<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رحمان محمدیان</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/رحمان-محمدیان</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 17 Mar 2025 10:48:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>رحمان محمدیان</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/رحمان-محمدیان</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>تف سربالای مجاهدین خلق تحت عنوان نامه رحمان محمدیان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64435</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64435?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Mar 2025 10:40:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن نجات آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=64435</guid>

					<description><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین خلق در درگاه اطلاع رسانی خود مدعی شده است که آقای عبدالرحمان محمدیان، عضو سابق این سازمان، نامه ای به دبیرکل ملل متحد نوشته و به زعم مجاهدین خلق اعتراف نموده که به مدت شش سال به صورت مداوم پول می گرفته و عامدانه و آگاهانه دروغ می گفته و اکنون ناگهان متحول [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/64435">تف سربالای مجاهدین خلق تحت عنوان نامه رحمان محمدیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین خلق در درگاه اطلاع رسانی خود مدعی شده است که آقای عبدالرحمان محمدیان، عضو سابق این سازمان، نامه ای به دبیرکل ملل متحد نوشته و به زعم مجاهدین خلق اعتراف نموده که به مدت شش سال به صورت مداوم پول می گرفته و عامدانه و آگاهانه دروغ می گفته و اکنون ناگهان متحول شده و می خواهد راستش را بگوید و در کسوت شاهدی که حقیقت را می گوید و تمام حقیقت را می گوید و جز حقیقت نمی گوید ظاهر گردیده است.</p>
<p>در نامه منتسب به آقای محمدیان، ابتدا صلاحیت کاتب به عنوان یک شاهد صادق، قویا به زیر علامت سؤال برده شده و سپس مطالب بی پایه و اساسی بدون ارائه دلیل و سند بیان گردیده است. در این نامه، اطلاعاتی از قول آقای محمدیان ارائه شده که کاملا مشخص است که تکرار دروغ های نخ نمای این سالیان سازمان مجاهدین خلق، با همان ادبیات همیشگی، می باشد. سازمان در این سالیان هیچ تغییری در روش های پوسیده خود نداده است.</p>
<p>در این نامه به اسامی تعداد کثیری از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و همچنین دوستان آلبانیایی ما اشاره شده و بدون ارائه هیچ مدرکی ادعا گردیده که همگی از مستخدمین وزارت اطلاعات ایران هستیم این ادعا آنقدر قاطع بیان شده که گویی نویسنده، لیست پرسنلی تمامی عوامل وزارت اطلاعات را در اختیار داشته و به اسناد مهمی دسترسی پیدا کرده است.</p>
<p>نوشته های قبلی و از جمله کتاب خاطرات آقای محمدیان در دست است که تفاوت ادبی و ماهوی نوشته فعلی و نوشته های گذشته وی کاملا مشهود می باشد. در نوشته های قبلی آقای عبدالرحمان محمدیان به شکل منطقی استدلال می کند و از تجارب خود از درون سازمان مجاهدین خلق نمونه و شاهد می آورد، نمونه هایی که توسط صدها تن دیگر از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق مورد تأیید قرار گرفته است، اما در نوشته اخیر به همان شکل و ادبیات بی منطق مجاهدین خلق، هر کس را که مخالف است بدون ارائه هیچ دلیلی متهم می سازد.</p>
<p>اگر بخواهیم پاسخ تک به تک ادعاهای مندرج در این نامه را بدهیم شرح آن از حوصله این نوشته خارج است و لزومی هم ندارد چرا که هموطنان و ارگان های بین المللی با ترفندها و شگردهای خبیثانه سران فرقه رجوی کاملا آشنا هستند و شناخت کافی از این سازمان و روش های نخ نمای آن بدست آورده اند. اما در زیر به برخی نکات اشاره میکنیم:</p>
<p>آقای عبدالرحمان محمدیان در نامه خود صحبتی از خروج از آلبانی و زمان آن و آنچه بعد از رفتن از آلبانی بر سر او آمده نکرده است. وی در فوریه سال 2023 یعنی بیش از دو سال پیش بدون اطلاع به دوستانش از آلبانی خارج شد و به یونان رفت. بعدا علت خروج خود را بسته بودن راه بازگشت به ایران از آلبانی که او مشتاقانه مایل به انجام آن بود ذکر کرده بود. ظاهرا بعد از یکسال در یونان هم این توفیق حاصل نشده و او تصمیم به رفتن به آلمان گرفت. البته او بدون رعایت مسائل رازداری مسیر حرکتش را در صفحات مجازی درج کرده و با دوستانش هم در میان می گذاشته که قطعا سازمان مجاهدین خلق را متوجه این موضوع ساخته است.</p>
<p>او در صفحه <a href="https://www.facebook.com/profile.php?id=100083551448790">فیسبوک</a> خود به تاریخ 29 دسامبر 2024 با درج تصویری اعلام نمود که در مرز اسلواکی و مجارستان است.</p>
<p>بعد از این ماجرا که طبعا سران سازمان مجاهدین خلق را نسبت به تلاش برای ورود غیرقانونی به اسلواکی آگاه ساخت در این کشور دستگیر شد و به زندان افتاد. بعد از تحمل بیش از یکسال اسارت در شرایط سخت، سازمان مجاهدین خلق از طریق یک وکیل به سراغ او رفت و با وعده آزادی از این گرفتاری، نامه تنظیم شده از جانب فرقه رجوی را در مقابل او قرار داد تا به شرط انتشار آن به دنبال آزادی او باشد. او یکبار دیگر هم چنین دامگستری توسط سازمان مجاهدین خلق را تجربه کرده بود، یعنی زمانی که در اردوگاه اسرای جنگی در عراق بود. بعد از اعلام آتش بس و به دلیل شرایط فوق العاده بد اردوگاه و معلوم نبودن سرنوشت اسرا، او بدون این که شناختی از سازمان مجاهدین خلق داشته باشد به دام فرستاده آنان و وعده هایش افتاد و به قرارگاه اشرف در عراق رفت.</p>
<p>اما تحلیل ماجرا را در انتهای نامه رحمان محمدیان، مرقوم شده توسط سران فرقه رجوی، می توان یافت که موضوع از چه قرار است. در این نامه در واقع سازمان مجاهدین خلق نسبت به تأسیس انجمن نجات آلبانی و ثبت آن و همچنین تولید مستند &#8220;مادر، عشق، جدایی&#8221; و نمایش آن در آلبانی به سوز و گداز پرداخته و تلاش نموده است تا بعد از ماه ها سکوت، از زبان یک اسیر گرفتار در یک کشور اروپایی به تخطئه این موارد بپردازد.</p>
<p>در این نامه در خصوص رئیس انجمن نجات آلبانی ادعا شده است که &#8220;اریسا ادریزی در سال ۲۰۱۷ (سال ۱۳۹۶ شمسی) با سرفراز رحیمی ازدواج کرد و وزارت اطلاعات او را به‌عنوان مترجم در «انجمن آسیلا» بکار گرفت و با او، تجمع ساختگی«انجمن زنان آسیلا»را اعلام کرد. ادریزی در سال ۲۰۲۴ (سال ۱۴۰۳ شمسی) همراه با آلدو سولولاری به دوحه قطر سفر کرد و آنجا با ثریا عبدالهی و چند مأمور دیگر اطلاعات که خودشان را از خانواده‌های ناراضی مجاهدین معرفی می‌کنند مصاحبه کردند و مستندی به‌نام «مادر عشق جدایی» که تماماً دروغ بود به زبان آلبانی درست کرد و برای بدنام کردن مجاهدین در شهرهای آلبانی نمایش دادند.&#8221;</p>
<p>حالا درد اصلی مجاهدین خلق رو می شود. آیا آقای محمدیان مستند &#8220;مادر، عشق، جدایی&#8221; را دیده که حکم می کند &#8220;تماما دروغ&#8221; است؟ آیا او در زمان اعلام موجودیت انجمن نجات آلبانی و تهیه مستند مربوطه در آلبانی بود که اینطور قاطعانه در مورد این دو موضوع سخن می گوید؟ بی زحمت اگر ممکن است تنها یک مورد از این &#8220;تماما دروغ&#8221; را بیان کند که مثلا فلان حرف زده شده که دروغ است و راستش بهمان است. این که ایشان تحت فشار، همچون گذشته در دوران اسارت در عراق، و اکنون در اسارت در اسلواکی، تسلیم خواسته های نامشروع سازمان مجاهدین خلق شود بیشتر به حقیقت نزدیک است.</p>
<p>واقعیت اینست که در حال حاضر سازمان مجاهدین خلق در بن بست مرگباری گرفتار شده است. فاتحه &#8220;مرحوم مسعود رجوی&#8221; سالهاست که خوانده شده است. سر سازمان یعنی مریم رجوی همراه با حدود 100 نفر، قبل از نقطه عطف 30 خرداد سال 1402، فرار را بر قرار ترجیح داده و در پاریس جا خوش کردند و بدنه بی سر را در آلبانی رها نمودند تا همچنان در توهم مبارزه با رژیم، روزگار دور از جهان واقعی را سپری سازند و هر از چند گاهی خبر فوت یکی از آنان داغ خانواده هایشان را تازه سازد.</p>
<p>نامه آقای محمدیان قطعا هیچ دردی از بیشمار دردهای این سازمان ورشکسته و به آخر خط رسیده درمان نخواهد کرد. باید به فکر چاره اساسی باشند. بهترین کار که حداقل نفرین خانواده ها بیش از این پشت سرشان نباشد آزاد کردن افراد گرفتار در اردوگاه مانز است تا بتوانند با خانواده هایشان ارتباط بگیرند و بیش از این عمرشان را برای هیچ و پوچ هدر ندهند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/64435">تف سربالای مجاهدین خلق تحت عنوان نامه رحمان محمدیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/64435/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>محمدیان: فشار روحی در مناسبات مجاهدین خلق، به روان همه افراد آسیب می زند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54680</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54680?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Jun 2023 07:56:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=54680</guid>

					<description><![CDATA[<p>رحمان محمدیان از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق در گفتگویی با انجمن آسیلا درباره افرادی که از فرقه جدا می شوند می گوید: به شهادت تمام دکترهای کمیساریا و دکترهای آلبانیایی تمام افرادی که از تشکیلات بیرون می آیند دچار افسردگی هستند و نیاز به روانکاوی و روان درمانی دارند. محمدیان، عضو فعلی انجمن آسیلا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/54680">محمدیان: فشار روحی در مناسبات مجاهدین خلق، به روان همه افراد آسیب می زند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>رحمان محمدیان از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق در گفتگویی با انجمن آسیلا درباره افرادی که از فرقه جدا می شوند می گوید:</p>
<p>به شهادت تمام دکترهای کمیساریا و دکترهای آلبانیایی تمام افرادی که از تشکیلات بیرون می آیند دچار افسردگی هستند و نیاز به روانکاوی و روان درمانی دارند.</p>
<p>محمدیان، عضو فعلی انجمن آسیلا می گوید استرس طولانی مدت از علل بروز علائم افسردگی در تمام افرادی است که از فرقه رجوی کناره گیری می کنند و به دنیای آزاد وارد می شوند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/54680">محمدیان: فشار روحی در مناسبات مجاهدین خلق، به روان همه افراد آسیب می زند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/54680/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نیمه پنهان &#8211; عبدالرحمن محمدیان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/53041</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/53041?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2023 06:01:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=53041</guid>

