<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سید رضا لطیفی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%b3%db%8c%d8%af-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%84%d8%b7%db%8c%d9%81%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/سید-رضا-لطیفی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 31 Aug 2024 08:13:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>سید رضا لطیفی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/سید-رضا-لطیفی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>رقص زیبای شعله های زندگی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61656</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61656#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Aug 2024 08:13:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کلاهبرداری]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا لطیفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=61656</guid>

					<description><![CDATA[<p>من در سال 1360 در شهر اهواز و در یک خانواده سنتی و مذهبی به دنیا آمدم. بدلیل موقعیت ضعیف خانوادگی تحصیلاتم را تا مقطع سیکل ادامه دادم. در سال 1379 توسط یکی از نفرات که بعدا مشخص شد از عناصر قاچاق انسان مجاهدین خلق است نامه ای از پدرم بدستم رسید که در آن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61656">رقص زیبای شعله های زندگی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من در سال 1360 در شهر اهواز و در یک خانواده سنتی و مذهبی به دنیا آمدم. بدلیل موقعیت ضعیف خانوادگی تحصیلاتم را تا مقطع سیکل ادامه دادم. در سال 1379 توسط یکی از نفرات که بعدا مشخص شد از عناصر قاچاق انسان مجاهدین خلق است نامه ای از پدرم بدستم رسید که در آن تاکید شده بود من در یکی از کشورهای اروپایی هستم و زندگی خوبی دارم، به نفر حامل نامه اعتماد کن و همراه او به نزد من بیا. پدرم یکسال قبل از آن بدلیل بیکاری برای جستجوی کار از ایران خارج شده بود.</p>
<p>من که در آن مقطع 19 سال داشتم و از بیماری تیروئید رنج می بردم با این تصور که با رفتن به خارج کشور می توانم هزینه عمل را تامین کنم به آن شخص اعتماد کردم واز مسیر زمینی بلوچستان از ایران خارج و به پاکستان رفتم و در یکی از هتل های شهر کویته که مجاهدین خلق اجاره کرده بودند، مستقر شدم. در هتل مسئولین این گروه به دیدن من آمدند و همزمان تماس هایی که گفته میشد از طرف پدرم هست با من گرفته شد، در نهایت به من گفتند که پدر شما در عراق است و شما ظرف چند روز آینده به کشور عراق اعزام خواهید شد. من که احساس کردم فریب خورده ام اعتراض کردم و مخالفت خودم را با رفتن به عراق اعلام کردم و گفتم شما به من وعده رفتن به یک کشور اروپایی را داده بودید! وقتی اصرار آنها را دیدم گفتم می خواهم به ایران برگردم.</p>
<p>نیروهای وابسته به مجاهدین خلق در کشور پاکستان تلاش زیادی کردند که مانع بازگشت من به ایران شوند و حتی برای ترساندن من گفتند درصورت بازگشت به ایران اعدام خواهی شد! تا شاید مرا به عراق و کمپ اشرف ببرند. براثر شدت ناراحتی و استرس بیماری من وخیم تر شد و باز نفرات سازمان دست بردار نبودند و اصرار داشتند که به عراق بروم، اما من همچنان مقاومت می کردم. آنها که مخالفت من و وضعیت بیماری من را دیدند گفتند تو را به ایران باز خواهیم گرداند. من از این بابت که مقاومت های من منجر به تسلیم شدن آنها در قبال خواسته هایم شده بود خوشحال شدم.</p>
