<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>حمید دهدار حسنی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%d9%86%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/حمید-دهدار-حسنی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 01 Jun 2026 06:35:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>حمید دهدار حسنی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/حمید-دهدار-حسنی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>رجوی به بهانه آزادی خلق، آزادی را از اعضایش سلب کرد &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68741</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68741#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 06:35:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68741</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال 65 رجوی به عراق رفت و با تاسیس ارتش آزادی بخش عملا همکاری خود با صدام متجاوز به خاک کشورمان را اعلام و از هوادارانش در ایران و دیگر کشورها خواست تا به هر طریق برای پیوستن به ارتش او، خود را به عراق برسانند. البته تشکیلات سازمان نفراتی هم را بعنوان پیک نیرویی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68741">رجوی به بهانه آزادی خلق، آزادی را از اعضایش سلب کرد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال 65 رجوی به عراق رفت و با تاسیس ارتش آزادی بخش عملا همکاری خود با صدام متجاوز به خاک کشورمان را اعلام و از هوادارانش در ایران و دیگر کشورها خواست تا به هر طریق برای پیوستن به ارتش او، خود را به عراق برسانند. البته تشکیلات سازمان نفراتی هم را بعنوان پیک نیرویی جهت توجیه هواداران در خصوص ضرروت اعزام به عراق و حل و فصل مسئله انتقال آنها به عراق به داخل ایران فرستاد و همزمان تعدادی از قاچاقچیان شهرهای مرزی را برای عبور دادن نیروها از مرز به کشورهای همسایه با صرف هزینه بالا استخدام کرد.</p>
<p>هرچند رفتن رجوی به عراق متجاوز به خاک کشور به مذاق خیلی از هواداران خوش نیامده و همان زمان خیلی از آنها خط خودشان را از تشکیلات جدا کردند، اما متاسفانه تعدادی مثل من که هنوز هم خام خیالانه مجذوب شعارهای فریبکارانه رجوی بودیم، اقدام او برای رفتن به عراق و تاسیس ارتش آزادی بخش را بعنوان تنها راه رسیدن مردم به آزادی و شکوفایی کشور، کار درستی می دانستیم و با اعلام فرمان رجوی به همراه چند نفر از هواداران قدیمی بدنبال راهی برای رفتن به عراق بودیم.</p>
<p>اواخر سال 65 از طریق یکی از هواداران که به طریقی با تشکیلات ارتباط داشت پیگیر رفتن به عراق شدم. وی بعد از مدت کوتاهی به من خبر داد که از الان آماده رفتن به عراق باش. هرچند خودش به به بهانه بیماری همسرش به عراق نرفت. 7 خرداد 66 بود که همان فرد خبر داد که نفر پیک سازمان به شهر ما آمده و همان روز برای من و دو نفر دیگر قرار دیدار با او گذاشت. روز دیدار با پیک سازمان او کار سختی برای توجیه و قانع کردن ما جهت اعزام به عراق نداشت چون ما افرادی با انگیزه بودیم. در نهایت بعد از حل و فصل برخی کارها روز 10 خرداد به اتفاق دو تن دیگر از هواداران سابق از شهرمان بهبهان با اتوبوس به سمت شیراز و از آنجا به زاهدان رفتیم. صبح روز 10 خرداد در ترمینال زاهدان طبق هماهنگی قبلی پیک سازمان به فرد قاچاقچی وصل شدیم که او هم ما را به منزلش برد و بعد از صرف صبحانه گفت با شروع تاریکی هوا از مرز خارج می شویم.</p>
<p>حقیقتا آن زمان متاسفانه چنان شوق وصل به تشکیلات داشتیم که اصلا از فرد قاچاقچی در مورد اینکه چگونه خارج می شویم و یا اینکه آیا خطر دستگیری وجود دارد یا نه سئوال نپرسیدیم . بهر حال روز 10 خرداد شب فرد قاچاقچی ما سه نفر را به نقطه ای در خروجی شهر زاهدان برد و درآنجا 6 نفر دیگر از افراد کرمانی هوادار سازمان به همراه نفر پیک سازمان و سه قاچاقچی دیگر به ما ملحق شدند و از آنجا ما پیاده به سمت مرز پاکستان حرکت کردیم. هوا بسیار گرم بود چیزی نگذشت که وارد مناطق سخت مسیر شدیم شب تا صبح در حال حرکت بودیم و فقط صبح ها حدود دو ساعت در سایه کوه ها استراحت می کردیم. افراد قاچاقچاچی برای ما 4 بشکه 4 لیتری آب و 20 قرص نان آورده بودند که واقعا کم بود بطوریکه از روز دوم، آب و غذا جیره بندی شد. مثلا سهم هر نفر دو درب بشکه آب و به اندازه نصف کف دست نان بود. ما به افراد قاچاقچی اعتراض کردیم که چرا آب وغذا کم آوردند اما چون انگیزه وصل به تشکیلات داشتیم تحمل کردیم و زیاد پیگیر کمبود آب و غذا نشدیم .</p>
<p>سه شب و 4 روز در مناطق سخت مرزی و دربین دره ها پیاده روی کردیم. عصر روز آخر دیگر نه آبی داشتیم و نه نان و نای حرکت! در نهایت شب روز 15 خرداد ماه به مرز پاکستان رسیدیم و از فرط تشنگی و گرسنگی تا صبح افتادیم تا اینکه چند فرد قاچاقچی دیگر که پاکستانی بودند ما را تحویل گرفته و از مسیرهای فرعی به سمت شهر کویته پاکستان بردند و روز بعد به پایگاه سازمان در این شهر رسیدیم .</p>
<p>16 روز بعد از حضور در پایگاه سازمان درشهر کویته به کراچی منتقل شدیم و روز بعد تشکیلات اکیپی از ما را با پاسپورت های جعلی که درهماهنگی با دولت عراق تهیه شده بود با هواپیما به بغداد فرستاد و چند روز بعد هم من و تعدادی دیگر به مقرسعید محسن درحوالی شهر کوت منتقل شدیم و بقیه هم به مقرهای دیگر رفتند.</p>
<p>حقیقتا من خیلی از این بابت شوق و ذوق داشتم. چیزی نگذشت که ما افراد تازه وارد دریگان 220 به فرماندهی مرتضی اسماعیلیان (منصور) سازماندهی شدیم و بعد از یک دوره آموزش نظامی به مقر ذولانواردر حوالی شهر بصره که فرمانده آن مهدی افتخاری بودیم منتقل و وارد یک فشرده آموزش رزم شبانه برای انجام عملیات آتی شدیم . بعد از سلسله عملیات آذرماه 66 در نقاطق مختلف مرزی از طرف نیروهای سازمان بنا به دستور رجوی همه نیروهای ساکن در مقرهای مختلف به کمپ اشرف که اصلی و بزرگترین مقر سازمان در استان دیالی عراق بود منتقل شدیم. وسعت این کمپ ابتدا 6 در6 کیلومتر مربع بود که بعدا صدام زمین های اطراف آن را که مربوط به مردم عراق بود غصب و به کمپ اشرف الحاق داد.</p>
<p>حمید دهدار</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68741">رجوی به بهانه آزادی خلق، آزادی را از اعضایش سلب کرد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68741/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حضورم در دادگاه محاکمه ۱۰۴ تن از سران مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67255</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67255#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2025 06:20:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه 104 عضو سازمان مجاهدین خلق در تهران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67255</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از حضورم در جلسه دادگاه محاکمه 104 تن از سران تشکیلات مجاهدین می دانستم که وقتی برگشتم به استان و محل زندگی ام خانواده و بستگانم که از وضعیت من مطلع هستند حرفی نداشته باشند اما می دانستم به دلیل منفور بودن چهره مجاهدین خلق نزد مردم، شاید برخی دوستان کاری، همسایگان و اهالی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67255">حضورم در دادگاه محاکمه ۱۰۴ تن از سران مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از حضورم در جلسه دادگاه محاکمه 104 تن از سران تشکیلات مجاهدین می دانستم که وقتی برگشتم به استان و محل زندگی ام خانواده و بستگانم که از وضعیت من مطلع هستند حرفی نداشته باشند اما می دانستم به دلیل منفور بودن چهره مجاهدین خلق نزد مردم، شاید برخی دوستان کاری، همسایگان و اهالی محل وقتی موضوع مرا بدانند حتما واکنش منفی نسبت به سابقه حضورم در تشکیلات رجوی داشته و یا بعد از اطلاع از حضورم در دادگاه ممکن است سئوالاتی از من داشته باشند که من خودم را برای این موضوع آماده کرده بودم.</p>
<p>اتفاقا همینطور هم شد که در زیر نمونه هایی از واکنش های برخی افرادی که از سابقه حضورم در تشکیلات اطلاع نداشتند و صحبت های مرا در دادگاه محاکمه 104 تن از سران تشکیلات شنیده بودند می آورم :</p>
<p>نفر اول فرد تقریبا مسنی بود که تا حدود زیادی شناخت سیاسی داشت: وی وقتی مرا دید گفت یک لحظه صبر کن، راستی دیشب در تلویزیون دیدم که در دادگاه محاکمه رهبران مجاهدین داشتی صحبت می کردی مگر تو با مجاهدین بودی؟<br />
وی ادامه داد واقعا بیکار بودی رفتی با مجاهدین؟! چی شد که جذب آنها شدی، چند سال در عراق بودی؟ که من توضیحاتی در این خصوص به وی دادم.</p>
<p>در آخر وی گفت من از دوران انقلاب رجوی و مجاهدین را می شناختم و اتفاقا از همان موقع نظر مثبتی روی وی و سازمانش نداشتم. کارهایی که رجوی در کشور کرد بخصوص وقتی در دوران جنگ به عراق رفتند و با صدام همدست شد دیگر از وی متنفر شدم نظر من این است که اگر هر تحولی در کشور پیش بیآید می دانم که مجاهدین خلق برای کشور ما گزینه خوبی نیستند. واقعا من برایت متاسف هستم که چندین سال زندگی خودت را با مجاهدین هدر دادی. ولی با اینحال خدا را شکر کن که برگشتی الان هم فقط زندگی کن. من با توضیحاتی که در خصوص علت رفتن با مجاهدین و جدایی از آن و الان شرکت در دادگاه برایش دادم مجددا برایم ابراز تاسف کرد و گفت فقط خدا را شکرکن که برگشتی.</p>
<p>نفر دوم فرد میانسالی بود که فقط اسم مجاهدین را به عنوان منافقین می شناخت: این فرد وقتی مرا دید گفت مگر تو با منافقین بودی؟ منافقین چهره خوبی در بین مردم ندارند. تو گفتی که عکس پدر و مادرم را برداشتند و وقتی پیگیری کردم گفتند از این به بعد پدر و مادرت مسعود و مریم هستند! چرا به تو اینطور گفتند؟ آخه کی می تونه پدر و مادر خودشو نادیده بگیره و صد فحش نثار رجوی کرد و گفت خدا لعنتش کنه.</p>
<p>نفر سوم فرد مسن و کاملا مجاهدین را از دوران انقلاب 22 بهمن می شناخت و بقول خودش اهل مطالعه بود: این فرد وقتی مرا دید گفت نمی دانستم تو قبلا با مجاهدین بودی. میگم بیکار بودی رفتی با مجاهدین ؟! من از همان اوایل انقلاب وقتی رجوی صحبت می کرد متوجه شدم که او فقط برای خودش می زند و احساس خوبی نسبت به او نداشتم. خدا لعنتش کنه خیلی را با سخنرانی هایش گول زد. اما فکر نمی کردم چنین کارهایی در کشور کند اول که جنگ مسلحانه راه انداخت. بعد هم که در دوران جنگ رفت عراق و با متجاوز همدست شد. دیگر واقعا از چشمم افتاد. دلم برای جوان هایی می سوزد که گول حرف های او را خورده و بیهوده عمرشان فنا شد. من معتقدم که رجوی و مجاهدین در ایران جایی ندارند چون چهره خوبی در بین مردم ندارند. بهرحال از اینکه از جمع آنها جدا شدی و به کشور برگشتی کار خوبی کردی و امیدوارم در زندگیت موفق باشی. ولی سعی کن با کسی حرف نزنی چون خیلی ها که نمی دانند تو چرا رفتی با مجاهدین ممکن است برخورد خوبی با تو نداشته باشند چون آنها وجهه خوبی ندارند.</p>
<p>نفر چهارم فردی سن و سال دار و نسبت به وضعیت موجود در کشور هم گلایه داشت: این فرد هم وقتی مرا دید ابتدا کمی با من شوخی کرد و گفت من اصلا باور نمی کنم تو با مجاهدین بوده باشی، آخر مگر مغز خر خورده بودی که رفتی عراق با مجاهدین؟ وقتی من مقداری ماجرا و چرایی پیوستن و جدایی ام از مجاهدین را برایش توضیح دادم آهی کشید و گفت من خودم همه گروه ها از جمله گروه رجوی را از اول انقلاب می شناختم اما هیچگاه از آنها خوشم نمی اومد چون حس می کردم که فقط الکی شلوغ می کنند و فقط به فکر موقعیت خودشان هستند. در همان زمان وقتی شنیدم رجوی رفته عراق به کل از چشمم افتاد. من خودم الان نسبت به وضعیت موجود در کشور گلایه دارم اما معتقدم اگر مملکت بی صاحب بماند بهتر از این است که آن را بسپاریم به رجوی و مجاهدین می دانی چرا ؟ من کاری به حکومت ندارم اما این مجاهدین و حتی همین پسر شاه که در خارج ادعای وطن پرستی دارند وقتی اسرائیل به کشور ما حمله کرد حاضر نشدند آن را محکوم کنند من به آنها می گویم شما با حکومت مشکل دارید اما چرا در مقابل تجاوز اسرائیل که داشت مردم را به کشتن می داد و ساختمان های مردم را ویران می کرد سکوت کردید ؟! بنابراین من شخصا حاضر نیستم مجاهدین و شاهی ها بیآیند امورات مملکت را دست بگیرند.</p>
<p>نفر آخر فردی جوان و همسایه ما بود: وی تا مرا دید خندید و گفت من بدلیل مشغله کاری معمولا وقت نگاه کردن به تلویزیون را ندارم اما در شبکه مجازی عکس تو را دیدم که انگار در یک دادگاهی صحبت می کردی. اتفاقا کنجکاو شدم و کلیپ صحبت هایت را گوش کردم. راستی این مجاهدین کیا هستن؟ چرا عکس مادرت را برداشتند و به تو ندادند. من خیلی ناراحت شدم چرا با تو اینکار را کردند. این یعنی چه که به تو گفتن از این به بعد پدر و مادرت مسعود و مریم هستند! اینها دیگر چه حرامزاده هایی هستند؟! در آخر از من خواست کمی در مورد دادگاهی که در آن شرکت کردم برایش توضیح دهم که وقتی کمی برایش توضیح دادم گفت ول کن من نمی دانم این مجاهدین کی هستن با همان لحن شوخش گفت گور پدر سیاست بچسب به زندگی که خربزه آبه .</p>
<h3>نتیجه گیری</h3>
<p>واقعیت این است که برخلاف ادعای رجوی و سران تشکیلات آنها نزد مردم ایران نه تنها اعتباری ندارند بلکه عموما روی موضوع خیانت مجاهدین و شخص رجوی که در جنگ تحمیلی همدست صدام شد و در جنگ 12 روزه هم موضعی در محکومیت حملات اسرائیل نگرفتند تاکید و ابراز تنفر می کنند.</p>
<p>من وقتی علت پیوستم به مجاهدین و جدایی از آن را در صحبت با افرادی با آنها روبروشدم توضیح می دادم می گفتند خدا را شکرکن که از دست آنها نجات پیدا کردی .</p>
