<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>محمود هاشمی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/محمود-هاشمی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 31 May 2008 20:30:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>محمود هاشمی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/محمود-هاشمی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6581</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6581#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/06/01/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b4%d8%b4%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>دوباره ما را سازماندهی کردند و همه نفرات سطح من را در FMجدید خراسان جمع کردند فکر میکنم حدود 250 نفر می شدیم. همان شب اول چند نفر فرار می کنند اوضاع قرارگاه بهم ریخته می شود و بلوچها با سر نوشابه به روی فرماندهان تیغ می کشند. بخاطر فرار بچه ها خروج به بیرون برای ورزش و دویدن ممنوع می شود. در خروجی هر قرارگاه درهای آهنی بزرگ نسب میشود و تعدادسیم خاردار و سیم پنس را افزایش میدهند و آرام آرم بعد از یک ماه آمار کل FM جدید را می گیرند از 250 نفر حدود 110 نفر مانده بود و بخاطر حفظ روحیه هر شب فیلم سینمایی و بستنی و امثالهم میدادند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6581">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div ><font face=" size="2"> </p>
<p>مصاحبه با FBI</span><span> <span>و وزارت خارجه آمریکا</p>
<p><span>مصاحبه با </span><span  FBI</span>و وزارت خارجه آمریکا شروع شد. اکثرا بعد از مصاحبه همان جا ماندند و به سازمان نیامدند و بعد از این اقدام نفرات قرارگاه 7 از هم پاشید و همه را بین قرارگاه ها دیگر تقسیم کردند. حدود 40 نفر از افراد قرارگاه 7 به قرارگاه 17و 16(5 سابق) منتقل شدیم همان شب اول حدود 7 نفر فرار کردند وما 40 نفر قرار گاه 16 را تشکیل میدایم. در مصاحبه وضع جسمانی خودم را شرح دادم و پرسیدم که در کمپ جایی برای من که مریض هستم وجود دارد به لحاظ امکانات و گفتند به سازمان برگردم بعد از سلامتی به کمپ برگردم و قرار گذاشتیم هر ماه یک بار مرا صدا کنند تا موردی پیش نیاید. 3ماه بستری بودم و با فیزیوترابی یواش یواش می توانستم راه بروم وبا عصا (مشکل کمر درد) </p>
<p><span>دوباره ما را سازماندهی کردند و همه نفرات سطح من را در </span><span  FM</span><span>جدید خراسان جمع کردند فکر میکنم حدود 250 نفر می شدیم. همان شب اول چند نفر فرار می کنند اوضاع قرارگاه بهم ریخته می شود و بلوچها با سر نوشابه به روی فرماندهان تیغ می کشند. بخاطر فرار بچه ها خروج به بیرون برای ورزش و دویدن ممنوع می شود. در خروجی هر قرارگاه درهای آهنی بزرگ نسب میشود و تعدادسیم خاردار و سیم پنس را افزایش میدهند و آرام آرم بعد از یک ماه آمار کل </span><span  FM</span>جدید را می گیرند از 250 نفر حدود 110 نفر مانده بود و بخاطر حفظ روحیه هر شب فیلم سینمایی و بستنی و امثالهم میدادند. </p>
<p><span>بخاطر درد کمرم قدرت فرار نداشتم در خواسست خروج از سازمان را یک ماه پیش داده بودم اما ترتیب اثر نمی دادند به احمد حنیف تژاد گفتم شنیده ام </span><span  UN</span>در حال آمدن است و خبر را شنیده بودم و تایید کرد و گفتم بهتر است وقتی آمدند با آنها بروم. همان روز گزارش داد مرا به خروجی بردند، در آنجا با علیرضا گوینده آشنا شدم و عصر همان روز منصور نظری را هم آوردند و همگی ما را به کمپ آمریکایی ها تحویل دادند.</p>
<p><span>لازم دیدم قبل از وارد شدن به قضیه کمپ چند مورد را یاد آوری کنم.</span> </p>
<p><span>-در زمان ورود به سازمان در ورودی در اتاقی که بودیم یک دست مهره های شطرنج بودند که بنظرم یک مهره با بقیه فرق داشت و به احتمال زیاد یک چیزی شبیه فرستنده در آن جاسازی شده بود </span> </p>
<p><span>-مورد دیگر وقتی که در </span><span  FM</span><span>خراسان بودیم در روز سیزده بدر به پارک برده بودند در آنجا مسئولین رده بالای سازمان را دیدم که با لباسهای شخصی برای آمریکایی ها ضیافت ویژه می دادند </span> </p>
<p><span>&#8211; نیز بعد از جنگ بندهای پ پ یعنی پایداری پرشکوه و بند ص یعنی صبر جمیل را آوردند و بنظر می رسید که سازمان فهمیده بود که مرحله فرو پاشی آغاز شده است.</span> </p>
<p><span>بعد از جنگ همه چیز عوض شده بود و دیگر از موضع ضعف برخورد می کردند و اگر کسی دعوا با یکی از فرماندهان و مسئولین می کرد آن مسئول را تنبیه می کردند برای مثال من با یکی از فرماندهان دعوا کردم او زیر تیغ رفت و فرمانده من عوض شد و آخر کار به جایی رسیده بود که فرمانده قرارگاه وجیهه به من بصورت دستور گفت: عطا اگر مشکلی برایت پیش آمد و یا چیزی لازم داشتی مستقیما به خود من مراجعه کن و اگر من نبودم به یکی از خواهران اداری و معلوم بود که سازمان حتی حاضر شده به اعضای خود باج بدهد تا مانع فروپاشی شود. </span> </p>
<p><span>&#8211; قبل از جنگ حتی لوازم بهداشتی وضروری را نیز نمی دادند و می گفتند مگر ما به شما بدهکاریم و&#8230; ولی بعد از جنگ به خود من گفتند برای ماندن هر چیزی لازم داری بجز زن بگو برایت تهیه کنیم و من برای امتحان کردن حدود 200 هزار دینار در خواست کردم جهت خرید لوازم کارهنری ودستی تا مشغول شوم و یک دوچرخه بخاطر کمر درد، همان مقدار پول و دوچرخه را در عرض یک هفته به من تحویل دادند در حالیکه اشل هر نفر در ارتش 10 هزار دینار بود که با آن فقط دو تا لباس زیر و یک مقدار تخمه میشد خرید. </span> </p>
<p><span>&#8211; در نشستها قبل از جنگ اگر کسی به سوژه تیغ نمی کشید و برخورد نمی کرد تنبیه می شد ولی بعد از جنگ تیغ کشیدن ممنوع شده بود و خنده دار این بود که هر کسی دعوا می کرد و به فرماندهان ناسزا می گفت در نشست شبانه به جای تیغ کشیدن نکته های مثبت فرد را بیان می کردند وحق نداشتند موارد منفی نفر را بگویند. </span> </p>
<p><span>&#8211; وقتی به کمپ رفتیم از سربازان و افسران آمریکایی شنیدم که در جلساتی که سازمان با آنها داشت سازمان برای آمریکایی ها مشروبات الکلی سرو می کردند. </span> </p>
<p><span>&#8211; زمانیکه مریم رجوی در فرانسه دستگیر شد می خواستند دادگاه اورا مستقیما برای قرارگاه اشرف پخش کنند و مسئولین سازمان صحبت از خود سوزی و یا هرعمل اعتراضی می زدند و گفته بودن هرکس بر روی کاغذ بنویسد. آن موقع در پذیرش جدید بودیم زمانی که به محل سالن اجتماعات می رفتیم قبل از شروع جلسه لغو کردند و بعد شنیدم در 2یا 3 قرارگاه بخاطر همین موضوع اعضای قرارگاه با هم درگیر شده اند. </span> </p>
<p><span>&#8211; مورد دیگر بخاطر اینکه جلو جدا شدن نفرات ناراضی را بگیرند می گفتند در کمپ آمریکایی ها نفرات را شکنجه وحتی تجاوز می کنند و تلویزیون آنها موقع صبح تا شام صحنه های زندان ابوغریب را نشان می دهند و غیره و ما با پذیرفتن حتی چنین احتمالاتی به کمپ رفتیم وشایعه کرده بودند که در کمپ بچه ها بخاطر مشکلات با هم دعوا می کنند و 2و3 نفر نیز کشته شده اند. </span> </p>
<p><span>در موقع مصاحبه با آمریکایی ها و گرفتن آی دی کارت سازمان گفته بود هر اسمی که خواستید خود را معرفی کنید ومن نیز خود را، رایان پتروسیان معرفی کردم تا با این کار ردو پای خود را در سازمان پاک کنم. </span> </p>
<p><span>&#8211; در سازمان هر کس که می خواست جدا شود می گفتند فکر نکنید شما زودتر از ما تعیین تکلیف می شوید ما با آمریکایی ها سر بریده ها و مزدورها قرارداد بسته ایم تا آنها را5 سال نگه دارند. </span> </p>
<p><span>زمانی که پرونده ما جهت پناهندگی به آمریکا می رفت آمریکایی ها از من پرسیدند که در سازمان شکنجه شده ای که جواب مثبت دادم. </span> </p>
<p><span>* * *</span> </p>
<p><span>وقتی وارد کمپ آمریکایی ها شدیم فضا را مثبت تر از آن دیدیم که در ذهنمان ترسیم کرده بودیم. کسی جرات نمی کرد اسم سازمان را به زبان بیاورد. </span> </p>
<p><span>در کمپ بعلت بدست آوردن کمک خرجی بچه ها به انواع کارها مشغول بودندو من هم اول در شن ریزی در کمپ و کار نجاری و کارهای دستی برای هر ساعت 1 دلار کار می کردم که بعد از 3ماه بخاطر اینکه زبان انگلیسی بلد بودم مترجم و هماهنگ کننده و بین بچه ها و آمریکایی ها بودم. </span> </p>
<p><span>سرانجام بعد از 5 سال دیدم که خبری نشد و آمریکایی ها صحبت از بستن کمپ می کنند در 11 آوریل (23 فروردین) از کمپ خارج شدم وبه سازمان رفتم تا وسایل شخصی خودم که رسید ذاشتم بگیرم وقتی مراجعه کردم و رسید را دادم بعد از مدتی آمدند گفتند که شما وسایل خود را گرفته و رفته ای و ما فقط به شما کمک مالی می کنیم و آنهم در حدود 1500 دلار. پول را گرفتم و به یک نفر قاچاقچی مراجعه کردم وبه کمک او به ایران آمدم.</span> </p>
<p><span>اکنون هم در ایران نزد خانواده ام بسر میبرم و بدون هیچ مشکلی به سلامت مشغول زندگی ام هستم. </span> </p>
