8221; نامیده می‌شد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خدایی‌صفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصص‌های فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره می‌شد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیرو‌های رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی می‌کردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف به‌دلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخش‌های غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.<br />
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیع‌زادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب می‌آمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت می‌کرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همان‌جا به سرودن شعر می‌پرداخت.</p>
<div id="attachment_68901" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68901" class="size-full wp-image-68901" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg" alt="محمد حیاتی و مریم رجوی" width="700" height="361" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam-300x155.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68901" class="wp-caption-text">محمد حیاتی و مریم رجوی</p></div>
<h3>آشنایی با مناسبات مجاهدین</h3>
<p>برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی می‌کردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا می‌زدند و ما آن‌ها را «عمو و خاله» می‌نامیدیم.<br />
کودکان مجاهدین هیچ‌گاه وقت زیادی را با خانواده‌هایشان نمی‌گذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آن‌ها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. به همین دلیل، ما کودکان شب‌ها را در مهدکودک‌ها یا خوابگاه‌هایی که در آن‌ها مستقر بودیم، می‌گذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آن‌ها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آن‌ها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفه‌ای که به اندازه دیگر مسئولیت‌ها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.<br />
تا جایی که یادم می‌آید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانه‌هایی که برای خانواده‌ها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران به‌عنوان تنها روز تعطیل شناخته می‌شود. ما را سوار اتوبوس می‌کردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی می‌بردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانه‌روزی برمی‌گرداندند. مدت زمانی که واقعاً می‌توانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیت‌هایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچه‌های مدرسه و نیروهای نظامی به حساب می‌آمدم. یعنی یکی از انگشت‌شمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچه‌های مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمی‌دیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچه‌ها وقتی مرا -در لباس نظامی می‌دید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت می‌کرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچه‌های خودش که در مناسبات بودند می‌دانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه می‌رفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.<br />
محل‌هایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد می‌کند، قبل از اینکه در قرارگاه‌ها ساخته شوند، ابتدا هتل‌هایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانواده‌ها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتل‌ها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده می‌شدند. پس از طلاق‌های اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاه‌ها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.</p>
<p>اما پس از آن، ساخت سازه‌های مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیع‌زادگان آغاز شد تا خانواده‌ها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار می‌کردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلال‌زاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز به‌عنوان سرپل مجاهدین محسوب می‌شد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.</p>
<p>آن زمان نقل و انتقال خانواده‌ها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل می‌شدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. به‌دلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده می‌شدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش‌ آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران می‌پوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسم‌ها و جشن‌ها، روسری خاکی برای عملیات‌ها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.</p>
<p>گسترش حضور خانواده‌ها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانه‌های مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی می‌شدند. خانه‌های مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل می‌شدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده می‌شدند.</p>
<p>اینکه امیر می‌گوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به‌ ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور می‌شدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمان‌های باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی به‌عنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش می‌شدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت می‌داد، به مشامم می‌رسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبه‌روی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنه‌های قرمز داشت که با آنها تمرین می‌کرد. در قفسه کتاب‌هایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته می‌شد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابی‌اش بسازد، با آن می‌نواخت.</p>
<p>شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بی‌کرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.</p>
<p>همیشه حس می‌کردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کم‌حرف، گاهی شوخ‌طبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش به‌وضوح دیده می‌شد. در شعرهایش حتی اشیای بی‌جان مانند پرده‌ها جان می‌گرفتند. یادم می‌آید در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که پرده‌های اتاقش در تابستان‌های گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت می‌کردند.<br />
به‌عنوان یک کودک، به‌سرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب می‌شد. این امتیاز را زمانی حس می‌کردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف می‌کردند یا مرا به‌عنوان “پسر شاعر” معرفی می‌کردند. آنها دائماً از من می‌پرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر می‌شوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ می‌گفتم: “بله” و باعث خنده آنها می‌شدم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(آنچه امیر در مورد «امتیاز» می‌گوید نکته مهمی است که من سال‌ها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابری‌خواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمی‌توانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سال‌های اول آشنایی‌ام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگی‌ها می‌تواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگی‌ها این بود که:<br />
&#8211; فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،<br />
&#8211; فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانواده‌اش نیز در تشکیلات باشند،<br />
&#8211; فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،<br />
&#8211; تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،<br />
&#8211; فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.</p>
<p>مجاهدینی که یکی از ویژگی‌های فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بی‌اعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار می‌شدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده می‌شد، به نرمی با آنها گفتگو می‌شد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل می‌شد و خودشان می‌توانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، می‌توانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهت‌یاب (جی‌پی‌اس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جی‌پی‌اس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده می‌کرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار می‌داد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.</p>
<p>در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان می‌دادند به شدت زیر ضرب می‌رفتند و برخوردهای سخت و کوبنده‌ای با آنها صورت می‌گرفت.)</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پدرم در آن زمان که در پایگاه‌های نظامی مجاهدین در عراق زندگی می‌کردیم، مردی خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانه‌های پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقه‌ها سفید شده بود. یادم می‌آید که وقتی بازوهایش را منقبض می‌کرد، ماهیچه‌ای سخت و بزرگ ظاهر می‌شد که من آن را “پرتقال” صدا می‌زدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.</p>
<p>در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا می‌خوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آن‌قدر قوی است که می‌تواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و به‌جای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنج‌ضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابه‌اش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.<br />
من به‌یاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع می‌کرد و در آن‌ها از اینکه ستاره‌ها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بی‌رحمی و وحشت متهم شده‌اند، ابراز تأسف کرده بود.</p>
<p>پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان می‌نشستم تا زمانی که خوابم می‌برد. وقتی به خواب می‌رفتم، سرم به درب برخورد می‌کرد و والدینم صدای ضربه‌هایی که به درب می‌خورد را می‌شنیدند. آن‌ها مرا به داخل اتاق خواب می‌بردند، چون دلشان برایم می‌سوخت و نمی‌خواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شب‌ها از معدود شب‌هایی بود که می‌توانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که می‌خواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.<br />
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیع‌زادگان داشت و بیشتر شب‌ها را در اتاق کارش سپری می‌کرد، در حالی که مادرم در خوابگاه‌های مشترکی می‌خوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.</p>
<h3>اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیع‌زادگان</h3>
<p>بدیع‌زادگان همان‌طور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمده‌اند تا با ما دیدار کنند.</p>
<p>در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، به‌ویژه کسانی که در بدیع‌زادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا می‌کردند. آن‌ها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آن‌ها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آن‌ها یونیفورم‌های نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحه‌ای کمری داشتند. به‌یاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحه‌اش نگاه می‌کنم. او پرسید که آیا می‌خواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.</p>
<p>در آن زمان، مجاهدین اسلحه‌های کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاه‌ها در جاهای مخصوص نگه می‌داشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.</p>
<p>خاطره‌ای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آن‌ها اسلحه‌های خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشت‌هایی از بنزین و نفت شستشو می‌دادند. خشاب‌ها نیز جداگانه خالی و تمیز می‌شدند.</p>
<p>من به‌یاد دارم که وقتی یک‌بار خشاب مادرم را پر می‌کردم، همش به دنبال گلوله‌هایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی می‌گشتم، یعنی آن‌هایی که می‌توانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانه‌ام، نمی‌خواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری می‌کردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و می‌بایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار می‌دادند و سایر خشاب‌ها نیز در کمد انفرادی قرار داده می‌شد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.<br />
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینه‌ساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاح‌ها و مهمات به اسلحه‌خانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح می‌شدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سخت‌تری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 07:26:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68843</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مقدمه</h3>
<p>امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشه‌ای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیب‌های غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، به‌خاطر جاه‌طلبی رهبران سازمان، در &#8220;کودک‌سربازی&#8221; طی شد و بسیاری از نزدیک‌ترین دوستان خود را هم از دست داد. هرچند آسیب‌های روحی ناشی از مغزشویی و زندگی در آن تشکیلات ویرانگر تا امروز او را رها نکرده و همچنان دردهای عمیقی را با خود حمل می‌کند، اما مهم اینجاست که امیر هم توانست (مثل بسیاری دیگر از همراهانش) خود را از اسارت برهاند و با تشکیل خانواده، زندگی جدیدی را آغاز کند و در کنار فرزندانش به آرامش برسد.<br />
امیر که امروز متأهل و دارای دو فرزند است، با نوشتن بخشی از خاطرات‌اش، تلاش کرده است سایر جوانان و نوجوانان ایرانی را از افتادن در چنین دام‌های هولناکی برحذر دارد و تجارب ارزشمند خود را در اختیار آنان قرار دهد تا با افزایش دانش خود، گام‌های زندگی را با هوشیاری بردارند و به بیراهه نروند. خاطرات او، در قسمت‌های متعدد در سایت &#8220;انجمن نجات&#8221; منتشر شده و قابل دسترسی است.</p>
<p>با خواندن خاطرات امیر، وجوه اشتراک و افتراق متعددی بین سرگذشت خودم و امیر دیدم، و این مرا واداشت که در راستای روشنگری و تفهیم بیشتر جوانان هموطن، و همچنین برای اینکه عزیزانی چون امیر و سایر «کودک‌سربازان» رهایی یافته نیز با نگاه عمیق‌تری به مسائل سیاسی، تاریخی و داخلی ایران بنگرند، مطالب او را به‌دلیل اهمیتی که دارد -با ذکر نکاتی تکمیلی که برآمده از تجارب شخصی خودم در سازمان می‌باشد- بازنشر نمایم و امیدوارم مسئولین ذیربط، اینگونه مطالب (خاطرات کودک‌سربازان رجوی) را به صورت نشریات دانشجویی یا دانش‌آموزی در دانشگاه‌ها و مدارس توزیع کنند تا در دسترس هنرجویان قرار گیرد. آگاهی جوانان نسبت به کارکرد جریان‌های سیاسی و مذهبی وابسته به بیگانه &#8220;همچون مجاهدین و سایر فرقه‌ها&#8221;، کمک زیادی در هوشیاری آنان خواهد داشت تا گرفتار شعارهای به‌ظاهر حقوق‌بشری، آزادیخواهانه و عدالتجویانه نشوند. در پاسخ به اینکه چه موضوعاتی باعث شد خاطرات امیر را مورد توجه قرار دهم، به نکات زیر اشاره می‌کنم:</p>
<p>1- هردوی ما از ابتدای نوجوانی (در دو مقطع زمانی مختلف) وارد مناسبات مجاهدین شدیم. هرچند امیر دوران کودکی خود را نیز در حاشیه مناسبات گذرانده بود، اما او نیز همچون خودم از حدود 14 سالگی به تشکیلات ورود کرد.</p>
<p>2- شرایط حضور ما در تشکیلات کاملاً متفاوت بود و از سطح امکانات بسیار متفاوتی برخوردار بودیم که ناشی از یک تبعیض نامحسوس در تشکیلات رجوی بود. امری که با شعار پایه‌ای سازمان مبنی بر نفی تبعیض و طبقات همخوانی نداشت و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. در همین رابطه امیر به دلیل حضور والدینش در سازمان، از شرایط و امکانات ویژه‌ای برخوردار بود که من هیچگاه از آن برخوردار نشده بودم.</p>
<p>3- کودکان و نوجوانانی که مثل من در ابتدای انقلاب به مجاهدین پیوسته بودیم، از همان آغاز ورود، وارد درگیری‌های خیابانی و سیاسی-اجتماعی می‌شدیم و سازمان از ما به‌عنوان ابزاری برای ایجاد تنش‌های اجتماعی و مظلوم‌نمایی استفاده می‌کرد. اما کودکان و نوجوانانی مثل امیر که در ایران به دنیا نیامده بودند و از طریق والدین خود در اروپا، یا آمریکا و عراق به تشکیلات ورود می‌کردند، تا چندین سال، امکانات ویژه داشتند و به آنها سخت گرفته نمی‌شد و در حاشیه نگه‌داری می‌شدند تا مشکلی نداشته باشند. برای مثال آنها از امکانات خوبی برای تحصیل و تغذیه و رفاه برخوردار بودند، اما کسانی چون ما نمی‌بایست به تحصیل در مدرسه یا دانشگاه اهمیت می‌دادیم و هرگاه نیاز سازمان بود، می‌بایست قید آزمون و ادامه درس را بزنیم و مردود شویم.</p>
<p>4- امیر و والدین او، بویژه پدرش را سال‌ها از دور و نزدیک می‌شناختم. پس از فرار از قرارگاه اشرف نیز باز هم برای مدتی هم‌سرنوشت بودیم. یعنی هردو برای یک دوران در اسارت نیروهای آمریکایی قرار داشتیم و با هم زندگی می‌کردیم. من به مدت 4 سال و امیر حدود 1.5 سال در آنجا بودیم.</p>
