<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>محمد جواد اسدی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/جواد-اسدی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 May 2024 05:05:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.2</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>محمد جواد اسدی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/جواد-اسدی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>پیام تسلیت به مناسبت درگذشت پدر جواد اسدی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/60045</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/60045?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 May 2024 04:30:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[پیام تسلیت انجمن نجات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=60045</guid>

					<description><![CDATA[<p>دوست عزیزمان جناب آقای جواد اسدی، درگذشت پدرگرامیتان حاج آقا یوسف اسدی را که دیروز دار فانی را وداع گفتند از صمیم قلب تسلیت عرض می کنیم. پدر گوهر بی‌نظیر و تابنده زندگی است. عروج پدر عزیزتان را که صبورانه زیست، صادقانه آموخت، صمیمانه روشنی بخشید و سبکبال از افق ناسوت پر کشید، به شما [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/60045">پیام تسلیت به مناسبت درگذشت پدر جواد اسدی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیزمان جناب آقای جواد اسدی،<br />
درگذشت پدرگرامیتان حاج آقا یوسف اسدی را که دیروز دار فانی را وداع گفتند از صمیم قلب تسلیت عرض می کنیم.</p>
<p>پدر گوهر بی‌نظیر و تابنده زندگی است. عروج پدر عزیزتان را که صبورانه زیست، صادقانه آموخت، صمیمانه روشنی بخشید و سبکبال از افق ناسوت پر کشید، به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می‌کنیم، اکنون ایشان در جوار فرزند شهیدشان آرام گرفتند و از خداوند متعال خواستاریم به لطف خویش، روح آن پدر بزرگوار را شاد و مقامش را در جوار قدسی درگاهش بلند مرتبه فرماید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/60045">پیام تسلیت به مناسبت درگذشت پدر جواد اسدی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/60045/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت بیستم و پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50918</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50918?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2022 03:49:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50918</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت نوزدهم نوشتم که بعد از 7 سال ، من در بن بست اربیل گرفتار مانده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از خدا می خواستم بهترین راه نجات را خودش سر راهم قرار دهد&#8230; و اما ادامه : همیشه شنیده بودم که ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50918">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت بیستم و پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897">قسمت نوزدهم</a> نوشتم که بعد از 7 سال ، من در بن بست اربیل گرفتار مانده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از خدا می خواستم بهترین راه نجات را خودش سر راهم قرار دهد&#8230;</p>
<p>و اما ادامه :</p>
<p>همیشه شنیده بودم که ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه است! من در حالی که 7 سال از عمرم را در عراق پشت سر گذاشته بودم اما هنوز خودم را پرانرژی و جوان احساس می کردم، رجوی ها با تمام قوا سعی کرده بودند که امید به زندگی و آزادی را در درون ما از بین ببرند، اما بیچاره ها نمی دانستند که انسان درهر لحظه انتخاب های جدیدی می کند و در حرکت است. من مقهور تشبثات و سرکوب های رجویستی نشده بودم، هنوز علیرغم همه بلاها زنده بودم و نفس می کشیدم.</p>
<p>من در اربیل و آن هتل، خیلی فکر کردم، خیلی بالا و پایین کردم، همه پارامترهای موجود را بررسی کردم، حساب کردم اگر هم موفق شوم به اروپا بروم، باز هم اروپا با تمام جذابیت های ظاهری اش، کفاف احساسات مرا نمی دهد. غربت، غربت است، هیچ کجا وطن نمی شود، دلم برای شهر زیبای خودم، خانواده خودم، برای تک تک کسانی که قلبم برای آنها می تپید، تنگ شده بود. من به عطر زادگاه زیبای خودم نیاز داشتم، من یا باید غربت را انتخاب می کردم و همیشه در آنجا یک خارجی قلمداد می شدم و حسرت به دلی های فراوان آنجا بودن در مورد وطنم را قبول می کردم یا کیلومترم را صفر می کردم، به آغوش گرم خانواده بازمی گشتم و در وطن خودم سرم را بالا می گرفتم و به ایرانی بودنم افتخار می کردم، تمام اشتباهات گذشته را هم بعنوان برگی سیاه از عمرم، قبول کرده و به بایگانی می فرستادم.</p>
<p>من چه قبول می کردم و چه قبول نمی کردم، در وسط یک میدان سیاسی قرار گرفته بودم و البته سیاست قوانین خاص خودش را دارد، می گویند سیاست پدر و مادر ندارد، اما دارد! همیشه یک حرکت سیاسی را باید از دید دشمن هم بررسی کرد، تا به یک نتیجه و جمع بندی مطلوب دست پیدا کرد:</p>
<p>بدترین تابلو برای سازمان، در مورد جداشدگان از این فرقه، برگشت به ایران و وصل شدن به ملاء اجتماعی داخل کشور است که بالاترین پتانسیل را در نقطه مقابل رجوی ها دارد، بهترین تابلو هم رفتن جداشده ها به یک کشور دورافتاده و غربت و ساکت شدن او است، در خارج حمایت خانواده از جداشده قطع می شود، اجازه کار به راحتی داده نمی شود، بسیاری مشکلات می تواند تاثیر منفی روی امور وی داشته باشد. اما در داخل هر ملاقات جداشده با خانواده ها مثل بمبی دودمان رجوی ها را بر باد می دهد، چرا که یک نفر از درون تشکیلات که خود همه چیز را تجربه کرده است، زبان باز می کند و جنایات درون تشکیلاتی سازمان را افشاگری می کند. اعضای فامیل همه پس از شنیدن تجارب فرد برگشتی، در مقابل آسیب های این فرقه و آدم ربایی هایش و اخاذی هایش، واکسینه می شوند. همچنین فرد جداشده توسط خانواده – البته در درجات مختلف و متفاوت &#8211; حمایت می شوند و زودتر می توانند به جامعه باز گردند.</p>
<p>سازمان مجاهدین ، در تمامیت خودش با آن رهبری کذایی اش (مسعود و مریم)، به اعتماد تک تک ما خیانت کرد و از درون ما را به همه چیز بی اعتماد کرد. باید اعتراف کنم که آنها ما را خاک کردند و زمین زدند، اما آیا باید تا ابد نشست و نظاره گر بود؟ یا می توان از خاکستر خود برخاست و خود را تکان داد و زندگی جدیدی را شروع کرد؟</p>
<p>من راه دوم را انتخاب کردم، یک بار برای همیشه به رجوی ها &#8220;نه&#8221; گفتم، البته من هنر &#8220;نه&#8221; گفتن را بلد نبودم، سالها طول کشید که به اجبارات بنده ساز و برده ساز رجوی ها، نه بگویم، اما امروز خودم را خیلی محکم تر از قبل احساس می کنم، من با کوله باری از تجربه، امروز برخاسته بودم و می خواستم زندگی جدیدی را شروع کنم، می دانستم سخت خواهد بود، اما من توان این شروع دوباره را در خود می دیدم.</p>
<p>من انتخاب کردم به سرزمین مادری خودم و به ایران و آذربایجان برگردم، پرونده ی اروپا را هم برای همیشه برای خودم بستم. زندگی خانوادگی در وطن، نعمت بسیار بزرگی است که من سالها خودم را از مواهب آن محروم کرده بودم. با تمام قوا به این انتخاب خود بها دادم و کمربندهایم را محکم بستم و عزم برگشت به وطن را کردم.</p>
<p>در ادامه با قاچاقچی هایی که ارتباط داشتم، هماهنگ کردم که مرا از مرز ایران بصورت قاچاقی وارد کشور کنند، چون پاسپورت نداشتم و مراحل برگشت قانونی نیز زمانبر و طولانی بود.</p>
<p>من چند روز بعد، شبانه وارد میهن شدم و از طریق یکی از شهرهای مرزی، خودم را به شهر و کاشانه خودم رساندم، داماد و شوهر خاله ام در یکی از شهرهای نزدیک شهر خودمان، منتظر من بودند و قدم آخر را آنها با من همراهی کردند تا به خانه برسم. نیمه شبی من به خانه رسیدم، به کانون گرم خانواده. همه منتظرم بودند، از طریق یکی از آشنایان نیز روال تقریبا قانونی برگشت من و هماهنگی های لازم انجام شده بود و خوشبختانه مشکل قانونی حضور من در بین خانواده هم با کمک خداوند حل شده بود.<br />
بودن در بین اعضای خانواده، لحظه شیرینی بود، آنها گریه می کردند و من هاج و واج به آنها نگاه می کردم، برخی را می شناختم و برخی را نه !</p>
<p>یکی از خواهرهایم بچه اش را به من نشان می داد و معرفی می کرد، یکی می گفت این فلانی است، دیگری می گفت این داماد جدیدمان است و &#8230; اکنون که این سطور را می نویسم، اشک در چشمانم جمع شده است، واقعا چه شد که اینگونه شد؟!<br />
بعضی وقت ها، بعد ازانتخاب های عجولانه و غلط، اینطور نیست که بلافاصله برگردی به راه اصلی و قبلی، این کار زمانبر است، شاید سالها طول بکشد که به نقطه اول برگردی، شاید هم اصلا نتوانی برگردی ! من بارها لحظات مرگ را تجربه کردم، بارها مرگ از یک قدمی من رد شده بود، بارها خطرات مختلف از بالای سرم گذشته بود، بارها &#8230;</p>
<p>اما خواسته خداوند بالاتر از تمام اراده هاست، اوست که مشخص می کند، چه سرنوشتی و چگونه رقم بخورد، خدا خواسته بود که من زنده بمانم و به نزد خانواده و عزیزان برگردم، من با عبور از تنگناها و گردنه های خطرناک بسیاری امروز موفق شده بودم با عنایت پروردگار، به نزد خانواده ام برگردم.</p>
<p>بعد از مدت کوتاهی، در مراسم ساده ای، با همسرم که مهربانانه منتظر من مانده بود، عهد و پیمان زندگی بستم، اما این بار با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین و بسا محکم ترو عمیق تر. وفاداری همسرم به من عشق و عاطفه را آموخت، زندگی و زنده بودن را آموخت، ارزشهای والای انسانی را آموخت، بزرگترین کمک کارم هم امروز بعد از خدای متعال، همسرم است، من شکر گزار تمامی نعمت های خدا هستم و خدا را شاکرم که مرا به کانون گرم خانواده رسانید.</p>
