<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>محمود عوده زاده</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d8%b9%d9%88%d8%af%d9%87-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/محمود-عوده-زاده</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Aug 2024 12:01:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>محمود عوده زاده</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/محمود-عوده-زاده</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>در رویای زندگی در اروپا از پادگان اشرف سر در آوردم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61591</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61591?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Aug 2024 08:54:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمود عوده زاده]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=61591</guid>

					<description><![CDATA[<p>در سال 74 با فردی آشنا شدم که بعد از مدتی فهمیدم از نفرات سرپل مجاهدین خلق است. او که در جریان وضعیت بیکاری من و تمایل من برای رفتن به خارج کشور بود به من وعده داد که من را به یکی از کشورهای اروپایی خواهد برد و زندگی خوبی خواهم داشت. قرار شد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61591">در رویای زندگی در اروپا از پادگان اشرف سر در آوردم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سال 74 با فردی آشنا شدم که بعد از مدتی فهمیدم از نفرات سرپل مجاهدین خلق است. او که در جریان وضعیت بیکاری من و تمایل من برای رفتن به خارج کشور بود به من وعده داد که من را به یکی از کشورهای اروپایی خواهد برد و زندگی خوبی خواهم داشت. قرار شد که از طریق مرز جنوب غربی کشور خارج شوم و بعد از مدتی از مسیر کشور عراق من را به یک کشور اروپایی منتقل کند. به محض ورود به خاک عراق توسط نیروهای امنیتی رژیم صدام دستگیر شدم. بیش از 6 ماه در زندان استخبارات بودم و در شرایط نامناسب روحی و جسمی بسر بردم. این بازداشتگاه از نور کافی برخوردار نبود و شکنجه های جسمی هم در مورد من اعمال میشد.</p>
<p>بعد از گذشت 6 ماه دو نفر از مسئولین مجاهدین خلق به این زندان مراجعه کردند و من را تحویل گرفتند. در ابتدای ورودم به پادگان اشرف چندین بار موضوع زمانبندی اعزام به اروپا را سوال کردم. آنها در ابتدا با دادن وعده و وعید تلاش کردند من را برای مدتی سرگرم کنند، ولی بعداز اینکه اصرار و سماجت من را دیدند پاسخ دادند چه کسی به تو وعده اعزام به اروپا را داده ما که نمی شناسیم، اینجا پادگان اشرف است، کسانی که وارد این قرارگاه میشوند فقط برای مبارزه با رژیم ایران آمده اند.</p>
<p>تلاش کردم خودم را با شرایط منطبق کنم و دیگر موضوع را پیگیری نکنم. مناسبات پادگان اشرف برایم غیر قابل تحمل بود. از کوچک ترین آزادی ها که مجاهدین خلق شعارش را می دادند خبری نبود. حتی یک تماس و یا یک مشورت خصوصی و درد دل ممنوع بود. به هیچ وجه نمیشد از خانواده صحبت کرد و خانواده جزء مقولات ممنوعه بشمار می رفت. دو بار وقتی احساس دلتنگی شدیدی برای خانواده داشتم نامه نوشتم و به دست مسئولین دادم، تا به خانواده برسانند، مدتی بعد که این موضوع را پیگیری کردم پاسخ دادند مامورین امنیتی نامه های شما را ضبط کرده اند و اگر بیش از این پیگیری کنی برای خانواده ات مشکل ایجاد خواهد شد.</p>
<p>بعدها مشخص شد که مسئولین مجاهدین خلق خودشان ابتدا نامه را باز کرده و پس از خواندن پاره کردند و به هیچ وجه ارسال نکرده بودند. فشار روی اعضا بیش از حد ممکن بود. فردی بنام <strong>حجت عزیزی</strong> اهل کرمانشاه تحت تاثیر فشارهای روحی و روانی و عدم موافقت با جدایی اش از تشکیلات به هنگام نگهبانی در ساعت 2 نیمه شب سال 1378 دست به خودکشی زد. عضو دیگری بنام <strong>نوح مجد</strong>م که اهل آبادان بود و در سال 85 با او آشنا شده بودم تحت فشارهایی که در نشست های تشکیلاتی بر او وارد کرده بودند دچار جنون شد، ولی با همین وضعیت هم به او اجازه جدایی ندادند. یکسال بعد دیگر او را ندیدم ولی شنیدم که او را بعد از 2 سال اسارت در اشرف در میدان مین مرز ایران و عراق رها کردند که او بدلیل عدم آشنایی با منطقه روی مین رفته و کشته شده است.</p>