<div id="attachment_68844" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68844" class="size-full wp-image-68844" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg" alt="امیر وفایغمایی" width="700" height="292" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaeii-Mom-Dad-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68844" class="wp-caption-text">پدر و مادر امیر وفایغمایی</p></div>
<p>5- نه تنها در تشکیلات مجاهدین، بلکه در اسارتگاه آمریکایی‌ها هم امیر از امکاناتی برخوردار بود که امثال من در اختیار نداشتیم. چون امیر تابعیت فرانسوی داشت و پدرش هم شهروند آن کشور بود (ضمن اینکه زوج رجوی هم از هیاهوی رسانه‌ای پدرش ترس داشتند و تلاش می‌کردند مشکلی برای امیر بوجود نیاید). آمریکایی‌ها با کسانی مثل من که در بیرون مناسبات حامی موثری نداشتیم و فقط دارای هویت ایرانی بودیم و در داخل نیز کسی از ما پشتیبانی سیاسی نمی‌کرد، براحتی هر کاری می‌کردند اما مراقب بودند به افرادی که تابعیت اروپایی یا کانادایی دارند سختگیری خاصی (تا زمانی که مشکلی ایجاد نکنند) نداشته باشند.</p>
<p>همه این موارد باعث شد که توجه ویژه‌ای به خاطرات امیر داشته باشم و به این فکر بیفتم که مطالب او را با شرح مختصری از خاطرات و تجربیات خودم ادغام نمایم تا هموطنان و بویژه جوانان را از چند زاویه مختلف به اشراف بیشتر برسانم و در کنار آن، در حد امکان، نگاه امیر و سایر «کودک سربازان» را نسبت به فرهنگ کشورمان و جامعه ایران و مسائل داخلی و همچنین تبلیغات سوء رسانه‌های غربی (که ده‌ها سال در جنگ روایت‌ها و جنگ شناختی، نگاه جوانان را به گونه‌ای که خود می‌خواستند تغییر داده‌اند)، به سوی آنچه که خود به تجربه دریافته‌ام، سمت و سو دهم تا مسائل کشورشان را واقع‌بینانه‌تر تجزیه و تحلیل و یا تبیین کنند.</p>
<h3>متولد پاریس</h3>
<p>امیر داستان خود را از سفر پدر و مادرش (اسماعیل وفایغمایی و اکرم حبیب‌خانی) به فرانسه در سال 1362 آغاز می‌کند. والدینی که عضو سازمان مجاهدین خلق بودند و پس از خروج از ایران به اروپا می‌روند و در حومه شهر پاریس و در منطقه اونی «osny» ساکن می‌شوند. خانه محل سکونت آنها یکی از پایگاه‌های شهری سازمان در فرانسه به نام «پایگاه باقری» بود که برای اسکان خانواده‌ها و دفتر در نظر گرفته شده بود. پدر و مادر امیر در سال‌های 1362 و 1363 در این پایگاه مستقر بودند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(سازمان مجاهدین در کشورهای مختلف مثل دوبی، پاکستان، ترکیه، هند و یا کشورهای غربی، دارای پایگاه‌های متعددی بود که از آنها به‌عنوان &#8220;دفتر، آشپزخانه، سرپل، خوابگاه و یا محل جاسوسی&#8221; استفاده می‌شد. از این دست پایگاه‌ها در برخی از شهرهای عراق همچون سلیمانیه، کرکوک و بغداد نیز به وفور یافت می‌شد که کاربرد‌های مختلفی داشتند).</p>
<h3>امیر در ابتدای خاطرات خود با عنوان &#8220;متولد پاریس &#8211; با رضایت سازمان&#8221; می‌گوید:</h3>
<p>به گفته پدرم، والدین قبل از تصمیم برای بچه‌دار شدن باید از سازمان اجازه می‌گرفتند، زیرا همه چیز باید از طرف بالاترین مقامات تأیید می‌شد. به همین دلیل بسیاری از فرزندان مجاهدین دقیقاً در پاریس به دنیا آمدند. خاطرات من از آن دوران بسیار پراکنده است. یادم می‌آید که به یک ویلای بزرگ‌تر نقل مکان کردیم و خانه را با خانواده ای ایرانی که هوادار مجاهدین بودند، شریک شدیم. آن‌ها برخلاف والدین من، عضو رسمی سازمان نبودند، اما در آن زمان از حامیان نزدیک مجاهدین بودند و تقریباً به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. همچنین به یاد دارم که پدرم یک موتور سیاه‌رنگ داشت و گاهی مرا با خود می‌برد که بسیار لذت‌بخش بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(در تشکیلات مجاهدین، عاشق شدن و ازدواج کردن یک امر شخصی محسوب نمی‌شد. البته تا قبل از ورود مجاهدین به فاز نظامی و تروریستی، مشکل جدی در این زمینه وجود نداشت و هواداران سازمان هیچ منع خاصی نداشتند، هرچند اعضا می‌بایستی طبق قواعد سازمانی ازدواج می‌کردند. اما پس از اعلام جنگ مسلحانه از سوی مسعود رجوی -بویژه پس از تأسیس انبوه پایگاه و مقر نظامی در عراق و سایر کشورهای غربی و عربی- تشکیلات مجاهدین به گونه‌ای تغییر یافت که هیچ عضو و یا هوادار حرفه‌ای اجازه نداشتند اقدام به ازدواج شخصی نمایند و می‌بایست از سوی تشکیلات مجوز می‌گرفتند. یعنی سازمان برای آنها مشخص می‌کرد که با چه کسی و چه زمانی ازدواج کنند. البته پس از انقلاب ایدئولوژیک و به‌طور اخص پس از قرار گرفتن مریم در جایگاه مسئول اولی سازمان، هرگونه ازدواجی برای مجاهدین ممنوع شد و همه اعضای متأهل نیز می‌بایستی از همسران خود طلاق بگیرند که بحث آن مجزاست، اما تا قبل از 26 مهرماه 1368 که مباحث انقلاب ایدئولوژیک همگانی نشده بود، ازدواج‌های تشکیلاتی ادامه داشت و افراد می‌توانستند درخواست ازدواج خود را به سازمان ارائه دهند و اگر صلاحیت آنها مورد تأیید بود، برای وی یک همسر انتخاب می‌کردند. اما آنها هم پس از ازدواج اجازه فرزندآوری نداشتند و این کار در تشکیلات ممنوع بود. ضمن اینکه زوجین فقط روزهای جمعه می‌توانستند همدیگر را ببینند و با هم باشند.</p>
<p>توضیحاتی که دادم مربوط به داخل مناسبات مجاهدین در عراق بود. آنچه امیر شرح داده، وضعیتی بود که هواداران حرفه‌ای –تمام وقت- در خارج عراق از آن برخوردار بودند. یعنی در آنجا زوجین اگر خواهان فرزند بودند، می‌بایست از سازمان اجازه می‌گرفتند و اگر مجوز صادر می‌شد، صاحب فرزند می‌شدند. همانطور که اشاره کردم، اعضای سازمان از این قانون مستثنی بودند. یعنی کسی که به عضویت سازمان درمی‌آمد، می‌بایست برای همیشه فکر فرزندآوری را از سر بیرون کند. پس از جاری شدن انقلاب ایدئولوژیک مریم در داخل مناسبات –پاییز 68- همین مجوز هم لغو شد و از آن پس، زوجین فقط حق طلاق داشتند و پس از جنگ کویت، همه والدین وادار به جدایی از فرزندان خود شدند که داستان تلخ دیگری است.)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ادامه خاطرات امیر:</strong> یکی دیگر از خاطراتم از آن دوران مربوط به اعتصاب غذای بزرگی است که مجاهدین در پاریس برگزار کردند. آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌دانستم هدف از این اعتصاب غذا چیست. تنها می‌دانستم که اعضای مجاهدین، که ما آن‌ها را «عمو» و «خاله» صدا می‌کردیم و والدینم نیز شامل آن‌ها بودند، غذا نمی‌خوردند. برایم عجیب بود، اما آن را نوعی بازی جالب تصور می‌کردم.</p>
<p>بعدها فهمیدم که اعتصاب غذا به این دلیل است که دولت فرانسه&#8230; گروهی از اعضا و هواداران مجاهدین را به کشور گابن در آفریقا تبعید کرده تا آن‌ها را به ایران بازگرداند. یکی از این افراد، پدر خانواده‌ای بود که ما با آن‌ها هم‌خانه بودیم. اعتصاب‌کنندگان تشکیلات مجاهدین و هوادارانشان در شهر (پاریس) جمع شده بودند و در کنار آن‌ها چندین کاروان (خودرو) و ون وجود داشت که می‌توانستند در آن‌ها استراحت کنند. یادم می‌آید مادرم یک‌بار مرا به یکی از این ون‌ها برد و گفت که قرار است یواشکی چند حبه قند بخوریم. او با چهره‌ای شیطنت‌آمیز این را گفت و من از این کار بسیار خوشم آمد. در اواخر اعتصاب غذا، مادرم بیهوش شد و بسیاری از اعتصاب‌کنندگان به وضعیتی بسیار وخیم رسیده بودند، به‌طوری که دولت فرانسه مجبور شد تسلیم شود و افراد تبعیدی را بازگرداند. این اتفاق به‌عنوان یک پیروزی بزرگ برای مجاهدین محسوب شد.</p>
<p>من تا حدود سه یا سه‌ونیم سالگی در پاریس ماندم. در این مدت، مانند سایر کودکان مجاهدین، تنها در خانه‌ها و دفاتر سازمان بودم، جایی که همیشه عکس‌های رهبر سازمان و همسرش مریم روی دیوارها یا روی میزهای اداری قاب شده بود. در عکس‌هایی که از آن دوران دارم، مانند عکسی که در آن وانمود می‌کنم با یک کیبورد موسیقی می‌زنم، تصویر مراسم عقد رهبر سازمان با همسر جدیدش، مریم، در منطقه اوور پاریس دیده می‌شود. مریم بعدها به‌عنوان رهبر دوم در کنار مسعود منصوب شد. از همان زمان، تصویر رهبر و همسرش جایگاهی مقدس در ذهن ما پیدا کرده بود. می‌توان گفت ما مانند یک خانواده بزرگ از اعضا و کودکان بودیم که رهبر و همسرش را به‌عنوان پدر و مادر معنوی خود می‌دیدیم. این نگاه مقدس و اطمینان‌بخش به رهبر، تأثیر عمیقی بر تصمیمات آینده ما گذاشت.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دولت فرانسه در سال 1366 به‌خاطر رقابت‌های سیاسی -بین فرانسوا میتران از حزب سوسیالیست و ژاک شیراک از حزب جمهوریخواه-، تعدادی از اعضا و هواداران مجاهدین را از پاریس به گابون در آفریقا تبعید کرد که مقدمه‌ای بود برای اعتصاب غذای 100 نفره مجاهدین در گابون، فرانسه و انگلیس که در نهایت ژاک شیراک را وادار به عقب‌نشینی کرد و تبعیدی‌ها به فرانسه و انگلیس بازگشتند.</p>
<p>البته برخلاف آنچه امیر اشاره دارد، فرانسه قصدی برای استرداد آنها به ایران نداشت و مجاهدین بخاطر تبلیغات حقوق‌بشری و رسانه‌ای این قضیه را مطرح کرده بودند. فکر می‌کنم تبعیدی‌ها 10 یا 12 نفر بودند که 2 تن آنها بلافاصله به انگلیس بازگردانیده شدند چون تابعیت انگلیسی داشتند و بقیه تا لحظه عقب‌نشینی دولت فرانسه، میهمان رئیس جمهور گابون بودند. اعتصاب غذای مجاهدین، زمینه‌ساز تبلیغات گسترده رسانه‌ای شد که اساساً برآمده از رقابت حزبی بود اما مجاهدین از آن استفاده تبلیغی کردند. اعتصاب حدود 40 روز طول کشید و در آخرین روزها که حال تعدادی از مجاهدین وخیم شد، دولت فرانسه عقب‌نشینی کرد. همراهی همسر میتران با مجاهدین، نقش زیادی در این حرکت سیاسی داشت.</p>
<p>لازم به یادآوری است که آشنایی و نزدیکی فرانسوا میتران با مسعود رجوی، به قبل از انقلاب برمی‌گردد که مسعود در زندان حکم اعدام گرفته بود، اما با وساطت برادرانش که تابعیت فرانسوی داشتند، بویژه کاظم رجوی که کارمند ساواک در اروپا بود، فرانسوا میتران نیز پادرمیانی کرد و حکم اعدام وی به حبس ابد تنزل یافت. پس از انقلاب این نزدیکی ادامه داشت و آنگونه که گفته می‌شود، مسعود چند ماه قبل از شروع فاز نظامی مجاهدین و کلید زدن فعالیت تروریستی، به فرانسه رفته و با نهادهای امنیتی این کشور زدوبند داشته‌ است.</p>
<p>چندی پس از پایان هیاهوی سیاسی در فرانسه، همه تبعیدشدگان به عراق منتقل شدند که سرنوشت مختلفی برایشان رقم خورد. برای نمونه «میترا آریافر» در عملیات فروغ جاویدان کشته شد. و یا «سعید اسدی طاری» که مسئولیت اکیپ تبعیدی را برعهده داشت، در عملیات فروغ جاویدان فرمانده گردان پیاده شد و پس از عملیات در جایگاه معاون لشگر قرار گرفت، اما پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک از سازمان جدا شد و دیگر هیچگاه او را ندیدم. برخی دیگر از بازماندگان نیز همچنان در آلبانی حضور دارند و یا جدا شدند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68843/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>او برای مادرش کمتر از مجاهدین خلق ارزش داشت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68435</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68435?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 11:17:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68435</guid>

					<description><![CDATA[<p>در فرقه‌ها، کودکان یا به عنوان یک عامل مزاحم دیده می‌شوند یا به عنوان وسیله‌ای برای رشد فرقه مورد سو استفاده قرار می‌گیرند. در هر دو حالت، کودکان به عنوان اشیایی دیده می‌شوند که قربانی سیستم مخرب حاکم بر فرقه هستند. فرقه‌ها، ذاتاً، پیوندهای والدینی و خانوادگی را از بین می‌برند. در سازمان تروریستی فرقه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68435">او برای مادرش کمتر از مجاهدین خلق ارزش داشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در فرقه‌ها، کودکان یا به عنوان یک عامل مزاحم دیده می‌شوند یا به عنوان وسیله‌ای برای رشد فرقه مورد سو استفاده قرار می‌گیرند. در هر دو حالت، کودکان به عنوان اشیایی دیده می‌شوند که قربانی سیستم مخرب حاکم بر فرقه هستند. فرقه‌ها، ذاتاً، پیوندهای والدینی و خانوادگی را از بین می‌برند. در سازمان تروریستی فرقه گرای مجاهدین خلق، نقض حقوق کودکان منجر به جذب آنها در بازوی نظامی گروه، ارتش به اصطلاح آزادی‌بخش، شده است. کودک سربازانی که ابتدا توسط مسعود رجوی، به عنوان عامل مزاحم در نظر گرفته می‌شدند، پس از بزرگ شدن، به عنوان وسیله‌ای برای رشد گروه دیده ‌شدند.</p>
<p>دکتر الکساندرا استاین، روانشناس اجتماعی، متخصص پدیده‌های فرقه‌ای است و در چندین دانشگاه لندن تدریس می‌کند. مقاله او با عنوان &#8220;مادران در فرقه‌ها: تأثیر فرقه‌ها بر رابطه مادران با فرزندانشان&#8221;، تأثیر تجربه عضویت در فرقه بر پیوند مادر-فرزندی را بررسی می‌کند. دکتر استاین خاطرنشان می‌کند که این پیوند به چندین روش کنترل می‌شود:</p>
<p>مادران اغلب برای داشتن پیوند عاطفی با کودک دلسرد می‌شوند؛<br />
مادران ممکن است به دلیل خواسته‌های فرقه، زمان بسیار کمی را با فرزندان خود بگذرانند یا اصلاً وقت نداشته باشند؛<br />
کودک از نظر فیزیکی از والدین گرفته می‌شود؛ و<br />
رفتار مادران نسبت به فرزندانشان به دقت تحت نظر است.</p>
<p>استاین می‌نویسد: &#8220;انجام کار درست (برای خدا، انقلاب، رشد شخصی، هر چه) مترادف با اطاعت از رهبر می‌شود. مخالفت با دستورالعمل رهبر، مخالفت با خود خداست. مادر از نظر روانی به دام می‌افتد: او می‌خواهد فرد خوبی باشد، اما تعریف خوبی کاملاً در حوزه استحفاظی فرقه قرار دارد.&#8221;</p>
<p>در سال ۱۹۹۱، حدود هزار کودک از زوج‌های مجاهد به دستور مسعود رجوی از والدین خود جدا و به اروپا و آمریکای شمالی قاچاق شدند. بیش از ۳۰۰ نفر از این کودکان قاچاق‌شده بعداً، در سنین ۱۴ تا ۱۹ سالگی، برای دریافت آموزش‌های نظامی در اردوگاه‌های مجاهدین خلق به عراق بازگردانده شدند.</p>
<p>امیر یغمایی یکی از این کودک سربازان سابق است که موفق شد مبارزه طولانی با رهبران گروه و همچنین مادر خودش از تشکیلات جدا شود.</p>
<p>پس از جدایی و استقرار در کشور سوئد، موفقیت شغلی و تحصیلی و تشکیل خانواده، او اقدام به نوشتن خاطرات خود کرد، از تولد در یک خانواده مجاهد، بزرگ شدن در اردوگاه اشرف تا سن 7 سالگی، قاچاق شدن به سوئد و استخدام شدن به عنوان کودک سرباز در سن چهارده سالگی، دوران کودک سربازی در قرارگاهه‌ای مجاهدین در عراق، جدایی از تشکلات و &#8230;</p>
<p>مادر او هنوز در حصارهای فیزیکی و روانی فرقه تروریستی مجاهدین خلق است. او در مقر گروه در آلبانی ساکن است. انکار می‌کند که پسری به نام امیر دارد زیرا همانطور که دکتر استاین می‌گوید، از نظر روانی در دام افتاده است. او می‌خواهد با تعریف خوبی که مسعود و رجوی برای اعضای مجاهدین خلق تعریف می‌کنند، فرد خوبی باشد و از همین روست که فرزندش را مزدور و خائن می‌نامد زیرا علیه تشکیلات افشا گری کرده است.</p>
<div id="attachment_63554" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-63554" class="wp-image-63554" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202501.jpg" alt="امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202501.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202501-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202501-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202501-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-63554" class="wp-caption-text">عکس سمت راست امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق و مادرش &#8211; عکس سمت چپ امیر یغمایی و دخترش</p></div>
<p>امیر یغمایی اما در دهه چهل زندگی‌اش پدر دو دختر است، اما هنوز ذهنش درگیر رفتارهای مادر شستشوی مغزی شده‌اش است و سعی دارد با روشنگری درباره ماهیت مجاهدین خلق به عنوان یک فرقه تروریستی مخرب شرایط مادرش و دیگر والدین گرفتار د رمجاهدین خلق را واکاوی کند. در اینجا خاطره کوتاهی از امیر که اخیراً در حساب کاربری X خود با به اشتراک گذاشتن عکسی از خود و مادرش منتشر کرده است، می‌آوریم:</p>
<p>سال ۱۹۹۴. من حدوداً ۱۰ ساله هستم.<br />
مادرم در سوئد است &#8211; به نمایندگی از سازمان.<br />
برای چند روز در دفتر آنها زندگی می‌کند.<br />
در آخرین روزی که در گلدفیند در مرکز کیستا همدیگر را ملاقات کردیم.<br />
او پرسید چه آرزویی دارم.<br />
من یک چکش برنزی ثور انتخاب کردم.<br />
او آن را برای من خرید.<br />
فکر می‌کنم این یک خداحافظی بین مادر و پسر است.<br />
در آخرین لحظه، درست قبل از خداحافظی، می‌گوید:<br />
&#8220;امیر، من برای دیدن تو به اینجا نیامده‌ام.<br />
من به نمایندگی از سازمان اینجا هستم.&#8221;<br />
دنیا متوقف می‌شود.<br />
همه چیز به صورت حرکت آهسته پیش می‌رود.<br />
من هر برداشت حسی را به یاد می‌آورم &#8211;<br />
چگونه نفسم در هوای سرد تبخیر می‌شود،<br />
دقیقاً جایی که در سربالایی ایستاده‌ام،<br />
و بالاتر از همه اینکه چگونه قلبم می‌شکند.<br />
می‌خواستم احساس کنم که به من نیاز دارند.<br />
بعد از چندین سال غیبت، فکر کردم او برای من آمده است.<br />
اما در عوض به من گفته شد که ارزش من کمتر از سازمان است.<br />
احساسی که بارها و بارها در طول دوران کودکی‌ام تایید شد.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68435">او برای مادرش کمتر از مجاهدین خلق ارزش داشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68435/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 05:46:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68173</guid>

					<description><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است)</p>
<p>شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده بود. حالا تصمیم گرفته بودند او را به بخش SEG منتقل کنند، و از همه بدتر، مستقیماً به چادر من.</p>
