<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تیف</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%aa%db%8c%d9%81/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/تیف</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Apr 2026 05:54:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>تیف</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/تیف</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 05:46:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68173</guid>

					<description><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است) شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>(توضیح: نام &#8220;مهران&#8221; در این روایت مستعار است)</p>
<p>شبی بعد از شام، یکی از سربازان آمریکایی یکی از بچه‌ها را به داخل محوطه‌ ما در SEG همراهی کرد. با دیدن چهره‌اش قلبم فرو ریخت. او کسی نبود جز مهران – همان جوانی که در میان زندانیان TIPF به خاطر رابطه‌های جنسی‌اش با دیگران شناخته شده بود. حالا تصمیم گرفته بودند او را به بخش SEG منتقل کنند، و از همه بدتر، مستقیماً به چادر من.</p>
<p>نمی‌فهمیدم چرا باید از میان چهار چادر SEG، که دو تای آن خالی بود، او را دقیقاً به چادر من بیاورند. سرباز آمریکایی هم پاسخ روشنی نداشت. فقط گفت: &#8220;این تصمیمیه که گرفته شده&#8221;.</p>
<p>مهران تهدید فیزیکی برایم نبود. او پسر مطیع و آرامی بود. ولی نگرانی من از جای دیگری بود: نگاه‌ها و شایعات. کافی بود کسی بگوید ما هم‌چادری شده‌ایم تا این شایعه پخش شود که من و او رابطه‌ای داریم.</p>
<p>به چادر که رسیدیم، صاف روبه‌رویش نشستم و با لحنی جدی گفتم: از این به بعد باید چادر را با هم تقسیم کنیم، ولی نه خبری از رابطه‌ست و نه قرار است چیزی بین ما باشد. تو سمت خودت، من هم سمت خودم.</p>
<p>مهران چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. اما من به این سکوت اطمینان نداشتم. برای همین، شب‌هایی که هوا خوب بود، تختم را بیرون چادر و کنار سیم‌خاردار خارجی محیط چادرم قرار میدادم. درست آن طرف سیم خاردار میز و صندلی دو سرباز شیفت نگهبانی SEG و ISO بود و من تا نیمه شب با آنها هم صحبت میشدم.</p>
<p>در همان روزها، چادر سوم SEG هم ساکن جدیدی پیدا کرده بود: جمشید چالنگ. جمشید از چهره‌های قدیمی و ارشد سازمان مجاهدین بود، با سال‌ها عضویت در شورای ملی مقاومت. او که‌ یکی از مسئولان رسمی بود، با یک خودرو از اشرف فرار کرده بود و مدارک محرمانه‌ای از تشکیلات را نیز با خود به همراه آورده بود.</p>
<p>پس از ورود به TIPF، خیلی زود با افسران اطلاعاتی آمریکایی وارد همکاری شد. جلسات روزانه‌اش با آن‌ها، معمولاً همراه با مترجم ایرانی‌ـ‌آمریکایی‌ای به نام پرنیا برگزار می‌شد. پرنیا تنها زن مترجم ایرانی کمپ بود و حضور روزانه‌اش در چادر جمشید، در کنار امتیازاتی مثل DVD Player، یخچال کوچک، فرش، خوراکی‌های خاص و حتی سیگارهای آمریکایی، باعث حسادت و خشم شدید در بین سایر ساکنان شده بود. با این حال، جمشید در ابتدای ورودش به SEG، رابطه‌ای صمیمی با من برقرار کرد.</p>
<p>در همان روزهای اول، به من گفت که سال‌ها پیش، هم در قرارگاه اشرف و هم در شورای ملی مقاومت، با پدرم دوستی و همکاری نزدیکی داشته است. این صحبتش باعث شد گارد اولیه‌ام را پایین بیاورم. جمشید به وضوح از گذشته‌ی پدرم آگاه بود؛ از نوع رابطه‌اش با سازمان، مسئولیت‌هایش، و حتی ویژگی‌های شخصی‌اش. همین موضوع حس عجیبی در من ایجاد می‌کرد. مثل پیوندی از گذشته که دوباره زنده شده باشد. گاهی شب‌ها، برای عوض کردن فضا و فاصله گرفتن از محیط بسته‌ چادرم – و به‌خصوص از مهران – با هماهنگی نگهبانان، به چادر جمشید می‌رفتم.</p>
<p>سربازان که می‌دانستند روابط میان من و جمشید دوستانه و بی‌حاشیه است، مشکلی ایجاد نمی‌کردند. بعضی شب‌ها با هم گپ می‌زدیم؛ از گذشته، از سیاست، از خاطرات پدرم، از فروپاشی درونی سازمان… و گاهی هم با هم فیلمی تماشا می‌کردیم؛ فیلم‌هایی که از طریق همان DVD Player آمریکایی‌ها برایش آورده بودند.</p>
<p>جمشید هرچند در نگاه کمپ فردی &#8220;همکار&#8221; با آمریکایی‌ها شناخته می‌شد، اما برای من، در آن لحظات، بیشتر شبیه پناهگاهی انسانی بود. کسی که درک می‌کرد چه بر من گذشته، و کسی که خودش از همان سیستمی آمده بود که من از کودکی در ان رشد کرده بودم. با این حال، این آرامش‌ها هم موقتی بود. حادثه‌ی مهران هنوز در راه بود.</p>
<p>مدتی بود که احساس می‌کردم چیزی در راه است. نه واضح، نه قابل لمس، ولی درست مثل بویی که از دور می‌آید و خبر از سوختن چیزی می‌دهد. مهران کم‌حرف‌تر شده بود. بعضی شب‌ها زودتر می‌خوابید، یا تظاهر به خواب می‌کرد. اما وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و زل زده به سقف چادر یا به من.</p>
<p>یک شب قبل از آن اتفاق، وقتی از چادر جمشید برگشتم، مهران دراز کشیده بود. پرسیدم چرا نمی‌خوابی. با صدایی آرام گفت داشت به چیزهایی فکر می‌کرد. پرسیدم چه چیزهایی. سکوت کرد و بعد گفت: به اینکه هیچ‌کدوم‌مون از اینجا زنده نمی‌ریم.<br />
حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. نگاهش خالی بود، مثل تهِ تهِ دره‌ای تاریک.</p>
<p>آن شب که اتفاق افتاد، هوا گرم و سنگین بود. خوابیده بودم، در کیسه‌خوابم، روی تخت‌تا‌شوی نظامی که از آمریکایی‌ها گرفته بودم. صدای دور موتور ژنراتورها مثل همیشه آرام‌بخش بود. اما ناگهان چیزی را حس کردم – چیزی که آرام پایم را لمس کرد.<br />
در یک حرکت غریزی، از جا پریدم. در تاریکی، با نور زرد چراغ گوشه‌ی چادر، تصویر مهران را دیدم که برهنه روبه‌رویم ایستاده بود. بی‌حرکت. فقط نگاه می‌کرد. خشکم زد. لحظه‌ای نفس نکشیدم. و بعد، خشمم فوران کرد.</p>
<p>– مهران! چه غلطی داری می‌کنی؟!<br />
او جا خورد. فوری با دستانش جلوی خودش را پوشاند. با لکنت گفت:</p>
<p>– هیچی… فقط… فقط خواستم پتوتو درست کنم…<br />
– کدوم پتو؟! من توی کیسه‌خوابم لعنتی!</p>
<p>فریاد زدم، داد کشیدم. با تمام توانم هلش دادم بیرون چادر. پایش روی خاک کشیده شد و افتاد روی سیم خاردار محوطه چادر. نورافکن‌هایی که اطراف SEG روشن بود، روی تن برهنه‌اش افتاده بود.<br />
صدای فریادم باعث شد نگهبان‌ها به سمت چادر بدوند. در همان لحظه، ابو در حالی که هنوز لباسش کامل نبود، از چادر روبه‌رو بیرون پرید. با صدایی پر از خشم فریاد زد: امیر! چی شده؟ چی کار کرده این آشغال؟</p>
<p>با خشم و هراس گفتم: اومده سراغم… وسط خواب… برهنه… داشت دست می‌زد بهم…</p>
<p>ابو دیگر صبر نکرد. مثل طوفان رو به سمت مهران کرد. تهدیدش کرد، فحش داد، فریاد زد: می‌کُشمت! صبر کن تا بیای بیرون recreation! گردنتو می‌برم،&#8230;</p>
<p>سربازان دویدند، مهران را از زمین کشیدند. خاکی، لال، بی‌دفاع. حتی حرفی هم نمی‌زد. فقط چشم‌هایش خشک بود. او را به حبس انفرادی بردن. ابو گفت: برای هواخوری که اومدی بیرون میکشمت. هیچ شانسی نداری!</p>
<p>ابو رو کرد به سربازها: امیر دیگه تنها نمی‌مونه. از این به بعد میاد پیش من!</p>
<p>سربازها از من پرسیدن آیا دوست داری بری پیش ابو؟ من که از تنهایی خسته شده بودم و رابطه خوبی با ابو‌ داشتم، قبول کردم و وسایلم را جمع کردم. به سمت چادر ابو رفتم. در سکوت شب، صدای قدم‌هایم روی خاک خفه شده بود.</p>
<p>وارد چادر شدم. ابو در را بست. نگاهی عمیق به من انداخت و آرام گفت: –تموم شد دیگه… تموم شد.</p>
<p>همان‌جا نشستم. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط نگاهش کردم. سرم را پایین انداختم. بعد از مدتی، یکی از سربازهای آمریکایی آمد و یک فرم شکایت برایم آورد. سوال و جواب کردیم و او آن را پر کرد.</p>
<p>وقتی تنها شدم، دور و برم را نگاه کردم. آن‌چه دیدم حیرت‌انگیز بود. ابو برای خودش در دل آن چادر یک قصر ساخته بود! با چوب و قالی‌های نماز، سکوهایی طراحی کرده بود که انگار تخت‌های سلطنتی‌اند. نشیمن‌گاه‌هایی که بیشتر به جایگاه پادشاهان شباهت داشت تا به گوشه‌ای از یک کمپ نظامی.</p>
<p>در چادرش انواع سی‌دی‌ها پیدا می‌شد؛ از امید گرفته تا معین، ابی و داریوش. آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پخش می‌شدند و فضای درون چادر با نورپردازی‌های رنگارنگ حال‌وهوایی عجیب گرفته بود. واقعیت این بود که ابو عملاً سلطان واقعی SEG شده بود. سرگرد وایب، فرمانده آمریکایی، به همه‌ خواسته‌های او جواب مثبت می‌داد؛ از ابزار نجاری گرفته تا ضبط‌صوت و حتی مجله. فقط به این دلیل ساده که ابو دردسر درست نکند.</p>
<p>ابو هم خوب از این نقاط ضعف آمریکایی‌ها آگاه بود و بلد بود چطور از این فرصت‌ها برای برآورده کردن نیازهایش استفاده کند. و حالا، من هم… من هم شریک چادر او شده بودم.</p>
<p>در آن لحظه حس خاصی داشتم؛ نه می‌توانستم بگویم آسوده‌ام، نه بگویم در خطرم. فقط می‌دانستم وارد قلمرو جوانی شده‌ام که بلد بود در هر شرایطی، حتی در دل اسارت، تاج سلطنتش را خودش بسازد و آمریکایی‌ها را به زانو در بیاورد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتاد و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68173/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2026 09:00:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67865</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت. دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام &#8220;۳ آلفا&#8221; منتقل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67835">قسمت قبل</a> خاطراتش از ورودش به بلوک 3 گفت.</p>
<p>دور از باغ‌وحش، در میان جمعی از گوشه‌گیران. این بهترین توصیفی‌ست که می‌توانم از بلوک ۳ ارائه دهم. بعد از آن‌که از بلوک ۶ ــ بزرگ‌ترین بخش کمپ و محل تجمع جوان‌های دردسرساز ــ جدا شدم، به بلوکی به نام &#8220;۳ آلفا&#8221; منتقل شدم؛ بلوکی کوچک با تنها سه چادر. اینجا پناهگاه کسانی بود که عضو هیچ دسته و گروهی نبودند، آدم‌های درون‌گرا، کسانی که با توده‌ی اصلی ساکنان کمپ دچار تعارض شده بودند.</p>
<p>بلوک ۳&#8221; براوو&#8221; و &#8220;چارلی&#8221; که به موازات بلوک ما قرار داشتند نیز ساختاری مشابه داشتند: جمعیت کم، و هر کدام به دلایلی خاص از سایرین جدا شده بودند. دیواری سیم‌خاردار مارپیچی بین ما و بلوک دیگر بود. در آن‌سوی سیم‌ها، جمعی از کردها زندگی می‌کردند؛ جمعیتی کوچک ولی به‌گفته‌ دیگران، بدنام. کسی جرات دعوا با آنها را نداشت. یکی از آن‌ها، رضا گوران، غولی بود بیش از دو متر قد، با سبیل‌های پرپشت و بدن ستبر مثل درخت بلوط. آمریکایی‌ها او را &#8220;تاینی&#8221; (‌کوچولو) صدا می‌زدند. یک‌بار یکی از بچه‌ها را با کف دست چنان زد که طرف چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب شد.</p>
<p>یکی دیگر از ساکنان بلوک ۳ براوو، احسان شاکری بود؛ تنها فرزند مجاهدین در کمپ تیف در آن زمان جز من. احسان، مثل خودم، اهل سوئد بود ولی برخلاف من، هرگز در &#8220;مرکز &#8221; یا دیگر پایگاه‌های مرزی کنار بچه‌های مجاهدین ساکن نشده بود. انگار خودش این را خواسته بود. این نخستین‌باری بود که واقعاً با او روبه‌رو می‌شدم.</p>
<p>در بلوک ۳ آلفا، من در چادر وسطی ساکن شدم، در کنار دو جوان دیگر. یکی‌شان خسرو بود، پسر جوانی از بلوچستان، لاغر و پرانرژی. همیشه بعد از شام، سربندش را می‌بست و فوتبال بازی می‌کرد. اما مشکلش این بود که بیش از حد پرخاشگر بود. دعواهای مداومش احتمالاً دلیل تبعیدش به بلوک ۳ بود.</p>
<p>در چادر دیگر، مردی قوی‌هیکل به نام کیکاووس زندگی می‌کرد. بدنش مثل بدنسازهای حرفه‌ای بود، قدش بیش از ۱۹۰ سانتی‌متر. او هم فقط چند سالی در مجاهدین بود، مثل اکثر جوان‌ها. در ایران بدنساز حرفه‌ای بود و در تیف هم به همین خاطر کسی با او درنمی‌افتاد. آمریکایی‌ها او را &#8220;سوپرمن&#8221; صدا می‌زدند. او چادرش را با نیما ــ که از دانمارک آمده و بیش از ده سال در عراق با مجاهدین مانده بود ــ و مردی ملقب به &#8220;فرانسیس&#8221; شریک بود. فرانسیس مردی با موهای بور، چهره غربی، حدود چهل ساله بود با شکم برآمده، انگلیسی را روان صحبت می‌کرد و ادعا می‌کرد در دانشگاه آکسفورد روانشناسی خوانده اما کسی حرف‌هایش را چندان جدی نمی‌گرفت.</p>
