<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مرتضی و موسی اکبری نسب</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%88-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d9%86%d8%b3%d8%a8/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مرتضی-و-موسی-اکبری-نسب</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 01 Nov 2022 07:35:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>مرتضی و موسی اکبری نسب</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مرتضی-و-موسی-اکبری-نسب</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>نمیگذاریم حقوق ما خانواده های اسیران مجاهدین خلق نادیده گرفته شود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51959</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51959#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Nov 2022 07:35:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[تلاش برای نجات]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51959</guid>

					<description><![CDATA[<p>در روزهای اخیر کشورمان ایران شاهد اعتراضاتی بود و به مانند همیشه گروههایی مانند فرقه رجوی بیکار نبودند. حال سئوال ما خانواده ها از سرکرده یا سرکردگان باند رجوی که نقش قابل توجهی در انحراف مسیر حرکت معترضین مسالمت جو دارد، این است که آیا حق مطالبه گری همه آحاد ملت ایران را برسمیت میشناسد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51959">نمیگذاریم حقوق ما خانواده های اسیران مجاهدین خلق نادیده گرفته شود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در روزهای اخیر کشورمان ایران شاهد اعتراضاتی بود و به مانند همیشه گروههایی مانند فرقه رجوی بیکار نبودند. حال سئوال ما خانواده ها از سرکرده یا سرکردگان باند رجوی که نقش قابل توجهی در انحراف مسیر حرکت معترضین مسالمت جو دارد، این است که آیا حق مطالبه گری همه آحاد ملت ایران را برسمیت میشناسد یا نه؟</p>
<p>اگر میشناسد، نظر خود را کتبا اعلام کند و در زمانی که برای انتشار هر بیانیه موهوم سر و دست میشکند، درخواست ذیل اینجانب بعنوان عضو ارشد یکی از خانواده هایی که بیشترین صدمات و تلفات را از جانب سازمان استحاله یافته مجاهدین خلق متحمل شده، منعکس نموده و التزام عملی خود به رعایت حقوق بشر را که با ریاکاری هرچه تمامتر در رسانه های خود اعلام میکند نشان دهد:</p>
<p>1- ارتباط مستقیم و یا تلفنی با هر شخص دلخواه و مخصوصا افراد خانواده، از بدیهی ترین و ابتدائی ترین حقوق هر فرد است و عملا این حق از برادرم سید مرتضی (عضو تشکیلات رجوی) که همسر وفادار و غیر سیاسی و فرزند برومندش یاسر اکبری نسب را در راه مطامع پلید رجوی از دست داده سلب میشود، و از طرف دیگر مادر پیرمان و برادران پر تعداد و خواهران مان ازکسب این حقوق 38 ساله محروم اند.</p>
<p>2- داشتن همسر حق ابتدائی هر فردی است و دلیل اینکه برادرم که از این حق بمدت 35 سال محروم بوده چیست؟</p>
<p>3- حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، جزو بدیهیات حقوق شهروندی انسان هاست که با توجه به ساختار فرقه گرایانه غلیظ سازمان مجاهدین خلق، برادرم از این حق محروم است و کوچکترین اختیاراتی در تعیین مسئولین سازمان از یک طرف و گرفتن سر رشته زندگی اش بدست خود ندارد.</p>
<p>4- شما قلعه اشرف 3 را تبدیل به زندان مخوف کرده اید وباید توضیح دهید که برادر من درزمانی که حبس ابدی های سراسر جهان دراین مدت اززندان آزاد شده اند، به چه گناهی باید کماکان زندانی باشد وچرا نتواند از حق سفر و&#8230; که حقی است همگانی محروم گردد.</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<div id="attachment_49079" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49079" class="wp-image-49079 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1.jpg" alt="رضا اکبری نسب" width="700" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1-300x171.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49079" class="wp-caption-text">رضا اکبری نسب</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51959">نمیگذاریم حقوق ما خانواده های اسیران مجاهدین خلق نادیده گرفته شود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51959/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت سی و یکم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50460</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50460#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 31 May 2022 06:54:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50460</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت سی ام این سلسله یادداشت ها، عمدتا به نقل قسمتی از سخنانم در مقابل کمپ اشرف گذشت. در این قسمت هم که بخش پایانی این خاطرات من در مورد این ملاقات هاست، بطور طبیعی به نقل ادامه سخنانم خواهم پرداخت : &#8220;&#8230; حالا من میخواهم واقعیات حاکم برعملکرد سازمان مجاهدین خلق را در محک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50460">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت سی و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432">سی ام</a> این سلسله یادداشت ها، عمدتا به نقل قسمتی از سخنانم در مقابل کمپ اشرف گذشت. در این قسمت هم که بخش پایانی این خاطرات من در مورد این ملاقات هاست، بطور طبیعی به نقل ادامه سخنانم خواهم پرداخت :</p>
<p>&#8220;&#8230; حالا من میخواهم واقعیات حاکم برعملکرد سازمان مجاهدین خلق را در محک بندهای یاد شده قرار داده و استنتاج های اولیه را – و بعبارت ساده تر نتایج ملموس این محک خوردن ها را در معرض دید و قضاوت خواهران و برادران مستقر در داخل و اعضای خانواده های مستقر در بیرون قرارگاه، قرار دهم:</p>
<p>1- انتخاب کردن جمعی در سازمان مجاهدین خلق، محلی از اعراب ندارد و این تنها رهبر (سلطان محور) است که تمامی تصمیمات را راسا اتخاذ کرده و به همه اعضا ابلاغ میکند و اعضاء از حق رای محرومند.</p>
<p>2- انتخاباتی وجود ندارد که افراد عادی سازمان، دخالت و تاثیری در انتخاب ارگانهای رهبری داشته باشند.</p>
<p>3- من بعنوان یک محقق اجتماعی &#8211; سیاسی، هیچیک از صورت جلسات مربوطه را در ارگانهای رسمی سازمان ملاحظه نکرده ام و راست آنست که جلسه ای در کار نیست تا صورت جلسه ای داشته باشد. تنها واقعیت موجود، فقط صدور فرمان رهبری است که با رنگ ولعاب مذهبی ارائه شده و لاجرم لازم الاجراست.<br />
این شیوه رهبری هیچ فرقی با نظام شاهنشاهی نداشته و تنها واژه های اعلی حضرت، والا حضرت، ظل اله و&#8230; در شکل آفتاب تابان، انقلاب مریم، رئیس جمهور منتخب، رهبر عقیدتی و &#8230; باز تولید میشود.<br />
با وجود گزنده و تاسف بار بودن این واقعیت، با شرمندگی تمام باید صمیمانه و صادقانه عرض کنم که رژیم شاهنشاهی از نظر رعایت آزادیهای فردی، سیستیمی دموکراتیک تر از سازمان مجاهدین عملا موجود داشته است که این امر بمنزله &#8221; ترقی معکوس&#8221; میباشد.<br />
توضیح اینکه واژه ( ترقی معکوس)، همان بوده که سازمان در مورد شخص من بکار برده بود!</p>
<p>4- در اجلاسی که برگزار میشود، مسئله گزارش دهی رهبریت برای افراد، حکم شوخی را داشته و بدتر از آن ، نوعی ارتداد و نجس شمرده میشود و سازمانی که سرنوشت حداقل 5 نفر ار اعضای خانواده مرا رقم زده، از نظر این بند هم سازمانی قرون وسطایی و فوق ارتجاعی محسوب شده و فارغ از نمود دموکراتیک میباشد.</p>
<p>5- من تاکنون از برگزاری کنگره ای از سازمان و بازتاب متنی- تصویری- که انعکاس نظریات مطروحه برای افکار عمومی است – سراغی ندارم و مثلا هرگز ندیده ام که در رسانه های رسمی سازمان ، حرف و حدیثی در مورد انتقاد از رهبریت و مخصوصا رهبری عقیدتی آن مطرح گردد.</p>
<p>بنابراین:<br />
سازمان در عمل موجود مجاهدین خلق، در فاز اساسنامه ای، سازمانی دموکراتیک محسوب نمیشود.<br />
بحث شیرین ارتش آزادیخش، حقوق بشر و&#8230; بماند برای جلسات بعد.</p>
<p>گفتار چهارم:<br />
دئمه مجنونا ده لی بلکه ده لیلا دلی دیر<br />
عشق اولان یئرده بوتون عاقیل و دانا دلیدیر<br />
مجنون را دیوانه نپندار که شاید لیلی است که دیوانه است<br />
و جایی که عشق وجود دارد، تمام عاقلان و دانایان دیوانه اند.<br />
عزیزینم گلن دردی هر آی گون گلن دردی<br />
جاندان عزیز ساخلارام جاناندان گلن دردی<br />
عزیز دلم: آزار واذیت های وارده از جانان را<br />
بجان میخرم عزیز تر از جان!<br />
عزیزینم بیرده من چال اوخویوم بیرده من<br />
عومور کئچدی گون گئچدی جاوان اولمارام بیرده من<br />
بنواز عزیزم تا یکبار دیگر بخوانم<br />
عمر وروزهایم سپری شد وجوانی ام دیگر برنمیگردد.<br />
&#8220;آراز&#8221; سندن کیم کئچدی کیم غرق اولدو کیم کئچدی؟<br />
فلک گه ل ثابیت ایله هانسی گونوم خوش کئچدی<br />
چه کسی از تو عبور کرد وچه کسی در امواجت غرق شد؟<br />
&#8220;آراز&#8221; بیا بمن ثابت کن که یک روزی اززندگی ام خوش گذشت.<br />
عزیزیم آخار گئده ر سو گلیب آخار گئده ر<br />
بو دونیا بیر گوزگی دیر هرگلن باخار گئده ر<br />
آب روان، سرانجام مسیر خودش را پیدا میکند<br />
ودنیا آئینه ایست که هر آفریده شده ای نظری بدان افکنده و زنگی اش را بپایان میبرد.<br />
عزیزیم باغدا دارا آچ زولفون باعدا دارا<br />
بولبولی گولدن اوتری چکدیلر باغدا دارا<br />
زلفانت را باز کرده ودرباغ شانه اش بزن عزیزم<br />
بلبل را بخاطر گل بود که درباغ به دارش زدند.<br />
عزیزیم گول اومایایدی سارالیب سولمایایدی<br />
بیر آیریلیق بیر ئولوم هئش بیری اولمایایدی<br />
ایکاش که گلی زرد وپژمرده نمیشد<br />
وکاشکی جدائی ومرگی درکار نبود.<br />
آرازی آییردیلار قومیلا دویور دیلار<br />
من سندن آیریلمازدیم ظولمیله آییردیلار<br />
&#8221; آراز &#8221; را جدا کرده ومالا مال از شن اش کردند<br />
من اهل جدا ماندن ازتو نبودم این کار بطور ظالمانه انجام شد.</p>
<p>چرا توقف کنم چرا؟<br />
پرنده ایکه مرده بود<br />
بمن پند داد<br />
تا پرواز را همیشه بخاطر داشته باشم<br />
پرنده مردنی است.</p>
<p>با این توضیح که فرصت و موقعیتی برای ادامه سخنانم در پشت میکروفن که قرار بود در مورد مشخصات یک ارتش آزادیبخش بوده و ثابت گردد که تشکیلات رجوی فاقد این مشخصات و بلکه در تضاد عمیق با آن بسر میبرد، ایراد گردد بدست نیآمد.</p>
<p>پایان<br />
رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50460">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت سی و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50460/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت سی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 29 May 2022 09:56:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50432</guid>

					<description><![CDATA[<p>در بخش بیست و نهم این سلسله یادداشتها، از نحوه رسیدن به کمپ اشرف، شرایط آنجا و حضور در پای میکروفن و بیان درد دلهایم مطالبی عنوان کردم. در روز دوم، برای نخستین بار سخنان ضبط شده خانم بتول سلطانی را از بلندگوها شنیدم و متوجه شدم حدسم در مورد روابط مسعود رجوی با برخی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت سی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در بخش<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398"> بیست و نهم</a> این سلسله یادداشتها، از نحوه رسیدن به کمپ اشرف، شرایط آنجا و حضور در پای میکروفن و بیان درد دلهایم مطالبی عنوان کردم. در روز دوم، برای نخستین بار سخنان ضبط شده خانم بتول سلطانی را از بلندگوها شنیدم و متوجه شدم حدسم در مورد روابط مسعود رجوی با برخی زنان همرزمش درست بوده است. من این موضوع را در مراسم یادبود برادر زاده ام یاسر اکبری نسب بطور تلویحی مطرح کرده بودم.</p>
<p>مسعود خودشیفته و شهوتران، واقعا هم به ناموس همرزمانش چشم داشته و بعد از راندن مردان از پست های کلیدی، زنان تشکیلات را به کمک مریم در اختیار گرفته و در بدترین شکل ممکن به آنها تعرض کرده بود! بعد از اینکه تعدادی از اعضای خانواده های حاضر شمه ای از دردهای سوزناک دل های خود را در پای میکروفن مطرح کردند و با تاکید زیاد خواستار ملاقات با عزیزانشان شدند، نوبت من رسید که برای روز و بار دوم حرف هایم را بشرح زیر مطرح کنم:</p>
