<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مهدی خوشحال</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مهدی-خوشحال</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 20 Dec 2021 11:05:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.3</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>مهدی خوشحال</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مهدی-خوشحال</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین شد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48471</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48471?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 Dec 2021 08:29:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48471</guid>

					<description><![CDATA[<p>پس از درج مقاله معروف خانم لوییزا هومریش در ارتباط با کودکان مجاهدین که در مجله دی سایت آلمان، منتشر و بازتاب زیادی داشت، مجدداً خاطراتم را در باب کودکان مجاهدین خلق، مرور کردم تا به یک موضوع ویژه یا معجزه رسیدم. در باب موضوع کودکان مجاهدین خلق تاکنون چندین مقاله و یک کتاب نوشته [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48471">معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پس از درج مقاله معروف خانم لوییزا هومریش در ارتباط با کودکان مجاهدین که در مجله دی سایت آلمان، منتشر و بازتاب زیادی داشت، مجدداً خاطراتم را در باب کودکان مجاهدین خلق، مرور کردم تا به یک موضوع ویژه یا معجزه رسیدم. در باب موضوع کودکان مجاهدین خلق تاکنون چندین مقاله و یک کتاب نوشته بودم اما همیشه یک موضوع را که به نظرم غیر اخلاقی به نظر می رسید ولی در اصل معجزه ای برای نجات یکی از کودکان اسیر، شمرده می شد در همه گفتار و نوشتارم سانسور می کردم و از بیانش شرم داشتم. آن زمان که جوان تر بودم فکر می کردم شاید تصادف و یا زرنگی از جانب من باشد ولی حال که سن ام زیادتر شد و همچنین اعتقادم بالاتر رفت داستان زیر را بی شک یک معجزه می دانم که منجر به نجات یکی از کودکان اسیر در مجاهدین خلق شد.</p>
<p>دعوایم با مجاهدین خلق در اصل از عراق شروع شد و سپس به استانبول و بعد به آنکارا کشید. جایی که اواخر سال 1370 و برای پناهندگی در یو ـ ان، اسم نوشتم. کودکی که دو سال قبل به مجاهدین تحویل داده بودم شش سال داشت و برای نجاتش به هر دری می زدم و باصطلاح خط قرمزم محسوب می شد. یکی از روزها که در آنکارا اقامت داشتم به خود قوت قلب داده و نزد انجمن مجاهدین رفتم وبه مسئول انجمن که علی نام داشت، گفتم من که مجاهد خلق نیستم پس چرا فرزندم را به من پس نمی دهید؟</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>شاید نتوانم در جایی پناهندگی بگیرم و شاید برای همیشه در ترکیه باقی ماندم. علی مسئول انجمن با خونسردی رو به من کرد و گفت، شما بچه ات را که دست ما داده بودید گم شده است، حالا چون ما درگیر انقلاب در ایران هستیم و وقت پیدا کردنش را نداریم لذا به یو ـ ان و یا حقوق بشر، مراجعه کن و به آن ها بگو فرزندت گم شده شاید بتوانند برایت پیدا کنند. با ناراحتی و دلخوری از نزد علی و انجمن مجاهدین، خارج شدم و دوباره به ادارات مختلف مراجعه کردم. از یو ـ ان آنکارا تا صلیب سرخ و یونیسف و در انتها به سفارت آلمان مراجعه کردم. دکتر حمید یکی از دوستان خوبم نیز به عنوان مترجم با من بود. مسئولین سفارت هر چه در کامپیوتر نگاه کردند چنین اسمی که من داده بودم را پیدا نکردند. بعدها که مدت دو سال از پرس و جویم گذشت و النهایه خود را به آلمان رسانده بودم، معلوم شد که مجاهدین اسم فرزندم را عوض کرده و با نام اصلی در هیچ جایی شناخته نمی شد و لذا مراجعه ام به ادارات و مراجع حقوق بشری و سفارت و غیره، بیهوده بود و باصطلاح مرا دنبال نخود سیاه فرستاده بودند با این وجود اما خسته نمی شدم و از پای در نمی آمدم. تا آن روز من از مجاهدین خلق آزاد نشده و نجات پیدا نکرده بودم بلکه جنگی طولانی و ناجوانمردانه و نابرابر را به من تحمیل کرده بودند که سال ها ادامه داشت و پیروز شدن در این جنگ خود معجزه بود. دکتر حسین یکی از دوستان نزدیکم بود که او نیز مانند دکتر حمید از افراد ناراضی مجاهدین بود که قصد جدایی و رفتن به سوئد را داشت. قصه پر غصه ام را که به دکتر حسین گفتم او نیز که فرزندانش در سوئد و نزد یک خانواده هوادار به سر می بردند، دست به کار شد و با زنگ زدن به چندین نفر سرانجام رد و آدرس فرزندم را در آلمان پیدا کرد و با مخفی کاری تمام به من داد.</p>
<p>حالا یک شماره تلفن و کشور محل اقامت، داشتم که توسط آن ها باید راه پر پیچ و خم و طولانی نجات را طی می کردم. در حینی که در یو ـ ان آنکارا، اسم نوشته بودم و نتیجه اش معلوم نبود، به ایران و خانواده ام نیز زنگ زدم و از آنان درخواست کمک و پول کردم چون احتمال می دادم یو ـ ان نیز سر کارم بگذارد و یا مجاهدین در کار پناهندگی ام اخلال وارد کنند. در همین حین به یک قاچاقچی معروف در آنکارا که علنی کار می کرد و آذری بود، مراجعه کردم و او به صراحت قیمت رسیدن به کشورهای مختلف را برایم شرح داد و گفت، از همه ارزان تر کشور آلمان است که سه هزار دلار تمام می شود. میزان پولی که از یو ـ ان برای نیاز ماهانه دریافت می کردم، حدوداً صد دلار بود و پس انداز کردنش مشکل بود. در همین حین، برادرم از ایران سر رسید و با ذوق به استقبالش رفتم و با تأسف دیدم برادرم هفتصد دلار بیشتر ندارد. با عصبانیت تمام هفتصد دلار را کف دستش گذاشتم و گفتم این پول را بگیر و به ایران برگرد اگر مقدار سه هزار دلار جمع کردی دوباره برگرد. برادرم دلارها را از من گرفت و با خود به ایران برد. مشکلاتم یکی یکی افزون تر می شد و در همین حین که در فکر جمع آوری پول مورد نیاز برای فرار بودم، همچنین خاطراتم را نت برداری می کردم تا اگر زنده ماندم شاید به درد کارم بخورد. در همین حین، از جانب پلیس ترکیه، از آنکارا به شهر مذهبی قونیه، تبعید شدم و کارم از هر جهت سخت تر شد و دستم از دوستان و ادارات و خیلی جاهای دیگر کوتاه شد. از اولین روزهای اقامتم در قونیه که باید مشکل استقرار و برگه هویت و اقامت و مسایل دیگر را حل و فصل می کردم، با دو خبر خوب و بد که به من رسید مواجه شدم.</p>
<p>خبر بد، این بود که از بین شصت تن از هواداران مجاهدین که در یو ـ ان آنکارا اسم نوشته بودند اولین کسی بودم که قبول شده بودم اما متأسفانه باید منتظر هیئت کانادایی و به مدت دو سال باقی می ماندم که با توجه به رفتن به کانادا و از آن جا رفتن به آلمان و جستجوی تازه و پیدا کردن فرزند حداقل چهار سال طول می کشید و لذا از این بابت ناراحت بودم و تنها گزینه پیش رو همان فرار از ترکیه و در حداقل زمان باقیمانده و رسیدن به کشور آلمان، بود که همه این ها را می بایست در اسرع وقت و مخفیانه انجام می دادم وگرنه مجدداً مجاهدین کلاه گشاد دیگری بر سرم می گذاشتند.</p>
<p>خبر خوب، اما که به معجزه شبیه بود چنین بود که برای اولین بار در قونیه که برای دریافت حقوق ماهیانه مراجعه کردم، مسئولی که ترک بود و در ازای دادن پول امضاء می گرفت، مقدار سیصد دلار به من تحویل داد و گفت که شما سه نفر هستید! آن ها با یک اشتباه محاسبه نفرات دیگری که در عراق و آلمان به سر می بردند و من اسم شان را از روز اول به عنوان خانواده ام به یو ـ ان داده بودم را نیز حساب کرده و حقوق شان را به من تحویل می دادند. با این حساب و به مدت چندین ماه که در قونیه سکونت داشتم می توانستم ماهیانه سیصد دلار دریافت و با سختی و مشقت دویست و پنجاه دلار را پس انداز کنم و سه هزار دلاری که نیاز داشتم برای فرار به آلمان و نجات فرزندم را در اصل یک معجزه می شمردم انگار با سماجت و جدیتی که شبانه روز در آن غوطه ور بودم، کم کم داشت الزاماتش از زمین و آسمان، فراهم می شد. مجدداً به برادرم در ایران زنگ زدم و او این بار پول بیشتری تهیه کرده بود و وقتی برایم ارسال کرد و چندین ماه که در قونیه و از بابت ماهیانه سیصد دلار، نصیبم می شد به زحمت توانستم مقدار سه هزار دلار را تهیه و به آنکارا نزد قاچاقچی بروم.</p>
