<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شهرام بهادری</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/شهرام-بهادری</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 15 Oct 2023 11:14:22 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>شهرام بهادری</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/شهرام-بهادری</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>پای صحبت های شهرام بهادری؛ عضو سابق مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56579</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56579#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Oct 2023 11:02:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56579</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهرام بهادری در سال 1381 از ترکیه ربوده شد و به عراق برده شد. او که با برادرش به تور سازمان افتاده بود، در طی 13 سالی که در اسارت بود هرگز نتوانست آزادانه با برادرش دیدار کند. شهرام بهادری که نزدیک به 13 سال از بهترین سالهای عمرش را در بیراهه های سازمان درعراق [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56579">پای صحبت های شهرام بهادری؛ عضو سابق مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شهرام بهادری در سال 1381 از ترکیه ربوده شد و به عراق برده شد. او که با برادرش به تور سازمان افتاده بود، در طی 13 سالی که در اسارت بود هرگز نتوانست آزادانه با برادرش دیدار کند. شهرام بهادری که نزدیک به 13 سال از بهترین سالهای عمرش را در بیراهه های سازمان درعراق از دست داده است، خواستار پیگیری مسئولان در مورد پرونده شکایت جداشدگان استان آذربایجان شرقی از رهبران سازمان است و اینکه رای قطعی دادگاه شعبه بین الملل مبنی بر محکومیت سران سازمان و اخذ غرامت مالی، می بایست با جدیت دنبال شود، بلکه قسمتی از رنج و شکنج ما جبران شود.</p>
<p>شهرام بهادری تا سال 1394 اسیر مغزشوئی ها و ترفند های رهبران سازمان شده بود که در نهایت موفق شد بعد از 13 سال ، مناسبات دروغ و فریب سازمان را ترک کند و به دنیای آزاد قدم بگذارد. ایشان اکنون ازدواج کرده است و از تمامی موهبت های الهی برخوردار است.</p>
<p>نکته مهمی که در مصاحبه ایشان خواهید دید، این است که این دو برادر در دو مقر جدا از هم سازماندهی شده بودند که فقط 50 متر از هم فاصله داشتند، اما تا 8 سال موفق نشدند حتی در حد دو کلمه با هم صحبت کنند، حال برخی خانواده ها می پرسند چرا بچه های ما جدا نمی شوند؟ در سازمانی که مناسبات فرقه ای در آن برقرار است، هرگز امکانی نمی دهند که دو برادر تنی با هم صحبت کنند، چه برسد به اینکه موفق شوند با هم طرح فرار اجرا کنند، خصوصیت بارز فرقه ها ایزوله کردن افراد از اجتماع و برخوردهای اجتماعی است، چون از ناآگاه نگه داشتن اعضای خود سود می برند و اسارت را طولانی تر می کنند، اما این حقیقت هم وجود دارد که خورشید آزادی تا به ابد پشت ابرهای فرقه ای گرفتار نخواهد ماند.</p>
<p>در زیر مصاحبه کوتاهی از ایشان که در ویلای شخصی یکی از جداشدگان در دورهمی آنها ، ضبط شده است را از نظر می گذرانیم:</p>
<p>سلام ، من شهرام بهادری گرگری هستم، در سال 1381 به سازمان مجاهدین خلق پیوستم، من و برادرم شهرود ، با وعده کار در کشور آلمان فریب داده شدیم و در نهایت سر از عراق و پادگان مخوف اشرف درآوردیم! از لحظه ورودم به سازمان درد و مصیبت کشیدم تا لحظه آخر که از سازمان جدا شدم ( 13 سال ) ، حرفهای سازمان که به ما می زدند تماما دروغ بود، همه چیز فریب و گول زدن بود، ما را با کارهای پوشال مشغول کرده بودند، از دست ما هیچ کاری برای رهایی خودمان بر نمی آمد، با خانواده هم اجازه تماس نداشتیم، حتی نامه ای هم نمی توانستیم بفرستیم، اجازه هیچ تماس و نامه ای را به ما نمی دادند، من از سال 1381 تا سال 1394 در اسارت سازمان بودم، هیچ راه فراری برایم نبود، چون ما دو برادر بودیم و من را از برادرم جدا نگه داشته بودند، نمی توانستیم از آنجا خارج شویم، من هر بار تصمیم به خروج و جدائی که می گرفتم ، بدلیل اینکه برادرم را در یک مقر دیگر نگه داشته بودند، نمی توانستم تنهایی از سازمان جداشوم، می ترسیدم بلایی سرش بیاورند، یک رعب و وحشتی در دل ما بوجود آورده بودند، نمی توانستم خارج شوم، من تا 8 سال نتوانستم برادرم را که 50 متر با من فاصله داشت را ببینم!!! فاصله بین ما 50 متر بیشتر نبود، اما اجازه ملاقات با یکدیگر را هر بار با بهانه مختلف نمی دادند، هر جا می رفتم همیشه مسئولین سازمان تعقیبم می کردند، نمی گذاشتند تکان بخورم، سئوال می کردند، کجا می روی؟ چکار می کنی؟ من در سازمان حق نداشتم با برادر تنی خود صحبت و دیدار کنم، چون نمی خواستند ما با هم هماهنگ شده و از سازمان خارج شویم ، یا به طریقی فرار کنیم.</p>
<p>الان به دوستان سابقم پیام می دهم:<br />
عمر خودتان را بیهوده هدر ندهید، خود را نابود نکنید، در سازمان نمانید، هیچ چیز در سازمان وجود ندارد، تمام حرفهای سازمان دروغ است، جوانی خود را در سازمان هدر ندهید، من و برادرم در طی آن 13 سال که در سازمان ماندیم ، در حسرت یک دیدار با خانواده خودمان بودیم، در حسرت نوشتن یک نامه برای خانواده مان بودیم، در حسرت یک تماس تلفنی با خانواده بودیم، همه شما که چندین سال در سازمان بودید همه چیز را به چشم دیدید، همیشه در حسرت بدلی ماندید، از سازمان خارج شوید، به هر کشوری که دلتان می خواهد بروید، من از وقتی که به ایران آمدم، ازدواج کردم، برای خودم مغازه دارم، ماشین خریدم، مشغول یک زندگی آزاد هستم، هیچ کس کاری به کارم ندارد، هر بار که یک نفس آزاد می کشم ، احساس جوانی می کنم، شما هم بیائید و از زندگی آزاد بهره ببرید، اصرار ندارم بیائید ایران، بروید به هر کشور خارجی که می خواهید، ایران هم خواستید بیائید . . .</p>
<p>شهرام بهادری گرگری – عضو نجات یافته از سازمان جهنمی رجوی ها</p>
<p>تنظیم و مقدمه از محمدرضا مبین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56579">پای صحبت های شهرام بهادری؛ عضو سابق مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56579/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درخواست شهرام بهادری گرگری از دادستان دادگاه کیفری بین المللی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47645</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47645#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Nov 2021 06:44:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دادستان دیوان کیفری بین المللی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=47645</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای کریم خان دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی با سلام و احترام من شهرام بهادری گرگری یکی از 42 نفر شاکیان پرونده نقض حقوق بشر علیه مجاهدین هستم. که در آن پرونده رهبران گروه رجوی در صفحات متعدد حکم صادره بابت نقض حقوق بشر از جمله نسل کشی، شکنجه، زندان، کار اجباری و صدها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47645">درخواست شهرام بهادری گرگری از دادستان دادگاه کیفری بین المللی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای کریم خان دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی<br />
با سلام و احترام</p>
<p>من شهرام بهادری گرگری یکی از 42 نفر شاکیان پرونده نقض حقوق بشر علیه مجاهدین هستم. که در آن پرونده رهبران گروه رجوی در صفحات متعدد حکم صادره بابت نقض حقوق بشر از جمله نسل کشی، شکنجه، زندان، کار اجباری و صدها مورد دیگر محکوم شده اند.<br />
به عنوان یکی از شاکیان از شما می خواهم که به سرعت بخشیدن به تحقیقات توجه فرمائید.</p>
<p>شهرام بهادری گرگری یکی از شاکیان پرونده<br />
ایران &#8211; آذربایجان</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-45763 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Gargari-Shahram.jpg" alt="شهرام بهادری" width="700" height="438" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Gargari-Shahram.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Gargari-Shahram-300x188.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47645">درخواست شهرام بهادری گرگری از دادستان دادگاه کیفری بین المللی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47645/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شهرام بهادری: از مجامع قضایی می خواهیم که نقض مستمر حقوق بشر در فرقه رجوی را محکوم کنند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46363</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46363#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 11 Aug 2021 07:42:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه لاهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<category><![CDATA[همایش سراسری انجمن نجات مرداد 1400]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=46363</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای شهرام بهادری از شاکیان پرونده و یکی از جداشدگان فرقه در روز پنجم همایش سراسری انجمن نجات بیان کرد: سلام من شهرام بهادری یکی از 42 نفر از شاکیان خصوصی نقض حقوق بشر در فرقه رجوی بودم. همچنین خدمت تمامی دوستان و جداشدگان و خانواده های محترم تبریک میگویم این پیروزی را که در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46363">شهرام بهادری: از مجامع قضایی می خواهیم که نقض مستمر حقوق بشر در فرقه رجوی را محکوم کنند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای شهرام بهادری از شاکیان پرونده و یکی از جداشدگان فرقه در روز پنجم همایش سراسری انجمن نجات بیان کرد:</p>
<p>سلام من شهرام بهادری یکی از 42 نفر از شاکیان خصوصی نقض حقوق بشر در فرقه رجوی بودم. همچنین خدمت تمامی دوستان و جداشدگان و خانواده های محترم تبریک میگویم این پیروزی را که در دادگاه بین المللی لاهه در کشور هلند توانستیم پرونده را به ثبت برسانیم. که این پیروزی را خدمت همه تبریک میگم.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-46365 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori-Shahram-1400.jpg" alt="شهرام بهادری" width="593" height="340" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori-Shahram-1400.jpg 593w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori-Shahram-1400-300x172.jpg 300w" sizes="(max-width: 593px) 100vw, 593px" /></p>
<p>همچنین ما توانستیم راه را برای خانواده ها باز کنیم که بتوانند با عزیزانشان دیدار کنند.  از مجامع قضایی می خواهیم که نقض مستمر حقوق بشر در فرقه رجوی را محکوم کنند. ما تا آخر این مسیر قانونی را ادامه خواهیم داد که فرقه رجوی را به شکست بکشانیم.</p>
<p>در آخر از حضور خانواده ها و جداشدگان و تمامی دوستان تشکر می کنم. موفق باشید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46363">شهرام بهادری: از مجامع قضایی می خواهیم که نقض مستمر حقوق بشر در فرقه رجوی را محکوم کنند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46363/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شهرام بهادری گرگری: تا نتیجه پرونده شکایت از فرقه رجوی، همراه خواهم بود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45762</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45762#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2021 05:00:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه لاهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<category><![CDATA[کمپین حمایت از شکایت علیه سران فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45762</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهرام بهادری گرگری یکی از شاکیان پرونده 42 نفر ضمن ابراز خوشحالی از رسیدن پرونده به دادگاه لاهه در کشور هلند این پیروزی را به جداشدگان و خانواده ها تبریک گفت و اعلام آمادگی کرد که تا آخر همراه این پرونده خواهد بود. برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45762">شهرام بهادری گرگری: تا نتیجه پرونده شکایت از فرقه رجوی، همراه خواهم بود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شهرام بهادری گرگری یکی از شاکیان پرونده 42 نفر ضمن ابراز خوشحالی از رسیدن پرونده به دادگاه لاهه در کشور هلند این پیروزی را به جداشدگان و خانواده ها تبریک گفت و اعلام آمادگی کرد که تا آخر همراه این پرونده خواهد بود.</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-45762-1" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Tabriz/Gargari-Shahram-202107.mp4?_=1" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Tabriz/Gargari-Shahram-202107.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Tabriz/Gargari-Shahram-202107.mp4</a></video></div>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Tabriz/Gargari-Shahram-202107.mp4">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45762">شهرام بهادری گرگری: تا نتیجه پرونده شکایت از فرقه رجوی، همراه خواهم بود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45762/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Tabriz/Gargari-Shahram-202107.mp4" length="4696554" type="video/mp4" />