<p>اکنون بعد از 15 سال که از زندگی شیرین من و همسرم می گذرد، صاحب یک پسر 13 ساله و یک دختر آسمانی و فرشته خداوندی 8 ساله هستیم، خداوند یک فرصت طلایی برای جبران اشتباهات، به من داد. به کوری چشم رجوی ها، من بعد از مراجعت به وطن با بسیاری از خانواده ها و فامیل خود صحبت های مفصل کرده ام و همه را نسبت به جنایات رجوی ها، آگاه تر ساختم، جامعه پیرامون خودم را نیز در حد توانم، در مورد بلاهایی که رجوی ها بر سرم در سازمان آوردند، روشن تر ساختم. و در آخر دست تمام پدرها و مادرهایی را می بوسم که از جنایات رجوی ها آسیب دیدند و مظلومانه تحمل کردند، امیدوارم بزودی زود، بساط برده داری نوین رجوی ها در همه جای جهان برچیده شود، عزیزان و دوستان ما، جملگی آزاد شوند و به آغوش گرم خانواده ها برگردند و زندگی آزاد و اگاهانه را تجربه کنند.</p>
<p>پایان</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50918">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت بیستم و پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50918/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نوزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2022 09:42:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50897</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت هجدهم توضیح دادم که سازمان خائن و مردم فروش مجاهدین، دنبال مرگ همه ما در عراق و یک تابلوی سیاه و قتل و خونریزی بود، سازمان و رهبری فاسد آن دنبال به کشتن دادن ما بود و اینکه از خون ما در فرنگ، سوءاستفاده کند و بر جنایات بیشمار خود که در قلب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نوزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881">قسمت هجدهم</a> توضیح دادم که سازمان خائن و مردم فروش مجاهدین، دنبال مرگ همه ما در عراق و یک تابلوی سیاه و قتل و خونریزی بود، سازمان و رهبری فاسد آن دنبال به کشتن دادن ما بود و اینکه از خون ما در فرنگ، سوءاستفاده کند و بر جنایات بیشمار خود که در قلب های تک تک ما تصویری ماندگار شده بود، سرپوش بگذارد. هر یک از ما که موفق نمی شدیم به یک محل امن برسیم، سازمان آنرا برای خود یک پیروزی قلمداد می کرد و بقیه را نیز می ترسانید که در صورت خروج از سازمان، مرگ و نیستی در انتظار همه است و آینده ای برای هیچ کس متصور نیست. من هنوز تلاش می کردم یک راه امن برای نجات خودم پیدا کنم.<br />
و اما ادامه:</p>
<p>من از این وضعیت خسته شده بودم، همه چیز را تمام شده می دانستم، در این وضعیت نامعلوم، سازمان دنبال شکار کردن مجدد ما بود و می خواست اگر توانست حتی یک نفر از ما جداشدگان را به سازمان برگرداند و ما را درس عبرتی برای دیگران نشان داده و اگر هم کسی جرات پیدا کرده است که جدا شود، او را مایوس کند. سازمان فقط دنبال سیاه نمایی از سرنوشت ما بود. من در اربیل، همیشه چندسال گذشته و بلایایی را که از سر گذرانده بودیم را مرور می کردم.</p>
<p>همیشه به این مسئله فکر می کردم که اگر همراه گروههای اول به ایران بر می گشتم، الان چند سال بود که به زندگی برگشته بودم و هر طور حساب کنیم، چندسال جلوتر از امروز بودم. از طرف دیگر فکر می کردم که اگر سازمان در همان روزهای اول، ما را به مرز اردن می برد، الان توانسته بودم پناهندگی گرفته و در گوشه ای در امنیت و رفاه نسبی زندگی کنم و همسرم هم پیشم بود.</p>
<p>آنروزها که در کمپ آمریکایی ها، راه برگشت به ایران باز شده بود، بچه ها دسته دسته به ایران بر می گشتند، همه در درون با این سئوال مواجه بودیم که اگر راه برگشت به ایران را انتخاب نکنیم و اگر این وضعیت بلاتکلیفی ادامه پیدا کند و اگر هیچ کشوری ما را قبول نکند، اگر سازمان توطئه جدیدی بکند، اگر آمریکایی ها یک بازی جدید راه بیاندازند و اگر . . .</p>
<p>ذهن همه ما در سازمان شستشو داده شده بود، قدرت فکر کردن نداشتیم، قدرت انتخاب صحیح نداشتیم، همه به نوعی خود را به سرنوشت نامعلومی سپرده بودیم و در سیاهی حرکت می کردیم. از درون سازمان پیغام و پسغام می دادند که برگردید پیش خودمان! سازمان چندین سنگر پشت سرهم و متوالی در سمت فرار نیروها کنده بود و شب ها و روزها نگهبانانی چماق بدست ، منتظر بودند تا هر حرکتی را در نطفه خفه کنند. اما بهرحال با آن شرایط سخت و سنگین، چندصدنفر موفق به فرار شدند و از سازمان جدا شدند، ما آنروزها را پشت سر گذاشتیم، امروز هم در اربیل همان توطئه ها وجود داشت و فقط شکل عوض کرده بود، کار شب وروز ما شده بود که در هتل دنبال بهترین راه نجات خودمان بگردیم.</p>
<p>خبرهایی ضد و نقیض از انگشت شمارانی می رسید که موفق به خروج غیر مجاز از عراق شدند و وضعیت خوبی ندارند. من در بهترین وضعیت اگر هم موفق به خروج از عراق می شدم و خودم را به دفتر سازمان ملل می رساندم و درخواست پناهندگی می دادم، باز هم باید چندسال در نوبت می ماندم و معلوم هم نبود کشوری ما را قبول کند یا نه ؟</p>
<p>از طرفی همسرم هم بلاتکلیف مانده بود. او هم قربانی اصلی رفتارهای من شده بود، انتخاب من دیگر بعد از این می باید با در نظرگرفتن همه جوانب امر صورت می گرفت، نباید به جز خودم ، شریک زندگی ام را هم به بیراهه ای دیگر می بردم. شب و روز در ذهنم همه چیز را مرور می کردم، من با یک انتخاب غلط ، 7 سال از بهترین سال های عمرم را از دست داده بودم، دیگر فرصت انتخاب اشتباه دیگری را نداشتم .</p>
<p>گزینه برگشت به ایران نیز برایم بسیار سخت بود، اولا باید قبول می کردم که من 7 سال پیش انتخاب غلطی کردم، ثانیا هیچ پاسخ منطقی برای دیگران برای سالیان از دست رفته نداشتم، از طرف دیگر هم برایم سخت بود که بپذیرم به نقطه صفر برگردم و همه چیز را از نو شروع کنم. لعنت به رجوی که چنین بلاهایی بر سر تک تک ما آورده بود، سازمانی که مدعی حقوق بشر بود ، فقط سالها برای سرکوب هر چه بیشتر ما تلاش کرده بود وبس.</p>
<p>خوانندگان این سطور باید بدانند که این سرنوشت ممکن بود برای عزیزان آنان نیز اتفاق بیافتد، فرقه ها همیشه و همه جا در کمین هستند و منتظر شکار جوانان ما هستند، حیات فرقه ها در به اسارت کشاندن جوانانی چون ما است، اگر امروز هم پس از گذشت سالیان متمادی هنوز هستند عده بیشماری که در زندان های فرقه ها، در اسارت ذهنی و جسمی هستند، پس باید راهکاری برای مقابله با آنان اندیشید، افشاگری بهترین راهکار در دسترس است. همین خاطرات و افشاگری ها و ارائه مستندات، می تواند شمعی در بیراهه های رجوی باشد و نوری به این تاریکی و ظلمت جانکاه بیافکند، بعد از 7 سال ، من در بن بست اربیل گرفتار مانده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از خدا می خواستم بهترین راه نجات را خودش برایم ، سر راهم قرار دهد.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نوزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50897/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هجدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Jul 2022 09:00:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50881</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت هفدهم نوشتم که بعد از خروج از کمپ آمریکایی ها، به یک ایست بازرسی در مدخل شهر اربیل رسیدیم، این ایست بازرسی که در عربی به آن سیطره می گویند، خیلی شلوغ و پر از پلیس و مامور بود، ما را متوقف کردند و اجازه ورود ندادند، دوباره یک مشکل جدید پیش آمد، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هجدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825">قسمت هفدهم</a> نوشتم که بعد از خروج از کمپ آمریکایی ها، به یک ایست بازرسی در مدخل شهر اربیل رسیدیم، این ایست بازرسی که در عربی به آن سیطره می گویند، خیلی شلوغ و پر از پلیس و مامور بود، ما را متوقف کردند و اجازه ورود ندادند، دوباره یک مشکل جدید پیش آمد، خطر دستگیری و انتقال به زندان مخوف ابوغریب از احتمالات اولیه بود. دوباره ضربان قلبم را می شنیدم، باز هم خطر، باز هم ماجرا، بازهم یک مشکل جدید.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
بلافاصله با بچه هایی که قبل از ما در اربیل مستقر شده بودند، تماس گرفتم و قضیه را توضیح دادم و اینکه اینجا ما را متوقف کردند و اجازه ورود نمی دهند، بچه ها گویا سرپلی پیدا کرده بودند که دراین مواقع می توانست کمک کند، بعد از مدت کوتاهی تماس گرفتند و از طریق یکی از ماموران که ظاهرا عضو حزب پارتی کردستان بود هماهنگ کردند و به ما اجازه ورود دادند، ما نیز بلافاصله سوار یک تاکسی شده و به محل تجمع بچه های قبلی رفتیم، بچه ها در هتلی ساکن شده بودند، به محض رسیدن به آن هتل عده زیادی از بچه ها به استقبال ما آمدند و بعد از حال و احوالپرسی و دیده بوسی، دیدم همه بچه های قبلی، که از کمپ خارج شده بودند، آنجا حضور دارند، طی مدتی که آنها در اربیل بودند کانالهای مختلفی را پیدا کرده بودند که آنها کارهای اقامت موقت ما را حل و فصل می کردند.</p>
<p>حس غریبی داشتم که بعد از سال ها با بچه های خودمان یک جا جمع شده بودیم و به دور از کمپ دروغ و نیرنگ مجاهدین و آمریکایی ها توانسته بودیم یک آزادی نسبی داشته باشیم. بچه ها با پولی که از کار کردن پیش آمریکایی ها جمع کرده بودند، قاچاقچی می گرفتند و از آنجا راهی ترکیه و بعد هم راهی یونان می شدند.</p>