<p>اما شبی که قرار بود صبح روز بعد از آن به ایران برگردم نیروهای امنیتی پاکستان به اتاق من در هتل ریخته و مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند بطوریکه از شدت ضربات بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم خودم را در یک پاسگاه نظامی دیدم. بعد از تشکیل پرونده من را به اتهام ورود غیرقانونی به خاک پاکستان به زندان انداختند. در زندان از طریق زندانبان فهمیدم که مجاهدین خلق بعد از اینکه از رفتن به عراق خودداری کردم من را لو داده اند وهمین اقدام نیروهای وابسته به این گروه منجر به دستگیری من شد.آنها تصور می کردند من تحت تاثیر شرایط سخت زندان کوتاه آمده و قبول خواهم کرد تا به عراق بروم اما من مصمم بودم به ایران برگردم و سه سال حبس را تحمل کردم تا اینکه در زندان برای سفارت ایران پیام فرستادم و نفرات سفارت بعد از چند روز به دیدن من در زندان آمدند و با تلاش هایی که انجام دادند در نهایت بعد از سه سال اسارت در زندانی که به لحاظ بهداشتی و رسیدگی های صنفی یکی از بدترین زندانهای دنیا بود به ایران و کانون خانواده برگشتم.</p>
<p>در حال حاضر که به آن اتفاق شوم فکر می کنم خدا را هزار بار شکر می کنم که به من قدرت تفکر در تصمیم گیری عاقلانه در آن شرایط را داد، چون پدرم که همانند من فریب مجاهدین خلق را خورده بود، سالها در اسارت بود تا اینکه رژیم صدام سرنگون شد و او هم توانست آزادی خود را بدست بیاورد و به نزد خانواده برگردد. واقعا برای من جای این سوال همچنان باقی است که چگونه رهبران مجاهدین خلق و بخصوص مسعود و مریم رجوی که سنگ آزادی مردم ایران را به سینه می زنند، امثال مرا با دادن وعده های فریبنده زندگی در اروپا به دام می انداختند تا به عراق و پادگان اشرف ببرند که وقتی مثلا من بعنوان یک نوجوان با هزاران آرزو از این خواسته آنها سر باز زدم، نه تنها به حق انتخاب من احترام نگذاشتند، بلکه با زد و بند با پلیس پاکستان به اقدام کثیف انسان فروشی متوسل و باعث شدند سه سال در زندان پاکستان حبس شوم و متاسفانه چنین کاری را با صدها نفر دیگر کردند .</p>
<p>به هر حال خدا را شکر می کنم که به وطن و نزد خانواده ام برگشتم و توانستم تشکیل خانواده بدهم و اکنون لحظات شادی را در کنار همسر و فرزندانم می گذرانم و از خدای بزرگ می خواهم به زودی آزادی اعضایی که همچنان گرفتار فرقه ضد انسانی و فریبکار رجوی هستند فرا برسد تا آنها هم بتوانند به آغوش گرم خانواده خود بازگردند .</p>
<p>زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست<br />
گر بیفروزیش رقص شعله هایش پیداست<br />
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.</p>
<p>سید رضا لطیفی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61656">رقص زیبای شعله های زندگی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61656/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>من و برادرم در دام مجاهدین خلق در پاکستان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/41408</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/41408#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 24 Sep 2020 09:23:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا لطیفی]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=41408</guid>

					<description><![CDATA[<p>سید رضا سید لطیفی و برادرش هر دو کم سن و سال بودند که در سال 75 بعد از پدرشان، هدف طعمه فرقه رجوی قرار می گیرند .آنها با فریب وعده دیدن پدر توسط عوامل فرقه به کشور پاکستان منتقل و در آنجا به مدت سه سال با مشکلات زیادی از جمله زندان و بیماری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/41408">من و برادرم در دام مجاهدین خلق در پاکستان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سید رضا سید لطیفی و برادرش هر دو کم سن و سال بودند که در سال 75 بعد از پدرشان، هدف طعمه فرقه رجوی قرار می گیرند .آنها با فریب وعده دیدن پدر توسط عوامل فرقه به کشور پاکستان منتقل و در آنجا به مدت سه سال با مشکلات زیادی از جمله زندان و بیماری در آن کشور روبرو می شوند.</p>