<p>سه هزار دلار را به قاچاقچی سپردم و از این بابت خیالم راحت شد که بالاخره در اسرع وقت ترکیه را به مقصد آلمان، ترک خواهم کرد و به دنبال گمشده ام خواهم گشت. قاچاقچی آذری، آدم منصفی بود. او توسط همکارش که یک جوان آذری دیگر بود برای بار اول و دوم از ازمیر اقدام کردند که در هر دو بار ناکام ماندم و برای سومین بار که نزدش به آنکارا رفتم و چون سر و وضع و لباسم درب و داغان بود، انگار دلش برایم سوخته باشد و یا وضعیتم مناسب مسافرت نبود، حدوداٌ هشتصد دلار برایم البسه و پالتو خریداری کرد و رو به من کرد و گفت، با وجود چندین بار مسافرت به ازمیر و پول هتل و خورد و خوراک چیزی از سه هزار دلارت باقی نمانده است ولی با این وجود مهم رفتن تو از کشور ترکیه و رسیدنت به آلمان است. برای سومین بار که شانسم را امتحان کردم از آن جا که برای ترک خاک ترکیه عزم راسخ داشتم و به دنبال رسیدن به کشور آلمان و جستجوی یک گمشده و یا گروگان، اعتقاد راسخ و ایمان کامل داشتم خوشبختانه برای سومین بار توانستم فرودگاه ازمیر را به سمت کشور آلمان ترک کنم و وارد فاز جدیدی از مسایل و مشکلات ناشناخته شوم که در آلمان نیز پس از گذشت ماه ها تلاش شبانه روزی و از مجرای قانون و مخفیانه، توانستم گروگانی که دست مجاهدین خلق با اسم مستعار و پنهانی نزد یک هوادار در شهر هامبورگ، اسارت می کشید و اگر دیر می رسیدم احتمال اعزامش به عراق داده می شد، را آزاد نمایم.</p>
<p>با این وصف، سازمانی که به زعم خود و اربابش صدام حسین، اعتقاد داشت سیاست یعنی تعادل قوا و تعادل قوا یعنی پول و سلاح و نیرو، نفهمید و نخواهد فهمید که اراده، از هر سلاحی برتر است.</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48471">معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48471/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آیا جداشده بریده است؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48161</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48161?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Dec 2021 08:20:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48161</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال های زیادی بود که اعضای جداشده از مجاهدین خلق، وقتی از مناسبات فرقه ای و استبدادی، جدا می شدند و خود را به دنیای آزاد می رساندند شروع به افشاگری علیه تشکیلات سادیستی و مازوخیستی، می کردند اما مدتی است به ویژه در سال های اخیر که مجاهدین به آلبانی آمده اند با وجود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48161">آیا جداشده بریده است؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال های زیادی بود که اعضای جداشده از مجاهدین خلق، وقتی از مناسبات فرقه ای و استبدادی، جدا می شدند و خود را به دنیای آزاد می رساندند شروع به افشاگری علیه تشکیلات سادیستی و مازوخیستی، می کردند اما مدتی است به ویژه در سال های اخیر که مجاهدین به آلبانی آمده اند با وجود این که مناسبات فرقه ای و گروگانگیری، کماکان ادامه دارد اما افشاگری علیه فرقه مجاهدین به نیت آزادی دیگر هموطنان و همرزمان، کاهش یافته و بعضاً مسیر عکس را طی می کند.</p>
<p>مسعود رجوی رهبر خاص الخاص مجاهدین، زمانی که هنوز به قبر نرفته بود و کبکش خروس می خواند، عزم داشت تا نیروهایش را در میدان جنگ و یا پشت جبهه مانند دستمال کاغذی استفاده کند و هر آن کس را نتوانست، جنگی نابرابر و ناجوانمردانه به وی تحمیل کند تا جداشده به خودزنی بیافتد و مسعود رجوی بتواند با خودزنی و سرنوشت عبرت انگیز جداشده، نیروهای باقیمانده را بترساند. اما این عزم و عقیده و عملکرد یک طرف سناریو بود و طرف دیگر سناریو در اثر مقاومت و افشاگری جداشده، می توانست به خودزنی رهبری مجاهدین منجر شود.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-44407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg" alt="مهدی خوشحال" width="640" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg 640w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-300x198.jpg 300w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p>آنان که وارد مناسبات مجاهدین شدند و سپس بیرون آمده و بعضاً مقاومت کردند، نیک می دانند که رفتن و آمدن و مقاومت، هر سه مشکل و سخت است اما، به قول برتولت برشت، کسی که به جنگ می رود ممکن است روزی شکست بخورد ولی کسی که جنگ نرفته از قبل شکست خورده است. همه داستان همین است.</p>
<p>روزی که وارد مناسبات مجاهدین شدم، موقتی و برای کمک بوده و نه در داخل و در نه در بیرون مجاهدین، هیچ ادعا و ادعای پهلوانی نداشته و نخواهم داشت. در تشکیلات مجاهدین، بارها تنبیه شدید و زندانی شدم. گفتم آن چه می گویند مبارزه سخت است، لابد سخت است و شاید من اشتباه می کنم. اما زمانی که فهمیدم مسعود رجوی پس از استفاده از من مثل دستمال کاغذی، همچنین می خواهد جنگی از پیش شکست خورده را تحمیلم کند و به ریشم بخندد و در این راستا نیروهای درمانده را راضی و ترسان نگهدارد، دست به کار شدم.</p>
<p>این ماجرا را برای اولین بار اعتراف می کنم. هنوز از مناسبات جهل و جنون، خلاص نشده بودم که شاخک هایم را تیز کردم و مراقب ضربات نفس گیر و کشنده ی دشمن شدم. نیک می دانستم که در مصاف با دشمن و در هر جنگی شکست خواهم خورد مگر این که دارای اطلاعات باشم و زین سبب ضمن زنده نگهداشتن خود، به جای خودزنی، دشمن را به خودزنی وادار کنم. اولین نوشته ها و نت ها را هنوز از مناسبات جهل و جنون، خلاص نشده بودم و گاهاً که در اتوبوس و قطار نشسته بودم نت برداری و یادداشت کردم.</p>
<p>کاغذهای نوشته شده را از ترس این که کسی بویی نبرد و دست دشمن نیافتد از ترکیه به آدرسی در برلین، پست کردم تا روزی که به جای امن رسیدم از نوشته ها استفاده کنم. همچنین مقصد قانونی ام از طریق یو ـ ان، به کشور کانادا بود ولی برای آزادی گروگانی در دست مجاهدین، باید خود را به کشور آلمان می رساندم. زمانی که به آلمان رسیدم، پاییز سال 1371 بود. به دوستی به نام رحمت که بچه محل و همکلاسم بود و در برلین زندگی می کرد، زنگ زدم و درخواست امانتی ام را کردم ولی دوستم با اکراه جواب داد که امانتی ات دستم نرسیده است. توضیح دادم که آن نوشته ها را می خواستم به کتاب تبدیل کنم و دوستم با طعنه جواب داد که این کار از عهده تو بر نمی آید و از قبل اشتباه کردی و نباید این راه را ادامه می دادی و هم اکنون که به آلمان آمدی باز هم اشتباه کردی.</p>
<p>وقتی سمبه را پر زور دیدم و دانستم جز خودم روی کسی دیگر نباید حساب باز کرد در یکی از کمپ های شلوغ آلمان به مدت شش ماه و از نیمه شب تا صبح ضمن مطالعه کتاب های فارسی چون تا آن زمان نوشتن را خوب بلد نبودم، همچنین توانستم دومین کتابم به نام کنترل نیرو، را بنویسم و دو سال بعد آن را در کشور سوئد، چاپ کنم. این اولین نوشته چاپی ام بود و آخرین نوشته ام را نیز در سال 1387 در یک زندان انفرادی در بغداد، تجربه کردم. جایی که نوشتن ممنوع بود و باید با زحمت و مخفی کاری تمام لحظات را به خاطر می سپردم که بعداً و پس از فراغت از انفرادی، خاطرات را نوشتم و در دیماه سال 1397 تبدیل به کتاب کردم که متأسفانه هنوز به قضاوت افکار عمومی قرار ندادم.</p>
<p>منظور از افاضات فوق، رفتن و آمدن و مقاومت در مناسبات جهل و جنون، این بود که مقاومت، در اصل می بایست از همان جا که ظلم و ستم شروع شد آغاز می شد. مبارزه و مقاومت، سفارشی و دستوری و دلبخواهی نیست.<br />
زمانی که بسیاری به ویژه نیروهای فرودست و سرکوب شده، طعم تلخ جدایی و طلاق و زندان و شکنجه و دادگاه های مخوف فرمایشی را با پوست و استخوان خود چشیدند، مبارزه و مقاومت از همانجا شکل گرفت چرا که مبارزه و مقاومت، چیزی نیست که خود انتخاب می کنیم بلکه مبارزه و مقاومت، در اصل به ما تحمیل می شود نه این که پس از گذشت سالیان زیاد فیل مان یاد هندوستان کند و به فکر مبارزه و افشاگری، بیافتیم. مبارزه و مقاومت و افشاگری از نوع دوم، فراز و نشیب زیاد دارد.</p>
<p>با این وصف، کسی که از مناسبات جهل و جنون، رها شد، خود موهبتی است و هیچ کس خیر کسی را نمی گیرد چرا علیه جهل و تباهی، مبارزه و افشاگری نمی کنی؟ همه ما آزادیم تا مبارزه و مقاومت بکنیم یا نکنیم، اما اگر کسی بنا بر دلایلی آب را به آسیاب مسعود رجوی، بریزد و باصطلاح خودزنی کند و مقاصد پلید و پلشت او را اجابت نماید این همان منظوری است که مسعود رجوی مد نظر داشت و از سال ها قبل گفته بود، بریده جزو فضولات ماست و همین که از ما جدا شد بر زمین خواهد خورد مگر این که حکومت ایران بخواهد مانع از افتادنش گردد و دستش را بگیرد و به نامش بنویسد و او را اهل مبارزه جا بزند.</p>