<p>من برای کسب یک موقعیت ایمن تر و بهتر منتظر فرصت مناسبی بودم تا خود را از جهنم عراق نجات بدهم، درهمین اثناء بود که خبر غرق شدن یکی از بچه ها به نام حسن میرزایی را شنیدیم، حسن میرزایی با نام مستعار جهانبخش از بچه های تبریز بود که از عراق به ترکیه رفته بودند، اما در آنجا دستگیر شده و از طریق مرز آبی زوخو به عراق برگردانده شده بودند، حین برگرداندن آنها به عراق و شلیک های سربازان مرزی ترکیه، همه را مجبور به عبور از رودخانه مرزی زوخو کرده بودند که چون جهانبخش هم به فن شنا آشنا نبود، آب او را برده و غرق کرده بود، این دیپورت شدن و مرگ جهانبخش، همه رشته های بافته شده در ذهنم را پنبه کرد. جهانبخش از بچه هایی بود که هیکل درشتی داشت و ورزشکار بود، او از همان دوران تشکیل اولیه تیف در آنجا بود و در دستگیری های گسترده و اعتراضات در تیف، جزو بچه هایی بود که به سوله منتقل شده بودند و دوران سختی را نیز از سر گذرانده بود، جهانبخش همسر و دختری در ایران داشت که قرار بود، بعد از رسیدن به یک نقطه امن، آنها را نیز نزد خود برده و مجددا زندگی اولیه خود را از سر بگیرند، اما رجوی خائن این سرنوشت سیاه را برای او رقم زده بود و عاقبت هم نتوانست به آرزوی خود برسد.</p>
<p>دیگر امیدی به نجات نداشتم و مایوس از طرح و برنامه های خود، در اربیل زمین گیر شده بودم.<br />
گزینه ترکیه و یونان و خارج، به کلی از ذهنم پاک شد. بعد از این همه مدت اسارت در بین مجاهدین و عراق، در اشرف و کمپ آمریکایی ها، یک تکه کاغذ پناهندگی در دستم بود و دیگر هیچ.</p>
<p>هیچ کشوری هم حاضر به قبول ما و این کاغذ نبود، آنهم بدلیل پیشینه تروریستی سازمان مجاهدین! خبرها از بچه هایی که در ترکیه بودند بدین صورت می رسید که اگر موفق شوید خود را به ترکیه برسانید، وضع خراب تر است، اگر هم موفق به رفتن به یونان بشوید، آنجا دستگیر شده و بعد از انگشت نگاری و تشخیص هویت، دیگر خروج از یونان هم در دسترس نیست و باید در همان یونان در وضعیت ناگواری بمانید.</p>
<p>تابلوی پایانی همه ما، هرگز آن پایانی نبود که ما انتظارش را می کشیدیم و منتظر آن بودیم، سازمان خائن مجاهدین، دنبال مرگ همه ما در عراق و یک تابلوی سیاه و قتل و خونریزی بود، سازمان و رهبری فاسد آن دنبال به کشتن دادن ما بود و اینکه از خون ما در فرنگ، سوءاستفاده کند و بر جنایات بی شمار خود در قلب های تک تک ما تصویری ماندگار شده بود، سرپوش بگذارد، هر یک از ما که موفق نمی شدیم به یک محل امن برسیم ، سازمان آنرا برای خود یک پیروزی قلمداد می کرد و بقیه را نیز می ترسانید که در صورت خروج از سازمان، مرگ و نیستی در انتظار همه است و آینده ای برای هیچ کس متصور نیست.<br />
من هنوز تلاش می کردم یک راه امن برای نجات خودم پیدا کنم . . .</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هجدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50881/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Jul 2022 05:55:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50825</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت شانزدهم نوشتم که من در بد مخمصه ای گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از طریق تلفن با بچه های مستقر در اربیل در تماس مستمر بودیم و آخرین خبرها و وضعیت بچه ها را رصد می کردیم تا تصمیم مناسب را بگیریم و با کمترین هزینه راه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816">قسمت شانزدهم</a> نوشتم که من در بد مخمصه ای گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از طریق تلفن با بچه های مستقر در اربیل در تماس مستمر بودیم و آخرین خبرها و وضعیت بچه ها را رصد می کردیم تا تصمیم مناسب را بگیریم و با کمترین هزینه راه درست را انتخاب کنیم، من &#8230;</p>
<p>و اما ادامه :<br />
من با یکی از بچه ها به نام رحیم خداقلی هماهنگ شدیم و به آمریکایی ها درخواست خروج دادیم، ما از قبل از طریق تلفن از کمپ و توسط یکی از بچه های عرب زبان اهل اهواز، با فامیل هایش در عراق، هماهنگ کردیم تا یک خودروی دربستی، در جاده منتظر ما باشد تا بدون هیچ مشکلی سوار شده و ما را به اربیل و محل استقرار سایر بچه ها ببرد، این هماهنگی در فضای آنروز عراق که عراقی ها از آمریکایی ها می ترسیدند، کار ساده ای نبود و آن دوست عرب زبان ما زحمت این کار را کشیده و تمام هماهنگی ها را از قبل انجام داده بود. هر قسمت کار ما یک عملیات بود، چرا که نه عربی بلد بودیم و نه از فضای جامعه عراق خبری داشتیم، مسعود رجوی طی سالیان که ما در عراق بودیم، برای جلوگیری از فرارها، اجازه نداده بود، حتی در حد چند جمله عربی یاد بگیریم، تمام آشنایان و دوستان، بعدها از ما می پرسیدند که چرا شما با وجود اینکه سالیان در کشور عراق زندگی کردید، حتی در حد می نیمم زبان عربی را بلد نیستید؟ این هم از عجایب فرقه رجوی بود که ما را از همه جا ایزوله کرده بود و ما را سالها در فضای بسته و سیاه تشکیلات محصور نگه داشته بود.</p>
<p>بعد از هماهنگی های زیاد با آمریکاییها، بالاخره اجازه خروج از کمپ برای ما دو نفر صادر شد، ما نزدیک به 4 سال در کمپ زندانی بودیم و مثل درون تشکیلات رجوی از همه جا بی خبر بودیم، خلاصه من و رحیم از کمپ خارج شدیم و آمریکایی ها ما را از کمپ مرخص کردند، 4 سال زمان کمی نیست که در یک محیط بسته در اسارت باشی! این انتخاب (خروج از تیف) سخت بود و هر اتفاقی ممکن بود برایمان بیافتد، عده ای را بعد از خروج عراقی ها دستگیر کرده و به زندان ابوغریب انتقال داده بودند.</p>
<p>اسم آن دوست اهوازی امروز یادم نیست و امیدوارم که هر کجا باشد سلامت و موفق بوده باشد، اما به ما کمک بسیار مهمی کرد. بعد از پیاده شدن از ماشین آمریکایی ها در لب جاده ، نیم ساعتی پیاده مسیر را طی کردیم، تلفن هم نداشتیم تا به کسی زنگ بزنیم و همه چیز در ابهام و بی خبری بود. خوشبختانه خودرویی که منتظرش بودیم را با نشانه هایش، پیدا کردیم و خودرو سر رسید، فوری سوار شدیم و او ما را شناخت، خودرو به سمت شهر اربیل در شمال عراق حرکت کرد، فکرش را بکنید بعد از نزدیک به 7 سال ما اولین بار بود که در عراق و در جامعه آزاد، سوار بر یک خودرو شده و در جاده مشغول حرکت باشیم، من به پشت سر برگشتم و نگاهی از دور به پادگان اشرف و کمپ آمریکایی ها انداختم ، 7 سال از بهترین دوران جوانی ام در آن بیابان ها هدر شده بود، بلاهای بسیار زیادی بر سرم آمده بود، اکنون نیز بی پناه و بی یاور، در جاده ای حرکت میکردم که هیچ اطمینانی به هیچ چیز نداشتم، بیهوده عمر من گذشته بود و کسی پاسخگو نبود، رهبری نالایق و بی صلاحیت (مسعود رجوی و مریم) سالها زمام امور ما را ، همه چیز ما را در دست گرفته بودند و اکنون همه چیز را ول کرده بودند و در سوراخ موش برای حفظ جان خود، پنهان شده بودند.</p>
<p>داستان و سرگذشت تک تک ما، می تواند درس عبرتی برای همگان باشد که همیشه باید انتخاب های زندگی خود را بدون مشورت و آگاهی انجام ندهند، ما سالها در تاریکی مطلق فرقه ای حرکت کرده بودیم و این پایان غمبار ما بود که بی هیچ تضمینی در کشوری جنگ زده و مصیبت دیده، رها شده بودیم و معلوم نبود چه سرنوشتی منتظر ماست !هفت سال از بهترین روزهای زندگی ام را از من گرفته بودند، نگاه من از دور به اشرف و تیف، حالم را بقدری خراب کرده بود که از خود بی خود شده بودم، حال آنروز من قابل وصف و بیان نیست .</p>
<p>خلاصه بعد از مدتی حرکت در این ماشین و تماشای مناظر بیرون، که برایم خیلی جالب بود، به یک ایست بازرسی در مدخل شهر اربیل رسیدیم، این ایست بازرسی که در عربی به آن سیطره می گویند، خیلی شلوغ و پر از پلیس و مامور بود، ما را متوقف کردند و اجازه ورود ندادند، دوباره یک مشکل جدید پیش آمد، خطر دستگیری و انتقال به زندان مخوف ابوغریب از احتمالات اولیه بود. دوباره ضربان قلبم را می شنیدم، باز هم خطر، باز هم ماجرا، باز هم یک مشکل جدید. دیگر طاقت این یکی را نداشتم، نه زبان بلد بودیم، نه می فهمیدیم که چه می گویند، در یک لحظه به دوست گفتم، این ها ما را دستگیر خواهند کرد، بیا از ماشین پیاده شده و فرار کنیم و دوباره به همان تیف برگردیم، لااقل آنجا یک امنیت نسبی داشتیم، بدلیل سالیان القائات رجوی، از همه چیز در بیرون اشرف می ترسیدیم، فقط از خدا کمک می خواستم، خدایا این یک بار را هم کمکم کن . . .</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50825/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2022 06:25:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50816</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفتم سیر تحولات هر روز ادامه داشت، یعنی اینکه هر روز اتفاق تازه ای رخ می داد و ما فقط تماشاگر این اتفاقات بودیم و هیچ نقشی هم در وقوع آنها نداشتیم. تا اینکه یک روز سرهنگ تورلاک پیش ما آمد و گفت: ما اسم بعضی از شما ها را به کشورهای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789">قسمت قبل</a> گفتم سیر تحولات هر روز ادامه داشت، یعنی اینکه هر روز اتفاق تازه ای رخ می داد و ما فقط تماشاگر این اتفاقات بودیم و هیچ نقشی هم در وقوع آنها نداشتیم. تا اینکه یک روز سرهنگ تورلاک پیش ما آمد و گفت: ما اسم بعضی از شما ها را به کشورهای مختلف دادیم، که اگر قبول کنند، شما به آن کشورها خواهید رفت.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
این کار سرهنگ تولاک یک بازی و بلوف، بیشتر نبود، چرا که کمیساریای عالی پناهندگان فقط می توانست مشخص کند که به چه کسی حق پناهندگی داده شود، ولی نمی توانست کسی را با داشتن حق پناهندگی به یک کشور تحمیل کند و آن کشور را مجاب کند که باید فلان نفر را بپذیرد.</p>
<p>از طرف دیگر ما از سازمانی منفک و جدا شده بودیم که سوابق تروریستی داشت و مسئولین کشورها تر و خشک را با هم می سوزاندند و توجه نمی کردند که فلان نفر را فریب داده و با ترفند های رذیلانه به کمپ خود آوردند. به دلیل همین بحث تروریستی هیچ کشوری حاضر نبود عده ای را به کشور خود بیاورد که مشکوک به ترور و ناامنی بوده اند. اگر قرار بود کشوری ما را قبول کند باید قید پناهندگی را می زدیم، چون سازمان مجاهدین رجوی زمانی در لیست تروریستی اتحادیه اروپا قرار داشت.</p>
