<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نسرین ابراهیمی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%86%d8%b3%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/نسرین-ابراهیمی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 29 Jan 2014 08:55:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>نسرین ابراهیمی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/نسرین-ابراهیمی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>ملاقات نماینده های انجمن ایران ستارگان با شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15478</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15478?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Jan 2014 08:55:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعتراض و افشاگری نسبت به عملکرد مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نسرین ابراهیمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2014/01/29/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>نماینده های انجمن ایران ستارگان در ملاقات با شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس ضمن درخواست برای کمک به نجات جان اعضای دربند فرقه در لیبرتی به افشا گری ماهیت فرقه و رهبری فرقه در اورسورواز پرداختند.خانم نسرین ابراهیمی ابتدا از زندگی ۱۰ ساله خود در فرقه رجوی صحبت کردند که چگونه در سن ۱۶ سالگی به خاطر نپذیرفتن فشارهای مناسبات فرقه ای او را روانه زندان کردند و ماها او را تحت شکنجه های روحی و روانی قرار دادند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15478">ملاقات نماینده های انجمن ایران ستارگان با شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نماینده های انجمن ایران ستارگان در ملاقات با شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس ضمن درخواست برای کمک به نجات جان اعضای دربند فرقه در لیبرتی به افشا گری ماهیت فرقه و رهبری فرقه در اورسورواز پرداختند.</p>
<p style="text-align: center;"><img decoding="async"  src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Ebrahimi/Ebrahimi_Geneva.jpg" style="width: 400px; height: 241px; margin: 10px;" /></p>
<p>  خانم نسرین ابراهیمی ابتدا از زندگی ۱۰ ساله خود در فرقه رجوی صحبت کردند که چگونه در سن ۱۶ سالگی به خاطر نپذیرفتن فشارهای مناسبات فرقه ای او را روانه زندان کردند و ماها او را تحت شکنجه های روحی و روانی قرار دادند , همچنین ایشان از زندگی وحشتناک زنان صحبت کردند که چگونه با دستور خانم رجوی همگی می بایست از شوهران خود به اجبار جدا شده و به عقد آقای مسعود رجوی شوهر خانم مریم رجوی در می آمدند , همینطور همگی می بایست خانواده , پدر و مادر , فرزند و شوهر خود را در ذهن و قلب خود طلاق می دادند و هرگز حق فکر کردن به آنها را نداشتند و می بایست به جای دوست داشتن آنها و عشق ورزیدن به آنها مسعود رجوی را جایگزین می کردند و همه عشقها می بایست فقط مال رجوی می شد. همینطور برای قطع امید کردن زنان از زندگی در آینده خانم رجوی دستور داد که زنان را عقیم کنند و اینگونه تا آخر عمر زنان را مجبور به ماندن با فرقه می کردند</p>
<p>  خانم نسرین ابراهیمی همچنین از بیگاری کشیدن از زنان صحبت کردند که چگونه خانم رجوی از زنان می خواستند که می بایست به حدی کار کنند که احساس کنند از خستگی هر لحظه ممکن است بمیرند , هدف ایشان این بود که اولا زنان به حدی خسته شوند که زمان و وقت آن را نداشته باشند که بخواهند به چیزی فکر بکنند , مثلا به زندگی در جامعه عادی و یا داشتن خانواده و &hellip; و یا رفتن از فرقه , دلیل دوم بیگاری کشیدن از زنان این بود قیافه های آنها را زشت و خراب کنند و یا به سلامتی آنها لطمه وارد کنند تا اینگونه آنها را نا امید از زندگی آینده بکنند.</p>
<p>  خانم ابراهیمی گفتند که خانم رجوی صرفا در سخنرانیهای خود برای اروپائیان یکسری شعار را هر بار تکرار می کند که من که ۱۰ سال در این مناسبات زندگی کرده ام حتی یکی از آنها هم حقیقت نداشته است , ایشان از آزادی زنان صحبت می کند و از حق و حقوق زنان و از آزادی حجاب و غیره , در صورتی که ما هیچکدام از اینها را هرگز نداشته ایم و ایشان که شعار آزادی و حق انتخاب حجاب را می دادند ما هرگز اجازه نداشتیم حجابمان را خود انتخاب کنیم و حتی مدل بستن روسریهامان را هم ایشان انتخاب می کردند و ما حتی این حق انتخاب را هم نداشتیم , در فرقه رجوی زنان هرگز حق آرایش نداشتند و یا حق داشتن لباسهای رنگی و یا غیره</p>
<p>  خانم نسرین ابراهیمی از شهرداری ژنو و اعضای پارلمان سویس خواست که به هزار زنی که مریم رجوی مستمر از آنها به عنوان زنان قهرمان صحبت می کند کمک کنند چرا که این هزار زن قهرمان زنانی هستند که همگی تحت شکنجه های روحی و جسمی بودند و صرفا خانم رجوی برای تبلیغات خودش از آنها استفاده می کند</p>
<p>  دراین ملاقات کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد , شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس آمادگی خود را برای هر کمکی که بشود برای نجات جان این افراد از عراق انجام داد را اعلام کردند</p>