					<description><![CDATA[<p>چرا سازمان مجاهدین از جداشدگان وحشت دارد؟ سالیان سال و در طول دهه ها سازمان مجاهدین به هر کس که از این سازمان جدا شده و بقیه منتقدین این سازمان مارک می زند و همه را مزدور و وابسته به اطلاعات رژیم ایران می نامد. در این راستا این سازمان و مخصوصا رهبر خودشیفته آن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/53041">نیمه پنهان &#8211; عبدالرحمن محمدیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>چرا سازمان مجاهدین از جداشدگان وحشت دارد؟</strong></p>
<p>سالیان سال و در طول دهه ها سازمان مجاهدین به هر کس که از این سازمان جدا شده و بقیه منتقدین این سازمان مارک می زند و همه را مزدور و وابسته به اطلاعات رژیم ایران می نامد. در این راستا این سازمان و مخصوصا رهبر خودشیفته آن حتی به پسر خود و بقول خودش یادگار اشرف هم رحم نکرد و همینکه خواست حرفی بزند و فقط گفت این سازمان دمکراتیک نیست به او مارک مزدوری و جاسوسی رژیم زد و با رشوه و کلاهبرداری کاری کرد که صاحب کار از او شکایت کند تا او را به سکوت وادارد اما همه داستان را می دانند که چه فضاحتی شد و دادگاه این سازمان را محکوم و صاحب کار را وادار به تامین خسارت دادگاه و خسارت پسر رجوی کرد.</p>
<p>بعد از آن یک نفر با یک نشریه آلمانی خاطرات خودش را گفته بود چنان جار و جنجالی راه انداخت که این داستان کودک سرباز اساسا دروغ است و این افراد اصلا در باصطلاح ارتش آزادیبخش نبوده و دروغ می گویند و&#8230; در حالیکه صدها عکس و فیلم از این افراد هست و خود این سازمان زمانی که فکر می کرد در اوج است و کسی یقه اش را نمی گیرد آنها را باافتخار پخش و روی آنها تبلیغ می کرد. بعد هم شکایت از خانم خبرنگار و بازهم به آن خانم مارک مزدوری رژیم را زد. همه ماجرا را میدانید که چگونه این سازمان دماغش به خاک مالیده شد و خودش شکایت را پس گرفت اما کوس رسوایی این سازمان یک بار دیگر از بام به زیر افتاد و بازهم فضاحت ببار آمد و دماغش به خاک مالیده شد!</p>
<p><strong>واقعا چرا این سازمان اینکار را می کند؟</strong></p>
<p>در ساده ترین شکل ممکن است که گفته شود دروغ می گوید و براساس آن مثل ایرانی که می گوید دروغگو کم حافظه است و یادش می رود که چه گفته است بازهم دروغ های دیگر می گوید که با قبلی در تناقض است. البته این درست است و سازمان مجاهدین دروغ می گوید و کار این سازمان و سران آن بر اساس شانتاژ و دروغ بنا شده است.</p>
<p>اما این یک روی قضیه است و درست هم هست. اما روی دیگر قضیه این است که این سازمان با تهمت و افترا و مارک زدن به افراد در پی ترور فردی و شخصیتی افراد است تا این افراد که سالیان در این سازمان بوده و درون سیاه این سازمان را دیده و شاهد بوده اند و چه جنایاتی در این سازمان بوقوع پیوسته است اگر دهن باز کردند و یک از هزار جنایات این سازمان را در حق مردم ایران و حتی اعضای خود این سازمان را گفتند آن را انکار و با فریاد آی دزد آی دزد روی مساله خاک بپاشد و از زیر بار آن در برود. اما حافظه تاریخ را که نمی توان با این کارهای کثیف و با گل آلود کردن آب فریب داد ! کسی گول این شارلاتانیسم را نخواهد خورد و مردم و تاریخ قضاوت خود را خواهند کرد و جنایتکاران رسوا و محکوم خواهند شد.</p>
<p>رحمان محمدیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/53041">نیمه پنهان &#8211; عبدالرحمن محمدیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/53041/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام عبدالرحمان محمدیان درباره افراد بازداشت شده انجمن آسیلا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52642</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52642?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Dec 2022 12:10:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن آسیلا]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=52642</guid>

					<description><![CDATA[<p>عبدالرحمان محمدیان از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و عضو فعلی انجمن آسیلا، با انتشار پیامی ویدئویی اعتراض خود را نسبت به شرایط 5 تن از افراد بازداشت شده آسیلا در کمپ کراچ اعلام کرد. محمدیان می گوید این روزها که به مناسبت سال نو میلادی و جشن کریسمس همه شاد هستند، ما در انجمن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52642">پیام عبدالرحمان محمدیان درباره افراد بازداشت شده انجمن آسیلا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>عبدالرحمان محمدیان از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و عضو فعلی انجمن آسیلا، با انتشار پیامی ویدئویی اعتراض خود را نسبت به شرایط 5 تن از افراد بازداشت شده آسیلا در کمپ کراچ اعلام کرد.</p>
<p>محمدیان می گوید این روزها که به مناسبت سال نو میلادی و جشن کریسمس همه شاد هستند، ما در انجمن آسیلا غصه دار دوستان مان هستیم که به دلایل واهی دو ماه است در کمپ کراچ زندانی هستند و برای دومین بار در اعتصاب غذا به سر می برند.</p>
<p>عضو آسیلا می گوید با وجود پیگیری های مکرر، دلیل دستگیری این افراد را به ما نمی گویند و فقط به طور مبهم دلیل این بازداشت را مسائل امنیتی عنوان می کنند.</p>
<p>عبدالرحمان محمدیان از مجامع حقوق بشری، شخص ادی راما و مقامات آلبانیایی خواست به این قضیه ضدانسانی و ضد حقوق بشری وارد شوند، تا اعضای در بازداشت انجمن آسیلا به حق خود یعنی عدالت برسند.</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-52642-1" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Mohammadian-Rahman-202212.mp4?_=1" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Mohammadian-Rahman-202212.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Mohammadian-Rahman-202212.mp4</a></video></div>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Mohammadian-Rahman-202212.mp4">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52642">پیام عبدالرحمان محمدیان درباره افراد بازداشت شده انجمن آسیلا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52642/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Mohammadian-Rahman-202212.mp4" length="10205071" type="video/mp4" />

			</item>
		<item>
		<title>سخنان رحمان محمدیان در آکسیون اعتراضی انجمن آسیلا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52362</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52362?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Dec 2022 11:24:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن آسیلا]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=52362</guid>

					<description><![CDATA[<p>رحمان محمدیان عضو سابق تشکیلات مجاهدین خلق در آکسیون اعتراضی انجمن حمایت از ایرانیان مقیم آلبانی (آسیلا) دولت آلبانی را مورد پرسش قرار داد. محمدیان به هنگام برگزاری تجمع اعتراضی اعضای ایرانی و آلبانیایی آسیلا در مقابل دفتر پلیس مهاجرت آلبانی، دولت آلبانی را مخاطب سخنان خود قرار داد. رحمان محمدیان که از اعضای فعال [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52362">سخنان رحمان محمدیان در آکسیون اعتراضی انجمن آسیلا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>رحمان محمدیان عضو سابق تشکیلات مجاهدین خلق در آکسیون اعتراضی انجمن حمایت از ایرانیان مقیم آلبانی (آسیلا) دولت آلبانی را مورد پرسش قرار داد. محمدیان به هنگام برگزاری تجمع اعتراضی اعضای ایرانی و آلبانیایی آسیلا در مقابل دفتر پلیس مهاجرت آلبانی، دولت آلبانی را مخاطب سخنان خود قرار داد.</p>
<p>رحمان محمدیان که از اعضای فعال انجمن آسیلا است و به تازگی کتاب سرگذشت خود در تشکیلات مجاهدین را به زبان آلبانیایی منتشر کرده است، اذعان کرد که انجمن آسیلا سازمانی غیر مذهبی و غیر سیاسی است که در چارچوب قوانین آلبانی فعالیت می‌کند و رسالت آن کمک به ایرانیان مقیم آلبانی است.</p>
<p>او با اشاره به دستگیری شش تن از اعضای انجمن آسیلا بدون تفهیم اتهام توسط پلیس مهاجرت آلبانی، بازداشت این افراد را بخشی از توطئه‌های تشکیلات مجاهدین خلق دانست چرا که این افراد از جدا شدگان از این تشکیلات هستند و در آلبانی به زندگی عادی خود مشغول بودند. رحمان محمدیان از پلیس آلبانی خواست که درباره علت بازداشت دوستانش توضیحات لازم را ارائه بدهد و عدالت را در حق این افراد اجرا کند.</p>
<p>ماه گذشته شش تن از اعضای انجمن آسیلا که از اعضای سابق مجاهدین خلق هستند توسط پلیس مرز و مهاجرت آلبانی بازداشت شدند. این افراد تا امروز در کمپ پناهندگان موسوم به کمپ کرج در شمال تیرانا، پایتخت آلبانی محبوس هستند.</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-52362-2" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Report/Albania/Mohammadian-A-202212.mp4?_=2" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Report/Albania/Mohammadian-A-202212.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Report/Albania/Mohammadian-A-202212.mp4</a></video></div>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Report/Albania/Mohammadian-A-202212.mp4">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52362">سخنان رحمان محمدیان در آکسیون اعتراضی انجمن آسیلا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52362/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Report/Albania/Mohammadian-A-202212.mp4" length="56736768" type="video/mp4" />

			</item>
		<item>
		<title>کتاب از اسارت تا اسارت به قلم رحمان محمدیان منتشر شد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51007</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51007?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2022 06:19:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض و افشاگری نسبت به عملکرد مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن آسیلا]]></category>
