<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نصرالله مجیدی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/نصرالله-مجیدی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Jun 2022 07:52:06 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>نصرالله مجیدی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/نصرالله-مجیدی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>شرح مختصری از محاکمه نصرالله مجیدی توسط سران فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50529</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50529?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 09 Jun 2022 07:52:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نشست طعمه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50529</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روز قبل مطلبی تحت عنوان «افشای چند صفحه لو رفته از قرآن سازمان مجاهدین خلق» را در سایت انجمن نجات خواندم. در این مطلب بخش هایی از کتابچه ضوابط تشیلاتی فرقه رجوی که شخص رجوی بعد از برگزاری نشست های مخوف موسوم به طعمه تهیه و ابلاغ کرده بود افشا شده و در معرض [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50529">شرح مختصری از محاکمه نصرالله مجیدی توسط سران فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز قبل مطلبی تحت عنوان<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50446"> «افشای چند صفحه لو رفته از قرآن سازمان مجاهدین خلق»</a> را در سایت انجمن نجات خواندم. در این مطلب بخش هایی از کتابچه ضوابط تشیلاتی فرقه رجوی که شخص رجوی بعد از برگزاری نشست های مخوف موسوم به<strong> طعمه</strong> تهیه و ابلاغ کرده بود افشا شده و در معرض دید عموم قرار گرفت. در این مطلب با بیان چند نمونه، اشاره شده بود که بر اساس کتابچه مذکور، رجوی ها افراد خواهان جدایی را به بهانه اینکه «طعمه» هستند مورد سرکوب وحشیانه قرار داده و مانع از خروج اعضای ناراضی می شدند.</p>
<p>من شاهد چند نمونه از برخوردهایی از این دست توسط سران فرقه با اعضای خواهان جدایی بودم. یکی از این نمونه ها مربوط به فردی به نام <strong>نصرالله مجیدی</strong> است. وی از اعضای قدیمی فرقه بود. در یکی از روزهایی که برای نشست طعمه در قرارگاه باقرزاده بودیم. به ما گفتند که برای نشست به سالن میله ای برویم. در آن ایام در سالن موسوم به سالن میله ای جلسه افراد خواهان جدایی برگزار می شد و برای اینکه از بقیه زهر چشم بگیرند، افراد دیگر را هم به آن نشست می بردند. در نشست های طعمه هر چند همه را سوژه کرده و خیلی اذیت کردند اما بر سر تعدادی از افراد که درخواست جدایی خود را اعلام کرده بودند، بلاهای بیشتری می آوردند.</p>
<p>ما هنوز نمی دانستیم که قرار است چه اتفاقی بیافتد و با توجه به جوی که در زمان برگزاری نشست های طعمه وجود داشت، کلیه افراد نگران بوده و با استرس منتظر بودند که چه خواهد شد. بعد از مدتی یکی از درب های سالن باز شد و چند تن از مسئولین، نصرالله مجیدی را به همراه خود کشان کشان به سالن آوردند. اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد کبودی هایی بود که روی صورت نصرالله وجود داشت. مشخص بود که وی را مورد ضرب و شتم شدید قرار داده بودند. چند تن از مسئولین فرقه از جمله مهوش سپهری، زهرا مریخی، مهدی ابریشمچی و محمد علی توحیدی در پشت میزشان منتظر آمدن او بودند. بعد از آوردن نصرالله به سالن، او را روبروی میز مسئولین فرقه نشاندند و محاکمه شروع شد. طبق روش مرسوم در نشست های طعمه حرف ها با داد و بیداد و با فحش و ناسزا بود که نثار او می شد. در لابلای این فحش ها مشخص شد که نصرالله درخواست جدایی داده بود و برای اینکه او را خراب کنند این محاکمه را ترتیب داده بودند تا اولاً شاید او را از درخواست خود پشیمان نمایند. ثانیاً به بقیه بگویند که در صورت درخواست جدایی با چه واکنشی از سوی فرقه مواجه خواهند شد.</p>
