<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سعید ناصری</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/سعید-ناصری</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 02 May 2021 09:59:39 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>سعید ناصری</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/سعید-ناصری</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>برده‌داری در فرقه رجوی &#8211; بمناسبت روز کارگر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44662</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44662?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 May 2021 04:59:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=44662</guid>

					<description><![CDATA[<p>در این مقاله خواستم به مناسبت روز جهانی کارگر که همه ساله در روز اول ماه می برگزار میشود به تمام کارگران میهنم و تمام کارگران دنیا و به خودم تبریک بگم و امیدوارم. چرا که این روز مبارکی است و این یک پیروزی بزرگی بود که در یکم ماه می سال۱۸۶۶تظاهرات سراسری صورت گرفت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44662">برده‌داری در فرقه رجوی &#8211; بمناسبت روز کارگر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در این مقاله خواستم به مناسبت روز جهانی کارگر که همه ساله در روز اول ماه می برگزار میشود به تمام کارگران میهنم و تمام کارگران دنیا و به خودم تبریک بگم و امیدوارم. چرا که این روز مبارکی است و این یک پیروزی بزرگی بود که در یکم ماه می سال۱۸۶۶تظاهرات سراسری صورت گرفت در آمریکا و کارگران شریف خواستار هشت ساعت کار در روز شدند بجای چهارده ساعت کاری در روز و به یمن کارگران ان زمان این قانون و این روز مبارک در دل تاریخ ثبت شد و ماندگار شد.</p>
<p>اگر کمی با دقت به تمام کشورها نگاه بکنیم تمام کارگرانی که هر شغلی دارند اعم از شغل سخت یا آسان که ظاهر داستان است این کارگران شریف هرکدام حق و حقوق خودشان دارند که بر اساس کشورها پایه حقوق به لحاظ مالی و احترام به لحاظ حقوقی برای انها در نظر گرفته شده است و قانون کشور موظف است از این حقوق پاسداری کند. حتی در کشورهای دیکتاتوری هم کارگران شریف حق و حقوق و مزایای خودشان را دارند کارگران این حق را دارند که با مشکلاتی مواجهه میشوند در مقابل ان اعتراض کنند و از حق خود دفاع کنند و فکر میکنم این امر بر کسی پنهان نباشد.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-43648 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg" alt="سعید ناصری" width="700" height="417" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در متن بالا مختصری اشاره کردم به حقوق کارگری که خواستم به اصل مطلب برسم چرا تیتر را برده داری در فرقه انتخاب کردم به دلایلی که به ان اشاره خواهم کرد و خودم و اعضایی که درون مناسبات و تشکیلات فرقه بوده اند و با گوشت و پوست خود این برده داری را لمس کرده اند و سالیان سال تحت ظلم بوده اند و فشارهای زیادی را تحمل کرده اند بایستی افشا کرد و روشن ساخت که هر انسانی اعم از کارگر و غیره حق وحقوقی دارد و نباید پایمال شود که متاسفانه در درون تشکیلات فرقه ذره ای به این حقوق احترام گذاشته نمیشود. در اینجا باید گفت در فرقه رجوی در این مقطع از تاریخ ایران استثمار کننده تر و ضد کارگر تر از فرقه شما وجود ندارد و هرگز درهیچ کجا هم مانند شما دروغگو و ضد بشر وجود خارجی ندارد و شما در این مقطع زمانی رکورد دار برده داری بوده اید. ننگن بر شما باد</p>