<p>  نمایندگان انجمن ایران ستارگان از کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد , شهردار ژنو و اعضای پارلمان سویس تقدیر و تشکر کردند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15478">ملاقات نماینده های انجمن ایران ستارگان با شهرداری ژنو و تعدادی از اعضای پارلمان سویس</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15478/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بخشهایی از خاطرات نسرین ابراهیمی- قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6858</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6858?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نسرین ابراهیمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/16/%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d8%b3%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>شبها 2 تا 3 ساعت باید پست می دادیم (پستی معروف به پست اضلاع) به همین دلیل خوابی که داشتم خیلی کم بود. اغلب 3 یا 4 ساعت و یا بعضی اوقات کمتر ازاین می خوابیدم و صبح خیلی به سختی بیدار میشدم و نمی توانستم به صبحانه برسم و همیشه باید گرسنه سر کارمی رفتم و هر زمانی که مطرح می کردم که گرسنه هستم دعوا می شدم که چرا زمانبندی را رعایت نمی کنم...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6858">بخشهایی از خاطرات نسرین ابراهیمی- قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>عضویت در ارتش آزادیبخش و زندانی شدن رزمنده در ارتش!<strong><span  </strong></p>
<p><span>حالا به ارتش آمده بودیم و به قول خودشان شرایط خیلی فرق می کرد و بیشتر از قبل سخت می گرفتند. چند ماه بود که در به اصطلاح ارتش بودم و کسی که به ارتش می رود اول باید یاد بگیرد که مدام کار کند. هرگز نمی توانم کاری که از زنان بدبخت کشیده می شد، از جمله شخص خودم، را فراموش کنم. </span> </p>
<p><span>برنامه روزانه اینطور بود که ساعت 5 صبح باید بیدار می شدیم و زمانی که برای صبحانه خوردن داشتیم 15 دقیقه بود و زمانی که برای آماده شدن داشتیم که برویم و صبحانه هم بخوریم 15 دقیقه بود و اگر به این زمانبندی نمی رسیدیم باید گرسنه سرکار می رفتیم و از صبحانه دیگر خبری نبود (سحر: شرایط قرارگاه اشرف تشکیلات فرقه ای در پادگان نظامی است). بعد هم ساعت 5:30 شروع کاربود و جرات نداشتیم حتی 1 دقیقه تأخیر کنیم چون بلافاصله جلوی جمع آنچنان تحقیر می شدیم که به خاطر ترس از این داستان خودمان را هرجوری که شده بود به سر کار می رساندیم. </span> </p>
<p><span>شبها 2 تا 3 ساعت باید پست می دادیم (پستی معروف به پست اضلاع) به همین دلیل خوابی که داشتم خیلی کم بود. اغلب 3 یا 4 ساعت و یا بعضی اوقات کمتر ازاین می خوابیدم و صبح خیلی به سختی بیدار میشدم و نمی توانستم به صبحانه برسم و همیشه باید گرسنه سر کارمی رفتم و هر زمانی که مطرح می کردم که گرسنه هستم دعوا می شدم که چرا زمانبندی را رعایت نمی کنم در صورتی که کسی نبود که کمی رحم داشته باشد و بفهمد که من 20 ساعت کار می کنم و 4 ساعت در اختیار خودم هستم و بگذارند حداقل صبحانه ام را بخورم. این موضوع باعث مریضی من شد و به شدت لاغر شدم و ضعف شدید جسمی داشتم ومستمرا غش می کردم. </span> </p>
<p><span>متاسفانه از آنجا که انسانیت در این گرگها نبود به من می گفتند که خودم را به مریضی می زنم و کسی به این داستان اعتنا نداشت که من دارم از دست می روم و از من می خواستند که کارم را بکنم و حق خوابیدن و یا استراحت ندارم. </span> </p>
<p><span>یک روزی من و چند تا از دوستانم را صدا کردند و گفتند که یک تعهدی است که باید برویم و آن را به هرقیمت انجام بدهیم. داستان این بود که مسعود رجوی برای کل سازمان تعهد گذاشته بود که تمام ماشینهای سازمان باید چک و تعمیر بشوند. استارت و دینامهای آنها باید سرویس می شد و همینطور لاستیکهای آنها تعویض و یا تعمیر می شد و یک ماه تعهد گذاشته بود. قرار شد این کار بشود چون مسعود رجوی گفته بود همگی باید به این تعهد برسند. هوا به شدت سرد بود به نحوی که ازسرما آب دهان آدم یخ می زد. در عراق برف نمی آید ولی شدت سرمای آن خیلی زیاد است و سوز عجیبی دارد. شروع کردیم به کار کردن و باز کردن استارت و دینامهای این ماشینها و شستن آنها در بنزین در هوای آزاد که ازشدت سرما یکی ازدخترها غش کرد و دستهایش از سرما خشک شده بود و باز نمی شد و یکی دیگر از همین دوستانم ازشدت فشار سرما گریه می کرد ولی از من می خواست که به کسی نگویم که دعوایش نکنند که چرا به عنوان یک خواهر مجاهد سفت و محکم نیست. این کلمات برای کشیدن کاربیشتر از ما بود که اگر مشکلی درکارمطرح می کردیم سریعا از این کلمات برای سرکوبت استفاده می شد.</span> </p>
<p><span>خودم هم به خاطر این داستان بستری شدم. جالب اینجاست که دکترخودشان من را بستری کرده و گفت از فشار کار و از شدت بی خوابی و نخوردن غذا مریض شده ام ولی با این حال می گفتند اگر اعماق قلبت را نگاه کنی می بینی که انسان توانایی بیشتری دارد و تو بی خودی خودت را مریض کرده ای. </span> </p>