<p><span>دفتر انجمن نجات- تبریز- آذربایجان شرقی</span> </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6581">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6581/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6560</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6560#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/27/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>شنیده بودم چند نفر از بچه های بلوچ که گفته بودند برمیگردیم، به مرز ایران می برند و می گویند اینجا ایران است می توانید بروید وقتی آنها می روند از پشت تیراندازی می کنند و همه کشته م تنها یک نفر زخمی و توانسته خود را نجات دهد و این خبر را موقعی که در تیف بودیم شنیدیم و حتی آن نفر که فرار کرده بود با بچه های بلوچ در تیف تماس تلفنی برقرار کرده بود. از سر نوشت فریدون و فرشید وچند نفر دیگر که موقع پراکندگی نگه داشته بودن خبری نبود وقتی می پرسیدیم می گفتند که به قرارگاه دیگر منتقل شده اند و احتمالا به سر نوشت بلوچها گرفتار شده اند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6560">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong>در جلولا و بازگشت مجدد به اشرف:</strong> </span> </p>
<p><span>در جلولا به ما آموزش فشنگ گذاری تانک در دو جلسه یک ساعت گذاشتند و آموزش دوشکا فقط یک جلسه آن هم در حد باز بسته کردن. میدانستم اگر داخل تانک باشم امکان فرار وجود ندارد به همین خاطر اصرار کردم جای مرا عوض کنند و کمر درد را بهانه کردم. دو روز در جلولا بودیم وکار خالی کردن مهمات مشغول بودیم و سومین روز ما را به زمین بردند و ساعت 2 شب آمریکا با موشک زد با اینکه 5 کیلومتر فاصله داشتیم از شدت انفجار از خواب بیدار شدیم وپرسیدیم که قرارگاه را زده اند فرمانده هان گفتند بغل جلولا یک قرارگاه عراقی است آنجا را زده اند </span> </p>
<p><span>با خود گفتم فردا معلوم می شود و فردای آن روز از ماشین غذا و آب که سر ساعت از قرارگاه جلولا میآوردند خبری نشد و 2یا 3 روز بدون آب سپری کردیم. از موقعیت مکانی که بودیم خبری نداشتیم که در وسط مستقر کرده بودند چون هنوز اعتماد نداشتند. </span> </p>
<p><span>وقتی عراق در حال جنگ بود خبر رسید لوله تانکها را به طرف جاده قرار داشته برعکس قرار بدهید و بر بالای تانکها پرچم سفید و آرم سازمان را بزنید. </span> </p>
<p><span>حکیمه می گفت ما مختصات جاهای خود را به آمریکایی ها خبر داده ایم، ما که عراقی نیستیم و نترسید ما را نخواهند زد. </span> </p>
<p><span>چند روز بعد کل ارتش سازمان چند کیلومتر به عقب تر آمدند.موقع برگشت یک گشت آمریکایی با ما همراه بود و اولین گشت آمریکایی بود که میدیدم و متوجه شدیم که عراق شکست خورده است. نیرو های آمریکایی مختصات ما را با بی سیم به هواپیما ها میدادند تا ما را نزنند. </span> </p>
<p><span>در یک منطقه ناهموار ساکن شدیم و چند روز بیشتر نبود و گشت های آمریکایی 24 ساعته در آنجا حاضر بودند و سازمان با نفرات رده بالا از آنجا حفاظت می کرد تا کسی با آمریکایی ها ارتباط بر قرار نکند. </span> </p>
<p><span>بعد از چند روز دوباره گفتند که چند کیلومتر عقب تر می رویم و وارد پادگان بزرگی شدیم که قبلا مال عراقی ها بود و نامش فیلق بود. تانک ها را در پارکینگ گذاشتند و به ما گفتند دسته شما برای حفاظت زاغه های مهمات آن پادگان برود، کنار زاغه خیلی زیبا و سر سبز بود و رود خانه بزرگی هم از آنجا می گذشت و 200 متر پایین تر سد بزرگی دیده می شد و همچنین در کنار زاغه ها 2یا 3 ویلای بزرگی بود وقتی پرسیدیم گفتند که مقر فرماندهان پادگان بوده. </span> </p>
<p><span>چند روز بعد که در آنجا بودیم به ما که 3 نفر جدید بودیم گفتند جهت تکمیل آموزش هایتان به قرارگاه اشرف بروید </span> </p>
<p><span>در بیرون ورودی سازمان ما را اسکان دادند و آن محل پر بود چه آنهایی که قبل از ما آمده بودند وچه آنهای که بعد از ما امده بودند و حدود 400 تفر می شدند. در همان محل ورودی یک طرف با سیم خاردار و سیم پنس دیوار کشیده بودند و پشت آن بیابان ویا قرارگاه اشرف و منطقه بدون آب و علف که آمریکایی ها با تانکها دور قرارگاه اشرف در حال رفت آمد و حفاظت بودند و 2یا 3 هلیکوپتر هر 5 دقیقه یکبار بالای سر ما در ارتفاع خیلی پایین در پرواز بودند. </span> </p>
<p><span>در همانجا بود که شنیدیم کوروش (مجید) را کشته اند. او پسر خوبی بود با ادب و خوش اخلاق اما در اثر فشارات وارده تقریبا روانی شده بود و با خودش حرف می زد. مجید وقتی می فهمد که به قرارگاه و پذیرش برمی گردند از آمدن امتناع می کند و به زور او را سوار آیفا می کنند پشت ایفا 7 نفر از بچه های جدید و 3 نفر از کادر ها و ان طور که تعریف می کردند پشت آیفا خنده های عجیبی می کرد ودر یک لحظه اسلحه را از ضامن خارج و کل خشاب را در حالت مسسل بر روی نفرات خالی می کند 2نفر از بچه ها و 2 نفر از کادرها کشته می شوند از پشت آیفا پایین پریده و فرار می کند و خود را به یک اتاق کاه وگلی وسط بیابان می رساند و آنجا پناه میگیرد و آنجا را با تیر بار ضد هوایی به رگبار می بندند وقتی بالای سرش می رسند هنوز زنده بود ویکی از فرماندهان تمام خشاب مسسل بی کی سی را بر روی شکم وسینه او خالی می کند. </span> </p>
<p><span>نیز شنیده بودم چند نفر از بچه های بلوچ که گفته بودند برمیگردیم، به مرز ایران می برند و می گویند اینجا ایران است می توانید بروید وقتی آنها می روند از پشت تیراندازی می کنند و همه کشته م تنها یک نفر زخمی و توانسته خود را نجات دهد و این خبر را موقعی که در تیف بودیم شنیدیم و حتی آن نفر که فرار کرده بود با بچه های بلوچ در تیف تماس تلفنی برقرار کرده بود. از سر نوشت فریدون و فرشید وچند نفر دیگر که موقع پراکندگی نگه داشته بودن خبری نبود وقتی می پرسیدیم می گفتند که به قرارگاه دیگر منتقل شده اند و احتمالا به سر نوشت بلوچها گرفتار شده اند. </span> </p>
<p><span>روحیه بچه ها بعداز بازگشت به پذیرش به هم ریخته بود مثلا درصد موافقین و مخالفین درقبل از جنگ 99در 1 بود بعد از باز گشت در صد مخالفین 90 % و درصد موافقین 10% شده بود دیگر تقریبا همه هوای همدیگر را داشتند. </span> </p>
<p><span>عصر روز اول که رسیدیم سلاحهایمان را گرفتند ومن زدتر از همه خوابیدم نیمه های شب با صدای دادو فریاد بلند شدم وقتی چشمانم را باز کردم علی شیرازی با چند نغر دیگر طاهر (مسلم) را میزنند و در سمت راهرو قربان با چند نفر دیگر در حال زدن کیانوش (فیروز کارگر) هستند و زیر چشمان او ورم کرده بود و او حال در تیف است. </span> </p>
<p><span>من اعتراض کردم که چرا می زنید </span> </p>
<p><span>قربان با مشت روی سینه ام کوبید و گفت: تو از همه پفیوس تر هستی خائن. </span> </p>
<p><span>نادر رفیعی &ndash; سعید نقاش &ndash; نعمت اولیایی &ndash; احمد صدف &ndash; عزت &ndash; رضا مرادی &ndash;فرشید و چند نفر دیگر از جمله کسانی بودند که یک شب به مجموعه بیرونی که بیرون ورودی قرارداشته حمله کرده و با قنداق اسلحه و کتک بچه ها را جدا ودر داخل اتاقهای خاص زندانی انفرادی کرده بودند و فقط برای دستشویی و دادن آب و غذا درب اتاقها را باز می کردند اکثر این بچه ها چند سال پیش به ایران برگشتند. تنها در خواست بچه ها ی جدا شده برگشتن به ایران بود </span> </p>
<p><span>در اوایل یعد از جنگ شب هنگام از بالای دیوار ورودی تعدای از بچه ها فرار کرده بودند و چند نفر نیز دستگیر و کتک و زندان انفرادی شده بودند. بقیه را به پذیرش جدید برده و شروع کلاسها ی انقلاب که به غیر از چند نفری بقیه در آسایشگاه بوده ودر کلاسها شرکت نمی کردند. </span> </p>
<p><span>بچه ها را به وسیله چند نفر از خودی های سازمان تهدید به کتک زدن تا بلکه در کلاسها شرکت کنند. </span> </p>
<p><span>عده دیگر نیز از پذیرش موفق به فرار شدند. </span> </p>
<p><span>چند ماه بعد وقتی دیدند نمی توانند کنترل کنند دوباره همه را به قرارگاه ها منتقل کردند ومن به قرارگاه 7 افتادم. دیگر مثل سابق نمی توانستند زور بگویند حتی کسی در کلاسها ویا نشست شرکت نمی کرد کاری نداشتند. 2 نفر از بچه ها را بنام ایرج قناد و ناتان را در قرارگاه 7 در آسایشگاه 77 مورد ضرب و شتم قرار می دهند و ناتان به ایران برگشت. در قرارگاه 7 به من و مهرداد دستور رسمی داده بودند حق نداریم با رضوان رابطه مخفی داشته باشیم و نبز به من اخطار داده بودند تا با بهزاد علیشاهی &ndash; نورالله زاهد &ndash; محمد دادجو &ndash; جمشید چها رلنگ که از قدیمی های سازمان بودند حرف نزنم و همه این افراد با من ویا چند روز بعد از من به کمپ آمریکایی ها آمدند.</span> </p>