<p>علیرغم اینکه دست راستم دچار معلولیت بود من را به کارهای سنگین مجبور می کردند که منجر به عفونت شدید و عمل جراحی دست راستم شد، با اینکه دستم در اتل بود باز هم اجازه استراحت نمی دادند و در سالن غذاخوری از من بیگاری می کشیدند. مدت 10 سال بود که از همسر و فرزندانم اطلاعی نداشتم!</p>
<p>آیا مجاهدین جریانی است که ادعای پایبندی به حقوق بشر و آزادی مردم ایران را دارد؟! بعد از حمله نظامی آمریکا به عراق و سرنگونی صدام نیروهای آمریکایی با یکایک ما مصاحبه کردند. بعد از انجام مصاحبه، شب هنگام از پادگان اشرف فرار کردم وخودم را به سفارت ایران در بغداد رساندم و بدنبال آن مقدمات بازگشتم به ایران و نزد خانواده ام فراهم شد. دیدن همسر و فرزندانم بعد از سالها مرهمی بود بر تمامی زخم های سالهایی که در تشکیلات مجاهدین خلق بر من وارد شده بود و زندگی یکبار دیگر برای من آغاز شد. داستانی که با توهم ساده لوحانه و با هدف رفتن و زندگی در یک کشور اروپایی آغاز و به اسارت من در تشکیلات مجاهدین خلق و پادگان اشرف منتهی شده بود سرانجام با پایان خوش بازگشت به کانون گرم خانواده و زندگی در کنار همسر و فرزندانم منتهی شد. لحظاتی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوض کنم. آرزو می کنم بزودی دیگر اعضایی که همچنان در اسارت مجاهدین خلق به سر می برند رهایی یافته و به آغوش گرم خانواده برگردند و زندگی خوشی را در کنار آنها شروع نمایند.</p>
<p>محمود عودی زاده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/61591">در رویای زندگی در اروپا از پادگان اشرف سر در آوردم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/61591/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت سوم و پایان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50478</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50478?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 02 Jun 2022 07:00:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمود عوده زاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50478</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود عوده زاده در قسمت قبل خاطرات خود گفت بعد از چندین روز نشست های سخت و طاقت فرسا در باقرزاده یگان ما به مقرالعماره برگشت اما مرا به قرارگاه کوت که یک قرارگاه کوچک تاکتیکی که ارتش عراق با سه لایه از آن محافظت می کرد بردند. *** کار در این مقر طاقت فرسا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50478">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت سوم و پایان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود عوده زاده در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466">قسمت قبل</a> خاطرات خود گفت بعد از چندین روز نشست های سخت و طاقت فرسا در باقرزاده یگان ما به مقرالعماره برگشت اما مرا به قرارگاه کوت که یک قرارگاه کوچک تاکتیکی که ارتش عراق با سه لایه از آن محافظت می کرد بردند.</p>
<p>***</p>
<p>کار در این مقر طاقت فرسا بود. روزی به مسئولم گفتم من وضعیت جسمی خوبی ندارم و نمی توانم در یگان زرهی کار کنم اما او اصلا توجهی به درخواست من نمی کرد به همن دلیل دستم به شدت عفونت کرد. بطوریکه مجبور شدند مرا به بیمارستان الزهرا در بغداد منتقل کنند و دستم را جراحی کنند. در آنجا دو نفر مسلح از نفرات سازمان بالای سرم گذاشته بودند که وقتی به هوش آمدم به آنها گفتم برای چی بالای سر من ایستادید؟ جواب دادند اگر تنها باشی مامورین اطلاعات تو را می دزدند!خلاصه بعد از دو روز مرا به بهداری مقر برگردانده و بستری کردند.</p>
<p>سال 79 بود که روزی گفتند همه باید در زمین صبحگاه حاضر شوند. در آنجا پیام رجوی را برایمان خواندند که درآن گفته بود: دو زن مجاهد در درگیری با مامورین ایران در تهران به شهادت رسیدند. در صورتی که بعدها متوجه شدیم هر دوی آنها سالم در ایران زندگی می کنند. هدف رجوی از بیان این دروغ ها این بود که به زعم خودش اعضا را احساساتی کند تا همچنان بتواند آنها را در مناسباتش نگاه دارد.</p>
<p>بهر حال چون توان کار کردن با دستم را نداشتم مرا برای کار نگهبانی فرستادند. یک شب که در بیرون قرارگاه نگهبان بودم یکی از بچه ها که از مناسبات هم راضی نبود ساعت 3 شب پست را از من تحویل گرفت و من به مقر برگشتم. من هنوز در سالن غذاخوری نشسته بودم و چای می خوردم که از بیرون سالن صدایی شنیدم. از پنجره نگاه کردم دیدم دور اتاق فرماندهی شلوغ شده و فقط مسئولین رده بالا حضور داشتند. آن شب متوجه موضوع نشدم! اما فردای آن روز پیامی از طرف مسعود رجوی برای ما خوانده شد که گفت: &#8220;مجاهد قهرمان <strong>حجت عزیزی</strong> در اطراف قرارگاه در حین درگیری با مزدوران رژیم به شهادت رسیده است!&#8221;</p>
