<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>عطا موذن</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%b9%d8%b7%d8%a7-%d9%85%d9%88%d8%b0%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/عطا-موذن</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 11 Sep 2021 09:43:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>عطا موذن</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/عطا-موذن</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>بیاد عطا موذن از قربانیان اخیر مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46786</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46786#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Sep 2021 09:43:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[رستم آلبوغبیش]]></category>
		<category><![CDATA[عطا موذن]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=46786</guid>

					<description><![CDATA[<p>از طریق یکی از دوستان جداشده در جریان خبر فوت عطا موذن از اعضای خوزستانی تحت اسارت مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف سه درآلبانی قرار گرفتم. من با عطا از سال 85 در پادگان اشرف آشنا شدم. در یکی از روزهایی که برای کار جمعی به آشپزخانه رفته بودم درجریان کار متوجه شخصی شدم که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46786">بیاد عطا موذن از قربانیان اخیر مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>از طریق یکی از دوستان جداشده در جریان خبر فوت عطا موذن از اعضای خوزستانی تحت اسارت مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف سه درآلبانی قرار گرفتم. من با عطا از سال 85 در پادگان اشرف آشنا شدم. در یکی از روزهایی که برای کار جمعی به آشپزخانه رفته بودم درجریان کار متوجه شخصی شدم که در افکار خود غرق بود و توجه ای به اطراف خود نداشت و آرام آرام مشغول پاک کردن سبزی بود. سکوت عمیق او توجه من را برانگیخت. بعد از اتمام کار جمعی و در مسیر بازگشت به مقرمان به او نزدیک و هم صحبت شدم. از لهجه شیرینش فهمیدم بچه بهبهان و خوزستانی است. از این بابت که هم استانی من است احساس خوشحالی کردم. خودم را به او معرفی کردم و از آن لحظه آشنایی و ارتباط من باعطا شروع شد .</p>
<p>در روزهای بعد در خیلی از کلاس ها که از طرف مسئولین برای سرگرم کردن و اتلاف وقت ما گذاشته میشد درکنار هم بودیم و فرصت بیشتری برای آشنایی با او پیدا کردم. به مرور زمان و اعتماد متقابلی که بین ما بوجود آمد، راز سکوت و در خود بودن او را توانستم بفهمم. در یکی از شب ها که به اتفاق او نگهبان بودم برایم تعریف کرد که اواخر سال 82 در حالیکه در شهر اصفهان کار و زندگی خوبی داشته و از هر لحاظ از زندگی اش راضی بوده، از طرف یکی از دوستانش که در زندان هم بندش بوده  و هر دو آنها به جرم تبلیغ برای مجاهدین خلق دستگیر شده بودند، باردیگر تشویق به پیوستن به مجاهدین خلق در عراق شدم .</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-23912 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_5.jpg" alt="اسارت در فرقه" width="800" height="600" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_5.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_5-300x225.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_5-768x576.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_5-400x300.jpg 400w" sizes="(max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>وی گفت مدتی بعد به اتفاق همسرم و در حالیکه دو دخترم را بصورت موقت  نزد یکی از دوستانم گذاشته بودیم به کردستان آمده و به کمک قاچاقچی مجاهدین خلق به عراق و پادگان اشرف آمدیم. دراشرف مسئولین همسرم را مجددا به ایران فرستادند تا ضمن فروش تنها خانه مان دخترانمان را هم با خودش به اشرف بیآورد که بعداز رفتن همسرم به ایران  تا مدتها از او خبری نداشتم تا بعدها شنیدم احتمالا بدلیل مخالفت خانواده اش از آمدن به عراق و پیوستن به مجاهدین خلق پشیمان شده است.</p>