<p>باید به مسعود رجوی و مناسبات جهل و تباهی، گفت، شما بهتر می دانید که جداشده ها همه از یک سنخ نیستند. از جداشدگان سرکوب شده و لوس و دمدمی مزاج، داریم تا نیمه جداشدگانی که یکی به نعل و دو تا به میخ می زنند و بعضاً قربانی به جای جلاد یقه قربانی را می گیرد.<br />
همچنین باید به رهبران حاضر و غایب، گفت، نیروهای پایین تشکیلات که از خیانت و دروغ و فریب و سرکوب و زندان و شکنجه و تحمیل جنگ نابرابر، بیرون آمده اند اگر تو و انصارت را به خودزنی وادار نکنند آرزوی خودزنی خود را بر دلت خواهند نشاند.</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48161">آیا جداشده بریده است؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48161/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزی که چاروادار شدم – قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48071</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48071?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Nov 2021 08:23:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48071</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت اول تا جایی گفتم که معاون گردان طی یک برخورد تشکیلاتی که در یک نیمه شب تاریک انجام گرفته بود، به من گوشزد کرده بود که اینجا مقدس است و ما می توانستیم صدها جوان آماده به جنگ را که در ایران و برای آمدن به اینجا له له می زنند را اینجا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48071">روزی که چاروادار شدم – قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562">قسمت اول</a> تا جایی گفتم که معاون گردان طی یک برخورد تشکیلاتی که در یک نیمه شب تاریک انجام گرفته بود، به من گوشزد کرده بود که اینجا مقدس است و ما می توانستیم صدها جوان آماده به جنگ را که در ایران و برای آمدن به اینجا له له می زنند را اینجا بیاوریم ولی تو را انتخاب کردیم. حال باید با دل و جان بجنگی وگرنه لایق این تشکیلات و مناسبات نیستی و مسئولیت نیز به هر کسی داده نمی شود.</p>
<p>***</p>
<p>پس از این که دوره زندان و تنبیه در مقر گردان گیلان واقع در منطقه نالباریس کردستان، تمام شد دوباره به سیستم شنود وصل شدم و به همراه تیم به بالای قله در مرز مریوان رفتم. زندان و تنبیه، در مناسبات مجاهدین خلق، امری عادی است و معمولاً افراد را با حذف رده و مسئولیت یا همان آر، پی، جی، مورد تنبیه و تحقیر قرار می دهند ولی در مورد من که رده و مسئولیتی در کار نبود از اهرم زندان و تنبیه، استفاده می کردند که بعدها و تا سال 1370 مرتباً ادامه داشت. در سال 1369، در پایگاه جلولا، مدتی را به کار سبتیک یا همان تخلیه چاه های توالت، مشغول بودم با این وجود به عبارتی زندان و تنبیه، خود لطف و موهبت بود و تنها فشار جمع بود که تاثیر زندان و تنبیه را صد چندان می کرد وگرنه زندان و تنبیه، می توانست دوران آرامش و تفکر باشد برای کسی که طی شبانه روز آرامش نداشت و قادر به فکر کردن نبود. بنابراین، اگر کسی فکر می کند زندان و تنبیه، از فشار و کار مناسبات آسان تر است باید با هم به بالای قله جبل احمر و سنگر شنود، برویم که تا امروز این بخش از خاطراتم را همه جا سانسور کردم.</p>
<p>در سنگر شنود که شش تن به طور شبانه روزی کار می کردیم، در بیرون، موقعیت خطرناکی داشت و دائماً تحت آتشباری از جانب نیروهای ایرانی بود. در داخل نیز مملو از موش بود. به خاطر این که شب ها آرامش داشته و بتوانیم به نوبت بخوابیم، سقف سنگر را پلاستیک چسباندیم تا موش هایی که مابین سقف و پلاستیک در حال سر خوردن بودند شکار کنیم. ابتدا از زیر پلاستیک موش را با دست می گرفتیم و سپس با کاتر همان قسمت را بریده و موش را از داخل پلاستیک خارج می کردیم و می کشتیم. موش کشی، یکی از کارهای رایج افراد سنگر شده بود.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-44407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg" alt="مهدی خوشحال" width="640" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg 640w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-300x198.jpg 300w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p>مدت یک سالی که آن جا اطراق داشتیم در ابتدا پیک گردان هفته ای دو بار نزد ما می آمد و غذای یخ زده را تحویل می داد و اطلاعات دریافتی از شنود را تحویل می گرفت تا به مقر گردان برساند. پس از چندی که گذشت و آمد و شد در جبهه و تحت آتشباری، سخت شد معاون گردان دستور داد تا غذا را از آشپزخانه عراقی ها دریافت کنیم. توجیه این بود که غذای مجاهدین از کیفیت خوبی برخوردار است و وقتی سربازان و افسران عراقی متوجه شوند که معارضین بهتر از پرسنل نظامی خورد و خوراک دارند، مسئله دار شده و اعتراض خواهند کرد. بدین سبب، غذای روزانه را از سنگر عراقی ها دریافت می کردیم. در فاصله چند متری سنگر ما سنگر بزرگتری بود که یک ضابط عراقی به نام ملازم صباح، رییس آن جا بود و یک گروهبان بداله بود که کار مخابراتی می کرد و همچنین سرباز نحیف و لاغری به نام حسین بود که گماشته و آشپز بود.</p>
<p>از جانب سنگر شنود، به من مسئولیت صنفی واگذار شد تا غذا و آب سنگر را تهیه کنم. غذا را آشپز ملازم صباح که حسین نام داشت، پخت و پز می کرد. معمولاً کمی زودتر به مطبخ می رفتم تا کمی با ملازم صباح و حسین که سال ها در جبهه مانده بود، گفت و گو کنم. افسر عراقی، یک کرد و شدیداً از صدام حسین ناراضی بود. او یکی از روزها رو به من کرد و گفت، می دانی در این فوج چند تا فراری داریم؟ در پاسخ گفتم که نه نمی دانم. او گفت که حدوداً دویست نفر فراری داریم.</p>
<p>یکی از روزها که زودتر به مطبخ و نزد حسین رفتم تا ضمن گپ زدن همچنین دست پختش را تماشا کنم، حالم از دیدن آشپزی حسین و هر چه غذا خوردن به هم خورد. دیدم حسین روی طاقچه سنگر تعدادی شیشه قرار داده که محتوای شان روغن و نمک و فلفل و ادویه جات است. وقتی نزدیک شدم، دیدم درون اکثر شیشه ها موش های کوچک و بزرگ در حال بازی و احیاناً نوش جان هستند. با حیرت رو به حسین گفتم، می بینی؟ حسین جواب داد، چه را می بینم! گفتم حسین موش های درون شیشه های ادویه را نمی بینی؟ حسین هم زمان که به من پشت کرده و مشغول طبخ بود با خونسردی جواب داد، خب این بیچاره ها هم حق حیات دارند، نگران این ها نباش. به همین جهت، چون دست پخت حسین را می دیدم، پس از این که غذا را به سنگر می بردم خودم از خوردن غذا امتناع می کردم. در نزدیکی سنگر ما سنگر کوچکی به نام سنگر خوار و بار وجود داشت که تنها بیسکویت در آن انبار کرده بودند. نصف بیسکویت ها را موش ها خورده بودند و با جدا کردن نصف بیسکویت، نیمه دیگر را می خوردم و چون این کار روزانه ام بود بعد از مدتی درد معده گرفتم ولی با این وجود راضی به خوردن دست پخت حسین نبودم چون می دانستم و می دیدم که حسین با چه ماتریال و چه موارد بهداشتی، غذا می پزد.</p>
<p>حسین همچنین تعدادی الاغ داشت که از آن ها جهت حمل و نقل استفاده می کرد و احتمالاً رسیدگی به الاغ ها در کار نبود چون همان مدت یکی از الاغ ها از فرط گرسنگی مرد و لاشه اش جلوی سنگر افتاده بود و کسی را یارای دفن حیوان بیچاره نبود. هفته ای یک یا دوبار با حسین و همراه یکی از الاغ ها به پایین دره که چشمه داشت، می رفتیم و با دبه آب به بالای قله می آوردیم که از حیث آب شدیداً در مضیقه بودیم. آب را جیره بندی می کردیم و تنها جهت نوشیدن و وضو گرفتن از آب استفاده می کردیم. در آن محل از دستشویی و توالت خبری نبود. عراقی ها در بالای قله دو عدد بلوک سیمانی کنار هم قرار داده بودند و از آن جا برای توالت استفاده می کردند که البته نزدیک شدن به آن محل کار هر کسی نبود چون هزاران مگس بزرگ منتطر کسی بودند تا به آن جا نزدیک شود.</p>
<p>بدین جهت، بیرون آمدن از سنگر و پیدا کردن توالت مشکل بود و خطر مرگ به دنبال داشت و به همین منظور و عدم تحرک بچه های شنود، جملگی به بیماری بواسیر مبتلا شدند که این امور آن قدر حاد شده بود که در یکی از نشست های شنود در مقر گردان، مهدی معاون گردان، رو به ابوطالب که در جمع نشسته بود گفت، ابوطالب، از قدیم و دوران کودکی به ما یاد دادند که هر جا به آدم فشار آمد باید همان جا شلوار را پایین کشید و کار را تمام کرد نه این که شما یک هفته صبر کنید تا به مقر بیایید و از سرویس بهداشتی استفاده کنید.</p>