		<category><![CDATA[جداشده ها در آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب از اسارت تا اسارت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51007</guid>

					<description><![CDATA[<p>رحمان محمدیان از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق در آلبانی، خاطرات خود از اسارت در اردوگاه های عراق و سپس مقر سازمان مجاهدین خلق را در قالب کتابی با عنوان &#8221; از اسارت تا اسارت&#8221; به رشته تحریر درآورد. این کتاب توسط انتشارات انجمن حمایت از ایرانیان مقیم در آلبانی ؛ آسیلا به زبان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51007">کتاب از اسارت تا اسارت به قلم رحمان محمدیان منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>رحمان محمدیان از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق در آلبانی، خاطرات خود از اسارت در اردوگاه های عراق و سپس مقر سازمان مجاهدین خلق را در قالب کتابی با عنوان &#8221; از اسارت تا اسارت&#8221; به رشته تحریر درآورد. این کتاب توسط انتشارات انجمن حمایت از ایرانیان مقیم در آلبانی ؛ آسیلا به زبان آلبانیایی ترجمه و منتشر شده است.</p>
<p>مراسم رونمایی از کتاب اسارت تا اسارت روز شنبه یکم مرداد ماه در دفتر انجمن آسیلا و با حضور جمعی از فعالان فرهنگی و اعضای انجمن آسیلا برگزار شد. حسن حیرانی مدیر اجرایی انجمن آسیلا در گفت و گویی در حاشیه رونمایی از این کتاب خطاب به خانواده های چشم انتظار گفت: ما قول می دهیم تا رهایی آخرین نفر از عزیزان شما در مقر فرقه رجوی از تلاش های خود دست برنداریم.</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-51007-3" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/ASILA-Mohammadian-Book.mp4?_=3" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/ASILA-Mohammadian-Book.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/ASILA-Mohammadian-Book.mp4</a></video></div>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/ASILA-Mohammadian-Book.mp4">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51007">کتاب از اسارت تا اسارت به قلم رحمان محمدیان منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51007/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/ASILA-Mohammadian-Book.mp4" length="71537804" type="video/mp4" />

			</item>
		<item>
		<title>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48499</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48499?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Dec 2021 08:02:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48499</guid>

					<description><![CDATA[<p>رحمان محمدیان در قسمت قبلی خاطرات خود گفت: من و رضا همسنگر هستیم. رضا اهل نوشهر است که من تا حالا نرفته ام ولی آنقدر رضا از آن برام تعریف کرده که با این شهر احساس آشنایی می کنم. رضا خیلی شوخ و سرزنده است و جلوی کسی کم نمی آورد ولی چشماش ضعیف و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48499">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>رحمان محمدیان در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138">قسمت قبلی</a> خاطرات خود گفت: من و رضا همسنگر هستیم. رضا اهل نوشهر است که من تا حالا نرفته ام ولی آنقدر رضا از آن برام تعریف کرده که با این شهر احساس آشنایی می کنم. رضا خیلی شوخ و سرزنده است و جلوی کسی کم نمی آورد ولی چشماش ضعیف و عینک طبی استفاده می کند. کلا در این سن جسما کمی ضعیف اما سراپا انرژی است.</p>
<p>***</p>
<p>…نم نم باران مدتی است شروع شده است اما هوا آرام است. به ما آماده باش داده شده است، همه وسایلمان را جمع کرده و آماده جابجایی شده ایم. در این مدت که اینجا بودیم مقداری تجربه جنگی کسب کرده و به شرایط نامتعین جبهه تا حدودی عادت کرده ایم. امشب می رود که تجربه ای دیگر از نوع خودش داشته باشیم. در این مدت دشمن نتوانسته جلوتر بیاید و زیر ضربات ارتش ایران از همه نوعش قرار داشته است، متحمل خسارات و ضایعاتی شده است و فهمیده است که از دیوار بلندتر از قدش می خواسته است بالا برود. حالا مجبور شده است که از کناره رود فاصله بگیرد ومواضع جلویی اش را چند کیلومتر عقب تر ببرد.</p>
<p>اینکه می گویم ضربات از همه نوعش واقعیت است. تیزپروازان هوایی بارها به مواضع دشمن حمله کرده و دراین میان توپخانه و خمپاره اندازهای ما امان از دشمن بریده اند. اما تیم های شکار تانک که من هم در بیشتر آنهایی که از یکان ما بوده شرکت داشته ام خواب را از چشمان دشمن ربوده وضمن وارد کردن خساراتی آرایش او را بارها بهم ریخته اند بنابراین ناچارا بارها مواضعش را عقب تر برده است .</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-28670 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg" alt="عبدالرحمان محمدیان" width="600" height="389" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1-300x195.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>… با این اوصاف فرصتی پیش آمده است که ما به سمت دشمن رفته و به او امان ندهیم تا تیم ها ی شکار تانک کارشان را بهتر انجام دهند. در عین حال از دید دیدبانهای خودی پنهان نباشد و تحرکات و کارهایش در دید ما باشد و… برای همین ما بایستی که از رود عبور کرده و در کرانه دور موضع بگیرم و منطقه محرمه را کمتر کنیم.( البته با اینکه این یک تاکتیک دقیق نظامی است اما ما بعدا بیشتر فهمیدیم که برای نیروی کمی مثل ما چه ریسکی در بردارد ) چرا که ما بعد که از رود عبور کردیم فهمیدیم که نه پلی پشت سر داریم ونه امکاناتی که در مواقع ضروری از رود عبور کنیم و اگر عراق کمیت نیروی ما را می دانست با یک حمله سریع همه ما از بین رفته یا طعمه امواج می شدیم! اما به هر حال نباید به دشمن امان می دادیم و البته نباید سازوکار واستعداد نیرویی ما را می فهمید.</p>
<p>القصه دستور عبور از رود داده شده و ما توجیه شدیم. باید از وضعیت تاریکی شب و باران استفاده و با چند کیلومترحرکت به سمت پایین از نقطه ای که دشمن حدس نمی زند عبور کنیم. باران و تاریکی البته برای ما هم محدویت هایی ایجاد می کرد، حرکت گروهی در این اوضاع و احوال مشکلاتی داشت. از جمله صورت اکثر بچه ها در برخورد با تیغ درختان خراش برداشته بود و…</p>
<p>هرچه بود ما به نقطه ای که برای عبور در نظر گرفته شده بود رسیدیم و لای درختان توقف کردیم تا ترتیب عبور و شکل کار معین شود. نقطه عبور در یک پیچ رودخانه است که رود در چرخش به سمت شرق پهن تر شده و شدتش کم شده است اما سمت عمیق رود در همین کناره نزدیک ما است. قرار شد که گروهی وبا گرفتن دست همدیگر عبور کنیم اما به علت بارانهای قبلی و فعلی سطح رود بالا آمده بود و جریان هم تند بود واولین گروه که توی آب رفت فهمیدیم که این کار شدنی نیست! چون جریان آب نفرات را برد و با کلی زحمت آنها و مقداری از وسایل آنها را از آب گرفتیم.</p>
<p>گفته شد چند نفر که شناگر ماهرند یک طناب را بین دوکرانه ببندند تا بقیه با کمک این طناب عبور کنند. اولین نفرات که به آب زدند و می خواستند طناب را وصل کنند نتوانستند و بازهم شدت جریان آب مانع می شد که شنا کنان خود را به آن طرف برسانند. بعد از مدتی که همه خیس و خسته شده بودیم چند نفر بومی و با یک «کلک» (نوعی وسیله سنتی عبور از رود که با تخته چوب و تیوپ درست می کنند) به کمک ما آمدند.</p>
<p>بعد از ساعت ها تلاش و عبور چند نفر طناب بسته شد و کلک را هم به آن وصل کردیم. گفته شد که نفرات با استفاده از طناب عبور کنند. اما خستگی و باران که همه را خیس کرده بود کار را مشکل می کرد. من وعباس و حمید داوطلب شدیم که کلک را هدایت والزامات و جنگ افزارها را با آن عبور دهیم . سه بار که وسیله بردیم به یک باره در حین عبور که وسط رود رسیده بودیم توپهای عراق در اطراف ما فرود آمد. فرمانده ما فریاد زد با سرعت حرکت کنید و توقف نکنید؛ اما گلوله که نزدیکتر هم می شد وانبوه هم بود هرگونه ابتکاری را از ما گرفته بود. کسی فریاد زد همانجا بمانید ، بچسبید به کلک و زیر آب باشید و ماهم همین کار را کردیم.</p>
<p>در بیرون رود همه لای شیارها پناه گرفته بودند. چند دقیقه رعب آور به همین منوال گذشت و هیچ کس حرفی نمی زد. چند دقیقه بعد فاصله سقوط گلوله ها به سمت جنوب کشیده و دور شد و فهمیدیم که شلیک دقیق نبوده واگر صدایی شنیده اند سمت را درست اما محل را دقیق نمی دانند. کار دوباره شروع شد. ما از زمانبندی خیلی عقب بودیم و اینکه ما قرار بود تا نیمه شب عبور و مواضع جدید را اشغال کنیم تا دم صبح هنوز مقداری از تجهیزات مانده بود. بهر حال با شروع روشنایی کار ما هم تمام شد. به ما که هنوز درگیر جابجایی بودیم گفته شد لباسهای خشک بپوشید و همین کنار لای بوته ها استراحتی بکنید. نفر می فرستیم که شما را به محل گروهان بیاورد.</p>
<p>*در این اثنا اما کسانی که زودتر عبور کرده و کمی هم استراحت( البته اگر باران وسرما و صدای انفجار امان داده باشد) کرده بودند به جلو رفته و چند موضع روی تپه های جدید ایجاد کرده بودند.</p>
<p>به هر حال ما مواضع جدیدی ایجاد کرده بودیم و با چند بار جابجایی بالاخره یک محل مناسب که عبارت از سه تپه کنار هم و یک برش پشتی داشت و می شد برای شب و حفاظت در روی آن سنگر ایجاد کرد برای گروهان انتخاب شد.<br />
چندروز که گذشت با شناسایی چپ وراست محل دوباره جابجا شدیم و قرار شد برای استراحت شب همینجا سنگر بکنیم و کار شروع شد. بعد از سه یا چهار روز سنگرها آماده شد وحالا شب ناچار نبودیم که در فضای باز بخوابیم.<br />
سنگرها مختلف بود. گروهی و تک نفره اما با تراورس روی آنها را پوشانده، پلاستیک انداخته و روی بعضی از آنها تا دومتر خاک ریخته بودیم به طوری که گفته می شد که ضد خمپاره شده اند.</p>
<p>من برای خودم یک سنگر در سینه جنوبی یک تپه در میانه آن کنده بودم. دیوارهای آن را با پتو پوشانده و با استفاده از جعبه مهمات دو طاقچه نقلی هم برایش درست کرده بودم که وسایلم را در آنها می گذاشتم. در این سنگر بعد از مدتها توانستم شب زیر نور شمع ( بعد از چند روز یک فانوس گرفتم)کمی کتاب بخوانم.</p>