<p>سخنرانی روز دوم:<br />
آذربایجان دیاریندان &#8220;کوراوغلو&#8221; نون &#8220;نیگار&#8221; یندان<br />
ستار خانین ویقارندان سیزه سالام گتیرمیشم<br />
از دیار آذربایجان، از &#8221; نگار وفادار &#8221; کوراوغلو<br />
و از وقار ستارخان، برایتان سلام آورده ام.<br />
الف- قصه های دلتنگی من<br />
دئمیشدون باهاردا گوروشه ریک بیز<br />
باهار گلدی گئتدی، سن گلمز اولدون<br />
گفته بودی که در بهار دیدار خواهیم داشت اما<br />
بهار آمد و سپری شد و تو نیآمدنی<br />
داش یاراما دیدی سیندی عهد یمیز<br />
آی دولاندی گون کئشدی گلمز اولدون<br />
شکستن پیمان بمثابه سنگی بود که به زخمم خورد و<br />
ماهها سپری شد وروزها گذشت وتونیآمدی.<br />
گوزله ییرم من ، گوزله ییرم من ، گوزله ییرم من یاریم &#8230;.<br />
درانتظارت، درانتظارت ، درانتظارت هستم دلبندم&#8230;</p>
<p>***<br />
ب- شرح زندگی<br />
زندگی گاهی زیباست<br />
مثل آواز پرستو در کوچ<br />
مثل پرواز چکاوک در صبح<br />
مثل لبخند کودک در خواب<br />
زندگی اما گاهی<br />
چهره زشت و کریه اش را<br />
مینمایاند در هاله اشک<br />
و سخیفانه بسی گرسنه را<br />
بر سر سفره فقر<br />
به ضیافت میخواند.</p>
<p>***<br />
ج- میزان آزادی برادر من سید مرتضی و فرزند تنهایش موسی<br />
من در اغلب موارد، به نسبی بودن پدیده ها عقیده مندم و اعتقادی به شر مطلق ندارم.<br />
جریان از این قرار است که من در این هوای سوزان دشت خالص – که در انتظار عزیزان هستم- خواستم که محکی بر این نظریه خود در مورد آنها زده باشم.<br />
راستش ابتدا با بررسی اوضاع، گرفتار اضطراب و کمی دچار شرمندگی شدم. چرا؟ برای اینکه اگر این نظریه من و ایضا نظریه نسبیت آلبرت انشتاین درست بود، چرا درمورد مقوله آزادی اشرف نشینان صدق نمیکند؟<br />
اما سرانجام گره کور را یافته و با خوشحالی زیاد از سویی و تاسف تمام از طرف دیگر، متوجه شدم که برادران و خواهران من هم بطور نسبی بهره ای از آزادی دارند!<br />
مختصات این آزادی چیست؟<br />
آنها آزاد و آزاد هستند تا روزی صدبار بمیرند و زنده بمانند!</p>
<p>روز سوم هم وضعی مشابه روزهای اول و دوم بوجود آمد و من چنین گفتم:<br />
گفتار سوم:<br />
خصوصیات تشکیلات و سازمانهای دموکراتیک<br />
اینجانب رضا اکبری نسب، برادر سید مرتضی و فرزند رعنایش موسی- که بترتیب 25 و حدود 17 سال اشرف نشین بوده و هستند، میباشم.<br />
برادرم و تعداد قابل توجهی از افرادی که اینک در چند صد متری آنها مستقرم، کمی تا قسمتی میدانند که اینجانب کسی هستم که در امر درک اساسنامه و برنامه سازمانهای مدرن و دموکراتیک، تجربه 40 ساله ای را در اندوخته های ذهنی خود دارم و بنابراین میتوانم ابراز نظر کنم که خصوصیات تشکیلاتی و ماهوی جریانات دموکراتیک – البته با اغماض بیش وکم- و بطور خلاصه چنین است:</p>
<p>1- اعضای آن از نظر حق انتخاب کردن و شدن از حقوق برابر و یکسان برخوردارند و از نظر حقوقی رای هر عضو ارزش و اعتبار برابر دارد.<br />
2- تمام ار گانهای یک سازمان دموکراتیک با رای برابر افراد واز پایین به بالا شکل میگیرند.<br />
3- افراد عادی سازمان، حق انتقاد صریح از رهبری منتخب را دارند و در صورت لزوم، حق عزل رهبر و یا رهبران تشکیلات، بر عهده اکثریت اعضای سازمان میباشد.<br />
4- در اجلاسی که تدارک دیده میشود، اعضای رهبری موظف به دادن گزارش عملکرد خود به اعضای تشکیلات بوده و مسئولیت قبول و اجرای نظر این اکثریت، یکی از وظایف مهم رهبری است.<br />
5- بالاترین نهاد تصمیم گیرنده در هر سازمان دموکراتیک، کنگره آن است که با رعایت ضروریت ها، هر از چند گاهی تشکیل میشود و اعضای این کنگره، منتخب پایین ترین سلول های تشکیلاتی هستند. قدرت این کنگره به حدی است که حتی میتواند تمام افراد دستگاه رهبری را عزل و نصب نموده و سیاست های سازمان را- ولو در مخالفت کامل با نظرات رهبر یا رهبری- تعیین میکند و&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت سی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50432/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 May 2022 09:59:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50398</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت بیست و هشتم این سلسله خاطرات به بیان نحوه رسیدن به کمپ اشرف و تشریح جو عمومی حاکم بر آنجا گذشت. ما که در حوالی ظهر و در یک روز بشدت گرم روزهای اولیه مرداد 1389 به متحصنین که بعضی از آنها ماهها بود در آنجا بودند، پیوستیم. ساختمانی وجود نداشت که درآن اتراق [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314">قسمت بیست و هشتم</a> این سلسله خاطرات به بیان نحوه رسیدن به کمپ اشرف و تشریح جو عمومی حاکم بر آنجا گذشت. ما که در حوالی ظهر و در یک روز بشدت گرم روزهای اولیه مرداد 1389 به متحصنین که بعضی از آنها ماهها بود در آنجا بودند، پیوستیم. ساختمانی وجود نداشت که درآن اتراق کنیم و بنابراین در کانکس هایی که هیچ عایق کاری بر روی آنها انجام نشده و تنها با کولرها مجهز شده بود، اقامت گزیدیم.</p>
<p>دریغ از وجود چند اصله درختی که مانع تابش مستقیم اشعه خورشید بر روی آنها شده تا بتوان سایه بانی داشت و از بادی که میتوانست به کمک ما بیاید، استفاده کرد. در هر صورت ما بقیه روز را به تقسیم محل خواب و&#8230; مشغول شده و شب گرم و دم کرده را با شستن پی درپی پاها و نوشیدن آب فراوان پشت سر گذاشتیم. با وجود اینکه آب از تانکری بالای یکی از کانکس ها بداخل ( حمام و روشویی بسیار تنگ ) می آمد، بر اثر تابش اشعه بسیار گرم خورشید حالتی نزدیک به آب داغ بود، آبی که میشد با آن چایی درست کرد. با این حال باز هم میتوانست به خنک شدن بدن ما کمک کند و این مسئله ایست که گفته میشود به خاصیت ارگانیکی بدن ارتباط دارد.</p>
<p>بعد از صرف صبحانه به درب اشرف که در چند صدمتری ما قرار داشت، مراجعه کردیم و هر یک از اعضای خانواده ها پشت میکروفون رفته و به فراخور حال خود، منظور خود از حضور در این جهنم سوزان را که درخواست یک ملاقات ساده با بندیان اشرف بود مطرح کردند.</p>
<p>من در این مدت یکی دوساعت، متن جمع و جوری که بخاطر حرفه ژورنالیستی خودم از عهده اش بر می آمدم، تهیه کرده و پشت میکروفن رفته و چنین گفتم :</p>
<p>متن سخنرانی روز اول<br />
قار اقیش دونیانی برباد ائده ردی<br />
دالیجان یاز اولوب یای اولماسایدی<br />
قارانلوقدا اینسان الدن گئدردی<br />
گونش اولماسایدی آی اولماسایدی<br />
درصورت نبود بهار و تابستان که از پی میآیند، زمستان سیاه<br />
دنیا را ویران میکرد<br />
و انسان از تاریکی میمرد اگر ماه و خورشیدی در کار نبود.<br />
حققین حقیقتین باغجاسی هر واخت<br />
اینسانلا گول آچیر اینسانلا سولور<br />
ان بویوک حقیقت اینساندیر آنجاخ<br />
اینسانسیز حقیقت اولسا کور اولور<br />
باغچه حق و حقیقت با انسان است که شکوفا و پژمرده میشود<br />
حقیقت بزرگ روی زمین انسان است و حقیقت بدون وجود او<br />
کور میشود.</p>
<p>من، رضا اکبری نسب، برادر بزرگتر سید مرتضی اکبری نسب و فرزند نازنین اش موسی اکبری نسب هستم. نصف روزی است که برای ملاقات حضوری، درچند صد متری محل استقرار این عزیزان مستقر بوده و منتظر دیدارشان بودم که ظاهرا تاکنون مقبول نیافتاده و من چشم انتظار مانده ام. این چهارمین مراجعه من به شهر اشرفی است که تجربه و تاریخ نشان داده که فرق اساسی با دیگر شهرها دارد. درست است، اینجا جزو خاک میهن من نیست و طبعا محدودیت هایی برای یک مسافر خارجی- ولو یک شهروند کشور همسایه- دارد. اما من از مقامات این کشور همسایه برای ورودم به این مکان مجوز لازم را دارم اما عملا نمیتوانم از این مجوز خود استفاده کنم. چرا؟</p>
<p>در هر صورت، این موضوع قابل تذکر است که مراجعه فعلی من با شرایط مراجعات دفعات قبل فرق ماهوی دارد:</p>
<p>تجربه بیشتر، فرصت طولانی تر وعزم راسخ تر.<br />
آری درست شنیدید برادران و خواهران عزیر! این بار برآنم که با قبول ریسک بیشتر مادی و معنوی، روزهای متمادی در جوار شما و شریک زندگی تان در این هوای گرم و طاقت فرسا باشم.<br />
مرتضی جان! سلام به روی ماهت و شادابی و روحیه شاد گذشته ات.</p>
<p>من بازهم نتوانستم به وجدان خود بقبولانم که حق دیدار تو را ندارم و از سوی دیگر، پایبندی به پرنسیب های دموکراتیک بمن اجازه نداد که از یک حقوق مسلم و ابتدایی شهروندی خود- که حق دیدار عزیزان و آنهم عزیز نازنینی مثل تو که خاطرات شاد مشترکمان از درخشانترین صفحات زندگی با مرارت، پر حادثه و کم و بیش افتخار آمیز من است- صرفنظر نمایم. بخصوص که من هزینه گزافی برای یادگرفتن شیوه های مدافعه از حقوق شهروندی خود پرداخته ام.</p>
<p>موسی جان! افسوس که خاطره ای از من نداری و صد حیف که نمیدانی که نوجوانی و جوانی پدرت در کنار من، چقدر سرشار از شادی و محبت بود.</p>
<p>عموجان ! نمیدانی که ما در کنار هم، بزرگترین احساسات بشری را لمس کرده و زندگی مملو از طراوت و شادابی کم نظیری داشتیم که درک آن با حال و هوایی که تو در آن بزرگ شده ای، کاری دشوار و بلکه غیر ممکن است.</p>
<p>مرتضی جان! درست در این روزهای سال قبل و تقریبا مصادف با سالگرد درگذشت جانسوز یاسر جان، خانواده ما یکی از مردان تاریخی، سخاوتمند و شجاع خود را از دست داد. مسلما این فرد کسی جز پدر پر افتخارمان، حاج میر اسماعیل اکبری نسب نبود. من، پیشاپیش روز 12 مرداد، روز درگذشت این مرد نازنین و دوست داشتنی را به تو تسلیت میگویم و امیدوارم که سر شما سلامت باشد. او بدنبال ناراحتی های حاصل از دوری شما، دچار خونریزی معده شده و جهان خود را تغییر داد و باورکنید که درد این یتیم شدن، حتی بعد از گذشت یکسال هم برایم دشوار است.</p>
<p>از خصایل این پدر شرافتمند، حرفهای زیادی میتوانی برای موسی بزنی.<br />
پسر عموی دوست داشتنی ماتن میرفتاح اکبری نسب هم با درگذشت بیموقع خود، زندگی را برما تلخ کرد.<br />
از اینکه عرق پایان ناپذیر، مانع دید من و نوشتن درست و حسابی شده و بی شک با انشایی که سزاوار من نیست مواجه شدی، معذرت میخواهم.</p>
<p>باشد که با قرار گرفتن درجایی کمی خنک، مطالب بیشتری را برایت بنویسم. آرزو کردن که عیب نیست؟<br />
سلام گرم و برادرانه مرا به دوستت آقا کاظم که در مراجعه اولم، ساعتی از اوقاتش را صرف تسکین درد من کرد، برسانید.</p>
<p>زیباتر از بهار امید ای دوست/درعرصه ی وجود بهاری نیست<br />
هر عرصه را بهار و خزانی هست/در عرصه امید خزانی نیست</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50398/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 May 2022 08:31:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50314</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت های قبلی این سلسله یادداشت ها مربوط به زمانی بود که حفاظت از کمپ اشرف بعهده نیروهای آمریکایی بود و سران سازمان میدانستند که هیچ خانواده ای قادر نیست که فرزند خود را از چنگ آنها رها کند. از طرف دیگر سازمان که خود را در خاک عراق ایزوله کرده و شناخت نادرستی از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235">قسمت های قبلی</a> این سلسله یادداشت ها مربوط به زمانی بود که حفاظت از کمپ اشرف بعهده نیروهای آمریکایی بود و سران سازمان میدانستند که هیچ خانواده ای قادر نیست که فرزند خود را از چنگ آنها رها کند.</p>
<p>از طرف دیگر سازمان که خود را در خاک عراق ایزوله کرده و شناخت نادرستی از روحیه خانواده ها داشت، بر این تصور خام بود که مراجعین از ایران تحت تاثیر تبلیغات و تلقینات او قرار گرفته و سمپاتی به سازمان نشان خواهند داد و از این رو در ابتدای امر با انجام ملاقات های نصف و نیمه ای که مراقبت کامل از این ملاقات ها میکرد، موافقت مینمود.</p>