<p>اما در نهایت با همت و تلاش های مادرشان و پیگیریهای سفارت ایران در پاکستان، خوشبختانه توانستند از دام مافیای فرقه رجوی گریخته وبه کشورخود بازگردند. حالا او در این کلیپ ماجرا را شرح می دهد :</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-41408-1" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Seyed-Latifi-202009.mp4?_=1" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Seyed-Latifi-202009.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Seyed-Latifi-202009.mp4</a></video></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/41408">من و برادرم در دام مجاهدین خلق در پاکستان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/41408/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Seyed-Latifi-202009.mp4" length="146180988" type="video/mp4" />

			</item>
		<item>
		<title>به شوق دیدار پدر به دام فرقه رجوی افتادم &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30968</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30968#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Aug 2019 05:48:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا لطیفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30968</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات سید رضا لطیفی دوران حبس در زندان : پاسگاه ما را به دادگاه تحویل داد. قاضی ازما مدارک شناسایی خواست که من نداشتم. درنهایت گفت باید به جرم ورود غیر قانونی به زندان بروید. برادرم را به زندان لاندهی ومرا به زندان جنید در کراچی منتقل کردند.درزندان هرکس مجبور به بیگاری بود! عده ای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30968">به شوق دیدار پدر به دام فرقه رجوی افتادم &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات سید رضا لطیفی</strong><br><strong> دوران حبس در زندان :<br></strong> پاسگاه ما را به دادگاه تحویل داد. قاضی ازما مدارک شناسایی خواست که من نداشتم. </p>



<p>درنهایت گفت باید به جرم ورود غیر قانونی به زندان بروید. برادرم را به زندان لاندهی ومرا به زندان جنید در کراچی منتقل کردند.درزندان هرکس مجبور به بیگاری بود! عده ای لباس های ماموران را می شستند وعده ای هم باید محوطه زندان را با گونی های نخی پاک می کردند. کسی هم که حاضر به بیگاری نبود تنبیه وبقول معروف فلک می شد. زندان&#8221;جنید&#8221; علیرغم اینکه مرتب تمیز می شد ولی حسابی محیط آن آلوده بود. از نظر غذایی هم که اصلا وضعیت مناسبی نداشت. غذای بسیار تند به ما می دادند که من بدلیل داشتن تیروئید اصلا نمی توانستم بخورم به همین دلیل به مدت بیش از 6 ماه غذای من یک لیوان آب با یک قرص نان بود.گاهی اوقات بخاطر وخیم بودن بیماری ام تمام بدنم شب ها موقع خواب فلج می شد وقادر به حرکت نبودم. تا حدود سه سال من دراین این زندان وبرادرم زندان لاندهی بود. فقط مواقعی که به دادگاه می رفتیم همدیگر را می دیدیم. <br> گذشت تا اینکه قاضی عوض شد واتفاقا یک زن قاضی پرونده ما شد که برخورد خوب وظاهرا آدم منصفی بود. او ازما خواست که برایش تعریف کنیم برای چی به پاکستان آمدیم. من عمدا  به او گفتم من وبرادرم به قاضی قبلی گفته بودیم ما دریکی از دهات بلوچستان زندگی می کنیم پدرم فوت کرده ومادرم پیر و بیمار است. همراه برادرم برای تامین مخارج زندگی به پاکستان آمدیم اما دراینجا به جرم ورود غیرقانونی دستگیر شدیم و الان سه سال است که اینجا زندانی هستیم وکسی صدای ما را نمی شنود اما به وی گفتیم حقیقتا ما دراصل ایرانی هستیم ولی  بخاطر موضوع 11 سپتامبر و دشمنی آمریکا باایران بدلیل ترس ازاینکه انگ تروریست بخوریم عمدا در زندان خودرا عراقی معرفی کرده بودیم. </p>