<p>بنابراین رجوی و سران تشکیلات اش باید بدانند که بیهوده نباید دست و پا بزنند چون مردم ایران هر چند نسبت به وضعیت معیشتی خود گلایه دارند اما آنقدر شعور سیاسی دارند که متوجه خیانت رجوی و دار و دسته شاه بخصوص در جریان تجاوز 12روزه اسرائیل به کشورشان شدند به همین خاطر آنها را نه می بخشند ونه اجازه خواهند داد بر سرنوشت مردم ایران و کشورشان حاکم شوند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67255">حضورم در دادگاه محاکمه ۱۰۴ تن از سران مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67255/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روایت یک جوان ۱۹ ساله از نحوه افتادنش در دام فریب گروه رجوی &#8211; پایان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66763</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66763#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Oct 2025 12:30:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66763</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل، حمید دهدار حسنی، از جوانان ایرانی زیادی می گوید که در زندان ابوغریب ملاقات کرده بود. او سپس داستان یکی از این جوانان را از زبان خود او بازگو می کند. او توضیح می دهد که جوان مورد نظر به نام رضا چگونه در دام یکی از عوامل آدم ربای رجوی به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66763">روایت یک جوان ۱۹ ساله از نحوه افتادنش در دام فریب گروه رجوی &#8211; پایان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66744">قسمت قبل</a>، حمید دهدار حسنی، از جوانان ایرانی زیادی می گوید که در زندان ابوغریب ملاقات کرده بود. او سپس داستان یکی از این جوانان را از زبان خود او بازگو می کند. او توضیح می دهد که جوان مورد نظر به نام رضا چگونه در دام یکی از عوامل آدم ربای رجوی به نام امید می افتد. امید در ابتدا بدون معرفی خود به رضا وعده کار با حقوق مکفی در لندن را می دهد و او را به محل اقامت خود منتقل می کند.</p>
<p>رضا در مورد مکانی که امید وی را درآنجا نگاه داشته بود گفت؛ عجب جایی بود مثل مهمان سرا همه امکاناتی داشت. نمی دانم از کجا و چگونه هزینه های آن تامین می شد. حدود 8 الی 10 نفر دیگرهم آنجا دیدم که من به توصیه امید با آنها ارتباطی نمی گرفتم.</p>
<p>به هر حال دو روز بعد در حال استراحت بودم که امید آمد و گفت آماده شو که همین امروز باید حرکت کنی. من با تعجب سئوال کردم چقدر سریع! پس بزار بروم به دوستانم سری بزنم که وی قبول نکرد و گفت اصلا فرصت نداریم تا یک ساعت دیگر باید مرز باشی!<br />
سئوال کردم کدام مرز؟ مگر قرارنیست مرا به لندن بفرستی؟<br />
امید خندید و گفت آخه مگر رفتن به لندن به همین سادگی است باید مراحلی را طی کنی.</p>
<p>از وی توضیح خواستم که گفت تو اول باید برای سه ماه بروی عراق نزد مجاهدین تا کیس سیاسی به تو تعلق بگیره بعد آنها ظرف سه ماه کارت پناهندگی برایت تهیه می کنند و خودشان تو را به انگلیس می فرستند. فقط باید هرچه آنها گفتند گوش کنی و بیش ازاین سئوال نکنی!</p>
<p>من واقعا گیج شده بودم. نمی دانم چرا به حرفش اعتماد کردم و دیگر سئوالی نکردم. به هرحال حوالی ظهر بود که به مرز کردستان رسیدیم .همراه من سه نفر دیگر هم بودند امید ما را تحویل چند نفر کرد عراقی داد. با تعجب سئوال کردم مگر خودت نمیایی؟ وی گفت من با کاروان بعدی حرکت می کنم! هرچند هیچوقت او به عراق نیآمد.</p>
<p>به هر حال بعد از دو روز به ورودی یکی از شهرهای عراق که اسمش یادم نیست رسیدیم. درآنجا سه نفر ایرانی با کت و شلوار منتظر ما بودند و ما را از نفرات کرد عراقی تحویل گرفته و بعد از احوالپرسی با هم به مسیر ادامه دادیم. غروب بود که گفتند به بغداد رسیدیم. شب را در آنجا سپری کردیم و فردا صبح زود گفتند باید بروید کمپ اشرف!</p>
<p>باور کن من اسمش را هم نشنیده بودم. سئوال کردم کمپ اشرف کجاست؟ جواب دادند بعدا برایتان توضیح می دهیم. وقتی وارد کمپ اشرف شدیم دیدم تعدادی با لباس نظامی و اسلحه بدست ایستاده اند. با ما احوالپرسی کردند و بعد به مکانی که در انتهای کمپ بود بردند. سرت را درد نیآورم چند روز اول در اختیار خودمان بودیم و استراحت کردیم.</p>
<p>یک روز یکی از زنان مسئول با چند مرد دیگر آمدند و گفتند به کمپ مجاهدین خوش آمدید و برنامه های ما را اعلام کرده و گفتند از امروز کلاس های ایدئولوژیک برای شما گذاشته میشه و بعد وارد آموزش های نظامی می شوید!<br />
من به آنها گفتم آنطور که امید به من گفته بود قرار شد که بعد از سه ماه مرا به انگلیس بفرستید، آن زن مسئول خندید و گفت اولا ما کسی به اسم امید نمی شناسیم، ثانیا هر کس این حرف را زده غلط کرده.<br />
شما برای پیوستن به صفوف مجاهدین آمدید تا علیه رژیم مبارزه کنید همین !</p>
<p>وی ادامه داد بعد از گذراندن مراحل آموزشی در یگان های رزمی سازماندهی می شوید. احساس کردم به من رکب زدند وسرفحش به امید کشیدم. چند روز صبر کردم تا ببینم چه می شود اما دیدم انگارخبری ازرفتن به انگلیس نیست و آموزش های نظامی در دستور کار ما گذاشتند تا اینکه صبرم به سر آمد و رفتم به مسئولین گفتم به من قول کار در جای دیگر داده بودند اما حالا می بینم دروغ بوده پس لطفا مرا به همان ترکیه بفرستید تا بدنبال زندگی خودم بروم.</p>
<p>تا چند روز آنها اصلا جوابم را ندادند اما وقتی من اصرار کردم همان مسئول زن با من صحبت کرد و برایم از مبارزه و از این حرف ها زد. وقتی دید کوتاه نمی آیم برایم نشست جمعی گذاشتند و حسابی مرا زیرفحش و ناسزا گرفتند و گفتند اگر بخواهی به لجبازی ادامه بدهی چون غیر قانونی وارد عراق شده ای تو را تحویل استخبارات عراق می دهیم که قطعا تو را به زندان ابوغریب می فرستند که در آنجا باید 8 سال زندانی شوی!</p>
<p>حدود 6 ماه صبر کردم شاید فرجی حاصل بشه و خودشان مرا به ترکیه برگردانند اما روز به روز اوضاع بدتر می شد و فشارهای روحی را بر من بیشتر کردند تا جایی که یک روز کاسه صبرم به سر آمد و رفتم به مسئولم گفتم من دیگر نمی خواهم بمانم پیش شما حالا هرکاری می خواهید بکنید.</p>
<p>این بود که بعد از کلی اذیت و آزار مرا به این زندان فرستادند. به نظر من تنها وعده راست مجاهدین همین بود که گفتند تو را به زندان ابوغریب می فرستیم وگرنه سرتاپای آنها جزدروغ و فریبکاری چیز دیگری نیست.</p>
<p>رضا کمی بغض کرد و گفت ای کاش به حرف دوستانم در ترکیه گوش می دادم که گفتند برگردیم ایران. اما حالا اگر با این شرایطی که دارم به ایران برگردم نمی دانم چه اتفاقی برایم می افتد نگران این هستم که در ایران هم بخاطر اینکه رفتم نزد مجاهدین زندانی شوم. مگر حرف های مرا باور می کنند که من برای کار و کسب پول بیشتر جهت کمک به خانواده ام رفتم ترکیه اما مجاهدین مرا با فریبکاری به عراق آوردند. من اصلا اسم مجاهدین را هم نشنیده بودم.</p>
<p>شنیدن صحبت های رضا که معلوم بود هنوز از زخم خیانت رجوی برتنش رنج می برد خیلی ناراحت کنند بود به همین دلیل سعی کردم حال وهوای اورا عوض کنم و به آینده امیدوارش کنم. به همین خاطر صحبت هایش را قطع کردم و به وی گفتم خدا بزرگه قطعا از اینجا همه با هم آزاد می شویم و نگران اینکه در ایران چه اتفاقی می افتد نباش تو که سابقه همکاری با مجاهدین نداری پس می دانند که تو را فریب دادند و بنابراین کاری با تو ندارند.</p>
<p>بله قصه جوانانی که در کشورهای همسایه ایران و یا حتی از داخل ایران فریب وعده های دروغین عوامل رجوی خورده وبه عراق برده شدند قصه طولانی است .رجوی جنایتکار بویی از انسانیت نبرده اوبرای تحقق اهداف پلیدش زندگی خیلی از جوانان را با فریب دادن آنها تباه و امید و آرزوهای آنها را از بین برد امثال رضا که در دام فریب رجوی گرفتار شده بودند کم نبودند متاسفانه برخی از آنها در تشکیلات بدلیل ترس از عواقب جدایی مجبور به ماندن شدند و تعدادی هم براثر فشارهای فوق تصور مسئولین تشکیلات خودکشی کردند و البته افرادی هم بودند که رفتن به زندان ابوغریب و تحمل سختی آن را برماندن در تشکیلات نفرت انگیز رجوی ترجیح داند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66763">روایت یک جوان ۱۹ ساله از نحوه افتادنش در دام فریب گروه رجوی &#8211; پایان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66763/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Sep 2025 11:14:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66407</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در قسمت قبل خاطراتش از قبول سازمان برای جدایی گفت. او چنین گفت: مسئول مجاهدین گفت ما شما را به عراقی ها تحویل می دهیم و قرار شد تا آنها خودشان شما را تا لب مرز ایران ببرند. من به او گفتم می دانید که اگر به ایران برسم احتمالا دستگیر و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407">چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حمید دهدار حسنی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348">قسمت قبل</a> خاطراتش از قبول سازمان برای جدایی گفت. او چنین گفت: مسئول مجاهدین گفت ما شما را به عراقی ها تحویل می دهیم و قرار شد تا آنها خودشان شما را تا لب مرز ایران ببرند. من به او گفتم می دانید که اگر به ایران برسم احتمالا دستگیر و در ایده ال ترین شکل آن ممکن است چندسال زندانی شوم ؟ که وی گفت به ما ربطی ندارد.</p>
<p>اما در اصل طرح بردن ما به لب مرز توسط عراقی ها یک فریب بود. رجوی در همدستی با استخبارات عراق ( اطلاعات ارتش صدام ) از قبل بردن ما اعضای جدا شده به زندان ابوغریب را در دستور کار داشت به خیال اینکه ما بر اثر فشارهای روحی و جسمی در آن مجبور به بازگشت به تشکیلاتش شویم.</p>
<p>به هرحال من با دوستم رسول به خیال اینکه به سمت مرز ایران می رویم به وی گفتم رسول آب از سر من گذشته دیگر برایم مهم نیست که در ایران چه اتفاقی برایم می افتد. اگر زندانی شدم خانواده ام به ملاقاتم می آیند. اگر هم اعدام شدم باز حداقل در خاک کشورم دفن و خانواده ام بر سر قبرم خواهند آمد ولی بهتر از مردار شدن در عراق و تشکیلات رجوی است.</p>
<p>رسول که ظاهرا مثل من فکر می کرد گفت ای بابا ول کن برای من هم مهم نیست. یک خوبی دیگر هم که دارد این است که حداقل می توانیم ساعت ها و روزهایی را آزادانه نفس بکشیم. در حین صحبت با هم بودیم که متوجه شدیم وارد اتوبان بغداد شدیم و همینطور به اطراف نگاه می کردیم. رسول گفت مسیری که خودرو می رود به سمت مرز ایران نیست! کمی مضطرب شدیم از افسر عراقی سئوال کردیم کجا می رویم؟ که او جوابی نداد. بعد از طی مسافتی رسول گفت: نگاه کن آن طرف اتوبان زندان ابوغریب است. که اصلا فکر نمی کردیم خودمان هم به آنجا می رویم. خودرو در اولین بریدگی دور زد و دقایقی بعد جلوی درب زندان ابوغریب ایستاد. افسر عراقی پیاده شد و رفت داخل. فکر کردیم خودش کاری دارد یا خوشبینانه تر اینکه فکرمی کردیم کارهای اداری ما برای رفتن به مرز قراراست اینجا انجام شود اما وقتی برگشت به ما گفت پیاده شوید و بروید داخل. سئوال کردیم چرا؟ او گفت بعد متوجه می شوید.</p>
<p>وقتی وارد زندان شدیم هنوز باور نداشتیم که قرار است در این زندان، زندانی شویم. دقایقی گذشت تا اینکه مسئول زندان رسید و اسم و مشخصات ما را در دفتری که داشت ثبت کرد و گفت بروید داخل. آن لحظه متوجه شدیم که رجوی ما را فریب داده و اوج نامردی اش را در حق ما روا داشت. دقایقی در حیاط زندان ماندیم. بعد ما را در بندهای مختلف زندان تقسیم کردند. نکته دردناکتر این بود که وقتی وارد حیاط زندان شدیم تعدادی از دوستان سابق خود که سالهای قبل با هم در تشکیلات بودیم را دیدم از جمله دوستم الیاس را  که سال 72 از تشکیلات جدا شده بود. او نزد من آمد و با هم حال و احوالپرسی کردیم. به وی گفتم شنیده بودم که جدا شدی اما نمی دانستم تو را به اینجا آوردند. به ما گفته بودند شما را به ایران فرستادند.</p>
<p>الیاس آهی کشید و گفت: چه بگم از نامردی رجوی. به شما دروغ گفته بود سال 72 وقتی جدا شدم دو سال در زندان کمپ اشرف زندانی شدم که همان موقع هم خیلی مرا اذیت کردند. بعد از آن مرا به زندان فضیلیه فرستادند و دو سال هم آنجا بودیم و الان 4 سال است که اینجا زندانی شدیم و خدا می داند کی آزاد می شویم! الیاس ادامه داد خودت می دانی که من از قبل همیشه با همه شوخی می کردم و می خندیدم و بخاطر همین خصلتی که دارم تا حالا تونستم از نظر روحی تا حدود زیادی خودم را حفظ کنم. بنابراین توصیه می کنم تو هم سعی کن روحیه ات را قوی نگاه داری، وی ادامه داد بیت الله جهانی را یادت هست که وقتی در تشکیلات بود چقدر فرد بی آزار و سرحالی بود؟ بنظرم از سال 73 رجوی او را هم به این زندان فرستاده متاسفانه الان بیش از سه سال است که گوشه گیر و پاک روانی شده. خواستم بگم که همه ما از زخم خیانت رجوی رنج می بریم اما باید خودمان را قوی نگاه داریم. چون او همین را می خواهد که بر اثر فشارها یا مجبور به بازگشت به تشکیلات شویم و یا اگر هم ماندیم پاک روانی شویم.</p>
<p>صحبت های الیاس مرا به خود آورد چون واقعا از لحظه ورودم به زندان ابوغریب حسابی از خیانت، نامردی و رذالت رجوی و اینکه چرا در حق من و امثال من که سالها بخش زیادی از عمر و جوانی خودمان را برایش گذاشتیم و او چنین کاری کرده بود، به هم ریخته بودم. بنابراین بعد از صحبت های الیاس سعی کردم هر طور شده در مسیر دلخواه رجوی قرار نگیرم. از آن زمان به بعد در صحبت با دیگر دوستان جدا شده سعی می کردم به بقیه روحیه بدهم تا وقتی آزاد شدیم چهره پلید، زشت و دروغگوی رجوی را افشا کنیم. لازم است که بگویم حقیقتا روایت رنج و مرارت هایی که اعضای جدا شده از تشکیلات منحوس رجوی در زندان ابوغریب کشیدند بسیار غم انگیز است که می بایست جداگانه به آن پرداخته شود.</p>
<p>آری امثال من روزی برای پیوستن به تشکیلات رجوی در عراق صادقانه از همه چیز خود اعم از جوانی، عمر، خانواده ، کسب موقعیت های تحصیلی و اجتماعی خود گذشتند و سالهای پرخطری را در تشکیلاتش سپری کردند اما متاسفانه زمانی طولانی گذشت تا ما به این حقیقت پی ببریم که رجوی از اول برخلاف شعر و شعارهایش فقط بدنبال رسیدن به قدرت خیالی خود بوده و از ما اعضایش هم بعنوان ابزاری برای رسیدن به همین هدفش استفاده کرده. به هرحال وقتی ما آگاه شده و تصمیم گرفتیم که دیگر ابزاری در دست رجوی برای  پیشبرد اهداف خائنانه و جنایت هایش نباشیم و صادقانه به مسئولین تشکیلاتش اعلام کردیم که فقط می خواهیم بدنبال زندگی خود برویم، رجوی که برایش مهم نبود امثال من دورانی از بهترین روزهای زندگی خود را برایش گذاشتیم خصلت کینه ای خود را با شدیدترین برخورد و توهین آمیز ترین رفتارها از طریق مسئولین تشکیلاتش به ما نشان داد و در ادامه در اوج نامردی اول ما را در زندان های خودش محبوس و بعد به زندان ابوغریب فرستاد.</p>