<p>از کار سنگر و کارهای استقرار فارغ که شدیم روزها مقداری مواضع خودمان را جلو می بردیم. اما هر چند روز مواضع را تغییر می دادیم که بعد فهمیدیم این تاکتیکی است که دشمن استعداد نیرویی ما را نفهمد و فکر کند با تعداد بیشتری روبه رو است. این همان تهدید و ریسکی بود که گفتم. و این تهدید و ریسک را بیشتر وقتی فهمیدیم که یک تیم از تکاوران به منطقه ما آمده بودند ما کلی خوشحال شده بودیم که برای ما نیروی کمکی خواهد آمد! اما بعد فهمیدیم برای شناسایی و بررسی وضعیت آمده اند که آیا دراین محل امکان عملیات هست یا نه. اگر چه ما در جریان گفتگو و کار آنها نبودیم اما جسته وگریخته شنیدیم که فرمانده آن تیم به فرمانده ما گفته است هیچ میدانی بودن شما در این جا یک خودکشی است و اگر عراق به شما حمله کند قتل عام می شوید و فرمانده ما گفته بود میدانم اما من دستور دارم این نقطه را داشته باشم. ما فهمیدیم که باید بیشتر مواظب باشیم و با درک ریسک و خطر کارمان را بکنیم تا در جاهای دیگر بچه ها کارشان را برای ضربه و حمله به دشمن بهتر پیش ببرند.</p>
<p>مدتی گذشت و یک روز که بیدار شدیم چو افتاد که یک نیروی صد نفره در سمت شمال ما موضع گرفته و همسایه ما شده است ما کلی خوشحال شدیم و با کنجکاوی دنبال این بودیم که چه نیرویی هستند. بالاخره با چند نفر از آنها آشنا شده وفهمیدیم که نیروی داوطلب از شهرهای مختلف اطراف و از دزفول اعزام شده اند. بین آنان افراد با شغل های مختلف وجود داشت اما خیلی کم آموزش دیده بودند وهمین هم در روزهای بعد برای ما دردسر شد که نه فقط کمک کار نبودند بلکه اوضاع را بهم می ریختند. بااین تفاصیل که بی مقدمه و بدون درنظر گرفتن عواقب آن و حتی بدون کسب اجازه از سلسله مراتب محل حتی فرماندهان ،خودشان می رفتند وبه سمت عراقی ها شلیک می کردند و بعد چون نمی دانستند چکارکنند قسمت ما باید قضیه را جمع وجور می کرد که همین کارها در چند روز اول باعث مجروع شدن چند نفر شد. در یکی از همین اتفاقات بعد از فروکش کردن قضیه فرمانده گردان ما سرگرد… آنقدر عصبانی شده بود که کلت را کشیده و به هوا شلیک می کرد و می گفت خدایا چکار کنم و بعد با فرماندهان آنها ساعت ها گفتگو کرد و آنها را اقناع کرد که این کار اینها تا چه حد غیر ضروری و ضایعه بار است وهرکاری اینجا باید حساب شده باشد.</p>
<p>خلاصه بعد از دو روز از آن جریان این نیرو از ما چند کیلومتر فاصله گرفت. این کار اگر چه باعث می شد که ما از خطر یک قدم دوری کنیم اما چون ما دربین آنها دوستانی پیدا کرده بودیم برای ما چندان خوشایند نبود، خصوصا اینکه آنها از نظر لجستیکی خوب تأمین می شدند وبه ما هم کمک می کردند. مثلا یکی از آنان بعد از اینکه فهمید ما نوبتی به دزفول رفته و یا با پیغام به نفر پیک غذا سیگار و … تهیه می کنیم و قیمتش هم برای ما بالا است؛ با اینکه سیگاری نبود گفت تو دیگه نیاز نیست سیگار بخری و سریع رفت و دوبکس سیکار آورد و به من داد و گفت ما این را مجانی می گیریم و هروقت خواستی فقط اشاره کن!</p>
<p>بهرحال ما بعد از مدتی به منطقه و چپ و راست آشنا شدیم و هر روز ترددات دشمن را زیر نظر داشتیم و دیدبانهای توپخانه برای اشراف بیشتر به دشمن همراه بعضی از گروههای ما اعزام می شدند. برای اینکه دشمن استعداد و محل دقیق ما را نفهمد ما صبح قبل از روشنایی حرکت می کردیم و در مواضع مستقر شده و شب به محض تاریکی هوا به نقطه تمرکز بر می گشتیم. اما برای مواضع جلویی محل ثابتی نداشتیم فقط کافی بود که روی یک تپه خودی به دشمن نشان بدهیم که هستیم و هرچند روز یکبار محل را عوض می کردیم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48499">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48499/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2021 08:26:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=47138</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل خواندیم:  دم صبح و در اولین روشنایی ما به دروازه شهر شوش رسیدیم و نسبت به برنامه توجیه نسبی شدیم و حالا آماده می شدیم که وارد درگیری شویم. *** صدایی مرا بیدار می کند. نگهبان پاس آخر است که نفرات سنگرها را صدا می کند. بلند شده و سرم را کمی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576">قسمت قبل</a> خواندیم:  دم صبح و در اولین روشنایی ما به دروازه شهر شوش رسیدیم و نسبت به برنامه توجیه نسبی شدیم و حالا آماده می شدیم که وارد درگیری شویم.</p>
<p>***</p>
<p>صدایی مرا بیدار می کند. نگهبان پاس آخر است که نفرات سنگرها را صدا می کند. بلند شده و سرم را کمی بالا می آورم. سپیده صبح و چند لحظه دیگر خورشید خانم با نورشفافش زمین را نیزه باران خواهد کرد. صدای امواج رود در فضا پیچیده و رطوبت را حس می کنم. بیرون می آیم به کنار رود رفته سر و صورتم را خنک وتازه و خواب را از چشمانم می شویم. به کرانه دور رود نگاه می کنم؛ آرام است اما نسیم صبحگاهی باحرکاتی آرام وموزون بوته ها و شاخه درختان را به رقصی آرام وامی دارد. «خداکند امروز روز آرامی داشته باشیم و از خمپاره و… خبری نباشد».هروقت خمپاره ها می آیند همه سراسیمه می شوند و باید سریع خود را به سنگرهای انفرادی رسانده و آماده هرگونه اتفاقی باشند. تا حالا تعدادی از نفرات کناری ما درهمین خمپاره بارانها کشته وزخمی شده اند. پریروز یک خمپاره توی سنگر دونفر از دوستان که فرصت نکردند به سنگر انفرادی بروند و درهمان سنگر خواب پناه گرفته بودند رفت و خدارحمتشان کند و …</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-28670 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg" alt="عبدالرحمان محمدیان" width="600" height="389" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1-300x195.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>اولین کسی را که می بینم رضا است که با لبخند همیشگی که تمام صورتش را می پوشاند در حال درست کردن چای است. تا بقیه گروه آماده شوند چای هم حاضر است. امروز طبق نوبت او باید چای درست کند. سلامش می کنم و طبق معمول مهربانانه جواب می دهد و می گوید تا آماده بشی چای حاضره، منکه به سنگر می رسم صداش بلند می شود که اعلام می کند چای حاضره یقلوی هاتونو بیارید و چند لحظه بعد بچه ها یقلوی به دست می آیند و چای می گیرند. من با یقلوی های پر از چای خودم و رضا به سمت سنگر می روم که رضا می گوید نانها را بیار تا تو وسایلو آماده می کنی گرمشون کنم! و من: « باشه باشه الان میارم»</p>
<p>من و رضا همسنگر هستیم. رضا اهل نوشهر است که من تاحالا نرفته ام ولی آنقدر رضا از آن برام تعریف کرده که با این شهر احساس آشنایی می کنم. رضا خیلی شوخ و سرزنده است و جلوی کسی کم نمی آورد ولی چشماش ضعیف و عینک طبی استفاده می کند. کلا در این سن جسما کمی ضعیف اما سراپا انرژی است.</p>
<p>من تیربار ژ- 3 دارم و نمی توانم هرجا که میروم با خودم ببرم به همین خاطر اگر خارج از گروهان بروم سلاح رضا را امانت می گیرم و امروز یکی از آن روزهاست. مدتی است که کار سنگر کنی تمام و عموما روزها آماده و تقریبا بیکار هستیم. پیش فرمانده دسته رفته و تقاضای رفتن به گردان کناری را دارم. امروز می خواهم به حمید که درگردان دیگر است سری بزنم و فرمانده دسته می گوید باشه برو ولی مواظب باش از پشت درختان برو.! گردان کناری که در شمال گردان ما موضع گرفته است ازپادگان قصراما از همین لشکر است ودرتقسیم بعد از آموزشی حمید سهمیه آنجا شده است.</p>
<p>پرسان پرسان سنگر حمید را پیدا می کنم و همدیگر را در آغوش می کشیم. حمید سیگار نمی کشد و من به شوخی می گویم: حمید سیگار چاق کنم و او فقط لبخند می زند. بعد از احوالپرسی کمی ورق بازی می کنیم و با هم گروه هایش آشنا می شوم. می گوید ناهار باهم می خوریم ترشی هم داریم و تا من بخواهم عذر و بهانه بیاورم سرکوبم می کند. «بعد مدتها اونهم اینجا همدیگررا دیدیم، ناز می کنی؟ و من تسلیم می شوم و دوستان جدید می زنند زیر خنده».</p>
<p>ناهار را چند نفره و در پناه یک تل که نزدیک سنگر آنها است صرف می کنیم و واقعاچقدر چسبید. توی وانفسای تیر وخمپاره این ناهار یک رفع خستگی و خاطره انگیز است.</p>
<p>… شب شده است ومن نگهبان هستم که صدای پایی می شنوم اما صدا از پشت است نه از سمت عراقیها و رودخانه. خودم را آماده می کنم ولی از لابلای درختان اورا که کمی هم نزدیک شده است پشت یک بوته می بینم و می شناسم. مدتی که اینجا بوده ایم تاحدودی به اوضاع مسلط شده و نقاط تهدید را شناسایی کرده ایم و قدرت تشخیص پیدا کرده ایم. گروهبان گروه کناری است که می خواهد هشیاری مرا چک کند. چند روز پیش به من گفته بود محمدیان شنیدم سر پست هشیار نیستی بالاخره می گیرمت! حالا که همزمان با نوبت نگهبانی من پاسبخش بود برای چک آمده بود و خیلی هم احتیاط می کرد، اما سکوت شب و شاخه های خشک حرکتش را لو می داد. کمی که جابه جا شد صداش کردم و گفتم سرگروهبان… شناختمت، تا شلوغ نشده و همه بیدار نشدن بیا بیرون، کمی مکث کرد و بیشتر لای بوته خزید و نیامد. من گلنگدن زدم وگفتم حالا که بازی است باشه و سه بار پشت سرهم ایست دادم. سریع گفت باشه سلاحتو اون ور بگیر آمدم . بعد از رسیدن به سنگر نگهبانی اول گفت ناکس اینطوری که ایست نمی دهند و خندید. گفتم وقتی من ترا دیدم و شناختم دیگه چرا می خواهی بازی کنی ؟ بازهم خنده ای کرد و پرسید خبری نیست؟ گفتم از دشمن نه، اما مهتاب و رقص امواج چه زیباست. این بار از ته دل خندید و گفت بارک الله به تو که دراین شرایط چه روحیه ای داری!</p>
<p>…تعدادی از بچه ها در پیچ رودخانه دارن شنا می کنند صدای خنده هاشون بلند است. چند روزی است کمی خمپاره باران کم شده که بعداز ظهرها این کاررامی کنیم ولی به این شرایط نمی شود اعتمادی کرد. دیروز در همین منطقه یک جنگ هوایی بین نیروی هوایی ما و عراقی در جریان بود و یکی از هواپیماهای دشمن مورد اصابت قرار گرفت ودر منطقه بین دزفول و اندیمشک سقوط کرد.<br />
بعد از شنا تعدادی از بچه ها روی تنه یک درخت که به سمت رود کج شده و جای خوبی برای نشستن دارد نشسته اند و کرکر خنده هاشون منطقه را گرفته است. در این بیابان و این اوقات سخت این کار خودش یک دلخوشی است.</p>
<p>چند دقیقه بعد خمپاره ها به ناگهان فرود آمدند و همان لحظه اول تعدادی از بچه ها که فرصت نکردند خودشان را به سنگر برسانند زخمی شدند. صدای ضجه و ناله بلند است و متوجه می شویم که رضا (اهل تهران) بازویش بدجور ترکش خورده و صداش بلند است که می گوید: ای خدا گفتیم ترکش نه اینجوری! و من شتابان در زیر رگبار خمپاره به کمک بقیه می روم و زخمی ها را به سنگر منتقل می کنیم تا چند لحظه بعد بتوانیم برای معالجه به پشت منتقل کنیم. رضا چند روز پیش به شوخی وطوری که بچه ها را بخنداند می گفت ؛ ای خدا یک ترکش ریز نقلی بفرست یه مدتی بریم پشت و استراحتی بکنیم. ولی حالا بدجوری زخمی و از خدا شاکی بود و ناله می کرد.( ترکش خواستیم و نه اینطوری)!</p>