<p>بعد از تمام شدن صحبت های عطا قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و من هم بدون اینکه او متوجه شود بی اختیار اشک ریختم . در آن شب راز سکوت های طولانی عطا را توانستم بفهمم . او در تمامی این سالیان نتوانست همسر و دخترانش را فراموش کند و خود را درقبال سرنوشت تلخی که برای آنها رقم زده بود مقصر می دانست. هر دو به فکر فرو رفتیم! من هم به یاد خانواده ام افتادم و روز آخرین خداحافظی که برای رفتن به جبهه و دفاع در مقابل تجاوز دشمن بعثی آنها را درآغوش گرفته و خداحافظی کردم.</p>
<p>بعد از اسارت درجنگ توسط ارتش عراق و انتقال به اردوگاه اسیران من هم یک روز همانند عطا فریب مسئولین مجاهدین خلق را که به اردوگاه ما آمده بودند، خوردم. من تحت تاثیر وعده های فریبنده آنها که شما را به اروپا و یا ایران خواهیم فرستاد و خود را فرشته نجات ما نشان میدادند به اردوگاه اشرف رفتم که از همان روز دیگر ارتباطم با خانواده ام قطع و از وعده های اروپا و یا بازگشت به ایران و رفتن نزد خانواده خبری نشد!</p>
<p>یک درد و احساس مشترک با عطا در خودم احساس می کردم. هر دو قربانی فریب و دروغ مجاهدین خلق شده بودیم. عطا همسر و دخترانش و من پدر و مادر و خواهران و برادرانم را از دست داده بودیم . رفته رفته داشت صبح میشد، با صدای خودروی جیب لندکروز که درمقابل برج نگهبانی توقف کرد بخود آمدیم می بایست پست نگهبانی را با نفرات بعدی جابجا می کردیم .</p>
<p>عطا همچنان در خود بود و افکارش در ایران و خانواده اش سیر می کرد. از آن روز به بعد نزدیکی بیشتری با عطا احساس می کردم و تقریبا هم محفل شده بودیم. او همانند من اگرچه هیچ سنخیتی با مناسبات مجاهدین نداشت ولی مجبور بود بخاطر القائات ذهنی ومغزشویی خود را همگام و همراه نشان دهد تا فرصت مناسب برای جدایی دست بدهد.</p>
<p>بعد از فرار از اسارتگاه لیبرتی و بازگشت به ایران و آغوش گرم خانواده همیشه خاطرات عطا جزیی از زندگی من شده بود و همیشه دعا و آرزو میکردم که او هم به آغوش خانواده اش برگردد و دخترانش را که آن همه دوستشان داشت را بار دیگر از نزدیک ببیند ولی افسوس..</p>
<p>حدود چهل روز پیش، بعد از اتمام کارم در یک ظهر گرم تابستان به خانه مان برمی گشتم که از طریق سایت انجمن نجات در جریان علت فوت عطا بدلیل آنچه سایت های مجاهدین خلق آن را بیماری عنوان کرده بودند قرار گرفتم. ابتدا تعجب کردم چون عطا تا آنجا که من اورا می شناختم بیماری زمینه ای خاصی نداشت. تجربه یکسال اخیر نشان داده که سران مجاهدین خلق اعضایی که بدلیل ابتلا به کرونا فوت می کنند را بیماری عادی عنوان و اعلام می کنند . چهره گرفته عطا در روز اول آشنایی در اشپزخانه و صحبت ها و درد دل هایش در برج نگهبانی برای لحظاتی از جلو چشمم گذشت. بغض او بهنگام صحبت در مورد همسر و دخترانش بیادم آمد. اشک از چشمانم بی اختیار سرازیر شد. بر رجوی و دیگر مسئولین مجاهدین خلق لعنت فرستادم که یکبار دیگر عضوی نگون بخت درحسرت دیدن خانواده اش چهره برخاک سرد فروکشید. همسر ودخترانش فرصت این را پیدا نمی کنند تا برای آخرین بار بر مزارش حاضر شوند و فاتحه ای بخوانند. آه ونفرین خانواده اش بی شک گریبان رجوی را روزی خواهد گرفت. خدا رحمتش کند.</p>
<p>رستم آلبوغبیش</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/46786">بیاد عطا موذن از قربانیان اخیر مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/46786/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>صحبتی دوستانه با همشهری خودم عطا موذن اسیر در فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/24374</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/24374#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Jan 2018 09:11:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[انجمن نجات خوزستان]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های انجمن نجات]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[عطا موذن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/?p=24374</guid>