<p>این در حالی بود که حجت شب قبل پست را از من تحویل گرفته بود و جایی هم نبود که مثلا نیروی دشمن بخواهد وارد شود و حمله کند. در اصل حجت بر اثر فشارهایی که در تشکیلات به او وارد کرده بودند با گذاشتن سلاح در دهانش خودکشی کرده بود. متاسفانه خیلی از اعضا بودند که به طرق مختلف خودکشی می کردند اما سازمان برای فریب دادن اعضا و مخفی نگاه داشتن موضوع عنوان دیگری برای آن پیدا می کرد .</p>
<p>29 اسفند سال 81 حمله آمریکا به عراق شروع شد اما چند روز قبل از آن رجوی که حسابی ترسیده بود دستور داد همه نیروها با آرایش و تجهیزات نظامی به مرز خانقین بروند و گفت در صورت تداوم حمله آمریکا ما هم برای سرنگونی به داخل ایران می رویم. وقتی به مرز رسیدیم شروع به سنگر کنی و استتار ادوات نظامی کردیم و روزها در زیر حملات هوایی آمریکا با ترس و لرز سپری شد. و خبری از فرمان رجوی برای ورود به داخل ایران نبود. همه متناقض شده بودند و به مسئولین می گفتند پس کی فرمان حرکت به ایران برای سرنگونی می رسد؟ جواب آنها فقط این بود هروقت لازم باشد رهبری فرمان حرکت را می دهد.</p>
<p>نیروی هوایی آمریکا مرتب ستون های نظامی و ادوات ما را هدف قرار میداد که متاسفانه تعدادی نیز کشته شدند. روزها را در ترس و وحشت از هدف قرار گرفتن توسط هواپیماهای آمریکایی سپری کردیم تا اینکه در اوج ناباوری فرمان داده شد همه به قرارگاه اشرف باز می گردیم! همه پرچم سفید بر روی تانک و نفربرها و دیگر ادوات جنگی نصب کنند که این موضوع بدتر همه را متناقض کرده بود چون نمی دانستیم موضوع چیست؟! تا اینکه وقتی وارد اشرف شدیم تازه متوجه شدیم که مسئولین سازمان با آمریکایی ها از قبل مذاکره کرده و خفت تسلیم شدن را پذیرفته بودند. در بین اعضا صحبت از این شد که پس موضوع مبارزه با امپریالیسم چی شد؟ یا ما که قرار بود برویم ایران؟ بهرحال مدتی بعد از ورود به اشرف مسئولین سازمان تمامی کتاب های ضد امپریالیستی را آتش زدند.</p>
<p>یادم می آید که در نشست های تشکیلاتی و ایدئولوژیکی که با حضور رجوی و یا دیگر مسئولین برگزار می شد، زندانیان آزاد شده در زندانهای ایران را متهم به همکاری با اطلاعات می کردند و به آنها گفته می شد که شما در مبارزه کم آوردید! حال این موضوع سئوال همه شده بود که چرا سازمان که ادعای مبارزه با امپریالیسم داشت سر بزنگاه کم آورد و تسلیم شد؟ یکبار بعد از نشستی من گزارشی نوشته و درآن گفتم که چرا خود مسعود بعد از اعدام بنیانگذاران اعدام نشد؟ و آیا خود او کم نیآورده بود؟ که بابت همین بشدت با من برخورد شد وتا مدتی فردی را برای مراقبت از من گماردند.</p>
<p>بهرحال بعد از ورود به اشرف سازمان تمامی ادوات و سلاح هایش را طبق توافق به ارتش آمریکا تحویل داد تا منهدم شوند. حتی مجبور بودیم مهمات جنگی را خودمان به داخل خودرو منتقل کنیم و تحویل ارتش آمریکا بدهیم. موضوع دیگری که عصبانیت نیروها را بدنبال داشت این بود که بعد از ورود به اشرف تازه متوجه شدیم که مریم به همراه تعدادی از مسئولین در همان روزهای اول جنگ به فرانسه گریخته است. همه اعضا در محافل خودمانی می گفتند اینها ما را زیر بمباران تنها گذاشتند و خودشان به جای امنی فرار کردند. مسئولین سازمان برای منحرف کردن اذهان اعضا برنامه های کار کانکس سازی و دیگر وسایل را برای فروش به عراقی ها به راه انداختند. اما اکثر افراد خسته و متناقض و بدنبال راهی برای فرار از مناسبات سازمان بودند.</p>
<p>من که تصمیم خودم را برای فرار از جهنم مجاهدین گرفته بودم و بدنبال راهی برای اجرای فرار بودم، متوجه شدم آمریکایی ها در اطراف اشرف مقری دارند. تصمیم خودم را گرفتم تا هر طور شده خودم را به مقر آمریکایی ها برسانم. چند بار به بهانه بیماری به بهداری اشرف رفتم و مسیر فرار را بررسی کردم. از قبل هم با یکی از دوستان که می دانستم قصد ماندن در تشکیلات را ندارد طرح فرار ریخته بودیم تا اینکه روز موعود در تیرماه سال 83 فرا رسید. وقتی از بهداری برگشتم با دوستم هماهنگ کردم که بعد از خوردن شام فرار می کنیم. هنوز شام تمام نشده بود که برای شستن ظرف ها بلند شدیم و از درب پشت سالن به سرعت خودمان را به پشت خاکریز رساندیم. در بین راه یکی از گشت های سازمان جلوی ما را گرفت که به وی گفتم دوستم حالش خوب نیست دارم او را به بهداری می برم. بعد از دست به سر کردن گشت به سرعت خودمان را به مقر آمریکایی ها رساندیم که ابتدا به ما ایست دادند. خودمان را معرفی کردیم و گفتیم از مجاهدین فرار کردیم. وقتی گفتند باید برگردید من یک تیزبر که در جیب داشتم بیرون آورده و زیر گلویم گذاشتم و گفتم همینجا می میریم ولی به داخل اشرف بر نمی گردم. آمریکایی ها مترجمی داشتند که تونسی و ظاهرا شیعه مذهب بود. گفت کاری با شما ندارند ولی خودکشی نکنید. تا اینکه ما را دست بسته به مقر فرماندهی خودشان برده و در اتاقی به مدت چند روز ما را حبس کردند.</p>