<p><span>دفتر انجمن نجات- تبریز- آذربایجان شرقی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6560">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6560/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6553</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6553#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/22/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>از آن روز در پذیرش جنب وجوش زیادی دیده می شد و همه چیز به قول معروف بشماره سه شده بود. هر ساعت کلاس و آموزش داشتیم. من در کلاس اید ئولوژی معمولا شرکت نمی کردم و می گفتم اعتقاد ندارم و می دانستم با این کارها بچه ها را شستشوی مغزی میکنند. مثلا در آخر همه صحبت ها ی امام حسین به مسعود ومریم ختم می شد. حتی مورد بسیار مهم در همان نشست شب قدر یک آخوند بنام جلال گنجه ای با چاپلوسی خطاب به مریم کرد گفت: تو کارهایی را انجاه داده ای که حضرت فاطمه نتوانسته انجام بدهد و بعد به مسعود گفت: حتی شما با این کارها دست حضرت علی را از پشت بسته اید واز این جور مزخرفات. به همین خاطر واقعا بدم می امد ودر ماه محرم وقتی که دسته ها عزاداری راه می انداختند سر نوحه ها وصل می شد به مربم مثلا با انقلاب مریم با انقلاب مسعود نهضت حسینی ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6553">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داخل سازمان:<strong><span  </strong></p>
<p><span>همان هفته اول شروع کلاسهای تاریخچه سازمان بود و اواخر همان هفته عصر بود که گفتند نشست رهبری است و گفته شد لباس های سبز خود را بپوشید. شب به محل بر گزاری نشست سالن اجتماعات رفتیم (اواخر آبان 81) ما را به ترتیب وارد محل های بزرگی میکردند که در آنجا ددکتورهای زیادی بوده ما باید بند پوتین هایمان را باز میکردیم همچنین فانوسقه هایمان را، قبلا گفته شده بود هیچی به جزء چند ورق سفید بر نداریم و قلم را خودشان میدادند تا حال ندیده بودم این طوری ریز بگردند حتی جاهای ممنوعه بدن را هم چک میکردند. </span> </p>
<p><span>ما که وارد شدیم مسعود و مریم آمدند و نشستند و و بعد از تملق و چاپلوسی با پذیرشی ها گفتند از نفرات پذیرشی در راه کردستان توسط عوامل رژیم دستگیر و شکنجه سپس برای اینکه معلوم نشود با سرنگ زهر به بدنش تزریق کرده اند و پس از کشته شدن جسد ش را به خیابان انداخته اند. </span> </p>
<p><span>حمید افسری و منوچهر افسری و و پسر دائی آنها مهرداد او را می شناختند بخصوص مهرداد زیاد گریه کرد وعلت را پرسیدم گفتند که دوست یا فامیل آنها بوده، مهرداد هم مخالف سازمان بود ولی آن دو برادر از نفرات انقلاب کرده و تندرو بودند.</span> </p>
<p><span>خلاصه بحث در مورد (س آ) و (س س) بود که باید هرکس فرمی پر میکرد و معتهد میشد تا خرداد 84 با سازمان هستم و پاسیو ندارد و چیزهایی در این مورد. کلمه هایی را که استفاده میکردند متوجه نمی شدم مثلا تن واحد باشید و(ف) را کنار بگذارید وارد (ج) نشوید، ساعت (س آ) نزدیک است و چیز های دیگر&#8230; خسته شدم حدود 2یا 3 ساعت نشستم دیدم چیزی متوجه نمی شوم و رفتم بیرون خوابیدم و نشست تا ساعت 5 صبح ادامه داشته. </span> </p>
<p><span>بعدا&quot; در پذیرش برایم کاغذ سفید دادند که بنویسیم تا خرداد 84 بدون پاسیو و لب پر با سازمان هستیم. اول امضاء نکردم ولی بعد برای اینکه آنها را روی خودم حساس نکنم گفتم چیزی را که نمی فهمم چرا باید امضاء بکنم، دیشب وقتی از فرمانده ام سئوال میکردم و می گوید ساکت باش، برادر دارد حرف می زند وحال من نمی دانم (س آ) لب پر &ndash; پاسیو و غیره چی هستند. مسعود اصفهانی برایم همه مسایل را شرح داد و حال که اعتماد آنها را جلب کرده بودم خشحال بودم که فرصتی برای فرار بدست می آورم و از این بابت نگران بودم که در موقع فرار مسیر را بلد نبودم واگر دستگیر بشوم چه بلایی به سرم می اید. </span> </p>
<p><span>یک نشست هم بعدا &quot; با مسعود داشتیم، شب قدر بود و مسئله امام حسین و خاموش کردن چراغها را مطرح میکرد وبا برانگیختن احساسات سعی داشت متقاعد کند. </span> </p>
<p><span>به فرمانده ام گفتم میخواهم به سرویس بروم او هم پشت سرم راه افتاد (در چنین مواقعی هر کس میخواست جلسه را ترک کند یکی از فرمانده هان به او کوبل می شد) توی دلم گفتم خودتان هستید در این شرایط اگر کسی قصد فرار هم بکند تمامی در ها از پشت قفل شده اند. کدام چراغ خاموش، ما که هیچ وقت چراغ خاموش ندیده ایم. </span> </p>
<p><span>آمدم بیرون محمد فانی هم دنبالم و گفت چرا بیرون نشستی برادر دارد بحث خوبی می کند و تفسیر قرآن میکند شب قدر است. </span> </p>
<p><span>گفتم برادر محمد من به خدا و پیغنبر و قران و امام اعتقادی ندارم، لایک لایک هستم. احساس کردم از این حرفم خیلی تاراحت شد ه، ته دلم گفتم مرد شیاد به اسم قران و پیامبر و امام می خواهد بچه ها را به کشتن بدهد، آخر شمر و ابن ملجم هم قاری قرآن بودند. </span> </p>
<p><span>از آن روز در پذیرش جنب وجوش زیادی دیده می شد و همه چیز به قول معروف بشماره سه شده بود. هر ساعت کلاس و آموزش داشتیم. من در کلاس اید ئولوژی معمولا شرکت نمی کردم و می گفتم اعتقاد ندارم و می دانستم با این کارها بچه ها را شستشوی مغزی میکنند. مثلا در آخر همه صحبت ها ی امام حسین به مسعود ومریم ختم می شد. حتی مورد بسیار مهم در همان نشست شب قدر یک آخوند بنام جلال گنجه ای با چاپلوسی خطاب به مریم کرد گفت: تو کارهایی را انجاه داده ای که حضرت فاطمه نتوانسته انجام بدهد و بعد به مسعود گفت: حتی شما با این کارها دست حضرت علی را از پشت بسته اید واز این جور مزخرفات. به همین خاطر واقعا بدم می امد ودر ماه محرم وقتی که دسته ها عزاداری راه می انداختند سر نوحه ها وصل می شد به مربم مثلا با انقلاب مریم با انقلاب مسعود نهضت حسینی ادامه دارد </span> </p>
<p><span>کلاسهای آموزشی فشرده و خیلی سنگین شده بود. آموزش کلاشینکف &ndash; بی کی سی &ndash; نارنجک &ndash; رزم انفرادی &#8211; توپ 122یا 125 &ndash; استتار وحرکت در شب راه یابی از طریق ستاره ها و قطب نما و غیره، کلاس تاریخچه &ndash; سیاسی &ndash; ایدئولوژی که بعد از کلاسها از هر درس امتحان کتبی گرفته می شد واین نمرات در رده تشکیلاتی موثر بود می گفتند که نمرات در آینده تان و کجا باید خدمت کنید موثر بود و اکثرا جه انقلاب کرده و چه بقیه سعی و تقلب می کردند نمره خوبی بیاورند. </span> </p>
<p><span>فهیمه اروانی می خواست کلاس آموزش انقلاب برایمان بگذارد که همان نشست اول صدا کردند و گفت که بحث انقلاب شما ندارید خواهر فرشته شما پروژه انتخاب مبارزه و محفل را با اینها شروع کنید پس از تائید جمع آنها را سازماندهی کنید، کمتر از یک هفته وقت دارید.</span> </p>
<p><span>اول انتخاب مبارزه بود که گفته بودند هر کس خودش را سیاهتر پیش سازمان جلوه دهد همان قدر پیش ما عزیزتر است. واقعا نشست سختی بود. یک نفر که هم یکان ما نبود برایش نشست گذاشته بودند از ساعت 4 عصر تا 1 شب که به وی انواع فحش و ناسزا و بد وبیراه و فریاد به سرش کشیدن حتی تف به صورت انداختن یکی دو بار رضا مرادی بچه ها را تحریک کرد و بچه ها به او حمله کردند بزنند ولی خودشان مانع شدند.</span> </p>
<p><span>یک نفر را انتخاب کرده بودند که همیشه یک دفتر در دست کنار اتاق می ایستاد و کسانی که نسبت به کسی که برای او نشست گذاشته شده موضع نمی گرفت نامش را یاداشت می کرد و بعدا او را سوژه نشست قرار میدادند و جمع به سرش میریخت که چه رابطه ای بین تو واو هست که نسبت به او موضع نمی گیری (منظور از موضع گرفتن دادزدن به سرش و فحش دادن واز سازمان دفاع کردن است) وبعد تائید میکردند که ایشان مورد امنیتی دارد یا نه، شکر خدا پروژه محفل نوبت یکان ما نشد.</span> </p>
<p><span>در پروژه ام سعی کردم بر احساسات سوار شوم تا اذیت نشوم. که چطور از ایران بیرون آمدم و چطور به سازمان وصل شدم ودر ایران کارم چه بود ودر این مرحله من مبارزه را اتنخاب کردم چون رضا مرادی مسئول نشست بود و مرا کاملا می شناخت و نوشتم بعداز نشستی که با برادر رضا مرادی و نادر رفیعی و بقیه داشتم انتخاب مبارزه کردم و با راهنمایی آنان توانستم خودم را در نوک قله احساس کنم ومن وقتی به مزار میروم ویا وقتی سرود قسم وغیره را می خوانم ویا عکس برادر ویا خواهران را میبینم و می شنوم که چه رنجهایی کشیده اند انگیزه می گیرم. </span> </p>
<p><span>قبل از نشست در بیرون از کلاس به رضا مرادی گفته بودم اگر کسی در نشست به من فحش بدهد و یا مرا مارک مزدور بزند نشست را به هم می ریزم و خودت می دانی من چه کسانی را در این راه از دست داده ام و اجازه نمی دهم کسی که هیچ بهائی در این راه نداده به من ناسزا بگوید. با رضا مرادی چفت بودم و سعی می کردم خودم را دلسوز سازمان نشان بدهم. </span> </p>
<p><span>بعد از پایان پروژه چند نفر خواستند بد و بیراه بگویند رضا مرادی گفت ک تابلوی عطا را بگوئید. روی تابلو نوشتند 1- در خود است. 2- جمع گریز است. 3- رابطه نمی زند. 4- تناقض دارد. 5- در کلاسهایی ایدئولوژیک شرکت نمی کند و غیره&#8230; و حدود 25 مورد بوده و قانون بود اگر پرسیدند قبول داری بگویم بلی و پرسیدند گفتم بله و در خود است و رابطه نمی زنی را بیشتر قبول دارم و علت این است که رابطه بزنم محفل حساب می شود. نشست من به مراتب خیلی کوتاهتر از بقیه و بدون دردسر و مشکلی تمام شد.</span> </p>