<p>ولی به قول معروف خدا جای به حقی نشسته و بالاخره ما بعد از مدت ها تحمل رنج و مرارت در ابوغریب به لطف خدا و دعای خیر خانواده هایمان آزاد و به وطن بازگشته و زندگی جدیدی را برای خود تشکیل دادیم. و روسیاهی به رجوی ماند که الان سالهاست خود را مخفی و جرات بیرون آمدن از آن را ندارد و سران جنایتکار تشکیلاتش هم در آلبانی روزگار نکبت باری را سپری می کنند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407">چرا رجوی مرا به زندان خودش و ابوغریب انداخت &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66407/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2025 11:41:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66348</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید دهدار در قسمت قبل از صحبت کردن با خانواده گفت و گفت که بعد از بیرون آمدن از اتاق تلفن چنان انرژی و توان گرفته بودم که بلافاصله نامه ای به مسئول یگانم که آن موقع محسن نیکامی (کمال) بود نوشته و در آن صراحتا گفتم که از این تاریخ به بعد حاضر به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حمید دهدار در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287"> قسمت قبل</a> از صحبت کردن با خانواده گفت و گفت که بعد از بیرون آمدن از اتاق تلفن چنان انرژی و توان گرفته بودم که بلافاصله نامه ای به مسئول یگانم که آن موقع محسن نیکامی (کمال) بود نوشته و در آن صراحتا گفتم که از این تاریخ به بعد حاضر به ماندن در تشکیلات نیستم.</p>
<p>حدودا 10 روز از زندانی شدن من در زندان رجوی می گذشت. کارم شده بود نگاه کردن به چهار دیواری اتاق زندان و حسرت خوردن برای از دست دادن بیهوده عمر و جوانی خودم. یک روز به این فکر کردم که اگر اینطور پیش برود بزودی دیوانه می شوم و این همان چیزی است که رجوی می خواهد!</p>
<p>تا اینکه یک روز وقتی یکی از مسئولین برای دادن غذا آمد به او گفتم برایم تلویزیون و یا رادیو بِیآورد تا حداقل مشغول باشم که جواب داد ما تلویزیون و رادیو نداریم. در ضمن تو زندانی هستی و وضعیت تو هم به ما ربطی ندارد که من هم عصبانی شدم و به وی گفتم شما که همه جا جار می زنید در تشکیلات ما زندان نیست، هرکس نخواست نزد ما بماند آزاد است تا به دنبال زندگی خودش برود ! پس چرا به گفته خودتان عمل نمی کنید؟ روز بعد مسئول دیگر نزد من آمد و گفت مشکلت چیه ؟ برای او هم توضیح دادم. درنهایت بعد از چند بارسر و صدا کردن برایم تعدادی کتاب رمان آوردند و من برای تقویت روحی خودم و مقابله با خواسته رجوی برنامه روزانه برای خودم اینطورتنظیم کردم که شب تا صبح کتاب بخوانم. بعد از خواندن نماز صبح استراحت کنم تا موقعی که نهار می آورند و بعد از صرف نهار تا ساعت 6 عصر مجددا کتاب خوانی داشته باشم ، 6 تا 7 هم در همان چهاردیواری ورزش و بعد از دوش گرفتن مجددا بعد از صرف شام تا 5 صبح مشغول مطالعه می شدم و بعد از آن می رفتم استراحت که اکثرا براثر فکر و خیال تا 12 ظهر بیدار می ماندم و همین روال ادامه داشت.</p>
<p>لازم است اشاره کنم هر چند برای فرار از فکر از آنچه که آزارم می داد کتاب می خواندم اما باز ساعتی به دیوار اتاق خیره و غرق در افکار خودم می شدم. حتی در زمان ورزش کردن هم دچار چنین وضعیتی می شدم.</p>
<p>حدود دو ماه از این وضعیت گذشت تا اینکه یک روز مرا نزد فهیمه اروانی از مسئولین بردند. وی ابتدا سعی کرد متوجه شود که آیا شرایط سخت زندان باعث نشده تا من درخواست بازگشت به مناسبات خودشان را داشته باشم و بعد با چرب زبانی سعی کرد مرا متقاعد کند تا درخواست بازگشت به تشکیلات را بدهم. من در تمام دقایق صحبت های فهیمه سعی کردم فریب نخورم و فرصت رهایی از تشکیلات جهنمی رجوی را از دست ندهم. در نهایت بعد از 2 ساعت فهیمه به مسئولین گفت او را ببرید اما بگذارید روزی یک ساعت هواخوری داشته باشد.</p>
<p>رسیدیم به 20 شهریورماه که یک شب یکی از افراد تشکیلات که الان یادم نیست کی بود درب را باز کرد و نفس نفس زنان گفت برج های دوقلو درآمریکا را منفجر کردند! این اطلاعیه سازمان است برات آوردم بخوانی، آمریکا عراق را تهدید به حمله نظامی کرده که رهبری هم اعلام آماده باش داده بنظرم برگرد تشکیلات ! کاغذ ها را از او گرفته و به طعنه گفتم هر وقت شما رفتید به تهران رسیدید مرا هم خبر کنید تا خودم را به شما برسانم. من از این آماده باش ها زیاد دیدم که وقتی این جواب را شنید متوجه شد که فریب نمی خورم و ول کرد و رفت.</p>
<p>از روزهای بعد مسئولین مختلف آمدند نزد من تا شاید مرا متقاعد به برگشتن به تشکیلات کنند اما چون من مصمم به جدایی بودم به آنها می گفتم فعلا تصمیمی به بازگشت ندارم. خبرها که از تحولات بیرون به من نمی رسید تا اینکه رسیدم به شب 9 دی ماه 80 که مرا صدا زده و گفتند آماده شو که خواهر نسرین با تو کار دارد. ازآنجایی که به شیادی این زن واقف بودم قبل از رفتن نزد او ذهنم را متمرکز کردم تا فریب چرب زبانی او را نخورم. ساعتی بعد مرا به اتاق کار نسرین که درهمان منطقه اسکان بود بردند. وارد اتاق کارش که شدم چندتن از مسئولین مرد هم آنجا بودند. بعد از احوالپرسی معمول او گفت چکار کردی آیا هنوز تصمیم به جدایی داری ؟ جواب دادم بله و در ادامه به او گفتم شما می دانید که من عمر و جوانی ام را برای سازمان گذاشتم. حداقل مرا به خارج کشور بفرستید چون اگر برگردم ایران ممکن است دستگیر و زندانی شوم که وی با یک مظلوم نمایی خاص گفت: هرکس که ما او را به خارج کشور فرستادیم علیه ما شده و ببین فلانی و فلانی که کلی ما برای فرستادن آنها به خارج هزینه کردیم رفته چه مطالبی را علیه سازمان نوشته! وسازمان مظلوم واقع شده ! وکلی ننه من غریبم بازی درآورد تا شاید مثلا مرا غیرتی کند و درخواست بازگشت به تشکیلات کند.</p>
<p>وی ادامه داد به همین خاطر سازمان تصمیم گرفته دیگر کسی را به خارج نفرسته. دروغ چرا آنقدر بازی های مهوش سپهری ( نسرین ) و مظلوم نمایی برای سازمانش طبیعی بود که داشت کار دستم می داد تا تصمیم به ماندن در تشکیلات بگیرم به همین خاطر یک لحظه به خودم آمده و گفتم ظاهرا رسیدن به خط رهایی از تشکیلات نزدیکه و نباید این فرصت را از دست داد. ولی با این وجود به او گفتم می روم فکرهایم را می کنم و بعد به شما جواب می دهم.</p>
<p>قبول کرد و تعدادی کاغذ A4 به من داد تا مثلا گزارش بنویسم. بعد ازآن به چهار دیواری زندان برگشتم. حقیقتا تا صبح نخوابیدم احساس می کردم بازی های نسرین روی من تاثیر گذاشته و یک برگ کاغذ نوشته ودرخواست بازگشت دادم اما در آخر به خودم نهیب زده و گفتم چکار می کنی نباید این فرصت را ازدست داد. خلاصه تا صبح چندین بار به فکرم رسید که بنویسم می خواهم برگردم تشکیلات تا اینکه هوا روشن شد وداشتم در آخرین برگ کاغذ می نوشتم که می خواهم برگردم تشکیلات که انگار کسی دردرونم به من نهیب زد و گفت دیوانه فریب نخور. فرصت رسیدن به آزادی و رهایی ازجهنم تشکیلات رجوی را ازدست نده! این بود که تمام کاغذ ها را پاره کردم. ساعت حدودا 10صبح بود که فردی بنام فرید کاسه چی آمد و گفت خواهر نسرین گفته جوابت چیه ؟ که من قاطعانه به او گفتم می خواهم بروم دنبال زندگی خودم.</p>
<p>وی رفت ساعتی بعد برگشت و گفت آماده شو تا بروی ایران که به وی گفتم به خواهر نسرینت بگو تشکیلات نامردی اش را در حق من کامل کرد. وسایلم را برداشته و مرا به اتاقی که درآن فهیمه اروانی بود بردند. درآنجا چند نفر دیگر از نفراتی که قصد جدایی داشتند را دیدم وبا هم احوال پرسی کردیم. فهیمه مرا صدا زد وگفت برای آخرین بارازت می پرسم آیا هنوز به جدایی مصمم هستی ؟ گفتم بله.<br />
درادامه وی گفت ما شما را به عراقی ها تحویل می دهیم و قرار شد تا آنها خودشان شما را تا لب مرز ایران ببرند. من به او گفتم می دانید که اگر به ایران برسم احتمالا دستگیر و در ایده ال ترین شکل آن ممکن است چندسال زندانی شوم ؟ که وی گفت به ما ربطی ندارد اتفاقا اگر رژیم شما را اعدام کند به نفع سازمان است چون می توانیم بهره سیاسی آن را ببریم و اگر هم اعدام نشوید اعلام می کنیم که شما جاسوس بودید که به ایران برگرداندیم. پس بهتراست مقاومت کنید !! من به او گفتم واقعا بعد از سالها تحمل رنج و مرارت برای سازمان حالا شدیم جاسوس ؟ پس از من انتظار نداشته باشید که در مقابل خیانت شما سکوت کنم این را گفته واز اتاقش بیرون رفتم. دقایقی به همراه یک نفر دیگر از نفرات جدا شده بنام رسول سوار خودری دوکابین عراقی ها شدیم. تعدادی دیگر ازهمین خودروها بودند که هرکدام دو نفراز نفرات جداشده را با خود می بردند. خودروی ما حرکت کرد و ما فکر کردیم حالا ما را به لب مرز می برند اما&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66348/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Sep 2025 07:25:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66287</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفتم که بعد از خروج از اتاق تلفن حال و هوای دیگری داشتم. احساس کردم به کوهی بزرگ تکیه کردم چنان از خانواده ام توان و انرژی گرفتم که احساس کردم همان نیروی محرکه قوی در من ایجاد شده که می توانم به راحتی همه موانع ذهنی و عینی را کنار بزنم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66266">قسمت قبل</a> گفتم که بعد از خروج از اتاق تلفن حال و هوای دیگری داشتم. احساس کردم به کوهی بزرگ تکیه کردم چنان از خانواده ام توان و انرژی گرفتم که احساس کردم همان نیروی محرکه قوی در من ایجاد شده که می توانم به راحتی همه موانع ذهنی و عینی را کنار بزنم و هر سختی را برای رسیدن به آنها بپذیرم.</p>
<p>بعد از بیرون آمدن از اتاق تلفن چنان انرژی و توان گرفته بودم که بلافاصله نامه ای به مسئول یگانم که آن موقع محسن نیکامی (کمال) بود نوشته و در آن صراحتا گفتم که از این تاریخ به بعد حاضر به ماندن در تشکیلات نیستم و می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. این جمله را از این بابت گفتم تا بتوانم بار فشارهای بعدی تشکیلات بر روی خودم را کم کنم.</p>
<p>روز بعد از نوشتن نامه صدیقه حسینی مرا صدا زد و ساعتی با من صحبت کرد و با جملاتی از قبیل اینکه تو بچه سازمانی و ما می خواهیم به تو مسئولیت هایی بدهیم و&#8230;. خواست مرا از درخواستم منصرف کند. اما من به او تاکید کردم و گفتم من تصمیمم را گرفتم. وقتی دید من مصمم به جدایی هستم گفت حالا برو بعدا صدایت می زنم. بعد از آن هر لحظه منتظر بودم تا برای رفتن صدایم بزنند. لازم به ذکر است که در تیرماه سال 80 برخلاف تحلیل های رجوی مجددا آقای محمد خاتمی بعنوان رئیس جمهور ایران برگزیده شد و این موضوع باز به نوعی باعث بهم ریختگی تشکیلات و موج مسئله داری در بین اعضا بالا گرفت و به همین دلیل در 27 تیرماه سال 80 اعلام کردند همه به مقر باقرزاده برای نشست رجوی می رویم که من به مسئولم گفتم حاضر نیستم به نشست بیایم که دوباره صدیقه حسینی مرا صدا زد و گفت تو برو نشست مطمئن باش که نظرت عوض می شود. به هرحال من قبول کردم به نشست بروم.</p>
<p>ما را به نشست رجوی در مقر باقرزاده بردند. روز نشست وقتی رجوی وارد سالن شد از چهره اش مشخص بود که خودش هم از انتخاب مجدد آقای خاتمی به هم ریخته و عصبانی است و وقتی هم صحبت می کرد تعادلی در صحبت کردنش نداشت. من که حقیقتا هیچ تمایلی به شنیدن صحبت های او نداشتم و او را بعنوان کسی که زندگی ام را تباه کرده می دیدم و به شدت از او متنفر بودم. معلوم بود که رجوی حسابی عصبانی است به همین دلیل دو روز بیشتر نشست نگذاشت و همه به مقر اشرف برگشتیم. روز بعد از آن مجددا صدیقه حسینی مرا صدا زد و گفت صحبت های رهبری را گوش کردی آیا نظرت را عوض نکرد؟ که من به وی گفتم حقیقتا صحبت هایش هیچ تاثیری در من نداشت و همچنان بر رفتن تاکید دارم.</p>
<p>ظاهرا بعد از نشست رجوی، برگزاری جلسات برخورد با افراد خواهان جدایی در دستور کار قرار گرفته بود که شب اول مردادماه 80 مرا صدا زده و گفتند برای رفتن به ماموریت آماده شو اما خودم حدس زدم که این ماموریت نیست و هرچه هست در رابطه با موضوع درخواست جدایی ام است. این بود که مرا به مقر باقرزاده بردند. فردای آن روز به من گفتند آماده شو که باید بروی نشست خواهر نسرین (مهوش سپهری). در واقع نشست نبود بلکه جلسه تعیین تکلیفی بود که تشکیلات با مسئولیت مهوش سپهری برای افراد خواهان جدایی تشکیل داده بود.</p>
<p>من چون می دانستم بلافاصله خودم را به لحاظ ذهنی آماده کردم اما وقتی وارد سالن جلسه نسرین شدم دیدم تمامی مسئولین رده بالای  تشکیلات اعم از زن و مرد و جمعی از فرماندهان مقرها آنجا هستند. وقتی چنین جو سنگینی را دیدم حقیقتا حسابی ترسیدم و من تمام ذهنم را متمرکز کردم که چگونه از این جو سنگین سالم خارج شوم. در آن لحظه فقط و فقط به این فکر کردم که باید از این فرصت برای خروج از تشکیلات جهنمی رجوی و برای رسیدن به خانواده ام استفاده کنم به همین خاطر آنها را جلوی چشمم گذاشتم تا بتوانم موفق شوم که اگر می ترسیدم باز مجبور به ماندن در تشکیلات می شدم.</p>
<p>دقایقی بعد از ورودم به سالن موج حملات لفظی و فیزیکی علیه من شروع شد که بیشتر تنفرم از رجوی و تشکیلاتش را بالا برد و با همان توان و انرژی که از خانواده ام گرفته بودم بنا را بر مقاومت کردن گذاشتم . 9 شبانه روز و هر بار حدود 4 ساعت برای من جلسه همراه با فشارهای روحی و تهدید گذاشتند. لازم است این نکته را اشاره کنم که جو جلسه چنان سنگین و رعب انگیز بود که واقعا کمتر کسی از اعضای خواهان جدایی توانستند در آن مقاومت کنند. در نهایت وقتی مسئولین دیدند من حاضر نیستم در تشکیلات بمانم مهوش سپهری حکم 2 سال زندان در تشکیلات برای من برید تا به زعم آنها اطلاعاتم بسوزد و قرار شد بعد از آن مرا از طریق قاچاق به ایران بفرستند.</p>
<p>همان زمان به آنها گفتم اگر مرا فرستادید ایران ممکن است دستگیر و زندانی و یا حتی اعدام شوم که جواب دادند به ما ربطی ندارد !! روز 9 مردادماه سال 80 مرا به کمپ اشرف برده و در یکی از اتاق های متروکه اسکان سابق که حسابی محل حشرات شده بود زندانی کردند.</p>
<p>درب زندان فقط برای دادن نهار و شام باز می شد. پنجره آن از بیرون پلمپ شده بود، هر چند به فاصله یک متر بعد از آن دیوار بلوکی بود، هر شب شاید 2000 جیرجیرک سیاه بزرگ بر سر و کله هم می ریختند که من تا صبح مشغول کشتن آنها می شدم و صبح آنها را جمع می کردم. قریب به 2 ماه از این وضعیت گذشت و من فقط کارم تمام مدت شده بود نگاه کردن به درب و دیوار اتاق زندان.</p>
<p>حضور فیزیکی در زندان مرا آزار می داد اما بیشتر از آن به لحاظ روحی اذیت بودم. چون به این فکر می کردم که چرا از روز اول بدون فکر و اندیشه و تحقیق هوادار رجوی شدم. چرا مادرم را در حالی که بیمار بود تنها گذاشتم، چرا جمع خانواده و خواهر و برادرانم را ترک کردم، چرا تحصیلم را رها کردم و چرا قریب به 15 سال بیهوده عمرم را در عراق و تشکیلات رجوی گذراندم و باز بدتر از آن این فکر که بعد از این همه سال کار و فعالیت صادقانه و گذشتن از همه چیز خود برای رجوی حالا چرا او و تشکیلاتش با من به صرف اینکه گفتم می خواهم به دنبال زندگی خود بروم چنین برخوردی دارند؟!</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66287/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 Aug 2025 09:07:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66213</guid>