					<description><![CDATA[<p>با سلام به همشهری خودم عطا موذن اسیر در فرقه رجوی. می خواستم بهت بگویم که چند روز پیش به همراه دیگر اعضای انجمن نجات مهمان دامادتان در بهبهان بودم داماد وخواهرتان ازما خواستند تا هرخبری از وضعیت تو داریم به آنها بدهیم. آنها ازدرد و رنج ونگرانی های همسرودخترانت بخاطر دوری وبی خبری ازتو [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/24374">صحبتی دوستانه با همشهری خودم عطا موذن اسیر در فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام به همشهری خودم عطا موذن اسیر در فرقه رجوی. می خواستم بهت بگویم که چند روز پیش به همراه دیگر اعضای انجمن نجات مهمان دامادتان در بهبهان بودم داماد وخواهرتان ازما خواستند تا هرخبری از وضعیت تو داریم به آنها بدهیم. آنها ازدرد و رنج ونگرانی های همسرودخترانت بخاطر دوری وبی خبری ازتو گفتند.خواهرت می گفت: بعد ازرفتن عطا اکثر شب ها دختران عطا منزل ما می خوابیدند که بعضا دخترکوچک عطا وسط شب ازخواب می پرید وگریه می کرد، همسرش که از شدت ناراحتی مرتب سردرد می گیرد و هفته گذشته هم دخترش رایا عروسی کرد که هرکس درمراسم او بود گریه می کرد بخصوص دخترش که دربهترین شب شروع زندگی اش را با اشک ریختن شروع کرد.<br />
خواهرت ادامه داد علاوه بر همسر و فرزندان عطا مادرم تا لحظه آخر زندگی چشمانش به درب بود و یا اینکه با هرصدای زنگ تلفن به ما می گفت ببینید عطا نیست؟ خودم بعنوان یک خواهرهمواره کارم گریه بود ولی مجبور بودم بخاطر فرزندان عطا گریه هایم را ازآنها مخفی کنم.آقای داستانیان دامادتان هم خیلی ازبابت دوری تو ناراحت بود اما دروغ چرا ازدست تو گله مند هم بود ومی گفت:عطا با این تصمیمش زندگی همسر وفرزندانش را تخریب کرد نمی دانم چرا دوباره فریب عوامل سازمان را خورد وبه عراق رفت او دراصفهان زندگی خوبی داشت و واقعا درگیر زندگی شده بود آیا رفتن به عراق وپیوستن به سازمانی که با رفتن رهبرش به عراق بزرگترین خیانت را به کشورش کرد ارزش این را داشت که الان دختران وهمسرش اینطور پریشان حال باشند با اینحال من حاضرم هرکاری انجام دهم تا دوباره عطا به زندگی اش بازگردد و یکبار دیگر در کنار همسر و فرزندانش قرار بگیرد.<br />
اما دوست خوبم صادقانه بهت بگویم شنیدن درد و رنج های همسر، فرزندان وخانواده ات ازبابت دوری تو برای هرکسی ناراحت کنند وعمق خیانت وجنایت رجوی درحق اعضا وخانواده هایشان را نشان می داد.حال از تو چند سئوال دارم: این چند سال که درفرقه و در دوری و بی خبری از خانواده ات سپری کردی آیا عملکرد سازمان را متناسب با شعارهایی که می داد بوده؟ آیا ازآن شعار که می گفت&#8221;سرلوحه مجاهدین فدا وصداقت است&#8221; بطور واقعی درعملکرد سازمان وبخصوص درشخص رجوی دیدی؟ مطمئنا که درمورد&#8221;فدا&#8221; رجوی نمی تواند ادعایی داشته باشد. چون او همواره درحساس ترین شرایط فرار را بر فدا ترجیح و خودش را گم وگور کرده است البته صداقت هم که هیچوقت درعملکرد او نبوده.حتما ازنزدیک لمس کردی که همه شعارهای ویترینی رجوی ازجمله فدا شدن برای خلق، ایجاد جامعه بی طبقه توحیدی، کاربرای کارگر زمین برای دهقان، نبرد با آمریکا و&#8230;درعمل فریبکاری رجوی برای رسیدن به اهداف قدرت طلبانه اش بوده، ازطرف دیگرکارنامه وحشتناک رجوی درسرکوب وایجاد فشارهای روحی براعضا در درون مناسبات بخصوص در دورانی که صدام برمسند قدرت عراق بود گویای این حقیقت است که رجوی یک دیکتاتورچه ایی بوده که فقط بدنبال کیش شخصیت خودش بوده، بنظر تو سازمانی که اعضایش را از ابتدایی ترین حقوق انسانی اش ازجمله ارتباط با خانواده اش محروم می کند می تواند مدعی آوردن آزادی وخوشبختی برای خلق باشد؟ حتما طی این چند سال حضورت به تمامی این واقعیت های تلخ پی بردی والبته خودت را سرزنش می کنی که چرا فریب این سازمان را خورده وبودن درکنار خانواده را بر ورود به مناسبات سازمان ترجیح ندادی.<br />