<p><span>یک روز به ما گفته شد که باید برویم به قرارگاه پارسیان که همگی آماده شدیم و به این قرارگاه رفتیم. وقتی که وارد این قرارگاه شدم احساس می کردم یکی هست که مستمرا من را زیر نظر دارد و دیدم که برخوردهای تمام به اصطلاح فرمانده ها با من عوض شده است. اصلا نمی توانستم بفهمم که چه شده است. تا اینکه یک روزی معصومه پیرهادی من را صدا کرد و گفت می خواهد با من حرف بزند (این زن قبلا فرمانده پذیرش بود که من در آن بودم و بعد هم سازماندهیش عوض شد و فرمانده مرکز ما شده بود) من رفتم که بدانم چه شده است.</span> </p>
<p><span>معصومه سرم داد کشید و گفت کثافت بشین تو کی هستی؟ تو مزدوررژیم هستی فکر می کنی دستگیرت نمی کنیم؟ احمق! من اصلا باورم نمی شد. سعی کردم خون سرد باشم و تلاش کردم تا او را ساکت کنم که به حرفم گوش بدهد؛ دیدم که نمی شود و این برنامه برای سرکوب ازقبل طراحی شده است.</span> </p>
<p><span>به من گقتند که باید سوار ماشین بشوم و از قرارگاه پارسیان (سحر: این قرارگاه در مجاورت قرارگاه باقرزاده و در نزدیکی قرارگاه بدیع زادگان بود) باید می رفتم جایی که خودم نمی دانستم کجاست. من را سوار یک اتوبوس کردند و همه پرده های ماشین را کشیدند. گویی که قاتل دستگیر کرده اند و دو تا زن را محافظم گذاشتند و آنها هم بالای سرم ایستاده بودند که تکان نخورم. من هنوز نمی دانستم داستان چیست و چرا اینها یک دفعه با من اینطوری کردند. بعد از چند ساعت رسیدیم به محلی که نام آن اسکان در قرارگاه اشرف است و تا آن محل را دیدم متوجه شدم که به اشرف آمده ایم. این محل که به نام اسکان نامگذاری شده محلی است که مجاهدین زندانیان خود را در آن نگاه می دارند. </span> </p>
<p><span>به هرحال من را بردند در یک اتاقی و درب را قفل کردند. ازشدت ترس احساس می کردم الان است که بلایی سرم بیاید. درحالی که قلبم به شدت می زد که داستان چیست، به این فکر می کردم که چه دلیلی باید برای این کار باشد.</span> </p>
<p><span>چند روز تمام در این وحشت به سر بردم تا یک روز صدایم کردند و من را برای بازجویی بردند. دیدم که یک زنی به نام مهناز بزازی و یکی به نام فروغ پاکدل نشستند و سرم داد می زدند که بنشین و سریع بگو که کی هستی. من گریه ام گرفته بود و گفتم شما حق ندارید با دخترمردم ایران اینطوری رفتار کنید. فروغ سرم داد زد و گفت اسم مردم ایران برای دهان کثیف تو حرام است و بگو که برای چه آمدی؟ من هنوز به سن قانونی نرسیده بودم و وقتی که دو نفره سرم داد و بیداد می کردند یاد حرفهای خودشان می افتادم که می گفتند رژیم ایران جوانهای مجاهد که سن قانونی نداشتند را چگونه اذیت می کرده است. اگر تو به عنوان یک سازمان مردمی هستی و ادعا می کنی که همه چیز به خاطر مردم ایران است خود تو که داری بدتر از رژیم می کنی و رژیم حداقل هرکاری هم کرده رک و رو راست بوده است. ولی تو که داری بدتر می کنی و همه را با حرفهای رنگین و شیک گول می زنی و از زیرداری خون خوری می کنی آن هم به این شکل فجیع&#8230;.</span> </p>
<p><span>خلاصه؛ من آن روز از آن همه برخوردهای وحشتناک و جیغ و دادی که این دو تا زن می کردند وحشت کرده بودم. (مهناز بزازی مسئول اطلاعات مجاهدین خلق و به شدت وحشی و هاربود که خداوند خودش حق کسانی مثل من را از او گرفت. او را نکشت ولی در بمباران هر دو پایش قطع شد و کاری کرد که تا آخر عمرش به این فکر کند که چرا ما را اذیت می کرد). </span> </p>
<p><span>به هر حال واقعیت من این بود که یک جوانی بودم که ضد رژیم بودم. قبل ازهرچیزی به خاطر حقوق زن که رعایت نمی شد و صادقانه می خواستم مخالفت کنم. ولی من که نمی دانستم ازچاله به چاهی بسیار عمیق افتاده ام.</span> </p>
<p><span>گفتم که شما دیوانه هستید من مثل شما نیستم که مریض باشم؛ هرچه هم داد و بیداد کنید و حبسم کنید و شکنجه دهید برایم مهم نیست و من اینی که شما می گویید نیستم. حالا خیلی اصرار دارید مشکل شماست و به من ربطی ندارد. از آن لحظه تصمیم گرفتم دیگر به حرفهایشان گوش نکنم و معلوم بود که همه این زنهای عقده ای که هیچ چیز به خودشان ندیدند بیشتر می خواهند ادای آدمهایی را در بیاودند که شجاع هستند و قوی و خلاصه مثل مردها حتی در بازجویی وغیره می توانند باشند.</span> </p>
<p><span>وقتی که دیدند فایده ای ندارد و نمی توانند به من این را تحمیل کنند نفرات جدید می آوردند که به من بیشتر فشار آورده شود که قبول کنم من برای رژیم ایران کارمی کنم. فروغ پاکدل و مهناز بزازی نفرات ثابت بودند ولی نفرات دیگری که بازجویی می کردند و ثابت نبودند فهیمه اروانی، مهری حاجی نژاد، کبری طهماسبی و فرشته یگانه بودند.</span> </p>
<p><span>یک روز که ساعتها بازجویی شده بودم و واقعا خسته بودم و آرزوی مرگ می کردم به این فکر می کردم که چه دلیلی دارد که اینها به زور می خواهند به من تحمیل کنند که من به چیزی اعتراف کنم که حقیقت ندارد و می خواستم دلیل این داستان را کشف کنم. </span> </p>
<p>برچسب زنی برای مشروعیت بخشیدن به فشار و شکنجه<strong><span  </strong></p>
<p><span>متوجه شدم که کسانی که روی مناسبات حرف داشته باشند و مثل گوسفند نباشند به اینها برچسب نفوذی می زنند تا آنها را ساکت کنند:</span> </p>