<p>بیماری بواسیر که در اثر کمبود آب و غذای حسین و عدم تحرک، همه گیر شده بود دو تن از افراد شنود را به انجام تصمیمی مبنی بر خروج از تشکیلات مصمم کرد. این دو تن از آمریکا وارد تشکیلات شده بودند و مابقی که مانده بودند جملگی از ایران آمده بودند که موسی مسئول تیم از صومعه سرا، ابوطالب از رامسر، اسماعیل از آستانه اشرفیه و آخرین نفر من بودم که به خاطر مسئولیتم گاهاً و با احتیاط از سنگر بیرون می آمدم.</p>
<p>با همه احتیاطی که در آن منطقه خطرناک و آتشباری، می کردم یکی از روزها اتفاق بدی برایم افتاد. قرار شد تعدادی از بیسیم ها را جهت آزمایش امواج به قله دیگری در آن اطراف منتقل کنیم. این ماموریت نیز به من داده شد. قرار شد جهت حمل بیسیم ها از حسین که دو رأس الاغ برایش باقی مانده بود کمک بگیرم. نزد حسین رفتم و او گفت که هر کدام از الاغ ها را خواستی می توانی ببری. از دو الاغ باقیمانده یکی خاکستری و دیگری سفید رنگ بودند. از الاغ سفید رنگ که زیباتر بود خوشم آمد و به حسین گفتم که این را انتخاب می کنم. وقتی بیسیم ها را بار الاغ کردم و افسار به دست به سمت پایین دره راه افتادم، حسین چیزی به من گفت که متوجه نشدم. پس از مدتی که قله کوه را به سمت پایین ادامه داده و به دره رسیدم، نقطه امن و کوری بود و من نیز خسته و کوفته بودم. با خودم گفتم که این چه کاری است، می توانم همزمان خودم نیز سوار الاغ بشوم. کلاه را بر سر گذاشتم و اسلحه را حمایل پشتم قرار دادم و الاغ را کنار تخته سنگ بردم و با احتیاط سوارش شدم. همان لحظه اول، الاغ بیچاره مانند الا کلنگ پایین و بالا پرید و از پشت سر مرا که سوارش بودم به هوا پرتاب کرد و با سر به تخته سنگ فرود آمدم. مدتی بیهوش بودم. وقتی به هوش آمدم، تمام بدنم درد می کرد و قادر به نفس کشیدن نبودم. کمی ناله کردم و داد زدم، ولی چون جاده مالرو و جنگی بود کسی از آن جا عبور نمی کرد. به زحمت و لنگان لنگان راه افتادم و خوشبختانه دیدم الاغ سفید رنگ و زیبا، منتظرم ایستاده است. وقتی به الاغ رسیدم، گفتم حیوان چموش این چه کاری بود با من کردی؟ اگر کلاه آهنی به سر نداشتم حالا مرده بودم. این بار افسار الاغ را به دست گرفتم و جلو افتادم. در حینی که پای پیاده و لنگان به همراه الاغ به سمت قله دیگری می رفتم با خودم عهد کردم، تا زنده هستم از هیچ حیوانی سواری نگیرم چون طی عمرم که دو بار سوار قاطر و خر شدم هر دو بار با خطر مرگ مواجه شدم و با درصدی شانس زنده ماندم. در ادامه مسیر مالرو، وقتی بالای قله رسیدم و خواستم بیسیم ها را تحویل بدهم عراقی ها از سنگر بیرون آمده و با دیدن سر و وضع آشفته ام، ابتدا خلع سلاح و سپس دستگیرم کردند. هر چه گفتم که من جماعت معارضین هستم قبول نکردند و در پاسخ گفتند، تو شبیه کسی هستی که از جنگ و جبهه فرار کرده است. آن ها حق داشتند. لباسم پاره و پایم لنگ می زد. پس از این که با بیسیم به مرکز گردان تماس گرفتند و دانستند که من جزو جماعت معارضین هستم، آزادم کردند تا همراه الاغ سفید به قله ای که شنود ما قرار داشت حرکت کنم.</p>
<p>شنود نیز مانند سایر منابع اطلاعاتی چون تلفن و تخلیه، پولساز بود. مسعود رجوی، شالترس ممد جنگ ندیده که تازه از فرانسه به عراق آمده و جو گرفته بودش و تشنه پول و ساز و برگ نظامی بود از هر وسیله ای استفاده می کرد حتی نیروهای خود را به کام مرگ می فرستاد تا فرماندهی ارتش پوشالی را به دست گیرد و ادای صدام حسین را در آورد.</p>
<p>ولی چون سیستم شنود از جبهه و جنگ اطلاعات کسب می کرد، همواره حائز اهمیت بود. شنود معمولاً طی شبانه روز ده ها صفحه اطلاعات که مجموعه گفتار محاوره ای اپراتورها و پیام های رمزدار ارگان های نظامی بود را پس از کشف کدهای ساده و نیمه پیچیده، هر هفته دو بار از طریق پیک به مقر گردان ارسال می کرد و از آن جا دست عراقی می رسید اما یکی از شب ها اتفاقی افتاد که منجر به تغییر روش داد و ستد اطلاعاتی شد. یکی از شب ها و سر ساعت دوازده شب، هیچ پارازیت و پیامی دریافت نکردیم. انگار همه ی بیسیمها خاموش شده بودند. اطلاعات دریافتی شنود، تهاجم جبهه ایرانی به جبهه عراقی بود. این پیام را پس از گذشت سه روز به مرکز گردان انتقال دادیم و از طریق فرماندهی به دست عراقی ها رسید که آن ها متعجب شده و اعتراض کردند که اگر این پیام شب حادثه به دست ما می رسید می توانستیم از تهاجم پیشگیری کنیم. به همین دلیل، قرار شد از آن پس پیام ها و مکالمات مهم را مستقیماً به دست ملازم صباح ضابط عراقی، برسانیم و متقابلاً پیام ها و اطلاعات مهم را از آنان دریافت نماییم. آن ایام، همه دستگاه های جاسوسی ما محصول غرب و دستگاه های عراقی ها ساخت روسیه بودند.</p>
<p>تعداد پرسنل شنود هنگام جنگ افزایش می یافت. از سال های 1364 که شنود با مسئولیت مراد در پایگاه باباخانی سلیمانیه، استقرار داشت، استعداد پرسنلی اش به پانزده تن می رسید و در هنگام جنگ های گردانی این تعداد به بیش از پنجاه تن رسید و بعد از جنگ، شنود ابتدا به قرنه و مرز اهواز منتقل شد تا راه را برای عملیات فروغ جاویدان دوم، باز کند، از پنج تن تجاوز نمی کرد و النهایه وقتی شنود به قرارگاه اشرف منتقل شد و به دستگاه های بهتر و کامپیوتر، مجهز شد وصل به اطلاعات و عملیات قرارگاه اشرف شد که آن ایام مسئولین اطلاعات ابتدا مهدی افتخاری، سپس فاطمه رمضانی و بعد مهدی برائی بودند.</p>
<p>با این وجود، مناسبات بی رحم و شکننده، تحقیر و تخریب، زندان و تنبیه در طی سالیان، کمکم کردند تا از خواب غفلت بیدار شوم و خود را با گذشته ای نه چندان دور، مقایسه کنم. می گفتند، ارتش تحقیر و اجبار و غیره دارد ولی نزدیک به دو سالی که در ارتش و در گروه توپخانه مشغول بودم و شش ماه به خاطر انقلاب فراری بودم، نصف روز کار می کردم و همواره حتی هنگام متواری حقوق ماهانه داشتم. لهذا، تحقیر و فشار ارتش به یک صدم مناسبات بی طبقه توحیدی نمی رسید. این مناسبات، زمان جنگ فشار را به ماکزیموم خود می رساند و انسان را از هر چیزی که داشت تهی می کرد. چنین بود که تصمیم به جدایی گرفتم اگرچه جدایی در عصر صدام حسین همواره سخت بود و چون از روز اول برای آزادی رفته بودم لذا برای آزادی نیز خود را رها کردم و سرانجام به دنیای آزاد رسیدم. در طی مسیر آزادی، مجاهدین خلق، هر چه داشت و نداشتم را از من گرفتند اما، خاطراتم را نتوانستند بگیرند.</p>
<p>توضیح: چاروادار، توهین و تحقیر در عرصه سیاست روز است وگرنه در جامعه، چاروادرای شغلی شرافتمندانه است و همچنین، تیماری از حیوانات در تشکیلات امری مذموم و تنبیه است وگرنه، تیماری از حیوانات حرفه ای کاملاً انسانی است.</p>
<p>پایان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48071">روزی که چاروادار شدم – قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48071/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزی که چاروادار شدم &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Oct 2021 06:52:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=47562</guid>

					<description><![CDATA[<p>دائی محسن، آدم لوطی و با معرفتی بود. او در همه عمرش رانندگی می کرد. از رانندگی دج آمریکایی تا اتوبوس های تهران رو. هر گاه خانه ما می آمد، مادرم از او سئوال می کرد، برارجان! ماشین به این بزرگی، شاگرد احتیاج نداری؟ دائی محسن با رو در بایستی جواب می داد، شاگرد نیاز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562">روزی که چاروادار شدم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دائی محسن، آدم لوطی و با معرفتی بود. او در همه عمرش رانندگی می کرد. از رانندگی دج آمریکایی تا اتوبوس های تهران رو. هر گاه خانه ما می آمد، مادرم از او سئوال می کرد، برارجان! ماشین به این بزرگی، شاگرد احتیاج نداری؟ دائی محسن با رو در بایستی جواب می داد، شاگرد نیاز دارم ولی این پسرک به درد شاگردی نمی خورد. با تعجب دایی را نگاه می کردم و در دل می گفتم، عجب آدم سختگیری، من که نمی خواهم راننده باشم، شاگردی را هم بلد نیستم؟</p>
