<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 27 Nov 2023 12:39:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.2</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>خاطرات</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>روایت زندان مخوف ابوغریب زخم وخیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا- قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Nov 2023 04:32:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوغریب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57228</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل داستان زندگی رضا، جوانی 19 ساله و اهل روستایی در نزدیکی ارومیه را برایتان تعریف کردم. او در ترکیه و به بهانه کاریابی فریب عوامل مجاهدین خلق را خورده بود و چنین سرنوشت تلخی برایش رقم خورده بود تا آنجا که کارش به ابوغریب بکشد. و اما ادامه: صحبت های رضا ادامه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم وخیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا- قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57198"> قسمت قبل</a> داستان زندگی رضا، جوانی 19 ساله و اهل روستایی در نزدیکی ارومیه را برایتان تعریف کردم. او در ترکیه و به بهانه کاریابی فریب عوامل مجاهدین خلق را خورده بود و چنین سرنوشت تلخی برایش رقم خورده بود تا آنجا که کارش به ابوغریب بکشد. و اما ادامه: </p>
<p> صحبت های رضا ادامه داشت. گفت فردا صبح نزد آرش رفتم او بعد از احوالپرسی به من گفت باید سریع برویم عکاسی برای گرفتن چند قطعه عکس و دیگر کارهای رفتن به عراق.  وی حتی نگذاشت من به محل استراحت قبلی ام برگردم ومرا به محل خودشان برد که دیدم دونفر دیگر هم آنجا هستند. آرش ما را در مورد نحوه رفتن به عراق توجیه کرد وگفت بعد از رسیدن به بغداد نفراتی منتظر شما هستند که شما را نزد مجاهدین می برند من به آرش گفتم می خواهم با خانواده ام تماس بگیرم تا به آنها بگویم می خواهم بروم عراق برای کار ، آرش گفت الان نمی شود بگذار برای بعد وقتی رسیدی عراق با خانواده ات تماس بگیر.<br />
فردای آن روزکه اوایل تیر ماه 79 بود  ما را به مرز برد و سوار یک خودروی ون کرد و به سمت عراق حرکت کردیم. جالب بود که وقتی در طول مسیربا نفری هم که همراه من بود صحبت می کردم متوجه شدم  که آرش  به او هم موضوع کار در یک کشور اروپایی پیشنهاد داده بود. </p>
<p>به ترمینال بغداد که رسیدیم دونفر کت وشلواری منتظر ما ایستاده بودند انگار که ما را می شناختند. وقتی پیاده شدیم به سمت ما آمده واحوالپرسی گرمی کردند و بلافاصله ما را سوار یک خودروی دیگری کردند. ساعتی بعد به ساختمانی در بغداد رسیدیم. درآنجا بعد از رسیدگی های اولیه سریع گفتند می رویم کمپ اشرف.</p>
<p>تا اینجا من هنوزگیچ بودم که کجا می رویم بطوریکه حتی نتوانستم سئوالی از آنها بپرسم. به مقری رسیدیم که گفتند اینجا کمپ اشرف است. در ورودی آن دیدم تعدادی با لباس نظامی وسلاح بدست ایستاده اند. خودرو ایستاد وآنها آمدند با ما احوالپرسی گرمی کرده وخوش آمدگویی گفتند. دقایقی بعد ما را به محلی که درانتهای این مقر بود بردند. درآنجا زنی به همراه دو نفرمرد به استقبال ما آمده وخوش آمدگویی گفتند. یکی از مردها که به او برادر اسدلله می گفتند ما را برد تا محل استراحت، سالن غذا خوری و دیگر محل ها را به ما نشان دهد. قرار شد بعد از ناهار برای توجیه به اتاق کار او برویم . بعد ازاین به اتاق اسدالله رفتیم موقع توجیه به ما گفت به ارتش آزادیبخش خوش آمدید ، همه ما اینجا جمع شدیم تا برعلیه رژیم ایران مبارزه کنیم ! درادامه وی درباره ضوابط کمپ اشرف ومقرپذیرش و موضوع کلاس ها توضیحاتی داد وهمچنین گفت بعد از شام ،نشستی بعنوان عملیات جاری برگزار می شود که بعد از چند بار حضور دراین نشست متوجه می شوید که شما هم چکار باید بکنید. اینجا بود که انگار تازه ازخواب بیدارشده باشم گفتم برادراسدالله به ما گفتند شما می روید عراق نزد مجاهدین یکسری آموزش ها را می بیینید وبعد از مدتی آنها شما را به سیمای خودشان در لندن می فرستند. </p>
<p>برادراسدالله خنده معنی داری کرد وگفت کی این مزخرفات را به شما گفته ؟ گفتم یکی بنام آرش در ترکیه این را به ما گفت. اسدالله از وجود آرش اظهار بی اطلاعی کرد وگفت آرش کدوم خریه ! شما انتخاب کردید تا برای جنگیدن برعلیه رژیم ایران به ارتش آزادیبخش بپیوندید!  درضمن ممکن است دراین راه شهید هم بشوید! بعد ازاین گفت فعلا امروز را بروید استراحت چون از فردا آموزش های شما شروع می شود وبه من هم گفت تو هم برو دیگر ازاین حرف ها جایی عنوان نکن . با صحبت های او احساس کردم سقف برسرم خراب شد چون متوجه شدم سرم کلاه رفته اما نمی دانستم چکار کنم شب به ما یکدست لباس نظامی داده وگفتند از فردا مسئول شما فلانی است (الان اسمش یاد نمیست )  . فردای آن ما را به خط کردند وبرنامه آموزش وکاری را اعلام کردند بعد از اعلام برنامه به سالن غذاخوری رفتیم و نوار نشست های رجوی را برایمان گذاشتند. راستش من نه رجوی را می شناختم ونه متوجه می شدم او چه می گوید. بعد از ظهرتا شب هم آموزش نظامی گذاشتند. بعد از شام هم رفتیم نشست عملیات جاری که دیدم همه به هم می پرند وحشت کردم که این چه برنامه ایی است مسئول نشست درآخر به من وچند نفردیگر که جدید بودیم گفت شما فردا شب مثل این بچه ها باید بیآئید از خودتان انتقاد کنید. اصلا من نمی دانستم انتقاد چیه!! واقعا از درون داغون شدم که کجا من گرفتار شدم . روز به روزشرایط سخت تر می شد. می دیدم اصلا خبری از رفتن به اروپا ویا همان لندن نیست. این بود که وقتی سه ماه گذشت به مسئولم گفتم مرا برگردانید ترکیه ، خواهری که مسئول مقر ما بود با عصبانیت برسرم فریاد زد وگفت احمق می خواهی به سازمان  خیانت کنی.  ما کسی را به جایی نمی فرستیم هرکس نخواست نزد ما بماند اورا تحویل عراق می دهیم ، من که کلافه شده بودم مدتی بعد به مسئولم گفتم یا مرا برمی گردانید ترکیه یا خودکشی می کنم .  همان شب نشستی با حضور تعدادی از نفرات برای من گذاشتند که درآن نفرات را مجبور کردند تا علیه من موضع بگیرند ، چند نفری مرا کتک زدند ، فحشم دادند و به من گفتند خائن. خودم هم نمی دانستم چرا می گویند خائن آنها سر من کلاه گذاشتند آنوقت مرا به عنوان خائن معرفی می کردند!. بعد ازاین که من روی حرفم ایستادم چند روزی مرا در اتاقی حبس کردند تا اینکه در همین ماه مرا به مقامات عراقی تحویل داده وآنها هم مرا به این زندان آوردند واین بود سرگذشت من.</p>
<p>من که غرق درصحبت های رضا شده بودم کمی با عصبانیت به وی گفتم آخر آدم حسابی یک لحظه هم پیش خودت فکر نکردی که مگرآدم با سواد وبی سواد تو لندن قحطی آمده بود که تو را از ترکیه به آنجا بفرستند ؟ چرا با همان دوستت  که در ترکیه بود بیشتر ننشستی صحبت کنی  رضا که با حالت تعجب به من نگاه می کرد گفت راست می گویی اما آنقدربی پولی در ترکیه به من فشار آورده بود که درآن لحظه مغزم کار نمی کرد که این را سئوال بپرسم خیر سرم خواستم با پول بیشتر نزد خانواده ام برگردم.ای کاش با خانواده ام مشورت می کردم.  واقعا  مجاهدین سر من وامثال من کلاه گذاشتند  و زندگی ما را نابود کردند. واقعا من مجاهدین را نمی شناختم اما همان مدت کوتاهی که نزد آنها بودم متوجه شدم این گروه چه موجود کثیفی است تازه اینجا وقتی بچه های دیگر که درارتباط با مجاهدین بودند می بینم بیشتربه پلیدی مجاهدین پی می برم حالا نمی دانم چون رفتم تو مجاهدین اگر برگردم ایران تازه معلوم نیست مرا آزاد کنند یا نه .فقط من الان در فکر پدر ومادرم هستم که از بابت دوری وبی خبری از من چه رنجی می کشند.بعد ازصحبت های رضا وقتی احساس کردم او از لحاظ روحی به هم ریخته و ناراحت است به او گفتم ببخشید کمی با عصبانیت گفتم چرا مشورت نگرفتی راستش به تو این حرف را زدم اما من هم مثل تو بودم من اوایل انقلاب چشم بسته واز روی احساسات هوادارمجاهدین شدم و درادامه بدون مشورت گرفتن ازبقیه وبخصوص خانواده وبرای هدفی پوچ در سال 66 به عراق آمدم والان هم داریم تاوان تصمیم اشتباه خود را می دهیم هرچند حق نبود که رجوی به ما خیانت کند وبه زندان ابوغریب بفرستد ،متاسفانه سرگذشت و سرنوشت ما اینطور رقم خورده وحالا دراین زندان هم اسیر شدیم اما قطعا روزی ازاین زندان رهایی خواهیم یافت وروسیاهی برای رجوی باقی می ماند رضا هم آهی کشید وگفت درست است شما خودتان از اول هوادار مجاهدین بودید اما من نه حالا بیهوده مهرمنافق بودن برپیشانی من خورده درحالیکه مرا به بهانه کارکردن فریب دادند وهیچ شناختی به مجاهدین نداشتم .صحبت با رضا تمام شد واو رفت تا به تنهایی قدم بزند چون او معمولا باکسی دوست نمی شد ،من واشرف تا قبل ازبسته شدن درب بند ها با هم قدم زدیم وطبق معمول با هم خاطرات را مرورمی کردیم &#8230;&#8230;.ادامه دارد </p>
<p>حمید دهدار حسنی </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228">روایت زندان مخوف ابوغریب زخم وخیانت دیگر رجوی بر پیکر اعضا- قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57228/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>طلوع و غروب یک زندگی &#8211; قسمت بیست و یکم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46601</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46601?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 28 Aug 2021 05:40:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مسعود رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[سایت راه نو]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=46601</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبلی توضیح دادم که در شهریور ۱۳۷۰ نشست بزرگی در ستاد فرماندهی ارتش رجوی در قرارگاه اشرف در سطح مسئولین برگزار گردید. تا مرحله بعدی «انقلاب ایدئولوژیک» تحت عنوان «محرمیت ایدئولوژیکی» موسوم به «بند ب» را پیش ببرد. در مقدمه این بند، مریم رجوی بحثی را تحت عنوان «امضای معاصی» مطرح کرد. هدف [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46601">طلوع و غروب یک زندگی &#8211; قسمت بیست و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت قبلی توضیح دادم که در شهریور ۱۳۷۰ نشست بزرگی در ستاد فرماندهی ارتش رجوی در قرارگاه اشرف در سطح مسئولین برگزار گردید. تا مرحله بعدی «انقلاب ایدئولوژیک» تحت عنوان «محرمیت ایدئولوژیکی» موسوم به «بند ب» را پیش ببرد.<br />
در مقدمه این بند، مریم رجوی بحثی را تحت عنوان «امضای معاصی» مطرح کرد. هدف او این بود که با این بحث ذهن اعضای سازمان را به موضوع اصلی که مد نظرش است، آماده کند.</p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46128"><em>قسمت بیستم مقاله طلوع و غروب یک زندگی &#8211; حمله صدام به کویت، فرار از سقوط و ادامه بند های &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221;</em></a></p>
<p>او می گفت مسائل جنسی گناه نیست! گناه این است که شما از رهبر عقیدتی تان قطع باشید. ما دنبال رهبری در آسمانها نمی گردیم. پس در ذهنتان این را جا بدهید که آره مسعود هم ممکن است گناه جنسی داشته باشد!!!<br />
البته در شکل این بحث با موضوع رهبری مسعود و اینکه وی با امام زمان در ارتباط است و هم ردیف امامان معصوم بوده و هرگز اشتباه و گناهی را مرتکب نمی شود منافات داشت و یک شکاف عمیق در بحث رهبری مسعود تلقی می شد ولی مریم رجوی هوشیار تر از این حرفها بود و می دانست که در پس گفتن این جملات چه منظور و خواسته شیطانی دارد که باید اینچنین برای بیان آن زمینه سازی کند.</p>
<p style="text-align: center;"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-38768" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30_Sal_Esarat.jpg" alt="خاطرات 30 سال اسارت" width="620" height="410" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30_Sal_Esarat.jpg 620w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30_Sal_Esarat-300x198.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30_Sal_Esarat-150x100.jpg 150w" sizes="(max-width: 620px) 100vw, 620px" /></p>
<p>مریم می گفت شما خودتان را در قبرهایی که برای خودتان ساختید مدفون نموده اید. کمی سنگ قبرتان را کنار بزنید تا نور رهایی در آن بتابد. آن ایدئولوژی آخوندهاست که با برجسته کردن گناهان جنسی، افراد را در قبرها فرو می برند. پس کسی که انقلاب کرده باشد باید انرژی هایش فوران کند.<br />
رجوی با این مقدمه سازی می خواست در گام بعدی بگوید اگر می خواهید انقلابتان تضمین داشته باشد باید هر مردی در ذهنش تصور کند که مسعود بعنوان رهبر عقیدتی اش با زن او هم بستر شده و زنش متعلق به مسعود است و هر زنی هم در ذهنش، خودش را در اختیار مسعود قرار دهد تا راه بازگشت او به شوهرش بسته شود!!!<br />
یعنی مردان باید زنانشان را در حریم رهبری می دیدند تا بار دیگر و پس از طلاق در ذهنشان به آنها رجوع نکنند و زنان نیز باید خودشان را در حریم رهبری ببینند تا آنها هم در ذهنشان مجددا به شوهرانشان رجوع نکنند. بدین ترتیب او میخواست با این مکانیسم راه بازگشت اعضای فرقه به عقب با استفاده از القای گناه نسبت به هرگونه خیانت به مسعود به عنوان رهبر عقیدتی را ببندد.<br />
پس او نیاز داشت که در ذهن اعضای فرقه این را بگنجاند که شماها فرض کنید مسعود گناه جنسی می کند وقتی این تابو را در ذهنتان شکستید آنوقت است که می توانید زنتان را در کنار مسعود ببینید و همسر او بدانید.<br />
بدین ترتیب مریم می خواست اعضای فرقه دیگر حتی در ذهنشان هم به زنانشان رجوع نکنند و آنها را همسر مسعود بدانند و زنان نیز مسعود را شوهر خود دانسته و به شوهران شان به چشم مردان نامحرم نگاه کنند.<br />
با این مکانیسم بود که حرمسرای رجوی، این مردک کوتوله بیمار جنسی شکل گرفت.<br />
رجوی استدلال می کرد به خاطر اینکه انقلاب شما برگشت ناپذیر باشد باید از «کسر رهایی» عبور کنید و زنان خودشان را و مردان همسرانشان را در محرمیت من ببینند.<br />
کسر رهایی که مریم رجوی از آن صحبت می کرد چه بود؟ صورت این کسر امضای نفس بود و مخرج آن کسر امضا خون . یعنی هر «مجاهد» انقلاب کرده باید امضا بدهد که خون او متعلق به مسعود رجوی (به عنوان رهبر عقیدتی اش) است و نفس او یعنی لحظه به لحظه زندگی و کار و تلاشش هم متعلق به مریم رجوی است و این اوج استثمار افسارگسیخته و تمام عیاری بود که خالقش تنها و تنها شخص مسعود رجوی بود.<br />
پس زندگی هر مجاهد به این دلیل که مریم با انقلابش او را زنده نموده است متعلق به مریم می باشد و چنین مجاهدینی باید لحظه به لحظه هر تناقض جنسی که داشته باشند آنرا نوشته و تحویل مسئولینشان بدهند تا هیچ چیزی مانع این نشود که ارتباط آنها با رهبری شان قطع شود و کسر رهایی چنین نقشی را برای اعضای فرقه بازی می کرد.<br />
بدین ترتیب با این بند از آنچه که «انقلاب ایدئولوژیک» نامیده می شد آرزوی دیرینه رجوی برای راه اندازی حرمسرایش محقق گردید تا مریم در نشست های بعدی که خاص زنان بود آنان را به همبستری با رجوی وادار کند.<br />
اعلام شورای رهبری سازمان که نام مستعار حرمسرای رجوی بود در تابستان سال ۱۳۷۲ اتفاق افتاد. رجوی طی نشستی در قرارگاه باقرزاده ۱۲ نفر از زنان سازمان را به عنوان اعضای «شورای رهبری» و ۱۲ نفر نیز به عنوان کاندید شورای رهبری معرفی کرد و از این انتخاب به عنوان «بلوغ ایدئولوژیکی» نام برد. نامی که برای اولین بار به گوش اعضای سازمان می خورد.</p>
<p>البته در آن مقطع کسی نفهمید که منظور رجوی از جمله «بلوغ ایدئولوژیکی» چیست و با آوردن «بند ب» یا همان «محرمیت ایدئولوژیکی» چه هدفی را دنبال می کند. و یا پشت اصطلاح «شورای رهبری» چه گند و کثافتی انبار شده است.</p>
<p>ولی بعدها و با فرار تعدادی از زنان از تشکیلات مجاهدین بویژه خانم بتول سلطانی عضو شورای رهبری و افشاگریهای انجام شده توسط ایشان مشخص شد، تنها کسانی می توانستند عضو این شورا شوند که به همبستری با مسعود رجوی تن می دادند. بنابراین تا مقطع تابستان سال ۱۳۷۲ که تعداد ۱۲ زن به عنوان عضو «شورای رهبری» و ۱۲ نفر هم به عنوان کاندید توسط رجوی معرفی شدند نشان دهنده این بود که رجوی تا آن مقطع به ۱۲ زن نگونبخت تجاوز جنسی کرده و بقیه نیز در نوبت تجاوز بودند تا بعدا رده آنها هم به عضو شورای رهبری ارتفاء یابد.</p>
<p>ادامه دارد.<br />
سایت راه نو</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46601">طلوع و غروب یک زندگی &#8211; قسمت بیست و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46601/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(13)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات قلعه اشرف(13)خاطرات منصور تنهائی شیوه های اغفال و جذب افراد در خارج از کشور ایران در مدت هفده سالی که در قرارگاه اشرف حضور داشتم برای من ثابت شد اغلب افرادی که فریب سازمان را می خورند و به قرارگاه اشرف فرستاده می شوند به نوعی از مشکلات خانوادگی و مالی و یا شخصیتی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228">خاطرات قلعه اشرف(13)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات قلعه اشرف(13)</B><br />خاطرات منصور تنهائی <br /><b>شیوه های اغفال و جذب افراد در خارج از کشور ایران </B><br />در مدت هفده سالی که در قرارگاه اشرف حضور داشتم برای من ثابت شد اغلب افرادی که فریب سازمان را می خورند و به قرارگاه اشرف فرستاده می شوند به نوعی از مشکلات خانوادگی و مالی و یا شخصیتی رنج می برند. زیرا آنان معمولا افرادی سیاسی و یا اهل مطالعات سیاسی و ایدئولوژیکی نبودند و علاقه ای به سیاست و همکاری با سازمان نداشتند بیشتر افرادی که من با آنها در قرارگاه اشرف آشنا بودم شناختی از سازمان قبل از ورودشان به قرارگاه اشرف نداشتند. اکثر آنان برای رسیدن به کشورهای اروپائی و غربی و استفاده از امکانات اقتصادی آن کشورها از ایران راهی کشورهای خارجی شدند در حالیکه به لحاظ مالی در مضیقه بودند و از تحصیلات عالی نیز برخوردار نبودند ، در نتیجه طعمه و شکار مناسبی برای سازمان بودند و سران سازمان نیز با استفاده از مشکلات خاص این افراد به شکلی زیرکانه و غیر انسانی و ناصادقانه سعی داشتند آنان را صید کرده و با دروغ و فریب و وعده زندگی بهتر در کشورهای غربی به دام و تله سازمان بیاندازند و از آنان به عنوان طعمه در جهت اهداف تشکیلاتی استفاده کنند.در حالیکه سران سازمان هیچگونه نگرش انسانی و دلسوزانه نسبت به آنان و مشکلاتشان نداشته وصرفا به منافع تشکیلاتی خود می اندیشیدند. افراد سازمان در برخورد با ایرانیانی که به تورشان می افتادند وقتی که از وضعیت ناجور مالی آنان اطلاع می یافتند بدون اینکه از وابستگی خود به سازمان و یا در مورد آن حرفی بزنند پیشنهاد می دادند که اگر با آنان همکاری کرده و به عراق رفته و حدود یکسال در آنجا بمانند و کار کنند پول خوبی گیرشان می آید و دلیلی که می آوردند این بود که هوای عراق گرم است و به این خاطر در آن کشور شرکت های پیمانکار همانند کویت و دوبی پول خوبی برای کارگران خارجی می دهند و افراد مخاطب آنان نیز که اکثرا جوانان کم سن و سال و ساده بودند بی آنکه در مورد پیشنهاد آنان تحقیق کنند و در مورد ماهیتشان پرس و جو نمایند به علت مشکلات مالی و دربه دری در خارج از کشور با آنان همراه شده و به قرارگاه اشرف رهسپار می شدند. در آنجا بود که به فریبکاری سازمان پی برده و مسئولین قرارگاه با شیوه ها و ترفند مختلف و تهدید آنان را وادار می کردند تا در قرارگاه اشرف برای همیشه بمانند. و بعدها به عملیات های تروریستی در داخل ایران فرستاده می شدند.<br />معمولا این تیپ افراد در کشورهای همسایه ای چون پاکستان و ترکیه به تور رابطین سازمان می افتادند و پیک سازمان در برخورد با این افراد میگفت اگر می خواهید پول زیادی گیر بیاورید باید به عراق بروید زیرا ما در آنجا آشنا داریم و می توانند به شما کمک کنند و شماره موبایل پیک دیگر سازمان را برای تماس به آنان می دادند و از قبل با پیک در مورد چگونگی برخورد با افراد مورد نظر هماهنگی شده بود که چگونه با این افراد برخورد کنند. حتی برای جلب اعتماد این افراد از آنها دعوت می کردند تا یک روز هم به حساب پیک سازمان در هتل اقامت کنند و سپس به عراق فرستاده می شدند. هنگامیکه جوانا کم سن و سال و فریب خورده و از همه جا بی خبر به کمپ اشرف می رسیدند آنها را وادار می کردند تا لباسهای خود را عوض کنند و لباس فرم آنان را بپوشند ، به آنها گفته می شد شما باید تا یکسال در اینجا کار کنید و به تدریج به آنها توضیح می دادند به کجا آمده اند و آنان چه کسانی هستند و اینکه چه کارهایی باید برای سازمان انجام دهند. در مواردی که افراد فریب خورده به وضعیت فعلی شان معترض می شدند و خواسته خود را مبنی بر خارج شدن از قرارگاه مطرح می کردند مسئولین سازمان به آنان می گفتند چون شما پاسپورت ندارید و غیر قانونی به عراق آمده اید ما مجبوریم شما را تحویل مقامات صدام و استخبارات بدهیم آنان نیز با شما به عنوان جاسوس رفتار خواهند کرد. در نهایت باید برای مدت مدیدی در زندان ابوغریب بسر برید. به این صورت هم وطنان جوان و بیگناه ، در دام مخوف سازمان گرفتار می شدند.<br /><b>شیوه های ماکیاولیستی جذب نیرو در داخل کشور</B><br />سازمان در جذب و فریب اقشار مختلف اجتماعی ایران انواع شگرد های فریبکارانه را به کار می برد.اصولا سران سازمان در فریب و اغفال افراد برای کشاندن آنان به قرارگاه اشرف به هیچگونه معیار اخلاقی و انسانی پایبند نبودند. متناسب با وضعیت افراد در داخل کشور با آنان برخورد می کردند. در واقع رابطین سازمان در کشورهای همجوار ایران و در داخل کشور نقش های متفاوتی را بازی می کردند تا به هر نحو و طریقی جذب نیرو کنند. به عبارتی دقیق تر سازمان نفراتی را به داخل کشور می فرستاد که بتوانند همه نوع نقش بازی کنند. برای مثال سراغ یک دزد حرفه ای می رفتند و با او طوری برخورد می کردند که گویا در عراق پول در خیابانها جاری است و امثالی چون او می خواهد که آن را جمع کند. و یا سراغ یک قاچاقچی می رفتند و یا سراغ یک معتاد و&#8230;&#8230;&#8230;.. بالاخره با توجه به جایگاه افراد و متناسب با آن به شکلی زیرکانه و حرفه ای نقشی تاثیر گذار بازی می کردند. در برخورد با یک معتاد به او می گفتند که در عراق همه نوع مواد وجود دارد و به آسانی و ارزانی در دسترس همگان است و از او می خواستند تا مقداری پول تهیه کند و با آشناهای آنان به طور قاچاقی به عراق برود و ضمن کار به کشیدن مواد نیز ادامه دهد. در رابطه با افراد بیکار نیز می گفتند اردوگاهی مخصوص ایرانیان است که به افراد بیکار ایرانی امکان کار و زندگی فراهم می کند و بدینگونه جوانان بیکار داخل کشور را با ترسیم چشم اندازی خیالی و رویایی فریب داده و به قرارگاه اشرف می کشاندند که داستان خروج از آن خود حکایتی ناممکن و محال بود.</P><br />
<b>جلوگیری از جریان آزاد اطلاع رسانی</B><br />سران و مسئولین سازمان علیرغم شعار و هیاهو های پر طمطراق در زمینه آزادی انسان و برقراری دموکراسی ، نه تنها در رفتار تشکیلاتی و سازمانی خود را ملزم به پایبندی برای تحقق شعارهایی که مطرح می کردند ، نمی دانستند بلکه از دادن کوچکترین فرصت و ایجاد زمینه به نیروهای مستقر در قرارگاه اشرف برای اطلاع یافتن از اخبار شبکه های رادیوئی و تلویزیونی کشور های مختلف و یا امکان مطالعه روزنامه ها و نشریات غیر سازمانی خودداری می کردند که نتیجه آن عقب ماندگی فکری و فرهنگی و سیاسی نیروها و نداشتن کوچکترین خبری از تحولات پر شتاب دنیای معاصر بود. تنها امکان خبرگیری از بیرون از قرارگاه اشرف نشریه ایران زمین وابسته به سازمان بود که در خارج از عراق چاپ می شد و به دست ما می رسید و وقتی که ایران زمین تعطیل شد ما هیچگونه خبر و یا اطلاعی خارج از قرارگاه اشرف نداشتیم.صرفا در داخل قرارگاه برای ما بولتن خبری چاپ می کردند که از چند صفحه تشکیل شده بود و اکثر خبرها هم مربوط به سازمان و فعالیتهای آن بود و یکی دو صفحه هم به چند خبر خارجی از جمله فلسطین و لبنان مربوط می شد. در قرارگاه امکان داشتن تلویزیون و رادیو به هیچ وجه نبود و در ساعات به خصوصی در مواقع بیکاری و استراحت سیمای مقاومت وابسته به سازمان برایمان پخش می شد. و در روزهای خاصی نیز اخبار CNN که در رابطه با اخبار مرتبط با عراق و نیروهای امریکائی حاضر در عراق بود به شکلی کاملا سانسور شده به وسیله مسئولین قرارگاه به مدت پانزده دقیقه برایمان نشان داده می شد. در رابطه با اخبار ورزشی کشورهای مختلف نیز صرفا فوتبال جام جهانی را ابتدا مسئولین قرارگاه تماشا می کردند و بعد از انتخاب و گزینش ، قسمت هائی از آن را برایمان پخش می کردند. مسئولین اشرف از پخش زنده و مستقیم فوتبال جام جهانی برای افراد در قرارگاه خودداری می کردند. فقط فوتبال ایران و آمریکا را برایمان مستقیم پخش کردند که آن هم به دلیل تبلیغاتی که سازمان در آن موقع در فرانسه راه انداخته بود و قصد داشتند به ما القاء کنند سازمان در کشورهای اروپائی هواداران زیادی دارد و به نوعی از این موضوع بهره برداری تبلیغاتی کنند. در ساعت ده شب روزهای پنجشنبه فیلم سینمائی سانسور شده برای افراد پخش می شد. فیلمها را به حدی سانسور می کردند که نظم داستانی و پیوستگی مضمونی آن از بین می رفت در نتیجه کسی از سر و ته فیلم چیزی سر در نمی آورد. گهگاه در مواقع بیکاری و یا هنگام خوردن نهار و شام کنسرت های مرضیه برایمان پخش می شد. تنها موسیقی و موزیکی که ما می شنیدیم ترانه های تکراری مرضیه بود. باید اعتراف کنم سالیان دراز حضور در قرارگاه اشرف باعث شده بود من و دیگر افراد در حسرت شنیدن موسیقی متنوع و جذاب ایران و ملل مختلف جهان و سبک های گوناگون موسیقی باشیم که از آن محروم مانده بودیم و به این خاطر شدیدا در رنج و عذاب بسر می بردیم ولی کاری از دستمان ساخته نبود.<br />تنظیم از آرش رضایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228">خاطرات قلعه اشرف(13)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37228/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(11)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات قلعه اشرف(11) خاطرات منصور تنهائی شکنجه و برخورد قرون وسطائی در زندان قرارگاه اشرف(بخش دوم)یکی دیگر از دوستان من که در سال 73 جزء دستگیرشدگان بود و در زیر شکنجه جان خود را از دست داد جلیل بزرگمهر نام داشت.جلیل اهل کرمانشاه بود و 25 سال داشت که به علت فقر مالی و وضعیت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226">خاطرات قلعه اشرف(11)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات قلعه اشرف(11)</b><br />