<p><span>چند روز مانده به عید بچه ها را در گروههای چند نفره به قرارگاههای مختلف در شهر های مختلف تقسیم کردند و ما چند نفر فقط در اشرف ماندیم که عبارت بودند از کیانوش (فیروز کارگر) طاهر &ndash; فرشید &ndash; کورش (مجید) نادر (سربازی بود که در فروغ به مجاهدین شلیک کرده بود) و پسر دیگری بنام طاهر که 2 سال بود در پذیرش بود و فرهاد (که به کمپ آمریکایی ها فرارو بعد در سال 83 به ایران فرار کرد) و چند نفر از افراد قدیمی و فرمانده هان سازمان و اشرف تقریبا خالی شده بود. متوجه می شدیم از بچه ها نیستند و وقتی می پرسیدیم می گفتند در یک جایی کار دارند و می آیند. </span> </p>
<p><span>یک روز حسن نور علی به من گفت: سوار ماشین شو می خواهیم یک جائی برویم و هر چقدر پرسیدم کجا گفت وقتی رسیدیم می فهمی،</span> </p>
<p><span>مرا به یکی از ساختمانهای جنب ورودی برد و خودش بر گشت در آنجا فردی بنام احمد (که در نشست ها ی پروژه حاضر بود و یاداشت می کرد) و مهدی که مسئول او بوده، در دور میزی نشستیم که احمد با آن دفترکه جلویش بود بعد از احوال پرسی که یک ظبط و پخش کاست خبر نگاری روی میز بود، مهدی از من پرسید میدانی اینجا کجاست &ndash; </span> </p>
<p><span>گفتم نه </span> </p>
<p><span>ادامه داد اینجا ضد اطلاعات ارتش آزادی بخش است </span> </p>
<p><span>تو خودم گفتم که حتما یک حرکت اشتباه کردم که مشکوک شده اند </span> </p>
<p><span>پرسید می دانی برای چه شما را اینجا آورده ایم </span> </p>
<p><span>جواب دادم نه و حدس زدم نکند فرم هایی که روز اول خالی بندی زیاد کردم فهمیده اند.</span> </p>
<p><span>گفت: حرف نگفته ای نداری بگویی </span> </p>
<p><span>گفتم در چه مورد </span> </p>
<p><span>گفت در هر موردی که میدانی به ما نگفته ای. </span> </p>
<p><span>گفتم حرفهای زیادی است برای گفتن ولی همه اینها مسایل خصوصی و خانوادگی است. اگر شما نکته مبهمی دارید بپرسید حتما توضیح خواهم داد وبا قیافه حق بجانب گفتم ما فدا وصداقت را از خواهر وبرادرآموختیم بفرمائید برادر مهدی.</span> </p>
<p><span>سر اینکه چرا با جمع جوش نمی خورم &ndash; در خود هستم &ndash; تناقض دارم، سئوالاتی کرد و من هم توضیحی دادم که خوششان بیاید. در مورد تناقض گفتم و آن را به یکی از فرمانده زن (فرشته) ربط دادم و گفتم من با او تناقض دارم او بی خود به من گیر میدهد و با من لج میکند وحتی خود این برادر شاهد است که میگفت آب من وعطا تویک جوی نمی رود و باید یکی از ما تغیر کند و&#8230; </span> </p>
<p><span>از ضد اطلاعات سازمان بیرون آمدم و چند ساعت بعد گفتند وسایلت را جمع کن تو میروی قرارگاه 9 و فرمانده آنجا خواهر حکیمه بود. </span> </p>
<p><span>من و چند نفر دیگر که تائید شده بودیم به جلولا حرکت کردیم. چند ساعت قبل از جنگ بود برای بچه هایی که تائید نشده بودند مختار و نعمت اولیایی نشست گذاشته بود. </span> </p>
<p><span>بعد از اینکه از اطلاعات برگشتم محمد فانی گفت بیا تو، رفتم دیدم فرشید را سوژه قرار دادند و سرش دادو فریاد می کشند.فرشید در این اواخر با سازمان زاویه باز کرده بود و مختار گفت: فرشید فکر نکن اگر ما برویم کسی را پشت سر می گذاریم بلکه صفر صفر میکنیم و بعد به سمت جلو می رویم. </span> </p>
<p><span>فرشید را قبل از حرکت در یک جائی تنها گیر آوردم و گفتم احمق نباش در ظاهر بله بگو و بیا حداقل یک شانس برای فرار داریم ولی قبول نکرد. </span> </p>
<p><span>انجمن نجات &ndash; دفتر تبریز- آذربایجان شرقی</span>  &nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6553">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6553/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6548</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6548#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/21/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از بچه ها بنام بابک که چند ماه از من آمده بود سر تیم من شده بود تا مثلا در انقلاب کمکم کند تا زودتر انقلاب کنم. بغل آشپز خانه نشسته بودیم خواستم نقشه ام را عملی کنم چند فحش به مناسبات و مسئولین دادم، بابک از پشت سیلی محکمی به گوش من زد و به داخل انبار در سالن غذا خوری دوید من هم دنبا لش کردم چند نفر که حاضر بودند مرا گرفتند و نگذاشتند دستم به بابک برسد از طرف دیگر بابک پشت خسرو مسئول صنفی انبار سالن غذا خوری پناه گرفته بود چون نتوانستم به او برسم لباس فرم را پاره کردم وبا زیر پیراهن به طرف آسایشگاه با داد و فریاد حرکت کردم و هدفم جلب توجه مسئولین بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6548">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت اطلاعاتِ پذیرش<strong><span  </strong></p>
<p><span>بعد نوبت اطلاعات رسید و فردی بود بنام عزت حدود 15 برگ را اوردند و برگ ها را یکی یکی می آوردند از اطلاعات و مشخصات فردی و خانوادگی و تخصص و میزان تحصیلات، آیا در فامیل فرد ی پاسدار دارید ویا طرفدار رژیم و یا کسی توسط رژیم کشته شده است و&#8230;. </span> </p>
<p><span>سعی کردم هر جوابی می دهم در ذهنم بسپارم و دروغهای شاخداری نوشتم که دائی من سال 60 تیرباران شده و برادرم مخالف بود اورا کشتند، نامزدم در دانشکاه کشته شده&#8230;.. و</span> </p>
<p><span>آیا تاحال شکنجه شده اید؟ کی و کجا؟</span> </p>
<p><span>نوشتم اگر دست وپا شکستن شکنجه باشد بلی ومکان زندان اطلاعات و به علت اینکه چشمانم بسته بود محلش را نمی دانم وبه مدت حدودا یک ماه و در انفرادی بودم وآنجا خیلی تاریک بود و نمی دانستم کی روز وشب است. اسم باز جو را خواستند یک لحظه ترسیدم ولی می دانستم باید بازی را ادامه میدادم و نوشتم نمی دانم بیشتر برادر ویا حاجی همدیگررا خطاب می کردند.</span> </p>
<p><span>به چه علت؟ </span> </p>
<p><span>نوشتم در جریان کوی دانشگاه در تبریز وقتی نامزدم شهید شد به مامورها حمله کردم که مرا دستگیر کردند </span> </p>
<p><span>. چگونه آزاد شدی؟ </span> </p>
<p><span>چونکه حرف نزدم مرا آزاد کردند ولی احسا س می کردم مرا تعقیب میکنند تا دوستانم را شناسایی کنند.</span> </p>
<p><span>چگونه از ایران خارج شدی؟ چگونه به سازمان وصل شدی؟رابط سازمان را از کجا میشناختی؟ جوابهایی سرو ته کردم و نوشتم، وقتی کار اطلاعات تمام شد به همراه 3 نفر دیگر بنامهای سیروس و فرشید و محمود.</span> </p>
<p><span>در پذیرش ما به سالن اجتماعات بردند ودر سالن برای ما برنامه گذاشتند و همه هورا میکشیدند و می گفتند یا الله برو بالا یعنی باید روی سن رفته خود را معرفی و رزمنده ارتش آزادی بخش خطاب می کردی و بعد رقص دسته جمعی و بعد پایین آمدم به حسن نور علی گفتم که من سر درد دارم و خوابم می آید اگر ممکن است جای مرا نشان بدهید استراحت کنم (حسن نور علی را فهیمه بعنوان فرمانده یگان معرفی کرد).</span> </p>
<p><span>صبح حسن نور علی مرا به محمد فانی معرفی کرد و گفت از این به بعد این برادر فرمانده دسته توست هر کاری ویا هر چیزی لازم داشتی مستقیما به ایشان مراجعه کنم. </span> </p>
<p><span>روز اول پذیرش فقط کار جمعی انجام دادیم مثل نظافت و آشپزی و غیره.</span> </p>
<p><span>شب فکری به ذهنم زد اگر چند بار دعوا بکنم احتمالا مرا اخراج میکنند و تصمیم گرفتم در اولین فرصت این نقشه را پیاده و دنبال بهانه بودم. </span> </p>
<p><span>یکی از بچه ها بنام بابک که چند ماه از من آمده بود سر تیم من شده بود تا مثلا در انقلاب کمکم کند تا زودتر انقلاب کنم. بغل آشپز خانه نشسته بودیم خواستم نقشه ام را عملی کنم چند فحش به مناسبات و مسئولین دادم، بابک از پشت سیلی محکمی به گوش من زد و به داخل انبار در سالن غذا خوری دوید من هم دنبا لش کردم چند نفر که حاضر بودند مرا گرفتند و نگذاشتند دستم به بابک برسد از طرف دیگر بابک پشت خسرو مسئول صنفی انبار سالن غذا خوری پناه گرفته بود چون نتوانستم به او برسم لباس فرم را پاره کردم وبا زیر پیراهن به طرف آسایشگاه با داد و فریاد حرکت کردم و هدفم جلب توجه مسئولین بود. زنانی که در داخل پذیرش رانندگی می کردند در مسیر با دیدن من تند تند چیزهایی با بیسم پیچ کردند از دور چند تا از فرماندهان دوان دوان به طرفم آمدند و چیزی شال مانند به دوشم انداختند تا مثلا خواهران مرا با زیر پیراهن نبینند. هر چقدر می پرسیدند چی شده فقط فریاد می زدم و می گفتم تکه پاره می کنم به اسم انقلاب تو گوش من میزنی و یک لحظه تو این خراب شده نمی مانم و غیره&#8230;</span> </p>
<p><span>2 روز بود که در اعتصاب غذا بودم ولی به فرشید که از ورودی با هم به پذیرش آمده بودیم و او هم نظر مساعدی نسبت به سازمان نداشت گفته بودم یواشکی در جیبش میوه مخفی کرده بیاورد. صبح روز دوم سعید نقاش و یک نفر اصفهانی که از فرمانده هان بود مرا به دفتر کارشان دعوت کردند و با من حرف میزدند ولی من قبول نمی کردم و سماجت می کردم </span> </p>