			</item>
		<item>
		<title>تبریک به مناسبت ازدواج آقای شهرام بهادری</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31186</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31186#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 11 Sep 2019 06:19:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<category><![CDATA[پیام تبریک انجمن نجات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=31186</guid>

					<description><![CDATA[<p>خوشحال و شادمانیم از اینکه با خبر شدیم آقای شهرام بهادری از رها یافتگان فرقه رجوی تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفته اند. انجمن نجات استان آذربایجان شرقی به اتفاق تمام خانواده های مرتبط با این انجمن افتخار این را دارد که صمیمانه ترین تبریکات خود را به آقای شهرام بهادری و خانواده محترمشان تقدیم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/31186">تبریک به مناسبت ازدواج آقای شهرام بهادری</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>خوشحال و شادمانیم از اینکه با خبر شدیم آقای شهرام بهادری از رها یافتگان فرقه رجوی تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفته اند.</p>



<div class="wp-block-image"><figure class="aligncenter"><img decoding="async" width="400" height="370" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori_Shahram_2.jpg" alt=" class="wp-image-31187" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori_Shahram_2.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bahadori_Shahram_2-300x278.jpg 300w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></figure></div>



<p> انجمن نجات استان آذربایجان شرقی  به اتفاق تمام خانواده های مرتبط با این انجمن افتخار این را دارد که صمیمانه ترین تبریکات خود را به آقای شهرام بهادری و خانواده محترمشان تقدیم نماید و برای ایشان آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون در کنار همسر گرامی شان را از خداوند متعال خواهانیم.<br> به امید روزی که تمام اعضای ناراضی کمپ اشرف با رهایی از چنگال رجوی و بازگشت به دنیای آزاد و کانون گرم و پر مهر خانواده زندگی نو و جدیدی را به دور از سایه شوم تشکیلات فرقه ای رجوی ها آغاز بنمایند.<br> مسعود رجوی هرگز تصور این روزهای خوب را برای اعضای دربند خود نمیکرد.<br> او مانند تمامی دیکتاتورها هرگز درک نکرد که امیال پلید وضد بشری او ، لزوما نمیتواند جایگزین واقعیات باشد.<br> بلی، مسعود ومریم سبک سر ازاین هستند که این بدیهیات زندگی انسانی را درک کنند!<br> البته آنها درلحظات آخر زندگی ، این مسائل را خواهند فهمید که فایده ای برای خوشان وهزاران قربانی شان ندارد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/31186">تبریک به مناسبت ازدواج آقای شهرام بهادری</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/31186/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خروج من از فرقه رجوی بعد از ۱۴ سال</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30598</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30598#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Jul 2019 05:39:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30598</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات شهرام بهادری – قسمت دهم روز چهارشنبه 23/ 7/ 94 بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده با برادرم از سازمان خارج شویم. به این خاطر وقتی برنامه سالن ورزش برادرم را در تابلو دیده بودم که ساعت 15: 18 تا 19 بود و برنامه سالن ورزش من از ساعت 19 تا 19:45 [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30598">خروج من از فرقه رجوی بعد از ۱۴ سال</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات شهرام بهادری – قسمت دهم</strong><br> روز چهارشنبه 23/ 7/ 94 بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده با برادرم از سازمان خارج شویم. به این خاطر وقتی برنامه سالن ورزش برادرم را در تابلو دیده بودم که ساعت 15: 18 تا 19 بود و برنامه سالن ورزش من از ساعت 19 تا 19:45 بود ، این زمانبندی ورزش را بهترین زمان برای دیدن برادرم و هماهنگی با او می دیدم. چون در طول سالیان ما را از هم جدا نگه می داشتند و نمی گذاشتند که همدیگر را ببینیم تا بتونیم با هم هماهنگ سازی برای فرار یا خروج از سازمان کنیم و چندین سال در پی فرصت بودیم که حتی 1 یا 2 دقیقه هم که شده بتونیم همدیگر رو ببینیم و بتونیم نقشه فرار را با هم بگذاریم. که این شانس در لیبرتی که سالن ورزش آمریکاییها بود، بوجود آمد و برای هر مقر 45 دقیقه وقت می دادند که بروند از آنجا استفاده کنند. <br> این را هم بگویم هیچ کدام از نفرات مسئول و تشکیلاتی برای این سالن ورزش نمی آمدند. فقط ماها که با این سازمان مخالف بودیم و در نظر آنها غیر تشکیلاتی محسوب می شدیم برای وزنه زدن به این سالن ورزش می رفتیم. که در این روز 23 مهرماه 94 بود که زمانبندی مقر برادرم و من پشت سر هم قرار گرفته بود و من این فرصت را بهترین زمان ممکن می دیدم که بتونم خودم را زودتر به آن سالن ورزش برسونم و با برادرم در یک یا دو دقیقه قرار بگذارم. چون هم من و هم برادرم را حداقل 3 یا 4 نفر می پاییدند و ما را تنها نمی گذاشتند. <br> هر چه زمان به ساعت 19 نزدیک می شد در دلم هیاهو بیشتر می شد، که چطور خودم را تنها به سالن ورزش برسانم و اضطراب شدیدی داشتم. تصمیم این بود که فردا من و برادرم به هیچ عنوان در مناسبات سازمان نباشیم. به این خاطر ساعت 30: 18 خودم را آماده کردم و همه جا را می پاییدم که در فرصتی خودم را از چشم مسئولین دور کنم و بتوانم به سمت سالن ورزش بروم. در یک لحظه از محوطه رفتم داخل کانکس و از پنجره نگاه کردم که ببینم این مسئولین که من را می پاییدند چکار می کنند و از نبود من در محوطه چه واکنشی نشان می دهند که دیدم همین طور در محوطه ایستاده اند و اینور اونور را نگاه می کنند که این مسئولین جلال خرسند و یونس مساعدی بودند …. ( جهانگیر) که می آمد به داخل محوطه مدام در زمان ورزش سر می زد.<br> وقتی آمدم ساعت 45: 18 شده بود و از لابه لای کانکس ها از محوطه مقر آمدم بیرون به سمت خیابان و دیگر معطل نکردم و با سرعت هر چه تمام تر دویدم و چون هوا تاریک هم بود به پشت سرم نگاه کردم دیدم جلال و یونس دارند می آیند که من شیرجه زدم به پشت درختان و غلت زدم آمدم درست کنار درختان لای بوته ها که این دو از من رد شوند. چون می دانستم که دنبال من هستند. این دو همه جا را نگاه می کردند و از کنار من رد شدند. دیدم به کوچه فرعی که ما بین بنگالهای یک مقر با مقر دیگری بود رفتند. فورا بلند شدم و به سمت سالن ورزش دویدم می خواستم فقط 2 دقیقه برادرم را تنها ببینم که بهش بگم فردا آماده باشد. <br> وقتی رسیدم سالن ورزش دیگر 5 دقیقه به زمان اتمام ورزش برادرم مونده بود. از دم در فوری اشاره کردم بیا بیرون برادرم. با عجله آمد. گفتم فردا شب باید فرار کنیم. اگر نشد باید برویم هر دو به مسئولین خود بگوییم که دیگر نمی خواهیم اینجا بمونیم. هر چقدر هم بخواهند تحت فشار بگذارند باید به امید خارج شدن از مناسبات قوی باشیم. گفت باشه برو ببینم چکار می کنی. من همه اینها را تند تند نفس زنان داشتم به برادرم می گفتم که بعد بهش گفتم برو تو. الان مسئولین می رسند که وقتی آمدم کنار خیابان دیدم جلال خرسند و یونس رسیدند و از سمت دیگر دوتا از مسئولین برادرم که به من گفتند کجا بودی؟ چرا نگفتی که آمدی اینجا؟ من هم گفتم مگر باید می گفتم زمان ورزش هست خواستم بدوم خودم را گرم کنم که اینها گفتند از مقر خارج می شوی باید به ما می گفتی و چرت و پرت های دیگر.<br>  گفتم حوصله ندارم نیاز نبود به شماها بگم که برگشتم رفتم داخل سالن و برادرم هم که زمان ورزشش تمام شده بود آمد از کنار من رد شد و من اصلا نگاهش نکردم. رفتم مشغول ورزش شدم و جلال و یونس هم آمده بودند داخل سالن ورزش که وقتی زمان ورزش ما تمام شد برگشتیم رفتیم مقر. آن شب دیگر همش بیدار بودم که چکار باید بکنیم و چگونه باید خارج شویم؟ که دیدم از اول صبح مرا صدا کردند به اتاق جهانگیر که بهم گفت شب چرا بدون اجازه از مقر خارج شدی؟ گفتم زمان ورزش بود رفتم بدوم تا خودم را گرم کنم که به سالن ورزش بروم. <br> دیدم سروصدا کرد و داد می کشید که باید به مسئولین می گفتی. گفتم چه خبره؟ که در این حین جلال خرسند و یونس وارد اتاق شدند که آنها گفتند ما در محوطه بودیم تو باید می گفتی به ما. گفتم همچین چیزی نیست که زمان ورزش من به کسی بگم که می خواهم بدوم. بعد جهانگیر گفت تو مناسبات را به هم می زنی. گفتم شما هستید که نفرات را به هم می ریزید. اصلا دلم نمی خواهد اینجا بمانم می خواهم بروم. گفتند تو مزدور هستی. تو خائنی. گفتم خودتان هستید. دیدم برافروخته شدند و من هم صدایم را زیاد کردم وگفتم من نمی خواهم اینجا بمانم. می خواهم بروم و از اتاق زدم بیرون که دیدم یونس مساعدی و جلال خرسند پشت سر من آمدند بیرون صدایم کردند بیا تو. گفتم من تو اون اتاق کاری ندارم. می خواهم بروم. که این دو آمدند پشت سر من به سالن غذاخوری که رفتم چایی ریختم و آمدم نشستم و این دو هم در سالن ماندند که در این حین جهانگیر رفته بود به اتاق مهناز شهنازی و موضوع را گفته بود که دیدم بعد از دقایقی جهانگیر آمد سالن و جلال را صدا زد و با او صحبت کرد که دیدم جلال آمد پیش من. گفت مهناز شهنازی صدایت می کند. <br> بلند شدم رفتم پیشش بدون سلام رفتم تو گفتم من نمی خواهم اینجا بمانم. به برادرم هم زنگ بزنید و بگویید بیاید اینجا و آمدم از اتاق بیرون، در محوطه ایستاده بودم که سیامک مسئول بالای برادرم هر دو آمدند به مقر من که نیم ساعت بعد بود. ما را صدا زدند رفتیم داخل اتاق جهانگیر که من و برادرم بودیم و جهانگیر و سیامک و جلال و یونس و یکی از مسئولین برادرم که فکر کنم اسمش فیض الله بود به برادرم گفتند شهرام خائن هست و مزدور شده و می خواهد از اینجا برود. برادرم گفت وقتی نمی خواهد اینجا بماند چرا می گویید مزدور و خائنی؟ من هم نمی خواهم اینجا بمانم. ما هر دو می خواهیم از اینجا برویم و چنان خردشان کردیم که لحظاتی همین طور ماندند و بعد برادرم و من بلند شدیم رفتیم بیرون. گفتیم به همدیگر که دیگر حواسمون باشد که کاری کردند دعوا می کنیم و سروصدا راه می اندازیم. بعد از نیم ساعت دیدم یونس آمد منو صدا زد گفت بیا داخل اتاق و جلال پیش من ماند و یونس رفت وسایل مرا بیاورد. گفت برادرت هم می رود مقر وسایلش را جمع کند که برادرم هم با سیامک برگشتند مقرشان که وسایلش را جمع کند و بعد نیم ساعت دیدم یونس وسایل مرا آورد داخل اتاق گذاشت و دیگر یونس و جلال پیش من داخل اتاق ماندند و بعد از مدتی دیدم دو نفر از اطلاعات مجاهدین هم داخل اتاق آمدند و کلیه وسایل مرا گشتند و خیلی از وسایل را برداشتند و بعد کاغذ آوردند گفتند اینها را امضا کن. گفتم چه؟ گفتند برگه اخراج که با صدای بلند خندیدم گفتم ما می خواهیم برویم شما می خواهید از غافله عقب نمونید. گفتم این کار همیشگی شماست و کاغذ را امضا کردم و …. <br> بیش از دو ساعت زیر کفشها را چک می کردند و برده بودند کفشهایم را چک می کردند. ساک ها را برده بودند بیرون چک می کردند. گفتم داخل ساک ها و کفش ها را خوب بگردید. چیزهایی داخلشون قایم کرده ام و می خندیدم و حرصشون می دادم که خلاصه تا نزدیکای هفت بعد از ظهر فکر کنم شد این ادا و اطوار اینها! که من به بهانه سرویس آمدم بیرون که یونس با من آمد. در راه ابوالفضل شیخ بیگلو را دیدم. گفتم دارم می روم میای گفت نه. بعد از آمدن از مجموعه بهداشتی، جمشید و آدم بلوچ را دیدم. بهشون با چشم و اشاره گفتم دارم می روم که دیدم  اشاره کردند برو تو مجموعه. دوباره که من برگشتم تو به بهانه شستن دستها که آمدند تو گفتند کارهای ما را هم دنبال کن. گفتم نگران نباشید پایم برسد بیرون اسم همه شما را به یونامی خواهم گفت که دست دادیم برگشتم بیرون و رفتیم اتاق و دیگر کسی را ندیدم.<br> مرا بردند به محلی که محل نگهبانی عراقی ها بود و دیدم برادرم را هم آوردند که ما رفتیم پیش عراقی ها و آن لحظه نفس راحتی بعد 14 سال کشیدیم. به عراقی ها گفتم ما 14 سال بود اینجا بودیم که سربازها گریه شون گرفت. گفتم زنگ بزنید به سفارت. ما را به بغداد به هتل مهاجر منتقل کردند با اسکورت. وقتی وارد هتل شدیم 3 نفر از عراقی ها داخل هتل، ما را تحویل گرفتند. چقدر احترام می گذاشتند و چقدر خوب رفتار می کردند. گفتم من همیشه می گفتم وقتی مسئولین سازمان می گویند هتل مهاجر جای مخوفی هست و در آنجا همه را می کشند چنان از هتل مهاجر وحشت داشتند و از این هتل بدگویی می کردند. به بچه ها همیشه می گفتم که وقتی این مسئولین از کسی یا چیزی بدگویی می کنند و وحشت دارند بفهمید که جای خوبی است. ما در آنجا خیلی خوب پذیرایی شدیم و فردای آن روز از بچه های سفارت آمدند ما را تحویل گرفتند و کارهای ما را دنبال می کردند. که ما 24/7/94 از مناسبات رجوی خارج شدیم. و در مدت 2 ماهی که در هتل مهاجر ماندیم کارهای ما را کمیساریا ، مسئولین سفارتمون و صلیب سرخ دنبال می کردند که به ما گفتند بروید خارج و ما می فرستیم به خارج هر جا که دلتون خواست که ما بعد از تماس با خانواده تصمیم گرفتیم بیاییم ایران و پیش خانواده مان. پایان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30598">خروج من از فرقه رجوی بعد از ۱۴ سال</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30598/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟!</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30575</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30575#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 09 Jul 2019 06:32:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30575</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات شهرام بهادری – قسمت نهم زمزمه های رفتن به آلبانی در لیبرتی در لیبرتی ما شاهد رفتن مسئولین بالا به آلبانی بودیم. البته به ما نمی گفتند که این مسئولین را به آلبانی اعزام کردند. یکدفعه ما متوجه می شدیم که چند تا از مسئولین نیستند. و زمانی هم که این مسئولین را می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30575">چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات شهرام بهادری – قسمت نهم</strong></p>