<p>نمی‌فهمیدم چرا باید از میان چهار چادر SEG، که دو تای آن خالی بود، او را دقیقاً به چادر من بیاورند. سرباز آمریکایی هم پاسخ روشنی نداشت. فقط گفت: &#8220;این تصمیمیه که گرفته شده&#8221;.</p>
<p>مهران تهدید فیزیکی برایم نبود. او پسر مطیع و آرامی بود. ولی نگرانی من از جای دیگری بود: نگاه‌ها و شایعات. کافی بود کسی بگوید ما هم‌چادری شده‌ایم تا این شایعه پخش شود که من و او رابطه‌ای داریم.</p>
<p>به چادر که رسیدیم، صاف روبه‌رویش نشستم و با لحنی جدی گفتم: از این به بعد باید چادر را با هم تقسیم کنیم، ولی نه خبری از رابطه‌ست و نه قرار است چیزی بین ما باشد. تو سمت خودت، من هم سمت خودم.</p>
<p>مهران چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. اما من به این سکوت اطمینان نداشتم. برای همین، شب‌هایی که هوا خوب بود، تختم را بیرون چادر و کنار سیم‌خاردار خارجی محیط چادرم قرار میدادم. درست آن طرف سیم خاردار میز و صندلی دو سرباز شیفت نگهبانی SEG و ISO بود و من تا نیمه شب با آنها هم صحبت میشدم.</p>
<p>در همان روزها، چادر سوم SEG هم ساکن جدیدی پیدا کرده بود: جمشید چالنگ. جمشید از چهره‌های قدیمی و ارشد سازمان مجاهدین بود، با سال‌ها عضویت در شورای ملی مقاومت. او که‌ یکی از مسئولان رسمی بود، با یک خودرو از اشرف فرار کرده بود و مدارک محرمانه‌ای از تشکیلات را نیز با خود به همراه آورده بود.</p>
<p>پس از ورود به TIPF، خیلی زود با افسران اطلاعاتی آمریکایی وارد همکاری شد. جلسات روزانه‌اش با آن‌ها، معمولاً همراه با مترجم ایرانی‌ـ‌آمریکایی‌ای به نام پرنیا برگزار می‌شد. پرنیا تنها زن مترجم ایرانی کمپ بود و حضور روزانه‌اش در چادر جمشید، در کنار امتیازاتی مثل DVD Player، یخچال کوچک، فرش، خوراکی‌های خاص و حتی سیگارهای آمریکایی، باعث حسادت و خشم شدید در بین سایر ساکنان شده بود. با این حال، جمشید در ابتدای ورودش به SEG، رابطه‌ای صمیمی با من برقرار کرد.</p>
<p>در همان روزهای اول، به من گفت که سال‌ها پیش، هم در قرارگاه اشرف و هم در شورای ملی مقاومت، با پدرم دوستی و همکاری نزدیکی داشته است. این صحبتش باعث شد گارد اولیه‌ام را پایین بیاورم. جمشید به وضوح از گذشته‌ی پدرم آگاه بود؛ از نوع رابطه‌اش با سازمان، مسئولیت‌هایش، و حتی ویژگی‌های شخصی‌اش. همین موضوع حس عجیبی در من ایجاد می‌کرد. مثل پیوندی از گذشته که دوباره زنده شده باشد. گاهی شب‌ها، برای عوض کردن فضا و فاصله گرفتن از محیط بسته‌ چادرم – و به‌خصوص از مهران – با هماهنگی نگهبانان، به چادر جمشید می‌رفتم.</p>
<p>سربازان که می‌دانستند روابط میان من و جمشید دوستانه و بی‌حاشیه است، مشکلی ایجاد نمی‌کردند. بعضی شب‌ها با هم گپ می‌زدیم؛ از گذشته، از سیاست، از خاطرات پدرم، از فروپاشی درونی سازمان… و گاهی هم با هم فیلمی تماشا می‌کردیم؛ فیلم‌هایی که از طریق همان DVD Player آمریکایی‌ها برایش آورده بودند.</p>
<p>جمشید هرچند در نگاه کمپ فردی &#8220;همکار&#8221; با آمریکایی‌ها شناخته می‌شد، اما برای من، در آن لحظات، بیشتر شبیه پناهگاهی انسانی بود. کسی که درک می‌کرد چه بر من گذشته، و کسی که خودش از همان سیستمی آمده بود که من از کودکی در ان رشد کرده بودم. با این حال، این آرامش‌ها هم موقتی بود. حادثه‌ی مهران هنوز در راه بود.</p>
<p>مدتی بود که احساس می‌کردم چیزی در راه است. نه واضح، نه قابل لمس، ولی درست مثل بویی که از دور می‌آید و خبر از سوختن چیزی می‌دهد. مهران کم‌حرف‌تر شده بود. بعضی شب‌ها زودتر می‌خوابید، یا تظاهر به خواب می‌کرد. اما وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و زل زده به سقف چادر یا به من.</p>
<p>یک شب قبل از آن اتفاق، وقتی از چادر جمشید برگشتم، مهران دراز کشیده بود. پرسیدم چرا نمی‌خوابی. با صدایی آرام گفت داشت به چیزهایی فکر می‌کرد. پرسیدم چه چیزهایی. سکوت کرد و بعد گفت: به اینکه هیچ‌کدوم‌مون از اینجا زنده نمی‌ریم.<br />
حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. نگاهش خالی بود، مثل تهِ تهِ دره‌ای تاریک.</p>
<p>آن شب که اتفاق افتاد، هوا گرم و سنگین بود. خوابیده بودم، در کیسه‌خوابم، روی تخت‌تا‌شوی نظامی که از آمریکایی‌ها گرفته بودم. صدای دور موتور ژنراتورها مثل همیشه آرام‌بخش بود. اما ناگهان چیزی را حس کردم – چیزی که آرام پایم را لمس کرد.<br />
در یک حرکت غریزی، از جا پریدم. در تاریکی، با نور زرد چراغ گوشه‌ی چادر، تصویر مهران را دیدم که برهنه روبه‌رویم ایستاده بود. بی‌حرکت. فقط نگاه می‌کرد. خشکم زد. لحظه‌ای نفس نکشیدم. و بعد، خشمم فوران کرد.</p>
<p>– مهران! چه غلطی داری می‌کنی؟!<br />
او جا خورد. فوری با دستانش جلوی خودش را پوشاند. با لکنت گفت:</p>
<p>– هیچی… فقط… فقط خواستم پتوتو درست کنم…<br />
– کدوم پتو؟! من توی کیسه‌خوابم لعنتی!</p>
<p>فریاد زدم، داد کشیدم. با تمام توانم هلش دادم بیرون چادر. پایش روی خاک کشیده شد و افتاد روی سیم خاردار محوطه چادر. نورافکن‌هایی که اطراف SEG روشن بود، روی تن برهنه‌اش افتاده بود.<br />
صدای فریادم باعث شد نگهبان‌ها به سمت چادر بدوند. در همان لحظه، ابو در حالی که هنوز لباسش کامل نبود، از چادر روبه‌رو بیرون پرید. با صدایی پر از خشم فریاد زد: امیر! چی شده؟ چی کار کرده این آشغال؟</p>
<p>با خشم و هراس گفتم: اومده سراغم… وسط خواب… برهنه… داشت دست می‌زد بهم…</p>
<p>ابو دیگر صبر نکرد. مثل طوفان رو به سمت مهران کرد. تهدیدش کرد، فحش داد، فریاد زد: می‌کُشمت! صبر کن تا بیای بیرون recreation! گردنتو می‌برم،&#8230;</p>
<p>سربازان دویدند، مهران را از زمین کشیدند. خاکی، لال، بی‌دفاع. حتی حرفی هم نمی‌زد. فقط چشم‌هایش خشک بود. او را به حبس انفرادی بردن. ابو گفت: برای هواخوری که اومدی بیرون میکشمت. هیچ شانسی نداری!</p>
<p>ابو رو کرد به سربازها: امیر دیگه تنها نمی‌مونه. از این به بعد میاد پیش من!</p>
<p>سربازها از من پرسیدن آیا دوست داری بری پیش ابو؟ من که از تنهایی خسته شده بودم و رابطه خوبی با ابو‌ داشتم، قبول کردم و وسایلم را جمع کردم. به سمت چادر ابو رفتم. در سکوت شب، صدای قدم‌هایم روی خاک خفه شده بود.</p>
<p>وارد چادر شدم. ابو در را بست. نگاهی عمیق به من انداخت و آرام گفت: –تموم شد دیگه… تموم شد.</p>
<p>همان‌جا نشستم. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط نگاهش کردم. سرم را پایین انداختم. بعد از مدتی، یکی از سربازهای آمریکایی آمد و یک فرم شکایت برایم آورد. سوال و جواب کردیم و او آن را پر کرد.</p>
<p>وقتی تنها شدم، دور و برم را نگاه کردم. آن‌چه دیدم حیرت‌انگیز بود. ابو برای خودش در دل آن چادر یک قصر ساخته بود! با چوب و قالی‌های نماز، سکوهایی طراحی کرده بود که انگار تخت‌های سلطنتی‌اند. نشیمن‌گاه‌هایی که بیشتر به جایگاه پادشاهان شباهت داشت تا به گوشه‌ای از یک کمپ نظامی.</p>
<p>در چادرش انواع سی‌دی‌ها پیدا می‌شد؛ از امید گرفته تا معین، ابی و داریوش. آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پخش می‌شدند و فضای درون چادر با نورپردازی‌های رنگارنگ حال‌وهوایی عجیب گرفته بود. واقعیت این بود که ابو عملاً سلطان واقعی SEG شده بود. سرگرد وایب، فرمانده آمریکایی، به همه‌ خواسته‌های او جواب مثبت می‌داد؛ از ابزار نجاری گرفته تا ضبط‌صوت و حتی مجله. فقط به این دلیل ساده که ابو دردسر درست نکند.</p>
<p>ابو هم خوب از این نقاط ضعف آمریکایی‌ها آگاه بود و بلد بود چطور از این فرصت‌ها برای برآورده کردن نیازهایش استفاده کند. و حالا، من هم… من هم شریک چادر او شده بودم.</p>
<p>در آن لحظه حس خاصی داشتم؛ نه می‌توانستم بگویم آسوده‌ام، نه بگویم در خطرم. فقط می‌دانستم وارد قلمرو جوانی شده‌ام که بلد بود در هر شرایطی، حتی در دل اسارت، تاج سلطنتش را خودش بسازد و آمریکایی‌ها را به زانو در بیاورد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 12:45:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68220</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت. کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از خاطراتش در SEG نوشت.</p>
<p>کم‌کم داشتم به زندگی در بخش SEG عادت می‌کردم؛ به آن تنهایی عجیب و بی‌سروصدا، دور از سایر افراد در کمپ تیف. هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، از اینکه چطور دوباره ذهنم خودش را با شرایط جدید وفق داده بود، شگفت‌زده می‌شدم. اینکه توانسته بودم با زندگی در یک چادر کوچک، تنها با یک مرد نیمه‌دیوانه که قبلاً زندانی بود، کنار بیایم، به‌نظرم اوج سازگاری ذهنی‌ام با شرایطی بود که به من تحمیل شده بود. گویی غریزه بقا درونم فریاد می‌زد: “این زندگی جدید توئه! عادت کن!”</p>
<p>اما SEG هم بی‌حادثه نبود. همسایگی‌مان با ISO—محل حبس انفرادی و شدیدترین تنبیهات کمپ—باعث می‌شد گاه‌ و بی‌گاه صحنه‌هایی ببینیم که عجیب، خشونت‌بار، و بعضاً مضحک بودند. هر از گاهی افرادی را می‌بردند آن‌جا؛ به دلایل مختلف: دعوا، نافرمانی، تلاش برای فرار، یا حتی اعتصاب غذا.</p>
<p>در میان ساکنان تیف، دو برادر به نام پیمان و برنا بودند. پیمان پسری تنومند و ورزشکار بود که من از کمپ اشرف می‌شناختم. او یکی از تازه‌واردهایی بود که در مسابقات جودو شرکت کرده بود؛ مسابقه‌ای که به مناسبت انتخاب همسر مسعود، مریم، به‌عنوان “رئیس‌جمهور آینده ایران” از سوی مجاهدین و شورای موسوم به شورای ملی مقاومت برگزار شده بود. نامش این جشنواره “مهرگان” بود.</p>
<h3>پیمان، پاپیون کمپ تیف</h3>
<p>پیمان، که مهارت‌های جودوی بالایی از ایران داشت، برنده مسابقه شد و در تیف لقب “پاپیون” گرفته بود؛ مثل همان زندانی معروف جزیره که بارها تلاش به فرار کرده بود. یکی از فرارهای او آن‌قدر عجیب بود که هنوز هم به یاد دارم: خودش را زیر وانت هاموی‌ای که زباله‌ها را به بیرون کمپ می‌برد، آویزان کرده بود! با آن هیکل سنگینش، باورکردنی نبود که بتواند آن‌همه راه آویزان بماند. اما درست قبل از اینکه خودرو برگردد، دست‌هایش را رها کرد و لو رفت. او را گرفتند و یک ماه در قفس بزرگ ISO انداختند.</p>
<p>آخرین بار، وقتی که قرار بود برای ویزیت پزشکی به پایگاه Anaconda برود، ناگهان درِ هاموی را باز کرد و پرید بیرون! سربازهای آمریکایی شروع به تعقیبش کردند، با تفنگ‌های ساچمه‌ای پلاستیکی شلیک کردند، چندبار انداختندش زمین، اما او دوباره بلند می‌شد و می‌دوید. آخرش هم فرار کرد و برای چند روز گم و گور شد. ظاهراً می‌خواست خودش را به ایران برساند. ولی در یکی از روستاهای عراق، وقتی شروع کرد به فارسی صحبت کردن، اهالی شک کردند—چون از نفوذ نیروهای ایرانی به خاک عراق بعد از دوران جنگ می‌ترسیدند. به پلیس محلی اطلاع دادند، و آن‌ها هم پیمان را تحویل نیروهای آمریکایی دادند.</p>
<p>از پنجره چادرم دیدم که پیمان را با دست‌بند به سمت ISO بردند. همان موقع رو به سربازها کرد و گفت: “این یک اشتباه بود. من به سرگرد وایب قول داده بودم که دیگه فرار نمی‌کنم. از این به بعد سر قولم می‌مونم.” خنده‌دار بود؛ حتی فرار را هم “اشتباه” می‌نامید. و اینکه چقدر آمریکایی‌ها این قول‌ها را جدی می‌گرفتند، خودش ماجرای دیگری بود. از آن به بعد، وقتی کسی را برای ویزیت به Anaconda می‌بردند، هم دست‌ها و هم پاهایش را با بست‌های پلاستیکی می‌بستند تا خیال فرار از سرش بیرون کند.</p>
<h3>در همسایگی ایزو</h3>
<p>یک‌بار دیگر در کمپ، اعتصاب غذایی گسترده‌ای شکل گرفت. بسیاری از افراد از اینکه روند تصمیم‌گیری آمریکایی‌ها برای تعیین مقصد کشور سوم طولانی شده بود، خسته و عاصی شده بودند. اجازه بازگشت به ایران را هم نداشتند. همین فشارها باعث شد تعداد زیادی از اعتصاب‌کنندگان را به ISO منتقل کنند.</p>
<p>برنا، برادر پیمان، نیز یکی از آن‌ها بود. او چند روز بود که چیزی نخورده بود و حالش به‌شدت وخیم شده بود. در همان روزها، اجازه داشتم کمی در راهروی انفرادی قدم بزنم؛ جایی که می‌شد از کنار سلول‌ها گذشت و نگاهی به افراد داخل انداخت. وقتی رسیدم به سلولی که برنا در آن بود، دلم فرو ریخت. آمریکایی‌ها با زور به او سرم وصل کرده بودند. دستش را با بند بسته بودند به تخت و ردّ خون روی بازویش نشان می‌داد که چطور با تمام توان در برابر این اقدام مقاومت کرده بود.</p>
<p>نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر بچه‌ها تصور می‌کردند که من قرار است به‌زودی کمپ تیف را ترک کنم و به اروپا برگردم. برنا هم همین فکر را کرده بود. او یک نامه‌ی دست‌نویس به من داد و خواهش کرد که وقتی از کمپ خارج شدم، آن را منتشر کنم. با این حال، نه از پدرم خبری شده بود و نه از آمریکایی‌ها. هنوز هیچ نشانی از خروج نداشتم. شاید فقط به این دلیل که من قبلاً در اروپا زندگی کرده بودم، این امید در دلشان ایجاد شده بود و همین امید را به دیگران هم منتقل می‌کردند.</p>
<p>در نوبت دیگری، مردی به نام ایوب را از بلوک ۶ به ISO آوردند. مردی لاغر، موهای جوگندمی، که اگرچه بیشتر از ۴۰ سال نداشت، ولی نشانی از خستگی و رنج زندگی در طبقات پایین جامعه ایران در چهره‌اش موج می‌زد. چیزی که در او خیلی خاص بود این بود که دندان نداشت. آن تعداد اندک دندانی که باقی مانده بود را هم دندان‌پزشک آمریکایی کشیده بود و برایش دندان مصنوعی گذاشته بودند.</p>
<p>ولی ایوب رابطه‌ خاصی با آن دندان مصنوعی داشت. هربار که از دست آمریکایی‌ها عصبانی می‌شد، آن را از دهان خود خارج می‌کرد و به سوی نیروهای آمریکایی پرت می‌کرد؛ انگار که داشت هدیه‌ “تحقیرآمیز” آن‌ها را پس می‌داد. این‌بار هم که به ISO منتقل شده بود، دندان مصنوعی‌اش را پرت کرد و سربازها مجبور شدند آن را جمع کنند و در لیوان آب بگذارند تا آرام شود.</p>
<p>اما ایوب آرام‌پذیر نبود. همیشه با سربازها درگیر می‌شد. آن‌ها هم که اعصاب نداشتند، با روش‌های خاص خودشان تلافی می‌کردند. این‌بار که ایوب را به انفرادی انداخته بودند، وقتی از آن‌ها خواست که اجازه بدهند به سرویس بهداشتی برود، هیچ توجهی نکردند. درِ سلول را باز نکردند. فقط یک بطری خالی آب بهش دادند تا در آن ادرار کند. بالاخره مجبور شد همین کار را بکند.</p>
<p>ساعت‌ها گذشت تا نوبت نگهبان جدید رسید. آن‌ها ایوب را از سلول بیرون آوردند و به سمت سرویس بهداشتی هدایت کردند—یک “باجه‌ی متحرک” که در گوشه‌ای از کمپ و زیر برج دیده‌بانی، پشت حصارهایی از سیم خاردار تیز و چندلایه قرار داشت. من بیرون چادرم ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم.</p>
<p>دو سرباز همراهش بودند. چند قدم مانده به توالت، متوقفش کردند تا خودش وارد شود. ایوب آرام به نظر می‌رسید، ولی ناگهان به سمت سیم‌خاردار پرید. هر دو دستش را روی آن انداخت و با تمام قدرت دست‌هایش را به عقب کشید. تیغ‌های تیز سیم‌ها گوشت بازوانش را دریدند و خون فوران کرد. بعد در سکوت نشست.</p>
<p>سربازها فریاد زدند، ولی کمک نکردند. یکی از آن‌ها اسلحه‌ی شوکرش را درآورد و با شلیک مستقیم به بدن ایوب، او را روی زمین انداخت. ایوب از درد فریاد می‌کشید، اما سرباز همچنان شوکر را فشار می‌داد تا جایی که ایوب از حال رفت.</p>
<p>من شوکه شده بودم. ولی عکس‌العملم عجیب بود. به‌جای فریاد یا گریه، از ته دل زدم زیر خنده. خنده‌ای ناخواسته، کنترل‌نشده و بلند. ابو که از چادر خودش شاهد ماجرا بود، با ناراحتی گفت: “بس کن!”</p>
<p>بعدتر فهمیدم که این واکنش من، نتیجه‌ی مستقیم شوک روانی بود—واکنشی ناخودآگاه. بعضی وقت‌ها، ذهن انسان به جای جیغ و اشک، با خنده از خودش دفاع می‌کند.</p>
<h3>تنوع زندگی در تنهایی</h3>
<p>زندگی در SEG، گرچه همراه با انزوا بود، اما تنوع خاص خودش را داشت. در حقیقت، این بخش یکی از پرحادثه‌ترین نقاط کل کمپ بود. هم‌جواری‌اش با ISO باعث می‌شد که همیشه چیزی برای تماشا یا شنیدن وجود داشته باشد.</p>
<p>با گذشت زمان، من و ابو به روال این زندگی عادت کرده بودیم. ما اجازه نداشتیم به سالن غذاخوری برویم، بنابراین وعده‌های غذایی‌مان را هر صبح در یک سینی کاغذی به چادرمان می‌آوردند. اتفاقاً این برای‌مان خوشایند هم بود؛ چون می‌توانستیم تا دیر وقت بخوابیم و صبحانه را با آرامش بخوریم. سینی غذا همیشه شامل نیمرو، بیکن، سوسیس، وافل با مربا، کره بادام‌زمینی و حتی یک تکه کیک بود. آن‌قدر غذا زیاد و پرکالری بود که خطر اضافه‌وزن همواره در کمین‌مان بود!</p>
<p>در یک تصمیم تازه، آمریکایی‌ها به ما اجازه داده بودند بعضی شب‌ها که همه در بلوک‌های خود حبس بودند، با همراهی یک سرباز به زمین فوتبال کمپ برویم. آن‌جا چند وزنه و میله‌ی پرس وجود داشت که می‌شد کمی تمرین کرد. من از آن زمان کاملاً استفاده می‌کردم؛ تمرین می‌کردم، عرق می‌ریختم و ذهنم را خالی می‌کردم. اما ابو… او بیشتر اوقات وسط زمین می‌ایستاد و با صدای بلند به دیگران که از چادرهایشان بیرون بودند، فحش می‌داد، می‌خندید یا سعی می‌کرد سر به سرشان بگذارد!</p>
<p>روزهای حمام‌کردن‌مان هم همان روزهایی بود که افراد ISO اجازه استحمام داشتند. آن‌وقت هم با تدابیر امنیتی و زمانی که باقی افراد در بلوک‌ها محبوس بودند، به ما اجازه داده می‌شد تا به حمام برویم. به‌مرور، کاملاً از دیگران جدا افتاده بودیم؛ نه خبری از تعاملات روزمره بود، نه معاشرتی. در ظاهر انگار که ما موقعیتی ویژه داشتیم، ولی واقعیت این بود که این “ویژه‌بودن”، بهایی سنگین داشت—تنهایی.</p>
<p>با این حال، من از گذشته یاد گرفته بودم که در تیف، روابط اجتماعی سطحی‌اند و اغلب همراه با منغعت طلبی. ضرب‌المثلی میان زندانیان بود که می‌گفتند: “هیچ‌کس این‌جا رفیق واقعی تو نیست. اگر طرف میخواد باهات ارتباط بگیره، یا دنبال وسایلت هست، یا پولت، یا… بدنت.” و عجیب آن‌که این جمله برایم کاملاً واقعی جلوه می‌کرد.</p>
<h3>ملاقات با احسان</h3>
<p>تا اینکه یک شب، نگهبان‌ها آمدند و گفتند احسان (همان بچه مجاهد از سوئد)می‌خواهد به چادر من بیاید. تعجب کردم. من و احسان هیچ‌وقت رابطه نزدیکی نداشتیم. اما بدون تردید قبول کردم. چون به هر صورت نقاط اشتراک و سرگذشت مشابهی داشتیم.</p>
<p>همان شب، احسان با همراهی دو نگهبان وارد چادرم شد. در سکوت نشستم و به او نگاه کردم. گفت: “دیگه خسته شدم از این آدما. تو تنها کسی هستی این‌جا که بهت حس نزدیکی می‌کنم. تو مثل منی. از سوئد اومدی. فقط ما همدیگر رو درک می‌کنیم.”</p>