<p>مشخص بود که از قبل سناریوها را چیده بودند. محور اصلی که مسئولین فرقه در آن نشست دنبالش می کردند این بود که نصرالله را علیرغم این که سالیان طولانی در بخش های مختلف فرقه کار کرده بود، یک فرد ترسو معرفی کنند که از ترس جان خواهان جدایی شده و به این ترتیب بگویند که رجوی و مناسبات فرقه هیچ مشکلی ندارد و این فرد بدلیل ترس از مرگ خواهان جدایی شده است. یعنی اول از همه تمام حرف ها و انتقادهای او را لگدمال کرده و مسکوت بگذارند و در قدم بعدی با تحقیر او و معرفی اش به عنوان یک فرد ترسو او را یک خائن جلوه دهند نه یک عضو معترض که بدلیل انتقادات مشخص خواهان جدایی است.</p>
<p>هر چند از سال 1373 با دستور رجوی خروج از فرقه ممنوع شده بود اما به علت اینکه افرادی در طی سالیان خواهان جدایی شده و یا اقدام به فرار کرده بودند، رجوی برای آن که جلوی این کار را بگیرد، گفته بود دیگر مشکلی با رفتن افراد ندارد و حاضر است به فرد خواهان جدایی اجازه خروج از فرقه را بدهد اما چند شرط گذاشته بود که عبارت بودند از:</p>
<p>1- فرد خواهان جدایی در یک نشست عمومی که فیلمبرداری می شود در جلوی جمع اعلام کند که مشکل جنسی دارد و مشکلش انتقاد از خط و استراتژی تشکیلات و مناسبات و دیگر مسائل مربوط به فرقه نیست.</p>
<p>2- دو سال در زندان قسمت اسکان در قرارگاه اشرف به صورت انفرادی زندانی بشود تا اطلاعاتش بسوزد.</p>
<p>3- چون دیگر ربطی به فرقه ندارد پس حضورش در عراق غیر قانونی است و فرقه باید او را تحویل دولت عراق بدهد تا با او بدلیل ورود غیر قانونی به عراق برخورد کنند.</p>
<p>این در حالی بود که این افراد یا قانونی و با پاسپورت وارد عراق شده بودند و بعد از آمدن به عراق فرقه پاسپورت آنها را گرفته بود، و یا اگر به صورت غیر قانونی وارد عراق شدند، به وسیله فرقه و برای فرقه بوده است. طبق اطلاع من، در دوره صدام، حکم ورود غیر قانونی به خاک عراق 8 سال زندان بود و فرد خواهان جدایی باید می پذیرفت بعد از 2 سال زندان در اشرف، 8 سال هم در ابوغریب زندانی باشد.</p>
<p>4- به گفته رجوی وی با مقامات دولت صدام صحبت کرده بود و قرار شد بعد از 10 سال زندان، فرد خواهان جدایی را با افراد عراقی که در ایران زندانی هستند تبادل کنند.(در آن موقع با توجه به اینکه همه ما از دنیای بیرون قطع بودیم و تحت تبلیغات منفی وسیعی که در فرقه رجوی علیه ایران می شد قرار داشتیم، تصور می کردیم فردی که به ایران تحویل داده شود اعدام خواهد شد).</p>
<p>به این ترتیب رجوی کاری کرده بود که عملاً راه درخواست جدایی بسته بود اما با این حال برای آن که کسی جرأت نکند درخواست جدایی بدهد، با امثال نصرالله مجیدی برخورد وحشیانه ای می شد تا همه حساب کار دست شان بیاید.</p>
<p>در این دادگاه تشکیلاتی اتهامات ابلهانه ای مطرح می شد. مثلاً یادم هست یکی از اتهاماتی که به او زده شد این بود که در یکی از مانورها بجای فرمان &#8220;آتش&#8221; گفته است &#8220;آتک&#8221; و به این ترتیب متهم شده بود که رجوی ها را مسخره کرده است! یکی دیگر از اتهامات این بود که او در سال 1363 وقتی در قالب یک واحد عملیاتی در منطقه ای در کردستان درحال عبور بودند، از ترس جان، جای خود را تغییر داده و به انتهای ستون رفته بود!</p>