راستی همچنین شنیدم که سران فرقه برای اینکه اعضا را به اسارتگاه اشرف 3 ببرند واز ریزش آنها جلوگیری کنند گفتند تا 6 ماه دیگر صبر کنید چون رژیم دارد سرنگون می شود!! واقعا خنده داره. یادت باشد که ازسال 60 تاکنون رجوی هربار وعده های 6ماهه ویکساله سرنگونی رژیم ایران!!را به اعضا داده که این یکی ازهمان حیله های رجوی برای سرکوب ونگه داشتن اعضا در قید اسارت فرقه اش بوده. فرقه ای که خودش درآلبانی با بحران ریزش نیرو وفروپاشی روبروست چگونه می تواند چنین ادعایی داشته باشد درضمن این روزها فریب جو سازی های رجوی درمورد اتفاقات اخیر درایران را نخورید چون درایران مجاهدین ورجوی بدلیل عملکرد خیانت آمیزش پایگاه ندارد وحتی دراعتراضات اخیر یک شعارهم به نفع سازمان داده نشده اصلا نسل جوان چنین سازمانی را نمی شناسد بنابراین فریب تبلیغات دروغین رجوی را نخورید.<br />
اما کلام آخر یقینا تو ودیگردوستانت که الان در فرقه هستند به ماهیت فریبکارانه رجوی وفرقه اش پی برده وحاضربه ادامه مسیر با فرقه رجوی نیستید و می دانم که تو الان حسرت می خوری که چرا زندگی خوب خودت درایران و فرزندانت را رها و فدای شور واحساسات ونه منطق وعقل کردی وبه امید های واهی به فرقه پیوستی و فکرمی کنی که اگر الان جدا شوی چه پاسخی درمقابل وجدان وخانواده ات داری وازاین بابت خودت را سرزنش می کنی، می دانم که قلبت برای دیدن فرزندانت می تپد اما آنچه که تو را قفل ومانع جدا شدن ازفرقه کرده گیروپیچ های ذهنی است که سران فرقه با شیادی تمام برای تو و بقیه اعضا ایجاده کرده است،بنابراین دوست عزیز رجوی با هرترفندی سعی می کند تا تو و بقیه را به هرشیوه وبه منظوررسیدن به اهدافش درفرقه نگاه دارد.اما این را بدان که همسر وفرزندانت تو را بخشیدن وهرلحظه برای دیدن وحضور دوباره تو در کنار خودشان لحظه شماری می کنند.پس بخاطر اونها و پاسخ به وجدان خودت سعی کن قل و زنجیرهای اسارت بار فرقه رجوی را از خودت دورکن و بیش ازاین نگذار رجوی تو را دراقدامات خیانت بار خود غرق کند تا حالا خیلی از اعضا از جمله نفراتی که درتشکیلات فرقه فرمانده و یا مسئولیتی داشتند ازآن جدا و به زندگی خود مشغول شدند پس بیش از این بیهوده زندگی و عمرخودت را صرف فرقه میرا رجوی نکن یادت باشد که هیچکس فردی را که به اشتباهش پی ببرد وبخواهد آن را جبران کند سرزنش نخواهد کرد کافی است که همت کنی.<br />
دوست وهمشهری تو<br />
حمید دهدار</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/24374">صحبتی دوستانه با همشهری خودم عطا موذن اسیر در فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/24374/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین خانه ام را گرفتند و خانواده ام را متلاشی کردند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5882</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5882#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Nov 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[استمداد از مجامع بین المللی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواست]]></category>
