<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انتشارات</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/انتشارات</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 29 Sep 2021 11:11:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>انتشارات</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/انتشارات</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خبرنامه نجات: به اصطلاح &#8220;کانون های شورشی&#8221; فرقه تروریستی رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45275</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45275?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 12 Jun 2021 10:23:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کانون شورشی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45275</guid>

					<description><![CDATA[<p>فضای مجازی و به خصوص شبکه‌ های اجتماعی امروز مهم ترین بستر عملیات اعضای سازمان مجاهدین خلق (فرقه رجوی) محسوب می ‌شوند. آن ها با استفاده از استعداد نیرویی نزدیک به دو هزار نفره خود در آلبانی از مهم ترین امکان موجود خود برای فریب و تأثیرگذاری بر جامعه ایران استفاده می ‌کنند و به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45275">خبرنامه نجات: به اصطلاح &#8220;کانون های شورشی&#8221; فرقه تروریستی رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>فضای مجازی و به خصوص شبکه‌ های اجتماعی امروز مهم ترین بستر عملیات اعضای سازمان مجاهدین خلق (فرقه رجوی) محسوب می ‌شوند. آن ها با استفاده از استعداد نیرویی نزدیک به دو هزار نفره خود در آلبانی از مهم ترین امکان موجود خود برای فریب و تأثیرگذاری بر جامعه ایران استفاده می ‌کنند و به شکل شبانه روزی در فضای مجازی و شبکه ‌های اجتماعی برای فریب، به کارگیری و تحریک مخاطبین شبکه‌ های اجتماعی بهره می ‌برند.</p>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/File/Mah/Kanon-Shureshi-1400.pdf">لینک به خبرنامه انجمن نجات با موضوع کانونهای به اصلاح شورشی</a></p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-45276 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kanon-Shureshi-1400.jpg" alt="خبرنامه کانون شورشی" width="800" height="500" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kanon-Shureshi-1400.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kanon-Shureshi-1400-300x188.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kanon-Shureshi-1400-768x480.jpg 768w" sizes="(max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>اما اعضای این فرقه مانند دیگر اقدامات خود در این حوزه نیز با توجه به ویژگی ‌های فضای مجازی به عنوان محیط عملیات و روحیات و سلایق کاربران ایرانی شبکه های اجتماعی به طراحی دستورالعمل ‌هایی برای اقدام در این محیط پرداخته و مطابق با این دستورالعمل‌ های تشکیلاتی به طعمه‌ گذاری برای جذب مخاطبین غالباً جوان این محیط می ‌پردازند.</p>
<p>بررسی و شناخت اصلی ‌ترین مؤلفه‌ های دستورالعمل ‌های مجاهدین خلق برای فریب سوژه‌ ها در فضای مجازی می ‌تواند کاربران جوان شبکه‌ های اجتماعی را نسبت به قرارگیری در تور فرقه رجوی تا حد زیادی مصون سازد. به عبارت دقیق ‌تر وقتی جوان امروزی که زمان زیادی از وقت خود را صرف فعالیت در شبکه‌ های اجتماعی می ‌کند، از شیوه‌ ها و فنون عوامل مجاهدین خلق و به طور کلی دشمن برای جذب و به‌ کارگیری افراد در داخل ایران مطلع باشد، حساس‌ تر، محتاط ‌تر و با مراقبت بیشتری در این فضا فعالیت کرده و در قبال ارتباط‌ گیری‌ های ناشناس رفتار حساس تری از خود نشان می‌ دهد.</p>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/File/Mah/Kanon-Shureshi-1400.pdf">برای دیدن خبرنامه اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45275">خبرنامه نجات: به اصطلاح &#8220;کانون های شورشی&#8221; فرقه تروریستی رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45275/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6506</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6506?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%86%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>البته در مورد مرگ سهیل ختار حرفهای زیادی شنیده میشد. مسئولین فرقه مدعی بودند که وی در حین تنظیف اسلحه بر اثر بی احتیاطی کشته شده، بعضی از نفراتی نیز که سهیل را از نزدیک میشناختند میگفتند سهیل با سازمان خیلی مشکل پیدا کرده بود. آنها میگفتند ما ایمان داریم که سهیل را خود مسئولین فرقه، عمداٌ کشته اند. آری چگونگی مرگ سهیل در هاله ای از ابهام فرورفته بود و تا امروز نیز هنوز کسی نمیداند که سهیل دقیقاٌ چگونه کشته شد. اما همه ما که سهیل را میشناختیم بر این نکته ایمان داریم که سهیل از جنس فرقه نبود و خیلی با مسئولین فرقه اختلاف داشت.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6506">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">بر اساس یکی از بندهای به اصطلاح آتش بسی که بین فرقه تروریستی مجاهدین خلق و نیروهای ائتلاف به فرماندهی آمریکا، امضاء شده بود تمامی نیروهای فرقه که در خارج از اردوگاه کار اجباری اشرف مستقر بودند میبایست در ظرف یک ماه به این اردوگاه برگشته و نهایتاٌ در آنجا مستقر میشدند.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">فرمانده هان فرقه فرمان بازگشت دوباره به اردوگاه را صادر کرده و نیروها یگان به یگان در حال بازگشت به اردوگاه بودند.این امر باعث تخریب روحیه و به وجود آمدن فضای یأس آلودی در بین نیروها شده بود.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">به این سبب که همگی انتظار داشتند که در طی این جنگ وضعیت فرقه نیز تعیین تکلیف نهائی شود و دوران سپری شدن بیهوده عمر نیروها در بیابانهای عراق به پایان برسد. حال نیروها میدیدند که هیچ کدام از وعده های مسعود رجوی محقق نشده و دوباره باید به اردوگاه کار اجباری اشرف بازگردند.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">در طول این روزهائی که از شروع جنگ نیروهای ائتلاف به فرماندهی آمریکا با دولت صدام حسین گذشته بود دهها نفر از اعضای فرقه که شرایط را مهیا دیده فرار کرده و.تعدادی نیز درحین فرار دستگیر شده بودند.در بین دستگیر شده گان، فرزند یکی از سران فرقه نیز وجود داشت. لازم به ذکر است که این فرد را پس از دستگیری به طرز اسفناکی مورد ضرب و شتم و شکنجه شدید قرار داده بودند.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">تعدادی از نیروها هم که دیگر بار، تحمل بازگشت به اردوگاه کار اجباری اشرف را نداشته و همچنین راهی نیز برای فرار پیدا نکرده، اقدام به خودکشی کرده بودند.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">یکی از این افراد سهیل ختار با نام مستعار ساشا، اهل همدان بود.این فرد پس از شنیدن صدور فرمان بازگشت دوباره به اردوگاه کار اجباری اشرف با شلیک چند گلوله به درون دهان خویش، خودکشی کرده بود</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">البته در مورد مرگ سهیل ختار حرفهای زیادی شنیده میشد. مسئولین فرقه مدعی بودند که وی در حین تنظیف اسلحه بر اثر بی احتیاطی کشته شده، بعضی از نفراتی نیز که سهیل را از نزدیک میشناختند میگفتند سهیل با سازمان خیلی مشکل پیدا کرده بود. آنها میگفتند ما ایمان داریم که سهیل را خود مسئولین فرقه، عمداٌ کشته اند. آری چگونگی مرگ سهیل در هاله ای از ابهام فرورفته بود و تا امروز نیز هنوز کسی نمیداند که سهیل دقیقاٌ چگونه کشته شد. اما همه ما که سهیل را میشناختیم بر این نکته ایمان داریم که سهیل از جنس فرقه نبود و خیلی با مسئولین فرقه اختلاف داشت.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">یک نفر دیگر از نیروها فردی با نام مستعار مجید (کورش) بود که نام اصلی وی را متأسفانه فراموش کرده ام مجید هم یگانی من بود. بنابراین وی را من از نزدیک میشناختم. مجید تنها فرزند خانواده و اهل کرمانشاه بود. خودش میگفت که بابام ماشین سنگین دارد. بنا به گفته های خودش، وی در ایران قصد ازدواج با یک دختر راداشته که خانواده اش با این قضیه مخالفت میکنند. وی بر سر این موضوع با خانواده اش جروبحث کرده و سپس به حالت قهر ازایران خارج شده و به ترکیه رفته بود.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">وی درترکیه با وعده های پوچی که مسئولین فرقه به وی داده بودند جذب شده و به عراق آمده بود مجید از اولین روزهائی که وارد اردوگاه کار اجباری اشرف شد و پس از آنکه متوجه گردید که وعده هائی که مسئولین فرقه به وی داده بودند پوچ و غیر واقعی است، با فرقه دچار مشکل شده و بر علیه وضع موجود اعتراض میکرد.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">مجید بارها و بارها اعلام کرد که قصد جدائی از فرقه و بازگشت به زندگی عادی خویش را دارد.ولی مسئولین فرقه هرگز با درخواست های وی موافقت نکردند. وی مدتی نیز تحت شکنجه و بازداشت مسئولین فرقه قرار داشت.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">خود من در زمستان سال 1381 خورشیدی در زمانی که در بازداشتگاههای مخوف فرقه زندانی بودم در یکی از روزها که من را برای بازجوئی میبردند در بین مسیر به طور اتفاقی مجید را دیدم که او را چند تن از مسئولین فرقه از یکی از بازداشتگاهها بیرون آورده و داشتند به جای دیگری میبرند.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">مسئولین فرقه با به راه انداختن انواع شایعات جور واجور و زدن انواع تهمتها به وی قصد داشتند او را به سکوت وادار کنند. مجید را بعدها از یگان ما بردند. شنیده مشید که در یگان جدید، فرمانده اش (حمید آراسته) وی را خیلی اذیت میکرده است.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">آخرین باری که من مجید را دیدم درست یکروز قبل از شروع جنگ آمریکا و عراق و در حین اعزام من و یگانمان به خارج از اردوگاه بود. مجید میگفت: (خداکند که دیگر این آخرین باری باشد که در اشرف هستیم.امیدوارم که همه مان از این جهنم لعنتی خلاص شویم).</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">مجید پس از شنیدن خبر بازگشت دوباره به اردوگاه کار اجباری اشرف و زمانی که سوار بر خودرو آیفا در حال بازگشت به اردوگاه بوده تعادل روحی خویش را از دست داده و تمامی افرادی را که سوار بر این خودرو بودند رابه رگبار گلوله بسته بود.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">ادامه دارد&#8230;&#8230;.</p>
<p style="text-justify: TEXT-ALIGN: justify;">محسن عباسلو، کانون آوا.09.05.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6506">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6506/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6484</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6484?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/04/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مسئولین فرقه کاملاٌ ذلیل وعاجز شده بودند و نمیدانستند که چه کار باید بکنند. سرانجام طی مذاکرات محرمانه ای که بین سران فرقه و آمریکائی ها صورت گرفته بود آمریکائی ها اعلام کرده بودند که اگر مجاهدین تسلیم شوند و در مراحل بعد از تسلیم نیز با نیروهای آمریکائی همکاری کامل داشته بودند آنان نیز در عوض بمباران و مورد هدف قراردادن پایگاههای فرقه را متوقف خواهند کرد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6484">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div style="text-justify: kashida; font-family: Tahoma; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<div>