<p>اما سیر حوادث و نتایج بدست آمده، روسای سازمان را متقاعد کرد که این ملاقات ها به بازیابی عواطف در اعضای دربندش کمک میکند و این مسئله موجب تزلزل در داخل تشکیلات شده و به روند جدا شدن ها سرعت میبخشد. از این تحلیل جدید بود که مسعود رجوی مانیفست معروفش را در دشمنی غدارانه با خانواده ها تنظیم نموده و منتشر ساخت. از این رو بعد از مراجعه چند اکیپ از خانواده ها که از سراسر استان های کشور بودند، دیگر روی خوشی به خانواده ها نشان نداد و ملاقات هایی که از پاییز 1383 تا چند ماه بعد از آن &#8211; که بطور ابتری وجود داشت &#8211; لغو شد. البته برابر اطلاعات واصله، حضور آمریکائیان به ورود کسانی که سمپات سازمان بودند کمکی نسبی میکرد و در این مدت سازمان موفق به جذب افرادی به صفوف خود شده بود.</p>
<p>زمانی که دولت عراق کنترل کمپ اشرف را بدست گرفت، سازمان ملاقات های خانوادگی را کلا قطع کرد و من تصور نمیکنم که دیگر توانست سمپات های خود را با قرار قبلی و با بهانه ملاقات به داخل اشرف بکشاند. ظاهرا به دولت عراق هم فشار آورده شد که از قبول خانواده ها در مقابل کمپ اشرف خودداری کند و مراجعه به کمپ اشرف برای چند سالی کاملا غیر قابل دسترس شد. از اواخر سال 1388 یا اوایل سال 1389 دولت عراق با حکم دادگاه ، خواستار رفع تصرف عدوانی از زمین هایی که ضمیمه کمپ اشرف شده بود و مالک خصوصی داشت، گردید و البته فرقه رجوی با تمام قوا مانع اجرای این حکم مراجع قضایی عراق شد و ارتش عراق مجبور به استفاده از نیروی نظامی برای رفع تصرف شد و بعد از حوادثی که رخ داد، ارتش قسمتی از این زمین ها را تصرف نموده و پایگاه خود را در جوار اشرف تاسیس کرد.</p>
<p>خانواده های گرفتار ایرانی بعد از آگاهی از رخنه ای که بوجود آمده بود فشار زیادی بر روی دولت عراق آورده و بعد از تحمل چندین سال دوری از کمپ اشرف، دولت عراق را مجبور به صدور ویزا برای مراجعه این خانواده های مظلوم کردند. من بعلت گرفتاری زیادی که ناشی از کار برای تامین معیشت بود، قادر به شرکت در تحصن اولیه خانواده ها نشده و تنها بعد از چند ماه و بعد از حضور تعدادی از خانواده ها و در مرداد 1389 به آنها پیوستم.</p>
<p>گرمای 60 درجه ای عراق و تحصن در برابر درب اشرف در برابر آتش سوزان عراق واقعا کار جانفرسایی بود و من بعلت این سختی، بیماری قلبی و تنگی معیشتی که همواره گریبانگیرم بود، تنها توانستم یک هفته در این تحصن حضور داشته باشم.کار ما آذربایجانی ها که در منطقه سردسیر زندگی میکنیم و به این هوای گرم عادت نداریم و مخصوصا من که دهه هاست که از بیماری قلبی رنج میبرم، بسیار سخت بود و حرارت بدنمان حتی با مصرف بیش از ده لیتر آب و چایی بشدت اذیتمان میکرد .در حالی که حضور و درخواست ملاقات مان به اطلاع نگهبانان رجوی &#8211; واین بار توسط نیروهای عراقی &#8211; رسیده بود ، هیچ نشانه ای از احتمال تحقق این ملاقات نفرین شده بچشم نمیخورد.</p>
<p>گاه و بیگاهی نگهبان چوب بدست رجوی یا دوربین بدستی که از زیر بوته ها به شغل شریف جاسوسی!!! مشغول بود ، نظرمان را جلب میکرد. این افراد بعضا درفاصله ای از ما بودند که صدای ما را میشنیدند ولی اجازه نداشتند که به سئوالات ما که صرفا در مورد فرزندان مان وهمبندان آنها بود، جواب بدهند.</p>
<p>بدتر اینکه هر از گاهی چند نفر از دختران را در فاصله 50 متری ما جمع میکردند که در زیر آفتاب سوزان نیم ساعتی ایستاده و شعار بدهند :</p>
<p>ننگ ما ننگ ما فامیل الدنگ ما</p>
<p>این وضعیت ما را بشدت متاثر میکرد و در ضمن ایجاد تاثر این پیام را بما میداد که خبری از ملاقات نخواهد بود! ما بیش از هر چیز، کسانی از اهالی اشرف را میدیدم که به بهداری میرفتند که از طرف خانواده ها مورد پرس و جو قرار میگرفتند و البته که پاسخی در کار نبود و آنها شبیه نوعروسانی بودند که در گذشته های دور و به رسم سنت دیرینه، مادرشان سنگ درجیب اش گذاشته و به او گفته بود که در خانه شوهر هرگز حرف نزن و مانند این سنگ که همواره باید با خود داشته باشی، ساکت بمان! وقتی مریض بدحالی از ساکنین اشرف از بیمارستان شهر به داخل منتقل میشد، اعضای خانواده ها با سرعت به ماشین حامل او رفته و هر یک میخواستند ببینند که آیا مریض فرزند اوست و یا اطلاعی از فرزند اسیر او دارد یا نه؟</p>
<p>این وضع، میزان بیچارگی ما اعضای خانواده ها را که مانند غریقی به هر وسیله ی نامطمئن دست میزدیم، بخوبی به نمایش میگذاشت. دکه نگهبانی سابق اشرف در اختیار ما بود با میکروفن و بلند گوهایی که بتوانیم صدای مان را به گوش عزیزانی که قادر به دیدارشان نبودیم، برسانیم و ما لحظه ای از استفاده از این میکروفن را که حکم کفش کهنه در بیابان وسیع و پراز خار مغیلان را برای ما داشت، ازدست نمیدادیم .اما دشمن ( رجوی و پادوان اصلی اش ) با ده ها و صدها بلند گوی موج شکن با این صداهای تضرع آمیز ما مقابله میکرد. بعدها از جداشده ای آشنا شنیدم که چون لیست متقاضیان ملاقات در دست فرماندهان رجوی بود، کار نگهبانی و اجرای و وظایف روزانه را طوری ترتیب داده بودند که این عزیزان ما، در محوطه ای بسیار دورتر از بلند گوی ما باشند و حرف ما را نشنیده و هویت ما را ندانند.</p>
<p>این شخص میگفت که مدت ها بعد از نگهبانان نزدیک به محل استقرار ودکه ی میکروفن ما شنیده که ملاقاتی داشته و طرف حساب او چه حرف هایی از میکروفن گفته را شنیده است.خانم ثریا عبدالهی بعنوان مادر یگانه پسر اسیرش اصلان، از ماه ها قبل در آنجا حضور داشته و بر اثر فریادهای زیادی که کشیده بود و کماکان هم میکشید و بخاطر آب یخ فراوانی که برای رفع تشنگی و قابل تحمل تر کردن آثار این هوای سوزان مصرف میکرد ، صدایی همواره گرفته و چهره ای خسته داشت. این خستگی و درد گلو او را دچار بیماری میکرد و مجبور میشد که گاهی به بغداد رفته و با قبول استراحت و مراجعه به پزشک و دوری از گرما، توانی دوباره یابد&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50314/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 May 2022 07:52:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50235</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت قبلی این سلسله یادداشت ها، به نقش محافظ بودن و نه متقاضی ملاقات خود اشاره کردم و یادم رفت که توضیح دهم که نگهبانان درب اشرف اطلاع قبلی از مراجعه من بعنوان محافظ و یکی از فامیلان سید مرتضی که آنجاها را نمی شناخت و محتاج محافظت و پشتیبانی بود، نداشتند و بنابراین برای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165">قسمت قبلی</a> این سلسله یادداشت ها، به نقش محافظ بودن و نه متقاضی ملاقات خود اشاره کردم و یادم رفت که توضیح دهم که نگهبانان درب اشرف اطلاع قبلی از مراجعه من بعنوان محافظ و یکی از فامیلان سید مرتضی که آنجاها را نمی شناخت و محتاج محافظت و پشتیبانی بود، نداشتند و بنابراین برای کسب تکلیف از داخل قرارگاه ، ضمن برخوردهای ناخوشآیندی از قبیل گرفتن مدارک غیرلازم از ما و&#8230; ، تلاش داشتند که وقت کشی نموده تا دستورات و هماهنگی های لازم از طرف فرماندهانشان صادر شده و تکلیف شان در نحوه برخورد با ما روشن گردد.</p>
<p>من با توجه به تجارب موجود، با همراهم قرار گذاشتیم که به مقر آمریکایی ها رفته و مانع وقت کشی بیشتر مامورین رجوی گردیم. ما به محض اینکه بطرف مقر آمریکایی ها حرکت کردیم، مامورین رجوی که ظاهرا حق نداشتند به آن محل بیآیند با صدای بلند ازما میخواستند که نرویم که اگر برویم با تیراندازی سربازان آمریکایی مواجه میشویم و من با گفتن اینکه ما برای طرح مشکل قانونی و مطالبه حق مان میرویم، اگر با مرگ مواجه شویم شهید بحساب میآییم و باکی ازکشته شدن نداریم.</p>
<p>بدین ترتیب من عزم جزم خودمان را برای رفتن پیش آمریکائی و جلوگیری ازاتلاف وقتی که نگهبانان رجوی درپی آن بودند، نشان دادم. به دکه ای متعلق به نیروهای آمریکائی نزدیک شده و مشکل مان را مطرح کردیم که گفتند به درب کمپ اشرف مراجعه کنید که برگشتیم و چند نفری از مامورین آنها هم بدنبال ما آمدند. این بار بسیج نیروی قابل توجهی از طرف فرقه ی رجوی در خروجی درب اشرف انجام شده بود و سیل توهین ها و متلک پرانی ها برعلیه ما بیش از پیش براه افتاد.</p>
<p>برادرم سید مرتضی را این بار با سر و وضع مرتب به همراه اکیپی از فیلمبرداران و ناظران ملاقات آوردند و عجیب اینکه یک دستگاه فیلمبرداری پایه دار را که گفته میشد خیلی مجهز است و همراه فیلمبرداری میتواند صداها را از فاصله نسبتا دور هم ضبط کند، در محل مستقر کردند و این دستگاه سوای آنهایی بود که در دست یکی دو نفر بود و بطور سیار از ما عکس و فیلم می گرفتند. یکی ازفرماندهان مرد که حدود 50 ساله بود و سری تاس داشت، در صحنه حضور یافت و من به او گفتم که شما میتوانید با من مخالف باشید ولی بسیج اینهمه نیرو برای آزار واذیت من وجاهت اخلاقی ندارد و بجای آن بهتر است که کنار هم نشسته و درباره اختلافاتی که اینهمه برای شما مهم شده بحث منطقی داشته باشیم که جواب او این بود که من با کسی که قلم زهرناک خود را برعلیه سازمان بکار میبرد حرفی ندارم.</p>
<p>با این برخورد این فرمانده، اوضاع بدتر شد و برخورد گماشتگان با ما خشن تر و وقیح تر گردید. وقتی سید مرتضی رسید از فاصله ده بیست متری رو به من کرد و گفت که قرار نبود که سر و کله تو در اینجا پیدا شود که مزدوری و&#8230;</p>
<p>که گفتم من به این حضرات عرض کرده ام که متقاضی ملاقات نبوده و علت حضورم صرفا تنها نگذاشتن این فرد در عراق نا آرام و اشرفی که حومه اش زیر سیطره القاعده است، میباشد و تو هم میدانی که خانواده ما حضور تنهای یک زن جوان را در هیچ جا قبول نمیکنند و چه برسد به عراق و من در مقابل خانواده و مخصوصا پدر و مادرم مامور معذوری بیش نیستم .بطور طبیعی او جوابی جز بیشرف نامیدن من نداشت.</p>
<p>در فاصله ای از ما که تقریبا بیشتر حرف ها را میشنیدم، ملاقات انجام شد و بر سر اینکه چرا موسی را نیاورده اند، دعوا و مرافعه درست و حسابی آغاز شد که من هیچ دخالتی نمیکردم. سید مرتضی گفت که اگر میخواهی موسی راهم ببینی، باید درداخل اشرف بیآیی که طرف ترسید و گفت که بیم آن دارد که سرنوشتی مانند یاسر پیدا کند. انصافا سید مرتضی اصرار چندانی به رفتن این عضو خانواده ما نداشت.</p>
<p>با این حال من با صدای بلند پیشنهاد کردم که با تضمین کتبی مامورین آمریکایی قبول میکنم که این فرد بداخل رفته و من یکی دو روز بعد مراجعه نموده و او را تحویل بگیرم که آمریکائی ها این شرط مرا نپذیرفته و مسئله منتفی شد و ملاقات خاتمه یافت. به محض پایان یافتن ملاقات، گماشتگان رجوی هر بد و بیراهی را که لایق رجوی بود نثار ما کردند. به سر و صورت و لباس ما که بدون آنهم خیس عرق بود تف میکردند و شعار میدادند. در این لحظات ده نفری از ساکنین روستای همجوار اشرف هم رسیدند و شروع به فحاشی بما نموده و حتی زن جوانی که بسیار بالا بلند تر از من بود بسوی ما حمله کرد و&#8230;</p>
<p>بنظر می رسید که تیر سازمان رجوی در به تله انداختن این عضو خانواده ما به هدف نخورده بود و این امر پادوان رجوی را سخت برآشفته کرده و مجبور به این رفتار کرده بود. من تشنه طلب و از توان افتاده از هل دادن های این گماشته ها، تنها زمانی که از درب اشرف دور میشدیم به این روستائیان تحریک شده فهماندم که اینها (مجاهدین رجوی) در خدمت کسانی هستند که کشور شما را اشغال کرده و به این روزتان انداختند و&#8230;</p>
<p>در آخرین لحظه و در موقعیتی که ظاهرا آمریکایی ها اجازه نمیدادند که مامورین رجوی جلوتر بروند و ما در آستانه خلاص کردن گریبان خود از دست آنها و همکاران عراقی شان بودیم با گفتن اینکه&#8221; مجاهد میمیرد / منطق نمی پذیرد&#8221; از آنها جداشده و در کنار هم به بغداد رفتیم.</p>
<p>این عضو خانواده من هم با کمک مترجم در دادگاه عراق و در خصوص مرگ دلخراش یاسر اکبری نسب اقامه دعوا کرد و فکر میکنم مانند من هیچ نتیجه ملموسی ازاین شکایت خود نگرفت. چرا که این نوع شکایت ها احتیاج به مراجعات مکرر و اقامت های طولانی در بغداد دارد و خانواده ما بضاعت مالی چندانی برای تقبل این هزینه ها و تحمل گذراندن این اوقات طولانی را ندارد. درکنار این معضل بزرگ، ما بخوبی به نقش درجه اول آمریکا در سنگ اندازی بر علیه این نوع پرونده ها پی برده بودیم&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50235/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 May 2022 08:18:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50165</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت بیست و پنجم این سلسله یادداشت ها، عمدتا به مراجعات من به اتاق های مختلف دادگستری عراق که روزی قول همکاری و رسیدگی دقیق داده و روز دیگر خود را سر در گم نشان داده و صحبت از گم شدن پرونده میکردند و در نوبت دیگر وکیل مدافع ام صحبت از پیدا کردن پرونده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119">بیست و پنجم</a> این سلسله یادداشت ها، عمدتا به مراجعات من به اتاق های مختلف دادگستری عراق که روزی قول همکاری و رسیدگی دقیق داده و روز دیگر خود را سر در گم نشان داده و صحبت از گم شدن پرونده میکردند و در نوبت دیگر وکیل مدافع ام صحبت از پیدا کردن پرونده و منتج به نتیجه شدن شکایتم میداد و&#8230; اختصاص یافت.</p>