<p>فضای بلوک ۳ به‌مراتب آرام‌تر از بلوک ۶ بود. در چادرمان تلویزیون و دستگاه پخش ماهواره داشتیم و فیلم و موزیک ویدئو تماشا می‌کردیم. گرمای طاقت‌فرسا باعث می‌شد بیشتر روز را در چادرهای خنک‌شده با کولر بگذرانیم، MRE می‌خوردیم و تا شام و وقت تفریح استراحت می‌کردیم.</p>
<p>من فقط سعی می‌کردم بی‌سروصدا زمان بگذرانم تا پدرم روزی معجزه‌وار مرا از اینجا نجات دهد. به‌تازگی اولین نامه‌اش را از آمریکایی‌ها دریافت کرده بودم. از لحن نامه مشخص بود که تازه فهمیده من از مجاهدین به کمپ تیف منتقل شده‌ام. از پیشینه و تصمیمم برای جدا شدن بی‌خبر بود. نوشته بود که به انتخابم احترام می‌گذارد و خودش نیز روزی تصمیم گرفته راه خودش را برود. نوشت که تمام تلاشش را می‌کند تا مرا به پاریس ــ زادگاهم ــ برگرداند. از من خواسته بود آرامش خود را حفظ کنم و این دوران را به بهترین شکل بگذرانم.<br />
اما من کم‌کم دچار افسردگی شدم. بعد از شام، اغلب روی صندلی‌ای بیرون از چادر می‌نشستم و تماشاگر بازی تخته‌نرد کیکاووس و نیما می‌شدم. هیچ‌گاه به فوتبال، بدنسازی یا قدم‌زدن با دیگران علاقه‌ای نشان نمی‌دادم. اما وقتی دیدم کیکاووس در کنار زمین فوتبال تمرین می‌کند و برنامه تمرین به دیگران می‌دهد، به چادرش رفتم.</p>
<p>با صدایی آهسته گفتم: &#8220;کیکاووس، حال و روز خوبی ندارم. خواستم بپرسم می‌شه شب‌ها باهات تمرین کنم؟ یه برنامه تمرینی هم بهم بدی؟&#8221; او نگاهی مهربان به من انداخت و گفت: &#8220;راستش خودمم تعجب کرده بودم چرا جوونی مثل تو همیشه دل‌مرده می‌چرخه. حتماً بیا فردا شب، یه برنامه پایه‌ای بهت می‌دم.&#8221;</p>
<p>فردا شب با او تمرین کردم. حسی خوب و واقعی بود. تمرین، ذهنم را از افکار منفی دور کرد. این آغاز دوستی ما شد. شب‌ها وقتی تفریح تمام می‌شد، با هم در فضای باریک میان چادرها قدم می‌زدیم و او خاطراتش از اشرف را برایم می‌گفت.</p>
<h3>یاد گرفتم چطور دوام بیاورم</h3>
<p>من حالا بیشتر وقت‌ها را تنها می‌گذراندم. هر شب بعد از شام، در سکوت بیرون چادر می‌نشستم، با وریا ــ همان کرد اهل بلوک ۳ براوو که او و برادرش را از پایگاه ۱۱ می‌شناختم ــ صحبت می‌کردم. صحبت‌هایمان مثل نخی باریک ما را به گذشته‌ای پیوند می‌داد که شاید در آن هنوز آدم‌ها کامل نشده بودند، ولی بی‌گناه‌تر بودند. کسی در این اردوگاه دیگر تظاهر نمی‌کرد. هر کس ماسکش را درآورده بود. هر کسی، با تمام زخم‌هایش، با تمام نیازهای سرکوب‌شده‌اش، آن‌طور که بود نمایان شده بود.</p>
<p>شاید فقط یک چیز بود که مرا سرپا نگه می‌داشت: این‌که دیگر به سازمان برنمی‌گشتم. همین یک حقیقت، با همه‌ دردهایی که در این جهنم کوچک می‌کشیدم، مثل چوبی در طوفان بود که می‌توانستم به آن چنگ بزنم.</p>
<p>زندگی در بلوک ۳ قابل تحمل نبود، اما درست مثل دورانم با مجاهدین، یاد گرفته بودم چطور خودم را جمع‌وجور کنم و دوام بیاورم بدون اینکه تعادلم را از دست بدهم یا به رفتارهای خودویرانگر کشیده شوم.</p>
<p>وُریا — همان کرد بلوند با چشم‌های سبز که بعنوان یکی از بچه های تازه وارد بهمراه برادر کوچیک خود در پایگاه ۱۱ با او آشنا شده بودم. به دلایلی به خاطر روحیه بی‌باکش بدنام بود. ظاهراً در چند درگیری شرکت کرده بود و خودی نشان داده بود. قدش کوتاه اما چهارشانه بود و روی بازوهایش خال‌کوبی داشت.</p>
<p>شب ها از دو طرف سیم‌خاردار، من از بلوک ۳ چارلی و او از بلوک ۳ براوو می نشسته و با هم صحبت می‌کردیم.</p>
<p>وُریا گفت از من &#8220;محافظت&#8221; خواهد کرد. برخلاف او، احسان شاکری که با او در یک چادر در ۳ براوو زندگی می‌کرد، خودش را کاملاً از دیگران جدا کرده بود. حتی برای غذا هم از چادر بیرون نمی‌آمد و وعده‌هایش را با بسته‌های MRE می‌گذراند. یک شب که بیرون می‌رفتم، سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:</p>
<p>-کجا میری امیر؟</p>
<p>– دارم می‌رم شام بخورم.</p>
<p>– مگه دیوونه شدی؟ با این مردم می‌خوای غذا بخوری؟ اینا فقط دنبال سوءاستفاده هستن. چی باهاشون مشترک داری؟</p>
<p>گفتم: &#8220;«احسان، من به انتخاب تو احترام می‌ذارم، ولی نمی‌تونم مثل تو دوام بیارم. اینکه من باهاشون غذا می‌خورم یا وقت می‌گذرونم، به معنی علاقه یا شباهت نیست. فقط دنبال یه ذره تماس انسانی‌ام. تو در خطر بیشتری هستی. همه می‌دونن که من و تو تنها بچه‌های مجاهدین اینجاییم. خیلی از این جوون‌ها از مجاهدین متنفرن چون گولشون زدن و آوردنشون اینجا. اونا ما رو نماد خانواده مجاهدین می‌بینن و دنبال انتقامن. تو با دوری گرفتن، اونا رو بیشتر تحریک می‌کنی. من سعی می‌کنم مثل خودشون باشم برای حفظ خودم.&#8221;<br />
وضع نابسامان TIPF ادامه داشت. شبی بعد از شام، ناگهان دیدم دو گروه قومی با هم درگیر شدند: بلوچ‌ها به کردها حمله کردند. یکی با چوب بزرگی حمله‌ور شد و در چشم‌برهم‌زدنی، همه به جان هم افتادند. رضا گوران، کرد غول‌پیکر، یکی از بلوچ‌ها را چنان سیلی زد که انگار چند متر پرت شد. آمریکایی‌ها دخالت کردند و عاملان را به سلول انفرادی بردند.</p>
<h3>پی نوشت:</h3>
<p>دوستان، می‌خواهم یک توضیحی درباره برنامه روزانه در کمپ تیف (TIPF) برایتان بدهم که فکر می‌کنم بتواند به درک بهتر شرایط زندگی در آنجا کمک کند.</p>
<p>تا جایی که یادم می‌آید، صبح‌ها مثلاً از حدود ساعت ۷ تا ۸ یا ۹ صبحانه صرف می‌شد. بعضی از بچه‌های کمپ تیف داوطلبانه کار می‌کردند؛ آن‌ها زودتر می‌رفتند به بخش سرو غذا و غذاهای بسته‌بندی‌شده را گرم می‌کردند و آماده می‌کردند تا دیگران بیایند.<br />
زمان صرف صبحانه در محوطه‌ای بیرون از بلوک‌ها بود؛ درهای بلوک‌ها باز می‌شد و افراد می‌توانستند در آن فضای عمومی صبحانه بخورند. بعد از صبحانه دوباره همه به بلوک‌های خودشان برمی‌گشتند. ناهار هم از همان غذاهای بسته‌بندی‌شده‌ی نظامی بود.<br />
بعد از ظهرها دوباره درهای بلوک‌ها باز می‌شد و شام گرم سرو می‌شد. بعد از شام، چند ساعتی هم فرصت تفریح و استراحت بود. وقتی می‌گویم &#8220;تفریح&#8221;، منظورم همان &#8220;ریکرییشن&#8221; (Recreation) به قول آمریکایی‌هاست. در آن محوطه یک زمین فوتبال بود و کنارش بخشی برای وزنه‌زدن، دویدن و ورزش‌های دیگر قرار داشت. بعضی‌ها وزنه می‌زدند، بعضی‌ها فوتبال بازی می‌کردند و بعضی‌ها دور زمین می‌دویدند.</p>
<p>در این زمان افراد آزاد بودند که به چادرهای دوستانشان در بلوک‌های دیگر هم بروند و دید و بازدید کنند. تا اینکه زمان تفریح به پایان می‌رسید و همه باید به بلوک‌های خودشان بازمی‌گشتند. شب‌ها معمولاً یا تلویزیون ماهواره‌ای نگاه می‌کردند، یا با هم صحبت می‌کردند، یا مشغول کاری می‌شدند که در بلوک‌های خودشان ممکن بود انجام دهند.</p>
<h3>ملاقات با اشرفی‌ها</h3>
<p>یک نکته هم هست که دوست دارم در مورد ملاقات‌ها در کمپ تیف (TIPF) توضیح بدهم. ملاقات با افرادی که هنوز در کمپ اشرف بودند، امکان‌پذیر بود، اما فقط از طریق ارائه درخواست کتبی. یعنی اگر من می‌خواستم مادرم را ببینم، یا من باید یک درخواست مکتوب به آمریکایی‌ها می‌دادم یا مادرم. آمریکایی‌ها این درخواست را به مسئولین کمپ اشرف ارجاع می‌دادند و بعد آن‌ها تصمیم می‌گرفتند که ملاقات انجام شود یا نه.</p>
<p>به این ترتیب، افرادی که هنوز عضوی از خانواده‌شان در سازمان مجاهدین خلق مانده بود، در صورت موافقت سازمان می‌توانستند ملاقات داشته باشند. ولی در بسیاری از موارد، مجاهدین با درخواست‌ها مخالفت می‌کردند. دلیلشان هم ترس از این بود که ملاقات‌ها باعث شود اعضای داخل اشرف دچار تردید شده و به جدایی فکر کنند. سازمان این ملاقات‌ها را ریسک تلقی می‌کرد و معمولاً پاسخ منفی می‌داد.</p>
<p>مثلاً یک نمونه مشخص از این ماجرا، جوانی به نام &#8220;خسرو&#8221; بود که در بلوک ۳ زندگی می‌کرد. او برادری هم‌سن و سال خودش در کمپ اشرف داشت و خیلی به او وابسته بود. چندین بار درخواست ملاقات داد و حتی یکی دو بار هم پس از دیدار با برادرش، تصمیم گرفت به اشرف برگردد. اما همیشه بعد از یکی دو هفته، در حالی که آثار خودزنی روی بدنش دیده می‌شد، دوباره به تیف بازمی‌گشت. این وضعیت برای سازمان مجاهدین چندان بد هم نبود، چون در تلاش بود تا اعضای سابق را دوباره به سمت خودش جذب کند.</p>
<p>ولی واقعیت این بود که بیشتر کسانی که برمی‌گشتند، خیلی زود از شرایط سخت و بسته‌ اشرف خسته می‌شدند و تصمیم به فرار دوباره و بازگشت به تیف می‌گرفتند. چون همه می‌دانستند که وضعیت کمپ اشرف به‌مراتب بدتر از تیف است.</p>
<p>نکته‌ی دیگری هم هست و آن حضور نفوذی‌های سازمان مجاهدین در خود کمپ تیف بود. سازمان بعضی از افرادش را به‌عنوان نفوذی به کمپ می‌فرستاد تا اطلاعات جمع‌آوری کنند. اما این افراد خیلی زود شناسایی می‌شدند، چون نمی‌توانستند فشار روانی محیط تیف و حرف‌هایی که علیه سازمان و رهبری‌اش گفته می‌شد را تحمل کنند. به همین خاطر، با واکنش‌ها و موضع‌گیری‌هایی که علیه سایر بچه‌ها نشان می‌دادند، خودشان را لو می‌دادند. در نهایت، آمریکایی‌ها هم آن‌ها را شناسایی می‌کردند و دوباره به اشرف بازمی‌گرداندند؛ جایی که آن‌ها در جلسات درونی، شروع به تبلیغ علیه تیف و تشویق به ماندن در سازمان می‌کردند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت هفتادم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67865/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 07 Jan 2026 08:25:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67774</guid>

					<description><![CDATA[<p>امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی. هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امیر یغمایی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67764">قسمت قبل</a> درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانون‌های نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابه‌لایش نشانه‌هایی از دوستی واقعی و همدلی.</p>
<p>هفته‌ی دوم حضورم در TIPF با حس سنگینی در قلبم آغاز شد. انگار تازه داشتم ابعاد دنیای عجیبی را که در آن فرود آمده بودم می‌فهمیدم. حالا دیگر صبحانه در آشپزخانه‌ سیار آمریکایی برایم تازگی نداشت، صف ایستادن با آن سینی‌های مقوایی و صدای فریادهایی که از گوشه و کنار صف‌ها شنیده می‌شد، بخشی از روتینم شده بود. اما آن‌چه در درونم می‌گذشت، آرام نبود.</p>
<p>فضای بلوک ۶ رفته‌رفته برایم قابل فهم‌تر شده بود، اما نه آرامش‌بخش‌تر. این بلوک، بزرگ‌ترین بخش اردوگاه بود، حدود ۱۵۰ نفر، و شاید متنوع‌ترین از نظر ترکیب آدم‌ها. اغلب، جوانانی از ایران که به‌ظاهر دیگر هیچ نشانی از گذشته‌ ایدئولوژیک خود نداشتند. برخی تنها چند سال در سازمان مانده بودند، اما همین مدت کافی بود تا آثارش در رفتار و ذهنشان حک شود.</p>
<p>اکثر آن‌ها حالا با موهای بلند و خال‌کوبی‌هایی که همه‌روزه بیشتر می‌شدند، روز را شب می‌کردند. فعالیت‌های اصلی بلوک تقریباً به سه چیز خلاصه می‌شد: تتو، ساخت مشروب و وقت‌گذرانی. تتو کردن به شکل گسترده‌ای رواج داشت، و هرکس می‌خواست اثری ماندگار بر تنش ثبت کند – نمادی از درد، خاطره، یا شاید فقط گذران وقت.</p>
<p>وسایل تتو ابتدایی بودند؛ یک سوزن، کش پلاستیکی برای غلیظ کردن رنگ، کمی جوهر. اما طراحی‌ها گاهی واقعاً حرفه‌ای بودند. مثلاً ابراهیم تهرانی، که هنرش زبان‌‎زد بود، طرح‌هایی می‌کشید که به شکل غیررسمی &#8220;فروخته&#8221; می‌شدند. البته معامله با پول ممنوع بود، اما سیگار ارز رایج کمپ بود – حتی برای کسی مثل من که سیگاری نبود، هر روز یک پاکت سهمم بود و این خودش ارزشی داشت.</p>
<p>تولید مشروب هم حالتی نیمه‌صنعتی پیدا کرده بود. برخلاف شرابی که به‌سادگی از تخمیر میوه و شکر تهیه می‌شد، ساختن عرق خانگی فرآیندی پیچیده‌تر داشت و نیاز به ابزارهایی داشت که به‌طور رسمی وجود نداشتند. با این حال، بچه‌ها از هیچ‌چیز همه‌چیز می‌ساختند. یک‌بار دیدم که در چادر خودمان، با استفاده از یک پروژکتور قوی دزدیده‌شده، لامپ مهتابی و چند ظرف، عملیات تقطیر را انجام دادند. ترکیب آب‌میوه، میوه‌ی له‌شده، گرما و خنک‌سازی، منجر به تولید چیزی شد که گاهی تا ۸۰ درصد الکل داشت. گفته می‌شد که حتی از دمپایی‌های قندی هم می‌شود مشروب گرفت – اگر فقط قند داشته باشند.</p>