<div style="text-justify: kashida; font-family: Tahoma; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">یکروز پس از بازگشت دوباره ما به اردوگاه کار اجباری اشرف، بمباران اردوگاه توسط هواپیماهای جنگنده نیروهای ائتلاف شروع شد. نیروهای ائتلاف فقط ادوات زرهی و زاغه های مهمات و برخی از ساختمانها را بمبارن میکردند ولی نیروهای انسانی را مورد هدف قرار نمیدادند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">چندین روز بمباران ها بطور نامنظم ادامه داشت. بوی باروت وگردوغبار تمامی اردوگاه را در بر گرفته بود. در جریان این دور از بمبارانها چند تن از نیروهای فرقه هم کشته شدند وما از موضع ضعف کامل، فقط نظاره گر اوضاع بودیم. فضای یأس و ناامیدی بر همه اردوگاه حاکم بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">در تمامی گوشه وکنار اردوگاه خودروها ی سنگین و سبک، تانکها و توپها و&#8230; منهدم شده به چشم میخورد. در اثر بمباران زاغه ها و خودروهای حامل مهمات انبوهی از مهمات منفجر نشده در محیط اردوگاه پخش شده بودند. خرابی و ویرانی ها نوید بخش شروع فاز نابودی فرقه تروریستی مجاهدین خلق بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">مسئولین فرقه کاملاٌ ذلیل وعاجز شده بودند و نمیدانستند که چه کار باید بکنند. سرانجام طی مذاکرات محرمانه ای که بین سران فرقه و آمریکائی ها صورت گرفته بود آمریکائی ها اعلام کرده بودند که اگر مجاهدین تسلیم شوند و در مراحل بعد از تسلیم نیز با نیروهای آمریکائی همکاری کامل داشته بودند آنان نیز در عوض بمباران و مورد هدف قراردادن پایگاههای فرقه را متوقف خواهند کرد. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">خبر توافق فرقه با نیروهای ائتلاف برای اولین بار توسط پیامی که از طرف مسعود رجوی سرکرده فرقه فرستاده شده بود به نیروها اعلام گردید. رجوی در این پیام ذکر کرده بود: در این اوضاع برای حفظ منافع و بقاء سازمان، با نیروهای ائتلاف توافق آتش بس بسته شده است. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">وی تأکید کرده بود که برای حفظ فرقه حاضر است حتی دامن نیز بر تن کند واز این رو با آتش بس با نیروهای ائتلاف موافقت کرده است.(لازم به ذکر است که این یک توافق دوجانبه نبود بلکه تسلیم شدن تمام عیار فرقه بود.) </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">این خبر برای کلیه نیروها کاملاٌ تکان دهنده و شوک آور بود زیرا تا به کنون رجوی یکی از خصوصیات آسمانی و الهی خود را مبارزه با آمریکائی ها میدانست و همیشه بر ارجحیت جنبه ایدئولوژیکی مبارزه بر جنبه سیاسی آن بیشتر تأکید داشت. اما حالا این نقاب نیز از صورت کریه وی برداشته شده بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">مسئولین فرقه با دجال گری و بی حیائی تمام، دست یابی به این توافق نامه (تسلیم نامه) را نوعی پیروزی بزرگ برای خود میدانستند و به این توافق لقب فتح المبین دادند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">بر اساس یکی از اصول این فتح المبین،بر فراز تمامی خودروها وادوات زرهی فرقه پرچم سفید رنگ تسلیم نصب گردید. وکم کم تمامی نیروهای فرقه داشتند به اردوگاه کار اجباری اشرف برمیگشتند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">در حد فاصل محل استقرارنیروهای فرقه در نزدیکی مرز ایران تا اردوگاه اشرف،نیروهای فرقه اقدام به برپائی ایستهای بازرسی کرده بودند وبنا به دستور آمریکائیها به بازرسی زن وبچه های عراقی ها میپرداختند. لازم به ذکر است که در حین جابه جائی و تردد خودروهای فرقه از نقطه ای به نقطه دیگر، این خودروها و ادوات از درون مزارع و کشت زارهای کشاورزان بیگناه عراقی ها میگذشتند که در نتیجه آن اراضی کشاورزی عراقی ها نابود میشد و از بین میرفت. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">این امر باعث بلند شدن صدای ناله و زاری این کشاورزان و دهقانان عراقی به آسمان شده بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">اما فرقه مجاهدین هیچ توجهی به این وضعیت نمیکردند و وقتی نیز ما به این اقدام غیر انسانی مسئولین فرقه اعتراض میکردیم مسئولین فرقه در جواب میگفتند: جنگ است و شما کاری به این کارها نداشته باشید. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">معلوم نبود که مردم بی دفاع عراق چه گناهی مرتکب شده بودند که حال میبایست مورد آزار و اذیت و بیرحمی های فرقه تروریستی مجاهدین خلق نیز واقع میشدند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p>&nbsp;</p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">ادامه دارد&#8230;&#8230; </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">محسن عباسلو ــ کانون آوا، دوم می 2008</span></p>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6484">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6484/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6420</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6420?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/04/13/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b4%d8%b4%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>نحوه آرایش و استقرار نیروهای فرقه دال بر این مدعا بود.ادوات و تجهیزات نظامی که فرقه در اختیار داشت نیز در همین جابه جائی های کوچک داشتند امتحان خود را پس میدادند. بیشتر تانکها خراب شده بودند خودروهای سنگین نیز اکثراٌ معیوب بودند و هر روز یکی از آنان خراب میشدکه رفع این نواقص خودروها و تجهیزات انرژی بسیار زیادی را از نیروهای فرقه میگرفت. این در حالی بود که آقای مسعود خان سرکرده فرقه تروریستی مجاهدین خلق مدعی بود که با این ادوات تا تهران بدون توقف پیش خواهد رفت</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6420">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نوعی ترس و دوگانگی درنوع رفتار و برخورد مسئولین فرقه با شرایط موجود دیده میشد. مسئولین فرقه ازترس اینکه در آینده روند اوضاع به چه سمتی پیش خواهد رفت و از سر یک موضع فرصت طلبانهء در این جنگ اعلام موضع بیطرفی کرده بودند. در نهان قضیه ارتباطات با هر دوطرف درگیر جنگ(آمریکا و عراق) وجود داشت هم ارتباطات اطلاعاتی و هم ارتباطات لجستیکی.</p>
<p>به عنوان مثال: یکبار من به همراه فرمانده یگان و چند نفر دیگر از هم واحدی هایم برای آوردن مقداری لوازم و ادوات از نقطه استقرارمان در نزدیکی مرز ایران به اردوگاه کار اجباری اشرف برگشتیم،در آنجا من خود شاهد بودم که آشپزخانه قرارگاه ششم فرقه مجاهدین مقداری از پخت و پز روزانه خود را به یگانی از نیروهای ارتش بعثی صدام حسین اختصاص میداد که در اردوگاه اشرف مستقر بودند. افراد این یگان عراقی در زیرزمینهای یکی از ساختمانهای اردوگاه اشرف واقع در ضلع غربی اردوگاه مستقر بودند که از آنجا عملیات تدافعی علیه نیروهای آمریکائی را فرماندهی میکردند.</p>
<p>اما مسئولین فرقه همیشه با وقاحت کامل روابط و وابستگی نظامی و امنیتی خویش به ارتش و دولت صدام حسین را تکذیب میکنند. ماها که در درون فرقه بودیم این را به خوبی میدانیم که فرقه بدون اجازه و دستور صدام حسین حتی حق نفس کشیدن را هم نداشت و سایه اوامر دولت بعثی صدام همیشه بالای سر فرقه بود.</p>
<p>روزانه برای ما نشست های سیاسی میگذاشتند. علیرضا معدنچی معروف به علی صفا از مفسیرین به اصطلاح سیاسی فرقه مسئول نشست های سیاسی بود.تمامی تحلیل های او دال بر این بود که صدام پیروز این جنگ خواهد بود.</p>
<p>اما در این اوضاع و گیر ودار خبری از حمله ارتش به اصطلاح آزادی بخش به ایران و عمل فرقه به میثاق رهبر خود که مژده داده بود که در این اوضاع شکرآب عملیات بهمن کبیر را انجام خواهد داد نبود.</p>
<p>وقتی نیز کسی از مسئولین سؤال میکرد پس این عملیات که قرار بود انجام شود چه شد؟!مسئولین پاسخ میدادند که هنوز باید چند روز صبر کرد.اما آنچه که ما شاهد آن بودیم در آن بوئی از حمله به مشام نمیرسید.</p>
<p>نحوه آرایش و استقرار نیروهای فرقه دال بر این مدعا بود.ادوات و تجهیزات نظامی که فرقه در اختیار داشت نیز در همین جابه جائی های کوچک داشتند امتحان خود را پس میدادند. بیشتر تانکها خراب شده بودند خودروهای سنگین نیز اکثراٌ معیوب بودند و هر روز یکی از آنان خراب میشدکه رفع این نواقص خودروها و تجهیزات انرژی بسیار زیادی را از نیروهای فرقه میگرفت. این در حالی بود که آقای مسعود خان سرکرده فرقه تروریستی مجاهدین خلق مدعی بود که با این ادوات تا تهران بدون توقف پیش خواهد رفت.(نفر را داخل ده راه نمیدادند سراغ خانه کدخدا را میگرفت.)</p>
<p>شب ها آسمان با شلیک های مکرر ضدهوائی های بعثی ها و بمباران های آمریکائی ها و سایر نیروهای ائتلاف کاملاٌ روشن بود و بوی مرگ، خرابی و نابودی از زمین به آسمان بلند می شد. موشک های کروزی که از جانب آمریکائی ها به اهداف مورد نظرشان شلیک میشد کاملاٌ دیده میشدند.</p>
<p>یکروز خبر دار شدیم که نیروهای ائتلاف قرارگاه جلولا که یکی از مقرهای استقرار فرقه بود را بمباران کرده و همه آنرا با خاک یکسان کرده بودند. پس از این بمبارانء نیروهای فرقه فرار را بر قرار ترجیح داده بودند و نیروهای یکه تی به قرارگاه حمله ور شده و آنرا تصرف کرده بودند.</p>
<p>نیروهای کرد یکه تکی که در زمان صدام حسین ضربات زیادی ازجانب فرقه مجاهدین به آنان وارد شده بود، حال امروز را روز انتقام میدانستند. خیلی از افراد شبه نظامی و حتی مردم عادی کرد در دوران حکومت صدام حسین توسط فرقه مجاهدین کشته شده بودند و اکنون هرجا که این نیروها به نفرات فرقه مجاهدین برخورد میکردند به آنان حمله ور میشدند.</p>
<p>در یکی از این درگیری ها نیروهای یکه تی چندین تن از زنان مجاهد که در بین آنان چندین نفر از اعضای شورای رهبری فرقه هم وجود داشت را دستگیر کرده بودند. چند نفر از این زنها با خوردن قرص سیانور خودکشی کرده بودند. نیروهای یکه تی به سایر نفرات دستگیر شده تجاوز کرده بودند و سپس آنان را آزاد کرده بودند. به دلیل معذوریت اخلاقیء من از افشای نام این افراد خود داری میکنم. اما واقعاٌ مسئول این همه جنایت کیست؟! چه کسی فرزندان ایران زمین را به این روز انداخت؟!&#8230;.. مسعود خان مستبدالدوله! چشمت روشن!!!!!؟</p>
<p>بیش از چندین روز بود که از شروع جنگ میگذشت. ماها سرگردان و حیران و بدون هیچ برنامه مشخصی در بیابانهای عراق اینطرف و آنطرف میرفتیم. معلوم نبود که برنامه و هدف فرقه چیست. مسئولین فرقه حیران و درمانده ءمانده بودند که چه کار باید انجام دهند.</p>
<p>رجوی نیز چندین بار برای نیروها پیام فرستاد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;&#8230;</p>
<p>محسن عباسلو، کانون آوا، یازدهم آوریل 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6420">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6420/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6222</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6222?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Feb 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانون آوا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/02/18/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>اولین بار بود که پس از مدتها داشتم به موسیقی و آهنگهائی که در فرقه کاملاً ممنوع بود گوش میدادم. به لحظات روشن شدن هوا نزدیک میشدیم که اخبار اعلام کرد: جرج بوش رئیس جمهور آمریکا فرمان خلع سلاح دولت صدام حسین را صادر کرده و صدها موشک دوربرد هم به مناطق حساس بغداد شلیک شده است. همه ما منتظر شنیدن این خبر بودیم و اکنون با شنیدن اعلام جنگ احساس میکردیم که به سوی سرنوشتی جدید در حال حرکت هستیم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6222">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div>
<p><img decoding="async" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/abbaslu.jpg" alt="محسن عباسلو" align="left" />با توجه به اینکه به آغاز سال 1382 خورشیدی نزدیک بودیم رادیو فردا هم برنامه های ویژه همراه با ترانه های شاد ایرانی و خارجی پخش میکرد. هر نیم ساعت هم ما آخرین اخبار را از این رادیو میشنیدیم. من با این بهانه که میخواهیم اخبار را بشنویم،محمد فانی را راضی کرده بودم که با گوش دادن ترانه ها هم مخالفت نکند. اولین بار بود که پس از مدتها داشتم به موسیقی و آهنگهائی که در فرقه کاملاً ممنوع بود گوش میدادم. به لحظات روشن شدن هوا نزدیک میشدیم که اخبار اعلام کرد: جرج بوش رئیس جمهور آمریکا فرمان خلع سلاح دولت صدام حسین را صادر کرده و صدها موشک دوربرد هم به مناطق حساس بغداد شلیک شده است. همه ما منتظر شنیدن این خبر بودیم و اکنون با شنیدن اعلام جنگ احساس میکردیم که به سوی سرنوشتی جدید در حال حرکت هستیم. شنیدن این خبر برای ماها هم بسیار مهم و حیاتی بود به این دلیل که شرایط داشت عوض میشد و حال هر کس از درون این شرایط میخواست اهداف خویش را پیگیری کند. برای من بهترین حالت، رها شدن از چنگال استبداد افسار گسیخته و بی حد و مرز فرقه بود. اوایل صبح بود که ما به محل استقرارمان رسیدیم. خودروهای زرهی و سایر ادوت را در جای خاص خود مستقر کردیم. سپس فرمانده قرارگاه ما یعنی گوهر، هر کدام از ماها را بر سر کاری فرستاد. وظیفه هر کدام از دسته های قرارگاه این بود که در ابتدا برای خویشتن سنگری درست کنند. ما هم یک چاله بزرگ را به عنوان مکان حفر سنگرمان انتخاب کردیم. در ابتدا اطراف این چاله را با بیل و کلنگ کندیم و به این چاله شکل مستطیل دادیم. سپس بر روی این مکان یک چادر برزنتی انداختیم. داخل این محوطه را هم با پتو فرش کردیم. سپس به کمک بچه های آشپزخانه رفتیم که جائی را که برای آشپزی در نظر گرفته بودند آماده کنیم. پس از اتمام این مرحله از کار، بقیه روز ما نیز به خالی کردن مهمات از درون کامیونها به درون سنگرهائی که حفر شده بود گذشت. حسابی خسته و کوفته شده بودیم. در حین خالی کردن جعبه های مهمات چند جا از دست من نیز بریده شده بود. حال شب فرا رسیده بود. این شب، شب تحویل سال نو بود.