<b>خاطرات منصور تنهائی </p>
<p>شکنجه و برخورد قرون وسطائی در زندان قرارگاه اشرف(بخش دوم)</b><br />یکی دیگر از دوستان من که در سال 73 جزء دستگیرشدگان بود و در زیر شکنجه جان خود را از دست داد جلیل بزرگمهر نام داشت.جلیل اهل کرمانشاه بود و 25 سال داشت که به علت فقر مالی و وضعیت نابهنجار خانوادگی و نداشتن پدر و مادر به اتفاق برادر کوچکترش خلیل و خواهرش در سال هفتاد هجری شمسی به امید زندگی بهتر اغفال شده و به تور سازمان افتاده بودند. من و جلیل در یگان توپخانه در مرکز 35 باهم کار می کردیم. در جریان دستگیریهای سال 73 جلیل و برادرش خلیل نیز به اتفاق پرویز احمدی و قربانعلی ترابی و شهاب اختیاری در زندان قرارگاه اشرف در یک سلول زندانی بودند.خلیل نیز به علت عدم اعتراف مبنی بر نفوذی بودن در زیر شکنجه بازجوهای سازمان کشته شد اما برادر کوچکتر وی جلیل برای خلاصی یافتن از شکنجه وحشیانه در زندان قرارگاه اشرف وادار به اعترافاتی شد که مبنای واقعی نداشت. و بعد از تحمل یکسال زندان با دادن تعهد های گوناگون به قرارگاه انتقال یافت. دو نفر از بازجویان سازمان که در قرارگاه اشرف در کشتار و شکنجه نیروها دست داشتند و رفتارهای گشتاپوئی و خشن آنان زبانزد اعضای سازمان شده بود و به ویژه بنا به شهادت شاهدان عینی از جمله شهاب اختیاری و خلیل بزرگمهر مستقیما در شکنجه و کشتن پرویز احمدی ، قربانعلی ترابی و همچنین جلیل بزرگمهر دست داشتند ، نعمت اولیایی و نریمان نام دارند. نعمت اولیایی از اعضای قدیمی سازمان است. او لهجه رشتی داشت و 40 ساله به نظر می آمد. من و او قبل از سال71و یا 72 به مدت سه یا چهار ماه در محور شش با هم بودیم. سپس او در سال 73 به عنوان زندانبان و بازجو به زندان منتقل شد.نریمان هم از نفرات قدیمی سازمان و مدتی نیز در لشکر73 فرمانده یگان بود. او دارای همسر و دو فرزند پسر است که همگی در قرارگاه اشرف حضور دارند در ماجرای طلاق او نیز با دنباله روی از دیگر سران فاشیست و بی احساس رجوی و برای اثبات سرسپردگی کامل خود به رجوی همسر خود را طلاق داد و سازمان در جنگ اول امریکا علیه عراق فرزندان او را نیز با سایر کودکان ساکن در قرارگاه اشرف روانه کشورهای اروپائی کرد. در سال 75 دو پسر او به نامهای یاسر22ساله و عمار19ساله پس از شستشوی مغزی برای بهره کشی هر چه بیشتر و استفاده ابزاری و در نهایت قربانی کردنشان در راه امیال قدرت طلبانه رجوی به قرارگاه بازگردانده شدند. که یاسر بعدها با مشاهده وضعیت نابهنجار و شرایط غیر انسانی قرارگاه اشرف از سازمان جدا شد و به اروپا رفت. نریمان تا هنگام خروج من از قرارگاه در زندان اشرف معاون عادل رئیس مشهور زندان قرارگاه اشرف و دژخیم بی رحم رجوی بود. <br />یکی دیگر از موارد تاسف بار و غم انگیزی که آقای خلیل رمضانی نصب که در حال حاضر در کمپ امریکاست و در آنجا برایم تعریف کرد مربوط به خانم نسرین احمدی است خلیل خود شاهد بود که چگونه نسرین تحت شکنجه مهوش سپهری( با نام مستعارنسرین) جان خود را از دست داد. خلیل رمضانی نصب خود از افرادی بود که نزدیک به بیست و پنج سال در تشکیلات رجوی فعالیت کرده بود. ایشان قبل از آنکه از قرارگاه اشرف خارج شده و به کمپ امریکا بیاید فرمانده گردان بود و رده تشکیلاتی بالایی داشت.خلیل در این رابطه برایم نقل کرد خانم نسرین احمدی از افرادی بود که در سال 74 تازه (سه سال) به گروه رجوی پیوسته و به قرارگاه اشرف منتقل شده بود.او 38 ساله و راننده نفربر BMP بود.ایشان بعد از مدتی اقامت در قرارگاه از مناسبات فاشیستی و ضد دموکراتیک قرارگاه اشرف به تنگ آمد و با مشاهده رفتارهای بیمارگونه فرماندهان قرارگاه نسبت به افراد حاضر در آنجا به لحاظ روحی دچار یاس و ناامیدی شد و در نتیجه بنای ناسازگاری را با فرماندهان خود گذاشت و تصمیم گرفت از سازمان رجوی جدا شود. اما سران سازمان به بهانه های واهی و مختلف مانع خروج او از قرارگاه اشرف می شدند تا اینکه مهوش سپهری عده ای از فرماندهان از جمله خلیل رمضانی نصب را که هشت نفر بودند به دفتر خود احضار و افراد مذکور را برای منصرف کردن نسرین از تصمیمش برای خروج از قرارگاه و جدایی از سازمان به مدت یکساعت توجیه کرد و به آنها گفت که نسرین قصد دارد از اینجا برود و ما باید هر طور شده او را راضی کنیم تا نسبت به سازمان و اهداف آن وفادار باشد و در تصمیم خود برای خروج از قرارگاه تجدیدنظر کند زیرا اگر پای او به اروپا برسد بیم آن می رود که بر علیه سازمان موضعگیری کرده و دست به افشاگری بزند.خلیل در ادامه تعریف ماجرای مذکور گفت: سپس مهوش سپهری دستور داد نسرین احمدی را به محل نشست ما آوردند و با دیدن او مهوش و دیگر فرماندهان حاضر در جلسه سعی کردند به نوعی نسرین را از تصمیم خود منصرف سازند اما نسرین بسیار مصمم بود و از ابتدای شروع جلسه تا آخر که از ساعت یک بعد از ظهر شروع و تا ساعت هشت شب ادامه داشت همچنان در تصمیم خود پایدار ماند و بعد از بحث و جدل های فراوان نسرین اظهار داشت که به هیچوجه تمایل قلبی و ذهنی برای ماندن در تشکیلات ندارد و می خواهد سازمان هر چه زودتر زمینه خروج او را از قرارگاه اشرف فراهم کند. در حوالی ساعت هشت شب بود که ناگهان مهوش سپهری بسیار عصبانی شد و با میله آهنی که از قبل آماده کرده بود به نسرین حمله ور شد و آنقدر میله آهنی را بر سر او زد که نسرین روی زمین افتاد و به حالت اغماء فرو رفت. یکی از فرماندهان با دیدن این صحنه به مهوش سپهری گفت تا او را به بیمارستان منتقل کنند اما مهوش در کمال خونسردی گفت نسرین خود را به موش مردگی زده است و لحظاتی بعد مشاهده کردیم که نسرین قلبش از کار افتاد. من که خود ناظر این جریان وحشتناک بودم بسیار وحشت زده شدم و مات ومبهوت به جسد بی جان نسرین که دقایقی قبل زنده و سر حال بود خیره شده بودم که بلافاصله مهوش به چند تن از فرماندهان حاضر در اتاق دستور داد تا جسد نسرین را از آنجا ببرند. دو ساعت بعد دوباره مهوش سپهری حاضران در جلسه را به دفتر خود احضار کرد و گفت نسرین احمدی به علت سابقه بیماری سکته مغزی کرده و به ما هشدار داد تا در این مورد با کسی سخن نگوئیم و هنگام بدرقه ما از دفترش گفت: شتر دیدید ، نه دیدید.!!!<br />از قربانیان رفتارهای گشتاپوئی سران و مسئولین تشکیلات رجوی در قرارگاه اشرف فردی از اهالی کرند استان کرمانشاه است که مردی میانسال بود و متاسفانه نام ایشان در خاطرم نیست اما آقای مجید روحی یکی از نیروهای سازمان در قرارگاه اشرف که بعدها در کمپ امریکا به من پیوست شاهد قربانی شدن فرد مذکور بود و در کمپ آمریکا ماجرا را برایم تعریف کرد که بسیار تکاندهنده بود. مجید روحی اهل تهران است و در سال 73 به سازمان رجوی پیوست و به قرارگاه اشرف انتقال داده شد. مجید در آشپزخانه قرارگاه کار می کرد و در سال 75و76 مدتی نیز به قرارگاه موزرمی که محل استقرار من بود ، فرستاده شد. من و مجید از دوستان صمیمی بودیم و چند ماهی نیز در یک یگان بسر برده ایم. در کمپ آمریکا هم او و من و خلیل رمضانی نصب مدتی در یک چادر بسر بردیم. مجید در تشریح یکی از جنایت های مسئولین سازمان در قرارگاه اشرف به من گفت هنگامی که در سال 77 در خیابان مزار قرارگاه اشرف تردد می کرد موتورسیکلتی را مشاهده می کند که به زمین افتاده ولی اثری از شکستگی آینه ها و بدنه آن مشاهده نمی کند در حالیکه در کنار موتور فردی میانسال که مرده بود بر روی زمین افتاده بود. مجید می گفت مسئولین سازمان به عمد این صحنه تصادف ساختگی را درست کرده بودند تا به افراد بگویند که فرد مذکور در حین تصادف موتورسیکلت کشته شده است. اما یکی از دوستان مجید که فرد کشته شده را می شناخت به مجید گفته بود که با فرد مذکور در یک قرارگاه سازماندهی شده بود و پس از اینکه او(فرد کشته شده) نسبت به مواضع سازمان مسئله دار شد سازمان به او مشکوک شده و تحویل بازجوهای استخبارات عراق می دهد که وی در اثر شکنجه به وسیله بازجویان اطلاعاتی رژیم صدام جان خود را از دست می دهد و سپس تحویل سازمان شده و مسئولین قرارگاه اشرف برای اینکه موضوع را لاپوشانی کنند صحنه تصادف ساختگی را برایش درست کردند. در هنگام توضیح این ماجرا از سوی مجید روحی آقای خلیل رمضانی نصب نیز حضور داشت و شاهدی بر سخنان مجید در این زمینه بود.<br />
انجمن نجات دفتر آذربایجان غربی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226">خاطرات قلعه اشرف(11)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37226/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آن سوى پرده (7)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225</guid>

					<description><![CDATA[<p>آن سوى پرده (قسمت آخر) خاطرات طالب جلیلیان از جداشدگان سازمان مجاهدین   زندان ابوغريب حتى نام اين زندان هم خون را در رگ ها منجمد مى‏كرد. ابوغريب دهشتناك ‏ترين مكان روى زمين بود. گويى تاريخ در آن جا از حركت بازايستاده است. هركس پا به اين مكان بگذارد. از يادها فراموش مى‏شود. صداى فريادها، دعاها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225">آن سوى پرده (7)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آن سوى پرده (قسمت آخر)<br />
خاطرات طالب جلیلیان<br />
از جداشدگان سازمان مجاهدین <br />
 زندان ابوغريب</p>
<p>حتى نام اين زندان هم خون را در رگ ها منجمد مى‏كرد. ابوغريب دهشتناك ‏ترين مكان روى زمين بود. گويى تاريخ در آن جا از حركت بازايستاده است. هركس پا به اين مكان بگذارد. از يادها فراموش مى‏شود. صداى فريادها، دعاها و التماس هاى زندانيان به هيچ كجا نمى‏رسد.</p>
<p>زندان ابوغريب بزرگ ترين زندان عراق و محصول حكومت صدام حسين است. ديوارهاى آن از عكس صدام پوشيده شده و عده‏اى از زندانيان وظيفه دارند آن ها را تميز نگه دارند. طول و عرض زندان به اندازه يك شهر است و به شش بخش مجزا تقسيم مى‏شود. حصار بلند و طويلى تمام اين شش قسمت را دربرمى‏گيرد. بالاى حصارها سيم خاردار كشيده شده و چندين برج نگهبانى دارد. شش قسمت زندان عبارتند از:</p>
<p>    1-بخش اعراب و اجانب كه داراى حصار مخصوص بود. اين حصار درون حصار عمومى قرار داشت. در اين بخش مليت هاى زيادى وجود داشتند اما از نظر تعداد اكثريت با ايراني ها بود كه جرم بيش تر آن ها تجاوز به حدود و حكم آن شش سال حبس بود، بعد مصري ها بودند كه مرتكب جرايم ناموسى، تجاوز و اعمال منافى عفت مى‏شدند. رتبه سوم به سوري ها تعلق مى‏گرفت، جرم اكثر آن ها جاسوسى بود كه مجازاتى بين بيست تا سى سال زندان داشت. بعد سوداني هاكه اكثراً جرمشان سرقت بود بعد ساير ملل.</p>
<p>    2-بخش ثقليه: زندانيان عراقى كه جرم هاى سنگين مرتكب مى‏شوند در اين بخش محبوسند. حكم برخى از آن ها 700 يا 1500 سال زندان است.</p>
<p>  3-بخش خفيفه: زندانيان عراقى كه جرم هاى سبك ترى دارند و حكم آن ها كم تر از ده سال است در اين قسمت نگهدارى مى‏شوند.</p>
<p>    4-بخش زندانيان خاص كه معمولاً افراد دولت هستند.</p>
<p>    5-در اين  بخش  زندانيانى  محبوسند  كه  مجازات  آن ها قطع اعضاى بدن است.</p>
<p>    6-بخش اعدامي ها.</p>
<p>بيمارستان در بخش نخست بود. افرادى كه نيازمند عمل جراحى بودند از بخش هاى مختلف به اين جا آورده مى‏شدند. عرب ها مى‏گفتند روزانه بيش از پنجاه نفر بر اثر بيمارى و گرسنگى تلف مى‏شوند. در ابوغريب آن چه ارزشى نداشت جان انسان بود. دو نفر ايرانى‏الاصل كه سال ها در بخش هاى خفيفه و ثقليه زندانى بودند حكايات زيادى از ساير بخش هاى زندان داشتند. آن دو براى رهايى از زندان ادعا كرده بودند كه هويت اصلى‏شان ايرانى است بلكه آن ها را براى مبادله اسيران در نظر بگيرند و از اين بلا رها شوند. به همين دليل آن ها را به بخش اعراب و اجانب منتقل كرده بودند. آن ها مى‏گفتند در بخش هاى ديگر براى رفتن به حمام، دستشويى، و خواب و&#8230; بايد پول و رشوه بدهيد. كسى كه پول نداشته باشد حتماً خواهد مرد. مى‏گفتند اين بخش در برابر ساير بخش ها هتل پنج ستاره است. در بخش هاى قبلى نان گير نمى‏آيد. از شام خبرى نيست. براى خوابيدن روى طبقه اول تخت بايد سيصد هزار دينار، طبقه دوم دويست هزار دينار، طبقه سوم صد و پنجاه هزار دينار و زير تخت طبقه اول صد هزار دينار كرايه بدهيد. افرادى كه روى زمين مى‏خوابند حتماً بايد به پهلو دراز بكشند زيرا تعداد افراد يك سلول بسيار زياد است و به هر كس بيش تر از يك موزائيك نمى‏رسد. مى‏گفتند كسانى هستند كه بيش از پانزده سال است در زندان محبوسند اما چون پول ندارند هر بار تختشان را مى‏گيرند. آن دو تعريف مى‏كردند كه در هفته دو روز براى اعدام است كه در هر نوبت بيش از بيست نفر اعدام مى‏شوند.</p>
<p>در زندان ابوغريب نيز مانند فضيليه مشكلات پزشكى با پول حل و فصل مى‏شد. البته زندان سهميه دارو داشت كه مى‏بايست به طور رايگان در اختيار زندانيان قرار مى‏گرفت. اما قبل از اين كه زندانى حتى يك بار از كارت استفاده كند كارتش پر مى‏شد. هنگام بازديد صليب سرخ كارت ها را به آن ها نشان مى‏دادند و ادعا مى‏كردند زندانيان از داروها استفاده كرده‏اند. هر كس به دارو نياز پيدا مى‏كرد بايد پول مى‏داد و آن را مى‏خريد. وضعيت ايراني ها كه ملاقات كننده نداشتند و در نتيجه پولى در بساطشان نبود بسيار سخت بود و هر كس بيمارى حاد داشت محكوم به مرگ بود. رضا اسفنديارى و حاج حسن كه بيمارى قلبى داشتند به همين دليل مردند. رضا اسفنديارى از ايل خزعل ايلام، گله‏دارى در مناطق مرزى بود كه عراقي ها او را دستگير كرده بودند و حاج حسن براى زيارت به عراق آمده بود، صورت جلسه مرگ آن دو را به زنداني ها دادند و ما را مجبور كردند پاى آن را امضا كنيم. در صورتجلسه علت فوت مرگ طبيعى ذكر شده بود.</p>
<p>تغذيه در اين زندان از فضيليه بهتر بود. نان به اندازه كافى وجود داشت و علاوه بر كدو، بادنجان و شلغم، سيب‏زمينى و گاهى لوبيا هم مى‏دادند اما از گوشت و ميوه خبرى نبود. سبزى هم در دسترس بود زيرا زندان چند باغچه داشت كه زندانيان قديمى در آن ها سبزى مى‏كاشتند. گوشت و ميوه از طريق كسانى كه ملاقاتى داشتند وارد زندان مى‏شد. گاهى زندانى به مناسبت آزادى جشن مى‏گرفت و گوشت و ميوه را بين ديگران تقسيم مى‏كرد. جيره غذايى زندان خيلى بيش تر از آن چيزى بود كه به ما مى‏دادند اما زندان بان ها آن ها را مى‏دزديدند. در زندان براى هركارى از زندانى پول مى‏گرفتند. پول رنگ، پول آب گرم‏كن، پول گاز آشپزخانه و&#8230; ايراني ها كه پول نداشتند مجبور بودند بيگارى كنند و كارهاى زندان را انجام دهند. تمام امكانات زندان در وهله اول مختص اعراب بود، اگر چيزى باقى مى‏ماند به ايراني ها تعلق مى‏گرفت. از لحاظ بهداشتى وضع زندان خيلى خراب بود اما زندانيان مى‏توانستند بهداشت فردى خود را رعايت كنند.</p>
<p>هر كس غذاى بيش ترى مى‏خواست بايد يك نصف روز در آشپزخانه كار مى‏كرد تا در عوض دو عدد نان، يك عدد پياز و يك عدد گوجه‏فرنگى يا بادنجان بگيرد. خيلى از ايراني ها از فرط گرسنگى ظرف و لباس ديگران را مى‏شستند و كارهاى آن ها را انجام مى‏دادند تا غذا بگيرند. روزى نبود كه سه يا چهار ايرانى را به فلك نبندند. صرف ايرانى بودن جرم محسوب مى‏شد. اگر يك ايرانى با كسى درگير مى‏شد چه مقصر بود، چه نبود مجازات مى‏گرديد. صليب سرخ هر سه ماه يك بار براى رد و بدل كردن نامه به زندان مى‏آمد و هر شش ماه يك بار مقدارى لباس زير، خمير دندان، جوراب، تيغ ريش تراش و چيزهاى ديگر روى هم رفته به ارزش پنج هزار تومان به زندانيان مى‏داد. هيچ ايرانى حق نداشت به افراد صليب نزديك شود، خصوصاً مجاهدين. به ما گفته شد بود در صورتى كه صليب ما را ببيند فلك مى‏شويم. هنگامى كه افراد صليب مى‏آمدند، مجاهدين را در محوطه جداگانه‏اى نگه مى‏داشتند تا آن ها بروند. بعد از رفتن افراد صليب، وكيل بند به زنداني ها اعلام مى‏كرد كسى حق خريد و فروش وسايلش راندارد. نيمى از كالاها به نفع زندان ضبط مى‏شد. براى فروش آن چه باقى مانده بود رئيس زندان افراد خاصى را معرفى مى‏كرد كه زندانيان موظف بودند لوازم خود را فقط به آن ها بفروشند. قيمت هر كالا را هم خريدار تعيين مى‏كرد. خلاصه به شكل هاى مختلف وسايل اهدايى صليب را از چنگ زندانيان در مى‏آوردند.</p>
<p>هر وقت قرار مى‏شد صليب از زندان بازديد كند، تمام زندان را نظافت مى‏كردند و وضع غذا بهتر مى‏شد. قسمت تأهيل (آموزش فنى و حرفه‏اى) به راه مى‏افتاد، در اين قسمت چند چرخ خياطى و دار قالى‏بافى قرار مى‏دادند و مدعى مى‏شدند كه به زندانيان آموزش مى‏دهند تا در آينده بتوانند شغلى به دست بياورند. بعد از رفتن اعضاى صليب وضع به حالت اول بازمى‏گشت.</p>
<p>گذشته از تأهيل، زندانيان موظف بودند چند كار ديگر هم انجام دهند مثل ساختن مرغ دانى براى رئيس زندان، سمباده‏كشى و رنگرزى ماشين كاركنان زندان، تهيه چوب براى ميز و صندلى زندان بان ها و&#8230; براى اين منظور همه را در مكان مشخصى جمع مى‏كردند، بعد مسئولين نفرات را تقسيم‏بندى مى‏كردند و آن ها را به بخش هاى مورد نظر مى‏فرستادند. هر كار يك ماه طول مى‏كشيد و پس از يك ماه زندانيان بايد نمره قبولى مى‏گرفتند؛ اما هيچ گاه متوجه نشديم بايد نمره قبولى از چه چيزى بگيريم. غير ايرانی ها كه پول داشتند هر كدام با يك بسته سيگار از كار معاف مى‏شدند و در نهايت فقط ايراني ها باقى مى‏ماندند كه بايد در طول يك ماه تمام كارها را به طور رايگان انجام دهند.</p>
<p>روزهاى ملاقات، ايراني ها را به قسمت جداگانه‏اى به نام محجر مى‏بردند و نگه مى‏داشتند تا وقت ملاقات تمام شود. محجر جاى بسيار تنگ و محدودى بود كه بايد چهار ساعت در آن مى‏مانديم. جاى تكان خوردن نداشتيم و به هم فشرده مى‏ايستاديم، چهار ساعت بعد كه به ما اجازه خروج مى‏دادند پاهايمان چنان خشك شده بود كه نمى‏توانستيم تكان بخوريم. اين انزوا بيش تر به خاطر مجاهدين بود زيرا مسئولين مى‏ترسيدند آن ها با ملاقات كننده‏ها تماس پيدا كنند و وضع خود را به بيرون زندان اطلاع دهند. هر روز براى زهره چشم گرفتن از ايراني ها از هر بند چند نفر را فلك مى‏كردند كه البته اكثراً ايراني هاى بخت برگشته بودند. هميشه به هنگام آمارگيرى پشت سر افسر نگهبان، دو نفر با تيرك فلك حركت مى‏كردند. براى آمارگيرى، زندانيان راجلوى بند به صف مى‏كردند و وكيل بند بايد دو نفر را براى فلك شدن معرفى مى‏كرد، و خوب معلوم است كه ديوارى هم از ديوار ايراني ها كوتاه تر نبود. هنگام فلك شدت ضربات به حدى بود كه كم تر كسى تاب مى‏آورد و اكثر بچه‏ها از هوش مى‏رفتند. هنگام بازگشت به بند بايد به صف  و يكى يكى وارد مى‏شديم، دو طرف در دو نفر از مسئولين با چوب مى‏ايستادند و هنگام ورود به هر زندانى دو چوب مى‏زدند، فقط كسانى كه پول مى‏دادند از چوب خوردن معاف بودند.</p>
<p>هر روز صبح كه از خواب برمى‏خاستيم تا شب در ترس و دلهره به سر مى‏برديم؛ ترس از فلك شدن ،ترس از كتك خوردن، ترس از تحقير و توهين. مسئولين اگر يك ايرانى را در حال عبور مى‏ديدند او را نگاه مى‏داشتند و وادار مى‏كردند به خودش و هر چه ايرانى است دشنام ناموسى بدهد، اگر كسى مقاومت مى‏كرد زير ضربات كابل سياه مى‏شد.  همه ما از فرط فشارهاى  روحى و  سوءتغذيه  چهره‏هاى  درهم ريخته  و  بى‏رمقى پيدا كرده بوديم.</p>
<p>بارها از مسئولين زندان پرسيده بوديم كه مطابق كدام قانون و با چه محكوميتى در زندان هستيم و آن ها به ما پاسخ مى‏دادد شما به خاطر مشكلات خودتان و سازمان در اين جا هستيد. ما فقط شما را به عنوان مهمان پذيرفته‏ايم.</p>
<p>براى سازمان اصلاً مهم نبود چه به سر اعضايش مى‏آيد. مسئولين سازمان از هر رفتار ناشايستى كه با اعضاى جداشده اش انجام مى‏شد استقبال هم مى‏كرد، زيرا مى‏خواست آن ها سرنوشت رقت‏بارى داشته باشند تا به ديگر اعضا بقبولاند زندگى بيرون از سازمان پر از رنج و مصيبت است و تنها مكان امن ماندن در حصار تشكيلات است. براى نمونه يكى از زندانيان سورى به نام ناصر برايم تعريف كرد كه قبلاً يك مجاهد ديگر  به نام سید حسن موسوی  اين جا زندانى بود كه تعادل روانى نداشت و سايرين به او تجاوز مى‏كردند. يك بار چند نفر از فرقه براى ملاقات او آمدند و او به آن ها گفت كه مورد تجاوز قرار مى‏گيرد اما آن ها گفتند اشكالى ندارد، به زودى مبادله مى‏شوى تو بايد به ايران بازگردى تا بيماريت علاج شود وگرنه در سازمان بيش تر مريض مى‏شوى. موارد اين چنين بسيار زياد است خصوصاً در رماديه و تركيه و خصوصاً در باب زنانی که حاضر به ماندن نبودند. جامعه بى‏طبقه توحيدى رجوى چنين ارزشى براى انسان ها قائل است.</p>
<p>دو سالى بود كه از فضيليه به اين جا منتقل شده بوديم و تحت بدترين شرايط روزگار مى‏گذرانيديم. حالا تعداد مجاهدين به چهل نفر رسيده بود. بعد از دو سال مسئولين به ما گفتند تا زمانى كه ايران اسراى ما را آزاد كند شما در اين جا هستيد، هر يك از شما را در ازاى يك اسير آزاد مى‏كنيم در غير اين صورت اين جا خواهيد ماند، هر چه قدر هم كه مى‏خواهد طول بكشد. كاملاً دريافته بوديم كه رجوى ما را در ازاى دريافت ادوات جنگى به عراقي ها فروخته است. فكر كرديم بايد به اين معامله اعتراض كنيم و وجود خودمان را مطرح سازيم. با تعدادى از بچه‏هاى مطمئن به شكلى كه خبرچين هاى زندان نفهمند، جمع شديم و تصميم گرفتيم به اعتصاب غذا دست بزنيم. در نهايت پنهان‏كارى و به دور از چشم ديگران با افراد صحبت كرديم، مراقب بوديم در انتخاب خود اشتباه نكنيم، سرانجام حدود شانزده نفر از چهل مجاهد حاضر شدند دست به اعتصاب بزنند. به آن ها گفتيم، ما ايرانى هستيم و اين جا عراق است بنابراين هر كدام حاضريد بايد از حالا اشهد خود را بگوييد و آماده سخت ‏ترين شكنجه‏ها و عذاب ها باشيد زيرا اعتصاب يعنى درگير شدن با سياست حكومت عراق. بعد از تصميم‏گيرى يك صبح زود نامه‏اى نوشتيم و در آن اقدام به اعتصاب و هدف از آن را اعلام كرديم و نامه را به وكيل بند داديم. يك ساعت بعد از بلندگو اعلام كردند كسانى كه قصد اعتصاب غذا دارند جلوى دژبانى جمع شوند. هر شانزده نفر جلوى دژبانى به خط شديم. رئيس زندان مترجم آورد و ما علت اعتصاب غذا را به او توضيح داديم. رئيس گفت:&#8221;دو ميليون نفر در جنگ ايران و عراق كشته شدند. فرض كنيد شما هم بميريد مى‏شود دو ميليون و بيست نفر، با اين كار به جز آزار خودتان هيچ اتفاقى نمى‏افتد. ضمناً طبق قوانين عراق اعتصاب ممنوع است&#8221;. گفتم:&#8221;آيا طبق قوانين عراق زندانى كردن بدون هيچ جرم و محكوميتى ممنوع نيست؟ طبق كدام قانون سال ها ما را در بدترين شرايط روحى و جسمى محبوس ساخته‏ايد؟&#8221; پاسخ داد:&#8221;كار شما به ما مربوط نيست، اين سؤالات را از مجاهدين بپرسید&#8221;. گفتم:&#8221;اما اين زندان مال حكومت عراق است و ما در خاك عراق هستيم&#8221;. او فرياد زد:&#8221;خفه شو&#8221;، و چند لگد و كشيده نثار ما كرد.</p>
<p>ساعت چهار بعدازظهر بود كه رئيس زندان رفت و نقيب محمد (سروان محمد)اعتصابيون را صدا زد. او مسئول امنيت زندان و مسئول زندانيان ايرانى بود، يعنى ما بايد مشكلاتمان را از طريق او دنبال مى‏كرديم. نقيب محمد قبلاً از بازجويان و شكنجه‏گران اداره اطلاعات عراق بود و تعداد زيادى از افراد خانواده‏اش را در جنگ ايران و عراق از دست داده بود. خلاصه كلام او تشنه خون ايراني ها بود و مى‏گفت نماز آن ها قبول نيست. ايرانی ها مجوسند. نقيب مرتباً و به بهانه‏هاى مختلف ايراني ها را وادار مى‏كرد به خودشان دشنام بدهند. به هر حال نقيب محمد مارا به خط كرد. پشت سر او همه نگهبان ها با چوب و كابل ايستاده بودند و جلويش چوب‏فلك  و طناب و سطل آب و كابل قرار داشت. فهميديم چه چيزى در انتظارمان است. او همه را يك به يك نگاه كرد، نخست جاسم را صدا زد او از اعراب اهل خرمشهر بود. فرياد زد:&#8221;مگر تو عرب نيستى؟&#8221; گفت:&#8221;چرا&#8221;. گفت:&#8221;مگر با عرب ها برادر نيستى؟&#8221; گفت:&#8221;چرا&#8221;. گفت:&#8221;پس چرا با مجوس ها اعتصاب غذا كرده‏اى؟&#8221; گفت:&#8221;ببخشيد سيدى، اشتباه شد&#8221;، جاسم يكى از افرادى بود كه فرياد اعتراضش به آسمان بلند بود و سوگند مى‏خورد تا پاى مرگ مقاومت مى‏كند. اما خيلى زود تسليم شد. به اين ترتيب نقيب يكى يكى افراد را از صف بيرون كشيد و زير فلك شكنجه كرد طورى كه بيهوش مى‏شدند و بعد با آب سرد آن ها را به هوش مى‏آورد و غذا در دهانشان مى‏گذاشت اگر از خوردن امتناع مى‏كردند دوباره به فلك مى‏بست. همه ما مرگ را جلوى چشممان مى‏ديديم.</p>
<p>بالاخره او دو نفر را به فلك بست و مرا صدا زد تا سر تيرك را بگيرم. گفتم هرگز اين كار را نمى‏كنم. گفت:&#8221;من به تو دستور مى‏دهم&#8221;. گفتم:&#8221;مگر سرباز تو هستم كه دستورت را اجرا كنم&#8221;. يكى از آن دو را بلند كرد و مرا به جايش به فلك بست. سه بار زير فلك بيهوش شدم اما هر بار با ريختن آب سرد به هوشم مى‏آوردند و مى‏پرسيدند&#8221;غذا مى‏خورى؟&#8221; گفتم:&#8221;بكشيد هم نمى‏خورم&#8221;. بار آخر با چند ضربه به كف پا و شكم به سرعت از هوش رفتم، وقتى مرا به هوش آوردند نه مى‏توانستم حرف بزنم و نه تكان بخورم. زندانيان را صدا كردند، آن ها دست و پاى مرا گرفته به سلول بردند. در سلول فهميدم از شانزده نفر نُه نفر مقاومت كرده‏اند و اعتصاب را نشكسته‏اند. ده روز اول اعتصاب ما نُه نفر مجبور بوديم همه كارهاى زندان را انجام دهيم. ده روز ديگر كه گذشت توان كار كردن را از دست داديم. بعد از سى روز، روزى سه بار يعنى صبح و ظهر و عصر هنگام آمارگيرى كتك مى‏خورديم. بعد از سى و پنج روز، چهار نفر ديگر اعتصاب را شكستند. فقط پنج نفر باقى مانده بوديم. حتى نمى‏توانستيم از روى زمين بلند شويم. رئيس زندان دستور داده بود براى آمارگيرى ما را تا محل آمار روى زمين بكشند. چند روزى هم به اين ترتيب گذشت اما ديدند فايده‏اى ندارد و ما در حال مرگ هستيم. رفتار مسئولين تغيير كرد و سعى كردند با وعده و وعيد ما را به شكست اعتصاب راضى كنند. اما ما از آن ها تضمين مى‏خواستيم، بايد اطمينان پيدا مى‏كرديم كه آزاد مى‏شويم. رئيس زندان به شرف سيد رئيس -صدام حسين- قسم خورد كه تا شش ماه ديگر آزاد مى‏شويم. به علاوه يكى از اعتصابيون كه در حال مرگ بود چهار فرزند داشت، و ساير زنداني ها هم به خاطر اعتصاب ما تحت فشار قرار داشتند و مرتباً كتك مى‏خوردند. به همين دليل تمام آن ها با التماس از ما خواستند اعتصاب را بشكنيم، مى‏گفتند حداقل به خاطر زن و فرزندان رفيقتان دست از اعتصاب برداريد. نقيب محمد هم قسم خورده بود كه حتى اگر تبادل هم صورت نپذيرد به شرف سيد رئيس ما را آزاد كند. بالاخره پذيرفتيم.</p>
<p>روى هم رفته اعتصاب ما چهل روز طول كشيد. در اين مدت به جز آب چيزى نخورده بوديم. از ما جز پوست و استخوان چيزى باقى نمانده بود. قبل از اعتصاب خودم را با ترازوى آشپزخانه كشيده بودم، هشتاد و دو كيلو وزن داشتم، يك هفته بعد از اعتصاب وزنم به پنجاه و دو كيلو تقليل يافته بود. رسيدگي هاى پزشكى شروع شد و بالاخره توانستيم روى پا بايستيم.</p>