<p>در تشکیلات فرقه ضد کارگری و ضد انسانی رجوی همانا کارگر جماعت حکم فرمانبرداران استثمار شده ای را دارند که بایستی بی چون و چرا هر کاری را که مسئولین فرقه اراده می کنند انجام دهند، نمونه بارز آن اعضای پایین دست فرقه رجوی که سالهای سال دقیقآ به جای کارگران بی مزد هرگونه کارهای سخت و طاقت فرسا را انجام می دادیم و حق هیچگونه سئوال را هم نداشتیم و تازه دست آخر در نشست های ضد بشری هر روز هم بایستی جواب می دادیم که چرا فلان کار را فلان کس به پایان نبرده و بعد هم مسئول نشست همان فرد را مفتخور خطاب می کرد.</p>
<p>خلاصه کنم درون تشکیلات فرقه استثمار اعضای خسته و مفلوک بیداد میکنند از زن و مرد از تحصیل کرده یا بیسواد از پیر تا جوان هیچ فرقی به حال سران فرقه ندارد.</p>
<p>کارهایی که من به عنوان یک کارگر درون فرقه انجام میدادم مثال میزنم تا مقداری قابل لمس باشد؛ از کار ساختمانی بوده تا اشپزی و بیل زدن مزرعه از ساعت هفت صبح کار را شروع میکردم و این کار بدون وقفه در گرما و سرما و تشنگی ادامه داشت تا ساعت پنج و شش عصر خیلی وقتها سر درد و بدن درد میگرفتم. زمانی که میگفتم خسته هستم یا مریض هستم مورد انتقاد مسولین فرقه قرار میگرفتم و بدترین تهمتها و ناسزاها رامیگفتند و میگفتند تو مفت خور تشکیلات هستی در حالی که همان مسول مربوطه در گرمای عراق زیر کولر گازی در اتاق کار خود نشسته و با انواع نوشیدنی های خنک پا روی پا انداخته و در حال بهره کشی از پایین دستان بودند و این بود تشکیلات ننگین رجوی!</p>
<p>آن روزهای سنگین و نکبتبار را هرگز درعمرم فراموش نخواهم کرد و وقتی که در نشستهای تهوع آور به افرادی که زیر آفتاب سوزان ساعت ها عرق ریزان جان می کندند و سپس در غروب همان روز خسته و کوفته توسط یک فرمانده چاپلوس حمال خطاب می شدند، چه تفاوتی بین کارگران در داخل ایران یا کسانی که در یک مجموعه تحت هر عنوانی همان کار کارگران جامعه را انجام می دهند؟ در درون تشکیلات فرقه ای مجاهدین به دروغ عنوان رزمنده یا افسر را تنها برای هر چه بیشتر شیره کش کردن اعضای فریب خورده بکار می بردند و با همین ترفند تا می توانستند تسمه از گرده زن و مرد می کشیدند، تنها مسئولین چاپلوسی که نور چشم رجوی ها بودند در زمستان سرد زیر بخاری دایکین و در تابستان سوزان زیر کولر گازی در اتاق کار خود نقش خان ها را بازی می کردند و تازه طلبکار قشر پایینی هم بودند.</p>
<p>الان که این خاطرات تلخ را به یاد می اورم مو بر تنم سیخ میشود و هزاران لعن و نفرین بر رجوی و تشکیلات ننگینش میفرستم به امید ازادی تمام کارگران در بند رجوی و تشکیلات شکست خورده اش.<br />
سعید ناصری ، پاریس</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44662">برده‌داری در فرقه رجوی &#8211; بمناسبت روز کارگر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44662/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43888</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43888?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2021 08:23:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ناصری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=43888</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم داستان ناپدید شدن شهرام در این مقاله خواستم خاطره ای تلخ که سالیان سال بعد از چندین سال این خاطرات تلخ را فراموش نکردم و هر زمانی که یاد این خاطرات میفتم مو بر بدنم سیخ می شود وبارها با خودم فکر می کردم خیلی امکان داشت من هم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43888">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683">خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم</a></p>