<p>بعدها که زمان گذشت و سرد و گرم روزگار را چشیدم و فلقه روزگار را بد جوری خوردم و دانستم که شاگردی از رانندگی سخت تر است و در عمل نه شاگرد و نه راننده خوبی نشدم، به گفته های دایی محسن، باور کردم آن هم زمانی که هم دایی و هم مادر هر دو دار فانی را وداع گفته بودند.</p>
<p>آن زمان، مردم عوام چیزهای عجیبی می گفتند. می گفتند، از سه کس حذر کنید که این سه ختم روزگارند. اول، کسی که در رکاب ماشین ایستاده و باصطلاح شاگرد شوفر است. دوم، کسی که شیر سماور به دست می گیرد و باصطلاح قهوه چی است و سوم، کسی که دم اسب در دست دارد و باصطلاح چاروادار است.</p>
<p>در طول مسیر، اگرچه در آزمون اول از جانب دایی محسن، قبول نشدم و دومی را قسر در رفتم اما بالاخره چارواداری گریبانم را گرفت و مدتی را برای انقلابیون مجاهد چارواداری کردم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-44407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg" alt="مهدی خوشحال" width="640" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg 640w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-300x198.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p>از سال 1364 که در هیئت انقلابیون مجاهد به سر بردم اغلب اوقات به کار شنود مشغول بودم. شنود در اصل همان جاسوسی است. جاسوسی برای چه و چه کار، داستانش مفصل است و در این نوشته کوتاه نمی گنجد. در ادامه و مابین سال های 1365 و 1366 که در کردستان عراق و در گردان گیلان مصروف بودم باز هم به کار شنود مشغول بودم.</p>
<p>شنود، این بار واقع در مرز مریوان و در بالای کوه سرخ به ارتفاع 1800 متر، واقع بود. این قله، مشرف به شهر و دریاچه مریوان و نزدیک شهرک ویران شده پنجوین قرار داشت که با جبهه ایران تنها یک دره فاصله داشت. تیم شنود ما شش نفر بودیم که موسی اهل صومعه سرا، مسئول تیم بود. هفته ای یک بار به پایین و مقر اصلی که گردان گیلان آن جا استقرار داشت می رفتیم چون که در بالای کوه از آب و غذای کافی برخوردار نبودیم. اما پیک هفته ای دو بار نزد ما می آمد تا اطلاعات دریافتی را به فرمانده گردان و سپس دست عراقی ها برساند. مسئول گردان، جلیل اهل مشهد و معاونش مهدی اهل بابل بودند که فرمانده ارکان نیز از شیراز بود.</p>
<p>آن ایام، از گیلانی ها در حد سیاهی لشکر استفاده می کردند، اعتماد نمی کردند و مسئولیت نمی دادند. این را کاک صالح که مسئول همه گردان های گیلان و مازنداران و آذربایجان، بود در طی نشستی که در شهر کرکوک و در راستای بحثی به نام شریعتی زدایی اجرا کرده بود گفته بود. شریعتی زدایی، مجموعه بحث هایی در ادامه بحث های انقلاب ایدئولوژیک اول یا همان انفجار رهایی و بحث هویت یا همان مجاهدین چپ ترین نیرو و چپ مارکسیسم و النهایه شریعتی زدایی یعنی مجاهدین نتیجه و ثمره همه نیروهای سیاسی و مبارز ایران هستند. کاک صالح، گفته بود گیلانی ها مردمی هستند که به سهولت وارد مبارزه می شوند و به آسانی از مبارزه می برند چون که ایدئولوژیک نیستند. به هر حال کاک صالح از تاریخ همین قدر بلد بود. درنتیجه، در گردان گیلان تنها دو تن ارتقاء رتبه داشتند که یکی هاشم به فرماندهی گروهان رسید و به خاطر گذشته برادرش مهندس مقدم بود که او در سال 1363 در ایران اعدام شده بود و دیگری بهمن افرازه به خاطر گذشته و خشونتی که در ذاتش نهفته بود. بهمن، در گردان گیلان نظامی نبود اما سایر مسئولیت ها چون صنفی و اسلحه خانه و استقرار، را به عهده داشت. بهمن، آدم زبل و زرنگی بود. سیه چرده و گوشت تلخ که تنها با همشهریان خود از لاهیجان و آستانه اشرفیه، حرف می زد وگرنه آدم کم حرفی بود. بهمن افرازه، در نهایت و در راستای ارتقاء، به مسئولیت بادیگارد مسعود رجوی نائل شد اما سرنوشتش بسی سیاه تر و مشکوک تر از این بود. او با این که پس از سال های زیاد بادیگارد مسعود رجوی، از تشکیلات بریده و خود را به بغداد رسانده بود با این وصف در فروردین ماه سال 1392 در قرارگاه اشرف به طرز فجیع و مشکوکی به قتل رسید که هم اکنون نیز قتلش در هاله ای از ابهام قرار دارد. مسعود رجوی، در راستای حفظ خود از پرداخت هیچ هزینه ای ابا نداشت و متأسفانه همه هزینه را به پای مبارزه می نوشت.</p>
<p>شنود در اصل یک سنگر محقر و مملو از موش های گرسنه ی جبهه بود که قاتل غذا به ویژه بیسکویت های سنگر خوار و بار بودند. در جبهه، از آب و غذای کافی برخوردار نبودیم که این ها مجموعاً سبب می شد گاهاً با بچه های دیگر شوخی کنم تا فضای تشکیلات و نظامی و سایر سختی ها، تلطیف گردند. از دوران طفولیت همیشه در لحن و کلامم انتقاد و اعتراض نسبت به همه کس و همه چیز وجود داشت و دست خودم نبود. اما بچه های سنگر شنود ضمن جاسوسی از جبهه از خود نیز جاسوسی می کردند تا روزی که وقتی به پایین کوه و گردان گیلان رسیدیم مورد غضب و برخورد مهدی معاون گردان که همزمان مسئول شنود نیز بود قرار گرفتم. مهدی در ابتدا دستور داد تا اول از همه اسلحه و مهماتم را به اسلحه دار گردان که بهمن افرازه بود بسپارم و سپس در همان سنگر شنود ایزوله و زندانی باقی بمانم تا تشکیلات وضعیتم را مشخص کند.</p>
<p>گردان گیلان، واقع در منطقه نالباریس در اصل مجموعه سنگرهای کوچک و بزرگ بودند که آخرین سنگر در سمت غرب مخصوص بچه های شنود بود. سنگری محقر اما پر از عقرب و رطیل که آدم می بایست بسیار احتیاط می کرد به ویژه هنگام خواب. به هر حال همراه بچه های دیگر به جبهه و محل شنود نرفتم بلکه به تنهایی در سنگر زندانی شدم. همچنین، سنگر مجاور من نیز چهار سرباز و یک افسر ایرانی زندانی بودند با این تفاوت که آن ها اجازه خروج از سنگر را نداشتند ولی من برای نهار و شام اجازه خروج از سنگر را داشتم. ولی زندانی شدن در سنگر، نعمت بزرگی نسبت به آزادی در آن محیط بود چون در سنگر کار و مسئولیتی نداشتم و ضمناً می توانستم قدری به خود و گذشته ام فکر کنم. اما در بیرون، فضا ترسناک و کشنده بود چون کسی که مسئله دار یا باصطلاح بریده بود دیگران مانند جذامی با او برخورد می کردند. کسی با بریده اجازه نشست و برخواست و گفتگو نداشت. زمانی که صرف نهار و شام دو نفره بود، با این وجود کسی حاضر نبود با فرد مسئله دار و بی مسئولیت و بی سلاح، غذا بخورد و همنشینی کند. بدین سبب، آزادی کشنده تر از زندانی شدن در سنگر بود و هر گاه که از سنگر خارج می شدم سریعاً خود را به سنگر نمور و تاریک می رساندم و خود، خودم را زندانی می کردم که زندان از بیرون زندان امن تر بود.</p>
<p>با این وصف، روزی که طاقتم طاق شد و از فضای سنگر و زندان که نه بلکه از فضای افسردگی و تنهایی بیرون از زندان، آزرده و ناامید شدم نزد بهمن افرازه که مسئول صنفی گردان بود رفتم و تقاضای خودکار و کاغذ کردم تا توبه نامه بنویسم. خودکار و کاغذ در مناسبات مجاهدین همیشه به وفور یافت می شد. پس از دریافت خودکار و دفتر از بهمن که او نیز با من حرف نمی زد به سنگر برگشتم و توبه نامه نوشتم تا از سنگر و فضای کشنده بیرون از سنگر، نجات یابم. گزارش را به مهدی معاون گردان و مسئول شنود، دادم ولی او به جای آزادی این بار مسئولیت دیگری به من سپرد که اساساً با روحیه و تجربه من در زندگی، سازگاری نداشت. مهدی دستور داد تا بروم و مسئولیت اصطبل را از مصطفی که اهل کردستان بود بگیرم و باصطلاح چاروادار گردان بشوم. اصطبل نیز سنگر بزرگتری در چند متری سنگرم واقع بود که تعدادی خر و قاطر آنجا وجود داشتند. خر و قاطرها، در اصل هنگام عملیات گردانی سلاح و مهمات حمل می کردند که هنگام جنگ تلفات هم داشتند. به هر حال باید به خوبی از آنان تیماری می شد. جملگی خرها و قاطرها جوان و پر زور بودند. مسئولیت اصطبل را از مصطفی که دانش و تجربه خوبی در این زمینه داشت تحویل گرفتم بدون این که تا آن روز با خر و یا قاطری از نزدیک برخورد داشته باشم.</p>
<p>مهدی معاون گردان طی یک برخورد تشکیلاتی که در یک نیمه شب تاریک انجام گرفته بود، به من گوشزد کرده بود که اینجا مقدس است و ما می توانستیم صدها جوان آماده به جنگ را که در ایران و برای آمدن به اینجا له له می زنند را اینجا بیاوریم ولی تو را انتخاب کردیم. حال باید با دل و جان بجنگی وگرنه لایق این تشکیلات و مناسبات نیستی و مسئولیت نیز به هر کسی داده نمی شود.<br />