<p>این مطلب را خانم تورلاک بطور شفاف و کاملا قاطعانه به ما گفت و برادر آقای سعید جمالی که در آمریکا بود و گاهی به ما که یک تلفن قاچاقی از کارگران فیلیپینی خریده بودیم تلفن می زد، این مطلب را او نیز به ما گفته بود، برادر سعید جمالی در شهر واشنگتن آمریکا کتاب فروشی داشت . مغازه اش در خیابانی منتهی به وزارت امور خارجه آمریکا، قرار داشت. او می گفت از مشتری های کتاب فروشی ای گاهی کارمندان وزارت خارجه هم هستند. او در مورد افراد جداشده از سازمان مجاهدین خلق ، از آنها پرسیده بود و ظاهرا فردی که از او سئوال کرده بود در جریان موضوع ما بود، ایشان هم گفته بود : دولت آمریکا تحت کنوانسیون چهارم ژنو با افراد کمپ برخورد می کند و هیچ قانون و حقی را نقض نکرده است، مشکل آنجاست که هیچ کشوری وارد این ریسک نمی شود و حاضر به قبول نفرات جداشده از این سازمان و این کمپ نمی شود.</p>
<p>بعد از این خبر جو ناامیدی در ما پدید آمد و آمریکائیها دو راه پیش پای ما گذاشتند، یا در همین کمپ بمانید تا روزی که تعیین تکلیف شوید و یا با اختیار و مسئولیت خود از کمپ خارج شوید و به هر راهی که می خواهید بروید! ما هم چون می دانستیم که دیر یا زود نیروهای عراقی کنترل کمپ را از آمریکائیها تحویل خواهند گرفت، گزینه ی دوم برایمان معقول تر به نظر می رسید.</p>
<p>البته زودتر از ما تعدادی از بچه ها با انتخاب گزینه دوم از کمپ خارج شده بودند، که تعدادی دستگیر و به زندان های دولت جدید عراق منتقل شده بودند، خبرهای مختلفی هم در حاشیه این خبر اصلی شنیده می شد که اکثرا واقعی نبود و شایعه بود، روزها بدین منوال می گذشت و ما نگران تر از قبل منتظر خبرهای جدید و امید بخش بودیم. همه بنوعی منتظر یک معجزه بودیم تا ما را نجات بدهد. فضای کمپ هر لحظه یک جوری بود، فضای ناامیدی گسترانده شده بود و هیچ فریادرس و کمکی هم وجود نداشت. تا اینکه خبردار شدیم بچه ها در اربیل عراق در یک هتل مستقر شدند و نسبتا وضعیت مناسبی پیدا کردند، که بطور قاچاق از آنجا به ترکیه و سپس به یونان رفته و در یونان مستقر می شوند تا مراحل پناهندگی را طی کنند.</p>
<p>من در بد مخمصه ای گیر کرده بودم، نه راه پیش داشتم و نه راه پس. از طریق تلفن با بچه های مستقر در اربیل در تماس مستمر بودیم و آخرین خبرها و وضعیت بچه ها را رصد می کردیم تا تصمیم مناسب را بگیریم و با کمترین تلفات راه درست را انتخاب کنیم.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>محمد جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50816/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت پانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2022 10:04:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50789</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت چهاردهم نوشتم که دو فامیل من در اولین گروهها به ایران بازگشتند و کمپ ، 600-700 نفره به حدود 150 نفر رسید و همه متقاضیان کشور سوم بودیم، یعنی نه عراق، نه ایران، بلکه یک کشور سومی که جزو انتخاب های اولیه ما بود. و اما ادامه : بعد از اخذ برگه پناهندگی، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774">قسمت چهاردهم</a> نوشتم که دو فامیل من در اولین گروهها به ایران بازگشتند و کمپ ، 600-700 نفره به حدود 150 نفر رسید و همه متقاضیان کشور سوم بودیم، یعنی نه عراق، نه ایران، بلکه یک کشور سومی که جزو انتخاب های اولیه ما بود.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
بعد از اخذ برگه پناهندگی، ما فکر می کردیم که دیگر همین روزها هست که برویم خارج و خیلی خوشحال بودیم، بعد از مدتی سرهنگ نورمن رفت و به جای او سرهنگ تورلاک که او هم یک خانم بود، جای او را گرفت. اصالتا اهل لهستان بود و یک خانم دیگر به نام میلر هم همراهش بود.</p>
<div id="attachment_50790" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-50790" class="size-full wp-image-50790" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-Tipf.jpg" alt="جواد اسدی در کمپ تیف" width="700" height="519" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-Tipf.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-Tipf-300x222.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-50790" class="wp-caption-text">جواد اسدی در کمپ تیف</p></div>
<p>تمام کسانی که در این عکس مشاهده می شوند، همه زخمهای بسیاری از رجوی ها، بر روح و جسم خود داشتند، بعد از رجوی ها هم گیر آمریکایی ها افتاده بودیم که معلوم نبود که چه ساخت و پاختی با رجوی ها داشتند که ما را در حصار این چادرها و سیم خاردارها نگه داشته بودند؟ ول مان هم نمی کردند. بعد از خلاصی از شر رجوی ها، روزها، هفته ها، ماهها و سالها بود که ما در اسارت آمریکایی ها مانده بودیم و فقط آزادی و آزادی را طلب می کردیم، گویا این آزادی هم با ما سر دشمنی و دوری داشت و ما در حسرت آزادی مانده بودیم.</p>
<p>با گذشت روزها و بلاتکلیفی ما، صبر ما نیز کم کم لبریز می شد و اعتراضات زیاد و زیادتر می شد. تا جایی که موفق شدیم یک اعتراض عمومی در تیف راه بیاندازیم و کل کار و&#8230; را به تعطیلی بکشانیم و حتی نفراتی که هر روز به بیرون از تیف می رفتند و برای آمریکایی ها کار می کردند، نیز نرفتند و همه چیز به تعطیلی کشیده شد.</p>
<p>آن روزها من توسط بچه ها بعنوان نماینده معترضین انتخاب شده بودم، البته تنها نبودم، علی جمالی، سعید جمالی، رضا گوران، نادر و چند نفر دیگر که بیشتر در فکر خروج و اخذ پناهندگی بودیم، جزو سر دسته های تیف در اعتراضات بودیم. ما بعنوان نماینده انتخاب شده بودیم، هر روز برو و بیا بود، این سرهنگ می آمد، آن سرهنگ می رفت که وضع را خراب نکنید و زندگی معمولی را ادامه بدهید، تا تعیین تکلیف شوید. ولی چون ما دیگر برگه های پناهندگی داشتیم، آمریکایی ها نمی توانستند رفتارهای قبلی را با ما داشته باشند.</p>
<p>بالاخره بعد از گذشت چند ماه، دستور ترک کمپ و رفتن به یک کمپ دیگر که صد متر با ما فاصله داشت و در زمان گذشته میدان تیر بود، صادر شد. ما هم به یک شرط قبول کردیم و آن هم داشتن محل کنونی برای اعتراض و پیگیری کارهای حقوقی و &#8230; بود. (ما یک محل برای گردهمآیی درست کرده بودیم که با تغییر کمپ، شاید امکان دایر کردنش برایمان فراهم نبود، بر این اساس جابجایی را به این شرط قبول کردیم که محل قبلی گردهمآیی را نیز در اختیار داشته باشیم، ما این محل را برای پیگیری خواسته حقوقی مان لازم داشتیم).</p>
<p>خلاصه در اوایل یا اواسط سال 1385، ما راهی کمپ جدید شدیم و مستقر شدیم، بعد از مدتی به یک مرتبه آمریکایی ها ریختند و ما چند نفر نماینده را به یک کمپ دیگر که ظاهرا برای خانم ها در نظر گرفته بودند، منتقل کردند، افرادی که منتقل کردند من، رضا گوران، سعید جمالی، علی جمالی، حمید حمیدی، رضا رضایی و رحیم خداقلی بودیم. ما 7 نفر بدین ترتیب از جمع جدا شدیم، به ما گفتند شما مسئول نا آرامی ها بوده اید و کمپ را نا آرام کردید، بدین ترتیب دیگر اعتراض بچه ها خوابید. ما حتی حق دیدن بچه های آنطرف را نداشتیم!</p>
<p>البته ذکر این مسئله هم خالی از لطف نیست که، اکثر بچه هایی که مانده و منتظر استفاده از حق پناهندگی بودیم، هر کدام علتی برای انتخاب کشور مقصد داشتیم، مثلا یک نفر کانادا را انتخاب کرده بود، یک نفر سوئیس را، یک نفر انگلستان را و &#8230; خلاصه هر کس سودایی در سر داشت و منتظر رسیدن به کشور مورد نظر خود بود.</p>
<p>خلاصه بعد از مدتی سرهنگی جدید به نام کری، آمد. او یک خانم بلند قد با صدایی خش دار با ظاهری مقتدر بود، که بعد ها این اقتدارش فروکش کرد.( یک روز از او پرسیدم روز اول خیلی شاداب بودید و این طرف و آن طرف می رفتید، چه شد که ناراحت و کلافه هستید؟ در جواب گفت: سیستم نظامی این گونه نیست، و دلایل اصلی ناراحتی خود را اول دوری از سگ خود و دوم دوری از خانواده اش عنوان کرد، اول سگ، بعد خانواده &#8230;).</p>
<p>سیر و تحولات هر روز ادامه داشت، یعنی اینکه هر روز اتفاق تازه ای رخ می داد و ما تماشاگر این اتفاقات بودیم که هیچ نقشی هم در وقوع آنها نداشتیم. تا اینکه یک روز سرهنگ تورلاک پیش ما آمد و گفت: ما اسم بعضی از شماها را به کشورهای مختلف دادیم، که اگر قبول کنند، شما به آن کشورها خواهید رفت&#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50789/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت چهاردهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Jul 2022 07:13:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50774</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت سیزدهم، نوشتم که وضعیت کلی ما در تیف، نزد آمریکائی ها، چگونه بود و تاکید کردم علیرغم همه سختی هایش، آنرا هزار بار ترجیح می دادیم به مناسبات زور و اجبار رجوی ها. و اما ادامه داستان هفت سال تجربه ی سیاه من : روزها از پی هم می گذشت و تعداد افرادی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770">قسمت سیزدهم</a>، نوشتم که وضعیت کلی ما در تیف، نزد آمریکائی ها، چگونه بود و تاکید کردم علیرغم همه سختی هایش، آنرا هزار بار ترجیح می دادیم به مناسبات زور و اجبار رجوی ها. و اما ادامه داستان هفت سال تجربه ی سیاه من :</p>