<p>آن شب برایم فراموش‌نشدنی شد. تا آن لحظه، شب‌هایم را به تنهایی و در سکوت می‌گذراندم. ولی حالا یک ساعت با احسان نشستیم، به فارسی و سوئدی حرف زدیم، خاطرات‌مان از سوئد را مرور کردیم، چای نوشیدیم و چند لحظه واقعی انسانی را تجربه کردیم.</p>
<p>از آن شب به بعد، احساس کردم رابطه‌ام با احسان عمیق‌تر شده. واقعیت این بود که ما دو نفر، تنها کسانی بودیم که ریشه‌ها، تجربه‌ها و ذهنیتی مشترک داشتیم. دیگران—به‌جز هومن— و تعداد محدودی که از اروپا به سازمان پیوسته بودند ،همگی از ایران آمده بودند و بین ما یک شکاف فرهنگی و اخلاقی بزرگ وجود داشت.</p>
<p>درست در دلِ تنهاترین و بی‌اعتمادترین محیطی که می‌شد تصور کرد، ما بالاخره کسی را پیدا کرده بودیم که می‌شد یک ساعت با او “خودِ واقعی‌مان” باشیم.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68220/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:33:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68123</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر در قسمت قبل خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز. بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">قسمت قبل</a> خاطراتش از ملاقات با مادرش می گوید. یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم. مادرم از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.</p>
<p>بعد از پایان ملاقات، با دلی سنگین و دستی پر از هدیه، دوباره سوار هاموی شدم و به سمت TIPF برگشتم. وقتی رسیدیم، همان سربازی که صبح مرا به کمپ اشرف برده بود—همان که با لگد در را باز کرده بود—دوباره در خروجی SEG را با زنجیر بست و قفل آهنی بزرگی را روی آن انداخت. و من… من دوباره در قفس بودم.</p>
<p>با قدم‌هایی کند و بی‌رمق، وارد چادر شدم. اما ذهنم به هم ریخته بود. نمی‌توانستم دراز بکشم یا بخوابم. یک طوفان درونی در من جریان داشت. از جهنم خاطرات، از چهره‌ی مادرم در لحظه‌ی ترس، از خشم سرباز، از زخم‌های قدیمی‌ای که دوباره باز شده بودند. شروع کردم به راه‌رفتن، بالا و پایین، عقب و جلو—در محوطه‌ی کوچک محصور در سیم‌خاردار.</p>
<p>توالت در دو قدمی چادر بود. از آنجا تا در چوبی، چهار پنج قدم فاصله بود. می‌رفتم تا در، مکث می‌کردم، به قفل زل می‌زدم. بعد ۹۰ درجه می‌چرخیدم و برمی‌گشتم تا توالت. همین مسیر را بارها و بارها تکرار کردم. فکرها مثل تکه‌سنگی در ذهنم می‌کوبیدند: کودکی‌ام، پدرخوانده‌ام در سوئد، پدرم در پاریس، نوجوانی‌ام در عراق، و حالا تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام، پشت قفل و زنجیر.</p>
<p>دیگر نتوانستم تحمل کنم. سربازی که در نگهبانی بود را صدا زدم. همان جوان آمریکایی با یونیفورم پلنگی و کلاه نقاب‌دار آمد.</p>
<p>سرباز جوان آمریکایی آمد. چهره‌اش هنوز ریش‌نداشته بود، با لباس ارتشی و کلاه نقاب‌دار ایستاده بود پشت سیم‌خاردار. برایش توضیح دادم که رفتارش با مادرم چقدر برایم سنگین و آزاردهنده بوده. گفتم با وجود اینکه می‌فهمم او مأمور است و معذور، ولی لگد زدن به آن درب، جلوی چشمان مادرم حس تحقیر و خشم عجیبی در من ایجاد کرده است. از هر دو ناراحت بودم—هم مادرم که حاضر نبود همکاری کند، هم خودش که کنترلش را از دست داده بود.</p>
<p>او حرف‌هایم را شنید و پاسخ داد که مأمور به اجرای دستور است. گفت اگر خلاف دستور عمل می‌کرد، ممکن بود نیمی از حقوقش را از دست بدهد، و او خرج خانواده‌اش را می‌دهد و چنین چیزی برایش قابل‌تحمل نیست. کاملاً می‌فهمیدم. اما گفتن این حرف‌ها آرامم کرد. او دستش را از میان حصار سیم‌خاردار جلو آورد. دستم را فشرد. برگشت به پست نگهبانی‌اش.</p>
<h3>گفتگو با ستوان اسمارت</h3>
<p>شب همچنان با صدای خشن ژنراتورهای کمپ ادامه داشت. صدایی که آرامش را می‌کشت. هنوز قدم می‌زدم. آن‌سوی حصار روبه‌رو، ابو روی تخت تاشویش نشسته بود و با چشمانش من را دنبال می‌کرد. با شلوارک آبی، نیم تنه برهنه، خیره شده بود.<br />
بلند شد، آمد نزدیک سیم‌خاردار محوطه خود و صدایم زد: هوی امیر! بیا این‌ور!</p>
<p>رفتم. بین ما راهروی باریکی بود. حدود چهار متر فاصله.</p>
<p>— چی شده؟ چته؟<br />
— هیچی، چیزی نیست.<br />
— دروغ نگو! از صورتت، از این راه‌ رفتنات پیداست حالت خرابه! سفید شدی مثل گچ! بگو چی شده لعنتی!</p>
<p>می‌دانستم که خشمش از دل‌سوزی می‌آید. تصمیم گرفتم حرف بزنم. دهان باز کردم اما صدایی بیرون نیامد. انگار چیزی راه گلویم را بسته بود. تلاش کردم:</p>
<p>— اِی… اِه…<br />
بغض امان نداد. پیش از آنکه اشکم بریزد، برگشتم و رفتم درون توالتم و درب را بستم. در تاریکی و تنگنای توالت، ایستادم.</p>
<p>ابو از پشت سیم‌خاردار داد می‌زد:<br />
— امیر! با توام! بهم پشت کردی؟ برگرد لعنتی! بیا حرف بزن!<br />
بی‌پاسخ ماندم. او تحمل نکرد. فریادش را بالاتر برد:<br />
— ای حیوون! با توام! بیا بیرون، الآن!</p>
<p>و بعد، صدای کوبیده شدن سنگ به دیوار توالت آمد. سنگ، پشت سنگ، محکم. با هر ضربه دیواره‌ پلاستیکی می‌لرزید. نمی‌توانستم خارج شوم. خطر برخورد با سنگ‌ها واقعی بود.</p>
<p>تا اینکه صدای زنی آمد:<br />
— امیر؟</p>
<p>در را باز کردم. ستوان اسمارت روبه‌رویم ایستاده بود، میان دو حصار. دختری بلوند، حدوداً بیست‌وپنج ساله، کوتاه‌قد، ولی ورزیده و زیبا. در کمپ همه می‌شناختندش؛ حتی برای اندام خوش‌فرمش معروف شده بود و خودش هم اغلب از آن تعریف می‌کرد.<br />
پرسید: چی شده؟ چرا ابو این‌قدر عصبانیه؟</p>
<p>پاسخ دادم: حال روحیم خوب نبود. می‌خواست باهام حرف بزنه. ولی نمی‌تونستم. انقدر غصه داشتم که بغض کرده بودم…</p>
<p>و بعد شروع کردم به حرف زدن. آرام، بی‌وقفه، یکی‌یکی همه چیز را ریختم بیرون. از کودکی‌ام در سوئد، پدر و مادرخوانده‌ام، پدرم در پاریس، کشیده‌شدنم به سمت مجاهدین، سفر به عراق در چهارده سالگی، تجربیاتم در اشرف، نشست‌های تحقیر، شکنجه‌های روانی، خیانت‌ها، همه چیز… و حالا، پشت سیم‌خاردار، تنها، بی‌هیچ افقی، در تولد بیست‌و‌یک سالگی‌ام.</p>
<p>ستوان اسمارت فقط گوش داد. بی‌داوری. بی‌کلام. فقط گوش.</p>
<p>پرسید: این‌ها رو به سرگرد وایب گفتی؟</p>
<p>گفتم که او گذشته‌ام را می‌داند. گفت اگر بخواهم می‌توانم باز هم با او صحبت کنم، شاید کمکی باشد برای پیگیری پرونده‌ام.</p>
<p>و در پایان گفت: امیدوارم همه‌چیز برات درست بشه.</p>
<p>هیچ‌وقت انتظار کمک نداشتم. فقط می‌خواستم کسی بشنود. همین.</p>
<p>وقتی برگشتم، دیدم ابو دوباره بیرون چادر خود روی تختش نشسته و به من زل زده. زبان انگلیسی بلد نبود، ولی از چهره‌اش می‌شد فهمید که آرام شده. بعد با لحنی شوخ گفت: آهااا! پس فقط یه دختر خوشگل لازم داشتی تا دلتو وا کنی؟!</p>
<p>لبخندی زدم و گفتم: چی بگم؟ همین‌طوری شد دیگه…</p>
<p>و او هم خندید. آن خشمِ پرهیاهوی اولیه‌اش، فقط به‌خاطر دلسوزی و نگرانی‌اش بود. حالا دیگر آرام بود. من هم. آن شب، با تمام خستگی‌های روانی‌اش، با کوه‌های پر از فکر و فشار، بالاخره با کمی آرامش درون، تمام شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68123/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Feb 2026 10:21:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68024</guid>

					<description><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حالا تقریباً دو ماه از زمانی که وارد کمپ TIPF شده بودم می‌گذشت. در این مدت دوبار منتقل شده بودم و اکنون در بخشی جداافتاده به نام SEG یا &#8220;قرنطینه&#8221; قرار داشتم. یکی از اتفاقات خاص این دوره این بود که ارتش آمریکا انبارهای مهمات سازمان مجاهدین را تخلیه می‌کرد و آن‌ها را در توده‌های عظیم می‌چید تا با مواد منفجره مخصوص روزی دو بار منفجرشان کند. این انفجارها دقیقاً در نزدیکی SEG انجام می‌شد، جایی که من مستقر بودم، و هر بار، چادرها با موج سهمگین انفجار به لرزه درمی‌آمدند. دود و شنِ ناشی از این انفجارها به‌وضوح در هوا دیده می‌شد.</p>
<p>حدود یک هفته پس از استقرارم در SEG، یک نفر دیگر به آنجا اضافه شد. مردی به نام فرامرز در چادری روبه‌روی من جای گرفت. درست مثل من، او نیز چادر و یک توالت پرتابل پلاستیکی داشت که با سیم‌خاردارهای تیز و برنده محصور شده بود. بین چادرهای ما، یک راهروی باریک از شن بود که سربازهای آمریکایی از آن برای باز و بسته کردن درها استفاده می‌کردند.</p>
<p>فرامرز را از قرارگاه ۱۱ در کمپ اشرف می‌شناختم؛ یکی از تازه‌واردهایی که از ایران آمده بود و فقط چند ماه در سازمان مانده بود تا زمانی که ارتش آمریکا کمپ را به دست گرفت. اما چیزی که در زمان حضورش در سازمان متوجه نشده بودم، خشونت و شورش‌گری ذاتی او بود.<br />
فرامرز جوانی ۲۵ ساله از جنوب تهران با گذشته‌ای فقیر و خشن بود. در کمپ TIPF دردسر زیادی برای ارتش امریکا ایجاد کرده بود—از نافرمانی گرفته تا درگیری، بدون آنکه عضو هیچ‌یک از باندهای یا گروه‌های قومی باشد. یک بار، از خشم، تخته‌ای برداشت و به کمر یکی از سربازها کوبید. در آن تخته میخی بود که مستقیماً به بدن سرباز فرو رفت و به همین دلیل فرامرز به زندان ابوغُریب در عراق منتقل شد. از یک زندان به زندانی دیگر!</p>
<p>در آنجا، میان زندانیان عراقی احساس راحتی می‌کرد و حتی از فرصت استفاده کرد و عربی یاد گرفت! وقتی با لباس نارنجی مخصوص زندانیان عراقی یا همان (jumper suit) برگشت، نه‌تنها تنبیه‌پذیر نشده بود، بلکه خشن‌تر و سرسخت‌تر شده بود. حالا همه او را &#8220;ابو&#8221; صدا می‌کردند، چون از ابوغریب آمده بود. سربازان آمریکایی تصمیم گرفتند که بهترین راه، هم برای خودش و هم برای بقیه، این است که او را در بخش SEG نگه دارند. به این ترتیب، من اولین همسایه‌ام را در روبه‌رو پیدا کردم.</p>
<p>ابو از همان ابتدا بودن در SEG لذت می‌برد. به نظر می‌رسید که از داشتن فضای شخصی‌اش لذت می‌برد و این فضا به زودی به پادشاهی‌اش تبدیل شد. خیلی زود با او صمیمی شدم. با اینکه در برابر آمریکایی‌ها لج‌باز و سرسخت بود، اما مهربانی و همدلی‌اش نیز کاملاً محسوس بود. ما اغلب از پشت سیم‌خاردار با هم صحبت می‌کردیم و دوستی‌مان رشد کرد.</p>
<p>یکی از ویژگی‌های جالب او، نوعی منش مردانه و جوانمردانه بود که در فارسی به آن &#8220;لوطی‌منشی&#8221; می‌گویند. مثلاً ما ابتدا در چادرهای خود کتری برقی نداشتیم و هنوز این امکانات SEG به ما داده نشده بود. برای همین، چای را با استفاده از بسته‌های حرارتی MRE درست می‌کردیم. بطری آب را داخل این بسته‌ها می‌گذاشتیم و با افزودن آب، حرارت به داخل منتقل بسته بلاستیکی منتقل می‌شد و چای آماده می‌شد. ابو هر بار بطری را از روی سیم‌خاردار برای من می‌انداخت تا اول من بخورم و بعد بطری را برگردانم تا خودش بنوشد—چه برای چای، چه برای نوشیدنی پودر شربت. این رفتارها باعث شده بود با وجود بی‌اعتمادی‌ام به دیگران در کمپ، به او دل ببندم.</p>
<h3>تولد ۲۱ سالگی من</h3>
<p>در TIPF امکان ملاقات با خانواده‌های داخل کمپ اشرف وجود داشت. اگر کسی در TIPF می‌خواست با یکی از بستگانش در اشرف ملاقات کند، باید درخواست کتبی می‌داد که اگر طرف مقابل می‌پذیرفت، در یکی از بنگال‌های نزدیک حصار شمالی اشرف یک ملاقات ترتیب داده می‌شد. من دیده بودم که پسر جوانی به نام خسرو در بلوک ۳ چندین بار برای ملاقات با برادرش که هنوز در اشرف مانده بود، اقدام کرده بود. هدفش این بود که او را متقاعد کند تا از سازمان جدا شود، اما هر بار شکست می‌خورد. در نهایت، خسرو به نشانه‌ اعتراض به داخل سازمان برگشت، اما چند روز بعد با دست‌هایی بانداژ شده از آرنج به پایین برگشت—خودزنی کرده بود.</p>
<p>۲۳ سپتامبر، یک روز پیش از تولدم، اولین نامه از مادرم به دستم رسید. درخواست ملاقات کرده بود. سربازان آمریکایی از من خواستند پاسخ دهم. من هم پذیرفتم.</p>
<p>صبح روز بعد، سوار بر یک خودروی هاموی، با دو سرباز آمریکایی و مترجم زن افغان به نام فاطمه به سمت کمپ اشرف رفتیم. وقتی به مقصد رسیدیم، فاطمه توضیح داد که دو سرباز باید در زمان ملاقات با مادرم در بنگال حضور داشته باشند.</p>
<p>— چرا؟<br />
— چون وظیفه دارند از امنیت شما محافظت کنند.</p>
<p>برایم قابل باور نبود که حضور دو سرباز آمریکایی ضروری باشد، آن هم در کنار مادرم. اما قوانین ارتش امریکا انعطاف‌پذیر نبودند. وارد بنگال که شدیم، مادرم را دیدم که با چهره‌ای خندان از جا بلند شد و مرا محکم در آغوش کشید. طبق معمول یک کیسه‌ پر از هدایایی هم با خود آورده بود. از سربازها خواست از سالن خارج شوند ولی فاطمه گفت:</p>
<p>— متأسفم، طبق قوانین باید در سالن بمانند.</p>
<p>مادرم عصبانی شد. بحث بالا گرفت. سرانجام، سربازان پذیرفتند سالن را ترک کنند به شرط آنکه در باز بماند. مادرم در را بست. سرباز باز کرد. دوباره بست. سومین بار که بست، سرباز با پا در را با لگد باز کرد. مادرم ترسید. من از خشم در حال انفجار بودم. از مادر عصبانی بودم که همکاری نکرد، از سرباز هم که چنین بی‌احترامی کرد. با خود فکر کردم: چه زود ورق برگشت. تا یک سال و نیم پیش، مجاهدین آنقدر قدرتمند بودند که کسی جرئت نزدیک شدن به اشرف را نداشت. تا دندان مسلح، برای خودشان در عراق حکومت می‌کردند، حالا، سربازان آمریکایی در داخل کمپ قدم می‌زدند.</p>
<p>مادرم بالاخره قبول کرد که در باز بماند و ملاقات شروع شد. او نگران بود که در TIPF با من رفتار بدی کرده باشند. از من خواست به مجاهدین برگردم. با قاطعیت گفتم هرگز.<br />
— چرا؟<br />
— چون آزادی‌ای که در TIPF داریم، قابل قیاس با آن جهنم مجاهدین نیست. اگر مجاهدین سالیان پیش اجازه داده بودند برگردم به فرانسه، شاید هنوز حامی‌شان بودم. ولی با آن تحدیدات و شکنجه‌‌های روحی که در حضور تو و دیگران کردند، هرگز فراموش نمی‌کنم. در آخر گفتم: &#8220;مامان میدونی بزرگ‌ترین اشتباه مجاهدین چیست؟ اینکه آن‌ها دشمن خود را تربیت می‌کنند &#8220;.</p>
<p>مادرم حرفی برای گفتن نداشت. چون تصمیم‌گیرنده نبود. خودش هم نوعی قربانی بود.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68024/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و یکم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67919</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67919?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Feb 2026 12:03:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67919</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش مواردی از زندگی در تیف را بیان کرد. تا جایی که یادم می‌آید، در کمپ آمریکایی‌ها، وقتی تازه وارد شده بودم، قانون این بود که هر نفر فقط ماهی یک بار اجازه تماس تلفنی داشت. آن هم نه با تلفن معمولی، بلکه با تلفن ماهواره‌ای که درون کمپ قرار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67919">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865">قسمت قبل</a> خاطراتش مواردی از زندگی در تیف را بیان کرد.</p>
<p>تا جایی که یادم می‌آید، در کمپ آمریکایی‌ها، وقتی تازه وارد شده بودم، قانون این بود که هر نفر فقط ماهی یک بار اجازه تماس تلفنی داشت. آن هم نه با تلفن معمولی، بلکه با تلفن ماهواره‌ای که درون کمپ قرار داده بودند. تماس‌هایی که گران، محدود و زیر نظر بودند.<br />
آن زمان هنوز تماس با خانواده‌ها چندان ساده نبود. بعدها این امکان بیشتر شد و حتی خانواده‌ها می‌توانستند مستقیم با همان تلفن‌های ماهواره‌ای تماس بگیرند. اما وقتی من رسیدم، نگهبان با لحنی بی‌تفاوت گفت: &#8220;این آخرین تماس تلفنیه که اجازه داری بگیری. بعد از این دیگه امکانی نیست.&#8221;</p>
<p>نمی‌دانم چرا. شاید به دلایل مالی؛ تماس‌های ماهواره‌ای هزینه زیادی داشت و منطقی نبود که برای چند صد نفر به‌طور منظم فراهم شود. ولی برای من، خبر تکان‌دهنده بود. چون این &#8220;اولین&#8221; تماس من بود، اما هم‌زمان داشت تبدیل می‌شد به &#8220;آخرین&#8221;.<br />
استرس و اضطراب وجودم را گرفت. چند دقیقه کوتاه و سرنوشت‌ساز. باید تصمیم می‌گرفتم که با چه کسی تماس بگیرم؟ چه پیامی بدهم؟ و مهم‌تر از همه، چطور با این فرصت اندک، راه نجاتی برای خودم بسازم؟ تصمیم گرفتم فکر کنم، بجنگم، و پیامم را به کسی یا کسانی برسانم که شاید بتوانند نوری در این تاریکی روشن کنند.</p>
<h3>فقط پنج دقیقه برای نجات – یک تماس، یک دنیا تغییر</h3>
<p>همه چیز به آن پنج دقیقه بستگی داشت. پنج دقیقه‌ای که قرار بود نخستین و آخرین تماس من با دنیای بیرون باشد. زیر سایه‌ تور استتار نظامی، فاطمه، مترجم افغان آمریکایی، در کنار چادری ایستاده بود و مراقب بود تماس‌ها از قواعد فراتر نروند. ولی من تصمیمم را گرفته بودم. من باید قواعد را می‌شکستم.</p>
<p>تنها شماره‌ای که در ذهنم مانده بود، مربوط به خانواده‌ی سابقم در سوئد بود. شماره‌ای که هفت سال از آخرین بار استفاده‌اش می‌گذشت: 08-751 64 … آیا هنوز در دسترس بود؟ آیا کسی پشت آن خط بود که بتواند نجاتم دهد؟</p>
<p>شماره را با لرزش انگشتان گرفتم. صدای بوق… بعد صدای زنانه‌ای پشت خط آمد:<br />
– الو؟<br />
&#8211; سلام، من امیرم. شما؟<br />
&#8211; من مریمم<br />
&#8211; دخترعمه …. و …<br />
&#8211; امیر کدوم امیر؟<br />
&#8211; امیر یغمایی. قبلاً با خانواده زندگی می‌کردم.<br />
مکثی کرد و بعد صدای مردانه‌ای آمد: الو! امیر؟ تویی؟</p>
<p>&#8211; بله! گوش کنید، وقت ندارم! این‌جا جهنمه! دعوا، سلول‌های انفرادی داخل استوانه! شما باید منو از اینجا دربیارید! به پدرم بگید من دیگه طاقت ندارم! من به اینجا تعلق ندارم!</p>
<p>پشت خط مرد با صدایی متعجب و نگران گفت: آروم باش امیر، بگو ببینم نمی‌تونی از اونجا منتقل شی؟</p>
<p>&#8211; نه! قبلاً هم منتقل شدم، ولی هیچ‌جا فرقی نداره! این‌جا همینه، فقط در جهنم‌های مختلف! به پدرم بگید باید کاری کنه!</p>