این برخوردها و استنطاق ها را آویزه گوش داشتم و مسئولیت اصطبل را از مصطفی تحویل گرفتم و روزانه می بایست حیوانات را از حیث آب و علوفه، تامین می کردم و روزانه یک بار آنان را از سنگر بیرون و به هواخوری می بردم. هواخوری، در اصل بالای یال کوه و پشت و شمال مقر گردان گیلان بود. حیوانات که شامل تعدادی خر و قاطر بودند نزدیک به ده رأس بودند که امروز دقیقاً تعدادشان را نمی دانم. یک از روزها اما اتفاق خطرناکی برایم افتاد. عصر یکی از روزهای آفتابی که حیوانات را به هواخوری بردم، هوس سوارکاری به سرم زد در حالی که تا آن روز سوار هیچ حیوانی نشده بودم. متأسفانه، حیوانی که انتخاب کردم بزرگترین حیوان و یک قاطر بزرگ بود.</p>
<p>همین که سوار قاطر شدم، قاطر بیچاره رم کرد و با سرعت یال کوه را به سمت پایین دوید و من کنترلم را از دست دادم و همزمان با داد و فریاد و کمک خواستن، به این فکر می کردم اگر به پایین و به تخته سنگ ها پرتاب و کشته شوم طبیعی است که تشکیلات مرا در کربلا و گورستان وادی السلام دفن خواهند کرد و شهید راه آزادی خواهند نامید ولی من در راه دیگری کشته می شدم و سخت ناراضی بودم. با این وصف، شانس یاری ام کرد و مصطفی اصطبل بان سابق، داد و فریادم را شنید و به کمک من آمد و چون شناخت خوبی از قاطر چموش داشت حیوان را در نیمه راه که با سرعت به سمت پایین می دوید، رام کرد و مرا از مرگ حتمی نجات داد. با این وجود که در دوران چارواداری در گردان گیلان از مرگ نجات یافتم اما هنوز شور جوانی در سر داشتم و توبه نکردم و راه را همچنان ادامه دادم و دوباره به سیستم شنود وصل شدم و کار و مسئولیت سابق را ادامه دادم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562">روزی که چاروادار شدم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47562/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اگر جنگ اتفاق افتد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47158</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47158?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Oct 2021 08:03:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری مجاهدین با صدام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=47158</guid>

					<description><![CDATA[<p>پس از اعزام نیروهای زمینی سپاه و ارتش ایران با مأموریت فاتحان خیبر به مرزهای کشور که طی یک هفته اخیر انجام گرفت التهاب و تنش مابین ایران و کشور جعلی آذربایجان و ترکیه، روز به روز در حال افزایش است. واقعیت این است، در طول سه هزار سال اخیر کشور ایران همواره در جنگ [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47158">اگر جنگ اتفاق افتد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پس از اعزام نیروهای زمینی سپاه و ارتش ایران با مأموریت فاتحان خیبر به مرزهای کشور که طی یک هفته اخیر انجام گرفت التهاب و تنش مابین ایران و کشور جعلی آذربایجان و ترکیه، روز به روز در حال افزایش است.</p>
<p>واقعیت این است، در طول سه هزار سال اخیر کشور ایران همواره در جنگ و جدل با کشورهای همسایه و غیر همسایگانش بوده است. شاید به طور متوسط هر سه سال یک بار جنگ. جنگ با مغول و عثمانی و اعراب و افغان و انگلستان و روسیه و یونان و هند و سایر قبایل. متأسفانه هم اکنون نیز کشور ایران مابین کشورهایی قرار گرفته است که از حیث مالی و فرهنگی، در فقر قرار دارند و این فقر خود زمینه جنگ علیه کشور ایران است.</p>
<p>نیاکان ما در گذشته کشور بزرگتری برای ما به ارث گذاشتند که هم اکنون آنچه باقی مانده متعلق به همه ی وارثین امروزی است و حراست و نگهبانی از آب و خاک و منابع و امنیت و مردمش، وظیفه ملی و اخلاقی هر ایرانی است.<br />
آخرین جنگی که ایران با کشور عراق داشت چهل سال می گذرد. این جنگ برای چندین نسل هنوز تازه است. اگرچه بعد از تجربه جنگ ایران و عراق جملگی مردم از جنگ و جنگ دیگری که اتفاق افتد، بیزارند اما گاهاً جنگ اجتناب ناپذیر است و برای دفاع از خاک و آب و منابع و مردم، توپ وارد زمین خودی می افتد که بایسته است به آن پاسخ قاطع داده شود تا فرزندان ما در آینده ملک و مملکت و مأمن امن تری داشته باشند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-44407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg" alt="مهدی خوشحال" width="640" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg 640w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-300x198.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p>نگارنده این سطور متأسفانه در جنگ مابین ایران و عراق در طرف ایران نبود که امروزه این نبود را به جد احساس می کنم و عذاب وجدان دارم. خلاصه ای از ماوقع آنچه که چرا در طرف ایران نبودم به شرح زیر است.</p>
<p>کشور عراق که در 31 شهریورماه سال 1359 به ایران حمله کرد با آن که با حکومت ایران مشکل داشتم اما راضی به پیروزی عراق در جنگ با ایران نبودم. یکی از روزهای مهرماه همان سال یکی از دوستانم به نام ابراهیم نزد من آمد و دلیل آورد که جنگ آغاز شده و این درست نیست جوانانی مثل من و تو در خانه بنشینیم و کشور و مردم ما در مخاطره باشند. منطقش را قبول کردم و از ابراهیم پرسیدم که تجربه نظامی ات چیست؟ او پاسخ داد که رانندگی تانک بلد است. وقتی او از من پرسید که چه می دانم، پاسخ دادم که من نیز در ارتش تخصص توپخانه در رسته هدایت آتش دارم. وقتی همدیگر را راضی کردیم و به هم قوت قلب دادیم، فردای آن روز شال و کلاه کرده و به بسیج رشت رفتیم تا اسم خود را برای اعزام به جبهه، بنویسیم. فرادی آن روز وقتی به محل رسیدیم، با ازدحامی مواجه شدیم که نام نویسی را مشکل می کرد. وقتی از مسئولین پرسیدیم که پس از نام نویسی موعد رفتن به جبهه چه زمانی خواهد بود؟ در پاسخ گفتند، حداقل شش ماه طول خواهد کشید تا نوبت به اعزام ما فرا برسد.</p>
<p>من و ابراهیم با دلسردی راه خانه را پیش گرفتیم و من در راه غر زدم که من همین حالا می خواستم به جبهه بروم شاید شش ماه دیگر جنگ به پایان برسد. به هر حال همین عقب گرد و ناامیدی از اعزام به جبهه، مسیر زندگی و عقایدم را به گونه ای تغییر داد که متأسفانه جنگ ایران و عراق پس از گذشت شش ماه خاتمه نیافت و تأسف بارتر این که من نیز بعدها در طرف مقابل یعنی جبهه عراقی بودم. البته زمانی که از سال 1363 در تهران زندگی مخفی داشتم آنچه که از سازمان شنیده و باور کرده بودم اعزام از تهران به منطقه و جهت آموزش بود و من نیز در راستای خروج از کشور حداکثر خود را برای شش ماه دور از وطن آماده کرده بودم و طاقت بیشتر از این زمان را نداشتم. به هر حال وقتی در حین جنگ در جبهه عراقی و در مقابل جبهه ایرانی، به سر بردم، وقتی جنگ خاتمه یافت و من به دنیای آزاد رسیدم و از حال و هوای شست و شوی مغزی خلاص شدم از هر ایرانی که در مورد خودم و جنگ، پرسیدم همه معتقد بودند که حضور یک ایرانی به هر دلیل در جبهه عراقی مذموم و غیر قابل بخشش است.</p>
<p>با این وصف، وقتی به گذشته و گذشته جنگ ایران و عراق بر می گردم و آن را کند و کاو می کنم و به اعتقادات مردم فکر می کنم، با آن که در اوایل اعزام به عراق قصد و هدفم ابداً جنگ ایران و عراق، نبود و اهداف و آرمان دیگری در سر داشتم اما متاسفانه آنچه در عمل اتفاق افتاد کمک و همکاری من و سایر رزمندگان مجاهد به جبهه عراقی بود.</p>
<p>لذا در همین رابطه اعتقاد دارم اگر احیاناً جنگی مابین ایران و همسایگانش اتفاق افتد این بار بی درنگ در جبهه ایران قرار خواهم گرفت چون نیک می دانم جنگ تنها مربوط به نظامیان نیست بلکه همه مردم و شهروندان ایران از حیث اخلاقی و ملی، وظیفه حراست از آب و خاک و منابع و امنیت و مردمشان، را دارند و آنچه در مورد من و هم نوعانم ضریب می خورد این که ما یک بدهکاری در باب جنگ ایران و عراق، به مردم ایران داریم و این عذاب وجدان باعث می شود که احیاناً اگر جنگی اتفاق افتد این بار صد در صد در جبهه ایرانی باشم. این بار شاید مانند سال 1359 توان جنگی و در خط مقدم، را نداشته باشم ولی در حد توان و مقدورات در خدمت جنگ و جبهه و اهداف و آرمان ایرانی، خواهم بود.</p>
<p>همچنین اعتقاد دارم، دشمن و دشمن خارجی غرض و مرضش در وهله اول جانب حکومت ایران نیست تا جنگ را آغاز کند بلکه آنان در ابتدا نقشه و جغرافیای ایران را روی میز قرار می دهند و مردم و منابع و ظرفیت های نظامی و غیر نظامی، را مد نظر مطامع خود قرار می دهند.</p>