<p>من در عرض این حدودا بیست روزی که اوقاتم را صرف ملاقات با برادرم و حضور گاه امیدوار کننده و زمانی مایوس کننده در دادگاه ها داشتم، نموده و با توجه به برخورد خشن سفارت آمریکا در بغداد و تحلیلی که از مشاهداتم داشتم، بدین نتیجه رسیدم که دولت عراق هنوز نتوانسته اقتدار لازم را برای تمشیت امور عراق بدست آورد تا من بتوانم نتایج ملموسی از این شکایتم بگیرم و ناچار بعد از انجام چند مصاحبه با رسانه های عراق به ایران برگشتم.</p>
<p>روزها و ماه هایی را در انتظار احضاریه ای از طرف محاکم قضائی عراق سپری کردم که هیچ نتیجه ای نداشت. البته در اصل هم میدانستم که دولت عراق در وضعیتی نیست که سلطه لازم را بر اوضاع داشته و بتواند کاری که ابدا مورد تایید دولت اشغالگر آمریکا نبود انجام داده و پاسخ عادلانه ای به شکایت من بدهد. اساسا دولت های تحت سلطه قادر به انجام کارهای خلاف میل سلطه گر نیستند.</p>
<p>در همین تنگناها، اردیبهشت و خرداد 1386 از گرد راه فرا رسید و من در این ایام اطلاع یافتم که سازمان به واسطه برادرم سید مرتضی که با یکی از نزدیکانم که در خارج از کشور زندگی میکند تماس گرفته و او را بعنوان مهمان به کمپ اشرف دعوت کرده است.</p>
<p>من علت این دعوت محرمانه را درک نکردم و بطور طبیعی حدس میزدم که شاید میخواهند او را به مصاحبه در مورد یاسر و بیگناه نشان دادن سازمان در این مورد واداشته ، در کمپ اشرف نگه اش داشته و یا او را طوری تطمیع کنند که وقتی به اروپا برگشت، به همکاری با سازمان بپردازد و&#8230;</p>
<p>این عضو دعوت شده خانواده ی ما، خودش هم نیت خیری در این مهمان دعوت کردن خود نمی دید و معتقد بود که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است و با این وجود اگر ملاقاتی صورت بگیرد، رنج و مخارج سفر او را آزرده نخواهد کرد.</p>
<p>این فرد عضو خانواده ما میگفت که علیرغم میل شدید به قبول این دعوت، از اینکه عراق را نمی شناسد و از اوضاع نا امن آنجا مطلع است، سفرش به عراق خطرناک است و لازم است که یکی دو تن از اعضای خانواده از ایران به عراق آمده و حافظ امنیت او در بغداد و همراهش در مراجعه به کمپ اشرف باشد.</p>
<p>با اعضای خانواده مشورت کردم و نظرآنها این بود که تنها من که آشنایی با عراق دارم وعضو ارشد خانواده میباشم ، شرایط این مسافرت و همراهی را دارم.</p>
<p>در جواب این درخواست اعضای خانواده ام، من به گرمای عراق در ماه خرداد اشاره کرده و محدودیت های جسمی خود ( جراحی قلبی ) را در کنار آمدن با این درجه حرارت بالا به آنها توضیح دادم که گفتند چاره ای نیست و تو با رعایت بعضی از مسائل، تنها کسی هستی که میتوانی به این عضو خانواده که قادر به تردد درعراق نیست، بپیوندی و من در مقابل این تمنای خانواده ام و مخصوصا توقع مادرم که میگفت این بار هم زحمت بکش و به عراق برو، چاره ای جز تسلیم و رضا نداشتم! راه تسلیم در برابر عزم جزم خانواده ام را انتخاب کرده و در خرداد 1386 راهی عراق شدم.</p>
<p>فردای روزی که به بغداد رسیده و عضو از اروپا رسیده خانواده ام را دیدم، با یک ایرانی قوی هیکل و چالاک و راننده عراقی که مورد اعتماد تشخیص داده شده بود، راهی کمپ اشرف شدیم.</p>
<p>این اسکورت ایرانی ما یک عضو نافرمان و سپس جدا شده فرقه رجوی بود و عراق و کمپ اشرف و برادرم سید مرتضی را بخوبی میشناخت و همراه بسیار ارزشمندی برای ما بود. حضور ما درعراق بدون جنجال و بی سر و صدا بود و زمان حرکت مان از بغداد کمی بعد از دمدمه های صبح بود تا تشکیلات رجوی غافل شده و نتواند پاتک های همیشگی خود را بزند.</p>
<p>در حوالی ساعت 9 به دروازه کمپ اشرف رسیده و علت حضورمان در آنجا را به نگهبانان توضیح دادیم. آنها اوراق هویتی مان را از ما خواستند که ما در جواب گفتیم که ما دو نفر صرفا بعنوان محافظ حضور داریم و تقاضای ملاقاتی از طرف ما مطرح نیست و بنابراین شما تنها میتوانید از کسی که توسط خودتان دعوت شده چنین درخواستی بکنید که قبول نکردند و ما برای جلوگیری از ایجاد تنش چاره ای جز تحویل مدارک شناسایی خود نیافتیم!</p>
<p>دقایقی بعد، سیل زنگ زدن ها و بسیج نیرو در مقابل درب اشرف شروع شد و ساعتی ما را در بیست متری درب و زیر آفتاب سوزان عراق معطل نگه داشتند تا در این مدت فرصت لازم را برای آماده کردن سید مرتضی بدست آورند. تک بطری های کوچک آب مان که از هتل برداشته بودیم درعرض نیم ساعت ته کشید و دقایقی بعد تشنگی شدید ناشی از تابش آفتاب وجودمان را فرا گرفت.</p>
<p>لب هایمان خشک شده بود و نه آمریکایی ها که ناظر خنده روی متلک پرانی های گماشتگان رجوی- که اینک ده بیست نفری ازآنها دور و برمان پرسه میزدند- برعلیه ما بودند و خود آنها جرعه ای آب بما ندادند و در عوض تا بخواهی ساندویج همبرگرهای بزرگ  بهمراه بطری های آب ونوشابه به چند سرباز آمریکایی حاضر تقدیم میکردند &#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211;  قسمت بیست و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50165/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 May 2022 07:09:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50119</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت بیست و چهارم این سلسله یادداشت ها که به سفر دوم من به عراق و مراجعه ام به کمپ اشرف &#8211; که بقصد کسب اطلاع از خود سوزی شدن برادر زاده ام یاسر اکبری نسب و ملاقات با برادرم سید مرتضی و ابراز همدردی با او و در بهمن ماه 1385 انجام شده بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059">قسمت بیست و چهارم</a> این سلسله یادداشت ها که به سفر دوم من به عراق و مراجعه ام به کمپ اشرف &#8211; که بقصد کسب اطلاع از خود سوزی شدن برادر زاده ام یاسر اکبری نسب و ملاقات با برادرم سید مرتضی و ابراز همدردی با او و در بهمن ماه 1385 انجام شده بود &#8211; اختصاص داشت.</p>
<p>در آنجا نحوه آشنایی ام با خانم بتول سلطانی (عضو جدا شده شورای رهبری) توضیح داده شد و از حضور پدر و مادر شخصی بنام ختار که عضو مجاهدین بوده و در جریان پراکندگی نیروها به نحو مشکوکی هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد، سخن گفته و به روند دادگاه اولیه که بخاطر طرح دعوای من در خصوص مرگ دلخراش یاسر تشکیل شده بود، اشاراتی داشتم.</p>
<p>من فراموش کردم که در قسمت قبلی بنویسم که کاظمین بخاطر امنیت بهتر بسیار بالاتر از بغداد ، جای مناسبی برای ما بود و مترجم مان میگفت که در این شهر اختلاف سنی و شیعه وجود ندارد و آمریکا که منافع اش را از تفرقه اندازی تامین میکند، دراینجا موفقیت چندانی نداشته است. بعد از استقرار در کاظمین، من بهمراه این افراد به دادگستری عراق رفتیم. من به علت دل مشغولی زیاد در مورد پرونده ای که باز کرده بودم، به درستی از نحوه شکایت بقیه همراهان اطلاع پیدا نکردم.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-49079 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1.jpg" alt="رضا اکبری نسب" width="700" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Akbarinasab-Reza-1-300x171.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>فقط این مسئله را بخوبی بیاد دارم که مرحوم علی بشیری شکایت کرد که دخترش نوشین که اهل این برنامه ها نبود با او همکاری نمیکرد و علی آقا هم توضیحات چندان محکمه پسندی نمیتوانست ارائه کند و نمیدانم که پرونده اش سیر کامل قانونی اش را طی نمود یا نه. بیادم نیست که آیا خانم سلطانی هم شکایت کرد یا نه و تنها میدانم که روند شکایت والدین مرحوم ختار چندان طولانی نبود .</p>
<p>اما روند پرونده ای که من مطرح کرده بودم، طولانی و پر پیچ و خم بود و در عرض بیست روزی که آنجا بودم، نصف اوقات روزانه ام را در اتاق های مختلف دادگستری عراق گذرانده و بعد از ظهر که به محل استقرارمان در کاظمین بر میگشتم ، کاملا خسته و فرسوده میشدم. چند روز بعد از استقبالی که در مرحله اول دادرسی از پرونده من شد، به همراه وکیلی کرد زبان از کاظمین به دادگستری عراق مراجعه کرده و بعد از دوندگی های چند ساعته متوجه مفقود بودن پرونده شدم. در جریان مراجعات روزانه کارمان به دفتر دادستانی کل هم رسید. دادستان یا دادیار مربوطه قول داد که این پرونده را پیگیری خواهد کرد و البته من هم بعنوان شاکی یک پرونده سنگین، باید بدانم که جدیت در پیگیری این پرونده میتواند به قیمت ترور دادستان تمام شود! وکیل مدافع من که گاها عصرها هم مجبور به مراجعه به دفترش در کاظمین بودم، قول میداد که حکم خوبی را برای این پرونده خواهد گرفت؟!</p>
<p>در یکی ازاین روزها، به سفارت آمریکا هم رفتم. صف حومه سفارت طولانی بود و مراجعین اغلب تجار و ثروتمندانی بودند که برای گرفتن ویزا و&#8230; مراجعه کرده بودند. تجاری که ابدا بفکر ویرانی کامل کشور خود نبوده و در عوض میخواستند سودی از این اوضاع نابهنجار نصیب خود کنند. برای آنها ابدا اهمیت نداشت که به یمن بمباران های سفره ای آمریکا، هیچ زیر ساخت و کارخانه ای در کشورشان باقی نمانده و آب شرب شان هم به اورانیوم رقیق شده که ارتش آمریکا و متحدینش برای قدرتمند کردن بمب هایشان بکار برده بودند، مسموم بود و برای خوردن آب باید سراغ بطری های بسته بندی شده در کردستان یا ترکیه و&#8230; رفت.</p>
<p>برای آنها هیچ اهمیتی نداشت که سر هر نیم ساعت برق شان قطع میشد و ژنراتورها برای تامین برق بکار گرفته میشدند و یا مغازه داران از موتورهای پر سر و صدا که دودشان شهر آلوده را آلوده تر میکرد، استفاده میکردند. درکافی نت هایی که در کاظمین بود و برخلاف بغداد ایمن تر بنظر می رسید، این قطع و وصل برق کامپیوترها که من برای دریافت اخبار روزانه و تماس ایمیلی با خانواده ام بدانها مراجعه میکردم ، اعصابم را داغان میکرد. در چنین وضعیتی در صف انتظار بودم که ناگهان بیادم افتاد که به دیگران تفهیم کنم که من تنها نامه ای دارم که در عرض چند دقیقه میتوانم به سفارت بدهم و برگردم که خوشبختانه مقبول افتاد و من داخل شدم.<br />
سرهنگی بعنوان مدیر دفتر سفیر در مقابل اتاق او نشسته بود و من با کلمات شکسته بسته ای به او تفهیم کردم که نامه ای با مضمون اعتراض به عملکرد سازمان مجاهدین خلق دارم و میخواهم سفیر محترم آن را دیده و کمک ام کند.</p>
<p>او که مسلما از مراجعات من به کمپ اشرف و طرح شکایت در محاکم قضایی عراق اطلاع داشت، اصلا نامه مرا نگرفت و با تندی به من پاسخ داد که آمریکا مایل نیست که در اختلافات بین دولت ایران و مجاهدین خلق دخالت کند و به تندی مرا از سفارت خارج نمود و من بار دیگر معنای دموکراسی و حقوق بشر آمریکایی را با تمام وجودم حس کردم&#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50119/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Apr 2022 06:50:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50059</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت های قبلی توضیح دادم که چگونه در بهمن ماه 1385 و چند ماهی بعد از خودسوزی شدن برادر زاده ام یاسر، به عراق رفته و با آقایان مصطفی محمدی از کانادا و مرحوم علی بشیری از نروژ که آنها هم قصد ملاقات داشته و رنج و عذاب و مخارج گزاف این راه های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025">قسمت های قبلی</a> توضیح دادم که چگونه در بهمن ماه 1385 و چند ماهی بعد از خودسوزی شدن برادر زاده ام یاسر، به عراق رفته و با آقایان مصطفی محمدی از کانادا و مرحوم علی بشیری از نروژ که آنها هم قصد ملاقات داشته و رنج و عذاب و مخارج گزاف این راه های دور را متحمل شده بودند، در هتلی در بغداد آشنا شدم و مختصری به برخورد باند رجوی با آقا مصطفی و همسر فداکارش محبوبه خانم اشاره کرده و مشاهدات خود را در مورد ملاقات ندادن به علی بشیری توضیح داده و قرار دادن برادرم سید مرتضی در فاصله سه چهار متری با من را که فتوا!! به نجس بودن من داده و کلماتی مانند بی شرف و&#8230; را که همگی لایق مسعود و مریم رجوی بود نثار کرد و&#8230;، پرداخته بودم. جریان بازگشت شبانگاهی خود با علی بشیری و دخترش را که ترسناک هم بود، توضیح دادم.</p>
