<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مصاحبه آقای آلن شوالریاس</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%ad%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%84%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مصاحبه-آقای-آلن-شوالریاس</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2020 08:31:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>مصاحبه آقای آلن شوالریاس</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مصاحبه-آقای-آلن-شوالریاس</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مصاحبه با صمد نظری (۴)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Aug 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری قسمت چهارم آخرین روز کارمان با نظری بود. من حدود 10 نوار ضبط شده داشتم. او با یک ساک چرمی قدیمی در دستش وارد اتاق شد. در حالیکه به آرامی روی صندلی مقابل میکروفون می نشست. آماده پاسخگوئی به پرسش های من بود. از انقلاب درونی برایم بگویید&#8230; &#8211; در ماه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286">مصاحبه با صمد نظری (۴)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>مصاحبه با </SPAN>صمد نظری </SPAN></B></P><br />
قسمت چهارم <br />آخرین روز کارمان با نظری بود. من حدود 10 نوار ضبط شده داشتم. او با یک ساک چرمی قدیمی در دستش وارد اتاق شد. در حالیکه به آرامی روی صندلی مقابل میکروفون می نشست. آماده پاسخگوئی به پرسش های من بود. <br />از انقلاب درونی برایم بگویید&#8230; <br />&#8211; در ماه اکتبر 1989، رجوی همه ما را برای یک گردهمایی در سالن اجتماعات پایگاه گردهم آورد. شمار زیادی گارد امنیتی و دوربینهای در حال گردش روی اعضا در همه جای سالن به چشم می خوردند. تصور کردم که قرار است فردی مهم مورد قضاوت قرار بگیرد. رجوی بسیار صحبت کرد، از شب تا سحر. در این مدت وی از اصول اساسی مذهب شیعه برایمان سخن می راند و از رابطه آنها با سیاست و مبارزه مسلحانه و موقعیت کنونی ما میگفت. <br />دراولین ساعات روز، او به یکی از زنان درجه دار، به نام سجاوندی علامت داد. زن به نزد او رفت در حالیکه یک سینی فلزی در دست داشت. روی سینی یک غلاف فلزی استوانه ای به طول حدوداً سی سانتیمتر وجود داشت. رجوی آن را باز کرد و از داخل آن کاغذی بیرون آورد و و آن را گشود و با خواندن آن اعلام کرد که مریم با عنوان ربّا  شخص شماره یک سازمان است. <br />&#8211; من شنیده ام که ایرانی ها این عنوان ارباب را به امام خمینی می دهند. این به این معناست که مریم خود را به همان درجه رهبر انقلاب اسلامی ایران، ارتقا یافته می دانست. <br />&#8211; فکر میکنم.<br />&#8211; بنابراین او خود را بالاتر از رجوی نیز می یافت. <br />&#8211; خیر، او (مسعود) بالاتر از همه می ماند. او واسطه میان ما و خداوند بود&#8230; <br />چند لحظه ای دراندیشه فرو رفتم. سنی ها با رجوع به قران می گویند هیچ واسطه ای میان خدا و بندگانش نیست. از نظر آنها روحانیت ممنوع است. از نظر شیعه ها، برعکس یک مرتبه مذهبی وجود دارد که آیت ا&#8230; ها در اوج آن هستند. به علاوه، اسلام شیعی به نگرش عرفانی شخصیت ها خارج از دنیای عادی قائل است و رسالت عارف ایجاد رابطه میان خداوند و انسانهاست. <br />در تاریخ امام ها به این گروه برگزیده تعلق داشته اند و تعدادشان دوازده نفر بوده که آخرین آنها در قرن یازدهم میلادی ناپدید شده است و چنانکه قبلاً توضیح دادم باید در آخر الزمان بازگردد. نکته مهم این است که امام خمینی هرگز ادعا نکرد که امام به معنی عرفانی کلمه است. درمورد او امام به معنای رهبر بود و عنوان امام مانند عنوانی محترمانه برای وی بود. <br />اکنون کاملاً قابل مقایسه با رجوی است. از نظر سینگلتون ، او بدون هیچ شکی می گوید که پیام رئیس مجاهدین خلق اینست که  من امام موعود هستم ،من رابط میان شما با خداوند هستم&#8230; به این معنا که هرکس نپذیرد ،کافر و معاضد با خداست&#8230; تا حالا فقط مریم توانسته است حقیقت مقام والای مسعود را درک کند&#8230; دست کم برای ایمان آورندگان به سازمان.<br />در حالیکه داشتم صفحاتی یادداشت شده از کتاب سینگلتون را مرور میکردم ، نظری را سردرگم رها کرده بودم. ادامه دادم: معذرت می خواهم. داشتم فکر می کردم، مخاطبان چگونه به این اعلان مسعود واکنش نشان دادند؟ <br />&#8211; او کاغذ از استوانه در آمده را به بسیاری از مسئولان رده بالا نشان داد. من یکی از آنها را دیدم که دست به سلاحش برده است و حالت نافرمانی به خود گرفته است. گاردهایی که مسئول امنیت بودند آماده دخالت شدند که او از این حالت خارج شد. سپس رجوی نطق دیگری ایراد کرد، این بار بسیار کوتاه و ما سالن را ترک کردیم و به سمت کارهای روزمره رفتیم بدون آنکه خوابیده باشیم. <br />&#8211; اما مبارزان ساده چه می گفتند؟ <br />&#8211; ما در میان خودمان زیاد صحبت می کردیم. با عصبانیت برخی از مسئولان را تفسیر می کردیم. همه چیز درذهنمان بهم ریخته بود. در کمپ اشرف بی نظمی حاکم می شد. رؤسای خدمات به ما کار نمی دادند. بی مصرف شده بودیم. <br />شب ، از نو گردهمایی داشتیم. یکی از قدیمی ها، مهدی افتخاری برافروخت و گفت: مسعود می خواهد روابط زناشویی ما را ممنوع کند. این چیزی طبیعی است و مطابق اراده خداوند است. اینکه شما به ما دستور می دهید گناه است. مسعود اشتباه می کند&#8230; <br />من این را در سخنان رجوی درک نکرده بودم. اما حالا بسیار خجالت زده شده بودیم که از حرفهای رجوی همه را نگرفته بودیم. روز بعد، بی نظمی داشت در پادگان گسترش می یافت. هر شب ما خود را در آمفی تئاترمی یافتیم. چهارمین شب افتخاری توسط گروهی از مجاهدین موردضرب و شتم قرار گرفت. آنها فریاد می زدند :خائن. تو به مسعود رجوی خیانت کردی، تو هم از پاسدارانی و از نظر ما تو با خمینی فرقی نداری.افتخاری حدوداً 70 ساله بود. پس از آنکه او را مانند دیوانه ها کتک زدند، ماه ها به زندان انداختند. <br />&#8211; چه بر سرش آمد؟ <br />&#8211; از آنجائیکه او نپذیرفت که تسلیم شود ، سازمان برای او تصمیم گیری کرد: مرگ یا حبس ابد. در آخر او دچار زوال عقل شد. در آغاز روز پنجم، خود را در سالن اجتماعات یافتیم که تبدیل به دادگاه شده بود. مریم و مسعود در کرسی قاضی جای گرفته بودند. دوربین های تلوزیونی از چهره آنها تصویر بر می داشت. رؤسای ما، یکی پس از دیگری از مقابل آندو می گذشتند تا به پیمانشان سوگند یاد کنند. آنها باید به گناهان خود اعتراف می کردند و حتی به روابط جنسی باهمسرشان اقرار می کردند. <br />سپس نوبت به دیگر اعضا رسید. من هم در مقابل مریم و مسعود حاضر شدم. آنها از من پرسیدند درباره ازدواج آنها چه فکر می کنم؟ با پرسش های پی در پی شان مرا به ستوه آوردند. دیگر جرأت حرف زدن نداشتم و بیش از پیش مضطرب می شدم. <br />روز دهم، دوباره خود را مقابل مریم و مسعود یافتم. آنها چنان فشاری بر من وارد کردند که مجبور شدم از روابطم بادختری دردوران بلوغم سخن بگویم. سپس آنها مرا وادار کردند که بپذیرم اززمان ورودم به عراق ، دائم در حال خیانت به سازمان بوده ام و بدین ترتیب خود را مجرم یافتم. <br />&#8211; ولی شما هیچ کاری نکرده بودید! و برعکس فرد وفادار و سرزنش ناپذیری بودید؟<br />&#8211; من غیر از آنچه می گفتم چیزی نمی فهمیدم و دیگر خودم نبودم. پس از هشت ساعت بلاتکلیفی دوباره مرا به نزد آن دو برگرداندند. مانند یک جعبه خالی بودم ، در آن حال رجوی با شور با من حرف می زد و میگفت : برادر من! فکر نکن که من از آنچه تو اعتراف کردی چشم پوشی می کنم. من رهبر تو هستم. روح من به چیزهای مهم اهمیت می دهد، چیزهایی مهمتر از آنچه روحهای شما درگیرش هستند. شما مانند حیواناتی هستید که به هیچ چیز مگر آلت تناسلی تان فکر نمی کنید. من، اندیشه ام وقف خداوند شده است. درکره زمین، من از همه داناتر هستم و به لطف شناخت کاملم از قران به این درجه راه یافته ام. شما مرا انتخاب کرده اید و می خواهم از ذهن حیوانی شما، آنچه را که شما را به دنیای دیگری رهنموم می کند، بیرون بکشم. به همین دلیل است که با مریم ازدواج کرده ام، زیرا او نخستین فردی است که روح مرا درک می کند و اندیشه ام را می فهمد. اگر من او را لمس کنم، هیچ حس جنسی نخواهیم داشت. من با او همبستر نمی شوم زیرانیازی به او ندارم&#8230; <br />من با حالت دیگری از جلسه خارج شدم ، چندین ساعت در شب قدم می زدم، دچار خستگی مفرطی شده بودم. <br />&#8211; با همه همینطور رفتار می شد؟ <br />&#8211; بله، اما کم و بیش مدت زمانش تفاوت می کرد. همه چیز به ظرفیت مقاومت فرد بستگی داشت. <br />&#8211; در این چند روز که شما از این نشستها خارج می شدید، اعضای سازمان شورشی نمی کردند؟ <br />&#8211; بسیار پیچیده تر از اینها بود. رجوی به ما توضیح داده بود که : شما روی خودتان انقلاب نوینی اعمال کرده اید، انقلابی درروحتان در عقلانیتتان. کادرهای مهمتر سازمان باید جهت منقلب شدن روح ما به نحو احسن ما را توجیه می کردند. آنها تأکید می کردند : از وقتی که من روی خودم انقلاب روح ، انقلاب درونی رااعمال کرده ام، انرژی ام صد برابر شده است. احساس می کنم شکوفا شده ام. انگار که در آسمان سیر می کنم&#8230;. سپس یک روز، یکی یکی ، باید روابطمان را بیرون می کشیدیم و آنها را پیش روی مسعود می گذاشتیم. <br />چنانچه قوانین اسلام ایجاب می کند، باید سه بار پشت سر هم تکرار می کردیم :طلاق می گیرم. <br />بسیاری از زوجها، از این تغییر ناراحت بودند. چندین بار در هفته، مجبور بودیم اعتراف کنیم و اشتباهاتمان را روی کاغذ بیاوریم. وسوسه های جنسی مان به اوج رسیده بود. <br />&#8211; چه چیزهای دیگری به جز این اعترافات وجود داشت ؟ <br />&#8211; ما باید همه گناهانمان را می نوشتیم و این شامل افکار بدمان نیز میشد. مثلاً اگر به رجوی شک کرده بودیم یااگر بادیدن نقش سینه مجری تلوزیون در زیر لباسش ، به سکس فکر کرده بودیم&#8230;<br />این انقلاب درونی یا انقلاب روح، شبیه به شرایط روانی است که در فرقه های شبه مذهبی دیده می شود. اتهامات دشمنان MEK پایداری مرا به خدمت می گرفت که بیشتر به نظری گوش فرادهم. من این موضوع را عنوان کردم :صمد من از شما پرسیدم که آیا افراد شورش می کردند. <br />&#8211; بسیاری از زوجها می خواستند سازمان را ترک کنند. <br />&#8211; چه بر سرشان آمد؟ <br />&#8211; نمی دانم. یا بهتر بگویم ، پرویز یعقوبی را یادم می آید. او یکی از اعضای قدیمی سازمان بود. او با خواهر اشرف ، همسر اول رجوی ازدواج کرده بود. او با اصرار مخالفتش را اعلام می کرد. سازمان او را به دادگاه کشاند. او به زندان محکوم شد چون برای انقلاب رجوی جبهه نگرفته ، بلکه به صف هواداران خمینی پیوسته است. بعدها فهمیدم که وی به فرانسه رفته است و در آنجا افشاگری هایی در مطبوعات کرده است. <br />&#8211; و شما ؟ شما با همه اینها چگونه کنار آمدید؟<br />&#8211; بله! می دیدم چه می گذرد. دیگر هیچ انگیزه ای نداشتم. آن را برای مریم نوشتم. به خاطر این نامه، یک سال و نیم از فعالیت های روزمره ام جدا شدم. <br />به ویژه اسیران جنگی سابق ایران که اکنون هم رده ما بودند ناراضی بودند. در مارس 1991، هنگامیکه کردها علیه صدام قیام کردند حدود هزار نفر از این اسیران سابق اسلحه خود را بر زمین گذاشتند و از دفاع کردن از پادگان سر باز زدند. از این رو آنها را به زندان انداختند. <br />من با اصرار تقاضای ترک سازمان را کردم. مسئولانم با اعلام موافقتشان به موضوع خاتمه دادند رئیس سرویس مرا به کرکوک برد. از او علتش را پرسیدم و او گفت می خواهم از طریق این شهر از کشور خارجت کنم چون بدلیل جنگ خلیج ناآرامیهایی در کشور برپاست. سپس شب فرا رسید. در روستای دبس  او مرا سوار جیپی کردو سپس در مقابل ساختمانی توقف کردیم. محسن رضایی در را باز کرد. شما اور ا در غرب به عنوان مسئول فعالیت های دیپلماتیک مجاهدین می شناسید، و نه نگهبان زندان. آنها جلیقه ام را روی سرم کشیدند ، دستی روی دهانم گذاشتند و مرا داخل سلولی یک متر در یک و نیم متری ، هل دادند. یک ساعت پس از ورودم، بمب افکن های امریکایی یک پمپ بنزین در 150 متری زندان را هدف قرار دادند. زندانی ها فریاد می کشیدند. من صدای گریه نوزادی را می شنیدم. فهمیدم که در میان این دیوارها آنها والدین و فرزندانشان رانیز در بند کرده اند. در اوایل 1993 سازمان به من گذرنامه مجاهدی را که قبلاً در سوئد می زیسته و در 1998 عملیات فروغ جاویدان مرده بود، داد. در پایان یک مسیر پیچیده ، توانستم وارد ایتالیا شوم. در رستورانی در آکیلا، روستایی که موسیلینی در طول جنگ در آن زندانی بود، کاری پیدا کردم. پس از هشت ماه، نزد سفیر ایران در رم رفتم و سرگذشتم را برایش بازگو کردم. او به من پیشنهاد بازگشتن به کشورم را داد. ریسک دادگاهی شدن را به جان خریدم و پذیرفتم. <br />&#8211; با ورودتان به تهران چه بر شما گذشت؟ <br />&#8211; مأموران امنیتی فرودگاه مرا به هتل بردند. یک مأمور اطلاعاتی ا زمن سئوالاتی کرد و به من گفت که :افرادی چون تو به ایران بازگشته اند. امام خمینی فرمان داده اند که اگر شما خودتان را تسلیم کنید و کسی را نکشته باشید، عفو شوید. او مرادعوت کرد که به خانواده ام تلفن کنم. یکی از برادرانم گوشی را برداشت. او باورش نمی شد&#8230; <br />ضبط صوتم را خاموش کردم. نظری به صحبت کردن ادامه داد. او از بازیافتن خانواده اش و زندگی جدیدش و پشیمانی هایش گفت. <br />او همچنین از مشکلات بازگشتش گفت که برای همسایه هایش همچنان یک عضو مجاهدین و در اندیشه های آنها یک تروریست باقی مانده است. سپس کیف کهنه چرمی که صبح با خود آورده بود را گشود و از داخل آن بسته ای پیچیده شده در یک کاغذ را درآورد و توضیح داد :همسرم ا زمن خواست که این را به شما بدهم. داخل بسته، پرچم ایرانی را یافتم که با دست گلدوزی شده بود. <br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286">مصاحبه با صمد نظری (۴)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35286/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با صمد نظری (۳)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری قسمت سومصمد نظری: در ژوئن 1988،‌ صدام حسین پذیرفته بود که سلاحش را علیه ایران زمین بگذارد. و این تصمیم باید طی آتش بسی عملی می شد. رجوی از این بابت نگران بود. او می دانست که بدون جنگ ،‌در ایران به قدرت دست نمی یابد.. او توانسته بود صدام را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270">مصاحبه با صمد نظری (۳)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><STRONG>مصاحبه با صمد نظری</STRONG></P><br />