		<category><![CDATA[عطا موذن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/12/01/%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%d9%8a%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85-%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مثلا" چقدر کمک می کنی؟ شوهرم احساس کرد روزنه نجاتی یافته است و جواب داد: می توانم منزلم را بفروشم و پولش را برای سازمان بفرستم. این حرف شوهرم صرفا" یک معامله یی بود که می خواست برای نجات هر دو نفرمان انجام بدهد. اما مجاهدین با برنامه ریزی روی همین حرف ما را از زندگی ساقط کردند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5882">مجاهدین خانه ام را گرفتند و خانواده ام را متلاشی کردند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از انقلاب به تشکیلات مجاهدین پیوستم. از آنجا که در شهرستانهای کوچک هواداران یک سازمان خیلی زود شناخته می شدند من هم پس از فاز مسلحانه 30 خرداد، به دلیل فعالیت در شهرستان خودمان (بهبهان) دستگیر شدم و به مدت هفت سال در زندان بودم. واقعیت این است که من ورود مجاهدین به فاز نظامی را چندان هضم نکرده بودم ولی قلبا&#8221; نسبت به مجاهدین به عنوان یک سازمان صادق و انقلابی نگاه می کردم. بعد از آزادی، تصمیم گرفتم مثل سایر مردم به دنبال یک زندگی عادی بروم. همسرم (عطا موذن) مثل خودم از هواداران قدیمی سازمان مجاهدین و مدت پنج سال در زندان بود. صاحب دو دختر شدیم و غیر از نوعی تمایل قلبی و احساس علاقمندی به مجاهدین عملا&#8221; هیچ فعالیتی نداشتیم. همسرم با تمام توان برای سامان دادن به زندگی من و بچه هایمان تلاش می کرد و بلحاظ امکانات زندگی هیچ کمبودی نداشتیم. زندگی مان به خوبی و خوشی ادامه داشت تا اینکه در سال 1385 همسرم یکدستگاه ماهواره خریداری کرد.</p>
<p>ابتدا قصدمان از خرید ماهواره نوعی سرگرمی و تفنن مثل همه مردم بود، اما « عطا » به مرور زمان شروع کرد به تماشای «‌ سیمای مجاهد »‌ و با سابقه یی که داشتیم شوهرم تماشای شبکه مجاهدین را در اولویت قرار داد و خیلی تحت تاثیر برنامه های مجاهدین واقع شده بود. مدتی که گذشت اقدام به تماس تلفنی با سازمان (از طریق شماره تلفن های سرپل)‌ نمود. سازمان هم به روال معمولش،‌ نگذاشت طعمه یی که با پای خودش به سمت تور آمده بود هدر برود. به همین سبب، سازمان ابتدا از شوهرم خواست در شهر خودمان کار تبلیغاتی نظیر شعار نویسی انجام بدهد. شوهرم پذیرفت و شروع کرد به کار تبلیغاتی و مطابق دستوراتی که تلفنی به او داده می شد کار میکرد. سپس سازمان از شوهرم خواست تا از کارهای تبلیغی که انجام داده است عکس و فیلم تهیه و ارسال نماید. اینجا بود که شوهرم مرا هم به کمک طلبید. او برای تهیه عکس یا فیلم ناچار بود از ملاء‌ خانوادگی استفاده کند و به من گفت باید همراه او برای گرفتن عکس و فیلم بروم. ابتدا من مخالفت کردم و به شوهرم گفتم می ترسم زندگی آرام و خوبمان دچار مشکلاتی بشود اما به خاطر اینکه دلم نمی آمد عطا را تنها بگذارم همراهش می رفتم. من و او داخل ماشین می نشستیم،‌من مراقب اطراف می شدم تا او کار عکسبرداری را انجام بدهد. مدتی به این منوال گذشت تا اینکه سازمان شروع کرد به وسوسه کردن شوهرم برای رفتن به عراق و پیوستن به سازمان. شوهرم کسی نبود که توانایی دوری از بچه هایش را داشته باشد ولی بالاخره وسوسه های سازمان اثر کرد و شوهرم از من خواست تا سفری به عراق برویم. اما نیت شوهرم این نبود که زندگی و دو دختر کوچکمان را رها کند بلکه می خواست با سفر به عراق از نزدیک مناسبات حاکم بر تشکیلات را تماشا کند چون پس از آنهمه سال زندان و دوری از سازمان می خواست شرایط فعلی مجاهدین را هم ببیند. به همین جهت شوهرم به من گفت می رویم عراق ولی برای ملاقات با برادران من (برادرانم محمد و صاحب در قرارگاه اشرف بودند و شوهرم خیلی دوست داشت برادران همسرش را ملاقات نماید). من خیلی مخالفت کردم اما شوهرم گفت فقط برای دو یا سه روز می رویم و بر می گردیم. با شناختی که از شوهرم داشتم و بویژه با توجه به عشقی که نسبت به زندگی و دو دخترش داشت من اطمینان داشتم شوهرم فقط به قصد ملاقات می رود و هرگز آنجا نمی ماند. قرار شد از طریق مرز و با هدایت خود سازمان به عراق برویم. از آنجا که نمی توانستیم (و صلاح