<p><strong>داستان ناپدید شدن شهرام</strong></p>
<p>در این مقاله خواستم خاطره ای تلخ که سالیان سال بعد از چندین سال این خاطرات تلخ را فراموش نکردم و هر زمانی که یاد این خاطرات میفتم مو بر بدنم سیخ می شود وبارها با خودم فکر می کردم خیلی امکان داشت من هم خودم می توانستم جزیی از این خاطرات برای بقیه بشوم که خوشبختانه توانستم جان سالمی به در ببرم.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-43648 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg" alt="سعید ناصری" width="700" height="417" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>و امروز این خاطرات را برای تاریخ و تجربه نسل جوان بیان بکنم که دچار همچین سرنوشتی نشوند و اشتباهاتی که ما و نسل ما کرد و سختی هایی که بر ما روا شد به آنها روا نشود.</p>
<p>خوب به یاد دارم سال هزارو سیصدو هفتاد وهشت بود در قرارگاه مخوف اشرف قرارگاه رجوی اردوگاه اشرف به دستور تشکیلاتی و سران فرقه قرار بر این شد که تمام افراد تازه وارد و افرادی که ناراضی هستند به مکانی بفرستند برای آموزش تشکیلاتی مکانی به اسم مقر سیزدهم فکر میکنم.</p>
<p>تعداد افراد در این مقر با مسوؤلین مربوطه حدود دویست و پنجاه نفر می شدند. طوری سیستم تشکیلاتی این مقر را تنظیم کرده بودند که در بیست چهار ساعت شبانه روز تحت نظر می بودی و مخلص ترین مسئولین تشکیلاتی فرقه را به کار گرفته بودند برای کنترل و اموزش اعضای جدید و ناراضی .</p>
<p>حدود دو سال در این مقر بودم بماند در این مدت چه گذشت از کتک کاری تا بیگاری کشیدن تاکم خوابی و زیر سخت ترین فشارها بودم در این مدت خاطره ای که الا ن میخواهم برایتان بازگو بکنم از دو جوان ایرانی بود به اسم جاسم که بوکسور بود اهل خوزستان و دیگری شهرام فوتبالیست اهل کردستان ایران.  از همان اول این دو جوان سرکش خب ناراضی بودند مثل بقیه افرادی که آنجا بودند. اما این دو آرام و قرار نداشتند.</p>
<p>خیلی وقتها در گوشه ای به آرامی من با این دو صحبت می کردم طوری که مسئولین فرقه ما را نبینند و گرنه تنبیه تشکیلاتی می شدیم صحبتهایی که بین ما رد و بدل می شد بر علیه سران و مسئولین فرقه رجوی بود و نارضایتی خودمان را نشان میدادیم. در این میان تقریبا هر شب نشستهای جمعی و تشکیلاتی برای ما برگزار می کردند و کلی فحش و تهمت به ما میزدند تا جایی یادم میاد یک شب تمام افراد مقر را جمع کردند و برای شهرام نشست گذاشتند این نشست که تحت نظر زنی به اسم ژیلا بود تقریبا هشت ساعت طول کشید . من می دیدم که شهرام چقدر زیر فشار است و دارد خود خوری می کند.</p>
<p>اما متاسفانه کاری نمی شد کرد بالاخره پاسی از شب تجمع تشکیلاتی تمام شد و هر کسی برای استراحت رفت . در یک لحظه شهرام را دیدم که لبخندی زد و رفت .خوب به یاد دارم ساعت دو صبح بود که من نگهبانی مقر بودم همراه یک مسئول دیگر که صدایی را شنیدم. من به قسمت بهداشتی رفتم صدای نفس کشیدن کسی می آمد درب را باز کردم با جسم نیمه جان شهرام روبرو شدم که خود زنی کرده بود. سریع مسئول مربوطه را صدا زدم و با یک ماشین شهرام را به امداد قرارگاه رساندند و مداوا و بقیه داستان.</p>
<p>خلاصه چند روزی گذشت از شهرام خبری نبود.  بالاخره بعد از یک هفته شهرام را دیدم اوضاعش را جویا شدم برام تعریف کرد چقدر او را اذیت کردند و تحت فشارهای جسمی و روانی گذاشته اند حتی در این هفته با وجود اینکه شهرام زخمی بود بر اثر خودکشی، سران فرقه مراعات نکرده بودند و او را کتک زده بودند.  بالاخره شهرام دوستم برگشت به مقر و بهم گفت مرا تهدید کرده اند اگر دست از مخالفت بر ندارم مرا خواهند کشت و مرا سر به نیست می کنند من در مرحله اول فکر می کردم شوخی می کند اما این جدیت صحبتها را از چشم شهرام می توانستم بخوانم مدتی گذشت خوب به یاد دارم دم عصر بود زمان ورزش ،هوا داشت به تاریکی می رفت.</p>