قسمت سوم<br />صمد نظری: در ژوئن 1988،‌ صدام حسین پذیرفته بود که سلاحش را علیه ایران زمین بگذارد. و این تصمیم باید طی آتش بسی عملی می شد. رجوی از این بابت نگران بود. او می دانست که بدون جنگ ،‌در ایران به قدرت دست نمی یابد.. او توانسته بود صدام را متقاعد کند تا آخرین شانس خود را امتحان کند. ارتش عراق باید ، ‌به ناحیه اهواز در ایران ، حمله می کرد و مجاهدین می بایست مرزی شمالی تر‌، بالاتر از مهران را در می نوردید. پس از هشت سال جنگ،‌ رجوی تصور می کرد که نیروهای ایرانی برای مقاومت در برابر آنها خیلی ضعیف شده اند و مردم با کینه به رژیم آماده حمایت از ما هستند. <br />دفتر من در اشرف دقیقاً در کنار دفتر رجوی بود. او را می دیدم که پس از ملاقاتش با صدام می آمد و بسیار راضی بنظر می رسید. در طول یک هفته،‌ ما سلاحهایی که توسط ارتش عراق فرستاده شده بودند را دریافت کردیم. در میان آنها زره پوش های برزیلی به نام کاسکاوال دیده می شدند. در همان هنگام ما همه افرادی را که می توانستیم از خارج به سازمان وارد می کردیم. <br />در اروپا کادری های مجاهدین به هواداران خود می گفتند : ما با نیروهای خود به داخل ایران نفوذ کرده ایم. بیایید و به ما ملحق شوید. رژیم جنگ را باخته است. به وطن برخواهیم گشت.  به این ترتیب دانشجویانی به ما پیوستند. همسرانی که فرزندانشان را به والدین یا دوستانشان سپرده بودند که بیشتر آنها در طول عمرشان حتی یک بار هم سلاح بدست نگرفته بودند. تازه به پایگاه رسیده بودند که یونیفرم نظامی را که توسط عراق فراهم می شد می پوشیدند و تفنگی دریافت می کردند. <br />&#8211; آیا کوچکترین آموزشی هم نمی دیدید؟ <br />&#8211; عملاً‌خیر. وقت نداشتیم. <br />در 18 ژوئن ،‌ نیروهای ما به کمک عراقی ها شهر مرزی مهران را اشغال کردند. در 25 ژوئیه،‌ حمله دوم را عملی کردیم: عملیات فروغ جاویدان. صبح آغاز حرکتمان ،‌ رجوی حضور داشت. در مقابل کمپ اشرف با دست به ما علامت داد. در حدود 7000 نفر بودیم که بیش از نیمی از نفرات هیچ تجربه نظامی نداشتند. من حدود چهل نفر تحت الامر داشتم. <br />چنانچه پیش بینی می شد ،‌ از دو روز قبل عراقی ها به منطقه اهواز در جنوب حمله کردند تا نیروی ایرانی را جلب جنوب کنند و آنها را مجبور کنند که دیگر خطوط دفاعی شان را از نیرو خالی کنند. <br />به هنگام ورود به ایران ،‌ در بخش قصر شیرین ،‌ ما به حوالی  کرند ،‌ شهری در 80 کیلومتری مرز ‌رسیدیم. جاده در دره ای پیش می رفت و هر دو سمت آن کوهستانی بود. از آنجا که به صورت ستونی پیش می رفتیم،‌ زره پوشهایمان نمی توانستند مانوری بدهند. فقط اولین زره پوش می توانست تیراندازی کند. سه تانک ایرانی در مقابلمان موضع گرفته بودند. یکی از آنها را منهدم کردیم. افراد آن دو تای دیگر پا به فرار گذاشتند. سیصد نفر جنگجو برای گرفتن شهر کافی بود. عراقی ها در آنجا توپی که از قبل روی آن آتشبار کار گذاشته بود،‌ قرارداده بودند تا پیشروی نیروهای ما را پوشش دهند. هواپیماهای جنگی شان بالای سر ما گشت می زدند. ستون ما تا حدود پانزده کیلومتر گسترده شده بودند. به سمت اسلام آباد در حرکت بودیم که دو بالگرد ایرانی در مقابل ما در موقعیت تیراندازی قرار گرفتند. راکتهای آنها نتوانستند ما را متوقف کنند. سربازهای ایرانی ، ‌که از واحدهایشان جدا شده بودند،‌ در طول جاده راه می رفتند. حتی به خودمان زحمت ندادیم که سلاحهایشان را از آنها بازستانیم و به آنها آب و غذایی که درخواست می کردند،‌ بدهیم. خود را مغلوب نشدنی می دانستیم. او در ستاد کل که در خانقین ، ‌واقع در حدود ده کیلومتری مرز، ‌ترتیب داده شده بود،‌یک حکومت انتقالی سازماندهی کرده بود. پنج بال گرد منتظر بودند که به محض تصرف کرمانشاه وی را به آنجا ببرند. <br />کمی پیش از غروب خورشید ‌، تسلط اوضاع را در اسلام آباد به دست گرفتیم. حدود 120 کیلومتر به داخل ایران آمده بودیم. <br />صبح فردا،‌پیشروی خود را از سرگرفتیم. سی کیلومتر پس از اسلام آباد ‌، بالای ‌چهارزبر سفلی ،‌ جاده به گردنه تنگی می رسید. ماشین های افرادی که روبرویمان فرار کرده بودند راه را سد کردند. حال که به گذشته می نگرم، ‌فکر می کنم که ارتش ایران ،‌ جریان را آهسته کرده بود و در عین حال بر ما کنترل داشت تا از پخش شدن ما در گذرگاه های دیگری جلوگیری کند. ستون ما انتظارش را داشت. <br />سپس شب فرا رسید. ماشین ها بالاخره عبور کردند. بنابراین همه چیز شروع شد. پاسدارها روی خاکریزهایی در شمال جاده در کمین ما بودند. با راکت های ضد تانک آر پی جی به سمت ما نشانه رفتند. نخست تصور یک درگیری ساده را داشتیم ‌،اما تا صبح هنوز می جنگیدیم. از عراقی ها تقاضای پشتیبانی هوایی کردیم. صدام نپذیرفت. از آن بدتر آنکه،‌ همه بال گردها و هواپیماهایش برای نبرد در اهواز که با مشکل مواجه شده بود باز پس گرفت. سپس،‌ با رسیدن روز،‌ هواپیماهای جنگی ایران که از پایگاه همدان می آمدند به ما حمله کردند. <br />در میان دو دیوار صخره ای به دام افتاده بودیم. زره پوشهایمان از حرکت باز ایستاده بودند و قادر به مانور داده نبودند‌، بدون آنکه بتوانیم حمله ای را دفع کنیم ،‌ بمب و راکت دریافت می کردیم. <br />&#8211; رجوی به شما چه دستوری داد؟ <br />&#8211; پیش روی. <br />&#8211; اما شما نمی توانستید پیش بروید؟ <br />&#8211; خیر، اما او به ما می گفت پیش برویم. در بعد ازظهر دومین روز،‌ بال گردهای ایرانی لشکرهایی را روی خط دیگری از خاکریزها در شمال جاده مستقر کردند. سپس ارتش آنها اسلام آباد را از پشت سر ما باز پس گرفت. دست آخر،‌ همه راه های فرعی را مسدود کردند. من کاملاً‌ نسبت به پایگاه های پشت سرمان منزوی شده بودم. <br />&#8211; آیا مهمات و آذوقه کافی داشتید؟ <br />&#8211; خیر، برای هر جنگجو یک خشاب فشنگ باقی مانده بود. درمانده شده بودیم و آب کم داشتیم. با سرنیزه می جنگیدیم. پاسداران از یک سمت آسفالت و ما از سمت دیگر هر دو گروهمان خود را بدون مهمات یافتیم. قصابی بود. مجروحین و مرده ها روی خاک پراکنده بودند. به یاد می آورم زنی را که خون ازش می رفت. چهره اش در خاطرم هست&#8230; <br />روز سوم، بامدادان، از مهدی برائی یک پیام رادیویی دریافت کردم. او به من دستور داد که در پشت جبهه ، ‌در عراق به آنها بپیوندم. پیاده در میان خطوط دشمن آهسته پیش می رفتم. بعد یک وسیله نقلیه یافتم و با آن خود را به پایگاه خانقین رساندم. <br />&#8211; در آن زمان، آیا شما متوجه شده بودید که ارتش ایران شما را محاصره کرده است و در عین حال گذاشته است شما پیش بروید تا خیال کنید پیروز می شوید‌ و سپس شما را در خارج از اجتماع شهری دوره کرده تا حذفتان کند؟ <br />&#8211; این چیزی بود که من فکر می کردم. اما بیشتر افراد ما فکر میکردند که عراقی ها ما را فریب داده اند. در ذهنشان می اندیشیدند که صدام همه چیز را آماده کرده بوده است تا خود را از شر ما خلاص کند. باز پس گرفتن بال گردها و هواپیماهای جنگی عراقی،‌ باعث سوء تفاهم شده بود. <br />&#8211; در پایگاه دومین ارتش عراقی،‌ نزدیک خانقین ،‌ که رجوی در آن بود،‌ شما او را دیدید؟ <br />&#8211; خیر،‌ من به یکی از پایگاه های دیگرمان فرستاده شدم ، جایی که به آن می گفتیم پشت جبهه ‌، مهدی برائی آنجا منتظرم بود. ثریا شاری آنجا را هدایت می کرد. او مسئول آماده سازی گروه پشتیبانی برای امداد رسانی به همراهان ما بود. زره پوشها در حیاط به خط شده بودند. ثریا شاری یک قوطی رنگ خالی به من داد تا نشان ارتش عراق روی آنها را بپوشانم. پیش از آنکه این کار را تمام کنم،‌ مهدی برائی دستور داد که به خاطر کمبود بسیار وقت ، ‌کار را متوقف کنم. او مرا به بیرون خواند. او در مقابل ده ها جوان غیرنظامی که ایستاده بودند و به او گوش می دادند،‌ ایستاده بود. به آنها می گفت: ما بر کرمانشاه مسلط هستیم. هر کس می خواهد به ایران برود،‌ می تواند با ما بیاید&#8230; ‌ در حقیقت ما در چهل کیلومتری این شهر محاصره شده بودیم. <br />در حدود دویست نفر بودند. آنها را به دو گروه تقسیم کردیم. من فرماندهی یکی از گروه ها را عهده دار شدم وهمه افراد را وادار به پوشیدن لباس نظامی کردم. هنگامیکه مهدی برائی برایم توضیح داد،‌متوجه وخامت موقعیت شدم،‌ وی گفت : اینها اسرای جنگی هستند. مواظب باش! این افراد شامل کسانی می شدند که طی عملیات های سرویس های جاسوسی ما در ایران،‌ اسیر شده بودند. <br />من با گروهم که جلو دار بودیم ، ‌به راه افتادیم. ما باید پشت ارتش ایران موقعیت می گرفتیم تا محاصره نیروهایمان را بشکنیم. <br />ما نتوانستیم دوباره به کرند ملحق شویم. رأس ساعت سه بعد از ظهر خود را در برخورد با نیروهای ایرانی یافتیم. در اولین تبادل آتش،‌ نیمی از افرادم فرار کردند. در این هنگام بیشترشان زیر لباسهای نظامیشان لباسهای شخصی شان را پوشیده بودند تا آسانتر بگریزند. <br />یک پسر‌هجده ساله که از چند هفته پیش اسیر شده بود خود را روی سینه من انداخت. گلوله ای به وسط پیشانی اش اصابت کرده بود. پس از آن من تماس رادیویی ام را با گروه دوم از دست دادم. با این وجود توانستیم حمله سربازان ایرانی را دفع کنیم. <br />کسی مرا صدا کرد تا پیامی را انتقال دهد: برادر بزرگ می گوید که تو مانند شیر نبرد میکنی. برادر بزرگ رجوی بود. سپس خود او با همه واحدها صحبت کرد ،‌ او فرمان داد: از همین حالا ،‌هیچ کس رئیس هیچ کس نیست. باید هر چه می توانید انجام دهید تا شخصاً‌ به عراق باز گردید&#8230; او می ترسید که مبادا یکی از مسئولین خود را به مقامات ایرانی برساند و افرادش نیز به دنبالش کشیده شوند. <br />&#8211; بازگشت به سوی پایگاه های عراق چگونه انجام شد؟ <br />&#8211; در گروه من، بیش از ده نفر نبودیم. من افرادم را سوار یک کامیون کردم تا بازگردیم. یکی از آنها که یک مسلسل داشت، آن را به من داد و گفت:  بگذارید من بروم‌، من زن و بچه دارم. من هم بالاخره گذاشتم که او فرار کند. <br />ما در آن حال دستوراتی دریافت می کردیم.. بدین صورت که روز اول به همه سربازان ایرانی غذا و آب می دادیم ،‌ اما از آن پس دستور رسید که آنها را زندانی نکنید بلکه بکشید. چه پاسدار باشند و چه سرباز ساده. <br />&#8211; آیا دستورات اجرا می شدند؟‌<br />&#8211; یکی از رئیس گروههایمان حدود دوازده اسیر داشت. چنانچه برای من تعریف کردند،‌ آنها سربازان تازه مشمول ارتش عادی بودند. آنها از رئیس گروه آب خواستند. او آنها را به سمت یکی از افرادش که مسلسل داشت برگرداند و به او فرمان داد: به آنها آب بدهید. دیگری فهمیده بود و آتش را به روی آنها گشوده بود و همه دوازده نفر را کشته بود. <br />&#8211; آن مسئول نامش چه بود؟ <br />&#8211; افشین ابراهیمی فرحت. اهل کرمانشاه بود. <br />&#8211; آیا هنوز زنده است؟ <br />&#8211; بله به یاد می آورید؟ او همان است که هدایت آموزشی ‌کشنده ها ‌در کمپ سلیمانیه را به عهده داشت. او برای مجاهدین شخصی است که از احترام بسیار برخوردار است و خیلی محبوب است. اما او هیچ چیز غیر از اسلحه نمی شناسد. <br />&#8211; در عراق چگونه با شما برخورد شد؟‌ <br />&#8211; ما به یک پایگاه جنگی هدایت شدیم. در ورودی آن، ‌من نشان های ارتش عراق را دیدم. یک سرباز صدام اسلحه مرا گرفت. این دستور رجوی بود. او هراس داشت افرادی در میان ما از شدت فشار عصبی بسیار، ‌نتوانند از سرکشی خودداری کنند. سپس ما را سوار اتوبوس کردند و مستقیماً‌ به کمپ اشرف بردند. مجروحین ما بیمارستانهای بغداد را پر کرده بودند. 1500 نفر از افرادمان یا کشته و یا ناپدید شده بودند. <br />در اشرف رجوی ما را جمع کرد و اعلام کرد: اگر ما جنگ را باختیم،‌ مقصر شما بودید&#8230; سپس خواست که مسئولان رده بالای سازمان بیایند. او به آنها دستور داده بود که به جرم خود اعتراف کنند،‌لاجرم آنها کمبود روحیه جنگاوری به دلیل وابستگی بسیار زیادشان به همسران و فرزندانشان بود. <br />&#8211; آنها قبول کردند؟ <br />&#8211; بیشترشان بله. چندنفری نپذیرفتند که آنها را دادگاهی کردند و متهم به خیانتشان کردند. <br />&#8211; و شما ،‌چه احساسی داشتید؟ <br />&#8211; من از خودم سئوال میکردم. سئوالها در سرم وول می خوردند،‌ اما من بسیار به رجوی احترام می گذاشتم و نمی توانستم سرپیچی کنم. باخود می گفتم: باید یک دلایل خوبی داشته باشد که چنین میکند. بسیاری از افراد با خاطرات این درگیری بسیار بد زندگی می کردند. بعضی ها همسرانشان ر از دست داده بودند. بحرانهای عصبی رایج شده بود. تمام این زنها و مردهای بیوه دیگرکار نمی کردند. آنها برای مجاهدین یک مشکل واقعی به شمار می آمدند. بنابراین رجوی تصمیم گرفت که آنها مجدداً‌ ازدواج کنند. همینطوری بود که من خود را مزدوج یافتم. <br />&#8211; اما شما که همسری از دست نداده بودید؟ <br />&#8211; خیر من مجرد بودم، ‌اما مردانی برای این زن های بیوه لازم بودند&#8230; من را در اداره بایگانی به کار گماشتند. <br />&#8211; چرا بایگانی؟ <br />&#8211; بدلیل فرماندهی خوبم در جنگ. رؤسایم این گونه توجیه کردند&#8230; <br />یک روز که داشتم در دفترم کار میکردم، حسین ابریشمچی فرستاد دنبالم. او برادر مهدی ابریشمچی است. او نیز در سرویس جاسوسی سازمان بود. او از من سئوالاتی غیرمنتظره درباره خانواده ام پرسید،‌ تعداد خواهران و برادرانم. <br />سپس ناگهانی پرسید : می خواهی ازدواج کنی؟ نخست مبهوت بودم‌،نمی دانستم چه جوابی بدهم. بعد در برابر اصرار او،‌چنانچه بارها تکرار کرده بودم ، تأکید کردم: ما مجاهدین،‌ نمی خواهیم ازدواج کنیم،‌ می خواهیم رژیم را سرنگون کنیم&#8230; سپس او جواب داد : چاره دیگری نداری  پاسخ دادم : اگر فکر می کنید برای سازمان خوب است&#8230; او عکس دو زن را به من نشان داد و دستور داد : یکی از اینها را انتخاب کن. من همینطور کلیشه ای یکی را با انگشت نشان دادم. او گفت: این یکی یک بچه دارد&#8230; ‌برایم فرقی نمی کرد. <br />سه روز بعد ‌، به من دستور دادند که لباس ویژه ای بپوشم. خود را در سالن بزرگ گردهمایی های کمپ اشرف یافتم. حدود سی زن و مرد در مقابل یک مسئول سازمان بودند. او حلقه را به شیوه ای به یاد نمی آورم در انگشت ما کرد. سپس ما را جدا گذاشتند و نوبت به زوج دیگری رسید. پس از آن،‌ یک قطعه کیک خوردیم. ازدواج کرده بودیم. چند روز بعد،‌ یکی از رؤسایم به من گفت: به خانه برو  او سربازخانه ای پیش ساخته که در یکی از نواحی اشرف واقع بود را می گفت ، آن مکان برای خانواده های مجاهدین نگه داشته شده بود. آنجا برای سه خانواده،‌یک آشپزخانه کوچک در اختیار داشتیم. چنانچه به ما اجازه داده شده بود ، من و همسرم می توانستیم هفته ای دوبار در آنجا ساکن شویم. او یک دختر کوچک،‌ به نام فرشته داشت. <br />به طور متداول من باید یک گزارش به مسئول خودم می دادم. برایش تعریف می کردم که روابط میان من و همسرم چگونه است و جزئیات روابط زناشویی مان را می گفتم. همسرم هم به همان اندازه باید گزارش می داد. من جاسوسی او و او جاسوسی مرا می کرد به حساب سازمان. <br />&#8211; چرا سرپیچی نمی کردید؟ <br />&#8211; به ذهنم هم خطور نمی کرد. به علاوه فکر می کردم که خیلی هم خوش اقبالم. دیگر زنانی که شوهرانشان را از دست داده بودند مانند ارواحی غصه دار در کمپ سرگردان بودند. رجوی به آنها می گفت : چرا شما ناراحتید؟ این مردها به شما تعلق نداشتند. آنها مال سازمان بودند. مال من بودند. خون آنها به من تعلق داشت. من هر وقت بخواهم آنها را فدا می کنم. اینها در اواخر 1988،‌ هفت یا هشت ماه پس از عملیات مصیبت بار فروغ جاویدان اتفاق افتاد. <br />&#8211; اما مشکل جدیدی در نظر رجوی نمودار شد. زوجهایی که توسط او شکل گرفته بودند،‌ به چیزی غیر از پیش هم خوابیدن فکر نمی کردند. نتیجه آنکه به کارشان اعتنا نمی کردند. بنابراین سازمان از نو تغییر شکل یافت. <br />ادامه دارد&#8230;.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270">مصاحبه با صمد نظری (۳)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35270/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با مسعود خدابنده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با مسعود خدابنده در انگلستان او در اواخر دهه 70 به این سازمان پیوست: خط مشی من بیشتر مذهبی بود تا سیاسی. در حالیکه دیگراعضا مجذوب خط مشی مارکسیست مجاهدین بودند. حرف او را قطع کردم: &#8211;         پیش از انکه وارد سرگذشت شما شویم، می خواهم چند پرسش از شما بپرسم.  چند روز پیش [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207">مصاحبه با مسعود خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با مسعود خدابنده در انگلستان</p>
<p>او در اواخر دهه 70 به این سازمان پیوست: خط مشی من بیشتر مذهبی بود تا سیاسی. در حالیکه دیگراعضا مجذوب خط مشی مارکسیست مجاهدین بودند.</p>
<p>حرف او را قطع کردم:</p>
<p>&#8211;         پیش از انکه وارد سرگذشت شما شویم، می خواهم چند پرسش از شما بپرسم.  چند روز پیش دویست صفحه نخست از نوشته هایم را برایتان فرستادم. آیا در آنها اشکالاتی دیدید؟</p>
<p>&#8211;         زیاد مهم نیست، هر کس برداشت خود را از حوادث بیان می کند.</p>
<p>&#8211;         از همه مهمتر شواهد هستند که آیا به نظر شما معتبر هستند؟ آیا احساس نکردید مبالغه آمیز باشند و یا تصویر مخدوش از MEK ارائه دهند؟</p>
<p>&#8211;         تقریباً همه چیز مشابه آنچه من از دوستان قدیمی ام شنیده ام یا دیده ام می باشد.</p>
<p>&#8211;         برای اولین بار کی نقش مؤثر در سازمان داشتید؟</p>
<p>&#8211;         چند ماه پس از خروج بنی صدر و مسعود رجوی از تهران بود. مأموریت ما انتقال یک ایستگاه رادیویی از اروپا به ایران بود.</p>
<p>&#8211;         چگونه عمل کردید؟</p>
<p>&#8211;         من خود را به آلمان رساندم و همراه سعید شاهسوندی یک فرستنده 380 کیلویی خریدیم و وانمود کردیم که برای افغان ها در جنگ با شوروی مورد استفاده قرار می گیرد. </p>
<p>&#8211;         چرااین ادعای دروغین؟</p>
<p>&#8211;         در غیر این صورت هیچ کس آن را به ما نمی فروخت. دستگاه راتا سردشت شهری در کردستان که در آن هنگام با دولت مرکزی درگیری داشت انتقال دادیم مااز حمایت PDKI ( حزب دمکراتیک کردستان ایران) برخوردار بودیم.</p>
<p>&#8211;         چگونه دستگاه را از آلمان تا ایران آوردید؟</p>
<p>&#8211;         از شیوه ای کاملاً معمول استفاده کردیم ما رادیوی خود را پیش یک شرکت حمل و نقل کننده به مقصد افغانستان ثبت کرده بودیم. یک بار که دستگاهمان در گمرگ شامل عوارض شد برای به عهده گرفتن انتقال  رادیو از ترانزیستوری یک شرکت حمل و نقل کننده در بغداد درخواست کردم.من معاونت تکنیکی را برعهده داشتم. ما در یک آن هم برای MEK و هم PDKI پیام منتشر می کردیم. سه سال بعد، در 1985 به  فرانسه فراخوانده شدم ،&#8230; بعدها در 1985 مسئول مراقبت از فیروزه بنی صدر همسر دوم رجوی، چنانچه می دانید دختر بنی صدر شدم. </p>
<p>&#8211;         منظورتان از مراقبت، تأمین امنیت اوست یا جاسوسی در رفتارهایش؟</p>
<p>&#8211;         هر دو. من هر روز به مریم گزارش می دادم.</p>
<p>&#8211;         پس روابط نزدیکی با مریم و مسعود داشتید؟ از شخصیتهای آنها برایم بگویید؟</p>
<p>&#8211;         مسعود در خیال واهی هدایت کردن کل جهانیان به سر می برد و یا خود را ملزم به رهبری آنها می داند.</p>
<p>&#8211;         این تحلیل افراطی نیست؟</p>
<p>&#8211;         نه، به هیچ وجه. او خود را ماهیتی متفاوت با بقیه بشریت می داند. فکر می کنم همه دیکتاتورها کمی چنین هستند.</p>
<p>&#8211;         و مریم آیا او هم چنین بود؟ </p>
<p>&#8211;         برای آنکه به لحاظ فکری ارضا شود باید یک چیزی در سرش آشفته شود.بنابراین او بسیار باهوش و کاملاً هوشیار است.حریص قدرت است اما با این وجود می داند که جانشین مسعود شدن در سلسله مراتب فرقه ای که ساخته اند غیرممکن است. بنابراین بر او اعمال نفوذ  کرده و جنون قدرت و عظمتش را پرو بال می دهد و کاری کرده که او فکر کند تنها کسی است که عظمتش را درک می کند.   </p>
<p>&#8211;         آیا شما خیالات مسعود را باور می کردید؟</p>
<p>&#8211;         باید جوی که مجاهدین اعضا را وابسته به آن نگه داشته اند، فهمید. هنگامیکه وارد سازمان شدم، همه خانواده ام را از دست دادم. تصور می کردم هرگز از سازمان جدا نشوم. هیچ پول، شغل یا حتی کارت شناسایی نداشتم چون گذرنامه ام ضبط شده بود. کاملاً در دستان مجاهدین بودم، نمی توانستم تصور کنم که به قوانین سازمان و تصویر دنیایی که توسط مسعود تحمیل می شد سرنسپرم. از خود سئوال پرسیدن و تردید کردن در فرقه ها کاملاً شناخته شده است. بدین ترتیب همه حیله ها عملی می شوند. در همه فرقه ها این شرایط برقرار است.</p>
<p>&#8211;         شما  اولین کسی نیستید که این مقایسه را میکند.  برایم یک نمونه بیان کنید.</p>
<p>&#8211;         بنابر قوانین سازمان مریم آینه همه اعضاست. ما به او نگاه کرده و خطاهای خویش را می یابیم.</p>
<p>&#8211;         بسیار خوب ،اما اگر اصلاً خود را مقصر ندانید ، چه؟</p>
<p>&#8211;         غیرممکن است. از نظر مجاهدین شما دائم باید در خود به دنبال ضعف، خطا و گناه بگردید. باید همواره خود را مجرم بدانید ،حتی اگر ماهیت خطای خود را ندانید. </p>
<p>&#8211;         اما چرا؟</p>
<p>&#8211;         برا ی نگاه داشتن اعضا تحت سیطره خود. برای مجبور کردن آنها به پذیرفتن پاسخ همه مسائل و تبدیل کردن آنها به روبات هایی بدون اندیشه کار و شعارهای احمقانه ، همانند بخش بدون رنج و محنت سازمان می شوند.</p>
<p>&#8211;         چرا مریم نقش آینه اعضا را دارد؟</p>
<p>&#8211;         زیرا تنها اوست که مسعود رادرک می کند، او آخرین مرحله پیش از شناخت کامل مسعود است. روشن کننده شخصیت او برای ما و رابط بین ما و او است.</p>
<p>&#8211;         این گفتار تقریباً مذهبی است.</p>
<p>&#8211;         البته. رجوی ها دائم در این تلاشند که خود را شخصیت هایی خارق العاده نشان دهند. مقدس و پیامبرگونه در زندگی روزمره ،انها نمی پذیرند که در میان دیگر اعضا زندگی کنند. محفوظ و جداگانه در آپارتمانهایشان زندگی می کنند وآنها را هرگز در مواقعی غیر از مراسم آن هم به عنوان پیش نماز نمی توان دید.هیچ وقت نمی بینید گرسنه باشند یا سر درد داشته باشند و یا لباس خانه به تن داشته باشند. مریم همیشه ملبس به لباس هایی است به دقت انتخاب شده و برتری وی را نسبت به دیگران و عظمتش را نسبت به نوع بشر کاملاً نشان دهد.</p>
<p>&#8211;         آیا شخصیت مسعود هم به همین اندازه قوی است که این همه انسان راافسون خویش کند؟  </p>
<p>&#8211;         به نوعی بله. چرا که او باهوش است و همه عمرش برای ساختن چنین تصویری از خودش برنامه ریزی کرده است.  بااین وجود عجیب است چرا که شکاف هایی در شخصیتش وجود دارد. مثلاً همیشه می خواهد از افرادی که همیشه تقدیر می کرده است تقلید کند. مانند یاسر عرفات یا صدام حسین. عرفات بدلیل مشکلی که در پشتش داشت کج می نشست و مسعود نیز با وجود آنکه کاملاً سالم بود چنین می نشست. صدام حسین بیشتر مواقع در یونیفرم نظامی ظاهر می شد و یک تپانچه سنگین نیز با خود داشت. مسعود می خواست همین کار را کند. اما او 20 سانتیمتر کوتاهتر از صدام است. بنابراین تپانچه به زانویش می رسد و ظاهر مسخره ای به هم می زند. من مأمور شدم  که برایش یک تپانچه لوله کوتاه بخرم. بالاخره تپانچه ای پیدا کردم که در زمان شاه مورد استفاده پلیس بود.  </p>
<p>&#8211;         چرا افرادش برعلیه او قیام نمی کنند در حالیکه دستوراتش غیرعادی هستند؟ منظورم، ازدواج های اجباری پس از عملیات فروغ جاویدان و چند ماه بعد طلاق های اجباری و ممنوعیت هرگونه رابطه جنسی است.</p>
<p>&#8211;         زیرا از نگاه وفادارانش  او بالاتر از بد و خوب است. شرایط  فوق بشری اش افراطهایش را از مرحله اثبات معاف می کند. در تاریخ شیعه موارد مشابه بسیار وجو د دارند.</p>
<p>&#8211;         عجیب است زیرا هر بار مشابهت میان ایدئولوژی MEK و تاریخ شیعه می یابیم.</p>
<p>&#8211;         این فرهنگ ما ایرانی هاست. در ایران ما در چنین شرایطی زندگی می کنیم. مسعود نیز از همین پستان شیر خورده است.</p>
<p>&#8211;         با توجه به گذشته شما، کدام واقعه ، به هنگام حضور شما نزد MEK حیرت آور تر از همه بود؟</p>
<p>&#8211;         بیشتر از یک واقعه است. شیوه ای که مسعود فرزندان رااز والدینشان جدا کرد را به یاد می آورم. اولین جدایی، طلاق های اجباری بود. بچه ها تبدیل به تیم می شدند. کوچکترها در سازمان می ماندند توسط پرستارها پرورش می یافتند. ارتباط باوالدین تقریباً متوقف شده بود. در 1991 به هنگام اولین جنگ خلیج، مسعود رجوی از این موقعیت سوء استفاده کرد و همه بچه ها را به خارج از عراق فرستاد.</p>
<p>&#8211;         می گویید سوء استفاده کرد؟ آیاواقعاً استفاده نکرد؟</p>
<p>&#8211;         به هیچ وجه. مسعود دستور داده بود که پرچم سازمان و پرچم ایران راتمام اطراف کمپ ها قرار دهیم تا کمپ ها از حمله امریکایی ها در امان باشند.</p>
<p>&#8211;         آیا می خواهید بگویید او باامریکایی ها به توافقاتی رسیده بود؟</p>
<p>&#8211;         بله، تحت فرمان خود مسعود، من خود پیامها را به فرماندهی نظامی همه کمپ ها می فرستادم تا خلبانان امریکا پرچم ها را ببینند&#8230;</p>
<p>&#8211;         برگردیم به بچه ها</p>
<p>&#8211;         من به دو دلیل دیگر متوجه شدم این کار یک روند امنیتی نبود. از یک سو، مسعود دستور به خارج کردن افراد بیمار و مسن نداده بود و از سوی دیگر برای رسیدن به اردن ما باید از طریق جاده ای از بغداد تا امان رانندگی میکردیم. که این کار خطر بسیار بیشتری به لحاظ حمله امریکایی در پایگاه هایمان تا در مسیر راه داشت.</p>
<p>&#8211;         خوب، پس چرا این بچه ها را از والدینشان جدا میکردند؟</p>
<p>&#8211;         نخست برای آنکه آمادگی به خدمت پدران و مادران را بیشتر کنند و سپس برای بهره برداری از بچه ها.</p>
<p>&#8211;         چگونه؟</p>
<p>&#8211;         خواهید دید. من مسئول چندین اتومبیل حامل بچه ها بودم. هنگامیکه به مرز اردن می رسیدم، بیش از 24 ساعت در منطقه میان دو کشور منتظر میماندیم. همه خروجی های عراق ممنوع بودند. شاه اردن شخصاً دخالت کرد و حتی ده ها کودک را در کاخ خویش پذیرفت و دستور داد آنها را در اردن نگه دارند. اما از آنجا که ما ، به لحاظ انسان دوستی، نپذیرفتیم، او خروج کودکانمان را بدون گذرنامه از اروپا تسهیل کرد. </p>
<p>&#8211;         مادران فرزندانشان را همراهی نمی کردند؟</p>
<p>&#8211;         خیر ، ما مانع آنها می شدیم. هنگامیکه در عراق کمپ ها را ترک میکردیم، صحنه های وحشتناکی بود. مادران ضجه می زدند. بعضی هایشان دیوانه شدند.  </p>