<p>وقتی قاضی موضوع را شنید به ما گفت من چکار می توانم برایتان انجام دهم که من وبرادرم ازوی خواهش کرده وگفتیم ما اینجا کسی را نداریم وخانواده مان هم ازوضعیت ما خبری ندارند بنابراین انتظار داریم که در جرم ما تخفیف قائل شده تا شاید بتوانیم به کشورمان برگردیم.خانم قاضی به ما گفت جرم شما 14 سال حبس دارد ازآنجائیکه دید من بیمار و سن کمی دارم گفت می توانم  در ازای سه سال حبسی که کشیدید  برای شما 5 سال حبس تعیین کنم لازم به ذکر است که در قانون پاکستان شبانه روز حبس دو روز محسوب می شود. بنابراین شما الان سه سالی که حبس کشیدید در برابر5 سال حبس که برای شما تعیین کردم. 2 سال شش ماه بجای حبس ومابقی 6 ماه شما را به مبلغ 50هزار روپیه جریمه می کنم وچون ما پولی نداشتیم 6 ماه اضافی بابت جریمه نقدی حساب کرد. بعد از این قاضی برایمان درخواست داد تا سفارت ایران به زندان آمده تا ما را به ایران دیپورت کند.نماینده سفارت درزندان ازما سئوال کرد چرا شما درطی این سه سالی که زندانی بودید نگفته بودید که ما ایرانی هستیم ؟ ما ابتدا به نماینده سفارت گفتیم حقیقتا ما دراینجا اسم سازمان مجاهدین را شنیدیم بعد شرح ماجرای فریب دادن پدرمان توسط سازمان مجاهدین وبردن وی به عراق واینکه می خواستند ما را هم تحت عنوان دیدن پدرمان  فریب داده وبه عراق ببرند واینکه ما چون متوجه فریبکاری آنها شده وبه عراق نرفتیم به زندان افتادیم ودراینجا هم بدلیل حادثه 11 سپتامبرعمدا خودرا عراقی معرفی کرده بودیم. نماینده سفارت که متوجه موضوع شد گفت بعد ازانجام تحقیقات و صحت حرف های شما موضوع آزادی تان را پیگیر خواهیم شد.تا اینکه بعد از گذشت حدود یک ماه یعنی اواخر سال 83 ما اززندان آزاد وبه ایران دیپورت شدیم. <br> لازم به ذکر است که بعد ازآزادی از زندان ورسیدن به ایران مادرمان تعریف کرد وگفت برای آزادی شما مسئولین ایران مجدانه پیگیر آزادی ما از زندان وبازگشت به وطن وآغوش گرم خانواده شدند که ازاین بابت نهایت تشکر وقدردانی را ازهمه آنها دارم …<br> ادامه دارد </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30968">به شوق دیدار پدر به دام فرقه رجوی افتادم &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30968/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30918</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30918#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 Aug 2019 08:29:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا لطیفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30918</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات سید رضا لطیفی بعد از رسیدن به شهر کراچی تاج محمد ما را به هتلی در منطقه ای بنام &#8220;لی مارکت&#8221; برد و گفت فعلا اینجا استراحت کنید. ما بی صبرانه منتظر دیدار با پدر بودیم! بهرحال در انجا روز اول را استراحت کردیم و روز بعد به همراه تاج محمد برای خرید لباس [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30918">به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات سید رضا لطیفی</strong><br> بعد از رسیدن به شهر کراچی تاج محمد ما را به هتلی در منطقه ای بنام &#8220;لی مارکت&#8221; برد و گفت فعلا اینجا استراحت کنید. ما بی صبرانه منتظر دیدار با پدر بودیم! بهرحال در انجا روز اول را استراحت کردیم و روز بعد به همراه تاج محمد برای خرید لباس و یکسری مایحتاج به بازار رفتیم. اما روز بعد ما را به هتل دیگری که درآنجا چند نفر دیگر هم مثل ما بودند برد.<br> روز بعد وقتی در اتاق استراحت می کردیم تلفن اتاق ما زنگ خورد. برادرم گوشی را برداشت وبا فرد تماس گیرنده صحبت کرد پشت خط خانمی با او صحبت می کرد که بعد از معرفی خودش وبا چرب زبانی با برادرم احوال پرسی کرد و بعد از آن با من صحبت کرد وچنان که گویی دختر خاله ام می باشد گفت خوش آمدید ما نگران سلامتی شما بودیم خوشحالیم که سالم به مقصد رسیدید. اما من بطور جدی ازاو سئوال کردم پدرم کجاست وشما کی هستید ؟ که او گفت من نماینده سازمان مجاهدین خلق هستم نگران نباشید حال پدرتان خوب و الان پیش ماست! اما نمی تواند الان با شما صحبت کند شما فعلا چند روزی را استراحت کنید مجددا با شما تماس می گیرم.<br> ما درهتل با یکی ازنفرات که اسمش مجید و اهل خوزستان بود دوست شدیم وخوشحال شدیم که بالاخره یک هم استانی پیدا کردیم. با وی صحبت کردیم بعد از وی سئوال کردیم برای چی آمده اینجا ؟ او برایمان تعریف کرد وگفت من الان سه ماه  است که اینجا هستم قراربود که برادرم بیاید پاکستان تا اورا ببینم اما نامردها  به من دروغ گفتن خواستند  مرا به عراق ببرند اما من  قبول نکردم حالا ماندم تا تکلیفم را روشن کنند. ازوی سئوال کردیم مگر برادرت کجاست ؟ گفت سالهاست که درعراق نزد سازمان مجاهدین خلق است. <br> کنجکاو شدیم و از وی خواستیم بیشتر برایمان توضیح دهد که موضوع چیست؟! اصلا سازمان مجاهدین کی هست؟! چون اون زن هم به ما گفت من نماینده سازمان مجاهدین هستم. با شنیدن صحبت های مجید شوکه شدیم که موضوع از چه قراره! به وی گفتیم ما هم امدیم پدرمان را ببینیم وجریان را برایش تعریف کرده وگفتیم قراربوده ما به ترکیه نزد پدرمان برویم اما اصلا نمی دانیم چرا آمدیم پاکستان؟! مجید به سادگی ما خندید وگفت آخه شما دو نفر وقتی آمدید به سمت زاهدان به ذهنتان نزد که قراربود بروید ترکیه چرا شما را به زاهدان و مرزپاکستان می برند؟ به وی گفتیم آخه ما تا حالا بیرون از استان خودمان هم نرفته بودیم. ما فقط شوق دیدارپدرمان را داشتیم وبه همین خاطر ازآنها سئوال نکردیم.<br> بهرحال با شنیدن صحبت های مجید چند روز را با استرس وناراحتی گذراندیم تا اینکه سروکله تاج محمد پیدا شد ونزد ما آمد وسئوال کرد با شما تماس گرفتند؟ ما هم که ناراحت بودیم با دعوا ازوی خواستیم که برایمان توضیح دهد چرا ما را به پاکستان آوردید! پدرمان کجاست و این زنی که تماس گرفت و گفت نماینده سازمان مجاهدین هستم کیه ؟<br> او گفت عجله نکنید بزودی پدرتان تماس می گیرد. چند روز گذشت وباز خبری از تماس پدرم نشد و همینطور دربلاتکلیفی بودیم تا اینکه دوباره تاج محمد آمد وگفت آماده شوید تا شما را نزد پدرتان ببرم اما چون صحبت های مجید را شنیده بودیم به او  گفتیم اگر با پدرمان صحبت نکینم قدمی با شما برنمی داریم تاج محمد که متوجه شک ما شده بود گفت پدرتان شرایط تماس با شما را ندارد! بنابراین قراراست من شما را نزد وی ببرم.<br>  اینجا ما بیشتر به موضوع مشکوک شدیم وبا اصرارفراوان از تاج محمد خواستیم که موضوع را برایمان بصورت واضح توضیح دهد او که درمقابل صحبت های ما حرفی نداشت جواب داد باشه می روم فردا برمی گردم. من و برادرم حسابی درفکر فرو رفتیم و نگران بودیم. <br> چند رووز دیگر گذشت تا اینکه مجددا همان زن تماس گرفت. من اینبارازوی خواستم که بطور جدی حقیقت را بیان کند. او گفت پدرتان در عراق است می خواهیم شما را نزد او بفرستیم. به وی گفتم استان ما هم مرز با عراق است چه دلیلی داشت ما را به پاکستان بیآورید؟ جواب سربالا داد وگفت فقط بخاطر رعایت مسائل امنیتی بود که شما اینجا آورده شدید. ازوی سئوال کردم پدرم درعراق نزدشما چکار می کند؟! او به ما گفت می روم ترکیه برای کارو اگر شد به اروپا می روم! جواب داد پدرشما قرار نیست درعراق ماندگار شود دراولین فرصت بعد ازدیدن دوره های آموزش کاربه کمک ما به هر کشور دیگری که خواست می رود.  شماهم نزد پدرتان می روید وبعد از دیدن دوره های لازم به همراه پدرتان به کشورهای اروپایی خواهید رفت.<br> سئوال وجواب های ما با او حدودا تا 20 روز ادامه داشت. بعد ازاین مدت تاج محمد برگه ای را برای ما آورد که ازطرف سازمان بودکه درآن یکسری نکات  نوشته بود که ما باید آن را امضا و ملزم به رعایت آن باشیم. مثلا درآن برگه نوشته شده بود شما بعد ازامضا حق هیچگونه تصمیم گیری فردی ندارید واین سازمان است که برای شما تصمیم می گیرد.