<p>خط قطع شد. نمی‌دانستم پیامم را به‌خوبی منتقل کرده‌ام یا نه. اما مطمئن بودم یک چیز را رسانده‌ام: وحشت، درماندگی، فریاد بی‌پناهی. حالا دیگر همه‌چیز به دست آن‌ها بود. پدرم. خانواده‌ام. من هیچ راهی برای نجات نداشتم.</p>
<h3>از تماس تا تبعید – بخش SEG متولد می‌شود</h3>
<p>چند روز بعد، در یک بعدازظهر سوزان، یک خودرو هاموی آمریکایی با یک یدک‌کش مقابل بلوک ما توقف کرد. یکی از سربازان با جدیت گفت: وسایلت رو جمع کن. داری منتقل می‌شی.<br />
&#8211; کجا؟<br />
&#8211; به یه بخش جدید. اسمش هست “Segregation”. اون‌جا تنها زندگی می‌کنی. سریع باش.<br />
من، که دیگر عادت کرده بودم بدون سوال اطاعت کنم، وسایلم را در یدک‌کش انداختم. همه ساکنان بلوک ۳ با نگاه‌هایی مشوش و پچ‌پچ‌هایی کم‌صدا، رفتنم را تماشا می‌کردند. رضا گوران، آن کرد بلندبالای پرهیبت، گفت: چرا می‌برینش؟ تنها می‌شه، افسرده می‌شه، مثل یه جغد.</p>
<p>جغد… جمله‌اش تلخ بود، اما حقیقت داشت. جایی که برده شدم، جدا از همه‌جا بود. در کنار بخش ایزولاسیون، بخش جدیدی با چهار چادر جداگانه ساخته بودند. هر چادر با سیم‌خاردارهای دایره‌ای بلند از دیگری جدا شده بود و هر کدام یک توالت داشت. من نخستین ساکن این دوزخ تازه‌ساز بودم.</p>
<p>سرباز، قفل بزرگ درب چوبی به داخل محوطه چادرم را باز کرد، اشاره کرد که داخل شوم و رفت. داخل، یک سکوی چوبی با کف پوشیده از شن نرم وجود داشت. کولری هم نبود. گرما دیوانه‌کننده بود. تخت تاشو را بیرون از چادر، در سایه، باز کردم. تنها سرگرمی‌ام، جابه‌جایی تخت همزمان با چرخش سایه دور چادر بود. مثل یک مرغ در قفس فولادی، تنها بودم.</p>
<p>چند روز بعد، بالاخره یک تیم آمریکایی کولر نصب کرد. حالا حداقل می‌شد داخل چادر ماند. در تنهایی‌ام یاد گرفتم که حتی کوچک‌ترین امکانات می‌تواند مایه‌ امید باشد.</p>
<p>بعدها فهمیدم که همین تماس تلفنی من بود که باعث این همه تغییر شده. خانواده‌ هوادار در سوئد، وحشت‌زده، با پدرم تماس گرفتند. پدرم، عصبانی از مجاهدین که بدون اطلاعش مرا به تیف فرستاده بودند، به آن‌ها هشدار داد که اگر فوراً کاری نکنند، همه‌چیز را فاش خواهد کرد: از اعزام من در ۱۴ سالگی به پایگاه جنگی تا شرایط فاجعه‌بار تیف. تهدیدش کارساز شد. مجاهدین در چندین جلسه با فرماندهان آمریکایی در اشرف خواستار جداسازی من شدند. و این‌گونه بود که “SEG” یا همان قرنطینه متولد شد.</p>
<div id="attachment_67921" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67921" class="wp-image-67921 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Segregation-Tipf.jpg" alt="تیف" width="600" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Segregation-Tipf.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Segregation-Tipf-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Segregation-Tipf-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-67921" class="wp-caption-text">چهار چادر segregation که از همدیگر جدا هستند. در پشت صحنه دود انفجار زاغه‌های مجاهدین توسط نیروهای امریکایی که هر روز بعد از ظهر انجام می‌شد.</p></div>
<h3>زندگی در قفسی به وسعت یک چادر</h3>
<p>زندگی در بخش “Segregation” چیزی فراتر از انزوا بود؛ یک آزمایش روانی تمام‌عیار. من دیگر نه فقط از بلوک ۶ و ۳، بلکه از کل جمعیت کمپ تیف جدا شده بودم. اما آنچه بیش از همه به چشمم می‌آمد، سکوت نبود؛ بی‌معنایی کامل &#8220;وقت آزاد&#8221; در جایی که دیگر هیچ‌کس برای دیدن وجود نداشت.</p>
<p>طی مدتی که در بلوک ۳ بودم، بخش حبس انفرادی که به آن ISO گفته می‌شد، دیگر به شکل چادرهای ساده نبود. حالا نجارهایی که با ارتش آمریکا قرارداد داشتند، یک ساختمان چوبی تازه ساختند، با ده سلول محصور، هرکدام به اندازه‌ دو در دو متر. دو ردیف، پنج سلول در چپ، پنج سلول در راست، در فضایی باریک و تنگ، جایی برای تنبیه، برای خاموش کردن.</p>
<p>تنها صداهایی که گه‌گاه شنیده می‌شد، از سمت بخش ایزولاسیون می‌آمد. همان‌جا، پشت دیوارهای چوبی و قفل‌های آهنی، زندانیان پرخاشگر یا قانون‌شکن نگه‌داری می‌شدند. از میان آن‌ها، تنها کسانی بودند که می‌شد در ساعات محدود &#8220;تفریح&#8221; یا recreation که حق قانونی هر فرد بود، با آن‌ها تبادل کلام کرد. سربازان آمریکایی علاقه‌ای نداشتند که من با آن‌ها تعامل داشته باشم، اما واقعیت این بود که من هیچ همراهی جز آن‌ها نداشتم و حق نداشتم وارد کمپ اصلی بشوم.</p>
<p>سلول‌ها کوچک و تنگ بودند، شاید دو متر مربع، در دو ردیف مقابل‌هم. وقتی راه می‌رفتم یا کناری می‌نشستم و با کسی حرف می‌زدم، همیشه نگاهی پشت میله‌ها مرا دنبال می‌کرد.</p>
<p>یک شب، صحنه‌ای دیدم که ذهنم را برای همیشه سوزاند. یکی از زندانیان بلوک ۶ را، که مردی جوان با موهای بور و قد کوتاه بود، به‌زور به ایزولاسیون آوردند. قبل‌تر، او را در بلوک ۶ دیده بودم و از دور دیده بودم که کسی پشتش را خال‌کوبی می‌کند — یک مار کبری عظیم کل کمرش را پوشانده بود. برای کاهش دردش در حین خال کوبی، سیگار بین لبش گذاشته بودند و با نوشیدن عرقی که خودشان ساخته بودند، دردش را تسکین میدادند.</p>
<p>اما حالا، همان پسر با دستان و پاهای بسته‌شده با بست‌های پلاستیکی و خون روی بازوانش، به داخل سلول آورده شد. یکی از آمریکایی‌ها درِ چادر من را باز کرد و گفت: می‌تونی ترجمه کنی؟</p>
<p>با تعجب گفتم: آره، حتماً.<br />
رفتم. آنچه دیدم، زخم‌های عمیق و پارگی‌هایی بود که با تیغ ریش‌تراش روی دو بازویش ایجاد شده بودند.</p>
<p>&#8211; ازش بپرس چرا این کار رو کرده.</p>
<p>(به فارسی) – چی شده؟ چرا این کار رو کردی؟</p>
<p>&#8211; بهشون بگو ما بیش از یه هفته‌ست سیگار نداریم. تحمل ندارم. دیگه نمی‌تونم. خودزنی کردم.</p>
<p>ترجمه کردم. سرباز گفت: این چطور کمکش می‌کنه؟ تاخیر در ارسال از کویت بوده. چرا خودش رو آزار می‌ده؟</p>
<p>پسر فریاد زد: این اعتراضه! اعتراض به وضع موجود!</p>
<p>پاسخ سرباز سرد و بی‌تفاوت بود: متأسفم، با این کار فقط به خودت آسیب زدی. ما مسئول سلامتی‌تون هستیم، اما این راهش نیست.</p>
<p>او را به حال خود گذاشتند و من به چادرم برگشتم. تصاویر آن شب، باندهای خونی، صورت آرام و جوان او، برای همیشه در ذهنم حک شدند. اولین بار بود اسم خودزنی به گوشم خورده بود. من هم مثل آن سرباز امریکایی در تعجب مطلق بودم. نمیفهمیدم این کار چگونه اعتراض محسوب میشه؟ اما به زودی فهمیدم خودزنی یک عمل رایج بود بین جوانان ایرانی در آنجا.</p>
<p>واقعیت اینه که به خاطر شرایط خاصی که توی کمپ وجود داشت – از جمله دسته‌بندی‌های قومی و گروه‌بندی‌هایی که بین افراد یا ساکنین شکل گرفته بود – من در موقعیت حساسی قرار داشتم. خودم عضو هیچ‌کدوم از این گروه‌ها نبودم، و از طرفی چون از بچه‌های ‌خود سازمان مجاهدین محسوب می‌شدم، نگاه‌ها نسبت به من سنگین و تهدیدآمیز بود.</p>
<div id="attachment_67920" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67920" class="size-full wp-image-67920" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Tipf.jpg" alt="امیر یغمایی در SEG" width="600" height="434" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Tipf.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Tipf-300x217.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-67920" class="wp-caption-text">امیر یغمایی در SEG</p></div>
<p>خیلی از کسانی که به دلایل مختلف – اغلب فریب‌خورده – از ایران به کمپ آمده بودند، نسبت به سازمان مجاهدین پر از خشم و کینه بودند. این خشم گاهی سرریز می‌شد روی افرادی مثل من که شاید نماد گذشته‌ خودشان یا فریب‌خوردگی‌شان به حساب می‌آمدیم.<br />
بخش قرنطینه مخصوص افرادی بود که به هر دلیل نمی‌تونستن توی جمع زندگی کنن. بحث شکنجه نبود؛ بلکه مسئله این بود که بعضی افراد – درست مثل بعضی از زندانی‌ها در زندان‌های معمولی – نمی‌توانند با جمعیت غالب هم‌زیستی داشته باشن و برای آرامش یا امنیت، باید در محیطی ایزوله زندگی کنند.</p>
<p>سؤال اصلی این است که چرا ما در خاک عراق به اجبار در محیط بسته بودیم و چرا آمریکایی‌ها ما را تحویل ایران یا جایی دیگه ندادند؟ پاسخ این است که با سقوط حکومت صدام، آمریکایی‌ها به‌عنوان نیروی اشغالگر، مسئولیت کل کشور عراق را برعهده گرفتند. اما وضعیت ما، اعضای سابق سازمان مجاهدین، بسیار خاص و پیچیده بود.</p>
<p>ما ایرانی بودیم، نه عراقی. از نظر قانونی، هیچ‌گونه حق اقامت دائمی در خاک عراق نداشتیم. تا قبل از سقوط صدام، فقط به‌واسطه‌ روابط نزدیک بین حکومت عراق و رهبری سازمان، به‌صورت غیررسمی و غیرقانونی در عراق اقامت داشتیم و حتی در محدوده‌ای از خاک عراق نوعی حکومت خودمختار داشتیم. اما با آمدن آمریکایی‌ها، این شرایط برملا شد و آن‌ها با واقعیتی روبه‌رو شدن که در آن تعدادی ایرانی در خاک عراق بدون وضعیت قانونی مشخص حضور داشتند.</p>
<p>از طرف دیگر، آمریکایی‌ها مسئولیت حفظ جان ما را نیز به عهده داشتند. از همان ابتدا، مصاحبه‌ها و بررسی‌های گسترده‌ای از طرف ارتش آمریکا، وزارت امور خارجه و حتی گاهی FBI با ما انجام شد تا هویت‌، پیش‌زمینه‌ و وضعیت هر فرد مشخص شود. اما چون ما از نظر قانونی اجازه‌ ماندن در خاک عراق را نداشتیم، و از طرفی نمی‌توانستند ما را به ایران بازگردانند – چون برای بسیاری از ما بازگشت مساوی بود با خطر زندان، شکنجه یا حتی اعدام – آمریکا موظف بود راه‌حل دیگری پیدا کند.</p>
<p>در نتیجه، یک کمپ موقت به نام TIPF تشکیل شد که هدف آن نگهداری ما تا زمان تعیین تکلیف نهایی بود. راه‌حل سوم، یعنی انتقال به یک کشور ثالث، تنها گزینه‌ی ممکن و انسانی بود. این فرایند با همکاری سازمان ملل، صلیب سرخ و از طریق پر کردن فرم‌ها و طی مراحل اداری آغاز شد، ولی بسیار زمان‌بر و پیچیده بود. به همین دلیل، تا زمان مشخص‌شدن مقصد نهایی، ما ناگزیر بودیم در کمپ باقی بمانیم.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>پی نوشت:<br />
من لازم می‌دونم در مورد اون عکسی که منتشر کردم یه توضیحی بدم. همون‌طور که می‌بینید، این عکس مربوط به چهار تا چادر در بخش قرنطینه هست که آمریکایی‌ها اسمش رو گذاشته بودن «Segregation» یا به‌اختصار «SEG».<br />
در واقع من اولین کسی بودم که به دلیل فشارهایی که پدرم بر سازمان وارد کرده بود و دعواهایی که حول من پیش اومده بود، به این بخش منتقل شدم.<br />
در مورد انفجاری هم که در پس‌زمینه‌ی عکس دیده میشه، یکی از دوستان سؤال کرده بود که اون چیه. ببینید، بعد از خلع سلاح سازمان، آمریکا شروع به جمع‌آوری مهمات انبارشده کرد. سازمان زاغه‌های زیرزمینی بزرگی داشت، مخصوصاً در بخش وسیعی از بیابان‌های اطراف اشرف – خارج از محدوده اصلی کمپ. این زاغه‌ها زمانی در دوران جنگ اول خلیج فارس پناهگاه ما بچه‌ها بودن.<br />
بعد از خلع سلاح، آمریکایی‌ها روزانه از این زاغه‌ها مهمات بیرون می‌کشیدن و جمع‌آوری می‌کردن. بعد اون‌ها رو به صورت تپه‌هایی روی هم می‌چیدن و حوالی ظهر، معمولاً بین ساعت یک تا دو، با مواد منفجره منهدم می‌کردن. این کار بخشی از توافقات بین سازمان و آمریکایی‌ها بود، چون این مهمات اغلب از نوع شرقی و بلااستفاده برای ارتش آمریکا بودن. برای حفظ امنیت و جلوگیری از دسترسی افراد نامناسب، تصمیم به انهدامشون گرفته شده بود.<br />
این روند فکر می‌کنم حدود یک سال طول کشید؛ تصور کنین هر روز آمریکایی‌ها مشغول جمع‌آوری و انهدام انبوهی از مهماتی بودن که سازمان طی سال‌ها انباشته کرده بود. حجم این انبارها انقدر زیاد بود که یک سال تمام این انهدام‌ها ادامه داشت.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67919">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت هفتاد و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67919/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2026 09:00:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67865</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت. دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام &#8220;۳ آلفا&#8221; منتقل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">قسمت قبل</a> خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت.</p>
<p>دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام &#8220;۳ آلفا&#8221; منتقل شدم؛ بلوکی کوچک با تنها سه چادر. اینجا پناهگاه کسانی بود که عضو هیچ دسته و گروهی نبودند، آدم‌های درون‌گرا، کسانی که با توده‌ی اصلی ساکنان کمپ دچار تعارض شده بودند.</p>
<p>بلوک ۳&#8221; براوو&#8221; و &#8220;چارلی&#8221; که به موازات بلوک ما قرار داشتند نیز ساختاری مشابه داشتند: جمعیت کم، و هر کدام به دلایلی خاص از سایرین جدا شده بودند. دیواری سیم‌خاردار مارپیچی بین ما و بلوک دیگر بود. در آن‌سوی سیم‌ها، جمعی از کردها زندگی می‌کردند؛ جمعیتی کوچک ولی به‌گفته‌ دیگران، بدنام. کسی جرات دعوا با آنها را نداشت. یکی از آن‌ها، رضا گوران، غولی بود بیش از دو متر قد، با سبیل‌های پرپشت و بدن ستبر مثل درخت بلوط. آمریکایی‌ها او را &#8220;تاینی&#8221; (‌کوچولو) صدا می‌زدند. یک‌بار یکی از بچه‌ها را با کف دست چنان زد که طرف چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب شد.</p>
<p>یکی دیگر از ساکنان بلوک ۳ براوو، احسان شاکری بود؛ تنها فرزند مجاهدین در کمپ تیف در آن زمان جز من. احسان، مثل خودم، اهل سوئد بود ولی برخلاف من، هرگز در &#8220;مرکز &#8221; یا دیگر پایگاه‌های مرزی کنار بچه‌های مجاهدین ساکن نشده بود. انگار خودش این را خواسته بود. این نخستین‌باری بود که واقعاً با او روبه‌رو می‌شدم.</p>
<p>در بلوک ۳ آلفا، من در چادر وسطی ساکن شدم، در کنار دو جوان دیگر. یکی‌شان خسرو بود، پسر جوانی از بلوچستان، لاغر و پرانرژی. همیشه بعد از شام، سربندش را می‌بست و فوتبال بازی می‌کرد. اما مشکلش این بود که بیش از حد پرخاشگر بود. دعواهای مداومش احتمالاً دلیل تبعیدش به بلوک ۳ بود.</p>
<p>در چادر دیگر، مردی قوی‌هیکل به نام کیکاووس زندگی می‌کرد. بدنش مثل بدنسازهای حرفه‌ای بود، قدش بیش از ۱۹۰ سانتی‌متر. او هم فقط چند سالی در مجاهدین بود، مثل اکثر جوان‌ها. در ایران بدنساز حرفه‌ای بود و در تیف هم به همین خاطر کسی با او درنمی‌افتاد. آمریکایی‌ها او را &#8220;سوپرمن&#8221; صدا می‌زدند. او چادرش را با نیما ــ که از دانمارک آمده و بیش از ده سال در عراق با مجاهدین مانده بود ــ و مردی ملقب به &#8220;فرانسیس&#8221; شریک بود. فرانسیس مردی با موهای بور، چهره غربی، حدود چهل ساله بود با شکم برآمده، انگلیسی را روان صحبت می‌کرد و ادعا می‌کرد در دانشگاه آکسفورد روانشناسی خوانده اما کسی حرف‌هایش را چندان جدی نمی‌گرفت.</p>
<p>فضای بلوک ۳ به‌مراتب آرام‌تر از بلوک ۶ بود. در چادرمان تلویزیون و دستگاه پخش ماهواره داشتیم و فیلم و موزیک ویدئو تماشا می‌کردیم. گرمای طاقت‌فرسا باعث می‌شد بیشتر روز را در چادرهای خنک‌شده با کولر بگذرانیم، MRE می‌خوردیم و تا شام و وقت تفریح استراحت می‌کردیم.</p>
<p>من فقط سعی می‌کردم بی‌سروصدا زمان بگذرانم تا پدرم روزی معجزه‌وار مرا از اینجا نجات دهد. به‌تازگی اولین نامه‌اش را از آمریکایی‌ها دریافت کرده بودم. از لحن نامه مشخص بود که تازه فهمیده من از مجاهدین به کمپ تیف منتقل شده‌ام. از پیشینه و تصمیمم برای جدا شدن بی‌خبر بود. نوشته بود که به انتخابم احترام می‌گذارد و خودش نیز روزی تصمیم گرفته راه خودش را برود. نوشت که تمام تلاشش را می‌کند تا مرا به پاریس ــ زادگاهم ــ برگرداند. از من خواسته بود آرامش خود را حفظ کنم و این دوران را به بهترین شکل بگذرانم.<br />
اما من کم‌کم دچار افسردگی شدم. بعد از شام، اغلب روی صندلی‌ای بیرون از چادر می‌نشستم و تماشاگر بازی تخته‌نرد کیکاووس و نیما می‌شدم. هیچ‌گاه به فوتبال، بدنسازی یا قدم‌زدن با دیگران علاقه‌ای نشان نمی‌دادم. اما وقتی دیدم کیکاووس در کنار زمین فوتبال تمرین می‌کند و برنامه تمرین به دیگران می‌دهد، به چادرش رفتم.</p>
<p>با صدایی آهسته گفتم: &#8220;کیکاووس، حال و روز خوبی ندارم. خواستم بپرسم می‌شه شب‌ها باهات تمرین کنم؟ یه برنامه تمرینی هم بهم بدی؟&#8221; او نگاهی مهربان به من انداخت و گفت: &#8220;راستش خودمم تعجب کرده بودم چرا جوونی مثل تو همیشه دل‌مرده می‌چرخه. حتماً بیا فردا شب، یه برنامه پایه‌ای بهت می‌دم.&#8221;</p>
<p>فردا شب با او تمرین کردم. حسی خوب و واقعی بود. تمرین، ذهنم را از افکار منفی دور کرد. این آغاز دوستی ما شد. شب‌ها وقتی تفریح تمام می‌شد، با هم در فضای باریک میان چادرها قدم می‌زدیم و او خاطراتش از اشرف را برایم می‌گفت.</p>
<h3>یاد گرفتم چطور دوام بیاورم</h3>
<p>من حالا بیشتر وقت‌ها را تنها می‌گذراندم. هر شب بعد از شام، در سکوت بیرون چادر می‌نشستم، با وریا ــ همان کرد اهل بلوک ۳ براوو که او و برادرش را از پایگاه ۱۱ می‌شناختم ــ صحبت می‌کردم. صحبت‌هایمان مثل نخی باریک ما را به گذشته‌ای پیوند می‌داد که شاید در آن هنوز آدم‌ها کامل نشده بودند، ولی بی‌گناه‌تر بودند. کسی در این اردوگاه دیگر تظاهر نمی‌کرد. هر کس ماسکش را درآورده بود. هر کسی، با تمام زخم‌هایش، با تمام نیازهای سرکوب‌شده‌اش، آن‌طور که بود نمایان شده بود.</p>
<p>شاید فقط یک چیز بود که مرا سرپا نگه می‌داشت: این‌که دیگر به سازمان برنمی‌گشتم. همین یک حقیقت، با همه‌ دردهایی که در این جهنم کوچک می‌کشیدم، مثل چوبی در طوفان بود که می‌توانستم به آن چنگ بزنم.</p>
<p>زندگی در بلوک ۳ قابل تحمل نبود، اما درست مثل دورانم با مجاهدین، یاد گرفته بودم چطور خودم را جمع‌وجور کنم و دوام بیاورم بدون اینکه تعادلم را از دست بدهم یا به رفتارهای خودویرانگر کشیده شوم.</p>
<p>وُریا — همان کرد بلوند با چشم‌های سبز که بعنوان یکی از بچه های تازه وارد بهمراه برادر کوچیک خود در پایگاه ۱۱ با او آشنا شده بودم. به دلایلی به خاطر روحیه بی‌باکش بدنام بود. ظاهراً در چند درگیری شرکت کرده بود و خودی نشان داده بود. قدش کوتاه اما چهارشانه بود و روی بازوهایش خال‌کوبی داشت.</p>