<p>شش ماه گذشت اما خبرى از آزادى نشد. شرف نداشته صدام حسين را زير پا گذاشتند. اما بعد از اعتصاب كمى وضع فرق كرد ساير زندانيان با احترام به ايراني ها نگاه مى‏كردند و از مواد غذايى خود كه طى ملاقات به دست مى‏آوردند به ما هديه مى‏دادند. حتى مسئولين هم به ما احترام مى‏گذاشتند و هر چند روز يك بار كه كتك كارى عمومى بود ما را از كتك خوردن معاف مى‏كردند، درست مثل افرادى كه پول داشتند.</p>
<p>نزديك به سه سال بود كه در ابوغريب محبوس بوديم از بعد از اعتصاب به اين طرف چند گروه ديگر از مجاهدین به آن جا منتقل شده‏بودند حالا تعداد نفرات قديمى ما به شصت نفر مى‏رسيد. از هر گروه به محض ورود وسايلشان را مى‏گرفتند و آن ها را كتك جانانه‏اى مى‏زدند تا به اصطلاح زهر چشم گرفته باشند. غير از ما حدود صد نفر ايرانى بودند كه براى پيوستن به سازمان وارد عراق شده بودند اين افراد اكثراً در ايران مشكلات قانونى و يا خانوادگى داشتند و براى فرار از مشكلات به سازمان پناه آورده بودند، هيچ كدام از آن ها سياسى نبودند اما در اين جا آنقدر تحت فشار قرار داشتند كه حاضر بودند به ايران بازگردند و براى صد سال در زندان بمانند اما در عراق نباشند. آن ها از صبح تا شب  رجوى را به ناسزا و نفرين مى‏بستند كه در راديو اعلام مى‏كند هر كس توان برداشتن سلاح را دارد به آن ها بپيوندد و بعد افراد جديدالورود را تحويل عراق مى‏دهد.</p>
<p>در آن زمان حدود سيصد و هفتاد و دو ايرانى در ابوغريب بودند. از اين عده شصت نفر مجاهد بودند، ده نفر پناهنده كه به جرم دعواى قبيله‏اى و دزدى در رماديه به آن جا منتقل شده بودند، صد نفر اعضاى جديدالورود سازمان كه حكم تجاوز حدود[1] گرفته بودند و بقيه كسانى بودند كه خيال داشتند با قايق از اروندرود به كويت بروند.</p>
<p>عراق براى دستگيرى هر ايرانى هفتاد هزار دينار جايزه تعيين كرده بود. او در ازاى هر ايرانى، ده اسير عراقى را مبادله مى‏كرد، بنابراين به تعداد زيادى ايرانى احتياج داشت. براى رسيدن به اين هدف سازمان هم با دولت عراق همكارى مى‏كرد. سازمان با تبليغ راديويى از ايرانيان مى‏خواست به عراق بيايند و عضو مجاهدین شوند، اما به محض ورود آن ها را به عراقي ها تحويل مى‏داد تا آن ها را به جرم تجاوز به حدود زندانى كنند. بعد از اين كه تعداد ايراني ها به حد مورد نظر رسيد، بدون حضور صليب سرخ آن ها را تحويل ايران مى‏داد. تنها راه رهايى زندانيان ايرانى ابوغريب مبادله بود. حتى اگر مدت مجازات آن ها هم به پايان رسيده باشد آزاد نمى‏شوند تا روزى براى تبادل مورد استفاده قرار بگيرند، افرادى مثل غلام رشيدى، حاج رمضان، كاظم موتورى و خيلي هاى ديگر از جمله افرادى بودند كه بى‏دليل و فقط به خاطر مبادله بيش از يكسال محبوس بودند.</p>
<p>سه سال گذشت، هر بار كه ايراني ها را از بلندگو صدا مى‏كردند، خوشحال مى‏شديم و تصور مى‏كرديم زمان آزادى فرا رسيده است. شرايط واقعاً سخت بود، يك بار هم اعتصاب غذا كرديم كه بى‏نتيجه بود و با توجه به روحيه افراد انجام دوباره اين كار ممكن نبود. سرانجام يك روز اعلام كردند، ايراني ها جلوى دژبانى جمع شوند، آن گاه اسامى پنجاه نفر از مجاهدين را خواندند و گفتند شما آزاد مى‏شويد.</p>
<p>تبادل</p>
<p>چند روز بعد از اين كه اسامى ما را خواندند، دوباره صدايمان زدند و در محوطه ديگرى به خط كردند، بعد از چند دقيقه تعدادى عكاس و فيلمبردار عراقى آمدند و از ما عكس گرفتند، بعد ما را تك به تك جلوى دوربين فيلمبردارى بردند و متنى را دادند تا بخوانيم. مضمون نوشته اين بود كه بايد مى‏گفتيم من فلانى هستم و تقاضا دارم به ايران برگردم. من با كمال ميل مى‏خواهم به ايران برگردم.</p>
<p>همه اعتراض كرديم و گفتيم باز هم رجوى دسيسه ديگرى چيده و با اطلاعات عراق هم دست شد. وقتى صداى اعتراض ما بلند گرديد رئيس زندان و زندان بان ها آمدند و بازار تهديد و دشنام گرم شد، هر چه ما را تهديد كردند فايده نداشت. وقتى ما را جلوى دوربين مى‏بردند مى‏گفتيم:&#8221;نمى‏خواهيم به ايران بازگرديم[2]، بايد ما را تحويل صليب سرخ بين‏المللى بدهيد&#8221;. بالاخره فيلمبردارها كه متوجه شده بودند ماندن فايده‏اى ندارد، اسبابشان را جمع كردند و رفتند. آن گاه مسئولين زندان ما را زير مشت و لگد گرفتند و ناسزاگويان مى‏گفتند هر كدام از شما كه از لب مرز بازگردد، دوباره او را به همين جا مى‏آوريم و چنان رفتارى با او مى‏كنيم كه از زنده ماندن پشيمان بشود. بعد ما را به محوطه ديگرى بردند. رئيس زندان گفت هر كس حاضر است به ايران برود، سمت چپ و بقيه سمت راست بايستند. هيچ كس به سمت چپ نرفت. دوباره دشنام و كتك آغاز شد. سرانجام گفتند اگر حاضر نشويد برويد، پنجاه نفر ديگر را مى‏فرستيم، بنابراين بيست دقيقه فرصت داريد كه تصميم بگيريد. همه با هم مشورت كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه بهتر است با مسئولين زندان درنيفتيم و خودمان را درگير نكنيم. هر وقت به مرز رسيديم، در موقع تبادل به افراد صليب مى‏گوييم نمى‏خواهيم به ايران برويم. عراقي ها نمى‏توانند در حضور صليب ما را بزنند و زور بگويند. صليب هم براى ما كارت پناهندگى صادر مى‏كند و عراقي ها در مقابل عمل انجام شده قرار مى‏گيرند. بعداً اگر ما را زدند اشكالى ندارد لااقل يك بار كتك مى‏خوريم. همه توافق كرديم و به عراقي ها گفتيم، ما در ايران مشكل داريم، فقط در صورتى حاضريم به ايران بازگرديم كه زير نظر صليب باشد. عراقي ها هم گفتند صليب در كنار مرز حضور دارد و شما را با تضمين به داخل ايران مى‏فرستند.</p>
<p>روشن بود كه اين بار مسئله جدى است و واقعاً قصد تبادل دارند. از طرفى شاد بودم كه پس از پنج سال تحمل زندان هاى سازمان و عراق بالاخره آزاد مى‏شوم و درد و رنج هايم پايان مى‏پذيرد، از سوى ديگر از آينده در هراس بودم. تنها من مضطرب نبودم همه ما پنجاه نفر در اضطراب و ناراحتى به سر مى‏برديم.</p>
<p>چند روزى گذشت، دوباره ما را صدا كردند و گفتند براى يك ساعت ديگر آماده شويد. با ساير بچه‏هاى سازمان خداحافظى كرديم. آن هايى كه باقى مى‏ماندند ما را قسم مى‏دادند كه فراموششان نكنيم. در بين آه و درد و اشك از ما مى‏خواستند تا صداى آن ها را به گوش دنيا برسانيم تا همه بدانند رجوى چه بر سرشان آورده است. آن ها مى‏گفتند: اميد ما اول به خدا و بعد به شماست. ما را از ياد نبريد. بعد از يك ساعت، همه جلوى دژبانى بوديم. ما را از سر تا پا بازرسى كردند حتى زير كفش هاى ما را هم گشتند بعد به جز لباسهاى تن‏مان همه چيز را از ما گرفتند. سوار اتوبوس شديم. در هر اتوبوس دو نظامى مسلح عراقى قرار داشت، يكى در  جلو و ديگرى در عقب، چند خودروى سوارى هم اتوبوس ها را اسكورت مى‏كردند. روز به ياد ماندنى‏اى بود، دوباره آزاد مى‏شديم.</p>
<p>نزديك منظريه (مرز خسروى) مردم عراق براى استقبال از اسراى خود تجمع كرده بودند. اتوبوس ها كنار يك مجموعه ساختمانى توقف كردند. هيجان و دلهره ما را فراگرفته بود. از عراقي ها پرسيديم&#8221;چرا توقف كرديم؟&#8221;. گفتند اول بايد اسراى عراقى از مرز بگذرند و صليب آن ها را تحويل بگيرد، بعد شما را تحويل مى‏دهيم. هنوز هوا روشن بود كه اسراى عراقى از برابر ساختمان گذشتند. ما را تا تاريكى هوا نگه داشتند. سپس دوباره از ما آمار گرفتند و اعلام كردند حركت مى‏كنيم. فاصله ما تا مرز يك كيلومتر بود. كم‏كم به مدخل مرز ايران و عراق نزديك مى‏شديم. ورودى كه به شكل يك طاق نصرت بود از دور پيدا مى‏شد اما هر چه به طاق نزديك تر مى‏شديم سرعت اتوبوس ها بيش تر مى‏شد. به محل طاق نصرت كه رسيديم خبرى از نيروهاى صليب نبود. اتوبوس ها بدون توقف و با همان سرعت وارد خاك ايران شدند. همه سراسيمه شده بوديم و داد مى‏زديم، توطئه، خيانت. ناگهان اتوبوس ها ايستادند و در هر اتوبوسى چند ايرانى سوار شد. ايراني ها مسلح نبودند بلكه هر كدام يك تلفن همراه داشتند، فهميديم مامورین اطلاعات هستند. پشت سر ما تعدادى جيپ لندكروز به راه افتاد. ايراني ها به محض سوار شدن با تك‏تك ما سلام و  احوالپرسى  كردند و به  ما خوش‏آمد گفتند. آن ها  مى‏گفتند  اصلاً  ناراحت  نباشيد شمابه خاك و كشور خودتان بازگشته‏ايد. </p>
<p>اتوبوس ها با همان سرعت تا قصر شيرين رفتند. در شهر مقابل يك مجتمع آپارتمانى توقف كرديم. عده زيادى با خودرو و بى‏سيم در انتظار ما بودند، آن ها ما را به آپارتمان ها بردند. يكى از ايراني ها وارد سالن شد و گفت:&#8221;برادران با عرض معذرت توجه بفرماييد! چون وضعيت بهداشتى زندان هاى عراق مناسب نيست بنابراين بين شما لوازم بهداشتى و لباس توزيع مى‏شود. بعد از تحويل وسايل مى‏توانيد از حمام داغ استفاده كرده استحمام كنيد. سپس هنگام صرف شام است&#8221;.</p>
<p>همگى حمام كرديم و شام خورديم، لباس هاى زندان را درآورده و به زباله دانی پرت كرديم. بعد از شام در همان جا خوابيديم. روز بعد ما را از قصر شيرين به تهران آوردند و به يكى از هتل ها منتقل كردند. مدت يك ماه در هتل تحت نظر مراقبت هاى پزشكى و غذايى بوديم. سرانجام نشانى خانواده‏هايمان را از ما گرفتند و هر كدام از ما را به شهر خودش انتقال دادند. قبل از انتقال در هتل طى يك سخنرانى به ما گفتند كه رهبرى و رياست جمهورى ما را عفو كرده است.</p>
<p>ديدار با خانواده</p>
<p>از تهران به كرمانشاه و نزد يكى از بستگانم رفتم. او با ناباورى به من نگاه كرد و گفت:&#8221;مى‏دانم كه طالب هستى اما نمى‏توانم باور كنم. ما همه مطمئن بوديم تو كشته شده‏اى&#8221;. از وضعيت خانواده‏ام پرسيدم. مى‏خواستم كمى درباره آن ها اطلاعات كسب كنم. قدرى من و من كرد و گفت:&#8221;اگر ناراحت نمى‏شوى برايت بگويم&#8221;. گفتم:&#8221;ناراحت مى‏شوم، اما تحمل مى‏كنم، فقط حقيقت رابگو&#8221;.</p>
<p>از پدر و مادرم پرسيدم، گفت:&#8221;پدرت بعد از رفتن تو و تصادف برادرت، نتوانست تحمل كند. از طرفى غصه تو و از سوى ديگر مرگ پسر ديگرش او را درهم كوبيد، عاقبت سكته كرد و درگذشت. مادرت هم مريض است. او در خرمشهر با برادر بزرگ ترت زندگى مى‏كند. او هم سكته مغزى كرده و حالش خوب نيست. بهتر است هر چه زودتر او را ببينى چون مدام تو را صدا مى‏كند&#8221;. از همسرم پرسيدم. گفت:&#8221;همسر بيچاره‏ات تقصيرى ندارد. ما همه فكر مى‏كرديم تو مرده‏اى. او سال ها بدنبال ردى از تو بود، بالاخره توانست با سرپل هاى مجاهدین در خارج تماس بگيرد. آن ها به او گفتند تو كشته شده‏اى. او هم بالاخره ازدواج كرد و الان هم صاحب يك فرزند است&#8221;. يادم آمد كه وقتى در اشرف بودم بارها مسئولين سازمان به من گفته بودند مسئوليت زن و فرزند تو با رجوى است. آن ها به من گفتند خانواده‏ام در خارج از كشور است در حالى كه اصلاً سراغ آن ها هم نيامده بودند. واقعاً نمى‏دانم با چه كلماتى بايد خصلت هاى ضد بشرى رجوى را توصيف كرد.</p>
<p>از پسرم پرسيدم. گفت:&#8221;او هم در خرمشهر است. اما الان به روستا آمده&#8221;. تصميم گرفتم اول به روستا بروم، سپس راه خرمشهر را در پيش بگيرم. به خانه پدرى‏ام در روستا كه رسيدم با دو جوان رو به رو شدم از من پرسيدند:&#8221;ببخشيد شما كى هستيد؟&#8221; گفتم:&#8221;من طالبم&#8221;. آن ها باور نمى‏كردند از پسرم ميلاد سراغ گرفتم. يكى از آن دو با بهت و حيرت در حالي كه بغض گلويش را مى‏فشرد با صداى گرفته‏اى گفت:&#8221;من ميلادم&#8221;. ميلاد تا مدتى نمى‏توانست حرف بزند. بعد از مدتى كه حالش بهتر شد زير گريه زد. بعد هم خواهرهايم آمدند، هر كدام با ديدن من بناى گريه و زارى را گذاشتند. آن ها را دلدارى دادم. كمى بعد به خرمشهر رفتم، مادر در بستر بيمارى بود. او را بوسيدم. گفت:&#8221;بالاخره آمدى. سال هاست از خدا مى‏خواهم اول ترا ببينم بعد بميرم&#8221;. گويى فقط منتظر من بود. با آمدن من، سه روز بيش تر زنده نماند و دار فانى را وداع گفت.</p>
<p>آن چه بر من گذشت يك استثنا نبود، رجوى با وعده‏هاى پوشالى خودش خانواده‏هاى بسيارى را متلاشى كرد و به تمامى كسانى كه هستى‏شان را در راه آرمانى واحد ايثار كرده بودند، خيانت كرد. او براى دست يابى به يك قدرت بلامنازع از هيچ كارى فروگذار نمى‏كرد؛ حتى تحمل يك شريك ظاهرى و غيرفعال را در تصميم‏گيري هايش نداشت به همين دليل هم شوراى ملى مقاومت را كه در ظاهر از چند حزب تشكيل شده بود و در تصميم‏گيري ها به راى‏گيرى متوسل مى‏شد با بهانه‏هاى واهى و هزار نوع ترفند منحل كرد، اين شورا متشكل از چريك هاى فدايى خلق به رهبرى مهدى سامع، جمعيت دفاع از دمكراسى به رهبرى جلال گنجه‏اى و افرادى چون محمدرضا روحانى و منوچهر هزارخانى بود. تمامى اين افراد يا به مجاهدین وابسته بودند يا نان خور آن به حساب مى‏آمدند. در ظاهر به هنگام تصميم‏گيري ها هر حزب حق يك راى داشت و بنابراين رجوى هم يك راى بيش تر نداشت. مدتى كه گذشت مسعود رجوى به بهانه اين كه با يك بال نمى‏توان پرواز كرد، اعلام كرد شورا بال سياسى گروه است و بايد با بال نظامى تركيب شود تا كامل گردد و به اين بهانه چهارصد و هشتاد نفر اعضاى شاخه نظامى را وارد شورا كرد و به هر كدام يك راى داد درنتيجه سازمان صاحب چهارصد راى شد. به‏اين ترتيب عملاً قدرت را در دست خود گرفت.</p>
<p>[1]   تجاوز به حدود منظور افراد ایران یکه بدون مجوز وارد خاک عراق شده بودند اطلاق می شد. یکی از رایج ترین جرایم اعضای مجاهدین ، تجاوز به حدود بود.</p>
<p>[2]   مجاهدین آن چنان تصویر سیاهی از ایران ساخته بودند که هر یک از ما ترجیح می دادیم سالها در زندان ابوغریب بمانیم ولی به ایران فرستاده نشویم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225">آن سوى پرده (7)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37225/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آن سوى پرده (6)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 07 Mar 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224</guid>

					<description><![CDATA[<p>آن سوى پرده (6) خاطرات طالب جلیلیان از جداشدگان سازمان مجاهدین زندان فُضَيليه باز هم زندان. همه ‏اش زندان و زندان و زندان. آخر پس كى تمام مى ‏شود. زندان يا به عبارتى بازداشتگاه فضيليه در حومه بغداد قرار دارد. ساختمان آن پوسيده و قديمى است. خود عراقي ها مى ‏گويند پنجاه سال از ساخت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224">آن سوى پرده (6)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آن سوى پرده (6)<br />
خاطرات طالب جلیلیان<br />
از جداشدگان سازمان مجاهدین</p>
<p>زندان فُضَيليه</p>
<p>باز هم زندان. همه ‏اش زندان و زندان و زندان. آخر پس كى تمام مى ‏شود.</p>
<p>زندان يا به عبارتى بازداشتگاه فضيليه در حومه بغداد قرار دارد. ساختمان آن پوسيده و قديمى است. خود عراقي ها مى ‏گويند پنجاه سال از ساخت آن مى‏گذرد. يكى از پيرمردهاى منطقه خودمان هم تعريف مى‏كرد وقتى در جوانى براى زيارت كربلا به عراق رفته بود، بازداشت شده و در فضيليه زندانى بوده است. عراقي ها مى‏گويند صدام هم در جوانى مدتى در اين زندان بوده. به هر حال زندانى با اين قدمت داراى حصارى به طول دويست متر و عرض صد متر است. ساختمان زندان در وسط حصار قرار دارد. زندان داراى دو بخش است، يكى مخصوص عراقي ها و دومى مخصوص غيرعراقي ها. اطراف زندان محل گله‏دارى، كاه‏فروشى و بازار خريد و فروش دام است. به همين دليل هميشه کثیف  است. قسمت غيرعراقي ها داراى حياطى در وسط به ابعاد 15*20 متر است. سلول ها دور تا دور حياط قرار دارند. مجموعاً شصت و هشت سلول به غيرعراقي ها تعلق دارد. ديوارهاى آجرى زندان از فرط رطوبت و كهنگى كج شده است. كف سلول ها و حياط سيمانى است كه شكاف هاى آن به خاطر رطوبت پر از كرم است. فاضلاب زندان به چاه مى‏ريخت اما چاه پر شده بود و سرريز مى‏كرد، به همين علت رطوبت آن از كف زندان بيرون مى‏زد و بوى بد آن آدم را گيج مى‏كرد. در تمام زندان فقط يك شير آب كوچك وجود داشت كه آب كمى از آن جارى مى‏شد. در تابستان ها هم اكثراً آب به كلى قطع مى‏شد. چندين مرتبه رئيس زندان براى تعمير آن از زندانيان پول گرفته بود اما آن را درست نمى‏كرد. دفتر زندان بيرون از محوطه بود. دستشويى زندان مملو از كثافت بود و آفتابه نداشت. هر كسى بايد براى طهارت خودش قوطى يا ظرفى پيدا مى‏كرد. تابستان كه آب قطع مى‏شد از رودخانه با گالن آب مى‏آوردند و به هر نفر مقدار كمى مى‏دادند. اين آب كه پر از آشغال و  زالو  بود  مختص  آشاميدن بود و براى استحمام و طهارت آب نداشتيم.  رئيس زندان مى ‏گفت اين جا  بازداشتگاه است سهميه بهداشتى ندارد.</p>
<p>هيچ نوع وسيله نظافت و پتو و ظرف وجود نداشت. هر كسى زرنگ بود مى‏توانست براى خودش يك قوطى كنسرو پلاستيك گير بياورد. همه بدون پتو روى سيمان مى‏خوابيديم. مدتى كه گذشت توانستيم از زندانيان غيرايرانى كه  ملاقاتى  داشتند  چند  تا پتوى  كهنه و پارچه پاره تهيه  كنيم. هر كس  به وسيله‏اى نياز داشت بايد پول مى ‏داد تا از  بيرون  زندان  برايش تهيه كنند.</p>
<p>غذاى ما عبارت بود از صبح ها نصف ليوان چاى با يك عدد نان سمون؛ ظهر هم اگر زمستان بود يك سمون با يك ليوان آب شلغم و اگر تابستان بود يك سمون با كدو يا بادنجان. براى طبخ كدو و بادنجان آن را با پوست و بدون آن كه تمييز كنند در ديگ آب مى‏انداختند، اگر از بالا درون ديگ را نگاه مى‏كرديد مى‏توانستيد كف آن را ببينيد چون هيچ چاشنى ديگرى نداشت، از شام هم خبرى نبود. بدون در نظر گرفتن كيفيت غذا مى‏توان گفت تمام مواد غذايى كه در طول روز به افراد مى‏دادند حتى نمى‏توانست براى يك وعده هم كسى را سير كند. از گرسنگى هميشه شكممان صدا مى‏كرد. بعضى‏ها از فرط گرسنگى گريه مى‏كردند. دست هاى همه به آسمان بلند بود و در حسرت كمى نان بوديم. هر وقت از اين وضع شكايت مى‏كرديم جز دشنام هاى ركيك و حرف هاى زننده چيزى نصيبمان نمى ‏شد.</p>
<p>يك دوش آب گرم، يك ليوان چاى داغ و يك شكم سير نان  خشك جزئى از رؤياهاى ما شده بود. تازه متوجه حرف برخى از افراد فرقه شده بوديم، آن ها به بعضى از بچه‏ها گفته بودند شما را به جايى مى‏فرستيم كه حاضر شويد براى يك لقمه نان خشك دست به هر کاری بزنيد!</p>
<p>به دليل نبود وسايل بهداشتى موهاى سر و ريش ما بلند شده و انباشته از آشغال و كثافت بود؛ چون با كوچك ترين بادى محوطه زندان پر از خاك مى‏شد. لباس ها به شدت كثيف بود.  اما گرسنگى آن قدر به ما فشار آورده بود كه بهداشت و سلامتى را فراموش كرده بوديم.</p>
<p>زمستان از فرط سرما كبود مى‏شديم و تابستان آن قدر گرم بود كه احساس مى‏كرديم استخوان‏هايمان مى‏سوزد. براى يك جرعه آب سرد له‏له مى‏زديم. هر وقت اعتراض مى‏كرديم كتك مى‏خورديم و دشنام مى‏شنيديم. عراقي ها، ايرانيان را مجوس خطاب مى‏كردند. حتى رئيس زندان مى‏گفت اسرائيلي ها مذهب شيعه را به وجود آورده‏اند. ايراني ها صد بار از يهوديان بدتر هستند. علاوه بر مسئولين بايد تحقير و توهين بقيه عرب ها را هم تحمل مى‏كرديم.</p>
<p>زندان فضيليه هم زير نظر استخبارات بود و فقط نگهبانهاى بيرون، از قواى انتظامى بودند. هر وقت مسئول بالاترى به زندان مى‏آمد درباره خودمان از او سؤال مى‏كرديم و او مى‏گفت به همين زودي ها مى‏رويد. زمستان ها هر سه نفر يك حصير از پوست خرما و يك پتو داشتيم كه چند سوراخ بزرگ روى آن بود. داخل سلول ها پر از كرم و شپش بود. همه هر روز صبح يك ساعت برنامه شپش‏كشى داشتيم. لاى ناخن هاى ما از خون شپش قرمز مى‏شد اما آبى نبود كه دستهاي مان را بشوريم. با همان دست هاى خونى و كثيف غذا مى‏خورديم.</p>
<p>بقيه زنداني ها از عرب هاى غيرعراقى بودند كه با ايراني ها بد بودند و هيچ كمكى نمى‏كردند، حتى تعدادى عرب ايرانى هم كه در آب هاى مشترك دستگير شده بودند، مى‏گفتند ما ايرانى نيستيم، اهوازى هستيم و دست به دست عرب ها داده، ما را آزار مى‏كردند. بيش تر زنداني ها مصرى بودند، و ملاقاتى‏هاى آنان برايشان مواد غذايى و ساير وسايل مورد نياز را مى‏آوردند، اما ايراني ها ملاقاتى نداشتند. جز پوست و استخوان چيزى از ما نمانده بود، حتى رمق راه رفتن هم نداشتيم. من دو ماه تمام تب كرده بودم اما حتى آن قدر پول نداشتم كه يك آمپول آنتى‏بيوتيك بخرم. قيمت آنتى‏بيوتيك به اندازه يك پاكت سيگار معمولى بود. از شدت تب تمام استخوان هايم، خصوصاً ساق پايم آن قدر درد مى‏كرد كه احساس مى‏كردم الان مى‏تركد. گاهى از شدت درد فرياد مى‏زدم. بالاخره يك اردنى 500 دينار (معادل يك پاكت سيگار) داد تا برايم يك سرنگ و دو آمپول پنى‏سيلين خريدند و يكى از بچه‏ها كه وارد بود آن را به من تزريق كرد. بعد از دو ماه سرانجام دردم آرام گرفت. گاهى پزشكى مى‏آمد و بچه‏ها را معاينه مي كرد و نسخه مى‏نوشت اما دارو را بايد خودمان تهيه مى‏كرديم. هر كسى پول مى‏داد تا چيزى از بيرون زندان برايش تهيه كنند، حداقل يك سوم پول را زندان بان ها برمى‏داشتند. به هر حال ما ايراني ها كه هيچ پولى نداشتيم آن قدر بى‏رمق شده بوديم كه از ناتوانى چند روز يك بار به دستشويى مى‏رفتيم. تازه آن وقت هم از ديوار كمك مى‏گرفتيم. هر پنج نفر يك جفت دمپايى داشتيم كه فقط براى دستشويى رفتن از آن استفاده مى‏كرديم، زيرا بقيه دمپايي ها يا پاره شده بود يا در ازاى نان فروخته شده بودند. از فرط گرسنگى سه بار تا دم مرگ رفتم اما هر بار آدم خيرى پيدا مى‏شد و مقدارى مواد غذايى به ما هديه مى‏داد. از فرط گرسنگى همه چيز را فراموش كرده بوديم حتى اگر يك قالب صابون هم به دست مى‏آورديم آن را با نان عوض مى‏كرديم. در اثر نبود بهداشت و حمام و كثافت داخل زندان هر يازده نفر ما جرب (گرى) گرفته بوديم. در طول دو ماه آن قدر خودمان را خارانده بوديم كه بدن ما زخم شده بود. از فرط درد و خارش شب ها به گريه مى‏افتاديم. علاوه بر زخم ها، صبح كه بيدار مى‏شديم درون زخمهاى ما تعداد زيادى شپش خانه مى‏كردند. خون و شپش با هم قاطى شده بود. تا اين كه يك اردنى به نام محمد قطب در حدود دو كيلو  داروى كرم مانند به نام كبريت براى ما خريد. آن را به خودمان ماليديم و بعد از  يك  هفته  بهتر شديم. اما  حالا تمام  بدن و لباس هايمان چرب شده بود و حتى  آب  سرد هم براى شستن خودمان نداشتيم.</p>
<p>تمام فشارها باعث شد كه چند نفر از بچه‏ها براى مجاهدین نامه بنويسند و اظهار ندامت و پشيمانى كنند، بلكه بتوانند به سازمان بازگردند اما رئيس زندان نامه ی آن ها را قبول نكرد. عده‏اى هم از جمله خود من گفتيم اگر روزى صد مرتبه بميريم و دوباره زنده شويم باز هم محال است از رجوى طلب بخشش كنيم!</p>
<p>ساير زنداني هاى فضيليه بيش تر از دو ماه نمى‏ماندند و بعد به كشور خودشان فرستاده مى‏شدند. درواقع بيش تر آن ها عرب هايى بودند كه در زمان جنگ به عراق آمده بودند و اكنون ديگر به وجودشان نيازى نبود. بنابراين به بهانه‏هاى مختلف، ازجمله اتمام مهلت اقامت آن ها را در فضيليه جمع مى‏كرد و پس از دو هفته تا حداكثر دو ماه به كشورهاى خودشان بازپس مى‏فرستاد.</p>
<p>نزديك به يكسال بود كه در سخت ‏ترين شرايط مادون انسانى به سر مى‏برديم. علاوه بر ما ايراني هايى كه مى‏خواستند به طور قاچاق با قايق به كويت بروند و در اروندرود دستگير شده بودند نيز در آن جا زندانى بودند، اين افراد را قايقى مى‏ناميدند. عراق آن ها را به اين نيت كه با اسيران خود مبادله كند دست گير مى‏كرد، اكثر آن ها اهوازى و عرب بودند. عراقي ها آن هارا با ايراني ها به صف نمى‏كردند بلكه صفى جداگانه داشتند و اهوازى خوانده مى‏شدند نه ايرانى، خود عرب ها هم مى‏گفتند ما ايرانى نيستيم، اهوازى هستيم. اين افراد بعد از چند ماه مبادله مى‏شدند. هر وقت از رئيس مى‏پرسيديم چرا ما را كه قديمى‏تر هستيم مبادله نمى‏كنيد مى‏گفت هنوز فرقه موافقت نكرده است.</p>
<p>در زندان فضيليه دو خانواده ايرانى وجودداشت. يكى از آن ها ايرانى‏الاصل بودند اما از زمان هاى بسيار دور به عراق آمده بودند و دخترهاى آن ها همسرانى عراقى داشتند. آن ها مى‏خواستند به ايران بروند كه دستگير شدند. مرد و يكى از پسرانش را به فضيليه آوردند و زن او را به زندان كاظميه كه محل حبس زنان ولگرد بود فرستادند. دختر او كه همسرى عراقى داشت به ملاقات مرد مى‏آمد. خانواده ديگر زن و مردى بودند كه دختر و پسر بالغى داشتند. آن ها به طور دسته‏جمعى به عراق آمده بودند تا به سازمان بپيوندند اما چون با مسئله طلاق مواجه شده بودند، مرد اعتراض كرده بود و گفته بود من صاحب فرزندان بزرگى هستم، اگر همسرم را طلاق بدهم پسرم كه مرد گردن كلفتى است مرا مى‏كشد. به هر حال زير بار طلاق نرفته بود. فرقه هم او را نپذيرفته تحويل عراقي ها داده بود. آن ها هم مرد و پسرش را به زندان فضيليه و زن و دختر را به زندان كاظميه فرستادند. اين زن هر هفته مقدارى نان و مواد غذايى از زندان كاظميه براى همسرش مى‏فرستاد. اين غذاها را دختر خانواده نيمه ايرانى، عراقى به زندان مى‏آورد. يكبار همراه غذا نامه‏اى هم فرستاد كه در آن فهرست مواد ارسالى ذكر شده بود. پسر خانواده نيمه ايرانى براى اين كه خانواده ديگر از ميزان اجناس فرستاده شده باخبر نشوند، نامه را به ما داد تا برايش بخوانيم. زن بعد از فهرست اجناس براى شوهرش نوشته بود:&#8221;تو مگر غيرت و شرف ندارى، ما را آوردى، دست اين عراقي هاى از خدا بى‏خبر داده‏اى. من براى اين كه حيثيت دخترم به باد نرود مجبورم كارهاى اين زندان بان هاى سبيل كلفت را انجام دهم و برايشان نظافت كنم اما نمى‏توانم مدت زيادى به اين كار ادامه دهم ديگر برايم هيچ آبرويى باقى نمانده. همين روزهاست كه حيثيت دخترمان به باد برود. هر چه زودتر به مجاهدین بگو فكرى براى ما بكند تا از اين زندان خلاص شويم. بگو حاضريم از هم جدا شويم فقط ما را از اين جا بيرون بياورند&#8221;.</p>
<p>نمى‏دانم با اين وضع وقتى رجوى راجع به مصدق صحبت مى‏كند و ادعاى ملى‏گرايى مى‏كند بايد به او چه گفت.</p>
<p>مدتى كه گذشت چهار نفر ديگر از اعضاى فرقه را هم به آن جا آوردند. آن ها همه لباس هاى شيك به تن داشتند و داراى ساك و چمدان و يك گونى خواربار بودند. ما خوشحال شديم و فكر كرديم مى‏توانيم از امكانات آن ها استفاده كنيم. ولى آن چهار نفر را به سلول جداگانه‏اى بردند، در آن را بستند و گفتند احدى حق ندارد با آن ها صحبت كند يا نزدشان برود. ابتدا فكر كرديم به خاطر مسائل امنيتى چنين مى‏كنند. اما يك روز اعلام كردند، صحبت كردن با آن ها مانعى ندارد. وقتى نزد آن ها رفتيم، ديديم رئيس زندان سرگرد ابوعبيده و معاونش ابوخالد تمام وسايل و پول هاى آن ها را برداشته‏اند، حتى لباس هاى آن ها را درآورد و جامه‏هاى ژنده به آن ها داده بودند. وقتى با آن ها حرف زديم و پرسيديم كه چرا اجازه داديد با شما چنين رفتارى بكنند. متوجه شديم عقلشان را از دست داده‏اند. اسم يكى از آن ها هوشنگ و از اهالى ايلام بود. او به يك نقطه خيره مى‏شد و يك مرتبه از خنده غش مى‏كرد. بعد ناگهان دچار وحشت مى‏گرديد. ديگرى بيژن و از اهالى دره‏شهر بود، هر چه به او مى‏گفتيم، مى‏گفت فرض كنيد كه شده، فكر كنيد كه شده. ديگرى مرتضى نام داشت و اهل مهران بود. او مرتباً براى مجاهدین گزارش مى‏نوشت و مى‏گفت برنامه كار من مشخص نيست، هر چه به او مى‏گفتيم اين جا اشرف نيست، زندان است. مى‏گفت: چرا؟</p>