					<description><![CDATA[<p>اواخر تیرماه سال 1380 بود که طی نامه ای به مسئولین تشکیلات گروه رجوی اعلام کردم دیگر حاضر به ماندن در تشکیلات شما نیستم و می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. چرا من که زمانی با عشق و اعتقاد هوادار این گروه شده و در سال 66 هم با تحمل سختی زیاد و با ریسک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اواخر تیرماه سال 1380 بود که طی نامه ای به مسئولین تشکیلات گروه رجوی اعلام کردم دیگر حاضر به ماندن در تشکیلات شما نیستم و می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. چرا من که زمانی با عشق و اعتقاد هوادار این گروه شده و در سال 66 هم با تحمل سختی زیاد و با ریسک دستگیری به عراق رفتم در نهایت بعد از قریب به 15 سال تصمیم به جدایی از آن گرفتم؟</p>
<p>سال 58 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 57 در حالی که جوانی پرشور بودم بدلیل جو و شرایط سیاسی آن زمان از روی احساسات و نه از روی منطق و شعور فریب شعر و شعارهای به اصطلاح آرمانخواهانه رجوی را خوردم و جذب گروه او شدم. آن زمان واقعا فکر می کردم که تنها اوست که می تواند آرمان های مردم و کشور ایران را در همه زمینه ها محقق کند. آنقدر در این اعتقاد بیهوده به رجوی پیش رفته بودم که تصمیمات غلط و احمقانه او اعم از اتخاذ غلط جنگ مسلحانه در سال 60 و بدتر از آن همدست شدنش با دشمن متجاوز و حضورش در کنار ارتش عراق متاسفانه چشم و گوش مرا باز نکرد تا بفهمم انتخابی که کردم اشتباه بوده و متوجه شوم که رجوی فقط بدنبال قدرت طلبی خودش است .</p>
<p>درنهایت هم با همین اعتقاد در سال 66 تصمیم به خروج از کشور برای پیوستن به تشکیلات او در عراق گرفتم. آنقدر در این تصمیم مصمم بودم که حاضر شدم حتی مادر بیمارم را که وابستگی شدیدی به همدیگر داشتیم تنها گذاشته و از کشور خارج شوم تا به ارتشی که رجوی در عراق درست کرده بود بپیوندم. این بود که در گرمای خردادماه سال 66 با پذیرش سختی و ریسک بالای خروج از کشور و پس از سه شبانه روز پیاده روی در مسیرهای سخت مرز پاکستان و بدون داشتن آب و غذای کافی به همراه چند نفر دیگر از کشور خارج و خودم را به پایگاه گروه رجوی در پاکستان رساندم و 16 روز بعد از آنجا مسئولین گروه مرا به عراق اعزام کردند. با ورود به عراق و پیوستن مستقیم به تشکیلات احساس شور و شوق می کردم و با تحلیل های مزخرفی که رجوی داشت فکر می کردم که بزودی ایران را آزاد و آرمان های مردم را محقق خواهیم کرد .</p>
<p>اما بعد از حضور مستقیم در تشکیلات رجوی به مرور مواردی از جمله همکاری تنگاتتگ نظامی رجوی با ارتش صدام در مرزها و کشته و اسیرکردن سربازان ایرانی و یا جاسوسی از تحرکات نیروهای ایرانی از طریق شنود بی سیمی و اطلاع دادن آن به ارتش عراق و اقدامات دیگری از خیانت به کشور را می دیدم که به نوعی در ذهن مرا درگیر و برایم سئوال ایجاد می کرد .اما دروغ چرا چون مدت زیادی نبود که وارد تشکیلاتش شده بودم وهنوز در اوج سادگی به رجوی اعتقاد داشتم با خودم می گفتم حتما من اشتباه می کنم و این کارها را بخشی از مبارزه برای آزادی مردم می دانستم. در واقع هنوز به ماهیت واقعی رجوی پی نبرده بودم و همچنان اعتقاد قلبی به او داشتم .</p>
<p>زمان گذشت تا به اواخر تیرماه 67 و اعلام آتش بس بین ایران وعراق رسیدیم. رجوی به ما اعلام آماده باش داد و گفت برای فتح تهران و سرنگونی رژیم آماده شوید و ما هم که هنوز به راه و روش رجوی اعتقاد و از طرف دیگر هیچ خبری هم از شرایط داخل ایران و اصلا دنیای بیرون نداشتیم فکر کردیم به همین سادگی با پشتوانه مردم بزودی سرنگونی را محقق و حکومت مجاهدین را برقرار می کنیم . در 3 مرداد 67 ماجراجویی رجوی تحت عنوان &#8220;عملیات فروغ &#8221; که اساسا ناشی از توهم و عدم درک و تحلیل واقعی او از شرایط داخل کشور بود، صورت گرفت. در نهایت ماجراجویی او شکست خورد و انبوهی از نیروهایش کشته و مجروح شدند و بخشی هم توانستند به داخل عراق و کمپ اشرف برگردند . پروسه شناخت ما از ماهیت رجوی ازآن زمان به بعد شروع شد!</p>
<p>موج یاس وسرخوردگی در نیروهای برگشته از آن ماجراجویی رجوی شدت گرفت و تعدادی همان زمان از موقعیت به هم ریختگی درون تشکیلات استفاده کرده و توانستند مسیر خود را جدا کنند به مرور درخواست های جدایی افزایش و تشکیلات رجوی در آستانه فروپاشی قرارگرفت . رجوی که به هیچ قیمت هنوز حاضر به پذیرش واقعیت ها نبود وهمچنان عاشق جاه طلبی بود برای جلوگیری از فروپاشی تشکیلاتش در گام اول نشستی بنام &#8221; تنگه و توحید &#8221; برگزار و با کمال وقاحت اعضا را مقصر شکست ماجراجویی اش دانست و در ادامه مدتی بعد موضوع انقلاب ایدئولوژیک با محور طلاق همسر در تشکیلاتش راه انداخت و نشست های مغزشویی برگزار کرد و با روش های خاص خود اعضا را مجبور به پذیرش قوانین آن کرد وهر کس هم زیر بار نمی رفت به انواع اتهام ها متهم وسرکوب می شد که برخی ها از جمله چند مسئول رده بالا مثل علی نقی حدادی (فرمانده کمال) را بدلیل مخالفت با انقلاب ایدئولوژیک سر به نیست کرد و برخی از آنها را هم از جمله فرمانده مهدی افتخاری ( فرمانده ناصر) را به انزوا کشاند و مورد تحقیر قرار داد ، درادامه راه خروج را بست واعلام کرد کسی حق جدا شدن ندارد و افراد خواهان جدایی را به خیانت متهم و مجازات زندان و یا اعدام و فرستادن به زندان ابوغریب را برای افراد خواهان جدایی تعیین کرد. از قبل هم که ارتباط با خانواده و دنیای بیرون را مرز سرخ اعلام کرده بود، رجوی در ادامه روند اجرای برنامه سرکوب درونی برگزاری نشست های موسوم به &#8220;عملیات جاری &#8221; را برای تفتیش اعضا راه انداخت ، سال 73 قریب به 600 نفر از اعضا را با موضوع خودساخته چک امنیتی زندانی و زیر شکنجه برد که برخی از آنها کشته شدند و در دل بقیه ترس و وحشت انداخت. بنابرابن رجوی با ادامه افزایش روند فشار روحی و روانی همراه با ایجاد جو خفقان شدید در درون تشکیلات تا حدود زیادی در جلوگیری ازفروپاشی تشکیلاتش موفق شد و برنامه جاه طلبی اش را دنبال کرد.</p>
<p>بهرحال رجوی با این اقدامات خود باعث شد تا من و اکثر کسانی که روزی از روی اعتقاد قلبی به او پیوسته بودیم به نقطه تنفر شدید از او برسیم و دوست داشتیم هر چه زودتر از تشکیلات جدا شویم. اما تمام راه های خروج ازتشکیلات بسته بود وبا توجه به رعب و وحشتی که رجوی ایجاد کرده بود مجبور بودیم تا پیدا شدن راه خروجی بدون دردسر همه فشارهای روحی و روانی را تحمل کنیم. متاسفانه افراد زیادی بودند که نتوانستند فشارها را تحمل کنند و دست به خودکشی زدند. اما ذکر این واقعیت ضروری است که من خودم و قطعا بقیه هم همینطور بودند. درست است که بدلیل تهدیدهای رجوی و رعب و وحشتی که ایجاد کرده بود سالها جرات اعلام درخواست جدایی نداشتیم اما مهمترین دلیل عدم جرات ما این بود که نسبت به دنیای بیرون از تشکیلات و اتفاقات بعد از آن ذهنیت داشتیم مثلا من با خودم می گفتم خب حالا من جدا شدم کجا بروم؟ آیا می توانم خودم را دربیرون تشکیلات اداره کنم ؟ آیا اصلا خانواده ام مرا می پذیرند و به آنها چه جوابی بخاطر تحمل سالها درد و ناراحتی از بابت دوری و بی خبری ازمن، بدهم؟ تازه اگر اینها حل شود با ذهنیتی که رجوی در اذهان ما ایجاد کرده بود فکراینکه ممکن است بعد از جدایی دستگیر و سالها زندانی شوم مرا آزار می داد. به همین خاطر خودم را در بن بست می دیدم. بنابراین اذهان ما آنچنان مشوش بود که فقط یک عامل می توانست به ما تحرک و توان برون رفت از آن همه ذهنیت ها و شکستن طلسم رجوی را بدهد و آن فقط عامل بیرونی بود که توضیح خواهم داد.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>حمید دهدار</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213">چرا رجوی مرا به زندان خود و بعد ابوغریب فرستاد &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66213/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تعیین مختصات وضعیت اعضا در تشکیلات فرقه با ترفند نامه نوشتن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62932</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62932#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 Nov 2024 09:18:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62932</guid>

					<description><![CDATA[<p>اصولا هر فردی که وارد تشکیلات فرقه می شد از روز اول مسئولین به او اعلام می کردند که تو برای مبارزه آمدی! پس باید زندگی، خانواده و پدر و مادر را کلا فراموش کنی و می گفتند که ما اینجا امکان ارتباط تلفنی با خانواده و یا ارسال نامه به آنها را نداریم. سال [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62932">تعیین مختصات وضعیت اعضا در تشکیلات فرقه با ترفند نامه نوشتن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اصولا هر فردی که وارد تشکیلات فرقه می شد از روز اول مسئولین به او اعلام می کردند که تو برای مبارزه آمدی! پس باید زندگی، خانواده و پدر و مادر را کلا فراموش کنی و می گفتند که ما اینجا امکان ارتباط تلفنی با خانواده و یا ارسال نامه به آنها را نداریم. سال 66 وقتی من وارد تشکیلات شدم نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که به ما اعلام کردند هرکس خواست می تواند به خانواده اش نامه بنویسد! اما حتما قید کنید که من برای مبارزه آمدم و پیگیر من نباشید ولی به زودی با سرنگون کردن رژیم بر می گردیم ایران! من و تعدادی دیگر نامه نوشتیم.</p>
<p>در سال 67 بخصوص بعد از شکست ماجراجویی رجوی موسوم به عملیات فروغ جاویدان یاس و نا امیدی، اعضا را فرا گرفت. بطوریکه تعداد قابل توجهی از تشکیلات جدا و به دنبال زندگی خود رفتند و بقیه هم سردرگم اما مسئله دار!</p>
<p>کار به جایی رسید که رجوی نشستی تحت عنوان &#8220;تنگه و توحید&#8221; گذاشت و با ارائه یکسری بحث های احساسی همراه با رنگ و بوی مذهبی به زعم خود خواست جلوی ریزش اعضا را بگیرد که باز موفق نشد. چون همچنان موضوع درخواست ها برای جدایی از تشکیلات معضل تشکیلات رجوی بود. بطوریکه او تهدید فروپاشی تشکیلاتش و قدرت پوشالی که از خود در عراق درست کرده بود را احساس کرد، به همین خاطر طرح خود ساخته انقلاب ایدئولوژیک درونی با محوریت طلاق را که در سال 64 پایه گذاری کرده بود در تشکیلات همگانی کرد و البته همزمان با آن جو سرکوب و اختناق به راه انداخت و اعلام کرد کسی حق خروج از تشکیلات را ندارد و بنا به دستور او از آن زمان به بعد مسئولین برای ایجاد رعب و وحشت، هر نفر که درخواست جدایی می کرد را با تحریک دیگر نفرات مورد شدیدترین و رعب انگیزترین برخورد های روحی و روانی و حتی فیزیکی قرار می داندو هجمه ای بر علیه او راه می انداختند تا برای بقیه درس عبرت شود.</p>
<p>البته این روش برخورد توانست تا حدود زیادی از موج اعلام جدایی کم کند و اعضا از آن به بعد از روی ترس سعی کردند سکوت و به اصطلاح ظاهر سازی کنند. ولی رجوی به خاطر سکوت و ظاهرسازی اعضا مطمئن نبود که آنها در انقلاب ایدئولوژیک خودساخته اش چه مختصاتی دارند و در چه حد آن را قبول دارند به همین خاطر از آنجائیکه خودش فردی فریبکار و حقه باز بود، سال 75 بود که طرح فریب نامه نوشتن به خانواده را در پیش گرفت.</p>
<p>من در مرکز 16 بودم که مسئولین به ما اعلام کردند ما راهی را برای رساندن نامه های شما به خانواده هایتان پیدا کردیم بنابراین هرکس برای خانواده اش نامه بنویسد تا ما آنها را ارسال کنیم و با حقه بازی برای اینکه همه نامه بنویسند گفتند وقت زیادی نداریم. زودتر نامه های خود را به ما تحویل دهید. این موضوع باعث تعجب همه ما شد چون تا قبل ازاین کسی جرات اسم بردن از خانواده را نداشت. بهرحال ازآنجائیکه همه ما ساده انگار بودیم واقعا فکر کردیم رجوی نیت خیری دارد و می خواهد ما خانواده هایمان را در جریان آخرین وضعیت خودمان قرار دهیم، این بود که هرکس به خانواده اش نامه نوشت. تا جایی که می دانم هرکس در نامه به خانواده اش از دلتنگی هایش و میزان علاقه اش به آنها گفته بود. و در مجموع متن نامه ها عاطفی نوشته شده بودند.</p>
<p>مدتی گذشت و ما فکر کردیم تا چند روز دیگر نامه بدست خانواده هایمان می رسد و آنها هم جوابی برایمان می فرستند! اما خبری از پاسخ نامه ها نشد. من که با یکی از نفرات ستاد مرکز رابطه دوستانه داشتم و به نوعی هم می دانستم که خود او هم مسئله دار است در رابطه با نامه ها با او صحبت کردم که به من گفت حمید موضوعی را به تو می گویم اما خواهشا به کسی چیزی نگو. او گفت شما چقدر ساده هستید حتی یک نامه هم از مرکز خارج نشده، شما درب پاکت نامه را که نبستید بنابراین مسئولین تمامی نامه ها را مطالعه کردند و هدف این بوده که ببینند چه کسانی هنوز در فکر زن و زندگی و خانواده هستند. آیا همه واقعا موضوع انقلاب ایدئولوژیک را قبول دارند یا نه! بنابراین منتظر رسیدن پاسخ نباش چون نامه ها همه در اتاق مسئول مرکز است.</p>
<p>مدتی گذشت تا اینکه به ما اعلام کردند همه برای نشست عمومی با حضور رجوی می رویم قرارگاه باقر زاده و گفتند چون ممکن است نشست چند روز طول بکشد وسایل فردی را کامل با خودتان بیآورید. روز بعد از رسیدن به مقر باقرزاده نشست رجوی شروع شد که ظاهرا از روی گزارش مطالعه نامه های اعضا به خانواده هایشان متوجه شده بود که هیچکس انقلاب کذایی او را قبول ندارد و یکبار دیگر با یکسری بحث های احساسی به مرور بحث های انقلاب ایدئولوژیک پرداخت و گفت شما ظاهرا هنوز از مسئله زن و زندگی عبور نکردید و طلاق ندادید و با شیادی تمام به ما گفت اینطور نمی توانیم مسئله سرنگونی را (که برای هر چیزی این کلمه ورد زبانش بود ) حل کنیم و در پایان با لحن تحکم آمیز از ما خواست که همه یکبار دیگر بقول خودش از کوره انقلاب ایدئولوژیک عبور کنند. او از مسئولین خواست تا در ساعت هایی که خودش نشست عمومی ندارد نشست یگانی گذاشته و به اصطلاح به مرور بحث های انقلاب که در واقع نشست سرکوب بود، بپردازند. مسئولین هم در این نشست ها سعی کردند با ایجاد فضای رعب و وحشت و فشارهای روحی و روانی همه را مجبور به بیان مختصات خود در موضوع انقلاب کذایی رجوی کنند. و با کسانی هم که مشکل داشتند برخورد شد.</p>