<p>هم‌زمان با آشنایی بیشتر با این مناسبات، قوانین نانوشته‌ی بلوک را هم آموختم. مهم‌ترینشان را یکی از بچه‌های چادرمان گفت: &#8220;اینجا هر کاری دلت می‌خواد بکن، فقط لو نده. با آمریکایی‌ها درباره‌ هیچ‌چی حرف نزن.&#8221;<br />
در فرهنگ آن‌ها، اصطلاح &#8220;آدم‌فروش&#8221; سنگین‌ترین ناسزا بود. یعنی کسی که دیگران را می‌فروشد؛ کسی که چیزی را به سربازها می‌گوید – حتی اگر خودش قربانی شده باشد. همه‌چیز باید درون بلوک حل‌ و فصل شود. نه قانون رسمی، نه داوری خارجی. فقط ساکنان چادر، و نوعی قضاوت خاموش.</p>
<div id="attachment_67776" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-67776" class="size-full wp-image-67776" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg" alt="بلوک شش کمپ تیف" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf-Block6-2-300x169.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-67776" class="wp-caption-text">بلوک شش کمپ تیف</p></div>
<p>بلوک ۶، با همه‌ی شلوغی‌اش، جایی بود که آدم‌ها بیشتر برای زنده ماندن تلاش می‌کردند تا برای زندگی کردن. آزادیِ بی‌نظم، قوانین بی‌قانون، و مردانی که یا گذشته‌ای پرتنش داشتند، یا آینده‌ای گنگ. و من، تازه در آغاز راه شناخت این دنیای عجیب بودم</p>
<h3>تعادل ناپایدار در بلوک ۶، اعلام انتقال و نافرمانی</h3>
<p>روزها را بیشتر درون چادر سپری می‌کردیم، جایی که کولرهای قدرتمند آمریکایی هوای داغ و مرگبار تابستان عراق را به نسیمی خنک و مطبوع تبدیل می‌کردند. شب‌ها اما، وقتی همه از شام برمی‌گشتند، بلوک جان می‌گرفت؛ بچه ها به چادرهای هم سر می‌زدند، بازی می‌کردند، حرف می‌زدند، خال‌کوبی می‌کردند یا مشروب دست‌ساز می‌نوشیدند. برخی شب‌ها من هم با گروهی از پسرها که بیرون از چادر با وسایل ابتدایی ساخته‌ دست خودشان ورزش می‌کردند، همراه می‌شدم.<br />
دمبل‌هایی از بطری‌های پرشده با شن، میله‌هایی برای بارفیکس و تمرین‌های ساده، اما با انگیزه. همراه با موسیقی غربی نوعی زندگی در تبعید، با چاشنی آزادی محدود و خنده‌های موقت. من هم بخشی از آن جمع شده بودم. احساس می‌کردم که بالاخره توانسته‌ام در این دنیای عجیب و موقتی، برای خودم تعادلی بسازم. اما آن شب همه‌چیز ناگهان فرو ریخت.<br />
در حالی که با بالاتنه‌ برهنه و شورت آبی در گرمای ملایم شبانه‌ آخر تابستان مشغول تمرین با فنر که بهمراه خودم آورده بودم، ناگهان دیدم پنج یا شش سرباز آمریکایی وارد بلوک شدند. یکی از آن‌ها درِ چوبی را گشود و با صدای بلند نامم را صدا زد. جلو رفتم و پرسیدم: &#8220;چی شده؟&#8221;</p>
<p>یکی از سربازها گفت: &#8220;تو باید از بلوک ۶ منتقل بشی. موقع ورودت اشتباهی پیش اومده و اصلاً نباید در این بلوک قرار می‌گرفتی.&#8221;<br />
در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترس‌ها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند می‌زد. به‌تازگی در این بلوک با آدم‌ها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهم‌تر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید از صفر شروع می‌کردم. نمی‌توانستم آن را تحمل کنم. با لحنی قاطع گفتم: &#8220;متأسفم. من نمی‌پذیرم. منتقل نمی‌شوم!&#8221; سربازها گفتند: &#8220;این انتخاب تو نیست. باید از دستور پیروی کنی. قوانین کمپ TIPF مشخصه. ما تعیین می‌کنیم چه کسی کجا باشه. وسایلت رو جمع کن و بیا.&#8221;<br />
تا اینجا جمعی از بچه‌ها در اطراف ما جمع شده بودند. آن‌ها نمی‌فهمیدند ما چه می‌گوییم. رو به آن‌ها گفتم: &#8220;بچه‌ها! آمریکایی‌ها می‌خوان منو زورکی منتقل کنن به یه بلوک دیگه! من نمی‌خوام برم! کمکم کنین!&#8221;</p>
<p>کم‌کم سی نفر دور ما جمع شدند. وضعیت کمی بحرانی شد. سربازها فهمیدند که در اقلیت‌اند و احتمال درگیری هست. آن‌ها نمی‌خواستند تنش بالا بگیرد. یکی‌شان گفت: &#8220;باشه. تو فعلاً منتقل نمی‌شی. ولی باید با سرگرد وایب صحبت کنی. تو دفترشه، همین بیرون.&#8221; من با رضایت گفتم: &#8220;حتماً. مشکلی نیست. من باهاش صحبت می‌کنم.&#8221; سربازها گفتند: &#8220;خیلی خوب. پس با ما بیا. نیازی نیست وسایلت رو بیاری.&#8221;<br />
و من – با شورت آبی‌ام، بالاتنه برهنه و ابزار ورزشی در دست – همراهشان شدم. با هم از در اصلی کمپ TIPF خارج شدیم. در بزرگ کمپ باز شد، از دروازه گذشتیم و وارد بخش بیرونی شدیم، جایی که بنگال‌های آمریکایی قرار داشت و گفته بودند دفتر سرگرد وایب هم آنجاست.</p>
<p>اما چیزی که بعدش رخ داد، نقشه‌ای بود… نقشه‌ای برای به دام انداختن من.</p>
<p>ادامه دارد<br />
امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67774/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59882</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59882?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Apr 2024 10:53:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با جداشده های فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59882</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت اول این مطلب گفتم شرایط به گونه ای برای رهبران فرقه رجوی بغرنج شده بود که با استعانت از تئوری اعتقادی رجوی که هدف وسیله را توجیه میکند!، رهبری سازمان با تمام سرمایه اش یعنی خواهران شورای رهبری برای حل مشکل جنسی رزمندگان معترض به میدان آمد. این تاکتیک البته مانند تمام روش [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59882">خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856">قسمت اول</a> این مطلب گفتم شرایط به گونه ای برای رهبران فرقه رجوی بغرنج شده بود که با استعانت از تئوری اعتقادی رجوی که <strong>هدف وسیله را توجیه میکند</strong>!، رهبری سازمان با تمام سرمایه اش یعنی خواهران شورای رهبری برای حل مشکل جنسی رزمندگان معترض به میدان آمد.</p>
<p>این تاکتیک البته مانند تمام روش های کهنه و منسوخ رجوی که همواره برای به اسارت کشیدن نیروها از روش های سوخته و تاریخ مصرف گذشته استفاده میکرد کارساز نبود .</p>
<p>رجوی بعلت اینکه هیچگاه با خود و نیروهایش صداقت نداشت که در این سرفصل ها در نشست های علنی مسئولیت خطاها و اشتباهات خود را بعهده بگیرد و انتقاد پذیر باشد و مجال انتقاد نیز به سایر اعضا و کادرها بدهد، ناگزیر به استفاده از این روش های نا کارآمد و تاریخ گذشته میشد .</p>
<p>غافل از اینکه مشکل اصلی نیروهایی که قصد خروج داشتند نه تنها مشکلات و مسائل غریزی نبود بلکه اساسا خیانت های رجوی به کشور و ملت ایران بود. مشکل بن بست مبارزاتی رجوی و سازمان مجاهدین که روی اسب بازنده &#8221; صدام &#8221; سرمایه گذاری کرده بود . و مشکل مهمتر اینکه علیرغم اینکه از ابتدا با شعار مبارزه با امپریالیسم وارد میدان شده بود اما حالا دقیقا نقطه مقابل آن شعار های ادعایی در عهد و پیمانی نابرابر به نوکری و پادویی آمریکا در آمده بود.</p>
<p>مشکل نیروها تنها با کمک زنان شورای رهبری (این گوهران بی بدیل مریم) حل نمیشد و عمیق تر از این حرفها بود .</p>
<p>اما در این ترفند رجوی و اعضای شورای رهبری نیز اهدافی را دنبال میکردند .</p>
<p>اولا میخواستند به نیروهای خودشان و کادر های باقیمانده القاء کنند که جداشدگان هرگز از رهبری مسعود رجوی رویگردان نشده اند و بقول خودشان &#8221; برادر و خواهر مریم &#8221; کماکان در بین نیروها حتی جداشدگان نیز محبوب هستند .</p>
<p>ثانیا با ورود به بحث جنسی و غرائض جنسی از آنجائیکه این تهمت و برچسب برای مردان نکوهیده و زشت و غیر قابل دفاع است، آنها را ضعیف و خوار و خفیف بشمارند و باز بگویند : دیدید برادر و خواهر مریم درست تشخیص داده بودند که مشکل اصلی برادران، مشکل جنسی است !!!</p>
<p>اما نیروهایی که تصمیم به جدایی گرفته بودند و تعدادشان هم به بیش از حدود 800 نفر در سال 82 و 83 میرسید، عزمشان برای نه گفتن به رجوی جزم بود و بر خیانت او یقین داشتند و حداقل اهدافشان این بود که دیگر نمیخواستند در خیانت رجوی سهیم باشند و میخواستند خودشان برای آینده و سرنوشت خود تصمیم بگیرند. لذا عمدتا به کمپ آمریکایی ها &#8221; تیپف یا تیف &#8221; آمدند .</p>
<p>اگرچه به مصداق &#8221; الغریق یتشبث به کل حشیش &#8221; سازمان مجاهدین و سران تشکیلات از آخرین حربه خود علیه جداشدگان نیز استفاده کردند و با تبلیغ علیه جداشدگان، آنچه لایق خودشان بود به آنها نسبت دادند. از جمله :در کمپ جداشدگان عده ای هستند به بقیه تجاوز میکنند . همدیگر را با چاقو قیمه قیمه میکنند ، دزدی و کشت و کشتار بیداد میکند . و&#8230;..</p>
<p>اما نه ، این ترفندها نیز کارساز نبود و نتوانستند مسیر جداشدن نیروهای مخالف رجوی را ببندند و افراد یکی پس از دیگری جدامیشدند و به روش های مختلف خود را به تیف میرساندند .</p>
<p>در بین افراد جداشده و افرادی که فرار میکردند اتفاقات بسیار تحسین برانگیزی رخ میداد . فرارهای جسورانه ! زنان و دخترانی که در دسته های سه و چهار نفره و بعضا با خودرو از تشکیلات فرار میکردند .</p>
<p>در بین این زنان چند نفر بودند که اکثر اعضای خانواده شان در داخل تشکیلات بودند و سازمان همه را بسیج داد تا بتوانند خواهران خود را برگردانند اما موفق نشدند و این موضوع؛ حضور زنان در کمپ تیف برای مسعود و مریم خیلی گران تمام شد .<br />
به این ترتیب کمپ بزرگ شد و بسیاری از نیروهای ناراضی را در خود جای داد .</p>
<p>با وجودی که خود نیروهای حافظ کمپ یعنی ارتش آمریکا معضل و مشکلاتی را برای ایرانیان بوجود می آورد و سازش و پذیرش هژمونی آنها نیز سخت بود اما کمپ به نقطه امید و پایگاهی برای تمرکز و تجمع افراد ناراضی و جداشده تبدیل شده بود .<br />
در همان روزهایی که آمار ورودی به داخل کمپ رو به افزایش بود، روزی چند نفر از دوستان که عمدتا از اعضای قدیمی و با سابقه سازمان در بین جداشدگان بودند در یک تجمع مشورتی آمدند و پیشنهاد دادند که با توجه به اینکه مسعود رجوی به ارمانهای سازمان و راه محمد حنیف نژاد خیانت کرده است ما بیاییم و یک سازمان مجاهدین دیگر حالا با نامی مشابه و انشعابی تشکیل بدهیم و اعلام موجودیت کنیم .</p>
<p>و در این حوزه از این حقیر نیز کمک خواستند ، اما من که از ابتدا نیز مجاهد نبودم و بلحاظ دیدگاه با آنها وحدتی نداشتم با توضیحاتی به آنها مودبانه پاسخ رد دادم و حتی گفتم این کار بیهوده است. زیرا سازمان مجاهدین خلق و شخص رجوی با تاریخچه خیانت بارش چه در همدستی با صدام و آمریکایی ها و چه در خیانت و ضربه زدن به وطن و مردم ایران دیگر جای سفیدی نه در پرونده خود و نه در این نام یعنی سازمان مجاهدین خلق باقی گذاشته است و بنظرم هرشخص یا گروهی دیگر با این نام بمحض تشکیل ، سوخت و منفور خواهد شد .</p>
<p>اما راهی که در آنموقع بنظرم رسید و علیرغم شرایط بسته و محدودیت های فکری، یافته بودم این بود که: از آنجائیکه رجوی درست نقطه مقابل خانواده و زندگی ، احساس و عاطفه ، رشد و بالندگی و هرچیزی از جنس آزادی و آزادگی ، صفا و صمیمیت و زندگی و شادی است لذا آنتی تز رجوی و عامل اضمحلال تشکیلات دقیقا رفتن به همین سمت و سوهاست و جداشدگان هرچقدر بتوانند در انتخاب راه و روش زندگی ، عشق و عاطفه ، رشد و پیشرفت در پیشبرد زندگی ، انس با طبیعت و سرزندگی موفقیت حاصل نمایند و انعکاس این تحولات و زندگی شخصی و پر رونق جداشدگان به داخل تشکیلات و به گوش و چشم رجوی و سران مجاهدین برسد، خود موجب میشود شیرازه تشکیلات از هم بپاشد و این دقیقا نقطه مقابل همه دروغ ها و ترفند و تهمت و نارواهای رجوی علیه جداشدگان است.</p>
<p>امروز دقیق میبینیم که انعکاس و تصاویر و فیلم های پیشرفت زندگی جداشدگان بخصوص اعضای انجمن نجات چگونه بر روی افراد داخل تشکیلات تاثیر بلافصل دارد و بنظرم انجمن نجات کاری کرد که دقیقا در مصاف با کل تشکیلات رجوی هماورد میطلبد و در حال حاضر نیروی پیشرو انجمن نجات در آلبانی حریف سرسخت رجوی و سازمان مجاهدین هستند که با وجود کمیت بسیار نابرابر اما در عمل به هدف اصلی و نقطه تمرکز تمام فعالیت های سازمان مجاهدین تبدیل گردیده است و به لطف خدا و حقانیت راه جداشدگان و به اعتبار راه خیانت بار رجوی ما همه اعضای جداشده و انجمن نجات و خانواده های همراه قطعا موفق و پیروز خواهیم شد .</p>