<p>همچنین باور دارم که جنگ فقط وظیفه و مسئولیت نظامی ها نیست بلکه پشتیبانی مردم داخل و خارج در پیشگیری و نتایج جنگ، تاثیر فراوان دارد به دور از این که دشمنان داخلی این بار نیز جانب دشمنان ایران را خواهند گرفت و خواهان قرار گرفتن ایرانیان در مقابل جنگ و جبهه ایرانی، خواهند شد بنا به وظیفه ملی و شخصی، در اولین روزهای جنگ خود را به هر روشی به داخل ایران رسانده و سهم خود را در جنگ از هر طرقی که ممکن باشد، ادا خواهم نمود.</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47158">اگر جنگ اتفاق افتد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/47158/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آیا قلم جایگزین سلاح خواهد شد؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45518</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45518?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2021 05:45:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[استراتژی خشونت طلبانه]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های تروریستی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین خلق؛ گروهی تروریستی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45518</guid>

					<description><![CDATA[<p>ماه های خرداد و تیر سرفصل مهمی در تاریخ جنگ های مجاهدین خلق به حساب می آید. روزهایی که خشونت از اذهان و زبان به خیابان آمد و به انواع انفجار و انتحار انجامید. مجاهدین خلق در ایران قبل از این که سلاح به دست بگیرند متاسفانه کار سیاسی و حزبی را تجربه نکردند. آنان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45518">آیا قلم جایگزین سلاح خواهد شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ماه های خرداد و تیر سرفصل مهمی در تاریخ جنگ های مجاهدین خلق به حساب می آید. روزهایی که خشونت از اذهان و زبان به خیابان آمد و به انواع انفجار و انتحار انجامید.</p>
<p>مجاهدین خلق در ایران قبل از این که سلاح به دست بگیرند متاسفانه کار سیاسی و حزبی را تجربه نکردند. آنان از ابتدا، قبل از این که خرداد و تیر و شهریوری در کار باشد، متولد سال و ماه و روز خشونت بودند. خشونتی که در آن ایام، زبان رایج بسیاری از دیکتاتورها و جنبش های اجتماعی بود. خشونتی که اعتبار می آورد و نیرو جذب می کرد. به همین جهت، آرم و پرچم مجاهدین خلق نشان سلاح به همراه داشت و در ایدئولوژی نیز برای نیل به هدف، راهی به جز خشونت باقی نبود. مجاهدین خلق، طی بازه زمانی نیم قرن، در بسیاری از نقاط جهان به ویژه ایران و عراق و اروپا، علیه مخالفین و منتقدین خود اعمال خشونت کرده اند.</p>
<p>امروز اما بیش از نیم قرن از تولدشان گذشته است. دنیا و مردمش تغییر کرده اند. سلاح گرچه هنوز هم یک وسیله دفاعی و تهاجمی باقی مانده است اما قلم جایگاه بیشتری برای خود باز کرده به طوری که عامه مردم به این باور رسیده اند، این قلم است که نویسندگان و خوانندگان و شنوندگان را تغییر داده است.</p>
<p>مجاهدین خلق در ابتدا و اواسط حرکت شان، برای تیز و برنده کردن سلاح، قلم را نفی و مذمت می کردند. آنان در ابتدا و اواسط کار، ضمن استفاده متضاد از قلم، همچنین قلم را به عنوان وسیله افشاگری و باجگیری، به چالش می طلبیدند. اگرچه آنان از یک طرف جهت تیز کردن سلاح، دشمن قلم و هنر بودند اما در ابعاد سیاسی و تبلیغی و داخلی و توجیه خطوط سیاسی و ایدئولوژیک و نظامی، چاره ای جز استفاده از قلم، نداشتند. قلم، یا بایست می شکست و یا بایست در خدمت سلاح می بود. قلم اگرچه در ابتدا در خدمت سلاح به کار حقیرانه و خفت بارش ادامه داد، در انتها، این قلم بود که جایگاه بیشتری باز کرد و به مثابه سلاح عمل کرد.</p>
<p>میرزابنویسان و قلم به مزدان داخلی و خارجی، از قلم به مثابه سلاح و در تقدیس خشونت استفاده کردند. قلم، در خدمت خشونت و جنگ و ترور و سیاه نمایی و ایران هراسی و فرقه گرایی و شماتت منتقدین و مذمت خانواده ها و در راستای نفی آزادی به کار گرفته شد. قلم در مناسبات داخلی، در راستای اعتراف و مچگیری و تخریب و پرونده سازی و تشویق و ترغیب نیروها به کشتن و کشته شدن، به کار گرفته شد. قلم دوگانه سوز شد. اگرچه رهبران مجاهدین از قلم علیه دیگران استفاده می کردند اما از خطرات و پتانسیل قلم واقف بودند تا جایی که از خدا و پیغمبر نمی ترسیدند بلکه از قلم و قلم نافرمان می ترسیدند که اگر روزی و روزگاری قلم برگردد و نافرمانی و افشاگری پیشه کند، بیت العنکبوت سست دروغ و فریب و ترور را ویران می کند. آن ها در بدبینی نسبت به قلم، اعتقاد دارند که اگر قلم به سود ما نباشد، یعنی دارد زمینه خشونت علیه ما را فراهم می کند.</p>
<p>با این وجود، مجاهدین خلق در مناسبات بیرونی و داخلی ناچار به استفاده از قلم بودند اگرچه به جد با ماهیت و جنس روشنگری قلم و رسالت آزادی در ستیز و دشمنی بودند. عراقی ها، در خصوص مجاهدین می گفتند که آنان نیرویی هستند که در طی روز در حال نوشتن هستند و هنگام شب، نوشته را می سوزانند. در مناسبات مجاهدین، نوشته ها را ملاط می گویند و ملاط های مهم را شبانه آتش می زنند. در مناسبات داخلی، آنها جز در موارد مسایل تشکیلاتی و ایدئولوژیک و جاسوسی و اعتراف، در موارد دیگر اجازه نوشتن ندارند همان طور که به جز موارد بولتن های داخلی، اجازه مطالعه از هر نوع و مدلش را ندارند. در اصل، نوشتن و خواندن و مطالعه و اندیشه، ممنوع است.</p>
<p>مسعود عدل، که یکی از فرماندهان پیشمرگه مجاهدین خلق در کردستان بود به نیروهایش می گفت، بار کوله هایتان را سبک کنید و سلاح را تنها در دست بگیرید، گرفتن سلاح در ذهن سم است.</p>
<p>شاید، همین ایده و تفاوت سلاح در دست و ذهن، از جانب مسعود عدل بود که رهبری مجاهدین ابتدا وی را از مسئولیت و فرماندهی نیروها برکنار کرد و سپس مسعود عدل را در مقام سرباز صفر، به جنگ فروغ جاویدان فرستاد تا برود و برنگردد.</p>
<p>مجاهدین خلق در راستای مبارزه علیه حکومت شاه، جمهوری اسلامی، اکراد کردستان و مقابل عدالت و قانون در فرانسه، از ماکزیموم ظرفیت های خشونت و خشونت کور و انتحار و خودسوزی استفاده کردند. ولی هر چه زمان می گذرد ماهیت خشونت و کم و کیف خشونت آنان تغییر می کند و هم اکنون در خیابان های اروپا حمله و تهاجم به منتقدین و آزادیخواهان را در دستور کار دارند. زمان انتحار و تخریب و خودسوزی سپری شده است. قرارگاه اشرف که پایگاه استراتژیک خشونت آنان و نیروهای آمریکایی از آن حمایت می کردند دیروز یکشنبه ششم تیرماه محل اجتماع و رژه نیروهای حشدالشعبی و مخالفین آمریکا، شد.</p>
<p>آیا آنان در مسیر زمان، دچار استحاله شده و خشونت های امروزشان با خشونت های چند دهه قبل فرق کرده است؟ آیا قلم و استفاده از قلم توفیق اجباری شده است تا به قول مسعود عدل، خشونت طلب تنها سلاح را در دست بگیرد و سلاح ذهن را زمین بگذارد؟ آیا عدم کارایی خشونت آنان را به تجدید نظر و جمع بندی جدید رسانده است؟ آیا زمان و مکان در آن ها و غلظت خشونت شان تاثیر گذاشته است؟ آیا آنها در مقابل خشونت از خود دفاع می کردند و در ماهیت خشونت طلب نبودند؟ آیا خشونت مجاهدین خلق که در ایدئولوژی و پرچم شان حک و برجسته شده تاکتیکی و جنبه دفاعی داشته است؟ آیا ابزار و انگیزه خشونت را از دست داده اند؟ آیا اربابان آنان را از خشونت های افراطی منع کرده اند؟ آیا از بی چادری خانه نشین شده اند؟ آیا گربه گوشه دیوار عابد و زاهد شده است و آیاهای دیگر؟</p>