نبود) خانواده خودم یا خانواده همسرم را در جریان موضوع قرار بدهیم ناچارا&#8221; دو دختر 9 ساله و 13 ساله مان را تنها و بی سرپرست در منزل گذاشتیم. به اندازه یک هفته لوازم ضروری و خوراکی های مورد نیاز بچه ها را در اختیارشان نهادیم تا مجبور نشوند به خارج از خانه بروند. درب حیاط را هم قفل کردیم و به نیت سفری حداکثر دو سه روزه به طرف عراق حرکت کردیم. میدانستیم اگر موضوع را به اطلاع خانواده شوهرم یا خانواده خودم برسانیم یقینا&#8221; مانع ما می شوند چون خانواده های ما همانند خیلی از دیگران نسبت به عملکرد مجاهدین در سالیان اخیر دیدگاه موافق و مساعدی نداشتند، خاصه در مورد رفتن مجاهدین به عراق و همکاریشان با رژیم صدام، نسبت به مجاهدین نظر خوبی نداشتند. پس صلاح را در این دیدیم که بچه ها را تنها بگذاریم و روانه مرز شویم. همانطور که سازمان هدایت کرد ما هم از طریق مرز مریوان به عراق رفتیم و بدون هیچ مشکلی به قرارگاه اشرف رسیدیم.</p>
<p>«‌ روز اول »‌ که به قرارگاه اشرف رسیدیم از جانب مجاهدین مورد استقبال قرار گرفتیم و حسابی ذوق زده شده بودیم. بخصوص اینکه برخی دوستان قدیمی مان را هم در روز اول ملاقات کردیم. مسئولین قرارگاه اشرف در روز اول چنان وقت ما را پر کرده بودند که فرصت هیچ کاری را نداشتیم. آنها از شوهرم جدا نمی شدند و بیشتر روی او وقت گذاشته بودند.</p>
<p>اما «‌ روز دوم » ؛</p>
<p>در روز دوم مثل بادکنکی که یکباره بادش را خالی کنند، هر چه ابهام کهنه و نو و سوالات انباشته در ذهنم بود همه فوران نمود و شروع کردم به سوال کردن. مجاهدین با پاسخ هایی که هرگز مرا مجاب نکرد شروع به توجیهات واهی نمودند. در روز دوم دلم هوای بچه هایم را کرد و در حالی که چند تن از فرماندهان قرارگاه همیشه پا به پای ما بودند، به شوهرم گفتم: فردا باید برگردیم. این جمله را که گفتم در کمال ناباوری یکی از مسئولین مجاهدین که کنار شوهرم بود با لحن قاطع و سردش و در حالی که لبخندی تمسخر آمیز برلب داشت خطاب به من گفت: «‌ نگو فردا می رویم!‌ بگو فردا می روم! »</p>
<p>این جمله مثل پتکی بر مغز جان من فرود آمد. هم مفهوم حرفش را دریافته بودم هم اینکه نتوانستم معنای واقعی این حرف را درک نمایم. نگاهی به شوهرم کردم و سپس به آن فرد گفتم: منظور شما چیست؟. او در جواب گفت: شما اگر قصد بازگشت به ایران را دارید حرفی دیگر است ولی شوهرتان پیش ما می ماند، چون او به سازمان تعلق دارد و دیگر از آن شما نیست!. با این حرفها دنیا پیش چشمانم تیره شد، احساس کردم در تور آنها افتاده ایم، خواستم با شوهرم تنهایی و خصوصی حرف بزنم ولی اجازه ندادند. اصلا&#8221; از کنار ما دور نمی شدند و نمی گذاشتند فرصت و موقعیتی برای فکر کردن گیر شوهرم بیفتد. به شوهرم گفتم: اینها چه می گویند؟ من بدون تو بر نمی گردم، دختران مان منتظر تو هستند و اگر دختر کوچکمان ترا نبیند دیوانه می شود.</p>
<p>شوهرم مثل آدمی که به گیجگاهش زده باشند گیج و منگ شده بود. کاملا&#8221; روشن بود که در تنهایی او را تحت شستشوی مغزی واقع داده بودند اما با وجودی که شوهرم صراحتا&#8221; با آنها مخالفت نمی کرد، با نگاهش به من تفهیم می کرد که باید برای نجات هر دو نفرمان کاری بکنم. با شناختی که از روحیات شوهرم داشتم فهمیدم او می ترسد که در صورت مخالفت با سازمان به بریدگی از مبارزه و خیانت متهم شود. وقتی شروع به گریه زاری نمودم شوهرم راهکاری بنظرش رسید و به مجاهدین گفت: اگر به ایران برویم آنجا می توانیم بهتر برای سازمان کار کنیم. حتی کمک مالی هم می توانیم به شما بکنیم. وقتی صحبت از کمک مالی به میان آمد یکی از فرماندهان مجاهدین به شوهرم گفت: مثلا&#8221; چقدر کمک می کنی؟ شوهرم احساس کرد روزنه نجاتی یافته است و جواب داد: می توانم منزلم را بفروشم و پولش را برای سازمان بفرستم. این حرف شوهرم صرفا&#8221; یک معامله یی بود که می خواست برای نجات هر دو نفرمان انجام بدهد. اما مجاهدین با برنامه ریزی روی همین حرف ما را از زندگی ساقط کردند. روز اول که به قرارگاه رسیده بودیم هر کس که ما دلمان می خواست سازمان به ملاقات ما می آورد. اما واقعیت این بود که سازمان با این ترفند می خواست ما را تحت تاثیر بیشتری قرار بدهد. ولی حالا که بحث رفتن به میان آمده بود هیچکدام از آشنایان را در نزدیکی مان نمی دیدیم. سازمان می دانست که احتمالا&#8221; برای برگشتن به آنها متوسل می شویم و یا ممکن است شوهرم آنها را واسطه قرار بدهد، به همین سبب آنها را از روز دوم دیگر ندیدیم. آنقدر گریه و التماس کردم که شوهرم قسم خورد (برای من) و اطمینان داد هرگز بچه هایش را تنها نمی گذارد. شوهرم به من گفت تو برگرد ایران که بچه ها تنها نباشند تا من هم به زودی پیش شما برگردم. مجاهدین برای چندمین مرتبه همان پیشنهاد شوهرم مبنی بر فروختن منزل مان را پیش کشیدند و گفتند: همرزمان شما در اینجا از گرسنگی و فقر مالی در مضیقه اند آن وقت شما چسبیده اید به زندگی خودتان، به آنها گفتم: من و شوهرم سهم خودمان را داده ایم، ما هر کدام هفت و پنج سال زندان متحمل شده ایم و خداوند هم از هر انسانی به اندازه وسع و توانش تکلیف می طلبد. اما این حرفها به گوش مجاهدین نمی رفت. گریه های من هم تاثیری نداشت. فقط تصورم این بود که شوهرم با دلبستگی و عواطفی که نسبت به بچه هایش دارد به زودی پیش ما بر می گردد. مجاهدین وقتی دیدند ممکن است شوهرم تحت تاثیر من قرار بگیرد به این بهانه که باید امروز به سمت ایران حرکت کنی مرا از او جدا کردند. در آخرین لحظات باز هم شوهرم با نگاه و حرفهای سر بسته اش به من فهماند که بزودی راهی ایران می شود و ما را تنها نمی گذارد. مجاهدین به من گفتند چون فرد راهنمای تو امروز عازم مرز ایران است باید سریعا&#8221; راهی شوی و « راهنما »‌ (قاچاقچی) ترا تا سنندج می برد. در پایان یک ایمیل از سازمان هم به من دادند که برای شوهرم نامه بدهم. وداعی تلخ با شوهرم کردم و در آخرین لحظات باز هم به من گفت: بهتر است تو زودتر برگردی ایران چون بچه ها تنها هستند. شوهرم می ترسید سازمان با برگشتن من هم مخالفت کند چون یکبار در حالی که من گریه می کردم و می گفتم بچه هایم منتظر پدرشان هستند، مجاهدین گفتند ؛ خود سازمان ترتیبی می دهد که بچه ها را به عراق یا یکی از پایگاههای سازمان در اروپا ببرد. شرایط سختی بود و بلحاظ روانی ما را در وضعیتی قرار داده بودند که ناگزیر بودیم به همین وضعیت راضی شویم. می ترسیدم با برگشتن خودم هم مخالفت کنند و ایندفعه بچه هایم را هم آواره کنند. در چنین شرایطی بود که از شوهرم جدا شدم و همراه یک قاچاقچی به طرف مرز حرکت کردیم.</p>
<p>قاچاقچی سازمان مرا تا سنندج رساند و از سنندج تا خوزستان را تنهایی برگشتم. وقتی به خانه رسیدم و بچه ها را دیدم داشتم دیوانه می شدم. بچه ها سراغ پدرشان را می گرفتند و من هیچ پاسخی نداشتم. دختر 9 ساله ام وقتی فهمید پدرش را به زودی نمی بیند مثل پلنگی زخمی نعره می کشید. از همان ابتدا شروع کردم به تماس گرفتن با سازمان و پیام دادن به شوهرم (از طریق همان ایمیلی که داشتم) اما هر چقدر بیشتر جویا می شدم کمتر نتیجه می گرفتم. به مدت یکماه و نیم تماس گرفتم و جوابی نشنیدم. بعد از یکماه و نیم یک عکس از شوهرم فرستادند (از طریق اینترنت) و آن عکس هم کاملا&#8221; معلوم بود که در جهت تکمیل نقشه مجاهدین فرستاده شده بود. نقشه مجاهدین رذیلانه ترین نقشه یی بود که از هیچ تشکیلات و از هیچ انسانی انتظارش نمی رفت. مجاهدین با توجه به همان پیشنهاد شوهرم که در حضور خودم (برای رها شدن از چنگ آنها) گفته بود حاضرم خانه را بفروشم و پولش را به شما بدهم، در تماس شان (به نقل از شوهرم) به من گفتند باید خانه را بفروشی و پولش را حواله کنی!. بر سر دو راهی دشواری قرار گرفته بودم. اگر خانه را می فروختم خودم و بچه هایم بی سر پناه و آواره می شدیم و اگر نمی فروختم راهی برای رهایی و بازگشت شوهرم سراغ نداشتم. عاقبت