<p>روزها از پی هم می گذشت و تعداد افرادی که از سازمان جدا شده و به نزد ما در تیف می آمدند، بیشتر و بیشتر می شد، تعداد ما نزدیک به 500 نفر شده بود، تعدادی از بچه ها می خواستند به ایران بازگردند، اما چون دفتر سازمان ملل در بغداد توسط گروههای مخالف و ضد آمریکایی، منفجر شده بود، امکان مصاحبه و صحبت ما با نفرات این دفتر بصورت حضوری وجود نداشت، در بین نیروهای آمریکایی زنی بود به نام خانم فاطمه، او بعنوان مترجم در کمپ حضور داشت و در مواقع لزوم صحبت ها را رد و بدل می کرد.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-37366 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf_4.jpg" alt="تیپف" width="700" height="519" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf_4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tipf_4-300x222.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>روزی خانم فاطمه که اهل افغانستان و مقیم آمریکا بود، به همراه ژنرال میلر در محوطه کمپ قدم می زدند که ما را در حال شستشوی لباس دیدند. فاطمه نزدیک آمد، ما با دیدن این ژنرال که سه چهار نفر اسکورت هم داشت و از او حفاظت می کردند، حدس زدیم که مقام مسئولی است و ممکن است از قضیه ما و اینکه بالاخره سرنوشت ما چه می شود، خبردار باشد. برای همین به فاطمه گفتیم که می خواهیم با او صحبت کنیم. فاطمه هم که از وضعیت ما آگاه بود، از میلر خواست که به سئوالات ما پاسخ بدهد. میلر در جواب بچه هایی که درخواست داشتند به ایران بازگردند، گفت: چون آمریکا روابط سیاسی مستقیم با ایران ندارد، دنبال یک کشور می گردیم که نقش واسط را بازی کند، تا بچه های داوطلب برگشت به ایران را راهی کشورشان کنیم، آن روز عصر در صف آمارگیری شبانه، به بچه ها گفتیم که ژنرال میلر علت نفرستادن بچه ها به ایران را نبود روابط سیاسی بین آمریکا و ایران عنوان کرد، صحبت های بین ما و آن ژنرال، ما را یاد دروغ های سازمان می انداخت که هر روز ما را می پیچاندند. بعد از رسوایی زندان ابوغریب در عراق که تعدادی از سربازان آمریکایی را حین اذیت و آزار برخی زندانیان عراقی نشان می داد و فیلم هایی در این رابطه که در فضای مجازی و ماهواره ها منتشر شد، ارتش آمریکا مورد بازخواست قرار گرفت و وزیر جنگ آن موقع آمریکا، دونالد رامسفلد و ژنرال میلر را برای ادای توضیحات به کمیته سنا فراخواندند، من عکس آنها را در روی جلد مجله ای در تیف دیدم که هر از گاهی به دست ما می رسید، من آنرا به بچه ها نشان دادم و این همان ژنرال میلر بود که چندی پیش در کمپ با ما صحبت کرد و دریافتیم که صحبت های او عاری از ترفند و دروغ بوده است. اما سازمان اعتماد ما را سلب کرده بود و به هیچ کس اعتماد نمی کردیم، مگر اینکه عکس این قضیه برای ما کاملا ثابت شود .</p>
<p>بالاخره اولین گروه از بچه ها بعد از تقریبا یکسال راهی ایران شدند که اقوام من نیز در بین آنها بودند. اما من چون در لیست متقاضیان خارج اسمم را داده بودم، تقاضایی برای رفتن به داخل نداده بودم، برادر خانمم از من درخواست کرد که حتما برگرد و به اوضاع آشفته خانواده سر و سامان بده و من قول دادم که حتما این کار را خواهم کرد ولی الان نمی توانم برگردم و دلیل آن را مسائل امنیتی ذکر کردم که البته بهانه ای بیش نبود.</p>
<p>خلاصه بعد از گذشت تقریبا 5/1 تا 2 سال، کمپ پانصد نفری ما تبدیل به یک کمپ صد و پنجاه نفره شد و اکثر بچه ها به ایران برگشتند. آمریکایی ها در داخل کمپ به ما امکانات کار و داشتن درآمد حاصل از آن را داده بودند، از این رو اعتراضات کمی برای تعیین تکلیف نهایی از طرف ما مشاهده می کردند. ولی تعدادی از ما همیشه سراغ رابط حقوقی خود که سرهنگ نورمن بود را می گرفتیم، او یک خانم کوتاه قامت بود و رابط حقوقی ما بود. این رابط حقوقی هر از چند گاهی عوض می شد. در سال 1384 بود که بالاخره ارتباط ما را از طریق ویدئو کنفرانس با کمیساریای عالی پناهندگان واقع در ژنو برقرار کرد. چون امکان جابجایی ما نبود. ضمنا بعد از مدتی ما برگه موافقت آن سازمان مبنی بر حق پناهندگی را نیز داشتیم، الا گروه اندکی که در مصاحبه ژست مبارزه و ادامه فعالیت سیاسی و نظامی علیه ایران را بعد از خروج از عراق گرفته بودند که در خواست آنها رد شده بود اما با پادرمیانی سرهنگ میلر و با عوض کردن موضع توسط همین افراد، آنها نیز برگه پناهندگی شان را گرفتند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50774/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت سیزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 30 Jun 2022 08:50:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50770</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت دوازدهم نوشتم که در تیف با پسرعموی خانمم در یک چادر اسکان داده شدیم، فضای جدید تیف با سازمان خیلی متفاوت بود. و اما بعد: بعدها در سازمان فهمیدم اصل اساسی تناقضات و بحث روی میز، خانه و خانواده است، رهبری سازمان نیز این امر را بخوبی می دانست و اعضای اسیر در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758">قسمت دوازدهم</a> نوشتم که در تیف با پسرعموی خانمم در یک چادر اسکان داده شدیم، فضای جدید تیف با سازمان خیلی متفاوت بود.</p>
<p>و اما بعد:<br />
بعدها در سازمان فهمیدم اصل اساسی تناقضات و بحث روی میز، خانه و خانواده است، رهبری سازمان نیز این امر را بخوبی می دانست و اعضای اسیر در دست خود را از خانواده دور نگاه می داشت و خانواده را مرکز فساد و مسبب ویرانی خود می دانست. در تمام نشست ها هم بحث اصلی در مورد طرد خانواده و ام الفساد خواندن زن و زندگی بود. اکنون که به گذشته می نگرم و عملکرد سازمان را مرور می کنم، انبوهی مناسبات ضدانسانی، خیانت، دروغ، پست فطرتی از سر تا پای سازمان، جلوی چشمانم می آید. شاید خوانندگان عزیز کمی باور این قضیه برایشان سخت باشد: نوشتن این خاطرات برایم زجر آوراست و ملال انگیز. اما قصد نگارنده ، بیان خاطراتی است که ممکن است روزی در یک شکل دیگر، بر سر کسی بیاید، حداقل کمکی که می کند به تکرار نشدن این فجایع و برافروختن شمعی است بر سر بیراهه ای که بسیاری را بلعیده و در خود فروبرده است.</p>
<p>برگردم به تیف آمریکایی ها، خلاصه به ایرج گفتم من ناآگاهانه و ناخواسته به اینجا کشانده شدم و قصد آوردن کسی به این دام بلا را نداشتم، اما دست روزگار به شکل دیگری رقم زده شد و باعث آمدن دو نفر از عزیزترین کسانم به اینجا شد. ایرج نیز گفت که رابط سازمان در ترکیه وقتی متوجه شد که ما تصمیم جدی به آمدن نداریم و احتمال برگشت ما قوت می گیرد، شروع به دروغ گویی و شامورطی بازی کرد، او از احساسات ما سوءاستفاده کرد و گفت دامادتان در عراق وضعیتش چنین و چنان است، او ما را فریب داد، در تمام پروسه جذب و آدم ربایی ما ، ابدا صداقتی وجود نداشت، نهایتا هم ما از عراق سر در آوردیم.</p>
<p>برنامه روزانه ما در تیف عبارت بود از صبح ساعت 8 برای رفتن به صبحانه، تا ظهر بیکار بودیم و هر کس به کاری مشغول بود، از تماشای تلویزیون تا کار و &#8230; ظهر برایمان بسته های 24 عددی غذا که در یک کارتن چیده شده بود، آورده میشد. 24 غذا در هر کارتن از شماره 1 تا 24 ، برای بیست و چهار نفر، توزیع می کردند، اسم این غذاها &#8220;ام آری&#8221; بود، وقتی هم غذایی به کسی داده می شد، شاید نوع غذا بر وفق مرادش نبود، اما مجبور بودی بخوری و یا تا شام گرسنگی بکشی. مثلا غذای شماره 2 ، پورک بود، یعنی کباب خوک! ابتدا ما این غذا را نمی خوردیم، می گفتیم حرام است و گشنه می ماندیم، اما بعد ها مجبور می شدیم برای ادامه حیات پورک هم بخوریم و می خوردیم! شب هم که در محلی مثل کانتینر شام می دادند و در زمان شام به این محل می رفتیم و شاممان را می خوردیم، شرایط به دلخواه ما نبود و سخت بود، اما شاید باورتان نشود، ما خیلی خیلی راضی بودیم، زیر گرمای جانکاه عراق، داخل چادرهای پلاستیکی، یک زندگی کاملا صحرایی و خشن داشته اما راضی هم باشی!</p>
<p>حال خودتان قضاوت کنید، که این سازمان چه بلاهایی سر ما آورده بود که به این زندگی سخت و جدید، راضی بودیم و می ساختیم، قوانین سازمان بقدری مزخرف بود که ما راضی نبودیم حتی یک دقیقه هم به آن فضای لعنتی برگردیم. حالمان از فشارهای ذهنی و جسمی سازمان بهم می خورد، همه چیز در سازمان زور و اجبار بود و حال به همزن.</p>
<p>اکنون در تیف فشار روانی و شدید سابق از رویمان برداشته شده بود، در یک چادر که تلویزیون و ماهواره اختصاصی داشتیم، زندگی می کردیم. از هر خبری که در جهان اتفاق می افتاد بدون واسطه و سانسور آگاه می شدیم، در هر چادری کولر گازی نصب شده بود و امکانات دیگر هم داشتیم.</p>
<p>مقایسه اش سخت بود، درست است در سازمان امکانات استقراری خوبی داشتیم و غذای گرم ایرانی هم برایمان فراهم بود، ولی به همان دلایلی که گفتم ماندن در کمپ آمریکایی ها هزار بار شرف داشت به اسارت و بردگی در سازمان مجاهدین خلق.همه وضعیت سخت جدید را ترجیح می دادیم به داد و فریاد های نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی در سازمان .</p>