<p>بعد از آن با ما مصاحبه کردند و علت فرار ما را سئوال کردند و ما هم همه ماجرا و ماهیت سازمان را برایشان روشن کردیم. بعد از چند روز ما را نزد بقیه نفراتی که حدودا 20 نفر بودند برده و در کمپی مستقر کردند. آمریکایی ها اول به مانند برده با ما رفتار می کردند. هر کس قصد فرار داشت و دستگیر می شد در انفرادی و تا مدتها در زیر آفتاب داغ نگاه می داشتند.</p>
<p>ما را به کمپ کوچکتر دیگری بردند. بهرحال ما به کمپ آمریکایی ها رفتیم تا شاید زودتر به ایران برگردیم. اما ظاهرا آمریکایی ها قصدی برای آزادی ما نداشتند. به همین خاطر تصمیم گرفتم فرار کنم و با چند نفر دیگر صحبت کردم که آنها هم قصد فرار داشتند. من به مدت چند ماه در آشپزخانه کار کردم تا اینکه شبی گرد و خاک شدیدی شد و به بقیه که حدودا 9 نفر بودیم گفتم الان بهترین موقع فرار است و به اتفاق هم از سیم خاردارعبور کردیم. در بین راه دو نفر از بچه های کرد زبان از ما جدا شده و گفتند ما ازطریق مرزهای کردستان به ایران می رویم. ساعتی از شب گذشته بود که گشت های آمریکایی بدنبال ما آمدند. حدودا 2 نیمه شب بود که به روستایی در نزدیکی شهر خالص عراق رسیدیم. در آنجا درب خانه ای را زده و با صاحب خانه صحبت کردیم که به ما مقداری آب و غذا داد و گفت بروید چون آمریکایی ها به اینجا خواهند آمد. نزدیک صبح شد و خودمان را به کنار جاده رساندیم و جلوی ماشینی را گرفته و از وی خواستیم تا ما را به بغداد ببرد. در مسیر بچه ها که به فارسی صحبت می کردند راننده متوجه شد و گفت من خودم در ایران اسیر بودم حالا کجا می خواهید بروید؟ از وی خواستیم ما را به سفارت ایران در بغداد ببرد. خوشبختانه پذیرفت و گفت برای ثواب خدا شما را می رسانم. تا اینکه بعد از ساعتی راننده ما را جلوی سفارت پیاده کرد و رفت و ما خودمان را به نگهبان جلوی درب سفارت معرفی کردیم. دقایقی بعد مسئولی از داخل سفارت آمد و ما خودمان را به وی معرفی کردیم و گفتیم که از مقر آمریکایی ها فرار کردیم. ما را به داخل سفارت بردند و حسابی از ما پذیرایی کردند و دو روز بعد ما را با هواپیما به تهران منتقل کردند. اول حسابی ترسیده بودیم که الان ما را دستگیر و شکنجه و زندانی می کنند ولی این را بر ماندن در درون مناسبات نکبت بار مجاهدین خلق پذیرفته بودیم. اما در کمال تعجب و برخلاف دروغ های رجوی که گفته بود هر کس که یک روز هم در بین ما بوده باشد به محض ورود به ایران شکنجه و یا اعدام می شود مسئولین ایرانی از ما استقبال خوبی کرده و با خوشرویی با ما برخورد کردند وبه هتل منتقل کردند. در آنجا به ما گفتند همه شما مورد عفو قرار گرفتید و نگران نباشید. این بود که بعد از سه روز در یک جلسه ما را تحویل خانواده هایمان دادند.</p>
<p>با ورود به جمع خانوده باز بر خلاف دروغ های رجوی که گفته بود هر کس از ما جدا شود و به ایران برگردد خانواده اش و بستگان و مردم او را مورد لعن و نفرین قرار داده و طرد می کنند با ورود به منزل اولا خانواده بشدت از ما استقبال کرده و برنامه مهمانی ترتیب دادند و هر شب بستگان و فامیل و اهالی محل برای عرض تبریک به منزل ما می آمدند. وقتی ما برایشان از سرگذشت خودمان تعریف می کردیم، همه رجوی را را لعن و نفرین می کردند. بعد از ورود به منزل من از همسر و فرزندانم بابت اینکه آنها را در بدترین شرایط تنها گذاشته و رفتم عذرخواهی کردم که خوشبختانه آنها هم مرا عفو کردند و سعی کردم در کنار آنها زندگی جدیدی بسازم .</p>
<p>آری من روزی فریب وعده های دروغین فرقه رجوی را خوردم و سالهایی از عمرم را با ورود به مناسبات آنها تباه کردم و اگر در یک کلام بخواهم فرقه مجاهدین خلق را برای کسی تعریف کنم می گویم فرقه مجاهدین یعنی دروغ، فریب و فرقه ای که زندگی انسانها را با فریبکاری بخاطر منافع حقیر خودش به تباهی می کشاند. فرقه ای که در آن اعضایش هیچگونه آزادی و اختیاری از خود ندارند. فرقه ای که در آن انسانیت و عاطفه معنایی ندارد. فرقه ای که همه باید بمیرند تا رهبری آن به منافع پست خود برسد.<br />