<p>تعداد زیادی نمانده بودیم در زمین فوتبال که من و همراه افراد دیگر متوجه صدای دعوا و کتک کاری شدیم آن هم از پشت خاکریز مقری که قرار داشتیم. ناخوداگاه به آن سمت رفتیم با صحنه ای عجیب روبرو شدیم شهرام غرق در خون توسط دو مسئول جنایتکار فرقه به اسم سعید نقاش و عبدالرضا.</p>
<p>آنها شهرام را با میله آهنی و پوتین نظامی می زدند در حالی که دست شهرام بسته بود به محض اینکه این دو قاتل ما را دیدند خندیدند و گفتند مشغول ورزش هستند.</p>
<p>با شهرام مشکل خاصی نیست زود مکان را ترک کنید ما مکان را ترک کردیم بماند که چند جلسه ما را صدا زدند و از ما تعهد گرفتند که به کسی نگوییم که چی دیدیم و اساسی سر این مسئله ما را زیر فشار گذاشتند.  بماند چی گذشت اما این آخرین دیداری بود که شهرام را در وضعیت خونی می دیدم . طوری بی دفاع بود دل هر آدمی با دیدن این صحنه به درد می آمد و اینجوری بود که شهرام ناپدید شد بهتر بگم سران و مسئولین فرقه شهرام را سر به نیست کردند و او را کشتند بدون اینکه صدایی از کسی در بیاد یا یادی از او باقی بماند و تا امروزه هیچ اثری از شهرام نیست شهرام و شهرام نامهایی که توسط سران فرقه ناپدید شدند. بماند که روزی سران فاسد و فرصت طلب فرقه بایستی جوابگو خون همه این از دست رفته ها باشند ننگ بر رجوی و تشکیلات خود ساخته اشت.<br />
سعید ناصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43888">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43888/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2021 09:57:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=43683</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات سعید ناصری – قسمت اول همانطور که در مقاله قبلی اشاره کردم به اینکه تشکیلات رجوی مرا به بازداشتگاه بردند در این مدت یک نفر از سران شکنجه گر دم درب بازداشتگاه نگهبانی مرا می داد که فرار نکنم. در این مدت یک غذای بخور و نمیری همراه با فحش به من می دادند [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647">خاطرات سعید ناصری – قسمت اول</a></p>
<p>همانطور که در مقاله قبلی اشاره کردم به اینکه تشکیلات رجوی مرا به بازداشتگاه بردند در این مدت یک نفر از سران شکنجه گر دم درب بازداشتگاه نگهبانی مرا می داد که فرار نکنم. در این مدت یک غذای بخور و نمیری همراه با فحش به من می دادند و ماکزیمم مرا زیر فشار روحی گذاشته بودند.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-43648 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg" alt="سعید ناصری" width="700" height="417" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<blockquote><p><strong>ما تو را خواهیم کشت یا اینکه بایستی به درون تشکیلات برگردی</strong></p></blockquote>
<p>بعد از چند روزی در این وضعیت بودم که مجدد مرا فرا خواندند به ستاد فرماندهی که در آنجا شیطان بزرگ کاظم ابریشمچی گور به گور شده و چند تن از مسئولین شیطانی زنهای فرقه آنجا بودند همراه با مسئول تشکیلاتی من به اسم سعید چاوشی. جلسه با شکنجه گر خوب شروع شد: آنها در ابتدا تلاش می کردند با شگرد چرب زبانی خودشان و آموخته از رجوی مرا دلداری داده و به تشکیلات خودشان برگردانند.</p>