<p><strong>  زمزمه های رفتن به آلبانی در لیبرتی</strong></p>



<p>در لیبرتی ما شاهد رفتن مسئولین بالا به آلبانی بودیم. البته به ما نمی گفتند که این مسئولین را به آلبانی اعزام کردند. یکدفعه ما متوجه می شدیم که چند تا از مسئولین نیستند. و زمانی هم که این مسئولین را می فرستادند به آلبانی آنقدر مخفیانه عمل می کردند که کسی بویی نبرد و نفهمیم که می خواهند چکار کنند. بعد از رفتنشان می فهمیدیم که بله این مسئولین را فرستادند به آلبانی. مثلا در مقر ما شعبان اسرافیلیان و ابراهیم ملایی را فرستادند به آلبانی که مسئولین بالا بودند. اما هیچ کداممان نفهمیدیم که این ها را کجا می فرستند. بعد رفتنشان می فهمیدیم که به آلبانی اعزام کردند. که وقتی این مخفی کاریهای سازمان را می دیدیم در محفلها موضوع مهم حرفمان این بود که چکار می کنند؟ چرا از ما مخفی می کنند و نمی گویند؟ چرا فقط مسئولین بالا را می فرستند؟ هدفشان چیست؟ که این موضوع را در محفلها صحبت می کردیم و در بین دوستانمان در همه مقرها پخش کردیم که حواس همه باشد که ببینند کدام نفرات یکدفعه غیب می شوند. درباره این موضوع هر روز در محفلها صحبت می کردیم و از مقر هر کسی نفراتی را که می فرستادند زود و سریع به همه منتقل می کردیم. <br> سوال مهمی که برایمان وجود داشت این بود که چرا شبانه وقتی که همه خوابند این اعزام ها را انجام می دهند؟ یا چرا به هیچ کس نمی گویند که تعدادی از مسئولین را به آلبانی فرستادیم؟ چرا هیچ سخنی بعد از اعزام مسئولین به زبان نمی اورند؟ چرا فقط مسئولین بالا را می فرستند؟ یا وقتی خودروهای یونامی به داخل مقرها می آمد نمی گذاشتند نفرات پیش آنها بروند. از چه ترس داشتند؟ چرا وقتی خودروهای یونامی می آمد تعدادی از مسئولین، اعم از زن و مرد را توجیه می کردند که فقط این نفرات می توانستند پیش یونامی بروند و کسی را نمی گذاشتند که حتی نزدیک این نفرات یونامی شوند. وقتی داخل مقرها می آمدند و چرخ می زدند. همه در محفلهای خودمان می گفتیم که این مسئولین سازمان هیچ اهمیتی به نفرات پایین نمی دهند و همه چیز را از ما مخفی می کنند و به اینها لعنت می فرستادیم و فحش می دادیم. چون همش به فکر خودشان بودند که چطور خودشان را حفظ کنند و به خودشان برسند و بقیه را به کشتن بدهند. <br> سوالی که مطرح بود این بود که چرا این سازمان وقتی می بیند به لیبرتی حمله موشکی می شود نفرات بالا را به آلبانی می فرستد و نفرات پایین را اصلا از موضوع رفتن به آلبانی خبردار نمی کند. و یا حتی اگر خود یونامی نفری را برای ملاقات انتخاب و به آن نفر پیشنهاد رفتن به آلبانی یا خارج می دهد مسئولین سازمان نمی گذاشتند پیش یونامی برود و کاغذی را که یونامی به مسئولین سازمان می داد تا به آن نفر مشخص بدهند نمی دادند و ان نفر را آنقدر مسئولین سازمان تحت فشار می گذاشتند و شکنجه روحی می کردند که آن نفر را مجبور به امضاء آن کاغذ کنند که من نمی خواهم با یونامی دیدار داشته باشم. <br> در لیبرتی وقتی یونامی با خودروهای خودشان داخل محوطه می آمدند و همه جا می چرخیدند مسئولین فورا آماده باش می دادند و به همه مقرها از دم در لیبرتی که نگهبانی داشتند زنگ می زدند و می گفتند که دشمن وارد لیبرتی شد. یونامی را دشمن خطاب می کردند. و در مقرها در این مواقع نفرات را پخش می کردند به جاهایی که نتوانند اعضای یونامی را ببینند. بخصوص نفراتی که مخالف اینها بودند. حتی وقتی در مقرها نشست می گذاشتند و یونامی می آمد، زود نشست را تعطیل می کردند که یونامی نبیند. <br> <strong>یکبار در سالن امجدیه در لیبرتی در کنار آشپزخانه نشست گذاشته بودند. دیدیم نشست را برگزار نمی کنند و بجایش اخبار گذاشتند. ماها سریع موضوع را گرفتیم که یک چیزی هست. بلند شدیم رفتیم بیرون. دیدیم یونامی آمده است و مسئولین بخاطر این نشست را شروع نکرده اند و اخبار گذاشته اند که به یونامی بگویند ما برای نفرات اخبار می گذاریم.</strong> در حالی که به هر ترتیبی بود نمیگذاشتند که مااخبار را بشنویم! مخصوصا اخبار خارجی که ممنوعه بود. سریع در محفل گفتیم که اگر یونامی آمد سراغمون با چشم و ابرو به آنها می فهمانیم که همه اینها دروغه و دارند برای شما نقش بازی می کنند. اما متاسفانه آنقدر مسئولین مثل زنبور دور این نفرات یونامی می چرخیدند که نگذارند کسی به اینها نزدیک شود. و مسئولین یونامی را به صحبت می گرفتند و از منطقه بچه ها دور می کردند که یکدفعه یونامی خودش به سراغ کسی نرود و بعد که سر اعضای یونامی را مشغول می کردند و مطمئن می شدند که از مقر خارج شده ، آن موقع می آمدند نشست را شروع می کردند. یکبار از مقر 6 چند نفر را شبانه به آلبانی اعزام کرده بودند که دوستم سیروس از مقر 11 متوجه این موضوع شده بود از طریق دوستش و او هم اول صبح فوری به ما خبر داده بود که شبانه چند نفر از مقر 6 اعزام شدند به آلبانی و ما این خبرها را به یکدیگر منتقل می کردیم که دوستانمان در همه مقرها از موضوع باخبر شوند.</p>