<p>علی مرادی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59882">خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59882/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Apr 2024 11:44:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59856</guid>

					<description><![CDATA[<p>همچنانکه همه جداشدگان بارها در مصاحبه ها و نوشته ها و مطالب خود بر این امر صحه گذاشته اند که اصلی ترین ابزار سازمان مجاهدین برای نگهداری و حفظ تشکیلات و جلو گیری از ریزش نیرو، بعد از شستشوی مغزی و نشست های دیگ و حوض و عملیات جاری، اهرم ترس و وحشت از دولت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856">خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همچنانکه همه جداشدگان بارها در مصاحبه ها و نوشته ها و مطالب خود بر این امر صحه گذاشته اند که اصلی ترین ابزار سازمان مجاهدین برای نگهداری و حفظ تشکیلات و جلو گیری از ریزش نیرو، بعد از شستشوی مغزی و نشست های دیگ و حوض و عملیات جاری، اهرم ترس و وحشت از دولت عراق و زندان ابوغریب و ارتش آزادیبخش و زور و دار و درفش و قوه قهریه بود و نهایتا رجوی در نشست های حوض رسما اعلام کرد که در ارتش آزادیبخش مانند سایر ارتش ها دادگاه نظامی داریم و افراد خاطی و کسانی که قصد خروج از سازمان را داشته باشند بجرم اینکه قصد همکاری با &#8220;رژیم&#8221; و سپاه پاسداران را دارند مورد محاکمه قرار میگیرند .</p>
<p>اما بعد از سرنگونی دولت عراق و سقوط صدام توسط ارتش آمریکا و متحدین آن همه این اهرم های خشونت که در جهت حفظ تشکیلات فرقه رجوی مورد استفاده قرار میگرفت به یکباره فروریخت و پشم های ارتش به اصطلاح آزادیبخش ملی بعد از خلع سلاح کاملا ریخت .</p>
<p>مجاهدین و اعضای شورای رهبری که خودشان لرزان و بلاتکلیف بودند به دستور شخص رجوی و مریم بفکر حفظ تشکیلات افتادند و طرح های مختلف و راه کارهایی را در برنامه قرار داده بودند.</p>
<p>در این زمان وزارت دفاع و نمایندگان پنتاگون که در ارتش آمریکا که در عراق مستقر شده بودند تصمیم گرفتند تا از کلیه افراد مجاهدین آزمایش DNA و مصاحبه بگیرند .</p>
<p>سران مجاهدین نگران بودند که در این مصاحبه ها ریزش نیرو بسیار زیاد خواهد بود به همین دلیل اعضای شورای رهبری و مریم هم بصورت متمرکز و هم بصورت جداگانه و در داخل یگانها خودشان راسا برای جلوگیری از این موضوع وارد عمل شدند.</p>
<p>حال که دیگر هیچ توان و اهرمی برای استفاده از قوه قهریه و بازدارندگی های خشونت بار وجود نداشت کاملا ورق برگشت و در اوج تعجب افرادی که مستعد جدایی بودند و بعضا به نوعی برای خروج از تشکیلات ابراز تمایل نموده بودند، جدی تر شدند.</p>
<p>اعضای شورای رهبری بطرز عجیبی که اساسا از آنها انتظار نمیرفت ، بچه ها را جداگانه به اتاقهای خود فرا میخواندند تا آنها را برای ماندن در تشکیلات ترغیب و تشویق نمایند.</p>
<p>رهبران مجاهدین متفق القول به این باور رسیده بودند که با رفتن و سقوط صدام و خلع سلاح ارتش موسوم به آزادیبخش، شیرازه تشکیلات نیز از هم پاشیده است، در آخرین تلاش برای نگهداری نیرو از هر اهرمی استفاده میکردند و حسابی به دست و پا افتاده بودند .</p>
<p>لازم به ذکر است که هدف اصلی حفظ نیرو ترس از جان و حفاظت خودشان بود و میخواستند از این دیوار گوشتی افراد تشکیلات برای حفظ جان و &#8230;. خود در مقابل آمریکایی ها استفاده نمایند همچنانکه در درگیری های متعدد با نیروهای آمریکایی و عراقی از همین افراد بعنوان گوشت دم توپ استفاده نمودند .</p>
<p>از مهمترین موضوعات و نکات بسیار مهم که تا مدتها برای ما هم قابل باور نبود این بود که محور اصلی سخنان زنان شورای رهبری مجاهدین در مواجهه با افرادی که قصد خروج از تشکیلات و پیوستن به کمپ جداشدگان ( تیف ) موسوم به کمپ آمریکایی ها را دارند ، موضوع &#8220;حل مشکل جنسی&#8221; توسط اعضای شورای رهبری بود .</p>
<p>زنان شورای رهبری که سالها بعنوان گوهران بی بدیل انقلاب ایدئولوژیک مریم که انقلاب جنسی کرده بودند و به دنیای جنسی و جنسیتی پشت پا زده بودند حال به برخی افراد که قصد خروج داشتند بطور خصوصی میگفتند: ما که میدانیم شما هنوز هم عاشق رهبری برادر مسعود و خواهر مریم هستید و تنها تحت فشار &#8220;ج&#8221; یعنی جنسی و غرایض جنسی میخواهید از اینجا بروید. خیالتان راحت من خودم مشکل جنسی شما را حل میکنم !!!! افراد در مواجهه با این برخورد کاملا فیوز میپراندند و شکه میشدند !!!!</p>
<p>چه عجب ! این زنان سالهاست با اهرم تکفیر کردن جنسیت ما را سرکوب میکردند و هرهفته باید گزارشات جنسی میخواندیم و حتی اگر لحظه ای با دیدن یک خانم در تشکیلات ثانیه ای در ذهنمان &#8220;ج&#8221; ترشح میشد بایستی تاوان پس میدادیم و در نشست ها سرکوب میشدیم !!</p>
<p>حال چه شده که یکباره ورق برگشت و این خواهر شورای رهبری میخواهد خودش مشکل جنسی بچه ها را حل کند .<br />
حقیقتا تا مدتها توسط بچه ها این حرف در تشکیلات پیچیده بود اما خیلی ها که خودشان مستقیم طرف حساب نبودند باور نمیکردند.</p>
<p>اما بعد ها که بسیاری از افراد مستعد جدایی در کمپ آمریکایی ها جمع شده بودند و همه حرفشان یکی بود مشخص شد این ابزار و این اهرم نا کارآمد نیز از سیاست های رجوی بوده تا بتواند با هر وسیله ای از ریزش نیرو جلوگیری کند .</p>
<p>بله؛ هدف وسیله را توجیه میکند حتی به قیمت اینکه بر گرده زنان سرکوب شده مجاهدین نیز چوب حراج بزنند و برای اسیر کردن مردان از موضوع جنسی استفاده نمایند .</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>علی مرادی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856">خاطراتی از کمپ تیف &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59856/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت یازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56973</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56973?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Nov 2023 12:09:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56973</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از حضورم در ایران گفتم. در تاریخ 1/7/84 به شهر زادگاهم ماهشهر در 120 کیلومتری اهواز رسیدیم. تمامی ذهنم درگیر این سوال بود که ساعاتی بعد با کدامیک از اعضای خانواده دیدار خواهم داشت و آنها را در آغوش خواهم فشرد! ما در اتاق انتظار منتظر اعلام اسامی مان جهت حضور در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56973">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56932">قسمت قبل</a> از حضورم در ایران گفتم. در تاریخ 1/7/84 به شهر زادگاهم ماهشهر در 120 کیلومتری اهواز رسیدیم. تمامی ذهنم درگیر این سوال بود که ساعاتی بعد با کدامیک از اعضای خانواده دیدار خواهم داشت و آنها را در آغوش خواهم فشرد! ما در اتاق انتظار منتظر اعلام اسامی مان جهت حضور در میان خانواده مان بودیم. دیگر دل تو دلم نمانده بود. خدایا این انتظار کی رسد به پایان؟!</p>
<p>بلندگوی سالن اسم من را بعنوان اولین نفر برای حضور در جمع خانواده ها صدا زد، گویی چیزی نمی شنیدم. گیج و منگ سرجایم ایستادم و به اطراف نگاه کردم! پاهایم قدرت حرکت نداشت، بلندگو برای بار دوم مرا صدا زد و بدنبال آن اعضایی که ماههای قبل به ایران برگشته بودند به نزد من آمدند و من را تا سالن همراهی کردند. وارد سالن که شدم صدای جیغ و فریاد و دست زدن های ممتد به آسمان بلند شد. سالن مملو از جمعیت بود، به هر گوشه نگاه کردم جمعیت موج میزد. هر چه تلاش کردم کسی را نتوانستم بشناسم، چند دختر جوان به سمت من آمدند و من را در آغوش گرفتند. دایی دایی جان خوش آمدی &#8230; چهره هایشان بطرز عجیبی به دوران نوجوانی خواهر کوچکم شباهت داشت. بوسه ای گرم بر گونه هایم نشست. دایی جان به جمع ما خوش آمدی، من &#8230; دختر &#8230; هستم. پس حدسم درست بود! آنها دختران کوچک ترین خواهرم بودند که به هنگام ترک خانواده و پیوستن به مجاهدین خلق نوجوانی بیش نبود و در مقطع اول راهنمایی درس می خواند. خدایا زمان چه با سرعت گذشت! دختر دوم و سوم و بعد دختران و پسران برادرانم پشت سر هم ردیف شده و ضمن معرفی خود من را در آغوش گرفته و بوسه هایی داغ بر گونه هایم می زدند.</p>
<p>اشک هایم یکسره و بی اختیار سرازیر میشد. نسل های بعد از من چگونه به این سرعت و این تعداد شکل گرفت؟! به رغم سالیان دوری چقدر مهربان و با احساس و عشق برخورد می کردند! با خود فکر کردم این همان خانواده ای است که رجوی آنها را کانون فساد می نامید! این همان خانواده ای است که رجوی به دروغ در اذهان ما القاء کرده بود که ما را فراموش کرده اند و در صورت بازگشت ما درب خانه را بر روی مان باز نخواهند کرد و ما را خائن لقب خواهند داد! زبانم قادر به حرف زدن نبود. خودم را در حلقه بزرگ خانواده احساس کردم و بارانی از بوسه که نثارم میشد و آغوش های گرم و پر محبتی که من را در خود می گرفت و بعد گریه های بی امان و بارانی از اشک شوق هایی که صورت من را کاملا خیس کرده بود.</p>
<p>صف بزرگی برای دیدار با من از اقوام و آشنایان و حتی دوستان و همسایه های سالهای دور در انتظار ایستاده بودند، بعد از مراسم معارفه ضمن تشکر از مسئولین برگزار کننده این مراسم از آنها خواستم چند لحظه پشت میکروفن قرار بگیرم و برای حاضرین صحبت کنم و از آنها بابت این همه لطفی که در حق من داشتند و ساعت ها منتظر بودند تشکر کنم. با اعلام مسئول برگزار کننده مراسم پشت میکروفن قرار گرفتم. سالن بر خلاف لحظات قبل در سکوت فرو رفته بود و همه منتظر صحبت های من بودند. صحبتم را ضمن تشکر از حضور تمامی اقوام و دوستان و آشنایان برای استقبال، این گونه با معرفی خود شروع کردم:</p>
<p>من خیلی خوشحالم که بعد از سالها اسارت در تشکیلات مجاهدین خلق اکنون در جمع شما هستم، شاید برای بسیاری از شما و بخصوص خانواده عزیزم این سوال مطرح باشد چرا طی این سالها آنها را فراموش کردم وهیچ تماسی با آنها نگرفتم؟! شاید بسیاری از عزیزانم به حق و کاملا منطقی من را فردی بی عاطفه و به دور از احساس و علاقه به خانواده بدانند! و شاید این سوال و علامت تعجب در ذهن همه شما باشد که چگونه میشود فردی بیش از 20 سال هیچ تلاشی برای ارتباط و تماس با خانواده اش نکند و آنها را فراموش کند؟ شاید برای بسیاری از شما علت رفتن و برگشت من نامفهوم و سوال برانگیز باشد؟</p>
<p>برای پاسخ به تمامی این سوالات لازم است قدری به عقب برگردم. به سال 58 زمانی که یک جوان دبیرستانی بودم. من به عنوان جوانی که از سال 56 در کوران انقلاب ضد سلطنتی قرار گرفته بودم، با باز شدن فضای سیاسی جامعه، تحت تاثیر شعارهای جذاب و فریبنده مجاهدین خلق قرار گرفتم. شعارهای اسلام انقلابی، حمایت از کارگران و دهقانان و توده های مستضعف جامعه مورد اقبال اجتماعی بسیاری از جوانان و از جمله من قرار گرفت. ما در منتهای صداقت و با احساساتی پاک که از عمق دلسوزی و احساس مسئولیت ما در قبال رفاه و خوشبختی مردم صورت می گرفت جذب این سازمان شدیم، سخنرانی های آتشین و شخصیت کاریزماتیک رجوی هر جوان به مقتضای سن من را که عمدتا مبنای تصمیم گیری او بر اساس احساس و شور و نه منطق و شعور بود را تحت تاثیر قرار می داد. من در خلوت صداقت کودکانه ام تصور می کردم مجاهدین خلق کلید خوشبختی مردم ایران را در دست دارند و سعادت و بهروزی مردم ایران تنها در گرو برنامه های آنهاست. احساس کردم گمشده سالهای خود را باز یافته ام. برهمین اساس تصمیم گرفتم تمامی انرژی و نیروی جوانی خود را برای محقق کردن خوشبختی مردمم بعد از سالها محرومیت و فقر و بی عدالتی در رژیم شاه در اختیار مجاهدین خلق و رهبری آن مسعود رجوی بگذارم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56973">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56973/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56889</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56889?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Nov 2023 06:45:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56889</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از تصمیم دوستم برای بازگشت به ایران گفتم. صحبت های دوستم بدجوری من را متعجب و کلافه کرده بود! اصلا نمی توانستم باور کنم که او به ایران برگردد! ما بارها با یکدیگر در رابطه با ضرورت رعایت مرز سرخ ها که مهم ترین آن نرفتن به ایران بود صحبت کرده بودیم. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56889">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852">قسمت قبل</a> از تصمیم دوستم برای بازگشت به ایران گفتم. صحبت های دوستم بدجوری من را متعجب و کلافه کرده بود! اصلا نمی توانستم باور کنم که او به ایران برگردد! ما بارها با یکدیگر در رابطه با ضرورت رعایت مرز سرخ ها که مهم ترین آن نرفتن به ایران بود صحبت کرده بودیم.</p>