<p><span  &nbsp;</p>
<p><span>1: که اولا سازمان را مهم کنند که یعنی آنقدر برای رژیم ایران مهم است که رژیم ایران از آن وحشت دارد و هرجوری شده می خواهد با فرستادن نفوذی به سازمان ضربه بزند و این به لحاظ بیرونی به نفع سازمان می شد و اعتماد یکسری که نمی فهمیدند را جلب می کرد که پس سازمان یک وزنه مهم است. </span> </p>
<p><span>2: سود بعدی که برای سازمان داشت این بود که شخصی که به آن تحمیل شده به دروغ به این داستان که نفوذی و فرستاده رژیم است اعتراف کند می توانست هر برخوردی با این فرد انجام بدهد و به قول خودشان می گفتند که باید همشیه کار کند آن کسی که اسم نفوذی روی او بوده است و حق همه چیز را از او می گرفتند و باید همیشه بدهکار و سر به پایین می بود و اینطوری جلوی حرفهای کسانی که با مناسبات مشکل داشتند را می گرفت.</span> </p>
<p><span>3: من در ابتدا هم گفتم که این برچسب نفوذی صرفا مال کسانی بود که با مناسبات مشکل داشتند و حدس می زدند شاید روزی این افراد ازسازمان جدا شوند. برای همین پیشاپیش مارک نفوذی را می زدند که اگر از مناسبات جدا شد گفته شود که این فرد نیروی بریده از مناسبات ما نبوده و او نفوذی بوده است.</span> </p>
<p><span>4: همین آدمهای بیچاره ای که به آنها تحمیل می کردند که اعتراف کنند که نفوذی هستند را در نهایت اگر نمی توانستند حریف آنها بشوند و آنها را دوباره توی مناسبات بیاورند آنها را به ایران می فرستادند. البته اول 2 سال باید توی سازمان زندان می کشید بعد هم ابوغریب و بعد اگر زنده می ماند به ایران می رفت؛ و بعد هم با کمال وقاحت و دریدگی تمام اعلام می کردند که رهبری ما آنقدر بخشنده است که نفوذی که به قصد کشتن ما آمده بود را اعدام نکردیم بلکه آزادش کردیم که دنبال زندگی خودش برود؛ و هرکسی که از عمق فاجعه خبری ندارد برای سازمان دست می زند و شعار می دهد که چه سازمان خوبی و بهتر از این در دنیا نیست. ولی امان از اینکه تا انسان در سازمان نباشد نمی تواند باور کند که اینها چه جوری خون آدم را توی شیشه می کنند. </span> </p>
<p>آخر نیرنگ و وقاحت و دورویی و پرویی تا چه حد؟!<strong><span  </strong></p>
<p><span>به هرحال من که داستان را متوجه شدم به خودم گفتم که اگرمن را هم بکشند به چیزی که می خواهند نخواهم گذاشت برسند. این بازجوییها و اذیت کردن ها هشت ماه تمام طول کشید. در این 8 ماه متاسفانه حتی یکبار به من هوا خوری نداده بودند و همینطور از من بیگاری هم می کشیدند. از بازجویی که برمی گشتم باید کارهایی که می خواستند را انجام می دادم که اغلب گونی های برنج می آوردند که پاک کنم و با سبزی باید پاک می کردم و&#8230; که یک بار که اعتراض کردم به من گفته شد که باید کار کنی به خاطر اینکه ما به تو غذا می دهیم. ساعت خوابم را هم آنها مشخص می کردند و جرات نداشتم بیشتر بخوابم. یا همواره در بازجویی به سر می بردم یا باید مستمرا کار می کردم. البته کاری که داده می شد گفته می شد که مثلا این چند تا گونی برنج را تا یک ساعت دیگر باید تمام کنی و جرات داشتم که تمام نکرده باشم. باید از زمان خوابم می زدم و انجام می دادم. و یا بعضی اوقات شبها من را می ترساندند. یواش می آمدند بالای سرم و کاملا نزدیک صورتم می شدند و می رفتند که من وحشت کنم. و یا نصف شب درها را به هم می کوبیدند. </span> </p>
<p><span>یک روز دیدم که فروغ پاکدل آمده توی اتاقی که در آن زندانی بودم و داد می زد نسرین جان؛ عزیزم؛ بیا بیرون؛ خسته نمی شوی این همه توی این اتاق می مانی؛ برو بیرون هوا بخور. من کاملا خشکم زده بود. این دیگر چه مدلی است؟ به کسانی که حفاظت من را به عهده داشتند گفت شما اینجا چرا ایستاده اید؟ بروید؛ بروید که این بنده خدا بیرون بیاید. من رفتم بیرون دیدم که فروغ من را بوسید و گفت بیا خواهر مهناز بزازی با تو کاردارد. رفتم؛ جلوی من بلند شد و گفت نسرین جان دیگه کار ما تمام شد و برگرد توی یکانت که منتظرت هستند؛ داستان این بوده که آشنای تو وقتی که به ایران بر می گردد دستگیر می شود ولی بعد معلوم شد که به عنوان نفوذی وارد سازمان شده بود که ما فکر می کردیم که شاید تو هم نفوذی بوده باشی! که حالا مهم نیست؛ برگرد توی یکانت. ولی قبل از اینکه برگردی باید یک برگه را بنویسی.</span> </p>
<p><span>بلافاصله من بلند شدم و گفتم دورویی دیگر بس است. که فروغ به من گفت نسرین بنشین و حرمت خواهر مهناز را حفظ کن. فهیمدم که به آن حقه نرسیدند و آنها را توانستم شکست بدهم حالا حقه ای دیگر را می خواهند به کار بگیرند. </span> </p>
<p><span>دیدند که من گوش نمی کنم گفتند باشد برو. من رفتم توی همان محلی که حبس بودم دیدم که همه چیز به یک باره عوض شده و تاریک نیست و توری و روزنامه های پنجره را برداشتند. بی توجه به این موضوعات رفتم و خوابیدم که بلافاصله صدایم کردند و گفته شد که مهری حاجی نژاد با من کاردارد. رفتم پیش مهری حاجی نژاد که شروع کرد به روبوسی و گفت خیلی خوب؛ اشکالی ندارد؛ می دانی که مبارزه کردن با این رژیم این سختیها را هم دارد. من گفتم باشد اشکالی نداره ولی الان می خواهم که از مناسبات شما بروم. شروع کرد به داد زدن و گفت زن ضعیفه بی جربزه؛ خجالت نمی کشی؛ مگر کسی تو را چکار کرده که اعلام بریدگی می کنی؟ و خلاصه داد و بیداد شروع شد و من هم ازحرفم کوتاه نیامدم. </span> </p>