<p><strong><br> تجربه تلخ من از سازمان در جمع بندی 97</strong><br> امروز که به گذشته 14 سال خودم نگاه می کنم. اگر قبل از پیوستنم به سازمان اندک آشنایی با آنها داشتم در این تصمیم گیری حتما تجدید نظر می کردم. اما متاسفانه در بی خبری کامل وارد این مسیر شدم. تصمیمات عجولانه پشت سر هم، باعث شد در یک مسیر یک طرفه برگشت ناپذیر وارد شوم. هر روز که از پیوستنم به سازمان می گذشت  بخودم نهیب میزدم که چرا با آگاهی وارد این مسیر نشدم. اگر قبل از پیوستنم به سازمان با یک نفر که این سازمان را می شناخت مشورت می کردم هرگز وارد این مسیر اشتباه نمی شدم و نزدیک به 14 و 15 سال از بهترین سالهای عمرم را در فرقه رجوی سپری نمی  کردم. از طرفی چون با برادرم وارد این مسیر شده بودیم خروج فردی خودم را یک خیانت به برادرم می دانستم. شاید اگر با برادرم نرفته بودم سالها قبل می توانستم خودم را از فرقه رجوی آزاد کنم. تمام کسانی که با مجاهدین آشنا هستند به خوبی می دانند که از وقتی سازمان وارد عراق شده و با صدام حسین دیکتاتور عراق هم پیمان گردید، به کلی از خطوط و اصول اولیه ی سازمان منحرف شد. کمتر کسی امروز باور دارد که ما سالها به اجبار در سازمان مانده بودیم. هرگز خودم هم فکر نمی کردم به محلی بروم که نتوانم از آن خارج شوم. اگر این همه سال که عمرم تلف شد در یک کار دیگری سرمایه گذاری می کردم مسلما می توانستم برای خودم یک کاره ای باشم یا یک تخصصی کسب کنم. اما حتی اگر 40 سال هم در سازمان بمانید صاحب یک تخصص بدرد بخور نمی شوید. به این معنی که سازمان از ناآگاه نگه داشتن افراد استفاده می کند و همه حرفهای خود را به آنها دیکته می کند. البته اگر بتوانم با سایر جداشدگان اقدام موثری علیه سازمان بکنیم هرگز از آن دریغ نخواهم کرد. سران فرقه رجوی باید تاوان عمر از دست رفته ما را به هر طریقی بپردازد.</p>



<p><br> اوقات فراغت در لیبرتی<br> برنامه روزانه ما در لیبرتی که یک فضای بسته بود به ترتیب زیر بود:<br> ساعت 4:30 صبح بیدار باش بود. قبل از اذان صبح که نیم ساعت کار فردی بود که تا 5 صبح شود. بعد آن تا ساعت 15: 5 صبحانه بود و بعد از آن از 5:15 تا یک ربع به شش کار جمعی بود. بعد از کار جمعی از ساعت یک ربع به شش تا 11:30 ظهر کارهای روزانه بود که بعضی ها را برای کندن سنگر انفرادی می بردند. بعضی ها را برای پارک سازی می بردند. بعضی ها را برای شستن درخت در کنار خیابانها می بردند. بعضی ها را برای کار آشپزی یا نانوایی و یا کارهای …. مثل تمیز کردن انبارها و چیدن مواد غذایی می بردند و یا برای کارهای باز کردن کانکس ها می بردند که از وسایل آنها استفاده می کردند و …. جوشکاری یا فلزکاری که تا 11:30 همه را با این کارها درگیر می کردند و 11:30 کار تعطیل می شد و به مقر برمی گشتیم که تا ساعت 30: 12 کار فردی بود و 30: 12 زمان ناهار بود تا ساعت 13  و از ساعت 13 که نیم ساعت هم جمع آوری آن می شد مثل شستن ظرفها و ظرفشویی و نظافت سالن غذاخوری که از ساعت  12:30 تا 14:15 استراحت بود یعنی 45 دقیقه و از 14:15 که بیدار باش بود تا ساعت 16 کار بود. دوباره که برای ادامه کارهای صبح می بردند و ساعت 16 کار تعطیل می شد که به مقرها برمی گرداندند نفرات را که برای ورزش آماده شوند و از 16 تا 45: 16 ورزش جمعی بود که به زور و اجبار می گفتند باید ورزش جمعی کنید مثل دوی جمعی یا نرمشهای جمعی که همه نفرات را مجبور به این کار می کردند و اگر کسی نمی رفت در نشست ها انتقاد می کردند و فحش می دادند و می گفتند کارهای رژیم را دارید پیش می برید که اگر ورزش جمعی نکنید شعبه سپاه پاسداران را دراینجا راه می اندازید. <br> ما و اکثر نفرات گوشمان به این حرفها و نشست ها و انتقادها بدهکار نبود و ما با دوستان هم محفلی مان در گوشه و کنارها داخل سنگرهای بتنی پشت دیوارهای بلوکی می رفتیم به ورزش انفرادی خودمان مشغول می شدیم و برای دو جمعی نمی رفتیم. که از ساعت 45: 16 تا 17:30 می گذاشتند که فوتبال یا والیبال بازی کنند نفرات و از 30: 17 تا 18 کار فردی بود. و از ساعت 18 تا ساعت 20 نشست های لایه ای بود که برای هر لایه که متشکل از عضوها، لایه جدید M و لایه های FA بود که قدیم M می گفتند و برای لایه ها یا F قرارگاه یا RS که زن بود و یا F نشست می گذاشت که F هم زن بود. مقر ما در قدیم اسمش FM4 بود که اسمش را عوض کرده بودند و اسم جدید داده بودند که F17 بهش می گفتند و تمام اسامی مقرها را عوض کرده بودند و F1 تا F17 نامگذاری کرده بودند. و در بین این F ها، F7،F8 و F16 مقرهای زنان بود. <br> از ساعت 20 تا ساعت 21 شام بود و جمع آوری آن و از ساعت 21 تا ساعت 22 نشست های عملیات جاری بود. در این نشست های عملیات جاری باید فاکتهای روزانه ات را می خوندی. مثلا باید می گفتی امروز من کم کاری داشتم. خوب کار نکردم یا فرمان بندیها را رعایت نکردم و از این جور لحظات. که من و تعدادی از دوستان هم محفلی ام یک کاغذ می گرفتیم دستمان در حالی که هیچی نمی نوشتیم و از روی کاغذ خالی وانمود می کردیم فاکت نوشتیم تا شرشون رو از سر ما کم کنند. از حفظ روزانه 2 تا فاکت می خوندیم. مثلا زمان بندی را رعایت نکردم و دیر از خواب بلند شدم که این کار روزانه ما بود که مثلا داریم فاکت می خونیم. و از ساعت 22 تا 30: 22 کار فردی بود و ساعت 30: 22 خاموشی بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30575">چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30575/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>می خواستند حرفهای خودشان را به یونامی بزنیم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30562</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30562#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jul 2019 07:56:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30562</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت هشت آشنایی اولیه با انقلاب ایدئولوژیک در پذیرش بودیم که گفتند بحثی هست به اسم انقلاب ایدئولوژیک و من هم نشنیده بودم که یعنی چه؟ بعد آمدند گفتند نوارهایی هست به اسم نوارهای پنج روزه مسعود و نوارهای 10 روزه مسعود که آنها را برای ما گذاشتند که ببینیم و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30562">می خواستند حرفهای خودشان را به یونامی بزنیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت هشت<br> آشنایی اولیه با انقلاب ایدئولوژیک</strong><br> در پذیرش بودیم که گفتند بحثی هست به اسم انقلاب ایدئولوژیک و من هم نشنیده بودم که یعنی چه؟ بعد آمدند گفتند نوارهایی هست به اسم نوارهای پنج روزه مسعود و نوارهای 10 روزه مسعود که آنها را برای ما گذاشتند که ببینیم و اجازه نمی دادند که وقتی نوارها شروع می شوند کسی بیرون باشد! حتی اگر نفری مریض بود باید با همان حالت برای دیدن نوارها می آمد و می گفتند که باید همه ببینند. <br> بعد از مرحله تماشای نوارها باید سر آن گزارش می نوشتیم و سپس در یک نشست در مورد محتوای نوارها صحبت می شد. می گفتند که ضرورت این انقلاب از درون مشکلات مبارزه بیرون آمده است. بند اول این انقلاب بند الف بود. در بند الف همه مردها اگر همسری داشتند باید او را طلاق می دادند. یا اگر مجرد بودند در ذهن خودشان همه زنان را باید طلاق می دادند. ما که مجرد بودیم می گفتیم این بند انقلاب برای ما نیست. اما مسئولین می گفتند اتفاقا مشکل مجردها بیشتر است. از عملیات فروغ مثال می زدند که هر کسی در فکر زن و زندگی بود نتوانست از تنگه عبور کند و چون هیچ کس از تنگه عبور نکرده بود می گفتند همه شما مشکل زن دارید. در صورتی که اشتباهات نظامی و سیاسی رجوی عامل ماندن همه در پشت تنگه چهار زبر بود. خلاصه ما باید در گزارش هایمان می نوشتیم که اگر زنی در ذهنمان وجود دارد هرگز حق نداریم به او فکر کنیم. <br> در بند ب انقلاب می گفتند اگر می خواهید بند الف برگشت ناپذیر باشد باید آن زن را در حریمی قرار بدهید که دیگر نتوانید به آن دست بزنید یا به آن فکر کنید. سپس در بند ب ما مردها همه تفکرات جنسی خود را چه مادر و چه غیر مادر در حریم مسعود می دیدیم. همه بچه ها در این بحث ها مقاومت داشتند و هیچ کس قبول نداشت. یکی از بچه های بلوچ بود که وقتی این بحث ها شروع شد به نشست نمی آمد. وقتی مسئولین دیدند به نشست نمی آید او را بردند در اتاقهای مخصوص خودشان که این مواقع برای شکنجه های روحی و جسمی استفاده می کردند. نفر را در هم می شکستند که باید حتما در نشست ها حاضر شود. اما این بحث ها را در سال 83 و بعد از حمله آمریکا به عراق نمی دیدیم. دیگر مثل سابق زور و اجباری بالای سرمان نبود و فقط ملزم بودیم در بحث ها شرکت کنیم.  پخش این نوارها همزمان بود با تشکیلات تیف و سازمان می ترسید ما به تیف برویم برای همین سعی می کردند با آوردن مسئولین بالا در بحث های انقلاب، ما را در یک فضای دوستانه و آرام قرار بدهند. برای همین اکثر بچه های جدید می توانستند با اصطلاح از روی این بحث ها بپرند.</p>