<p>تمام صحبتهایی که می کردند کاملا تکراری بود و گوش من از این حرفها پر شده بود. دیگر حرفهایی که میزدند خریداری نداشت. خلاصه هر کاری که می کردند من زیر بار نمی رفتم . آنها به خوبی فهمیده بودند که من زیر فشار تشکیلات نمی روم . شروع کردند لجن پراکنی و فحش های رکیک دادن و اهرم فشار و زور را به من تحمیل کردند و کار به جایی رسید که زنهای فرقه که از مسئولین بودند گفتند که هیچ کسی از این داستان خبری ندارد و هیچ خبری به بیرون درج نخواهد کرد.</p>
<p>ما تو را خواهیم کشت یا اینکه بایستی به درون تشکیلات برگردی و مستمر تاکید می کردند دو راه کار بیشتر نداری یا تشکیلات یا مردن. در این لحظات که دستم به هیچ جایی بند نبود انگاری دنیا روی سرم خراب شد و تمام امیدهایی که داشتم از دست رفت و در این لحظات یاد دوستانم افتادم که آنها هم مخالف تشکیلات ننگین فرقه بودند و سر به نیست شده بودند و اثری ازشان نبود. دوستانی مثل شهرام و حسین و خیلی نفرات دیگر .</p>
<p>من این بار مجبور بودم که مجدد تمام قوانین تشکیلات و قوانین جدیدی که برایم گذاشته بودند قبول بکنمو به تشکیلات برگردم .</p>
<p><strong>جرقه فرار</strong></p>
<p>از جمله قوانینی که برای من گذاشته بودند حق صحبت کردن با هیچ کسی را نداشتم . مستمر بایستی با مسئول تشکیلاتی که برای من مشخص کرده بودند می بودم . در حدی زیر فشار بودم چندین بار قصد خودکشی به سرم زد تا از این مشکلات رها شوم اما در خلوت خودم نقطه امیدی مجدد پیدا کردم. آن هم جرقه فرار بود فرار از جهنم رجوی فرار از تشکیلات ننگین فرقه و رسیدن به آزادی. برای همین مستمر در حال نقشه کشیدن بودم که به چه شکلی از این قلعه مخوف بایستی فرار بکنم.؟</p>
<p>یکی از دوستام را دیدم به اسم منوچهر که به آرامی موضوع را با اون در میان گذاشتم و گفتم قصد فرار دارم آیا با من میایی یا خیر دوستم با آغوش باز گفت اره حتما میام منم خسته شدم بایستی فرار کنیم من عزم خودم را جزم کرده بودم چند روزی گذشت مجدد دوستم را دیدم و گفتم اخر هفته فرار خواهیم کرد مسیری در حدود پنج کیلومتر دویدیم تا اینکه نگهبانهای فرقه ما را پیدا نکنند و بعد عبور از سیم خار دار قرارگاه رجوی خوب به یاد دارم تمام قرارها را گذاشته بودم با دوستم روز پنجشنبه عصر بود که تمام نفرات آماده می شدند که بروند شام بخورند.</p>
<p>من هم به تنهایی ورزش خودم را ادامه میدادم که بعدا بروم شام بخورم ما نیم ساعت وقت داشتیم هوا رو به تاریکی میرفت لحظاتی نگهبانی دادم و سرک کشیدم هیچ کسی در محوطه نبود فرصت را غنیمت شمردم و دوستم که پشت خاکریز منتظرم بودم با هم با سرعت قرارگاه را ترک کردیم و به دویدن ادامه دادیم که تا به سیم های خاردار دور قرارگاه اصلی رسیدیم.</p>
<p>آنجا با دست خالی از دیوارهای سیم خاردار بالا رفتیم که دستها و پایمان زخمی شد و لباسهایمان پاره شد لحظه ای که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد لحظه ای بود که خودم را بیرون از دیوار رجوی دیدم انگاری تازه متولد شدم هر چند که زخمی شده بودم ولی تمام دردهایی که داشتم برام شیرین بود احساس می کردم آزاد هستم و دارم طمع آزادی را می چشم بعد از طی مسافتی خودمان را به نیروهای امریکایی معرفی کردیم و بعد از ثبت مشخصات و کارهای اداری به بغداد منتقل شدیم و آنجا من شروع به کار ترجمه کردم.</p>
<p>تا مقداری درآمد داشته باشم و خودم را به یک کشور اروپایی برسانم که بعد از گذشت مدتی خودم را با مشقت به اروپا رسوندم و زندگی خودم را شروع کردم و از خدا شکر گزار هستم بخاطر زندگی شرفتمندانه ای که درام امیدوارم توانسته باشم مقداری از تجربه خودم را با قلم کشیده باشم تا تجربه ای باشد برای جوانهای دیگر که به دام رجوی و تشکیلاتت ننگین نیفتند من وظیفه خود می دانم که این تجربه را در اختیار همه قرار بدهم تا اینکه کسی به اشتباه راهی دیگری را انتخاب نکند و من آمادگی دارم هر کسی با هر مرام و مسلکی دارد تجربه ام را در اختیارش قرار بدهم.</p>