<p>به هرحال رجوی در طول سالهای مختلف و با انواع و اقسام ترفندها، فشارهای روحی و روانی و تهدید و ارعاب و البته با بکارگیری شیوه های مغزشویی سعی کرد اول اعضا را از درون تهی و در ادامه مجذوب کند تا هم بتواند جلوی خروج آنها از تشکیلات بگیرد وهم اینکه اهداف فرقه ای اش را پیش ببرد. اما علیرغم همه این اقدامات رجوی نتوانست خط خود را بطور کامل پیش ببرد بطوریکه بعدا تعداد زیادی از اعضا از فرصت سقوط صدام بعنوان حامی رجوی در سال 82 استفاده کرده و توانستند به طرق مختلف خود را از تشکیلات مزخرف رجوی نجات دهند. امیدوارم آن تعداد اعضایی هم که هنوز به هر دلیل در آلبانی و در کمپ فرقه مانده اند بتوانند با شکستن حصارهای ذهنی رجوی ساخته خود را نجات داده وبه دنیای آزاد قدم بگذارند .</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62932">تعیین مختصات وضعیت اعضا در تشکیلات فرقه با ترفند نامه نوشتن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62932/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قست پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62829</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62829#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 18 Nov 2024 07:47:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62829</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفتم که خواهرم تعریف کرد که به اتفاق یکی از برادرانم برای دیدن من به ترکیه آمدند. و ادامه ماجرا: در هتل علیرغم اینکه خیلی خسته بودیم از ذوق دیدار با تو خوابمان نمی برد. فقط از فرط گرسنگی صبحانه ای خوردیم و منتظر ماندیم تا نفر سازمان با ما تماس بگیرد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62829">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قست پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775">قسمت قبل</a> گفتم که خواهرم تعریف کرد که به اتفاق یکی از برادرانم برای دیدن من به ترکیه آمدند. و ادامه ماجرا:</p>
<p>در هتل علیرغم اینکه خیلی خسته بودیم از ذوق دیدار با تو خوابمان نمی برد. فقط از فرط گرسنگی صبحانه ای خوردیم و منتظر ماندیم تا نفر سازمان با ما تماس بگیرد اما ساعتی گذشت و خبری نشد، مرتب هم بچه ها از ایران به ما زنگ می زدند و می گفتند چی شد تونستید حمید را ببینید؟ خلاصه تا غروب ما صبر کردیم اما باز خبری از تماس نفر سازمان نشد. هر چه هم خودمان به او زنگ می زدیم جواب نمی داد تا اینکه شب خودش زنگ زد و گفت امروز کاری داشتم نتوانستم بیآیم شما را ببرم نزد برادرتان! سئوال کردیم مگر قرار نیست او را نزد ما بیآورید؟ جواب داد متاسفانه نشد. فردا برایتان توضیح می دهم. ما کمی نگران شدیم و تا صبح روز بعد دلشوره داشتیم. هر جور بود آن شب را  سر کردیم و صبح حدود 10 بود که نفر سازمان زنگ زد و حرفی زد که حسابی ذهن ما را به هم ریخت و عصبانی شدیم. او گفت: متاسفانه برادرتان نتوانست به ترکیه بیآید و از من خواست تا شما را نزد خودش به عراق ببرم. بنابراین آماده شوید به محض اینکه پاسپورت و مسائل قانونی شما را حل کردیم به سمت عراق می رویم!</p>
<p>من و برادرت حسابی با او دعوا کردیم و به او گفتیم ما نمی توانیم بیاییم عراق. شما به ما قول داده بودید که برادرمان را در ترکیه ملاقات می کنیم. ما هم حرف شما را باور کردیم. چرا ما را این همه راه کشاندید ترکیه؟ این همه هزینه کردیم وبا چه سختی و مرارتی خودمان را رساندیم اینجا. ما جایی نمی رویم و بهتر است برادرمان را بیاورید اینجا. او که ظاهرا کمی جا خورد، گفت: صبر کنید تا ببینم چه می شود. شاید که برادرتان آمد اینجا و ما قبول کردیم و گفتیم منتظر می مانیم و تلفن قطع شد. با خانواده در ایران تماس گرفتیم و موضوع را  گفتیم. آنها هم عصبانی و ناراحت شدند. شوهرم و بقیه گفتند اصلا قبول نکنید که شما را به عراق ببرند. از ناراحتی و عصبانیت حتی نتوانستیم غذا بخوریم. غروب بود که دوباره نفر سازمان زنگ زد و گفت متاسفانه مشکل آمدن برادرتان حل نشده و او به من گفته شما را نزد خودش در عراق ببرم. بنابراین فردا قبل از ظهر می آیم دنبال شما .</p>
<p>ما با هم مشورت کردیم که چکار کنیم. من حتی آنقدر ذوق دیدار با تو را داشتم که نظرم بر رفتن به عراق بود اما برادرت گفت: این یک نقشه است برای بردن ما به عراق که مثل حمید گرفتارمان کنند. بهتر است فردا اول صبح از این هتل فرار کنیم. این بود که با همان مسئول کاروان که شماره اش را به ما داده بود تماس گرفتیم و موضوع را گفتیم. او هم متوجه شد و گفت اصلا قبول نکنید که اگر رفتید گیر می افتید. من فردا به یک تاکسی که می شناسم زنگ می زنم تا بیآید شما را به هتلی که همه ایرانی ها هستند، ببرد. اگر خواستید هم چند روز بمانید و گردش کنید و گرنه در آنجا بمانید تا یکی را برای بردن شما به ترمینال پیدا کنم. ما هم وسایلمان را جمع کردیم و ساعتی بعد تاکسی رسید و چون سفارش ما را کرده بودند ما را به هتل بعدی بردند. دقایقی بعد همان نفر سازمان به موبایل برادرمان زنگ زد و گفت زنگ زدم هتل گفتند که شما نیستید چرا رفتید؟ الان کجائید تا بیآیم دنبال شما؟ برادرت ابتدا کلی حرف بار او و رجوی کرد و به او گفت شما مشتی دروغگو هستید. نقشه داشتید ما را هم به عراق ببرید تا مثل برادرم گرفتارمان کنید و درآخر هم گفت لعنت بر شما و سازمانتان و تلفن را قطع کرد. اما ترس این را داشتیم که بیآیند برایمان دردسر درست کنند .</p>
<p>این بود که خوشبختانه ساعتی بعد همان مسئول کاروان زنگ زد و گفت یکی از دوستان را فرستادم تا شما را به ترمینال ببرد و خودش هم برایتان بلیط اتوبوس می گیرد تا به ایران برگردید. بالاخره تاکسی رسید و بنده خدا راننده هم کلی به ما کمک کرد تا وسایلمان را بار بزنیم، بلیط گرفته و سوار اتوبوس شدیم و به سمت ایران حرکت کردیم. اما من واقعا یک گلوله آتش بودم و حسابی از اینکه رویای دیدن تو خراب شده عصبانی بودم و مرتب اشک می ریختم. بطوریکه یکی از مسافران که در صندلی کناری ما بود با این که نمی دانست موضوع چیست، سعی کرد مرا دلداری بدهد.</p>
<p>چه رویای قشنگی داشتیم. رویای دیدنت که  بعد از سالها قرار است تو را ببینیم، کلی سوغاتی، خوراکی و پول. از اینکه نتوانستیم اینها را هم به تو برسانیم بیشتر ناراحت بودیم. باورکن تا رسیدن به مرز ایران داشتم گریه می کردم. بخصوص وقتی وارد کشور شدیم دیگر بدتر شد چون حس کردم که کاملا رویای دیدن تو را باید فراموش کنیم. برادرت هم بدتر از من بود و حسابی عصبانی بود و مرتب رجوی را لعنت می کرد. بعد از رسیدن به تهران مستقیم به شهرمان برگشتیم که وقتی رسیدیم منزل مثل ماتم زده ها بودیم. شب همه خانواده به منزل ما آمدند و آنها هم ازاینکه ما نتونستیم تو را ببینیم ناراحت بودند اما برای دلداری ما می گفتند خدا را شکر کنید که گول نخوردید که بروید عراق وگرنه مثل حمید شما را هم از دست می دادیم. وقتی وسایل و سوغاتی ها را جلوی بقیه خانواده بازکردم همه گریه می کردند که چرا نشد اینها را بدست تو برسانیم.&#8221;</p>
<p>برادرم که محو صحبت های خواهرم شده بود گفت واقعا چه روزهای سختی را تا رسیدن به ترکیه و برگشتن به ایران طی کردیم. بعضا به این فکر می کنم که چرا ما فریب خوردیم و به ترکیه رفتیم. همان موقع هم یکی از بچه ها گفت اگر خود حمید زنگ نزده، شما هم نروید ترکیه چون ممکن است دروغ باشد. به او گفتم چه کنیم برادرمان است. اگر یک درصد درست باشد آنوقت ازاینکه نرفتیم نمی توانیم خودمان را ببخشیم . این بود کل ماجرای سفرما به ترکیه برای دیدن تو اما خدا از رجوی نگذرد که هم تو و هم ما را به  دردسر انداخت که احتمالا این بلا را سر خیلی های دیگر هم آورده است.</p>
<p>من گفتم بله متاسفانه تعدادی از خانواده ها همینطور به هوای دیدن عزیزشان فریب خورده و به عراق آمدند که وقتی خواستند برگردند ایران، مسئولین سازمان به بهانه های مختلف و یا با تهدید آنها را درکمپ اشرف نگاه داشتند که هنوزهم  تعدادی از آنها گرفتار هستند .</p>
<p>من در پایان صحبت های خواهر و برادرم به آنها گفتم حقیقتا وقتی خواستید جریان نقشه ربودن خودتان را از ترکیه به عراق توسط مجاهدین تعریف کنید لازم دیدم قبل از آن برایتان توضیح بدهم که بدانید من در همان سال 80 به دلیل اینکه  می خواستم صدای شما را بشنوم شرط مسئولین سازمان که آوردن شما به ترکیه بود را پذیرفتم، اما صحبت طولانی شد ویا برای فهم بیشتر موضوع حتی مجبور شدم دررابطه با کل پروسه تلخی که من و بقیه در کمپ اشرف و در تشکیلات مجاهدین سپری کردیم برایتان توضیح دهم . اما جدای از اینکه شرمنده شما هستم و باز خدا را شکر می کنم که فریب نخوردید تا به کمپ اشرف بیایید. شنیدن صدای شما درهمان زمان باعث شد تا من بعد از سالها بتوانم جرات و جسارت جدایی از تشکیلات جهنمی مجاهدین را پیدا کنم. تا قبل از آن حتی ترس و واهمه از بیان جدایی داشتم چون می دانستم رهبران سازمان با کسانی که چنین درخواستی دارند چه رفتار وحشتناکی دارند. از طرف دیگر می گفتم حالا من جدا شوم پاسخ خانواده ام که سالها آنها را تنها و بی خبر از خودم گذاشتم، چه بدهم؟! این عوامل باعث قفل شدن من در تشکیلات شده بود. ولی صدای پر مهر و محبت و امیدوار کننده شما به من این اطمینان را داد که شما مرا خواهید پذیرفت و همین هم به من جسارت داد تا ریسک رفتار وحشتناک و غیرانسانی مجاهدین را برای رسیدن به آزادی و آمدن به نزد شما به جان بخرم و خدا را شکر می کنم که توانستم سختی زندانی شدن در کمپ اشرف و زندان ابوغریب را تحمل کنم. چون واقعا مسیر ساده ای نبود. بهرحال از همه شما که کمک کردید تا من بتوانم زندگی جدیدی را برای خودم شروع کنم ممنون و سپاسگزارم. اما درد ندیدن مادر و شنیدن رنج و عذابی که او بخاطر دوری و بی خبری از من کشید، را نمی توانم هیچوقت فراموش کنم و امیدوارم که او مرا ببخشد.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62829">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قست پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62829/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Nov 2024 09:30:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62775</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از اولین دیدار با خانواده گفتم. بعد از صحبت های من درباره اتفاقاتی که برایم در فرقه افتاده بود، خواهرم آهی کشید و گفت: بعد از رفتن بدون اطلاع تو از ایران نمی دانی که ما چقدر نگران شدیم و غم وغصه ها خوردیم. فردای آن روز که متوجه شدیم رفتی همه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711">قسمت قبل</a> از اولین دیدار با خانواده گفتم. بعد از صحبت های من درباره اتفاقاتی که برایم در فرقه افتاده بود، خواهرم آهی کشید و گفت: بعد از رفتن بدون اطلاع تو از ایران نمی دانی که ما چقدر نگران شدیم و غم وغصه ها خوردیم. فردای آن روز که متوجه شدیم رفتی همه ناراحت و نگران در منزل جمع شدیم. همه نگران بودند، هر کسی یک حرفی می زد. از مسئول ترمینال که آشنا بود در مورد تو سئوال کردیم که گفت اسم برادرتان در لیست مسافران نبوده است. به هر طریقی بود، فهمیدیم که به زهدان خواهید رفت، به همین خاطر دو برادرت با شوهر من تا زاهدان به دنبالت آمدند تا شاید تو را ببینند و برگردانند اما متاسفانه دست خالی برگشتند و خیلی هم دربین راه اذیت شدند. از آن روز دیگر ما آرام و قرار نداشتیم. مادر که شب و روز کارش شده بود گریه کردن. خدا رحمتش کند، بنده خدا خیلی زجر کشید چون حسابی تو را دوست داشت. فکر کردیم تو را هم برای همیشه از دست دادیم. درد و ناراحتی خودمان یک طرف، دیدن غم و ناراحتی مادر بیشتر ما را عذاب می داد.</p>
<p>خواهرم ادامه و گفت: واقعا نمی دانستم مجاهدین اینقدر حقه باز، شیاد و فریبکارند. آنها نقشه کشیده بودند که ما را به بهانه دیدن تو از ترکیه به عراق ببرند. روزی که در سال 80 تو زنگ زدی همه خوشحال شدیم و نور امیدی در دل ما روشن شد و امیدوار شدیم که شاید برگردی. پسر برادرمان که با تو صحبت کرده بود به ما گفت عمو حمید گفته بیایید ترکیه برای دیدن من، ولی قبلش حرفی زد که من دقیق متوجه نشدم! این حرف خیلی ما را به فکر فرو برد که حمید کجا و ترکیه کجا؟! او روزی که رفت نوشته بود می روم عراق.</p>
<p>خلاصه ما مانده بودیم که چکار کنیم تا اینکه حدودا یک هفته بعد از تماس تو یکی به منزل ما زنگ زد و گفت من دوست حمید هستم از من خواست تا به شما بگویم منتظرم تا شما را درترکیه ببینم ! از او سئوال کردیم چرا دوباره خودش زنگ نزد تا همین حرف را به ما بگوید؟ جواب داد کاری برایش پیش آمده و از من خواست به شما زنگ بزنم. او اصرار کرد که وقت زیادی ندارید. اگر دیر اقدام کنید ممکن است هرگز برادرتان را نبینید. بنابراین هرچه سریعتر به سمت ترکیه حرکت کنید. تصمیمتان را بگیرید اگر که جوابتان آری بود فردا مجددا زنگ می زنم تا شما را راهنمایی کنم که وقتی آمدید ترکیه کجا بروید.</p>
<p>خلاصه خیلی اصرار کرد که ما حتما به ترکیه برویم . در این لحظه من به خواهرم گفتم اصلا من به کسی نگفتم به شما زنگ بزند درضمن همان زمان که من زنگ زدم یکی از مسئولین در کنارم ایستاده بود تا من به شما بگویم به ترکیه بیآیید. اما من اولش با لهجه خودمان گفتم که این حرفی که می زنم نادیده بگیری. بطوری که مسئولی که کنارم بود شک کرد و به من گفت انگار حرف دیگری زدی؟<br />
خواهرم ادامه داد واقعا نمی دانستیم چکار کنیم. شوق دیدار با تو ما را به این سمت کشاند که حرف تماس گیرنده را باور کنیم. بنابراین جلسه خانوادگی گرفتیم و در نهایت تصمیم گرفتیم من و برادرت به ترکیه بیاییم. روز بعد همان نفر به ما زنگ زد و سئوال کرد تصمیم گرفتید؟ جواب دادیم دو نفر از خانواده می آیند. که او هم گفت فلان روز در شهر آنکارای ترکیه باشید. شماره تلفن خودش را داد و گفت به هرکجا که رسیدید به من زنگ بزنید. ولی در بین راه به کسی چیزی نگوئید. اما ما که واقعا بلد نبودیم چکارکنیم با راهنمایی برخی از فامیل که در تهران بودند بلیط سفر از تهران به ترکیه را گرفتیم. دو روز قبل از رفتن به تهران کلی سوغاتی و خوراکی و مقداری پول هم برای تو جمع کردیم. شب قبل از حرکت به تهران همه خانواده با تمامی کوچکترها جمع شدیم و عکس جمعی گرفتیم و بعد فیلم گرفتیم که هرکس در آن بعد از معرفی خودش با گریه به تو ابراز علاقه می کرد و می گفت: دوستت داریم برگرد نزد ما. هرکس می گفت کاش ما هم می توانستیم با شما بیاییم تا حمید را ببینیم. خلاصه خیلی فضای رویایی بود. خدا را شکر می کردیم که بعد از سالها قرار است تو را ببینیم. همه ما از خوشحالی دیدن تو گریه می کردیم. من به آنها گفتم من صورت حمید را از جانب همه شما می بوسم.</p>