به همین مناسبت فرمانده قرارگاه (گوهر) دستور داده بود که همگی در یک مکان جمع شویم و آغاز سال نو را با هم جشن بگیریم. بچه های آشپزخانه برای شام سبزی پلو با ماهی پخته بودند. دریک فضای بازچند ژنراتور داشت کار میکرد و محوطه را روشن کرده بود. در این مکان صندلی ها را چیدیم و مراسم برگزار شد. من و خیلی از دوستانم هر چند که در ظاهر نشان میدادیم که از فرا رسیدن سال نو خوشحال هستیم اما در واقعیت امر دلمان پیش خانواده هامون بود. از دیدگاه فرقه یک عضو فرقه میبایست خانواده خویش را به فراموشی بسپارد و فقط به مبارزه (کدامین مبارزه؟!!) فکر کند. اما مگراین امر ممکن بود. چطور یک انسان میتواند پدر و مادر و اعضای خانواده اش را فراموش کند؟! در حین برگزاری مراسم من به گوشه ای رفته بودم و رو به سمت مرز ایران کرده بودم و داشتم در درون خویش با میهن و عزیزانی که در این میهن داشتم صحبت میکردم. در درون خویش از پدر و مادر و اعضای خانواده ام عذرخواهی میکردم به این جهت که آنها را رها کرده بودم و برای پیوستن به فرقه به عراق آمده بودم. اما بیشتر از همه چیز دلم برای خود وسایر نفراتی میسوخت که سالیان سال دور از وطن و در جهنمی که رجوی برایمان درست کرده بود عمرمان را بیهوده تلف کرده بودیم و حال آرزو داشتیم که برای یک بار دیگر هم که شده خانواده خویش را ببینیم. شب عید نوروز برای همه شادی آفرین و مبارک است. همه سعی میکنند که در این شب در کنار خانواده خویش باشند و خوش بگذرانند. اما همه ما اعضای فرقه در درون خویش بغض کرده بودیم و افسوس میخوردیم. افسوس سالیان با ارزشی از عمر خویش را که بیهوده در فرقه تلف کرده بودیم و&#8230;&#8230; من در درون دنیای آشفته و پرتلاطم خویش غرق بودم که یکی از دوستانم دستش را روی شانه من گذاشت. نگاه کردم دیدم یکی از هم یگانی هایم هست. گفتم بله، بفرما، امری داشتی؟ دوستم در حالی که اشک در درون چشمانش جمع شده بود رو به من گفت: آیا تو هم حال مرا داری؟ تو هم داری به خانوادت فکر میکنی؟</p>
<p>در جواب گفتم: مگر میشود شب عید نوروز باشد و آدم به خانواده و کشورش فکر نکند؟!</p>
<p>دوستم اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: میدونی که زن و بچه من در ایران هستند دارم فکر میکنم که که الان آنها کجا هستند و آیا آنها هم دارند به من فکر میکنند؟ من شرمنده زن و بچه ام هستم. موندم که اگر یک روز دوباره ببینمشون چی بهشون جواب بدم. بگم چرا و به خاطر چی اونها را تنها گذاشتم، بخاطر مسعود خان! آیا واقعاً ارزشش را داشت؟! واقعاً که ماها خیلی ساده بودیم که گول این شیادان را خوردیم و زندگی خویش را تباه کردیم. من که خود کوله باری از غم وغصه را در درون خویش به همراه داشتم اشکهای دوستم را با دست از روی صورتش پاک کردم و به او دل داری دادم. گفتم غصه نخور، بالاخره ما هم خدائی داریم همه چیز درست میشود. ما باید روحیه خودمون را حفظ کنیم و کمی دیگر بردباری کنیم تا ببینم چی پیش میاد. بیا بریم پیش سایر بچه ها&#8230;. آری همه اعضای فرقه در فکر بودند که در نهایت سرنوشت ماها به کجا ختم میشود. من نیز در درون خویش کاملاً بیقرار بودم. احساس میکردم که روزگار تاریک ما در درون فرقه رو به اتمام است. خیلی امید داشتم که بزودی بتوانم از شر تشکیلات فرقه شیطانی رجوی خلاص شوم. پس از صرف شام برنامه های مختلفی برگزار شد مثل: اجرای نمایش های طنز آمیز، رقص کردی و آسوری و ترکی و&#8230; اما هیچ کدام از این برنامه ها نمیتوانستند به ما شادی بخشند به این دلیل که ماها از درون خویش متلاطم بودیم. فقط در ظاهر نشان میدادیم که شاد هستیم. میبایست این کار را میکردیم و الا میبایست در نشست عملیات جاری جواب پس میدادیم که چرا تو فکر هستیم و به چه چیزی داریم فکر میکنیم. آخه در فرقه فکر کردن هم به چیزهائی غیر از تشکیلات فرقه ممنوع بود. واقعاً که!!!!!</p>
<p>پس از اتمام مراسم سال تحویل گوهر فرمانده قرارگاه ما همه را صدا زد که جمع شویم. او میخواست پیام نوروزی مسعود رجوی و مریم قجر را برای ما بخواند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;&#8230;</p>
<p>محسن عباسلو، کانون آوا شانزدهم فوریه 2008</p>
<p>&nbsp;</p>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6222">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6222/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6144</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6144?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/01/29/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>اما همزمان با این ادعاها، از طرف دیگر و در نهان طبق اعترافات خود مسئولین فرقه، تیمی از کادرهای سیاسی فرقه در اروپا و آمریکا به سرپرستی محمد سیدالمحدثین به راه افتاده بودند و مشغول چاپلوسی و ابراز اطاعت در برابر دول غربی بودند. این تیم با واسطه لابی های خود در سنا و کنگره آمریکا، از دولت کاخ سفید درخواست کرده بودند که ارتش آمریکا درصورت وقوع جنگ. با فرقه مجاهدین خلق کاری نداشته باشد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6144">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مسعود رجوی سرکرده فرقه تروریستی مجاهدین خلق سالها به اعضای فرقه وعده داده بود که در صورت مهیا شدن شرایط منطقه ای و بین المللی، ارتش به اصطلاح آزادی بخش وارد عمل خواهد شد و کار رژیم ایران را یکسره خواهد کرد.</p>
<p>حال این لحظه ای که سالها رهبر فرقه منتظرش بود داشت فرا میرسید از همین رو وی به همه نیروها دستور داده بود که تمام عیار آماده جنگ شوند. بچه ها روز و شب کار میکردند و اقدام به آماده سازی ادوات قراضه ای مینمودند که آقای صدام حسین مستبد به رجوی تحویل داده بود.</p>
<p>رجوی همیشه به این ادوات و تجهیزات میبالید. در همین ایام یعنی در اواخر سال 1384 خورشیدی از طرف دولت عراق مقداری سلاح، مهمات و ادوات جنگی جدید نیز دوباره به فرقه تحویل داده شد. در میان این مهمات، مهماتی که ساخت کشور اردن، روسیه و خود کشور عراق بود نیز دیده میشد.</p>
<p>این مهمات اکثراً شامل گلوله های توپ و تانک و یا خرج و انواع فشنگ ها و تعدادی خودرو زرهی بود. کادرهای قدیمی فرقه که اکثراً سالها عمرشان در اردوگاه کار اجباری اشرف یا سایر قرارگاههای فرقه به بطالت گذشته بود، یواش یواش در ظاهر احساس میکردند که همه چیزدارد به نقطه تعیین تکلیف نزدیک میشود و اکثراً در اثر فضای خفقان آلودی که رجوی بر فرقه حاکم کرده بود به تنگ آمده بودند، حال دعا میکردند که دولت صدام هر چه زودتر سرنگون شود تا وضعیت ما نیز که در هاله ای از ابهام قرار داشت شاید تعیین تکلیف گردد.</p>
<p>بیشتر اسرای فرقه میگفتند که خدا کند جنگ شود، یا همه ما کشته میشویم و از این وضعیت و شرایط اسفناک نجات پیدا میکنیم و یا شاید بتوانیم دولت ایران را سرنگون کنیم.</p>
<p>البته در صد پایینی از نیروها به این که فرقه میتواند دولت ایران را سرنگون کند اعتقاد داشتند. به این دلیل که ما خود، در بطن فرقه قرار داشتیم و از وضعیت فرقه بهتر آگاه بودیم.</p>
<p>.بیشتر نیروهای انسانی فرسوده و پیر شده بودند و قادر به جنگیدن و رویارئی با دشمن نبودند. در ضمن همه ادوات و سلاحهائی نیز که صدام در اختیار فرقه قرار داده بود فرسوده و غیر قابل استفاده بودند.</p>
<p>نیروهای فرقه نیز همچنان انگیزه بالائی نداشتند که بخواهند بخاطر عقاید و آمال رجوی جان خود را فدا کنند و با دولت ایران بجنگند. کسانی نیز که مشتاق جنگ بودند فقط به خاطر خلاص شدن از وضع موجود بود.</p>
<p>حال ببینید که وضعیت فرقه به کجا رسیده بود که نیروها و اعضای فرقه حاضر به تن دادن به چه چیزهائی بودند. آنان دعا میکردند که امریکا به عراق حمله کند تا از بلاتکلیفی که سالیان در دام آن گرفتار بودند و مهمتر از همه از چنگال استبداد بی حد و مرز مسعود رجوی خلاصی یابند.</p>
<p>پای بولتن خبری که در سالن های غذا خوری نصب میشدبسیار بیشتر از همیشه شلوغ بود. نیروها از لابلای همان اخباری که مسئولین فرقه 90 درصد آن اخبار را اول سانسور و سپس در بولتن خبری چاپ میکردند دنبال اخبار روز بودند تا ببینند که در آینده چه پیش خواهد آمد و سیر تحولات به چه سوئی پیش خواهد رفت.</p>
<p>یکی از نیروهای تازه وارد میگفت اگر جنگ نشود ما ها نیز مثل کادرهای قدیمی این جا در این بیابانهای عراق میپوسیم و زندگی مان بیهوده، تباه خواهد شد. اگر جنگ نشود چه خاکی باید بر سرمان بریزیم چون غیر از این جنگ هیچ راه گریزی از این مناسبات شیطانی وجود ندارد.</p>
<p>آری مسعود رجوی سرکرده فرقه آنقدر عرصه را برما تنگ و تاریک کرده بود که ما نیروها و اعضای فرقه مجاهدین، انتظار و آرزو داشتیم که ارتش آمریکا منجی و عامل رهائی ما از استبداد رجوی شود. منجی افرادی که خود برای آزادی ایران قدم در راه فرقه گذاشته بودند و حال در باتلاق بی رحم و نابود کننده فرقه فرو رفته بودند.</p>
<p>نوعی فضای یأس آلود بر فرقه حاکم بود. همه میدانستند که برنده این بازی که پیش خواهد آمد به احتمال زیاد فرقه نخواهد بود چون در میان این بازی،فرقه هیچ محلی از اعراب نبود و نه حرفی برای گفتن داشت و نه اینکه توانائی لازم برای انجام دادن عملیات سرنگونی دولت ایران در فرقه وجود داشت.</p>
<p>در چهره خود مسئولین ارشد فرقه وحتی شخص مسعود رجوی، تردید و حتی ترس را به راحتی ما میتوانستیم ببینیم.اما با همه این شرایط و اوضاع، اسرای فرقه با امید به اینکه دوران خلافت ناحق مسعود رجوی بر اردوگاه کار اجباری اشرف و نیروها، در حال اتمام است و با امید به اینکه از این وضعیت غیر قابل تحمل نجات پیدا میکنند روی این دلهره و یأس را میپوشاندند و میگفتند هرچه بادا باد. هر چه پیش آید از این وضعیتی که ما گرفتارش هستیم بهتر خواهد بود.</p>
<p>همه مسئولین و تحلیل گران فرقه بلا استثنا بر این باور بودند و یا این جور وانمود میکردند که برنده این جنگ احتمالی صدام حسین خواهد بود.آنان میگفتند که همه مردم عراق در برابر آمریکا خواهند ایستاد و ارتش عراق با در پیش گرفتن جنگ چریک شهری و نا منظم، نیروهای آمریکائی را شکست خواهند داد.</p>
<p>اما همزمان با این ادعاها، از طرف دیگر و در نهان طبق اعترافات خود مسئولین فرقه، تیمی از کادرهای سیاسی فرقه در اروپا و آمریکا به سرپرستی محمد سیدالمحدثین به راه افتاده بودند و مشغول چاپلوسی و ابراز اطاعت در برابر دول غربی بودند. این تیم با واسطه لابی های خود در سنا و کنگره آمریکا، از دولت کاخ سفید درخواست کرده بودند که ارتش آمریکا درصورت وقوع جنگ. با فرقه مجاهدین خلق کاری نداشته باشد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;&#8230;</p>
<p>محسن عباسلو 26.01.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6144">ارتش ورشکسته &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6144/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارتش ورشکسته  &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6086</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6086?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن های مستقل]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانون آوا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/01/15/%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%83%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مسلماً بروز این جنگ احتمالی تأثیر تاریخی بر سرگذشت و سرنوشت فرقه مجاهدین خلق می گذاشت به این دلیل که مسعود رجوی رهبر این فرقه تروریستی تمام تار و پودهای دیکتاتوری کوچک خویش را در اردوگاه کار اجباری اشرف و سایر مقرهای وابسته به این فرقه در خاک عراق بنا نهاده بود و عراق مرکز تمرکز نیروهای فرقه بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6086">ارتش ورشکسته  &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div style="text-justify: kashida; font-family: Tahoma; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">رهبران فرقه تروریستی مجاهدین خلق همواره از ارتش به اصطلاح آزادی بخش به عنوان نماد قدرت فرقه یاد میکنند. اما خوب است نگاهی به وضعیت این ارتش پوشالی در حال حاضر بیندازیم تا ببینیم که چقدر ادعای مسئولین فرقه با واقعیت درونی این تشکیلات منطبق میباشد؟</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">درستی هر مدعائی در عمل به اثبات میرسد. ارتش به اصطلاح آزادی بخش در واقع زاییده جنگ 8 ساله مابین حکومت دیکتاتور سابق عراق و دولت ایران میباشد. در اوج سالهای این جنگ بود که رهبر خائن و وطن فروش فرقه یعنی مسعود رجوی و اطرافیان فرصت طلبش عده ای افراد نا آگاه از مطامع نامشروع سران فرقه را تحت عنوان مبارزه با جمهوری اسلامی به خاک عراق کشانیدند و با تشکیل ارتش به اصطلاح آزادی بخش، عملاً نیروهای فرقه را به خدمت ارتش بعثی عراق در آوردند.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">این نیروها همواره در طول سالهای جنگ ایران و عراق و سالهای پس از آن به عنوان جزئی از ارتش حکومت دیکتاتور سابق عراق (صدام حسین) عمل کرده اند.