<h3>تصمیم سخت بازگشت به ایران</h3>
<p>در غروب تیف به تنهایی کنار چادر نشسته بودم و به دوستم و حضور او در کنار خانواده اش فکر می کردم. احساس دلتنگی شدیدی برای خانواده به من دست داد. طنین صدای خانواده ام در صحبت های تلفنی در گوشم می پیچید. بی اطلاعی از وضعیت مادرم دلتنگم کرده بود، موج تند و سرکش عشق به خانواده بعد از سالها یکبار دیگر به سراغم آمده بود. سوءظن و تردیدها و اینکه در صورت بازگشت چه خطراتی من را تهدید می کند جای خود را به نوعی آرامش و شوق بیش از حد برای دیدار با خانواده داده بود. دیگر القائات ذهنی و رسوبات تبلیغات منفی در مورد بازگشت به کانون خانواده در قلب و ضمیرم رنگ باخته بود.</p>
<p>بالاخره در یکی از شبها تصمیم سخت بازگشت به ایران را گرفتم. دیگر به حدی عزمم برای بازگشت جزم شده بود که تصمیم گرفتم حتی با پذیرش ریسک اعدام به نزد آنها برگردم. به خودم تلقین کردم که حتی پرداخت بهای مرگ ارزش آن را دارد که بعد از سالها خانواده ام را ببینم. حداقل خانواده ای وجود دارد که بر سر مزارم حاضرشود. صبح به نفر مترجم کمپ که از اعضای جداشده بود مراجعه و درخواست کتبی خودم را برای بازگشت به او دادم. او نگاهی به من انداخت و از تعجب داشت شاخ در می آورد! با همان حالت پرسید مطمئن هستی که می خواهی به ایران برگردی؟! تو که از نفرات سرسخت مخالف بازگشت به ایران بودی؟! برایش داستان بی طاقت شدن انتظارم برای دیدن خانواده را توضیح دادم. به او گفتم دیگر نمی توانم با وضعیت مبهم سرنوشت مادرم کنار بیایم، بعداز تحویل دادن درخواست برگشت، به چادر برگشتم. وقتی موضوع را برای دیگر دوستانم تعریف کردم، هر کدام عکس العمل های مختلفی از خود نشان دادند. عده ای که رفاقت نزدیک تری با من داشتند و نگران سلامتی و جان من بودند اصرار داشتند از رفتن به ایران خودداری کنم، برایم توضیح دادند بهرحال یک روز راه ما به اروپا باز میشود. رفتن تو با این سابقه و سطح تشکیلاتی ریسک جانی بالایی دارد، نمیشود به مسئولین جمهوری اسلامی اعتماد کرد، و در صورت رفتن دیگر راه بازگشتی نیست ودر حقیقت این اولین و آخرین اشتباه تو خواهد بود!</p>
<p>تعداد دیگری از دوستان تصمیم گیری را به خود من سپردند و برایم آرزوی سلامتی و موفقیت کردند. شب بر سر فرمیشن (آمارگیری روزانه) بچه های کمپ که خبر بازگشت من به ایران را شنیده بودند در قالب شوخی و با به تمسخر گرفتن ادبیات مناسبات تشکیلاتی مجاهدین خلق از واژه طعمه که در نشست های موسوم به طعمه توسط رجوی باب شده بود و به نفراتی که قصد جدایی داشتند نسبت می دادند، استفاده کردند. رجوی در جریان آن نشست ها برای ترساندن اعضا و مجبور کردنشان به ماندن در تشکیلات فرهنگ طعمه که منظور آلت فعل شدن اعضا و همکاری با دستگاههای امنیتی ایران بود را در مناسبات جا انداخته بود تا اعضا تحت تاثیر سالها مغزشویی فکر جدایی را با این تصور که این اقدام آنها نوعی خیانت محسوب میشود را از ذهن خارج کنند.</p>
<p>بعد از اتمام فرمیشن بچه ها هر کدام من را درآغوش گرفته و برایم آرزوی موفقیت کردند. دو روز بعد ما را که در دو گروه چهار نفره بودیم برای تحویل گیری لباس به انبار تدارکات ارتش آمریکا بردند. مسئول انبار تدارکات تیف از من سوال کرد &#8220;چند سال در مجاهدین خلق بودی؟&#8221; که من پاسخ دادم در عراق 20 سال، 7 سال هم در ایران برای آنها فعالیت داشتم.</p>
<p>او در منتهی تعجب سوال کرد اما مجاهدین بعد از 20سال یکدست لباس برای بازگشت به نزد خانواده ات به تو ندادند! آیا هیچگاه به این فکر کرده ای اگر تمامی این 27سال را در یک شرکت کار می کردی اکنون چه سرمایه و پس اندازی داشتی؟! جورج دبلیو بوش رئیس جمهور ما فقط 7 سال سابقه کار سیاسی حرفه ای دارد، بعد لبخند تلخی زد و گفت: ولی رجوی در قبال زحمات وگذر عمر شما ثروت زیادی به جیب زد! شوکی بر من وارد شد چون من خودم هیچگاه طی این سالها به این سوالات فکر نکرده بودم. گویی تمامی قدرت های عالم در یک پتک سنگین جمع شد و بر سرم کوبیده شد! به خودم آمدم که چه روزها و سالهایی را بیهوده از دست داده بودم ، روز 26 مهرماه 84 به من وهشت نفر دیگر اطلاع دادند ساعت چهار بامداد فردا با هلی کوپتر بسمت مرز ایران پرواز خواهیم داشت.</p>
<p>باز دلهره من شروع شد!</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56889">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56889/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Nov 2023 10:06:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56852</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از صحبت با یکی از افراد جداشده در تیف گفتم که از نحوه پیوستنش به مجاهدین خلق با من صحبت کرد و از آشنایی با دختری گفته بود که او را به عراق و اشرف کشاند. او در ادامه داستان خود گفت: &#8220;روزها بi سرعت می گذشت ولی هیچ خبری از آمدن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794"> قسمت قبل</a> از صحبت با یکی از افراد جداشده در تیف گفتم که از نحوه پیوستنش به مجاهدین خلق با من صحبت کرد و از آشنایی با دختری گفته بود که او را به عراق و اشرف کشاند. او در ادامه داستان خود گفت:</p>
<p>&#8220;روزها بi سرعت می گذشت ولی هیچ خبری از آمدن دوستم نشد، آخرین پاسخی که بعد از پیگیری های مستمر به من دادند این بود که ما اصلا چنین زنی را نمی شناسیم. شما خودتان داوطلبانه برای مبارزه با رژیم به مجاهدین خلق پیوسته و به اشرف آمده اید و تحت هیچ شرایطی هم فعلا اجازه خروج ندارید! از اینکه به این راحتی زیر قول و قرارهایشان می زدند داشتم شاخ در می آوردم؟! آنها حتی در جریان ملاقات هایی که در یک هتل در شهر دوبی با من داشتند می گفتند در شهر اشرف در عراق حتی نوشیدن مشروبات الکلی هم آزاد است و اعضا براحتی تشکیل خانواده می دهند و در کنار مبارزه زندگی زناشویی معمول خود را هم دارند! وقتی به اشرف آمدم هیچ خانواده ای ندیدم و بعدها شنیدم زنان از مردان طلاق گرفته اند و خانواده ای به معنی واقعی کلمه وجود ندارد. &#8221;</p>
<p>من در طی مدت اقامتم در تیف با انسان های مختلفی آشنا شدم و صحبت کردم که هر کدام با وعده های مختلف فریب خورده و سر از پادگان اشرف در آورده بودند. در جریان نشستن پای درد دل های آنها توانستم نیمه پنهان مجاهدین خلق و شخص رجوی را بهتر بشناسم.</p>
<p>زندگی در کمپ روال عادی خود را طی می کرد تا اینکه یک روز فرمانده آمریکایی (جرجیس) چهارده نفر از اعضاییکه در جریان جنگ ایران وعراق اسیر ارتش عراق شده و سپس طی پروسه فریبکارانه و با وعده و وعید به مجاهدین خلق پیوسته بودند را صدا زد و به آنها گفت آماده باشند تا فردا با هلی کوپتر به دیدار نمایندگان صلیب سرخ در بغداد بروند. آنها را با دو هلی کوپتر از کمپ به بغداد بردند. بعد از مصاحبه از طریق فرمانده آمریکایی تیف به اعضا اطلاع داده شده که صلیب سرخ مسئولیت هماهنگی با دولت ایران و انتقالشان را پذیرفته است. مدتی بعد آنها به ایران اعزام شدند.</p>
<p>با انتقال اولین سری از اعضای مستقر در تیف نور امیدی در دل آن دسته از اعضایی که درخواست بازگشت به ایران را داده بودند تابید. مسئولین تدارکات کمپ اعضا را به لباس و کاپشن و کفش مجهز کردند. شب قبل از حرکت در چادرها اعضا برای این افراد جشن مفصلی برگزار کردند که تا نیمه های شب ادامه داشت. و این اعضا بعد از شرکت در جشن خداحافظی با دوستان، صبح زود به سمت ایران حرکت کردند. هر یک از اعضا از طریق این دوستان، نامه هایی برای خانواده هایشان ارسال کردند. در هنگام آخرین وداع با اعضایی که به ایران می رفتند اشک و لبخند در هم آمیخته بود. خیلی ها در درونشان آرزو می کردند ای کاش جای آنها بودند.</p>
<p>اتفاق بازگشت اولین دسته از نفراتی که بیش از دو سال در کمپ بودند خبر خوب و امیدوار کننده ای بود تا دیگر نفرات باقی مانده امیدوار شوند که روزی نوبت خروج آنها هم از کمپ فرا خواهد رسید، بعد از خروج آنها از تیف جای خالی آنها در چادرها احساس می شد و این برای اعضای باقی مانده قدری تلخ و ناگوار بود، چند وقت بعد تحول بزرگ تری در کمپ به وقوع پیوست، تعداد بیشتری را برای بازگشت به ایران و نزد خانواده هایشان آماده کردند. با رفتن این اکیپ بزرگ فضای کمپ خیلی خلوت تر شد. اکنون دیگر نفراتی باقی مانده بودند که بدنبال پیدا کردن راهی برای رفتن به کشورهای اروپایی بودند. این تعداد همچنان تحت تاثیر همان القائات ذهنی رجوی با جمهوری اسلامی به قول خودشان مرزبندی داشتند. استدلال آنها این بود که جدایی و مخالفت با مجاهدین خلق نباید ما را به حاکمان ایران نزدیک کند.</p>
<p>در یکی از روزها که در چادر نشسته بودم و مشغول دیدن مسابقه فوتبال بودم یکی از دوستان بسیار نزدیکم نزد من آمد و مرا به  گوشه ای خارج از چادر برد و بعد از مقدمه چینی گفت پدرش با او تماس گرفته و گفته خیلی دست تنهاست. خواهرم هم خیلی دوست دارد تنها برادرش را بعد از سالها در کنارش داشته باشد. احساس می کنم آنها به حضور من در کنارشان نیاز دارند، من هم بعداز ساعت ها فکر کردن به این نتیجه رسیدم که به ایران برگردم. خواستم در جریان باشی و خواهشا فعلا به کسی چیزی نگو‍. بعد از من جدا شد و رفت&#8230;</p>
<p>صحبت های دوستم بدجوری من را متعجب و کلافه کرده بود! اصلا نمی توانستم باور کنم که او به ایران برگردد! ما بارها با یکدیگر در رابطه با ضرورت رعایت مرز سرخ ها که مهم ترین آن نرفتن به ایران بود صحبت کرده بودیم. روی او بعنوان یک دوست خیلی خوب و قابل اعتماد برای رفتن با هم به اروپا خیلی حساب باز کرده بودم. تلاش کردم خودخواه نباشم و احساسات او نسبت به خانواده اش و نیاز خانواده اش به حضور او در کنارشان را درک کنم. تحمل جای خالی او در چادر برایم خیلی سخت بود، چون از بدو ورود به تیف در کنارم بود و در یک چادر زندگی می کردیم و به خلق و خوی یکدیگر کاملا آشنایی پیدا کرده بودیم. زمان چندانی نگذشت که نزدیک ترین دوستم هم به ایران بازگشت. فضای چادر بعداز رفتن او برایم غیرقابل تحمل شده بود. با خود خاطرات مشترک دوسال زندگی در کمپ را مرور می کردم. تماشای مسابقات فوتبال لیگ برتر ایران و کری خوانی همیشگی آبی و قرمز! پای ثابت برنامه های جذاب راز بقا، تیم مشترک کار کشیدن سیم خاردار اطراف تیف، مناسبات سالم و مقید بودن به شعائر و مناسک و اعتقادات مذهبی و&#8230;</p>
<p>با رفتن او اینک احساس خلا عجیبی می کردم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56852/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 Oct 2023 09:39:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56794</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل تا آنجا گفتم که بعد از اولین تماسم با خانواده ام ، سوالات زیادی در ذهنم ایجاد شده بود که در تنهایی به آنها اندیشیدم. اما حالا احساس می کردم بعد از سالها برای انبوه سوالاتی که رجوی در ذهن ما القاء کرده بود و طی این سالها بر دوش و روح [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760">قسمت قبل</a> تا آنجا گفتم که بعد از اولین تماسم با خانواده ام ، سوالات زیادی در ذهنم ایجاد شده بود که در تنهایی به آنها اندیشیدم. اما حالا احساس می کردم بعد از سالها برای انبوه سوالاتی که رجوی در ذهن ما القاء کرده بود و طی این سالها بر دوش و روح و روان ما سنگینی می کرد پاسخی پیدا کرده ام. احساس سبکی عجیبی می کردم. شور و شوقم برای دیدن خانواده صد چندان شده بود….</p>