در پایان آرزو می کنم روزی برسد تا دیگر اعضای دربند این فرقه بتوانند خود را نجات داده و زندگی جدیدی را برای خود رقم بزنند.</p>
<p>محمود عوده زاده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50478">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت سوم و پایان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50478/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Jun 2022 09:43:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمود عوده زاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50466</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود عوده زاده در قسمت قبل خاطرات خود گفت: طبق توصیه دوستم به مامورین عراقی می گفتم من برای پیوستن به مجاهدین خلق اینجا آمدم. تا اینکه یک روز چشمانم را بسته و به محلی که نمی دانستم کجاست بردند. وقتی به زندان استخبارات برگردانده شدم باز مامورین عراقی شروع کردند به کتک زدن و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود عوده زاده در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451">قسمت قبل</a> خاطرات خود گفت: طبق توصیه دوستم به مامورین عراقی می گفتم من برای پیوستن به مجاهدین خلق اینجا آمدم. تا اینکه یک روز چشمانم را بسته و به محلی که نمی دانستم کجاست بردند.</p>
<p>وقتی به زندان استخبارات برگردانده شدم باز مامورین عراقی شروع کردند به کتک زدن و بازجویی از من. دوباره گفتم که برای پیوستن به مجاهدین آمدم تا اینکه بالاخره بعد از دو هفته مرا به مقر مجاهدین در بغداد فرستادند و همان روز بعد از صرف نهار به مقر اشرف و به قسمتی که پذیرش نام داشت، بردند. بلافاصله مرا به همراه چند نفر دیگر به اتاق مسئول پذیرش که زنی بنام معصومه بود بردند. در اتاق او دو مرد دیگر بنام اسدالله مثنی و سعید نقاش از مسئولین پذیرش حضور داشتند. مسئول پذیرش مقررات و ضوابط حضور در تشکیلات را به ما گوشزد کرد و گفت هر کس تخلف کند با او برخورد خواهیم کرد.</p>
<p>مثلا گفت در اینجا همه باید با زبان فارسی با هم صحبت کنند. وی ادامه داد شما ابتدا به آسایشگاه بروید و لباس نظامی بپوشید و بعد از صرف ناهار بچه ها را در سالن جمع می کنیم و شما خودتان را به آنها معرفی می کنید. فقط باید حواستان باشد که اصلا در مورد اینکه چه مراحلی را طی کردید تا به کمپ اشرف آمدید به آنها چیزی نگویید. بعد از اتمام صحبت های مسئول پذیرش من گفتم چه اشکالی دارد من با همشهری خودم به زبان خودم که عربی است صحبت کنم؟ او گفت این ضوابط تشکیلات ماست. ما را به آسایشگاه بردند و آنجا به ما لباس نظامی دادند و ساعتی بعد هم برای صرف ناهار به سالن غذاخوری رفتیم. بعد از صرف ناهار همه جمع شدند و ما یکی یکی خودمان را به آنها معرفی کردیم و آنها هم برای ما دست زدند. دروغ چرا ابتدا خوشحال شدم که حداقل دیگر در استخبارات عراق نیستم.</p>
<p>بعد از دو روز به ما اعلام شد که سالن غذاخوری کار و بنایی دارد و همه باید آماده کار شوند. در ساعتی از عصر هم کلاس آموزش های تشکیلاتی و دوره های نظامی داشتیم. شب ها هم برایمان نوار نشست های رجوی را می گذاشتند که در پایان دیدن هر نوار می بایست مثلا درک و دریافت های خودمان را می نوشتیم. به هر حال حدود شش ماه به همین صورت گذشت تا اینکه تعدادی از ما را به مقر 6 منتقل کردند. آنجا هم ابتدا برای ما جشن مختصری برگزار کردند. از روز بعد صبح تا ظهر آموزش زرهی داشتیم و بعد از ظهرها هم نشست های ایدئولوژیک و شب ها هم که برای نگهبانی می رفتیم. بطوریکه تمام روز درگیر بودیم و از فرط خستگی فرصت فکر کردن نداشتیم.</p>
<p>در همین قرارگاه با فردی بنام نور مجدم آشنا شدم که نمی توانست فارسی صحبت کند و فقط عربی حرف می زد با کمال تعجب به من گفت چرا اینجا آمدی؟ از او پرسیدم پس خودت چرا آمدی؟ جواب داد من در مرز ماهیگیری می کردم و کار قاچاق می کردم که مجاهدین مرا گرفته و به اشرف آوردند. مدت هاست که به مسئولین می گویم مرا رها کنید اما گوش نمی دهند. کم کم دوستی من با او بیشتر شد و اکثرا با هم برای ناهار و شام می رفتیم. گذشت تا اینکه روزی وی را به اسم ماموریت به مرز فرستادند اما هرگز برنگشت تا اینکه شنیدم روی مین رفته و کشته شده است. مسئولین که متوجه شدند من با او ارتباط دوستی داشتم مرا به قرارگاه 9 منتقل کردند. اوضاع روحی ام به همین خاطر بدتر شد و حالت درخودی داشتم. به همسر و فرزندانم فکر می کردم که الان در نبود من چکار می کنند؟! بالاخره یکی از مسئولین مرد نزد من آمد و سئوال کرد که چرا چند روز است در خود هستی؟ به او گفتم حقیقتا خسته شدم و نمی خواهم دیگر اینجا بمانم. جواب داد وقتی وارد سازمان شدی دیگر نمی توانی خارج شوی!</p>