<p>زخمی ها به پشت منتقل شده و یکی یکی معالجه و برمی گشتند ولی مدتها گذشت و رضا نیامد بعد به ما گفتند که دستش را مجبور بودند قطع کنند و مدتی بعد آمد و ضمن تصفیه حساب با گروهان بما سری زد و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش دلم خیلی گرفته بود و حیفم آمد که چه جوانهایی دارند پر پرمی شوند و به سیاست و سیاست بازی که باعث این جنگها و کشتار است لعنت فرستادم. نسل ما هیزم این جنگ و کشتاربود و حالا باید می سوخت!</p>
<p>مدتی بود که تعدادی از سربازان منقضی 56 را به جبهه فراخوانده بودند به یگان ما تزریق کرده بودند از جمله آنها یک ستوان وظیفه بود که بسیار مهربان و خوش کنش بود و با اینکه افسر دسته بود با سربازان بسیار خودمانی رفتار می کرد مرد باشخصیتی بود و همسرش که دکترفیزیوتراپ بود با سفارش و نامه این افسر درحق بچه ها خیلی خدمت کرد و وقتی هدیه می فرستاد تقریبا همه از آن استفاده می کردند. از جمله یکی از دوستان که عباس نام داشت و اهل اراک بود متاهل و یک دختر داشت که در ناحیه پا دپار مشکل بود که ما برایش مرخصی جور کرده و با سفارش همین افسربچه اش را نزد همان خانم فیزیوتراپ برد و بعد از بازگشت از مرخصی کلی تعریف می کرد که با کارهای خانم، بچه ام کلی حالش شده و ادامه دارد.</p>
<p>امروز غروب این افسر مهربان (آقای جعفری) مهمان سنگر ما بود وماهم اقداماتی کرده بودیم و مقداری شیرینی و شکلات تهیه کرده بودیم که با یکی دیگر از دوستانش و دودرجه دار دسته پیش ما آمدند. وقتی شیرینی ها را دید اول خندید و بعد کمی عصبانی شد ولی هنوز مهربان بود. عصبانی بود که چرا پول داده وشیرینی خریدید ومنکه تو سنگرم داشتم می گفتید بیاورم، خانم اینها را درواقع برای شما می فرستد و منکه بدون شما لب نمی زنم. در هرحال آنروز خیلی خوش گذشت وبا تعریف و خاطره گویی و جوک، وقت خوبی را سپری کردیم. در جبهه که البته همه اش گلوله و درگیری و … خاک و نگهبانی است این کارها کمی به افراد روحیه می دهد و باور کنید از غذا واجب تر و اولی تر است چون غذای روح است.</p>
<p>وقتی که دید من چند جلد کتاب دارم گفت آفرین کار خوبی می کنی ومن هم اگر کتاب برام رسید برات میارم. بعد یک نامه لای کتابها دید گفت این چیه ؟ گفتم دلم برای پدرم تنگ شده براش نامه نوشتم، ولی خصوصی نیست می تونی بخونیش. گفت نه اگه می خوای خودت بخوان وما گوش می دیم که نامه را خواندم. تقریبا اشک به چشم همه نشسته بود و عواطف همه گل کرده بود.</p>
<p>… دیشب نگهبان کناری ما چند گراز را به رگبار بست و تعدادی از آنها را کشت. او حین نگهبانی متوجه چندسایه در کرانه دیگر رود می شود اما چون تاریک بود تشخیص نمی دهد که چه هستند و گروهبان را باخبرمی کند بعد چند لحظه صدای آب و عبور کسانی از آب را درپیچ بعدی می شنود و دقت می کند بازهم شبه و سایه می بیند و با فرض اینکه نفرات دشمن هستند و برای شبیخون آمده اند هردو نفر به آنها شلیک کرده که همه گروهان آماده باش و سلاح ها آماده کار شد. تا صبح در حالت آماده باش ماندیم و صبح که جستجو کردیم جسد چند گراز وحشی را درهمان نقطه پیدا کردیم( یک از بچه ها به شوخی گفت که چاق و چله هستند کل گروهان رو سیر می کنند بیا کبابشون کنیم و همه زدند زیر خنده)اما کارش درست بود و نباید ریسک می کرد اگر چه ما از عراقی ها اینطور کاری ندیدیم و بچه ها به شوخی می گفتند عراقیها …ندارند که بخوان از این کارها بکنند!</p>
<p>رحمان محمدیان، تیرانا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47138/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2021 06:40:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری مجاهدین با صدام]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=46576</guid>

					<description><![CDATA[<p>شکست کامل حمله ارتش عراق در محورفکه -عین خوش گفتم که دم صبح و در اولین روشنایی ما به دورازه شهر شوش رسیدیم و نسبت برنامه توجیه نسبی شدیم و حالا آماده می شدیم که وارد درگیری شویم. قسمت هفتم از خاطرات عبدالرحمان محمدیان به ما نیم ساعت وقت داده شد که صبحانه خورده و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شکست کامل حمله ارتش عراق در محورفکه -عین خوش</p>
<p>گفتم که دم صبح و در اولین روشنایی ما به دورازه شهر شوش رسیدیم و نسبت برنامه توجیه نسبی شدیم و حالا آماده می شدیم که وارد درگیری شویم.</p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294">قسمت هفتم از خاطرات عبدالرحمان محمدیان</a></p>
<p>به ما نیم ساعت وقت داده شد که صبحانه خورده و آماده حرکت شویم. ما کوله ها را به بقیه دوستان سپردیم و بعد نیم ساعت آماده حرکت بودیم. گروه ما که متشکل از تعدای آرپی جی زن و یک تفنگ 57 و دوتیربار ام ژ 3 بودیم همراه و فرمانده که یک گروهبان بود همراه راهنمای محلی راه افتادیم و بی سروصدا و ازکناره شهر عبورکرده و وارد درختان انبوه خودرو شدیم. این درختان خار دار و انبوه بود و باید با احتیاط از لای آنها عبور می کردیم. بعد از نیم ساعت به نزدیک رود رسیدیم و امواج خروشان آن را ازلابلای درختان می دیدیم. توقف داده شد و با کمی جا به جا شدن به رودخانه مشرف شدیم. ما یکی یکی با اشاره وراهنمایی گروهبان همراه در نقطه ای مشخص مستقر شدیم. وقتی نوبت من شد و درمحل مستقر شدم لحظاتی بهتم زد و تازه به وخامت اوضاع در حد فهم آن زمان پی می بردم. باورم نمی شد که اگر فقط نیم ساعت دیگر اقدامی نکنیم چه ضربه ای خواهیم خورد. چیزی در حد معجزه بود که نفرات ما متوجه این کار عراق شده و داشتیم به موقع با آن مقابله می کردیم. یک پل شناور نظامی در یک جایی که رود می پیچید و عرضش کم می شد برپا کرده بودند دوقایق از شمال و مخالف جریان آب با سیم بگسل وصل شده بود که کار مهار پل را در برابر امواج انجام می داد تا پل ثبات داشته باشد تعدادی زرهی دیده می شد که لابلای درختان منتظر پایان کار پل و اجازه عبور هستند. یک نفربر چرخ دار آماده عبور بود. هدف آنها عبور و ایجاد سرپل امن برای عبور سایر نیروها بود تا بتوانند سریع شهر شوش دانیال را اشغال و جاده دزفول به اهواز را در کنترل بگیرند. اگر این اتفاق می افتاد عواقب وحشتناکی برای نیروهای ایران داشت و چه بسا خوزستان را در کنترل می گرفتند.</p>
<p>فرمانده ما آمد و تک به تک نفرات را در چند دقیقه توجیه کرد. به ما گفته شد که ما نیروی پائینی و آخرین نیرویی هستیم که صحنه را ترک می کنیم تا گروهای دیگر مخصوصا گروه وسطی بتواند عقب نشینی کند. گفته شد وقتی اولین شلیک انجام شد شما هم با دقت شلیک کنید. پل باید منهدم شود! به من گفته شد تو با شنیدن اولین شلیک باید به بقیه پوشش بدهی که راحت و با دقت شلیک کنند و آخرین نفر هم محل را ترک می کنی چون بقیه باید زیر پوشش شلیک تو عقب نشینی کنند من به تو زمان قطع اش را می گویم باید تاکتیکی و منقطع شلیک کنی که هم خلأ آتش نداشته باشی وهم مهمات تمام نکنی، پس رگبارهای کوتاه هدف دار ومتسمر داشته باش.</p>
<p>نفس درسینه ها حبس بود ومنتظر اولین شلیک از جانب تیمی بودیم که همراه سروان رهبر و درسمت شمالی بود. نفربر چرخ دار که فکر می کنم اوراتو بود حرکت کرد و روی پل آمد من فکر می کردم شاید دیر شده است و نفرات هنوز آماده نشده اند اما خودش تاکتیک بود و گذاشتند تا نفربر تقریبا به انتهای پل رسید و یک نفربر دیگر آماده عبور و در ابتدای پل قرارگرفت و بقیه زرهی ها هم حرکت کردند و بیشتر نزدیک و بیشتر در دید قرار گرفتند.</p>
<p>اولین شلیک انجام شد اما به آب خورد و لی موجی ایجاد کرد ویکی از قایق ها تعادلش بهم خورد. شلیک دوم به پل خورد و پشت آن رگبارها شروع شد چند آرپی جی به پل خورد و یک تفتگ 57 نفربرکرانه دور را زد. قایق ها واژگون شدند و نفر بر دوم در کرانه نزدیک هم با یک شلیک خسارت دید و شلیک دوم آنرا منهدم کرد. عراقیها غافلگیر و دست پاچه شده بودند برای چند لحظه امکان واکنش نداشتند و رگبار آرپی چی و 57 برآنان می بارید وتیربارها هم مستمر شلیک می کردند من خیلی سریع خشاب دوم را جا زدم و مستمر با کمی تغییر زاویه آتش شلیک می کردم. عملیات موفق بود و گروه ها شروع به عقب نشینی کردند نفرات کناری من هم یکی یکی می رفتند ولی من ادامه می دادم چند لحظه بعد صدایی آمد که داد می زد محمدیان حالا و من بلند شدم و پشت نفرات راه افتادم و احساس خوشی داشتم، چقدر خوش بود که دشمن را ناامید و به او خسارت زدیم.</p>
<p>چند لحظه بعد عراقیها شروع کردند و تمامی جنگل را بی هدف می زدند رگبار تیربارهای سنگین و گلوله تانکها به درختان می خورد و موجی از شاخه ها ی درختان را به اطراف می پراکند، عقب نشینی ما طوری بود که همه باهم نبودیم وهر گروه مسیر جداگانه ای داشت و درختان و پوشش انبوه گیاهی هم ما را از دید دشمن مخفی می کرد و آنها مجبور به شلیک کور بودند. حجم آتش زیاد بود وگاه ما زمین گیر می شدیم و یا ناخواسته زمین می خوردیم. لحظه ای شلیک قطع نمی شد اما ما بعد مدتی به یک گودال رسیدیم که به ما امکان در امان بودن از شلیک را می داد. آنجا با بقیه نفرات و فرمانده گروهان خودمان مواجه شدیم. فرمانده در همان جایی که بود داد زد بچه ها دست مریزاد عملیات موفق بود و پل عراقی همراه چند زرهی منهدم شده است، حال همین جا پناه بگیرید تا دستورات بعدی برسد.</p>
<p>من هم کنار یکی از بچه ها و در پناه دیواره به پشت دراز کشیدم و نفس نفس زنان گفتم که خیلی خوب شد اینجا کجاست؟ صدای مهربان حمید را شنیدم که گفت اینو بگیر! نگاه کردم و دیدم سیگار است که برایم روشن کرده است ازاو گرفتم و با یک پک عمیق دود را فرو دادم. چند دقیقه بعد شلیک ها کم شد و فرمانده گروهان داد زد حرکت و گروه ها به راه افتادند. کمی که رفتیم به یک منطقه باز رسیدیم؛ نمای شهر شوش و مناره حضرت دانیال را می دیدیم. تازه فهمیدم که در آن چند دقیقه چقدر دویدیم و از تیر رس دور شدیم.</p>
<p>شب را ما در محوطه دانیال نبی بودیم و همراه زوار غذا خوردیم. من غدایم را بردم و با یک خانواده شریک شدم و شب راهم پیش آنها خوابیدم و مادر خانواده با مهربانی چادرش را روی من انداخت.<br />
فردا صبح دستور تجمع رسید و من از آن خانواده خداحافظی کردم و به تجمع پیوستم. در تجمع فهمیدیم که چند تا زخمی داشته اما کشته ندادیم و تعدادی هم مجروح سرپایی داشتیم که بر اثر برخورد شاخه درختان بوده است. آن شب شهر شوش آرام بود و فقط چند گلوله پراکنده به حاشیه جنوبی اصابت کرده و تلفات هم نداشته است.<br />