<p><span>بعد از چند روز که گذشت و دیدند که من جدی هستم و کوتاه نمی آیم گفتند خیلی خوب برو؛ ولی باید 2 سال در داخل سازمان زندانی بکشی و بعد هم به زندان ابوغریب بروی. </span> </p>
<p><span>خیلی این حرف دردناک بود. خیلی برایم فشار داشت که مگر من چه گناهی کردم که باید به زندان بروم. آنهم در سازمانی که خودش را مظلوم ومدافع حقوق بشر و مخصوصا برای زنان می داند. و بعد هم باید به ابوغریب بروم که خدا می دانست که چه بلاهایی باید سرم می آمد. دیگر خوب متوجه شعارهای سازمان شده بودم که شعار و حرفهای رنگین را زیاد می زند ولی در عمل عکس آن است. به هرحال خیلی وحشتناک بود که من این کاررا بکنم و به هیچ عنوان نمی خواستم به ابوغریب بروم.</span> </p>
<p><span>من قبول کردم که در سازمان بمانم. بلافاصله برای من یک برگه آوردند و گفتند بنویس که تو به ما پناهنده هستی. وقتی دیدند که فایده ای نداشت و نتوانستند به من تحمیل کنند که قبول کنم به دروغ که نفوذی هستم گفتند پس بنویس که تو به ما پناهنده هستی. کاش که اعدام می شدم ولی اینقدر ذره ذره تمام وجودم را آتش نمی زدند.</span> </p>
<p><span>خلاصه؛ من گفتم آخر من که به شما پناهنده نیستم. گفتند اگر ریگی توی کفشت نداری تو بنویس چکار داری؟ به اجبار زیاد من این برگه را نوشتم ولی احساس می کردم تمام استخوانهایم از فشار دارند له می شوند. </span> </p>
<p><span>به هرحال من این برگه را که مهری حاجی نژاد دیکته کرده بود را نوشتم و گفتند که حالا می توانی توی یکانت بروی. من رفتم ولی چیزی جز پوست و استخوان از من نمانده بود و خیلی بچه ها می پرسیدند که چه اتفاقی برایم افتاده ولی کی جرات داشت که به زبان بیاورد. </span> </p>
<p><span>به هر حال من خیلی ناراحت بودم و خیلی حالت افسرده ای داشتم و هر لحظه یک سال بر من می گذشت. یک روز معصومه پیرهادی صدایم کرد و گفت که مسعود رجوی برایت هدیه فرستاده و گفته است که به او بگوئید که زن مجاهد باید قوی و سفت و محکم باشد. عکس زنش (مریم قجر عضدانلو) را برایم فرستاده بود. می دانستند که شاید دوباره بگویم می خواهم بروم می خواستند که با دادن هدیه و&#8230;. من را جذب کنند. </span> </p>
<p><span>تا اینکه دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم و حتی حاضر شدم که شرایطی که گفته شده بود را بپذیرم. یعنی 2 سال در زندان سازمان و بعد هم به ابوغریب بروم. که دوباره یک گزارش نوشتم که هر چه شده و هربلایی سرم آمده به کسی نمی گویم ولی بگذارید بروم و شرایط شما را می پذیرم.</span> </p>
<p><span>تا مدتی کسی به حرفم پاسخی نمی داد و خودشان را به کوچه علی چپ می زدند. انگار نه انگار که من دارم یک موضوعی را مطرح می کنم. بعد از اینکه دیدند که من مصر هستم و می خواهم بروم من را صدا کردند و گفتند که کسانی که قبلا من را بازجویی کرده بودند برایم هدیه فرستاده بودند که من را به این وسیله نگه دارند. به قول معروف بچه را با آبنبات چوبی راضی میکنند تا کتکی که خورده را فراموش کند! به هرحال من مجددا اعلام کردم که اگر گفته می شود که هرکسی خودش مبارزه را انتخاب می کند پس چرا نمی گذارید من خودم انتخاب کنم؛ و اگر من قرار است که انتخاب کنم که من می خواهم از اینجا بروم و حتی به شرایطی که گذاشتید هم احترام گذاشتم. پس مشکل چیست که نمی گذارید من بروم؟ </span> </p>
<p><span>(ادامه دارد&#8230;)<span  <span ></span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6858">بخشهایی از خاطرات نسرین ابراهیمی- قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6858/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بخشهایی از خاطرات خانم نسرین ابراهیمی- قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6827</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6827?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نسرین ابراهیمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/09/%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%86%d8%b3%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانم نسرین ابراهیمی که از 16 سالگی با سازمان مجاهدین خلق آشنایی داشته و در 17 سالگی با عبور از مرز ایران و عراق به ارتش آزادیبخش ملی پیوست، بعد از سپری کردن 9 سال در سازمان، از قرارگاه اشرف فرار کرده و به کمپ تحت حفاظت نیروهای آمریکایی پناه برد. او پس از دو سال استقرار در TIPF از این کمپ خارج شده و بعد از مدتی اقامت در شهر سلیمانیه عراق و پس از تحمل مشقات فراوان توانست خود را به پاریس برساند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6827">بخشهایی از خاطرات خانم نسرین ابراهیمی- قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span><img decoding="async" height="188" alt="خانم نسرین ابراهیمی" hspace="10" width="250" align="right" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Ebrahimi/E_Nasrin_2.jpg" />خانم نسرین ابراهیمی که از 16 سالگی با سازمان مجاهدین خلق آشنایی داشته و در 17 سالگی با عبور از مرز ایران و عراق به ارتش آزادیبخش ملی پیوست، بعد از سپری کردن 9 سال در سازمان، از قرارگاه اشرف فرار کرده و به کمپ تحت حفاظت نیروهای آمریکایی پناه برد. او پس از دو سال استقرار در </span>از این کمپ خارج شده و بعد از مدتی اقامت در شهر سلیمانیه عراق و پس از تحمل مشقات فراوان توانست خود را به پاریس برساند. </p>