<p>با سر و صدای زیاد بچه ها به خود آمدم. خبر از ورود نفر جدید جداشده به کمپ بود، این دیگر به صورت یک سنت در آمده بود، هر نفر جدیدی که به کمپ می آمد جشن و شادی بپا میشد. همه آب در دست داشتند را زمین گذاشته و به دیدن نفر تازه وارد می رفتند. هر کس تلاش می کرد او را به چادر خود بیاورد تا قبل از دیگران در جریان آخرین اخبار قرارگاه اشرف و وضعیت اعضایی که هنوز در تشکیلات مانده بودند قرار گیرد.</p>
<p>جدایی هر عضو یک موفقیت و پیروزی برای ما و یک شکست تلخ برای رجوی بود. در طی دو سال و اندی که در تیف بودم با نفرات زیادی آشنا شدم که در اشرف آنها را ندیده بودم. سرگذشت آنها و نحوه آشنایی و نحوه پیوستن شان به مجاهدین خلق برای من که سال ها در این تشکیلات بودم خیلی عجیب بود. خیلی از آنها از دوستان اهل تسنن بودند که اصولا سیاسی نبودند و هیچگونه شناخت و آشنایی از مجاهدین خلق نداشتند. در جریان صحبت با آنها بود که برای اولین بار داستان قاچاق انسان و شیوه های فریب و جذب ایرانیان آواره و سرگردان در کشورهای حوزه خلیج فارس و ترکیه و پاکستان را می شنیدم. افراد که عمدتا در جستجوی کار و ا ادامه تحصیل مجبور به ترک ایران و رفتن به آن کشورها شده بودند، هرکدام با شیوه های پیچیده و عجیبی در میادین عمومی بازار کار و یا هتل ها به دام باندهای قاچاق انسان که برای مجاهدین خلق کار می کردند افتاده بودند. اعضای باندهای قاچاق انسان با توجیهات مسئولین و سرپل های تشکیلات با دادن وعده های پناهندگی و کار در کشورهای اروپایی افراد را جذب می کردند و سپس به این بهانه که می بایست برای تبدیل شدن به کیس سیاسی مدت کوتاهی در عراق و کمپ های مجاهدین خلق اقامت داشته باشند به آن کشور اعزام و در ادامه مانع از خروج آنها از پادگان اشرف شده و بدین ترتیب در تشکیلات به اجبار ماندگار میشدند.</p>
<p>در ادامه به آن تعداد از نفرات که اعتراض داشتند گوشزد می کردند بدلیل حضور در پادگان اشرف و مناسبات مجاهدین خلق در صورت بازگشت به ایران اعدام خواهند شد و با این حربه و تهدید شرایطی فراهم می کردند تا آن اشخاص به ناچار ماندن در اشرف را انتخاب کنند، یکی از این اعضا که در کشور امارات بدام آنها افتاده بود برایم تعریف می کرد:</p>
<p>&#8220;من در یک دیسکو با دختری آشنا شدم و در ادامه کار ما به روابط عاشقانه و تصمیم برای ازدواج کشیده شد. من به هیچ وجه تصور نمی کردم که این خانم از کانال های فریب و جذب نیروی مجاهدین خلق باشد. در ادامه دوستی مان روزی به من گفت من در نظر دارم به اروپا بروم اگر دوست داشتی با من بیایی تو را به یک کمپانی معرفی می کنم، آنها ابتدا تو را به عراق اعزام و بعد از حل شدن درخواست پناهندگی و اقامت شما از عراق به یک کشور اروپایی اعزام خواهی شد. من از پیشنهاد او خیلی خوشحال شدم. از بچگی آرزوی دیدن یک کشور اروپایی و زندگی در آنجا را داشتم. و با خود گفتم چه فرصت خوبی در کنار همسر آینده ام به آرزو های دوران بچگی ام هم خواهم رسید، دوست دخترم گفت من صحبت کردم که شما با اکیپ اول بروی و من یک هفته بعد به تو ملحق خواهم شد! من چند روز بعد از دوبی بوسیله یک کشتی وارد شهر بندری بصره شدم. دو نفر در اسکله منتظر من بودند بعد از دادن کدهای آشنایی من را تحویل گرفتند و بسمت بغداد حرکت کردیم و بعد از طی مسافت نسبتا طولانی در حالیکه ساعت  8شب بود در مقابل درب یک پادگان نظامی توقف کردیم. ابتدا تعجب کردم که چرا یک پادگان نظامی؟ قرار بود به یک هتل برویم؟! چند نفر بالباس فرم نظامی و مسلح بسمت خودرو ما آمدند و با زبان فارسی سلام و احوالپرسی کرده و به ما خوش آمد گفتند. قدری گیج شده بودم ،اینجا کجاست؟! اینها که ایرانی هستند؟ایرانی با لباس فرم نظامی و سلاح در خاک کشور عراق که با ما در حال جنگ است چکار می کند؟! نفر همراهم بعد از گذشت چند ساعت و در حالیکه خودرو ما با به آرامی وارد آن قرارگاه نظامی میشد به من گفت به قرارگاه اشرف خوش آمدی؟ اینجا اشرف پایتخت سازمان مجاهدین خلق است که به شهر آزاد کننده ایران معروف است، و شما از این لحظه یکی از رزمندگان آزادی ایران هستی! شوکه شده و هاج و واج مانده بودم چه بگویم، من به آرامی و در نهایت بهت و تعجب پرسیدم آیا شما کس دیگری را بجای من اشتباه نگرفته اید؟من طبق قراری که با دوست دخترم داشتم قرار شد چند روزی در هتل باشم تا مسولین یک کمپانی به من مراجعه کنند و بعد به اتفاق به اروپا رفته و زندگی جدیدمان را شروع کنیم. بعد اسم دوست دخترم را به او گفتم و پرسیدم مگر نمی شناسی؟ که بکلی منکر شد و گفت ما چنین فردی را نمی شناسیم.به او توضیح دادم با او قرار داشتم که بعد از یک هفته او را در عراق ببینم! که باز انکار کرد.تمام دستگاه ذهنی ام بهم ریخته بود .به هیچ وجه نمی توانستم توضیحات آنها را بفهمم. آیا ممکن است که قربانی یک زدوبند کثیف و معامله شرم آور شده باشم؟!&#8230;&#8221;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56794/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 28 Oct 2023 12:02:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56760</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از اولین تماس با خانواده گفتم. صدای مضطرب وهیجان زده ای در گوشم پیچید. علی تو هستی؟ برادر عزیزم کجا بودی در این سالها؟ بغض در گلویش بود. صدایش لحظه ای قطع شد. هق هق گریه امانش نمی داد . قدری که آرام گرفتم سوالات من شروع شد. دلهره عجیبی در مورد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739">قسمت قبل</a> از اولین تماس با خانواده گفتم. صدای مضطرب وهیجان زده ای در گوشم پیچید. علی تو هستی؟ برادر عزیزم کجا بودی در این سالها؟ بغض در گلویش بود. صدایش لحظه ای قطع شد. هق هق گریه امانش نمی داد .</p>
<p>قدری که آرام گرفتم سوالات من شروع شد. دلهره عجیبی در مورد وضعیت مادرم داشتم، به عمد از او شروع نکردم. از همه خواهران و برادران و افراد فامیل سئوال کردم. همه خوب و در قید حیات بودند. مخاطب من خواهرم زهرا ازدواج کرده و صاحب چهار فرزند بود. تصورش برایم غیر ممکن بود. مگر از آخرین خداحافظی ما چند سال گذشته بود؟ یعنی اینقدر زمان بسرعت طی شده بود؟ خواهر ته تغاری من و چهار فرزند؟! یعنی ذهن و خیال من در گذر زمان منجمد باقی مانده بود! زمان تماس داشت تمام میشد، تمام توانم را بکار گرفتم و با حالتی لرزان سوال کردم مادرم چطوره؟ با حالتی سرد که احساس کردم غمی بزرگ در آن موج میزد کوتاه گفت مادر هم خوبه، پس چرا در کنار شما نیست تا با او صحبت کنم؟ پاسخ داد به خانه دایی رفته!تماس ما قطع شد.</p>
<p>از پاسخ او قانع نشده بودم. مگر میشود به او اطلاع داده باشند قرار است تماس بگیرم و او بعد از سالها چشم انتظاری به خانه دایی رفته باشد؟ مادری که هروقت نیم ساعت برای رفتن به خانه تاخیر می کردم با عبای مشکی اش جلو درب منتظرم ایستاده بود. وبه غذا دست نمیزد! مادری که با وجود اینکه به سن بلوغ رسیده بودم سرم را روی پاهایش می گرفت و موهایم را نوازش می کرد! حتما باید اتفاقی افتاده باشد! غرق در افکار و سوالات مختلف بودم که خانم فاطمه گوشی را از دستم گرفت و گفت وقت تماس شما تمام شد. آرام چادر را ترک کردم. تمام ذهنم درگیر مادرم بود. حالتی متناقض داشتم. خوشحالی برقراری تماس توام با نگرانی وضعیت مادرم! این تماسها در ماههای بعد هم تکرار شد. بعد از سالها توانسته بودم در جریان وضعیت تمامی افراد خانواده و فامیل قرار بگیرم، ولی همچنان ابهام بزرگ من وضعیت مادرم بود.</p>
<p>به چادر که رسیدم روی تخت دراز کشیدم. بچه ها به تجربه دیگر تماس ها فهمیده بودند که مرا به حال خودم رها کنند تا در خودم باشم. سه سال بود که بعد از جدایی از مجاهدین خلق در تیف زندگی می کردم ولی هنوز دافعه شدیدی در مورد بازگشت به ایران داشتم. داده هایی که رجوی در ذهن من ساخته بود جهنمی آمیخته با شکنجه، اعدام، قطع دست و در آوردن چشم بود، ولی مهم تر و سنگین تر از آن فکر خیانت به دوستانم که اعدام شده بودند و یا در درگیرها کشته شده بودند برای بازگشت به ایران عذابم می داد!<br />
برای اولین بار خودم را در مقابل این سوال قرار دادم که براستی خائن اصلی کیست؟ من که از سال 60 تمامی آوارگی ها، دوری از عزیران را به جان خریده و نزدیک به چهار سال بدون کوچک ترین سرپناهی، جسم مجروح و خسته خودم را در اقصا نقاط ایران بدوش می کشیدم تا به آرمان مبارزه مسلحانه متعهد بمانم و یا رجوی که هزاران عضو آواره و بی سرپناه را در بدترین وضعیت به حال خود رها و به پاریس گریخت؟! من که تمامی سلامتی جسمی و بینایی هردو چشم را در دوران زندگی مخفی و اسارت در بدترین وضعیت بهداشتی تقریبا از دست دادم و یا رجوی که در ساحل رودخانه سن هر از مدتی یک جشن و سور ازدواج راه می انداخت و تجدید فراش می کرد؟! من که با زجر و زحمت بسیار و پاهای تاول زده برای وصل مجدد به سازمان صدها کیلومتر را با پذیرش بالاترین ریسک جانی از منطقه مرزی و کوه های سربه فلک کشیده سیستان و بلوچستان به جان خریدم یا رجوی که تحت سنگین ترین حلقه های امنیتی پلیس فرانسه قرار داشت؟! من که در عملیات فریب کارانه موسوم به فروغ جاویدان بدترین و شدید ترین بمبارانها و حملات موشکی را به جان خریدم یا رجوی که بعد از به کشتن دادن بیش از 1000 نفر و مجروح کردن 2500 نفر از محل مخفی اش که به اصطلاح عملیات را فرماندهی می کرد به زیر قبای صدام خزید؟! من خیانت کار بودم که در جریان حمله ارتش آمریکا به عراق سهمگین ترین بمبارانهای جنگ های کلاسیک را در کنار تشنگی و گرسنگی و رنج آوارگی در نواحی مرزی تجربه کردم و یا رجوی و بانو که از همان روزهای اول جنگ و شاید قبل از شروع از عراق گریختند و به فرانسه رفتند؟! آیا من عمل خیانت بار تحویل سلاح به ارتش آمریکا و برافراشتن پرچم سفید را در مقابل بقول خودش امپریالیزم جهانخوار انجام دادم یا رجوی؟! یا من لباس به اصطلاح شرف ارتش آزادیبخش را از تن اعضا خارج کردم یا رجوی ؟! آیا من از صحنه نبرد گریختم ویا رجوی؟ سوالات ذهنی من پایانی نداشت. آیا بازگشت به کانون خانواده خیانت است؟ احساس کردم بعد از سالها برای انبوه سوالاتی که رجوی در ذهن ما القاء کرده بود و طی این سالها بر دوش و روح و روان ما سنگینی می کرد پاسخی پیدا کرده ام. احساس سبکی عجیبی می کردم. شور و شوقم برای دیدن خانواده صد چندان شده بود&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56760/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Oct 2023 07:35:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56739</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل به این موضوع اشاره کردم که تحت تاثیر تبلیغات فریبنده مجاهدین ما برای حفظ جان خانواده هایمان تمایلی برای برقراری تماس از خود نشان نمی دادیم تا برای آنها مشکل امنیتی بوجود نیاید. به هر ترتیب در جریان یکی از تماسها، دوستم که با خانواده اش در شمال تماس گرفته بود، از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721">قسمت قبل</a> به این موضوع اشاره کردم که تحت تاثیر تبلیغات فریبنده مجاهدین ما برای حفظ جان خانواده هایمان تمایلی برای برقراری تماس از خود نشان نمی دادیم تا برای آنها مشکل امنیتی بوجود نیاید. به هر ترتیب در جریان یکی از تماسها، دوستم که با خانواده اش در شمال تماس گرفته بود، از خانواده اش خواست که شماره تلفن خانواده من را پیدا کنند تا امکان تماس فراهم شود.</p>