<p>ديگرى احمد و از اهالى انديمشك بود. من قبلاً او را مى‏شناختم. وى اعتقادات ماركسيستى داشت. در زمان انقلاب ايدئولوژيك آن قدر او را تحت فشار قرار داده بودند كه دچار عدم تعادل روانى شده بود و مرتب در حياط زندان، عقب عقب رژه مى‏رفت. نه تنهانتوانستيم از آن ها كمكى بگيريم بلكه بايد آن ها را در انجام كارهاى روزمره ا‏شان يارى مى‏داديم. اين عده به همراه چند نفر از قايقى‏ها خيلى زود مبادله شدند.</p>
<p>جريان مبادله‏ها به اين صورت بود كه ايراني ها را تا لب مرز مى‏آوردند و به صليب سرخ تحويل مى‏دادند. بعد صليب از آن ها مى‏پرسيد مى‏خواهند به ايران بازگردند يا نه. اگر  نمى‏خواستند بازگردند برايشان كارت پناهندگى صادر مى‏كردند و آن ها را به اردوگاه رماديه مى‏فرستادند تا بعداً بتوانند به خارج اعزام شوند.</p>
<p>يك سال و اندى از زندگى ما در فضيليه مى‏گذشت. اكثر افراد نفس هاى آخر را مى‏كشيدند. حتى حال صحبت با مسئولين عراقى را هم نداشتيم دور هم جمع شديم تا راه حلى بيابيم. مى‏ديديم كه داريم آرام آرام زجركش مى‏شويم، پس تصميم گرفتيم حالا كه قرار است بميريم يك مرتبه خود را راحت كنيم. به همين دليل دست به اعتصاب غذا زديم، فكر كرديم يا راحت مى‏ميريم يا از اين وضع فلاكت بار نجات پيدا مى‏كنيم. به جز دو نفر كه انسان هاى ضعيفی بودند و از اعتصاب مى‏ترسيدند بقيه عزممان جزم بود. اين دو نفر قبلاً هم حاضر شده بودند در ازاى دريافت كمى غذا ظرف ها و لباس هاى اعراب را بشويند. در هر صورت اعتصاب را به اطلاع سرگرد ابوعبيده رئيس زندان رسانيدم. او گفت:&#8221;ضربت الطعام ممنوع&#8221;. يعنى اعتصاب غذا ممنوع است و چند فحش آبدار نثارمان كرد. بعد گفت براى ما اهميت ندارد كه شماها مثل سگ بميريد. با اين حال اعتصاب را آغاز كرديم. چهار روز از اعتصاب گذشته بود كه همه از پا درآمدند. مجبور شدند براى معاينه ما پزشك بياورند. دكتر به رئيس زندان گفته بود كه فشار خون آن ها بيش از حد پايين است و در وضعيت خطرناكى هستند. بعد رئيس اقامة عراق آمد، اول كمى ما را تهديد كرد و داد و بيداد راه انداخت، بعد گفت: حالا چه مى‏خواهيد؟ گفتيم اولاً ما را به جاى بهترى منتقل كنيد. ثانياً بعد از آن ما را آزاد كنيد. رئيس اقامه گفت بسيار خب شما را به محل بهترى منتقل مى‏كنيم اما آن جا بايد اعتصابتان را بشكنيد تا بتوانيم شما را تحويل صليب بدهيم. با اين وضعيت جسمانى امكان تحويل دادن شما وجود ندارد. قبول كرديم. ما را سوار ماشين كردند و از زندان بيرون بردند. اكثر ما پابرهنه بوديم و با كمك ديگران توانستيم سوار ماشين بشويم. نيم ساعت بعد پياده شديم. آن جا زندان ابوغريب بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224">آن سوى پرده (6)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37224/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آن سوى پرده (5)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 09 Feb 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219</guid>

					<description><![CDATA[<p>آن سوى پرده (5) خاطرات طالب جلیلیان از جداشدگان سازمان مجاهدین فرار نافرجام براى گريختن قبل از هر چيز به آمادگى جسمانى احتياج داشتم. لذا نرمش و ورزش را شروع كردم. در مرحله بعدى بايد لوازم فرار را تهيه مى‏ديدم. يكى از پيژامه ها را به كيسه تبديل كردم و مقدارى نان خشك و نمك [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219">آن سوى پرده (5)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آن سوى پرده (5)<br />
خاطرات طالب جلیلیان<br />
از جداشدگان سازمان مجاهدین</p>
<p>فرار نافرجام</p>
<p>براى گريختن قبل از هر چيز به آمادگى جسمانى احتياج داشتم. لذا نرمش و ورزش را شروع كردم. در مرحله بعدى بايد لوازم فرار را تهيه مى‏ديدم. يكى از پيژامه ها را به كيسه تبديل كردم و مقدارى نان خشك و نمك در آن قرار دادم و قوطى پلاستيكى تايد را براى ظرف آب در نظر گرفتم. اما مسئله اصلى باز كردن در سلول بود. روزى ده بار، در را كاملاً بررسى مى‏كردم، بالاخره متوجه شدم زير تسمه آهنى كه به صورت ضربدر پشت در نصب شده بود تا آن را محكم سازد و خود در كمى فاصله وجود دارد و جوشكارى خوب انجام نشده لذا به فكر افتادم طنابى از زير آن رد كرده و به كمك طناب زاويه در را به سمت درون كج كنم. براى تهيه طناب مى‏خواستم از آستر پتو استفاده كنم كه پارچه پلاستيكى محكمى بود اما موفق نشدم حتى يك لايه آن را پاره كنم، براى همين آستر را ده، دوازه بار با فشار از تسمه آهنى رد كردم، اول امتحان كردم تا از استحكام آن اطمينان حاصل كنم، مى‏توانستم پاهايم را در دو سوى چهارچوب در قرار دهم تا از قدرت آن ها هم استفاده كنم. فقط منتظر لحظه مناسب بودم. از سر و صداى افراد و گرمى هوا حدس زدم كه بايد ماه‏هاى فروردين يا ارديبهشت باشد، بالاخره يك روز صداى جشن و هياهو از بلندگوها به گوش رسيد. زندان غرق سكوت بود. به عنوان شام دو تخم‏مرغ آب‏پز برايم آوردند. تخم‏مرغ ها را خالى خوردم تا سبك باشم. بعد وسايلى را كه تهيه كرده بودم جمع كردم، با توكل به خدا با تمام قوا در را به طرف خودم كشيدم بالاخره موفق شدم گوشه پايينى در را خم كنم. در تمام مدت دلهره داشتم، اصلاً هيچ نوع تصورى از فضاى بيرون سلول نداشتم و نمى‏دانستم با چه چيزى روبه‏رو خواهم شد. بعد از باز شدن در، براى دقيقه‏اى جلوى چشمانم كاملاً تاريك شد، نمى‏توانستم هيچ جا را ببينم. بعد از اين كه به خود آمدم كيسه را بيرون فرستادم و خودم هم با فشار خارج شدم، بيرون در راهرويى بود كه به يك در نرده‏اى آهنى منتهى مى‏شد. خوشبختانه در باز بود، از آن عبور كردم و به يك حياط رسيدم، كف آن آسفالت بود و در سوى ديگرش باز هم ساختمان و اتاق به چشم مى‏خورد. وارد يكى از ساختمان ها شدم كه در آن باز بود به يك حياط خلوت رسيدم كه ديوارهايى به ارتفاع چهار متر داشت كه روى لبه آن از سيم خاردار حلقوى و تيرك هاى آهنى مورب پوشيده شده بود و در كنار آن اتاقكى سلول مانند قرار داشت، در اين اتاقك نزديك سقف قفسه‏اى براى نصب كولر جاسازى كرده بودند بالاى قفسه كولر و لبه پشت بام هم سيم خاردار حلقوى كار گذاشته بودند. فكر كردم كه لباس هايم به سيم خاردار گير مى‏كند و مانع عبور مى‏شود، ضمناً زمان را هم از دست مى‏دهم، براى همين برهنه شدم، رنگ سفيد لباس هاى زير هم از دور پيدا بود به ناچار آن ها را هم درآوردم و درون كيسه‏ام گذاشتم. ابتدا كيسه را روى پشت بام پرتاب كردم خودم را از قفسه بالا كشيدم و بدن برهنه‏ام را روى سيم هاى خاردار افكندم. آن قدر در تب و تاب و هيجان بودم كه درد را احساس نمى‏كردم، برايم فرقى نمى‏كرد زير بدنم سيم خاردار است يا تشك. روى پشت بام چند لحظه دراز كشيدم تا محل خود و اطرافم را بسنجم. متوجه شدم زندان بسيار بزرگ است و دو طرف آن دو برج ديده‏بانى قرار دارد كه قرينه هم هستند. اتاقك برج ها آن قدر تاريك بود كه نمى‏توانستم ببينم نگهبان دارند يا خير اما بنا را بر اين گذاشتم كه نگهبان دارند. حصار دور زندان بسيار بلند و در فاصله سه مترى پشت بامى بود كه من رويش دراز كشيده بودم. روى ديوار بيرونى هم سيم خاردار حلقوى كشيده بودند. ديدم اگر از پشت بام پايين بيايم تا مجدداً از ديوار حصار بالا بروم نمى‏توانم. مجبور شدم از روى پشت بام روى سيم‏خاردارها بپرم. اول كيسه وسايلم را پرت كردم، بعد خودم روى سيم ها پريدم و از سيم ها آويزان شدم. بعد از كمى دست و پا زدن پايين افتادم. آن قدر هراسان بودم كه هيچى نمى‏فهميدم فكر كردم ديگر فرار كرده‏ام اماديدم سيم خاردار حلقوى به اضافه يك تور سيمى به ارتقاع سه متر دورتادور ديوار زندان كشيده شده است، روى تور سيم خاردار حلقوى و رشته‏اى كشيده بودند. تورها با بلوك سيمانى به زمين متصل شده بود. وسايلم را به آن طرف پرت كردم و با هر سختى بود از اين مانع هم عبور كردم. بلافاصله وسايلم را برداشتم و به سرعت از زندان فاصله گرفتم. چهارصدمترى كه دور شدم، ايستادم تا هم نفسى تازه كنم، هم لباس هايم را بپوشم. تازه متوجه شدم كه تمام بدنم پر از خون است، با خاك بدنم را تميز و خون ها را خشك كردم، لباس هايم را پوشيدم. تصميم داشتم به طرف يگان سابقم بروم، در انبار تداركات را بازكنم و يك جفت پوتين، چند لباس و وسايل مورد نياز را بردارم. يك جفت دمپايى پلاستيكى كه از زندان برداشته بودم آن قدر خشك بود كه نمى‏توانستم با آن در علفزار راه بروم. در ضمن انگشت هاى پايم را هم اذيت مى‏كردند به همين دليل آن ها را درون كيسه گذاشتم. به پاركينگ موتورى كه رسيدم جعبه ابزار خودروها را گشتم تا پيچ‏گوشتى يا وسيله ديگرى پيدا كنم و به وسيله آن در انبار را باز كنم. اما تمام جعبه ابزارها خالى بودند، ناگهان متوجه تعدادى خودرو شدم كه از ميدان منشور (يكى از ميدان هاى قرارگاه اشرف نزديك يگان سابقم) به سمت من مى‏آمدند، عده‏اى هم با چراغ قوه محوطه انبارهاى اسلحه‏خانه و انبار تداركات را مى‏گشتند. فهميدم، متوجه فرار من شده‏اند و حدس زده‏اند براى تهيه امكانات فرار به انبار تداركات مى‏آيم. با همان وضعيت به سمت ضلع شمالى قرارگاه فرار كردم. بين راه خودروهاى حفاظت قرارگاه را ديدم كه با پرژكتور سيم خاردارهاى اطراف قرارگاه را روشن مى‏كنند و خودروهاى ديگر با فاصله‏هاى معين در كنار سيم خاردار نفر پياده مى‏كنند. مثل دفعه قبل بهترين راه فرار عبور از زاغه مهمات عراقي ها بود كه در ضلع شمالى قرارگاه جاى داشت. با پاى برهنه تمام موانع و سيم‏خاردارهاى زاغه را طى كردم و تا نزديك صبح حدود شصت كيلومتر به سمت ارتفاعات حمرين طى كردم، پاهايم زخمى و خون‏آلود بود؛ سيم خاردارها و خار و خس راه حسابى پايم را مجروح كرده بود، نمى‏توانستم قدم از قدم بردارم، پاهايم آن قدر ورم كرده بودند كه حتى انگشتانم هم در دمپايى‏هاى پلاستكى نمى‏رفت. دم‏دم هاى صبح در گودالى پنهان شدم، آفتاب كه زد و هوا گرم شد، خوابم برد. وقتى بيدار شدم نزديك ظهر بود، اطراف را تماشا كردم ديدم جايى براى حركت ماشين وجود ندارد، تنها كسى كه ديده مى‏شد، چوپانى بود كه حدود يك كيلومتر با من فاصله داشت. به خودم گفتم نزد او بروم و كمك بخواهم، شايد بتوانم كفش هايش را بگيرم. به طرف چوپان راه افتادم او هم به محض ديدن من به طرفم آمد. با عربى شكسته بسته‏اى گفتم از ايران آمده‏ام و مى‏خواهم نزد مجاهدين بروم اما كفش ندارم و از او خواستم كفش هايش را به من بدهد. چوپان به من حالى كرد كه همين جا باشم تا برايم كفش بياورد. او به طرف الاغش رفت، يك كيلومترى كه از من فاصله گرفت متوجه شدم با بى‏سيم صحبت مى‏كند. گفتم اى واى، اين پدرسوخته مزدور استخبارات است. شروع كردم لنگان لنگان از او دور شدن. يك ربع نگذشته بود كه افراد زيادى در ارتفاعات مرا محاصره كردند، زير نظر آن ها بودم و حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ ‏تر مى‏شد. اولين كسانى كه به من رسيدند عليرضا اهل اهواز و بهادر و عظيم اهل شمال بودند. وقتى به من نزديك شدند اطرافم را به رگبار گرفتند و گفتند:&#8221; مزدور دست هايت را ببر بالا&#8221;. به آن ها گفتم:&#8221;اگر مى‏خواهيد بزنيد، خب بزنيد ديگر رجز خواندن ندارد&#8221;. وقتى كاملاً به من نزديك شدند و عظيم مرا شناخت بهت‏زده شد. من و او با هم دوست بوديم. عظيم گفت:&#8221;اى بابا، اينكه طالب است، پاسدار نيست. بما گفتند يك پاسدار&#8221;. عليرضا مسئول تيم بود و كاملاً در جريان امور قرار داشت او گفت:&#8221;طالب از صد تا پاسدار هم بدتر است&#8221;. بعد او و بهادر با لگد و قنداق تفنگ به جان من افتادند. كمى بعد عليرضا با بى‏سيم اطلاع داد كه مورد دستگير شد، حالا چه كار كنيم؟ صداى مهوش سپهرى كاملاً واضح به گوش مى‏رسيد كه گفت:&#8221;او را نكشيد، زنده بياوريد&#8221;. بقيه افراد كه مى‏رسيدند هر كدام مرا زير ضربات مشت و لگد گرفتند و كتك زنان تا ارتفاعات كشاندند. پشت ارتفاعات حدود پانزده الى بيست جيپ لندكروز ايستاده بود و همه منتظر من بودند. مرا سوار جيپ يكى از مسئولان رده بالاى مجاهدين كردند. او كه نامش را فراموش كرده‏ام، مرتباً با بى‏سيم تماس مى‏گرفت و كسب تكليف مى‏كرد. اين بار اطمينان يافتم كه طرف صحبت او مهوش سپهرى است. با گوش هاى خودم شنيدم كه مى‏گفت حق و حساب اهالى محلى را كه همكارى كرده‏اند بپردازيد. فرمانده ميزان مبلغى را كه بايد پرداخت مى‏شد سؤال كرد و او گفت به هر نفر ده هزار دينار بدهيد. نزديك قرارگاه اشرف، محلي ها را ديدم كه براى گرفتن مزد خود تجمع كرده‏اند. مرا به زندان انداختند، اما اين بار سلولم فرق مى‏كرد. وارد سلول كه شديم يك گونى به سرم كشيدند و دست و پايم را بستند، قدرت كوچك ترين حركتى را هم نداشتم بعد چند نفر با لگد و چوب و كابل به سرم ريختند و تا در توان داشتند مرا كتك زدند. چند بار بيهوش شدم اما با ريختن آب سرد مرا به هوش مى‏آوردند و مجدداً كتك زدن را آغاز مى‏كردند. حتى به اندازه يك سكه 5 ريالى هم جاى سالم در بدنم باقى نمانده بود يكى از دندان هاى پايين و دو دندان بالاى من شكست و پرده گوش راستم پاره شد. از شدت ضربات حتى نمى‏توانستم ادرار و مدفوع خود را كنترل يا حتى تمييز كنم. عطش وحشتناكى داشتم اما هر چه تقاضاى آب مى‏كردم بى‏فايده بود.اين نمايش چند روز متوالى ادامه داشت.</p>
<p>زندانى آدم بى‏دفاعى است كه مى‏توان هر بلايى سر او آورد، زيرا دستش به جايى بند نيست، بنابراين مى‏توان ميزان ترقى و دمكراسى هر حزب يا حكومتى را از روى رفتارى كه با مخالفين، خصوصاً زندانيان دارد فهميد. در اين جا ديگر هيچ شعارى به كار نمى‏آيد.</p>
<p>بعد از چند روز مرا كشان كشان به اتاق بازجويى بردند. چون نمى‏توانستم راه بروم مرا روى زمين مى‏كشيدند. در اتاق بازجويى نادر رفيعى‏نژاد منتظر من بود. نادر گفت:&#8221;تا حالا نگذاشتم حالت را حسابى جا بياورند چون مى‏خواهم با تو اتمام حجت بكنم، فكرهايت را بكن من اجازه دارم هر بلايى كه بخواهم سر تو بياورم. امروز به تو فرصت مى‏دهم فكرهايت رابكنى ببينى حاضرى تعهد بدهى يا نه، اگر تعهد دادى كه هیچ وگرنه به شرف مريم و مسعود همين دسته كلنگ را&#8230;. هنوز مرا خوب نشناخته‏اى، پاى هر كس به اين جا برسد صدبار از پاسدار هم بدتر است. با كسى شوخى ندارم. من از سگ هم سگ تر هستم&#8221;. به یاد طسوبی افتادم او يكى از اعضاى جوان سازمان بود كه اعلام بريدگى كرده بود. اين دختر نگون‏بخت نمى‏دانست كه با اعلام بريدگى از محرميت رهبرى خارج مى‏شود و ديگر هيچ حرمتى ندارد. او را به زندان تحويل مى‏دهند و نادر رفيعى‏نژاد بعد از تجاوز او را به زور مجبور به تعهد دادن مى‏كند. كسى نمى‏داند واقعاً چه به سر طوبى آمد اما از آن پس او تعادل روانى خود را از دست مى‏دهد و مانند مرده‏اى متحرك در يكى از يگان ها به كار مى‏پردازد. برادر طوبى بعد از فهميدن جريان به تلافى بلايى كه به سر خواهرش آوردند وسط ظهر فرمانده محور خود را كه يك زن  بود ، مورد تجاوز قرار مى‏دهد. اكنون كسى از سرنوشت برادر طوبى اطلاعى ندارد. خود طوبى هم متهم شد كه در بدنش T.N.T. حمل مى‏كرده تا با آن رهبرى را نابود كند. اين مطلبى بود كه معصومه ملك محمدى در يكى از نشست ها عنوان كرد و به افراد گفت  تا بيش تر مراقب نفوذى‏ها باشند. &#8211; بگذريم؛ بعد از صحبت هاى نادر مرا به سلول آوردند. مى‏دانستم حرف هاى او جدى است و اين سگ هار هيچ حريم و حرمتى را به رسميت نمى‏شناسد. حتماً تهديدش را عملى مى‏كند. ديگر طاقت هيچ شكنجه‏اى را نداشتم.</p>
<p>روز بعد دوباره  مرا نزد نادر بردند. پرسيد:&#8221;فكرهايت را كردى. تصميمت راگرفتى؟&#8221; گفتم:&#8221;باشد اگر مشكل شما با تعهد حل مى‏شود تعهد مى‏دهم اما من قدرت نوشتن ندارم&#8221;. گفت:&#8221;اين را حل مى‏كنيم&#8221;. نيم ساعت بعد دكتر وحيد آمد، دو عدد آمپول مسكن به من زد، كمى دردهايم تسكين يافت و حالم بهتر شد. بعد نادر گفت:&#8221;بنويس&#8221;. او ديكته مى‏كرد و من مى‏نوشتم. در همان حين ابراهيم ذاكرى با چند فيلم بردار و عكاس آمدند تا از من فيلم و عكس بگيرند اما سر و صورت من چنان ورم كرده و كبود بود كه ابراهيم از خير عكاسى گذشت و گفت فقط صدايش را ضبط كنيد. و صداى من آن قدر بى حال و بى رمق بود كه ابراهيم از ضبط صدا هم پشیمان شد. حدود ده برگ فرم چاپى با آرم قضايى كه مربوط به تعهدهاى ارتش آزادى‏بخش بود را امضا كردم.  نزديك  به بيست برگ تعهد و پايين دست خط خودم را هم امضا كردم.  نادر گفت نبايد روى برگ ها تاريخ  بزنى، فقط امضا و اثرانگشت كافى است.</p>
<p>نمى‏ دانستم واقعاً چه مى‏نويسم فقط مضمون برخى تعهدها به خاطرم مانده. براى مثال شهادت دادم كه از طرف وزارت اطلاعات ایران براى خراب كارى به سازمان آمده‏ام  و قصد ترور فرماندهان ارتش آزادى‏بخش را داشته‏ام. در برگ ديگر از مسعود رجوى تقاضاى عفو و بخشش كرده بودم و در اين برگه به اطلاعاتى بودن خود معترف شدم. در برگ ديگر گواهى مى‏دادم كه مجاهدین با من خوش‏رفتارى كرده و از اين بابت قدردان بودم و برخورد انسانى آن ها را بى‏نظير توصيف مى‏كردم. در يكى از برگ ها از مسئولين درخواست كرده بودم مرا تحويل عراقي ها بدهند. در ديگرى مى‏خواستم مرا به ايران بازگردانند. در ديگرى تقاضا كرده بودم مرابه اروپا بفرستند. در برگه ديگر گواهى داده بودم كه حدود ششصد دلار از مجاهدین  پول گرفته‏ام.  خلاصه در پايان تمامى فرم هاى چاپى و غير چاپى موجود را امضا كردم.</p>
<p>بعد از اتمام بازجويى و گرفتن تعهد مرا به حمام بردند و لباس هايم را عوض كردند. در مدتى كه در سلول بودم به خاطر ضربات پوتين، كابل و چماق، ساق پاهايم ورم كرده و كبود شده بود، پوستم بر اثر كشيده شدن روى آسفالت كشيده و زخمى بود و سر و صورتم به هم ريخته بود، به همين دليل تمام بدن مرا ضدعفونى و پانسمان كردند. براى جابه جا كردن من از ويلچر استفاده مى‏كردند و ديگر مرا روى زمين نمى‏كشيدند. سلولم را عوض كردند. در اين سلول همه چيز بود، تلويزيون، راديو، ضبط، اتو، ميز و صندلى، سيگارو یک يخچال آن هم پر از مواد غذايى! در سلول را نمى‏بستند. سلول يك حياط داشت كه مى‏توانستم در آن قدم بزنم. ملحفه و پتوها همه نو و تميز بودند. از همه لحاظ به من مى‏رسيدند و از نظر غذايى و درمانى كمبود نداشتم. كم‏كم بدنم بهبود پيدا مى‏كرد. هر چند وقت يك بار به طور كامل معاينه مى‏شدم و توصيه مى‏كردند هر روز با مواد بهداشتى استحمام كنم. بعد از بهبود جسمانى مرا به دندان‏پزشكى بردند. نريمان – زندان بان همراه من بود و از اول تا آخر كنار دندان‏پزشك مى‏ايستاد. به دكتر گفته بودند من تصادف كرده‏ام و حالا دارم براى مأموريت بعدى آماده مى‏شوم. به من هم دستور داده بودند به دكتر چيزى نگويم. اما هنوز هم گوشم سنگين است. اين رفتار سازمان عجيب نبود آن ها به خواستشان رسيده بودند و من برايشان خطرى محسوب نمى‏شدم.</p>
<p>مدتى كه از بهبود من گذشت، دكتر وحيد سرتاپاى مرا معاينه كرد و پرسيد هيچ نوع بيمارى‏اى احساس نمى‏كنى؟ گفتم خير. با خود مى‏گفتم حتماً مى‏خواهند مرا به خارج بفرستند كه اين قدر رسيدگى مى‏كنند. ابراهيم ذاكرى هم قبلاً چنين وعده‏اى به من داده بود. به همين دليل فكر مى‏كردم كدام كشور را انتخاب كنم. بين امريكا و سوئد مردد بودم. معلوم بود بعد از تمامى بلاهايى كه سرم آورده بودند باز هم آن ها را نشناخته بودم و هنوز به آن ها اعتماد مى‏كردم. كسى هم نبود بگويد آخر ترا چه به امريكا رفتن. اگر تو به امريكا بروى امريكا كجا برود!!</p>
<p>خلاصه يك روز صبح يك شلوار گشاد، يك كمربند فرسوده و يك پيراهن مندرس برايم آوردند و دستور دادند آن ها را بپوشم. با ديدن لباس ها به شك افتادم، گفتم نه به اين همه رسيدگى نه به اين لباس ها، مگر چه خيالى در سر دارند. در هر صورت لباس ها را پوشيدم. كفش هايى كه به من دادند، دو شماره برايم كوچك بود و مجبور شدم پشت آن را بخوابانم. چشم ها و دست هايم را بستند و وارد حياط زندان كردند، در آن جا يك خودرو روشن بود، مرا از پله‏هاى كانتينر خودرو (خودرو ايفا كانتينر دارد) بالا بردند و نشاندند. متوجه شدم چند نفر ديگر هم غير از من آن جا هستند. دستور دادند كه كسى حق برداشتن چشم‏بند و حرف زدن را ندارد. در بسته شد و دو نفر بالاى سر ما براى مراقبت ايستادند. اين دو مرتب  تذكر مى ‏دادند كه سر خود را به اطراف نچرخانيم و با هم حرف نزنيم. از صدايشان آن ها را شناختم يكى قدرت (اكبر شكرزاده)و ديگرى مسعود آقايى بود. با خود گفتم خدايا دوباره چه اتفاقى در شرف وقوع است. يك ربع بعد خودرو راه افتاد. دو ساعتى كه گذشت بعد از عبور از چند پيچ و خم توقف كرديم. اين جا بغداد بود. ما را پياده كردند و به يك ساختمان سه طبقه ی قديمى بردند. در آن جا چشم ها و دست هاى ما را گشودند. مى‏توانستم كسانى را كه با من همسفربودند، ببينم، همه از دوستان قديمى بودند: على اشرفى، الياس تير و على قشقايى، مات و مبهوت به هم نگاه كرديم از صورتشان پيدا بود مدت ها زندانى بوده‏اند. هنوز جرأت نداشتيم با هم حرف بزنيم. الياس بيش از حد چاق و على قشقايى بيش از اندازه لاغر شده بودند. سبيل هاى على اشرفى تا بناگوش كشيده شده بود. بعد كه با هم صحبت كرديم گفت از لج خواهر مريم اين سبيل ها را گذاشتم. قشقايى مرتب با خودش مى‏گفت:&#8221;بالاخره موفق شدم&#8221;.</p>
<p>وقتى مجاهدین بيرون رفتند، يكديگر را در آغوش گرفته و بوسيديم، مى‏گفتند:&#8221;بَه! هنوز زنده‏اى ما خيال مى‏كرديم تا حالا استخوان هايت هم پوسيده&#8221;. گفتند:&#8221;بعد از فرار تو معصومه ملك محمدى در يگان جلسه‏اى گذاشت و گفت تو مزدور اطلاعاتى و قصد ترور فرماندهان سازمان را داشته‏اى اما بچه‏ها پيش خودشان مى‏گفتند اين حرف ها دروغ است. اگر طالب مزدور است پس بايد به خود رجوى هم شك كرد&#8221;.</p>
<p>در آن موقع فكر مى‏كرديم سازمان نمى‏خواهد ما را خارج بفرستد بلكه مى‏خواهد تحويل صليب و اردوگاه رماديه بدهد و از اين نظر به سازمان انتقاد مى‏كرديم اما نمى‏دانستيم چه در پيش رو داريم. اگر به رماديه مى‏رفتيم بايد كلاهمان را به هوا مى‏انداختيم.</p>
<p>بالاخره ما را به حياط بردند و سوار يك نيسان پاترول كردند. پشت نيسان يك عراقى مسلح نشسته بود و عادل هم پهلوى نيسان كنار يك عراقى ايستاده بود. به ما گفتند سوار شويد. ما هم سوار شديم. عادل از عراقى خداحافظى كرد و عراقى پشت رل نشست. متوجه شديم از مأموران استخبارات است. پرسيديم ما را كجا مى‏بريد. گفت كمى كار ادارى داريد. بعد از چند روز شما را تحويل صليب مى‏دهيم. پنج دقيقه بعد خودرو به سمت استخبارات تغيير مسير داد و ما را به سمت ساختمانى برد كه من قبلاً هم در آن جا بودم. بچه‏ها گفتند باز هم رودست خورديم و رجوى اين بار هم برگ تازه‏اى از شخصیت خود را رو كرد. ما را به خارج نفرستاد اما عيبى ندارد. هر چه باشد از اردوگاه جهنمى مجاهدین بهتر است. فكر مى‏كرديم چند روزى در استخبارات مى‏مانيم بعد به صليب سرخ در اردوگاه رماديه تحويل داده مى‏شويم.</p>
<p>در استخبارات لباس هاى ما را درآوردند و معاينه‏مان كردند. بعد لباس زندان را پوشيديم و به طبقه سوم ساختمان رفتيم. سلول هاى ما از هم جدا بود زيرا ايراني ها را پهلوى هم نگاه نمى‏دارند. اين بار نسبت به دفعه قبل كه در استخبارات بودم اوضاع بهداشتى و غذايى بهتر شده بود. هر سلول آب گرم، صابون و تايد داشت. دو پتوى تميز هم به من داده بودند؛ حتى عصر در سلول ها را مى‏زدند و مى‏پرسيدند آيا كسى مريض است و دارو مى‏خواهد. در سلول من يك نفر عراقى هم بود كه با كمال تعجب خيلى تميز بود و برخلاف بقيه قبل از غذا خوردن دست هايش را مى‏شست. سلول من و الياس كنار هم بود و مى‏توانستيم از ترك ديوار كه بر اثر حملات موشكى امريكا به وجود آمده بود با هم صحبت كنيم. ما هر روز با هم  حرف مى ‏زديم و يكديگر را دلدارى مى‏داديم. به هم مى‏گفتيم: انشاءالله به زودى آزاد مى‏شويم. الياس مى‏گفت عرب هايى كه از سلول هاى ديگر به سلول ما مى‏آيند مى‏گويند ايرانى‏هاى زيادى اين جا محبوسند. حدود پنجاه روز بدون هيچ سؤال و جوابى ما را نگه داشتند. بعد از 50 روز به طبقه هم‏كف احضار شديم، فقط مشخصات مارا يادداشت كردند و پرسيدند به ايران باز مى‏گرديد يا به اردوگاه رماديه مى‏رويد. گفتيم به اردوگاه مى‏رويم. دوباره ما را به سلول بازگرداندند. چند روز بعد باز احضار شديم. مجموعاً يازده ايرانى بوديم. وسايل زندان را از ما تحويل گرفتند و لوازم شخصى ما را بازگرداندند. همه را سوار خودرو كردند. از شادى در پوست نمى‏گنجيديم فكر مى‏كرديم به اردوگاه رماديه مى‏رويم. از سرنشينان خودرو پرسيديم كجا مى‏رويم، گفتند: جاى ديگرى، چند روزى آن جا هستيد، بعد شما را تحويل صليب مى‏دهند.</p>
<p>از بين ما يازده نفر ايرانى شش نفر مجاهد و جزء اسامى مذكور در نشريه شماره 380 سازمان بوديم كه به عنوان نفرات نفوذى وزارت اطلاعات ایران  معرفى شده بوديم. دراين نشريه به يك باره نام سى و پنج نفوذى ذكر شده بود كه مدعى بودند  آن ها را كشف كرده و به عمل خود اعتراف كرده‏اند. لازم به ذكر است كه تعداد افراد يك گردان مجاهدین هفتاد نفر است، با توجه به وجود سى و پنج نفوذى در گردان بايد به رجوى آفرین گفت، زيرا در اين صورت مجاهدين با این همه نفوذی  در حقيقت وزارت اطلاعات ایران  بوده  !!!!</p>
<p>خلاصه من با شش تن از اين افراد به مدت چهار سال هم‏سلولى بودم و از كوچك ترين مسائل زندگى هم خبر داشتيم. يكى از آن ها شاه‏ مراد زارعى نام داشت. او به جرم هوادارى از مجاهدین دو سال در ايلام زندانى بود، و چند سالى هم به جرم فرارى دادن هواداران از زندان متوارى بود. وظيفه او رد كردن هواداران از مرز و فرستادن آن ها به عراق بود، شاه ‏مراد بيش از چهل نفر را از مرز رد كرده بود كه بيش تر از ده نفر آن ها از بستگان خود او بودند. آخرين كسانى كه او از مرز رد كرد مهدى چگينى  و مرتضى دالوند از اهالى خرم‏آباد بودند. بعد از اين فرقه  به او دستور مى‏دهد كه در عراق بماند. شاه ‏مراد مى‏گويد من زن و چهار بچه صغير دارم نمى‏توانم آن ها را رها كنم در ضمن اگر مرا در منطقه نبينند مشكوك مى‏شوند. اما فرقه از او مى ‏خواهد كه همسرش را طلاق دهد. زارعى درگير مى‏شود و در نتيجه او را شش ماه در انفرادى حبس مى‏كنند و پس از كتك بسيار به او مى‏گويند اگر مى‏خواهد دوباره زن و بچه‏اش را ببيند بايد با آن ها همكارى كند. او هم به خاطر خانواده‏اش حاضر مى‏شود تعهد دهد و اعتراف كند تا از او فيلمبردارى كنند.</p>
<p>ديگرى جهان‏بخش لطفى پسرعموى شاه‏ مراد بود. او مردى كشاورز و مرزنشين بود كه سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. جهان‏بخش، شاه ‏مراد را به هنگام عبور دادن هواداران همراهى مى‏كرد و براى او آب و وسايل سفر حمل مى‏كرد. براى هر رفت و برگشت صد هزار تومان پول مى‏گرفت. از او هم به همان طريق اعتراف گرفته بودند .</p>