<p>روزها می گذشت و تعداد دیگری از بچه ها از سازمان جدا می شدند و نزد ما می آمدند، روزی اسفندیار نامی به نزد ما آمد، او قبلا در قرارگاه ما بود، خیلی کم حرف می زد و اکثرا در خود و ساکت بود، وقتی او را در کمپ دیدم خیلی خوشحال شدم، بعد از احوالپرسی و روبوسی های معمول، گفتم چطور شد که آمدی؟ گفت: بچه ها وقتی جداشدن تک تک شما را دیدند، وقتی جرات شما برای فرار را دیدند، گویی چیزی از درون همه را تکان داد، همه نهیبی به خود زدند، همه دیدند راه دیگری هم گشوده شده است، خروج لایه های جدید، باعث شد که محلی که سالها مکان اسارت همه ما بود و راه خروجی از آن نبود، به یک منفذ و راه هوای تازه و جدید دست بیابد. دراین نقطه بود که بچه های دیگر هم جرات نه گفتن پیدا کرده و دست به فرار و جدایی زدند، شاید داستان ما هم شبیه آن ماهی سیاه کوچولو در برکه ای کوچک و تاریک بود، فرار های لایه های جدید به ما قدیمی ها، راه جدیدی نشان داد، مسیر ما دنیای آزاد را برای ما ترسیم کرد و اینچنین بود که ما قدیمی ترها هم جرات فرار و نه گفتن به رجوی را پیدا کردیم. البته اینطور هم نبود که ما کار جدیدی کرده باشیم، شرایط منطقه ای و شرایط سازمان عوض شده بود، دیگر رجوی آن رجوی قداره بند سابق نبود و چماق های زیادی بالای سر رجوی ها بود. ماهم در شرایط جدید توانسته بودیم دست به جدایی و یا فرار بزنیم. هر روز خبر جدیدی از جداشدگان جدید از درون فرقه مخوف وسیاه رجوی می رسید، سازمان هم بیکار ننشسته بود و با هزاران ترفند ضدانسانی سعی می کرد این مسیر فرار و جدایی و آزادی را ببندد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50770/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دوازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Jun 2022 07:33:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50758</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت یازدهم توضیح دادم که چگونه ماهیت وابسته سازمان به آمریکایی ها و بیگانه ها، بیشتر روشن شد و از نزدیک دیدم که تمامی ژست های قبلی سازمان، به پشیزی نمی ارزد. و ادامه : هیجانات اولیه در زمینه برخورد، نوع نگرش آمریکاییها به ما، اینکه بچه هایی که قبلا آنجا بودند چه موضعی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت یازدهم توضیح دادم که چگونه ماهیت وابسته سازمان به آمریکایی ها و بیگانه ها، بیشتر روشن شد و از نزدیک دیدم که تمامی ژست های قبلی سازمان، به پشیزی نمی ارزد.</p>
<p>و ادامه :<br />
هیجانات اولیه در زمینه برخورد، نوع نگرش آمریکاییها به ما، اینکه بچه هایی که قبلا آنجا بودند چه موضعی داشتند، کمی مرا می رنجانید، بالاخره اگر درست یادم باشد، کاپیتان سن فرسون که بچه ها اسمش را به من گفتند، ما را تحویل گرفت و ما که تقریبا 10 نفر بودیم، سوار بر یک کامیون نظامی راهی کمپ اصلی آمریکایی ها شدیم. وارد کمپ که شدیم، بچه هایی که زودتر از ما جدا شده بودند را دیدم. در میان آنها برادر خانمم و پسرعموی خانمم هم بودند و کمی خیالم از بابت آنها راحت شد. چون مدت زیادی بود که از آنها هیچ خبری نداشتم.</p>
<p>ما را در یک کمپ یا یک قسمت دیگر پیاده کردند، کمپ از قسمت های جدا از هم تشکیل شده بود و چون برای ما جایی نداشتند، ما را به یک قسمت جدید بردند که هیچ امکاناتی نداشت، آنها با کمک کیوان، از بچه های جداشده، که انگلیسی بلد بود به ما گفتند که در نصب چادرها به آنها کمک کنیم، با کیوان که در یک یگان بودیم کمی حال و احوال کردم و او به ما گفت که اوضاع بهتر خواهد شد، فقط باید کمی صبر کنیم.</p>
<p>خلاصه چادرها را برپا کردیم و زیر آفتاب خرداد ماه عراق، زیر سایه آنها خزیدیم. من پیگیر رفقایم در کمپ های دیگر بودم، که در جواب گفتند فعلا نمی توانی به ملاقات آنها بروی و در روزهای آینده حتما ترتیبات این امر را فراهم خواهیم کرد.</p>
<p>روز اول گرما زده شدم و بشدت حالم خراب شد که پزشکی بالای سرم آوردند و یک محلول که همان محلول آب و نمک خودمان بود، به من داد، بعد از چند روز به درخواست رفقایم به کمپ 5، پیش آنها رفتم و پیش پسر عموی همسرم ایرج مستقر شدم. ایرج کلی خاطره از سالهای گذشته برایم تعریف کرد که با شنیدن هر کدام از آنها قلبم از جا کنده می شد و اینکه بی خبر رفتن من، چه به روزگار خانواده ام آورده بود و کلی مشکلات برای خانواده خودم و خانواده آنها ایجاد کرده بودم، استرس شدیدی از شنیدن این حرفها به من دست می داد. خلاصه من هم از خودم و بلاهایی که بر سرم آورده بودند برایش گفتم و ازعلت عدم ارتباط گیری و &#8230; برایشان توضیح دادم که همه از ترفند های سازمان بود و جو بشدت امنیتی که در بدو ورود برایم ایجاد کرده بودند را توضیح دادم و &#8230;</p>
<p>نامه های زیادی نوشته بودم که هیچ کدام را سازمان به دست خانواده ام نرسانده بود! به من گفته بودند که خیالت راحت باشد همه را فرستادیم! غافل از اینکه هیچ کدام فرستاده نشده بود ودر پرونده ام بایگانی کرده بودند.</p>
<p>پسر عمویم و &#8230; خیلی از من گله مند بودند و من هم به آنها حق می دادم، من مقصر بودم، داماد یک ماهه آنها به ناگهان خانواده را ترک کرده بود و این اصلا نرمال نبود، من همه چیز را ول کرده و رفته بودم، خودم را مدام سرزنش می کردم و خودم را کاملا گناهکار می دانستم، ولی از طرفی سازمان را هم مقصر می دانستم که آدم ربایی کرده و مرا با وعده های توخالی در انزوای مطلق نگه داشته بود. سازمان مجاهدین خلق حتی اجازه یک تماس تلفنی و دادن خبر سلامتی ام به خانواده را همه به من نداده بود.</p>
<p>حتی در یک مستندی که از شبکه سه و چهار فکر می کنم پخش شد، من در آن مصاحبه به وضوح تعریف کردم که من در پذیرش به عباسعلی که از افراد قدیمی سازمان بود گفتم که خواهش می کنم یک قبر با اسم و تصویر من درست کنند و از آن عکس بگیرند و آن را به ایران بفرستند تا حداقل همسرم و خانواده ام تکلیف خودشان را بدانند، من هم در خدمت شما هستم، هر بلایی که خواستید سر من بیاورید، ولی اصلا قبول نکردند. بعد ها فهمیدم که . . .</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50758/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت یازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50721</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50721?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Jun 2022 07:28:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50721</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت دهم نوشتم که احمد حنیف نژاد که برخلاف منش و مردانگی برادر خود محمد که بنیانگذار سازمان مجاهدین اولیه بود، اکنون به شکنجه گر و بازجو و قاضی القضات دادگاههای مسعود رجوی مبدل شده بود و نقش اصلی در سرکوب اعضای نگون بخت فرقه ی رجوی را داشت، او مرا به خروجی ارتش [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50721">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652">قسمت دهم</a> نوشتم که احمد حنیف نژاد که برخلاف منش و مردانگی برادر خود محمد که بنیانگذار سازمان مجاهدین اولیه بود، اکنون به شکنجه گر و بازجو و قاضی القضات دادگاههای مسعود رجوی مبدل شده بود و نقش اصلی در سرکوب اعضای نگون بخت فرقه ی رجوی را داشت، او مرا به خروجی ارتش کذایی رجوی رهنمون شد.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
در خروجی تمام وسائلی را که مربوط به سازمان می شد از من گرفتند، در حالیکه هیچ یک از وسائلی را که وسائل شخصی من در روز اول بود و از من گرفته بودند، تحویلم ندادند! مثل همیشه سازمان فقط می گرفت و نم پس نمی داد. من مقداری لباس شخصی و کفش و وسائل متفرقه با خود به  همراه داشتم. اما بدون هیچ مقاومتی تمام آن وسائل را تحویل آنها دادم و خلاص شدم. من آنجا با تعداد دیگری که در خروجی منتظر انتقال به کمپ آمریکایی ها بودند آشنا شدم، مانند مهدی گرمارودی، سیاوش سعید نیا که از بچه های اردوگاه بود و الان اطلاع ندارم که کجاست؟ مجید شعبانی و محمد جواد سهرابی از دیگر بچه هایی بودند که در آنجا دیدم.</p>
<p>بر خلاف جهت تفکرات اولیه ام، امروز دیگر سازمان مجاهدین رجوی، پشیزی برایم ارزش نداشت و در ذهن خودم تمام بلاهایی که سازمان در این چند ساله بر سرم آورده بود را مرور می کردم. وجودم آکنده از نفرت و کین علیه سازمان شده بود، فردای همان روز رضا مرادی با کاک عادل که هر دو از مهره های سرکوب اصلی بودند به سراغمان آمدند، آنها از ما خواهش کردند که مرزبندی خود را با دولت ایران حفظ کنیم. ما بدون هیچ توجهی سوار ماشین شدیم، من فقط مثال حنای بعد از عروسی را به رضا گفتم که او هم در جواب گفت: مودب باش و در جواب گفتم : در مورد ادب، نزاکت، صداقت و چیزهای دیگر در سازمان شما بسیار آموختم و نیازی به راهنمایی شما نیست، چون در بحبوحه رفتن بودم زیاد نخواستم با او درگیر و دهن به دهن شوم، بهمین دلیل سوار ماشین شدم و یکراست به سمت کمپ آمریکایی ها راه افتادیم، در مسیر کمپ تعدادی از بچه ها که مشغول علف کنی بودند را دیدم و با اشاره دست آنها را متوجه کردم که ما رفتیم و &#8230; تعدادی از همان بچه ها روزهای بعد به ما ملحق شدند و آنها هم سازمان را ترک کردند.</p>
<p>بعد از عبور از قبرستان مجاهدین موسوم به مزار مروارید و نزدیک شدن به ایست بازرسی آمریکایی ها که بچه های جداشده را نگهداری می کردند، حس عجیبی به من دست داد، از کجا به کجا رسیدم؟</p>
<p>قرار بود با کمک این سازمان منحوس و تروریستی به اروپا بروم، من سیاسی نبودم و هرگز تمایل هم نداشتم که مجاهد بشوم، بعد شدیم به اصطلاح افسر ارتش آزادیبخش رجوی، بعد که متوجه توخالی بودن این گروه شدیم و از نزدیک همه چیز را با گوشت و پوست خود لمس کردیم، کاملا برایمان روشن شد که اینها به غیر از خیانت به خاک کشور و مردم خود، کار دیگری یاد نگرفته اند. لحظه ای که ما را تحویل آمریکائی ها می دادند واقعا حس عجیبی داشتم.</p>
<p>آمریکائی ها که عراق را اشغال کرده بودند، سازمان مجاهدین را به اسارت گرفته و خلع سلاح کرده بودند و سالها در ایران در مورد دشمنی آنها با مردم و حکومت ایران، چه چیزها که نشنیده بودم. اکنون رجوی، ما را تقدیم آنها کرده بود و اینک قرار بود ما را حفاظت کنند، تا روزی در موقعیت مناسب ما را از عراق خارج کنند.</p>