<p>صبح زود بعد از تماس ها دوستم به چادر ما آمد و گفت به خانواده ام گفتم با مخابرات شهر شما تماس بگیرد و شماره تلفن خانواده شما را بگیرد.، از آن روز یک حالت انتظار عجیبی در من ایجاد شده بود و مثل انسان های عاشق در درونم تلاطم و شور و اضطراب موج می زد. گویی منتظر گمشده ای بودم! بعد از ظهر که در زمین ورزش به اتفاق تعدادی از دوستانم فوتبال بازی می کردیم، بی حوصله شده و از زمین بازی خارج و در کنج خلوت زمین ورزش نشستم . خاطرات گذشته را یکبار دیگر با خودم مرور و به خانواده ام بیش از گذشته فکر کردم. چهره یکایک آنها از مقابل چشمم عبور کرد، خاطرات دوران بچگی و شیطنت های بچگانه و بازی های گل یا پوچ خانوادگی در هوای سرد زمستان زیر پتوی گرم، میهمانی ها و مسافرت های خانوادگی، دلم برای دیدن تک تک آنها بشدت تنگ شده بود، بخصوص مادر و خواهر نازنین کوچکم که همیشه او را بر ترک دوچرخه می نشاندم و به مدرسه می بردم، افکارم لحظه ای از یاد مادرم رها نمیشد، مادری که که در اوج بیماری و بدترین شرایط و در حالیکه به من احساس نیاز داشت، برای اهداف مجاهدین خلق وعشق به رجوی ترکش کرده بودم، خودم را زیر لب وبه آهستگی نفرین می کردم.</p>
<p>با خودم فکر می کردم خدایا اگر فوت کرده باشد چگونه خودم را ببخشم؟ مادرم سالها بعد از فوت زودهنگام پدرم تنها تکیه گاه و مونس و همدم ما بود، که با تمام وجود تلاش می کرد کمبود پدر را برای ما جبران کند. از سال 58 که با مجاهدین خلق آشنا شده بودم یک حس بد و نفرت عجیبی به مجاهدین خلق و شخص رجوی داشت و مثل سایه همه جا من را تعقیب می کرد تا مانع از فعالیت من گردد. روزی که می خواستم به همراه تیم اعزامی مجاهدین خلق ایران را ترک کنم در بستر بیماری بود و من بلحاظ ملاحظات امنیتی نتوانستم او را ببینم و خداحافظی کنم. در حالیکه غرق در این افکار بودم دوستم دستی به شانه ام زد و گفت وقت ورزش تمام شد باید به کمپ برویم.</p>
<p>به کمپ رفتیم و بعد از یک دوش خودم را برای شیفت عصر آشپزخانه آماده کردم. ساعت 5 بعد از ظهر روز بعد به اتفاق دیگر بچه ها در چادر نشسته و مشغول خوردن چای بودیم که سر و صدای چند نفر از بیرون چادر بگوش رسید، یکی از بچه ها سرش را داخل چادر کرد و گفت اسمت را برای تماس با ایران صدا زده اند سریع لباست را بپوش و بیا! از شدت هیجان و استرس تماس قادر به بلند شدن نبودم. دست و پایم می لرزید، دل شوره عجیبی داشتم . حالتی فوق تناقض، شور و شادی آمیخته با دلشوره و نگرانی، به زحمت از جایم بلند شدم و با گام های لرزان به سمت چادر تلفن حرکت کردم. در مسیر تعدادی از بچه ها که با خانواده هایشان تماس گرفته بودند سرحال و قبراق بیرون می آمدند. سوالات زیادی از مقابل چشمانم گذشت. براستی مخاطبینم بعد از سالها چه کسانی خواهند بود؟ صدای دلنشین کدام یک از عزیزانم را در لحظه اول تماس خواهم شنید؟! آیا مادرم؟</p>
<p>صدای خانم فاطمه مترجم فارسی زبان، رشته افکارم را قطع کرد. بیا گوشی را بگیر و صحبت کن و بعد گوشی تلفن را بدستم داد. دست هایم می لرزید و گویی توان در دست گرفتن آن را نداشتم! با زحمت شروع به صحبت کردم . الو.الو.</p>
<p>صدای مضطرب وهیجان زده ای در گوشم پیچید. علی تو هستی؟ برادر عزیزم کجا بودی در این سالها؟ بغض در گلویش بود. صدایش لحظه ای قطع شد. هق هق گریه امانش نمی داد . همزمان بغض سالهای من هم ترکید، اشک پهنای صورتم را گرفته بود. فاطمه مترجم با اشاره سر از بچه ها خواست از چادر بیرون بروند. چند دقیقه فقط گریه بین ما حاکم بود. لحظاتی بعد که بخود آمدم شنیدم که مخاطبم خواهرم کوچک ترین فرزند و به اصطلاح فرهنگ رایج جامعه ته تغاری خانواده بود. وقتی که ایران و خانواده را ترک کردم فقط 15 سال داشت. همان چهره دوران بچگی اش در ذهنم باقی مانده بود در حالیکه صدایش کاملا تغییر کرده و به میانسالی می زد. تمامی خاطرات گذشته ام با او از مقابل چشمانم گذشت، زمانی که با دوچرخه بیصبرانه منتظرش بودم تا با خوردن زنگ آخر مدرسه او را سوار کرده و به خانه بیاورم. خواهرم بخاطر اینکه دوساله بود که پدرمان را از دست داده بودیم خیلی برای من و دیگر اعضای خانواده عزیز بود و به نحوی تلاش داشتیم با محبت هایمان جای خالی پدرمان را برایش پر کنیم، با خوردن زنگ آخر با حالت دویدن بسمت من می آمد و در آغوشم جا می گرفت. گویی ماهها من را ندیده بود.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56739/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Oct 2023 09:47:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56721</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از ورودم به تیف گفتم. اولین شبی که بعد از سالها خودم تصمیم گرفتم چه ساعتی بخوابم! ساعت 9 صبح با صدای یکی از بچه های هم چادری از خواب بیدار شدم، بساط صبحانه را پهن کرده بودند.هر 8 نفر به دور سفره صبحانه جمع شدیم بار دیگر بازار تیکه پرانی و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687">قسمت قبل</a> از ورودم به تیف گفتم. اولین شبی که بعد از سالها خودم تصمیم گرفتم چه ساعتی بخوابم! ساعت 9 صبح با صدای یکی از بچه های هم چادری از خواب بیدار شدم، بساط صبحانه را پهن کرده بودند.هر 8 نفر به دور سفره صبحانه جمع شدیم بار دیگر بازار تیکه پرانی و جوک و به تمسخر گرفتن مناسبات مجاهدین شروع شد.</p>
<p>با افزایش تعداد جداشدگان امکانات رفاهی تیف هم بیشتر و بهتر شد. یک سالن بزرگ که در آن یک تلویزیون بهمراه ماهواره در آن تعبیه شده بود برای ما آماده شد. اکنون می توانستیم به تمامی کانال ها دسترسی داشته باشیم و اخبار را از منابع مختلف بشنویم و ببینیم، بدین ترتیب در جریان اخبار مختلف جهان قرار می گرفتیم. سالها بود که از کانال یک تلویزیون مدار بسته اخبار سانسور شده را در تشکیلات مجاهدین خلق به خورد ما می دادند، مسئولین مجاهدین خلق با این شیوه اعمال سانسور و مانیتور ذهن اعضا، جهان را به دو نیمکره کاملا سیاه خارج و تماما سفید در داخل مناسبات به ما القاء می کردند.</p>
<p>از طریق اخبار و گزارشات تحلیلی و تفسیری این شبکه ها بطور کامل ماهیت دروغ پردازی و بزرگ نمایی پوشالی مجاهدین خلق و رهبر آن رجوی برایمان مشخص شد. به مرور امکانات رفاهی دیگری از جمله فروشگاه و شرایط کار برایمان فراهم شد. یکی از کارها که ما را به آن مشغول کرده بودند، کشیدن سیم های خاردار به دور تیف بود و جالب اینجا بود که ما به ازای مسدود کردن راه فرارمان حقوق می گرفتیم!! با تاسیس و راه اندازی آشپزخانه تا حدودی از شر غذای آماری راحت شدیم. و تعداد زیادی از جمله خود من در آشپزخانه مشغول کار شدیم.</p>
<p>در کمپ به مرور عقاید و سلیقه های مختلفی بروز کرد. برخی تمایل به بازگشت به ایران داشتند و تعدادی دیگر کشورهای اروپایی را ترجیح می دادند ولی مهم این بود که علیرغم این اختلاف سلیقه ها روابط در منتهای مسالمت و دوستی بود و در همین مدت کوتاه در کمپ یاد گرفته بودیم که عقاید و نظرات مختلف را در منتهای سعه صدر تحمل کنیم.</p>
<p>بزرگ ترین تحولی که کمپ را غرق در شادی و شعف کرد برقراری ارتباط تلفنی اعضای مستقر در کمپ با خانواده هایشان در ایران بود. بعد از سالها اعضا به لحاظ عاطفی با خانواده هایشان پیوند می خوردند. بعضی مانند من بیش از 20 سال از خانواده های خودشان کوچک ترین اطلاعی نداشتند. در طی این سالها فقط یک نامه از پسر عمویم که ساکن انگلستان بود دریافت کرده بودم، که البته این نامه هم با طرح و یک سناریو مشخص و بمنظور جذب پسرعمویم به تشکیلات و تلاش برای کشاندن او به عراق صورت گرفته بود. ولی من باز بودن نامه را بهانه کرده و آن را نخوانده پاره کرده و دور انداختم و حاضر نشدم پاسخ آن را بدهم و بدین ترتیب ترفند مجاهدین خلق با شکست روبروشد.</p>
<p>با ورود تلفن به کمپ هر روز اعضا را به نوبت صدا می کردند. مسئول برقراری ارتباطات یک خانم افغانی بنام فاطمه بود که یکی از اعضای جداشده که مسلط به زبان انگلیسی بود او را همراهی می کرد. بچه ها با شوق عجیبی به سمت چادر تلفن می رفتند و وقتی اسامی آنها برای تماس اعلام میشد گویی شوق پرواز داشتند. با ادامه تماس ها من وضعیت متناقضی داشتم، بدلیل اینکه شماره ای برای تماس نداشتم اقدامی برای تماس نکرده بودم، ولی آنچه بیشتر بر ذهنم سنگینی می کرد آثار تبلیغات فریبنده مجاهدین خلق بود، که اگر تماس بگیری خانواده ات توسط نیروهای امنیتی به دردسر می افتند و برایشان مشکل درست خواهد شد. به همین دلیل زیاد از اینکه شرایط تماس برای من فراهم نشده ناراحت نبودم. اگر چه شوق عجیبی برای شنیدن صدای خانواده ام داشتم.</p>
<p>علیرغم اینکه نزدیک به دوسال بلحاظ فیزیکی از تشکیلات جداشده بودم ولی هنوز آثار و تبعات آن آزارم می داد! هنوز شنیدن نام ایران و تماس با خانواده و بازگشت به ایران نوعی خیانت به دوستان برایم تلقی میشد. تحت تاثیر همین مغزشویی گاها با خودم عهد می بستم که حتی اگر لازم باشد در تیف خواهم مرد ولی به ایران باز نخواهم گشت! غرورم، افکار و احساس و علاقه ام به خانواده را در خودش قفل و زنجیر کرده بود. خیلی از دوستان هم چادری من که با خانواده هایشان تماس گرفته بودند خیلی خوشحال بودند و اصرار داشتند من را برای برقراری تماس مجاب کنند. مجاهدین خلق سالها برای توجیه ممنوعیت تماس تلفنی ما با خانواده هایمان بحث امنیت جانی خانواده ها را مطرح کرده بودند که اگر تماس بگیریم دستگیر و شکنجه خواهند شد. تحت تاثیر همین تبلیغات فریبنده ما برای حفظ جان خانواده هایمان تمایلی برای برقراری تماس از خود نشان نمی دادیم تا برای آنها مشکل امنیتی بوجود نیاید. در جریان یکی از تماسها، دوستم که با خانواده اش در شمال تماس گرفته بود، از خانواده اش خواست که شماره تلفن خانواده من را پیدا کنند تا امکان تماس فراهم شود.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56721/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Oct 2023 12:20:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56687</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از ورود به محوطه تیف گفتم که تعداد زیادی از دوستان سابق سراغ من آمدند. آنها همه دوستانی بودند که سالها با من در تشکیلات مجاهدین خلق و پادگان اشرف به اسارت گرفته شده بودند. همان هایی که تحت تاثیر تبلیغات مسئولین مجاهدین خلق انتظار داشتم اجساد آنها را با شکم های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638">قسمت قبل</a> از ورود به محوطه تیف گفتم که تعداد زیادی از دوستان سابق سراغ من آمدند. آنها همه دوستانی بودند که سالها با من در تشکیلات مجاهدین خلق و پادگان اشرف به اسارت گرفته شده بودند. همان هایی که تحت تاثیر تبلیغات مسئولین مجاهدین خلق انتظار داشتم اجساد آنها را با شکم های پاره پشت سیاج های تیف ببینم؟!</p>
<p>فضای شاد و طنین موسیقی در فضای چادر پیچیده بود. شلیک خنده های بلند لحظه ای قطع نمیشد. بعد از بزن و بکوب نوبت تعریف کردن جوک رسید که هر کدام با لهجه شیرین خود می گفتند و صدای شلیک خنده بود که به آسمان بلند میشد. به پیشنهاد یکی از بچه ها نمایشنامه نشست عملیات جاری در قالب طنز و با هدف سوژه کردن مناسبات تشکیلاتی رجوی اجرا شد، در حالیکه من بدلیل جدید الورود بودن سوژه نشست شده بودم، یکی از بچه ها پیشنهاد کرد که من بروم فاکت هایم را پروژه کنم و فردا شب در نشست بخوانم. نفس راحتی کشیدم ولی انگار بچه ها نمی خواستند من را به حال خودم رها کنند. یکی از بچه ها پیشنهاد چربی گیری داد و لحظاتی بعد بچه ها سرمن ریختند، ساعت سه نیمه شب در حالیکه بشدت خسته بودم خوابیدم .</p>
<p>این اولین شبی بود که بعد از سالها خودم تصمیم گرفتم چه ساعتی بخوابم! ساعت 9 صبح با صدای یکی از بچه های هم چادری از خواب بیدار شدم، بساط صبحانه را پهن کرده بودند.هر 8 نفر به دور سفره صبحانه جمع شدیم بار دیگر بازار تیکه پرانی و جوک و به تمسخر گرفتن مناسبات مجاهدین شروع شد. یکی از بچه ها از بیرون سرش را داخل چادر کرد و با لحن کنایه و تمسخر گفت: بچه ها چرا اینقدر خوردن صبحانه را کش می دهید؟ یک وقت دیدید که ستون های ارتش آزادیبخش به سمت ایران حرکت کرد و شما جا ماندید!؟</p>