<p>در میانه بیان اتهامات، مسئولین جلسه با بیان جملاتی مثل &#8220;جمعی که تو در آن بودی چقدر بی عرضه و بی غیرت بودند که تو چنین کارهایی کردی&#8221; به تحریک مبادرت می کردند. یا زهرا مریخی با وسایلی که روی میز بود بر سر نصرالله می کوبید و با تکرار کلمه &#8220;خائن&#8221; به او فحش می داد. در نتیجه این تحریکات، تعدادی از چاپلوسان به سمت نصرالله حمله برده و او را مورد ضرب و شتم قرار دادند.<br />
البته بعد از آن که نصرالله کتک زیادی خورد، یکی از مسئولین جلو رفت و گفت ولش کنید، این برخورد شما درست نیست و کلماتی از این دست تا خودشان را مبری کنند. این در حالی بود که آنها با تحریک عامدانه افراد، چنین برخوردی را زمینه چینی کرده بودند. از سوی دیگر نصرالله را قبل از اینکه به نشست بیاورند آنچنان زده بودند که روی صورتش کبودی های زیادی بود و مشخص بود که کتک زدن یک روش برخورد با اعضای ناراضی است.</p>
<p>محاکمه چند ساعتی طول کشید و در نهایت مهوش سپهری به نصرالله گفت برو فکرهایت را بکن و جلسه آن روز تمام شد. بعد از نشست دیگر نصرالله را ندیدم. نزدیک به یک سال بعد در یکی از نشست های جمعی که رجوی برگزار کرده بود، نصرالله را دیدم. او حالت متعادلی نداشت و تنهایی در یک گوشه سالن نشسته بود. دقیقا نمی دانم بعد از آن نشست بر او چه گذشت اما از دیگران شنیدم که او را به ابوغریب فرستادند و چون فشار زیادی روی او بود تعادل روحی و روانی اش به هم خورد و سران فرقه برای آن که بگویند او در هم شکسته است و به این ترتیب برای خود تبلیغ و در دل دیگران دلهره ایجاد کنند، او را به فرقه بازگرداندند تا دیگران از سرنوشت او درس بگیرند.</p>
<p>نمونه نصرالله مجیدی تنها یکی از بیشمار نمونه هاست که در فرقه رجوی جریان داشت و بی شک هنوز هم با شدتی کمتر (بدلیل تغییر شرایط و محدودیت ها و دست بستگی هایی که سران فرقه بعد از سرنگونی صدام و اخراج از عراق با آن مواجه اند) جریان دارد.</p>
<p>صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50529">شرح مختصری از محاکمه نصرالله مجیدی توسط سران فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50529/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در ستایش زندگی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4188</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4188?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/11/26/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>نامه خانم نجیبه مجیدی به برادرش آقای نصرالله مجیدی فرد مستقر در قرارگاه اشرف که سالیان دراز است تحت سیطره دارودسته رجوی قرار دارد قسمت دوم از نامه ای ست که چندی پیش در افشای ماهیت غیر دموکراتیک و غیر انسانی تشکیلات تروریستی رجوی نوشته است. درونمایه نامه خانم نجیبه مجیدی اشاره به شرایط ناهنجار و موقعیت اسفبار برادرش در قرارگاه اشرف است که طی یک برنامه تلویزیونی او را وادار می کنند تا بدون رعایت معیارهای اخلاقی و خانوادگی مطالبی را به دروغ و بر علیه اعضای خانواده خویش بگوید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4188">در ستایش زندگی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نامه خانم نجیبه مجیدی به برادرش آقای نصرالله مجیدی فرد مستقر در قرارگاه اشرف که سالیان دراز است تحت سیطره دار و دسته رجوی قرار دارد قسمت دوم از نامه ای ست که