شمارس کردیم و از گروهان ما یک نفر کم بود و کسی هم نمی دانست کجاست اما غروب همان روز بوسیله اهالی به گروهان وصل شد و معلوم شد راه را اشتباه رفته و سر از یک روستا در آورده و بعد اورا رساندند.</p>
<p>یک گروهان از گردان ما به حفاظت شهرو قلعه اختصاص داده شد و در کنار قلعه شهر موضع گرفت. بقیه گردان ما و گردان دیگر در کناررود کرخه موضع اتخاذ کردیم و شروع به کندن سنگر کردیم چرا که معلوم نبود که چه مدت آنجا خواهیم بود ؟<br />
اما عراقی ها ناجوانمردانه در روزهای بعد شهر شوش را زیر آتش توپخانه قرار دادند و مردم آواره شدند و تعدادی هم کشته شدند.<br />
معلوم شد که روز قبل چونکه شتاب داشتند و می خواستند که غافلگیرانه عمل کنند فقط با زرهی آمده و توپخانه نداشته اند ولی حالا توپهای آنها شهر را به صورت کور می زد.</p>
<p>چند روز اول ما به رودخانه تردد نداشتیم و عراقیها راهم نمی دیدیم ما در ضلع جنوبی و کرانه سمت شوش یک پیچ رودخانه بودیم و عراقیها در سمت دیگر و لی در قسمت شمالی بودند و همدیگر را را زیر نظر داشتیم. چند روز اول با دیدن همدیگر شلیکها شروع می شد ولی بعد از چند روز یاد گرفتیم که اجازه بدهیم افراد چه ما وچه آنها گاهگاهی از رود استفاده و آب برداریم.<br />
ادامه دارد…<br />
رحمان محمدیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46576/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات عبدالرحمان محمدیان &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2021 05:20:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45294</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی – قسمت ششم ارتش صدام در شوش با تفاصیلی که در قسمت قبل شرح دادم به هر حال بعد از یکروز پر اضطراب ما به یگان نظامی خود وصل و تجدید سازماندهی شدیم. ساعات پر اضطرابی بود و تشویشی عجیب مرا بخود می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294">خاطرات عبدالرحمان محمدیان &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی – قسمت ششم</a></p>
<p>ارتش صدام در شوش</p>
<p>با تفاصیلی که در قسمت قبل شرح دادم به هر حال بعد از یکروز پر اضطراب ما به یگان نظامی خود وصل و تجدید سازماندهی شدیم.</p>
<p>ساعات پر اضطرابی بود و تشویشی عجیب مرا بخود می کشید، همه چیز و همه کس بیقرار بودند و آرامشی در کار نبود، صدای انفجار انگار بیخ گوش ما بود و رفت وآمدها را تند تر و پر تکرار می کرد. بهر حال ما تجدید سازماندهی و برای هر دستوری آماده بودیم اما  آرامش و استراحت تنها چیزی بود که آنجا نبود.</p>
<p>با این تفاصیل خورشید که تمام روز را شاهد خون وحماسه بود اخرین پرتوهایش را جمع و دامن کشید ورفت ودر افق خونین همان سمتی که صدای انفجار می آمد ناپدید شد، آرام آرام تاریکی هجوم می آورد و برتشویش وبی حوصلگی ما افزوده می شد.</p>
<p>کمی که هوا تاریک شد دستور تجمع و بعد با کوله های  به پشت بسته و سلاحها بردوش براه افتادیم. ما ازمقصد خبر نداشتیم ولی می فهمیدیم که این یک  تاکتیک نظامی است پس سوال بی سوال و فقط راه می رفتیم. چند جا استراحت کوتاه دادند و درهمین توقف ها گاه اخبار جبهه و درگیریها بما می رسید و خودمان هم تاحدودی در جریان بودیم ودورادور شاهد بودیم چرا که آتش و صدای انفجارها معلوم ودیده و شنیده می شد وتا دوردست و تا چشم کار می کرد ستون دود و آتش دیده می شد. مسیرحرکت ما کنار جاده اندیمشک بود و بطور ضمنی شاهد اتش توپخانه خودی که روی نیروهای عراقی ریخته می شد بودیم. نیروهای عراقی در کنار رود کرخه و پشت پل متوقف و تا جاییکه می شنیدیم انسجام خودشان را از دست داده بودند چرا که در این مکان با حجم آتش بالا و بمباران سنگین و متناوب مواجه شده بودند. اما ما نمی دانستیم که توپخانه عراق چرا جاده را نمی کوبد آیا برد ش به آنجا نمی رسد یا روی جاهای دیگر متمرکز است و بعدا فهمیدیم هردو مورد درست است و چون نقشه شوم دیگری داشت نمی خواست نقشه اش روشود اما غافل بود که ارتش ایران دست او را خوانده و لو رفته است و حرکت و رفتن ما بسمت شوش بهمین دلیل بود!</p>
<p>درمسیر ما با دوستان جدید و فرمانده گروه جدیدمان آشنا شدیم. &#8211; البته کسی آنها را بما معرفی نکرد ونیاز هم نبود درحین صحبت واز شیوه دستورات و رفتار متوجه می شدیم-</p>
<p>در یکی از این توقف ها فرمانده دسته ما آمد و گفت: حتما متوجه شدید ما بسمت شهر شوش می رویم ما دقیقا نمی دانیم چه چیزی در انتظار ماست اما وقتی رسیدیم و بما اطلاعات کافی داده شد شما را توجیه می کنیم.</p>
<p>در حین راهپیمایی و در این توقف ها من که کلی بار داشتم و تیر بار ژ- 3 هم سنگین بود نمی نشستم و ایستاده استراحت می کردم ولی بچه ها تلاش داشتند که فضای شوخی را ایجاد و کمی بخندیم و من هم از این فضا استقبال می کردم چرا که احساس می کردم که همه ما به آن نیاز داریم و باعث می شد کمی از تشویش و اضطراب ما کاسته شود. کسی چه میدانست شاید آخرین شب و ساعاتی است که کنار همدیگر هستیم و فردا خیلی ازما ها دیگر نباشیم. با اینکه بیشتر ما و حتی نظامیان کادر درسنین جوانی وتجربه نظامی نداشتیم اما من کمتر در چشمان افراد ترس می دیدم؛ نوعی اضطراب آمیخته با تشویش وجود داشت اما نمی شد روی آن  اسم ترس گذاشت.</p>
<p>یکجا فرمانده دسته آمد و ستونهای دود و آتشی را به ما نشان داد وگفت این آتشها مربوط به ادوات و زرهی های عراق است که توسط توپخانه و نیروی هوایی منهدم شده و خسارات زیادی دیده اند. ما با شنیدن این موضوع دلمان می خواست هورا بکشیم و حتی چند نفری شروع کردند اما فرمانده گفت اینکار را نکنید ما باید درسکوت و مخفیانه بدون اینکه عراقی ها بفهمند به نقطه مورد نظر برسیم و جلوی شور وفطور ما را(البته بجا) گرفت ولی خودش لبخند میزد و همه در لبخند و شادی او شریک شدند.</p>
<p>تا نزدیک صبح در راه بودیم و تماما خسته شده بودیم ولی کسی شکوه نمی کرد. معلوم بود نحوه و نرم حرکت را طوری تنظیم کرده اند که در وقت مشخص اما فارغ از خستگی مفرط برسیم و دلیل هم داشتند!</p>
<p>نزدیک صبح که هوا داشت روشن می شد ما در ورودی شهر شوش بودیم. آنجا  فرمان توقف دادند. فرمانده گروهان ما خودش آمد و افراد را جدا کرد. نفرات آرپی جی و تیربار را از سلاحهای سبک جدا کرد و توجیه را کمی دورتر از بقیه شروع کرد.</p>
<p>او گفت: عراقی ها که با مقاومت ارتش ما مواجه شدند و نتوانستند از پل عبور کنند،  در طول شب و خیلی مخفی و بی سروصدا می خواستند که روی کرخه پل بزنند که وارد شهر شوش شوند و از این طریق جاده اندیمشک &#8211; اهواز را قطع کنند ولی ما اطلاعات آنها را داریم و حالا هم بموقع رسیدیم که جلوی اینکار را بگیریم شما الان برای همین کار می روید. کل افراد گردان که سلاح سنگین(سلاح سنگین پیاده منظور، 106 ،  آرپی جی، تیربار وتقنگ 57 – نوعی اس پی جی 9 &#8211; که روی دوش حمل می شد )دارند باید برای انهدام پل سیار عراقی بروند شما به سه گروه تقسیم و راهنماهای محلی شما را به موقعیت مورد نظر می برند؛ چون می خواهیم آنها را غافلگیر کنیم از خودرو و 106 که روی خودرو است استفاده نمی شود و اساسا روی آرپی جی ها حساب کرده ایم. دسته های ادوات (خمپاره ) همین جا مستقر و آماده می شوند تا در صورت لزوم روی دشمن آتش بریزند.  فرمان اتش را خود سرگرد رهبر می دهد و گروهی که همراه اوست شروع کننده اتش است شما آماده باشید و وقتی اولین شلیک انجام شد شما هم شروع کنید و دمار از عراقی های و پلشان در بیاورید،  الان تا مسیرها و راهنماها مشخص می شوند نیم ساعت وقت دارید که صبحانه بخورید و کوله ها را بدوستانتان که با شما نمی ایند بسپارید و آماده حرکت شوید.</p>
<p>بما مقداری پنیر با نان بربری بیات که تقریبا خشک شده بود داده شد اما ما چون خسته و گرسنه بودیم آنرا با ولع خوردیم.</p>
<p>بعد یک نفر از اهالی با لباس محلی آمد و قرار شد گروه مارا او ببرد. این راهنمای محلی بما گفت شما قرار است به قسمت پایینی بروید و من شما را به جایی می برم که به محل و خود پل عراقی اشراف داشته باشید، تلاش کنید بی سروصدا حرکت کنید که عراقی ها متوجه ما نشوند و آنها را ایشالا غافلگیر کنیم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294">خاطرات عبدالرحمان محمدیان &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45294/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 May 2021 04:40:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[وطن فروشی مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=44720</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت پنجم گفتم که در آن روز (تجاوز نیروهای عراق به ایران؛ و در قسمتی که ما بودیم یعنی _محور فکه عین خشک_) از طرفی کمبود نیروی ایران درنوار مرزی و از طرفی عدم آمادگی برای حمله ای با این ابعاد نیروهای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت پنجم</a></p>
<p>گفتم که در آن روز (تجاوز نیروهای عراق به ایران؛ و در قسمتی که ما بودیم یعنی _محور فکه عین خشک_) از طرفی کمبود نیروی ایران درنوار مرزی و از طرفی عدم آمادگی برای حمله ای با این ابعاد نیروهای ما رادر مقابل ستونهای زرهی عراق وادار به عقب نشینی (البته نامنظم) کرد و یگان ما که راهی جز عقب نشینی از رود کرخه نداشت را دچار یک ازهم پاشیدگی کرد ما وقتی به ساحل دیگر رود کرخه رسیدیم دیگر یک یگان منظم با سلسله مراتب نبودیم. همه نفرات باهم نتوانستند به یک نقطه برسند و در آن وانفسای گلوله و آتش و فشار آب نفرات در جاهای مختلف از ساحل رود فرود آمده بودند ومی شود گفت همدیگر را گم کرده بودیم و دیگر یگان نبودیم وبهمین دلیل بطور پراکنده و در پشت خاکریزهایی که در دسترس بود پناه گرفته بودیم.</p>
<p>مدتی که گذشت تلاش کردیم که یگان خود و فرماندهان را پیدا کنیم اما نفرات مثل ما در این دشت زیاد بودند و میسر نبود و دشت پر بود از افراد متفرقه و خودروهای سرگردان و…به هر کجای این دشت نگاه می انداختی دود و انفجار و صدای انفجار لحظه ای قطع نمی شد.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-28670 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg" alt="عبدالرحمان محمدیان" width="600" height="389" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadian_Abdolrahman_1-300x195.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>نزدیک تاریکی ما در دشت سرگردان بودیم . با مشورت قرارگذاشتیم که به پادگان دزفول رفته و خود را معرفی کنیم که باتلاش و جستجو بالاخره یک خودرو زیل که به سمت شهر می رفت را سوار شدیم . البته خودرو توقف نکرد و ما با کمک همدیگر در حال حرکت سوار آن شدیم. هرچه به شهر نزدیک تر می شدیم وضعیت بهم ریخته تر بود مردم ترسیده بودند حتی بیشتر ازما.! شاید بعلت اینکه ما مستقیم درگیر بودیم و ناخودآگاه و بعلت دیدن صحنه های رشادت بقیه از این ترس کمی عبور کرده بودیم. اما مردم حق داشتند چون تصور این بود که امشب اندیمشک و دزفول سقوط خواهد کرد و…</p>