<p><span>چند دقیقه بعد زهرا نیک صفت فرمانده پذیرش مرا صدا کرد وگفت مگر ما دشمن توئیم که اعتصاب غذا کرده ای واز این حرف ها،با صدای بلند گفتم ربطی به این موضوع ندارد من دیگر همه چیز بدم آمده نمی خواهم اینجا بمانم، </span> </p>
<p><span>در این لحظه اکرم معاون زهرا با صدای بلند گفت: خواهر زهرا این طوری تنظیم می کند، باهاش حرف نزنید او دارد آب تو آسیاب رژیم می ریزد، او کارت وزارت اطلاعات را بازی می کند. </span> </p>
<p><span>با صدای بلند سرش داد زدم و گفتم به تو مربوط نیست من با فرمانده اینجا صحبت می کنم. </span> </p>
<p><span>زهرا گفت عطا یواش، آرام باش، خواهر اکرم شما دخالت نکن، </span> </p>
<p><span>خلاصه می خواستند قانع کنند و من پا تو یک کفش کرده بودم که اینجا نمی مانم و مقدمات خروج مرا فراهم کنید و در را کوبیده و بیرون رفتم. </span> </p>
<p><span>ظهر چند تا از فرمانده هان بابک را آورده بودند تا معذرت خواهی کند حتی بابک گفت اشتباه کردم و صورتش را جلو آورد و گفت که بیا تو هم مرا بزن آگر تو مرا نبخشی سازمان مرا اخراج می کند </span> </p>
<p><span>گفتم تقصیر تو نیست، مقصر آنهایی هستند که به شما رو دادند و بعد متوجه شدم به خاطر این کار نشستی با هم دوره هایش داشته به سرش ریخته و بابک فحش و ناسزا داده اند و گفتند تو بعنوان نفر انقلاب کرده و مسئول باعث شدی یک نفر جدید ورودی از سازمان ببرد.</span> </p>
<p><span>عصر همان روز مرا صدا کردند. فضای اتاق خیلی سنگین بود نفرات حاضر عبارت بودند از نادر رفیعی &ndash; رضا مردادی &ndash; سعید نقاش &ndash; مسعود (همان که بعنوان اصفهانی اشاره شد) عزت نفر اطلاعات و نعمت اولیایی &ndash; زهرا نیک صفت و اکرم معاون، یاد آوری شود که صبح رضا مرادی با من صحبت کرده بود ونتوانسته بود متقاعد کند. </span> </p>
<p><span>رضا مرادی به نادر گفت: ایشان قصد رفتن دارند و می خواهند در این شرایط حساس پشت به سازمان بکند و به مامورین اطلاعات رژیم چراغ سبز نشان بدهد. </span> </p>
<p><span>حرفش را قطع کردم و گفتم چه چراغ سبزی چه ماموری، نادر حرفم را قطع کرد و گفت: تو در یک سازمانی هستی که دشمن رژیم است و خواه یا ناخواه وقتی از ما جدا شوی مامورین وزارت اطلاعات به سراغت می آیند و تو به این انقلاب که این همه خون به پای آن رفته خیانت خواهی کرد.</span> </p>
<p><span>فوری با لحن ناراحتی و عصبانی گفتم گور رژیم و اطلاعات و دوما&quot; من که قصد رفتن به ایران را ندارم خودتان میدانید من قصد رقتن به خارج از کشور را دارم. </span> </p>
<p><span>نادر رفیعی با صورتی بر افروخته گفت: می خواهی بروی باشد، برادر عزت فرم اخراج را بدهید تا ایشان پرو امضاء کند. </span> </p>
<p><span>با این حرف آخرش قوت قلب گرفتم هنوز فرم را جلویم نگذاشته بودند که نادر ادامه داد ریل کار را به ایشان گفته اید </span> </p>
<p><span>وقتی جواب دادند نه ادامه داد ریل این است که 2 سال را باید در خروجی سازمان بمانید تا اطلاعات شما بسوزد سپس ما شما را تحویل عراقی ها می دهیم که آنها هم ریل خودشان را دارند و به خاطر ورود غیر قانونی به عراق 8 سال را هم باید در زندان ابوغریب بمانی و با حالت خاص چشم گفت که میدانی زندان ابو غریب یعنی چه&#8230; دانسته بودم که حرف بیخود نمی گوید با این چیز های که از آنها دیده بودم هر چیزی امکان داشت کار خودش را کرده بود ومن خیلی ترسیده بودم ولی سعی می کردم رنگ چهره ام عوض نشود </span> </p>
<p><span>گفتم من اولا&quot; قانونی وارد عراق شدم و لسه پاسم پیش خودشان است ومن هیچ مسئله ای ندارم و این موارد را خودم حل میکنم از این جور نامردی ها زیاد دیده ام در حالیکه نادر و رضا با ان حرف آخرم فریاد کشیدند فوری اضافه کردم در ورودی سازمان 2یا 3 روز بیشتر نبودم چرا باید 2 سال در خروجی باشم این رسم انسانیت و مردانگی است و دستم را رو سرم گذاشتم. نادر گفت تو نا مردی که در این شرایط ما را تنها می گذاری و رضا مرادی ادامه داد نامرد تویی که می خواهی این همه خونی که ریخته شده خیانت کنی&#8230; نادر گفت برادر رضا اجازه بدید فرم را امضاء کند برود&#8230; ما از این نفرات زیاد دیده ایم، وقتی نادر داشت این حرفها می زد ته دلم خدا خدا می کردم مورد و یا بهانه ای پیش بیاید که فرم را امضاء نکنم وقتی فکر میکردم 10 سال را باید در زندانهای عراق و سازمان بمانم پشتم می لرزید. در حالیکه خم شده بودم و وانمود میکردم که فرم را میخوانم تا اگر شده وقت را تلف کنم و فرصتی بدست بیاورم که امضاء نکنم. در این لحظه نادر گفت: تو مدیون شهدا سازمان هستی تو به آنها هم پشت کردی و از ای حرفها&#8230; </span> </p>
<p><span>بقیه حرفهایش را نشنیدم چون خوب بهانه بدستم افتاده بود با لحن عصبی گفتم: برادر نادر چرا اسم شهدا را قاطی این قضیه می کنی شما خوب میدانید ما هم تو این راه شهید داده ایم خواهش میکنم اسم شهدا را به زبان نیاورید. </span> </p>
<p><span>نادر در حالیکه دستش را یه طرفم اشاره می کرد گفت: هان تو خجالت نمی کشی با این کیسی که داری می خواهی از سازمان جدا بشوی و رو به رضا کرد گفت: من هم فکر میکردم با آدم معمولی و عادی طرف هستیم، تو که شهید دادی بیشتر باید مدیون سازمان باشی نه طلب کار، سازمانی که سعی دارد نگذارد خون شهدا برروی زمین بماند&#8230; </span> </p>
<p><span>در حالیکه سعی میکردم خودم را شرمنده نشان بدهم، سرم را به زمین انداخته بودم. </span> </p>
<p><span>نادر ادامه داد بارک الله سرت باید آنقدر پایین باشد که به زمین بخورد، آره خجالت بکش من هم فکر میکردم با یک نفر کوچه بازاری طرفیم یادت باشد بری از خواهرامون به خاطر این رفتارت معذرت خواهی کنی و ادامه داد از نظر من این نشست منتفی است وقت ما را هم گرفتید </span> </p>
<p><span>ته دلم خوشحال ولی با حالت سر به زیر و مثلا&quot; شرمنده از اتاق بیرون آمدم و به خودم گفتم که عجب آدم های هفت خطی هستند و به دستم آمده بود که با چه آدم های پیچیده ای سر کار دارم. </span> </p>
<p><span>چون باید آخر سناریوام را تمام می کردم دوباره برگشتم در را زدم و گفتم خواهر اکرم یک لحظه بیایید بیرون کار دارم در اتاق صحبت بوده و معلوم بود در مورد من ارزیابی میکنند. </span> </p>
<p><span>اکرم آمد بیرون و گفتم خواهر اکرم من واقعا&quot; خریت کردم مرا به بزرگی خودتان ببخشید هدفم رنجاندن شما نبود میدانید از قضیه بابک ناراحت بودم. در حالیکه با انگشتش عینکش را درست میکرد و معلوم بود از این چرخش من خوشحال شده گفت: آفرین سعی کن از این به بعد رو به جلو باشی.حرفش را قطع کردم و گفتم میشود خواهر زهرا را هم صدا کنی </span> </p>
<p><span>او رفت و زهرا هم آمد و همان حرفها را تکرار کردم. تصمیم گرفتم اعتماد آنها را جلب کنم تا زودتر ماموریت و یا به جبهه بفرستند تا از آنجا فرار کنم. </span> </p>
<p><span>انجمن نجات &ndash; دفتر تبریز- آذربایجان شرقی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6548">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6548/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6545</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6545#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/20/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>با حالتی خاصی به من نگاه کردند بعد با نگاهی معنی دار به همدیگر و دیگر با من بحث نکردند.بعد از غذا حرکت کردیم، احساس کردم دور خودمان می چرخیم از بعضی از خیابان ها 2یا 3 بار عبور کردیم. متوجه شدم که آنها نمی خواهند مسیر را ما تشخیص بدهیم. به یک محلی رسیدیم که در نرده ای بزرگ داشت و روی درب نوشته شده بود به قرارگاه اشرف خوش آمدید. دم در یکی از آنها پیاده شد وبه چند نفر که با لباس خاکی رنگ نظامی کشیک میدادند کارت شناسایی نشان داد وبا اشاره سر به طرف ماشین چیز هایی گفت. آنها یواش یواش به طرف ماشین آمدند ویکی از انها در را باز کرد وبه ماخوش آمد گفت و روبوسی، پشت سر او نفرات بعدی نیز همینطور.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6545">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>رسیدن به عراق:<strong><span  </strong></p>
<p><span>به داخل مرز عراق رسیدیم 2تا افسر عراقی وارد کوپه ما شدند و چیزهائی را به عربی از من خواستند بلافاصله مدارک را نشان دادم 2تا3 دقیقه به عربی حرفهایی می زدند و به صورتم نگاه می کردند فهمیدم که دارند راجع به مشخصات و غیره سئوال می کنند یاد حرف علی افتادم و گفتم اناالمجاهد وبه ابراهیم که هنوز بیهوش بود اشاره کردم وگفتم الصدیق و افسر عراقی دست دراز کرد وبا من دست داد و به عربی حرفهای زد و رفتند وبا یک نفر از مسافرین قطار برگشتند واو می توانست به ترکی دست وپا شکسته حرف بزند و برای ما حرفهای افسر عراقی را ترجمه کرد. </span> </p>