<p>سعید ناصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43683/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2021 10:15:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=43647</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از سالیان جدایی از تشکیلات مخوف رجوی و استارت یک زندگی جدید در اروپا ی آزاد هنوز که هنوزه خاطرات تلخ و شکنجه های روحی که فرقه رجوی بر من جوان ایرانی تحمیل کردند از یاد نمی برم و در خلوت خود به آنها فکر میکنم اخه چرا این همه شکنجه روحی و روانی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از سالیان جدایی از تشکیلات مخوف رجوی و استارت یک زندگی جدید در اروپا ی آزاد هنوز که هنوزه خاطرات تلخ و شکنجه های روحی که فرقه رجوی بر من جوان ایرانی تحمیل کردند از یاد نمی برم و در خلوت خود به آنها فکر میکنم اخه چرا این همه شکنجه روحی و روانی و جسمی نه تنها من بلکه افراد زیادی هم بودند که از بین رفتند و هنوز کسانی هستند که مخالف تشکیلات خود ساخته رجوی هستند و صدایشان به جایی نمیرسد و به امید خدا و تلاش آزادی خواهان به زودی آزاد خواهند شد و به دنیای آری از تشکیلات رجوی پا می گذارند و طعم رندگی آزاد را خواهند چشید و من به شخصه هر چی در توان دارم کمک خواهم کرد که این عزیزانی که ناخواسته مثل من در دام تشکیلات خود ساخته افتاده اند به آزادی برسند وچشمشان را به واقعیتها باز کنیم هر چند که امروزه شاهد آن هستیم که کسی تره برای این تشکیلات خود ساخته خرد نمی کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-43648 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg" alt="سعید ناصری " width="700" height="417" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Naseri-saeed-300x179.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در اینجا تصمیم گرفتم برای رهایی از این کابوسی که فرقه و تشکیلات رجوی بر من تحمیل کرد و برای عزیزان و جوانهای دیگری که آگاهی کافی ندارند و با وعده پول و خارج کشور و غیره گول این حرفهای به ظاهر قشنگ تشکیلات رجوی را نخورند تجربه شخصی خودم و خاطرات تلخم را در مقالات مختلفی بیان خواهم کرد که بلکه مرهمی بشود به زخمهای روحی که فرقه و تشکیلات رجوی به من وارد کردند.</p>
<p>من که یک جوان پانزده ساله بودم و کاملا خام و بدون تجربه وارد خاک عراق شدم تا خود را از طریق سازمان ملل و کمپهای پناهندگی به یک کشور اروپایی برسانم برای ادامه تحصیل و یک زندگی جدید که در عالم کودکانه در سر خود می پروراندم بماند که در این مسیر چه مشقتهایی کشیدم که خودش نیاز به یک کتاب نوشتن دارد .</p>
<p>به محض ورود به خاک عراق از خط مرزی خانقین نیروهای امنیتی عراق در آن زمان مرا دستگیر کرد و این یک امر کاملا طبیعی بود. در ادامه من را به چند تا بازداشتگاه بردند و در نهایت سر از زندان ابوغریب بغداد در آوردم. فکر کنم اسم این زندان مخوف را خیلی ها شنیده باشند.</p>
<p>به مدت یک ماه دراطاق انفرادی بودم تا اینکه یک روز قبل از ظهر بود خوب بخاطر دارم نگهبان شماره مرا صدا زد و درب سلول را باز کرد و به من فهماند که بایستی با اون بروم. در آن زمان من زبان عربی بلد نبودم . بلاخره نگهبان من را با خود به سالن بزرگی برد که در آنجا خیلی افراد نشسته بودند همه لباس نظامی بر تن داشتند و یک مترجم برای من آورده بودند. مترجم گفت این دادگاه است که برای بررسی وضعیت تو برگزار شده است من که خیلی ترسیده بودم که خدایا چی می شود چکار باید کرد در این فکر بودم که دو شخص که به زبان فارسی صحبت می کردند به سمت من آمدند و خیلی خوش برخورد بودند و گفتند اصلا نگار نباش، تو تا زمانی که با ما باشی در امان هستی.</p>