<p>ما حدود 10 نفر بودیم، در حالی تحویل آمریکایی ها می شدیم که همه زخمهای بسیاری از سازمان کثیف رجوی بر جسم و روح خود داشتیم. مگر رجوی نمی توانست در موقعیت مناسب قبل از جنگ، مثل صدها نفر دیگر، از سوگلی های خود، که راهی اروپا کرد، ما را هم از مرز اردن، از عراق خارج کند و به ساحل امن برساند؟ ما روی میز بازی کثیف رجوی با آمریکایی ها قرار داشتیم و هیچ چیز دست خودمان نبود.</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50721">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50721/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 Jun 2022 09:06:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50652</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت نهم نوشتم که برای مصاحبه پیش آمریکایی ها برده شدم و در آنجا اعلام کردم که قصد من جدایی از سازمان به هر قیمت است، اما کار ناتمامی دارم و دو تن از وابستگانم در سازمان هستند و من خبری از آنها ندارم&#8230; و اما ادامه ماجرا: از آمریکایی ها پرسیدم آیا آن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603">قسمت نهم</a> نوشتم که برای مصاحبه پیش آمریکایی ها برده شدم و در آنجا اعلام کردم که قصد من جدایی از سازمان به هر قیمت است، اما کار ناتمامی دارم و دو تن از وابستگانم در سازمان هستند و من خبری از آنها ندارم&#8230;</p>
<p>و اما ادامه ماجرا:<br />
از آمریکایی ها پرسیدم آیا آن دو تن از وابستگانم نزد شما هستند؟ جواب دادند که الان نمی توانیم بگوییم، اما وقتی مطمئن شدی آنها از سازمان جدا شده اند، می توانی براحتی درخواست داده و نزد ما بیایی. عکس العمل آنها عجیب بود، چرا که نمی خواستند راجع به سرنوشت آن دو نفر، جواب مشخصی به من بدهند. از طرفی تشویق به جداشدن از سازمان می کردند، از طرف دیگر در مورد 2 نفر وابستگانم، جواب مشخص نمی دادند، مگر آمریکایی ها همه چیز را در اشرف تحت کنترل خود نداشتند؟ آیا ساخت و پاختی با سازمان کرده اند که ما را علاف تر کنند؟</p>
<p>ولی بعدا فهمیدم دو سه روز قبل سر همین درخواست ها که چه کسانی از سازمان جدا شدند و نزد آمریکایی ها هستند درگیری لفظی بین وزارت خارجی ها و نفرات مزدور سازمان بوجود آمده است و آنها هم برای دوری از این نوع تنش ها، حاضر نشدند به من اطلاعاتی بدهند.</p>
<p>ما برگشتیم و من با سادات (زن فرمانده مقر ما)، در قرارگاه 15 که الان به 30 تغییر نام یافته بود، اتمام حجت کردم که من طی روزهای آینده از سازمان جدا خواهم شد و دیگر حاضر به قبول هیچ کار توضیحی نخواهم شد و خواستار جواب مشخص در مورد 2 تن از وابستگانم شدم.</p>
<p>در اوایل تیرماه 1383 بعد از اینکه مریم رجوی از زندان فرانسه آزاد شد، تمامی نفرات اشرف در سالن اجتماعات گردهم آورده شدند، من در آنجا علیرضا خوشنویس را دیدم و چون قبلا از او خواهش کرده بودم در مورد دو نفر رفقایم اطلاعاتی کسب کند، سر صحبت با وی را باز کردم، او تلویحا به من گفت آنها خیلی وقت پیش سازمان را ترک کردند و الان نزد آمریکایی ها هستند! پرسیدم چرا این خبر را 6 ماه پیش به من ندادید؟ او در جواب گفت: همین الان هم نباید می گفتم، سادات به من گفته بود که تو اگر متوجه این مسئله شوی، ممکن است لب پر خورده و در سازمان نمانی. در حقیقت بی خبر نگه داشتن من ترفندی بود که من از سرنوشت حمید و ایرج مطلع نشده و بدین ترتیب بیشتر در سازمان بمانم.</p>
<p>در آن اجتماع متن پیام مریم رجوی خواند شد که شامل اراجیف قبلی و تکراری بود. من توجهی به آن مطالب نکردم، حتی بعد از آن گفتند از طرف مسعود رجوی هم پیامی آمده است که نفرات متوهم و ربات گونه سازمان شروع به جشن و پایکوبی کردند که از برادر مسعود پیام آمده است، بعد از اتمام آن نمایش کذایی، من در قرارگاه رسما تقاضای خروج خودم را تحویل دادم .قابل ذکر است که مریم رجوی نیز در پیام مربوطه گفته بود بچه های جدید می توانند از سازمان جدا شوند، گویا که لطف بزرگی در حق ما کرده بود!<br />
من بعد از مصاحبه با وزارت خارجه و درخواست خروجم، دیگر به هیچ نشست رسمی برده نشدم و در استخر شنای اشرف وظیفه نجات غریقی را عهده دار شدم. من بعد از آن تجمع و کسب اطلاع از سرنوشت دو نفر و دادن تقاضای خروج، توسط غلام وکیلی که فرمانده جدید من بود به ستاد برده شدم. در آنجا دوباره سادات از من خواست که در سازمان بمانم، که من گفتم دیگر حاضر به هیچ صحبتی در این زمینه نیستم. بعد از آن من تحویل احمد حنیف نژاد یکی از کثیف ترین شکنجه گران سازمان شدم. او نیز بعد از تحویل گرفتن من، مرا یکراست به خروجی برد. در مسیر احمد حنیف نژاد با من صحبت می کرد و در لابلای صحبت هایش برخی شکایت ها از سازمان می کرد، گویی می ترسید که من تصویر بدی از او در ذهن نگه داشته باشم. این موضوع ذلت سازمان را نشان می داد که یک شکنجه گر ارشد سازمان با نفری که دیگر می دانست از تشکیلات قطع شده است، شکایت می کرد. من آنروز هیچ کار توضیحی از او ندیدم که تلاش کند من را از تصمیم خودم منصرف کند، گویی در درون خود راضی به متلاشی شدن بیش از پیش سازمان بود. حتی در لحظه جدایی برای من آرزوی موفقیت کرد و من با او خداحافظی کردم. در خروجی . . .</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50652/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jun 2022 09:47:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50603</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت هشتم نوشتم که وضعیت داخلی سازمان در پی خلع سلاح و اسارت جدید و به وقوع پیوستن مراتب جدید نوکری برای آمریکا، بشدت رو به وخامت گذاشته بود و هر لحظه همه منتظر خبر آزادی خودمان و یا اعزام به کشورهای اروپایی بودیم، که به یک باره خبر مهمی شنیدیم. و اما ادامه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595">قسمت هشتم</a> نوشتم که وضعیت داخلی سازمان در پی خلع سلاح و اسارت جدید و به وقوع پیوستن مراتب جدید نوکری برای آمریکا، بشدت رو به وخامت گذاشته بود و هر لحظه همه منتظر خبر آزادی خودمان و یا اعزام به کشورهای اروپایی بودیم، که به یک باره خبر مهمی شنیدیم.</p>
<p>و اما ادامه :<br />
مریم رجوی در فرانسه دستگیر شد. او بهمراه 164 نفر از دیگر مزدوران خود با تهاجم برق آسای پلیس ضد تروریسم فرانسه همگی بازداشت شدند، ما که ساده لوحانه فکر می کردیم او هم در منطقه جنگی است و جان بر کف، کنار ماست از این خبر بکلی وا رفتیم، مریم رجوی بهمراه نزدیک به 300 نفر از سوگلی ها، قبل از اولین شلیک در عراق، از طریق مرز اردن، عراق را ترک گفته بودند.<br />
مرکزیت سازمان از عراق فرار کرده بودند و همگی راهی فرانسه شده بودند، مسعود رجوی که استراتژی فرار او همیشه بی همتا بود نیز گم و گور شده بود.</p>
<p>من همیشه در بازجویی های آنها، بحث صلیب مسعود را پیش می کشیدم که چرا در سال 70-69 گفته بود اولین قربانی خودم خواهم بود، ولی چرا الان نیست! همچنین اعتراض در مورد پافشاری سازمان به جنگ مسلحانه در برابر ایران و وضعیت جدید که هیچ اسلحه ای در دستمان نبود.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-50420 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-1.jpg" alt="جواد اسدی" width="416" height="284" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-1.jpg 416w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-1-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Asadi-Javad-1-220x150.jpg 220w" sizes="(max-width: 416px) 100vw, 416px" /></p>
<p>آنها همیشه در مقابل چنین سئوالهایی فقط جواب های کلیشه ای می دادند و همه چیز را به انقلاب مریم حواله می کردند، چیزی که اصلا قابل قبول نبود، بعد از دستگیری مریم، همه در شوک بودیم که مریم کی فرار کرد؟ کی به فرانسه رسید و کی دستگیر شد؟<br />
آیا این حق ما بود که همه نورچشمی ها فرار کنند و ما را به عنوان قربانی و گوشت دم توپ، زیر شدیدترین بمباران ها درعراق باقی بگذراند؟ آنروزها نمی توانستیم این موضوع را هضم کنیم!</p>
<p>دولت عراق دیگر کاملا سرنگون شده بود و تعقیب و گریزها و دستگیریها در عراق شدت گرفته بود، قرارگاه و اسارتگاه اشرف نیز در قرق کامل آمریکائی ها قرار داشت و ما کاملا در اسارت بسر می بردیم و هیچ ترددی به بیرون وجود نداشت، آمریکائی ها تصمیم گرفته بودند با تک تک ما اسیران مصاحبه کنند و در ابتدای امر نیز برای هر کس یک آی دی کارت (کارت اسارت و مشخصات فردی) صادر کرده بودند ، دیگر پس از سالیان همه هویت پیدا کرده بودیم، ما رسما به ثبت رسیده بودیم.</p>
<p>ما به قرارگاه جدید منتقل شدیم و آنها طی نشستهایی ما را توجیه کردند که در مصاحبه ی پیش رو با آمریکایی ها چه چیزهایی باید به وزارت خارجه ی آمریکا بگوییم و چه چیزهائی را نباید بگوییم .<br />
همه نفرات قرارگاه به نوبت و با ترکیب های مشخص شده گروه گروه به نزد آمریکاییها برده می شدند. بالاخره نوبت به من رسید و من بهمراه بقیه نفرات راهی تیف محل استقرار آمریکایی ها جهت مصاحبه شدیم، قبل از آن هم ما از طریق ارتش آمریکا کارت های شناسائی گرفته بودیم که هویت ما را در اشرف معرفی می کرد.</p>
<p>اسم نفری که با من مصاحبه کرد دقیقا یادم نیست ولی مترجم پسری ایرانی – آمریکایی بود .<br />
آنها دو سه سئوال از من پرسیدند و گفتند 15 دقیقه فرصت پاسخ دادن داری، اما من درعرض 10 دقیقه جوابهای آنها را دادم! که من نمی خواهم در عراق بمانم و طی این مدت نیز در سازمان مشکلات زیادی داشتم و بیشتر منتظر دو نفر از وابستگانم هستم که الان نمی دانم کجا هستند و نظرم را در مورد حکومت ایران و سازمان بیان نمودم که خیلی کوتاه و خلاصه به آنها گفتم: با توجه به شناختی که از ایدئولوژی سازمان بدست آوردم جنگ آنها برای آزادی نیست و صرفا درهوس قدرت و حکومت بسر می برند و من ترجیح می دهم هرگز رجوی ها به مسند قدرت نرسند که در آنصورت دیکتاتوری را حاکم خواهند کرد که هیچ کس حتی حق نفس کشیدن هم نخواهد داشت. دلیل این گفته ام را نیز اینطور بیان کردم که در این سازمان نوع پیچیده ای از ارتجاع بصورت زیر خاکی نهادینه شده است که سازمان از آن پیروی می کند. این امر برای آنان کاملا واضح بود و واضح تر شد که بسیاری از نیروها با زور و اجبار در سازمان نگه داشته شده اند. آنها من را مخیر کردند که اگر دوست نداری در سازمان باشی و با زور و اجبار نگه داشته شدی ، می توانی به محل تیف آمریکائی ها بیایی و از سازمان خارج شوی. اما من قبول نکردم و علت را توضیح دادم که . . .</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50603/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jun 2022 09:28:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50595</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت هفتم نوشتم که پیامچه ای منسوب به رهبر فراری ما، قرائت شد که به ما تکلیف کرد که حرکت سازمان در شرایط جدید موازی کاری با آمریکا خواهد بود و اگر لازم باشد در ملاقات با آنها دامن هم بپوشید! و اما ادامه ماجرا: تمامی سلاح ها و مهمات و زرهی ها تحویل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581">قسمت هفتم</a> نوشتم که پیامچه ای منسوب به رهبر فراری ما، قرائت شد که به ما تکلیف کرد که حرکت سازمان در شرایط جدید موازی کاری با آمریکا خواهد بود و اگر لازم باشد در ملاقات با آنها دامن هم بپوشید!</p>