<p><span>که به شما خوش آمد می گویند و می پرسند در قطار که اذیت شده اید یا نه.</span> </p>
<p><span>گفتم نه. </span> </p>
<p><span>گفت آیا چیزی لازم داری </span> </p>
<p><span>گفتم تشکر میکنم. </span> </p>
<p><span>گفت لسه پاس شمارا گرفته یک کاغذ رسید می دهیم. گفتم مانعی ندارد چونکه علی قبلا گفته بود. </span> </p>
<p><span>گفت سربازان عراقی تا بغداد در قطار با شما خواهند بود اگر ناراحتی ویا موردی پیش امد به آنها بگویید تشکر کردم و آنها رفتند و قطار حرکت کرد. </span> </p>
<p><span>از آن نفر پرسیدم کی به بغداد می رسیم 1ساعت مانده به بغداد به مامور قطار بگویید ما را خبر کند. </span> </p>
<p><span>یک ساعت مانده به بغداد بیدارم کردند </span> </p>
<p><span>به زور آب و سیلی ابراهیم را به هوش اوردم هنوز تعادل نداشت روی انگشت دست راست علامت جوهر بود فهمیدم که در قاضی آنتب موقعی که من نبودم ویا خواب بودم اثر انگشت از او گرفته اند فوری انگشتان خودم را چک کردم با صدای بلند رو به ابراهیم داد زدم به چی انگشت زدی.</span> </p>
<p><span>چرت و پرت می گفت هنوز به خودش نیامده بود یکبار در آنکارا وقتی علی مواد مخدره یواشکی به او میداد دیدم و خودم را به نفهمی زدم </span> </p>
<p><span>دارو های ابراهیم را چک کردم قرص های اعصاب مثل دیازپام &ndash; اگزازپام &ndash; آمپی تریپتین و 2 نوع قرص دیگر که نشناختم. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود به اوضاع مشکوک شده بودم با خود می گفتم کاسه ای زیر نیم کاسه است و می دانستم نمی توانم برگردم چونکه مدارکم یکطرفه بود و حالا نیز به غیر یک کاغذ رسید که حتی آن را هم نداشتم. </span> </p>
<p><span>به راه آهن که رسیدیم وسایل خودم و ابراهیم را برداشته روی سکو گذاشتم و برگشتم زیر بغل ابراهیم را گرفتم وکنار وسایل گذاشتم.کم کم حالت ابراهیم داشت خوب می شد. منتظر بودم که کی این زنها به دنبال ما می آیند قیافه زنها و دختران را روی سکو چک می کردم در این لحظه مرد تنومند (فرشید یا فرشاد) و نفر دیگر لاغر و اندام متوسط (نبی) به ما نزدیک شدند و رو به من گفتند طاهر گفتم بفرمائید شما، </span> </p>
<p><span>یکی از آنها گفت مارا خواهر نسرین فرستاده </span> </p>
<p><span>گفتم قرار بود ایشان اینجا بیایند </span> </p>
<p><span>گفت درست است لحظه آخر کاری پیش آمد نتوانستند و عذر خواهی کردند. </span> </p>
<p><span>گفتم ببخشید من شما را چگونه بشناسم اول باید تماس بگیرم. </span> </p>
<p><span>فوری موبایل را در آورد و شماره گرفت و گوشی را به من داد پشت خط نسرین بود و شناختم و قتی جریان را پرسیدم، بهانه آورد که کاری پیش آمده وغیره&#8230;. و برادرها کارشما را دنبال میکنند. </span> </p>
<p><span>ما را به یک رستوران بردند و حسابی سنگ تمام گذاشتند. هنوز پیش غذا شروع نکرده بودیم یکی از انها 2یا 3 عدد فرم روی میز جلویم گذاشت و گفت این متن را پر کرده امضاء نمائید و رو به ابراهیم کرد گفت شما لازم ندارید، </span> </p>
<p><span>پرسیدم چرا؟ </span> </p>
<p><span>جواب داد ایشان آنهارا قبلا پر کرده و فهمیدم اثر جوهر روی انگشت ابراهیم برای چه بوده.در یکی از برگها نوشته بود من فلانی تمام قوانین ارتش آزادی بخش را رعایت کرده و&#8230;. ودر برگ دیگر در مورد شهادت و شهادت پذیری&#8230;.</span> </p>
<p><span>ته دلم گفتم اینها مرا با ابراهیم اشتباهی گرفته اند گفتم مسئله من فرق می کند وقتی رسیدیم خواهر نسرین به شما می گوید من الان نمی توانم حرف بزنم وبا چشم به ابراهیم کردم، وسط غذا ابراهیم حالش بد شد وبه سرویس رفت.یکی از آنها گفت موضوع چیه؟ </span> </p>
<p><span>گفتم قرار است من به خارج بروم کار من سیاسی واز این حرفها&#8230; </span> </p>
<p><span>با حالتی خاصی به من نگاه کردند بعد با نگاهی معنی دار به همدیگر و دیگر با من بحث نکردند.بعد از غذا حرکت کردیم، احساس کردم دور خودمان می چرخیم از بعضی از خیابان ها 2یا 3 بار عبور کردیم. متوجه شدم که آنها نمی خواهند مسیر را ما تشخیص بدهیم. به یک محلی رسیدیم که در نرده ای بزرگ داشت و روی درب نوشته شده بود به قرارگاه اشرف خوش آمدید. دم در یکی از آنها پیاده شد وبه چند نفر که با لباس خاکی رنگ نظامی کشیک میدادند کارت شناسایی نشان داد وبا اشاره سر به طرف ماشین چیز هایی گفت. آنها یواش یواش به طرف ماشین آمدند ویکی از انها در را باز کرد وبه ماخوش آمد گفت و روبوسی، پشت سر او نفرات بعدی نیز همینطور.</span> </p>
<p><span>ما وارد محلی شدیم که ورودی می گفتند در آنجا افرادی بنام عباسعلی &ndash; فرها مستوفی (در زمین کشته شد) نقی و یک پیر مرد با عینک ذره بینی به استقبال ما آمدند وما را بغل و روبوسی کردند و وارد یک اتاقی شدیم عباسعلی از من پرسید چه احساسی دارید </span> </p>
<p><span>گفتم هیچ احساس خاصی ندارم </span> </p>
<p><span>ابراهیم تقریبا به خوش آمده بود از خلافکاری ها و کثافت کاری هایی که انجام داده بود برای آنها تعریف میکرد حرفش را قطع کردم و گفتم الان ساعت 3 صبح است بهتر است ایشان برود استراحت کند و یواشکی به آنها فهماندم که حالش خوب نیست. ابراهیم را بردند. عباسعلی رو کرد به من گفت اینجا ورودی ارتش آزادی بخش است شما مدتی اینجا مهمان ما هستید و پس از کارهای اداری و اطلاعاتی به پذیرش میروید و پس از طی مراحل آموزش وارد ارتش میشوید خواستم حرفش را قطع کنم ادامه داد الان هم به اتاق بغلی رفته وسایل شمارا بچه ها تحویل ورسید میدهند. </span> </p>
<p><span>گفتم اشتباهی شده و&#8230; قضیه را گفتم. </span> </p>
<p><span>گفت بلی اگر سازمان صلاح دانست یک روز شمارا هم به خارج می فرستد، </span> </p>
<p><span>در این هنگام در اتاق که باز بود دیدم ابراهیم با لباس خاکی رنگ نظامی و کفش اسپورتی سفید از جلویم رد شد. موهایم سیخ شد و دهانم قفل شد با فشار زیاد توانم را جمع کردم و گفتم من می خواهم با خواهر نسرین یا فرزانه حرف بزنم </span> </p>
<p><span>گفت همه آنها مشغول هستند و بعدا می ببنی </span> </p>
<p><span>در جواب گفتم ببخشید با این شرایطی که گفتید من حاضر به ماندن در اینجا نیستم. </span> </p>
<p><span>حرفم را قطع کرد و گفت: اول خودی بودنت را برای ما اثبات کن، ما از کجا بدانیم تو مامور اطلاعات نیستی و نیامدی ما را بکشی. از کجا معلوم که جاسوسی. ترسیده بودم ولی نمی خواستم ترسم را نشان بدهم سعی داشتم خونسردی خود را حفظ کنم. </span> </p>
<p><span>گفتم شما مگر در ترکیه به دنبالم نیامدید مگر من گفتم می خواهم بیایم اینجا، مدارک مرا که دارید، می توانید لباسهایم و وسایلم را چک کنید. </span> </p>
<p><span>حرفم را قطع کرد و گفت: حتما می کنیم و لوازمتان را به لابراتور می فرستیم تا آزمایش کنند. </span> </p>
<p><span>گفتم من که چیزی ندارم. </span> </p>
<p><span>گفت: تا حال چند پاسدار آمدند اینجا با لباس شخصی و مثل دوست، داخل شامپو و لباس آنها سم بوده و آنها را در داخل تانکر آب ریخته و بچه ها را شهید کرده اند. یک ماه طول می کشد تا جواب آزمایش شما بیاید و تا آن وقت مهمان ما هستی و در این مدت بچه های اطلاعات از شما سئوال هایی خواهند داشت و شما باید اثبات کنید که دوست ما هستید ونه دشمن ما. </span> </p>
<p><span>بقیه حرفهایش را نمی شنیدم اتاق دور سرم می چرخید احساس می کردم پتکی سنگین به سرم می کوبند باورم شد در یک مخمصه بزرگی گیر کرده ام. به اتاق بغلی رفتیم ساعتم و وسایلم را روی میز ریختم و بقیه وسایلم را روی میز ریختند و مشغول چک شدند. </span> </p>
<p><span>یکی از آنها شورتی به من داد گفت: برو پشت پرده هرچی لباس داری دربیاور و این کار را کردم مرا با یک وسیله برقی یعنی ددکتور بازرسی کردند و بعد مرا لباس نظامی دادند وهرچه امتناع کردم قبول نکردند و بعد از صحبتهای زیاد مجبور شدم قبول کنم. مرا به یک ساختمان که ابراهیم هم آنجا بود بردند و گفتند تا کسی دنبالتان نیامده نمی توانید به محوطه بیاید. ابراهیم خوابیده بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، روی بازوی ابراهیم لکه خون دیده می شد نگاه کردم خون تازه بوده و متوجه شدم در سطل آشغال یک سرنگ خالی است برداشتم و بو کردم و تازه بود و احساس کردم به ابراهیم آمپول خواب آور زده اند در همین اثنا در باز شد پشت در نان و مقداری خوراکی گذاشتند، دست نزدم وفکر کردم ممکن است چیزی درون آن ریخته باشند. </span> </p>
<p><span>ساعت 10 صبح فرهاد مستوفی آمد و خون گرفت برای آزمایش. بعد نبی آمد گفت: که خواهر فرشته با شما کار دارد، ابتدا ابراهیم رفت و بعد از نبم ساعت آمد نوبت من شد </span> </p>
<p><span>وقتی وارد اتاق شدم گفت: طاهر توئی، شنیدم از اون قلوسها هستی. </span> </p>
<p><span>اولین بار بود این کلمه را می شنیدم. پرسیدم منظور تان؟ </span> </p>
<p><span>ادامه داد این جا هر کس که می آید یک فیلی هوا میکند ولی بعدا درست میشود. گفت: شنیده ام با فرزانه و نسرین کار داری </span> </p>
<p><span>گفتم: آره. </span> </p>