<p>نفر سوم سربازى در منطقه جنوب بود كه به هروئين اعتياد داشت. خانواده‏اش او را بيرون كرده بودند و به ناچار سرباز شده بود. مواد او در منطقه ی مرزى فكّه تمام شده و او از فرط خمارى سر به بيابان گذاشته بود تا فرار كند، اما ناگهان خود را بين نيروهاى عراقى مى‏بيند. جوان براى رفع خطر مى‏گويد كه مى‏خواهد عضو مجاهدین  شود. استخبارات بعد از اين كه از او اطلاعات لازم را به دست مى‏آورد او را به فرقه تحويل مى‏دهد. افراد تشكيلات وقتى متوجه وضع او مى‏شوند به او مى‏گويند اگر با آن ها همكارى كند ترتيبى مى‏دهند تا به خارج از كشور برود. جوان مى‏پذيرد و به قول خودش يك ماه طول مى‏كشد تا تمام آن چه را كه بايد جلوى دوربين بگويد حفظ كند.</p>
<p>يكى ديگر از آن ها كسى بود كه يك كليه‏اش را فروخته بود تا از طريق عراق به خارج برود. او اهل اهواز بود و عربى را خوب مى‏دانست، اما به چنگ مجاهدین افتاده و به يك نفوذى تبديل مى ‏شود.</p>
<p>به هر حال اتومبيل ما روبروى ساختمانى ايستاد و ما را پياده کرد. ان جا زندان فضيليه بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219">آن سوى پرده (5)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37219/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(10)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jan 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات قلعه اشرف(10)   خاطرات منصور تنهائی شکنجه و برخورد قرون وسطائی در زندان قرارگاه اشرف(بخش اول)تردید ندارم که همه نیروهای مستقر در قرارگاه اشرف ماجرای وحشتناک سال 73 را به یاد می آورند. دراین سال سازمان برای سرکوب اعتراضات رو به رشد و فراگیر افراد مسئله دار که از برخوردهای خشن و مناسبات ضد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220">خاطرات قلعه اشرف(10)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات قلعه اشرف(10)</b></p>
<p> </p>
<p><b>خاطرات منصور تنهائی <br /></b><br /><b>شکنجه و برخورد قرون وسطائی در زندان قرارگاه اشرف(بخش اول)</b><br />تردید ندارم که همه نیروهای مستقر در قرارگاه اشرف ماجرای وحشتناک سال 73 را به یاد می آورند. دراین سال سازمان برای سرکوب اعتراضات رو به رشد و فراگیر افراد مسئله دار که از برخوردهای خشن و مناسبات ضد دموکراتیک و به خصوص تحلیل های دروغین و مشمئزکننده رجوی و دیگر سران سازمان به تنگ آمده بودند و احساس می کردند که سرمایه وجودی و استعداد و پتانسیل جوانی خود را در تشکیلات رجوی بیهوده به هدر داده اند ، اقدام به دستگیری چهارصد الی پانصد نفر از نیروهای مستقر در قرارگاه های سازمان در عراق با عنوان جاسوس و نفوذی رژیم ایران نمود و به قلعه پذیرش انتقال دادند. قلعه پذیرش همان زندان معروف قرارگاه اشرف در سال 73 بود. در ابتدا این مکان محل نگهداری نفرات جدیدی بود که تازه به قرارگاه منتقل شده بودند. پس از مدتی نفرات مذکور را سازماندهی کرده و به لشکرها و محورها و قرارگاهها انتقال می دادند.در سال 73 قلعه پذیرش را بازسازی کردند و تبدیل به زندان اصلی قرارگاه اشرف نمودند که در سمت جنوبی قرارگاه قرار داشت. بعدها آنجا را دوباره بازسازی کردند و به قرارگاه زنها تبدیل شد. و در اواخر هم به قرارگاه 9 مشهور شده بود و زندان را به جای دیگری انتقال دادند. من یک شاهد عینی این دستگیریهای لجام گسیخته بودم. خیلی از دوستان و همرزمان من که از جمله دستگیر شدگان بودند خاطرات تکاندهنده ای را برایم نقل کرده اند که برای روشن شدن بخشی از حقایق و واقعیات و انتقال آن به کسانی که هنوز تحت تاثیر تبلیغات ژورنالیستی و سرا پا دروغ سران فرقه رجوی هستند، مواردی را بیان می کنم تا ماهیت واقعی سازمان و سران فاشیست آن برای انسانهای آزاد اندیش و حامی دموکراسی و آزادی عقیده بیش از پیش برملا گردد. البته سازمان در آن شرایط خیلی سعی کرد تا اسرار و رازهای ناگفته دستگیری تعداد بیشماری از افراد و ضرب و شتم و شکنجه جسمی و روانی آنان را در زندانهای انفرادی قرارگاه اشرف مخفی کند، اما غافل از آنکه آفتاب حقایق برای همیشه در پس ابر پنهان نخواهد شد و سرانجام رفتار زشت بدکاران در تاریخ انسانی ثبت خواهد شد.<br />یکی از افرادی که مورد سوءظن سازمان قرار گرفت و به همراه تعداد بیشماری در سال 73 دستگیر و به زندان انفرادی قرارگاه اشرف انتقال یافت شهاب اختیاری نام داشت. وی بعد از اینکه مورد شکنجه وحشیانه و آزار و اذیت روحی بازجویان خود قرار می گیرد،سرانجام برای رهایی از شکنجه و مرگ ، تن به اعتراف دروغین می دهد و بعد از چند ماه اقامت در زندان انفرادی قرارگاه اشرف به مقر خود انتقال می یابد.ایشان در عملیات مرصاد در سال 67 سرباز ارتش ایران بود و در آن عملیات داوطلبانه به فرقه رجوی پیوسته و خود را تسلیم آنان کرده بود.شهاب 38 ساله و اهل کرند در استان کرمانشاه است. من و او در مرکز 10و11با هم بودیم و باهم رابطه دوستانه ای داشتیم. در مواقع بیکاری (به اصطلاح سازمان) با هم محفل زده و درددل می کردیم.نامبرده در سال 76 به قرارگاه موزرمی (محل استقرار من) انتقال یافت و باز مدتی رابا هم در یک قرارگاه سپری کردیم. در سازماندهی سال 80 دوباره شهاب با من هم یگان شد و تا لحظه خروج من از قرارگاه اشرف با او در یک یگان بودم تا اینکه شهاب دو ماه بعد از ورود من به کمپ امریکا توانست از قرارگاه اشرف خارج شده و به کمپ بیاید. شهاب در رابطه با ماجرای دستگیرشدگان و شکنجه آنان که خود نیز شاهد و یکی از قربانیان آن بود برایم گفت:بعد از دستگیری من و تعداد بیشماری از افراد معترض و منتقد و انتقال به زندان قرارگاه اشرف ، ابتدا در روزهای اولیه ما را تک به تک مورد بازجوئی قرار دادند. نحوه بازجوئی بسیار غیر انسانی و تحقیر کننده بود و در تمام شب و روز ادامه داشت.بازجویان تشکیلات رجوی سعی داشتند هر طور شده ما را وادار به اعتراف به جاسوسی به نفع رژیم ایران کنند و از ما می خواستند تا در برگه هایی بنویسیم که نفوذی رژیم هستیم و جهت خرابکاری به داخل قرارگاه اشرف آمده ایم و آن را امضا کنیم.بعد از یکماه فشار و ضرب و شتم و استفاده از انواع شکنجه های جسمی و روحی و بیخوابی دادن های مفرط ، در نهایت یکسری از افراد کم آوردند وتاب تحمل شکنجه و رفتارهای قرون وسطائی زشت بازجویان را از دست دادند و به ناچار و به دروغ موارد خواسته شده را کتبا نوشته و امضاء کردند. بعد از چند ماه تحمل زندان و دادن تعهد های گوناگون در عدم افشاء آنچه که بر سرشان در این چند ماه گذشته بود ، از زندان بیرون آورده شده و به مقرهای تعیین شده باز گشتند. اما عده ای از نفرات قدیمی و با سابقه که از سال 57و58 در سازمان فعالیت می کردند زیر بار اعترافات دروغین نرفتند چرا که به خوبی آگاه بودند که انگیزه سران فاشیست سازمان از دستگیری افراد معترض و خواهان خروج از قرارگاه و نیز وادار کردن آنان به اعترافات هدایت شده ، صرفا سرکوب افراد مسئله دار و پیشگیری از گسترش و تسری اعتراضات و انتقادات افراد مذکور نسبت به خط مشی سیاسی و نظامی و تشکیلاتی سازمان در آن سالها بود. در نتیجه مقاومت افراد منتقد و معترض عده ای زیر شکنجه وحشیانه بازجوهای سازمان از پای در آمدند. از جمله افرادی که زیر شکنجه دژخیمان سازمان جان خود را از دست دادند قربانعلی ترابی از اهالی مازندران بود که در قرارگاه فرمانده دسته بود. او در سال 57 به سازمان پیوسته به طور تمام وقت به نفع سازمان فعالیت می کرد.قربانعلی ترابی در زندان قرارگاه اشرف به علت خودداری از اعترافات هدایت شده بشدت زیر شکنجه قرار گرفت اما مقاومت شدیدی از خود نشان داد تا اینکه بعد از چند ماه تحمل فشارهای روحی و جسمی وحشتناک در سال 74 جان خود را از دست داد. شهاب اختیاری بعدها به من گفت که او شاهد کشته شدن قربانعلی در هنگام شکنجه به وسیله بازجویان جلادش بود.شهاب گفت: در یکی از شبها به علت صدایی وحشتناک از خواب پریدم و از دریچه درب سلول خود که چسبیده به اتاق بازجوئی بود مشاهده کردم که سه نفر از بازجوهای بیرحم و مشهور سازمان به نام های نریمان و نعمت اولیایی و عادل به جان قربانعلی افتاده و او را بشدت با چوب و میله آهنی کتک می زنند. بعد از لحظاتی قربانعلی به حالت اغماء به زمین افتاد و سپس بازجوها پاهای قربانعلی را گرفته و کشان کشان از اتاق بازجوئی به قسمت دیگری از زندان انتقال دادند. و نیز فردی به نام نور مراد اهل اندیمشک هنگام آبیاری زمین کشاورزی اطراف زندان ، انتقال جسد بیجان قربانعلی ترابی را دیده بود. بعدها نور مراد برای من و شهاب تعریف کرد که فردای آن روز در هنگام غروب موقع آبیاری زمین کشاورزی صدای قربانعلی را می شنیده که در زیر شکنجه فریاد می زد و کمک می خواست تا اینکه بعد از لحظاتی بیکباره صدا قطع می شود و پس از نیم ساعت مشاهده می کند دو نفر جسد خونین و بیحال قربانعلی را که مرده بود پشت ماشین تویوتائی انداخته و به نقطه نامعلومی بردند. <br />در اینجا ضروری می دانم در مورد قربانعلی ترابی کمی بیشتر بنویسم تا شاید ادای دینی به او کرده باشم.من و قربانعلی ترابی مدتها در محور 6 با هم بودیم. من از نزدیک با خصوصیات شخصیتی و دغدغه های او آشنا بودم.ایشان پس از نشست موسوم به طلاق وادار شده بود تا از همسرش جدا شود و سازمان فرزندانش را نیز به اجبار و بدون اطلاع او دراروپا به نقطه نامعلومی فرستاده بود.به این دلیل قربانعلی ترابی نسبت به فروپاشی خانواده ها که بر اساس تحلیل رجوی عینیت یافته بود سخت اعتراض داشت و از این بابت رنج می کشید.او در نشست های عمومی همیشه معترض بود و از شخص رجوی و تحلیل هایش انتقاد می کرد و علنا خواسته خود مبنی بر خروج از قرارگاه اشرف به اتفاق همسرش و اقامت در یکی از کشورهای اروپایی را به اطلاع مسئولین سازمان می رساند و بر تصمیم خود بسیار پافشاری می کرد و مسئولین سازمان از اینکه او به کشورهای اروپایی رفته و بر علیه سازمان و شخص رجوی افشاگری کند خیلی وحشت داشتند. و به خاطر این قضیه بازجوهای سازمان برای اینکه حیثیت او را بر باد دهند و تاثیر انتقادات صریح و مستقیم او در نشست های عمومی نسبت به شخص رجوی و افکارش در بین دیگر افراد قرارگاه را کمرنگ کنند ،سعی داشتند به هرطریقی که شده از او اعترافاتی مبنی بر نفوذی بودن او و جاسوسی به نفع رژیم ایران بگیرند که خوشبختانه به اهداف پلید خود نرسیدند. یکی دیگر از دوستانم که در آن موقع زیر شکنجه در زندان قرارگاه اشرف کشته شد و شهاب اختیاری ماجرای آن را برایم تعریف کرد شخصی به نام پرویز احمدی اهل کرمانشاه و 35 ساله بود. او از افراد با سابقه سازمان به حساب می آمد و یکی از نفراتی بود که چند ماه قبل از زندانی شدنش در قرارگاه اشرف در عملیات های مرزی زیادی شرکت کرده بود و سازمان روی او خیلی حساب می کرد.احمدی را در سال 71 شناختم.من واو به مدت یکسال در محور شش بودیم او فرمانده دسته بود و در عین حال فرماندهی تیم عملیاتی محور ما(گروه عملیات مرزی) را هم بر عهده داشت.او پسر خوب و سر به زیری بود. پرویز احمدی نیز از همان سال 71 نسبت به مناسبات و عملکرد مسئولین سازمان بشدت ناراضی بود و در نشست های عمومی از اینکه سازمان مانع خروج افرادی که بنا به دلایل گوناگون قصد دارند از سازمان جدا بشوند، اعتراض می کرد که گاهی به زد و خورد با فرماندهان قرارگاه نیز کشیده می شد. او بارها در حضور رجوی و دیگر سران سازمان گفته بود که چرا سازمان به نفراتی که می خواهند از اینجا خارج شوند اجازه خروج نمی دهد و آنها را بدون دلیل زندانی و مورد ضرب و شتم قرار می دهند. اما در پاسخ به او مسئولین قرارگاه می گفتند که این مسائل به او ربطی ندارد و هر کسی باید کار خودش را بکند. ولی پرویز احمدی کسی نبود که با این نوع توجیهات احمقانه و غیر منطقی قانع شود و خطاب به آنان می گفت: مگر نه این است که ما برای محو شکنجه و آزادی انسانها مبارزه می کنیم پس چرا سازمان بر خلاف شعارهایش ، آزادی افراد را محدود می کند و با اجبار و زور آنان را در تشکیلات نگه می دارد و در صورت اصرار آنان بر جدائی از سازمان ، افراد مذکور را تحت شکنجه قرار می دهد. اعتراض های مداوم و علنی پرویز احمدی باعث شد که او نیز در مظان اتهام های واهی رجوی و دیگر سران سازمان قرار بگیرد و بعد از زندانی شدن و مقاومت در برابر خواسته های ناحق سازمان مورد شکنجه وحشیانه و غیر انسانی قرارگیرد. پرویز نیز از جمله افرادی بود که زیر بار اعترافات خواسته شده بازجویانش نرفت و به شهادت شهاب اختیاری که هم سلولی او و شاهد شکنجه های وی به وسیله بازجویان سازمان بوده، شکنجه گران در حین شکنجه دست و پای پرویز را شکستند. و در نتیجه او بیهوش شد و به بیمارستان قرارگاه منتقل شد. بعدها دیگر خبری از او نشد. چند ماه بعد سازمان شایعه کرد که پرویز در حین عملیات بر علیه رژیم ایران کشته شده و از پشت او را زده اند.اما هیچکس این شایعه خنده دار را باور نکرد زیرا جنازه وی معلوم نشد که کجاست و هیچوقت هم از او یادی در قرارگاه اشرف به وسیله مسئولین نشد.لازم به ذکر است که بر خلاف دیگر کشته شدگان سازمان پرویز قبری در مزار(قبرستان اشرف) نداشت زیرا اگر از نظر سازمان وی در عملیات کشته شده بود قطعا قبر وی در قبرستان اشرف مشخص بود. بنا به شهادت صریح شهاب اختیاری او در زیر شکنجه بازجویان سازمان کشته شده است و کسانی که در شکنجه او مشارکت داشته اند افرادی به نامهای نریمان و نعمت اولیائی و فرمانده آنان نیز زنی به اسم باغبان بود.</p>
<p> </p>
<p>انجمن نجات دفتر آذربایجان غربی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220">خاطرات قلعه اشرف(10)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37220/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پروسه ی جذب و جدایی غلام رضا حمید پور</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jan 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218</guid>

					<description><![CDATA[<p>پروسه ی جذب و جدایی غلام رضا حمید پور زمستان 1381: بیش تر از یک سال بود که ازدواج کرده بودم و 2 ماهی می شد که دخترم به دنیا آمده بود اختلاف من با خانواده ی همسرم مخصوصاً بعد از به دنیا آمدن بیتا شدت پیدا کرده بود. خانواده ی همسرم می خواستند که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218">پروسه ی جذب و جدایی غلام رضا حمید پور</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=FONT-WEIGHT: 700; LINE-HEIGHT: 150%>پروسه ی جذب و جدایی غلام رضا حمید پور</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>زمستان 1381: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>بیش تر از یک سال بود که ازدواج کرده بودم و 2 ماهی می شد که دخترم به دنیا آمده بود اختلاف من با خانواده ی همسرم مخصوصاً بعد از به دنیا آمدن بیتا شدت پیدا کرده بود. خانواده ی همسرم می خواستند که در تهران زندگی کنیم ولی من به دلیل مشکلات اقتصادی در منزل پدرم هم به سختی روزگار می گذراندم. مدتی بود که همسرم به حالت قهر در منزل پدرش بود. چند بار مرا تهدید به طلاق کرده بود،من از طلاق متنفر بودم.. مدت ها پیش که بیکار بودم تنها سر گرمی من در خانه رادیو بود و بیش تر به برنامه های فارسی زبان گوش می کردم ،شماره تلفن های سازمان را از طریق رادیو داشتم. موقعی که همسرم حاضر نشد به خانه برگردد من هم با شماره تلفن انگلستان تماس گرفتم و شماره خودم را به آنان دادم. چند بار تلفنی با من صحبت کردند و بعد یک آدرس ایمیل به من دادند. چندین بار با هم چت کردیم و بالاخره در بهمن 1381 ایران را به مقصد آنکارا ترک کردم. موقعی که به آنکارا رسیدم با تلفنی که قرار بود تماس بگیرم ( سوئد) تماس گرفتم و فردا صبح هتل مرا عوض کردند و به هتل  یل دیز&nbsp; در میدان  الوس رفتم. عصر همان روز شخصی به نام علی معروف به علی آنکارا با همراه داشتن ویدئو و چند حلقه فیلم به دیدن من آمد. و هر روز او چند فیلم، کتاب و روزنامه ی خودشان را برایم می آورد. با دیدن فیلم ها حس می کردم دردسر برای خودم درست کرده ام. من فقط به خاطر لجبازی با خانواده ی&nbsp; همسرم و مشکلات اقتصادی به آن جا رفته بودم. من فکر می کردم&nbsp; اگر جنگ اتفاق بیفتد آن ها نمی توانند در عراق بمانند و مجبورند به کشورهای اروپایی و امریکایی بروند. چندین بار تلفنی با همسرم صحبت کردم و با هم آشتی کردیم. با علی آنکارا صحبت کردم که من نمی خواهم به عراق بروم و بر می گردم.او هر چه قدر صحبت کرد به خرجم نرفت. بعد از رفتن علی آنکارا چندین بار زنی به نام فروزنده که در تلفن های قبلی هم با او صحبت کرده بود با من تماس گرفت و ساعت های طولانی صحبت کرد ولی من قبول نکردم که به عراق بروم. اخرین حرفی که به من زد این بود که من موقعی که با آن ها صحبت می کردم تلفن منزل ما کنترل بوده و اگر من برگردم مطمئناً هم برای خودم و هم برای خانواده ام دردسر درست می شود. دچار تردید شده بودم&nbsp; و نمی دانستم چه کار کنم. روز پنج شنبه&nbsp; علی آنکارا با من در مورد رفتن صحبت کرد و گفت می خواهی بروی مشکلی نیست فقط بدان که هم جان خودت را به خطر می اندازی هم جان خانواده ات را ولی اگر&nbsp; به ایران برنگردی هیچ مشکلی پیش نمی آید. قبول نکردم که به عراق بروم و آن روز علی آنکارا با چند نفر که قرار بود به عراق بروند حرکت کرد وقتی برگشت زیاد با من صحبت کرد و آن موقع دیگر قبول کردم که به عراق بروم. در ضمن علی آنکارا تأکید کرد که بعد از شش ماه اگر خوشم نیامد آن ها مرا تحویل </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>UN</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> خواهند داد تا بتوانم در هر کشوری که دوست دارم زندگی کنم. چند هفته ای را در آنکارا بودم. هتلم را باز عوض کردند و در آن مدت به عکاسی و یک آزمایشگاه ( جهت آزمایش </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>HIV</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>) رفتیم تا این که در تاریخ 25/11/81 علی آنکارا دنبالم آمد ودوباره با هم به هتل یل دیز رفتیم. آن جا دو نفر دیگر بودند ما را با هم آشنا کردو به سمت شهر قاضی انتب حرکت کردیم. حدود ساعت 5/2 صبح بود که به آن جا رسیدیم. قبل از حرکت از آنکارا علی آنکارا پاسپورت های ما را گرفت&nbsp; و به زنش داد و گفت اگر در مسیر کسی از شما پرسید چه کسی هستید بگویید عراقی هستیم. آن شب را در یک هتل در شهر قاضی انتب ماندیم و فردای آن روز حدود ساعت 5 عصر بود که علی آنکارا ما را به ایستگاه راه آهن برد و وقتی سوار قطار شدیم سر پاس های ما را به ما تحویل داد. مدارک ما از سفارت عراق تهیه شده بود که نام من بشار علی اصلان بود. در داخل قطار فرصت برای صحبت زیاد بود. یکی از آن دو نفر هادی اهل آریا شهر ( تهران) بود ، دیگری حسن جباری بود که پدرش به جرم هوادار بودن در زندان بود و خواهر و عمویش در عراق بودند. ما بعد از عبور از مرز سوریه وارد عراق شدیم. ما را به یک رستوران بردند و در همان جا از ما امضا گرفتند و بعد از شام حرکت کردیم.ساعت 2 بامداد بود که وارد قرارگاه اشرف شدیم. ما را به قسمتی به نام ورودی بردند. د ر آن جا اشخاصی به نام های عباسعلی ، فرهاد مستفوی ، علی ابریشم&nbsp; ،محمد صادقی بودند که وسایل ما را گرفتند وگفتند باید لباس نظامی بپوشیم،بعد ما را به یک واحد در ورودی بردند تا چند روز آن جا بودیم و حق بیرون آمدن نداشتیم. و بعد از آن یک نفر آمد یکی یکی ما را صدا کرد و بیوگرافی ما را خواست. قبل از شروع به کار او ،عباسعلی هم ما را صدا کرد و برگه هایی را به ما داد که امضا کردیم. آن موقع گفت که تا خرداد 84 طبق امضای خودتان باید بمانید و وقتی به او گفتم علی آنکارا به ما گفته که اگر به هر دلیلی نخواستید آن جا بمانید بعد از 6 ماه می توانید بروید ، گفتند او اصلاً عضو ما نیست و فقط قاچاقچی است. عباسعلی هم تکه کلامش این بود که اعضا سازمان همگی مسلمان و شیعه هستند و این باعث افتخار ماست. وقتی رفتم برای نوشتن بیوگرافی به آن ها گفتم که من به شما دروغ گفتم که مسلمان هستم. من لائیکم. من هر چه قدر گفتم آن ها گفتند که در فرم های قبلی تو نوشته ای که شیعه هستی و همان برای ما سند است. من هم گفتم که آن موقع حقیقت را نگفتم. هر چه قدر گفتم قبول نکردند و گفتند این را می گویی که نمانی. و آخرین حرفشان این بود که اصلاً مهم نیست ما حتی این جا کمونیست هم داشتیم که با دیدن ما مسلمان شد. موقع نوشتن بیوگرافی چند بار برگه هایی که نوشته بودم پاره کردم و بعدش آن قدر معذرت خواهی و التماس می کردند که در اصل مرا در رو دروایسی انداختند دوباره نوشتم ، علت این که ناراحت می شدم این بود که به من می گفتند تو زن و بچه داشتی و معتاد هم نبودی و تحت تعقیب هم نبودی ما می دانیم که تو را وزارت اطلاعات فرستاده. تو خودت اعتراف کن ما اصلاً کاری با تو نداریم. آری بعد از این که بیوگرافی&nbsp; ام تمام شد چند روز در همان واحد بودیم. در این مدن من دعوایم شروع شده بود و حرفم این بود که نمی خواهم آن جا بمانم که من گفتند هر وقت پشت گوشت را دیدی از عراق بیرون می روی!! عباسعلی می گفت تو دیگر درباره ی ما اطلاعات داری و اگر بخواهی بروی باید 2 سال در خروجی بمانی و 8 سال هم در زندان ابوغریب و بعد آن موقع به جرم &nbsp;ورود غیرقانونی تو را تحویل ایران خواهند داد&nbsp;. یک شب بعد از ساعت 22 بود که گفتند یکی از مسئولین سازمان می خواهد شما را ببیند. اول حسن جباری را بردند( نام مستعار&nbsp; او در سازمان جاوید است) و بعد از او هادی ( نام مستعار رضوان) را بردن. بعد نوبت من شد وارد اتاق که شدم کلاً 2 نفر را می شناختم. عباسعلی بود و دیگری همان که بیوگرافی ما را پرسید که نامش مجید بود و بقیه را آن موقع اصلاً نمی شناختم. در بالا فهیمه اروانی بود که کنار او فرشته و نرگس در کنار دیگر سعید نقاش و عبدی بودند. موقعی که به فهیمه گفتم می خواهم برگردم. جر و بحث ما شروع شد و او داد می زد که او یک نفوذی است و&#8230; و بعد هم به او فحش دادم و مرا از ان جا بردند و در یک واحد محبوسم کردند. روزانه غذای مرا به همراه سیگار پشت در می گذاشتند و اگر غذا نمی خوردم همان را بر می گرداندند. در ان مدت هیچ کس حتی با من حرف نمی زد. کم کم داشتم دیوانه می شدم. در آن جا هم هیچ چیز نبود که خودم را سرگرم کنم. دست به اعتصاب خشک زدم که یک هفته طول کشید دچار خون ریزی معده شدم. دکتر حمید برای معاینه ام آمد و گفت من برایت فقط دارو می دهم. میل خودت است می خواهی آب و غذا بخور یا اصلاً نخور. دیدم اعتصاب هم کارساز نیست و اگر آن جا هم بمیرم خانواده ام یک عمر چشم به راه من خواهند بود و&nbsp; دنبالم خواهند گشت. تصمیم گرفتم غذا بخورم. تا اول فروردین 1382 آن جا بودم. موقعی که امریکا به عراق اعلان جنگ داد دیدم در محوطه ورودی دیگر رفت و آمد به آن صورت وجود ندارد تا این که آیدین آمد و مرا دید و گفت همگی داریم اشرف را خالی می کنیم تو این جا می مانی؟ یا این که با ما به زمین می آیی؟ فکرکردم اگر ان جا بمانم احتمال ان که در بمباران کشته شوم زیاد است ولی در زمین شاید بتوانم فرار کنم گفتم مرا هم ببرید. آیدین یک متن آورد و گفت با خط خودت این متن را بنویس تا تو را هم ببریم و نامه برای خود مسعود بود. در اول فروردین 1382 سعید نقاش و عبدی مرا به پذیرش 83 بردند. همان روز مرضیه هم با فهیمه اروانی آمده بود. بعد از چند روز ما را به زمین های امام ویس بردند و مسئول مستقیم من عزت ماسوری بود هر کجا می رفتم سایه به سایه ی من می آمد. حتی موقعی که توالت می رفتم پشت سرم بود. به ما اسلحه دادند ولی به هیچ وجه فشنگ و مهمات ندادند. دو بار بمباران شدیم بعد از سقوط کامل عراق پرچم های سفید روی ماشین ها و تانک ها و</SPAN><SPAN lang=FA dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%> </SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>سنگرها نصب شد. من هم از این بهانه استفاده کردم و همان جا اسلحه را تحویل عزت ماسوری دادم و تا حرفی می زدند می گفتم شما همیشه شعارهای ضد امپریالیستی داده اید و الان تسلیم امپریالیسم شده اید. از بچه هایی که با هم در زمین بودیم دو نفر دیگر هم به ایران بازگشتند. یکی جلال سلمانی اهل تبریز و دیگری سرمست محسنی که در قلعه حسن خان زندگی می کند. ما را که شب به سمت فلیق 2 حرکت دادند تا حدود 2 هفته آن جا بودیم و بعد به اشرف برگشتیم. در آخرین شبی که در فلیق بودیم عزت ماسوری سر شام صدایم زد و مرا نزد رقیه عباسی برد که آن شب در آن جا نرگس و نیره و عزت و سعید چاوشی و رقیه بودند. هر چه گفتم کم تر شنیدم تا این گه گفت تو برو من به آئین نامه نگاه کنم ببینم چه کار باید بکنم. چون تو پذیرش هستی نمی دانم باید در مورد تو چه تصمیمی بگیرم و فردا صبحش به ما گفتند برای یک هفته به اشرف می رویم و بعد از یک هفته به این جا بر می گردیم در این راه عزت ماسوری گفت یکی از بچه ها که اهل همدان بده موقع تنظیف سلاح بی احتیاطی کرده و کشته شده و گلوله از زیر گلوله وارد جمجمه شده موقعی که به اشرف رسیدیم ما را در محوطه ورودی جمع کردند همه پذیرشی ها آن جا بودند. در آن جا متوجه شدیم که یکی از بچه های پذیرشی به نام مجید ( ممد مهدی امینی – اهل کرمانشاه) موقع آمدن به فیلق 5 نفر را کشته و یکی را زخمی کرده بود و موقع فرار خودش هم کشته شده بود که آن ها جسدش را در بیابان ها رها کرده بودند و بعد از دو سه روز بود که دیدیم یک دفعه بالای اشرف پر از هلی کوپتر و جنگنده های امریکایی شد و تانک های امریکایی دور اشرف تشکیلاتی را محاصره کردند. هر کس به طریقی از امریکایی ها کمک می خواست. سر همین مسئله نادر رفیع نژاد چند نفر از بچه های تشکیلاتی را تیر کرد که با چوب&nbsp; و چماق به جان بچه ها افتادند بعدها فهمیدیم که آن هیاهو به خاطر خلع سلاح سازمان بوده است ما را به زور به پذیرش جدید که رو به روی قرارگاه 4 بود ، بردند صبح ها ساعت 6 بر پا بود و بعد صبحانه و دستور 1 ساعت کار و بعد کلاس های شستشوی مغزی!!! تا موقع ناهار و بعد از ناهار تا ساعت 3 استراحت بود و از 3تا 4 با ز هم کلاس های شستشوی مغزی و بعد شام و بعد عملیات جاری ( تفتیش عقاید) و ساعت 11خواب. هیچ کس حق نداشت به خانواده فکر کند و &nbsp;یا در موردش حرف بزند هر کس اگر چیزی از خاطرات یا احساس خودش بیان می کرد در جا به او مارک می زدند و می گفتند نفوذی است و برای شل کردن پای بچه ها از این حرف ها می زند در ان مدت به دلیل فشار هایی که تحمل می کردم دچار افسردگی شدید شدم. قبلاً هم یکی دو بار موقعی که نشست بود با صحبت هایم باعث به هم ریختن نشست شده بودم به همین خاطر آن ها به من تذکر داده بودند که حق حرف زدن در مرد آن موضوعات را ندارم ( خط موازی با امریکا و&#8230; ) و به همین علت تا بیماری افسردگی مرا دیدند هر روز یک مشت قرص های قوی اعصاب و آرام بخش به من می دادند. بیش تر اوقات یا خواب بودم یا اگر هم بیدار بودم حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم از بیش&nbsp; تر کلاس های شستشوی مغزی راحت شده بودم و چون موقعی که از قیلق به پذیرش برگشتیم به عزت و رضا مرادی و &nbsp;زهرا مهر صفت&nbsp; سعید نقاش و نادر رفیع نژاد در یک نشست د راتاق زهرا گفتم که من یهودی هستم و تا حالا صدایم را در نیاورده بودم و موضوع مراجعه به سفارت اسرائیل جهت مهاجرت را پیش کشیدم. کلی بحث کردیم و آخر کار گفتند اگر حرفت را قبول کنیم و تو درست بگوئی این</SPAN><SPAN lang=FA dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%> </SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>جا ما فقط مسلمان و شیعه داریم و تو هم باید مسلمان بشوی و اگر پیش بچه ها این حرف را بگویی سرت را زیر آب می کنیم. من هم تا آسایشگاه رفتن به بچه ها اسم اصلی خودم را گفتم. دیگر خیالم راحت شده بود چون اگر حتی مرا می کشتند بالاخره چند نفری بودند که مشخصات اصلی مرا می دانستند و به خانواده ام خبر می رسید. بعد از یک مدت دیدم به قرص</SPAN><SPAN lang=FA dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%> </SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>های اعصاب اعتیاد پیدا کرده ام. شروع کردم به کم کردن قرص ها و بالاخره دیگر نخوردم ولی قرص ها را جمع می کردم و نگه می داشتم. در طی دوره پذیرش 2 بار ضد اطلاعات رفتم و بازجویی شدم و توهین و تهدیدهای زیادی شنیدم. در تابستان 1382 بتول رجائی که مسئول پذیرش اشرف بود صدایم کردو گفت نامه ات که متن آن راجع به پس گرفتن انگشتر و عکس</SPAN><SPAN lang=FA dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%> </SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>های بچه ات بود را من امروز خواندم. نامه های قبلی اصلاً به دست من نرسیده بود. خیلی تعجب کردم د ر مورد قضاوتم در مورد آن ها یک لحظه تردید کردم. یک ساعت نشد که انگشترم که یادگار ازدواجم بود و عکس های فرزندم را تحویلم دادند. ظهر همان روز بعد از ناهار رضا مرادی شروع به صحبت کرد و گفت&nbsp; امشب برای گرفتن </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>ID</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> کارت پیش امریکایی ها می رویم و&#8230; آن موقع بود که فهمیدم جریان چه بوده شب ما را برای گرفتن&nbsp; کارت بردند هنگامی که نوبت من رسید با سعید واجد که مترجم سازمان بود پای یکی از میزها رفتیم تا پیش افسرامریکایی رسیدم به فارسی احوال پرسی&nbsp; کرد. من هم گفتم مترجم نمی خواهم و می خواهم تنها صحبت کنم. سعید واجد را فرستادند رفت و من با امریکایی ( جی) صحبت کردم و از ان ها خواهش کردم که نگذارند آن ها مرا به پذیرش برگردانند. جی با یک ژنرال صحبت کرد و سپس به من گفتند به علت این که الان جا برای نگهداری من ندارند ناچارم که برگردم ولی دو هفته دیگر مصاحبه شروع می شود و آن موقع ان ها مرا نگه می دارند حتی&nbsp; حاضر شدم که در یکی از زندان های عراق بمانم ولی قبول نکردند. بعد از گرفتن کارت یک ماه گذشت ولی مصاحبه انجام نشد. روحیه ام را کاملاً از دست داده بودم.