<p>روز بعد مرا نزد یکی از مسئولین مرد مقر بنام مداح بردند و موضوع را به او گفتم که جواب داد بیا نامه برای خانواده ات بنویس که ما آن را از طریق هواداران در خارج بدست خانواده ات می رسانیم و من هم باور کردم و همان موقع نامه ای نوشته و به او دادم. در ادامه گفتم حقیقتا من قصد ماندن در سازمان را ندارم که جواب داد پس اگر اینطور است تو را به جرم ورود غیر قانونی به عراق تحویل مسئولین عراقی می دهیم و آنها هم تو را به زندان ابوغریب می فرستند. در واقع مرا اینطوری تهدید کردند. من هم از ترس مجبور شدم حرفم را پس بگیرم و گفتم می مانم.</p>
<p>به هر حال روزهای بعد وارد کلاس های بیشتری اعم از نظامی و تشکیلاتی شدم. مدتی بعد پیگیر نامه ای که برای خانواده ام نوشته بودم شدم و گفتم چرا هنوز جوابی نیآمده؟! مسئول مقر به من گفت ما آن را فرستادیم اما احتمالا وزارت اطلاعات نامه را گرفته و برای خانواده ات دردسر درست شده! اما از اینکه تو پیگیر جواب نامه ات شدی معلوم است که هنوز خانواده ات را طلاق ندادی و انقلاب نکرده ای! جواب دادم طلاق چی؟ ما که اینجا نه زن و نه خانواده ایی داریم که طلاق بدهیم. به هر حال بحث ما چند ساعت طول کشید و من از حرف های مسئول مقر قانع نشدم. اما مجبور شدم دیگر ادامه ندهم و برگشتم به یگان.</p>
<p>روز های بعد واقعا به فکر این افتادم که هر طور شده فرار کنم تا اینکه در سال 76 بحث شروع انجام عملیات داخله شد و ما را به قرارگاه العماره بردند تا مثلا با هوای شرجی و زمین شوره زار آنجا آداپته شویم. در همین قرارگاه که بودم با یکی از خواهرانی که تازه از خارج آمده بود صحبت می کردم. چند روز بعد متوجه شدم که صورتش کبود شده! وقتی خواستم از او علت را سئوال کنم دیدم که از من فاصله می گیرد و حرفی نمی زند که احتمال دادم بخاطر این بوده که با من صحبت کرده بود. بهرحال من که اندیشه فرار در سر داشتم یک روز به مسئول مقر گفتم پس چرا مرا برای عملیات نمی فرستید؟ جواب داد کار پشتیبانی هم خودش یک نوع عملیات است.</p>
<p>گذشت تا اینکه همه ما را به نشست مسعود رجوی در قرارگاه باقرزاده بردند. چندین روز صبح تا شب نشست بود و بعد از آن نشست های داخل مقر شروع شد که دراین نشست ها همه می بایست تناقضات خودشان را نوشته و در جمع می خواندند و بقیه هم موظف شده بودند که بدترین الفاظ را درمورد او بکار ببرند. به همین خاطر فشار زیادی روی نفرات می آوردند بطوری که یکی از نفرات بنام سیامک نادری بدلیل فشارهایی که به او آورده بودند با چاقو شکم خودش را پاره کرد. خلاصه بعد از چندین روز نشست های سخت و طاقت فرسا یگان ما به مقرالعماره برگشت اما مرا به قرارگاه کوت که یک قرارگاه کوچک تاکتیکی که ارتش عراق با سه لایه از آن محافظت می کرد بردند.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50466/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 31 May 2022 06:48:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[محمود عوده زاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50451</guid>

					<description><![CDATA[<p>من محمود عوده زاده در یک خانواده متوسط 8 نفره در شهر اهواز بدنیا آمدم. بنا به سنت خانواده در سن 15 سالگی ازدواج کردم و در ادامه صاحب دو فرزند شدم. چیزی نگذشت که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی و واقعیت های سخت دوران متاهلی زندگی برایم سخت شده بود. به همین دلیل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من محمود عوده زاده در یک خانواده متوسط 8 نفره در شهر اهواز بدنیا آمدم. بنا به سنت خانواده در سن 15 سالگی ازدواج کردم و در ادامه صاحب دو فرزند شدم. چیزی نگذشت که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی و واقعیت های سخت دوران متاهلی زندگی برایم سخت شده بود. به همین دلیل به مرور با خانواده ام مشکلاتی پیدا کردم. در سال 1372 یک روز که خیلی ناراحت بودم با یکی از دوستانم درد دل کردم. او گفت تو را درک می کنم و من می توانم به تو کمک کنم. کنجکاو شدم و به او گفتم چطور؟ فکر نکنم کسی بتواند به من کمک کند. چون هرکس درگیر مشکلات خودش هست. دوستم گفت حالا صبر کن راهی به تو پیشنهاد می دهم اگر بد بود قبول نکن. اما قول بده بین خودمان بماند و کسی از این موضوع بویی نبرد.</p>