<p>باید گفت این تصور و ترس چندان هم بی پایه نبود؛ کوه های زاگرس وقتی به لبه خوزستان می رسند بعد از عبور از حسینه و پاعلم به سمت شرق میل می کنند اما یالهایی از این رشته کوه بعد از عبور از موسیان و دوکوهه در انتهای اندیمشک تمام می شوند و شهر اندیمشک در سینه شرقی همین یال خوابیده است و بعد ازآن دشت است و ارتفاعی دیده نمی شود و فقط در سمت غربی کرخه در فکه و عین خوش تپه ماهورهای خاکی و منفرد دیده می شود. پل کرخه (نادری) دامنه غربی همین یال قرار دارد و فاصله چندانی با شهر اندیمشک ندارد با این تفاصیل دامنه جنگ فقط یک یال با شهر اندیمشک فاصله داشت بصورتی که صدای انفجار و پرواز هواپیماها براحتی شنیده می شد و همین موضوع به این تصور و ترس دامن می زد.</p>
<p>بهر حال ما هر طور شده خودرا به درب پادگان دزفول رساندیم آنجا هم شلوغ بود و هر کار کردیم و به هرکسی که پیدا می کردم توضیح می دادیم ولی ما را به داخل راه ندادند.</p>
<p>من و دوستم به سمت اندیمشک رفتیم. خواهر این دوستم ساکن اندیمشک بود و قرارمان این شد که آنشب را آنجا برویم. به ورودی اندیمشک که رسیدیم شاهد شلوغی بودیم سربازان و مردم درهم می لولیدن و انگار هیچ کس نمی دانست چکار می کند. مردم از ترس اشغال شهر و … حتی بعضی در حال ترک شهر و بعضی دنبال وسیله برای ترک شهر بودند وسربازان دنبال جایی برای استراحت و گذراندن آنشب وخلاصه شهر شلوغ و بی نظم و من فقط در فیلمهای سینمایی جنگی چنین صحنه هایی دیده بودم.</p>
<p>چند سرباز را دیدم که سلاح ندارند اول خوشحال شدم که حتما اینها یگان دارند و شاید از طریق یگان آنها ما هم یگانمان را پیدا کنیم. وقتی با آنها صحبت کردیم فهمیدیم که آنها هم دروضعیتی مشابه ما هستند و وقتی من گفتم سلاحتان کو؟ گفتند که انداختیم تو بیابون! همه اینکار را می کنند وقتی من معترض شدم که اینکار درست نیست! یکی از آنان بمن گفت که برو بابا خدا پدرت را بیامرزه، ما جا نداریم می خوایم تو خیابان بخوابیم حالا مانده که شب بخاطر سلاح یک نفر سر ما را ببره.! من چون قبلا چند بار اندیمشک رفته بودم و کمی با شهر آشنا بودم ولی از قضیه پرت بودم، گفتم بیا برویم به شما هتل نشان بدهم شب آنجا باشید که گفت زحمت نکش داداش هرجا که اسمش هتل ومسافرخانه بوده رفتیم و لی تو راهروهاشون هم پره و دیگه کسی را راه نمیدن.</p>
<p>من به دوستم گفتم : منکه سلاحم را نمی اندازم حتی اگر تو خیابان بخوابم .<br />
دوستم حرفم را قطع کرد وگفت حالاکه توخیابان نمی خوابی و لازم نیست به این چیزها فکرکنی، لطفابه دیگران هم کاری نداشته باش!</p>
<p>بهرحال در آن وضعیت آشفته به خانه آبجی دوستم رسیدیم. آبجی دوستم با اینکه از دیدن ما خوشحال بود ولی ترسش را نمی توانست مخفی کند و من احساس می کردم شاید بهتر بود که اصلا آنشب را آنجا نمی رفتیم. بهرحال این خانم مهربان در حق ما مهربانی و واقعا خواهری کرد و همسرش هم که بعد از مدتی رسید در حق ما بی نهایت لطف کردند. شب حین صحبت گفتند که آنها هم آماده شده و فردا به خرم آباد خواهند رفت.</p>
<p>من تلاش کردم که به آنها کمی آرامش بدهم و گفتم اینطور که می گویند نیست و عراق نمی تواند از پل عبور کند و مردم بیخود ترسیده اند. البته حق دارند ولی بحث اشغال شهر واقعی نیست. دوستم بمن لبخند می زد و ساکت بود وقتی بهش گفتم مرتضی چیزی بگو و انتظار داشتم که حرفهای مرا تائید کند؛ با آن قیافه خسته اما شوخش گفت: من چه بگویم تو خودت هم به حرفهایی که میزنی اطمینان نداری میدونم که می خواهی کمک کار باشی ولی اینها خودشان وضعیت را و مردم را دیدند و ما هم بیشتر از اینها اخباری نداریم و گوش کن همه جا صدای انفجار است، بهتره وارد این گفتگوها نشوی.</p>
<p>… بعد از صبحانه و خداحافظی از میزبانان مهربانمان به شهر رفتیم … از هرکس سراغ می گرفتیم و پرس وجو می کردیم ولی همه وضعیت ما را داشتند وکسی چیزی نمیدانست. بعداز حدود یکساعت خبری خوشحال کننده رسید و ما انگار دوباره جان گرفتیم! و این جرقه امیدی بود؛ خبر آمد که تمامی نظامیان باید خود را به پادگان دزفول معرفی کنندو ما بیدرنگ به آن سمت رفتیم ومتوجه نشدیم که فاصله بین شهر تا پادگان را چگونه طی کردیم.</p>
<p>وارد پادگان که شدیم با تعداد زیادی سرباز و درجه دار مواجه بودیم که از یگانهای مختلف بودند و منتظر تعیین تکلیف و اعلام سازماندهی جدید بودند. تعدادی از آنها را می شناختم که از گردان خودمان و یا گردان دیگر همان لشکر اما از پادگان قصر بودند که با تعدادی از آنها از دوران آموزشی دوست بودیم. دراین میان تعدادی هم سرباز جدید بودند که تازه از تهران عازم شده بودند ومنتظر بودند. چند ساعت گذشت و چند بار اسامی و یگانهای ما را سوال کردند و نوشتند و بردند و ما همچنان منتظر بودیم. از غذا ولجستیک خبری نبود و گفته شد هرکس هر سلاح و مهماتی که داشته و گرفته باید روی همان حساب کند. ظهرکه شد من از یکی از اهالی که پشت نرده های پادگان جمع شده بودند خواهش کردم که برای ما چند نفرغذایی پیدا کند و بخرد وبه او گفتیم قیمتش مهم نیست؛ و این مرد مهربان بعد از یکساعت با چند ساندویج و مقداری میوه برگشت و بما داد وتلاش داشت پول ما را هم پس بدهد که ما قبول نکردیم و از لطف ومهربانیش بسیار تشکر کردیم.</p>
<p>نزدیک غروب بالاخره دستور تجمع دادند ولی خیلی ها نمی دانستند باید کجا بروند بهمین خاطر اول اسم دوگردانی که روزهای قبل در جبهه بودند اعلام کردند و گفتند هرکس در این دوگردان بوده در جاهای مشخص شده بخط شود و بعد بقیه را تقسیم و به این دوگردان ملحق کردند. ما دیدیم که تفریبا نصف گردانمان نیست و افراد جدیدی بما اضاقه شده است درهمان جا فرمانده جدید گردان ما را معرفی کردند که همان سروان رهبر که حالا با درجه سرگردی به جای فرمانده قبلی که نمیدانم به کجا منتقل شده گردان را تحویل گرفت.( ما بعدا فهمیدیم که تعدادی از همسنگران و دوستانمان شهید واسیر و یا مجروح شده اند).</p>
<p>یکساعت دیگر هم طول کشید تا دسته ها مشخص و تکمیل و درجه داران جدید که از لشکر یکم آمده بودند بما ملحق و تیم بندی ها مشخص شد. بعد دستور تجمع داده شد و فرمانده گردان بما اعلام کرد که تا دوساعت دیگر به سمت منطقه عملیانی جدیدمان حرکت خواهیم کرد و چون امکان تردد خودرو نیست و منطقه هم دور است این دوساعت را استراحت کنید؛ چراکه تمام شب باید راهپیمایی کنیم و اول صبح هم کار داریم که وقتی رسیدیم بشما می گویم.</p>
<p>ادامه دارد…<br />
رحمان محمدیان، تیرانا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44720/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Apr 2021 03:50:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان محمدیان]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری مجاهدین با صدام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=44335</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفتم که من وتعدادی از دوستان که دوره آموزشی را باهم بودیم در تقسیم بندی سهمیه همان پادگانی شدیم که در آن آموزش دیده بودیم این پادگان آموزشی نبود و چنانچه گفتم اولین بار بود که یگان آموزشی داشت. اسم این پادگان بدلیل واقع بودن در محله افسریه و کنار اتوبان افسریه با همان اسم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>گفتم که من وتعدادی از دوستان که دوره آموزشی را باهم بودیم در تقسیم بندی سهمیه همان پادگانی شدیم که در آن آموزش دیده بودیم این پادگان آموزشی نبود و چنانچه گفتم اولین بار بود که یگان آموزشی داشت. اسم این پادگان بدلیل واقع بودن در محله افسریه و کنار اتوبان افسریه با همان اسم شناخته می شد و در جنب آن پادگان نیروی هوایی که با اسم قصرفیروزه شناخته می شد قرار داشت.</p>
<p>این راهم بگویم که ما شایعاتی شنیده بودیم مبنی براینکه یگانی که به آن منتقل شده بودیم بزودی به کردستان میرود و من ودوستان از این موضوع نگران بودیم چرا که آنروزها در کردستان درگیری وجود داشت وما نمی خواستیم و مایل نبودیم که با هربهانه ای هم که باشد، رودروی مردم خودمان سلاح بدست بگیریم چراکه این قضیه چند وجهی است وهیچ بهانه ای آنرا مشروع نمی کند و بشهادت تاریخ تمام کسانی (نظامی ونیروی مسلح )که در این قضیه وارد شده اند بعدها و درگذر زمان پشیمان بوده اند دلیلش هم بیشتر اینست که در این نوع درگیریها بیشتر از هر جنگ دیگر تروخشک باهم می سوزند.<br />
باید تصحیح کنم که نیمه دوم شهریور از یگان آموزشی به یگانه رزمی رفتیم بعد ازچند روز به مرخصی رفتیم و روز 31 شهریور از شهرستان برگشته بودیم که باصلاح دید دوستان شب را در یک مسافرخانه مانده وصبح زود برای ادامه خدمت به پادگان مراجعه کنیم.</p>
<p>غروب روز 31 شهریور بود، من و دوستانم در خیابانهای تهران پرسه می زدیم و تلاش داشتیم که تا آخرین ساعات مرخصی را هدر نداده و چند ساعت بیشتر از حال و هوای شهر استفاده و هرچه دیرتر به پادگان برویم اما بناگهان صدای چند انفجار در تهران پیچید و شهر بهم ریخت. هرکس چیزی می گفت اما فضای شهر دیگر مثل چند دقیقه قبل نبود.</p>
<p>از مردم پرس وجو کردیم ودر نهایت در میان بهت وناباوری من و همه مردم معلوم شد که نیروی هوایی عراق با تجاوز به حریم ایران فرودگاه مهرآباد را بمباران کرده است! ما از چند و چون این حمله و میزان تلفات نمی دانستیم ولی معلوم بود که بالاخره بعد چندین ماه درگیری مرزی عراق غافلگیرانه و اینکه می دانست که ارتش ایران در گیرو دار یک تصفیه ضعیف شده است وهیچگونه آمادگی پدافندی ندارد فرصت را مغتنم شمرده و به این تجاوز دست زده است. فقط با این محاسبه غلط عراق می توانست که جرات کند که به قلب پایتخت ایران حمله کند، پایتخت کشوری که وقتی یک لشکرش در نزدیکی مرز مانورمی داد لرزه براندام دولت و ارتش عراق می افتاد!اما محاسبات عراق دقیق نبود ومن در جاهای دیگر شرح خواهم داد که برغم جریان تصفیه در ارتش، عراقیهاروحیه وطن پرستی و وطن دوستی ارتشیان ایران را محاسبه نکرده و ارتش ایران هم خیلی سریع خودش را چنان جمع وجور کرد که تعجب همه را برانگیخت.! و ما بعینه دیدیم که کسانی که خواستار انحلال ارتش و امثال این بودند چقدر نادان بوده، چقدر سطحی به قضایای ملی می نگریستند ویا شاید تمامیت ارضی کشور برایشان اهمیت نداشته است.</p>