<p>یکی دو روز در بغداد به فکر راه کارهایی افتاده و بدین قناعت رسیدیم که ماهم مانند مصطفی محمدی، راهی جز طرح دعوا در دادگاه جنایی عراق نداریم و چنین هم کردیم. ظاهرا شکایت من که بر علیه نزدیک ده تن از فرماندهان اصلی کمپ اشرف بود، بعلت وقوع قتل مشکوک، بیشتر نظر قاضی را جلب کرد.</p>
<p>قاضی پرونده که محل کارش در قسمت همکف ساختمان نه چندان با شکوه دادگستری عراق که پشت کاخ وزارت کشور قرار داشت، توضیحات مفصلی از من گرفت و من هم ضمن تشکر از برخورد دقیق او با شکایتم، امتنان خاطر خود را از اینکه در گوشه ای از سرزمین بین النهرین که یکی از مراکز اصلی تمدن انسانی بوده است ، به استحضار او رسانده و آرزوی خود را دایر بر اعاده استقلال عراق با او و سایر کارکنان دادگاه در بین گذاشتم. این برخورد موجب رضایت خاطر او شده و قول داد که تا آخر این پرونده همراه و همدرد من خواهد بود و ذره ای کوتاه نخواهد آمد.</p>
<p>زمانی که متوجه شدیم که هزینه ی غذا و هتل در بغداد گران است و معلوم نیست ما چه مدت دنبال این شکایت خود خواهیم بود، به کاظمین رفتیم که خرج کمتری داشته باشیم. یکی دو روز از اقامت مان در هتل درجه سومی در کاظمین نگذشته بود که خانم بتول سلطانی که از مدت ها پیش از سازمان جدا شده و برای نیروهای آمریکایی کار کامپیوتری انجام میداد و حقوق هم دریافت میکرد و پس اندازی جمع کرده بود ، به جمع ما پنج نفر (من ، علی و دخترش نوشین بهمراه خانواده ختار که پسرشان در مناسبات رجوی سر به نیست شده بود) پیوست و جمع ما را که با عزیمت مصطفی محمدی و همسرش به کانادا کم روح شده بود، رونق داد.</p>
<p>خوشحالی خانم سلطانی و تعریفی که از خاطرات خود در کمپ اشرف میکرد، درد و رنج ناشی از عدم توفیق در ملاقات را کمتر میکرد. باوجود این، این خانم که همسرش کماکان درچنگال رجوی مانده بود و دو بچه اش که به اروپا فرستاده شده و هیچ نشانی و آدرسی از خانواده ای که این بچه ها را در اختیار گرفته بودند نداشت ، گاه و بیگاه دچار افسردگی میشد و مسلما ما را هم تحت تاثیر این روحیه منفی قرار میداد.</p>
<p>خانم سلطانی میگفت که سینه ای پر سخن و مملو از رمز و راز دارد و فعلا صلاح نمیداند که بخاطر گم و گور شدن بیشتر بچه هایش، مصاحبه ای بکند و انجام این مهم را برای روزهایی نگه داشته که بچه هایش را پیدا کند. حرف جالبی که این خانم میگفت، عبارت ازاین بوده که برادران همسرش موفق شده بودند با او ارتباط پیدا کرده و به عراق بیآیند وهمراه او به ملاقات شوهرش بروند. شوهر خانم سلطانی که با حالت هیستریک در جلوی درب اشرف حاضر شده بود، به خانم سلطانی حمله کرده و او را به باد مشت و لگد گرفته بود. برادران شوهر او به برادرشان که حال بسیار بدی داشت تذکر جدی داده بودند که شما بدستور رجوی این همسرتان را طلاق داده اید و نامحرم میباشید و حق دست زدن به او را ندارید!</p>
<p>خانم سلطانی میگفت با وجود اینکه عضویت درشورای رهبری امتیازات خوبی دارد، اما او هم موظف بوده که مثل بقیه اعضای سازمان در علف کنی ها و کارهای سرگرم کننده شرکت نماید و آنقدر خسته شود تا در بیدار باش صبحگاهی متوجه شود که موقع خوابیدن فرصت و حواس کندن مثلا یکی ازجوراب هایش را نداشته است! دست هایش را بما نشان میداد و میگفت که می بینید از زور آشغال جمع کنی و علف هرز چینی به کف پارو تبدیل شده است.</p>
<p>او میگفت که فرصت مردان برای آماده شدن به کارهای روزمره صبحگاهی بیشتر از زنان است و این بدان جهت است که به مردها وقت کوتاهی برای اصلاح صورت میدهند. از نظر او فرصت نماز خواندن برای زنان بسیار کوتاه است و نوع نماز آنها به نماز دیجیتالی معروف است&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50059/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Apr 2022 05:40:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50025</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت بیست و دوم این سلسله یادداشت ها به مسائلی که ساعتی قبل از حضور برادرم در چند متری کانکس آمریکائی و مثلا ملاقات با من روی داد، اشاراتی کرده و اینک میخواهم به اصل مسئله و برخوردی که اتفاق افتاد بپردازم : این برخورد و این لذت معنوی حاصله در ساعات اولیه قبل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003">قسمت بیست و دوم</a> این سلسله یادداشت ها به مسائلی که ساعتی قبل از حضور برادرم در چند متری کانکس آمریکائی و مثلا ملاقات با من روی داد، اشاراتی کرده و اینک میخواهم به اصل مسئله و برخوردی که اتفاق افتاد بپردازم :</p>
<p>این برخورد و این لذت معنوی حاصله در ساعات اولیه قبل ازملاقات، استرس مسافرت بعراق را به مقدار زیادی از من گرفت. باری هنوز فرمانده قرارگاه آمریکاییان به دیدار من نیامده بود که فردی در صحنه و با پرونده ای زیر بغل حاضر شد و با صدای نعره مانندی از من پرسید که چرا اینجا آمده اید؟! او بفارسی حرف می زد و قیافه اش خشمگین و عبوس بود. بهمین خاطر من او را نشناختم اما او کسی جز برادر سابقا مهربان، دوست داشتنی و خنده روی من سید مرتضی نبود.!!</p>
<p>با شک و تردید به او جواب دادم من برای دیدن برادرم آمده ام که گفت که غلط کرده ای و ما تکلیف خودمان را در خرداد 60 با رژیم روشن کرده ایم و نمی خواهیم کسی را که مخالفت صریحی با آن نمی کند بپذیریم. او پرونده ی قطوری زیر بغل داشت که می گفت حاوی مقالات تو در سوگ یاسر است و در اینجا به سازمان توهین کرده ای. او بطور غیر مستقیم مرا تهدید کرد که آنها را نشان آمریکایی ها می دهد و نقطه قوت او در این تهدید کردن این بود که من در آنجا از مسئولین آمریکا بخاطر فعال مایشا کردن رهبران سازمان و ایجاد فضا برای برقراری سیستم مغزشویی انتقاد مودبانه ای کرده بودم.</p>
<p>من در جواب او به لحن آرامی گفتم که شاید حق با تو باشد ولی اجازه بدهید چند ساعتی را با هم بحث کنیم و اگر نتوانستم تو را روشن سازم که مبارزه قلمی و ایدئولوژیک امری طبیعی بوده و حتی در داخل هر سازمان سیاسی دیگری مجاز است، آنگاه از تو معذرت خواهم خواست که قبول نکرد و حتی اجازه نداد که من فاصله ای کمتر از سه متر با او داشته باشم چه رسد به روبوسی و دست دادن که من سخت محتاج آن بودم!</p>
<p>برادر سابقا مهربانم از کلماتی مانند بیشرف و… آنهم در مقابل سربازان آمریکایی در حق من استفاده کرد و گوشه ای از اصول تشکیلاتی مجاهدین خلق را به نمایش گذاشت. برادر زاده ام موسی اجازه نیافت به دیدار من بیاید و چرا؟ برای اینکه او علاقه ای به سازمان نداشته و تابعیت آلمانی دارد و ممکن بود گفتگو او را از اشرف متواری سازد. (این پیش بینی من درمورد موسی صحیح بود، چرا که او به محض بدست آوردن فرصت از کمپ لیبرتی فرار کرد و به آلمان رفت.)</p>
<p>ساعتی پس از این ملاقات طرب انگیز! 5 دقیقه ای مسئول کمپ آمریکایی بهمراه خانم مترجمی وارد شد و با بی علاقگی تمام به 10 درصد از سئوالات من پاسخ داد که در حقیقت پاسخ ندادن بود. در پاسخ ادعای من که اینها انسان هایی هستند شستشوی مغزی داده شده، جواب داد که توجه به این موضوع در حیطه صلاحیت من نیست! او در پاسخ به درخواست من برای رویت پرونده پزشکی مربوط به مرگ یاسر جوابی نداد و در خصوص زیارت قبر او؛ گفت که آنها (مجاهدین رجوی) اجازه ندادند! وی در پایان افزود خوشحال باش که برادرت را دیدی و من گفتم انتظار کمک و مساعدت بیشتری از دموکراسی آمریکایی داشتم که بازهم جوابی در پی نداشت. حین خداحافظی به این سرهنگ آمریکایی گفتم که &#8220;القاعده&#8221; دیگری را در آستین خود می پرورانید.</p>
<p>دیگر اینکه در روزهای اخیر خبر مهمی را از برخورد با یاسر اکبری نسب نابود شده دریافت کرده ام و آن اینکه اعضای پادگان اشرف از حضور بر سر مزار یاسر منع شده اند. سوال این جاست که اگر طبق ادعای سازمان یاسر بدلیل بد رفتاری آمریکایی ها خودکشی کرده! پس چرا مزارش مورد تحریم قرار گرفته؟ شاید هم قضیه طور دیگری بوده مثلا جوان رعنای ما را پس از کشتن سوزانیده اند؟ طوری که حتی مرگ او هم موجبات تسکین عصبانیت رهبران فرقه را فراهم نکرده است. خبر نیمه موثقی مبنی بر کشته شدن یاسر وجود دارد که گذشت زمان و تلاش انسانهای خیراندیش صحت و سقم آن را به ثبوت خواهد رساند .</p>
<p>جالب اینکه طی همین روز، سازمان مجاهدین با انتشار بیانیه ای ادعا کرد که گویا من بهمراه مرحوم علی بشیری و مصطفی محمدی با خمپاره به ایستگاه پمپاژ آب کمپ اشرف حمله کرده و برای ساعاتی تاسیسات آنرا از کار انداخته ایم!!</p>
<p>این اتهام زمانی به من زده شد که من خمپاره را فقط از روی تصاویر منتشره دیده ام و در دوران سربازی ام که بصورت تبعیدی و غیرقانونی و بخواست ساواک و برای جلوگیری از ادامه تحصیل من بود، من هیچ سلاحی جز تفنگ پنج تیر و غیر اتوماتیک برنو را یاد نگرفته و استفاده موثر از آنرا بعلت تنبلی چشمی که داشته و دارم ، نتوانسته بودم یاد بگیرم. یعنی با وجود اینکه من در دوران زندگی ام قابلیت عملی استفاده از هیچ سلاحی را نتوانسته ام بدست آورم، متهم به خمپاره زنی دقیق به تاسیسات پمپاژ آب کمپ اشرف شده بودم.</p>
<p>البته دروغ چرا! من سلاحی بنام قلم ناتوانم دارم که از 16 سالگی از آن استفاده هایی درخدمت به مردم و منافع ملی کشورم کرده و میکنم و از این سلاح و استفاده از آن پشیمان نبوده و گاه و بیگاهی بدانها افتخار هم میکنم!</p>
<p>در مورد این اتهام رذیلانه ی خمپاره زنی تنها میتوانم بگویم که حیف که وقاحت حد و مرزی ندارد و سخن مفت هم که بری از پرداخت مالیات است!</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50025/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 Apr 2022 06:54:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50003</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت بیست و یکم این سلسله خاطرات، به مراجعه من به همراه مرحوم علی بشیری و دخترش نوشین که از نروژ آمده بودند به درب کمپ اشرف اختصاص داده شد. که به مرحوم علی بشیری ملاقاتی داده نشد. (توضیح: خانم راضیه خبازان (همسر علی و مادر نوشین) با مرد دیگری در داخل سازمان آشنا شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931">قسمت بیست و یکم</a> این سلسله خاطرات، به مراجعه من به همراه مرحوم علی بشیری و دخترش نوشین که از نروژ آمده بودند به درب کمپ اشرف اختصاص داده شد. که به مرحوم علی بشیری ملاقاتی داده نشد.</p>
<p>(توضیح: خانم راضیه خبازان (همسر علی و مادر نوشین) با مرد دیگری در داخل سازمان آشنا شده بوده و به هنگام اقامت در کمپ لیبرتی و مدتی قبل از انتقال اهالی این کمپ به همراه آن مرد از سازمان خارج شد و به هتل مهاجر بغداد رفت ولی بر من روشن نشد که تابعیت کدام کشور را پذیرفته و اکنون درکجا زندگی میکند.)</p>
<p>لحظاتی بعد از ملاقات نصف و نیمه خانواده بشیری که در اصل به کار مغزشویی نوشین خانم اختصاص داشت، سرباز آمریکائی مرا به بیرون خواند تا با برادرم ملاقات کنم. او در لباس نظامی بود و با چهره ای برافروخته ظاهر شد و پرونده سبز رنگ قطوری که گویا پرونده من درسازمان بود در زیر بغل داشت. شخصا ترجیح میدهم که لحظات این دیدار را از روی <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6160">گزارشی</a> که در آن موقع تنظیم نموده و رسانه ای کردم، به تصویر بکشانم:</p>
<p style="text-align: center;"><strong>  خانواده اکبری نسب تقاضای انتقال جسد فرزندشان را به ایران دارند</strong></p>
<p>به گزارش رسیده از بغداد خانواده ی اکبری نسب که متاسفانه فرزند عزیزشان یاسر اکبری نسب سال گذشته در زندان اشرف تحت حاکمیت رجوی درگذشت و مرگ وی به نحو مرموزی خودسوزی عنوان شد، در بغداد خواستار مساعدت دولت عراق در بازگرداندن جنازه وی به ایران گردیده اند.</p>
<p>بنا به گزارش رسیده از بغداد فرزند ارشد این خانواده جناب آقای رضا اکبری نسب که در بغداد بسر می برند، روز گذشته به قرارگاه اشرف مراجعه نموده و خواستار دیدار برادرشان &#8220;سید مرتضی&#8221; و فرزند دیگر او بنام موسی شده اند. این ملاقات متاسفانه با حضور مقاماتی از سازمان مجاهدین خلق و بدون حضور موسی انجام گردیده است. بنا به گفته ی آقای رضا اکبری نسب، &#8220;سید مرتضی&#8221; که نمی توانسته به دلیل حضور فرماندهان خود در سازمان مجاهدین آزادانه گفتگو نماید بنا را بر فحاشی به برادر بزرگتر خود نهاده است.<br />