تمامی عملیاتهائی که این نیروها انجام میدادند با هماهنگی یا دستور حکومت صدام حسین صورت میگرفت. تا آنجا رهبری فرقه، وابسته و مورد اعتماد دستگاه حکومت صدام حسین بود که به وی دستور میداد جهت سرکوب اعتراضات درونی مردم به تنگ آمده عراق، نیروهای فرقه را وارد عمل کند و مردم بیگناه عراق را به خاک و خون بکشانند.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">اما در تبلیغات بیرونی رهبر خائن و مسئولین وطن فروش فرقه تروریستی مجاهدین خلق از این نیروها با نام ارتش آزادی بخش و دژی محکم در برابر حکومت ملاها یاد میکنند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">اکنون بالای دو دهه است که از تشکیل ارتش به اصطلاح آزادی بخش میگذرد. ارتشی که قرار بود بنا به گفته مسعود رجوی در ظرف حداکثر 6 ماه حکومت ایران را سرنگون کند. اما نه تنها هیچکدام از ادعاهای رهبر فرقه به واقعیت نپیوسته بلکه این تشکیلات در سرازیری نابودی قرار گرفته و هیچ دست آوردی از خونریزی هائی که توسط این ارتش و تشکیلات شیطانی صورت پذیرفته، نصیب رهبران فرقه تروریستی مجاهدین خلق نشده و در حال حاضر این نیروهای فریب خورده و اسیر فرقه میباشند که تاوان اهداف شوم رجوی را میپردازند و در شرایط یأس آلود و نا امید کننده ای به سر میبرند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">افرادی که تمامی زندگی و عمرشان بیهوده به هدر رفته و اکثراً پیر و فرسوده شده اند.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">ارتشی که قرار بود در صورت مهیا شدن شرایط داخلی ایران و شرایط بین المللی ضربه نهائی را بر پیکره حکومت ملاها وارد کند در جریان جنگ 2003 م. مابین نیروهای ائتلاف به فرمانده هی آمریکا و حکومت صدام حسین، ستونهای پوشالی اش فرو ریخت و وارد سرازیری نابودی گشت.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">یادم می آید که قبل از شروع این جنگ مسعود رجوی و مریم بانو، مجنون وار فریاد میکشیدند که ((از اشرف تا تهران منطقه عملیاتی ارتش آزادی بخش است، هر کس در این مسیر بخواهد سد راه ما شود او را نابود خواهیم کرد خواه ارتش آمریکا باشد، خواه نیروهای یکه تی و یا هر کس و چیز دیگری.)) آنان مدعی بودند که در صورت شروع جنگی مابین آمریکا و حکومت صدام حسین، ارتش آزادی بخش نیز وارد عمل خواهد شد و با انجام عملیاتی که نام آنرا بهمن کبیر گذارده بودند ضربه نهائی را بر رژیم ایران وارد خواهد کرد. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">خوب است که نگاهی بیندازیم به وقایع این دوران و ببینیم که این ارتشی که رهبر و مسئولین این فرقه همواره سنگ آنرا به سینه میزنند در این دوران چه عملکردی داشت؟</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">به اواخر اسفند ماه 1381 خورشیدی نزدیک میشدیم. کاملاً بوی جنگ بین آمریکا و عراق به مشام میرسید. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">روز به روز به شمار نیروهای آمریکائی مستقر در منطقه خاور میانه و خلیج فارس افزوده میشد و همه اخبار و تحولات حکایت از جنگی میداد که با توجه به استراتژی در پیش گرفته شده از سوی حاکمان جنگ طلب کاخ سفید نسبت به حکومت صدام حسین، پرهیز از شکل گیری و وقوع این جنگ بعید به نظر میرسید.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">دولتمردان کاخ سفید تصمیم خود را گرفته بودند و سوژه بعدی پس از سرنگونی حکومت طالبان در افغانستان، حکومت صدام حسین بود و حال نوبت این دیکتاتور تاریخ مصرف گذشته بود که از اریکه قدرت پائین بیاید.</span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">در این روزها جنگ تبلیغاتی بین دولت آمریکا و عراق به اوج خود رسیده بود و هر کدام از طرفین این ماجرا به رجز خوانی علیه طرف مقابل می پرداختند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">مسلماً بروز این جنگ احتمالی تأثیر تاریخی بر سرگذشت و سرنوشت فرقه مجاهدین خلق می گذاشت به این دلیل که مسعود رجوی رهبر این فرقه تروریستی تمام تار و پودهای دیکتاتوری کوچک خویش را در اردوگاه کار اجباری اشرف و سایر مقرهای وابسته به این فرقه در خاک عراق بنا نهاده بود و عراق مرکز تمرکز نیروهای فرقه بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">در طول این سالهای متمادی که چه در جریان جنگ 8 ساله عراق و ایران و چه در سالهای پس از آن فرقه مجاهدین همواره از حمایت دولت بعثی عراق بر خوردار بود و آقای صدام حسین مستبد، مسعود رجوی رهبر فرقه و نیروهای تشکیلاتش را مثل فرزندی زیر بال و پر خویش گرفته و به او آب و دانه داده بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">آقای صدام حسین مستبد، در طول این سالیان متمادی در برابر هر نوع تهدید احتمالی از فرزند خویش جناب مسعود وطن فروش به خوبی حمایت کرده بود و این پسر ناخلف صدام حسین در این مدت از تمامی امکانات و انواع حمایت ها از جانب پدر خویش (صدام حسین دیکتاتور) بهره مند گشته بود و در زیر سایه چتر کتاتوری صدام حسین، آقای مسعود رجوی نیز در عراق توانسته بود که غریزه و حس قدرت طلبی خویش را با هژمونی بر نیروهای فرقه ارضاء کند. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">حال روز موعود در حال فرا رسیدن بود. </span></p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p>&nbsp;</p>
<div style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;">
<p><span style="font-size: 10pt;">ادامه دارد&#8230;&#8230;</span></p>
<p>&nbsp;</p>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6086">ارتش ورشکسته  &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6086/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5425</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5425?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کنترل ذهن]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/08/19/%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>تاکسی که به راه افتاد، فرهاد گفت: یک چرخی در بغداد می زنیم،حیف است شهر شهرزاد قصه گو را نبینیم. شهر افسانه ای خلفا ی اسلام – دارالخلافه – فرهاد رو به راننده گفت: ما را کمی در بغداد بچرخان می خواهیم یک گشت خوب و مختصر در شهر علی بابا و چهل دزدش بزنیم. راننده تاکسی با سرعت خیابان ها و پل ها و گذرگاه های این پایتخت افسانه ای رادر می نوردید. من به شوخی رو به فرهاد گفتم:آقا فرهاد، این جوری که نشد، دیدن شهر یعنی این که آدم هر محله را یک ربع، بیست دقیقه ای بگردد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5425">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span><img decoding="async" height="101" alt="از خیال تا واقعیت" hspace="15" width="101" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Icon/Press/Press_10.jpg" />&quot;شهر هزار و یک شب و چهل دزد &quot; </p>
<p>خارج از بغداد و در ضلع جنوبی منتظر ایستاده بودیم. یک تاکسی کمی قبل از ما آرام پارک کرد. فرهاد با طمأنینه و احتیاط به طرف تاکسی به راه افتاد. بعداز چند لحظه کلماتی که بین او و راننده تاکسی رد و بدل شد، به طرف ما آمد. فرهاد پول راننده ی تاکسی که ما را از نجف آورده بود، پرداخته و با گوشه ی چشمی به من اشاره کرد ان گاه به طرف تاکسی ای که لحظه پیش قبل از ما پارک کرده بود، رفته و سوار شدیم. </p>
<p>تاکسی که به راه افتاد، فرهاد گفت: یک چرخی در بغداد می زنیم،حیف است شهر شهرزاد قصه گو را نبینیم. شهر افسانه ای خلفا ی اسلام &ndash; دارالخلافه &ndash; فرهاد رو به راننده گفت: ما را کمی در بغداد بچرخان می خواهیم یک گشت خوب و مختصر در شهر علی بابا و چهل دزدش بزنیم. </p>
<p>راننده تاکسی با سرعت خیابان ها و پل ها و گذرگاه های این پایتخت افسانه ای رادر می نوردید. من به شوخی رو به فرهاد گفتم:آقا فرهاد، این جوری که نشد، دیدن شهر یعنی این که آدم هر محله را یک ربع، بیست دقیقه ای بگردد. زیبایی ها و مکان های تاریخی و تفریحی آن را با طیب خاطر تماشا کند، نه این که با سرعت نور، کشیده تراز حد طبیعی ببیند! </p>
<p>فرهاد خیلی آرام و حق به جانب گفت: &quot; شما وقتی می خواهی کتاب خوانی، اول به فهرست و مقدمه، یک نیم نگاهی می اندازی،بعد با حوصله مطالعه رو شروع می کنی. دیدن شهر هم این طور است به ویژه شهر بغداد،ابتدا یک نگاه مختصری می اندازی و بعد با حوصله می چرخی تا سرانجام سر از یکی از هزار توهای این شهر افسانه ای در بیاوری.&quot; </p>
<p>ترجیح دادم، حس اعتمادم را با شوخی های بی جا و نامطبوع مخدوش نکنم. پس ساکت شدم، اتومبیل با سرعت خیابان های بغداد را که اصلاً فاقد تابلوهای راهنمایی و رانندگی هم بودند، طی می کرد. بعد از نیم ساعت تا 45 دقیقه به یک ساختمان 3 طبقه رسیدیم. این ساختمان، نمایی سیمانی و زرد رنگ داشت و قسمت هایی از آن هم سنگ شده بود. قدیمی نشان نمی داد و فکر نمی کنم بیش از ده سال عمر کرده بود. کلیه پنجره هایش هم کرکره های کشیده شده داشتند. فرهاد رفت و انگشت را روی زنگ گذاشت. چند لحظه بعد در گشوده شد و چهره ی یک مرد پشت در نمایان شد. بعد از دو سه جمله ی مختصر که بین مرد و فرهاد رد و بدل شد، فرهاد به طرف تاکسی آمد. با راننده تصفیه کرد و رو به من گفت: بالاخره رسیدیم. </p>
<p>وارد ساختمان شدیم، در راهروی همکف با همان مردی برخوردم که بعد از زدن زنگ در، توسط فرهاد، چهره اش نمایان شده بود. او مرا مهربانانه در آغوش کشید و چهار بار چپ و راست صورتم را بوسید و چند ضربه ی آرام هم به نشان صمیمیت به پهلو و کمرم نواخت. </p>
<p>خلاصه یک خوش آمد گرم و صمیمانه ای با من داشت و بسیار شاد نشان می داد. بعد از احوالپرسی، فرهاد من را به او معرفی کرد و گفت: این هم وطن عزیز قصد رفتن به خارج برای کار و احیاناً ادامه تحصیل رادارد و آمده تا چند روزی میهمان ما باشد. بعد هم رو به من کرده و ادامه داد،ایشان هم از همکاران کهنه کار و مهربان ما به نام برادر حبیب است. در این موقع دست راستش را روی شانه ی چپ حبیب گذاشته بود &ndash; او آن قدر خوب است که هر کسی با او یک بار صحبت کند تا پایان عمر او را از یاد نخواهد برد. من می دانم شما با هم دوستان خوبی خواهید شد. سپس رو به من کرد و گفت: خوب من وظیفه خودم را تا این جا به خوبی انجام دادم و موقتا ً می روم به سایر دوستان و برادرانم سری بزنم. دستش را در دستم فشرد و با خیره شدن به من، آرام و با لبخندی صمیمی افزود &quot; خوب برادر&#8230; فعلاً خداحافظ، بعد هم دیگر را خواهیم دید. </p>
<p>من و حبیب (برادر حبیب) تنها ماندیم. حبیب قدی لاغر و کشیده &#8211; حدود 75/1 متر- پوست صورتی سبزه و چشمانی قهوه ای روشن داشت. موهایش بسیار کوتاه و صدایش غمگین و گرفته بود. درست مثل این که از ته گلویش به زور خارج شود ولی لحن صحبتش به آدم های تحصیل کرده شباهت داشت. شبیه شیرازی ها حرف می زد. بینی اش برجسته نشان می داد و احتمالاً قبلاً شکسته شده بود، به هر حال او با من گرم گرفت و بعد با هم به طبقه دوم ساختمان رفتیم. این ساختمان گویا در هر طبقه دو یا سه واحد داشت چون وقتی در طبقه دوم مقابل درب بدون پنجره ی اتاق به ظاهر محل اقامتم رسیدم، روبروی آن هم یک درب دیگر دیدم. </p>
<p>من و حبیب وارد اتاق شدیم. در آن جا طبق معرفی حبیب کسی به نام برادر محسن را مشاهده کردم. </p>
<p>ملاقات با محسن هم همان تازگی و طراوت ملاقات با حبیب را داشت. او نیز برخورد بسیار صمیمانه ای کرد و جالب این که عین روبوسی و احوالپرسی حبیب را داشت. محسن(برادر محسن) هم تقریباً هم قد و قواره حبیب بود با این تفاوت که محسن صورتی گرد و تپل داشت. موهایش فر و رنگ چشم هایش مایل به قهوه ای تیره بود. چشمانی گیرا و با نفوذ که هنگام صحبت کردن وقتی به چشم هایت زل می زد و خیره می شد، حتماً در تو تأثیر می گذاشت، پوستش سفید بود و کلمات را سریع و روان تکلم می کرد. تحصیل کرده بود و بعدها که بیش تر با او آشنا شدم، متوجه شدم که شناخت عجیبی در فلسفه و مسائل مذهبی دارد، بینی اش پهن ولی خوش فرم بود. خلاصه قیافه ای جذاب و تأثیرگذار داشت. </p>
<p>همه چیز برایم تازه و جالب بود. بسیار کنجکاو و امیدوار بودم. آن اتاق که سرویس کاملی داشت. حبیب و محسن و هوای خنک اتاق (برخلاف هوای بیرون) و کنجکاوی من و این که فکرمی کردم به زودی فرهاد باز می گردد و ترتیب ویزا ی مرا می دهد، در همین حال و هوا بودم که احوالپرسی محسن مرا شگفت زده کرد. او گفت: برادر گرامی، به قطعه ای از خاک ایران خوش آمدی. این جا را مثل وطن و منزل خودت بدان و ما را هم اگر لیاقت آن را داشته باشیم، از برادران خودت بدان. ما سعی می کنیم به تو در این جا خوش بگذرد و در مدتی هم که میهمان ما هستی و با ما آشنا شدی حق هر گونه اعتراض، اظهارنظر و.. را آزادانه و بدون کوچک ترین محدودیت و منعی داری. </p>
<p>این جا تو آزادی تا به تمام عقاید و افکارت بدون هیچ مشکلی فرم دل خواهت را بدهی، خارج از هر گونه فشار و استرس!! </p>