چندی پیش در افشای ماهیت غیر دموکراتیک و غیر انسانی تشکیلات تروریستی رجوی نوشته است. درونمایه نامه خانم نجیبه مجیدی اشاره به شرایط ناهنجار و موقعیت اسفبار برادرش در قرارگاه اشرف است که طی یک برنامه تلویزیونی او را وادار می کنند تا بدون رعایت معیارهای اخلاقی و خانوادگی مطالبی را به دروغ و بر علیه اعضای خانواده خویش بگوید. در این نامه خانم مجیدی اشاره تکاندهنده ای بر وضع کنونی برادرش دارد که چگونه رهبران فرقه تروریستی رجوی برای تامین امیال پلید خویش سرمایه جوانی او را بر باد داده و شیرینی زندگی را بر کام او تلخ کردند. خانم نجیبه مجیدی از نگاه یک خواهر مهربان و پر احساس، به حقایقی تلخ در مورد تلف شدن و به هرز رفتن سرمایه وجودی و سالهای جوانی برادرش در قرارگاه اشرف، اذعان دارد. از اینکه برادرش در نگاه او، مادر و سایر اعضای خانواده اش دچار پیری زودرس شده و نیز علیرغم تصورات و رویاهای آنها برادرش در مناسبات و فضای قرارگاه اشرف از حداقل های یک زندگی متعارف و معمول و طبیعی نیز محروم مانده است، شدیدا متحیر و غمگین شده اند.</p>
<p>مطالعه دقیق نامه خانم مجیدی و تامل در محتوا و عبارات و تک تک واژه ها و کلمه ها، نوعی حدیث نفس او و همنسلان اوست و سرشار از احساس زیبائی ست که به راحتی فراموش نخواهد شد و نیز قصه تلخی است از آن چه تروریسم و خشونت طلبی دارودسته رجوی از ما و نسل ما گرفته است. این نامه به شدت تاثر برانگیز، تکان دهنده و سرشار از بصیرت خواهرانه است، نامه پیام دیگری نیز دارد، ما انسانها برای زندگی کردن نیازمند محبت و عشق هستیم، نه نفرت و کین و عشق می تواند بر هر چیز پیروز شود عشق به زندگی، عشق به خانواده.</p>
<p>آرش رضایی</p>
<p>مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجان غربی</p>
<p>27/8/1385</p>
<p>نامه خانم نجیبه مجیدی به برادرش آقای نصرالله مجیدی</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>سلام. سلام به برادر عزیزم نصرالله&#8230;</p>
<p>برادر عزیزی که مثل همیشه جواب این سلام را هم بدون جواب می گذارد. برادر عزیزم حالت چطور است امید آن را دارم که همیشه و هر جا که هستی خداوند یار و نگهدار تو باشد. برادر عزیزم دوباره می خواهم این نامه رو برات بنویسم و از دور دوباره همان خواهش ها و تمناها را از تو بکنم. به خداوند عالم قسم دیگر دلتنگی صبر و امانم را بریده. دیگر نمی دانم با چه زبانی باهات حرف بزنم. اما به هر دری که می زنم می فهمم که همان زبان خواهر و برادری خودمان بهتر است. عزیزتر از جانم – دلم برایت تنگ شده – دل تو چه برای من تنگ نشده؟ مطمئنم که تو هم مثل من توان این دوری را نداری. پس چرا میذاری که این فاصله ها بین من و تو باشد – چرا بر نمی گردی و دل مادر پیرت و شاد نمی کنی. دل خواهر کوچکتر را شکستی و پشت تلفن بهش گفتی که نمی شناسیش مگه ممکنه کسی حتی خواهر و برادرش رو هم فراموش کنه. کسی که یه عمری با اونها بوده و با اون ها بزرگ شده – به جان همه ی او کسایی که می دونم هیچ وقت فراموششون نکردی قسم می خورم – که هممون انتظار دوباره حرف زدن با تو، انتظار دوباره دیدن تو را می کشیم – آخه تا کی می خواهی ما رو توی این وضعیت قرار بدی – بابا به جان خودم، به روح پدرمون و علیرضا داداشمون که هنوز هم نتونستم باور کنم که از دست دادمش و هنوز هم آوردن اسم اون لرزه توی تنم به وجود می یاره – پدرمون که از دوری تو دق کرد و مرد و تا لحظه ی آخر هم صدات می زد و آرزوی دیدن تو رو با خودش به گور برد – می خواهی آبا هم همین وضعیت رو داشته باشه؟</p>