<p>به تهران رفتیم و در آنجا به فامیل پول دادیم تا برایمان دلار بگیرند که نفری 400 دلار از صرافی گرفت. خوشبختانه او مسئول یک تور تفریحی سفر به استانبول ترکیه را می شناخت و ما را به او معرفی کرد تا دربین راه به ما کمک کند تا مشکلی برایمان پیش نیاید. وقتی از تهران سوار اتوبوس شدیم دل تو دل ما نبود و برای رسیدن به آنکارا و دیدن تو لحظه شماری می کردیم و با هیچکس در اتوبوس حرفی نمی زدیم. در بین راه یکی از مسافران گفت باید هر کسی نفری 800 دلار داشته باشد تا پلیس به او اجازه ورود به ترکیه را بدهد. من یواکشی به برادرت گفتم ما که 400 دلار داریم چکار کنیم؟ گریه کردم که نکند برنامه دیدن تو به هم بخورد. همان شخص متوجه صحبت من شد و به راننده گفت که اینها 400 دلار دارند. خوشبختانه مسئول کاروان متوجه شد و سریع آمد به من و برادرت نفری 400 دلار دیگه داد و گفت به امانت داشته باشید تا از مرز رد شویم.</p>
<p>سر مرز راننده به پلیس گفت: دو نفر آخر پول کم دارند. پلیس آمد و ازما خواست دلارهای خودمان را به او نشان دهیم که وقتی دید 800 دلار است تعجب کرد و به راننده گفت چرا دروغ گفتی اینها که 800 دلار دارند. بهرحال ما از مرز رد شدیم. در گیت بازرسی برادرت اشتباهی رفت راهرویی که قراربود همه چک شوند. دوربین های او را گرفتند و سریع چند پلیس ترکیه آمدند و به برادرت گفتند چرا بدون اجازه وارد شدی تو برگرد ایران. من گریه کردم که چکار کنم گفتم من بدون برادرم نمی روم خوشبختانه مسئول کاروان که فرد بسیار خوبی بود گفت نگران نباشید ساعتی دیگرمسئول آنها خواهد آمد ومن با او صحبت می کنم. صبرکردیم تا او آمد و مسئول کاروان با وی صحبت کرد و او هم پذیرفت که برادرت هم رد شود. اتوبوس دربین راه برای ناهار و شام می ایستاد اما ما سریع به باجه تلفن می رفتیم و به همان نفر زنگ می زدیم و موقعیت خودمان را به او می گفتیم. باورکن از شوق دیدن تو نتوانستیم غذا بخوریم بطوریکه دیگر مسافران به ما شک کردند که چرا ما هرکجا توقف می کنیم سریع به باجه تلفن می رویم و به همین خاطر فکر می کردند ما جاسوس هستیم و شک خودشان را به مسئول کاروان گفتند.</p>
<p>مسئول کاروان آمد نزد ما و گفت چرا غذا نمی خورید بقیه مسافران به شما شک کردند و ما هم جریان سفرمان را به او گفتیم و او هم به بقیه مسافرها گفت که ازآن لحظه به بعد همه با ما دوست شدند و حسابی به ما می رسیدند. آقایی که همراه ما بود گفت من این مجاهدین خلق را از قدیم می شناسم. کثیف تر از رجوی خودش است. اینها ذات ندارند، خانومی دیگر گفت خدا لعنتشون کند که شما را به این دردسر انداختند. وقتی به یک استراحتگاه رسیدیم ازباجه تلفن به فرد مورد نظر زنگ زدیم و گفتیم که ما فردا صبح می رسیم آنکارا و او هم اسم هتلی را گفت که به آنجا برویم.</p>
<p>نصف شب بود که به یک دو راهی رسیدیم که یک طرف به استانبول می رفت و سمت دیگر به آنکارا. راننده گفت شما اینجا پیاده شوید و با یک تاکسی بروید، مسئول کاروان و بقیه مسافران اعتراض کرده و گفتند این نصف شب چطور اینها را اینجا می گذارید؟ اینها بلد نیستند ممکن است به تور دزدان بیفتند. مسئول کاروان هر چه اصرارکرد با آنها به استانبول برویم و گفت خودم از آنجا برایتان بلیط آنکارا می گیرم ولی ما گفتیم ما باید فردا صبح آنکارا باشیم. درنهایت گفت باشه شما را به فلان شهر می رسانیم و از آنجا بروید آنکارا، اینطور خیال ما راحت تر است. که ما هم قبول کردیم و صبح وقتی رسیدیم صبحانه نخورده مسئول کاروان برایمان یک خودروی ون گرفت و کلی به راننده سفارش کرد تا ما را به هتلی که گفته بودند برساند. وقتی به هتل رسیدیم به همان نفر سازمان زنگ زدیم و اطلاع دادیم که رسیدیم هتل که او گفت استراحت کنید من خودم به شما زنگ می زنم. ما که خیلی خسته بودیم خواستیم کمی استراحت کنیم اما از ذوق دیدارب ا تو مگر خوابمان می برد. بهرحال مجبور بودیم صبرکنیم تا به ما زنگ بزنند&#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62775/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Nov 2024 08:00:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62711</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل شرح دادم که چگونه فرد مسئول سعی کرد مارا آرام کند و مطمئن از اینکه خبری از زندانی شدن مان نیست و قرار است به نزد خانواده هایمان برویم. بعد از دیدار با خانواده ها در هتل المپیک قرار بود با خواهر و برادرم با هواپیما به سمت استان خوزستان و شهر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624">قسمت قبل</a> شرح دادم که چگونه فرد مسئول سعی کرد مارا آرام کند و مطمئن از اینکه خبری از زندانی شدن مان نیست و قرار است به نزد خانواده هایمان برویم.</p>
<p>بعد از دیدار با خانواده ها در هتل المپیک قرار بود با خواهر و برادرم با هواپیما به سمت استان خوزستان و شهر خودمان در بهبهان برویم، اما من قبول نکردم و گفتم آنقدر دلم برای دیدن ایران با شهرها و جاده هایش تنگ شده که دوست دارم با خودرو بروم تا مناظر ایران را ببینم. آنها هم قبول کردند و این بود که با خودروی یکی از بستگان خوبم به سمت شهرمان حرکت کردیم. برادرم هم به دیگر اعضای خانواده و بستگانم در شهرستان اطلاع داد که شب می رسیم. با این وجود لحظه به لحظه آنها به برادرم زنگ می زدند که کی می رسید و هر کدام می خواستند با من صحبت کنند. من با وجود اینکه خسته بودم سعی می کردم نخوابم تا بتوانم زیبایی های وطن را ببینم. به همین خاطر سرم را به شیشه خودرو چسبانده بودم تا مناظر اطراف را ببینم. چون حس وحال عجیبی برایم داشت.</p>
<p>خواهرم که در کنارم نشسته بود مرتب دست در گردنم می انداخت و مرا می بوسید و می گفت: خدایا شکرت که برادرم را برگرداندی نزد ما. هوا تاریک شد و دیگر بیرون دیده نمی شد اما من باز سعی کردم از دل تاریکی شب دیدن مناظر اطراف را از دست ندهم .<br />
شب حدودا ساعت 9  به 15 کیلومتری شهرمان رسیدیم که ناگهان دیدم جاده و اطراف آن خودروهای زیادی ایستادند و ماشین ما بوق بوق زنان در بین آنها ایستاد. من برای لحظه ای شوکه شدم که چه خبراست! برادرم گفت تمامی فامیل و بستگان و دوستان با خودرو آمدند به استقبال تو که بنظرم بیش از 100 خودرو می شدند. لحظه ای بعد خودروی ما در بین دیگر خودروها در کنار جاده ایستاد. وقتی پیاده شدم درآن تاریکی شب هر کسی مرا در آغوش می گرفت و می گفت خوش آمدی. من در آن تاریکی شب کسی را نمی شناختم و تا دقایقی در همان محل پایکوبی و خوشحالی کردند که من واقعا شرمنده آنها شدم. درهمان لحظه در دلم به رجوی گفتم ای شیاد سالها به ما گفته بودی هر کسی از ما جدا شود و به نزد خانواده برود از طرف آنها هم طرد می شود. حالا کجایی که ببینی همین خانواده مرا مورد لطف و محبت خودشان قرار دادند. بعد از آن سوار بر خودرو شدیم.</p>
<p>نکته تلخ و ناراحت کننده ای که بعد از سوار شدن مجدد برایم پیش آمد این بود که وقتی درصندلی جلو نشستم فرد دیگری هم درکنارم نشسته بود که من او را اول نشناختم. سئوال کردم این کیه ؟ که خواهرم گفت وا ! این برادرته او را نشناختی؟ حسابی شرمنده شدم و با گریه دست در گردنش انداختم و او را بوسیدم و از او عذرخواهی کردم. واقعا رجوی شیاد بلایی بر سر ما آورده بود که حتی قیافه عضو خانواده هم یادمان رفته بود! خودروهای همراه ما تا شهر و رسیدن به منزل برادرم با بوق زدن و ابراز شادمانی ما را همراهی کردند.</p>
<p>وارد منزل برادرم که شدم دسته دسته از اهالی محل، بستگان دور و نزدیک به منزل برادرم آمده و به من خوش آمدگویی می گفتند. هرکس می گفت خدا را شکر که نجات پیدا کردی. درهمان شلوغی منزل چند بار سراغ مادرم را گرفتم که هر بار آنهایی که دورم بودند حرف در حرف آوردند و احساس کردم عمدا نمی گذاشتند من تمرکز پیدا کنم و سراغ مادرم را بگیرم. البته قصدی نداشتند و فقط می خواستند لحظات شادی من به هم نخورد. ساعتی بعد که منزل برادرم خلوت تر شد من فرصت کردم تا بطور جدی سراغ مادرم را بگیرم. انگارهم می دانستم که مادرم فوت کرده وهم باور نداشتم! به خواهرم گفتم پس مادر کجاست؟ دیدم زد زیر گریه و گفت عزیزم فعلا خوش باش بعد برایت تعریف می کنم.</p>
<p>وقتی اکثر مهمان ها رفتند زن دایی مرحومه ام بعنوان بزرگ فامیل مرا صدا زد و گفت بنشین کنارم. دستش را در گردنم انداخت و گفت عزیز دلم چه می شود کرد. مادرت در نبود تو خیلی رنج و عذاب کشید و شب و روز دعا می کرد عمرش تا دیدن تو به دنیا باقی باشد اما تقدیر این نشد و به رحمت خدا رفت. الان هم باور کن که روحش بخاطر اینکه تو برگشتی خوشحال است. حالا نگران نباش همه ما در کنار تو هستیم. همینطور که زن دایی ام از رنج و مرارت های مادرم تعریف می کرد، بغض گلویم را گرفته بود و دوست داشتم با صدای بلند گریه کنم، بطوریکه زن دایی ام که حال مرا دید گفت: عزیزم گریه کن که برات بهتره. فردا همه با هم می رویم بر سر قبر مادرت. بعد از آن خواهر و دیگر اعضای خانواده ام آمدند کنارم نشستند و هر کدام سعی کردند به نحوی به من دلداری بدهند. اما آنقدر غرق در افکار خودم بودم و آنقدر از خودم بخاطر اینکه مادرم را در سال 66 در حالیکه بیمار بود تنها گذاشته و به عراق رفتم، عصبانی بودم که نمی توانستم صحبت های آنها را گوش کنم. آن شب تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد.</p>
<p>روز بعد به اتفاق خانواده بر سر قبر مادرم رفتیم. من خودم را برروی قبرش انداخته و سیر گریه کردم و از او خواستم تا مرا حلال کند. وقتی برگشتیم خانواده و بستگانم لحظه ای مرا تنها نگذاشتند و با صحبت های روحیه بخش سعی کردند تا بتوانم غم فوت مادرم را فراموش کنم. شب آن روز برادرانم بخاطر آمدن من همه فامیل و بستگان را به صرف شام دعوت کردند و بچه های برادران و خواهرم و دیگر کوچکترها با اینکه برای اولین بار بود مرا می دیدند و نمی دانستند من کی و کجا بودم از سر و کولم بالا می رفتند و ابراز خوشحالی می کردند.</p>
<p>خلاصه خواهر و برادرانم و دیگر اعضای خانواده ام حسابی به من محبت کرده و برایم سنگ تمام گذاشتند که ازاین بابت از آنها ممنون و سپاسگزارم. تا مدتی هر روز منزل برادرانم و دیگر فامیل بساط مهمانی بخاطر آمدن من بر پا بود. در یکی از روزها به منزل خواهرم رفتم که دیگر برادرانم به همراه همسرانشان هم آمدند. بعد از کلی صحبت یکبار دیگر صحبت از من شد و خواهرم به من گفت هنوز خدا را شکر می کنم که تو برگشتی واقعا چه دوران سختی را در نبود تو سپری کردیم. بعد ازاین خواهرم سئوال کرد آیا واقعا خودت خواسته بودی ما بیاییم ترکیه برای دیدار؟ چون به ما زنگ زدند گفتند برادرتان از شما خواسته بوده برای دیدنش به ترکیه بیایید. ما هم آمدیم اما درآنجا متوجه شدیم که مجاهدین به ما دروغ گفتند ومی خواستند ما را هم به عراق بکشانند. خدا را شکر متوجه شدیم و از دام آنها فرارکردیم. واقعا من آنجا فهمیدم چقدر این مجاهدین حقه باز و دروغگو هستند. من به خواهرم گفتم برایم تعریف کن چون من اصلا چنین چیزی نخواسته بودم و همان موقع که به شما زنگ زدم گفتم اگر به شما گفتند بیایید ترکیه اقدامی نکنید نمی دانم چرا متوجه نشدید!</p>
<p>خواهرم گفت اول تو برایمان تعریف کن زمانی که در عراق بودی چه برتو گذشت که من هم داستانی را که در قسمت های مختلف نوشتم برایشان تعریف کردم. بخشی هم مربوط به احساسات خودم بود که محض اطلاع خواننده نوشتم. بعد از صحبت های من، خواهر و برادرم هر کدام به نوبت ماجرای سفر خود به ترکیه برای دیدن من را تعریف کرده و گفتند: واقعا مجاهدین نقشه داشتند که ما را به ترکیه بکشانند و بعد به عراق ببرند اما خوشبختانه توانستیم از دام آنها نجات پیدا کنیم و شروع به تعریف کردند.</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62711/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Nov 2024 05:30:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62624</guid>

					<description><![CDATA[<p>خبر دلگرم کننده ای که فرد مسئول به ما داد این بود که گفت: از روز اول به شما گفته بودیم خبری از زندانی شما نیست اما شما باور نداشتید حالا فردا آماده شوید که همه نزد خانواده هایتان خواهید رفت. این خبر از این بابت برای ما دلگرم کننده بود که مطمئن شدیم خبری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خبر دلگرم کننده ای که فرد مسئول به ما داد این بود که گفت: از روز اول به شما گفته بودیم خبری از زندانی شما نیست اما شما باور نداشتید حالا فردا آماده شوید که همه نزد خانواده هایتان خواهید رفت. این خبر از این بابت برای ما دلگرم کننده بود که مطمئن شدیم خبری از زندانی شدن ما نیست. اما از طرف دیگر از روبرو شدن با خانواده احساس شرمندگی و خجالت زدگی داشتیم. چون سالها آنها را در وضعیت نگرانی و بی خبری از خودمان قرار داده بودیم. به همین خاطر بعد از اتمام توضیحات فرد مسئول یکی از بچه ها به او گفت: می شود مرا به یکی از شهرهای دوردست که خانواده ام خبر نداشته باشند بفرستید؟! دیگری گفت: می دانم که مادرم به رحمت خدا رفته است و حتما خانواده ام مرا مقصر می دانند. به همین خاطر وقتی با آنها روبرو شوم ممکن است حسابی مرا دعوا کنند و اصلا مرا نپذیرند.</p>
<p>خلاصه هرکس از دغدغه های خود از روبرو شدن با خانواده اش گفت. اما واقعا ما مقصر نبودیم. رجوی سالها اذهان ما را نسبت به خانواده مخدوش کرده بود. مثلا به دروغ می گفت: خبر داریم افرادی که از ما جدا شدند و به ایران رفتند مورد مواخذه خانواده و حتی اهالی محل قرارگرفته و او را طرد کردند! بعد از این مسئول مربوطه به ما گفت خودتان می گویید اذهان ما را مخدوش کردند. پس مطمئن باشید جز دروغ چیزی به شما نگفتند. از لحظه ای که ما آمدن شما به ایران را به خانواده هایتان اطلاع دادیم آنها حسابی خوشحال شدند و برای دیدن شما لحظه شماری کردند. آنها شما را دوست دارند و قول دادند تا برای شروع یک زندگی جدید به شما کمک کنند. فردا خودتان همه واقعیت را خواهید دید. آنها بی نهایت شما را دوست دارند، پس جای نگرانی نیست .</p>