<p>در ادامه گفت من دوستی دارم در خارج کشور که نزد گروه مجاهدین خلق است. من با تعجب از او پرسیدم مجاهدین؟! این چه گروهی است؟ دوستم گفتم او الان نزد آنها زندگی خیلی خوبی دارد. اگر خواستی می توانم تو را نزد او بفرستم. من هم که تحت فشار زیادی بودم بدون اینکه با او بیشتر در مورد مجاهدین صحبت کنم و یا در رابطه با دوستش که در خارج است تحقیق کنم، قبول کردم. به این دلیل که شاید بتوانم از مشکلات زندگی فرار کنم و به دوستم گفتم مرا نزد آنها بفرست. آن روز صحبت ما تمام شد و از هم جدا شدیم. وقتی به منزل رسیدم بلافاصله برای استراحت رفتم اما خوابم نمی برد. همسرم مرا صدا زد و گفت محمود بلند شو برو کاری انجام بده. چیزی برای درست کردن نهار نداریم، بچه ها شیر و لباس لازم دارند. من که دیگر حالت معمولی نداشتم از کوره در رفتم و با عصبانیت به او گفتم پولی ندارم. اگر نمی توانی برو منزل پدرت! دیگر حتی به دو فرزندم هم که با نگاه معصومانه و با تعجب به من نگاه می کردند توجه نمی کردم و دعا می کردم هر چه زودتر روز رفتن از ایران فرا برسد.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-45725 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ode-Zade-Mahmood.jpg" alt="محمود عوده زاده" width="700" height="418" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ode-Zade-Mahmood.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ode-Zade-Mahmood-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>دو روز بعد دوستم پیام داد که اگر می خواهی بیایی باید مقداری پول با خودت داشته باشی چون لازم می شود. من که دیگر برای زندگی، همسر و فرزندانم اهمیتی قائل نبودم وقتی همسرم در منزل نبود مجبور شدم فرش زیر پایم را بفروشم که شب وقتی همسرم از خانه پدرش برگشت منزل با تعجب سئوال کرد فرش چرا نیست؟ من جواب دادم مگر نگفتی چیزی نداریم برای خوردن؟ فروختم تا با پول آن مواد غذایی بگیرم. او هم اول کمی با من ابراز همدردی کرد و گفت باز هم راضی هستم. همسرم منتظر بود تا فردا بروم با پول فروش فرش مواد غدایی بگیرم اما فردای آن روز گذشت و من چیزی نخریدم که دوباره بحث و جدل بین ما شروع شد. بهر حال مقداری دیگر از این و آن و دوست و فامیل قرض کردم و تبدیل به دلار کردم. روز چهارم در حالی که همسرم هم باردار بود با دوستم به سمت مرز جنوب رفتیم. هوا سرد بود. در یکی از شهرهای مرزی با یک قاچاقچی عراقی صحبت کردیم که قبول کرد ما را به عراق ببرد و روز بعد با وی با قایق از هور به سمت عراق حرکت کردیم. دو روز و دو شب در هور بودیم و هر لحظه با خطر تیراندازی سربازان پاسگاه مرزی عراق مواجه بودیم تا اینکه به یکی از روستاهای عراق بنام الغدیر رسیدیم و وارد منزل همان قاچاقچی عراقی شدیم. شب تا صبح را در منزل او بودیم اما همین قاچاقچی بدون اینکه ما متوجه شویم حضور ما را به استخبارات عراق اطلاع داده بود.</p>
<p>به هر حال 6 صبح وقتی خواب بودیم با صدای دو فرد مسلح که بالای سرمان ایستاده بودند بلند شدیم و تازه فهمیدیم که این قاچاقچی برای استخبارات عراق کار می کرده است. آنها چشمان و دست های ما را بسته و سوار بر خودرویی کرده و به مقصدی که نمی دانستیم کجاست بردند تا اینکه چند ساعت بعد خودرو ایستاد و ما را پیاده کرده و وارد ساختمانی کردند. وسایلی که همراه داشتیم گرفتند و بخاطر اینکه جایی را نبینیم سرهایمان را پایین گرفتند و وارد راهرویی که پر از اتاق های کوچک بود کرده و برای لحظاتی ما را رو به دیوار نشاندند و همان موقع به دوستم گفتم بیچاره شدیم اینجا آخر خط است. همانجا که نشسته بودیم پسری حدودا 18 ساله که نامش صفا صفا بخش بود در کنارم نشسته بود و به فارسی از من سئوال کرد شما هم ایرانی هستید؟ که یکباره مامورعراقی بر سرم  مشت زد و سئوال کرد چی گفتی؟ که من به زبان عربی گفتم هیچی فقط سلام کرد من هم جواب سلامش را دادم.</p>