<p>شب ها از دو طرف سیم‌خاردار، من از بلوک ۳ چارلی و او از بلوک ۳ براوو می نشسته و با هم صحبت می‌کردیم.</p>
<p>وُریا گفت از من &#8220;محافظت&#8221; خواهد کرد. برخلاف او، احسان شاکری که با او در یک چادر در ۳ براوو زندگی می‌کرد، خودش را کاملاً از دیگران جدا کرده بود. حتی برای غذا هم از چادر بیرون نمی‌آمد و وعده‌هایش را با بسته‌های MRE می‌گذراند. یک شب که بیرون می‌رفتم، سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:</p>
<p>-کجا میری امیر؟</p>
<p>– دارم می‌رم شام بخورم.</p>
<p>– مگه دیوونه شدی؟ با این مردم می‌خوای غذا بخوری؟ اینا فقط دنبال سوءاستفاده هستن. چی باهاشون مشترک داری؟</p>
<p>گفتم: &#8220;«احسان، من به انتخاب تو احترام می‌ذارم، ولی نمی‌تونم مثل تو دوام بیارم. اینکه من باهاشون غذا می‌خورم یا وقت می‌گذرونم، به معنی علاقه یا شباهت نیست. فقط دنبال یه ذره تماس انسانی‌ام. تو در خطر بیشتری هستی. همه می‌دونن که من و تو تنها بچه‌های مجاهدین اینجاییم. خیلی از این جوون‌ها از مجاهدین متنفرن چون گولشون زدن و آوردنشون اینجا. اونا ما رو نماد خانواده مجاهدین می‌بینن و دنبال انتقامن. تو با دوری گرفتن، اونا رو بیشتر تحریک می‌کنی. من سعی می‌کنم مثل خودشون باشم برای حفظ خودم.&#8221;<br />
وضع نابسامان TIPF ادامه داشت. شبی بعد از شام، ناگهان دیدم دو گروه قومی با هم درگیر شدند: بلوچ‌ها به کردها حمله کردند. یکی با چوب بزرگی حمله‌ور شد و در چشم‌برهم‌زدنی، همه به جان هم افتادند. رضا گوران، کرد غول‌پیکر، یکی از بلوچ‌ها را چنان سیلی زد که انگار چند متر پرت شد. آمریکایی‌ها دخالت کردند و عاملان را به سلول انفرادی بردند.</p>
<h3>پی نوشت:</h3>
<p>دوستان، می‌خواهم یک توضیحی درباره برنامه روزانه در کمپ تیف (TIPF) برایتان بدهم که فکر می‌کنم بتواند به درک بهتر شرایط زندگی در آنجا کمک کند.</p>
<p>تا جایی که یادم می‌آید، صبح‌ها مثلاً از حدود ساعت ۷ تا ۸ یا ۹ صبحانه صرف می‌شد. بعضی از بچه‌های کمپ تیف داوطلبانه کار می‌کردند؛ آن‌ها زودتر می‌رفتند به بخش سرو غذا و غذاهای بسته‌بندی‌شده را گرم می‌کردند و آماده می‌کردند تا دیگران بیایند.<br />
زمان صرف صبحانه در محوطه‌ای بیرون از بلوک‌ها بود؛ درهای بلوک‌ها باز می‌شد و افراد می‌توانستند در آن فضای عمومی صبحانه بخورند. بعد از صبحانه دوباره همه به بلوک‌های خودشان برمی‌گشتند. ناهار هم از همان غذاهای بسته‌بندی‌شده‌ی نظامی بود.<br />
بعد از ظهرها دوباره درهای بلوک‌ها باز می‌شد و شام گرم سرو می‌شد. بعد از شام، چند ساعتی هم فرصت تفریح و استراحت بود. وقتی می‌گویم &#8220;تفریح&#8221;، منظورم همان &#8220;ریکرییشن&#8221; (Recreation) به قول آمریکایی‌هاست. در آن محوطه یک زمین فوتبال بود و کنارش بخشی برای وزنه‌زدن، دویدن و ورزش‌های دیگر قرار داشت. بعضی‌ها وزنه می‌زدند، بعضی‌ها فوتبال بازی می‌کردند و بعضی‌ها دور زمین می‌دویدند.</p>
<p>در این زمان افراد آزاد بودند که به چادرهای دوستانشان در بلوک‌های دیگر هم بروند و دید و بازدید کنند. تا اینکه زمان تفریح به پایان می‌رسید و همه باید به بلوک‌های خودشان بازمی‌گشتند. شب‌ها معمولاً یا تلویزیون ماهواره‌ای نگاه می‌کردند، یا با هم صحبت می‌کردند، یا مشغول کاری می‌شدند که در بلوک‌های خودشان ممکن بود انجام دهند.</p>
<h3>ملاقات با اشرفی‌ها</h3>
<p>یک نکته هم هست که دوست دارم در مورد ملاقات‌ها در کمپ تیف (TIPF) توضیح بدهم. ملاقات با افرادی که هنوز در کمپ اشرف بودند، امکان‌پذیر بود، اما فقط از طریق ارائه درخواست کتبی. یعنی اگر من می‌خواستم مادرم را ببینم، یا من باید یک درخواست مکتوب به آمریکایی‌ها می‌دادم یا مادرم. آمریکایی‌ها این درخواست را به مسئولین کمپ اشرف ارجاع می‌دادند و بعد آن‌ها تصمیم می‌گرفتند که ملاقات انجام شود یا نه.</p>
<p>به این ترتیب، افرادی که هنوز عضوی از خانواده‌شان در سازمان مجاهدین خلق مانده بود، در صورت موافقت سازمان می‌توانستند ملاقات داشته باشند. ولی در بسیاری از موارد، مجاهدین با درخواست‌ها مخالفت می‌کردند. دلیلشان هم ترس از این بود که ملاقات‌ها باعث شود اعضای داخل اشرف دچار تردید شده و به جدایی فکر کنند. سازمان این ملاقات‌ها را ریسک تلقی می‌کرد و معمولاً پاسخ منفی می‌داد.</p>
<p>مثلاً یک نمونه مشخص از این ماجرا، جوانی به نام &#8220;خسرو&#8221; بود که در بلوک ۳ زندگی می‌کرد. او برادری هم‌سن و سال خودش در کمپ اشرف داشت و خیلی به او وابسته بود. چندین بار درخواست ملاقات داد و حتی یکی دو بار هم پس از دیدار با برادرش، تصمیم گرفت به اشرف برگردد. اما همیشه بعد از یکی دو هفته، در حالی که آثار خودزنی روی بدنش دیده می‌شد، دوباره به تیف بازمی‌گشت. این وضعیت برای سازمان مجاهدین چندان بد هم نبود، چون در تلاش بود تا اعضای سابق را دوباره به سمت خودش جذب کند.</p>
<p>ولی واقعیت این بود که بیشتر کسانی که برمی‌گشتند، خیلی زود از شرایط سخت و بسته‌ اشرف خسته می‌شدند و تصمیم به فرار دوباره و بازگشت به تیف می‌گرفتند. چون همه می‌دانستند که وضعیت کمپ اشرف به‌مراتب بدتر از تیف است.</p>
<p>نکته‌ی دیگری هم هست و آن حضور نفوذی‌های سازمان مجاهدین در خود کمپ تیف بود. سازمان بعضی از افرادش را به‌عنوان نفوذی به کمپ می‌فرستاد تا اطلاعات جمع‌آوری کنند. اما این افراد خیلی زود شناسایی می‌شدند، چون نمی‌توانستند فشار روانی محیط تیف و حرف‌هایی که علیه سازمان و رهبری‌اش گفته می‌شد را تحمل کنند. به همین خاطر، با واکنش‌ها و موضع‌گیری‌هایی که علیه سایر بچه‌ها نشان می‌دادند، خودشان را لو می‌دادند. در نهایت، آمریکایی‌ها هم آن‌ها را شناسایی می‌کردند و دوباره به اشرف بازمی‌گرداندند؛ جایی که آن‌ها در جلسات درونی، شروع به تبلیغ علیه تیف و تشویق به ماندن در سازمان می‌کردند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Jan 2026 09:18:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67835</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: “تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.” همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت.</p>
<p>این جملات قسمتی از خاطرات امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788">قسمت قبل</a> است که از دوستی با یک افسر آمریکایی گفته است.</p>
<p>در دل شب، هنوز در خواب عمیقی بودم که ناگهان چیزی به پهلویم برخورد کرد. با وحشت پریدم و چشم‌هایم را باز کردم. مردی ایستاده بود، سرباز آمریکایی، با چوب بلندی در دست – چیزی شبیه به دسته‌ی جارو یا تی. پرسیدم:&#8221;چی کار می‌کنی؟&#8221; با لحنی خونسرد و بی‌احساس پاسخ داد: &#8220;باید چند بار در طول شب با این چوب بهت بزنیم. برای اینکه مطمئن بشیم هنوز اینجایی.&#8221; گیج و عصبانی گفتم: &#8220;مطمئن بشین که من اینجام؟ لعنتی، من تو یه قفس سیم‌خاردارم! مگه می‌تونم غیب بشم؟&#8221; سرباز کمی مکث کرد، سپس با لحنی آرام‌تر گفت: &#8220;باورت بشه یا نه، چند ماه پیش، یه نفر تو همین قفس بود و فرار کرد. کاملاً برهنه.&#8221; و بعد، شروع کرد به تعریف داستانی که ذهنم را منفجر کرد.</p>
<p>آن مرد، همه‌ی لباس‌هایش را درآورده بود. لباس‌هایش را توی کیسه زباله‌اش گذاشته بود و کیسه را طوری روی تختش چیده بود که انگار هنوز آنجاست و پتو را روی کیسه کشیده بود. خودش، در سکوت کامل، از سیم‌های خاردار سلول استوانه ای گذشته بود، درست از پشت سر نگهبان‌ها. بعد، یکی‌یکی، لایه‌های مختلف سیم خاردار اردوگاه را، در دل تاریکی، پشت سر گذاشته بود و با بدن برهنه، از تمام پست‌های نگهبانی و ایست‌های بازرسی کمپ گذشته و تا مرز ایران رسیده بود.</p>
<p>سرباز گفت: &#8220;تا صبح اصلاً نفهمیدیم. فقط وقتی صداش زدیم و از زیر پتو حرکتی ندیدیم، رفتیم سراغش. پتو رو زدیم کنار، دیدیم فقط یه کیسه زباله‌ست. همون موقع ماجرا رو به سرگرد وایب گزارش دادیم. سرگرد وایب اون روز از شدت عصبانیت میز و صندلی رو شکست. همه‌مون رو به باد فحش گرفت.&#8221; و حالا، به‌خاطر اون فرار افسانه‌ای، قرار بود هر شب چندین بار با چوب به پهلوم بخوره تا ثابت کنم &#8220;هستم&#8221;. با خودم فکر کردم: چه مغزی داشته آن مرد؟ چه شجاعتی؟ چه انگیزه‌ای برای فرار؟</p>
<p>در حالی که بدنم هنوز درد می‌کرد از ضربه‌ی ناگهانی، برای لحظه‌ای حس کردم که شاید، فقط شاید، حتی درون این سیم‌خاردارها هم کسی می‌تواند راهی پیدا کند برای رفتن، برای گریز، برای آزادی. اما من فعلاً، فقط باید زنده می‌ماندم.</p>
<h3>ورود متالیکا و قصه‌ فرار از درون زباله</h3>
<p>صبح روز بعد، هنوز گرمای خورشید به اوج نرسیده بود که درِ منطقه‌ی آیسولیشن یا همان ”ISO” باز شد و دو سرباز آمریکایی همراه با زندانی جدیدی وارد شدند. دست‌ها و پاهایش با زنجیر بسته شده بود. با هر قدم، صدای فلز روی زمین شنیده می‌شد. قیافه‌ای کوتاه‌قامت و استخوانی داشت، با صورتی گرد، ته‌ریش پرپشت مشکی، و نگاهی که بیشتر به نیشخند می‌مانست تا لبخند.</p>
<p>نامش متالیکا بود – لقبی که بچه‌ها به او داده بودند، چون عاشق موسیقی هوی‌متال و به‌خصوص گروه متالیکا بود. صدای خنده‌اش هم انگار با بیت‌های همان موسیقی سنگین هماهنگ بود.</p>
<p>او را در قفس سیم‌خاردار استوانه‌ای کناری سلول جوان چشم‌سبز جای دادند. خودش با صدای بلند و حالتی رندانه رو به سربازها گفت: &#8220;من که قصد فرار نداشتم! فقط یه شوخی بود… اشتباه شد.&#8221; اما هیچ‌کس نخندید.</p>
<p>بعدها فهمیدم که او هم یکی از فراری‌ها بود؛ با یک نقشه‌ی دیگر اما به همان اندازه جسورانه. او خودش را در یک کیسه‌ی زباله جا داده بود. کمپ در فواصل مشخص، کیسه‌های زباله را از بلوک‌ها با وانت جمع می‌کرد. متالیکا در یکی از این کیسه ها از بلوک ۶ پنهان شده بود، و دو نفر از دوستانش وانمود کرده بودند که کیسه‌ او هم مثل بقیه فقط زباله است. دو نفره آن را روی وانت انداخته بودند.</p>
<p>اما آمریکایی‌ها به وزن غیرعادی آن شک کرده بودند. یکی از سربازان، طبق قاعده‌ای تازه، با چاقویی چند سوراخ روی کیسه‌ها ایجاد کرده بود. وقتی به کیسه‌ی متالیکا رسید، با اولین ضربه، او از درد یا ترس جیغ کشیده بود و همه‌چیز لو رفته بود. سربازها کیسه را باز کرده، با حیرت او را بیرون کشیده بودند. با همان خنده‌ی نصفه‌نیمه‌ معروفش، دستگیرش کرده بودند. تاوان چنین تلاشی برای فرار، دست‌کم ۳۰ روز ایسولاشون بود. چند روز اول، در زنجیر یا با بست پلاستیکی.</p>
<p>من که در قفسم نشسته بودم، در سکوت تماشا می‌کردم. یک به یک، کسانی که نمی‌توانستند صبر کنند برای انتقال قانونی به کشور ثالث، داشتند راه خود را پیدا می‌کردند؛ یا با دویدن، یا خزیدن، یا پنهان‌شدن. و همه، امیدشان را دوخته بودند به سوی دیگر مرز، به خاک ایران، جایی که هم کابوس بود و هم آغوش خانواده.</p>
<p>برای آمریکایی‌ها، این فرارها چیزی بیش از نقض مقررات بود. آن‌ها مسئول جان ما بودند. به‌عنوان نیروی اشغالگر، در برابر دولت عراق، صلیب سرخ، و نهادهای جهانی مسئول بودند. پس هیچ‌کس نباید از اردوگاه خارج می‌شد. آن‌ها هر فرار را مثل شکستی در کنترل و اقتدار خودشان می‌دیدند – و با خشونت، مجازات می‌کردند. اما من، آنجا، در قفس خودم، فقط می‌توانستم نگاه کنم… و فکر کنم.</p>
<h3>محاکمه‌ دروغین و تصمیم به سکوت</h3>
<p>ساعاتی بعد، در گرمای ظهر، مردی لاغر با چهره‌ای استخوانی، کلاه نظامی و عینک آفتابی وارد محوطه‌ی ISO شد. آرام و بی‌احساس، مثل سایه‌ای که آرام‌آرام از دیوار می‌گذرد. همان‌طور که جلو می‌آمد، همه ساکت شدند. او فرمانده اطلاعات نظامی آمریکایی‌ها در TIPF بود.<br />
آمد جلوی قفس من، ایستاد، و گفت: &#8220;امیر، من اومدم تا اتهاماتی رو که علیه تو مطرح شده بخونم.&#8221;</p>
<p>&#8211; &#8220;باشه. بفرما.&#8221;</p>
<p>با لحن سردی گفت: &#8220;تو به نقض قوانین کمپ متهمی. نافرمانی کردی. در سر شماری شب اول حضور نداشتی. و طبق گزارشاتی که داریم، مشروب نوشیدی و قرص مصرف کردی که باعث شد حالت تغییر کنه و نتونی در سر شماری شرکت کنی.&#8221;<br />
گیج شده بودم. &#8220;چی؟ قرص؟ کدوم قرص؟ من که قرصی مصرف نکردم!&#8221;»</p>
<p>او ادامه داد: &#8220;ما اطلاع داریم که تو به قرص‌هایی دست پیدا کردی.&#8221; با عصبانیت گفتم: &#8220;نه! من هیچ قرصی مصرف نکردم. این درست نیست.&#8221; او پرسید: &#8220;اما مشروب خوردی؟&#8221; مکث کردم. تصمیم گرفتم حقیقت را تا حدی بگویم: &#8220;بله. خوردم.&#8221;</p>
<p>–&#8221;پس قانون کمپ رو نقض کردی. حالا بهم بگو چه کسی مشروب رو بهت داد؟&#8221;</p>
<p>لحظه‌ای سکوت کردم. صدای قلبم را می‌شنیدم. آن لحظه یادم آمد – قانون نانوشته‌ای که در کمپ همه از آن باخبر بودند:هیچ‌وقت کسی را لو نده. این قانون ساده، اما حیاتی بود. لو دادن یعنی امضای حکم مرگ. اگر کسی بفهمد که تو به آمریکایی‌ها اطلاعات داده‌ای، دیگر نه‌تنها جای تو در کمپ امن نیست، که احتمالاً زندگی‌ات هم تمام می‌شود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: &#8220;متأسفم. نمی‌تونم چیزی بگم.&#8221; او سرش را تکان داد. بدون احساس، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، گفت: &#8220;باشه. پس همین‌جا می‌مونی… تا وقتی که حاضر بشی صحبت کنی.&#8221;</p>
<p>و همان‌طور که آمده بود، خشک و بی‌صدا برگشت و از در سیم‌خاردار گذشت. در دل سکوت، صدای پایش محو شد. در همان لحظه، همه‌ی امیدم فرو ریخت. زیر لب گفتم: &#8220;لعنتی… یعنی تا وقتی که نخوام حرف بزنم باید تو این جهنم بمونم؟ فقط چون حاضر نیستم کسی رو لو بدم؟&#8221;</p>
<p>اما تصمیمم روشن بود. من سکوت می‌کردم. حتی اگر بهایش پوسیدن در این قفس لعنتی زیر آفتاب عراق بود!</p>
<h3>بازگشت به آزادی نسبی</h3>
<p>ساعات سنگینی گذشت. خورشید در آسمان عراق بی‌امان می‌تابید و از درون آن قفس سیم‌خاردار، انگار گرما را چند برابر می‌کرد. آن پتوی بی‌ارزش را مثل دیگران روی بالای قفس استوانه ای انداخته بودم تا اندکی سایه درست کند، اما بیشتر شبیه یک دستمال نازک بود روی شعله‌ی آتش.</p>
<p>در آن لحظات، فکر می‌کردم که شاید دیگر هیچ‌وقت از این قفس بیرون نخواهم آمد. بدنم خسته بود، ذهنم خالی، و امیدم مثل سایه‌هایی در حال محو شدن بود. اما ناگهان، چند سرباز آمریکایی وارد محوطه شدند. یکی‌شان جلو آمد، در قفس را باز کرد و گفت: &#8220;ما وسایلت رو منتقل کردیم به بلوک ۳. آماده باش. تو رو می‌برند اونجا.&#8221;</p>
<p>هیچ چیزی نگفتم. نه پرسشی، نه واکنشی. فقط به آرامی از جایم بلند شدم. فکرم هنوز درگیر بود. نمی‌دانستم چه چیزی باعث این تصمیم‌شان شده بود. آیا کسی شفاعت کرده بود؟ آیا نظرشان تغییر کرده بود؟ یا فقط دیگر اهمیتی نداشت؟<br />
به‌هرحال، من را از آن قفس سیم‌خاردار بیرون آوردند. خورشید همچنان سوزان بود. پاهایم سست، ولی دلم سبک‌تر از قبل. با قدم‌هایی بی‌صدا، آن محوطه‌ جهنمی را پشت سر گذاشتم. جایی که مردانی مثل &#8220;ب&#8221;، متالیکا، و آن جوان چشم‌سبز شب‌هایشان را میان زنجیر و فریاد و امید و سکوت می‌گذرانند.</p>
<p>به سوی بلوک ۳ هدایت شدم. جایی که نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است – اما دست‌کم، دیگر آن قفس لعنتی نبود. در مسیر بازگشت به قلب کمپ، جایی میان سیم‌خاردارها و بنگال‌های فلزی، قدم‌هایم سنگین بود اما ذهنم بیدار. با هر قدم، صدای زنجیر متالیکا، فریاد &#8220;ب&#8221;، و نگاه خیره‌ی آن جوان چشم‌سبز در ذهنم تکرار می‌شدند.</p>
<p>تیف دیگر برایم صرفاً یک اردوگاه نبود. اینجا تبدیل شده بود به آزمایشگاهی از مقاومت انسانی. جایی میان امید و جنون، انتظار و فرار. اکثر ساکنان این کمپ، انسان‌هایی بلاتکلیف بودند. بدون هویت قانونی. نه شهروند عراق بودیم، نه پذیرفته‌شده در آمریکا یا اروپا، نه امکان ‌رفتن به ایران. ما محصول تبانی گذشته‌ای بودیم که صدام حسین ساخته بود و آمریکایی‌ها حالا وارث آن شده بودند.</p>
<p>راه برگشت به ایران – برای کسانی مثل من که هیچ وقت ایران نبودم و سال‌ها در سازمان مجاهدین بودند – مثل ورود به اتاق اعدام بود. در ذهنم مساوی بود با زندان، شکنجه، یا اعدام. در سوی دیگر، پذیرش توسط یک کشور ثالث هم نیازمند مذاکرات طولانی، بررسی پرونده‌ها و تأییدهای سیاسی پیچیده بود.</p>
<p>برخی، مثل متالیکا یا آن فراری برهنه، از این پروسه‌ نامطمئن خسته شده بودند. تصمیم گرفته بودند سرنوشت‌شان را با دستان خود تغییر دهند؛ یا با خزیدن در کیسه‌ی زباله، یا با دویدن لخت از میان سیم‌خاردارها، و یا حتی با گم‌شدن در دل شب.</p>
<p>اما ما، باقی‌مانده‌ها، باید صبر می‌کردیم. میان قانون آمریکایی‌ها و بی‌قانونی عراق. میان امیدهای مبهم و واقعیت‌هایی تلخ. میان قفس‌ها و بلوک‌ها. میان سکوت‌های شبانه و ضربه‌های ناگهانی چوب…</p>
<p>با تمام سختی‌هایی که در TIPF گذراندم – از سلول‌های سیم‌خاردار تا تحقیر و بلاتکلیفی – یک چیز را همیشه با یقین می‌دانستم: حتی بدترین شرایط این کمپ، هزاران بار قابل‌تحمل‌تر از جهنم سازمان مجاهدین بود. اصلاً قابل مقایسه نبودند.<br />
اینجا، با همه‌ی محدودیت‌ها، آمریکایی‌ها، با وجود قدرت نظامی و قواعدشان، در عمل به ما فضاهایی از آزادی داده بودند که برای ما – قربانیان سال‌های طولانی سرکوب ایدئولوژیک – مثل نسیمی از زندگی تازه بود.<br />
آزادی‌هایی مثل صحبت‌کردن بدون ترس، نگاه‌کردن به فیلم‌های ماهواره‌ای، گفت‌وگو با افسران زن، لباس پوشیدن مطابق میل خود، گوش‌دادن به موسیقی، بازی با ورق، و خندیدن بدون وحشت از گزارش شدن… چیزهایی ساده و پیش‌پاافتاده، برای ما گنجینه‌هایی ممنوعه بودند.</p>
<p>در مجاهدین، هرکدام از این‌ها گناهی مرگ‌بار بود. عبور از این خط قرمزها تاوانی داشت: بازجویی، تحقیر، طرد، و شکنجه‌های روانی. در آنجا، نگاه کردن به چشمان یک زن جرم بود؛ اینجا، حرف زدن با یک افسر زن بخشی از روزمرگی.<br />
درتیف هنوز امیدی برای نجات بود. در مجاهدین، فقط مرگ در سکوت. و من، با همه‌ی زخم‌ها، همین را در دل تکرار می‌کردم: در بدترین شرایط هم، ترجیح می‌دهم اینجا باشم تا آن‌جایی که سال‌ها زندگی‌ام را بلعید.<br />