<p>با این صحبت ها کمی آرامش ذهنی پیدا کردیم و در همان محوطه تا ساعتی با هم در مورد حس و حال دیدار با خانواده هایمان گپ و گفتگو کردیم. آن روز آرام و قرار نداشتیم و حتی نهار و شام هم نتوانستیم بخوریم. شب شد و برای استراحت رفتیم اما کسی نمی خوابید. ما چند نفر که سیگاری بودیم بلند شده و تا پاسی از شب در محوطه دورهم نشسته و با هم صحبت کردیم. یکی از بچه ها در حالیکه به آسمان خیره شده بود، گفت: ای خدا فردا کاری کن تا بتوانم از شرمندگی مادر و خانواده ام بیرون بیآیم. درحالیکه دو الی سه ساعت مانده بود به صبح کمی استراحت کردیم. صبح ساعت 7 همه بیدار شدیم ابتدا صبحانه صرف شد بعد مسئول مربوطه ما را جمع کرد و یکبار دیگر ورودمان به وطن را تبریک گفت و ادامه داد: این چند روز که مهمان ما بودید بیشتر به منظور این بود که چکاپ پزشکی شوید و بتوانید با حال وهوای ایران آشنا شوید. برایتان آرزو می کنیم که هرچه زودتر بتوانید به شرایط عادی زندگی برگردید و درکنار خانواده روزگار خوبی را سپری کنید. اما برنامه از این قرار است که ما خانواده هایتان را به محل هتل المپیک برای استقبال از شما دعوت کردیم. علاوه بر این برخی دیگر از خانواده های دیگر اعضاء که هنوز به ایران نیآمدند هم حضور دارند که می خواهند از شما در مورد وضعیت فرزندانشان سئوالاتی بپرسند. بنابراین تا ساعتی دیگر به سمت محل هتل المپیک خواهید رفت.</p>
<p>ما هم هر کدام به نوبه خود از جمهوری اسلامی و مسئولین آن بخاطر برخوردهای انسانی و خوبی که با ما داشتند تشکر کردیم و گفتیم حقیقتا در این چند روز ما جز خوبی و محبت از شما ندیدیم. درحالیکه رجوی ملعون سالها ما را از شما ترسانده بود. بعد از آن سوار بر خودرو شده و به سمت هتل رفتیم .</p>
<p>دراین فاصله تا محل هتل دل توی دل ما نبود، اشک شوق می ریختیم و انگار هنوز باور نداشتیم که از جهنم تشکیلات رجوی نجات پیدا کرده ایم. اصلا فکر نمی کردیم روزی بتوانیم خانواده هایمان را ببینیم. به هتل که رسیدیم از خودرو پیاده شدیم و به نوبت به سمت سالن تجمع که خانواده ها در آنجا جمع بودند حرکت کردیم. درونمان غوغا بود چون تا لحظاتی دیگر با خانواده هایمان بعد از سالها دوری روبرو می شدیم.</p>
<p>من با خودم فکر می کردم آیا با گذشت سالها می توانم چهره آنها را در نگاه اول بشناسم؟! در راهرو که می رفتیم تعدادی از خانواده ها تا وسط آن برای استقبال از وابسته های خود آمده بودند و من داشتم به چهره ها نگاه می کردم تا ببینم چه کسی از خانواده ام آمده است! درست قبل از اینکه وارد سالن شوم به یکباره یکی آمد و دست در گردنم انداخت و مرا درآغوش گرفت و غرق در بوسه ام کرد و شروع به گریه کرد و مرتب می گفت خوش آمدی عزیزم. یک لحظه به او نگاه کردم و دیدم برادر بزرگتراز خودم هست و ما دو باره همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند لحظه بعد برادر دیگرم به همراه دو فرزندش و همچنین خواهرم از سالن بیرون آمدند و مرا در آغوش گرفتند وتا دقایقی فقط کار ما گریه بود. خواهرم می گفت عزیز دلم خوش آمدی و من درآن لحظه می گفتم خدایا شکرت که عزیزانم را دیدم.</p>
<p>تا اینکه دست در گردن خواهر و برادرم وارد سالن شدیم. دیگر خانواده هایی که آنجا بودند هر کدام به ما خوش آمدگویی می گفتند. درهمین حین مادری سالخورده به سمت من آمد و دستان مرا گرفت و گفت خوش آمدی توهم مثل پسرم هستی و سرم را بوسید و در حالیکه گریه می کرد، گفت: آیا فرزندم را می شناسی و خبری از او داری؟ سالهاست رفته و خبری از او ندارم. چرا یکبار او سراغی از مادرش را نگرفته؟ آیا واقعا زنده است؟ دوست دارم دراین آخرین سالهای عمرم یکبار دیگر صدایش را بشنوم. واقعا در آن لحظه برای این مادر رنجدیده دلم سوخت و در مقابل او احساس شرمندگی کردم. پسرش را می شناختم و به او گفتم مادر نگران نباش پسرت زنده است و شاید برگردد. وقتی این را گفتم او یکبار دیگر با خوشحالی سرم را بوسید و حسابی ابراز تشکر کرد و گفت خدایا شکرت .<br />
مادران و پدران و خانواده های دیگری هم یک به یک به سراغم آمدند تا خبری از عزیزانشان بگیرند که خوشبختانه اکثر آنها را می شناختم. بخصوص یکی از نفراتی که در تشکیلات با هم دوست بودیم وقتی خانواده اش سراغ او را از من گرفتند، خندیدم و گفتم او دوست خوب من بود. نگران نباشید حتما برمی گردد که خوشبختانه همانطور هم شد. بهرحال تا ساعتی مشغول گپ و گفتگو با خانواده ها شدیم و بعد ازآن هرکدام راهی شهرستانهایمان شدیم&#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان- قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62624/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62391</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62391#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Oct 2024 10:22:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62391</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از خروجمان از ابوغریب گفتم. صبح روز اول تیرماه سال 80 ما را سوار بر اتوبوس کردند تا به سمت مرز ببرند. جالب است که به ازای هر کدام از ما دو نفر سرباز مسلح در اتوبوس گذاشته بودند و در حالیکه نمی دانستیم چه سرنوشتی پیدا می کنیم، اتوبوس ما از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62391">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272">قسمت قبل</a> از خروجمان از ابوغریب گفتم. صبح روز اول تیرماه سال 80 ما را سوار بر اتوبوس کردند تا به سمت مرز ببرند. جالب است که به ازای هر کدام از ما دو نفر سرباز مسلح در اتوبوس گذاشته بودند و در حالیکه نمی دانستیم چه سرنوشتی پیدا می کنیم، اتوبوس ما از زندان ابوغریب خارج شد.</p>
<p>اتوبوس ما از رستوران مرزی عراق به سمت درب مرزی ایران حرکت کرد و دقایقی بعد جلوی درب کوچک آن ایستاد. البته یک درب بزرگ هم برای تردد خودرو داشت. مسئول عراقی از همه ما خواست که پیاده و بصورت ستونی بایستیم و خودشان هم کلاش به دست دور تا دور ما به حالت آماده باش ایستادند، همه ما منتظر بودیم تا نمایندگان صلیب سرخ بیآیند اما خبری از آمدن آنها نشد. یکی از بچه ها از مسئول عراقی سئوال کرد پس نمایندگان صلیب کجاهستند؟ او با یک نگاه معنی داری جواب داد: الان می آیند! لحظاتی بعد چند مرد کت و شلواری از درب کوچک مرزی آمدند و جلوی ما ایستادند. یکی از آنها که برگه هایی در دست داشت ابتدا ضمن خوش آمدگویی به ما گفت اسم هرکس را که خواندم دستش را بالا ببرد. یکی از بچه ها به نحوی که مسئول عراقی متوجه شود به او فحش داد و گفت چرا به ما دروغ گفتید. بهرحال کار از کار گذشته بود و مجبور به پذیرش شرایط شدیم. مسئول ایرانی اسامی ده نفر اول را خواند و رسید به نفر یازدهم که اشرف نام داشت اما کسی دست بلند نکرد. او از مسئول عراقی در موردش سئوال کرد که جواب داد پایش شکسته بود و نتوانست بیآید ! که ما با صدای بلند گفتیم دروغ می گوید. در لحظه آخر اسم او را از لیست خط زده و به بند برگرداندند.</p>
<p>اشرف از اعضای جدا شده از فرقه بود که از روز هفتم حضور ما در قرنطینه زندان ابوغریب به جمع ما برای تبادل اضافه شد اما نمی دانم چرا روز آخر موقع خروجمان از زندان به او گفته شد به بند برگردد. بهرحال مسئول ایرانی هم دیگر پیگیر اینکه چرا اشرف نیست، نشد. یعنی کاری نمی توانست بکند. بعد از خواندن اسامی او با ارائه توضیحاتی سعی کرد به ما اطمینان دهد که مشکلی برایمان در ایران پیش نخواهد آمد. اما حقیقتا بدلیل ذهنیت های قبلی که رجوی در اذهان ما ایجاد کرده بود ما باور نداشتیم. در حین توضیحات او، یکی از مامورین امنیتی ایران در بین ما قدم می زد و ضمن سلام کردن از تک تک ما سئوالاتی ازقبیل اینکه کجایی هستید و.. می کرد. دروغ چرا ما ازسئوالات و نگاه او که البته برخورد خوبی هم داشت کمی ترسیدیم. بعد از این از ما خواسته شد تا در آن طرف مرز سوار برخودروی ون شویم .</p>
<p>ما هرچند نمی دانستیم بعد از ورود به ایران چه سرنوشتی پیدا می کنیم ولی باز از کنسل شدن موضوع تبادل هم وحشت داشتیم. به همین خاطر می خواستیم خودمان را سریع به آن طرف درب مرزی برسانیم. در لحظه ای که وارد خاک وطن شدیم ابتدا هر کدام خم شده و خاک وطن را بوسیدیم و گفتیم خدایا شکرت که بالاخره آزاد شدیم و به خاک وطنمان قدم گذاشتیم. آنقدر که از بابت از دست دادن عمر و جوانی خودمان در عراق و فرقه رجوی ناراحت و پشیمان بودیم که من به بقیه گفتم بچه ها کسی به عقب برنگردد و خاک عراق را هم نگاه نکند. بعد ازآن سوار برخودروی ون شدیم و به سمت مقصدی که نمی دانستیم کجاست حرکت کردیم، تا دقایقی همه در سکوت بودیم و با نگرانی به اطراف جاده نگاه می کردیم. ظهر گرمی بود و جاده هم خلوت! یک لحظه من خودم فکر کردم الان است که خودرو به سمت یکی از شکاف های تپه های کنار جاده برود و همه ما را پیاده و تیرباران کنند. دست خودمان نبود چون سالها رجوی برای عدم جدایی ما در اذهانمان جا انداخته بود که هرکس از ما جدا و به ایران برود حکومت به او رحم نمی کند.</p>
<p>در همین فکر بودم که صدای جر و بحث بین دو نفر از بچه که در انتهای ون نشسته بودند بلند شد که یکی از آنها برسر دیگری فریاد زد ما را دارند برای اعدام می برند آنوقت تو داری می خندی؟! نفر همراه راننده خودروی ون با خنده گفت کی گفته شما را اعدام می کنند؟ صبرکنید خودتان می بینید که خبری نیست. خودرو از مرزخسروی به سمت کرمانشاه و دقیقا از همان مسیری که رجوی در مرداد سال 67 درجریان عملیات موسوم به فروغ جاویدان کذایی اش برای رسیدن نیروهایش به تهران انتخاب کرده بود می رفت. یکبار دیگر خاطرات آن روزهای وحشتناک برای ما تداعی شد. هر چند تغییرات کمی در مسیر صورت گرفته بود اما باز برای ما آشنا بود. یکی از بچه ها گفت واقعا رجوی شیاد کجاست که ببیند ما بدون جنگ و خونریزی از همان مسیر به سمت کرمانشاه می رویم.<br />
گرم نگاه کردن به اطراف جاده همراه با تعریف کردن خاطرات بودیم که حدودا ساعت 3 ظهر شد و به شهر خسروی و به محل مشخصی که بنظرم مدرسه ای بود رسیدیم. مسئول ایرانی به ما گفت اینجا ناهار صرف می کنید و بعد از ساعتی استراحت به سمت کرمانشاه می رویم. دقایقی بعد غذای مفصل به همراه دسر برای ما آوردند که واقعا سالها بود که چنین غذایی نخورده بودیم. به همین خاطر با حرص و ولع مشغول غذا خوردن شدیم. در حین صرف غذا یکی از بچه ها با خنده گفت می دانید چرا غذای خوب و زیادی آوردند؟ چون می خواهند سنگین شویم که موقع حلق آویز زودتر تمام کنیم که همه خندیدیم .</p>
<p>بعد از صرف غذا همان مسئول امنیتی که در جلوی درب ورودی از ما سئوالاتی می کرد آمد و گفت همه جمع شوید. ایشان ضمن خوش آمدگویی مجدد به ما گفت: رهبری به شما و همه نفراتی که بخواهند به کشور بازگردند عفو داده، بنابراین مطمئن باشید که نه زندانی می شوید و نه اعدام و تا چند روز دیگر شما نزد خانواده هایتان می روید! ما این حرف او را باور نداشتیم به همین خاطر به او گفتیم فقط خواهش داریم که شما دیگر بیشتر ما را زجر ندهید چون واقعا خسته شدیم که مجددا گفت: فقط صبر کنید خودتان خواهید دید. البته واقعا هم من و حتی چند نفر دیگر برایمان مهم نبود که اعدام و یا زندانی شویم چون می گفتیم ما که بهترین سالهای عمرمان را از دست دادیم بعد از این زنده ماندن به چه درد ما می خورد. بعد از استراحتی کوتاه به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. غروب بود که به ما گفتند به تنگه چهارزبر رسیدیم. همه سرهای خودمان را به شیشه چسباندیم تا بیرون را نگاه کنیم. هنوز آثار حماقت احمقانه رجوی از جمله تانک کاسکاول، نفربر و چند خودروی سوخته در آنجا دیده می شد. یکی از بچه ها داد زد رجوی خدا تو را لعنت کنه. بسوز که ما از تنگه چهارزبر بدون درگیری عبور کردیم .</p>
<p>شب حدود ساعت 9 بود که به کرمانشاه رسیدیم و درهتل استقلال این شهر مستقر شدیم و در آنجا آزاد بودیم و بهترین امکانات را در اختیارمان گذاشتند تا اینکه فردا عصر با هواپیما به سمت تهران حرکت کردیم که باز یکی از بچه ها گفت احتمالا ما را به زندان اوین خواهند برد. اما درنهایت تعجب ما را از فرودگاه مهرآباد به محلی که واقعا انگار یک تکه از بهشت بود بردند و در آنجا بهترین رسیدگی ها همراه با بهترین برخوردها با ما شد که واقعا مایه تعجب ما شد و بعد از چند روز با توضیحاتی که مسئولین امر به ما دادند تازه یخ ما آب و فهمیدیم که خبری از زندان و یا اعدام شدن نیست. چند روز بعد همه ما را برای چکاب پزشکی و تهران گردی بردند. واقعا مغز ما داشت منفجر می شد. چون رجوی سالها ما از رفتن به ایران ترسانده و در تشکیلات مزخرفش قفل کرده بود. روزی خبری دلگرم کننده به ما داده شد که ابتدا ما باور نداشتیم اما حقیقت داشت.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62391">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62391/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 14 Oct 2024 11:16:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62272</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که در قسمت قبل گفتم وقتی وارد زندان ابوغریب شدیم من و دوستم از این حرکت خیانت آمیز فرقه بسیار شوکه شدیم و به مسئول زندان گفتیم قرار بود ما را به مرز ببرند؟! وی اصلا به حرف ما توجه نکرد و با لحن تحکم آمیزی گفت: بروید داخل شما فعلا به عنوان امانات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195">قسمت قبل</a> گفتم وقتی وارد زندان ابوغریب شدیم من و دوستم از این حرکت خیانت آمیز فرقه بسیار شوکه شدیم و به مسئول زندان گفتیم قرار بود ما را به مرز ببرند؟! وی اصلا به حرف ما توجه نکرد و با لحن تحکم آمیزی گفت: بروید داخل شما فعلا به عنوان امانات مجاهدین اینجا می مانید! من و دوستم یک لحظه از بکار بردن کلمه امانات توسط مسئول زندان تعجب و به او گفتیم امانات چیه؟ که او چوبش را برای زدن ما بلند کرد وگفت بروید داخل .</p>
<p>واقعا این موضوع درد بزرگی بود که می توانست ما را از لحاظ روحی و روانی بیشتر تحت فشار بگذارد. بهر حال ما چاره ای جز پذیرش حضور در زندان ابوغریب نداشتیم. یعنی کاری نمی توانستیم بکنیم. کلا هدف رجوی از فرستادن اعضای جدا شده به زندان ابوغریب این بود که آنها مدتی بعد بدلیل عدم تحمل فشارهای زندان ابوغریب مجبور به درخواست بازگشت به تشکیلات فرقه اش را داشته باشند. درهمین رابطه فردی از استخبارات عراق بنام ابوسیف که رابط بود ماهی یکبار به زندان سر می زد تا اگر کسی در خواستی برای بازگشت به تشکیلات فرقه را دارد، هماهنگ کند. واقعا موضوع زندان ابوغریب و رنج و مرارت هایی که اعضای جدا شده از فرقه و حتی دیگر ایرانی هایی که عراق آنها را در لب مرز گرفته و به این زندان آورده بود حکایت مفصلی دارد که باید جداگانه به آن پرداخته شود اما همین قدر بگویم که ما هیچ چشم اندازی برای آزادی خودمان از این زندان متصور نبودیم که واقعا اگر لطف خدا و دعای خیر خانواده هایمان نبود هرگز از این زندان نجات پیدا نمی کردیم .</p>