<p><strong> دیدار با یونامی در لیبرتی</strong><br> در لیبرتی که بودیم 2 یا 3 بار ما را برای دیدار با یونامی در مقر آنها دعوت کردند که رفتیم. اما وقتی این درخواست های یونامی برای دیدار با نفرات را می دیدند آنقدر ما را توجیه می کردند، آنقدر نشست می گذاشتند که باید فقط این حرفها را بزنید و اگر به غیر این حرفها حرف دیگری به زبان بیاورید سرو کارتان با ما هست. می گفتند ما در مقر آنها نفر داریم. هر حرف دیگری جدا از حرفهای ما بزنید ما می فهمیم و یک ترس در دل همه می کاشتند که نفرات را مجبور کنند فقط حرفهای دیکته شده آنها را بزنند. <br> می گفتند اگر یونامی پرسید به ایران می روید بگویید نه. اگر بگویید بله در ایران همه را می کشند. خانواده ها را می کشند و آنقدر در تب و تاب بودند که ترس رفتن به ایران را در دل همه بکارند. وقتی اسم خانواده ای می آمد انگار یک وحشتی سرتاپای وجود آنها را فرا می گرفت. می گفتند اگر به مقر یونامی می روید  باید بگویید عراقیها ما را اذیت می کنند. باید بگویید نمی گذارند مواد غذایی وارد لیبرتی شود. آنقدر باید مشکلات را به زبان بیاورید تا ما به هدفهایی داریم، برسیم. از یونامی بدگویی می کردند. می گفتند همه اینها مزدور هستند. ما در بین اینها نفراتی داریم که برای ما کار می کنند و یک شک و تردیدی در دل نفرات ایجاد می کردند که نمی توانستیم تصمیم بگیریم که حرفهای دلمان را بزنیم. وقتی بحث دیدار با یونامی می شد همه مسئولین ترس داشتند. چون آنقدر مسئولین بالا برای توجیه می آمدند و نشست می گذاشتند که کسی از مقر به یونامی نرود و یا اگر می رود حرفهای اینها را بزنند. حرفهایی که اینها دوست داشتند. <br> یکبار در نشست توجیهی که سید رحیم موسوی گذاشته بود برای ما، گفتم خوب ما برای چی به مقر آنها برویم. این حرفهایی که به ما می زنید خودتان به آنها بگویید. انگار … سید رحیم را گرفت و تیکه مرا فهمید و مکث کرد و بعد از لحظاتی گفت وقتی می خواهی صحبت کنی اجازه بگیر و نشست را به هم نزن. <br> چند بار خودم شاهد بودم که یونامی هم محفلی من جمشید را چند بار خواست و حتی دنبالش آمدند و یک کاغذ به مسئولین سازمان یونامی داده بود که امضا کنند و انگار یونامی می خواست او را به خارج ببرد که جمشید و من در یک یگان و در یک آسایشگاه بودیم که صبح از خواب بیدار شدم دیدم جمشید نیست. نگران شدم و همه جا را گشتم. وقتی این چنین موضوعی می شد بعد از گشتن جاهایی که با هم می نشستیم و محفل می زدیم و می دیدم نیست می رفتم سمت اتاق مسئولین که ببینم خبری هست یا نه! که یکدفعه دیدم ماشین احمد واقف در مقر هست. متوجه شدم خبری هست و جمشید را برده اند برای فشار. ظهر شد. موقع ناهار دیدم هنوز داخل اتاق هستند و بیرون نیامدند و من از آن محوطه چشم بر نمی داشتم. حواسم بود که چکار می کنند. اگر می خواستند جمشید را به جایی ببرند یا کاری بکنند سروصدا راه بیندازم و باز هم دیدم وقت استراحت ظهر شد. جمشید هنوز بیرون نیامده و من دیگر صددرصد متوجه بودم که آنقدر تحت فشارش گذاشته اند که حرف آنها را قبول کند. نزدیکای شام بود که دیدم جمشید بیرون آمد. وضعش آنقدر آشفته بود که با دیدنش فهمیدم تحت فشار شکنجه روحی قرار داده اند. به من چشمک زد که جلوتر نیا و از کنار من رد شد رفت آسایشگاه.<br> من در همان محل نزدیک سالن غذا خوری ایستادم ببینم چه می شود! از اتاق بیرون آمدند و فهمیدم این مسئولین جمشید را  تحت فشار گذاشته اند و بعد که فضا را برآورد کردم رفتم سمت آسایشگاه. به جمشید گفتم چی شده؟ گفت یونامی به من کاغذ داده که بروم و این احمد واقف با سید رحیم و جلال و یونس می گفتند که باید کاغذ را امضا نکنی و بگویی من محوطه مقر شما نمی آیم و حرف آنها را قبول نکنی که جمشید پاسخ داده بود که وقتی این همه یونامی مرا می خواهد شما چرا نمی گذارید که دیگر به جمشید فحش و ناسزا و مزدور می گفتند. ابایی نداشتن و هر چی دلشان خواسته بود به جمشید گفته بودند. و من موضوع جمشید قلی زاده را به کمیساریا و یونامی گفتم که مسئولین سازمان نگذاشتند جمشید به مقر شما بیاید و آنها این موضوع را یادداشت کردند. حتی آدم بلوچ و حمید جعفری و خداداد محمدی (سیروس) را هم گفتم که می خواهند خارج شوند. اما مسئولین سازمان نمی گذارند! که کمیساریا گفت ما دنبال می کنیم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30562">می خواستند حرفهای خودشان را به یونامی بزنیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30562/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزی که مجید از لیبرتی فرار کرد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30497</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30497#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 30 Jun 2019 08:05:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=30497</guid>

					<description><![CDATA[<p>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت هفت رده های سازمانی و عضویت در سازمان بعد از اینکه وارد پذیرش می شدی اولین رده k2 بود. که بعد دو سال فکر کنم رده ها عوض می شد و رده جدیدی می دادند.در 12 سالی که در اشرف بودیم و 2 سالی که در لیبرتی بودیم هیچ رده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30497">روزی که مجید از لیبرتی فرار کرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p style="text-align:center"><strong>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت هفت</strong><br> </p>



<p><strong>رده های سازمانی و عضویت</strong><br> در سازمان بعد از اینکه وارد پذیرش می شدی اولین رده k2 بود. که بعد دو سال فکر کنم رده ها عوض می شد و رده جدیدی می دادند.در 12 سالی که در اشرف بودیم و 2 سالی که در لیبرتی بودیم هیچ رده ای ندادند و همان k2 مانده بودیم. رده ها در سازمان اینطوری بود و رده های بالا دقیق یادم نیست. ق F – FG – قدیم m – جدید m- o – k1- k2. وقتی می خواستند رده عضویت بدهند دیدیم انگار همه چیز از قبل آماده شده و برنامه ها چیده شده است. </p>



<p>همه کاغذها پر بود که باید نفرات فقط امضا می کردند و اثر انگشت می زدند و کسی هم اگر وقتی کاغذ می آوردند امضا نمی کرد باید در انتظار سر به نیست شدن یا شکنجه های روحی و جسمی قرار می گرفت. و یا می دیدیم کسی اگر امضا نمی کرد بعد از چند روز مفقود شده است و همه نگران می شدیم. مسئولین سازمان اینطور وحشیانه از همه سند و مدرک می گرفتند که بگویند جلوی دوربینها که بله همه نفرات آزادانه و به میل خود و با انتخاب خودشان تعهد دادند و امضا کردند که همه کارهای آنها دروغ بود. نیرنگ بود. فریب بود. حتی به ما که در مناسبات خودشان بودیم که هیچ به مردم جهان هم این مجاهدین دروغ می گفتند. و همه را بازیچه خودشان قرار می دادند. <br><strong> دعوا با نصرت علیمرادی</strong><br> در لیبرتی نصرت علیمرادی FG ما بود و مسئول بالای سازمان بود. من خودم را با ورزش مشغول می کردم که از این مسئولین دور باشم و برای مدتی هم که شده آنها را نبینم. یک روز بعد از ظهر مشغول ورزش بودم که نصرت علیمرادی آمد و به من گیر داد که ورزش را تعطیل کن و برای کار برو که گفتم من به کار نمی روم و ورزش خواهم کرد. چندین بار رفت و آمد تا نگذارد من ورزش کنم و داد می زد که بیا برو کار. آنقدر گیر داد که داشتم بارفیکس می رفتم اومدم پایین بهش گفتم اخرین بارت باشد که داد می زنی و به من میگی برو کار. گفت من هر کاری می کنم و تو باید گوش کنی که در این موقع با او دعوا کردم و به کانکس تکیه دادمش و یک چک بهش زدم و مشتم را بردم بالا که … با داد و فریاد او بچه ها آمدند که دستم را بگیرند و او فحش گویان رفت و بچه های هم محفلی ام بهم گفتند شهرام امشب تو را سر به نیست می کنند. مواظب باش و امشب را نخواب. گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند حواسم هست و دیدم این شخص رفت و با سید رحیم موسوی آمد و سر من داد می زدند که با چه جراتی دست روی F بلند کرده ای؟ گفتم به من توهین می کرد و فحش می داد و نمی گذاشت ورزش کنم. که من هم هیچ کاریش نکردم که این دو یعنی سید رحیم موسوی که F قرارگاه بود و نصرت علیمرادی که F بود فحش گویان گفتند حواست به خودت باشد و گرنه کاری می کنیم که پشیمان شوی. گفتم هیچ غلطی نمی توانید بکنید. آن شب دوستان هم محفلی ام شب را نخوابیدند. من و جمشید و محمود کنار کانکس که محل خوابمان بود نشسته بودیم و صحبت می کردیم و تا بعد از خاموشی آنها بیدار بودند که اگر شب آمدند بلایی سر من بیاورند هوشیار باشند.<br> فراری دادن مجید در لیبرتی<br> یک روز در لیبرتی کنار سالن نشسته بودم که دیدم مجید آمد کنارم نشست. چون خیلی ساکت و پاسیو بود و اصلا حرف نمی زد. طبق معمول بدون هیچ حرفی پیش من نشست. من هم داشتم چایی می خوردم که بدون مقدمه بهش گفتم آیا می خواهی از اینجا فرار کنی که انگار مجید منتظر شنیدن این سوال از طرف من بود. با لبخند برگشت به سمتم و نگاهم کرد و گفت آره. گفتم پاشو الان برو نبینند کنار من نشسته ای. آن موقع بهت شک می کنند. وقتی می رفت گفتم خیالت راحت باشد یک فکری برات می کنم. بعد در فکرم این بود که چگونه او را فراری بدهم. چون خودم می خواستم فرار کنم اما نمی شد. برادرم هم آنجا بود و باید دوتایی باهم از اونجا خارج می شدیم و برادرم را دور از من و جدای از من در یک مقر دیگر نگه می داشتند که شب به مجید گفتم تو را فراری می دهم اما خودم نمی توانم بیایم ولی بهت قول می دهم تا 2 روز دیگر من هم بهت ملحق خواهم شد. <br> مجید گفت نه من می خواهم تو باشی و گرنه من می ترسم نمی توانم. بهش توضیح دادم که خودت که می دانی برادر من هم اینجاست و من ندیدمش و باید او را هم در جریان بگذارم که برای فرار آماده باشد و ما نمی توانیم تکی اقدام به فرار کنیم. چون آن اگر یکی از ما فرار کند آن دیگری را سر به نیست خواهند کرد. مجید گفت من باید با تو باشم و گرنه تکی می ترسم. گفتم هیچ موقع حرف از ترس نگو. چون همین که از مناسبات کنده بشی ، ترسها پیش تو هیچ هست.  گفتم برو وسایلت را جمع کن بگذار داخل یک کیف بیاور پیش من بگذار و آمادگی لازم را داشته باش و هیچ اضطرابی نداشته باش. چون می خواستم همه چیزش پیش من باشد که اگر بویی بردند از فرار مجید به دردسر نیافتد. او هم رفت کیف و وسایل مورد نیازش را آورد پیش من و من بردم کیفش را نگه داشتم زیر تختم و ملحفه را تا پایین تخت کشیدم.بهش گفتم الان برو و با کسی هم حرف نزن. تو را با ماشین های یونامی خواهم فرستاد و کیفت را هم داخل ماشین می گذارم که راحت بتونی بدون دغدغه فرار کنی. چون کانکس ما کنار خیابون بود و ماشین های یونامی از نزدیکی کانکس ما رد می شدند. اما کانکس او ته مقر بود و اگر با کیف می آمد تا به محوطه ای که ماشین ها هستند او را می دیدند و گیر می افتاد. <br> به مجید گفتم باید سوار این ماشین ها شوی و این یونامی تو را از مقر خارج خواهند کرد و اگر تو را هم تا قبل از سوار شدن به ماشین نبینند خیالت دیگه راحت باشه. چون بعد سوار شدن اگر بینند هم هیچ کاری نمی توانند بکنند. تو باید بروی و من هم با برادرم هر طور هم که شده باشد و به هر طریقی هم باشه تماس گرفته و با او از اینجا خارج خواهیم شد. 2 روز از طرح نقشه فرار مجید می گذشت که من در این 2 روز همش کنارش بودم. با هم می رفتیم ورزش. با هم برای غذا می رفتیم تا ترس مجید از فرار بریزد که فردای آن روز ظهر بود که من داشتم از سالن غذاخوری می آمدم که هم محفلی ام فکر کنم محمود بود که بهم گفت مجید سوار ماشین یونامی شد و رفت. گفتم جدی تو دیدیش؟ گفت آره. گفتم پس حرفشم نزن تا بعد از ظهر بشه.</p>