<br> ازآنجائیکه ما شک کرده بودیم ازامضا کردن برگه امتناع کردیم.دوباره بعد ازچند روزهمان زن به ما زنگ زد واصرارکرد وگفت برای رفتن نزد پدرتان باید برگه را امضا کنید که باز ما مخالفت کردیم. روز بیست وچهارم بود که تاج محمد آمد هتل وافرادی را که برگه را امضا کرده بودند با خود برد.من به همراه برادرم درهتل ماندیم. دراین مدت که هتل بودیم جریان 11 سپتامبر در آمریکا رخ داده بود. بعد ازاینکه تاج محمد نفرات امضا کننده را با خود برد. شب همان روز ساعت 2 ماموران نقاب داری به هتل ریخته  ومن وبرادرم را دستگیر و به پاسگاه منتقل کردند. بعد ازدو ساعت دو زن و دو مرد بلوچ به ملاقات ما امدند وبا خود برگه هایی ازطرف سازمان آورده بردند به ما گفتند برگه را امضا کنید تا ازاینجا شما را خارج کنیم که باز با مخالفت شدید ما مواجه شدند. وقتی نا امید شدند رفتند.<br> پاسگاه ما را به دادگاه معرفی و به جرم ورود غیر قانونی به پاکستان برای ما حکم بریدند. لازم به ذکر است با توجه به اینکه واقعه 11 سپتامبر رخ داده بود جو برعلیه ایرانیان بود به همین خاطر چون ما عرب زبان بودیم ازترس اینکه دچار مشکلی نشویم دردادگاه خودمان را عراقی که ازحکومت صدام فرارکردیم معرفی کردیم. یک هفته بعد باز مجددا همان مرد وزن بلوچ درزندان به ملاقات ما آمده  واصراربراین داشتند که برگه ها را امضا کنیم تا اززندان آزاد شویم که بازما مخالفت کردیم. به انها گفتیم حتی اگر بدانیم تا آخر عمر اینجا می مانیم حاضر نیستیم با شما درعراق برضد کشورمان همکاری کنیم.اینجا بود که فرستاده های سازمان ازهمکاری ما نا امید شده وما را به حال خود درزندان رها کرده و رفتند.<br> ادامه دارد  </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30918">به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30918/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30870</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30870#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Aug 2019 07:45:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا لطیفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30870</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات سید رضا لطیفی درخانواده ما چهار فرزند پسر و یک دختر بودیم. پدرم بیشتر مواقع بیکار و شغل مشخصی نداشت. مادرم کار خیاطی می کرد تا مخارج خانواده را تامین کند. برهمین اساس ازلحاظ معیشتی اوضاع چندان مناسبی نداشتیم. ولی با این وجود در کنار هم روزگار می گذراندیم و اصلا تفکرات سیاسی نداشتیم. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30870">به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات سید رضا لطیفی </strong><br> درخانواده ما چهار فرزند پسر و یک دختر بودیم. پدرم بیشتر مواقع بیکار و شغل مشخصی نداشت. مادرم کار خیاطی می کرد تا مخارج خانواده را تامین کند. برهمین اساس ازلحاظ معیشتی اوضاع چندان مناسبی نداشتیم. ولی با این وجود در کنار هم روزگار می گذراندیم و اصلا تفکرات سیاسی نداشتیم. پدرم همیشه می گفت باید کارخوبی پیدا کنم که درآمد خوبی داشته باشد تا اینکه بالاخره یک روز یعنی در سال حدود 78 وقتی ظهر پدرم آمد منزل به ما گفت کار خوبی پیدا کرده است. ما هم خوشحال شدیم و از وی درمورد کار خوبی که پیدا کرده سئوال کردیم.او گفت یکی از دوستان گفته شرکتی در کشور ترکیه هست که نیروی کار می خواهد اما پول خوبی می دهند به من هم  پیشنهاد داد که بیا با هم به آنجا برویم وبعد ازدو سال با پول خوبی به ایران برمی گردیم. پدرم هم که فردی ساده بود واقعا باور کرده بود بطوریکه حتی نمی دانست این شرکت کارش چی هست. ما هم که کم سن وسال بودیم جرات نداشتیم روی حرف او حرفی بزنیم و یا از وی بیشترسئوال کنیم. مادرم اما نگران و مخالف رفتن پدر بود. ولی پدرم تصمیم خودش را گرفته بود. گذشت تا اینکه بالاخره دریکی از همان روزهای سال 78 ازما خداحافظی کرد و گفت بزودی با پول خوب برمی گردم.<br> تقریبا تا یک سال بیشتر خبری ازاو نشد و اصلا به ما هم زنگ نزد که کجاست! ما نگران وضعیت او شدیم ونمی دانستیم ازکی باید سراغ او را بگیریم.واقعا روزهای سختی برما سپری شد. مادرم نگران ومجبور بود با کارکردن زیاد مخارج خانواده را تامین کند. ولی با این وجود نداشتن سایه پدر بالای سرمان خیلی زندگی را برایمان سخت کرده بود.</p>