آقای رضا اکبری نسب در گفتگویی با خبرنگاران در بغداد، اعلام داشتند که مدارک پزشکی مربوط به فوت برادر زاده شان را دریافت ننموده و مرگ ایشان را کاملا مشکوک می دانند. ایشان تاکید کردند قصد دارند از طریق گفتگو با مقامات دولت عراق زمینه انتقال جنازه مرحوم &#8220;یاسر اکبری نسب&#8221; به تبریز شهر پدری آن مرحوم را فراهم سازند.</p>
<p>وی همچنین افزود: از طریق جداشدگان سازمان مجاهدین خلق مطلع شده ایم که فاتحه خوانی و بازدید از مزار &#8220;یاسر&#8221; برای دوستان و آشنایان او در اشرف قدغن است و همین مسائل مشکوک بودن مرگ وی را بیش از پیش آشکار می کند. آقای رضا اکبری نسب تصریح کرد اینک مصرانه خواستار انتقال جنازه آن مرحوم از پادگان رجوی ها به خاک میهن است.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-28700 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/AkbariNasab_Yaser_2.jpg" alt="یاسر اکبری نسب" width="300" height="398" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/AkbariNasab_Yaser_2.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/AkbariNasab_Yaser_2-226x300.jpg 226w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>مطلب زیر توسط آقای اکبری نسب نوشته شده است:</p>
<p>کارکرد مغزشوئی در ملاقات با یک &#8221; عنصر &#8221; و نه یک &#8221; برادر &#8221;<br />
گزارشی از مراجعه آقای اکبری نسب به قرارگاه اشرف بمنظور دیدار با اقوام</p>
<p>در ابتدای کلام توضیحا عرض می شود که:<br />
برادر من سید مرتضی اکبری نسب به همراه خانواده اش حدودا از سال 1364 تهران را به مقصد مقرهای مجاهدین در عراق ترک کرد و خانواده ما تا سالها از وضعیت و موقعیت آنها اطلاعی نداشت. که سرانجام در سال 1369 اطلاع یافتیم که همسر ایشان در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) کشته شده است. و سه فرزند کم سن و سال بنامهای فاطمه، یاسر و موسی در جریان انقلاب ایدئولوژیک شگفت انگیز و بغایت ضد انسانی از پدر جدا شده و بهمراه سایر کودکان افراد مرتبط با این سازمان به آلمان اعزام و در اردوگاهی نگهداری شده اند.</p>
<p>متاسفانه فاجعه خانواده ما با این مساله خاتمه نیافته و سید مرتضی بدنبال اصرار سازمان؛ آنها را ابتدا بعنوان مهمان احضار نموده است. پس از تلاش زیاد موفق شده ابتدا یاسر و سپس موسی را به بیابانهای عراق کشانده و ماحصل این احضار اقامت دایمی آنها در پادگان اشرف و دردناک تر اینکه یاسر اکبری نسب در تابستان گذشته ظاهرا با انتحاری وحشتناک به شکل خودسوزی به زندگی خود پایان داده و عجیب تر اینکه سازمان مجاهدین این خبر را مسکوت گذاشت. با درز خبر در سایت های اینترنتی افراد جدا شده از سازمان و تنها با اعلام اینکه خودکشی او خودسرانه و در اعتراض به اعمال محدودیت های نیروهای ائتلاف انجام گرفته، مجبور به تایید خبرشد و بر خلاف روال دایمی این فرقه منحط مراسمی برایش برگزار نشده و با عجله تمام سعی در فراموش شدن موضوع کرده است.</p>
<p>ما خانواده اکبری نسب در ایران، مدت مدیدی سرگرم فرضیه سازی و اقناع خود بودیم. بخصوص اینکه دوست عزیز و نویسنده ای از آمریکا طی ارسال ایمیلی از من خواست که ناراحتی را کنار گذاشته و دنبال زندگی و تسلی دادن به خانواده ام باشم.<br />
گذشت زمان و منطق زندگی کم کم ما را به این راه سوق می داد که دیگر کمتر به یاسر فکر کنیم تا اینکه اخیرا مادر فداکارم متوقع بود که من بعنوان عضو ارشد خانواده بازهم سری به عراق زده و از حال و روزگار سید مرتضی و موسی خبری بگیریم. من پس از مقاومت چندین ماهه پس از تحمل مشقات زیاد به عراق آمده و سر انجام در روز سوم فوریه 2008 به کمپ آمریکایی ها در اشرف مراجعه کرده و با مشکلات زبانی زیاد به سربازان و درجه داران آنجا تفهیم کردم که من ضمن درخواست دیدار برادرم سید مرتضی و برادر زاده ام موسی، مایل به حضور بر سر مزار جوان ناکاممان یاسر و تحویل گرفتن جنازه او و انتقال آن به ایران و رویت صورت جلسات پزشکی و قضایی پرونده مرگ او هستم.</p>
<p>مسئولین آمریکایی کمپ اشرف به من اعلام کردند درخواست هایم زمانی قابل اجرا خواهد بود که آن را با خود مجاهدین درمیان بگذاریم و ما هیچگونه اختیاراتی در برآورده شدن درخواستهای شما نداریم. از حق نباید گذشت که من در طی چند ساعتی که در انتظار دیدار عزیزان و اجابت درخواست هایم بودم سربازان و درجه داران حاضر آمریکایی بیشترین پذیرایی را چه از لحاظ برخورد مودبانه و چه از نظر تغذیه و تهیه وسایل رفاه از من نمودند. &#8221;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50003/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و یکم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Apr 2022 08:04:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49931</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت بیستم این سلسله یادداشت ها صحبت از ماجراهای دیدارم با آقایان مصطفی محمدی و شادروان علی بشیری در هتلی در بغداد به میان رفت. علت این سفر( سفر دوم ام به عراق) مراجعه به کمپ اشرف، ملاقات با برادرم سید مرتضی و فرزند باقی مانده او و همچنین حضور بر سر مزار برادر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879">قسمت بیستم</a> این سلسله یادداشت ها صحبت از ماجراهای دیدارم با آقایان مصطفی محمدی و شادروان علی بشیری در هتلی در بغداد به میان رفت.<br />
علت این سفر( سفر دوم ام به عراق) مراجعه به کمپ اشرف، ملاقات با برادرم سید مرتضی و فرزند باقی مانده او و همچنین حضور بر سر مزار برادر زاده قربانی شده ام یاسر اکبری نسب بود. در قسمت یاد شده، مختصری درباره آقای مصطفی محمدی که انسان پرانرژی و بی باکی بنظرم آمد و البته همسر وفادار ایشان محبوبه خانم هم هیچ کم و کسری از او نداشت، صحبت کردم. این بار میخواهم حرفهایی درباره علی بشیری که چند سال پیش بر اثر بیماری در نروژ درگذشت، مطرح کنم.</p>
<p>او بهمراه همسرش خانم خبازان و دختر خردسالشان نوشین ، در دهه 1360 ، ایران را بسوی مقرهای مجاهدین درعراق ترک میکند و تبدیل به راننده تانک میشود. در عملیات فروغ جاویدان بعنوان یک راننده تانک حضور داشته و میگفت که دلرحمی اش به او اجازه نمیداد که سربازان ایرانی واقع در تیر رس اش را مورد هدف قرار دهد.</p>
<p>بعدها که مسئله طلاق های اجباری در سازمان مجاهدین مطرح شد، این زن وشوهر با این ایده شرم آور مخالفت نموده و بعد از مشورت های زیاد به این نتیجه میرسند که علی آقا دخترشان نوشین خردسال را همراه خود به خارج ببرد و راضیه خبازان بعدها و در سر فرصت به آنها بپیوندد.چنین هم میشود و گویا که این زن و شوهر مدتی هم باهم روابط مکاتبه ای و احیانا تلفنی هم داشته اند.<br />
مدت ها بعد این رابطه از طرف سازمان یا خود خانم خبازان قطع میشود و مرحوم علی بشیری تصمیم میگیرد که برای ملاقات به کمپ اشرف بیآید و موضوع تعهد دوجانبه خود با همسرش را که اینک قول حضور در شورای رهبری به او داده شده بود ، مطرح کند.<br />
فردای روزی که با مصطفی محمدی و علی بشیری در هتل دیدار داشتم، صبح هنگام با راننده عراق و دخترش نوشین که اینک حدود 20 ساله شده بود، بطرف اشرف روان شدیم.</p>
<p>آقای علی بشیری راه کمپ اشرف را بخوبی میشناخت و از این رو هیچ راهنما و بلدچی ای باخود همراه نکرده بودیم و البته با توجه به وضعی که موقع برگشتن ازاشرف برایمان پیش آمد ، معلوم شد که این کار ما نسنجیده و خطرناک بوده است.</p>
<p>باری، جمع سه نفره ما در حدود 10 صبح به درب اشرف رسید و این بار مستقیما ما را به ورودی مقر آمریکائی ها که در قسمت غربی درب اشرف واقع بود، هدایت کردند. یک سرهنگ بی رحم آمریکایی مسئول آنجا بود ومن فکر میکنم که این سرهنگ همانی بود که بعدها در پاره ای از مراسم مریم ساخته شرکت کرده و یا مقالاتی در وصف باند رجوی مینوشت. ما در دکه ای جا داده شدیم و یکی دو سرباز هم به این مکان آمد و شد داشتند و چیزهایی مانند شکلات و آب به ما میدادند.</p>
<p>از ترددها معلوم بود که برخی از گماشتگان رجوی به این سرهنگ مراجعه کرده و چیزهایی برعلیه ما میگفتند. خوشبختانه اما، مترجم او یک خانم میانسال ایرانی تبریزی الاصل بود. این سرهنگ آمریکائی با عصبانیت از من سئوال کرد که آیا عضو انجمن نجات میباشم که جواب دادم بعنوان عضو یک خانواده اسرای رجوی بلی ولی رسما کاری را درآنجا انجام نمیدهم و یک ژورنالیست آزاد میباشم.<br />
خانم مترجم از این برخورد من خوشش آمده وگفت که خیلی بجا بود که خود را ژورنالیست معرفی کردی واینها ازاین نوع آدم ها می ترسند!همین خانم بمن گفت که به هنگام خودسوزی شدن یاسر اکبری نسب او هم بهمراه اکیپ آمریکائی حضور یافته در محل جنایت حضور داشته است. او تلویحا بمن گفت که یاسر را کشته اند و البته افشای این خبر از قول او، بنفع او نخواهد بود و من باید مواظب این محذوریت او باشم!</p>
<p>کما فی السابق، ساعاتی گذشت و خبری از برادر و برادرزاده ام نشد. یک دفعه نوشین خانم را صدا زدند تا با مادرش راضیه خبازان در مقابل کانکسی که آمد و رفت ماموران رجوی بدانجا قابل توجه بود، صحبت کند. بیچاره علی بشیری هم برخاست که ملاقات کند که سربازان آمریکائی مانع شدند.</p>
<p>نوشین بعد ازمدتی صحبت کردن با مادرش برگشت و گفت که راضیه خانم اصلا نمیخواهد با شوهرش ملاقات کند . آقای بشیری درکمال درماندگی بازهم به دخترش توصیه کرد که مادرش را راضی کند که او با بی میلی دوباره به طرف کانکس رفت و دقیقه ای با مادرش که این یکی همراهانی هم داشت ، صحبت کرد و برگشت و گفت که مقبول نیافتاد و تحلیل او این است که پدرش قید همسرش را برای همیشه زده و در نروژ با زن ایرانی دیگری زندگی کند.</p>
<p>من هنوز حالات روحی رقت آور علی را که فروریخته و تبدیل به بیچاره ای شده بود ، در یاد دارم و هرگز قیافه تحقیر شده ی او را که واقعا یک انسان ساده ای هم بود ، فراموش نکرده و نخواهم کرد!</p>
<p>قبل از اینکه به کیفیت آورده شدن برادرم به پیش من ، بپردازم، بهتر میدانم که قیدکنم که کوتاهی روز زمستانی و معطلی های معمول، برگشتن ما بطرف بغداد به نزدیکی های غروب برخورد. وقتی به کنار جاده ی خالص- بغداد رسیدیم ، هیچ ماشین گذری توجهی به دست بلند کردن های ما نمیکرد و غروبی که خوفناک بنظر میرسید ، حاکم شد. درمیان ترس وبیم های ما، یک وانت دوکابینه ای که راننده ای جوان با همسر وکودک خردسالش را درخود جا داده بود توقف کرد و با ایما و اشاره فهمید که ما ایرانی هستیم و به بغداد میرویم .</p>
<p>تعجب کرده و بنوعی به ما فهماند که اینجا قرق گاه القاعده است و خطر جانی در کمین ماست و من هم نه به بغداد بلکه به سیطره اش میروم. این راننده ما را سوار کرده و با سرعت زیاد براه افتاد و در نزدیکی های بغداد پیاده شده و ماشینی را پیدا کرده و توصیه هایی نمود که این راننده اتوموبیل ما را دقیقا به هتل محل اقامت مان ببرد و چنین هم شد.</p>
<p>این راننده وانت عراقی جزو کسانی است که انسانیت اش تصویر ذهنی زیبایی از انسان بودن در من بوجود آورده است.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت بیست و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49931/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت بیستم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Apr 2022 07:30:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[سمیه محمدی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49879</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت های قبلی این سلسله یادداشت ها به جریان خودسوزی شدن برادر زاده جوانم یاسر اکبری نسب اشارات نسبتا مفصلی داشته وگفتم که چگونه خانواده معزی ماچند نوبت مراسم یادبود در این مورد در تهران و تبریز برگزار کرد و در قبال آن فرقه رجوی چه عکس العمل تندی بر علیه این مراسم و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879">ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت بیستم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در قسمت های قبلی این سلسله یادداشت ها به جریان خودسوزی شدن برادر زاده جوانم یاسر اکبری نسب اشارات نسبتا مفصلی داشته وگفتم که چگونه خانواده معزی ماچند نوبت مراسم یادبود در این مورد در تهران و تبریز برگزار کرد و در قبال آن فرقه رجوی چه عکس العمل تندی بر علیه این مراسم و مخصوصا سخنان مبسوط من در مراسم یادبود تبریز نشان داده و مقاله ای بنام برادر فرزند از دست داده ام سید مرتضی – و آنهم نه درباره ی اصل قضیه &#8211; منتشر کرده و بجای اینکه بنویسند که من در این مراسم چه گفته و چه درد بزرگی از خانواده خود را فریاد زدم، تنها اتهاماتی بر من زدند که در اصل بطور کلی واهی و بی اساس بود!</p>