&nbsp; دیگر کاملاً ناامید شده بودم. روزهای آخر پذیرش بود. آخرین روزهایی که در پذیرش بودم جشن ترخیصی گرفته بودند و بعد از جشن بچه ها را در گروه های مختلف پذیر ش &nbsp;به قرارگاه فرستادند. من از صبح آن روز اعلام کرده بودم که به ارتش نمی روم مرا شخصی به نام احمد صدف&nbsp; با ماشین به سمت ضد اطلاعات برد و من همراه شخصی به نام شهروز با نام مستعار سیامک&nbsp; که &nbsp;اهل کرمان بود در یک واحد زندانی بودیم.مرا بعد از 2 هفته به ضد اطلاعات بردند و چندین روز پی درپی از من بازجویی کردند که نام بازجوها به قرار زیر بود : محمد رضا موزورمی – مهدی – قاسم – سهیلا شعبانی و حمید. حر ف آن ها این بود که من باید اعتراف کنم که اگر واقعاً ویزا و اقامت اسرائیل را گرفته بودم چرا به عراق آمده ام؟ به من اعلام کردند که از نظر ما </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>ok</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> هستی که به ارتش بروی و مرا تحویل مسئول پذیرش دادند. آن ها با من چندین نشست چند ساعته داشتند که نامشان به قرار زیر است: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>سعید نقاش – رضا مرادی- فرید ماهوچی- عادل- عباسعلی- ابتدا به زبان نرم صحبت کردند ولی وقتی دیدند من قبول نمی کنم به ارتش بروم در آخر نشست گفتند که به ارتش می بریمت 48 ساعت وقت برای فکر کردن خواستم. بعداز این که مرا به محل بازداشتم برگرداندند همه قرص هایم را که نزدیک 80 الی 85 قرص بود خودم &nbsp;و وقتی چشمم را باز کردم دیدم در یکی از اتاق های بیمارستان اشرف که دست کمی از زندان نداشت هستم. بعد از 2 ساعت مرا مرخص کردند و مهدی فیروزان و ارایم مرا از در پشتی سوار آمبولانس کردند و به بازداشتگاه بردند شب هم می خواستم با ملحفه خودم را خفه کنم که آمدند و نگذاشتند تا صبح بالای سرم بودند. صبح من و سیامک را به خروجی بردند. چون سیامک شاهد خودکشی من بود&nbsp; دیگر بدون این که نشست برایش بگذارند با من به خروجی آمد. در واحد خروجی یک نفر دیگر بود با نام مستعار امیر که از نظر ذهنی هم نرمال نیست( کم دارد) و الان هم در کمپ است. تا 40 الی 45 روز در آن جا بودیم تا این که گفتند امریکایی ها می خواهند ما را ببینند. وقتی به سالن ورزش رفتیم دیدم نزدیک به 60 نفر آمده اند. به امریکایی ها هم گفتیم که محدود هستیم و مثل زندانی با ما برخورد می شود و حق دیدن دوستانمان را از ما گرفته اند. سرهنگ هیبرت امریکایی اعلام کرد که آزادید هر کاری بکنید ولی دعوا راه نیندازید و امریکایی ها هر روز به ما سر می زدند تا این که چند روز نیامدند و مجاهدین از نیامدن ان ها سوء استفاده کردند و در چند مورد برخورد بدی با بچه ها داشتند. ما هم شب همه ی لباس های نظامی را جمع کردیم و بالای یکی از پشت بام واحد ها اتش زدیم دیدیم ان ها دارند فیلم برداری می کنند. بچه ها به علی ابریشم حمله کردند و دوربین هندی کم او را شکستند. در همین حال ان ها به امریکایی ها اطلاع داده بودند که افراد ساکن در خروجی دست به شورش و تخریب زده اند. دیدیم یک تانک امریکایی جلوی در خروجی ایستاد و نزدیک به 15 نفر سرباز امریکایی با اسلحه هایشان که سمت ما نشانه رفته بودند به سمت ما می آمدند.وقتی دیدند آرام نشسته ایم با ما کاری نداشتند و یک نفر که زبان انگلیسی را خوب صحبت می کرد ( سید علی جعفری ) را به نمایندگی از طرف خودمان برای صحبت پیش امریکایی ها فرستادیم. او موقعی که همه جریان را توضیح داد و تکه های دوربین را به امریکایی ها تحویل دادیم از ما خواستند که آتش را خاموش کنیم و دیگر آرام باشیم. تا دو روز دیگر ما را منتقل خواهند کرد. ما هم&nbsp; خواستیم ما را هر چه زودتر از ان جا ببرند. حتی اگر هیچ امکاناتی هم نباشد ما راضی هستیم. بعد از دو روز همه ما را به سمت ضلع شمالی اشرف درست بالاتر از مزار و نرسیده به سوله های مهمات در تعدادی کانکس که مال سازمان بود اسکان دادند تا مدت ها آن جا وضعیت مان خوب بود تا این که دیدم امریکایی ها هم قصد آزادی ما را ندارند. تصمیم به اعتصاب گرفتیم. بعد از یک هفته ژنرال نووتنی به دیدن بچه ها آمد و یک سری صحبت ها شد ولی در مورد تعیین تکلیف جوابی نداشت. شب همان روز سرهنگ هنری که از افراد </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>MI</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> بود و ظاهراً از افراد </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>CIA</SPAN><SPAN style=LINE-HEIGHT: 150%> <SPAN lang=FA>بود داخل کمپ آمده بود. ولی سیروس طائفی به او حمله کرده بود و به دلیل همین کار سخت گیری امریکایی ها شروع شد.هومن و پدرش ( محمد و احمد قره محمدی) زیر آب همه را زده بودند و یک شب گارد به داخل کمپ ریخت و نزدیک به چهل نفر را دست بند و پا بند زدند و با وضعیت توهین آمیزی آن ها را به داخل سوله ها بردند که بعدها بچه ها تعریف می کردند شرایط بسیار بدی در داخل سوله ها حاکم بوده در ابتدای ورودمان از خروجی به کمپ من همان پسر جوانی را که موقع گرفتن کارت </SPAN></SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>ID</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> دیده بودم و با من صحبت کرده بود را دوبار دیدم و او هم از افراد </SPAN><SPAN dir=ltr style=LINE-HEIGHT: 150%>MI</SPAN><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%> بود.برخورد بسیار متین و مودبی با همه داشت. به جز او یکی هم به نام فرانک بود که پدرش اهل تبریز بود و مادرش کانادائی بود. او هم بسیار آدم مؤدب و خوبی بود. ولی متأسفانه دو مترجم ایرانی در آن جا داشتیم به نام خانم پریا و یک مرد به نام آریا ( نام اصلی هری) که همیشه به نفع امریکایی ها کار می کردند تا به نفع بچه ها. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>چند روز به ژانویه مانده بود که برایم از امریکا هدیه ای رسید. چند بسته شیرینی ، یک سی دی موسیقی ، چند عدد شمع و یک شمعدان به همراه یک کارت پستال که روی آن نوشته شده بود: روزهای نو را به شما تبریک می گوییم. امیدواریم به زودی شما را از نزدیک ببینیم. از طرف مریم و&#8230; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%><SPAN lang=FA style=LINE-HEIGHT: 150%>واقعاً هنوز هم نمی دانم این نامه را چه کسی برای من فرستاده ولی حدس می زنم از طرف جی بوده زیرا موقع خداحافظی مرادید و گفت فراموشتان نمی کنم. نزدیک نوروز 83 بود که ما را به چادرها بردند. امکانات صفر بود.&nbsp; چند روز بعد دعوا در کمپ در گرفت. بچه هایی را که به سوله ها برده بودند به چادرها آورده بودند و آن موقع که همگی دور هم بودیم چند نفر بودند که بچه ها می گفتند به جز هومن و پدر شان ها هم زیر آب بچه ها را زده اند. به همین علت آن چند نفر را حسابی زدند و هر دو طرف را از کمپ بیرون بردند و بعد همگی را دستبند زدند و وسائل شخصی ما را کلاً از ما گرفتند و حتی لباس های مان را بردند و در عوض یک لباس یکسره آبی رنگ تن ما کردند و نفری فقط یک پتوی نازک به ما دادند. دقیقاً عصر چهارشنبه سوری 1382 بود. روزهای سختی را می گذراندیم یعنی دوران سرگرد وایب بدترین دوران ما در کمپ امریکایی ها بود. بعد از نوروز 83 بود که تلفن به کمپ آمد و توانستیم به خانواده زنگ بزنیم. همان موقع تازه مصاحبه وزارت امورخارجه داشت تمام می شد&nbsp; و کسانی که واقعاً از سازمان متنفر بودند و به هر دلیلی نتوانسته بودند جدا شوند در مصاحبه دیگر به سازمان برنگشتند. با زیاد شدن افراد کم کم امکانات هم آمد و وضعیت کمی بهتر شد. در روزهای بعد تعدادمان بیش تر شد یعنی در 30 ژوئن ( مرداد یا تیر 83) نزدیک به 200 نفر دیگر از سازمان آمدند. در طی این مدت چندین فرار موفق هم در کمپ انجام گرفت تا این که اولین گروه را به ایران فرستادند و بعد هم گروه دوم و بالاخره نوبت ما رسید. بعد از یک مصاحبه تصویری با نمایندگان عراق که ما اعلام کردیم ما خودمان داوطلبانه به ایران می رویم ما را رأس ساعت 2 صبح از کمپ خارج کردند تا این که صبح نزدیکی مرز رسیدیم و صبح ساعت 10 حرکت کردیم و ظهر در خسروی بودیم و وارد ایران عزیز شدیم.. بدترین و تلخ ترین خبری که در آن دوران داشتیم حادثه دلخراش زلزله ی بم بود که تا چند روز همه را محزون و غمزده کردو بهترین خبری که در این مدت شنیدیم خبری بود که راجع به تأسیسات هسته ای ایران از شبکه 1 سیما پخش شد در این موفقیت چند دانشمند خانم هم &nbsp;در کنار مردان بودند که با دیدن این تصاویر بچه ها همگی جشن گرفتند. </SPAN></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218">پروسه ی جذب و جدایی غلام رضا حمید پور</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37218/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(9)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Dec 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات قلعه اشرف(9) خاطرات منصور تنهائی خودکشی افراد واکنش به مناسبات فاشیستی فرقه رجوی من ناظر و شاهد خودکشی تعدادی از اشخاص حاضر در قرارگاه بودم که بر اثر اعتراض به روابط و مناسبات غیر انسانی و ضد دموکراتیک و انباشت مطالبات و تمایلات برای خروج از مناسبات تشکیلات و واکنش منفی سران سازمان و در نتیجه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195">خاطرات قلعه اشرف(9)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات قلعه اشرف(9)</b><br />
<b>خاطرات منصور تنهائی<br /> </b><br /><b>خودکشی افراد واکنش به مناسبات فاشیستی فرقه رجوی</b><br /> <br />من ناظر و شاهد خودکشی تعدادی از اشخاص حاضر در قرارگاه بودم که بر اثر اعتراض به روابط و مناسبات غیر انسانی و ضد دموکراتیک و انباشت مطالبات و تمایلات برای خروج از مناسبات تشکیلات و واکنش منفی سران سازمان و در نتیجه اعمال فشارهای روانی و ذهنی و فیزیکی نسبت به نیروهای معترض و خواهان خروج از قرارگاه اشرف ، افراد اقدام به خودسوزی و خود زنی می کردند و صحنه های غم انگیزی را به وجود می آوردند که تاثیرات روحی آن بر من و دیگر نیروها بسیار ویرانگر و مخرب بود. یکی از این نیروها فرمان شفابخش 25 ساله و کرد بود ایشان در سال 73 به ارتش پیوسته بود و من در سال 75 با او در مرکز 35 در قرارگاه 5  مدتی بسر بردم.او راننده تانک بود و فرمانده تانک نیز محمد رضا چواری نام داشت. محمد رضا چواری اهل کرمانشاه بود و از نظر اخلاقی فردی عصبی و تند مزاج بود.فرمان شفا بخش با او خیلی مشکل داشت و می گفت نمی تواند با او در یکجا مشغول به کار باشد و به این دلیل می خواست در آن پست خدمت نکند و توپچی بشود. در این رابطه چند بار تقاضای کتبی برای تعویض و جابجایی به فرمانده بالاترش یعنی مهری علی قلی فرمانده مرکز 35 نوشت اما مهری به هیچوجه ترتیب اثری به خواسته او نداد و به او شفاهی گفته بود: امکان ندارد هر کسی دلش بخواهد به هر کجا برود واو باید راننده تانک باشد و فکر جابجایی را از سر خود بدور کند. به این علت فرمان شفابخش کاملا سر خورده شد. تا اینکه در یکی از شبها هنگامی که ما در سالن غذاخوری مشغول خوردن شام بودیم فرمان شفابخش در حالیکه لباسهایش را قبلا آغشته به بنزین کرده بود و مشعلی در دست داشت وارد سالن شد و خطاب به ما که مات و مبهوت مانده بودیم گفت:چون فرمانده های قرارگاه مرا آدم حساب نکردند و به خواسته بر حق من ترتیب اثری ندادند و مشکلم حل نشد به عنوان اعتراض دست به خودسوزی می زنم و بلافاصله مشعل روشن را به پایین شلوارش گرفت و بدنش در یک چشم به هم زدن شعله ور شد و بشدت سوخت او در حین سوختن فریاد می کشید و در محوطه می دوید تا اینکه به زمین افتاد من وافراد حاضر در سالن ابتدا از دیدن این صحنه که به تندی گذشت غافلگیر شده و سپس به سوی او دویدیم و او را در حالیکه به زمین افتاده و کاملا سوخته بود در میان چند پتو گرفته و به بیمارستان قرارگاه رساندیم ولی او به علت جراحات و سوختگی کامل در گذشت. فرد دیگری که به علت ناسازگاری با فضای حاکم بر قرارگاه اشرف و اعتراض به رفتارهای غیر انسانی مسئولین و سران سازمان قصد جدایی از سازمان و خروج از قرارگاه را داشت خانمی به نام معصومه غنی پور از افراد با سابقه و قدیمی سازمان بود ایشان هیجده سال بود که در تشکیلات رجوی فعالیت می کرد. من وایشان در سالهای 71و72 در محور 1 بودیم. فرماندهی محور ما را در آن موقع رقیه عباسی بر عهده داشت.خانم غنی پور راننده تانک بود.ایشان با مباحث مربوط به نشست طلاق خیلی مشکل داشت و تحلیل ها و توجیهات رجوی مبنی برانهدام خانواده ها تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک را به سخره می گرفت و بشدت معترض بود او عقیده داشت که دستور سازمان به افراد برای جدا شدن از همسرانشان امری غیر دینی و ضد انسانی است و زیر پا گذاشتن بدیهی ترین اصول مسلم حقوق فردی انسانها است. ایشان علنا در جمع افراد اعتراض خود را بیان می کرد و می خواست هر چه سریعتر از قرارگاه خارج شود و تاب تحمل شرایط موجود را نداشت. اما مسئولین قرارگاه به هر بهانه ای مانع خروج او شده بودند و او را تهدید کرده بودند که اگر دست از مخالفت بر ندارد و از تصمیم خود به خروج از قرارگاه انصراف ندهد به زندان قرارگاه انتقال داده خواهد شد. لذا ایشان چون از آزادی خود و رهایی از مناسبات تشکیلات ناامید شده بود در سال72 در نیمه شب در آسایشگاه با روسری خود را حلق آویز کرد. که خبر آن در محور ما به سرعت پیچید.خودکشی غنی پور مرا با ماهیت زورمدارانه سازمان بیش از پیش آشنا کرد. اما افسوس که من و دیگرانی که هنوز از احساسات انسانی برخوردار بودند جرئت و شهامت را برای اعتراض به وضعیت موجود نداشتیم و ترس بر وجودمان سایه افکنده بود. زیرا سران سازمان به عمد شرایطی در قرارگاه اشرف به وجود آورده بودند تا افراد را کاملا ترسو و زبون بار بیاورند و بدینسان زمینه هر گونه اعتراض ، انتقاد و روحیه نقادی نسبت به عملکرد سیاسی ، نظامی و تشکیلاتی سازمان را از بین برند. شخص دیگری که تاب تحمل شرایط غیرانسانی قرارگاه اشرف را از دست داد و به علت زندگی اجباری در قرارگاه متاسفانه دست به خودکشی زد فرزاد سیفی نام داشت. فرزاد در سال 73 به مرکز10 محل استقرار من انتقال یافت. او جزء اسرای سازمان بود که در یکی از عملیات های مرزی در سال 67 به کمین افتاده و به اسارت نیروهای سازمان در آمده بود. وی 26 ساله و اهل شمال ایران بود.او از هنگام انتقال به قرارگاه ما در مواجهه با فرماندهان رده بالا به صراحت تنفر خود رااز فضای حاکم بر قرارگاه ابراز می داشت و ازاینکه مسئولین سازمان به وعده های خود مبنی بر آزادی وی بعد از دو سال خدمت در ارتش ، عمل نکرده بودند و نسبت به خواسته های مکرر وی برای خروج از قرارگاه و بازگشت به ایران بی توجهی می کردند بسیار ناراحت و سرخورده شده بود.در یکی از روزهای سال 76 هنگام مراجعه یکی از بچه های قرارگاه به حمام با تن بیجان فرزاد روبرو می شود که بر زمین افتاده و خون زیادی از رگ دستانش جاری شده است و بدین ترتیب فرزاد سیفی در اعتراض به اقامت اجباری خود در قرارگاه با تیغ خودزنی کرد و قربانی امیال فاشیستی سران سازمان شد.<br /> <br />انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی<br />18/9/1385</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195">خاطرات قلعه اشرف(9)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37195/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهران رستگار فرد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات مهران رستگار فرد &#160; از&#160; جذب تا جدایی : در آبان ماه سال 1380 من و پسر دایی ام &#160;به قصد پیدا کردن کار و زندگی در خارج از کشور تصمیم گرفتیم از ایران خارج شویم. مدتی طول کشید تا پاسپورت تهیه کردیم و پس از تهیه ی مقدمات سفر در آذر ماه سال [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098">خاطرات مهران رستگار فرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN-TOP: 0px; TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><b><SPAN lang=FA>خاطرات مهران رستگار فرد</SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN-TOP: 0px; TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%">&nbsp;</P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN-TOP: 0px; TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><b><SPAN lang=FA>از&nbsp; جذب تا جدایی : </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN-TOP: 0px; TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA>در آبان ماه سال 1380 من و پسر دایی ام <SPAN style="COLOR: #000080">&nbsp;</SPAN>به قصد پیدا کردن کار و زندگی در خارج از کشور تصمیم گرفتیم از ایران خارج شویم</SPAN><SPAN dir=ltr>.</SPAN><SPAN lang=FA> مدتی طول کشید تا پاسپورت تهیه کردیم و پس از تهیه ی مقدمات سفر در آذر ماه سال 80 عازم ترکیه شدیم بعد از رسیدن به ترکیه با دایی ام در هلند تماس گرفتیم که ازاو راهنمایی بگیریم و او توضیحاتی در مورد سازمان مجاهدین داد و این که ما می توانیم در آن جا راحت باشیم. بعد خانمی با ما در هتل تماس گرفت وگفت نوارهایی را برای آشنایی بیش تر با سازمان برایمان می آورد. فردای آن روز 2 نفر از افراد سازمان به هتل آمدند&nbsp; و یک ویدئو و چند فیلم به ما دادند که محتوای فیلم ها رژه و سخنرانی های مریم رجوی بود که ما بعد از نگاه کردن آن ها ابتدا قصد رفتن به سازمان را نداشتیم ولی چون به نظر خودمان راه دیگری هم نبود تصمیم به رفتن گرفتیم و بعد تصمیم خود را به آن خانم گفتیم و او&nbsp; از ما خواست کارهایی انجام دهیم، از جمله نوشتن تعهدات در مورد نبودن زن و زندگی در ارتش ،زندگی در عراق، و&#8230;!! &nbsp;چند روز آن جا ماندیم و بعد با هواپیما به دبی رفتیم. در دبی طی تماس تلفنی به ما گفتند که می توانید به دوستان تان زنگ بزنید و آن ها را هم پیش خودتان ببرید. من و پسر دایی ام به دو سه نفر زنگ زدیم و شماره ی آن خانم را به آن ها دادیم که با او تماس بگیرند و کارهایشان را حل و فصل بکنند. بعد از چند روز ما با کشتی به عراق رفتیم ، در بندرام القصر پیش ما آمدند و ما را به دفتر سازمان در بغداد بردند، حدود سه روز در آن جا بودیم و سئوالاتی از ما پرسیدند ، تمام پول ها و مدارک مان را هم گرفتند و بعد به سمت اشرف حرکت کردیم. در قسمت ورودی تمامی وسایل و لباس های ما را گرفته و لباس های خودشان را به ما دادند و به مدت چهار روز ،ما هر روز برای نوشتن زندگی نامه، اسامی نفرات خانواده، اقوام و دوستان، آدرس محل و پر کردن یکسری فرم ها می رفتیم و در روز آخر ما با فهیمه و یکسری فرماندهانی که قرا ربود مسئولین ما باشند صحبت کردیم ، بعد جشن کوچکی برای ما گرفتند و به ما لباس فرم ارتش دادند و ما را به قسمت پذیرش بردند.در آن جا ابتدا آسایشگاه های ما را تعیین کرده و بعد قسمت های مختلف آن جا را به ما نشان دادند. بعد از یک روز آموزش های ما شروع شد ؛ صبح ها آموزش اسلحه ی کلاشینکف و رزم انفرادی و.. بعد از ظهرها هم ادامه ی کلاس های صبح ، بعد از آن ورزش و نشست کوچکی به نام&#8221; صفر صفر نفرات&#8221; ،شام و پس از آن عملیات جاری تا ساعت 30/9 و در آخر استراحت. در دوره ی پذیرش نشست های مختلفی برای ما گذاشتند ، در مورد آشنایی با ایدئولوژی و سیاست کار آن ها بود. در هفته دو یا سه بار باید پروژه می نوشتیم ؛ درمورد کارهای گذشته ، در مو<SPAN style="COLOR: #000080">رد ایدئولوژی حکومت ایران </SPAN>و آن ها را در نشست های بزرگ می خوانیدم. یا فاکت های مربوط به نشست غسل هفتگی که باید تمامی فکر خود را در مورد مسائل جنسی و غیره می نوشتیم و می خواندیم. در دوره پذیرش ما کاملاً با ایدئولوژی و سیاست و اهدافشان آشنا شدیم، ما را تحت تأثیر رویا های خودشان قراردادند و ما هم تصمیم گرفتیم بمانیم و مبارزه کنیم. یک سال &nbsp;در پذیرش بودیم و بعد از اتمام دوره و به پایان رسانیدن آموزش های لازم ، تقسیم شدیم. من و پسر دایی ام به همراه چند نفر دیگر از دوستانمان به قرارگاه جلولا رفتیم. شب اول ما را پیش فرمانده ی قرارگاه بردند که خانمی به نام ژیلا بود بعد از معرفی خودمان و صحبت های آن ها محل استقرار را به ما نشان دادند و وسایل مان را به آن جا بردیم و بعد از یک روز استراحت و درست کردن&nbsp; محل آسایشگاه آموزش های ما شرع شد که شامل رزم انفرادی، رزم گروهی، زندگی در شرایط سخت استتار با محیط&nbsp; ، آموزش اسلحه پاراژ ، آموزش توپ 122، نارنجک&nbsp; ،بود. این آموزش در مدت شش ماه به صورت فشرده انجام شد با شروع جنگ ما را در یگان های رزمی تقسیم کردند.من به یگان بی. ام. پی رفتم. در آن جا با کندن سنگرهای یگانی و انفرادی و استقراری ، مستقر شدیم. حدود یک الی دو هفته در آن جا بودیم و چند با ر هم مقر ما مورد حمله ی هواپیما های امریکایی قرار گرفت تا آن که قرارگاه را زدند و ما آماده بودیم که به طرف ایران حرکت کنیم. چون قرار بر این بود که اگر قرارگاه های ما را زدند آن جا را ترک کنیم ولی این طور نشد و ما به خاطر ناامن بودن آن محل به محل دیگری رفتیم&nbsp; به نام کانی ماست و در آن جا مستقر شدیم د ران جا با سختی زندگی می کردیم چون مجبور بودیم شبانه روز نگهبانی بدهیم و درست کردن غذا بسیار مشکل بود تا این که به ما فرمان دادند به سر تانک های خود پرچم بزنیم. چون با نیروهای امریکایی صحبت شده بود که با زدن پرچم سفید دیگر مورد حمله قرار نگیرم و ما هم با وجودی که از زیر چتر امریکا رفتن ناراحت بودیم اما به اجبار پذیرفتیم &nbsp;و به طرف یک پادگان عراقی به نام فلیق حرکت کردیم. پس از رسیدن و یک روز استراحت، نشست برای ما گذاشتند که باید سلاح های خودمان را به طور امانت در این جا بگذاریم تا اوضاع کمی امن تر شود و بعد دوباره بر می گردیم و همه آن ها را می بریم ما هم سلاح و تانک ها را گذاشتیم و با اتوبوس به طرف اشرف رفتیم. بعد از رسیدن به اشرف نشست های مختلفی برای ما گذاشتند از جمله نشست هایی مربوط به تناقض های خطی و استراتژیک و&#8230;در واقع می خواستند حماقت خودشان را درست نشان بدهند من در هیچ یک از این نشست ها شرکت نکردم چون دیگر آن ها را قبول نداشتم &nbsp;. هر روز با مسئولین دعوا داشتم تا این که در اوایل مهرماه یک روز نشستی برگزار گردید که گفته شد هر کس دیگر توان و کشش مبارزه را ندارد می تواند پیش نیروهای امریکایی در کمپ بالاتر از اشرف برود که عده زیادی رفتند. من هم درخواستم را نوشتم ولی آن ها قبول نکردند و با کارهای توجیهی و امکاناتی که در اختیارم می گذاشتند مانع رفتنم می شدند تا این که یک روز مادرم با کاروان نجات به اشرف آمد و من بعد از چند سال او را دیدم و با او صحبت کردم. بعد از دیدار برای رفتن مصمم شدم ولی هر بار مسئولین می گفتند امریکایی ها دیگر کسی را نمی پذیرند. و من هم به اجبار آن جا ماندم و کارهایی را که دوست نداشتم انجام می دادم تا این که در اردیبهشت سال 1383 با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم از قرارگاه فرار کنیم و پیش امریکایی ها برویم و در یک بعد از ظهر به بهانه دوچرخه سواری از قرارگاه خارج شده و پیش امریکایی ها رفتیم و گفتیم ما می خواهیم بیاییم این جا و آن ها هم قبول کردند و ما را به داخل کمپ بردند ، ما به چادر یکی از دوستانمان رفتیم. در آن جا موقعیت زندگی خیلی بهتر از اشرف بود. چون دیگر کسی به کسی امر و نهی نمی کرد و اختیارمان در دست خودمان بود در آن جا صبح ها ساعت 8 صبح برای صرف صبحانه و تحویل دارو به خارج از چادر ها می رفتیم و ساعت 10 آمارگیری بود و تا ظهر یا تلویزیون نگاه می کردیم و یا لباس می شستیم، ساعت دوازده ناهار می خوردیم و تا ساعت دو می خوابیدیم&nbsp; بعد ورزش می کردیم ، شب ساعت هشت شام می خوردیم و&nbsp; تا ساعت ده تحویل گیری دارو و هواخوری&nbsp; و ساعت 10 شب آمارگیری، در کمپ در اوایل سخت گیری زیاد بو د، وضعیت چادرها زیاد خوب نبود&nbsp; ،رسیدگی کم بود، زمان استحمام خیلی کم بود، مقدار آب مصرفی کافی نبود. ولی در این اواخر وضعیت کمپ خیلی&nbsp; خوب شد، امکانات رفاهی زیاد شد، ایجاد شغل برای نفرات کمپ، برخورد دوستانه سربازان با نفرات و در کل کمپ در حال حاضر وضعیت خیلی خوبی دارد ما در کمپ به راحتی زندگی می کردیم و مشکلی نداشتیم تا این که تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم و اینا به امریکایی ها اعلام کردم.&nbsp; در ابتدا قصد نداشتند ما را به ایران بازگردانند تا این که یک روز صدای مان کردند و&nbsp; گفتند کارهایتان درست شده و به کشورتان برمی گردید و چندی بعد ما با اتوبوس به سمت مرز به راه افتادیم و در آن جا زیر نظر نمایندگان </SPAN><SPAN dir=ltr>UN</SPAN><SPAN lang=FA> ما به کشور بازگشتیم. </SPAN></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098">خاطرات مهران رستگار فرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37098/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر کلوندی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات امیر کلوندی این جانب امیر کلوندی فرزند محمد علی به مدت چهارسال در مقطع ابتدایی در منطقه ی فقیر نشین همدان به نام حصار امام تحصیل کردم. به علت بیکاری پدرم مجبور شدم تحصیل را کنار گذشته و به کار خیاطی مشغول شوم. مدت دو سال شاگرد خیاط بودم و به دلیل شرایط بد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071">خاطرات امیر کلوندی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات امیر کلوندی</B></P><br />