<p>در مسیر زمان، هر پدیده در بن بستی که ظاهراً لاتغییر به نظر می رسد برای برون رفت و حیات مجدد ناچار به تغییر از درون است وگرنه مثل همه آن هایی که در زمان فنا شده و به زباله دان تاریخ سپرده شدند از دور تکامل خارج خواهد شد به ویژه جریانی که در مصاف با آزادی، بخواهد مایه حیات را به چالش بطلبد، قبل از همه از درون سپس در بیرون نیز به قهقرا خواهد رفت.</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45518">آیا قلم جایگزین سلاح خواهد شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45518/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44725</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44725?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 May 2021 08:02:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی خوشحال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=44725</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روزی که فارغ از کار و مسئولیت بودم کتاب قمارباز  اثر تئودور داستایوسکی را به دست گرفتم و طی چند روز کتاب را خواندم. کتاب قمارباز ترجمه جلال آل احمد و محتوایش دست نوشته ها و خاطرات روزمره داستایوسکی زمانی که در آلمان به عنوان معلم خانگی یک خانواده ثروتمند روس زندگی می کرد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44725">از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چند روزی که فارغ از کار و مسئولیت بودم کتاب قمارباز  اثر تئودور داستایوسکی را به دست گرفتم و طی چند روز کتاب را خواندم. کتاب قمارباز ترجمه جلال آل احمد و محتوایش دست نوشته ها و خاطرات روزمره داستایوسکی زمانی که در آلمان به عنوان معلم خانگی یک خانواده ثروتمند روس زندگی می کرد و با معشوقش پولینا آلکساندرونا که دختر خانواده بود و تعدادی از دوستان دیگر فرانسوی و انگلیسی و آلمانی، داستانی را که به قمارخانه می رفتند و می بردند و می باختند، نوشته است. داستایوسکی در این زمان 45 سال دارد و مترجم کتاب نیز در سن 25 سالگی اقدام به ترجمه کتاب کرده است. کتاب شاید برای ما که قمار و قماربازی را تا به آخر خط پاکبازی ادامه دادیم، چیز زیادی نداشته باشد مگر صحنه هایی از قمارخانه های قدیمی کشور آلمان و میز سبز رنگ و پول هایی که برد و باخت می شد و راوی داستان که به شانس خود اعتقاد راسخ دارد. داستایوسکی این کتاب را کمتر از یک ماه تحریر کرده است.</p>
<p>قمار اساساً چیز خوبی نیست اگر بود داستایوسکی خاطرات غربت و قماربازی اش را بدین گونه عبرت انگیز تحریر نمی کرد. او اگر امروز زنده بود و شیوه کار قمارخانه های مدرن آلمان که مملو از ترفند و پولشویی و مالیات است را مشاهده می کرد بی شک، کتابش تا این حد خسته کننده و تکراری و قدیمی نمی بود. قمار امروز با صد سال گذشته فرق اساسی کرده است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-44407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg" alt="مهدی خوشحال" width="640" height="423" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi.jpg 640w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Khoshhal-Mehdi-300x198.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p>در ایام نوجوانی به دلیل فضای جامعه و شغلی که داشتم و نیاز به پول زیاد نداشتم و پس انداز برایم معنا و مفهومی نداشت، معمولاً نصف درآمد ماهانه ام را قمار می کردم و می باختم. این زمانی بود که خیلی محافظه کار بودم. بعداً که انقلاب اتفاق افتاد و به کار سیاسی مشغول شدم قمار را به مفهوم کلاسیک ترک کردم و تنها به قمار سیاسی مشغول شدم. شاید آخرین بار که قمار را با پول دیگران تجربه کردم یک مورد استثناء و اجتناب ناپذیر در کشور آلمان بود.</p>
<p>دوست خوش ذوقی دارم که هر چند وقتی از ایران نزد من می آید. او دندانپزشک است و از وضعیت مالی خوبی برخوردار است. آخرین بار که نزد من آمد، گفت شنیدم قمارخانه شهرتان خیلی باشکوه و مجلل است و دوست دارم یک بار آنجا بروم و قمار کنم. با اکراه پیشنهادش را قبول کردم با این بهانه که من سال هاست قمار و قماربازی را ترک کردم و دنبال این کار نیستم و علاقه ای ندارم. با اصرار دوستم نصفه های شب به قمارخانه رفتیم و پس از چندین عکس از خارج قمارخانه گرفتیم سپس وارد قمارخانه شدیم.</p>
<p>قمارخانه پس از گذشت نصفه شب کمی خلوت بود اما قماربازان قهاری پشت میزهای سبز و صندلی های بلند، نشسته بودند. در هنگام ورود، مسئول قمارخانه به ما پیشنهاد کرد که به علت ویزای دوستم او اجازه ورود دارد اما اجازه بازی روی میز را ندارد. خیالم از این بابت راحت شد که شب را بدون قمار و باختن و بدون شرمندگی سپری کرده و بدون استرس قمارخانه را ترک می کنیم. اما دوستم دست بردار نبود و مجدداً اصرار کرد که من اینجا آمدم تا قمار بکنم و ببرم. تعجب کردم و گفتم که شما اجازه قمار کردن ندارید. ولی او پیشنهاد عجیبی به من کرد و گفت اشکالی ندارد من دست به ژتون ها نمی زنم و تو به جای من پشت میز بنشین و من از پشت سر به تو می گویم که ژتون ها را روی کدام عدد بگذار. با این شرایط که دوستم ارائه داد قمار را ادامه دادیم و هنوز ساعتی نگذشته بود که یک باره دوستم گفت دست نگهدار، من برنده شدم و بهتر است میز قمار را ترک کنیم. مجدداً تعجب کردم و با شرمندگی از دوستم سئوال کردم که حالا چه وقت بلند شدن است، مقدار زیادی ژتون روی دست مان باقی مانده خب سایر قماربازان به ما چه خواهند گفت؟ دوستم که محمد نام داشت ادامه داد، من آمدم ببرم که بردم، حال دیگران به ما چه خواهند گفت مهم نیست، مهم برای من برنده شدن بود. سپس ژتون ها را به گیشه تحویل دادم و مقدار پول برنده شده را تحویل گرفتم و به دوستم دادم و بدون شرمندگی، خیالم راحت شد که دوستم با دست پر به ایران باز می گردد.</p>
<p>این داستان عبرت انگیز مرا به یاد داستان و قمار بزرگ خودم انداخت، قمار سیاسی. قماری که مثل همیشه نرفته بودم تا برنده شوم بلکه تا اندازه ای که در توان داشتم ببازم و برگردم. اما کور خوانده بودم و صاحبان قمارخانه را نشناخته بودم. ظرف مدت کوتاه و چهار سالی که در قمارخانه بازی کردم، همه چیزم را باختم و دیگر چیزی برای باختن نداشتم. درست مانند قماربازان پاکباز لاس وگاس وقتی همه چیز و همه سرمایه زندگی شان را می بازند و قادر به ادامه زندگی و فراموش کردن باخت شان نیستند، به زیر زمین قمار خانه می روند و خودکشی می کنند.</p>
<p>من نیز به همین شکل اما مانند پاکبازان لاس و وگاس، خودکشی نکردم بلکه تنها جسم بی رمقی که برایم باقی مانده بود جهت عبرت خودم، سیگارکشیدن را شروع کردم علیرغم این که علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم تا هرچه سریعتر باقیمانده ام را که جسم بیمارم بود، نابود کنم. این مسیر را یک سال ادامه دادم تا این که از اردوگاه اشرف در عراق به آنکارا در ترکیه رسیدم. آنجا بود که تعدادی از جداشدگان شرمنده ی فرقه مرتب از من می خواستند حال که سران سازمان همه چیز را از تو گرفتند چرا خودکشی نمی کنی؟ با شنیدن چنین پیشنهاداتی و تامل به گذشته و این که فلسفه خودکشی نکردنم از بابت چیست، ناخودآگاه به یاد نصایح مادرم در زمانی دورتر افتادم که او هر از گاه به فرزندان دیگرش توصیه عجیبی می کرد. او فرزندان زیادی داشت و به همه آن ها توصیه و اندرز می کرد که شما سرتان را به سر این یکی برادرتان نگذارید، من از او شناخت دارم او در طی زندگی بارها به زمین خورد و دوباره بلند شد ولی شما هر کدامتان اگر یک بار به زمین بخورید استخوان تان خواهد شکست لذا دنباله روی او نشوید که کم خواهید آورد.</p>
<p>با یادآوری همین توصیه و انگیزه های دیگر بود که دوباره بلند شدم و ابتدا با ترک سیگار که عمداً جهت انتحار باقیمانده تنم انتخاب کرده بودم، سپس با نوشتن و مطالعه، مقاومت و جبران در مقابل باخت بزرگ را آغاز کردم.</p>
<p>شاید امروز اگر داستایوسکی زنده بود و می خواست در کشور آلمان کتاب قمارباز را بنویسد، بی شک با دیدن و تجربه شیوه های جدید قمارخانه های آلمان کتاب خود را به سبک و سیاق دیگری می نوشت. شاید هم اگر او سرنوشت قماربازان سیاسی چون من و صدها دیگر را در همین کشور مطالعه می کرد هرگز قادر نبود کتابی در این باره بنویسد که چگونه در یک فرقه مخرب و تحت حمایت جوامع مدرن، قماربازان را در قمارخانه و روی میزهای قمار به ژتون و پول های کثیف بدل می کنند و سپس حتی این امکان را به آنان نمی دهند تا مانند قماربازان پاکباز لاس وگاس با باقیمانده تن و روح شان که برایشان باقی مانده است به زیرزمین قمارخانه بروند و انتخاب آخرشان را به دست خود رقم بزنند.</p>
<p>با این وجود، قمارخانه ای که با خرمرد رندی و فرافکنی تمام خود را مقدس می پندارد، هنوز دست بردار نیست و فلسفه قمارخانه اش را با لجاجت چنین تعریف می کند، اینجا، باخت همان برد است و برد نیز در واقع عین باخت است.</p>
<p>مهدی خوشحال</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/44725">از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/44725/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