<p>و اما ادامه ماجرا:<br />
تمامی سلاح ها و مهمات و زرهی ها تحویل آمریکایی ها شد، تا دیروز همین سلاح ها ناموس هر مجاهد خلق نامیده می شد و امروز دیگر رسما ناموسی برای مجاهدین باقی نمانده بود. بعد از تحویل تمامی سلاحها و ادوات جنگی، ما راهی اشرف شدیم که به نظرم اردیبهشت 1382 بود. بعد از برگشت به اشرف پوشال کاری ها زیاد شد و بازسازی ها شروع شد، همه این کارها جزو مسائلی بود که ما همیشه با آن مشکل داشتیم، چرا که کاملا مشهود بود که همه چیز سرکاری است و وقت کشی و سیاست چاله بکن و پرکن رجوی دوباره شروع شده بود. هیچ روحیه و حوصله ای در هیچ کس نبود، همه سر مسائل خطی و مهم و بخصوص نقطه رهبری مسئله دار شده بودند. برای روحیه بخشیدن به نفرات و سر پا نگه داشتن آنها، زنان فرقه هر روز نشست های مختلفی می گذاشتند تا بقول خودشان کج فهمی های ما را اصلاح کنند. این زنان قضیه خلع سلاح را یک پیروزی بزرگ قلمداد می کردند و عنوان می کردند که ما پیروز شدیم! ما بالاخره نفهمیدیم سازمان شکستی هم داشته است؟! همه چیز را پیروزی عنوان می کردند، استدلال هایشان هم بقدری مسخره بود که خودشان نیز به حرفهای خودشان اعتقاد و ایمان نداشتند. اما وقیحانه همیشه همه چیز را پیروزی می نامیدند و این فرار از واقعیت آنها، جمع ما را بیشتر اذیت می کرد، گویی همه چیز در سازمان مجازی و غیر واقعی است.</p>
<p>من به یگان صمد امیری که ترک زبان بود منتقل شدم، مدت زیادی هم آنجا ماندگار شدم، کارهایی که در این مدت انجام می دادم بیشتر حالت سرگرمی داشت که شامل ورزش کردن، یادگیری زبان انگلیسی که خیلی هم با آن مخالف بودند، همچنین شنا و کارهای متفرقه بود، کار دیگر اجرای نمایشات مربوط به عملکردهای نفرات مختلف در قرارگاهها بود و برای تلطیف فضا و افسردگی زدایی صورت می گرفت.</p>
<p>موج اعتراضات و تقابل های نفرات در سازمان از وضعیت یکنواخت موجود به اوج رسیده بود که سازمان دوباره موجی از سازماندهی های جدید را براه انداخت با این فرضیه که فضای جدید، مسائل افراد را با کارهای فیزیکی جدید کم رنگ تر کند. برخی از ما را در یک جا و در یک جی اف جمع کردند، ما درخواست خروج و جدایی دادیم، برخلاف قبل دیگر شدت عملی با کسانی که درخواست خروج می دادند وجود نداشت، آنها گفتند ارتش آمریکا هنوز حاضر به قبول نفرات جداشده نیست، عدم پافشاری من برای خروج هم یک علت اصلی داشت، من بیشتر به خاطر دو تن از وابستگانم که من باعث شده بودم به عراق و این ارتش کذایی بیایند، نگران بودم و هیچ خبری از آنها به من داده نمی شد و درخواست های مکرر من برای ملاقات با آنها به جایی نمی رسید، فقط اظهار می کردند نگران نباش حال آنها خوب است، آنها وضعشان خوب است و جای نگرانی نیست، به همین دلیل من نتوانستم در اولین گروهی که بچه ها در شهریور 1382 از سازمان جدا شدند و به نزد آمریکایی ها رفتند، بروم. من منتظر اخبار موثق و دقیقی از دو نفر اعضای خانواده ام بودم.<br />
یک ماه مانده به عید 1383 قرارگاه ما باید به یک جای دیگر منتقل می شد، همیشه قبل از به قول سازمانی ها &#8220;سرفصل&#8221;، تمامی قرارگاهها را جابجا می کردند و همه را دچار یک سردرگمی می کردند که گویا همه چیز دست سازمان است و با حساب و کتاب حرکت می کند! معلوم بود اخبار مهمی در راه است، سرفصل مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا شروع شده بود، آنهم در نزدیکی محلی به نام تیف که جداشده های از سازمان در آنجا نگهداری می شدند.</p>
<p>لازم به توضیح است که طی مدتی که من تا قبل از مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا در قرارگاه 15 بودم، به دلیل روابط محفلی که بابچه های خودی داشتم، شدیدا زیر ضرب و فشار بودم و می گفتند تو در مناسبات گراز وار همه چیز را شخم می زنی و به من لقب پر افتخار گراز را داده بودند که جای خوشوقتی داشت، این محفل های درونی ما زمانی به اوج خود رسیده بود که ما متوجه شدیم . . .</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50595/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Jun 2022 09:38:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جواد اسدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50581</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت ششم نوشتم که حمله نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق آغاز شد و ما در کوههای جلولا در استتار بودیم تا ببینیم دست تقدیر و سرنوشت که با این حمله، به عراق رسیده بود ما را به کجا خواهد برد؟ و اما ادامه : من به یگان بهزاد شهریاری که سه تانک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50540">قسمت ششم</a> نوشتم که حمله نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق آغاز شد و ما در کوههای جلولا در استتار بودیم تا ببینیم دست تقدیر و سرنوشت که با این حمله، به عراق رسیده بود ما را به کجا خواهد برد؟</p>
<p>و اما ادامه :</p>
<p>من به یگان بهزاد شهریاری که سه تانک T.55 کهنه و فرسوده داشت، منتقل شدم. داستان جابجایی ما به یگان های مختلف شبیه جوک شده بود و خودشان هم نمی دانستند دارند چه کار می کنند؟ کاملا واضح و آشکار بود سیستم تشکیلات رجوی طی 13 سالی که جنگ ایران و عراق تمام شده بود،چه بلایی سر نفرات قدیمی آورده بود. آنها قدرت هیچ تصمیم گیری را نداشتند و کاملا شبیه ربات یا آدم ماشینی شده بودند که اصلا نمی دانستند در هر زمان باید چه کاری را انجام بدهند.</p>
<p>ما مرتبا سئوال می کردیم که چی شد قرار بود بعد از شروع حمله آمریکا به عراق، ما راهی ایران شویم؟ آنها هم در جواب می گفتند: برادر منتظر فرصت مناسب است!</p>
<p>بالاخره روزی از روزها، یک یدک کش ما مورد هدف قرار گرفت و کاملا نابود شد (توسط هواپیماهای آمریکایی)، ما هر روز مجبور می شدیم به محض شنیدن صدای هواپیما به داخل شیارهای کوه پناه ببریم واین داستان تا روزی که یک چوپان خبر آورد که کردها مشغول پیشروی از سمت شمال به جنوب هستند ادامه داشت و چون از مسعود رجوی خبری نشد، خبر این چوپان ما را تکان داد!<br />
فرماندهان ما وقتی متوجه این قضیه شدند دستور دادند باید منطقه را به سمت دره کوشکه، که نزدیکی بعقوبه بود یا یکی از شهرهای اطراف ترک کنیم. حمله کردها به قدری سریع بود که قرارگاه 15 بسیاری از ادوات خود را جا گذاشت و ما قهرمانانه و در اوج نقطه مبارزاتی خود پا به فرار گذاشتیم. شب هنگام به آن منطقه رسیدیم که نزدیک جاده بود و در قسمتهای مختلف جاگیر و مستقر شدیم، تنها یکی از آموزشهای قبلی بدردمان می خورد و آن درست کردن سرویس بهداشتی بود.</p>
<p>بعد از یک هفته، سادات همه را صدا زد و خبر از سقوط بغداد و تصرف عراق توسط ارتش آمریکا را داد، قدیمی های سازمان طبق معمول شروع به گریه و زاری نمودند که ما باید با دست خالی هم به ایران می رفتیم و شعر و شعارهای اینچنینی! فردای همان روز به یمن رهبری با صلاحیتمان که معلوم نبود در کدام سوراخ موش است، پرچم های سفید بر فراز تانک ها برافراشته شد. اما می گفتند این فقط یک علامت شناسایی است و به معنای تسلیم و&#8230; نیست! ما چیزی نپرسیدیم، چون به خوبی می دانستیم قضیه از چه قرار است، بعد از آن ما به یکی از پادگان های صدام حسین که فیلق نام داشت و آنها اسم آنجا را ذاکری می نامیدند، منتقل شدیم، ستونهای آمریکا و همچنین انگلیس ما را تا آنجا اسکورت کردند. به غیر از ما چند قرارگاه دیگر که محترمانه اسیر شده بودند، نیز به آنجا هدایت شدند.</p>
<p>در زمان حضور ما در آن فیلق، دو اتفاق افتاد. یکی زخمی شدن دو سه نفر از نفرات سازمان، توسط یکی از بچه های پذیرش. گویا این شخص از ابتدای ورودش به سازمان درخواست جدایی داده بود و با سازمان مشکل داشت. متاسفانه اجازه ندادند که او را بشناسیم و اسمش را بدانیم اما بعدها از بچه های دیگر شنیدم که این شخص به طرز فجیعی توسط مزدوران سازمان به قتل رسیده است. اتفاق دیگر بحث خلع سلاح سازمان مجاهدین خلق بود که پیش آمد.</p>
<p>لازم به ذکر است که حمله کردها از شمال به جنوب، باعث شد که ما از تصمیم فرار منصرف شویم، چون بعدها نیز خبر رسید که کردها تعدادی از نفرات سازمان را کشته اند، اسم یکی از آن نفرات کشته شده جاوید بود که درهمان حوالی کشته شده بود. زهره قائمی روزی همه را جمع کرد و پیامی منتسب به مسعود رجوی را خواند که محتوای آن پیام توجیه خلع سلاح و اینکه اگر لازم باشد ما باید بخاطر سرنگونی ایران، دامن زنانه هم بپوشیم . . .</p>
<p>ادامه دارد . . .</p>
<p>جواد اسدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581">هفت سال تجربه، برای سالها زندگی &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50581/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