این جانب امیر کلوندی فرزند محمد علی به مدت چهارسال در مقطع ابتدایی در منطقه ی فقیر نشین همدان به نام حصار امام تحصیل کردم. به علت بیکاری پدرم مجبور شدم تحصیل را کنار گذشته و به کار خیاطی مشغول شوم. مدت دو سال شاگرد خیاط بودم و به دلیل شرایط بد کاری مجبور شدم خیاطی را رها کرده و برای یافتن کار عازم تهران شوم. بعد از یک ماه بیکاری در تهران به همدان برگشتم و با پدرم به شغل کارگری مشغول شدم. مجدداً بعد از یک سال به خیاطی برگشتم. در سن هیجده سالگی با دختری به نام ژاله ازدواج کردم و حاصل این ازدواج فرزندی به نام داریوش بود. بعد از چندی به دلیل مشکلات اقتصادی از همسرم جدا شدم همه اعضا خانواده ام در حد کارگری هستند. یکی از خواهرهایم به نام فریده خانه دار و خواهر دیگرم به نام سهیلا آرایشگر است. از نظر وضعیت اقتصادی بسیار ضعیف هستیم. بعد از طلاق مسئولیت فرزندم داریوش به من سپرده شد. در چند سالی که من نبودم در پیش پدرو مادرم زندگی می کرد. به علت بریدگی شدید در دست راست از سربازی معاف شدم. دو ماه بعد از معافیت به اداره ی گذرنامه رفته و تقاضای گذرنامه کردم. بد از بیست و پنج روز گذرنامه را دریافت نمودم. به همراه دوستم محمد تصمیم گرفتیم که از کشور خارج شده و به یک کشور اروپایی برای یافتن شغل برویم. از همدان با اتوبوس به تهران رفته و از آن جا با تور به کشور ترکیه جهت یافتن کار و تفریح سفر کردیم. دو روز در هتل بودیم. در آن جا با فردی به نام احمد رشتی آشنا شدیم و او پیشنهاد کار خوب در استانبول در قبال دریافت پنجاه دلار به ما کرد و ما هم قبول کردیم و به منزل او رفتیم. فردای آن روز به همراه احمد رشتی به محل کار رفتیم و قرار شد ماهی یک صد و پنجاه دلار به ما به عنوان دستمزد بدهد.بعد از یک ماه مجدداً احمد رشتی به همراه فرد دیگری به نام محمد ژاپنی به پیش ما آمدند و با ما از سازمان صحبت کردند و در ان جا زمینه آشنایی من و دوستم با سازمان پیدا شد. احمد رشتی کارش پیدا کردن نفرات جدید در ترکیه برای سازمان بود. بعد از دو ماه فرد دیگری به نام مرتضی پیش ما آمد و مشغول به کار شد، کم کم فهمیدیم که مرتضی در ایران نظامی بوده و متواری است. در یکی از شب ها صحبت از سازمان شد و او از ما خواست که بیش تر راجع به سازمان با او صحبت کنیم. لذا من او را به احمد رشتی معرفی کردم و او به سازمان وصل شد. اما من و دوستم به کارمان ادامه دادیم و بعد از سه ماه کار کردن به ایران بازگشتیم و پیش خانواده هایمان رفتیم. بعد از نوروز سال 81 به همراه دوستم محمد تصمیم گرفتیم که برای کار به تهران برویم. در تهران در یک تولیدی به مدت یک هفته مشغول بودیم که مجددا به همدان بازگشتیم و تصمیم به ازدواج گرفتم. از دختری خواستگاری کردم. جواب منفی دادند. لذا مجدداً فکر خروج از کشور به سرم زد. به همراه دوستانم به نام عباس خدابنده لو و مهدی سلیمانی تصمیم گرفتیم به ترکیه برویم و در آن جا مشغول به کار شویم بنابراین هر سه نفر در تاریخ 8/1/1381 با اتوبوس به تهران و سپس به استانبول رفتیم. در شب اول خواستم با احمد رشتی تماس بگیرم که موفق نشدم. در آن جا با حسین و محمد آشنا شدم. از آن ها سراغ احمد رشتی را گرفتم که گفتند در زندان است. دوستم عباس از من درباره ی این دو نفر پرسید. من گفتم این ها از هواداران سازمان هستند. لذا من و عباس مجدداً با آن ها تماس گرفتیم و بعد از کلی صحبت قبول کردیم که به سازمان برویم و ابتدا ما با فردی به نام زهرا تلفنی تماس داشتیم. او می گفت از آلمان صحبت می کند. لذا ما را به علی آنکارا معرفی کرد. روز بعد علی آنکارا گذرنامه ی ما را با خودش برد. و گفت می خواهم کارهای قانونی شما را برای رفتن به عراق حل کنم. بعد از چند روز با لیس پاس عراقی به شهری به نام تازی اتنا که یکی از شهرهای کوچک ترکیه است رفتیم. یک شب آن جا بودیم و فردای آن روز ساعت دو بعد از ظهر سوار قطاری که به عراق می رفت شدیم و این ابتدای فریب و افتادن در دام سازمان بود ، در حقیقت این قطار ما را به سوی گودالی سیاه و پرتگاهی می برد که ما به خیال رفتن به منطقه ای بهتر سوار آن شده بودیم. از شهرهای مرزی عراق با ماشین به بغداد رفتیم. بالاخره وارد اردوگاهی ا ز مجاهدین که چندین نفر در ان حضور داشتند شدیم یک هفته در آن جا ماندیم و با فردی به نام کاظم آشنا شدیم و بعد از یک هفته به اسارت گاه ( قرارگاه) اشرف رفتیم. فهیمه اروانی با تک تک ما جداگانه درمورد چگونگی وصل شدن مان به سازمان صحبت کرد و شرایط سازمان را برای ما توضیح داد و ما بعد از شنیدن حرف های اروانی که حالا فهمیدیم که دروغ بود قبول کردیم که به سازمان ملحق شویم. بعد از این مرحله ما را به ضد اطلاعات بردند. چند روز در آن جا مصاحبه شدیم و مارا تحویل پذیرش دادند. من در آن جا مرتضی را دیدم که حرف های عجیب و غریبی می زد و تذکر داد که در رابطه با سوابق او؛ نظامی بودن و متواری بودنش از ایران چیزی نگوییم ، در نهایت ما با افراد رده بالایی چون زهرا همدانی، محمد رضا جوشقانی ، آیدین ، اکرم و&#8230; آشنا شدیم. <br />طی دوازده ماه با شیوه ی غسل هفتگی ، عملیات جاری و نشست های فهیمه اروانی آشنا شدم و یک بار هم در نشست شریفی که یکی از اعضای رده بالای سازمان بود شرکت کردیم. در آن یک سال سه بار هم در نشست ارتش با مسعود رجوی شرکت کردیم.بعد از نشست به ما گفتند که باید به ارتش ملحق شوید. در تاریخ 81/12 به ارتش رفتیم. من مدت هفت ماه در آن ارتش بودم و آموزش های مختلفی دیدم که عبارتند از کلاش، آر پی ، جی ، پاژار ، دولول هوایی و زمینی ، رزم انفرادی ، امداد و آموزش خمپاره انداز. <br />با شروع جنگ عراق و امریکا ما به زمین دفاعی در مرز سه راه امام ویس رفتیم و فرمانده ی من در آن جا مصباد علی بود. مدتی را در ان حالت که از سخت ترین حالت ها بود گذراندیم. امیدی به آینده نداشتیم و هر لحظه منتظر حمله و کشته شدن خود بودیم.و بعد از پایان جنگ عراق و امریکا ما را به علوی بردند. در ان جا مجدداً به ارتش 14 ملحق شدیم و بعد از دو هفته به اشرف بازگشتیم.چون اعلام کرده بودند که همه ی نیروها باید به قرارگاه اشرف برگردند. ما بیست و پنج بار با پروین که مسئولیت سه اردوگاه ( 3و11و14) را داشت نشست داشتیم. از او راجع به تحویل سلاح سئوال کردیم که گفت به شما مربوط نیست و به شما ربطی ندارد باید سلاح را تحویل بدهیم در آن جا بود که فهمیدم کار سازمان تمام است.بعد از گذشت یک ماه از این قضایا به ما اعلام کردند که هر کس می خواهد از سازمان جدا شود نامه بنویسد و من طی نامه ای به آن ها نوشتم که می خواهم پیش خانواده ام برگردم. طبیعی بود که آن ها این درخواست مرا نپذیرند و من پنج بار اقدام به نوشتن نامه نمودم و اصرار کردم یک روز پروین و میترا مرا به حضور پذیرفتن و گفتند اگر می خواهید بروید لااقل علیه سازمان موضع نگیرید و صحبت نکنید.علی رغم میل سازمان من بر جدایی اصرار می کردم و به هیچ وجه حاضر نبودم بمانم. به ناچار سازمان تحت شرایط خاص و زیر فشار بین المللی و دیگر عوامل مجبور شد که با جدایی من موافقت کند. درنهایت من را به همراه فردی به نام معصوم آبادی که یکی از فرماندهان با سابقه ی سازمان بود به خروجی سازمان تحویل دادند. مدت 17 روز در خروجی بودم ، بعد ازآن ما را تحویل امریکایی ها دادند و به کمپی که در شمال اشرف بود بردند. حدود دو ماه بود که قرار بود ما را از عراق خارج کنند ولی امریکایی ها به وعده خود عمل نکردند. به همین دلیل بچه ها تصمیم گرفتند که اعتصاب کنند. یک هفته به صورت اعتصاب گذشت یک روز ساعت پنج صبح یک فرمانده ی امریکایی به نام آریا به همراه تعداد دیگری از نیروهای امریکایی ما را که حدود چهل و یک نفر بودیم با زدن دست بند و گذاشتن گونی بر سر با بانکر به کمپی که از زندان گوانتانمامو بدتر بود بردند و یک ماه از این وضعیت نگذشته بود که مجدداً با سازمان درگیر شدیم و در نهایت نام شورشی بر ما گذاشتند و من محکوم به پنج ماه ماندن در ایزوله شدم. ایزوله از زندان های عراق به مراتب بدتر بود. بعد از رهایی از ایزوله و گذراندن دوران به اصطلاح محکومیت به کمپ برگشتم ولی از آن جایی که من تصمیم گرفته بودم هر طور شده به وطن بازگردم مجدداً درگیر شدم و به خاطر درگیری مجدداً به ایزوله انداخته شدم که دوران بسیار سخت و نفس گیری بود زیرا تنها در فضای گرم و صحرای سوزان عراق با کم ترین جیره ی غذایی و محرومیت از صحبت با دوستان به مدت طولانی واقعاً انسان را دیوانه می کند. از آن جایی که دیدند من هر طور شده قصد بازگشتن به ایران را دارم در نهایت مجبور شدند مرا به ایران تحویل دهند و من با گروه دوم از عراق به ایران مرز خسروی آمدیم و بعد از تحویل به ایران بعد از چند روز به پیش خانواده ها بازگشتیم. <br />لازم به توضیح است که ارتباط تلفنی با خانواده ها که در دوران آخر اسارت مهیا شده بود تأثیر زیادی بر مصمم شدن ما به بازگشت داشت.اکثر کسانی که از طریق تلفن با خانواده ارتباط می گرفتند بی قرار می شدند و به هیچ وجه نمی شد آن ها را نگه داشت. <br />دلایل جدایی من از سازمان که با تمام وجودم به آن رسیده ام ،به اختصارعبارتند از: <br />1- سازمان مجاهدین یک سازمان تروریستی است. <br />2- سازمان به نفع امریکایی ها جاسوسی می کند. <br />3- سازمان مجاهدین ضد حقوق بشر است و افراد را شکنجه می کند و از حقوق ابتدایی شان محروم کرده است. <br />4- سازمان مجاهدین جوانان ایرانی را گول می زند و به لحاظ سیاسی ،جانی ، مالی از آن ها و خانواده هایشان سوء استفاده می کند. <br />5- مجاهدین سازمانی هستند که در تمام دنیا بر علیه ایران تبلیغات منفی می کنند و ایران را تروریست معرفی می کنند.در حالی که خودشان مظهر تروریست واقعی هستند و این را با ترورهایی که در ایران انجام داده اند به اثبات رسانیده اند. <br />6- از طرفی مجاهدین به نفع کشورهای اروپایی هم جاسوسی می کنند. <br />7- سازمان نیروهای خود را شکنجه می دهد و کارهایی با نیروهای خود می کند که انسان از دیدنش وحشت دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071">خاطرات امیر کلوندی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37071/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات اسماعیل آقاپور</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات اسماعیل آقاپور الف) از ایران خارج شدم: دلم از هر چه آدم و غیر آدم بود گرفته بود.حالم از همه ی آدم ها به هم می خورد. همه ی فامیل و همسایه ها و رفیق و سایر آشنایان با همه ی خوبی ها و زیبایی ها به طرز نامناسبی به نظرم زشت و بد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060">خاطرات اسماعیل آقاپور</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات اسماعیل آقاپور </B><br />الف) از ایران خارج شدم: <br />دلم از هر چه آدم و غیر آدم بود گرفته بود.حالم از همه ی آدم ها به هم می خورد. همه ی فامیل و همسایه ها و رفیق و سایر آشنایان با همه ی خوبی ها و زیبایی ها به طرز نامناسبی به نظرم زشت و بد شده بودند، به دنبال راه علاجی بودم تا خودم را آرام نمایم. به دنبال راه حلی جدید هم برای کارو هم تنوع بودم در مناسبات اجتماعی همه ی انسان ها را به نوعی اسیر در زندگی روزمره می یافتم که برای پول سر می شکنند و برای این کار خودنمایی هم می کنند. همدم و مونس خوبی نداشتم از طرف دیگر نداشتن کار مناسب و وضعیت نسبی اقتصادی از توان روحی ام می کاست. ابتدا به سیگار روی آوردم و در اندک زمانی به مشروب و سپس به مواد مخدر، هیچ کدام خلاءهای فکر ی ام را نمی پوشاندند، کارم این شده بود شب ها بیدار بمانم و در تنهایی خود از خود بیگانه شدن را به تماشا بنشینم. شب ها خیلی وقت ها در کوچه ها قدم می زدم و به فکرراه حلی برای خودم بودم. در همین ایام به دلیل معضلات و مسائل مالی و پیگیری های حقوقی شاکیان و به دلیل ترس از دستگیری و محاکمه و دورکرن این مشکلات از جمع خانواده ام در اردیبهشت سال 1381 با سراب به دست آوردن همه چیز به کشور ترکیه مسافرت کردم. <br />در استانبول درهتلی اقامت کردم، احساس می کردم کمی ا زمشکلاتم حل شده است یک روز بعد از ظهر بعداز استراحت با یکی از رفقایم به نام شهریار صمدیه ملاقات کردم. او بار اول و 4 روز قبل از من به آن جا آمده بود و جائی را نداشت او را از ایران می شناختم و درترکیه پیشنهاد کرد با او در شیرینی پزی کار کنم.در مدت زمان کمی با هم صمیمی شدیم. با شهریار در محل اقامت پسر عمویم اتاق بزرگی را اجاره کرده و ماندگار شدیم با او چند روزی را دنبال کار گشته ولی موفق نبودیم. به دلیل کمبود مالی نمی توانستیم هزینه موسسات کاریابی را بپردازیم. بدین جهت از لحاظ روحی و روانی به شدت تحلیل رفته بودیم و در این میان از کارهم خبری نبود. روز چهارم در مقابل یکی از شرکت های مسافربری ایرانی در استانبول بر حسب تصادف با یکی از بچه محل های مان روبرو شدیم او ا زما جویا شد کجا می رویم ما او را به منزل بردیم موضوع کار را برایش توضیح دادیم. <br />ب) توطئه کاریابی و عزیمت به کشور انگلیس : <br />دوستمان می گفت یکی از دوستانش کاریاب است وکار را برایمان ردیف می کند. وی با چرب زبانی حسابی اعتماد ما را به خودش جلب کرد. روز بعد من از او سراغ یکی از دوستان و هم فامیلی های او به نام اسماعیل را که از دو سال پیش در ترکیه بودرا گرفتم ، گفت او موفق شد قانونی به انگلیس برود. ا و گفت اگر شما هم خواستید می توانم کمکتان کنم. بسیار خوشحال شدیم ما هر دو از وی خواستیم کار ما را در این خصوص ردیف کند و ما در ازای هزینه اش کار کر ده و به او بپردازیم. روز بعد او از ما خواست برای تحقق این کار و داشتن کیس سیاسی هر چه زودتر به آنکارا برویم سپس او به محل اقامت مان ویدئو و چند نوار مربوط به رژه ی واحدهای نظامی سازمان و سخنرانی مسعود رجوی در ابتدای انقلاب در دانشگاه تهران را آورد ،وگفت برای ملاقات با یکی از دوستانش به نا م علی به آنکارا برویم و هزینه ی سفر را هم خودش پرداخت. او ادعا کرد در صورتی که قانع نشدید می توانید دوباره به استانبول برگردید!! خلاصه به آنکارا رفتیم. به دوستان و پسر عمویم هدف از این سفر را نگفتیم. در آنکارا بعد از ملاقات با علی ،او مارا به هتل برد.<br />پ) عزیمت به عراق : <br />علی آنکارا برای مان از مسعود رجوی و مریم یعنی همسر وی حرف زد. برایم این حرف ها تازگی داشت چرا که تا آن زمان به گوشم نخورده بود. فردای آن روز او ا ز چند جوان دیگر که به زودی به ما خواهند پیوست گفت و این که ان ها به طور قاچاق از ایران خارج می شوند. او ما را به فرد دیگری به نام بهروز وصل کرد وی ترتیب تهیه ی عکس ما را برای دریافت لس پاس عراق انجام داد. د ر همین حین وی پاسپورت های ایرانی ما را گرفته و قول داد بعداً برای ما ارسال کند. گوشی موبایل مرا هم خواست و گفت بعداً بر می گرداند که بعداً فهمیدم به دلایل امنیتی انجام داده است. قرار شد در صورت انصراف با هزینه ی سازمان بعد از زیارت قبور ائمه به ترکیه بازگردانده شویم. در نهایت به همراه 6 نفر دیگر راهی شهر قاضی انتب در جنوب ترکیه شدیم. بعد از گذشتن از مرز سوریه و ورود به خاک عراق ا ز سوی بازرس پلیس عراق مورد بازجویی قرار گرفتیم. زمانی که ما در نهایت خودمان را از مجاهدین معرفی کردیم آن ها به دشت از ما استقبال کرده و از ما معذرت خواهی کردند. بالاخره دوباره سوار قطار شده و بعد از چند ساعت به ایستگاه قطار بغداد رسیدیم و توسط چند نفر مسلح که از اعضای سازمان بودند، تحویل گرفته شدیم. <br />ت) عراق کشور غم زده ها <br />در بغداد به یکی از پایگاه های سازمان که 4 طبقه بود منتقل شدیم شیشه هایش رنگ خورده بود و همه پنجره هایش پیچ خورده بودند. در ابتدا در دیدار با چند مسئول گفت وگو کرده و موضوع اعزام به اروپا را بیان کردیم و آن ها منکر این امر شدند خلاصه از بغداد با حفاظت شدید نیروهای مجاهدین به اسارت گاه اشرف واقع در 120 کیلومتری شمال بغداد منتقل شدیم با رسیدن به قرارگاه اشرف ابتدا دو نفر از ما را که مادر و دختر بودند جدا کرده و به قسمت زنان انتقال دادند. ما را نیز به قسمت ورودی هدایت کردند وقتی به آن جا رسیدیم حدوداً 40 نفر می شدیم و روز بعد یک به یک ما را به دیدار فهیمه اروانی بردند. او سئوالاتی در خصوص وضعیت عمومی ما پرسید. در روزهای بعد فضای ورودی را دگرگونه دیدیم ، همه ی افراد به مسئولین مربوطه در خصوص وعده های دروغ شان معترض بودند و احساس می کردیم شب ها فرماندهان مربوطه یواشکی حرف های ما را شنود می کنند. بعد از مدتی پشت سر هم چند نفر را به واحد پذیرش منتقل کردند تا کار آموزش های سیاسی، تشکیلاتی و نظامی را برای شان شروع نمایند. ما هم بعد از 5 روز به پذیرش 83 رفتیم. <br />ح) به اجبار به ورودی فرستاده شدیم: <br />این جا به لحاظ کنترل افراد راحت تر و کوچک تر از پذیرش 82 بود. روزها را با کارگری برای مان شروع کردند. البته بعد ا ز مدتی آموزش نیز اضافه شد همه بچه ها ی این پذیرش به صورت فریب برای کار در اروپا از کشورهای ترکیه – امارات – کویت – پاکستان در پذیرش جمع آورده شده بودند و بدین جهت در روزهای اول به خاطر تئوری دوگانه ی فکری سازمان با کسانی که صبح مدتی را در خواب می ماندند کاری نداشتند. سازمان به تدریج در آموزش های تشکیلاتی القا می کرد کم تر از خانواده، تحصیلات، و عاطفه و زندگی صحبت کنیم. ان ها توسط ایادی سازمان به تدریج مرز سرخ هایی را برای بیان این مطالب مطرح و سپس حال گیری را شروع نمودند. یعنی کتک خوردن، دادکشیدن و تحقیر شدن را می بایست تحمل می کردیم. در آموزش های سیاسی در عرض دو ساعت به شروع انقلاب رسیده و بحث های سازمان را به عنوان سر فصل های درخشان تبلیغ می کردند که گاهی به خاطر مغایرت با بدیهیات اولیه ی فکری- سیاسی با جر و بحث بچه های دیگر به تعطیلی می کشید. زمانی که ما در کلاس بودیم مسئولین پذیرش کمدهای انفرادی ما را می گشتند که البته بعدها فهمیدیم این کار برای نفراتی حتی با سابقه ی 20 ساله در سازمان هم اجرا می شود. به تدریج با جلو آمدن به همراه دوستم تصمیم گرفتیم به کلاس ها نرویم. پیش روی فرماندهان، خود را عصبانی جلوه می دادیم و در کنارش برای فرار نقشه طرح می کردیم. از آن سوی هجوم تبلیغات فرهنگی از سوی سازمان زیادتر می شد ولی کارهای من و دوستم که برای سازمان حکم محفل زدن و خیانت بود به شدت تشکیلات را عصبانی کرده بود. سازمان برای هر دو نفر ما به شدت محدودیت درست کرده بود به شدت فضا برای مان پلیسی و مخوف شده بود. <br />در همان زمان رضا مرادی مرا صدا زده و آخرین حرفم را پرسید و من اظهار داشتم می خواهم به ترکیه بازگردم. از ترس زنده به گور شدن شماره تلفن و آدرس مان در تبریز را به چند نفر دادم تا در صورت گم و گور شدن به خانواده ام اطلاع بدهند. یک روز به اتاق فرماندهی پذیرش احضار شدم. ان ها نظرم را دوباره پرسیدند وقتی گفتم من نمی خواهم بمانم به طریقی مرا به ایران بفرستید مرا به مسخره گرفتند. همان شب داد و بیداد دوستم شهریار را می شنیدم که توسط سر دژخیم رجوی به محل دیگری برده می شد. خلاصه به طرفش دویدم و مانع بردن او شدم، دست و پایم را گرفته و به سلول تاریک مجموعه ی U شکل پذیرش 83 برده شدم، اعتصاب غذا کردم روز بعد به بازجویی با حضور محمد رضا موزرمی و مرادی و چند نفر دیگر برده شدم گزارش هایی را برایم از محفل فرار و مطالب علیه سازمان خواندند و تهدید کردن آرام باشم تا در فرصت زمانی اندک مرا محاکمه و تعیین تکلیف کنند. به یگانم بازگردانده شده و گفتند باید اعتصابم را بشکنم. بعد از خوردن چند قاشق غذا به خاطر ضرب و شتم زیاد استفراغ کردم. <br />س) حمله ی امریکا و آغاز جنگ علیه صدام حسین : <br />با شروع تبلیغات حمله ی احتمالی امریکا علیه صدام روحیه گرفته و برا ی استفاده از موقعیت هایی که به سراغم خواهد آمد نقشه می کشیدم. مرا به شغل شیرینی پزی بردند در آن جا مشغول بودم تا این که تمام نفرات به ارتفاعات حمرین ، کانی ماسی و قره تپه برده شدند. امریکایی ها دکل و تأسیسات رادار عراقی ها را در 50 متری درب اسارت گاه اشرف بمباران کردند. وضع به هم ریخته بود. داخل اشرف هم مورد اصابت قرار گرفت. بعد از چند روز من هم برده شدم. صبح با چند نفر از بچه های قبلی سریع چفت شده و آمادگی خود را برای فرار اعلام کردیم. تضاد همه با تشکیلات زیاد شد ه بود. نفرات برای کار زیاد سنگرکنی با هم و سپس با مسئولین درگیر می شدند و دعواهایی حسابی راه افتاده بود. گویا در بین بچه های قدیمی کتک کاری و اسلحه کشی هم اتفاق افتاده بود. به سرعت برای جلوگیری از واو شدن نفرات سازمان مبادرت به انجام خبرنامه خوانی در جمع های سنگری نمودند. همه خبر نامه حاوی به اصلاح مقاومت مردم عراق به رهبری صدام و جنگندگی تانک های زرهی گارد ریاست جمهوری در ام القصر و جنوب عراق بو د. علیرضا معدنچی معروف به علی صفا یکی از خائن ترین نفرات سازمان ، مدام از شبیه سازی عراق به ویتنام در صورت به طول انجامیدن جنگ می گفت. در همین حین شنیدم که گویا دولت ایران مبادرت به پخش اعلامیه در دور و بر محوطه ی استقرار نفرات سازمان کرده و نحوه رسیدن به ایران را توضیح داده است. فردا با نزدیک شدن سرو صدای تیراندازی ها و پرواز هواپیماهای عراقی در بالای سر مان دستور حرکت داده شد. <br />به سمت مقبره راه افتادیم. شب با پیشروی نیروهای کردی از دو طرف ، نیروهای سازمان در حالی که تمام زرهی ها با سرعت بمباران می شدند به سمت اسارت گاه اشرف عقب نشینی کردند. در حین این کار زمانی که من نفر همراه یک ماشین تانکر آب بودم بر اثر پیش بینی احتمال اصابت موشک هواپیماهای عراقی به بیرون پریده و خودم را از نفر مسئول و ماشین دور کر دم انگار دنیا را به من داده بودند احساس می کردم بالاخره نجات پیدا کرد ه ام. <br />ش) فرار از صحنه عقب نشینی نیروهای سازمان: <br />بعد از طلوع آفتاب به راه افتادم تا به یک جایی یا روستایی برسم بینایی چشم چپم در اثر پریدن به بیرون در شب قبل اش از بین رفته بود و صورتم خونی بود. در حالت بی حسی متوجه نزدیک شدن ماشینی شده و دستم را برایش بلند کردم. تازه متوجه شدم ان ها نفرات اردوگاه 7 اشرف هستند زود خودم را به موج گرفتگی زدم. خلاصه به داخل اردوگاه منتقل و بستری شدم. بعد از انتقال به اردوگاه خودمان با جا به جایی و کارهای سنگین مواجه شدم. فضا بعد از برگشتن خیلی بد بود. به سرعت جنگ و دعواها رشد می کرد و بعضی افراد هم سر نرفتن به طرف مرز با سازمان اختلاف پیدا کرده بودند. ضمن این که از پرچم سفید زدن به تانک و ماشین هایشان عصبانی بودند. یک روز شنیدم یکی از بچه های قبلی و هم پذیرشی مان به نام مستعار مجید و اهل کرمانشاه موقع عزیمت به اشرف با کلاشینکف به یک ماشین نفرات سازمان حمله کرده و ضمن کشتن 5 نفر بقیه نفرات را از پا درآورده است و خودش نیز بر اثر اصابت تیر دوشکا نصف شده است. یا سهیل ختار که با اسلحه اش خودزنی کرده بود. سازمان در این اوضاع نا به سامان عراق مبادرت به منتقل کردن تانک های از بین رفته و رها شده ی ارتش عراق به داخل اشرف می نمود که بعدها فهمیدیم همه این ها خوش خدمتی دیگری برای امریکایی ها به شمار می آید.ما محل آرم عراقی را رنگ می کردیم و جلوی دوربین بعضی از تلویزیون های عربی منطقه پز از بین نرفتن امکانات وسایل زرهی رامی دادیم. <br />ر) دستگیری مریم رجوی در اورسورواز : <br />ناگهان وضع چرخید و طی حضور در فراخوان قرارگاه به سالن غذاخوری فهمیدیم مریم در جمع 160 نفری داخل اورسورواز از سوی پلیس ضد تروریسم فرانسه به همراه 10 میلیون دلار، 300 GPS و امکانات دیگر خریداری شده برای اردوگاه ، دستگیر و روانه ی زندان شده است. اوضاع بسیار دلسرد کننده بود و سازمان فشارهای تشکیلاتی را کم کرده بود تا نفرات در گیر و دار ذهنیت های خود بیش تر از این از سازمان جدا نشوند. یک دفعه دیدیم که هر شب با تاریک شدن هوا ،اطراف آسایشگاه ، در چهار ضلع نگهبان گذاشته اند. البته عنوان می شد که برای حراست از نفرات درصورت ورود ناگهانی از سوی سربازان امریکایی هاست در حالی که هر روز برای نفرات بالا تا پایین آمریکایی ها من خودم در نانوایی قرارگاه کیک تولد پخته و حتی اسم افسر را با توصیه فلان خواهر می نوشتم! این ها همه شیطنت خائنانه ای از سوی سازمان بود، برای جلوگیری از فرار نفرات ازاسارت گاه اشرف. جالب این بود که در این پست ها نفرات با چماق سر پست می ایستادند!! فرقه در مقطع گیج کننده ای قرار گرفته بود و نمی توانست به سئوالات جواب های منطقی بدهد. کلاس های تشکیلاتی تحت عنوان بحث هایی جدید از اصول تشکیلات برای آب بندی روابط تشکیلاتی دایر کردند که آن هم درمانی حقیقی نبود چراکه توزیع زرهی های ناچیز و دست دهم گرفته شده از ارتش عراق و تحویل سلاح و مهمات حتی نفرات قدیمی را بیچاره کرده بود. برای جمع و جور کردن وضعیت به هم ریخته ی فرقه، زمان ورزش بعد از ظهر را زیاد کرده و مراسم صرف شام را در پارک کوچک قرارگاه اشرف برگزار می کردند. سازمان از ترس اجرای بیانیه های شورای حکومتی عراق ، شروع به فروش آهن آلات خود به کانال های اقتصادی نمود و دوباره ما برای کارگری در این موارد حضور داشتیم.