<p><span>گفت: خوب، </span> </p>
<p><span>گفتم صد در صد شما همه چیز را می دانید و نیازی نیست من تکرار کنم. </span> </p>
<p><span>گفت: اوایل هر کسی اینجا مراجعه میکند داستانهایی دارد. مال تو خیلی&#8230; ادامه نداد و گفت: میشود یکبار برای من تعریف کنی. </span> </p>
<p><span>سکوت کردم و فقط به صورتش نگاه کردم. </span> </p>
<p><span>گفت: فکر کنم حساب کار دستت آمده، ما با کسی شوخی نداریم الان شرایط حساس است و وقت زیادی نداریم، انرژی ما را نگیر خوب. </span> </p>
<p><span>فقط آهسته سرم را تکان دادم.</span> </p>
<p><span>گفت می توانی بروی. </span> </p>
<p><span>نهار برایم آوردند چیزی نخوردم به غیر از آب از شیر آشپز خانه. بعد از ظهر آمدند گفتند یکی از فرمانده هان و مسئولین بالای سازمان که همشهری توست بنام خواهر فهیمه اروانی با تو کار دارد، عجله کن و لباسهایت را مرتب کن. </span> </p>
<p><span>به اتاق وقتی وارد شدم همگی بلند شدند. میزها و صندلی ها به شگل </span><span  u</span>چیده شده بود. بالاتر از همه فهیمه نشسته بود در سمت راست مردها &ndash; حسن نورعلی &ndash; سعید نقاش &ndash; رضا مرادی &ndash; عباسعلی &ndash; نادر رفیعی &ndash; نعمت اولیایی &ndash; در سمت چپ خانمها زهرا نیک صفت &ndash; اکرم &ndash; لاله &ndash; فرشته شجاع &ndash; (یاد آوری میشود شب قبل یک لیست اسم جلویم گذاشتند و گفتند یکی را انتخاب کن و من اسم عطا فروتن را انتخاب کردم)</p>
<p><span>&#8211; فهیمه پرسید عطا تویی</span> </p>
<p><span>گفتم بلی</span> </p>
<p><span>&#8211; 24 سال داری</span> </p>
<p><span>گفتم بلی </span> </p>
<p><span>بعد گفت: یک کمی از حال وهوای شهرمان حرف بزن، از مردمانش</span> </p>
<p><span>گفتم:همانطور که دیدید به قوت خودش است و هیچ تغیری نکرده. </span> </p>
<p><span>پرسید هنوز با غیرت هستند مگر نه. </span> </p>
<p><span>گفتم بلی صد در صد همینطوریه. </span> </p>
<p><span>ادامه داد عمل داری؟ منظورش را نفهمیده بودم گفتم بلی چه نوع. گفتم عمل لوزه. </span> </p>
<p><span>با این حرفم خندید. دوباره پرسید معتاد ی </span> </p>
<p><span>گفتم نه. </span> </p>
<p><span>گفت سیگار؟ </span> </p>
<p><span>گفتم نه </span> </p>
<p><span>گفت الکل؟ </span> </p>
<p><span>گفتم نه. </span> </p>
<p><span>گفت دود و دم؟ </span> </p>
<p><span>گفتم نه. </span> </p>
<p><span>گفت چه عجب بعد از مدتها یک آدم سالم وارد اینجا شد. با این حرف آخرش می توانستم حدس بزنم در چه جائی گیر کرده ام. </span> </p>
<p><span>گفت زود باش با بچه های اطلاعات صفر صفر کن می خواهم پارتی بازی کنم و تورا ظرف همین 2 روز به پذیرش بفرستم. تو میدانی هر کس اینجا بیاید حداقل باید ی یک ماه اینجا بماند.</span> </p>
<p><span>گفتم: خواهر قرار بود من یک جای دیگر و یک نوع دیگر با شما کار کنم. </span> </p>
<p><span>گفت سازمان اینجا را صلاح دانسته و اگر روزی باز صلاح شد تغیر سازماندهی می دهد، ما اینجا به همه یک چیز می گوئیم، می میری به دم و بمیر. با این حرف آخر رنگ قیافه اش سرخ شد و با نگاه عصبی مانند به چشمانم تگاه کرد. </span> </p>
<p><span>سرم را تکان دادم و گفتم گرفتم. </span> </p>
<p><span>از اتاق بیرون آمدم فهمیدم چه بازی کثیفی با من انجام داده اند، تصمیم گرفتم تمام حواسم جمع شود تا راه حلی پیدا کنم. </span> </p>
<p><span>دفتر انجمن نجات &ndash; تبریز- آذربایجان شرقی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6545">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6545/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6530</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6530#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[محمود هاشمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/18/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از آماده شدن به جلوی شرکت مسافر بری رفتم و برای فردای آن روز بیلط گرفتم. عصر همان روز زن دیگری که خودش را نسرین معرفی می کرد تماس گرفت. آن طور که معلوم بود نگران بود من پشیمان شوم بر نگردم. تاکید می کرد قبل از آمدنم با محمد تماس داشته باشم و می خواست از ظلم و ستم و این جور حرفها بزند که گفتم ببخشید خواهر من سر درد دارم و الان توان حرف زدن را ندارم و تماس مان قطع شد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6530">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p> افراد جدا شده از سازمان مجاهدین که در تیف آمریکایی ها اسکان داده شده بودند بعد از مدتها بلاتکلیفی آمریکایی ها به خالی کردن تیف نموده و تمامی افراد جدا شده را بیرون ودر عراق بصورت آواره وسرگردان رها کرده است در این میان تعدادی بصورت رسمی از طریق صلیب سرخ و تعدادی بصورت قاچاقی به کشور های همسایه و ایران آمده اند که آقای محمود هاشمی یکی از اعضای سابق مجاهدین خلق در مورخه 1/2/87بصورت قاچاقی از مرز سردشت وارد ایران شده ودر حال حاضر در شهر تبریز پیش خانواده خود با صحت وسلامت کامل بسر می برد وی به دفتر انجمن نجات مراجعه و جهت افشاگری علیه فرقه تروریستی رجوی اعلام آمادگی نمود.</p>
<p> قسمت اول</p>
<p> تقریبا اوایل شهریور سال 81 بود به خاطر مشکلات خانوادگی وفشارات روحی که قرار گرفته بودم تنها راه چاره را رفتن به ترکیه و دور شدن از این مسائل می دانستم. به همین خاطر به ترکیه رفتم. در استانبول دنبال خانه بودم مقابل یکی از بنگاه ها ایستاده بودم و قیمت ها و مشحصات خانه ها را روی تابلو نگاه می کردم با فردی آشنا شدم،رو به من کرد گفت: اگر دنبال جای مناسبی هستی برو بنگاه فلان در سر چهارراه و خانه های مناسب با کرایه مناسبی دارد. روز بعد در آکسارای داشتم با یک قاچاقچی در مورد یونان حرف می زدیم دستی روی شانه ام حس کردم همان فرد دیروزی بود بنام محمد بعد از احوال پرسی در مورد خانه پرسید گفتم وقت نکردم.وقتی فهمید دنبال راهی برای خروج می گردم گفت: اگر دلت بخواهد قاچاقچی خوب هم دارم مرا به آفیسی برد وبه یک نفر معرفی کرد و گفت:این رفیق ما دنبال راهی برای خروج می گرده چه کمکی می توانی بکنی و&#8230; او به لحاظ قیمت رقم های بالایی نسبت به بقیه میداد گفتم خبرتان میکنم و خارج شدم. محمد از من پرسید چرا می خواهی به خارج بروی و چرا از ایران خارج شدی آیا خلافی مرتکب شده ای می خواست ادامه بدهد گفتم نمی خواهم راجع به مسائل شخصیم حرف بزنم. معذرت خواهی کرد و ادامه داد هدفم کمک به تو بود و&#8230; گفت پیشنهاد خوبی برایت دارم و شروع کرد که یک سازمان سیاسی است که دنبال نفر برای کار در اروپا ست. پرسیدم چه نوع کاری گفت: اطلاعیه پخش کردن &ndash;شرکت در راه پیمایی ها و میتینگ ها و آگاه کردن هم وطن های خارج از کشور با بحث سیاسی و اصولی تازه هزینه مسافرت و جور کردن مدارک و ویزاء هم به عهده آنهاست. ظاهرا&quot; پیشنهاد خوبی بود پرسیدم من از سیاست&#8230; هنوز حرفم تمام نشده بود گفت: نترس بابا 2 ماه برای شما کلاس سیاسی و زبان می گذارند سپس شروع به کار&#8230; از حقوق پرسیدم گفت: 2 ماه اول برایتان حقوق پرداخت نمی کنند بخاطر هزینه راه و کلاسها ولی بعد از 2 ماه منزل و ماشین 3تا 4 هزار دلار هم پرداخت می کنند البته اگر به گشور ها و شهر های مجاور بفرستند حق ماموریت هم اضافه می شود تقریبا 6 هزار دلار.</p>
<p> پرسیدم: این کارها در آن کشور غیر قانونی نیست و متن اعلامیه ها چیست و موضوع میتینگ ها چیه؟</p>
<p> جواب داد: کار سیاسی در خارج از کشور آزاد است آنجا به فعالین سیاسی احترام می گذارند. </p>
<p> گفتم: جوابم را ندادید موضوع این کار سیاسی چیست؟ گفت: وضع بد مردم &ndash; نبود کار و فساد. </p>
<p> گفتم: همین. </p>
<p> جواب داد: آره.</p>
<p> گفتم: چرا در ایران این کار را نمی کنید.</p>
<p> گفت: رژیم اجازه نمی دهد و بد برخورد می کنند حتی شکنجه و اعدام. </p>
<p> گفتم: مگر حرف زدن هم این حرفها را دارد! در ایران فقط قاتلین و زناکاران و قاچاقچی های هیروئن را اعدام می کنند. </p>
<p> گفت: اگر زیاد پیله کنی شب برایت فیلم می آورم سردرمیاوری. </p>
<p> آدرس هتل را گرفت و خداحافظی کرد. روز بعد برایم فیلم و روزنامه آورد چند دقیقه که فیلم امجدیه رجوی را نگاه کردم گفتم: ظاهرا&quot; که چیزی نیست پس چرا آن زمان می توانستید حرف بزنید؟ </p>
<p> گفت: می توانستیم ولی نگذاشتند و ما هم از ایران بیرون آمدیم البته اجبارا&quot; چونکه بچه های ما را کتک وحتی می کشتند. </p>
<p> روزنامه را برداشتم نگاه کردم و گفتم این تانک ها و سربازها ایرانی هستند. </p>
<p> گفت: سازمان بعد از خروج به چند قسمت تقسیم شد. </p>
<p> 1- ارتش 2- گروه سیاسی 3- مجلس و غیره. </p>
<p> گفتم: مگر این سربازان نفرات سازمان هستند؟ تایید کرد. پرسیدم: ارتش در کدام کشور است؟ </p>
<p> گفت: در عراق. </p>
<p> گفتم: شوخی میکنی عراق که دشمن ایران است. </p>