<blockquote class="wp-block-quote is-layout-flow wp-block-quote-is-layout-flow"><p> گذشت تا اینکه یک روز در تاریخ بهمن ماه 79 درحالی که من 19 و برادرم هم 20سال داشت، فردی به درب منزل ما امد وخودش را بنام زاهد معرفی کرد ومعلوم بود که بلوچ هست. بعد ازاحوال پرسی گفت من ازطرف پدرتان آمدم ونوشته ای به برادربزرگتر از خودم  نشان داد و گفت این نامه را پدرتان به من داده تا به شما برسانم. <br> در آن نامه نوشته بود من جای خوب وشغل خوبی دارم، برای ملحق شدن به من با این فردی که می آید درب منزل همکاری کنید. </p></blockquote>



<p>ما شوکه شدیم اما از روی سادگی و بدلیل اینکه خبری در مورد پدرمان آورده بود حرف اورا باورکردیم. برادرم موضوع را با من درمیان گذاشت وگفت چکار کنیم ؟ زاهد گفت من می روم و دوساعت دیگر برمی گردم تا از تصمیم شما مطلع شوم.دراین فاصله من وبرادرم با هم حرف زدیم. ابتدا من برای رفتن مخالفت کردم که برادرم گفت پدرمان نوشته باید هردو پسرم بیایند اگر تو نمی آیی این فرد مرا با خودش نخواهد برد! که درنهایت بعد ازساعتی بحث وجدل تصمیم گرفتم با برادرم به همراه زاهد ازایران خارج ومثلا به ترکیه برویم.<br> مادرمان اما بشدت با رفتن ما مخالفت کرد. اما ما روی رفتن پافشاری کردیم. دوساعت بعد زاهد امد و او را به داخل  منزل دعوت کردیم. او تمام مراحل و نحوه رفتن ما از ایران را برایمان توضیح داد و گفت تمامی مخارج سفر شما را هم پدرتان به من داده و نگران هزینه ها نباشید. لازم به ذکر است یکی ازعلت هایی که من قبول کردم که با برادرم بروم این بود که من ناراحتی تیروئید شدید داشتم وچون هزینه درمان آن را نداشتم پیش خودم گفتم خب می روم اروپا وبا هزینه پدرم خودم را درمان می کنم. واقعیت بعدی اینکه من و برادرم فریب زندگی در اروپا را خوردیم. بهرحال فردای آن روز به همراه زاهد با اتوبوس به سمت کرمان وازانجا به سمت زاهدان رفتیم.لازم به ذکر است که <strong>ما تا آن موقع حتی به بیرون از استان خودمان هم سفرنکرده بودیم به همین خاطر فکر می کردیم زاهد دارد ما را به ترکیه می برد به همین خاطر برایمان سئوال نشد که برای رفتن به ترکیه چرا از مرز زاهدان باید برویم.</strong> بهرحال وقتی به شهر زاهدان رسیدیم به منزلی رفتیم که معلوم نبود خانه زاهد است یا کسی دیگر! درآنجا بعد از استراحت زاهد به ما گفت بدلیل رعایت مسائل امنیتی بهتراست که شما دوبرادر را جدا ازهم از مرزخارج کنیم. به این ترتیب شب اول مرا از مرز رد کرده ودرآن طرف مرز در یک اتاقک مستقر شدم که شب را درآنجا سپری کردم شب بعد برادرم را هم آوردند. در نیمه های شب بود که زاهد گفت باید حرکت کنیم تا اینکه بالاخره بعد طی مسافتی طولانی  به سه راهی شهر کویته پاکستان رسیدیم درانجا صبحانه ای خورده وبا اتوبوس به سمت شهر کراچی رفتیم. درآنجا زاهد ما را تحویل فردی بنام تاج محمد که برای سازمان کار می کرد داد لازم به ذکر است که تا این نقطه هنوز ما نمی دانستیم که این نفرات برای سازمان مجاهدین کار می کنند. <br> ادامه دارد <br> سید رضا سید لطیفی </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30870">به شوق دیدار پدر به دام مجاهدین افتادم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30870/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