<p>بعد از صحبت های محسن تصور کردم که به مهد دموکراسی پا گذاشته ام. ذهنیتم درباره ی آن ها با آن چه که قبلاً درباره ی مجاهدین شنیده بودم به هم می ریخت و داشتم ذهنیتی تازه و مثبت بدان ها پیدا می کردم. از یک طرف می توانستم آن چه را که قبلاً نمی دانستم یا به هر عنوان و به دلیل مشغله یا غفلت یا هر چیزی به آن اهمیتی نمی دادم، در این مهمانی چند روزه و قبل از سفرم به امریکا و قبل از آن که کار و روزمرگی و زندگی آن هم در غرب مرا به خود مشغول کند، بازنگری کنم و برای تکمیل افکارم و بحث بتوانم از هویت دینی &ndash; میهنی ام دفاع کنم. </p>
<p>وارد اتاق شدم. قبل از هر چیز خوب آن را وارسی کردم و در ضمن پوزش از محسن به او گفتم: آقا محسن معذرت می خواهم. من سفری طولانی داشته و کل شب گذشته را هم نخوابیده ام. اگر لطف کنید معارفه ی بیش تر را بگذاریم برای چند ساعت بعد از استراحت. ممنون می شوم. محسن با خوشرویی تمام گفت: پس من شما را تنها می گذارم ولی قبل از استراحت بهتراست دوش بگیری. آب هم گرم گرم است. فعلاً خداحافظ. محسن رفت و درب را پشت سرش بست. من هم از روی همان کنجکاوی و دور از چشم محسن نگاهی دقیق تر به امکانات آن واحد انداختم. </p>
<p>ویدئو و تلویزیون با سیم رابط سه گانه و یک شیشه ی زیر تلویزیونی، یک میز و صندلی که روی آن سفره انداخته بودند و دو نوع دسر غذا روی آن قرار داشت با یک پارچ شربت آبلیمو و لیوانی هم کنارش. </p>
<p>پنجره اتاق کرکره دار بود. روی دیوار،تصویر بزرگی از مسعود و مریم رجوی را قاب کرده و زیر آن با نستعلیق نوشته بودند:&quot; مریم مهر تابان،می بریمت به تهران &quot;. مقابل تلویزیون و امکانات جانبی اش هم یک تخت با تشک، بالش و ملحفه بسیار تمیزی بود. کف اتاق کامل موکت بود. نزدیک در هم یک درب کوچک تر وجود داشت که داخل آن یک دستشویی (توالت فرنگی)، یک دوش به همراه زیردوشی و چوب رختی برای آویز لباس بود. </p>
<p>از فرصت استفاده کرده و به حمام رفتم. یک دوش حسابی گرفتم. بعد از حمام کردن، نمازم را خواندم. یک لیوان شربت آبلیمو هم نوشیدم. قبله به طرف پنجره بود و به عبارتی مقابل تصویر قاب شده مسعود و مریم. چنان خسته بودم که متوجه نشدم کی به خواب رفتم. نمی دانم چند ساعت خوابیده بودم که ناگهان از خواب پریدم. </p>
<p>به ساعت شماته دار دیوار نگاه کردم. بیش از سه ساعت خوابیده بودم اما هنوز کسالت و خستگی راه را در خود حس می کردم. با نوشیدن یک لیوان شربت، گلویی تازه کرده و بعد رفتم محسن را صدا بزنم ولی متوجه شدم درب ورودی واحد من قفل شده است. چند ضربه پی در پی با پشت انگشتم به در نواختم. محسن آمد و با خوش رویی گفت: خوب خوابیدی!؟ امیدوارم خستگی ات بر طرف شده باشد. </p>
<p>تشکر کردم و پرسیدم ؛ دوست عزیز اگر مشکلی نیست بفرمائید چرا درب ورودی اتاقم را از پشت قفل کرده بودید؟ </p>
<p>محسن لبخندی زد و گفت &quot;برادر، شما مهمان ما هستید و ساختمان حاضر، ساکنان دیگر ی نیز دارد و چند روزی که شما این جا تشرف دارید، بهتر است که دیده نشوید،ما هم قواعد و مقرراتی داریم که کمی دست و پا گیر است. اگر شما ما را پسندیدید که وارد جمع و تشکیلات می شوید، این محدودیت ها تا حدودی از بین می رود و اگرهم نپسندیدی که شما را طبق قولی که داده ایم به کشور دلخواهتان می فرستیم و باز هم این محدودیت های کوچک که البته برای خودتان هم بهتر است و به صلاحتان است از بین می رود. توضیح محسن قانع کننده بود، رفت و همراه شام بازگشت. </p>
<p>پس از صرف شام به ادای فریضه پرداختم. بعد از نماز،محسن با یاالله و سلام داخل اتاقم امد و همراه خود مقداری فیلم و چند کتاب داشت. آن ها را روی میز گذاشت و اشاره کرد که روی میز یک ساعت زنگ دار هم گذاشته ام که می توانی اوقات شب و روزت را با آن تنظیم کنی و چند جمله هم درباره ی وقت شناسی گفت و بعد ادامه داد:&quot; این چند کتاب و فیلم ها را هم ببین و هر سئوالی که درباره ی آن ها داشتی از من بپرس،امیدوارم ان ها را با دقت بررسی کرده و با نگاهی عمیق و دقیق به آن ها فکر کنی.&quot; </p>
<p>&quot; ضمناً فیلم ها را به ترتیب گذاشته ام و شما هم به همان ترتیبی که گذاشته ام از آن ها استفاده کن. چرا که استفاده از آن ها به همین ترتیبی که گذاشته شده اند به شما کمک می کند تا رشد فکری تان به شیوه ای علمی و روشمند و مرحله به مرحله ایجاد شود.&quot; مقداری توصیه و رهنمود دیگرهم ردیف کرد و سپس کتاب ها و فیلم ها را از روی میز برداشته و روی یک سکوی باریکی که بر جداره ی دیوار نصب شده بو د، گذاشت و با لبخند از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتن محسن،نگاهی به عنوان های فیلم ها و کتاب ها انداختم. روی فیلم ها، عنوان هایی تحریک کننده بود مثل، شکنجه، رژه، فولاد در کوره ی زمان، تبیین جهان و کتاب ها با عنوان هایی چون، تفسیرهایی از قران، راه حسین، به سوی قسط، اقتصاد توحیدی و&#8230; </p>
<p>بعد از مشاهده ی عنوان های فیلم ها و کتاب ها، تلویزیون را روشن کردم. مشغول عوض کردن کانال های تلویزیونی بودم. در کانال الشباب فیلم سینمایی که احتمالا ً نیمه های آن بود، نمایش داده می شد. چند لحظه نگذشته بود که صدای در در فضای اتاق طنین انداز شد. محسن از پشت در گفت:&quot; برادر&#8230; اگر می خواهید تلویزیون تماشا کنید، سیمای مقاومت را ببینید. تماشای کانال های دیگر در توسعه و روند فکری شما اثر سوء می گذارد.&quot; </p>
<p>از این گفته ی محسن حالم به هم خورد. این جمله تأثیر بدی روی من گذاشت و در حقیقت توهین مستقیمی به شعور من بود. نمی دانم محسن از کجا فهمید که من کانال را عوض کرده ام ولی به هر حال تلویزیون را به کانال ماهواره ای بردم که دو کانال 1و2 آن را پوشش می دادند و البته بعد از کمی روشن ماندن از دیدن آن خسته شده و تلویزیون را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. </p>
<p>کمی قران خوانده و بعد هم در رؤیا و تخیلات آینده ی خود غرق شدم. در همین حال وهوا بودم که از فرط خستگی به خواب رفتم و نماز صبحم قضا شد. </p>
<p>به این ترتیب روز اول حضورم در بغداد به پایان رسیده و وارد روز دوم شدم. از روز دوم تا روز پنجم به همین صورت گذشت و ان چند روز را کاملاً شبیه هم سپری کردم. این چهار &ndash; پنج روز اول خلاصه شده بود در صرف غذا، تماشای تلویزیون و فیلم های ویدئویی سازمان، مطالعه و گفت و گو با محسن که در حقیقت آن چه از این به بعد می خوانید روایت این چند روزه است و&#8230; </p>
<p>اولین فیلمی را که دیدم فیلمی بسیار چندش آور و تنفر آمیز و در عین حال تحریک کننده بود. در ابتدای فیلم با سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی یک اخطار داده شده بود. پیام این اخطار به این صورت بود که:&quot; این فیلم، یک فیلم واقعی و دارای بخش هایی است که برای سالمندان، کودکان و کسانی که دارای بیماری قلبی هستند ممنوع است و در عین حال توصیه شده بود که این قشر از افراد، فیلم را مشاهده نکنند.&quot; بعد شروع می شد. </p>
<p>این فیلم مسائل گوناگونی را به تصویر می کشید. هم حکایت سارقی بود که به جرم تکرار در دزدی، انگشتانش را با دستگاه پرس کوچکی قطع می کردند. هم روایت مردی بود که به عمد چشمان همسرش را نابینا کرده بود و با اصرار چشمانش را &ndash; به عنوان قصاص- از حدقه در می آوردند و یا مراسم رجم یک فاسد بود و یا مراسم اعدام چند قاچاقچی مواد مخدر به جرم قاچاق که توسط جرثقیل انجام می شد و یا صحنه شلاق زدن به جرم های شرابخواری، مزاحمت عمومی و امثال این ها که در بعضی از صحنه ها از شدت تنفر و چندش مجبور می شدم تا فیلم را جلو ببرم. به هر حال این فیلم بسیار مشمئز کننده بود فیلم را دیدم،روی تک تک صحنه های آن فکر کردم. </p>
<p>سئوالات فراوانی برایم پیش آمده بود و منتظر ایستادم و چون محسن به من گفته بود، نظرت را آزادانه بگو و اگر لازم است آن ها را مکتوب کن. چند برگه ی کاغذ برداشتم و سئوالات و شبهاتی که برایم پیش آمده بود و توضیحاتی که به نظرم می رسیدرا نوشتم.</p>
<p>مواردی چون قطع اعضای بدن، تقابل چشم با چشم، اعدام مفاسد فی الارض که شما در فیلم آورده اید. اولا که مربوط به زمان های قبل بوده است. ثانیاً تمام موارد فوق از آیات نص و صریح قران است، همان جایی که می فرماید: انف بالاانف، اذن بالاذن و.. و پرسیدم: توجیه شما درباره ی این فیلم چیست؟ </p>
<p>پاسخی که در مقابل سئوالات و شبهات و ابهامات مطرح شده از سوی من شنیدم این بود که: </p>
<p>&quot; این بستگی به برداشت ما از قران دارد ؛ هدف ما از نشان دادن این فیلم تصویر کردن گوشه ی کوچکی از جنایات ضد بشری دولت جمهوری اسلامی ایران است ولیکن شما هم یک جانبه به این مسأله نگاه نکنید. قران وقتی از چیزی نام می برد، همان چیز را حتماً مدنظر دارد. ببینید قران پر از استعاره است و وقتی می گوید: یدالله فوق ایدیهم، منظورش که دست فیزیکی خدا نیست بلکه قدرت خدا مورد نظر است. یا وقتی می گوید: فاقطعوایدیهم یعنی دست آن ها را کوتاه کنید، در حقیقت به این معناست که فرصت و امکان آن کار زشت را از آن ها بگیرید، نه این که دست فیزیکی آن ها را مانند وحشیان از هر قسمتی ببرید. منظور از رجم یعنی راندن، همان طور که خدا شیطان را رجم کرد، یعنی در حقیقت خدا، شیطان را از درگاهش راند. قاچاقچی هم یک گمراه است که باید هدایت شود و نه این که برچسب مفسد فی الارض را به پیشانی او بزنیم و از حیات ساقطش کنیم. شلاق زدن هم در زمانه ی ما منسوخ و در حقیقت یک عمل ضد بشری است، بلکه باید جرایم و مجرم مشمول اجبار اجتماعی &ndash; مجازات- شود،نه این گونه که حکومت ایران برخورد می کند. که در حقیقت نقض گسترده ی حقوق بشربا بهانه قرار دادن دین است. هدف اصلی ما هم این است که دولتی را در ایران ایجاد کنیم که هیچ فشار غیر بشری که در تمام جهان منسوخ گردیده را اعمال نکند. وگرنه نیازی به برداشتن سلاح و اقدام نظامی نداریم!! باور کنید ما هم خواهان آرامش هستیم. ولی وقتی فشار حاصله در ایران را می بینیم آیا چاره ای جز روش قهرآمیز و خشونت برایمان می ماند؟&quot; </p>
<p>بعد هم روی همین حرف هایش با او بحث را ادامه دادم که در ابتدا با تأیید حرف های من شروع شد ولی در نهایت من بودم که در مقابل توجیهات ایدئولوژیک آن ها به دلیل عدم اطلاعات و وقوف بر روی مسائلی که شناخت عمیقی نسبت به آن ها نداشتم، قانع می شدم. </p>
<p>این گونه بود که بحث درباره ی این فیلم با توجه به ضعف من در حوزه ی معرفت شناسی به پایان رسید. اکنون دریافته ام افراد برای مجادله و بحث، صرف نظر از تفاوت ها و اختلاف نظرها از نظر میزان اندیشه باید در یک سطح فکری باشند در غیر این صورت به شکست یکی از دیگری خواهد انجامید من به این دلیل در مقابل پاسخ هایی که از محسن در مقابل سئوالاتم می گرفتم، کوتاه می آمدم. </p>
<p>فیلم بعدی که شامل سه حلقه ی سه ساعته بود فیلمی به نام &quot; فولاد در کوره ی زمان &quot; بود. این فیلم نوعی تاریخ سازی بود که از انقلاب مشروطه و قیام میرزا کوچک خان جنگلی با شکلی تازه و با تفسیری دیگرگونه، موضوع را آغاز کر ده بود و بعد به بررسی شکل گیری ارتش آزادی بخش ملی و سازمان مجاهدین خلق ایران پرداخته و با ارائه ی تصویرهایی تمام جریان انقلاب ضد سلطنتی 1357 را وابسته به این سازمان کرده و مدعی شده بود که انقلاب اسلامی از دست این سازمان به سرقت رفته و با لحنی ناخوشایند به تفسیر حرکات آیت الله خمینی (ره) پرداخته و در ادامه با توضیح اقدامات دیپلماتیک و آرامش آن ها در برابر خشونت های حکومت ایران پرداخته که آخر کاسه ی صبر آن ها سر می رود و اقدام به مقابله به مثل می کنند و پرواز رجوی و بنی صدر به فرانسه را نقطه ی عطف و یکی از مراحل جدید مبارزه تلقی کرده و سپس بحث حرکت به عراق و انقلاب ایدئولوژیک و عملیات جنگی چون چلچراغ در مهران و فروغ جاویدان در ایلام و کرمانشاه و عملیات مروارید در کوه های مروارید را بررسی نموده و در نهایت همه چیز را به نفع خود مصادره کرده و منوط به حمله ی ارتش آزادیبخش مورد نظر خود با تمام قوا و نیرو کرده و نام آن را فروغ جاویدان گذاشته و جارو جنجال و هیاهو راه انداخته و تبلیغات سازمان و امکانات خبری رابه راه انداخته و دم از سیل طرفداران این سازمان زده بود. </p>