با حضور اولین گروه خانواده ها در قرارگاه اشرف و نارضایتی آن ها از نبود مسجد در قرارگاه، آن هم با وجود ادعای اسلام پناهی فرقه، به سرعت سوله ی کوچکی رابه مسجد تبدیل کرده و مسابقات قرارگاهی برگزار نمودند. همچنین برای پر کردن وقت اعضا به این جهت که نتوانند با همدیگر در خصوص تصمیم برای جدا شدن حرف و گفتگویی داشته باشند مبادرت به احداث زمین کشاورزی کردند.<br />ط) فرار نیروهای سازمان از قرارگاه ها: <br />در این گیر و دار اخبار فرار افراد از اردوگاه ها به گوش می رسید. بعد از ناپدید شدن مسعود رجوی و مریم اعتماد افراد به نحو زیادی به تشکیلات از بین رفته بود. یادم هست فرهاد الفت نشستی برای ما برگزار کرد که در آن ،افراد با وضع به هم ریخته ی تشکیلاتی و مافیایی سازمان، نحوه ی مراقبت مسئولین ، نبود روزنامه و رادیو و تلویزیون اعتراض کرده و جلسه به هم خورد. در این جلسه یک نفر از الفت پرسید چرا در حول و حوش تودیع زرهی ها سازمان اجازه می داد خواهران با سربازان امریکایی روی تانک عکس یادگاری بگیرند؟ و او هیچ جوابی نداشت. هر کلاس آموزشی و سیاسی مبدل به جر و بحث نفرات با سران سازمان شده بود و همگان باری از سئوالات رو به رشد فکری را روی میز بی جواب سازمان می ریختند و یا از نبود امکانات خبری و سانسور تاریخی داد می زدند و یا این که مبارزه با امپریالیسم در نهایت چه شد؟<br />مصاحبه ی کارکنان اف بی آی با سیتی زن های امریکایی شروع شده بود و چند نفر از هواداران و ساکنان قدیمی امریکا را برای بازجویی فرا خواندند. پشت این موضوع مصاحبه کارکنان وزارت امور خارجه برای همه افراد اشرف شروع به رجزخوانی کرده و همه آنها را دشمن – نفوذی وزارت اطلاعات و بریده مزدور می خواند. خلاصه با ترفندی به مسئولین فهماندم که من فعلاً پیش شما می مانم و بدین صورت توانستم به مصاحبه کارکنان امور خارجه امریکا اعزام و از دست سازمان مافیایی خلاصی پیدا کنم. سازمان برای نفرات بی خبر از همه جای خود چنان فضا سازی قبلی برای پر کردن 10 دقیقه وقت گفتگو با امریکاییان کرده بود تا امریکاییان فرصت اعلام این که می توانی در همین جا به راحتی از سازمان جدا شوی را پیدا نکنند.<br />ی) کمپ جداشدگان سازمان ( کمپ امریکایی ها): <br />شادی لحظه های غروب و شب اول ماندنم در کمپ جدا شده ها ی سازمان مجاهدین هرگز در زندگیم از یادم نخواهد رفت. کمپی که بعدها تا مرز 600 نفر رسید. به تدریج روزانه نفرات اضافه می شدند. یک روز نزدیک 25 نفر از سازمان جدا شد. در جایی دیگر نفر با بلدوزرش و با سابقه 20 ساله گریخته و به کمپ آمد یا نفر دیگری که مادرش از فعالین و صحنه پردازان همایش های خارج کشوری است و 20 سال در سازمان حضور داشته با پای پیاده شبانه فرار کرده و به پیش ما آمد. صحنه جالب این بود که در مرحله ای خیلی ها که برادرشان در داخل قرارگاه اشرف بود تقاضای ملاقات از امریکایی ان کردند که همواره مسئولین امریکایی اعلام می کردند سازمان به شدت با این ملاقات ها مخالف است و حتی گویا ژنرال دو ستاره امریکایی به مژگان پارسایی مسئول اول سازمان گفته بود چطور با نفری که 20 سال پیش شما بوده و الان جدا شده و در 1000 متری این سوی سیم خاردار های اشرف زندگی می کند این همه دشمن هستید و اجازه ملاقات با همسر و اعضای خانواده اش را نمی دهید؟؟؟ این موضوع زندگی یکی از بچه ها به نام کاوه پور همدانی بود که تا یک سال سازمان اجازه ملاقات همسرش را با وی نمی داد سپس یک نامه جعلی با خط دیگری آورده بودند که او تمایل به ملاقات ندارد در حالی که کاوه نامه ای از همسرش در سال 78 را به ما نشان می داد و زمین تا آسمان خط ها متفاوت بود. همه این ها اوج سرکوب و خفقان علی الخصوص در قسمت زنان را نشان می داد به طوری که بعداً گفته شد سازمان عکسی از زندان ابوغریب را نشان زنان داده و تأکید کرده بود زمانی که از پیش ما بروید امریکایی ها چنین بلایی را سر شما خواهند آورد. و بدین گونه این انسان های دردمند بیشترشان منتظر حضور نهادهایی همچون صلیب سرخ بودند تا به سرعت توسط آن ها رهایی یابند. <br />دردها و رنج های کمپ جدا شده ها: <br />در ابتدای ورودم متوجه شدم در یکی از دو بلوک مستقر شده ام، از برق خبری نبود و کم کم هوای عراق به سرعت به طرف گرما می رفت. ولی بعد از حدود سه ماه امکانات خوبی برایمان فراهم شد اکثر بچه ها علاقمند بودند به زودی به میهن شان برگردند ولی امریکایی ها در یک بازی سیاسی مصلحت می دیدند موضوع داوطلبان عازم ایران را به جهت احتمال برخورد نامناسب مقام های ایرانی کش داده و آن را موکول به دخالت صلیب سرخ جهانی کنند. ضمن این که فرقه از طرفی دل نگران وجود چنین کمپی در 800 متری خویش بود و از طرفی سعی می کرد با انواع ترفندها روحیه ها را بشکند و خط نرفتن به ایران را تبلیغ نماید ولی دیگر فرقه اوجی نداشت همه واو بودند مثلاً نفراتی همچون حسن پیرانسر از اعضای 25 ساله سازمان و از نفرات قبلی سازمان در امریکا، جواد فیروزمند از نفرات 25 ساله سازمان که یک بار رجوی وی را به خاطر فرارش از قرارگاه اشرف در سال 1380 که به وسیله استخبارات دستگیر شده بود در سالن اجتماعات محاکمه کرده بود، رمضان محمدی از رده های بسیاربالا ، سیروس طایفه مقدم، جمشید چارلنگ، حسن نظری ، بهزاد علیشاهی ، حجت کفایی، بساط علی مشکین فام و.. ده ها نفر دیگر قدیمی همه و همه آیینه شکسته دستاوردهای سازمان بودند. <br />در این اوضاع بچه ها به همت یکی از دوستان به نام مسعود اولادی که جزو 100 نفر آمده به ایران است شروع به کندن تونل جالبی از یکی از بلوک ها به طرف بیرون کمپ امریکایی ها کردند که با شروع اقدامات اعزام ایرانیان این موضوع راکد ماند ولی اقدام جالبی بود، امکان فرار حداقل 80 نفر در یک لحظه را داشت.<br />در کشاکش تغییر فصلی یک شب هوا به شدت گرد و خاک شد بهترین فرصت برای رهسپاری به سوی میهن بود با شور و شوق 7 نفری آماده و در یک تصادف ناباورانه و از جلوی چشم نگهبانان موفق شدیم سیم خاردارها و خاکریز را رد کرده و کمپ را پشت سر بگذاریم. در عرض چند روز به خاک پاک میهن رسیدیم.<br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060">خاطرات اسماعیل آقاپور</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37060/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(8)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات قلعه اشرف(8) خاطرات منصور تنهائینقض سیستماتیک حقوق بشر،اختناق، شکنجه وکشتار افراد در قرارگاه اشرففضای حاکم بر قرارگاه اشرف به ظاهر پاک و صمیمی و دوستانه بود. ولی در بطن مناسبات و روابط حاکم بر قرارگاه اشرف ، فاشیسم در تمامی ابعاد آن جاری و ساری بود.در ابتدای ورود به قرارگاه و در برخوردهای اولیه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015">خاطرات قلعه اشرف(8)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات قلعه اشرف(8)</b><br />
<b>خاطرات منصور تنهائی</b><br /><b>نقض سیستماتیک حقوق بشر،اختناق، شکنجه وکشتار افراد در قرارگاه اشرف</b><br />فضای حاکم بر قرارگاه اشرف به ظاهر پاک و صمیمی و دوستانه بود. ولی در بطن مناسبات و روابط حاکم بر قرارگاه اشرف ، فاشیسم در تمامی ابعاد آن جاری و ساری بود.در ابتدای ورود به قرارگاه و در برخوردهای اولیه فکر می کردم که اینجا دنیای دیگری است و نزدیکتر از دوست و آشنا و اعضای خانواده ام مسئولین قرارگاه هستند.ولی به مرور زمان پی بردم که ماهیت آنان غیر از گفتار و رفتار ظاهری شان است.برای مثال در ابتدای ورود هر فردی به اشرف تمامی امکانات را در اختیار او قرار می دادند و مسئولین قرارگاه در ظاهر رفتار خوبی از خود نشان می دادند و یا هنگام درخواست و بیان نیازمان ، بیش از حد به فرد رسیدگی می کردند ، با زبان چرب و نرم طوری با فرد حرف می زدند که او را مدیون خود نموده و ناگزیر آدمی را به هر نوع کاری راضی کنند. در عین حال روابط افرادرا با هم طوری تنظیم می کردند تا نسبت به همدیگر بدبین و مشکوک شوند و هر گونه رفتار و گفتار دوستان و همرزمان خود را به مسئول مافوق خویش گزارش کنند. به افراد در نشست های فردی و جمعی القاء می کردند به جز مسئولین خود به کسی اعتماد نکنند و با همدیگر محفل نزنند. به همین دلیل کسی جرئت طرح دیدگاهها و تمایلات درونی اش در برابر هیچکس حتی نزدیکترین دوستانش را نداشت. زیرا اگر حرفی و یا سخنی بر خلاف قوانین نانوشته قرارگاه اشرف به میان می آورد چند دقیقه بعد به فرماندهان بالا گزارش می شد.درک این فضا باعث به خود فرو رفتن افراد و خود سانسوری وحشتناکی شده بود. همیشه حرفهای اصلی و ناگفته فرد در درونش باقی می ماند و افراد به ناچار در مورد مسائل فرعی و یا کاری سخن می راندند. ترس ناخودآگاه و غیر ارادی و عدم اعتماد به نفس جزئی از خصوصیات همیشگی افراد مستقر در قرارگاه اشرف بود. در واقع در یک پروسه درازمدت علائق و احساسات انسانی افراد را به تدریج کمرنگ و در درازمدت از بین می بردند. به عبارتی فضایی بوجود آمده بود که نیروها به مثابه یک ابزار مکانیکی در آمده بودند و جز به کار و مسئولیت محوله فکر نمی کردند.شگرد سران سازمان در این رابطه بهره برداری هر چه بیشتر از ساعات و لحظات نیروها بود تا آنان فرصت فکر کردن و یا بیان تمایلات قلبی خویش را نداشته باشند و به غیر از اهداف برنامه ریزی شده تشکیلات به چیز دیگری نیاندیشند. سران سازمان و به خصوص رجوی و مریم عضدانلو بارها در نشست های مختلف از صداقت و فداکاری حرف می زدند و در این زمینه به خودشان امتیاز می دادند.در حالیکه هیچ صداقت و اعتمادی در کار نبود و آنان حتی بهره ای اندک از آن نبرده بودند. اگر آنان واقعا صادق بودند باید هر اتفاقی را که در داخل قرارگاه اشرف و یا خارج از مناسبات می افتاد به نیروها و افراد صادق و فداکار خودشان اطلاع می دادند در حالی که تمامی رویدادهای مربوط به سازمان و کشورمان ایران را مخفی می کردند و یا به صورت حداقلی و کاملا تحریف شده انعکاس می دادند. در بسیاری مواقع تحولات مغایر و ناسازگار با اهداف سران سازمان را توجیه می کردند. فاکت ها و نمونه های زیادی وجود دارد از جمله وقتی مریم و دیگر سران سازمان در شرایط بحرانی حمله امریکا به عراق مخفیانه و بدون اطلاع نیروهای مستقر در قرارگاه اشرف به اروپا فرار کردند.در این رابطه حتی بعد از خروج مریم و دیگر سران سازمان و تا زمان دستگیری آنان با افراد قرارگاه سخنی گفته نشد.تا اینکه تعدادی از بچه ها از رادیو شنیدند که پلیس فرانسه آنها را دستگیر و زندانی نموده است و بعد از چهل و هشت ساعت از لو رفتن خبر و به علت اعتراض بخش وسیعی از نیروها به مسئولین خود در قرارگاه مبنی بر فرار مریم و دیگر سران سازمان و تنها گذاشتن نیروها در این شرایط بحرانی نشستی برگزار گردید تا طبق معمول همیشگی با توجیهاتی غیر متعارف و احمقانه افراد قرارگاه را آرام نمایند. عمده مخالفت نیروها در قرارگاه این بود که مگر خون آنها(مریم ودیگر سران سازمان) از ما رنگین تر است که بدون آنان قرارگاه را ترک کرده و به اروپا گریخته اند؟ مگر قرار نبود در شرایط بحرانی تا آخرین نفس با هم باشیم و بجنگیم؟پس چرا به میثاق و پیمانی که رهبری با نیروها بسته بود پایبندی نشان نداد؟و با پشت کردن به نیروها پا به فرار گذاشت؟<br />فاکت و نمونه های دیگر اینکه وقتی کسی نمی خواست در قرارگاه اشرف بماند و خواهان خروج از قرارگاه می شد و بر این خواسته خود اصرار می ورزید سریعا و بدون اینکه کسی بفهمد فرد را به جای دیگری از قرارگاه انتقال می دادند و فرماندهان وی در پاسخ به سوالات دوستان و همرزمانش می گفتند که به ماموریت رفته است و دیگر خبری از او نمی شد. اگر به یکی از نیروها به عللی مشکوک می شدند در تمام شبانه روز او را به طور نامحسوس زیر نظر می گرفتند تا بفهمند که با چه کسی بیشتر رابطه دارد و در مورد چه مسائلی حرف می زند و چکار می کند و هنگامیکه فرد مورد نظر از تحت نظر بودن خویش آگاه می شد و موضوع را برای فرماندهان خود مطرح می کرد از سوی آنان با انکار مواجه می شد و فرماندهان به صراحت می گفتند که او اشتباه می کند و چنین چیزی صحت ندارد و کسی او را تحت نظر نگرفته است. در مقاطع گوناگون و به خصوص در نشست های عمومی اگر کسی به خود جرئت میداد و نسبت به مواضع سازمان و یا مناسبات ضد انسانی حاکم بر قرارگاه اشرف منتقد و یا معترض می شد سریعا فرد معترض را زیر سوال می بردند که تو نفوذی رژیم هستی و نباید به رهبری یا مواضع سازمان بیخود اعتراض کنی زیرا سازمان و رهبری آن در نوک پیکان تکامل اجتماعی است و تنها عامل رهائیبخش می باشد و انتقاد و اعتراض به آن نوعی حمایت غیر مستقیم از رژیم ایران است و یک رزمنده ارتش باید اطاعت تشکیلاتی داشته باشد و در دنباله روی از سازمان تردیدی به خود راه ندهد و هر چه که رهبری و سازمان گفت باید به آن عمل کرد تا شایستگی خدمت در ارتش را بدست آورد. اگر سران سازمان در مواقعی در نشست های عمومی به ظاهر ژست دموکراتیک به خود گرفته و به برخی از اعتراضات عمومی و فراگیر افراد پاسخ می دادند به علت عدم منطق در تحلیل و در نظر نگرفتن واقعیات و بی آنکه استراتژی و تاکتیک های احمقانه و نادرست اتخاذ شده را نقد علمی و بیطرفانه کنند به توجیهات مضحک و کودکانه روی می آوردند.برای مثال در یکی از نشست ها بچه های زیادی در رابطه با تحلیل رجوی در مورد انتخاباتی که منجر به پیروزی خاتمی شد اعتراض کرده و تحلیل کودکانه رجوی را کاملا به زیر سوال بردند. زیرا رجوی قبل از انتخابات ادعا کرده بود که به دلیل دو شقه شدن رژیم و سرخوردگی ملت و نیز پایگاه وسیع مجاهدین در میان اقشار مختلف اجتماعی ایران اینبار سازمان اجازه انتخابات را به رژیم نخواهد داد و با یک هجوم همه جانبه انتخابات رژیم را به هم خواهد زد تا اینکه خاتمی انتخاب نشود و رژیم فرصت بازسازی خود را بدست نیاورد و در نتیجه حاکمیت ایران سرنگون خواهد شد. و به همین دلیل یعنی درست نبودن تحلیل رجوی در سرنگونی رژیم ایران یکسری از نفرات در نشست سیاسی به مسعود اعتراض کردند که مگر قرار نبود قبل از اینکه خاتمی انتخاب شود ما نیروهای ارتش آزادیبخش یکسری عملیات انجام بدهیم و مانع رئیس جمهور شدن خاتمی بشویم پس چرا این عملیات انجام نشد و این همه اسیر و شهید دادیم برای چه بود. اما رجوی در نشست مذکور در پاسخ به عینیت نیافتن تحلیل سازمان در مورد سرنگونی رژیم ایران با گستاخی تمام گفت هر چه تا بحال گفته شده اگر درست از آب در نیامده باید خودمان دنبال راه چاره باشیم یعنی باید در مورد سرنگونی رژیم به دنبال راه حل باشیم تا از این بن بست نجات یابیم و نباید فکرمان را در گیر این مسئله بکنیم که چرا سازمان تحلیل غلط داده است باید همه احساس مسئولیت کنیم و صاحبخانه باشیم و راه چاره را پیدا کنیم. <br />ادامه دارد&#8230;..<br />انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015">خاطرات قلعه اشرف(8)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37015/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات قلعه اشرف(7)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات منصور تنهائی ( قسمت هفتم )ورود به کمپ امریکا(تیف) اواخر اردیبهشت ماه سال هشتادوسه در ساعت پنج بعد از ظهر تحویل نیروهای امریکائی شدم.پس از بازرسی بدنی در محل دژبانی کمپ امریکا چند سرباز امریکائی مرا سوار یک خودروی نظامی کرده و بعد از لحظاتی به یک چادر بزرگ در کمپ امریکا انتقال دادند.در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899">خاطرات قلعه اشرف(7)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خاطرات منصور تنهائی ( قسمت هفتم )</b><br /><b>ورود به کمپ امریکا(تیف) </b><br />اواخر اردیبهشت ماه سال هشتادوسه در ساعت پنج بعد از ظهر تحویل نیروهای امریکائی شدم.پس از بازرسی بدنی در محل دژبانی کمپ امریکا چند سرباز امریکائی مرا سوار یک خودروی نظامی کرده و بعد از لحظاتی به یک چادر بزرگ در کمپ امریکا انتقال دادند.در آنجا یک سرهنگ میانسال امریکائی به همراه یک مترجم افغانی جهت بازجویی در انتظارم بودند. سرهنگ امریکایی سوالهایی درزمینه های گوناگون پرسید.سوالات او بدینقرار بود: چند سال در قرارگاه اشرف بسر برده ام؟ مجرد هستم یا متاهل؟ میزان تحصیلات من در چه حدی است؟ چند سال در اسارت رژیم صدام بودم؟ در قبل از اسارت در کدام لشکر ایران خدمت می کردم؟ کجا و چگونه اسیر شده ام؟ چرا از مجاهدین جدا شدم؟ و دوست دارم به کدام کشور بروم؟ و نظر من راجع به سران مجاهدین چیست؟ پس از اتمام بازجویی به همراه یک سرباز زن امریکائی به کمپ3(C) که محل استقرار نفرات تازه وارد بود هدایت شدم. در حدود ده روز در آنجا بسر بردم و چون هوا خیلی گرم بود و در چادر کولر و وسایل خنک کننده نبود درخواست دادم تا مرا به چادر جداشدگانی که از مدتها قبل به آنجا آمده بودند واز امکانات برقی و وسایل خنک کننده برخوردار بود منتقل کنند که مورد موافقت قرار گرفت و من به کمپ 5(B) که حدود 120 نفر در آن مستقر بودند انتقال داده شدم. کمپ امریکائیها موسوم به تیف در ضلع شمال شرقی قرارگاه اشرف قرار داشت.این کمپ به غیر از کمپ 6 که محل استقرار 150 نفر از جداشدگان سازمان بود متشکل از کمپ 5 که از سه چادر A،B،C که مجموع نفرات آن 120 نفر و کمپ 3 با سه چادر بزرگ بود. افرادی که در کمپ امریکائیها بنا به دلایل روحی و فشارهای عصبی با همدیگر بگو و مگو و دعوا می کردند در بخش(A) از کمپ3 نگهداری می شدند. در بخش (B) نیز کسانی که در حین فرار دستگیر شده بودند زندانی می شدند.و نفراتی که تازه به کمپ امریکائیها وارد شده بودند در قسمت (C) مستقر می شدند. نزدیک به ششصد نفر از بچه های مستقر در قرارگاه اشرف که به شکل های گوناگون موفق به خروج از قرارگاه جهنمی اشرف شده بودند قبل از من به کمپ امریکا آمده بودند. رفتار سربازان و افسران امریکائی به جز یکی دو نفر خوب نبود خیلی وقتها به بچه ها فحش و دشنام به زبان انگلیسی می دادند و یا در گرمای طاقت فرسای 50 درجه به طور ناگهانی برق را قطع می کردند و یا آب یخ به موقع به ما نمی دادند. در بیشتر مواقع بدون اطلاع قبلی به چادرهای محل زندگی ما یورش می بردند و بازرسی کامل و طولانی انجام می دادند. همیشه بعد از خوردن ناهار و شام بازرسی بدنی می شدیم تا مقدار غذا و میوه ای را که نمی خوردیم با خودمان به چادر محل اسکانمان نبریم.مقدار غذا و آبی که به ما می دادند کم بود و ما در اکثر مواقع سیر نمی شدیم. کسی که با آنان همکاری می کرد و یا جاسوسی دوستان خود را به آنها می کرد و اخبار اردوگاه را به اطلاع سربازان ارتش امریکا می رساند با او خوشرفتاری می کردند و به او امکانات اضافی از جمله پول و غذاهای بسته بندی شده ، سی دی و یا واکمن می دادند. فردی به اسم هومن به همراه پدرش از جمله نفراتی بودند که با امریکائیها همکاری و برای آنان جاسوسی می کردند. ایندو در سال75 یا 76 به قرارگاه اشرف آمده بودند و مقیم کشور سوئد و هوادار سازمان بودند. آنان لهجه رشتی داشتند.پدر هومن تقریبا 48 ساله و خود هومن 23 ساله بود.هومن در قرارگاه اشرف در قسمت پذیرش و پدرش در مرکز 33 مشغول بودند. مدتی با پدر هومن در قرارگاه 5 بودم.ایشان در مناسبتها و مراسمها در گروه موزیک ارگ می نواخت. ایندو بعد از ورود به کمپ امریکا خیلی وقتها لباس مخصوص سربازان امریکائی می پوشیدند و از طرف امریکائیها به ماموریت می رفتند.آنها آشکارا برای امریکائیها جاسوسی می کردند و به همین خاطر مورد نفرت بودند.در کمپ سربازان امریکائی برای آنکه وقتشان پر شود سعی داشتند با بچه ها صحبت کنند و فارسی یاد بگیرند و در ظاهر از مجاهدین بد گویی می کردند و می گفتند که آنها تروریست هستند اما افسران و بیشتر سربازان امریکائی مستقر در کمپ در خفا با سران سازمان در قرارگاه اشرف ارتباط داشته و درهر هفته چهار شب به میهمانی شام مسئولین قرارگاه اشرف می رفتند و برای ما از غذاهای ایرانی تعریف می کردند. روزی یکی از افسران امریکائی که دست و پا شکسته فارسی صحبت می کرد به چادر ما آمد و پس از خوش و بش معمول در پاسخ به یکی از سوالات بچه ها در مورد وجود تناقض در گفتار و رفتار امریکائیها در برخورد با مجاهدین گفت: ما از مجاهدین استفاده خوبی می کنیم زیرا آنان علیرغم ماهیت تروریستی شان با ما براحتی همکاری می کنند و کاملا گوش به فرمان ما هستند و آنها در دستگیری هواداران صدام خیلی به ما کمک می کنند و در گشت زنی ها نیز ما را یاری می دهند. ما آنها را تروریست می دانیم زیرا در گروگانگیری در تهران دست داشتند و در زمان شاه افسران ما را ترور کرده بودند اما هم اکنون آنان مثل موم در دست ما هستند و ما از آنان به خوبی در جهت اهداف ارتش امریکا در عراق استفاده می کنیم. و سپس افسر مذکور لبخند زیرکانه ای زد و رفت. من به عنوان یک ایرانی از شنیدن سخنان افسر امریکائی بسیار ناراحت و شرمگین شدم و احساس کردم که رجوی و سران سازمان برای بقاء خود چگونه به بهای اندکی مزدوری بیگانگان را می کنند و ایرانی را سخیف جلوه می دهند. ناخودآگاه یک لحظه به ذهنم صحنه ای خطور کرد که در آن حنیف نژاد به علت توهین رجوی به ملت ایران و خیانت به آرمانهای ضد امپریالیستی بنیانگذاران اولیه سازمان به صورت سیاه و گندیده اش تف می کند. در کمپ من به عینه و در اتفاقات گوناگون مشاهده کردم که سربازان و افسران امریکائی خیلی ترسو و بزدل هستند. وقتی دو نفر از بچه ها دعوا می کردند بیست نفر از افراد ارتش امریکا به داخل اردوگاه می ریختند و همه جا را به کنترل خود در می آوردند و دو نفر مذکور را به زندان انفرادی می بردند. شب ها در هنگام کوچکترین صدایی تیراندازی بی هدف می کردند و از جایگاههای خود بیرون نمی آمدند. عده ای از بچه ها از همین فرصت استفاده کرده و از کمپ به راحتی گریختند و به ایران بازگشتند که سه نفر آنان در خاطرم می باشد.غلامرضا موسوی اهل مشهد و ارشاد با نام مستعار سالار اهل تهران و شخصی به نام عباسی اهل جنوب ایران بودند که بعد از فرار از کمپ امریکائیها به آغوش وطن و خانواده باز گشتند. در حدود هشت ماه در کمپ امریکا بسر بردم و در این مدت خانواده ام در ایران مرتب با من تماس می گرفتند و در رابطه با اوضاع ایران و تحولات مثبت داخلی آن توضیحاتی می دادند.آنان در مورد عفو جداشدگان از مجاهدین نیز به من اطمینان داده و خاطر نشان می کردند که دولت ایران در صورت بازگشت ما به وطن دوستانه برخورد خواهد کرد و من و امثال من هیچگونه مشکل قضایی نخواهیم داشت و ما جداشدگان می توانیم همچون یک شهروند عادی در ایران به زندگی خود ادامه دهیم.در واقع روشنگری و اطلاع رسانی به موقع مادر و برادرم به من که هیچگونه شناختی نسبت به تحولات اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی اخیر کشورم نداشتم بسیار امیدوار کننده و کارساز بود و من بعد از سالها زندگی در فضای تبلیغاتی و مسموم و غیر انسانی قرارگاه اشرف از شنیدن پیشرفت های خیره کننده کشورم در زمینه های مختلف و تحولات علمی و فرهنگی آن کاملا به وجد آمده بودم. لذا در مدت زندگی در کمپ امریکا به علت میسر شدن ارتباط با جهان خارج و دنیای مدرن که از طریق در اختیار گذاشتن تلویزیون ماهواره ای و تماشای کانال های تلویزیون ایران و رسانه های گروهی متعدد خارجی ، احساس کردم که در مدت هیجده سال زندگی در قرارگاه اشرف ظلم بزرگی به من و امثال من شده است زیرا علیرغم شعارهای آزادیخواهانه سران سازمان ، افراد مستقر در قرارگاه اشرف از هر گونه ارتباط با دنیای خارج محروم مانده و چون برای رشد و تکامل انسانی و در نتیجه انتخاب آزادانه و توام با خرد و آگاهی تعامل با محیط بیرونی و پیرامونی مهمترین شرط است لذا رهبری فرقه با در خلا کامل نگه داشتن نیروها سعی داشت از ما انسانهایی بسازد که همانند ربات تحت اختیار باشیم ، قدرت تفکر و استقلال فکری را از دست بدهیم و در اطاعت کور کورانه از رهبری فرقه، گوی سبقت رااز دیگر مقلدین نا آگاه و متعصب فرقه های تروریستی بربائیم. در واقع ورود من به کمپ امریکا آغاز رهائی از حصارهای فکری و فیزیکی قرارگاه اشرف و شروع یک زندگی مبتنی بر انتخاب آگاهانه و اراده آزاد بود. نوعی بازگشت به خویشتن خویش ، احساس تولدی دوباره و بازسازی شخصیت و احساسات و علائق انسانی ام. هر روزی که از لحظه جدائی ام از قرارگاه اشرف می گذشت حس تعلق و شیفتگی غریبی نسبت به خانواده و وطنم به طور ناخودآگاه و غریزی در سراسر وجودم شعله ور می شد. نیاز شدیدی به تنهایی احساس می کردم در بسیاری از مواقع به دنبال گوشه ای خلوت در کمپ می گشتم تا به دور از چشم دیگران در خلوت تنهائی گریه کنم و بعد شادی و آرامش درونی تمامی وجودم را فرا می گرفت گوئی گذشته ام با همه تلخی ها و زشتیهایش در چشم انداز امید بخش آینده محو می گشت. برای بازگشت به وطن و آغوش خانواده ام بیقرار شده بودم.چند ماهی از درخواست های مکرر من و دیگر دوستانم برای بازگشت به وطن که به امریکائیها نوشته بودیم می گذشت. تا اینکه امریکائیها نیز از درخواست های کتبی متعدد ما در هفت ماهی که در آنجا بسر برده بودیم به ستوه آمده و در اواخر آبان ماه بیست و هفت نفر از ما را با دست و پای به زنجیر کشیده شده به پادگان هوایی امریکائیها در بغداد برده و ترتیب ملاقات ما را با نمایندگان صلیب سرخ دادند نمایندگان صلیب سرخ عبارت بودند از یک زن و مرد عرب زبان و یک زن و سه مرد اهل کشور فرانسه. ما با آنها در مورد مشکلات کمپ امریکا صحبت کرده و تقاضای بازگشت به وطن را در حضور آنان نوشته و تحویل نمایندگان مذکور دادیم. بعد از بازگشت به فرمانده امریکائی کمپ ما را احضار و از ما تعهد کتبی مبنی بر تمایل قلبی خویش برای خروج از کمپ امریکا و بازگشت به ایران از ما گرفت. در بعد از ملاقات با نمایندگان صلیب سرخ تعداد زیادی از بچه ها از کمپ فرار کردند ولی دستگیر شده و به زندان انفرادی برده شدند تا اینکه یکماه و نیم بعد در مورخه 29/9/83 ما تحویل مسئولین صلیب سرخ در بغداد شده و با یک هواپیمای اختصاصی صلیب به سوی آسمان پر افتخار ایران پرواز کردیم. ما رها شدگان از فرقه تروریستی رجوی مسیر هوایی بازگشت به ایران را راه رهایی نامگذاری کردیم. <br />ادامه دارد&#8230;.<br />انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی<br />12/7/1385a</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899">خاطرات قلعه اشرف(7)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36899/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