<p>جریان از این قرار بود که  ظهر که ما در سالن برای ناهار بودیم مجید زودتر از من ناهار را خورده بود و چند دقیقه زودتر از من به سمت آسایشگاه حرکت کرده بود. در این موقع انگار ماشین های یونامی را دیده بود و فرصت را هدر نداده بود و رفته بود سوار ماشین شده بود و وقتی من مطمئن شدم مجید موفق شده دیگه خیالم راحت شد و بعد از ظهر بود که دیدیم نشست گذاشتند و لایه ما را صدا زدند و مهناز شهنازی گفت مجید فرار کرده و او مزدور و خائن هست و خیانت کرده و هر چی فحش و ناسزا بود بهش گفت. آخه مسئولین وقتی کسی فرار می کرد یا از آنجا خارج می شد همیشه این حرفها را می زدند و پشت سر او آنقدر فحش و ناسزا می گفتن و او را مزدور و یا خائن خطاب می کردند.<br> من در این موقع بلند شدم و گفتم چرا تا دیروز که اینجا بود بهش مزدور و یا خائن نمی گفتید الان که رفته این حرفها را می زنید؟ جوابی نداشت بگه و می خواستطوری فضا سازی کند که بچه را بر علیه او بشوراند.  مسئولین استاد بازی کردن با احساسات بچه ها بودند. <br> بچه های هم محفلی مان همگی خوشحال بودند از نقشه فرار و بهشان گفتم این خوشحالی ادامه دار خواهد بود و من هم خواهم رفت. به جمشید گفتم تو هم می آیی. گفت من دوست دارم بروم خارج. گفتم بیا از اینجا خارج شو بعد می تونی بری خارج که گفت می خواهم بروم آلبانی. از آنجا خارج می شوم. گفتم  باشه. به یک بلوچ گفتم تو هم آماده فرار باش. گفت من هم دوست دارم بروم خارج. گفتم پس معطل نکن که گفت من در آلبانی خارج خواهم شد و به حمید جعفری گفتم تو هم آماده فرار باش. گفت من وقتی برویم آلبانی داخل هواپیما اعلام جدایی خواهم کرد و به سیروس خداداد گفتم دیگر باید فرار کرد. گفت من هم منتظرم بروند آلبانی و در آنجا جدا می شوم. من گفتم به مجید قول داده ام تا 2 روز در آنجا باشم. من هر طور شده تا 2 روز فرار می کنم همراه برادرم که تا 2 روز هم مقدمات خارج شدنمان را دوتایی با هم انجام دادیم و سر موقع یعنی همان 2 روز از مناسبات خارج شدیم.   </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/30497">روزی که مجید از لیبرتی فرار کرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/30497/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29926</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29926#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 May 2019 03:35:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=29926</guid>

					<description><![CDATA[<p>تیف! در داخل قرارگاه تیف در داخل قرارگاه اشرف بود که آمریکاییها در آنجا بودند و نفراتی که از پیش مجاهدین می خواستند بروند یا موفق به فرار می شدند به آن محل می رفتند. در دوره ای که نفرات خیلی آنجا را ترک می کردند همگی در آن محل جمع می شدند. متاسفانه من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29926">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>تیف! در داخل قرارگاه<br> تیف در داخل قرارگاه اشرف بود که آمریکاییها در آنجا بودند و نفراتی که از پیش مجاهدین می خواستند بروند یا موفق به فرار می شدند به آن محل می رفتند. در دوره ای که نفرات خیلی آنجا را ترک می کردند همگی در آن محل جمع می شدند. متاسفانه من و برادر جدا از هم بودیم و ونمیتوانستیم با هم هماهنگ کنیم که به آنجا برویم و مسئولین مجاهدین از رفتن نفرات که تعدادشون زیاد شده بود می ترسیدند. به همین علت باز هم با دروغ و نیرنگ و فریب تیف را جای مخوف و ترسناکی در چشم همه نشان دادند که جلوی رفتن بچه ها به تیف را بگیرند. می گفتند تیف همش چادر هست و آمریکاییها در آنجا نفرات را شکنجه می کنند و غذا نمی دهند و غذاهایی به نفرات می دهند که به حیوانات می دهند. و می گفتند آمریکاییها خیلی از نفرات را کشته اند و هر روز عذاب می دهند و خیلی از نفرات از رفتن به تیف دچار اشتباه شده اند و الان پشیمان هستند. این حرفها را آنقدر می گفتند که بچه ها را دچار سردرگمی کنند تا از رفتن به تیف پشیمان شوند. برای اینکه نفرات زیاد از سازمان جدا نشده و به تیف نروند با آمریکاییها هماهنگ کردند و برگه هایی بین نفرات توزیع کردند مبنی بر اینکه اگر کسی می خواهد خارج برود و شرایط سخت تیف را تحمل نکند می تواند با پر کردن این برگه ها رفتن به آمریکا را فراهم سازد. یکبار پسر عموی ما اکبر که در تیف بود را در محل بین تیف و مجاهدین با هماهنگی لازم ملاقات کردیم واز وضعیت تیف جویا شدیم. از طرفی چون ما برگه های رفتن به امریکا را در سازمان پر کرده بودیم (که بعدا فهمیدیم یک نیرنگ است) که ما را در سازمان نگه دارند. با این ترفند خیلیها به تیف نرفتند و گفتند  در سازمان می مانیم تا خودشان ما را به آمریکا بفرستند. پسر عمویم هم ناراحت شد که چرا عجولانه تصمیم گرفته و به تیف رفته است. سازمان با این شگرد ما و خیلی های دیگر را که تصمیم داشتیم به تیف برویم منصرف کرد. </p>



<p><br> ارزش نفر در سازمان (تشکیلات)<br> ارزش نفرات در سازمان به اندازه پشه هم نبود. انگار هیچ کس ارزش ندارد و همه خود را از دست رفته می دیدند. مثلا هر کسی مریض می شد دکتر نمی بردند. داروی مناسب برای مریضی اش نمی دادند. یک اتاقی بود که به آن امداد می گفتند و هر کس مریض داشت می گفتند به امداد برو و آنجا هم نفر می رفت چند تا داروی سرماخوردگی و یا …. می دادند که می گفتند گرما زده شدی به غیر از این چیز دیگری نمی دادند و نفر هر مریضی داشت همانطور می ماند تا مریضی اش بدتر شود و در نهایت از دست برود و هر کس اعتراض می کرد می گفتند مظلوم نمایی نکن. خودت را به مریضی نزن. بطور مثال دوستم که همشهری من هم بود گواتر گرفته بود به اسم آرش غلامپور که او را به دکتر یا بیمارستان نمی بردند. وقتی من او را دیدم خودم ترسیدم گفتم تو چرا همه جات باد کرده. صورت و گلو آنقدر پف کرده بود من خیلی می ترسیدم. گفت گواتر دارم ولی کاری نکردند. گفتم چرا گفت همین طوریه دیگه فقط دارو دادند که گفتم اینها به هر کس که هر درد و مریضی داشته باشد داروی سرماخوردگی می دهند. برو دعوا راه بنداز که ببرنت به دکتر و هر کس مریض بود و بیماریهای خطرناکی داشت با زور و فشار برای کار می آوردند و می گفتند هیچی نیست و خودت را به مریضی نزن و اگر کسی دیگر توان کار نداشت در نشست های عملیات جاری آنقدر تحت فشارش می گذاشتند و فحش می دادند که خودش را به مریضی می زنه تا نفر را با فشار هم که شده برای کار ببرند. نفراتی که آنجا بودند همه را برای استفاده های سیاسی خود برده بودند که از خون جوانان مملکتمان استفاده ای شوم سیاسی خود را کنند! یا به کشتن بدهند یا خودشان از بین ببرند و بگویند مثلا آن نفر در ایران مریض بوده و در آنجا امکانات رسیدگی نبود یا به لحاظ مالی مشکل داشت و یا اینکه بگویند در بیمارستانهای ایران دکتر خوبی نبوده که مرض این نفرات را تشخیص بدهند که اینطور مانده و بیماریش عود کرده. می خواستند با این کارهایشان اسم ایران و دولت ایران را در جهان بد جلوه بدهند. خیلی از نفرات بودند که بیماری سختی داشتند مثل سرطان و بیماریهای قندی. اصلا به آنها رسیدگی نمی کردند و می گفتند خودش خوب می شود. ارزش برای سازمان مجاهدین این بود که از صبح تا شب برای آنها کار کنی و می گفتند باید آنقدر کار کنی تا شهید شوی و به غیراز این اصلا به نفرات اهمیت نمی دادند. حتی برادر خودم شهرود گواتر داشت که من از بچه ها شنیدم که شهرود وضع بیماریش بد است و همه جاش باد کرده چون من را نمی گذاشتند برادرم را ببینم، بعد از اینکه دعواهای زیادی کردم برادرم را آوردند و نشان دادند که وقتی دیدمش ترسیدم گفتم هیچ کاری برات نکردند گفت فقط چند تا قرص دادند که هر دو نگران بودیم. یا کسی به اسم نورمحمد که بچه ای بود مریض وهمیشه بی حال بود. اصلا او را به  دکتر نبردند و می گفت همه جام درد می کند و فقط بهش دارو می دادند. آنقدر بهش رسیدگی نکردند و به حال خودش گذاشتند که چند سال با این مریضی دست و پنجه نرم کرد و آخر سر مرد.</p>