<p>ادامه دارد&#8230; </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5425">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5425/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5395</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5395?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Aug 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/08/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>حالا درست روبرویم ایستاده بود و به من نگاه می کرد. چند جمله ای ترکی گفت و من که متوجه حرف های او نشده بودم تنها به فارسی به او گفتم: من یک ایرانی هستم. بعد از درنگی کوتاه با فارسی لهجه دار آذری شروع به صحبت کرد. او که قدی بلند حدود 80/1 متر داشت سر تا پا لباس جین پوشیده بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5395">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><img decoding="async" height="76" alt="از خیال تا واقعیت" hspace="15" width="96" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/News/Bound_Confine_1.jpg" />دام&quot;</strong></p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>روز بیست و چهارم ماه می همچون روزهای قبل جلوی سفارت امریکا در آنکارا پرسه می زدم، به پرچم پرستاره ی امریکا که بر فراز سفارت تکان می خورد، خیره شده و با حسرت رفتن به سرزمین یانکی ها، به آن نگاه می کردم و در حالت أسف خوردن از این موقعیت هایی که داشت از دست می رفت،بودم که ناگهان متوجه جوانی خوش قامت و بلند بالا شدم که سلانه سلانه داشت به طرف من می آمد. او را قبلاً نیز دیده بودم که دور و بر سفارت امریکا قدم زده و هر از چند گاهی با یک شخص حرف می زند. وقتی متوجه قدم های او شدم که به طرف من می آید با خود گفتم شاید شانس به من رو آورده است. شاید یک دلال ویزاست&#8230; </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>حالا درست روبرویم ایستاده بود و به من نگاه می کرد. چند جمله ای ترکی گفت و من که متوجه حرف های او نشده بودم تنها به فارسی به او گفتم: من یک ایرانی هستم. بعد از درنگی کوتاه با فارسی لهجه دار آذری شروع به صحبت کرد. او که قدی بلند حدود 80/1 متر داشت سر تا پا لباس جین پوشیده بود. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>پوستی روشن و موهایی کم پشت داشت که به مدل آلمانی آرایش شده بود. چشمانی سبز و با نفوذ داشت و محکم و با طمأنینه قدم بر می داشت. او کنار من ایستاده و با فارسی و ته لهجه آذری جریان راا ز من پرسید. من هم اصل جریان و امید واهی به ویزای امریکا را برایش گفتم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>اول کمی خندید و بعد گفت که نگران ویزای امریکا نباشم. او ادامه داد: تو، به خدا اتکا کن، خودش تمام کارهایت را درست می کند. من هم گفتم: این ها هم به جا و درست ولی واقعیت این است که من ویزا نگرفته ام. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فرهاد با همان چشمان جذاب و نافذ و با همان سیمای امیدوار کننده اش و با تکیه بر مسائل و ارزش های خدایی و انسانی!! هر لحظه مرا مطمئن و امیدوارتر می کرد و درنهایت بعد از یکی دو ساعت صحبت و کلی درد دل و صرف فانتا و نوشابه به حساب فرهاد با هم خداحافظی کرده و من به نشان اعتمادی که تازه به فرهاد پیدا کرده بودم،کارت هتل خود را به او داده و گفتم: حتماً همدیگر را خواهیم دید و او نیز به علامت تأیید گفته من، و با لبخند مهربانی که در چهره اش بود، سری تکان داد و رفت. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>شب در اتاق هتل محل اقامتم به وقایع چند ساعتی که با فرهاد گذشته بود، فکر می کردم و با خود می گفتم: او که چیزی از من نخواست. پس چرا نباید به او اعتماد کنم. خودم را سرزنش می کردم و این که آدم نباید همیشه بدبین باشد. برخورد و آشنایی با فرهاد در آن لحظه باعث شد تا من عینک بدبینی و ناامیدی را از چشم برداشته و زندگی را طور دیگری ببینم. خودم را ملامت می کردم که آدم نباید همیشه بدبین باشد و به آدم ها و زندگی با دیده تردید، بنگرد، این فکر در مغزم خطور می کرد که شاید اقبال من و عنایت خداست تا با او آشنا شده ام و از مشکلات و دردسرهای چند سال اخیر نجات پیدا کنم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فرهاد، همچون نوری بود که در شبستان نومیدی و در ظلمت مطلق بیکاری من تابیده بود و پرتو آن دنیایی از امید، برایم به ارمغان آورده بو د. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>آن شب رابا امید فردا و دیدن دوباره فرهاد و نگرانی از تماس نگرفتن فرهاد به خواب رفتم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فردای روز بیست و پنجم ماه می از صبح علی الطلوع تا 2 بعد از ظهر منتظر تماس فرهاد بودم و برای دیدن و آمدن فرهاد لحظه ها را ثانیه به ثانیه می شمردم. در افکار فرهاد و ملاقات دوباره اش بودم که ناگهان چند ضربه ی انگشت به پشت در اتاقم نواخته شد. سراسیمه به طرف در رفتم. در را باز کردم فرهاد بود. نیم ساعتی بیش تر نماند و باز هم به من امید داد و مرا امیدوار کرد و گفت: آمده ام تا مدارک مورد را از تو بگیرم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>گفتم: پاسپورت را نمی دهم چون نزد صاحب هتل است اما بگو به چه چیزهای دیگر نیاز داری؟ فرهاد گفت: پاسپورت را فعلاً نمی خواهم. فقط اگر عکس داری و فتوکپی شناسنامه، بده و اگر هم نداری، مدارک را بده تا با هم بیرون برویم و ضمن این که قدم می زنیم، ترتیب تهیه ی عکس و فتوکپی ها را هم بدهیم. گفتم: نیازی نیست. خوشبختانه هم عکس دارم و هم فتوکپی از سایر مدارکم همراهم است. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>12 قطعه عکس و فتوکپی مدارکم را با خوشحالی تمام تحویل او دادم با خودم گفتم من از چند فتوکپی و عکس ضرری نمی کردم،ولی اگر فرهاد صادق باشد من کاملاً سود می برم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>آن گونه که رفتار دوستانه و مطمئن فرهاد نشان می داد، همه چیز طبق میل من پیش می رفت. و امیدوار کننده بود سپس فرهاد با اطمینانی که در کلامش بود، گفت برو و در نمازت سجده ی شکر به جای بیاور و راحت و آسوده هم بخواب. &ndash; من به او گفته بودم نماز می خوانم &ndash; فرهاد در ادامه گفت: من فردا کار دارم و نمی توانم به تو سر بزنم. فردا با خیال راحت و آسوده مانند یک توریست برو و آنکارا را خوب بگرد. بعد هم با من خداحافظی کرد و رفت. همان طور که گفته بود روز بیست و ششم می نیامد و من بعد از ناهار به تلافی این دردسر و جان کندن چند روزی که با نومیدی و نگرانی گذشته بود،به مرکز شهر آنکارا رفتم و این بار با نگاهی تازه و خاطری آسوده نه با نیت پیدا کردن کار،به تماشای مغازه ها، نقاط دیدنی و پارک ها رفتم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>روز بیست و هفتم ماه می فرا رسید. ساعت 10:30 صبح بود. انتظار آمدن فرهاد تمام وجودم را سرشار کرده بود که با صدای زنگ تلفن به پایان رسید. فرهاد بود که با تلفن تماس می گرفت. او به من گفت: همه چیز درست شده است. او در یکی از کافه ها در بلوار آتاتورک آنکارا با من قرار گذاشت و من هم بعد از ظهر طبق قرار قبلی البته با کمی دردسر و سردرگمی، بالاخره مکان مورد نظر را پیدا کردم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فرهاد آن جا بود و بلافاصله با دیدنم جلو آمد بعد از احوال پرسی و خوش و بشی که با هم کردیم از من دعوت کرد تا چیزی بنوشم. بعد از نوشیدن و گلویی که تازه کرده بودیم، گفت: امروز آمده ام تا برای خارج رفتنت و چگونگی آن با هم صحبت کنیم. من هم با اشتیاق گفتم: سراپا گوشم و آ ماده هستم تا ببینم بالاخره چه می شود. فرهاد اولش کمی از حس و طن دوستی هموطنان در غربت برایم گفت و بعد از مقداری مقدمه چینی و کلی صحبت با کمی نگرانی که در چهره و لحنش دیده می شد، گفت:&quot; من از رابطین سازمان مجاهدین خلق هستم.&quot; شنیدن این مطلب و با توجه به این که کمی نگرانی و چیزی شبیه یک لحظه ترس نهفته را در چهره اش دیده بودم بهانه ای به دستم افتاد تا کمی سر به سر فرهاد بگذارم و با او بحث کنم &ndash; البته علت آن این است که من عاشق بحث کردن و مغلوب کردن طرف مقابل هستم و این یادگار دوره ی دانشگاه است- بنابراین بحث را با حساس ترین مطلب شروع کردم و پرسیدم: من می دانم که شما مخالف نظام جمهوری اسلامی هستید اما می خواهم بدانم نظر تو درباره امام (ره) چیست؟ </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>انتظار داشتم که فرهاد بحث را شروع کند ولی برخلاف انتظارم، دیدم او هم درباره ی امام با احترام و لفظ &quot; امام&quot; یاد می کند و این البته باعث قطع این زمینه از بحث شد و من نیز بلافاصله موضوع بحث را عوض کردم. اعضای رده های پائینی سازمان مجاهدین خلق معمولاً از بحث و گفت گو پرهیز می کنند و اصولاً این تلقی را از طرف رهبری سازمان بدان ها القا کرده اند که گفتگو برای رده های پائینی و حتی میانی به ضرر مسائل امنیتی سازمان است و ناخودآگاه بعضی از مسائل سازمان که به شکلی مبهم در ذهن اعضا القا شده است،برملا خواهد شد،لذا اصولاً پرسش و جدل و مفاهمه و گفت گو به ویژه برای رده های پایینی و حتی میانی سازمان منع شده است. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>به فرهاد گفتم: من کاری ندارم تو از طرف چه کسی یا کسانی مأمور یا رابط چه سازمان و گروهی هستی و چه عقیده و فکری داری. من فقط ویزای امریکا و امکان درآمد و کار می خواهم و تو هم وعده دادی برای من این ها را مهیا کنی. پس من نیازی نیست با سازمان یا هر چیز دیگری همکار ی کنم. تو گفتی که بعدها از محل درآمدم هزینه و کمک شما را جبران کنم. به هر حال امیدوارم که زیر قولت نزنی. فرهاد کمی درنگ کرده بعد لبخندی زد و گفت: آقا جان، برادر عزیز و دوست گرامی مثل این که برای شما سوء تفاهم پیش آمده،من فقط گفتم که عضو سازمان مجاهدین خلق ایران و رابط آن هستم ولی چیزی درباره ی قو ل و حرفم به شما نگفته بودم. بعد هم شروع به صحبت های متفرقه از دین اسلام درباره قول و نحوه ی عمل کرد و بحث را به شرایط کاری کشاند و گفت: کار ما هم که درست کردن کار هم وطن ایرانی است، صرف نظر از هر مسأله سیاسی و اقتصادی با مشکلاتی مواجه است. ما در کشور ترکیه دستمان آن طور که باید باز نیست و قدرت مانور زیادی برای انتقال شما نداریم. لازم است تا شما به عراق بیایید تا هم زیارتی از حرمین شریفین کرده باشی هم چند روزی میهمان سازمان ما باشی و ما را بدور از تبلیغات دولتی بشناسی و بعد هم اگر خواستی می مانی و اگر هم نخواستی تو را از طریق یک کشور ثالث به کشور مورد نظرت می رسانیم و هیچ مشکلی برایت پیش نمی آید. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>پرسیدم: این گونه که شما می گویید من ابتدا به عراق بیایم و اگر من این کار را بکنم و مهر عراق در پاسپورتم بیاید آن وقت فکر کنم بعد از رفتن به امریکا برگشتن به ایران برای حمایت و سرزدن به خواهر کوچکم دچار مشکل خواهم شد. شما و سازمان این مشکل را چگونه حل می کنید؟ </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فرهاد گفت: ترتیبی خواهیم داد تا پاسپورت شما هم مشکل نداشته باشد. اگر امر دیگری هست بفرمایید، در خدمتگزاری حاضرم و ادای گارسن ها را در آورد و بعد با هم خندیدیم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>فرهاد بحث را ادامه داد و از آینده ی روشن و درخشان من گفت و آینده ای سرشار از موفقیت را برایم ترسیم کرد و گفت: ده سال بعد را تصور کن، تو با درآمد عالی از عهده ی سرپرستی خواهر و پدرت بر آمده ای و هم با فکر کردن به گذشته خودت به یاد حرف های امروز من خواهی افتاد و این که اگر آن روز امیدوار نمی شدم و اقدام نمی کردم اکنون این جا نبوده و این قدر موفق نبودم. لطف کن آن موقع یک یاد مختصری هم از من بکن. بعد هم با هم از کافه خارج شدیم. در بین راه او با اصرار و گفتگو به تردیدهای من خاتمه داد و موافقت مرا برای سفر به عراق و گام اول سفر به امریکا کسب کرد. اصرار او، محکم و مطمئن صحبت کردنش،امید دادنش،لحن گرم صحبت هایش و حتی نوع نگاهش با دو چشم نافذ و پرجذبه، هر لحظه مرا تحت تأثیر قرار می داد. او دست مرا گرفت و در آن لحظه دریچه ای به فردای آرزوهایم گشود و من فقط یک چیز را می دیدم (در به دری، سردرگمی، هیجان رفتن به امریکا و ر ها شدن از آن همه نکبت بیکاری و.. فکر را از عقلانیت خالی می کند.) در آن لحظه من به هیچ چیز جز خلاص شدن از آن وضع بحرانی و سردرگمی فکر نمی کردم. حتی حاضر شده بودم به کم ترین کارهایی که دون شأن خودم می دانستم، تن بدهم، تازه آن هم با شرط زبان ترکی مواجه شدم. به هر حال آن لحظه ها نمی دانستم به چه راهی گام می گذارم. تمام وجودم حس فرار از آ ن وضعیت و پناه بردن به گوشه ای بود که بتوانم به اصطلاح زندگی کنم،کار داشته باشم و&#8230; و آن هم سفر پربار و موفق بود با برآوردن و قدم گذاشتن در مسیر همان رؤیاهای بزرگم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>بعد از ساعت ها گپ و گفتگو، با دادن اطمینان و لحظه های بشارت و امیدوار کننده، رضایت مرا برای رفتن به عراق با خنده و شادی گرفت و قول داد با حداکثر سرعت کار را درست کند. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>روز بیست و نهم می تنها با یک روز اختلاف سر قرار قبلی حاضر شده و به من گفت: آ ماده رفتن باش. وسایلت را بیاور و با هتلت تسویه کن. چون کارها درست شده و سر ساعت 3 بعد از ظهر امروز به طرف عراق به راه خواهیم افتاد. بالاخره ترتیب کارها داده شده و باید بگویم واقعاً شانس آورده ای که کارت با این سرعت درست شد. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>ناهار را با هم خوردیم و بعد برای رفتن شال و کلاه کرده و به طرف ترمینال آنکارا به راه افتادیم. ترمینال آنکارا همان جایی که ده روز قبل با هزار امید و آرزو پا در آن گذاشته و از فرم و زیبایی ظاهرش لذت برده بودم، همان جایی که اکنون نیز با هزار امید و آرزو پا در آن می گذاشتیم تا آن جا آخرین جایی باشد که من به قصد عراق ترک می کر دم. فرهاد و من از تاکسی پیاده شده و شانه به شانه به طرف سالن شیک ترمینال قدم می زدیم. به طرف غرفه شماره 9 که غرفه تعاونی مارسوی بود رفتیم، فرهاد به زبان ترکی با مأمور گیشه صحبت کرد و بعد هم یک بلیط تحویل گرفت و باهم دور سالن اصلی چرخی زدیم و به طرف طبقه پایین راهمان را کج کردیم و منتظر ایستادیم. فرهاد به من گفت: پاسپورت و مدارک ایرانی ام را مخفی کنم و در طول مسیر صحبت نکنم و کل کارها را به او سپرده و اجازه دهم تا او مسائل و امور را آن طور که می خواهد انجام دهد. او تأکید کرد که اگر می خواهم به هدفم برسم، باید مو به مو آن چه او می گوید را رعایت کنم، وگرنه او هیچ تضمینی به من نخواهد داد من که همه آینده ام را در کف او گذاشته بودم، چاره ای جز پذیرش آن چه او می گفت نداشته و خود را برای یک سفر طولانی اما آرام آماده و اختیار خویش را به او سپردم. اتوبوس ساعت 30: 10 بعد از ظهر به طرف شهری به نام سیلوپی به راه افتاد. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>بین راه هم نوشیدنی و هم شام را مهمان فرهاد بودم &ndash; او می گفت: تو میهمانی و تا زمانی که میهمانی این وظیفه ی میزبان است که از تو پذیرایی کند، فردای آن روز &ndash; سوم می &ndash; قبل از ظهر به سیلوپی رسیدیم، بلافاصله بعد از رسیدن به سیلوپی که شهری بسیار کوچک بود استراحت کوتاهی کردیم، فرهاد به دکه مقابل گاراژ رفت و مشغول انجام امور شد و بعد از تکمیل یکسری فرم به من گفت: تو می توانی بروی و مسجد سیلوپی را ببینی، مسجد سیلوپی زیبا بود، من هم دست به وضو شدم. بعد ازنماز و کلی دعا آرامش نسبی پیدا کردم و برای این که جلوی تردید خودم را بگیرم خود را به طور کامل به تقدیر و فرهاد سپردم. فرهاد همراه راننده ی اتوبوس به دکه رفتند. قرار بود ساعت 1:30 به طرف مرز سیلوپی حرکت کنیم ولی کمی زودتر به راه افتادیم. به توصیه ی فرهاد همراه راننده به طرف پنجره ای که اتاق پلیس خروجی بود رفته و بعد دیدم که فرهاد دو عدد پاسپورت سفید رنگ را که لسه پاس نام داشت ا ز کیفش خارج و یکی را به من داد. در کمال تعجب و ناباوری دیدم که در این دفترچه سفیدرنگ که به خط مشکی چاپ و دست نویس بود و روی جلدش هم تصویر عقاب سیاه دیده می شد، مشخصات فیزیکی و عکس من قرار دارد با یک اسم عربی! اگر اشتباه نکنم (ابراهیم حنیف&quot; یا &quot; حنیف ابراهیم&quot; و یا.. مدت کوتاهی که دستم بود،نیم نگاهی به آن انداختم. در آن نوشته شده بود که من متولد نجفم ولی بقیه مشخصاتم از آن خودم بود. به هر حال با راننده رفتیم و قبل از گیشه پلیس دفترچه های هر دومان را از ما گرفته و تحویل پلیس داد. نیم ساعت یا کمی بیش تر نگذشته بود که به پاس ها مهر زده شد و ضمن این که از زیر چشم به ما نگاه می کرد و گوشه ی چشمی هم به من داشت. پاس ها را تحویل مان داد. فرهاد بلافاصله پاس مرا از من گرفت و لبخند صمیمانه و گرمی زد. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>کمی پائین تر به منطقه ی ابراهیم خلیل رسیدیم که یک منطقه ی کردنشین بود و کنار مرز عراق قرار داشت. در ابراهیم خلیل من نشسته بودم و فرهاد خود کارها را انجام می داد. فرهاد عربی را چنان روان و مسلط حرف می زد که اگر قبلاً ترکی و فارسی لهجه دارش را ندیده بودم تصور می کردم که او یک عرب عراقی است. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>با توانایی هایی که از فرهاد می دیدم هر لحظه امیدم به او بیش تر می شد، نیم ساعتی بین کردها معطل شدیم، فرهاد هر دو برگه ی عبورمان را گرفت و بعد به راه افتادیم. او با تاکسی سیلوپی تصفیه کرد. اگر اشتباه نکنم برای هر دو نفرمان 30 یا 40 دلار داد. بعد سوار ماشین دیگری شدیم. فرهاد مقداری اسکناس ترکی را با اسکناس های دیگر معاوضه کرد. بعد به راه افتاده از نگهبانی گذشتیم و در حوالی سه راهی دهوک وارد یک ترمینال مخصوص تاکسی ها شدیم. در ان جا نیز فرهاد مقداری دیگر از اسکناس های ترکی را با دینار عراقی عوض کرد بعد سوار یک شورلت قدیمی شده و به طرف موصل به راه افتادیم. در راه موصل بعد از زمان کمی از حرکتمان گذشته بود به مکانی به نام فایدا رسیدیم. در فایدا از ما آزمایش خون گرفتند در اتاق کناری پلیس مهر و امضایی روی برگه ی پزشکی و لسه پاس ها انداخت. فرهاد تا قبل از فایدا آرام بود و گاه چرب زبانی می کرد اما در فایدا خیلی پررو شده و خوب به عربی بلبل زبانی می کرد. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>بعد از مشخص شدن نتیجه ی آزمایش ها، توی تاکسی لختی پلک هایم سنگین شدند اما فرهاد با دست به پهلویم زدو گفت به موصل رسیدیم. در موصل زیاد معطل نکردیم. نزدیک سه ربع ساعت فقط منتظر راننده ی تاکسی شدیم تا راننده ی تاکسی آفتابی شد و به راه افتادیم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>یک ساعتی از حرکت ما نگذشته بود که راننده برای شام کنار زد و در یک قهوه خانه بین راهی شام خوردیم. تا این جا کماکان خرج سفر را فرهاد داد. بالاخره قبل از نزدیک های ساعت 11 به بغداد رسیدیم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>دیدن بغداد برای من شبیه یک رؤیا بود. شهری که یکی از پایگاه های بزرگ جهان اسلام و مرکزیت ان بوده است. شهر حکایت ها و افسانه های تو در توی هزار و یک شب و علی بابا و چهل دزد بغداد. شهری که به دار الخلافه &ndash; پایتخت &ndash; اسلامی مشهور است. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>با وجودی که بغداد برایم دیدنی بود اما به پیشنهاد فرهاد و خواست خودم بی درنگ ماشین دربستی به مقصد کربلا گرفتیم. با چرب زبانی های فرهاد و تسلطی که به زبان عربی داشت، تمام طول راه را از خطر افسرها و پلیس عراق گذشتیم تا سرانجام به کربلای حسینی رسیدیم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>باورم نمی شد، من! آن هم در سرزمین کربلا! فکر می کردم خواب می بینم. هوا هنوز تاریک بود اما روشنایی گلدسته های حرم شریف، زیبایی آسمان کربلا را دوچندان کرده بود. فرهاد من را در حرم رها کرد و گفت:&quot; برو هر چه می خواهی زیارت کن. این اولین قولم بود، دیدی!&quot; </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>بهترین خاطره ی من در این سفر و شاید بهترین خاطره ی چند سال اخیر زندگی ام در همین لحظه هایی بود که در حرم &quot; آموزگار بزرگ شهادت&quot; زیارت نامه می خواندم، بعد از زیارت حرم شریف امام حسین (ع) فرهاد مرا به طرف حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام راهنمایی کرد. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>بعد از زیارت یکی دوساعتی ر ا در حال و هوا و فضای این &quot; بهترین لحظه ها و خاطرات&quot; بودم تا این که صبح اول وقت به طرف نجف به راه افتادیم و بعد از رسیدن به نجف و زیارت مرقد مطهر اسطوره ی عدالت و عشق،پیشوای بزرگ شیعیان جهان، مولی الموحدین علی بن ابیطالب من هر لحظه مطمئن تر می شدم که فرهاد کار مرا درست خواهد کرد و فکر می کردم که در تصمیم گیری و اعتماد اشتباه نکرده ام. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p>ساعت 8:30 از نجف اشرف به طرف بغداد حرکت کردیم. قبل از رسیدن به بغداد در یک رستوران &ndash; قهوه خانه &ndash; بین راهی ناهارمان را خوردیم و به مسیر ادامه دادیم. نرسیده به بغداد، پیاده شده و منتظر ماندیم. </p>
<p>    &nbsp;</p>
<p><span >&nbsp;</span>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5395">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5395/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5387</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5387?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کنترل ذهن]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/08/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</guid>

					<description><![CDATA[<p>انسان ها با آرزو زنده اند و همه آدم ها به نوعی با آرزوها، آمال ها و آرمان های خویش به آینده دل بسته اند. هر چند ممکن است به آن ها دست نیازند، اما دغدغه ی رسیدن به این آرمان ها و آرزوهاست که به آن ها حرکت و زندگی می دهد و من نیز در ابتدای اولین پله ی این آرزوها به سان هر جوان ایرانی جزو کسانی بودم که با جذبه و شتابی سریع، مایل است یک شبه این راه دراز و صد ساله را تا اوج زندگی رصد کند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5387">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" alt="از خیال تا واقعیت" hspace="15" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Icon/Press/Press_11.gif" />من یک جوان ایرانی هستم،یک جوان ایرانی که همچون هم سن و سال هایش، هزار و یک آرزوی بزرگ در سینه پنهان دارد.و با یک سر پر سودا، هزار و یک آرزوی دیگر را در ذهن می پروراند. </p>
<p>انسان ها با آرزو زنده اند و همه آدم ها به نوعی با آرزوها، آمال ها و آرمان های خویش به آینده دل بسته اند. هر چند ممکن است به آن ها دست نیازند، اما دغدغه ی رسیدن به این آرمان ها و آرزوهاست که به آن ها حرکت و زندگی می دهد و من نیز در ابتدای اولین پله ی این آرزوها به سان هر جوان ایرانی جزو کسانی بودم که با جذبه و شتابی سریع، مایل است یک شبه این راه دراز و صد ساله را تا اوج زندگی رصد کند و خود را بر بلندای آرزوها بالا کشیده و چه بسا در شتاب دست یافتن به این ره صد ساله در گردابی وحشتناک غوطه ور شود یا غبار این طوفانی که در سر می پروراند او را در دام چاله ای هولناک گرفتار کند. من بی تاب این رؤیاهای جوانی، انرژی و توانایی که در خود حس می کردم بی آن که به دورنمای خطرناک تبعات آن چه پیش خواهد آمد، بیاندیشم چنان واله و شیدای رسیدن به رؤیاها و آرزوهایم بودم و چنان در کار فتح قله ی این آمال ها و آرزوها بودم، که ندانستم چه شد. اما وقتی چشم گشودم دیدم چه ساده اتفاق افتاد. </p>
<p>قصدم از روایت اتفاق و ماجرایی که بر من رفته (و از نظر شما خواهد گذشت) فقط نقل خاطره و روایت آن نیست، بلکه می خواهم دریچه ای به روز جوانانی بگشایم که همچو من هزار آرزو در سینه و سر دارند. </p>
<p>آن چه می خوانید بیش تر جنبه ی احساسی دارد، چرا که وقتی انسان با وقایع و حوادث خشن دنیای هزار رنگ پیرامون خود مواجه می شود می بیند که چهار سوی تنگ این دنیا مجالی به آمال او نمی دهد و زندگی آن چنان بی رحمانه است که به ناچار آدم را به میانه روی وا می دارد و در نهایت راهی نمی ماند جز این که با قوانین موجود کنار بیاید. </p>
<p>آدمی برای این که مراحل معیشیتی &ndash; اقتصادی اش را به شکلی تکاملی طی کند، نیازمند نگاهی عمیق،جامع،نکته سنج و حسابگرانه با رفتاری عقلانی به محیط پیرامون خویش است. خرد آدمی حکم می کند که در زندگی به دور از هیاهو و جنجال های کاذب با گام هایی محتاط این مراحل را بگذراند. </p>
<p>مطالبی که در این نوشتار و در صفحات بعد می خوانید نه خیال است نه ساخته ی ذهن شخصی بلکه یک ماجرای کاملاً واقعی است. ماجرای یک سفر،سفری که با آرزوهایی بزرگ شروع شد و&#8230; </p>
<p>نقل خاطرات این سفر و روایتی که این قلم از آن دارد چیزی جز ادای یک وظیفه نیست. وظیفه ای در قبال جوانانی مثل من که برای کسب درآمد و گرفتن ویزا از کشورهای امریکایی، اروپایی یا حتی استرالیا برای جست وجوی یک زندگی تازه راهی یکی از کشورهای همسایه می شوند و بی آن که برنامه ی دقیق و حساب شده ای برای این کار داشته باشند، در دام طراران و فریبکاران شکار می شوند. </p>
<p>با امید به آن که روایت خاطره ی این سفر بتواند دریچه ای فرا روی جوانان این مرز و بوم بگشاید تا هرگز در زندگی بی مهابا تصمیم نگیرند و خود را اسیر چاه شغادها نکنند. </p>
<p>انشاء الله </p>
<p>آغاز یک سفر </p>
<p>صبح روز بیست و دوم اردیبهشت ماه شبنم سپیده دم شاهد هوای بهاری دلکشی است. من هم بعد از مدت ها، پس اندازی که با تلاش و جان کندن به دست آورده بودم، توانستم چیزی در حدود یک هزار دلار جمع و جور کر ده و به رسم تبرک هم پنجاه هزار تومانی را در بقچه ی سفرم بپیچم. البته خانواده روحشان هم خبر نداشت من بتوانم هزار دلار پس انداز کنم چرا که اگر متوجه این مسئله می شدند،ممکن نبود بگذارند به ترکیه بروم. این پول را ذره ذره و با هزار مشقت و رنج کشیدن اندوخته بودم تا بعد از مدت ها آوارگی و در به دری و سردرگمی در تهران اتاقکی با آن اجاره کنم. ولی پیش تر از کسی که در مسیر کار و در داخل تاکسی بااو آشنا شده بودم، شنیدم او بدون سرمایه و با جیب خالی به ترکیه رفته و بعد از یک سال ماندن و کار کردن در ترکیه توانسته این پژوی شیک </span><span  Tahoma; >ARD</span><span> را به همراه یک ساختمان چهل و پنج متری در شمال تهران خریداری کند و اکنون با خیالی آسوده در تهران روزگار می گذراند. </p>