<p>&#8211;         چگونه کودکان بدون گذرنامه و والدینشان توانستند وارد اروپا شوند؟ چون این کار خلاف قوانین بین المللی است.</p>
<p>مسعود خنده سر داد.</p>
<p>&#8211;         مثل همیشه، ما قوانین را به بازی گرفتیم. ما گروه های کوچکی از کودکان و بزرگترهایی که همراهیشان می کردند، تشکیل داده بودیم و آنها را به چندین فرودگاه اروپایی فرستادیم. در مورد خودم، باید بگویم، با یک خانم جوان مسئول پنج کودک ، پنج تا شش ساله بودیم. در فرانکفورت وقتی که از هواپیما پیاده شدیم ، بلیط های خودمان و بچه ها را پاره کردیم تا اطمینان حاصل کنیم که به اردن برگردانده نمی شویم. و بعد در پست کنترل پلیس حاضر شدیم و ادعا کردیم که از ایران فرار کردیم و خواهان شرایط پناهندگی سیاسی هستیم. </p>
<p>&#8211;         آیا خود را به عنوان والدین بچه ها معرفی کردید؟</p>
<p>&#8211;         خیر ،به عنوان دوست یا فامیل. به این ترتیب بچه ها تحت مسئولیت مقامات کشور اروپایی که در مورد من آلمان بود ، وارد کشور می شدند.</p>
<p>&#8211;         در این صورت، آنها برای سازمان یا والدینشان گم می شدند.</p>
<p>&#8211;         باز هم خیر، چرا که ما برای این هم تدبیری اندیشیده بودیم. مقامات آلمانی ، بر قوانین خویش اصرار ورزیدند، مبنی بر اینکه باید کودکان را در خانواده ها مستقر کنند و نیازهایشان را بر طرف کنند. بنابر دستورات خود ما ، اعضای مجاهدین خود را به عنوان قیم به مقامات معرفی میکردند، با توجه به اینکه ملیت آنها ایرانی بود و زبان فارسی می دانستند. در مقابل، برای هر پناهنده کوچولو ، خانواده پذیرنده کمکی مالی از دولت آلمان دریافت میکرد. همین روند در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله هلند، طی می شد.</p>
<p>&#8211;         تا اینجا کمی پیچیده اما قانونی است.</p>
<p>&#8211;         بله، اما در واقع پولی که دولت آلمان می داد، صرف بچه ها نمی شد. مجاهدین آن را تصاحب کرده و به پاریس، مرکز مالی مجاهدین می فرستادند.</p>
<p>&#8211;         امورات بچه ها، هر چند کم ، هزینه ای در بردارد.</p>
<p>&#8211;         برای همین است که آنها را پنج تایی یا شش تایی در یک اتاق نگه می دارند و به خیابان ها می فرستند تا برای سازمان تحت عنوان تشکیلاتی به نام &#8220;Iran Aid&#8221; ، پول جمع آوری کنند. پس از چند ماه ، آلمانی ها و همچنین هلندی ها دریافتند که اعانه ای که دولت می دهد، اختلاس می شود. بنابراین مجاهدین دوباره بچه ها را در خانواده ها پخش کردند.</p>
<p>&#8211;         بر سر بچه ها چه آمد؟</p>
<p>&#8211;         بالاخره آنها توسط والدین خوانده هایشان بزرگ شدند.  اما همه شان یک حس کینه نسبت به والدین واقعی شان دارند و بیشتر از آنها کینه به سازمان دارند. پس از چند سال ، سازمان تلاش کرد که بچه ها را تصاحب کند تا آنها را در واحدهای مبارزاتی اش به خدمت بگیرد، اما تعداد کمی پذیرفتند. کمتر از بیست نفر از حدود صدها نفر.</p>
<p>&#8211;         هنگامیکه خروج بچه ها را از عراق سازماندهی می کردید، چه احساسی داشتید؟</p>
<p>&#8211;         آن هنگام هیچ. من هم مانند همکارانم تحت شستشوی مغزی مجاهدین قرار گرفته بودیم. روند را عادی می پنداشتم.  برای من ، یکی از نتایج جنگ بود. اما امروز، هنگامیکه که به گذشته می نگرم ، احساس نفرت انگیزی به من دست می دهد. تصور رنج مادران ، تحت فشار این افراط گرایی ها ، مادرانی که امروز از کودکانشان جدا افتاده اند&#8230;</p>
<p>&#8211;         چیزی در ساختارهای مجاهدین برایم عجیب است ، آن هم جایگاه زنان است. چگونگی تعداد زیاد آنها را در رأس سازمان توضیح می دهید؟</p>
<p>&#8211;         تأثیر مارکسیسم بر مسعود بخشی از این انتخاب وی را توجیه می کند. بنابر مکتب کمونیسم، طبقه رنجبر، طبقه قربانی باید انقلاب را پیش ببرند. نظر به فقدان کارگر، مسعود رجوی به زنان پرداخت. او آنها را به عنوان طبقه اجتماعی مورد بی مهری قرار گرفته ، مطرح کرد. دلیل دیگر مشکلات به خدمت گرفتن نیروی جدید است. مردها کافی نیستند، بنابراین او زنان را به خدمت می گیرد. و علاوه بر  اینها صدام بابت مبارزاتش به او کمک مالی میکرد. بالاخره اینکه این روش همچنین باعث می شود که مردها به حاشیه بروند و تحقیر شوند تا از قدرت طلبی آنها جلوگیری شود.  </p>
<p>&#8211;         امروزه از NCR ، شورای ملی مقاومت ایران چه باقی مانده است؟</p>
<p>&#8211;         این تشکیلات به هنگام ورود مسعود به فرانسه در 1981 ایجاد شد. او باید اپوزیسیونی علیه حکومت اسلامی ایران متحد میکرد. بنی صدر و PDKI حزب کرد، ستون های اصلی آن را به همراه چند شخصیت شناخته شده به لحاظ صداقت سیاسی شان، تشکیل می دادند. اما در 24 مارس 1983 ، بنی صدر از مسعود رجوی جدا شد و NCR را ترک کرد. در 14 آوریل هم حزب کرد خارج شد. امروزه، NCR فقط یک تشکیلات راکد و فاسد از مجاهدین است که باید به آنها ظاهری دمکراتیک بدهد و پوششی برایشان فراهم کند. به واقع از هیچ استقلالی برخوردار نیست.  </p>
<p>&#8211;         مایلم پاسخ شما را به سئوالی که از آغاز تحقیقاتم ذهنم را مشغول کرده بدانم. آیا مجاهدین جنبشی تروریستی هستند یا خیر؟</p>
<p>&#8211;         برای من هیچ تردیدی وجود ندارد که هستند.</p>
<p>&#8211;         چرا؟</p>
<p>&#8211;         برای پاسخ به این سئوال به قوانین سازمان ملل رجوع می کنم. به سازمانی تروریست گفته می شود که از یک سو، غیرنظامیان را هدف قرار دهد و از سوی دیگر از خشونت برای دستیابی به منافع سیاسی مالی و شخصی استفاده کند.  این معیارها دقیقاً با عملکردها و انگیزش های مجاهدین منطبق است.</p>
<p>&#8211;         پس چرا آنها پاسخ می دهند که ما تروریست نیستیم بلکه مقاومت هستیم.</p>
<p>&#8211;         مقاومت در برابر چه؟  تا آنجا که من می دانم آنها مبارزه مسلحانه خارجی علیه ایران ندارد.</p>
<p>&#8211;         بنابر اظهارات خودشان آنها علیه اسلامیسم رژیم تهران مقاومت می کنند.</p>
<p>&#8211;         اول آنکه، برای مخالفت با رژیم ایران، فکر نمیکنم نبرد مسلحانه وسیله خوبی برای تغییر رژیم باشد، چون تحول و ترقی را مسدود می کند. در ای</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207">مصاحبه با مسعود خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35207/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با دکتر بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با دکتر بنی صدر &#160; چگونه شما رئیس جمهوری، جمهوری اسلامی شدید؟ او با حالت آرامشی پاهایش را روی هم انداخت. از موضوع سؤال راضی بنظر می رسید. &#8211; من هم مانند آقای خمینی در فرانسه در تبعید به سر می بردم. در آن زمان من سندی نوشتم که به سخنرانی رسمی انقلاب تبدیل [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208">مصاحبه با دکتر بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b>مصاحبه با دکتر بنی صدر</B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify>&nbsp;</P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>چگونه شما رئیس جمهوری، جمهوری اسلامی شدید؟ </SPAN></B><SPAN lang=FA> او با حالت آرامشی پاهایش را روی هم انداخت. از موضوع سؤال راضی بنظر می رسید. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من هم مانند آقای خمینی در فرانسه در تبعید به سر می بردم. در آن زمان من سندی نوشتم که به سخنرانی رسمی انقلاب تبدیل شد: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; در این سند ، من مصالحه با مارکسیست ها، اسلامیست ها و لیبرالها، یعنی گرایش های اصلی آن دوره ، را قایل شدم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; لیبرالها، منظورتان از آنها چیست؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من از کسانی صحبت می کنم که به مفهوم آزادی اقتصادی مبتنی بر استقلال ، امتیازهای اجتماعی یا ارزشهای اسلامی، قایل هستند. من همزمان با آقای خمینی به ایران آمدم ، یعنی اول فوریه 1979. او مرا به عنوان مبارز و مدافع انقلاب در برابر مارکسیست ها و مجاهدین و مسعود رجوی معرفی کرد. اکنون، برای آنکه اندیشه های آزادی خواهم را دوباره از سر بگیرم در روند تحولات ایران بسیار تغییر یافته بودم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; هنگام انتخاب شورای قانونگذاری، درماه اگوست، من برای دومین کرسی، یعنی پس از آقای طالقانی انتخاب شدم. در ژانویه 1980، مردم ایران مرابه عنوان رئیس جمهوری ایران با 76 درصد آرای مطلق انتخاب کردند. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>من از این کلمه آقا پیش از نام رهبران مذهبی ایران شگفت زده شده بودم. به علاوه، اگر غالب مردان سیاسی ایران از خاطرات خوب انتخاباتی برخوردارند و بنی صدر&nbsp; نیز از این قاعده مستثنی نیست، بدلیل حمایت آقای خمینی بوده و بنی صدر فراموش کرد اشاره کند که ماندگاریش درنظام ایران را مدیون تأیید آقای خمینی است. درآن برهه زمانی انقلاب، اکثریت جمعیت ایران از همه تبعیدی های رژیم گذشته و رقیبان شاه پشتیبانی می کردند. هیچ فردی نمی توانست توسط مردم انتخاب شود و به سمت های بالا دست یابد مگر آنکه از این گزینه برخودار باشد. اما من اینجا نمی خواهم به بازسازی انقلاب ایران بپردازم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>از آنجا که من و همه همکارانم در حرفه مان از یک جور  مجوز ژورنالیستی  برای جستجوی حقیقت برخورداریم&nbsp; و دارای امتیاز گستاخی کردن در برابر بزرگترین مقامات هستیم، رئیس جمهوری سابق ایران را درباره ملاحظات شخصی اش از مشروع و مردمی بودنش زیر سؤال بردم: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>آیا شما از پیش روابطی با مجاهدین داشتید؟</SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; خیر. بسیار بعد بود که مسعود رجوی با من تماس گرفت. به هنگام ورودم به ایران، من به او پیشنهاد دادم که در زمینه ایدئولوژیک به مناظره بپردازم اما او نپذیرفت. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; چرا؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; تصور می کنم که خودش را در اندازه ای نمی دید که بتواند ازخود دفاع کند و مباحثه رضایت بخشی ارائه کند.</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; شما که یک بار رئیس جمهور ایران بودید ، روابطتان با امام خمینی به سرعت به هم خورد. شما همچنین با رجایی، نخست وزیر منتخب مجلس به تعارض رسیدید. آیا شما پیش از تظاهرات 30 خرداد ( 20 ژوئن 1981) و انفصالتان توسط مجلس در 21 ژوئن، با </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>MEK</SPAN><SPAN lang=FA> مراوداتی داشتید؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; پس از کودتا علیه رئیس جمهوری، من به نزد دوستان آقای داریوش فروهر، رئیس حزب مردمی ایران، گریختم. درآنجا بود که فرستادگان مسعود رجوی آمدند و مرا دیدند&#8230;</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>( من نمی توانستم خود را از اندیشیدن به داریوش فروهر بازدارم. در 1995، هنگام سفرم به ایران با او برخورد کرده بودم. مردی گرم، با سبیل نوک تیز بود که باانرژی از میراث ملی سرزمینش دفاع می کرد. درنوامبر 1998 ، او به همراه همسرش پروانه، در منزلش به قتل رسید. برای لحظاتی حضور ذهنم را از دست داده بودم اما بنی صدر ادامه میداد: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>افراد مسعود رجوی یک روز پس از سوء قصد 28 ژوئن به حزب جمهوری اسلامی نزد من بازگشتند. به آنها گفتم که قصد داشته ام اعلامیه ای برای افشای این عمل تروریستی بنویسم. آنها به من اطمینان دادند که هیچ دخالتی در این یکی نداشته&nbsp; اند. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; چه کسی با شما صحبت کرد؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; برادر مریم رجوی ، محمود عضدانلو و عباس دوالی بودند که به من پیشنهاد دادند مرا به یکی از خانه های مخفیشان ببرند تا امنیت مرا تأمین کنند. من هم پذیرفتم&#8230;.</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>من هیچ نگفتم بحث بی فایده بود ، اما صمد نظری در ساری، از روابطی میان مجاهدین خلق و بنی صدر پیش از انفصال بنی صدر توسط مجلس سخن گفت.&nbsp; بنی صدر ادامه داد: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من خود را در یک ساختمان یک طبقه، که چهار اتاق و یک دستشویی داشت یافتم. به هنگام لزوم، از یک خروجی مخفی برای فرار استفاده می کردیم. من دریافته بودم که اشرف، همسر رجوی نیز در آن خانه مخفی شده است.&nbsp; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; منظورتان&nbsp; همسر اولش است که بعداً کشته شد؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; بله. روزی رجوی آمد با من صحبت کند. او به من القا کرد که ایران ر ابا او ترک کنم. نخست به او گفتم : من رئیس جمهور ایرانم و وظایفی دارم. اگر مردم در انتخابات آینده ریاست جمهوری شرکت کنند، من می مانم. در غیر این صورت با شما از کشور خارج می شوم. در روز 24 ژوئیه ، در کل ایران دو میلیون و نیم نفر از جمعیت 40 میلیون نفری ایران رأی دادند و بنابراین به رجوی گفتم : حال میتوانیم برویم. در پاریس ، پس از فرود هواپیما ، من به یک خبرنگار </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>BBC</SPAN><SPAN lang=FA> گفتم : که ایران راترک کرده ام برای افشا کردن روابط سازمان یافته میان خمینی گرایی و نظامی گرایی&#8230; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; شما ضمانتی از رجوی درخواست کرده بودید؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; پیش ازخروجمان ، من یک قرارداد با رجوی امضا کرده بودم. این قرارداد مبتنی بر سه اصل بود: مردم گرایی سیاسی، آزادی فردی و استقلال ملی. برای هر کدام از این سه نکته من توضیحات دقیقی داده بودم&#8230;. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>در میان همین صحبت ها، تلفن زنگ زد. بنی صدر چند لحظه ای از نظرم دور شد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>تصاویر خروجش در ذهنم رژه می رفتند. به لطف مشارکتش با رجوی در 28 ژوئیه ، با لباس مبدل به فرودگاه نظامی تهران معرفی شدند. آنها به یک هواپیمای حمل و نقل سوخت که جهت تدارکات تیراندازی </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>F<SUB>14</SUB></SPAN><SPAN lang=FA> نیروی هوایی ایران استفاده میشد، پناه بردند. کلنل بهزاد معزی فرمانده این بخش بود. وی خلبان شخصی شاه بود که انقلاب او را تنزل درجه داده بود و او این پس رفت را حقارت آمیز می دانست. در هوا، این هواپیما مسیر هدف رسمی اش را کج کرد و از مرز ایران گذشت و به سمت فرانسه ره پیمود. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>به محض ورود ، آنها پناهندگی سیاسی گرفتند. در آن زمان فرنسوا میتران بر سرنوشت فرانسه حکم می راند. همسر وی دانیل بدون شک نقشی در گرفتن این تصمیم داشت. او به دلیل حمایتش از هرکسی که مدعی مارکسیسم میشد، مشهور بود. فراری ها در اوور سوردواز تحت حفاظت مقامات فرانسوی مستقر شدند. رجوی به خوبی نقشش را بازی کرده بود. دو روز بعد ، با خیانت به جدایی موشکافانه اش از عملیات، </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>NCR</SPAN><SPAN lang=FA> ( شورای ملی مقاومت) راایجاد کرد که بنی صدر، به دلیل موقعیتش به عنوان رئیس جمهوری سابق، یکی از ستون هایش بود. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>از میان اعضای این شورا، همچنین چندین شخصیت مستقل مشهور در مخالفت با رژیم خمینی، از جمله دکتر منصور فرهنگ، بهمن نیرومند ، مهدی خان بابا و دکتر ناصر پاکدامن به چشم می خوردند.&nbsp; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>سؤالی فکرم را مشغول کرده بود. هنگامیکه بنی صدر بازگشت، از او پرسیدم: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>خطرناک نبود که بدون آنکه بدانید در خارج از کشور چه چیز انتظارتان را می کشد، خود را به این ماجراها بیفکنید؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>چشمان مخاطبم پشت عینک های سنگینش مردد ماندند. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من باید، مانند یک تکلیف مذهبی، ریسک را قبول می کردم. شما امید موفقیت دارید اما امکان شکست را نیز می دانید. به رجوی گفتم : من با خمینی قراردادی نبستم، چون او رهبری مذهبی بود. او باید به تعهداتش پایبند می بود امانبود. آنچه به شما مربوط&nbsp; می شود، می دانم که ایدئولوژی شمامبتنی بر دستیابی به قدرت و پایه گذاری یک سیستم مطلق است. اگر شما این ایدئولوژی را برای رفتن در مسیر بهتری تغییر دهید&nbsp; چه بهتر که آن مسیر، راه آزادی باشد. بنابراین سازمان شما برای دمکراسی ایران مفید خواهد بود. برعکس اگر از این مسیر منحرف شوید، من افشاگری خواهم کرد.</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; بااین وجود شما تقریباً سه سال با او همکاری کردید&#8230;</SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; در واقع دو سال و چندماه.</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; شما رسماً در 24 مارس 1983 از او جدا شدید. بااین وجود، دراین مدت دختر شما بامسعود رجوی ازدواج کرده بود. مااینجا تأثیر یک پیمان را، همانند آنچه که میان اربابان فؤودال بر سر ازدواج فرزندانشان رسم بود، می بینیم. این ازدواج از نظر شما چه مفهومی داشت؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; دخترم، فیروزه بود که تصمیم گرفت این پیمان را ببندد. من به دلایل بسیاری مخالف بودم. بعلاوه، فکر نمی کنم جالب باشد که سیاست را با روابط خصوصی قاطی کنیم. می دانم که رجوی چگونه عمل میکرد : او آنقدر صحبت میکرد تا طرف مقابل خود را منصرف و خسته از مبارزه ببیند و بدین ترتیب موافقت او را بگیرد. بالاخره من به دخترم توضیح دادم که : ما مسعود را می آزماییم و نمی دانیم که به پیمانش متعهد میماند. دخترم گفت که می خواهد این پیمان را بامسعود تجدید کند. از این رو من باید در مقابل اراده وی کوتاه می آمدم و به استقلالش احترام میگذاشتم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; چه وقت ازدواج انجام شد؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من کمی در تاریخها سردرگم شده ام. باید یک ماه پیش از جداییمان بوده باشد. مدتی پس از فوت همسر اول وی اشرف، بود. به خاطر می آورم که به او این موضوع را گوشزد کردم و وی پاسخ داد: امام علی بلافاصله پس از مرگ همسرش فاطمه دوباره&nbsp; ازدواج کرد. چند روز به نوروز، سال نو ایرانی، مانده بود. بنابراین کمی پیش از 21 مارس 1982 بوده است. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>بنی صدر برای یافتن تاریخها، چند جمله ای با معاونش صحبت کرد. من حوادث را به یاد آوردم. مسعود رجوی با ترک کردن ایران همسرش اشرف ربیعی را پشت سر گذاشته بود. روز 8 فوریه 1982 وی در یک درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی ایران به همراه موسی خیابانی کشته شد. موسی خیابانی رئیس مجاهدین خلق ایران بود. مسعود تازه همسرش رااز دست داده بود ،جهت عروسی دوباره برنامه ریزی می کرد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>بنی صدر صحبتها را از سر گرفت: تاریخ ازدواج را می&nbsp; توانید بنویسید مارس 1982. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; کی طلاق گرفتند؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; در آخر سال 1984. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; چرا؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; شبی، فیروزه در حالی که گریه می کرد به من تلفن کرد و گفت :  مسعود می خواهد مرابا خودش به عراق ببرد. اگر نروم هم طلاقم می دهد. چکار باید بکنم؟ من به او پاسخ دادم&nbsp; : تصمیم باخودت است ولی اگر می خواهی به تعهدات خود پایبند بمانی ، باید طلاق بگیری. و او همین کار را کرد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; بنابراین ، روابط باعراق کمی پیش از طلاق آنها آغاز شد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; به هیچ وجه، این روابط بسیار قدیمی تر بود. همه چیز از اوایل سال 83 آغاز شد. همین موضوع علت جدایی ما بود. در حدود ماه ژانویه، من فراخوانی از ادگارد پیسانی </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>(Edgard Pisani)</SPAN><SPAN lang=FA>&nbsp; ، یکی از وزیران سابق و مشهور ژنرال دوگل، دریافت کردم. او از من پرسیده بود : شما موافقید با آقای طارق عزیز ملاقات کنید؟ طارق عزیز وزیر صدام حسین بود. چگونه می خواستید که من بپذیرم. من خودم را به مانند قربانی عراق تلقی میکردم. چگونه من به عنوان رئیس جمهوری سابق ایران می توانستم بپذیرم بایکی از اعضای دولت مهاجم ملاقات کنم؟ </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; بنا براین شما رد کردید&#8230;</SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; البته. اما ساعتی بعد، رجوی به دیدارم آمد و به من گفت : من ملاقات با طارق عزیز را پذیرفتم. من او را سرزنش کردم. چرا که بدون مشورت با من این تصمیم را گرفته بود. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; ملاقات آنها چگونه گذشت؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; چنانچه پیش بینی می شد به جای یک ساعت این ملاقات سه ساعت به طول انجامید. طارق عزیز رجوی را خرید. او وی را یک لقمه کرده بود. من اشاره کردم : <b>خود قربانی راضی نبود؟ </B></SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; شاید، اما متأسفانه رجوی نمی فهمید که کسی نمی تواند از راه بغداد به تهران برود و آنگاه بر ایران حکومت کند.&nbsp; هیچ ایرانی این را تحمل نمی کرد&#8230; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>من دیدم که بنی صدر نیم نگاهی به ساعتش انداخت. مصاحبه بیش از یک ساعت به طول انجامیده بود و اکنون او صبرش تمام شده بود. اما من می خواستم با پاسخی به همه سؤالاتم آنجارا ترک کنم. پس به موضوع&nbsp; دیگری پرداختم :قلب قدرت مجاهدین خلق و پرسیدم : <b>رجوی در 8 فوریه 1985 کمی پس از طلاق از دختر شما با مریم رجوی ازدواج کرد و بلافاصله وی را هم رهبر مجاهدین خلق نامید. پس اکنون چه کسی بر مجاهدین فرمان میراند؟ مسعود یا مریم؟&nbsp; </B></SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; بدیهی است که مسعود. او رهبر است و مریم فرمانده کل. آنها یک زوج سیاسی قابل مقایسه با&nbsp; مائوتسه تونگ و چوان لای هستند. او خود را الگو می داند. او می گفت که آیت الله خمینی قدرتی را از او سلب کرده است که قانوناًًً به او رسیده بود.او خود را امام می شناخت. شاید همان امام زمان. بنابر قوانین شیعی ما، امام زمان یاامام دوزادهم در 873 میلادی غایب شده است و باید پیش از آخر الزمان بازگردد تا صلح را به جهان آورد.&nbsp; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; چگونه اعضای </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>MEK</SPAN><SPAN lang=FA> ، یعنی مارکسیست ها، علیرغم همه اینها می توانند چنین عقاید وی را بپذیرند؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><I><SPAN lang=FA>&#8211; آنها سوا از بقیه دنیا زندگی می کنند. آنها حق ندارند که به غیر از اندیشه رجوی کلامی بگویند. آنها گویی در یک فرقه به سر می برند. برای من مجاهدین چیزی جز یک فرقه نیستند&#8230; </SPAN></I></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>من قبلاً هم این اتهام را از زبان&nbsp; مخالفین مجاهدین شنیده بودم. دوست داشت بیشتر به این مورد بپردازم ، اما باید به موضوعی که به نظرم مهمتر می آمد، می پرداختم یعنی تروریسم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; شما درباره فعالیت های مسلحانه </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>MEK</SPAN><SPAN lang=FA> چه فکری می کنید؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; از نظر من خشونت علیه خشونت ، راه حل دیگری در ایران وجود ندارد. برای مخالفت بااین رژیم باید به لحاظ سیاسی نیروهایش را خنثی کرد. یک هوشیاری ملی نسبت به اینکه این خشونت غیر سودمند است ظهور یافته است. من و رجوی در اوور سوردواز تصمیم گرفته بودیم که استفاده ازنیرو را به مواقع دفاع از خود محدود کنیم و در هیچ شرایطی ما ابتدا به ساکن خشونت را آغاز نکنیم. اما روزی او با یک شعار جدید به دیدن من آمد. او تأکید کرد مبارزه مسلحانه، تنها راه حل برای پایان دادن به رژیم است. او اصرار می کرد که من نیز از وی تقلید کنم و از این دیدگاه&nbsp; در نشریه ام که با نام  انقلاب اسلامی در تبعید منتشر می شد، دفاع کنم. وانگهی حمله به دشمن در پایگاه خود دشمن مفید نیست. چنانکه قران می گوید :قاتلوا ائمه الکفر. به رؤسای بی ایمانمان حمله کنید. اگر می خواهید با نیروی مسلح به پیروزی برسید چندنفر ایرانی راباید بکشید چون طالب خمینی هستند؟ این خیالی واهی است. این یک نکته عدم توافق همیشگی میان من و او بود. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; من در ایران شواهدی از مردم بدست آورده ام که حاکی از حملاتی به شهروندان عادی هستند. قربانیان و شاهدان مجاهدین خلق را متهم به انجام این سوء قصدها می دانند. آیا این معتبر است؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من در این مورد شک دارم، چون چنین راهبردی به نفع آنها نیست. من مطلعم که گروههای دیگری هم بدین شیوه عمل میکردند، ا زجمله کسانی که برای حکومت ایران کار می کردند مانند جوادی&#8230; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>من فهمیدم که منظور بنی صدر، جواد منصوری، رئیس سابق سپاه پاسداران است که در تهران به او برخورده بودم. من جزء دشمنان آشتی ناپذیر وی هستم&#8230;&nbsp; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; جوادی و دوستانش ، علاقه داشتند که برای توجیه کردن فشار بر مجاهدین و توقیف و اعدام آنها، به حساب آنها به بی رحمی و خشونت بپردازند.&nbsp;&nbsp; رجوی هم، به نوبت خود اغلب مسئولیت این حملات را بعهده میگرفت تا برای خود اهمیت قائل شود. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211;&nbsp; من همینطور شواهدی از حملات خمپاره ای آنها در مراکز شهرها دارم. </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; بله. آنها در زمان آقای خاتمی رخ داد. رجوی این عملیاتها را به عهده گرفت و امکان دارد که خودش مسئول آنها باشد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; در عین حال سوء قصد علیه حزب جمهوری اسلامی که 72 کشته داد و آیت ا&#8230; بهشتی و 10 تن از افراد حکومت و 20 نماینده از جمله آنها بودند، نیز در همان زمان رخ داد. </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; مجاهدین در این حمله هیچ نقشی نداشتند. فردای آن روز من از آنها پرسیدم و آنها اعتراف کردند که در این مورد بی گناهند. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; بااین وجود مسئولیت حمله را به عهده گرفتند.</SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من این پرسش رااز دفتر دوم ایران (اطلاعات ارتش) پرسیدم. آنها به من گفتند : این سوء قصد کاری مهندسی بوده است. مواد منفجره چنان کار گذاشته شده بودند که سقف فرو بریزد و همه افراد را بکشد. هیچ کس جز ما( ارتش) قادر به چنین عملی نیست و اگر کار ما نباشد، کار پاسداران است&#8230; </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>اعصابم شروع به راه رفتن کردند. چرا که، به هنگام آن سوء قصد بنی صدر از خدمت عزل شده بود و به عنوان یک فراری ،تصور می کنم که سرویس اطلاعاتی ایرانیش به او بد مطالب را می رساندند. بیش از هر چیز، اکنون موقعیت ناراحت وی را درک می کردم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>توجهم به دست رئیس جمهوری سابق جلب شد که به دسته های مبلش ضربه می زد.باید وقت شامش می بود، اما من باید، چند دقیقه دیگر از ادب او سوء استفاده میکردم. پرسیدم: </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>من در ایران باموافقت مقامات با پناهندگان </SPAN><SPAN lang=EN-GB dir=ltr>MEK</SPAN><SPAN lang=FA> ملاقات کردم. بسیاری از آنها آزاد بودند.آنها از قانون عفو عمومی بهره مند شده بودند. شما درباره درستی گفتارهای آنها چه می اندیشید؟ </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; این قاعده رژیم است: همه اعضای مجاهدین محکوم به مرگ هستند. در غیر این صورت، آنهایی هستند که پذیرفته اند با رژیم همکاری کنند. یه این چنین آدمهایی نباید اعتماد کرد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><b><SPAN lang=FA>&#8211; به نظرم آمد که این داوری دچار تغییر شده باشد، بنابراین اصرار ورزیدم: </SPAN></B></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; اما حتی اگر اعتماد نکنم، مجبورم بپذیرم که&nbsp; حرفهای آنها توسط دیگر پناهندگانی که در آلمان و یا جاهای دیگر اروپا می زیستند، تأیید شد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; من در میان آنها افرادی تقریباً صادق هم می شناسم، اما با این وجود باید بررسی کرد. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>پاسخ دادم: موافقم، به همین دلیل هم هست که من در پی بیشترین تعداد فعالان و شاهدان هستم تا گفتارهایشان رابا هم مقایسه کنم. در این مورد اعضای مجاهدین خلق به من کمک زیادی نمی کنند. آنها اصلاً از روزنامه نگاران زیادی کنجکاو خوششان نمی آید. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; خیر. می دانم که یکبار ، یک روزنامه نگار با آنها مصاحبه کرده بود، پس از پایان مصاحبه ها ، آنها فهمیده اند که یکی از آنها زیادی حرف زده است. می خواستند نوار ضبط شده مصاحبه ها را پس بگیرند. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0% align=justify><SPAN lang=FA>&#8211; خاراندن گلوی معاون بنی صدر، به من فهماند که واقعاً باید بروم. </SPAN></P><br />
<P class=MsoNormal dir=rtl style=TEXT-ALIGN: justify align=justify><SPAN dir=ltr></SPAN>&nbsp;</P></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208">مصاحبه با دکتر بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35208/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با دکتر محمود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با دکتر محمود   محمود پورنوری درسرویس دیپلماتیک سازمان مجاهدین درایتالیا مشغول بوده است و اکنون پزشک است. &#8211;         چه زمانی برای اولین بار با سازمان ارتباط برقرار کردید؟ &#8211;         1980 ، در آن سالها من تحصیلات پزشکی ام را در انکونا1 ایتالیا دنبال میکردم. بنابراین به جوانان ایرانی ای که از انقلاب اسلامی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209">مصاحبه با دکتر محمود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با دکتر محمود</p>
<p> </p>
<p>محمود پورنوری درسرویس دیپلماتیک سازمان مجاهدین درایتالیا مشغول بوده است و اکنون پزشک است.</p>
<p>&#8211;         چه زمانی برای اولین بار با سازمان ارتباط برقرار کردید؟</p>
<p>&#8211;         1980 ، در آن سالها من تحصیلات پزشکی ام را در انکونا1 ایتالیا دنبال میکردم. بنابراین به جوانان ایرانی ای که از انقلاب اسلامی علیه شاه حمایت میکردند ، پیوستم. روابطی بامجاهدین برقرار کردم چرا که در آن دوره آنها تنها جنبشی بودند که خبرساز حوادث سیاسی حاکم بر ایران بودند.</p>
<p>&#8211;         مرکز آنها در کجا واقع بود؟</p>
<p>&#8211;         آنها دفتری در نزدیکی دانشگاه پزشکی، پوزاتورا داشتند و خود را انجمن دانشجویان مسلمان نامیده بودند.</p>
<p>&#8211;         چند نفر آنجا کار می کردند؟  </p>
<p>&#8211;         فقط دو نفر دائمی بودند. آنجا ،تنها مقری  جهت گرفتن نیروهای تازه و فرستادن فوری دانشجویان ایرانی به رم یا عراق بسته به نیاز های سازمان بود.</p>
<p>&#8211;         شما چگونه کارکردن برای مجاهدین راآغاز کردید؟</p>
<p>&#8211;         من در آغاز نشریه های مجاهدین به ایرانی هایی که در آنکونا زندگی می کردند می فروختم. سپس آنها مبالغ جمع آوری شده رااز من می گرفتند. از آنجائیکه ایتالیایی را خوب صحبت میکردم، از 1984 به کمیته دیپلماتیک در رم فرستاده شدم. ما در نومنتانا2 ، که زیاد از سفارت های ایران و لیبی دور نیست، مستقر شده بودم. من مجبور شدم تحصیلاتم راترک کرده و خود را وقف مأموریتم کنم. دفاتر ما واقع در یک ساختمان کوچک دوطبقه بودند. در آنجا دوازده اتاق داشتیم که دو تای آن برای کمیته دیپلماتیک و دو تا متعلق به کمیته مسئول پخش نشریه ها ، دو اتاق جهت مدیریت و دو تا برای سرویس مسئول روابط با دانشجویان ایرانی در سراسر ایتالیا بود. شب ها، در آپارتمانی می خوابیدم که آن را پایگاه استراحت نامیده بودیم.</p>
<p>&#8211;         آیا شما برای کارتان دستمزد هم دریافت می کردید؟</p>
<p>&#8211;         خیر، اما اگر دائمی می شدیم همه نیازهایمان از سوی سازمان برآورده می شد که شامل لباسهایم نیز می شد.</p>
<p>&#8211;         کار در کمیته دیپلماتیک چگونه بود؟</p>
<p>&#8211;         ما سه نفر بودیم. مأموریت من برقرار کردن ارتباط میان سازمان و سیاستمداران ایتالیایی بود تا حمایت آنها را برای سیاست های خودمان بدست آوریم.</p>
<p>&#8211;         دستورات از کجا می آمدند؟</p>
<p>&#8211;         من آنها را از طریق تلفن از پاریس دریافت می کردم ، البته نه از دهان خود مسعود رجوی اما از خانمی به نام الهه.</p>
<p>&#8211;         در رم. رئیسی نداشتید که مسئول هماهنگی فعالیت های شما باشد؟</p>
<p>&#8211;         خیر. مانباید درباره  مأموریت های مربوط به خودمان باهم صحبت می کردیم.</p>
<p>&#8211;         از شما چه می خواستند که انجام دهید؟</p>
<p>&#8211;         نخست من باید نام بانفوذترین شخصیتهای هر حزب را پیدا میکردم، سپس جریانهای گوناگون سیاسی رامشخص میکردم. این اطلاعات را به پاریس می فرستادم و از انجا به من می گفتند که از میان این افراد کدامهایشان برای برقراری ارتباط در اولویت هستند. به این ترتیب ما بیش از 700 امضاء جهت پشتیبانی ازمجاهدین گردآوری کردیم، از وزرا و معاون وزرا و نمایندگان گرفته تا دیگر شخصیت های سیاسی.</p>
<p>&#8211;         نام آنها را به من بگویید.</p>
<p>&#8211;         لویجی کریا کودو میتا3، از مسیحیان دمکرات ،بتنیو کراکسی3، دبیر کل حزب سوسیال دمکرات و نخست وزیر سابق،  کلودیو مارتلی5، معاون کراکسی، نیکولازی6 عضو حزب سوسیال دمکرات، الساندرو ناتا7 از حزب کمونیست، سنا ، رئیس کمیسیون در مجلس سنا، انریکو برلینگر8، رئیس فدراسیون رم از حزب کمونیست ، فلامینیو پیکولی9 رئیس حزب دمکرات مسیحی، امانوئل ویلانت10 ،از حزب کمونیست ، آشیل اوشتو11، دبیر حزب کمونیست، ژیاکومو مانسینی12 رهبر سوسیالیست. من شخصاً با تمام این افراد تماس داشتم و آنها را متقاعد به امضا کردن دادخواست ها میکردم.  </p>
<p>&#8211;         چگونه موفق به متقاعد کردن آنها می شدید؟</p>
<p>&#8211;         تأکید میکردم که مجاهدین برای صلح کار میکنند. به علاوه برای هر حزب من آنچه که مایل به شنیدنش بود می گفتم.  برای کمونیستها مابه دنبال عدالت اجتماعی بودیم. از دید دمکرات مسیحی ها ما مدافعان دمکراسی بودیم.در ایتالیا تا آنجا رسیده بودیم که همه مردان سیاسی، مجاهدین را تنها جنبش اپوزیسیون علیه رژیم ایران بشناسند.</p>
<p>&#8211;         چندتا ازتاکتیک هایی که برای کسب این حمایت ها استفاده می شد راذکر کنید.</p>
<p>&#8211;         برای نمونه، جهت جلب حمایت حزب کمونیست، خود را به کنگره سالانه دعوت میکردیم و تلاش می کردیم که وقتی جهت سخنرانی بدست آوریم. از این رو از موقعیت بهره می بردیم تا خود را به مهمترین شرکت کننده ها نزدیک کنیم. سپس به کمک حفاظت های آنها ما می توانستیم خود را به اتاق های نمایندگان برسانیم و بااعضای پارلمان تماس بگیریم. در سنا هم به همین شیوه عمل میکردیم.</p>
<p>&#8211;         آیا روشهای دیگری نیز استفاده می کردید؟</p>
<p>&#8211;         همچنین نشریه ایران لیبراسیون را در میان آنها توزیع میکردیم. این نشریه شامل دستورالعمل هایی برای فرستادن کمک های مالی بود.</p>
<p>&#8211;         با مبالغ گردآوری شده چه می کردند؟</p>
<p>&#8211;         این مبالغ به کمیته اقتصادی سازمان در ایتالیا واگذار می شد. از آن به بعدش را من حق نداشتم بدانم به کجا می روند.   </p>
<p>&#8211;         روابطتان با مراتب بالاتر خود چگونه بود؟</p>
<p>&#8211;         خفقان آور و حتی غیراخلاقی بود. هر شب ، پس از نماز، باید متن خودانتقادی مان را می نوشتیم و آن را به مسئولمان تحویل می دادیم. او ما را از خواندن کتاب و حتی اندیشیدن  به افکار خودمان باز می داشت.</p>
<p>&#8211;         چرا شما مجاهدین راترک کردید؟</p>
<p>&#8211;         به دلیل سیاسی. به مرور زمان متوجه شدم که آنها نه از دمکراسی و نه آزادی و نه استقلال ملی دفاع نمی کنند. به علاوه به خاطر پولی که آنها دراختیارمان می گذاشتند احساس راحتی نمی کردم. نمی دانستیم این پول از کجا می آید. آنها ادعا می کردند که پولها رااز حزب ها و شهروندان اروپایی دریافت میکنند، اما ما می دانستیم که دروغ میگویند وروابطی ویژه باعراق دارند. همچنین آنها روابطی باسازمان های تروریست داشتند.</p>
<p>&#8211;         می توانید جزئیاتی از این روابط رابرایم عنوان کنید؟</p>
<p>&#8211;         در آنکونا با یک دختر ایرانی که او نیز دانشجوی پزشکی بود ازدواج کرده بودم. در رم او در کمیته خبری مجاهدین کار می کرد. او که وظیفه اش کاوش در مطبوعات بود، مأموریت اصلی اش جستجوی اطلاعاتی در رابطه با تروریسم بود: اطلاعاتی درباره خمرهای سرخ، اعضای IRA در ایرلند، در لبنان و غیره&#8230;</p>
<p>&#8211;         این اثباتی برای رابطه باسازمان تروریستی نیست.</p>
<p>&#8211;         فکر میکنید ما چرا این کار را می کردیم؟ برای کاغذ پرکردن؟ مجاهدین با اهداف سیاسی از فعالیت های این جنبش ها کسب آگاهی میکنند.</p>
<p>&#8211;         آیا دلایل دیگری برای تمایل به ارتباط با مجاهدین داشتید؟  </p>
<p>&#8211;         من و همسرم نگران امنیتمان بودیم. فهمیده بودیم که مجاهدین دانشجویان پزشکی را به سوی عراق فراخوانده اند تا چنانچه تأکید میکردند مجروحین بستری در بیماستان ها را درمان کنند. در واقع، آنها را به جبهه می فرستادند تا بجنگند. در آن زمان ایران و عراق درحال جنگ بودند.  </p>
<p>&#8211;         آیا شواهدی برآنچه میگویید دارید؟</p>
<p>&#8211;         دانشجویان کشته شدند. پسری به نام مهدی، فکر میکنم در 1987 پس از رفتن ما بود که به همین شیوه کشته شد. نام خانوادگی اش را نمی دانستم اما شیرازی بود. فردی دیگر، به نام مهدی احمدی فر، در کمیته دیپلماتیک بامن کار می کرد. در1987 در جنگ کشته شد. برخی ها که می دیدند فریب خورده اند، تلاش میکردند به ایتالیا بازگردند. تقاضای گذرنامه شان راکه توسط سازمان ثبت شده بود میکردند. در پاسخ ، کتک می خوردند و به زندان می افتادند و سپس به سرویس جاسوسی عراق سپرده می شدند. بعداً آنها را به ترکیه می بردند و بدون گذرنامه و پول رها می کردند. مجاهدین حتی اجازه اقامت آنها در ایتالیا را لغو می کردند.   </p>
<p>&#8211;         من اثبات ها ، اسامی یا شواهد روشن می خواهم.</p>
<p>&#8211;         این چیزی است که همه می گویند.</p>
<p>&#8211;         چرا آنها گذرنامه هایشان را به مجاهدین می دادند؟</p>
<p>&#8211;         این موضوع سیستماتیک بود. هر کس به سازمان وارد می شد، گذرنامه و همه پولی که داشت رابه آنها می داد. گذرنامه ها برای جابجا کردن دیگراعضا به کار می رفتند.</p>
<p>&#8211;         آیا این موضوع برای شما و همسرتان نیز رخ داد؟</p>
<p>&#8211;         بله، اماسازمان به اصرار ما با بازگرداندن گذرنامه هامان به موضوع خاتمه داد. بااین وجود، ما حق خروج نداشتیم بنابراین به هنگام شب، فرار کردیم. 1986 بود.</p>
<p>&#8211;         چرا آنها تسلیم شدند؟ ( گذرنامه هارا بازگرداندند.)</p>
<p>&#8211;         بدون شک، برای آنکه ما دو نفر بودیم و قویتر بودیم. به علاوه من برای کمیته دیپلماتیک کار می کردم. من روابطی بااعضای مؤثری از رده سیاسی ایتالیا داشتم. آیا هنوز سئوالاتی دارید؟&#8230;</p>
<p>&#8211;         تنها آخرین نکته. آیا با مسعود یا مریم رجوی ملاقات کردید؟</p>
<p>&#8211;         خیر ، هرگز.</p>
<p>1.      ancône</p>
<p>2.      Nomentana</p>
<p>3.      Luigi Ciriaco De Mita</p>
<p>4.      Bettino Craxi</p>
<p>5.      Claudio Martelli</p>
<p>6.      Nicolazzi</p>
<p>7.      Alessandro Natta</p>
<p>8.      Enrico Berlinger</p>
<p>9.      Flaminio Piccoli</p>
<p>10.   Emanuele Villante</p>
<p>11.   Achille Occhetto </p>