<p><br> بحث خودسوزی های بعد از دستگیری مریم در فرانسه<br> ناگهان ما شنیدیم که مریم رجوی در فرانسه دستگیر شده است. ازاین جهت همه متناقض شده بودیم که چرا مریم که خودش را رهبر معرفی می کرد همه را در عراق در زیر بمبارانها ول کرده و خودش با خیلی از مسئولین بالا فرار کرده اند و در فرانسه هستند. این  عمل، نفرت همه نفرات را ایجاد کرده بود و سوال بی پاسخ همه ما بود که چرا کسی که خودش را رهبر و رئیس جمهور معرفی می کرد! نفرات را در زیر بمبارانهای آمریکا ول کرده و فرار کرده و همه بهشان فحش و ناسزا می گفتیم. وقتی مسئولین این رفتارها را می دیدند یکدفعه بحثی بوجود آوردند و کاغذ آوردند که از نفرات تعهد بگیرند که خودشان را برای خودسوزی آماده کنند و از خیلی نفرات به زور و تهدید تعهد گرفتند که برای خودسوزی آماده شوند و از خیلیها هم در خارج تعهد گرفته بودند که آنها هم چنین کنند. لحظه ای که فهمیدیم مریم رجوی به همراه کسانی که به آنها اعتماد داشتند و از خودشان بودند رفته اند و ما را زیر بمبارانهای آمریکا تنها گذاشته اند دیگر برایمان مسلم شد که سازمان کسانی را که در عراق زیر بمباران و حملات احتمالی نیروی ائتلاف تنها گذاشته از خود نمی داند. اینجا بود که به پوچ بودن شعارهای سازمان بیشتر پی بردیم. همچنین وقتی در اخبار متوجه شدیم مبالغ زیادی (چند میلیون دلار) از او کشف شده، خیلی به هم ریختیم. این موضوع در محفلهای دوستانه بسیار مطرح می شد که سازمانی که می توانست نیروهایش را قبل از حمله آمریکا مانند کسانی که با مریم رجوی می رفتند خارج کند چرا ما را در عراق رها کرد؟ این سوال برای همه کسانی که در اشرف بودند یک سوال مهم بود که جوابی برای آن وجود نداشت جز اینکه سازمان یک مجاهد مرده را ترجیح می دهد به مجاهدی که در اروپا رها شود. اگر این امکان برای سازمان وجود داشت که نیروها را از عراق خارج کند چرا فقط نیروهای خودی را خارج کرد. حتی شنیدیم که قبل از حمله آمریکا به تعدادی از کادرهای قدیمی سازمان مبالغی دلار داده شده تا در صورت نیاز خود را به یک کشور خارجی و یک منطقه امن برسانند. </p>



<p><br> جریان خلع سلاح توسط آمریکا<br> از روز اولی که در پذیرش همه ما تسلیح شدیم همواره گفته می شد که مجاهدین بدون سلاح و بدون لباس نظامی در ارتش آزادی بخش معنایی ندارد. اما وقتی بدستور سازمان همه ما خلع سلاح شدیم و سلاحها و تمامی زرهی ها و ادوات جنگی را تحویل آمریکا دادیم برایمان روشن شد که سازمان با آمریکاییها که به دید یک دشمن و امپریالیسم نگاه می کرد، چندان هم بد نیست!<br> حتی به ما گفته شد در جریان خلع سلاح اگر از کمد یک نفر حتی یک فشنگ پیدا شود این کار به معنای خیانت به سازمان است. در کمال تعجب در پیامی که همان موقع از طرف مسعود رجوی صادر شد گفته شد به لحاظ استراتژیک دشمن اصلی ما رژیم خمینی است و ما با آمریکاییها هیچ جنگی نداریم و بایستی به موازات خط و خطوط آمریکاییها حرکت کنیم حتی اگر لازم باشد دامن پوشیده و پیش آنها برویم. بعد از این پیام مسعود رجوی همه حرفهایی که در شرح تاریخچه سازمان در مورد امپریالیسم و دشمنی با آمریکا گفته شده بود زیر سوال رفت. حتی همه کتابهایی که در کتابخانه ها در مورد آمریکا و دشمنی خلقها با او توسط سازمان نوشته شده بود جمع آوری گردید. تقریبا تمامی بچه های ارتش از خلع سلاح متناقض بودند و این مساله در تمامی نشست های داخل مناسبات مطرح می شد. در جواب مسئولین می گفتند چیزهایی که برادر می فهمد ما فهم نمی کنیم اما امروز پس از گذشت سالیان برای همه روشن شد که رجوی برای رسیدن به قدرت و حکومت حاضر است همه چیز را قربانی کند. به هیچ اصولی پایبند نیست اگر لازم باشد تک تک اعضا را به قربانگاه می فرستند. اما سوال این است که آیا او حاضر بود نفرات خودی را هم قربانی کند؟ یکی از مواردی که در محفلها و صحبت های خودمانی بین بچه ها روشن شد، خوشحالی ما از خلع سلاح بود. از اینکه کشته نشدیم شاد بودیم و یک جشن برای همه ما بود. که بالاخره رجوی نتوانست ما را به کشتن بدهد. امیدوار بودیم بعد از خلع سلاح به یک کشور خارجی برده شویم اما رجوی همیشه تاکید می کرد اشرف پایگاه امن استراتژیک است. چرا که با پراکنده شدن نیروها و امکان رفتن به کشور خارجی متلاشی شدن سازمان در دسترس بود. رجوی تا آخرین لحظه ای که برایش امکان داشت می خواست قدرت غیرواقعی خود در عراق را نگه دارد. حتی تا لحظه دستگیری صدام حسین این امید را داشت که مردم عراق در یک شورش جمعی صدام را به قدرت بازخواهند گرداند. اما همه می دانستیم این تفکر رجوی مانند سایر تفکرهایش یک خیال باطل است. صدام دیگر از قدرت کنار رفته بود و مزدوری رجوی برای او دیگر معنایی نداشت.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29926">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29926/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29839</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29839#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Apr 2019 04:43:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=29839</guid>

					<description><![CDATA[<p>آشنایی اولیه با سازمان در قطار بعد از ما هم نفرات دیگری بودند که حرکت کردیم و در بغداد از قطار پیاده شدیم که دیدیم دو تا ماشین لندکروز آمدند دنبالمون که ما را سوار کردند و در تاریکی شب به محلی رفتیم که بعدا گفتند اینجا اشرف است. ما 4 نفر بودیم و یک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29839">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong>آشنایی اولیه با سازمان</strong><br>  در قطار بعد از ما هم نفرات دیگری بودند که حرکت کردیم و در بغداد از قطار پیاده شدیم که دیدیم دو تا ماشین لندکروز آمدند دنبالمون که ما را سوار کردند و در تاریکی شب به محلی رفتیم که بعدا گفتند اینجا اشرف است. ما 4 نفر بودیم و یک یک ما را به یک اتاق برده و تمامی لباسها و ساعت و سایر وسایلمون را گرفتند و به جای آن لباس ارتش را به ما دادند که من گفتم من تازه خدمت سربازی را تمام کرده ام و نیاز نیست بپوشم که گفتند این با آن لباس شما فرق می کند و باید بپوشید. بجز من و اکبر یک نفر به اسم شهروز که بچه شیراز بود و یک نفر به اسم حبیب که بچه مشهد بود این لباسها را پوشیدیم. بعد از پوشیدن لباسها ما را به یک مجموعه دیگر بردند. در همان محل عکس مریم و مسعود را روی دیوار که نصب بود دیدیم. برای اولین بار که یک نفر در همان مجموعه بود به اسم موسی که بچه تهران بود که عکس مریم را بوسید و گفت خیلی خوشگل است.<br> محلی که در آنجا بودیم یک محوطه تقریبا 1000 متری بود که اتاقهایی در آن وجود داشت و حدود 100 نفر در آن مجموعه وجود داشت و کارهای توضیحی با ما در مورد مسعود و مریم و تاریخچه سازمان شروع شد. <br> من اولین بار بود که نام سازمان مجاهدین خلق ایران را می شنیدم و می گفتند مسعود رجوی رهبر آن است و مریم رجوی رئیس جمهور است. فضای اعتراض از طرف اکثر بچه ها شروع شده بود. مثلا به یکی از بچه ها گفته بودند که روزانه 350000 تومان آن هم در سال 1381 حقوق خواهند داد و روزانه با هر دختری که بپسندد خواهد بود. ما هم یک معترض بودیم که چرا ما را به آلمان نبردند؟ هوا خیلی گرم بود. مهر ماه بود ولی مثل ایران نبود. گرمای هوا نزدیک 40 درجه می شد. دعواهای زیادی اتفاق می افتاد که می گفتند اگر ادامه دهید شما را به زندان ابوغریب که شرایط بدی دارد خواهیم فرستاد. کل مدتی که در ورودی اشرف بودیم 10 روز شد و بعد ما را به پذیرش ارتش بردند. آنجا بود که گفتند برادرت هم آمده است و من برای اولین بار در آنجا شهرود را دیدم. شب ها ما را در یک اتاق جمع کرده و می گفتند باید صحبت کنید. یعنی هر کسی هر مشکلی دارد در آن جمع مطرح کند که در هر جمعی حدود 15 الی 20 نفر می شدیم.<br> خیلی از ماها می گفتیم برای چی ما اینجا هستیم؟ چرا ما را به اینجا آوردید و به فکر خانواده افتادیم که از ما خبر ندارند و آنها چه می کنند الان؟ وقتی ما این لحظاتمان را بازگو میکردیم، سر ما داد می کشیدند و می گفتند که خانواده دیگر وجود ندارد و باید آنها را فراموش کنید و هر چی فحش و ناسزا بلد بودند، مسئولین نشست به ما می گفتند و همه در یک حالتی قرار گرفته بودیم که نمی دانستیم چکار کنیم. و خیلی افسرده به فکر خانواده بودیم و می گفتیم چطور از اینجا باید خارج بشیم.<br> مسئولین نشست چنان به ما فحش می دادند که همه را مجبور به قطع امید از خانواده بکنند و می گفتند خانواده دشمن شماست. و همه بچه ها در فکر و خیال بودند. در این مرحله بود که کلاسهای انقلاب ایدئولوژیک برای ما شروع شد. قضیه به این ترتیب بود که یک سری نوار در ویدیو می گذاشتند که مربوط به بحث های انقلاب بود. موضوع نوارها نشست های پنج روزه رهبری و ده روزه رهبری بود. می گفتند برای اینکه بتوانیم بهتر بجنگیم باید زن و زندگی را طلاق بدهیم.<br> موضوع نشست های دیگر بحث های سیاسی و ایدئولوژیک بود و تاریخچه سازمان را هم از ابتدای تشکیل سازمان توضیح می داد و ما که هیچ کدام را نشنیده بودیم درگیر این بحث ها می شدیم. اما باز هم حرف اصلی ما این بود که چرا ما را به آلمان نمی فرستند. که این درخواست ما دیگر به دست فراموشی سپرده شد و می گفتند اینجا جای این بحث ها نیست. همه برای جنگ آمده ایم و یک فضای فشار و …. و سرکوب بود. به این معنی که کسی جرات نمی کرد بحث های دیگری مطرح کند.</p>