<p>لحظاتی بعد مرا به اتاق 110 و دوستم را به اتاق 111 بردند. اتاقی که من به آن وارد شدم اتاقی 2 در 2 که دیوارش به رنگ قرمز بود و بدون روشنایی. 10 نفر در این اتاق بودیم. ترس سراپای وجودم را گرفته بود که بر سر ما چه خواهد آمد و تمام آن روز ناراحت و در خودم بودم و تماما به خانواده و کشورم و شهرم فکر می کردم و با خودم می گفتم چه اشتباهی کردم که آمدم عراق. در همین حال که بودم نفر کناری من به زبان فارسی از من سئوال کرد ایرانی هستی؟ که به او جواب دادم بله ایرانی هستم چطور مگه؟ جواب داد نترس من هم بچه خرمشهر هستم فقط اینجا با دیگر زندانی ها حرف نزن. روز بعد مرا برای بازجویی بردند و اول بدون اینکه سئوالی از من بپرسند حسابی با شلاق کتکم زدند بعد از دو ساعت که مرا به اتاق برگرداندند حسابی بدنم درد می کرد و همین دوست خرمشهری بدنم را ماساژ داد.</p>
<p>چند روز بعد دوباره مرا به اتاق بازجویی برده و شکنجه کردند. برق به گوش هایم وصل کردند ومی گفتند برای چی به عراق آمدی؟ وقتی می گفتم من بخاطر فرار از مشکلات زندگی به اینجا آمدم قبول نمی کردند و می گفتند دروغ می گویی! تو برای جاسوسی آمدی. بهر حال بعد از چند ساعت دوباره مرا به اتاقم برگرداندند که نای نشستن نداشتم و دوباره همین دوست خرمشهری به من رسیدگی کرد. وقتی ماجرای آمدن خودم به عراق را به او گفتم مرا راهنمایی کرد که بگویم من برای پیوستن به مجاهدین خلق آمدم و گفت در غیر اینصورت تو را متهم به همکاری با گروه 9 بدر می کنند و بعد هم اعدامت می کنند. بهر حال 5 ماه گذشت و هر روز مرا برای بازجویی می بردند و طبق توصیه دوستم به مامورین عراقی می گفتم من برای پیوستن به مجاهدین خلق اینجا آمدم. تا اینکه یک روز چشمانم را بسته و به محلی که نمی دانستم کجاست بردند. چشمانم را که باز کردند با تعجب دیدم همان فردی که روز اول در راهرو استخبارات کنارم نشسته بود و گفت من صفا صفا بخش هستم نزد من ایستاده! مرا وارد اتاقی کردند و حدود بیست روز 4 مرد و زن از من بازجویی کردند و سئوال می کردند برای چی به عراق آمدی و من هم شرح زندگی و علت آمدنم به عراق را برایشان بازگو کردم تا اینکه بعد از 20 روز دوباره مرا به استخبارات عراق برگرداندند.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451">خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50451/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>محمود عوده زاده: امیدوارم به زودی سران فرقه رجوی محاکمه شوند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45724</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45724?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Jul 2021 06:45:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه لاهه]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[محمود عوده زاده]]></category>
		<category><![CDATA[کمپین حمایت از شکایت علیه سران فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45724</guid>

					<description><![CDATA[<p>من محمود عوده زاده از اینکه شنیدم پرونده شکایت از سازمان مجاهدین خلق به دادگاه لاهه رسیده بسیار خوشحال شدم و امیدوارم به زودی سران فرقه رجوی محاکمه شوند. به امید آن روز&#8230; برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45724">محمود عوده زاده: امیدوارم به زودی سران فرقه رجوی محاکمه شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من محمود عوده زاده از اینکه شنیدم پرونده شکایت از سازمان مجاهدین خلق به دادگاه لاهه رسیده بسیار خوشحال شدم و امیدوارم به زودی سران فرقه رجوی محاکمه شوند. به امید آن روز&#8230;</p>
<div style="width: 640px;" class="wp-video"><video class="wp-video-shortcode" id="video-45724-1" width="640" height="360" preload="metadata" controls="controls"><source type="video/mp4" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Ode-Zade-Mahmood-202107.mp4?_=1" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Ode-Zade-Mahmood-202107.mp4">https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Ode-Zade-Mahmood-202107.mp4</a></video></div>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Ode-Zade-Mahmood-202107.mp4">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45724">محمود عوده زاده: امیدوارم به زودی سران فرقه رجوی محاکمه شوند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45724/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Nejat/Khozestan/Ode-Zade-Mahmood-202107.mp4" length="3099667" type="video/mp4" />

			</item>
	</channel>
</rss>