<p>12.   Giacomo Mancini</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209">مصاحبه با دکتر محمود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35209/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با صمد نظری(۱)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری میدانیم که در 21 ژوئن 1981 ( 31 خرداد 1362) فردای آن تظاهرات بزرگ، بنی صدر توسط مجلس از ریاست جمهوری عزل شد. سپس در 28 ژوئن یک بمب در حزب جمهوری اسلامی ، حزبی که توسط آیت ا.. محمد بهشتی رئیس ساختمان دیوان عالی قضایی رهبری می شد منفجر شد. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210">مصاحبه با صمد نظری(۱)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری</p>
<p>میدانیم که در 21 ژوئن 1981 ( 31 خرداد 1362) فردای آن تظاهرات بزرگ، بنی صدر توسط مجلس از ریاست جمهوری عزل شد. سپس در 28 ژوئن یک بمب در حزب جمهوری اسلامی ، حزبی که توسط آیت ا.. محمد بهشتی رئیس ساختمان دیوان عالی قضایی رهبری می شد منفجر شد. او و 72 نفر از دیگر اشخاص که شش نفرشان وزیر ، چهل نفر معاون وزیر و بیست نماینده مجلس بودند. کشته شدند. این حمله به مجاهدین نسبت داده شد. آنها در تبلیغاتشان آن را به عهده گرفتند. درمیان آنها و هواداران رژیم درگیری های بی رحمانه ای درگرفت. سپس در 29 ژوئیه، مسعود رجوی و بنی صدر با یک هواپیمای نظامی ایرانی و به لطف همدستی یک خلبان به پاریس گریختند. باهمکاری مقامات فرانسوی، آنها قرارگاه عمومی شان را درناحیه ای پاریسی به نام اوورسوردواز مستقر کردند. </p>
<p>&#8211;         شما، افراد ی که در ایران مانده بودید، احساس نکردید که توسط رهبرتان مورد خیانت قرار گرفته اید؟</p>
<p>&#8211;         من و رفقایم تماسمان باسازمان قطع شده بود. از آنجائیکه رئیس هسته ما دستگیر شده بود من فرماندهی هسته را به عهده گرفته بودم. امادیگر دستورات را دریافت نمی کردیم. بااین وجود ، تصور میکردیم که رجوی بهترین کار را  انجام  داده و از آرمان های ما دفاع کرده است. تا مدت 2 سال، یعنی تا 1983 هیچ خبری نداشتیم ،سپس از وجود رادیویی که توسط مجاهدین در کردستان ایران ایجاد شده بود، آگاه شدیم. ساکنان این منطقه در برابر حکومت ایران یاغیگری میکردند. رجوی درباره روابطی با آنان مذاکره کرده بود. ما شروع کردیم به گوش سپردن به مأموریت هایی که از این طریق دستور داده می شدند.</p>
<p>&#8211;         چه دستوراتی ؟</p>
<p>&#8211;         آنها از ما خواستند که خود را مسلح کرده و حملاتی علیه دولت ایران به عمل برسانیم. آنها از افرادی که تماسشان باسازمان قطع شده بود دعوت میکردند که ایران را ترک کرده و از طریق کردستان یا پاکستان به عراق بپیوندند.</p>
<p>&#8211;         بنابراین از همان آغاز رابطه باعراق مسلم بود. اما از 22 سپتامبر 1980 ،این کشور در جنگ با ایران بود. آیا شما، در حالیکه رابطه رجوی را با کشور دشمن می دیدید، متعجب و آشفته نشدید؟</p>
<p>&#8211;         فکر می کنم که متوجه نبودیم.</p>
<p>&#8211;         چگونه ایران را ترک کردید؟    </p>
<p>&#8211;         روزی در زمستان 1983، پیامی بااسم رمز من، زین العابدین کوهستانی ، از رادیو اعلام شد. ارتباط هر هشت ساعت تکرار می شد و به من دستور می داد که نامه هایی را به مرکز مجاهدین به یک نشانی در اوورسوردواز بفرستم. دوباره خودرا برانگیخته دیدیم. با عصاره پیاز، که جوهری نامرئی دارد و در مقابل شعله آتش مرئی می شود، نامه ای نوشتم. روی پاکت نشانی فرستنده را اشتباه نوشتم. دو یا سه بار در هفته، یک ارتباط تلفنی دریافت می کردم. </p>
<p>&#8211;         مجاهدین از فرانسه به خانه شما تماس می گرفتند؟ خطرناک نبود؟</p>
<p>&#8211;         خیر، آن ها دو شماره داشتند، یکی منزل یکی از اعضای خانواده ام و دیگری یکی از دوستانم. وقتی که تلفن می زدند، یک کلمه عبور راعنوان میکردند. بنابراین من خود را به یک محیط عمومی که از قبل تعیین شده بود می رساندم. مثلاً یک مغازه و من در آنجا وانمود می کردم که دارم خرید میکنم. در زمان پیش بینی شده، تلفن می کردند و از صاحب مغازه خواهش میکردند که بگذارد با یکی از مشتری ها صحبت کند. نام کسی را به او می دادند و من وانمود می کردم که خودم هستم. آنها خودشان از فرانسه هر سئوالی که می خواستند می پرسیدند و من باید جوابهایم را با دستکاری و تغییر تحویل می دادم. اگر می پرسیدند چندنفر در یک عملیات کشته شدند؟ من مثلاً می گفتم: سه تا فرش از شیراز خریدم. در هر تماس ، رابط من که یک زن بود، به من نشانی قرار ملاقات بعدی رامی داد. من تا 1985 به همین شیوه کار می کردم.</p>
<p>&#8211;         تماس ها از کجا گرفته می شدند؟</p>
<p>&#8211;         فکر می کنم همیشه از پاریس.</p>
<p>&#8211;         فرمانده هایتان چه مأموریت هایی به شما می دادند؟</p>
<p>&#8211;         مأموریتهای تبلیغاتی و خرابکاری در دستگاه های دولتی. این مأموریتها شکل قتل و کشتار نیز یافته بود. برخی ها عهده دار عملیات های این چنینی بودند اما در مورد من اتفاق نیافتاد. </p>
<p>متوجه شدم که اگر هم اتفاق افتاده بود ، نظری به من نخواهد گفت. او ادامه داد:</p>
<p>&#8211;         در پایان سال 1984 من دستور ترک ایران و پیوستن به عراق به همراه گروهم را دریافت کردم. خروج افرادم را سازماندهی کردم. خروج خودم به دلیل اجبارات خانوادگی ، به خاطر خواهرها و برادرهایم به تأخیر افتاد. مریم رجوی خودش بامن تلفنی صحبت کرد. اول به من گفتند: بالاترین مقام مسئول میخواهد به تو چیزی بگوید. او از من پرسید آیا موقعیت مالی ام را سامان داده ام ، زیرا من باید 3000 تومان پول ایرانی رابا خودم می بردم و به سازمان تحویل می دادم. او به من گفت: خوب به من گوش کن. اگر یک اشتباه کنی ،کشته خواهی شد. به علاوه اینجا در پاریس ما متحمل دردسر خواهیم شد. 22 فوریه 1985، شب هنگام خانه را ترک کردم. مادرم را بوسیدم. مطمئن بودم که هرگز برنمی گردم. در ذهنم احساس میکردم دارم خودم را برای وطنم فدا میکنم.</p>
<p>&#8211;         تنها بودید؟</p>
<p>&#8211;         بله، زیرا همه گروهم قبلاً رفته بودند. در این دوره، بدلیل جنگ باعراق، خروج از ایران بدون مجوز ممنوع بود. چنانچه دستور داده بودند ، یک بلیط اتوبوس برای زاهدان خریدم. از آنجا یک عبور دهنده قاچاقی که از سوی مجاهدین دستمزدش پرداخت شده بود، بردن مرا به عهده گرفت. او سبیل هایی داشت که تا دو طرف صورتش آمده بودند و لباس سنتی قبایل بلوچ راپوشیده بود، یک شلوار گشاد و پیراهن بلندی که دامنش در هواتکان می خورد. ما با خودرو او، یک تویوتا پیکاپ قرمز به سوی مرز به حرکت درآمدیم خودرو دیگری جلوتر از ما می رفت تا اطمینان حاصل شود که راه آزاد است. در پست کنترل من وانمود کردم که  می روم پسر عمویم که در کاشه، شهر کوچکی نزدیک پادگان، خدمت سربازی اش رامی گذراند ، ملاقات کنم. عبور دهنده دیگری مرا وارد پاکستان کرد. در قطا همه چیز توسط مجاهدین پیش بینی شده بود. آنها مرا به دفتر ملل متحد بردند. این دفتر برای پذیرفتن افغانی هایی  که به خاطر حمله  شوروی به کشورشان به پاکستان فرار میکردند ،در آنجا مستقربود.  من یک کارت پناهندگی سیاسی بدست آوردم. پس از چند روزی انتظار به همراهی یک نفر باهواپیما به کراچی رفتم.</p>
<p>&#8211;         برای پرداختن دستمزد عبوردهنده و اموراتتان در پاکستان چه کردید؟</p>
<p>&#8211;         همه چیز به عهده مجاهدین بود. من فقط باید پیروی می کردم. در کراچی چنانچه پیش بینی شده بود در  یک هتل واقع در ده دقیقه ای دفتر سازمان ملل مستقر شدم. این هتل هیچ شباهتی باهتل هایی که در ایران می شناختم نداشت.</p>
<p>یک ساختمان کوچک دو طبقه بود و ما در طبقه دوم،  روی زمین می خوابیدم و خودمان نظافت را انجام می دادیم. در یک دفتر باید همه رفت و آمدهایمان را یادداشت میکردیم. خروجمان محدود می شد به مواقعی که به دنبال هموطنی که از ایران فرار کرده بود می رفتیم تا آنها رابه پیوستن به مجاهدین دعوت کنیم. </p>
<p>&#8211;         چندوقت در آن خانه ماندید؟  </p>
<p>&#8211;         بیش از دو ماه. در حدود نیمه های ژوئن  ،با سه تانیروی تازه دیگر، باهواپیما به بغداد رفتیم. مسئولان هتل مدارکم راضبط کرده بودند، برای جابجا شدن، آنها گذرنامه یک معامله گر بندر عباسی را به من دادند.</p>
<p>&#8211;         چرا مدارک شناسایی تان را  عوض کردند؟</p>
<p>&#8211;         این روند عادی است نزد مجاهدین و آنها گذرنامه ها را ثبت میکنند تا افراد را با هویت های دروغین به این سو و آن سو بفرستند.</p>
<p>&#8211;         در بغداد چگونه از شما پذیرایی شد؟</p>
<p>&#8211;         به پلیس گفتیم که متعلق به سازمان مسعود رجوی هستیم. مردی ما را به هتل الرشید ، بزرگترین هتل پایتخت عراق برد. فردای آن روز، مجاهدین به دنبالمان آمدند. با لباس های شخصی، سوار بر یک لندکروز سفید.</p>
<p>&#8211;         درآن لحظه احساستان چه بود؟</p>
<p>&#8211;         پیچیده است. از سویی راضی بودم که بالاخره به سازمان پیوستم. از سوی دیگر خودم را راحت نمی دیدم. خود را در کشوری می یافتم که داشت شهرهای ایران را در بمباران هایش ویران می کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210">مصاحبه با صمد نظری(۱)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35210/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با صمد نظری(۲)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2005 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه آقای آلن شوالریاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211</guid>

					<description><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری قسمت دوم: &#8211;      پس از فرار شما از ایران از طریق پاکستان ، به عراق رسیدید و  تا آنجا رسیدیم که بغداد را با دیگر مجاهدین ترک کردید. اکنون در حوالی تابستان 1985 هستیم. بعدش چه شد؟ &#8211;      دراتومبیل، از خودم سئوالهایی می پرسیدم. آیا ما باید خود را تبعید میکردیم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211">مصاحبه با صمد نظری(۲)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با صمد نظری</p>
<p>قسمت دوم:</p>
<p>&#8211;      پس از فرار شما از ایران از طریق پاکستان ، به عراق رسیدید و  تا آنجا رسیدیم که بغداد را با دیگر مجاهدین ترک کردید. اکنون در حوالی تابستان 1985 هستیم. بعدش چه شد؟</p>
<p>&#8211;      دراتومبیل، از خودم سئوالهایی می پرسیدم. آیا ما باید خود را تبعید میکردیم و ایران را از همه هواداران خود خالی می کردیم؟ آیا این خطر وجود نداشت که روزی کاملاً تحت کنترل عراقی ها در بیاییم و تبدیل به مزدوران آنها شویم؟</p>
<p>&#8211;          از وقایعی که هنگام ورودتان به پادگان رخ داد بگویید؟</p>
<p>&#8211;      از سلیمانیه عبور کردیم و خود را در میان کوه هایی یافتیم. پادگان در دره ای خشک قرار داشت. دو ساختمان پنجاه متری بر روی سکویی، برای جلوگیری از خطرات سیلاب در فصل بارندگی بنا شده بودند. همراه سه همکار دیگرم که با هم از پاکستان آمده بودیم، لباس های سنتی کردها را که در آن دوره یونیفرم مجاهدین بود، پوشیده بودیم. در آغاز، مثل دیگران، من هم در آنجا احساس راحتی نمی کردم. اما بعداً عادت کردیم.</p>
<p>ما روی یک کفپوش پلاستیکی، زیر چهار خیمه نظامی که با قفسه هایی برای اسلحه مجهز شده بودند، می خوابیدم. کمی بالاتر، تاکستانی قرار داشت که افرادی که پیش از ما آنجا بودند، آن را کشت کرده بودند.</p>
<p>آموزشهای شما شامل چه می شد؟</p>
<p>در آن زمان، در آنجا ده ها نفر دیگر بودند، همه آنها نیز مانند ما ایرانی بودند. ما به همراه آنها یک ساختار ایدئولوژیکی یافتیم. در همان حال، اندیشه مسعود رجوی، تاریخچه سازمان و برنامه عملکردی مان در آینده را مطالعه میکردیم. مسئول این مکان ها داوود ابراهیم نام داشت،  او در 1988 به هنگام جنگ با ارتش ایران کشته شد. دستیارش نیز حسین اصفهانی بود. ما در آموزش هایمان حتی نام های مبارزاتی مان را انتخاب کرده بودیم. کمی دورتر، پایگاه دیگری قرار داشت که&#8221; نامزدهای خودکشی&#8221; نام گرفته بود. حدود 700 مبارز در آنجا مستقر بودند. پس از یک ماه ، ما به کمپ دیگری فرستاده شدیم که از مرز ایران دورتر بود. حدود 50 تا 60 نفر که تازه به خدمت گرفته شده بودند آنجا بودند. در آن پایگاه آموزش پیاده نظام و کار با اسلحه های انفرادی را آموختیم. مسئول اصلی مان جلیل نام داشت. 38 سال داشت و اهل استان لرستان بود. پیش از آن در ارتش ایران سرگروهبان بود.</p>
<p>&#8211;          این نیروهای تازه کار از چه گروه هایی تشکیل شده بودند؟</p>
<p>&#8211;      درآن دوره، ما دو منشاء کاملاً متمایز داشتیم. از سویی کردهای ایران و از سوی دیگر افرادی مثل من که از اکثر شهرها آمده بودند. کردها خود را&#8221; کامیکز&#8221; می نامیدند، در مناطق کوهستانی علیه مواضع ایران عملیات های ایذایی انجام می دادند. فراموش نکنید که در آن زمان میان ایران و عراق جنگی تمام عیار برپا بود. گروه دوم را&#8221; نابود کننده ها&#8221; می نامیدیم. آنها برای ارتکاب قتل ها در شهرها آموزش یافته بودند. آموزش های آنها در پایگاه&#8221; ملک مزبان&#8221; در حومه شمالی سلیمانیه انجام می گرفت. و من به آنجا فرستاده شدم.</p>
<p>&#8211;          تعریف کنید که بر شما چه گذشت؟</p>
<p>&#8211;      ما در یک مدرسه قدیمی که صدام حسین به مجاهدین داده بود، مستقر شده بودیم. پرده های پنجره ها همیشه کشیده بودند. در داخل ساختمان فضا با تیغه هایی تقسیم بندی شده بود و ما نیز به گروه های کوچک هشت تا ده نفره تقسیم شده بودیم  تا یکدیگر  را نشناسیم. به هنگام ورود من شصت تا هفتاد نفر تقسیم شده بودند که 7 زوج مزدوج در آنها بودند.</p>