<p>من دچار شوک شده بودم .خدایا چه اتفاقی دارد می افتد چند دقیقه بعد قاضی دادگاه که یک نظامی بود و الان که میدانم یک بعثی عراقی بود متنی را خواند و مترجم برای من ترجمه کرد دال بر اینکه من بطور غیر قانونی وارد خاک عراق شدم دو راه کار دارم یا بایستی متحمل هفت سال در زندان ابوغریب بشوم و بعد از هفت سال تبدیل اسرا شوم با ایران یا اینکه به مجاهدین بپیوندم و عضو آنها شوم.</p>
<p>در این لحظات انگاری دنیا روی سر من خراب شد در این فکر بودم خدایا آخه چرا چکار باید کرد در همین فکر بودم که آن دو ایرانی نما که بعدا فهمیدم از فرماندهان فرقه رجوی بودند که برای عضو گیری آمده بودند آن دو به من پیشنهاد دادند بیا پیش ما تمام امکانات را بهت میدهیم .درس بخوانی به خارج کشور بروی و غیره و از مجاهدین برای من مقداری صحبت کردند من که شناختی از این گروه مخوف نداشتم وقبول کردم که با سازمان آنها بپیوندم. جلسه تموم شد و مرا به سلول خودم بردند و فردای آن روز حکم آزادی مرا دادند و آن دو مسئول مجاهدین مرا با خود به بغداد پایگاهی که داشتند منتقل کردند.</p>
<p>نکته اینکه این دو شخص به اسمهای سعید نقاش و شخص دیگری بود به اسم اسدالله که بعدها در قرارگاه مجاهدین شنیدم فوت شده در نگاه اول شاید جالب باشه واسه خواننده رابطه این دو شخص به اسم مجاهدین با دولت وقت آن موقع عراق و قدرت نفوذ در میان عراقی ها در اینجا اگر با ذهن ساده اندیشی به این موضوع نگاه کنیم خوب نتیجه میگیریم مجاهدین و سران آنها چقدر قدرت داشتند که به راحتی در میان افسران و دولت عراق پرسه میزدند و تصمیم می گرفتند و به راحتی در امور آنان دخالت می کردند که این قدرت مجاهدین است اما این یک دیدگاه یک انسان کاملا ساده لوح می باشد که هیچ تجربه ای از دور و ور خود و جامعه و سیاست ندارد.</p>
<p>اما نکته مهم و قابل تامل و سوال اصلی اینجاست دلیل مستحکم بودن رابطه فرقه رجوی و حزب بعث آن زمان از کجا منشا میگرفت و سرچشمه آن چی بوده است بطور کلی تلاش می کنم اشاره بکنم که بحث خاطرات رو عوض نکنم دلیل اصلی بنظر من خائن بودن و فاسد بودن سران مجاهدین و شخص مسعود رجوی بود چرا این را میگم، اگر به هویت اصلی خودمان برگردیم ما همه ایرانی هستیم و وطن پرست به دلیل شرایط یکی در ایران زندگی می کند و یکی هم در خارج کشور ولی ایران مملکت ما بوده هست و خواهد بود و ما بایستی در حفظ اسرار آن بکوشیم و به قواعدهایی که منفعت کشورمان هست پایبند باشیم در این میان سران خائن و فاسد فرقه بی دلیل نبود آنقدر دست بوس صدام بودند و دولت آن زمان آنها را در خانه خود جای داده بود و اسکان داده بود دلیلش این بود این خائنان به وطنمان اطلاعات کلیدی مملکتمون را به آسانی به دست سران عراقی داده بودند و مستمر در حال معامله بودندو گرنه عراق ارزشی برای آنها قائل نمی شد سران فرقه برای حفظ خود و تشکیلات پوسیده شان دست به هر کثافت کاری از اول زدند و همچنان میزنند که امروزه خوشبختانه به یمن روشنگری ها دستشون رو شده و در نقطه ای دور افتاده از وطن که حقشان هست در حال پوسیدن هستند.</p>