<p>بعد از گذشت قریب به یکسال از حضور ما در این زندان تنش و خطر جنگ بین آمریکا و عراق بالا گرفت. به همین خاطر دولت عراق تصمیم گرفت زندانیان ایرانی در ابوغریب را با زندانیان خودش در ایران مبادله کند. این بود که به نوبت در دی ماه سال 80 ابتدا 50 نفر از زندانیان ایرانی برای تبادل انتخاب و راهی ایران شدند و چند ماه بعد از اولین سری نفرات تبادل شده یک روز ظهر پنجشنبه که بنظرم اول تیرماه سال 81 بود بلندگوی زندان اسم من به همراه 9 تن دیگر را صدا زد و ما رفتیم جلوی دایره زندان که دیدم 4 مرد کت و شلواری عراقی ایستاده بودند. یکی از آنها گفت اسم هر کس را که خواندم دستش را بالا ببرد. وقتی تمام شد گفت برگردید بندهایتان.</p>
<p>من به بقیه گفتم هر اتفاقی بیفتد روز شنبه خواهد بود. چون روز پنجشنبه و جمعه تعطیل است. آنها به حرف من خندیدند و گفتند چه می گویی!؟ از این صدا زدن ها زیاد بوده اعتماد نکن این ترفند عراقی هاست. اما من به دلم افتاده بود که روز شنبه ما را برای تبادل صدا خواهند زد. یکی از بچه ها به من گفت: زیاد خوشحالی نکن چون اگر به ایران هم برویم باز زندان در انتظار ماست. به او گفتم درسته امکانش هست اما بنظر من هر طور باشه بهتر از بودن در این زندان جهنمی است. حداقل در آنجا زندانبانان ایرانی هستند و حتما خانواده هایمان هم به ملاقات ما خواهند آمد. تا رسیدن روز شنبه لحظه ای آرام و قرار نداشتیم.</p>
<p>معمولا بیدارباش صبح ها ساعت 8 بود. من ساعت 6 صبح لحظه ای بیدار شدم تا بالشت زیر سرم را درست کنم که متوجه شدم بلندگوی زندان اسامی ما 10 نفر را برای رفتن به جلوی دایره زندان می خواند. من به سرعت از روی تخت به پائین پریده و بدون شستن دست و صورت به سمت دایره زندان رفتم و همزمان 9 نفر دیگر هم رسیدند. وقتی رسیدیم نقیب محمد معاون زندان به همراه یک نفر دیگر با لباس ورزشی روی صندلی نشسته بودند. او گفت همه شما راس ساعت 8 صبحانه خورده و با وسایلتان برای رفتن به ایران اینجا حاضر شوید. من که حقیقتا از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم. درهمان حین یکی از بچه ها که ظاهرا از رفتن به ایران ترس داشت به نقیب محمد گفت من نمی خواهم برگردم ایران چون می دانم در آنجا اگر اعدام نشوم حتما زندانی می شوم. وی با طعنه گفت باشه شما بیایید هرکس نخواست او را به ایران نمی فرستیم. بهرحال ما سریع به بند برگشتیم تا خودمان را آماده کنیم صبحانه خوردیم و وسایل اضافی خود را بین زندانیان تقسیم و با آنها خدا حافظی کردیم. ساعت 8 صبح جلوی دایره زندان بودیم. ساعتی درهمان قسمت منتظر ماندیم تا مدیر زندان رسید. او ابتدا سلام کرد و به یکباره گفت برگردید به بند چون مسئولین ایرانی نیآمدند شما را تحویل بگیرند. این حرف او مثل پتکی بود که بر سر ما کوبید شد. نا امیدانه داشتیم به سمت بند برمی گشتیم که دوباره ما را صدا زد و گفت صبرکنید بروید قسمت عزل (قرنطینه) تا تکلیف شما مشخص شود. با این حرف کورسوی امیدی دوباره در ما زنده شد. این بود که به قسمت عزل رفتیم. 10 روز درعزل منتظر ماندیم که شاید این 10 روز به اندازه 10 سال بر ما گذشت چون نمی دانستیم چه سرنوشتی درانتظارمان هست. استرس اینکه نکند تبادل کنسل و به بند برگردیم خواب را از ما ربوده بود و آرام و قرار نداشتیم. اما به لطف خدا شب روز دهم ابوسیف که گفتم نفر استخبارات عراق و رابط با مجاهدین بود آمد و گفت فردا ساعت 5 صبح آماده باشید که اول شما را برای زیارت به نجف و کربلا می بریم و بعد به سمت مرز ایران می روید. در ضمن در ورودی مرز نمایندگان صلیب سرخ هستند و شما می توانید با آنها برای رفتن ویا نرفتن به ایران صحبت کنید !</p>
<p>صبح روز اول تیرماه سال 80 ما را سوار بر اتوبوس کردند تا به سمت مرز ببرند. جالب است که به ازای هر کدام از ما دو نفر سرباز مسلح در اتوبوس گذاشته بودند و در حالیکه نمی دانستیم چه سرنوشتی پیدا می کنیم، اتوبوس ما از زندان ابوغریب خارج شد. در طول مسیرتا ساعتی در اتوبوس همه در سکوت بودیم و لحظاتی از فرط بیخوابی 10 شب گذشته خوابیدیم اما اکثرا بیدار و غرق در افکار خودمان بودیم. بی وجدان عراقی ها فقط یک بطری آب معدنی به ما دادند. بعد از طی مسافتی یکی از بچه ها گفت اینها به ما دروغ گفتند که اول ما را به کربلا و نجف می برند چون مسیری که می رویم به کربلا و نجف ختم نمی شود. یکی گفت تو سرشون بخوره خدا کنه اینها ما را به مرز ببرند و دوباره به زندان برنگردانند. بنابراین بعد از گذشت نزدیک به پنج ساعت حدودا ساعت یک ظهر بود که به مرز خسروی ایران رسیدیم. اتوبوس جلوی رستوران مرزی عراق ایستاد و به ما گفتند بروید داخل. موقع پیاده شدن در حالی که خواب آلود بودیم درب مرزی وکوه های ایران را دیدیم. از خوشحالی خواب از سر ما پرید و با خوشحالی به همدیگر گفتیم نگاه کنید آنطرف ایران است تا رفتن به وطن راهی نداریم. وارد رستوران که شدیم همه پشت پنجره ایستادیم و به آن طرف مرز و به کوه های ایران نگاه می کردیم و می گفتیم خدایا شکرت یعنی میشه پا به خاک وطن بگذاریم. ساعتی در رستوران منتظر ماندیم. بعد از گذشت یک ساعت دوباره به ما گفتند سوار اتوبوس شوید و اتوبوس به سمت درب مرزی رفت و در آنجا ایستاد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62272/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان – قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Oct 2024 09:26:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید دهدار حسنی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62195</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل از نشست تعیین تکلیف گفتم که بعد از 9 شبانه روز نشست تعیین تکلیف، وقتی مهوش سپهری بعنوان مسئول نشست دید که نمی تواند مرا با تهدید و ارعاب از تصمیمم منصرف کند رو به من گفت: 2 الی 8 سال در زندان که خودشان خروجی می گفتند می مانی تا اطلاعاتت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان – قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62154">قسمت قبل</a> از نشست تعیین تکلیف گفتم که بعد از 9 شبانه روز نشست تعیین تکلیف، وقتی مهوش سپهری بعنوان مسئول نشست دید که نمی تواند مرا با تهدید و ارعاب از تصمیمم منصرف کند رو به من گفت: 2 الی 8 سال در زندان که خودشان خروجی می گفتند می مانی تا اطلاعاتت بسوزد!</p>
<p>در آخرین شب نشست تعیین تکلیف من توسط مهوش سپهری، او حکم 2 الی 8 سال حبس در زندان فرقه را به من داد و در آخرین لحظه به من گفت: ولی باید اول بروی در نشست یگانتان جلوی جمع حساب پس بدهی، بعد بروی زندان! نگاه معنی داری به او کردم، ولی حیف که نمی توانستم حرفی بزنم وگرنه دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم و به او بگویم شیاد 15 سال زندگی، عمر و جوانی ام و روح و روان مرا نابود کردید، حالا من باید حساب پس بدهم؟! فقط به او گفتم: باشه اشکال ندارد، می روم. البته این آخرین حربه او برای ترساندن و منصرف کردن من از جدایی بود.</p>
<p>جهت اطلاع باید بگویم، در فرقه رجوی معمولا هرکس اعلام جدایی می کرد مسئولین نشستی جمعی با حضور تمامی نفرات مقر برایش برگزار می کردند. در این نشست فرد را وسط می گذاشتند و مسئول نشست جمع را علیه وی تهییج می کرد تا به  شدیدترین شکل ممکن علیه فرد سوژه موضع گیری کنند وگرنه خودشان تحت برخورد قرار می گرفتند! هدف فرقه این بود که هم حرص خود را بر سر عضو خواهان جدایی خالی کند وهم اینکه بقیه را بترساند که اگر آنها هم اعلام جدایی کنند چنین سرنوشتی خواهند داشت. چنین نشستی چنان رعب انگیز بود که خیلی از نفرات خواهان جدایی بدلیل ترس از آن بعضا از تصمیم خود منصرف می شدند. اما من با همان قوت قلبی که از خانواده ام گرفته بودم و عزمی که برای جدایی گرفته بودم دیگر برایم مهم نبود و پذیرفتم که نشست جمعی هم برایم گذاشته شود .</p>
<p>به هر حال بعد از اتمام نشست مرا به محل استراحت بردند و فردای آن روز ساعت 5 صبح به کمپ اشرف منتقل و درمحل اسکان سابق زندانی شدم. نمی دانم چه اتفاقی در فرقه افتاد که برنامه بردن من به نشست جمعی کنسل شد. قبل از ورودم به زندان مرا بازرسی بدنی کردند. بعد وارد اتاقی که بسیار کثیف و پر از جیرجیرک های سیاه بزرگ که همه مرده بودند شدم. شب ها دوباره جیرجیرک های جدید می آمدند و من تا خود صبح مشغول کشتن آنها می شدم. روزها و شبها باید می نشستم و در و دیوار را نگاه می کردم و هیچ وسیله سرگرمی نداشتم. ظهر و شب درب را باز می کردند و غذا می آوردند. چیزی بنام هواخوری نبود. بعضی وقت ها نیمه های شب نگهبان مرا صدا می زد و می گفت: بیا جلوی درب. وقتی می رفتم زنجیرسگی که همراه داشت را کمی شل می کرد تا به سمت من حمله کند تا مثلا مرا بترساند و می گفت اگر بخواهی فرار کنی این سگ تیکه پاره ات می کند.</p>
<p>بعد ازگذشت یک ماه اصرار کردم برایم کتاب بیآورند که خوشبختانه بعد از چند روز چند کتاب رمان برایم آوردند و تنها این کارشان خوب بود. ولی باز در زندان فکر و ذهنم آرام نبود و مرتب به این موضوع فکر می کردم که چرا بیهوده عمر و جوانی خودم را هدر دادم؟ چرا زودتر از اینها از فرقه اعلام جدایی نکردم؟ بعد از اتمام زندان چه سرنوشتی پیدا می کنم؟ آیا می توانم در جامعه زندگی عادی داشته باشم؟ آیا در صورت بازگشت به ایران اعدام و یا زندان می شوم؟ آیا اصلا خانواده ام می توانند به من کمک کنند؟ خلاصه هزار و یک سئوال از آینده خودم به ذهنم می زد. مهمتر اینکه حدس زده بودم مادرم بخاطر دوری و بی خبری از من رنج و عذاب زیادی کشیده و الان احتمالا دیگر در قید حیات نیست. من بخاطر بی فکری و گرفتن تصمیم عجولانه رفتن به عراق باعث آن شدم و اینکه دیگر نمی توانم از شرمندگی او بیرون بیآیم و برایش جبران کنم دچارعذاب روحی بودم. و یا طبق حکم مهوش سپهری قرار بود من 2 الی 8 سال در این زندان باشم. به خودم می گفتم آیا می توانم چنین شرایطی را تحمل کنم؟ واقعا فشار روحی و فکری زیادی را در زندان فرقه متحمل می شدم. چند بار فکر خودکشی به سرم زد اما هر بار بخاطر عشق به خانواده ام و اینکه می گفتم باید زنده بمانم تا بتوانم رجوی را رسوا کنم از عمل خودکشی منصرف می شدم.</p>
<p>بهرحال بیش از یک ماه زندان فرقه را سپری کردم که حمله به برج های دو قلو در آمریکا اتفاق افتاد. شب آن روز یکی از مسئولین خبر آن را برای من آورد و گفت برادر دستور آماده باش برای رفتن به عملیات سرنگونی داده و تو می خواهی چکار کنی؟! اگر ما رفتیم کسی نیست که به تو رسیدگی کند! من که با این ترفند و از این دست آماده باش های توخالی رجوی آشنایی داشتم عمدا با طعنه به او گفتم شما بروید به محض اینکه به تهران رسیدید من هم خودم را به شما می رسانم. نگران خورد و خوراک من نباشید .</p>
<p>گذشت تا 8 دی ماه شب مرا نزد مهوش سپهری بردند و او با رمالی و شیادی که از رهبرش آموخته بود سعی کرد مرا متقاعد به بازگشتن به تشکیلات کند. من که خودم را در آستانه آزادی از قید و بندهای فرقه می دیدم قاطعانه به او جواب دادم و گفتم من تصمیم خودم را گرفتم و هرگز به تشکیلات بر نمی گردم. روز بعد یکی از مسئولین یک دست لباس برای من آورد و گفت آماده شو که می رویم نزد خواهر فهیمه اروانی. وقتی وارد اتاق فهیمه شدم، او  گفت: قرار بود تو را بدهیم دست قاچاقچی تا آنها تو رابه ایران بفرستند اما با دولت عراق هماهنگ کردیم که خودشان تو را بطور قانونی به مرز برده و تحویل ایران بدهند! بنابراین امروز به مرز می روید! من به او گفتم چرا مرا نمی فرستید خارج؟ 15 سال برای سازمان خدمت کردم حداقل بفرستید خارج کشور تا بروم زندگی کنم. چون احتمال دارد در ایران زندانی و حتی اعدام شوم؟ فهیمه اروانی با کمال پررویی ودر منتهای بی شرفی گفت به ما ربطی ندارد. اتفاقا اگر رژیم تو را اعدام کند ما نفع سیاسی آن را می بریم و اگر هم اعدام نکند و آزاد شوی می گوئیم مزدور بودی که اخراجت کردیم! او حرف مسخره دیگری هم زد و گفت بهتراست در زندان رژیم از منافع سازمان دفاع کنی!</p>
<p>به او گفتم شما مرا می اندازید در دام بعد می گوئید دفاع و مقاومت کنم؟ بهر حال بعد از ساعتی مرا به همراه عضو جدا شده دیگری  بنام محمد نژاد تحویل یک افسرعراقی دادند و سوار بر خودروی دو کابین شدیم تا مثلا ما را به مرز ایران ببرند. لازم به ذکر است که جلوی اتاق فهیمه اروانی متوجه شدم که نفرات جداشده دیگری هم که حدودا 33 نفر می شدند، هستند. وقتی خودروی ما از کمپ اشرف خارج شد با اینکه نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظارم هست، اما واقعا حس خوشایندی داشتم و به دوستم گفتم واقعا آزادی حس قشنگیه، خدا را شکر بالاخره از یک جهنم روحی نجات پیدا کردیم، محمد نژاد هم با من هم فکر بود اما گفت حمید ممکن است شادی این لحظه زیاد دوام نداشته باشد چون ممکن است در ایران حتی اگر ما را اعدام نکنند ولی سالها زندانی شویم. من با خنده به او گفتم: باور کن حتی اعدام شدن در ایران برای ما قشنگ تر از ماندن در جهنم رجوی است. اگر هم زندانی شدیم بالاخره خانواده و فامیلی مرتب به ملاقات ما خواهند آمد. بنابراین هیچوقت نمی توانم آن حس قشنگی که بعد از خروج از کمپ اشرف داشتم را فراموش کنم .</p>
<p>چند کیلومتر که از کمپ اشرف دور شدیم، من و دوستم کمی خوابمان برد و وقتی بیدار شدیم بیرون را نگاه کردم و تابلوی ورود به بغداد را دیدم. به دوستم گفتم ظاهرا ما را به سمت مرز نمی برند. او هم نگاه کرد و گفت درسته! به افسر عراقی گفتیم ما کجا می رویم مگر قرار نبود به مرز ایران برویم ؟ او یک لبخند شیطانی زد و گفت کمی صبر کنید. خودرو همانطور که در اتوبان بغداد می رفت دوستم گفت حمید نگاه کن آن سمت جاده زندان ابوغریب است و ادامه داد سازمان خیلی از بچه هایی که جدا شدند را به این زندان فرستاد. خودروی ما بعد از طی دو کیلومتر در اتوبان در اولین دوربرگردان برگشت. من و دوستم باز تعجب کردیم. دقایقی بعد دیدیم خودرو جلوی زندان ابوغریب ایستاد و افسرعراق رفت داخل زندان که ما فکر می کردیم حتما خودش کاری دارد. وقتی برگشت به ما گفت پیاده شوید بروید داخل زندان و اینجا بود که ما فهمیدیم رجوی به ما رکب زده است. مسئول زندان به ما گفت شما بعنوان امانات مجاهدین خلق فعلا اینجا می مانید و دوران زندانی شدن ما در ابوغریب شروع شد&#8230;</p>
<p>حمید دهدار حسنی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195">نقشه مجاهدین برای ربودن خواهر و برادرم در ترکیه و نحوه نجات شان – قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62195/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