<p> توضیح داد که: عراق نزدیک ایران است وما می خواستیم. </p>
<p> حرفش را قطع کردم و گفتم: داداش شما را بخیر وما را به سلامت ما نیستیم. </p>
<p> گفت:چرا می ترسی تو که نمی خواهی بجنگی تو در آلمان و یا یک کشور اروپائی کار سیاسی می کنی و&#8230;. حرفش را قطع کردم: ما حوصله دردسر را نداریم تو که می گفتی مردم بدبخت هستند و پول کافی ندارند و لاغیر </p>
<p> گفت: باز هم می گویم تو با همین کارها سرو کار داری و دوما&quot; هر زمان دوست نداشته باشی می توانی جدا بشوی تازه بعد از جدا شدن هم می توانی در خارج به اقامت خود ادامه بدهی. </p>
<p> گفتم: فکر می کنم و جواب میدهم. </p>
<p> حدود 45 روز بود که در استانبول بودم و تصمیم گرفتم که به سازمان جواب مثبت بدهم با خانواده ام تماس گرفتم و شماره موبایل را دادم و گفتم تا چند روز در اینجا هستم و می توانی تماس بگیری و دیگر مرا نخواهی دید. مادرم گریه کرد وبعد از صحبت های زیاد عصبانی شدم گوشی را قطع کردم و سردرد گرفتم و فشارم بالا رفت. کنار ساحل رفتم و 2یا 3 ساعت گذشت و خیلی ناراحت بودم و گوشی را باز کردم دوباره زنگ زد نامزدم بود وگوشی را قطع کردم. نفهمیدم چطور شد که محمد جلویم سبز شد. </p>
<p> پرسید چطورید&#8230; چیزی شده&#8230; آخر تصمیم خودت را گرفتی. خوشحالم فردا تماس می گیرم. </p>
<p> عصر فردای آن روز با من تماس گرفتند پشت گوشی زنی بود بنام فرزانه بعد از احوال پرسی خیلی پر حرفی کرد در مورد نبودن آزادی سیاسی &ndash; اجتماعی و بیان و گفت که آماده باش برای حرکت </p>
<p> گفتم خانم فرزانه من ابتدا باید به ایران برگردم مشکل خانوادگی دارم </p>
<p> سرم خیلی درد می کرد قرص خواب آور خوردم خوابیدم. فردا صبح با صدای در از خواب بیدار شدم محمد پشت در بود گفت: بنظرم وقت را از دست نده شانس یک بار در خانه انسان را می کوبد </p>
<p> گفتم باید به ایران بر گردم مشکل دارم </p>
<p> بعد از آماده شدن به جلوی شرکت مسافر بری رفتم و برای فردای آن روز بیلط گرفتم. عصر همان روز زن دیگری که خودش را نسرین معرفی می کرد تماس گرفت. آن طور که معلوم بود نگران بود من پشیمان شوم بر نگردم. تاکید می کرد قبل از آمدنم با محمد تماس داشته باشم و می خواست از ظلم و ستم و این جور حرفها بزند که گفتم ببخشید خواهر من سر درد دارم و الان توان حرف زدن را ندارم و تماس مان قطع شد. فردا ظهر محمد، مثلا برای کمک آمده بود. توی راه از من پرسید با خواهر ها حرف زدی </p>
<p> گفتم یک چیزی بگم ناراحت نمی شوی </p>
<p> گفت بگو. </p>
<p> گفتم بابا طرف 3 ساعت پشت خط با من حرف می زد اینها خسته نمی شوند مخ ما را خوردند. </p>
<p> احساس کردم از حرفم ناراحت شد ه نگاهی با حالت خنده تلخی کرد واز هم جدا شدیم.</p>
<p> به تبریز رسیدم و 2 هفته در تبریز بودم مشکلاتم حل نشد و به خانواده ام گفتم خسته شدم می خواهم به خارج رفته و فقط برای خودم زندگی کنم. </p>
<p> با محمد تماس گرفتم و گفتم که می آیم </p>
<p> گفت هر وقت از مرز گذشتی با من تماس بگیر. </p>
<p> با ماشین تا لب مرز آمدم مرز را رد کرده سوار اتوبوسهای ایرانی که به استانبول می رفتند شدم وسط راه با محمد تماس گرفتم </p>
<p> گفت که از همانجا به هتل فلان در آنکارا مراجعه کنم گفتم که من آنجا را بلد نیستم </p>
<p> گفت به هر راننده بگویی بلد است برو آنجا وبا علی (علی آنکارا) مراجعه کن اگر مشکل داشتی دوباره زنگ بزن. </p>
<p> با راننده صحبت کردم در سه راهی آنکارا پیاده شدم وبه آنکارا وبه هتل رفتم و سراغ علی را گرفتم</p>
<p> صاحب هتل کلید اتاق را داد و گفت که علی بیرون رفته و پیغام داده در اتاقتان استراحت کنید تا ایشان بیایند. </p>
<p> به اتاق رفتم و منتظرماندم. نیم ساعت بعد در زدند. علی آمد. با هیکلی لاغر وقد حدود 170 و وزن 75 با موهای که از وسط ریخته وکت وشلوار با رنگ مختلف.با کراوات کوچک صورتی رنگ بر روی چهره اش چین و چروک زیادی دیده می شد.دندانهای نا مرتب و چشمان مرموز مثل راسو.</p>
<p> علی گفت: عکس همراهت است </p>
<p> 2 قطعه عکس 4/3 تحویل دادم </p>
<p> گفت من میروم سفارت تا مدارک شما را آماده کنم. </p>
<p> از داخل جیب چند اسکناس لیر روی میز انداخت و گفت برای خودت و اتاق بغلی نهار بگیر. او مریض است ونمی تواند بیرون برود. </p>
<p> بعد از تهیه نهار برگشتم در را زدم باورم نشد ابراهیم بود (با ابراهیم از استانبول آشنا بودم و رابطه آنچنانی نداشتم می دانستم معتاد و قمار باز است مادرش 10 یا 15 سال بود که در انگلستان با یک انگلیسی ازدواج کرده و برای دیدن و بردن او آمده بود که موفق نشد) بعد از احوال پرسی غذا را تحویل دادم و گفتم که اینها را علی داده </p>
<p> تعارف کرد و وارد اتاق شدم بدون اینکه منتظر جوابم بماند گفت یک لحظه وبه درون اتاق رفت و احساس کردم در حال جمع وجور کردن چیزهایی است و بعد گفت بفرمائید. وضع اتاق بهم ریخته بود مجبورا&quot; کوشه تختش نشستم برای یک لحظه وارد حمام شد تا دست هایش را بشوید اطرافم را از نظر گذراندم روی تلویزیون وئدیو ویک کوشه تخت ورم کرده بود فوری چک کردم چند تا از فیلم های سازمان بوده و کشوی بغل تخت باز بوده و کمی باز کردم چند تا از روزنامه های سازمان را دیدم و فوری کشوی را بستم بعد از آمدن ابراهیم خداحافظی کرده وبه اتاقم برکشتم. </p>
<p> بعد از مدتی زنگ تلفن اتاق زده شد گوشی را برداشتم یکی از زنها بود پرسید که چرا دیر کردی واز وضیت روحیه ام می خواست خبر داشته باشد </p>
<p> گفت تضادی دارم گفتم نه. گفت: تازه از راه رسیده اید استراحت کنید دوباره زنگ خواهم زد. </p>
<p> نزدیکی های ظهر دوباره تلفن زنگ زد این دفعه علی بود و گفت به اتاق ابراهیم بیایم. </p>
<p> 3 تایی بیرون رفتیم و به یک کلنیک جهت آزمایش خون وبعد فهمیدیم برای ایدز بوده ودر راه بازگشت برایمان موز خرید و گفت بخورید تا نیرویتان سر جایش برگردد ومارا تا هتل آورد و خودش برگشت. </p>
<p> حدود ساعت 5 عصر بر گشت گفت: آماده باشید حرکت می کنیم و ادامه داد تو خیلی خوش شانسی فوری کارت جور شد. گفتم میشود ببینم. وقتی لیست پاس عراقی وزیر عکس خودم یک اسم عربی مشاهده کردم گفتم این دیگه چه صیغه ای است. با حالتی حق به جانب و تعجب نگاهی کرد گفت مگر خواهر ها در این مورد حرف نزدند گفتم نه. اضافه کرد خودت می دانی عراق مدت زیادی با رژیم در حال جنگ بوده ما شما را با اسم عراقی وارد می کنیم سپس با یک اسم جدید و لیست پاس جدید مهر خروج از عراق را زده و اینطور وانمود می کنیم شما مدت زیادی در عراق یک فرد سیاسی بوده اید. </p>
<p> پرسیدم چرا با اسم عراقی عراقی ها از ایرانی ها خوششان نمی آید و نیز من عربی بلد نیستم </p>
<p> گفت مشکلی ندارد موقعی که افسرعراقی مدرک خواست مدارک را بده و بگو انا المجاهد مطمئن باش خیلی احترام می گذارند و هیچ سئوالی ویا حرفی از تو نمی پرسند. </p>
<p> پرسیدم با چه اسمی از عراق خارج می شویم. </p>
<p> گفت با هر اسمی که خودت دوست داشته باشی گفتم برای چه </p>
<p> گفت: مگر دوست نداری هرموقع که خواستی از سازمان جدا شوی </p>
<p> گفتم آره.</p>
<p> حتما نمی خواهی هم کسی بداند کار سیاسی انجام میدهی. وقتی متوجه شد که گیج شده ام با موبایلش تماس گرفت و قطع کرد پس از چند دقیقه گوشی زنگ زد گوشی را باز کرد و به من داد یکی از زنها بود و گفت ما هم امروز همزمان با شما از آلمان حرکت می کنیم تا شما را در عراق تحویل بگیریم و چند تا شماره تلفن المان را داد و گفت اگر به مشکلی در راه بر خوردید زنگ بزنید و خواهرهای دیگری اینجا هستند راهنمایی میکنند.</p>
<p> شب با اتوبوس به سمت قاضی آنتب حرکت کردیم و صبح به آنجا رسیدیم به یک هتل رفتیم معلوم بود همگی علی را می شناسند تا عصر استراحت کردیم عصر علی آمد در دست بلیط قطار بود و گفت این راه کوبیده شده است نگران نباش شما از سوریه رد می شوید تا بغداد نباید از قطار پیاده شویید. به من گفت حواست به ابراهیم هم باشد که دست گل به آب ندهد کلی هم خوراکی خرید ه بود وگفت که از رستوران قطار چیزی نخورید که احتمال دارد مسموم شوید و گفت که مدارک ایرانیت را به من بده من آنها را برایت پست میکنم </p>
<p> گفتم دوست دارم مدارکم پیش خودم باشد. </p>
<p> گفت خطرناک است اگر در سوریه بازرسی کنند و ببیند 2تا اسم و 2نوع مدرک داری به اتهام جاسوسی روانه زندان می شوی. </p>
<p> مدارک را تحویل دادم و حرکت کردیم کوپه خودم را از ابراهیم جدا کردم هر چند وقت در را باز کرده او را چک می کردم حالت غیر عادی داشت قرص هایی که علی داده بود در گلویش می ریختم و پشت سرش آب. مثل مرده ها بود در سوریه مامورین قطار مدارک شناسایی خواستند خودم را به لالی زدم و وقتی در کوپه ابراهیم را زدند مدرک اورا برداشته و نشان دادم وبا حرکت های دست وصورت به آنها فهماندم که مریض است.</p>
<p> دفتر انجمن نجات- تبریز- آذربایجان شرقی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6530">خاطرات محمود هاشمی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6530/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