<p><span>در دیداری که نمایندگان بنیاد خانواده سحر در عراق با خانم ابراهیمی داشتند &ndash; که مصاحبه ای هم انجام شد و در همین سایت درج گردید &ndash; وی نوشته های اولیه خاطرات ناتمام خود را تحویل آنان داد و اظهار داشت که به محض رسیدن به اروپا نسبت به تکمیل و انتشار کتابی در این رابطه اقدام خواهد کرد. در زیر عینا بخشهایی از خاطرات ایشان جهت اطلاع هموطنان آورده میشود و امید است تا این خاطرات هرچه زودتر تکمیل و منتشر گردند. </span>  </p>
<p><span>این مطالب را از آن جهت در این سایت درج میکنیم که خوانندگان عزیز مختصری با روابط درونی فرقه ها که سازمان مجاهدین خلق را نیز شامل میشود آشنا گردند. حقا همانطور که نظر تمامی فرقه شناسان و محققین علوم انسانی است اعضای یک فرقه مقدم ترین قربانیان آن فرقه هستند. </span>  </p>
<p><span>بنیاد خانواده سحر تلاش می نماید تا در حد توان و امکانات به رنج عزیزان گرفتار فرقه مخرب رجوی پایان دهد. </span>  </p>
<p><span>نسرین ابراهیمی</span>  </p>
<p><span>عراق 1386 </span>  </p>
<p><span>این چیزهایی که من نوشتم گوشه ای از زجرهایی است که من در داخل مجاهدین کشیدم و هدفم از نوشتن آن این است که تجربه ای باشد برای جوانهای کشورم که در دام گروه هایی مثل مجاهدین نیفتند و همینطور دیگر دوستانم که داخل این گروه جوان کش و خودخواه هستند بتوانند به هر نحوی که شده خودشان را نجات بدهند. </span>  </p>
<p><span>همچنین این نوشته هایی که من نوشتم مطلقا وابسته به هیچ گروه یا شخص خاصی نیست و برای اینکه به کسی وابسته نباشم صرفا واقعیتهای خودم و آنچه بر من گذشت شامل نحوه آمدن من به خارج کشور و زجری که کشیدم را می نویسم که نشان از این است که به هیچ گروه یا فردی وابسته نبوده و نخواهم بود. </span>  </p>
<p><span>با گفتن گوشه ای از واقعیتها که در زیر بیان می کنم، از انسانهای با وجدان و بشر دوست می خواهم که به کمک انسانهای اسیر و بی پناه در سازمان مجاهدین خلق بشتابند. </span>  </p>
<p><span>من بتول (نسرین) ابراهیمی متولد سال 1358 در ایلام بوده و در حال حاضر 28 سال دارم.</span>  </p>
<p><span><strong>چه سالی و چگونه وارد سازمان شدم؟</strong></span>  </p>
<p><span>من در سال 1374 به وسیله یکی از دوستانم با سازمان آشنا شدم. دوستم گفت که این یک گروه مبارز است که برای برابری حقوق زن و مرد و آزادی مردم ایران می جنگند و خیلی هم مردمی است و می توانی اعتماد کنی و اگر می خواهی می توانی به آنها بپیوندی. این شد که من تصمیم به فرار ازخانه گرفتم و به وسیله یک آشنا از کشور فرار کردم. من تنها 17 سال داشتم و نمی توانستم پاسپورت داشته باشم. به همین دلیل تصمیم گرفتیم که از مرز ایران و عراق و پای پیاده وارد عراق بشویم. </span>  </p>
<p><span>در تیر ماه 1375 از خانه بیرون رفتم و به همراه این آشنایی که می شناختم راهی مرز شدیم. راه بسیار طولانی بود و مسیر برای من بسیار سخت بود ولی با تلاش زیاد و بدون خوابیدن بعد از چند روز و حتی بعد از عبور از میدان مین به مرز عراق رسیدیم وخودمان را تسلیم نیروهای عراقی کردیم. </span>  </p>
<p><span>نیروهای عراقی ما را از مرز به شهر زورباطیه منتقل کردند و بعد هم تحویل نیروهای دیگر عراقی شدیم. در ابتدا برخوردهای خوبی می شد. بعد که وارد زندان بغداد شدیم نفهمیدیم که چه شد که برخوردها خشن شد و ما را به باد کتک گرفتند. یک روز من را صدا کردند و چشمهایم را بستند و به یک اتاقی بردند که محل بازجویی بود. شخصی که بدون هیچ لهجه خاصی فارسی صحبت میکرد شروع به داد زدن و حول دادن و توهین کردن نمود. او از من می پرسید که آیا تو را دولت ایران به اینجا فرستاده است؟ چند روز این وضعیت برخورد وجود داشت که بعد از یک مدتی تحویل سازمان شدیم.</span>  </p>
<p><span>وقتی که وارد پایگاه مجاهدین در بغداد شدیم فردی به نام اسدالله مثنی به استقبال آمد. به محض شنیدن صدایش متوجه شدم این همان شخصی بود که در زندان عراقی ها از من بازجویی می کرد و خیلی با من بد برخورد کرده بود. حتی به ایشان گفتم ولی او انکار می کرد.</span>  </p>
<p><span>قبل از اینکه وارد پذیرش بشوم تقریبا 2 هفته من را در پایگاه بغداد به خاطر پذیرفتن یکسری قانون ها و ضوابط داخلی سازمان نگه داشتند. یکسری کاغذها را آوردند که من باید آنها را امضا می کردم. شروع کردم به خواندن آنها و متوجه شدم که راهی که آمدم بسیار اشتباه است و بد جوری دارم در دام می افتم. کاغذهایی که باید امضا می کردم این بود که:</span>  </p>
<p><span>1: ارتش آزادیبخش را به رسمیت بشناسم.</span>  </p>
<p><span>2: اگر عملیات رفتم نباید فرار کنم و اگر این کار را کردم حکم من اعدام است.</span>  </p>