<p>صدای خنده بچه ها در چادر پیچید. یکی دیگر از بچه های چادر جوابش را داد. حتی اگر جا موندیم هم نگران نمی شویم چون در آن صورت هم می شویم سفیر انقلاب مریم در بغداد! باز خنده از چادر بلند شد. در همین لحظه درب چادر باز شد و سرباز آمریکایی وارد شد و اسم من را صدا زد و گفت همراه من بیایید. این موضوع امری طبیعی بود و هر تازه وارد می بایست این روال را طی می کرد. سرباز به من گفت که افسر امنیت با تو کار دارد، لباس هایم را پوشیدم و همراه سرباز از چادر خارج و لحظه ای بعد وارد چادر افسر امنیت ارتش امریکا شدم. برخوردی گرم ولی همانند تمامی عناصر امنیتی جدی با من داشت. از من سوال کرد که چرا توافق نامه ارتش آمریکا با مجاهدین خلق را امضا نکردی؟ به کمک خانم مترجم پاسخ دادم چون مسئولین مجاهدین خلق موادی را به این توافق نامه وارد کرده بودند که در متن انگلیسی اصلی آن نبود! با تعجب سوال کرد چه بندی؟!<br />
پاسخ دادم ماندن در کشور عراق. درمنتهای تعجب به من گفت بندی بنام ماندن اعضا در عراق وجود ندارد، برایش توضیح دادم مسئولین مجاهدین خلق با سواستفاده از عدم تسلط اعضا به زبان انگلیسی این بند را اضافه کرده اند. افسر امنیت ارتش آمریکا گفت حالا بگذریم ولی می دانی مسئولین مجاهدین خلق چه گزارشی در مورد شما به ما داده اند؟ پاسخ منفی دادم. کاغذی را به مترجم افغانی داد و گفت برایش بخوان. نامه با امضای حسین مدنی مسئول روابط مجاهدین خلق و طرف حساب اصلی با ارتش آمریکا بود.<br />
گزارش اینگونه خطاب به افسر امنیت آمریکا نوشته شده بود:</p>
<p><em>نامبرده (من) از اعضای قدیمی مجاهدین خلق است که کماکان از روش مبارزه مسلحانه حمایت می کند و بشدت مخالف خلع سلاح و برقراری ارتباط با دولت و ارتش آمریکاست. وی آمریکا را دشمن مردم ایران می داند و اعضای مجاهدین خلق در قرارگاه اشرف را تحریک و تشویق می کند که مفاد قرارداد تفاهم با ارتش آمریکا در مورد خلع سلاح را امضا نکرده و کماکان سلاح های خود را مخفی کنند.</em></p>
<p>از تعجب شوکه شده بودم. سرم به شدت گیج رفت. باورش برایم خیلی سخت بود که بعد از 25 سال از جان گذشتگی و فدای تمام عیار تمامی ارزش های زندگی ام در مسیر اهداف مجاهدین خلق اکنون اینگونه توسط رهبران مجاهدین خلق به آمریکایی هایی که سالها به مبارزه با آنها افتخار می کردند و آنها را دشمن اصلی مردم ایران می دانستند فروخته شوم؟! با خود فکر کردم پس ارزش ها و پرنسیب های مجاهدین خلق چه شد؟ نمی توانستم باور کنم! یکبار دیگر از مترجم خواستم از افسر امنیت ارتش آمریکا سئوال کند آیا واقعا این گزارش را مسئولین مجاهدین خلق در مورد من برای شما ارسال کرده اند؟! که با اشاره افسر مترجم متن نامه را که آرم مجاهدین خلق و امضا حسین مدنی زیر آن بود، نشانم داد و پرسید خیالت راحت شد؟ بعد از من خواست بعد از خواندن متن توافق نامه توسط مترجم زیر آن را امضا کنم. مفاد این توافق نامه با آنچه مسئولین مجاهدین خلق به ما برای امضا داده بودند تفاوت آشکاری داشت! بعد از امضا، به اتفاق مترجم از چادر افسر امنیت ارتش آمریکا خارج شدیم . مترجم افغانی در مسیر به من گفت تعجب کردی؟ اینها همه کار می کنند!</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56687/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 18 Oct 2023 12:00:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56638</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از مصاحبه اولیه و خوردن یک وعده غذای آماری (غذای بسته بندی پرسنل ارتش آمریکا) با خودرو هامر به سمت تیف حرکت کردیم. تیف یا کمپ استقرار موقت اعضای جداشده از مجاهدین خلق برایم هنوز یک معما بود، در درون مناسبات که بودم تبلیغات وحشتناکی حول آنجا و مناسبات اعضای جداشده ای که در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از مصاحبه اولیه و خوردن یک وعده غذای آماری (غذای بسته بندی پرسنل ارتش آمریکا) با خودرو هامر به سمت تیف حرکت کردیم. تیف یا کمپ استقرار موقت اعضای جداشده از مجاهدین خلق برایم هنوز یک معما بود، در درون مناسبات که بودم تبلیغات وحشتناکی حول آنجا و مناسبات اعضای جداشده ای که در آنجا ساکن بودند از طرف مسئولین میشد. گفته میشد که بشدت نا امن است و هر شب جسد یک نفر با شکم پاره به پشت سیاج ها انداخته میشود! و یا تبلیغ میشد افراد را در حالیکه بر دست و پایشان زنجیر زده اند برای استحمام و یا دستشویی می برند!</p>
<p>و اما وحشتناک ترین آن، تبلیغ گسترده تجاوز جنسی به اعضا بود که  هر عضوی که از شرایط مناسبات به تنگ آمده بود را بر سر دو راهی انتخاب قرار میداد، من هم همانند بسیاری از اعضای ناراضی دیگر مدتها علیرغم فشارهای غیر قابل تحمل تشکیلات و مسئولین با شنیدن این تبلیغات وحشتناک برای انتخاب تیف و جدایی از مناسبات مجاهدین خلق دچار تردید می شدم. تا اینکه در یک نقطه خروج و جدایی از آن مناسبات خفقان و تهوع آور را با هر بهایی پذیرفتم.</p>
<p>در همین افکار بودم که ساعت 10 شب خودرو ما به درب ورودی تیف رسید. از پشت سیاج بداخل که نگاه کردم دیدم تعدادی از دوستان سابق که قبل از من جداشده بودند در محوطه تیف در حال قدم زدن هستند. با دیدن وضعیت آنها قدری آرامش پیدا کردم، بعد از اینکه یک طشت لباس شویی، مقادیری مواد شوینده و یکدست لباس فرم یکسره کار تحویل گرفتم درب ورودی توسط سرباز آمریکایی باز و من وارد تیف شدم.</p>
<p>نگاهی به سر و وضع خودم انداختم! یک تیشرت، یک شلوار به همراه یک جفت دمپایی، ارمغان و سرمایه بیش از 20 سال من در مناسبات مجاهدین خلق بود که با خودم آورده بودم. آری این تنها سرمایه مادی من به ازای بیش از 25 سال فداکاری برای آرمان های سازمانی بود که روزی در منتهای صداقت و البته سادگی محض فکر می کردم تنها راه رهایی و آزادی مردم ایران است. با خودم فکر کردم اگر این 25 سال را در جایی دیگر سرمایه گذاری کرده بودم اکنون چه ثروت هنگفت مادی و پیشرفت علمی و تخصصی داشتم.</p>
<p>با ورود به محوطه تیف تعداد زیادی از دوستان سابق سراغ من آمدند. آنها همه دوستانی بودند که سالها با من در تشکیلات مجاهدین خلق و پادگان اشرف به اسارت گرفته شده بودند. همان هایی که تحت تاثیر تبلیغات مسئولین مجاهدین خلق انتظار داشتم اجساد آنها را با شکم های پاره پشت سیاج های تیف ببینم؟! بعد از دید و بازدید و روبوسی هر کدام اصرار داشتند به چادر آنها بروم. بعد از مدتها استرس و دلهره و نگرانی آرامش عجیبی داشتم که با خوشحالی توام شده بود، با اصرار برخی از دوستان باسابقه و کادرهای قدیمی که در تشکیلات در مدار تشکیلاتی من بودند به چادر آنها رفتم. هنوز فضای تیف برایم ناشناخته بود. بداخل چادر رفتم و از برق خبری نبود. از گوشه درب چادر نسیم خنکی می وزید، هنوز فکر می کردم در خواب و رویا هستم.</p>
<p>همچنان گرفتار این باور بودم که در تشکیلات پادگان اشرف هستم و هر لحظه برای بیگاری و یا نگهبانی صدایم می زنند! نگاهی بداخل چادر انداختم. چند بطری آب معدنی که در داخل جوراب های خیس پیچانده شده بود در گوشه ای نزدیک به درب ورودی چادر آویزان بود. بعدها فهمیدم پیچاندن بطری های آب داخل جوراب و خیس کردن جوراب ها ابتکار فردی بچه ها بود تا با وزش باد به جوراب های خیس شده آب داخل بطری خنک شود، بچه ها با این خلاقیت مشکل یخچال را حل کرده بودند. لباس های شخصی و مواد غذایی و بهداشتی هر فرد بطرز منظمی در داخل چادر قرار گرفته شده بود. جرعه ای از آب بطری نوشیدم عجیب خنک بنظر می رسید. احساس کردم جرعه ای از آب زمزم و یا کوثر نوشیده ام، بچه ها همه مشغول بگو و بخند بودند و بمناسبت ورود من طبق رسم کمپ جشن کوچکی گرفتند. رقص و پایکوبی براه افتاده بود. هر کدام از بچه ها ترانه های لری، ترکی و بندری را با ریتم خاصی می خواندند. من همچنان مات و مبهوت اسیر افکار خودم بودم! محمد دوست آذربایجانی بذله گوی من با همان لهجه شیرین آذربایجانی گفت: قارداش فکر می کنی هنوز در مناسبات مجاهدین خلق و قرارگاه اشرف هستی؟ فکر می کنی بخاطر محفل زدن با ما تو را شب در نشست های عملیات جاری سوژه کنند؟؟</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638">کمپ موسوم به تیف اولین دریچه آزادی – قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56638/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2022 06:25:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50816</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفتم سیر تحولات هر روز ادامه داشت، یعنی اینکه هر روز اتفاق تازه ای رخ می داد و ما فقط تماشاگر این اتفاقات بودیم و هیچ نقشی هم در وقوع آنها نداشتیم. تا اینکه یک روز سرهنگ تورلاک پیش ما آمد و گفت: ما اسم بعضی از شما ها را به کشورهای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789">قسمت قبل</a> گفتم سیر تحولات هر روز ادامه داشت، یعنی اینکه هر روز اتفاق تازه ای رخ می داد و ما فقط تماشاگر این اتفاقات بودیم و هیچ نقشی هم در وقوع آنها نداشتیم. تا اینکه یک روز سرهنگ تورلاک پیش ما آمد و گفت: ما اسم بعضی از شما ها را به کشورهای مختلف دادیم، که اگر قبول کنند، شما به آن کشورها خواهید رفت.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
این کار سرهنگ تولاک یک بازی و بلوف، بیشتر نبود، چرا که کمیساریای عالی پناهندگان فقط می توانست مشخص کند که به چه کسی حق پناهندگی داده شود، ولی نمی توانست کسی را با داشتن حق پناهندگی به یک کشور تحمیل کند و آن کشور را مجاب کند که باید فلان نفر را بپذیرد.</p>
<p>از طرف دیگر ما از سازمانی منفک و جدا شده بودیم که سوابق تروریستی داشت و مسئولین کشورها تر و خشک را با هم می سوزاندند و توجه نمی کردند که فلان نفر را فریب داده و با ترفند های رذیلانه به کمپ خود آوردند. به دلیل همین بحث تروریستی هیچ کشوری حاضر نبود عده ای را به کشور خود بیاورد که مشکوک به ترور و ناامنی بوده اند. اگر قرار بود کشوری ما را قبول کند باید قید پناهندگی را می زدیم، چون سازمان مجاهدین رجوی زمانی در لیست تروریستی اتحادیه اروپا قرار داشت.</p>
<p>این مطلب را خانم تورلاک بطور شفاف و کاملا قاطعانه به ما گفت و برادر آقای سعید جمالی که در آمریکا بود و گاهی به ما که یک تلفن قاچاقی از کارگران فیلیپینی خریده بودیم تلفن می زد، این مطلب را او نیز به ما گفته بود، برادر سعید جمالی در شهر واشنگتن آمریکا کتاب فروشی داشت . مغازه اش در خیابانی منتهی به وزارت امور خارجه آمریکا، قرار داشت. او می گفت از مشتری های کتاب فروشی ای گاهی کارمندان وزارت خارجه هم هستند. او در مورد افراد جداشده از سازمان مجاهدین خلق ، از آنها پرسیده بود و ظاهرا فردی که از او سئوال کرده بود در جریان موضوع ما بود، ایشان هم گفته بود : دولت آمریکا تحت کنوانسیون چهارم ژنو با افراد کمپ برخورد می کند و هیچ قانون و حقی را نقض نکرده است، مشکل آنجاست که هیچ کشوری وارد این ریسک نمی شود و حاضر به قبول نفرات جداشده از این سازمان و این کمپ نمی شود.</p>
<p>بعد از این خبر جو ناامیدی در ما پدید آمد و آمریکائیها دو راه پیش پای ما گذاشتند، یا در همین کمپ بمانید تا روزی که تعیین تکلیف شوید و یا با اختیار و مسئولیت خود از کمپ خارج شوید و به هر راهی که می خواهید بروید! ما هم چون می دانستیم که دیر یا زود نیروهای عراقی کنترل کمپ را از آمریکائیها تحویل خواهند گرفت، گزینه ی دوم برایمان معقول تر به نظر می رسید.</p>
<p>البته زودتر از ما تعدادی از بچه ها با انتخاب گزینه دوم از کمپ خارج شده بودند، که تعدادی دستگیر و به زندان های دولت جدید عراق منتقل شده بودند، خبرهای مختلفی هم در حاشیه این خبر اصلی شنیده می شد که اکثرا واقعی نبود و شایعه بود، روزها بدین منوال می گذشت و ما نگران تر از قبل منتظر خبرهای جدید و امید بخش بودیم. همه بنوعی منتظر یک معجزه بودیم تا ما را نجات بدهد. فضای کمپ هر لحظه یک جوری بود، فضای ناامیدی گسترانده شده بود و هیچ فریادرس و کمکی هم وجود نداشت. تا اینکه خبردار شدیم بچه ها در اربیل عراق در یک هتل مستقر شدند و نسبتا وضعیت مناسبی پیدا کردند، که بطور قاچاق از آنجا به ترکیه و سپس به یونان رفته و در یونان مستقر می شوند تا مراحل پناهندگی را طی کنند.</p>
<p>من در بد مخمصه ای گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از طریق تلفن با بچه های مستقر در اربیل در تماس مستمر بودیم و آخرین خبرها و وضعیت بچه ها را رصد می کردیم تا تصمیم مناسب را بگیریم و با کمترین تلفات راه درست را انتخاب کنیم.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