وقتی وارد بلوک ۳ شدم، هیچ حرفی نزدم. فقط در دل خود گفتم: &#8220;من هنوز اینجام. هنوز زنده‌ام. اما نمی‌دونم تا کی…&#8221;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Jan 2026 08:23:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67788</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">قسمت قبل</a> امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع می‌کردم.</p>
<p>با قدم‌هایی آرام در دل تاریکی شب پیش می‌رفتیم. تصورم این بود که به سمت دفتر سرگرد وایب می‌رویم تا درباره‌ انتقال اجباری‌ام صحبت کنیم. اما هر چه پیش می‌رفتیم، بنگال‌ها را پشت سر می‌گذاشتیم. به‌جای آن‌که وارد یکی از ساختمان‌ها شویم، به‌طرز مشکوکی به منطقه‌ای دورتر و ناشناخته هدایت می‌شدم.</p>
<p>دیگر تقریباً هیچ نوری وجود نداشت. اما کمی بعد، چشمم به منطقه‌ای افتاد که با سیم خاردار و فنس محصور شده بود. درست همان لحظه، تصویر چند نفر با لباس‌های کمپ TIPF، پیراهن خاکستری و شورت‌های آبی، در یک فضای تنگ پشت فنس‌ها به چشمم خورد. آن‌ها درون قفسی بزرگ، شبیه قفس حیوانات در باغ‌ وحش، قدم می‌زدند، رفت‌و‌آمد می‌کردند، یا ساکت روی زمین نشسته بودند.</p>
<p>سربازانی که همراهم بودند، من را تحویل دو سرباز دیگر دادند که مسئول آن قسمت بودند. من در شوک بودم. هنوز نمی‌فهمیدم کجا هستم.</p>
<p>آن‌ها مرا به داخل بردند. در سمت چپم قفسی بود حدود شش متر مربع که پنج یا شش نفر در آن بودند. اما آنچه روبه‌رویم دیدم، چیزی بود که کاملاً ذهنم را از جا کند.</p>
<p>چهار سلول کوچک‌تر، استوانه‌ای‌شکل و ساخته‌شده از سیم خاردار، به ارتفاع دو متر، با شعاعی بسیار محدود. دو تا از این استوانه‌ها آشغال شده بودند. در یکی از آن‌ها، جوانی با موهای فر و مشکی، لاغر و خسته، روی تخت کوچکی دراز کشیده بود، در حالی که مچ دست‌ها و پاهایش با بست‌های مشکی پلاستیکی بسته شده بود. فریاد می‌زد: &#8220;کسکشا! ولم کنید!&#8221; در استوانه‌ی دیگر، مردی دیگر ایستاده بود و فریاد می‌زد: &#8220;ولش کنین! مامان داره بچه میزاد! ولش کنین لعنتیا!&#8221;</p>
<p>دهانم خشک شد. سینه‌ام سنگین شد. فقط یک سؤال در سرم چرخید: &#8220;من کجا افتادم؟ این چه جهنمیه؟&#8221;</p>
<p>ناگهان آن جوان در قفس، خودش را خیس کرد. بوی ادرار فضا را پر کرد. سرباز آمریکایی با دستکش مخصوص جلو آمد، در استوانه را باز کرد، بطری بزرگی آب روی تخت خالی کرد تا ادرار را بشوید، بعد بست‌های او را باز کرد و او را به قفس بزرگ‌تر منتقل کرد. آن جوان، همان‌طور که بعداً فهمیدم، &#8220;ب..&#8221; نام داشت. گفته بودند تلاش کرده بود فرار کند و حالا مجازاتش این بود: چند روز اول در سلولی بسته، بدون دسترسی به توالت، بسته‌شده با بست‌های پلاستیکی، بدون امکان تکان خوردن. او را بردن در آن قفس بزرگ‌تر تا جا برای من باز بشود.</p>
<p>ناگهان یکی از سربازان رو به من کرد: &#8220;وقتشه. بیا داخل این استوانه سیم‌خارداری.&#8221;</p>
<p>یک تخت کوچک تاشو جدید بهم دادند. وارد شدم. لحظه‌ای بعد، در سیم‌خارداری پشت سرم قفل شد. در همان لحظه فهمیدم که فریب خورده‌ام. چیزی به نام گفت‌و‌گو با سرگرد وایب وجود نداشت. آن‌ها نقشه کشیده بودند تا بدون دردسر، من را از بلوک خارج کنند و وارد این جهنم موقتی کنند؛ جایی که اسمش «isolation» بود.</p>
<h3>توضیحی درباره بخش آیسولیشن</h3>
<p>گاهی وقتی خاطراتم را تعریف می‌کنم، متوجه می‌شوم که برای کسی که آن‌جا نبوده، شاید قابل درک نباشد. مخصوصاً وقتی درباره شرایط غیرانسانی‌ای صحبت می‌کنم که در ظاهر ساده به نظر می‌رسند، اما در عمل، انسان را تا مرز فروپاشی روانی می‌برند.</p>
<p>این خاطره مربوط به یکی از دوستانم در کمپ TIPF است؛ کسی که تصمیم به فرار گرفته بود، اما موفق نشد و طبق قوانین داخلی کمپ، به بخش آیسولیشن فرستاده شد. آن زمان، آیسولیشن هنوز ساختمان مشخصی نداشت. پس برای نگهداری افراد، آمریکایی‌ها به روشی عجیب و موقتی متوسل شده بودند: چندین حلقه سیم‌خاردار را روی هم چیده بودند، طوری که شبیه یک استوانه‌ حدوداً دو متری از سیم‌خاردار شده بود. کسی که تنبیه می‌شد، درون این استوانه حبس می‌شد—مثل قفسی تنگ، ترسناک و تحقیرآمیز.</p>
<p>آن دوست را روی یک تخت تاشوی آمریکایی قرار داده بودند و با بست‌های پلاستیکی، دست و پایش را بسته بودند. یکی از محدودیت‌های این بخش، دسترسی سخت به توالت بود. در خود کمپ، ما توالت‌های پلاستیکی داشتیم که در هر بلاک چندتایی از آن‌ها بود. اما در ایسولیشن فقط یک توالت وجود داشت، آن‌هم خارج از قفس یا استوانه سیم‌خارداری که فرد در آن قرار داشت.</p>
<p>برای رفتن به توالت باید از سربازهای آمریکایی اجازه می‌گرفتی، و چون آن‌ها گاهی به دلایل مختلف—از جمله تنبلی یا بی‌تفاوتی—همکاری نمی‌کردند، شرایط طاقت‌فرسا می‌شد. در مورد دوستم، وضعیت بدتر بود. چون دست و پایش بسته بود، سربازها باید اول بست‌ها را با قیچی باز می‌کردند، اجازه خروج می‌دادند، و بعد از بازگشت دوباره می‌بستند. اما آن‌ها این کار را نمی‌کردند.</p>
<p>وقتی من وارد آن محوطه شدم، دیدم که او تحت فشار شدید جسمی قرار دارد، و در نهایت، چاره‌ای جز این ندید که خودش را داخل همان قفس خیس کند.<br />
در کنار آن استوانه‌های سیم‌خارداری، یک قفس بزرگ‌تر به مساحت حدود شش متر مربع هم وجود داشت که چند نفر دیگر—همه کسانی که به نوعی &#8220;قوانین&#8221; کمپ را نقض کرده بودند—در آن محبوس بودند. قفسی جمعی، بدون هیچ‌گونه امکان خلوت یا رعایت ابتدایی‌ترین کرامت انسانی.</p>
<h3>حبس در استوانه‌ی تنهایی</h3>
<p>من حالا درون یک استوانه‌ی سیم‌خاردار بودم. قطرش آن‌قدر کم بود که وقتی تختم را باز کردم، دو سر آن به دیواره‌های سیم‌خاردار می‌خورد. فقط می‌توانستم بنشینم. هر حرکت کوچکی ممکن بود پوست بدنم را پاره کند. تیغه‌های سیم‌خاردار مثل دندان‌هایی برنده در همه جهت‌ها آماده‌ بودند تا هر اشتباه حرکتی را با بریدگی پاسخ دهند.</p>
<p>با این‌حال، خدا را شکر می‌کردم که مثل &#8220;ب&#8221; با بست‌های پلاستیکی بسته نشده بودم. از همان‌جا می‌توانستم بلوک ۶ را ببینم. تنها حدود پنجاه متر فاصله بود. پشت دیوارهای سیمی، تعدادی از بچه‌ها را دیدم که آمده بودند تا ببینند چه بر سرم آمده. صالح را دیدم، علی کوچولو را دیدم. فریاد می‌زدند: &#8220;امیر! نگران نباش! ما از سرگرد وایب می‌خوایم که باهات صحبت کنه! درمی‌آریمت! فقط طاقت بیار!&#8221;</p>
<p>صدای آن‌ها برایم آرامشی بود در دل این شکنجه‌گاه موقت. ساعتی بعد، یکی از افسران میان‌سال آمریکایی با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت سلولم آمد. از زیر کلاهش چهره‌ای جدی ولی مهربان دیده می‌شد. نزدیک شد و از پشت سیم‌ها نگاهی مستقیم به چشمانم انداخت. گفت: &#8220;تو نباید اینجا باشی. من تو رو می‌شناسم. بچه‌ی خوبی هستی.&#8221;</p>
<p>همین جمله‌ی ساده از زبان مردی که مسئول نگهبانی این جهنم بود، برایم دنیایی ارزش داشت. سپس شروع کرد به گفتن داستان خودش. گفت که بیش از ده سال پیش، در زمان جنگ خلیج، برای اولین بار به عراق آمده بود. و بعد از آن، قسم خورده بود که هرگز برنگردد. اما حالا دوباره احضار شده، چون دولت آمریکا تمام نیروهای ذخیره را به جنگ جدید فرستاده بود. گفت اگر نمی‌آمد، ممکن بود در آمریکا به زندان بیفتد. این برایم عجیب بود: تصور این‌که در کشوری مثل آمریکا، برای نرفتن به جنگ زندان بروند. و عجیب‌تر آن‌که او این را به من گفت، با آنکه من اسیر بودم و او در یونیفرم نظامی، پشت سیم‌خاردار و مسئول زندان.</p>
<p>او بعد از صحبت‌هایش برگشت و پشت میز چوبی نگهبانی نشست. من ماندم با آن گفت‌وگو، و احساسی تازه؛ کسی مرا به عنوان یک انسان دیده بود، نه فقط یک شماره در یک اردوگاه.(هر کسی روی دست بندش یک چهار شماره بود).<br />
در همین فکر بودم که نگاه یکی از زندانیان سلول کناری‌ام (یا همان استوانه سیم خاردار) کناری را دیدم. همان کسی که پیش‌تر فریاد زده بود: &#8220;مامانش داره بچه میاره!&#8221;</p>
<h3>گفتگو در دل زخم – تولد یک دوستی</h3>
<p>او مردی جوان و بلندقد بود، با اندامی لاغر، پوستی آفتاب‌سوخته، و موهایی صاف که از پیشانی‌اش به پایین می‌ریخت. ریش و سبیلش مرتب و نازک بود. چشمان سبزش، در تضاد با رنگ تیره‌ی پوستش، مانند درهایی به دنیایی ناشناخته و پر از اندوه می‌درخشیدند.<br />
به سمت سیم‌خاردار ایستاد، نگاهی عمیق به من انداخت و پرسید: &#8220;تو تازه‌واردی، درسته؟&#8221;</p>
<p>–آره.<br />
–چطور سر از اینجا درآوردی؟</p>
<p>–از دستور اطاعت نکردم. گفتند باید از بلوک ۶ برم، ولی قبول نکردم. به همین خاطر آوردنم اینجا.</p>
<p>لبخند محوی زد. بعد شروع کردیم به صحبت. من هم در آن فضای محصور و ساکت، تصمیم گرفتم وقتم را با گفتگو پر کنم؛ شاید که این‌گونه از فشار روانی محیط کاسته شود. و بعد، ناخودآگاه، دریچه‌ی دل باز شد. شروع کردم به روایت زندگی‌ام.</p>
<p>از تولدم در پاریس گفتم. از دوران کودکی در قرارگاه‌های مجاهدین در عراق، از مهاجرتم به سوئد، از بازگشتم به پاریس و سپس برگشت دوباره به عراق در سن چهارده‌سالگی. از سال‌هایی که بی‌اختیار اسیر بودم، در سازمانی که آزادی را دروغ می‌نامید و اسارت را وظیفه.<br />
نمی‌دانم چقدر صحبت کردم. فقط می‌دانم که حرف زدم و حرف زدم، بی‌وقفه، بدون وقفه، بی‌آن‌که از او پاسخی بخواهم. و او، تمام آن مدت، بدون پلک زدن، نگاهم می‌کرد. در چشمان سبزش چیزی بود که نمی‌توانستم بخوانم؛ ترکیبی از حیرت، اندوه، و چیزی شبیه تحسین.<br />
وقتی حرف‌هایم تمام شد، چند لحظه سکوت میان‌مان نشست. بعد ناگهان گفت: &#8220;می‌دونی من چی رو در زندگی می‌پرستم؟&#8221;</p>
<p>–نه. چی؟</p>
<p>آرام دستش را بالا برد، انگشتانش را به سیم‌های خاردار قفسش چسباند و با چشمانی باز و صدایی لرزان گفت: &#8220;این‌ها رو! این سیم‌های خاردار لعنتی رو! چون تنها چیزی هستن که جلوی آزادی من رو گرفتن.&#8221;</p>
<p>بعد سکوت کرد. چشم در چشم من دوخت. صدایش پایین آمد: &#8220;ولی یه چیز رو بدون… امشب، اولین شبیه که حس می‌کنم می‌تونم بخوابم. می‌دونی چرا؟&#8221;</p>
<p>–چرا؟</p>
<p>–چون داستان تو، صدات، صداقتت، همه‌ی فکرهای منفی رو از ذهنم دور کرد. برام مثل یه مرهم بود. یه آرامش عمیق. حس می‌کنم الان توی تعادلم… به‌خاطر تو.</p>
<p>برای لحظه‌ای خشکم زد. من؟ من باعث آرامش کسی شده بودم که تا چند ساعت قبل، در حال فریاد زدن در قفس سیم‌خاردار بود؟ باورش سخت بود. اما حس می‌کردم که شاید چیزی در وجودم بود که خودم هم هنوز نمی‌شناختم.</p>
<p>او برگشت، آرام روی تختش دراز کشید، پتویش را کشید روی خودش و گفت: &#8220;شب‌به‌خیر.&#8221;</p>
<p>–شب‌به‌خیر.</p>
<p>من هم دراز کشیدم. کنارش، یک کیسه پلاستیکی شفاف بود که درونش دو بطری آب معدنی و یک بسته‌ی کوچک کورن‌فلکس Froot Loops قرار داشت؛ سهم صبحانه‌ی روز بعد. صدای یکنواخت ژنراتور در دوردست شنیده می‌شد. چشم‌هایم را بستم. و در همان لحظه، با تمام خستگی، خوابم برد…</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67788/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 07 Jan 2026 08:25:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67774</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی. هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764">قسمت قبل</a> درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی.</p>
<p>هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس سنگینی در قلبم آغاز شد. انگار تازه داشتم ابعاد دنیای عجیبی را که در آن فرود آمده بودم می‌فهمیدم. حالا دیگر صبحانه در آشپزخانه‌ سیار آمریکایی برایم تازگی نداشت، صف ایستادن با آن سینی‌های مقوایی و صدای فریادهایی که از گوشه و کنار صف‌ها شنیده می‌شد، بخشی از روتینم شده بود. اما آن‌چه در درونم می‌گذشت، آرام نبود.</p>
<p>فضای بلوک ۶ رفته‌رفته برایم قابل فهم‌تر شده بود، اما نه آرامش‌بخش‌تر. این بلوک، بزرگ‌ترین بخش اردوگاه بود، حدود ۱۵۰ نفر، و شاید متنوع‌ترین از نظر ترکیب آدم‌ها. اغلب، جوانانی از ایران که به‌ظاهر دیگر هیچ نشانی از گذشته‌ ایدئولوژیک خود نداشتند. برخی تنها چند سال در سازمان مانده بودند، اما همین مدت کافی بود تا آثارش در رفتار و ذهنشان حک شود.</p>
<p>اکثر آن‌ها حالا با موهای بلند و خال‌کوبی‌هایی که همه‌روزه بیشتر می‌شدند، روز را شب می‌کردند. فعالیت‌های اصلی بلوک تقریباً به سه چیز خلاصه می‌شد: تتو، ساخت مشروب و وقت‌گذرانی. تتو کردن به شکل گسترده‌ای رواج داشت، و هرکس می‌خواست اثری ماندگار بر تنش ثبت کند – نمادی از درد، خاطره، یا شاید فقط گذران وقت.</p>
<p>وسایل تتو ابتدایی بودند؛ یک سوزن، کش پلاستیکی برای غلیظ کردن رنگ، کمی جوهر. اما طراحی‌ها گاهی واقعاً حرفه‌ای بودند. مثلاً ابراهیم تهرانی، که هنرش زبان‌‎زد بود، طرح‌هایی می‌کشید که به شکل غیررسمی &#8220;فروخته&#8221; می‌شدند. البته معامله با پول ممنوع بود، اما سیگار ارز رایج کمپ بود – حتی برای کسی مثل من که سیگاری نبود، هر روز یک پاکت سهمم بود و این خودش ارزشی داشت.</p>
<p>تولید مشروب هم حالتی نیمه‌صنعتی پیدا کرده بود. برخلاف شرابی که به‌سادگی از تخمیر میوه و شکر تهیه می‌شد، ساختن عرق خانگی فرآیندی پیچیده‌تر داشت و نیاز به ابزارهایی داشت که به‌طور رسمی وجود نداشتند. با این حال، بچه‌ها از هیچ‌چیز همه‌چیز می‌ساختند. یک‌بار دیدم که در چادر خودمان، با استفاده از یک پروژکتور قوی دزدیده‌شده، لامپ مهتابی و چند ظرف، عملیات تقطیر را انجام دادند. ترکیب آب‌میوه، میوه‌ی له‌شده، گرما و خنک‌سازی، منجر به تولید چیزی شد که گاهی تا ۸۰ درصد الکل داشت. گفته می‌شد که حتی از دمپایی‌های قندی هم می‌شود مشروب گرفت – اگر فقط قند داشته باشند.</p>
<p>هم‌زمان با آشنایی بیشتر با این مناسبات، قوانین نانوشته‌ی بلوک را هم آموختم. مهم‌ترینشان را یکی از بچه‌های چادرمان گفت: &#8220;اینجا هر کاری دلت می‌خواد بکن، فقط لو نده. با آمریکایی‌ها درباره‌ هیچ‌چی حرف نزن.&#8221;<br />
در فرهنگ آن‌ها، اصطلاح &#8220;آدم‌فروش&#8221; سنگین‌ترین ناسزا بود. یعنی کسی که دیگران را می‌فروشد؛ کسی که چیزی را به سربازها می‌گوید – حتی اگر خودش قربانی شده باشد. همه‌چیز باید درون بلوک حل‌ و فصل شود. نه قانون رسمی، نه داوری خارجی. فقط ساکنان چادر، و نوعی قضاوت خاموش.</p>
<div id="attachment_67776" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67776" class="size-full wp-image-67776" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg" alt="بلوک شش کمپ تیف" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-67776" class="wp-caption-text">بلوک شش کمپ تیف</p></div>
<p>بلوک ۶، با همه‌ی شلوغی‌اش، جایی بود که آدم‌ها بیشتر برای زنده ماندن تلاش می‌کردند تا برای زندگی کردن. آزادیِ بی‌نظم، قوانین بی‌قانون، و مردانی که یا گذشته‌ای پرتنش داشتند، یا آینده‌ای گنگ. و من، تازه در آغاز راه شناخت این دنیای عجیب بودم</p>
<h3>تعادل ناپایدار در بلوک ۶، اعلام انتقال و نافرمانی</h3>
<p>روزها را بیشتر درون چادر سپری می‌کردیم، جایی که کولرهای قدرتمند آمریکایی هوای داغ و مرگبار تابستان عراق را به نسیمی خنک و مطبوع تبدیل می‌کردند. شب‌ها اما، وقتی همه از شام برمی‌گشتند، بلوک جان می‌گرفت؛ بچه ها به چادرهای هم سر می‌زدند، بازی می‌کردند، حرف می‌زدند، خال‌کوبی می‌کردند یا مشروب دست‌ساز می‌نوشیدند. برخی شب‌ها من هم با گروهی از پسرها که بیرون از چادر با وسایل ابتدایی ساخته‌ دست خودشان ورزش می‌کردند، همراه می‌شدم.<br />
دمبل‌هایی از بطری‌های پرشده با شن، میله‌هایی برای بارفیکس و تمرین‌های ساده، اما با انگیزه. همراه با موسیقی غربی نوعی زندگی در تبعید، با چاشنی آزادی محدود و خنده‌های موقت. من هم بخشی از آن جمع شده بودم. احساس می‌کردم که بالاخره توانسته‌ام در این دنیای عجیب و موقتی، برای خودم تعادلی بسازم. اما آن شب همه‌چیز ناگهان فرو ریخت.<br />
در حالی که با بالاتنه‌ برهنه و شورت آبی در گرمای ملایم شبانه‌ آخر تابستان مشغول تمرین با فنر که بهمراه خودم آورده بودم، ناگهان دیدم پنج یا شش سرباز آمریکایی وارد بلوک شدند. یکی از آن‌ها درِ چوبی را گشود و با صدای بلند نامم را صدا زد. جلو رفتم و پرسیدم: &#8220;چی شده؟&#8221;</p>
<p>یکی از سربازها گفت: &#8220;تو باید از بلوک ۶ منتقل بشی. موقع ورودت اشتباهی پیش اومده و اصلاً نباید در این بلوک قرار می‌گرفتی.&#8221;<br />
در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع می‌کردم. نمی‌توانستم آن را تحمل کنم. با لحنی قاطع گفتم: &#8220;متأسفم. من نمی‌پذیرم. منتقل نمی‌شوم!&#8221; سربازها گفتند: &#8220;این انتخاب تو نیست. باید از دستور پیروی کنی. قوانین کمپ TIPF مشخصه. ما تعیین می‌کنیم چه کسی کجا باشه. وسایلت رو جمع کن و بیا.&#8221;<br />
تا اینجا جمعی از بچه‌ها در اطراف ما جمع شده بودند. آن‌ها نمی‌فهمیدند ما چه می‌گوییم. رو به آن‌ها گفتم: &#8220;بچه‌ها! آمریکایی‌ها می‌خوان منو زورکی منتقل کنن به یه بلوک دیگه! من نمی‌خوام برم! کمکم کنین!&#8221;</p>
<p>کم‌کم سی نفر دور ما جمع شدند. وضعیت کمی بحرانی شد. سربازها فهمیدند که در اقلیت‌اند و احتمال درگیری هست. آن‌ها نمی‌خواستند تنش بالا بگیرد. یکی‌شان گفت: &#8220;باشه. تو فعلاً منتقل نمی‌شی. ولی باید با سرگرد وایب صحبت کنی. تو دفترشه، همین بیرون.&#8221; من با رضایت گفتم: &#8220;حتماً. مشکلی نیست. من باهاش صحبت می‌کنم.&#8221; سربازها گفتند: &#8220;خیلی خوب. پس با ما بیا. نیازی نیست وسایلت رو بیاری.&#8221;<br />
و من – با شورت آبی‌ام، بالاتنه برهنه و ابزار ورزشی در دست – همراهشان شدم. با هم از در اصلی کمپ TIPF خارج شدیم. در بزرگ کمپ باز شد، از دروازه گذشتیم و وارد بخش بیرونی شدیم، جایی که بنگال‌های آمریکایی قرار داشت و گفته بودند دفتر سرگرد وایب هم آنجاست.</p>