<p><span>3: هر دستوری به من داده شد باید آن را بی چون و چرا اجرا کنم.</span>  </p>
<p><span>و یکسری ورقه های دیگر که الان متاسفانه به خاطر نمی آورم.</span>  </p>
<p><span>تا این برگه ها را دیدم به خودم گفتم که من که هنوز این سازمان را نمی شناسم چگونه باید اینها را پپذیرم؟ در ثانی مگر اینها نمی گویند آزادی و دموکراسی است و اعدام در هرشرایطی ممنوع است، پس اینها چیست؟</span>  </p>
<p><span>همانجا گفتم که اولا من نمی توانم این برگه ها را امضا کنم و هنوز شما را نمی شناسم. دوم اینکه من اعدام افرادی که نخواهند بجنگند را قبول ندارم.</span>  </p>
<p><span>به من گفته شد به نفع خودم است که هر کاری که می گویند انجام دهم و تشویقم کردند که من الان فهم این چیزها را ندارم و امضا را بکنم و وعده کردند که یک گروهی از زنهای خودشان منتظر من هستند که من را ببیند. من در عالم بچگی گول هیجانهایی که برایم تولید می کردند را خوردم و آنها را امضا کردم. </span>  </p>
<p><span>متاسفانه این یکی از شیوه های اینها بود که وقتی که می خواستند از آدم امضایی بگیرند و یا کاری که خودشان می خواهند را انجام بدهند، شروع به وعده دادن و دروغ گفتن می کردند. مثلا به من می گفتند که اگر نجنبی و امضا نکنی از خیلی چیزها عقب می مانی ازجمله اینکه سرنگونی نزدیک است و تو عقب می مانی!! یا می گفتند که تمام زنهایی که در سازمان هستند منتظر دیدن تو هستند که به شدت همه چیز را مهیج می کردند که آدم را دستپاچه یا وسوسه کنند و بتوانند کاری که می خواهند را پیش ببرند.</span>  </p>
<p><span><strong>پذیرش؛ شروع بدبختی ها و سربریدن هر آنچه که اسمش عاطفه است</strong></span>  </p>
<p><span>سازمان یک محلی به نام &quot; پذیرش&quot; دارد. کسانی که وارد سازمان می شوند ابتدا یک دوره به نام دوره پذیرش را باید بگذرانند؛ و اما در این کشتار گاه انسانیت، چه می گذرد؟</span>  </p>
<p><span>وارد پذیرش که شدم دیدم از کسانی که قرار بود استقبال کنند خبری نیست و ظاهرا یک فریب برای امضای برگه ها بود. تقریبا متوجه فاجعه شده بودم. برای من لباس آوردند و گفته شد که باید یکسری قانونها را رعایت کنم از جمله اول اینکه حجاب کامل داشته باشم؛ دوم اینکه حق صحبت با هیچ مردی را ندارم؛ سوم اینکه هرکاری که گفته شود باید انجام بدهم و اینکه راس ساعتی که گفته می شود باید بخوابم و ساعت 5 صبح باید بیدار شوم؛ و صد ها ضوابط رنج آوردیگر. من حرفی نزدم و منتظر شدم ببینم که دیگر چه چیزهایی می بینم و یا گفته می شود و باید چه کار کنم. </span>  </p>
<p><span>یک روزی گفته شد که باید بروم یک نواری که مربوط به یک موضوع جدی است را ببینم که من رفتم ببینم چه خبر است. در نوار دیدم که مسعود و مریم نشسته اند و بحث از این می کنند که هر کسی که داخل سازمان می آید باید طلاق زن یا شوهر خود را بدهد. اولین واکنشم قبل از هرچیزی این بود که اگر این کارخوبی است که باید طلاق داد؛ چرا همگی باید طلاق بدهند ولی این خانم و آقا با پرویی تمام حلقه دارند و زن و شوهر هستند و به بقیه می گویند حلقه ها را باید در بیاورید و طلاق بگیرید؟ </span>  </p>
<p><span>از اتاق نوار که بیرون آمدم فردی به نام شیرین ادبی که به اصطلاح فرمانده من بود آمد پیش من و گفت از نوار چه فهمیدی؟ من خندیم و گفتم اوج زور گویی در مجاهدین بود. شیرین خیلی عصبانی شد و گفت می دانی حق نداری نوارهای رهبری را مسخره کنی. خلاصه دو روز گذشت و در سالن غذا خوری بودم که گفته شد معصومه پیرهادی که به اصطلاح فرمانده پذیرش بود با من کاردارد. من رفتم اتاق معصومه و گفت که بنشینم و با من کاری دارد. از من پرسید که از این نوار چه فهمیدم که من گفتم هیچ چیز. گفت پس دوباره ببین که من گفتم نیاز ندارم که ببینم و او گفت که این ضابطه است و باید این نوار را ببینم. من به اصرارمعصومه پیرهادی مجبور به دیدن مجدد این نوار شدم.</span>  </p>
<p><span>مجددا من را صدا کردند و از من خواستند که برگه طلاق (سحر: با توجه به تجرد خانم ابراهیمی، منظور از طلاق، از ذهن بیرون کردن تمامی عواطف و علائق است) را تحویل آنها بدهم که بتوانم در نوارهای بعدی شرکت کنم که من گفتم که هرگز حاضر نیستم این کار را بکنم. شیرین ادبی با کشیدن داد بر سرم و اینکه من خیلی بی عرضه هستم و احمق و نفهم هستم به من وسط محوطه خودکار داد و گفت باید این برگه را بنویسی. ابتدا قبول نکردم و بعد هم معصومه پیرهادی آمد و گفت از تو بعید است که اینقدر بی جرات هستی. ما اگربخواهیم رژیم را سرنگون کنیم این تنها راه است که طلاق بدهیم و خودمان را از این داستان پاک کنیم که بتوانیم بجنگیم و سرنگون نمائیم. گفتم باشد شما راست می گویید ولی اگر رهبری همیشه باید جلودار باشد چرا خودش حلقه دارد و اینجا و در این موضوع عقب دار هم نیست؟ گفتند که این موضوع به تو ربطی ندارد و از فهم تو خارج است که فهمیدم داستان کیش شخصیت است. </span>  </p>