<p>من &#8211; به شرحی که در قسمت های قبل رفت – در جواب این پررویی و واکنش بغایت ناجوانمردانه باند رجوی مقاله مفصلی که عنوان &#8221; قاتلین مدعی&#8221; داشت و بموقع خود بازتاب گسترده یافت ، منتشر کردم که مراتب در قسمت های پیشین این سلسله یادداشت ها منعکس شد .</p>
<p>به هر ترتیب ، چندی بعد و با شور و مشورت هایی که با اعضای خانواده کردم، برای تحقیق و تفحص بیشتر، چاره ای جز مراجعه مجدد به بغداد و کمپ اشرف پیدا نکردم.</p>
<p>حدود 14 بهمن 1385 به بغداد رسیده و بعد از استقرار در هتلی، کسان دیگری از خانواده های گرفتار بدست رجوی را پیدا کردم.<br />
آقای مصطفی محمدی بهمراه همسرش محبوبه خانم – شیر زنی فداکار و بردبار و شادروان علی بشیری بهمراه دخترش نوشین که به ترتیب از کانادا و اتریش آمده بودند.</p>
<p>در ساعات اولیه دیدار متوجه شدم که آقا مصطفی همراه همسرش چند روزی قبل و بخاطر ملاقات با دخترشان سمیه به کمپ منحوس اشرف مراجعه کرده و علیرغم سماجت زیاد موفق به ملاقات نشده و موقع برگشت با برنامه ریزی سازمان سوار اتومبیلی از مزدبگیران دهات همجوار کمپ شده و راننده وهمراهش قصد ربودن مصطفی محمدی وهمسرش را داشتند که با مقاومت سخت آنها مواجه شده و از ماشین پیاده شده بودند.</p>
<p>آقا مصطفی که آثار خراشیدگی ها وکوفتگی هایی در قسمت هایی از بدنش مشهود بود، اظهار میداشت که از ابتدای کار و از اینکه میدید سوای راننده شخص دیگری هم درکنار او بوده ، به گردانندگان سازمان که عمری برای آن کار کرده و خوب میشناختش ، مشکوک شده و حساب کار دستش آمده بود که باید هوشیار بوده و لاک دفاعی بخود بگیرد.</p>
<p>سوءظن آقای محمدی بیجا نبوده ولحظاتی بعد از سوار شدن به این ماشین مشکوک ، متوجه قصد ربایش خود و همسرش از طرف این دو عراقی ساکن ده همجوار کمپ اشرف شده و ضمن اینکه با قدرت تمام با این سوء قصد مقابله میکند، همسرش هم با براه انداختن سر و صدای زیاد و شرکت در درگیری، این نقشه سازمان را بهم ریخته و جان خود را نجات میدهند و سریعا به مقر نیروهای آمریکائی مراجعه نموده و ضمن تشریح حادثه درخواست ماشین امن برای بازگشت به بغداد میکنند که عملی میشود.</p>
<p>این خانواده بلافاصله به دادگاه های عراق مراجعه کرده و پرونده ای را در این خصوص و همچنین در مورد نگه داشتن اجباری دخترشان سمیه در کمپ اشرف برعلیه سازمان تشکیل داده بودند که بنظر میرسد که علیرغم استقبال قاضی پرونده، امر و نهی های نیروهای آمریکائی ، سیستم قضائی زیر سلطه عراق موفق به احضار مسئولین مجاهدین خلق و شناسائی آدم ربایان و باز گرفتن یا اقلا ملاقات سمیه نمیشود.</p>
<div id="attachment_26913" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-26913" class="wp-image-26913 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadi_Mostafa_-1.jpg" alt="مصطفی محمدی" width="700" height="466" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadi_Mostafa_-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadi_Mostafa_-1-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mohammadi_Mostafa_-1-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-26913" class="wp-caption-text">مصطفی محمدی</p></div>
<p>آقای محمدی اظهار میداشت که بعنوان یک هوادار بسیار فعال سازمان مجاهدین خلق، ازکسانی بوده که بیشترین کمک مالی را در کانادا برای سازمان جمع آوری میکرده و در تمام میتینگ های آن فعالانه و بطور موثری شرکت داشته و نور چشم رهبران سازمان شناخته میشده است.</p>
<p>اعتماد متقابلی که بین او و سازمان وجود داشته، او را قادر میساخته که در هر فرصت بدست آمده ای از کانادا به کمپ اشرف در عراق سفر میکرده و بعنوان مهمان محبوبی مورد تفقد و پذیرایی قرار میگرفته است.<br />
در جریان این مراجعات فرزندان خود بنام های محمد و سمیه را هم همراه خود برده و آنها را مقیم اشرف کرده بود!<br />
مدتی بعد تحمل دوری فرزندانش را ننموده و در جریان یک مسافرت به کمپ اشرف خواستار بردن بچه هایش شده که با سختی تمام و توسل به آرتیست بازی هایی که استعداد این کار را بنحو چشمگیری دارد، موفق شده بود محمد را که به عنصری ناراضی تبدیل شده و مشتاق تر به بیرون آمدن بود، از چنگال رجوی خارج کرده و به خانه اش در کانادا ببرد.<br />
بعد از این حادثه، سازمان هوشیار تر شده و موفق شده بود که کار فکری زیادی بر روی سمیه انجام دهد و ظاهرا او را سر موضع تر کند و بنابراین تلاش مداوم آقا مصطفی برای رهایی سمیه ثمری نداشته و کار ملاقات اخیر هم ازاین جهت بوده که به مشکل سختی برخورده بود.</p>
<p>مصطفی محمدی جزو کسانی بوده که در جریان خود سوزی های مربوط به شانتاژ سازمان در زمان دستگیری مریم رجوی توسط پلیس فرانسه شرکت داشته و تنها یک اتفاق خوب و هوشیاری مردم دور و برش او را از یک مرگ فجیع خلاص کرده بود&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879">ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت بیستم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49879/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت نوزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49792</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49792#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Apr 2022 08:37:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49792</guid>

					<description><![CDATA[<p>این قسمت هم به یادآوری مقاله مبسوط من (قاتلین مدعی) در جواب حملات ناجوانمردانه که باند رجوی بر علیه من پرداخته بود، می پردازم. بطوری که گذشت، این حملات فرقه رجوی بدان جهت انجام گرفته بود که من در مراسم یادبود برادرزاده ام یاسر اکبری نسب که به طرز وحشتناکی خودسوزی شده بود ، حرف [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49792">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت نوزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این قسمت هم به یادآوری مقاله مبسوط من (قاتلین مدعی) در جواب حملات ناجوانمردانه که باند رجوی بر علیه من پرداخته بود، می پردازم. <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49758">بطوری که گذشت</a>، این حملات فرقه رجوی بدان جهت انجام گرفته بود که من در مراسم یادبود برادرزاده ام یاسر اکبری نسب که به طرز وحشتناکی خودسوزی شده بود ، حرف و حدیث های قابل توجهی مطرح کرده بودم که چهره کریه این باند جنایتکار را بهتر افشاء کنم.</p>
<p>در ادامه آن مقاله اساسی چنین نوشته بودم :<br />
و نیز، متهم شده ام که حاضر نیستم که قیمت انسان بودن خود را بپردازم. اگر منظورتان انسان بودن عادی است که قیمت آن عبارت از احترام به حقوق دیگران، علم آموختن، تلاش شرافتمندانه برای استمرار زندگی و.. است که باید به عرضتان برسانم که من در این مورد اگر در سطح بالایی هم نباشم، معدل قابل قبولی دارم. در غیر این صورت من هر چه به این عقل دهاتی ام فشار می آورم، نمی توانم مبلغ مورد معامله را تعیین کنم ولی می دانم که قادر نخواهم بود که قیمت تعیین شده از طرف شما عزیزان تبدیل به اصحاب کهف شده را بپردازم و فکر می کنم که اکثریت انسان های روی زمین هم خارج از استانداردهای شما خواهند بود. شما افراد مهجور، ایزوله شده و غیر نرمالی هستید و مانند اکثریت مردم کره خاکی فکر نمی کنید.</p>
<p>لطیفه<br />
– معلم: پسربگو ببینم انسان چقدر باید بدهد که انسانیت خود را حفظ کند؟<br />
– دانش آموز: آقا اجازه، ما نمی دانیم. ما چیزی نداده ایم.<br />
– معلم : خاک بر سرت مگر برنامه های سیمای آزادی را تماشا نمی کنی؟<br />
– دانش آموز: فهمیدیم آقا! باید تنها به مریم و مسعود فکر کنیم!</p>
<p>البته بهتر بود که نویسنده از من متوقع می شد که قیمت انقلابی بودن را باید بپردازم که در این صورت من بهتر از شما می دانم که قیمت آن معادل فدا کردن جان و مال و.. است که من و شما مجبور به انجام دادن آن نیستیم. اولاً این که من انقلابی نبوده و به عنوان یک مصلح اجتماعی برآنم که وضع کشور ما باید با ارتقای آگاهی، دانش و تجربه و.. بهتر شود و در این میان تضاد بین منافع مردم و قدرت های جهانی دشواری راه را به خوبی درک می کنم و کارهایم ناچارا در راستای این نگرش می باشد.</p>
<p>تجارب لاکردار زندگی، از دست دادن سلامتی و جوانی و داشتن جسمی معلول (با قلب جراحی شده و چشمان کم سو گردیده و… )، فشار سال ها زندان و مهم تر از آن مطالعات نسبتاً جامع و کنکاش در تاریخ معاصر ایران، مرا به این نتیجه رسانده که انقلاب اگر هم درست باشد کار مردم است و نه وظیفه روشنفکران غیرمتشکل و حداکثر نیمه متشکل در سازمان های سیاسی.</p>
<p>این سازمان ها و آن هم در شرایط استثنایی، حداکثر می توانند حرکتی به مردم بدهند. ولی آن ها هم به علت خودپرستی های حاصل از کوته بینی و خودخواهی – که آن هم معلول علت های فراوان و از جمله کم سوادی است – برای کشور ما لاغر و غیر مؤثر مانده و فعلا ًمنبع حرکتی نمی توانند باشند.</p>
<p>ثانیاً آیا شما واقعاً هم خود را انقلابی می دانید که مجبور باشید هزینه ای هم برای آن بپردازید؟ این چگونه انقلابی بودنی است که با هر اظهار نظر موافق مصلحت روز و ناپایدار فلان سناتور و یا پارلمانتاریست غربی که در مورد شما اظهار می شود، با دمتان گردو می شکنید؟ آیا مردم را این قدر سفیه و نادان حساب کرده اید؟ اگر مردم چنین اند که می پندارید که انقلابی در کار نیست پس چرا آب در هاون میکوبید و مرا تشویق به انجام آن؟ شما چرا نمی پذیرید که سازمان اسبق من و سازمان فرقه گونه شما وصی و قیم مردم نیستند؟</p>
<p>ما اگر عضو سازمانی هستیم، تنها باید برنامه هایمان را به مردم ارائه کنیم و منتظر تصمیم آن ها باشیم و نه این که در غیاب آن ها برایشان رهبر بلامنازع و رئیس جمهور تعیین کنیم. باید صبور و بردبار باشیم و بدانیم که عجله کار شیطان است و نتیجه تلاش برای رسیدن به قدرت به هر قیمت و هر هزینه ای آن می شود که به فردی مثل صدام رئیس اعظم بگوییم.<br />
در مقاله ادعا شده که من در گذشته مارکسیست بوده ام و سزاوار نبوده که زیر علم آخوندها بر علیه مجاهدین سینه بزنم.<br />
در این مورد هم باید به محضر شریفتان عرض کنم که در دوران شاه 9 سال مبارزات متفرقه ای داشتم که وابستگی خاص گروهی و ایدئولوژیکی در کار نبود و تنها به فرقه دموکرات آذربایجان گرایشات یک طرفه داشتم که دلیلش راندن اربابان از روستاها و… از طرف این گروه بود و این کار آن ها در من اثر مثبتی داشت. چرا که من به علت روستائی زاده بودن ناظر عینی ستم های وحشتناک این طبقه بودم.</p>
<p>بعد از انقلاب به علت عدم پذیرش مشی مسلحانه مدتی سرگردان بودم و پس از مطالعاتی وارد سازمان فدائیان اکثریت گشته و بین سال های 59-62 هوادار و سپس عضو آن بودم که این رابطه در سال 62 به هم خورد و با بدشانسی تمام در سال 65 دستگیر شده و شغل معلمی را – که توفیق خوبی در آن داشتم – از دست داده و دچار بیماری قلبی و… شده و جایی برای فعالیت تشکیلاتی برایم نماند و…</p>
<p>من در طی سال های 59-62 صرفاً طرفدار شعارهای این سازمان بودم که توفیقی در بین مردم نداشت و با توجه به دیدگاه های جدیدی که به دست آورده بودم، دوست نداشتم دوباره به کارهای تشکیلاتی روی بیاورم.</p>
<p>اما برادران و خواهران اسیر من! حسودیتان نشود من هم برخورداری چندانی از حقوق اجتماعی ام ندارم. هنوز که هنوز است، پرونده ی شکایتم با درخواست بازگشت به کار، در قفسه های ادارات زیربط خاک می خورد و با این بدن علیل و با انجام کارهای متفرقه قسمتی از وسایل مادی زندگی ام را تأمین می کنم. من به اتفاق سه عضو دیگر خانواده ام حتی به اندازه حقوق تنها یک کارمند ساده دولتی به دست نمی آوریم و زندگی را با مشکلات مادی زیاد و بیماری قلبی و… سپری می کنم. با توجه به این که استعداد خوبی داشتم و اگر در دوران شاه در سن 18 سالگی دستگیر و سال ها در به در نشده و اجازه و امکان تحصیل داشتم حالا یک استاد دانشگاهی بودم و مجبور نبودم که برای تأمین معاش مختصر جان بکنم و یقیناً هم بیماری های سخت فعلی گریبانگیرم نبود.</p>