<p>&#8211;          فرمانده چه نام داشت؟</p>
<p>&#8211;      افشین ابراهیمی فخاح. فکر می کنم او اهل تهران بود. می گفتند که با دستهای خودش شصت نفر را در این شهر کشته است. وقتی که وارد شدیم آمد ما را ببیند و اعلام کرد:&#8221; ما شما را برای عملیات های چریکی شهری آموزش خواهیم داد.&#8221; ما آموخته بودیم که چگونه از اسلحه های گوناگون بسیاری مانند برتاهای Beretta کوتاه و بلند، کلت 45 و نوعی کپی عراقی آن ، &#8221; اوزی&#8221; UZI اسرائیلی و خمپاره ها، استفاده کنیم. به ما یاد می دادند که چگونه هدفمان ، فردی که می خواهیم بکشیم را پیدا کنیم ،چگونه اطلاعات بدست بیاوریم. چگونه طرح عملیاتمان و تاکتیک های پیشروی و حمله و شیوه های بازگشت به پایگاه هایمان را به کار ببندیم. همچنین به ما می آموختند که چگونه وسایل نقلیه نظامی را هدایت کنیم. چرا که بیشتر حملات از طریق چنین موتورهایی انجام می گرفت.</p>
<p>&#8211;          شیوه آن چگونه بود؟</p>
<p>&#8211;          ما دو نفر می بودیم. یکی هدایت را به عهده می گرفت و دیگری با سلاحش شلیک میکرد.</p>
<p>&#8211;          آیا شما آموزشهایی با سلاح های سرد دریافت میکردید؟  </p>
<p>&#8211;          خیر، هیچ آموزشی.</p>
<p>&#8211;          هدفهای شما چه کسانی بودند؟</p>
<p>&#8211;      هدفهای از پیش تعیین شده ما که  پاسدارها بودند، اما در بیشتر مواقع سازمان فرد موردنظر را مشخص می کرد.</p>
<p>&#8211;          آموزش های دیگری هم می گرفتید؟</p>
<p>&#8211;      بله، یاد گرفتیم که چگونه مخفیانه زندگی کنیم ، از گذرنامه های جعلی استفاده کنیم و با تعویض عکسها و نامه ها مدارک جعلی بسازیم و با کمک سیب زمینی تامپون بسازیم. من می توانستم با نمک و پودر لباس شویی، اطلاعات روی مدارک دزدیده شده را محو  کنم. همچنین ما می دانستیم که چگونه نارنجک ها و مین های دست ساز درست کنیم.</p>
<p>&#8211;          آیا قادر بودید گذرنامه غربی رد و بدل کنید؟</p>
<p>&#8211;      درآن زمان، ما در کشورهای غربی کار نمی کردیم و این گذرنامه ها به کارمان نمی آمد. امروزه، به دلیل سخت گیریهای شدید امنیتی بسیار دشوار شده است. ما در آن منطقه محدود شده بودیم. مسئولان کشورهای شما روی گذرنامه شماره های ویژه ای درج می کنند که با چشم غیرمسلح نامرئی هستند و تنها با پرتونگاری قابل دیدن هستند.</p>
<p>&#8211;          چند وقت آموزش شما به طول انجامید؟</p>
<p>&#8211;      در کل یک سال. هشت ماه برای آموزش تئوری و چهار ماه برای آماده سازی اولین عملیاتمان. اما در جریان برنامه، ما را به کرکوک منتقل کردند چون ظرفیت مدرسه برای پذیرش ورودی های جدید کافی نبود. در کرکوک هتلی تحت کنترل ما بود و جای اسکان و آموزش در اختیارمان میگذاشت.</p>
<p>&#8211;          وضعیت هتل را شرح دهید؟</p>
<p>&#8211;      در مرکز شهر کرکوک، نزدیک ایستگاه راه آهن واقع شده بود. یک ساختمان سه یا چهار طبقه بود که به یک بلوار و میدان مشرف بود. به خاطر می آورم که یک رستوران ، درست کنار هتل بود که در مقابل آن حوضی چهارمتری بود. در آن ماهی هایی که برای خوردن در رستوران انتخاب می شدند، شنا می کردند.</p>
<p>&#8211;          آیا شما همیشه ملبس به لباس های کردی بودید؟</p>
<p>&#8211;      خیر. از آن به بعد، ما لباسهای شهری می پوشیدیم. برای آماده سازی خویش، جهت مأموریت مان ،ما لباس هایی که از ایران آورده شده بودند، با مارک های ساخت مناطقی که در آنها باید عملیات انجام می دادیم، می پوشیدیم. ما هسته هایی متشکل از دو مرد تشکیل داده بودیم. عادت کرده بودیم که همیشه باهم زندگی کنیم. هر هسته یک نماینده داشت که خارج از هتل می خوابید.</p>
<p>&#8211;          آیا سیستم سلسله مراتب حاکم بر هسته این را ایجاب میکرد ؟</p>
<p>&#8211;      هسته ها بر حسب شهر و شهرها برحسب استان، بنابر آنکه اعضا اهل کجا هستند، دوباره گروه بندی می شدند. ما یک رئیس استانی داشتیم. در این هتل کرکوک آموختیم که از کردهایی استفاده کنیم و انجمن هایی سری را اداره کنیم، نقشه ها را بخوانیم، از شهروندان و افرادی که می شناختیم استفاده کنیم بدون آنکه بگذاریم بفهمند که هدفمان از حضور در ایران چیست.</p>
<p>&#8211;          این مأموریتی که خود را برایش آماده می کردید، چه بود؟</p>
<p>&#8211;      من باید با یک کامیون به تهران وارد می شدم و سلاح هایی را به ایران وارد می کردم. ما همه دستورات را بسیار دقیق داشتیم. مسعود به ما می گفت:&#8221; هر بار که کسی با شما مقابله کرد، او را بکشید. این خط مشی نظامی است.  باید بیشترین ضربه ها را به رژیم وارد کنیم&#8230;&#8221; اگر کسی نمی خواست اتومبیلش را به ما بدهد،  ما باید او را می کشتیم بدون آنکه به دنبال آن باشیم که بدانیم او کیست. ما می توانستیم هر کسی را متوقف کنیم. به شما نشان خواهم داد چگونه&#8230; پس از آنکه مدار کسی مبنی بر اینکه فرد برای حکومت کار می کند یا به یک حزب سیاسی متعلق است می یافتیم باید می گفتیم :&#8221; به نام خدا، به نام خلق، به نام مسعود و مریم ، تو  محکوم به مجازات مرگ هستی&#8221; و یک مرتبه به سر طعمه خود شلیک می کردیم&#8230; ما سربازان مریم و مسعود بودیم. آنها روح ما را مسلح کرده بودند و به ما می گفتند:&#8221; اگر کسی را در خیابان بکشید ، انگار که خمینی را کشته اید&#8230;&#8221;</p>
<p>&#8211;          آیا شما چهار ماه وقت گذاشتید برای آماده شدن برای حمل اسلحه به ایران. زیاد نبود؟</p>
<p>&#8211;          من مأموریت دیگری هم داشتم که باید به همراه گروهم انجام می دادیم. هدفی برای زدن.</p>
<p>&#8211;          هدف؟</p>
<p>&#8211;      مردی که باید خود من و هم گروهی هایم به قتل می رساندیم. او در بانکی در گرگان کار میکرد.  یک بنز 220 سفید داشت که ما شماره ثبتش را می دانستیم ، در میدان قضا خیابان اصلی زندگی می کرد. ما عکس برداری هایی را انجام دادیم، عاداتش و ساعات رفت و آمدش و جزئیاتی درباره شخصیتش را دریافتیم. </p>
<p>&#8211;          علت برنامه ریزی برای این سوء قصد چه بود؟</p>
<p>&#8211;          عجیب است، اما من هرگز سئوالی نمی پرسیدم. برای ما فقط نشانی و جنبه فیزیکی هدفمان مهم بود.</p>
<p>&#8211;          آیا نام اعضایی که در این مأموریت برای ارتکاب قتل ها همراهتان بودند را می دانید؟</p>
<p>&#8211;      بله، زوجی با نام های محمد رضا محمدی و مینا محمدی. هر دوشان اهل کهورستان ، در کوه های زاگرس بودند. آنها دو برادر را به قتل رساندند و توسط مقامات دستگیر و اعدام شدند. آنها را خوب می شناختم ،ما هشت ماه آموزشی را با هم گذراندیم. </p>
<p>&#8211;          کسان دیگری هم بودند؟</p>
<p>&#8211;      مسعود مورمی. او اهل قائم شهر بود. در جریان درگیری با پاسداران کشته شد. جلال شفیعی که او هم هنگامیکه به ورامین می رفت در یک درگیری کشته شد. همچنین مسعود چگینی ، نوری همدان و چند نفر دیگر که نامشان را فراموش کرده ام، بودند&#8230;</p>
<p>&#8211;      من خائن نیستم ، من به دوستانم خیانت نکردم. اما مثل اسیدی که از درون بدن را می سوزاند، شبها به خوابم می آیند.</p>
<p>&#8211;          کی مأموریتهایتان در ایران را به انجام رساندید؟</p>
<p>&#8211;          به لطف خدا، به انجام نرسیدند. من این اقبال را داشتم که کسی را نکشم&#8230;</p>
<p>چند روز بعد هنگامیکه یکی از مسئولانمان من و هم گروهی هایم را احضار کرد، ما بازگشتیم. او مرا بسیار دوست  داشت ، برای همین بود که مرا برای این هدفی که به شما گفتم، انتخاب کرد&#8230;</p>
<p>او به ما گفت :&#8221; من از یک نشست در اورسوردواز باز میگردم. رهبرانمان از ما برای کار سختی که انجام دادیم تشکر کردند ، اما کشتن کافی نیست. ما می خواهیم روش را تغییر دهیم. با همکاری با ارتش عراق، از این پس در خط جبهه مبارزه خواهیم کرد.&#8221; سپس سلاح های ما را پس گرفت، رولورهایی که از آغاز آموزشمان همیشه حمل میکردیم.</p>
<p>&#8211;          کی این اتفاق افتاد؟</p>
<p>&#8211;          تاریخ دقیق را به خاطر نمی آورم اما اواخر سال 1986 بود. </p>
<p>&#8211;          چرا این تغییر انجام گرفت؟</p>
<p>&#8211;      بعدها فهمیدم. بیشتر مأموریت ها به مردن عاملان مأموریت می انجامید. عده ای بسیار کمی از ایران باز می گشتند. از آنجائیکه نیروگیری بدین حد نبود برای مجاهدین بسیار گرانتر تمام می شد.</p>
<p>&#8211;          تاکتیک جدید MEK شامل چه می شد؟</p>
<p>&#8211;      در آغاز، مهدی برائی همه مجاهدین را در کمپ ملک مزبان جمع کرد و یک کنفرانس داد. او مأمور اطلاعات جاسوسی سازمان بود. او بر تغییر استراتژی تأکید و ایجاد&#8221; ارتش آزادی بخش ملی&#8221; را اعلام کرد. یکی از رفقا به نام حجت که در هتل کرکوک همراه با ما آموزش دیده بود، از ایران بازگشته بود ، در آنجا مردی به نام کریمی را در لاهیجان کشته بود. در طول نشست او کنار من بود. او با صدای بلند مهدی برائی را خطاب قرار داد:&#8221; آیا با کشور دشمن ایران ، یعنی عراق همکاری خواهیم کرد؟&#8221;  برائی به او پاسخ داد:&#8221; تو آماده نشدی که استراتژی سازمان را تعیین کنی. تو نمی توانی بفهمی.&#8221; حجت سالن را ترک کرد و دیگر هرگز دیده نشد.  </p>
<p>&#8211;          در آن موقعیت ، شما چگونه سازمان یافته بودید؟</p>
<p>&#8211;      ما در چهار گردان 200 نفری و یک نیروی ذخیره ای که در عقب مستقر بود سازمان یافته بودیم. در کل، در حدود هزار مبارز. ما روبروی مرز ایران موقعیت گرفته بودیم و بر اساس مکانهای بومی مان دوباره گروه بندی شده بودیم. هر گردان دارای واحدی تشکیل یافته از چهار نوع خدمات بود: یکی برای دوربین های رصد شبانه، یکی برای لباس و دو تا برای اسلحه ها. ستاد مسعود رجوی در کمپ اشرف بود&#8230;    در آن زمان رجوی می گفت:&#8221; من می خواهم آتش را در کوهها بگذارم.&#8221; من به اداره اطلاعات سازمان در بخش نظامی منتقل شده بودم. با دو نفر تحت فرمانم شروع کردم. پس از چند وقت، 9 نفر تحت الامر داشتم. بیشتر مواقع در مأموریت در کوه های ایران، میان بانه و سقز به سر می بردم. ما فقط تجهیزات نقشه خوانی که توسط عراقی ها فراهم شده بود و  رادیوهای ساخت فرانسه داشتیم که آنها را هشت تا ده کیلومتر حمل می کردیم. </p>
<p>&#8211;          چه نوع مأموریتی به شما محول می شد؟</p>
<p>&#8211;      مقامات بالاتر من، پایگاهی ایرانی را روی نقشه به من نشان می دادند و درباره آن اطلاعاتی را که توسط عراقی ها جمع آوری شده بود، می دادند. ما در شب به موانع ایرانی ها نزدیک می شدیم و آنها را با دوربین های دید در شب زیر نظر می گرفتیم.  به دنبال شکافی در آرایش امنیتی نیروهای ایرانی ، در موقعیت نگهبان ها میگشتیم. سپس لباس نظامی ایرانی می پوشیدیم، و اطلاعات برجسته آن واحد نظامی را با خود داشتیم تا خود را به درون پایگاه برسانیم. اگر در شرایطی، دستگیر می شدیم باید خودمان را با یک کپسول سیانور که بین لثه و گونه مان داشتیم، می کشتیم. استوانه ای با چهار سانتیمتر طول و یک سانتیمتر قطر بود. در درون پایگاه، به گفتگوها گوش می دادیم، تعداد نفرات را می شمردیم و سلاحهای سنگین را نشان گذاری می کردیم. هر بار باید برای اثبات انجام گرفتن مأموریتمان یک چیزی از پایگاه می دزدیدیم. در برگشت، گزارش می دادیم و اطلاعات را به ارتش عراق انتقال می دادیم.</p>
<p>&#8211;          چند تا مأموریت این چنینی انجام دادید؟</p>
<p>&#8211;          حدود چهل مورد.</p>
<p>&#8211;          پایگاه شما کجا بود؟</p>
<p>&#8211;      در کمپ اشرف. مجموعه خدمات جاسوسی پنجاه تا شصت نفر را تحت الامر مهدی برائی به کار می گرفت، نام  مبارزاتی او احمد عارف بود که به معنای&#8221; کسی که می داند.&#8221;  می باشد. فکر می کنم که تا بهار 2003 زمان حمله امریکا او همواره بر این سمت بود. دستیارش ابراهیم ذاکری نام داشت. ما شاخه های گوناگون را تشکیل داده بودیم : شنود رادیویی  ، شنود تلفنی ، بهره برداری از  عکسهای هوایی که توسط عراقی ها فراهم می شد و بازجویی زندانی ها. من مسئول این مورد آخری بودم. چرا که شامل افرادی میشد که ما در حین عملیات های جاسوسی مان در خاک ایران دستگیر می کردیم.</p>
<p>&#8211;          آیا جهت گرفتن اطلاعات از خشونت استفاده میکردید؟</p>
<p>&#8211;      خیر،‌ چون هدف بازگرداندن آنها و استفاده از آنها علیه ر&#x200d;&#x200d;&#x200d;ژیم ایران است. چون شناخت خوبی از پایگاهشان داشتم، آنها را از لحاظ روانی بی ثبات میکردم و جزئیاتی درباره مواضعشان از آنها می کشیدم. گفتگویی دوستانه برای گرفتن دیگر اطلاعات کافی بود. </p>
<p>&#8211;          دیگر شیوه های جاسوسی مورد استفاده ،‌چه بودند؟</p>
<p>&#8211;      به عنوان مثال، در عراق ،‌ یکی از مجاهدین در سرویس جاسوسی ما به یکی از مسئولان نظامی یا مدنی ایران تلفن می زد و خود را با نام یکی دیگر از مأموران دولتی معرفی میکرد. اگر آن مسئول آنجا نبود ،‌او یک موضوع ضروری را بهانه قرار می داد تا شماره تلفن و نشانی منزلش را بدست آورد. ما شروع به تحقیق روی محل می کردیم. بدین ترتیب، جزئیاتی درباره عادات عوامل و نزدیکان رژیم بدست می آوردیم. شما شگفت زده می شوید اگر بدانید چقدر کارمندها می توانستند به آسانی صحبت کنند تا به خود را مهم جلوه بدهند. حتی ما یک سیستم شنود منشعب در مجمع ملی ایران داشتیم. این هسته پنج تا شش نفری خیلی بسته بود. اعضایش باهم می خوردند و زندگی می کردند. هر کس دو یا سه رادیو را کنترل می کرد. یک بار در 1987 یا 1988 ،‌من به دفترشان که در کرکوک واقع شده بود وارد شدم. </p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211">مصاحبه با صمد نظری(۲)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/35211/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