<p>با شنیدن صحبت های او هوایی شدم، با خودم فکر می کردم مگر من چه چیزی کم تر از او دارم. من که یک حسابدار بوده و قطعاً حساب و کارم را هم بهتر از او دارم و حتی در ترکیه هم اگر کار خوبی نیابم &ndash; طبق شنیده های قبلی ام &ndash; می توانم با گذراندن یک دوره ی شش ماهه در امریکا 4000 دلار حداقل حقوق ماهانه داشته و ماهی حدود 2 تا 2500 دلار از آن را می توانم برای بهبود وضع مالی خانواده ام در ایران ارسال کنم. این افکار تمام مخیله ام را تصاحب کرده بود. چون سال قبل مادرم را از دست داده و پدرم هم تقریباً زمین گیر شده بود- اما گه گاهی همچون کارگران از کار افتاده &ndash; تبدیل به یک کارگر ناقابل میدان شده بود و از طرفی چون سرپرستی و اداره خواهر کوچکم وبال گردن خواهر بزرگم شده و درآمد من هم آن قدر نبود که بتوانم باری از گرده خانواده بردارم، بنابراین انگیزه خارج رفتن در من دوچندان شده بود. </p>
<p>از اوایل اردیبهشت ماه اقدام به گرفتن پاسپورت کردم. خیلی سریع کلاس های خصوصی ام را تعطیل و تمام خانواده ام را در برابر یک عمل انجام شده قرار دادم. اما قبل از رفتن و ضمن خداحافظی با اقوام و خویشان این شایعه را سر زبان انداختم که برای ادامه ی تحصیل و کار راهی ترکیه شده و از آن جا به آلمان به یک دانشگاه خواهم رفت. در حقیقت مهم ترین دلیل این شایعه دلیلی برای رفتن بود.. از یک طرف هم می خواستم خانواده بعد از رفتن من در بین فامیل و خویشان سربلند مانده و دچار هیچ شرمندگی و سر به زیری نشوند، به ویژه پدرم که بیکاری او را خیلی افسرده کرده و اوضاع او از نظر روحی تعریفی نداشت. </p>
<p>شال و کلاه کرده بودم و کم کم داشتم آماده رفتن می شدم. روز بیست و دوم اردیبهشت فرا رسید. تک تک مسافران وارد اتوبوس می شدند. اتوبوس بسیار شیکی بود و انگار تنها به کار سیاحت و گشت و گذار می خورد. من با آن همه رؤیا و آرزوی تحصیل و در آمد و خلاصه بازگشت پیروزمندانه و سرپرستی خواهر کوچک و پدر عملاً از کار افتاده، قدم به آن اتوبوس زیبا گذاشتم. هنوز دوساعت از ظهر نگذشته بود که میدان آزادی را پشت سر گذاشتیم و غرق در رؤیا های خودم بودم و امیدوار به آن که یکی دو سال بعد با پول نقد و سرمایه ی کافی سرافرازانه به آغوش خانواده ام که آن ها را ترک می کردم، برگردم. ان هم برای اولین بار. چون تجربه ی هیچ سفری را نداشتم. </p>
<p>اضطراب عجیبی تمام وجودم را احاطه کرده بود. غمی پنهان درونم را می انباشت. اما اتوبوس چند دقیقه ای بود که به راه افتاده بود، در حالی که نصف صندلی هایش پر شده بود، نگاهم ناخود آگاه به مسافران بود. عده ای برای گشت و گذار می رفتند و شاد بو دند. دو بچه نیز سومین سفر خود را به خارج تجربه می کردند. پیرمردی برای دیدن دخترش راهی ترکیه بود. زن و شوهری جوان مهیای گذراندن ماه عسل بودند و.. </p>
<p>و من&#8230;برای چه و به چه امیدی به این سفر امده بودم. شاید کس دیگری چون من در این اتوبوس بود که او نیز خود را با هزار آرزو به سرنوشت سپرده بود. اندیشیدن به فردا و آن چه که ممکن است پیش آید و شاید و اگر و امید و آرزوهای فراوانی که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود و دستیابی به همه این شایدهای شیرین و.. در طول مدتی که در اتوبوس بودم، دایم در حال نقشه کشیدن برای آینده بودم و خلاصه هدف و آینده و آن چه که ممکن است پیش بیاید، لحظه لحظه جلوی چشمم رژه می رفت و دلهره ای که مخصوص سفر است خوره ی جانم شده بود. اتوبوس کنار یک مسجد توقف کرد. ان جا نماز خواندم و دعا کردم. شب هم برای شام و نماز در یک قهوه خانه بین راه ایستادیم. من که لحظه به لحظه امیدم بیش تر می شد. بالاخره نزدیک ساعت 6:30 دقیقه بامداد روز سیزدهم می 2001 &ndash; بیست و سوم اردیبهشت هشتاد &ndash; به گمرک بازرگان رسیدیم. دلال ها و دلار فروش ها در هم می لولیدند. </p>
<p>بعد از بازرسی ساک ها و چمدان های مسافرین، از مرز ایران خارج شدیم و به بخش پلیس ترکیه رفتیم. ان جا هم پر از دلال های دلار بود و کسانی که رابط رشوه گرفتن پلیس ترکیه بودند. صفی طولانی در آن جا تشکیل شده بود غرفه ی اول مهری به پاسپورت من زد و راهی غرفه دوم شدم که باید پلیس مجوز می داد. آن جا هزار دلار را باید نشان می دادم. این کار را کردم و در پاسخ پلیس ترکیه که علت ورودم را به ان جا پرسیده بود، جواب دادم &ndash; برای گردش &ndash; ولی پلیس ترک پاسپورت من را مهر نکرد و کنار گذاشت. </p>
<p>بیش از دو ساعت معطل ماندم و پلیس ترک هم حاضر به امضا نمی شد. همچون عابری سرگردان قدم می زدم. تا این که بالاخره یکی از دلال ها علامت داد که 50 دلار بدهم. نزدیکش رفتم و 50 دلار را کف دستش گذاشتم. کم تر از 10 دقیقه پلیس ترک پاسپورت مهر و امضا شده را به من داد و به این ترتیب به راه افتادیم. آفتاب می تابید و ما تازه به منطقه بایزید رسیدیم که یک مکان تفریحی و سیاحتی بود. در بایزید یک سوپرمارکت به سبک امریکایی و یک رستوران زیبا ساخته شده بود. </p>
<p>پس از صرف ناهار و خواندن نماز و گشتی در سوپرمارکت و باغ کوچک اما قشنگ کنار آن، سوار اتوبوس شدیم. همه سوار شده بودند و در حالی که نم نم باران می بارید به راه افتادیم. </p>
<p>روز چهاردهم می بود که به آنکارا رسیدیم. ترمینال سه طبقه آنکارا چشم را خیره می کرد. آنکارا واقعاً دیدنی بود و پایتختی با هوای بسیار خوب و پاکیزه که نمونه ان را تنها در بعضی شهرستان های خودمان می توان دید و اصلاً از نظر پاکیزگی یا آلودگی با تهران قبال مقایسه نبود. یک نفس عمیق کشیدم و برای یک لحظه انگار به تمام آرزوهایم رسیده بودم. لختی درنگ کردم و بعد به طرف تاکسی ها رفتم. تاکسی ها بیش ترشان مارک رنو و اغلب دارای تاکسی متر بودند. یک تاکسی گرفتم و شروع به گشتن و جست وجوی یک هتل یا مسافرخانه ارزان قیمت نمودم تا این که در خیابانی با سینه کش های خسته کننده و شیب های مشابه خیابان های نیاوران ولی زیباتر و پاکیزه تر از آن، یک هتل ارزان به نام آتراک گرفتم که فقط شبی 10 دلار می گرفت. </p>
<p>جستجو </p>
<p>چند ساعتی بعد از گرفتن اتاق در هتل اتراک از شدت خستگی راه خوابم گرفت. چشم که از خواب گشودم و سر و صورتی که تازه کردم به گشت و گذاری کوتاه در شهر آنکارا پرداختم. </p>
<p>خیابان ها بسیار شیک و مرتب و هوا بوی نمناکی قبل از یک باران آرام را می داد. ساعت 4:30 بعد از ظهر ناهار خوردم و به این ترتیب روز اول من به استراحت و تماشا گذشت. روز دوم از اقامتم در آنکارا به شناسایی مراکز تجاری و پیدا کردن کار در آنکارا پرداخته و به مال تپه و مرکز شهر کی زی لای رفتم. </p>
<p>در اوقاتی که در هتل بودم و تلویزیون را روشن می کردم متوجه شدم تبلیغات در تلوزیون ایران به مراتب کم تر از آگهی های بازرگانی کانال های ترکیه است. </p>
<p>ابتدا فقط جویای کارهای مالی و حسابداری را بودم ولی من یک مشکل اساسی داشتم، آن هم ندانستن زبان ترکی بود که مرا عملاً تبدیل به یک بیسواد در ان محیط کرده بود. زبان انگلیسی ام هم کاربردی نداشت چرا که ترک های آنکارا اغلب انگلیسی نمی دانند. ابتدا فقط به شرکت ها سر می زدم، ا ما بعد درجست وجوی کار به سوپرمارکت ها نیز سر زدم. </p>
<p>صبح شانزدهمین روز ماه می ساک و چمدانم را بسته و به طرف استانبول به راه افتادم. هفدهم و هجدهم این ماه را هم در آن جا سپری کردم. </p>
<p>من خود را به تاریخ های میلادی عادت داده بو دم تا بتوانم راحت تر با دیار غربی کنار بیایم. </p>
<p>در تقلای پیدا کردن کار به محله ی ایرانی های استانبول رفتم. تاکسی مرا به محله ای به نام &quot; آکسارا&quot; برد. آکسارا منطقه ای است که آدم را به یاد تهران می اندازد. با دو بخش مرکزی و جنوبی اش که پر از تابلوهای فارسی نویس است. تابلوهایی با مضامینی چون، خورش ایرانی، چلوکباب و آبگوشت بزباش و&#8230; فضایی کاملاً ایرانی که برای لحظاتی احساس کردم در تهرانم. </p>
<p>ابتدا در آکسارا دنبال کار بودم. خوب هر چه باشد اغلب آن ها ایرانی بودند و آدم بین هم وطنانش احساس راحتی می کند و حداقل نمی گذارد غروب های غمبار غربت را حس کند. </p>
<p>به دنبال کار بودم. ابتدا توقع پیدا کردن کار پردرآمد و در شأن خودم داشتم. در کافه های ایرانی دلال ها و واسطه های کار پرسه می زدند. به خصوص اگر ته مانده ای هم در جیبتان باشد. خلاصه با تله هایی که معمولاً تعبیه می کنند آدم را در دام های خود گرفتار می کنند. اما غالب کارهایی که پیشنهاد می کردند نوعی طفیلی و چیزی در حدود شرکت در قمار، پرسه دور میزهای قمار و قماربازها به صورت گارسن و یا بازیچه هایی که فقط به در علامت دادن به طرف مقابل می خورد، بود یا واسطه گری در دلالی های غیرمجاز همچون دلالی قاچاقچیان زن و دختر و مشروبات الکلی و.. البته کارهای شرافتمندانه اما دون شأن آدمی و با حقوق بخور و نمیر غربت همچون ظرفشویی و کف شویی هتل و یا جلوی هتل ایستادن و ادا و اطوار درآوردن همچون دلقکان روی پیش خوان ها و کنار میزها برای سرگرم کردن مشتری ها و پادویی و از این قبیل هم وجود داشت. معمولاً ایرانی هایی که با هزار انگیزه به آن جا می آیند، بعد از مدتی تاب نمی آورند و به کارهایی از این نوع رو آورند و دیری نمی گذرد که تن به هر نکبتی می دهند. مردان غیرت و غرور مردانگی شان و زنان حیا و شرم و نجابت شرقی شان را پامال هزار کثافت و نکبت می کنند. ابتذال در بین این جماعت تبدیل به یک امر عادی می شود و چون انجام دادن این امور زشت در بین ایرانیان و این محله ها عمومیت پیدا می کند،خود به خود زشتی خود را هم از دست داده و در نهایت تبدیل به امور عادی و روزمره می شود. روزاول اقامتم در استانبول میان این دلال ها و واسطه ها همچون پاندول ساعتی سرگردان، در آمد و شد بودم و برای کار دلخواهم با جواب های سربالایشان روبرو شدم. </p>
<p>روز دوم اقامتم در استانبول به میدان &quot; تقسیم &quot; رفتم، صوفیه،به بندر، به عثمان پاشا و کمال، درآمد و شد این محله ها بی آن که کار ی هم پیدا کنم سامسونتم نیز به سرقت رفت. البته محتویاتش چیزهای به درد بخور و قابلی نبود. نزدیک 200 دلار پول بود و شلوار لی نویی که تازه خریده بودم و یک دیکشنری فارسی &ndash; انگلیسی و مقداری خرت و پرت بی ارزش و همین. اما در همان ابتدای جست وجوی کار تجربه ی تلخی بود. </p>
<p>بعد از چند روز که به بیهودگی گذشت، بدون آن که کاری پیدا کنم دست از پا درازتر استانبول را رها کرده و به طرف آنکارا راه افتادم. ماندن در استانبول پرهزینه بود و علی رغم زیبایی ظاهرش بسیار هم شلوغ بود. شهری پر از ولگرد و هرزه و بیکاره. </p>
<p>روز نوزدهم را در انکارا به جست وجویی عبث گذراندم.. شب در هتل آتراک خیال رفتن به امریکا در ذهنم جرقه زد. با خودم فکر کر دم که بهتر است فردا صبح به سفارت امریکا بروم، احتمال دارد ویزا به من داده شود و من بتوانم بخت و اقبالم را در آن کشور محک بزنم. </p>
<p>صبح روز بیستم من تصمیم را گرفته و به سفارت امریکا در خیابان پاریس آنکارا رفتم. ساعت 8:30 به محل سفارت امریکا رسیدم. سفارت تقریباً شلوغ بود و از چندین ملیت از جمله ترک و افغان و ایرانی و بعضاً اروپایی در آن جا دیده می شدند. هر کسی کاری داشت. برخی برگه ها و فرم های تقاضای اخذ ویزا در دستشان بود. عده ای برای دادن مقداری بسته آمده بودند. و پاره ای نیز دلال ها و واسطه های ویزا بودند. </p>
<p>روز بیستم می، روزی که من تصور می کردم دیگر طلسم بدبختی ها و بداقبالی هایم در سفارت امریکا به پایان خواهد رسید! اما این گونه نشد. وقتی نوبت به من رسید که به روبروی باجه بروم و درخواست خود را برای دریافت برگه ی تقاضای سفارت ارائه دهم، اتفاق عجیب و غیر منتظره ای برایم پیش آمد. مأمور سفارت به انگلیسی پرسید:&quot; قصدت از گرفتن ویزای امریکا چیست؟&quot; و من هم خیلی راحت پاسخ دادم:&quot; برای کار، ادامه تحصیل و شاید اقامت &quot; و مأمور با خونسردی گفت:&quot; بنابراین، برگردید چون ویزا داده نمی شود.&quot; نقشه ی من برای رفتن به امریکا با مشکل مواجه شد. شرایط ویزای امریکا خیلی مشکل بود. حداقل موجودی برای رفتن به این کشور هم نباید کم تر از 10000 دلار می شد. فلذا من شرط مالی ویزا را هم نداشتم. </p>
<p>از روز بیستم به بعد هر روز صبح از اول وقت یک ساعت را با ناراحتی مقابل سفارت امریکا می رفتم تا دلالی، دلسوزی یا کسی را برای درست کردن کار یا ویزایم پیدا کنم. بعدش هم به نقاط مختلف آنکارا می رفتم به امید این که کاری بیابم. اما کاری در زمینه حسابداری که هیچ بلکه در رابطه با حداقل کاری هم که احتمال پیدا شدنش می رفت و شرط اول آن دانستن زبان ترکی یا داشتن یک فن یدی بود، نومید می شدم. حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که آدم حداقل وقتی قصد دارد به جایی سفر کند، به ویژه اگر می خواهد به خارج برود، باید نخست زبان آن کشور یامنطقه را بیاموزد. از طرفی پس از فراگیری زبان آن جا باید یک کار مطمئن نیز پیدا کند و بعد مهیای سفر شود تا برگشت تأسف باری نداشته باشد. </p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5387">از خیال تا واقعیت &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5387/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