<p>من مدرک فوق دیپلم ریاضی خود را در بزنگاه ها و به صورت های متفرقه و با زحمت زیاد گرفته ام و در بیشتر موارد به معلم و مراکز مربوطه دسترسی نداشتم.در مورد مارکسیست بودن باید گفت که اولاً ادعا می شود که تنها ده درصد آثار مارکس به فارسی ترجمه شده و ثانیاً من حتی یک صد صفحه از مجموعه چهل هزار صفحه ای مارکس را مطالعه نکرده و نمی توانستم و نمی توانم مارکسیست باشم. حاصل مطالعات متفرقه و اندک من درباره مارکس این است که او یک نظریه پرداز اقتصادی و فلسفی و یک تئوریسن جوامع سرمایه داری بوده که خالویتان در این عرصه ها یک بیسواد مطلقی است. حتی کیانوری معروف هم گفته است که او و دوستان معروفش هم به خوبی آن را نمی دانسته اند.</p>
<p>از نوشته های اخیر افرادی مثل فرخ نگهدار و جمشید طاهری پور (رهبران سابق ما) هم معلوم است که آن ها هم چیزی در این باره نمی دانسته اند. به طوری که در مقابل لیبرالیسم غرب به زانو در آمده و بعضی هایشان از حول حلیم به دیگ افتاده و هوس برقراری رابطه دوستانه با پسر شاه را کرده اند. این حضرات گویا که فراموش کرده اند که پسر شاه 40 میلیارد دلار از دارایی های مردم فقیر ایران را در حساب های خود نگه داشته است و شگفت آور این که بعضی از این رهبران سابق ما پذیرفته اند که رضا پهلوی هم می تواند در یک اتحاد دموکراتیک همراه مردم باشد و نخواسته اند بدانند که شرط اول این دموکراسی خواهی آن است که این آقا اموال مردم را لااقل در یک صندوق بین المللی به امانت بگذارد و این مرجع جهانی قادر باشد که آن را در زمانی که صلاح می داند، صرف برطرف کردن مشکلات عدیده ی مردم ما بکند. اروپائیان می گویند که دموکراسی باید در قاشق و چنگال هم (در تقسیم متوازن نعمات مادی زندگی) برقرار باشد که رهبران گذشته ما توجهی به آن ندارند و یا نمی خواهند داشته باشند.</p>
<p>منظور از طرح این مسائل آن است که دانسته گردد که من هیچ بلکه رهبران سابق ام هم چیزی از مارکسیسم ندانسته و به راحتی به راه های خلاف آن قدم می گذارند و البته قصد اهانتی بر علیه آن ها در بین نبوده است. می خواهم نتیجه گیری کنم که وقتی وضع از ما بهتران چنین است، اطلاق عنوان مارکسیست به بی خبرانی مانند من جنبه شوخی می تواند داشته باشد.</p>
<p>چه سند و مدرکی نویسنده هجو نامه را به این نتیجه رسانده که من زیر علم آخوندها سینه میزنم؟ شما اگر وجدانی داشتید و متن سخنرانی مرا خوانده و دیگران و مخصوصاً برادرم را از مضمون واقعی آن آگاه می ساختید، آن گاه ملاحظه می کردید که در متن آن حتی یک کلمه در تعریف از حاکمیت اسلامی ایران وجود ندارد. این حاکمیت با دستگاه های عریض و طویل تبلیغاتی اش احتیاجی به حمایت ضعفایی مانند من ندارد و مشکل من با شما از آن جنبه است که شما برادر زاده مرا کشته اید و من از شما می خواهم که قاتلین و مسببین آن را اعلام کرده و یا حداقل امکاناتی برای تحقیق درباره این جنایت در اختیار یک گروه حقوقدان بین المللی و با حضور من فراهم آورید. لطفاً برای لوث کردن قضیه خلط مبحث نکنید طرح مسائل گذشته و افشای زندگی خصوصی من هیچ ارتباطی با ادعای مذکور نداشته و صرفاً برای جلوگیری از افشای حقیقت است. شما در هیچ کجای جهان ندیده اید که عقاید سیاسی شاکی را بپرسند، نحوه برخورد شما با این موضوع مرا به این نتیجه می رساند که شما در قتل این مرحوم دست داشته اید!</p>
<p>اگر هم واقعاً متن سخنرانی من به نفع رژیم است و مرا خائن نشان می دهد چرا آن را در جمع ساکنین اشرف نمی خوانید و چرا آن را در تلویزیون و سایت های خود نشان نمی دهید که مردم و هواداران شما و برادر و برادر زاده من، نفرت بیشتری از من داشته باشند؟<br />
پیشنهاد منطقی و خوبی کردم این طور نیست؟</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49792">ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف &#8211; قسمت نوزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49792/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت هفدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49719</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49719#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Mar 2022 06:31:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی و موسی اکبری نسب]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر اکبری نسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49719</guid>

					<description><![CDATA[<p>پیرو مسائلی که من از مقاله خودم با عنوان &#8220;قاتلین مدعی&#8221; در بخش شانزدهم این سلسله خاطراتم در رابطه با مجاهدین خلق بعنوان قاتل برادر زاده ام یاسر اکبری نسب آوردم، اینک به نقل قسمت دیگری ازاین مقاله که گذشت زمان طولانی نشان داد که چه شناخت دقیقی ازاین جریان مافیای- سیاسی داشتم ، می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49719">ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پیرو مسائلی که من از مقاله خودم با عنوان &#8220;قاتلین مدعی&#8221; در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49687">بخش شانزدهم</a> این سلسله خاطراتم در رابطه با مجاهدین خلق بعنوان قاتل برادر زاده ام یاسر اکبری نسب آوردم، اینک به نقل قسمت دیگری ازاین مقاله که گذشت زمان طولانی نشان داد که چه شناخت دقیقی ازاین جریان مافیای- سیاسی داشتم ، می پردازم:</p>
<p>&#8221; در مقاله شما ادعا شده که شرکت در این جلسه به منزله جلوگیری از سرنگونی رژیم بوده است و چون ما در اعتراض به خودسوزی ها در آن حضور داشتیم باید با منطق شما نتیجه گرفت که (جمهوری اسلامی وقتی سرنگون خواهد شد که مردم خودشان را بسوزانند) و نتیجه نهایی این است که شما در خودسوزی مردم نفعی دارید چرا که از سرنگونی جمهوری اسلامی منتفع می شوید؟؟!! در فرهنگ ما ترک ها به این قبیل چیزها می گویند گرفتار آمدن در تنگی قافیه و دفاع شتاب زده و کم آوردن و عصبی شدن و باختن در بازی ای که نسنجیده وارد آن شده باشند.</p>
<p>حالا دیگر روشن شده که شما بازنده پیشاپیش این کلنجاری هستید که با خانواده اکبری نسب آغاز کرده اید و آیا عاقلانه نیست که به مبارزه بی افتخار پایان دهید؟</p>
<p>از شما درخواست دارم که بیایید معامله خوبی با هم بکنیم:<br />
شما دو نفر زندانی باقیمانده ما (مرتضی و موسی اکبری نسب) را با شرط اعزام به اروپا و تأمین معاش آزاد کنید و ما از خون دو نفر از قربانیان خود (خدیجه نیکنام و یاسر اکبری نسب) بگذریم و پس از آن کاری با هم نداشته و بگذاریم که هر کس راه خود را برود؟<br />
در مقاله مورد بحث شما و به دنبال تکرار جملات مکرر و ادای جملات کلیشه ای خسته کننده که در حق حکومت ایران شده و البته ارتباطی به من ندارد، من هم به صفت های روشنفکر ورشکسته ی نادم و مارکسیست تازه مسلمان شده و عضو سابق سازمان چپگرایی که زمانی مدعی حکومت بوده و… موصوف شده ام. و گویا با استفاده از موقعیت و منزلت درخشان!!! مجاهدین که لابد در جامعه ای آن را یدک می کشند؟؟؟ خواسته ام که از منسوب کردن خود به سازمان، شنونده ای برای سخنانم داشته باشم. به عبارت واضح تر اگر من ادعا نمی کردم که عزیزانی را در این سازمان از دست داده و یا به گروگان گذاشته ام، کسی حاضر نبود که به سخنان من توجهی بکند. و آن هم در کدام جلسه؟ در جلسه ای که به ادعای آن ها اعضای خانواده ام به زور در آن حضور یافته و مستمعین سخنانم هم مأمورین وزارت اطلاعات و گردانندگان انجمن نجات بوده اند!!!…</p>
<p>پس ما دانش آموزان عزیز از این انشا نتیجه می گیریم که وزارت اطلاعات و انجمن نجات وقتی حاضرند سر صحبت کسی بنشینند که او نوعی وابستگی نسبی و سببی به فرقه ی رجوی داشته باشند. با این حساب مجاهدین همه را – و از جمله ارگان های اصلی حکومتی مانند وزارت اطلاعات را همراه و همگام خود دارند پس خاک بر سر کسانی که ادعاهای آن ها دایر بر سرنگونی قریب الوقوع را نمی پذیرند!</p>
<p>خواننده ی عزیز شما چه فکر می کنید آیا با این منطق آرائی این دوستان مجاهد من، شما نیز فکر نمی کنید که این شعر در مورد آن ها سروده شده است؟:</p>
<p>بالای سرش ز هوشمندی    می تافت ستاره ی بلندی</p>
<p>و یا نه این قدر و منزلت بدان جهت برای من حادث شده که برادرزاده ام را در اشرف سوزانیده اند و بقیه ی عزیزانم را گرفتار؟<br />
به راستی به چه دلیلی وجود یک برادر اسیر در قرارگاه اشرف می تواند مایه ی مباهات گردد طوری که این مباهات علاوه بر این که برای هفت پشت ما کافی باشد، طرح آن هم آن قدر فوایدی برای رژیم دارد که مانع سرنگونی آن می شود؟<br />
این باند چه دسته گلی برسر مردم ایران زده که من باید ناچار باشم که از ارتباط فامیلی با آن محظوظ بوده و خود را رهین منت آن بدانم؟</p>
<p>آیا باز هم آقای تابان (مدیر سایت اخبار روز ) می تواند بر من ایراد بگیرد که چرا حاملان این اندیشه ها را &#8221; اصحاب کهفی &#8221; معرفی کرده ام؟<br />
از آن جا که مقاله کذائی مورد بحث – که متن آن پیوست این نوشته گردیده – از مضمون سخنان من هیچ اطلاعی به خواننده نمی دهد ناچارم که شمه ای از آن را بازگو کرده و قضاوت شرافتمندانه و علمی را به عهده خوانندگان خود بگذارم. گو این که می دانم رهبران و رفقای اسبق من که دفعه قبل به دلایل کاملاً غیر منطقی از درج آن خودداری کردند و یا افرادی مانند رفیق سابق فرخ نگهدار و دیگران با گرفتار آمدن در محاسبات زمان و حسابگری های دیپلماتیک و لابد در خدمت به منافع خلق!! سکوت اختیار نمودند، این بار هم توطئه سکوت را درباره حرف های من به کار خواهند برد. کسانی مانند آقای تابان و علی کشتگر (مدیران سایت های اخبار روز و میهن) و… که در مواردی بعضی از آن ها حاضرند در دفاع از حقوق مثلاً همجنس بازی – پدیده ی غیرقابل دفاع در جامعه ما – اجازه ی قلمفرسایی به دیگران بدهند، نخواستند که مقاله ام بر سایت هایشان باشد و حتی به درخواست ابتدائی و انسانی من – که خواستار اعلام خشک و خالی خبر و بدون موضع گیری مخالف علیه مجاهدین بودم – محل سگ هم نگذاشتند.</p>
<p>آقایانی که مدعی سازمان سراسری بودن را کرده و از مدافعه از حقوق تمامی ایرانی ها می زنید آیا این سکوت شما نمی تواند ادعای همه روزه ی ناسیونالیست های آذربایجانی را که سازمان های سراسری را به بی توجهی به آذربایجانی ها متهم می کنند، توجیه نماید؟<br />
آیا شما منافعی در حمایت ضمنی از مجاهدین دارید؟ در عمل شما اتهاماتی به جمهوری اسلامی می زنید که این صفات به نفع بارزتری در این سازمان وجود دارد!</p>
<p>نظر شخصی من آنست که شما هم سیاست نان به نرخ روز خوردن را بر افشای حقایق مقدم تر می دارید و به دیگرانی مانند من در کنارزدن گرد و خاکی که بر چشم بصیرت و آگاهی مردم پاشیده می شود، کمک نمی کنید و تنها با بیان قسمتی از حقایق و کتمان پاره ای از آن، برآنید که جمهوری اسلامی به هر نحو و شکلی که ممکن است سرنگون شود و به آینده بعد از این سرنگونی توجهی ندارید. شما ظاهراً دچار آن نوع توهم و طرز تلقی ای گشته اید که زندگی، نادرستی آن را بارها به نمایش گذاشته است.</p>
<p>شاید که زندگی در غربت و یا کسب موقعیت ممتازتر ناممکن، قابلیت تحلیل درست قضایا را از شما گرفته است. با عرض معذرت و این که در آن مناقشه ای نیست، بوی کبابی که از طرف این قبیل جریانات و قدرت های جهانی به مذاق عده ای از شما خوش می آید نه متسع از گوشت بوقلمون بلکه بویی است که از داغ کردن چهارپای معروف به مشام می رسد:</p>
<p>مثل ترکی:&#8221; کاباب اییی نه گندیردی گوردی کی انششه ک دغلاییرلار- یارو دنبال بوی کباب می رفت که دید که خری را داغ می زنند و بو از آن سوختن مو و پوست خر است&#8221;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>رضا اکبری نسب</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49719">ماجراهای درخواست ملاقات درکمپ اشرف &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49719/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