<p>بهر حال ما سریع خود را به پادگان رسانده، سریع تجهیزشده و شب را به حالت آماده در خیابانهای پادگان گذراندیم تا دستور بعد چه باشد. خیابانهای پادگان شلوغ و برعکس شبهای قبل که سوت وکور بود حالالحظه ای خلوت نمی شد تمام پرسنل آمده بودند و هرکس بکاری مشغول بود. کارشبانه که ما چند روز پیش آموزشهای آنرادیده بودیم ازحالاوچه زودشروع شد. حس غریبی بود! حسی که دوران جدید و خیلی سختی را گوشزد می کرد. در وجود ما هم غوغایی بود. آمیخته ای از ترس و خشم؛ یکی می خواند چو ایران نباشد تن من مباد و کسی دیگر می گفت درسی به عراقیها بدهیم که فراموش نکنند و…</p>
<p>آنشب وضعیت پادگان کاملا با قبل متفاوت بود وشبیه چیزی بود که ما تاحدی در فیلمهای جنگی دیده بودیم اما این واقعی و خیلی هم جدی بود. صبح که اولین شعاع نور خورشید تابیدن گرفت ما به خط شده و دسته دسته سوار خودرو شدیم اول فکرکردیم تا مرز را باهمین خودروها خواهیم رفت و زمزمه ای بود که خیلی طول می کشد و از این قبیل غرزدنهاکه این وسط کسی بدادمان رسید وگفت بچه ها تا چند دقیقه دیگر به راه آهن می رسیم اول باید صبرکنید که تانکها وخودروها که بارزدنشان ازقبل شروع شده بارگیری کرده و بعد ما سوار و به منطقه مرزی می ریم. معلوم شد در طول شب کسانی دست اندر کار بوده و کارها را چیدمان و پیش برده اند. به راه آهن رسیدیم وخوشبختانه زیاد معطل نشدیم و سوار شدیم همه با کوله وسلاح، سلاح سازمانی من تبربار ژ3 بودکه هنوز به حمل مستمر آن عادت نکرده بودم. به ما تاکید می شد که به جیره های جنگی دست نزنیم و بموقع به ما مواد داده خواهد شد ما این چیزهای بظاهر کوچک را نمی فهمیدیم و من توی دلم می گفتم چقدر وسواس بخرج می دهند و توی این بحبوحه به چه چیزهایی گیر می دهند ولی نمی دانستم که پشت همین چیزهای ریز تجاربی نهفته است چرا که بعدش دیدم بعضی افراد- بیشتر ازروی کنجکاوی- آنرا باز کرده بودند بصحت حرفشان پی بردم که این جیره ها برای روزهای عادی نیست این برای اوقات پیش بینی نشده است.</p>
<p>وقتی سوار قطار شدیم گفته شد توی مسیر تلاش کنید استراحت کنید چون وقتی رسیدیم دیگر ممکنه فرصت نشود. صبحانه را در بوفه قطار صرف کرده و خوابیدیم و وقتی بیدارشدیم که به ازنا رسیده وگفته شد قطار به مدت 20 دقیق توقف دارد. با اینکه من بارها به شهر درود آمده بودم و ازنا به درود نزدیک است اما اولین بار بود که شهر ازنا را می دیدم با تعدادی از بچه ها مقداری قدم زدیم و بموقع خود را به قطار رسانده و سوار شدیم. مکان بعدی که قطاربه دلیل عبور یک قطار دیگر توقف کرد ایستگاه مازو بود.</p>
<p>ایستگاه مازو در آن نقطه دارای سکنه نبود و چند اتاق بیشتر نبود که برای همان نفرات متصدی ایستگاه تهیه شده بود. اما محلی بسیار زیباو رویایی بود. این ایستگاه در دل کوه های مابین درود و اندیمشک قرار داشت. طرف شمال تا صدها متر صخره و سمت جنوب با فاصله چند متر پرتگاه بلندی بود که درقعر این پرتگاه صخره ای یک نهر روان بود بصورتی که وقتیکه از بالا به آن نگاه می کردی شبیه به ماری بودکه روی سینه می خزد و جلو می رود. در دوطرف صخره های بلند داشت اما در دل همین دیواره عمدتا سنگی درختان بلوط و بوته های سبز به این دیواره منظره بدیعی داده بود که بیننده را مسحور خود می کرد. برای رسیدن به این ایستگاه می بایست از چند تونل رد می شدی و چند تونل هم بعد ازآن بود. خلاصه راه آهن را از دل کوه ها و باتراشیدن صخره ها عبور داده بودند که در حد خودش شاهکار و کار بسیارحجیم و در عین حال ظریفی بود.</p>
<p>کمی از غروب گذشته بود که ما به اندیمشک رسیدیم و چند ساعتی تخلیه تانکها و تجهیزات وقت برد ولی ما که پیاده بودیم سریعتر آماده و با چند خودرو به سمت جبهه روانه شدیم. وحالا ما به فاصله یک شبانه روزبه جبهه رسیده بودیم. ما در محلی که نمی داستیم کجاست – چون نه نقشه بلد بودیم و نه جهت یابی و خصوصا که در تاریکی شب به آن محل رقته بودیم- و بطور کلی به آن، منطقه کرخه می گفتند برده و روی چند خاکریز در نزدیکی پلی که بعدا فهمیدیم به آن پل نادری(پل کرخه) میگویند، مستقرشده و فرماندهان مختصری راجع به محل وجهت های کلی بما گفته وتقسیم قوس های را مشخص کردند.<br />
در هوای گرگ ومیش صبح مابه خاکریزهای جلویی منتقل شدیم و هوا که روشن شد رود کرخه در چند صد متری خود می دیدیم و پل هم در فاصله کمی دورتر سمت شمال ما واقع بود در واقع ما در دل یک پیچ بزرگ رود جاگرفته بودیم. بعد ازچند ساعت که مقداری به زمین و منطقه خوگرفتیم مارا دسته دسته جمع کردند و نسبت به منطقه توجیه و نفرات را تکمیل کرده و اهداف کلی را برای ما شرح دادند. دراین توجیه منطقه عملیاتی، نیروهای خودی ( ما ونیروهای کناری ) نیرو وسمت دشمن و اینکه ما نیروی پشت هستیم و اینکه تیپ 2 دزفول همراه با یک گردان از لشکر ما درمنطقه جلویی نبرد در منطقه فکه هستند و ما هرلحظه ممکن است برای کمک، از پل گذشته وبه آنان ملحق شویم، برای ما توضیح داده شد.</p>
<p>گردان ما شماره 141 از تیپ 2 پیاده لشکر2 پیاده مرکز بود که از همین تیپ چنانچه درفوق گفتم گردان 138 از قبل به منطقه اعزام شده بود و حالا در کنار تیپ 2 دزفول در جلو بود. قبل از انقلاب گروهانهای یک گردان با اسامی سمبلیک نامگذاری شده بود بر این اساس یک گردان که 4 گروهان داشت؛ بترتیب گروهان یکم اشک؛ گروهان دوم بهرام و گروهان سوم پرویز و به گروهان چهارم ارکان می گفتند که پشتیبانی 3 گروهان دیگرهم لجستیکی و هم رزمی را به عهده داشت. من در گروهان دوم یعنی بهرام بودم و یادم هست هنوز این اسامی بکار برده میشدوماهم بیشتر از این اسامی خوشمان میامد تا شماره گذاری گروهانها!<br />
بما گفته شد که بزودی نیروهایی از لشکر یکم که قبلا گارد جاویدان گفته می شد به کمک ما خواهد آمدو بعد از آن ما دیدیم که در کتابت رسمی مثلا روی برگه های مرخصی وغیره بجای لشکر 2 پیاده مرکز؛ لشکر 1و2 پیاده مرکز نوشته می شد که مدتها بعد در اردوگاه عراق از بچه هایی که اسیر شده بودند شنیدم که این واو حذف ولشکر 21و بعدا 21 حمزه گفته می شد.</p>
<p>چند روز در همان نقطه بودیم و در روز پنجم تعدادی از گردان ما ازجمله دسته ادوات گروهان ارکان برای کمک به خط جلویی اعزام شدند. در روزهشتم مهر درگیریها شکل وسیع تری گرفت و ما هم از پل عبور کرده و در پشت نیروهای خط مقدم موضع گرفتیم بین ما و خط مقدم فاصله چنان بود که با دوربین های دستی فعالیت خط اول را می دیدیم. نزدیک ظهر معلوم شد که عراق با یک ستون تانک جلو آمده و به شدت منطقه را می کوبد. توپخانه عراق لحظه ای قطع نمی کرد و خلاآتش آنرا تانکها پر می کردند. این همان حمله سراسری عراق بود که معلوم شد در چند محور همزمان شروع شده است. کمی از ظهر گذشته بود که فشار نیروهای عراقی و آتشباری مستمر آنها نیروی مارا وادار به تغیر جا و نهایتا عقب نشینی کرد. نیروهای ماکه به نسبت نیروی مهاجم کم و تلفات هم داده بودند و چند روز درگیری مستمر آنها را فرسوده کرده بود تلاش می کردند که عقب نشینی منظم و با کنترل باشد اما کمبود نیرو و مهمات و فشار مستمر تانکهای مهاجم فرصت این کاررا نمی داد و اوضاع بهم ریخت(چون عقب نشینی از مسیرهای شناخته شده وجاده بعلت آتشباری عراقی ها میسر نبود). تعدادی که در مسیربودند با جنگ و گریز خود را به پل رسانده وعبورکردند. یگان ما که پائین تربودیم قرار شد از رود عبورکرده و خود را برای ایجاد خط دفاعی جدید به ساحل دیگر رود برساند اما در این میان و عجله ای که در کار بود چند خودرو و تعدادی از نفرات در رود واژگون شدند وبسیاری از تجهیزات و امکانات طعمه آب شد، اما بهرحال به ساحل دیگر رسیدیم. تا غروب این درگیریها ادامه داشت. نزدیک غروب پراکندگی درگیری کم و درگیری بیشتر در حوالی پل بود و گفته می شد عراق تلاش دارد هرطور شده ازپل بگذرد واگر این اتفاق بیفتد کل خوزستان در خطر است چون یا به جاده مواصلاتی می رسد و یا حداقل در تیررس مستقیمش قرار می گیرد که کار تدارک رسانی ایران به جبهه های دیگر هم مختل می شود. اما از شروع تاریکی نتوانست به پیشروی ادامه دهد و با جنگ وگریز نیروهای ایرانی و از همه بالاتر تیزپروازان نیروی هوایی که ستونهای آنها را بهم ریخت و انهدام تعدادی از تانکهای عراقی ستونهای آنان راپراکنده و زمین گیر کرده بود.</p>
<p>گفته می شد که خط مواصلاتی اندیمشک اهواز در این میان جاده حیاتی محسوب می شود و عراق هم قصد دارد این خط را بگیرد. و اگر ازرودخانه عبور کند اندیمشک و دزفول به دست او می افتد چون تنها مانع جدی که می شد روی آن دفاع چید رودکرخه است و با عبور از کرخه و پل نادری با توجه به کمبود نیرویی که در سمت ما بود هیچ مانع جدی سر راه نیروی مهاجم نخواهد بود و بدین ترتیب کل خوزستان در تهدید است.</p>
<p>باید اذعان کنم که اگر رشادت و کاردانی نظامیان ایران نبود این با آن تعادل قوایی موجود در آنروز و آن منطقه چه بسا عراقی به نیت شومشان می رسیدند.<br />
گفتم که نیروی هوایی با عمل بموقع و شجاعانه خودحرکت و پیشروی نیروهای عراقی را مختل کرد تا بقیه نیروها خود را پیداکرده و نهایتا در ورودی پل کرخه آنها را از پیشروی بازداشته و زمینگیرشان کنند . اماباید ازدلاوی سایرین هم شمه ای از آنچه شاهد بودم بگویم اگر چه شاید نتوانم حق مطلب را ادا و چنانچه باید توضیح دهم چون شرح این دلاوری حقیقتا که در وصف نگنجد.</p>
<p>در این روز سروان «رهبر» حقا که گل کاشت و همراه با خدمه دسته تاو؛ باسه قبضه تاو و تعداد معدود موشک تاوکه در اختیار داشتند ساعتها ستونهای تانک عراقی را معطل و بهم ریختند. مهارت این افسروطن پرست و شجاع در شلیک و انتخاب هدف طوری بود که با زدن یک تانک در نقطه مناسب مسیر بقیه را می بست و مجبور به توقف و تغییر مسیر می کرد که حرکت انها رامختل می کرد. همچنین یادم هست که یک دسته تانک چیفتن آنجا بود که آنقدر شلیک کرده بودند که گلوله تمام کرده و تمام لوله داغ شده بود. من که در جریان نبودم ازیکی از آنها پرسیدم چرا شلیک نمی کنید به تلخی خندید وچون میدانست من قصدی ندارم و این سوالم از سر بی اطلاعی است گفت پسرم مهمات تمام کردیم و باسنگ که نمی شود جنگید ولی اگر لازم شد باسنگ هم جلوی آنها می ایستیم و من از سوال بی جایی که کرده بودم شرمنده اما دردلم تحسینش کردم.</p>
<p>ادامه دارد.<br />
رحمان محمدیان، تیرانا</p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/41149">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام و رجوی ـ قسمت 4</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335">خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44335/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