<p>بر گردیم به خاطرات در روزهای اول که ناخواسته وارد تشکیلات مجاهدین شدم برخوردهای کاملا خوب با من شد شروع کردند به درس دادن تشکیلات و مغز شویی کردن من و افراد تازه وارد . مدتی که گذشت شرایط هر روز سخت و سخت سخت تر میشد بطوری که حتی یک لحظه نمیتوانستی به خودت و آرزوهایی که داری فکر بکنی همیشه بجز زمان استراحت شب بایستی تحت نظر تشکیلات می بودی کار به جایی رسیده که نفراتی از جوانها به تشکیلات پیوسته بودند دست به خود کشی زدند که نمونه های زیادی است اگر نیاز شد اسم خواهم برد.</p>
<p>در اینجا بود که کاسه صبرم پر شده بود روزی به مسئولم گفتم من جوان هستم می خواهم بروم دنبال زندگی شخصی خودم و تحمل تشکیلات شما را ندارم این جمله را گفتم انگاری کفر کردم و ضربه سنگینی به تشکیلات زدم اینجا بود که داستان نشستهای درونی تشکیلات برای من شروع شد از تهمت زدنهای نادرست تا فحش های رکیک و شکنجه های روحی فراوان تلاش می کنم یک نمونه از آن تجمعات که بیش از صدو پنجاه نفر روی سر من ریختند و هر چه که لیاقت سران و تشکیلات فرقه بود به من تهمت مزدور و خائن زدند براتون به اختصار توضیح بدهم.</p>
<p>فرمانده ای داشتم به اسم سعید چاوشی که بعدا فهمیدم نیروهای تشکیلات رجوی آن را به زور جلوی نیروهای عراقی فرستادند و در دفاع از اشرف ننگین قرارگاه مجاهدین کشته شده .چاوشی مرا صدا زد دم عصر بود نیم ساعت قبل از صرف شام گفت مسئول قرارگاه برادر ابریشمچی با شما کار دارد و بایستی به سمت ستاد بری گفتم الان که نمی شود بگذارید یک فرصت دیگر اما فرمانده ام اصرار داشت و من رفتم اتاق کاظم ابریشمچی که فرمانده قرارگاه بود &#8211; که شنیدنم به درک واصل شده و حقش بود. این خوک کثیف، درب اتاق را زدم و وارد شدم آنجا جمعی از مسئولین مجاهدین بودند چند تا زن و مردان دیگر از فرماندهان و خود فروختگان تشکیلات بودند و سینه چاک مسعود بودند قبل از سلام گفتن هر چی بد و بیراه و فحش بود نثار من کردند به مدت نیم ساعت ،بعد از نیم ساعت شروع کردند مرا دلداری دادن که بایستی در درون تشکیلات بمانی و هیچ کسی حق خروج از تشکیلات را ندارد و حرفهای تکراری و تکراری من که زیر بار نمی رفتم و اصرار داشتم که بایستی از تشکیلات بیرون بروم و دنبال زندگی معمولی بروم.</p>
<p>آنجا بود که تهمت مزدوری را به من زدند و با شکل شنیعی مرا به باد فحش گرفتند در این میان آنها می دانستند من زیر بار حرفهای آنها نمیروم از پیش حدس زده بودند. برای همین آماده سازی کرده بودند که نشست جمعی برای من بگذارند همه شام خورده بودند فرمانده تمام افراد قرارگاه را جمع کرده بود در سالن غذا خوری که من را با زور در حالی که شام نخورده بودم به سالن بردند در مقابل افراد یک قرارگاه و مسئولین فرقه جنایتکار جلسه شروع شد مسئول جلسه موضوع را مطرح کرد دال بر اینکه سعید میخواهد از تشکیلات بیرون برود آنجا بود که افراد حاضر شروع به داد و بیداد و فحش دادن کردند و مرا دو بار زیر باد کتک گرفتند خلاصه جلسه ادامه داشت تا ساعت دو صبح همه از من توضیح می خواستند و من پافشاری می کردم روی حرفهای خودم و هر بار یک مشت تهمت و ناسزا که سزاوار سران خود فروخته بود و هست به من میزدند جلسه به سرانجام نرسید همه افراد حاضر را برای استراحت فرستادند در حالی که به شدت ضعف کرده بودم و تحت فشار بودم چند مسئول فرقه مرا سوار بر ماشین کردند و به ستاد بردند انجا مجدد جلسه شروع شد با این تفاوت من بودم و آنها بیش از ده تن از مسئولین تشکیلات ننگین فرقه بودند جلسه تا صبح ادامه داشت اما بی نتیجه ماند دم صبح مرا در درون یک بنگال یا کانتینر زندانی کردند.<br />
ادامه دارد…<br />
سعید ناصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647">خاطرات سعید ناصری &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43647/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