<p>اما چیزی که بعدش رخ داد، نقشه‌ای بود… نقشه‌ای برای به دام انداختن من.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Jan 2026 07:01:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67764</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولین‌بار در سال‌ها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرت‌نمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه می‌توانستم. چون هوای آن‌جا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728">قسمت قبل</a> خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولین‌بار در سال‌ها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرت‌نمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه می‌توانستم. چون هوای آن‌جا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از آنِ خداگونه‌های دروغین.</p>
<p>وقتی من در تاریخ ۴ اوت ۲۰۰۴ وارد کمپ تیف شدم، این کمپ دیگر یک نقطه‌ی تازه‌تأسیس نبود. خیلی از نیروها، از مدت‌ها قبل – حتی بیش از یک سال – آن‌جا مستقر شده بودند. حدود ۶۰۰ نفر در تیف حضور داشتند. دیدن آن همه چهره‌ی آشنا، که حالا بیرون از حصار سازمان بودند، برای من هم عجیب بود و هم امیدوارکننده.</p>
<h3>کمپ TIPF جایی میان شوک، شهود و شراب</h3>
<p>ورودم به TIPF با نشستن روبه‌روی یک افسر آمریکایی در چادری بزرگ آغاز شد. پرسش‌هایی پرسید و قوانین کمپ را توضیح داد، همه‌چیز در یک برگه فهرست شده بود. از من خواست وسایل شخصی‌ام را تحویل دهم تا ثبت و نگهداری شوند. بعضی از وسایلم ممنوعه محسوب می‌شدند و نمی‌توانستم با خود داشته باشم. سپس سبد پلاستیکی شست‌وشو، لباس‌ها، مواد بهداشتی، شش بطری آب معدنی، سیگار، ریش‌تراش، و لباس آبی کمپ را به من دادند.</p>
<p>او برایم توضیح داد که قرار است در بلوک ۶ ساکن شوم. هر بلوک با دروازه‌ای بسته می‌شد و هر فرد دستبندی دائمی داشت با عکس، شماره مشخص و شماره بلوک، چیزی که در مجاهدین آن را به تمسخر &#8220;قلاده&#8221; می‌نامیدند.</p>
<p>من را به بلوک بردند، جایی با نورافکن‌های قوی که شب را مانند روز روشن می‌کرد. وقتی وارد شدم، جمعیتی از مردان جوان جلوی در جمع شده بودند تا تازه‌وارد را ببینند. احساسی از تنهایی و اضطراب تمام وجودم را گرفت. اولین باری بود که وارد محیطی می‌شدم که کنترل سفت و سخت مجاهدین را نداشت.</p>
<p>وقتی وارد شدم، یک مرد به نام صادق، با چشمان سبز و موهای بلوند تیره، خودش را معرفی کرد و گفت که دوست قدیمی پدرم است. پسر جوان‌تری به نام علی هم همراهش بود. آن‌ها من را به چادر خود بردند.<br />
در چادر، با صحنه‌ای شوکه‌کننده مواجه شدم. یک سرباز آمریکایی امدادگر در حال مالیدن پماد به کشاله ران پسری خوش‌اندام به نام صالح بود. گفته می‌شد که بیضه‌هایش ورم کرده‌ از روی فشار جنسی در سازمان! اطراف چادر با پوسترهای زنان نیمه‌برهنه، دستگاه قهوه‌جوش، شکلات M&amp;M، موسیقی عاشقانه معین، و کارت بازی پر شده بود. همه چیز، از عکس زنان تا تنقلات و حتی موسیقی، چیزهایی بودند که سال‌ها در دنیای مجاهدین برایم دست‌نیافتنی و حتی خیالی بودند.</p>
<p>احساس عجیبی داشتم؛ گویی وارد غار علی‌بابا شده‌ام. حتی گزارش &#8220;غسل هفتگی&#8221; که ناخواسته در جیبم مانده بود، تبدیل به سوژه‌ای برای خنده با هم‌چادری‌هایم شد. من آن را با صدای بلند برایشان خواندم.</p>
<p>یکی از ساکنان چادر، مردی به نام کمال بود؛ قوی‌هیکل، با چشمان سبز و لهجه غلیظ اصفهانی. او نصیحتی مهم به من کرد: &#8220;هر کاری می‌کنی، هرگز کسی را به آمریکایی‌ها نفروش. این خط قرمز است.&#8221;</p>
<p>در بلوک ۶، دوباره ابراهیم تهرانی را دیدم، همان دوست قدیمی‌ام از پایگاه سه. دیدار او قوت قلبی بود در آن فضای جدید. کنار چادرش نشستیم، موسیقی “Bailamos” از انریکه ایگلسیاس را گذاشت، و گفت: &#8220;امیر، این‌جا آزادیه!&#8221;</p>
<p>شادی اولیه من از این آزادی، باعث شد به شوخی بگویم: &#8220;اگه فردا هم بگن برمی‌گردی اروپا، من می‌مونم این‌جا شش ماه با بچه‌ها حال می‌کنم!&#8221; هنوز نمی‌دانستم چه سختی‌هایی در راه است.<br />
آن شب، وعده شام را از دست داده بودم، اما MRE آمریکایی با ماکارونی و پنیر، نان نرم، کره بادام‌زمینی و مربا برایم طعم بهشت داشت. در همین حال، ترانه &#8220;آدم‌فروش&#8221; شادمهر پخش می‌شد. علی گفت: &#8220;این آهنگ را دوست دارم چون یادم می‌اندازه چطور مریم رجوی ما رو فروخت.&#8221;<br />
وقتی من از مسعود به عنوان &#8220;برادر مسعود&#8221; یاد کردم، دیگران با تمسخر گفتند که این‌جا از چنین القابی خبری نیست، و او را با ناسزا صدا کردند. اختلاف میان TIPF و کمپ اشرف آن‌قدر زیاد بود که انگار از دو سیاره‌ متفاوت آمده بودند.</p>
<p>شب، پس از مسواک زدن با بطری آب، در حالی که هنوز گرم بود، دیدم که در چادر روبه‌رویی جمعی نشسته‌اند و چیزی می‌نوشند. دعوت شدم، گفتند: &#8220;شراب درست کردیم، بیا بنوش، برای خوشامدگویی.&#8221; شرابی خانگی، ته‌مزه‌دار و تلخ که با روش‌های عجیب تخمیر شده بود، اما برای من طعم آزادی داشت. اولین تجربه الکل در بیست سالگی‌ام بود. کمی مست شدم، اما خوشحال بودم. حس عجیبی بود، در صد متری کمپ تیف اعضای سرکوب شده مجاهدین در کمپ اشرف حین شب مشغول جلسات انتقاد از خود بودنند و من در اینجا، زیر همان آسمان، در فضای نسبتا آزاد پیک شراب را بلند میکردم و همراه دیگران میگفتم: &#8220;نوش&#8221;!</p>
<p>وقتی تصویر TIPF برایم روشن‌تر شد</p>
<p>صبح روز بعد از ورودم، برای اولین‌بار به سمت سالن غذاخوری رفتم. صبحانه‌ای که آنجا سرو می‌شد برایم شبیه ضیافت بود. غذاها داخل سینی‌های بزرگی قرار داشتند که در آب داغ گرم می‌شدند، همه در آشپزخانه‌ی سیار ارتش آمریکا. برای گرفتن صبحانه باید در صف می‌ایستادیم، از پله‌ای بالا می‌رفتیم و وارد آن کامیون مخصوص می‌شدیم.</p>
<p>پشت پیشخوان، تعدادی از همان افرادی که مانند من از سازمان جدا شده بودند، مسئول سرو غذا بودند. املت با بیکن، نیمرو، سوسیس، کیک، کمپوت میوه، نان، کره‌ی بادام‌زمینی و مربا… همه چیز بود. اما شکمم به این حجم از غذا عادت نداشت. شاید فقط یک‌چهارم غذا را توانستم بخورم، باقی را به اجبار در سطل انداختم. بعد از صبحانه، وقت سرشماری صبحگاهی بود.</p>
<p>در آن لحظه بود که وسعت و تراکم بلوک ۶ برایم آشکار شد. جمعیت زیادی در صف‌های منظم زیر آفتاب سوزان ایستاده بودند. اغلب مردان جوانی بودند، اغلب بالا‌تنه برهنه‌، تنها با شلوارک‌های آبی کمپ. بیشترشان تازه از ایران آمده بودند و بعضی هم بدن‌هایشان پر از تتو بود. فضای بلوک ۶، شلوغ، خشن و پرتنش بود، اما در عین حال، نوعی رهایی در رفتارها دیده می‌شد که برای من که سال‌ها در انضباط خشک اشرف زندگی کرده بودم، عجیب بود.</p>
<p>ناگهان صدای فحاشی‌ تندی درباره‌ رهبران سازمان از بین جمعیت بلند شد. شوکه شدم. من که در سنین پایین وارد سازمان شده بودم، حتی این فحش‌های فارسی را نمی‌شناختم. اما کم‌کم فهمیدم که این ناسزاها، راهی برای تخلیه خشم و سرکوب‌های درونی بود. آن‌ها با گفتن این کلمات احساس رهایی می‌کردند، چیزی شبیه به اعتراض خاموش.</p>
<p>بعدازظهر آن روز نوبت بلوک ۶ بود که به دوش‌جمعی برود. شامپو و صابونم را برداشتم و با دیگران در صف قرار گرفتم. برای رسیدن به محل دوش، باید از بخش‌های مختلف کمپ عبور می‌کردیم. ساکنان به ‌وضوح تقسیم شده بودند:<br />
•بلوک ۵، نزدیک محل دوش، محل کسانی بود که سابقه‌ طولانی‌تری در سازمان داشتند.</p>
<p>•بلوک ۴، مخصوص بلوچ‌ها بود که تعدادشان بیشتر از دیگر گروه‌ها بود.</p>
<p>•بلوک ۳، شامل سه بخش بود: آلفا، براوو و چارلی – برای کسانی که از نظر فرهنگی، رفتاری یا امنیتی باید جدا می‌ماندند.</p>
<p>بلوک ۶ – جایی که من بودم – انگار جایی بود برای آن‌هایی که جایی دیگر نداشتند. بی‌گروه، جوان، و اغلب با خال‌کوبی. در آن‌جا ساختن مشروب خانگی، تتو کردن و وقت‌گذرانی به‌ظاهر خلاف قانون، ولی به‌نوعی پذیرفته‌شده بود.</p>
<p>دوش‌ها در چادرهای ویژه‌ نظامی برپا شده بودند. بزرگ، مستحکم، و مجهز به پمپ آبی که فقط چند دقیقه کار می‌کرد. باید سریع دوش می‌گرفتیم. فضای عمومی و حضور نیمه‌برهنه‌ دیگران ابتدا برایم عجیب بود. آخرین بار که در چنین فضایی بودم، مدرسه‌ ابتدایی در سوئد بود. با این حال، کم‌کم به این سبک زندگی جدید عادت می‌کردم.</p>
<p>در روزهای بعد، کم‌کم متوجه شدم که بلوک ۶ با وجود فضای بی‌قانون و نیمه‌آزاد، قوانین نانوشته‌ خاص خودش را دارد. مهم‌ترینش این بود: &#8220;هر کاری بکنی، نکنه بری چیزی به آمریکایی‌ها بگی. &#8221;</p>
<p>آن‌جا، اصطلاحی رایج بود: &#8220;آدم‌فروش&#8221;، کسی که راز دیگران را لو می‌داد. این عنوان، بدترین انگ ممکن در آن محیط بود. مجازاتش، طرد یا حتی خشونت فیزیکی بود. یاد گرفتم که باید هر مسئله‌ای را &#8220;داخلی&#8221; حل کرد.</p>
<p>روزها می‌گذشت و من همچنان در حال وفق پیدا کردن با جهانی بودم که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت شصت و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2025 07:24:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67728</guid>

					<description><![CDATA[<p>به‌محض آن‌که تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبه‌ای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمع‌کردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سال‌ها با آن‌ها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: &#8220;تو دیگر یکی از ما نیستی&#8221;. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به‌محض آن‌که تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبه‌ای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمع‌کردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سال‌ها با آن‌ها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: &#8220;تو دیگر یکی از ما نیستی&#8221;.</p>
<p>وسایلم را یکی از مسئولین آورد. یک کیف بزرگ مشکی، همان که از هفته‌ها پیش بی‌صدا و در خفا بسته بودم—چون ته دلم می‌دانستم روزی این لحظه خواهد رسید.</p>
<p>ماشین به راه افتاد. شب بود. تاریکی اشرف، این‌بار سنگین‌تر از همیشه حس می‌شد. به ساختمانی منتقل شدم که برایم بسیار آشنا بود؛ بخش &#8220;اسکان&#8221; همان خانه‌هایی که سال‌ها پیش در آن‌ها با خانوادم زندگی می‌کردم. خانه‌هایی با سه اتاق، یک سالن نشیمن، حمام و آشپزخانه کوچک. خانه‌هایی که پر از خاطرات کودکی بود. اما حالا، این خانه به زندان من تبدیل شده بود.</p>
<p>در خانه، تنها نبودم. یکی از فرماندهان به عنوان مأمور همراه در گوشه‌ای از سالن ساکت نشسته بود. مردی نه‌ چندان خشن، اما مأموریتش مشخص بود: مراقبت از من تا زمان انتقال.<br />
غذا، مثل بسته‌ای تحویل داده می‌شد. صبح، ظهر، شب. حق خروج نداشتم. اگر چیزی لازم داشتم—صابون، شامپو، حوله—باید یادداشت می‌کردم و به پیرمردی که از پشت در غذا می‌آورد می‌دادم.</p>
<h3>جعبه‌ای پنهان با بوی آزادی</h3>
<p>اما من، برخلاف ظاهر ساکتم، آماده بودم. در میان وسایلم، یک جعبه‌ی شیرینی بود که مادرم سال‌ها پیش برایم فرستاده بود. داخل آن، بین آب‌نبات‌ها، چیزی پنهان کرده بودم: یک دستگاه GPS.<br />
چند هفته قبل، هنگام تمیزکاری در یکی از دفاتر فرماندهان، آن را یافته بودم جی پی اس پیشرفته‌ای بود، از آن مدل‌هایی که در مأموریت‌ها استفاده می‌کردیم. وقتی دیدم دیگر از آن استفاده نمی‌شود، آن را برداشتم، قایم کردم، و حالا، در این قرنطینه‌ بدون پنجره، در پناه آن زنده ماندم.</p>
<p>روزها می‌گذشت. مأمور بی‌تفاوت، چشم از من برنمی‌داشت. اما حواسش به آنچه در پشت جلد دفترچه راهنمای GPS می‌گذشت نبود. هر روز با آن تمرین می‌کردم: موقعیتم، مسیر حرکت، حتی تاریخ را روی نمایشگر مرور می‌کردم.<br />
۴ اوت ۲۰۰۴. سه روز در انزوا گذشته بود. نه خبری از آینده، نه اطلاعی از زمان انتقال. اما بعد، یکی از روزها، صدایم زدند. گفتند که باید فرم‌هایی را پر کنم.</p>
<p>وقتی برگه‌ها را دیدم، بغض راه گلویم را بست. یکی از آن‌ها این بود: &#8220;من، امیر یغمایی، به دلیل ضعف و ناتوانی در ایستادگی، تصمیم گرفته‌ام سازمان مجاهدین خلق را ترک کنم… سازمان در تمام این مدت با من رفتار انسانی داشته و هیچ‌گونه طلب یا اعتراضی ندارم.&#8221; این‌ها کلمات من نبودند. باور من نبود. اما اگر امضا نمی‌کردم، هرگز رهایم نمی‌کردند.</p>
<p>برگه‌ای دیگر، شرایط اقامت در واحد خروج را توضیح می‌داد. برگه سوم، به &#8220;رضایت کامل&#8221; از خدمات سازمان در روزهای آخر اشاره می‌کرد. من امضا کردم. نه برای تأیید، بلکه برای رهایی. اما وقتی خواستم کیفم را بگیرم، دیدم که برخی وسایلم نیست. لباس نظامی‌ام، یک دست لباس نو و تمیز، و پوتین ‌های مشکی مارک Magnum—تنها چیزی که از هویت گذشته‌ام می‌خواستم با خود ببرم. گفتم:</p>
<p>&#8220;این‌ها مال من بود. مخصوصاً پوتین‌ها، اون‌ها رو خودم از اروپا آورده بودم.&#8221;</p>
<p>جواب آمد: &#8220;لباس سازمانیه. پوتین اجناس نظامی هست، متعلق به ماست. نمی‌تونی ببری.&#8221;</p>
<p>اما نمی‌دانستند که چیزی خیلی باارزش‌تر را با خود دارم. GPS، هنوز در کیفم پنهان مانده بود—در همان جعبه‌ی شیرینی، بین آب‌نبات ها. ساعاتی بعد، دوباره صدایم زدند. این‌بار، فرشته یگانه پشت میزی در یک اتاق نشست. همان زنی که در کودکی‌ام در پاریس مرا با فیلم‌های تبلیغاتی مجاهدین شیفته کرده بود. همان که سال قبل، همراه با مادر و جمعی از فرماندهان، مرا در نشست تحقیر و تهدید به فرستادن به ایران کرده بود.</p>
<p>اما حالا، با لبخندی مصنوعی گفت: &#8220;امیر جان، خوشحالیم که این مدت رو با ما بودی. امشب تحویلت می‌دیم به نیروهای آمریکایی. اگه چیزی خواستی، بگو.&#8221;</p>
<p>من چیزی نگفتم. لبخند زدم. و در دل گفتم: &#8220;بله، یک چیز می‌خوام… فقط این‌که، زودتر درِ این جهنم رو باز کنین.&#8221;</p>
<h3>شب گذر از مرز اشرف، و نخستین نفس در هوای بی‌صاحب</h3>
<p>شب بود. سکوتی کشدار و سنگین، قرارگاه اشرف را فرا گرفته بود. اما برای من، این شب، شب تولد دوباره بود. شب عبور. شب دل‌کندن. شب عبور از دیواری که سال‌ها در ذهنم بود، پیش از آنکه واقعاً رو‌به‌رویم بایستد.<br />
بعد از غروب، مرا از واحد خروجی صدا زدند. همان خانه‌ای که سه روز در آن مثل یک تبعیدی خاموش زیسته بودم، حالا قرار بود نقطه‌ی پایان باشد. ساکم را تحویل دادند. همان کیف مشکی‌ام که گرچه از لباس نظامی و پوتین‌ها خالی شده بود.<br />
سرباز مسلح سازمانی همراهی‌ام نکرد. فقط یک مأمور ساده، خنثی، که پدر همان احسان شریفی خائن آدم فروش بود که مرا تا در یکی از دروازه های شمالی کمپ اشرف برد. دیگر خبری از فریاد نبود، نه تهدید، نه نگاه‌های تحقیرآمیز. همه‌چیز در سکوت پیش می‌رفت، سکوتی شبیه پذیرش شکست.</p>
<p>خودرویی نظامی منتظرمان بود. من از خودرو تویوتا سازمان پیاده و سوار خودرو پر سر و صدای زره پوش امریکایی‌ها شدم. از همان اول رد پای &#8220;سرمایه داری&#8221; به شکل بطری‌های انرژی زا Gatorade دیده می‌شد، و ما راهی شدیم. مسیری کوتاه، اما در ذهن من، طولانی‌تر از هر سفری که تا آن روز رفته بودم. هر متر، فاصله‌ای بود بین من و آن سال‌های از دست‌رفته.</p>
<p>رسیدیم به نقطه‌ی تحویل. سربازان آمریکایی با لباس‌های خاکی، بی‌هیچ قضاوت، من را تحویل گرفتند. بدون فریاد، بدون طعنه، فقط طبق پروتکل.</p>
<p>وقتی از در عبور کردم، حس کردم چیزی از دوشم افتاد—یک بار، یک طناب، یک زنجیر. دروازه ورودی TIPF، جایی درست کنار همان فنس‌هایی که بارها از پشت آن چشم دوخته بودم و رؤیا بافته بودم، حالا خودم ایستاده بودم. نه دیگر یک رؤیابین، بلکه کسی که تصمیم گرفته بود.<br />
سربازی به من یک جعبه سفید داد، داخلش تی شرت خاکستری و شورت آبی. لباس رسمی کمپ TIPF. مثل لباسی که پیش‌تر، از دور تن دیگران دیده بودم. حالا نوبت من بود.</p>
<p>تغییر لباس، نماد کوچکی از یک دگرگونی بزرگ بود. پاره‌کردن پوسته‌ای که سال‌ها با آن تعریف شده بودم. پوسته‌ای که دیگر هیچ معنایی نداشت. وسایل شخصی من را با دقت یادداشت کردنند و داخل جعبه ای گذاشتند. بعد از دروازه دوم وارد محیط تیف شدیم. تیف به ۶ بلاک تقسیم بندی شده بود. من را در بلاک ۶ قرار دادند و بلافاصله چند نفر به استقبالم آمدند و من را بردند داخل چادر خود.</p>
<p>به من تختی دادند، در یکی از چادرهای سفید، درست کنار بقیه کسانی که از سازمان جدا شده بودند. بعضی‌شان خوابیده بودند. بعضی در سکوت خیره به سقف. بعضی شاید منتظر دیدن چهره‌ای آشنا در میان تازه‌واردها. جعبه‌ای پر از غذای امریکایی در کنارشان بود. یک قهوه جوش در حال قل قل کردن بود.</p>
<p>من نشستم. ساک را کنار تخت گذاشتم. فردی به اسم صادق با قدی کوتاه، موهای بور و بدنی ورزیده گفت که با پدرم آشنا هست. چند نفر در کف چادر دراز نشسته بودنند و کارت بازی می‌کردنند. روی دیوار چادر عکس زن‌های نیمه لخت از تبلیغات مجله امریکایی نصب شده بود. یک پسر جوانی به اسم علی گفت امیر این آهنگ را گوش بده. این را تقدیم به مریم رجوی کردیم.</p>
<p>&#8220;آدم‌فروش<br />
دست تو رو شده برام<br />
قصه‌ها تو بلد شدم<br />
من آدم خوبی بودم<br />
بخاطر تو بد شدم<br />
آدم‌فروش<br />
عاشق سر به راهتو کشیدی دنبال خودت<br />
هر چی که بوده بین ما<br />
بردار برو مال خودت<br />
نشون زدی برگ منو<br />
بدون که دست آخره<br />
اگه برنده هم بشی<br />
به باخت من سر به سره<br />
وقتی دیدی که سوختی<br />
رفتی و ما رو فروختی&#8221;<br />
&#8220;آره دیگه مریم رجوی هم ما وقتی دید که دیگه سوخت فرار کرد و‌ ما را فروخت.&#8221;</p>
<p>و بعد، برای اولین‌بار در سال‌ها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرت‌نمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه می‌توانستم. چون هوای آن‌جا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از آنِ خداگونه‌های دروغین.</p>
<p>هوا، بی‌صاحب بود. و همین کافی بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67728/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