<p><strong> شنیدن نام ارتش آزادیبخش و گرفتن مدارک</strong><br> در ترکیه به ما گفته شد که باید کاغذی را امضا کنید. بعد مقدمات کار رفتن به آلمان انجام خواهد شد. اما ما هرگز تصوری از ارتش آنها نداشتیم. در ورودی و پذیرش بودیم که معنای اصلی آنرا فهمیدیم. ما همه عضو این ارتش بوددیم و خودمان هم خبر نداشتیم که چه ضوابطی دارد. یکی از این ضوابط طلاق زن و زندگی بود. هیچ کدام از ما حق نداشتیم به زن فکر کنیم. می گفتند در این ارتش همه مجرد هستند. رزم انفرادی و رژه جلوی عکس مریم و مسعود هر روز صبح اجرا می شد. و می گفتند ما جمهوری اسلامی را با این ارتش سرنگون خواهیم کرد. ما که برای کار آمده بودیم مشکل سیاسی یا نظامی با دولت ایران نداشتیم. اما آنها می گفتند اینجا همه برای مبارزه با رژیم آمدیم. بجز زمانی که خواب بودیم باید فرم ارتش آزادی بخش را که پوشش و لباس نظامی بود بر تن می کردیم. و این یک اجبار بود. همچنین مدارک شخصی من را در ترکیه گرفته بودند و مابقی را مثل پول و لوازم شخصی در اشرف گرفتند. هیچ کس حق نگه داشتن چیزی را نداشت و همه را می گرفتند. آموزش سلاحهای انفرادی و رزم انفرادی و سلاحهای سبک را در پذیرش دیدیم. هرگز فکر نمی کردیم که ما را برای آموزش نظامی به عراق برای جنگ با ایران می برند. زمانی متوجه شدیم که دیگر دیر شده بود و ما را ول نمی کنند. وارد یک جنگ اجباری و ناخواسته شده بودیم. راه خروجی هم وجود نداشت و ما را با زندان ابوغریب و شکنجه تهدید می کردند. من و برادرم شهرود دیگر اجازه نداشتیم مثل قبل با هم صحبت کنیم. اسم آن را گذاشته بودند محفل.<br> در پذیرش ما را به نشست هایی در یک سالن بزرگ می بردند که فهیمه اروانی برای ما نشست می گذاشت که همه بچه ها برای رفتن به این نشست مخوف می ترسیدند. در آنجا کار فقط فحش کاری و خرد کردن نفرات با حرفهای رکیک و پرتاب کردن صندلی بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29839">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29839/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29827</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29827#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Apr 2019 06:29:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام بهادری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=29827</guid>

					<description><![CDATA[<p>بیکاری در ایران و تصمیم غلط من شهرام بهادری گرگری متولد 1360 در شهرستان هادیشهر (گرگر) آذربایجان شرقی می باشم. من در خانواده ای بزرگ شدم که چهار برادر و شش خواهر بودیم و شرایط زندگی سخت بود و من تازه خدمت سربازی ام را تمام کرده بودم. در سال 1380 بیکار بودم. اما هر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29827">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>بیکاری در ایران و تصمیم غلط<br>
من شهرام بهادری گرگری متولد 1360 در شهرستان هادیشهر (گرگر) آذربایجان شرقی می باشم. من در خانواده ای بزرگ شدم که چهار برادر و شش خواهر بودیم و شرایط زندگی سخت بود و من تازه خدمت سربازی ام را تمام کرده بودم. در سال 1380 بیکار بودم. اما هر کاری می کردم نمی توانستم یک مغازه باز کنم. چون هیچ سرمایه ای نداشتم. به همین خاطر رفتم پیش برادرم احمد که در کار ترخیص کالا از گمرک نخجوان بود و چند بار با او برای این کار به نخجوان رفتم. اما دیدم هیچ پول خوبی نمی ماند. بعد برگشتم پیش پدرم که کنار گمرک نخجوان مغازه سوپرمارکت داشت و آنجا مشغول شدم. اما باز هم دیدم هیچ پولی نمی توانم پسس انداز کنم. چون پدرم با یک نفر دیگر شریک بود و مغازه اجاره ای بود. دربدر دنبال کار مناسبی می گشتم که بتوانم بعد سربازی برای خودم کار کنم و زندگی خوبی تشکیل بدهم. و به این خاطر برای هر آشنایی رو انداختم که بتوانم کاری پیدا کنم. ولی متاسفانه همچین کاری پیدا نکردم. برادر بزرگترم شهرود در باکو مشغول کار رفوگری فرش بود. چند بار با برادرم که صحبت کردم گفت یکی از دوستانش به نام صالح کهندل در کشور آلمان کار فرش مناسب پیدا کرده که پول خوبی دارد. او به برادرم پیشنهاد داده بود که درآمد کار فرش در آلمان از باکو خیلی بهتر است که برادرم را با این شیوه اغفال کرده بود. من صالح کهندل را نمی شناختم. اما چون دوست برادرم بود و همشهری ما بود به همین دلیل به او اعتماد کردیم. چون ما به هر دری زده بودیم کار خوبی پیدا نکرده بودیم. این پیشنهاد صالح برای ما خیلی جذاب بود. و ما در طول دو سه روز روی پیشنهاد این تصمیم گرفتیم که هر چه زودتر برای این کار برویم که وضع مالی مان بهتر شود. با حداقل سرمایه ای که داشتم گفته بود خود را به ترکیه برسانید بقیه مسائل را من حل می کنم. و من جوانی بودم که تا خدمت سربازی از شهرمان بیرون نرفته بودم و تجربه کافی نداشتم و بعد از صحبت با برادرم تصمیم گرفتیم که برای این کار به آلمان برویم و من آنموقع شنیده بودم که هر کس به خارج برای کار برود پول خوبی می تواند جمع کند. به همین خاطر تصمیم گرفتیم سراغ این کار برویم.<br>
تصمیم برای پیوستن به  سرپل سازمان برای کاریابی و رفتن به آلمان<br>
پس از اینکه مقدمات اولیه را در جلفا انجام دادم و تصمیم قطعی برای خروج گرفتم شب ساعت 5/11 به طرف شهر بازرگان مرز ایران و ترکیه حرکت کردم و نزدیکای صبح با اتوبوس که به استانبول می رفت سوار شدم و مراحل قانونی خروج از کشور را طی کردم که بعد حرکت کردیم و من در سه راهی آنکارا پیاده شدم و با سواری به شهر آنکارا رفتم. همه این مراحل را از طریق برادرم با موبایل توجیه شدم. قرار بود که وقتی به آنکارا رسیدم دوستان شهرود مرا تحویل بگیرند و به من آدرس هتل را داده بودند. با یک شماره تلفن بعد از مدتی که در آنکارا چرخیدم همان هتل را پیدا کردم. بعد از مراجعه به کارکنان آنجا گفتند که جاها همه رزرو شده و به اسم شما جایی رزرو نیست که گفتم برادر من اینجا جا رزرو کرده اند که دوباره نگاه کردند و دیدند نیست که بعد گفتم شماره تلفنی که به من داده بودند را بگیرند که بعد از تماس گفتند همچین شماره ای نیست و بعد مرا به یک هتل دیگر در نزدیکی آنجا بردند که من در آن هتل مستقر شدم که بعد از یک ساعت گوشی اتاق زنگ خورد که گفتند بیا پایین کسی منتظر شماست که من رفتم پایین دیدم یک شخصی با کت و شلوار و کراوات و کیف سامسونت و خیلی مرتب منتظر است.<br>
اوخودش را علی معرفی کرد و فارسی حرف می زد و گفت مشکلی نداری من از دوستان برادرت هستم و به آلمان می برمت. و بعد گفت دیگه من به کارهایت رسیدگی می کنم.<br>
من با دیدن همچین شخصی که اینهمه مرتب بود و گفت کارهایت را دنبال می کنم و سر پول مشکلی نخواهی داشت با خودم گفتم که عجب شانسی آوردم که با او آشنا شدم. ظاهر مرتب او مرا تشویق می کرد که به گفته هایش اعتماد کنم و هر چه که می گوید به آن عمل کنم. و بعد که رفتم اتاقم دیدم یک زن به گوشی اتاق زنگ زد. خودش را ملیحه معرفی کرد و اسم مرا گفت و پرسید علی تو را پیدا کرد که گفتم بله و گفت او کارهایت را دنبال می کند که به آلمان بیاورد و دیگر نگران نباش. بعد ازاین  که با ملیحه صحبت کردم، علی با پسرش که حدود 20 سال داشت به اتاقم در هتل آمدند و با خودشان یک دستگاه ویدیو و چند نوار ویدیو خنده آور آوردند که مشغول باشم و من چون بلد نبودم بعد از رفتن آنها دیگر نتوانستم نوارها را تماشا کنم.<br>
شب را در آن هتل ماندم و صبح علی آمد وپرسید که نوارها را نگاه کردی  که گفتم بلد نبودم و تلویزیون تماشا کردم که او همه نوارها و ویدیو را جمع کرد و زنگ زد پسرش آمد و آنها را به پسرش داد که برد.<br>
علی مرا به یک هتل دیگر به اسم هتل کاج برد و من در آنجا مستقر شدم و باز هم ملیحه به من زنگ زد و گفت مشکلی نداری….. هتل را عوض کردیم که راحت باشی و من هم گفتم که این علی فارسی صحبت می کند و گفت نگران نباش یک نفر دیگر را می فرستم که ترک زبان باشد.<br>
ساعتی بعد کسی آمد به اسم عبدالله که گفت دیگر من کارهایت را دنبال می کنم و این عبدالله  دو روز بعد خودش یوسف معرفی کرد و من از این کارسر در نمی آوردم. پاسپورتم دست عبدالله بود. که مرا به پارکها و رستورانهای شیک می برد. بهترین غذاها و بهترین جاهای تفریحی می برد و من فکر می کردم آینده خوبی در انتظار من است. دو روزبعد، اکبر را که پسر عمویم بود و مرا تا مرز ترکیه آورده بود توسط شهرود هماهنگ شده بود و او پشت من در ترکیه به هتل کاج آمد. به اکبر هم گفته بودند که می رویم آلمان سه نفری در کار فرش فعالیت خواهیم کرد و زندگی مان عوض می شود. و چون اکبر هم زندگی مناسبی نداشت خیلی به این کار علاقه داشت. به من هم گفته بودند که به اکبر زنگ بزنم و وضعیت خوب اینجا را به او منتقل کنم. روز بعد،من و اکبر را از هتل کاج به یک هتل دیگر که فکر کنم اسمش یلدیز بود بردند. و فکر کنم حدود هفت یا ده روز ما در ترکیه در آنکارا ماندیم که ما را به پارکها و رستورانهای شیک می بردند و حسابی از ما پذیرایی می کردند. به ما می گفتند که ما کارهای شما را برای رفتن به آلمان دنبال می کنیم و بعد ما را به شهر مرزی….. بردند که دیدیم ما را سوار قطار کردند. تا اینجا هنوز ما نمی دانستیم مقصد کجاست و هیچ اسمی از سازمان مجاهدین یا رجوی نشنیده بودیم. فقط گفته بودند که به آلمان می رویم. و در هتل یک کاغذ از ما گرفتند که در آن نوشته بود به ارتش می روید و به ما القا شد که این کار مقدمات رفتن به آلمان می باشد و باید این راه را بروید و ما هم آن نامه را امضاء کردیم.<br>
ادامه دارد…</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/29827">خاطرات شهرام بهادری &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/29827/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