<p><span>خلاصه شیرین ادبی دوباره شروع کرد به داد زدن بر سر من تا اینکه مجبور شدم برگه ای که می خواست را البته با دیکته خود شیرین ادبی برایش بنویسم. برگه را که پر کردم شروع کردم به گریه کردن که این زور است. برای همین گریه ای که کردم متوجه شدم که برخوردها کاملا با من عوض شد و همگی با یک حالت کینه به من نگاه می کنند. معصومه پیرهادی وقتی با من صحبت می کرد به خاطر اینکه حرف حقم را زدم انگار نفرت تمام دنیا را از من داشت و این بود دموکراسی و آزادی که آدم توی سازمان می توانست داشته باشد. تازه این شروع کار بود. آنها می خواستند که تا می گویند باید طلاق بدهم مثل یک گوسفند عمل کنم و هر مدلی می خواهند باشم. آنها آدم نمی خواستند گوسفند می خواستند و تمام تلاششان این بود که انسان را به گوسفند تبدیل کنند. درغیر اینصورت به دردشان نمی خوردم. خلاصه من به اجبار چیزهایی که تحمیل می شد را قبول می کردم که کمتر اذیتم کنند. وقتی که برگه طلاق را پر کردم شروع بدبختی های دیگرم بود. چون بعدش کارهای دیگری باید می کردم:</span>  </p>
<p><span>1: باید به شوهر و یا زن تـُـف کرد و او را مثل استفراغ خشک شده دید.</span>  </p>
<p><span>2: نباید حتی درذهن به آن فکر کرد و آن را کار حرام دانست.</span>  </p>
<p><span>3: باید به جای شوهر مسعود را انتخاب کرد. این برای زنها بود و برای مردها گفته می شد که باید مسعود را شوهر همه زن ها دید. </span>  </p>
<p><span>4: شورای رهبری را قبول کنند که همگی زن هستند و پذیرفتن این موضوع که زنها بالای سر همه مردها باشند باعث آببندی مردها در موضوع زن می شود که به آن فکر نکنند.</span>  </p>
<p><span>5: باید همواره هرچیزی که به ذهن می زند آن را توی کاغذ نوشت و تحویل داد و بدین وسیله با آن جنگید. </span>  </p>
<p><span>6: فکرکردن به خانواده حرام اعلام شده بود و فکر به خانواده مساوی بود با خیانت به رهبری.</span>  </p>
<p><span>7: خون هرانسانی در مجاهدین مال مسعود بود و او بود که تشخیص می داد که چگونه این خون باید ریخته شود.</span>  </p>
<p><span>8: نفس (دم) هرانسان مربوط به مریم بود به این معنی که او مدلی که مریم می خواهد باید باشد. مثلا در کار و در عمل هیچ کاری نباید سرخود انجام میشد و این خیانت به مریم بود و هرکاری که ازطرف مریم گفته می شد باید انجام میگرفت. </span>  </p>
<p><span>9: نباید به جز یک فرمانده با کسی دیگر هیچ حرفی زده میشد مگر سلام علیک معمولی وگرنه گفته می شد که محفل زدی و کسی که محفل بزند یعنی پاسدار رژیم است و بعضی اوقات گفته می شد که بدتر از پاسدار است.</span>  </p>
<p><span>10: با هیچ مردی نباید حرف می زدیم و گرنه معنی آن افتادن در دام شوهر بود که آنها دوران می گفتند.</span>  </p>
<p><span>11: فکرکردن جزبه سازمان و رهبری آن حرام و گناه بود و باید هرفکری که به ذهن می زد میان یک جمع اعلام می شد و باید بقیه با فرد دعوا می کردند که چرا و با چه جراتی خارج از سازمان فکر کرده است. </span>  </p>
<p><span>12: باید علایق فردی کشته میشد. مثلا اگرعلاقه به پوشیدن لباس خوب وجود داشته باشد و یا اینکه هوس خوردن یک غذای خوب میشد و یا&#8230;&#8230; باید فرد به جای آن به سازمان فکر می کرد و به خودش می گفت که باید به مشکلات سازمان توجه کنم و خودم و علایقم را فدای مسعود و سازمان نمایم.</span>  </p>
<p><span>خلاصه این یکسری ازچیزهایی بود که درپذیرش باید می پذیرفتم که من به اجبار و فشار زیاد مجبور به تن دادن شدم.</span>  </p>
<p><span>بعد از یک مدتی که این موضوعات به ما تحمیل شد معصومه پیرهادی من را صدا کرد و گفت که همان آشنایی که مرا به عراق آورده بود آمده و می خواهد من را ملاقات کند ولی اجازه ندارم او را ملاقات کنم و ازمن خواستند که یک برگه ای بنویسم و بگویم که من خواهر مجاهد و انقلاب کرده هستم و حاضرنیستم که او را ملاقات کنم که من گفتم من این کار را نمی کنم و می خواهم وی را ملاقات کنم. آنقدرمعصومه پیرهادی به من فشار آورد و آنقدرحرف زد که من مجبور شدم این برگه را بنویسم. این هم مدل جدیدی از آزادی و دمکراسی بود که تازه با آن آشنا شده بودم.</span>  </p>
<p><span>زمانی که یکی از دوستانم آمده بود داخل سازمان یک روز که رفتم محل غذاخوری برای خوردن چای متوجه شدم که دوستم آمده و رفتم نزدیک که با او حرف بزنم. وسط حرفم بود که شیرین ادبی با داد و بیداد به من گفت سریع بیا اینجا با تو کار دارم. وقتی که رفتم به من گفت تو اجازه نداری با این مرد صحبت کنی و شرم کن. وقتی که گفتم که این دوستم است گفت این مهم نیست تو دیگر مال خودت نیستی که هرکاری خواستی بکنی و از این به بعد حق حرف زدن با کسی نداری و اگر او با تو حرف زد بگو که نمی خواهی با وی حرف بزنی و حرام است.</span>  </p>
<p><span>خلاصه بعد ازچند ماه بدبختی به ما گفتند که باید بروید ارتش و ما را به اصطلاح به ارتش فرستادند که قرار بود بعد ازچند ماه رژیم را سرنگون بکنیم و باید خیلی می جنبیدیم که دیر شده بود!!</span>  </p>
<p><span>پایان قسمت اول</span>  </p>
<p><span>ادامه دارد&#8230;</span>  </p>
<p><span>بنیاد خانواده سحر، بغداد، هفتم اوت 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6827">بخشهایی از خاطرات خانم نسرین ابراهیمی- قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6827/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