با خودم گفتم ؛ اگر شوهرم برگردد می توانیم دوباره صاحب خانه شویم ولی اگر برنگردد، خانه بدون او هیچ ارزشی نخواهد داشت. از طرفی بخاطر نجات شوهرم مجبور بودم خانه را بفروشم و پولش را بفرستم برای سازمان، از طرف دیگر اگر با خانواده خودم یا شوهرم مشورتی می کردم می ترسیدم مرا مقصر قلمداد کنند و مانع از فروش منزل شوند. خاصه اینکه برای رفتن به عراق با آنها مشورتی نکرده بودیم. به هر حال، منزل را فروختم و مبلغ 27 میلیون تومان (کل پول منزل) را به شماره حسابی که سازمان داده بود واریز نمودم. هم خودم و هم دو دخترم حاضر بودیم در کنار پول فروش منزل، در صورتی که سازمان شوهرم را رها کند برگردد ایران، حتی فرش زیر پای مان را هم بفروشیم و در کنار خیابانها و روی کارتن بخوابیم. پول منزل را که واریز کردم، خیالم آسوده شد که به زودی شوهرم نزد ما برخواهد گشت و یکبار دیگر اعضای خانواده ام طعم خوشبختی و کنار هم بودن را خواهیم چشید. اما چه خیال عبثی!. مجاهدین در نهایت پستی و رذالت به محض اینکه پول را دریافت نمودند ارتباطشان را هم با من قطع کردند. مجاهدین در این موضوع از اشرار و راهزنان هم پیشی گرفتند. اشرار و راهزنان اگر کسی را گروگان می گیرند حداقل وقتی پول درخواستی شان را دریافت کردند گروگان را رها می کنند اما مجاهدین هم شوهرم را اسیر کردند، هم من و بچه هایم را بی خانمان و آواره نمودند و با قطع ارتباطشان عملا&#8221; به ما گفتند که فقط پولمان را نیاز داشتند و بهایی برای ما قائل نیستند. مجاهدین وانمود کردند که بدلیل نداشتن پول کافی اعضای سازمان شدیدا&#8221; در تنگنا هستند اما پول منزل من و بچه هایم در قیاس با پولی که صرف البسه مریم رجوی می کنند پشیزی نیست. امروزه همگان می دانیم مجاهدین برای مظلوم نمایی و برای اینکه ژست انقلابی گری و استقلال اقتصادی بگیرند از کمک مالی امثال ما خوراک تبلیغاتی شان را فراهم می سازند. همین مجاهدین که از تنگنای مالی و گرسنگی اعضای شان حرف می زنند هر فرش ابریشمی که هدیه به یک سناتور امریکایی می دهند چند برابر دارایی و زندگی ما می باشد. مجاهدین با بلایی که سر خانواده و زندگی من آوردند سبب شدند تا بعد از آنهمه سالهای اعتقاد و باور به حقانیت سازمان، امروزه در صف کسانی درآیم که بر هر کوی و برزنی طبل رسوایی رجویان را به صدا درآورم. برای رسوا کردن مجاهدین ‌ اگر لازم آید جانم را هم بر کف خواهم گرفت تا جهانیان پی به ماهیت ضد انسانی این ناجوانمردان ببرند. دیر یا زود شوهرم از چنگال مجاهدین رها خواهد شد اما مجاهدین با این رذالتی که در حق ما کرده اند، چشم من و امثال مرا بر خیلی از حقایق و ماهیت کثیف خودشان باز کردند.</p>
<p>من در همین جا به تمام محافل و مجامع بین المللی که در راستای احیای حقوق بشر فعالیت دارند اعلام می کنم ؛ خودم و دو دختر خرد سالم و یقینا&#8221; همسر گرفتار شده ام نسبت به عملکرد ضد بشری مجاهدین اعتراض داریم و برای نجات همسرم و باز گرداندن او به نزد ما تمام فعالان سیاسی و دوستداران حقوق بشر را به یاری می طلبم. دختر 9 ساله من در این مدت چنان دچار افسردگی روحی شده است که جز بازگشت پدرش به خانواده، هیچ چیزی مایه آرامش و قرار دل کوچکش نخواهد شد. من از صلیب سرخ جهانی استدعا دارم در شرایطی آزاد و بدون حضور مجاهدین با همسرم ملاقات نمایند تا شوهرم بتواند بدون هیچ نظارت و کنترل تشکیلاتی حرف دلش را بزند. شوهرم به انتظار کمک شما آزادیخواهان جهانی است. امثال شوهر من در قرار گاه اشرف به انتظار پدید آمدن گشایش و روزنه یی برای نجات از آن اسارتگاه می باشند.</p>
<p>به امید رهایی تمام اسیران فرقه رجوی.</p>
<p>« صدیقه مرشد زاده ـ خوزستان »</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5882">مجاهدین خانه ام را گرفتند و خانواده ام را متلاشی کردند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5882/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