<p>منی که نمی دونم تا چند وقت و تا کی توی این دنیا هستم می خواهی همین طور چشم به تلفن و در بدوزم؟ آخه بی انصاف حداقل بهمون زنگ بزن – باهامون حرف بزن – مگه تو دل نداری – مگه تو احساس نداری – باور کن نصرالله جان عزیزم – برادر عزیز تر از جانم صبرم تموم شده – دیگه دارم داغون می شم تو رو به خدا برگرد – به خدا از آن روزی که زنگ زده بودی همه بچه هام – فقط توی این ماه مبارک رمضان که گذشت همشون برای تو دعا می کنند و همشون می گفتند مامان خدا بزرگه برای دایی هم دعا کردیم حتما بی جواب نمی مونه خیلی دلم شکست او وقتی که تو زنگ زدی و با بچه ها که انتظار شنیدن حرفهای چندین و چند ساله که توی دلشون مونده رو بهت بگن و سعی کنند تا تو را راضی کرده و به تو بگن که برگردی – اما تو به همشون گفتی که خاک بر سر تون که هیچ چی حالیتون نیست – ولی هیچ کدوم ناراحت نشدند – من هم ناراحت نشدم – فقط یه کمی ازت گله دارم – دل من هیچ حداقل دل بچه ها رو نشکن – اون ها همشون دلشون برات یه ذریه شده حتی الهام و حمید هم که فقط عکس تو رو دیدن اون ها هم دلتنگ تواند و ذهنیتی از تو دارند – به خاطر دل کوچیک بچه ها هم که شده – به خاطر دعاهایی که کردیم نذار همه ی اون ها بی جواب بمونه – یادته یه روز اومده بودم خونه ی آبا و بچه ها رو با خودم نیاورده بودم همون نصراللهی بودی که می گفتی من نمی تونم دوری اون ها رو تحمل بکنم حالا چی شده که این همه سال دوری شونو تحمل کردی. تویی که دو روز نمی تونستی تحمل کنی. عزیزم دلم برات تنگ شده اما این دیوارها و جاده ها من و از تو دور کرده و نمی تونم ببینمت. خواهر کوچیکت رحیمه از وقتی که باهات حرف زده از این رو به اون رو شده حتی به قدری ناراحت بوده که کارش به بیمارستان کشیده – هی میگه که نصرالله من و نمی شناسه. همون رحمیه ای که شب و روزش با تو بوده. همونی که هر وقت دلتنگ می شد حرفها شو با تو می زد و سبک می شد – حالا شبیه دیوانه ها شده هی میگه خواهرت بمیره من و فراموش کردی و میگی خواهری به اسم رحیمه نداری – مگه می شه – من نه – تو – مگه می شه کسی رو که حرفهای دلشو – ناراحتیشو – دردشو پیش تو می گفت – مگه ممکنه که فراموشش کنی – آخه نازنینم تو که این طوری نبودی. برادرت ولی الله و ذبیح الله از وقتی که از پیش تو اومدند همشون تو دار شدند. حتی بچه ها شون گله مندند و به من می گن عمه بابا با ما حرف نمی زنه عمه جون تو با بابا حرف بزن تو بهش بگو – اون اصلا ما رو جایی نمی بره – آخه این بچه ها چه گناهی کردند. اون موقع که اومده بودم پیشت نمی دونی با چه مصیبتی خودمو پیش تو رسوندم – آخه خواهرتم – گفتم دیگه اگه ببینمش نگرانیم از بین می ره – با خودم می گفتم اگه برم با بچه هاش چطوری حرف بزنم من که انگلیسی یا عربی بلد نیستم – خندم می گرفت با خودم می گفتم ایرادی نداره – یه خورده فارسی رو دست و پا شکسته صحبت می کنم وقتی اومدم پیش تو و دیدم که از این خبرها نیست و از زنت دور شدی خیلی دلم گرفت وقتی دیدم که بچه ای پیشت نیست و بغلمو خالی دیدم خیلی بهم برخورد – با خودم گفتم فدای او جوانی از دست رفته ات برم که طوری توی شهر غربت غریب شدی – می گفتم می بینمت و نگرانیم کم می شه – باورت نمی شه از وقتی که اومدم نگرانیم 100 برابر شده که آیا چی می خوره – کجا می خوابه – چیکار می کنه – جاش راحته؟ خدایا داداشم راحت بخوابه – هی با خودم کلنجار میرم – با خودم درگیرم. آخه عزیز دلم این چه قانونی است که بعضی از دوستان تو ازدواج کرده اند و زندگی مشترک و زن و بچه دارند و همیشه با خانواده های خود در ارتباط می باشند ولی تو حتی در مدت این 25 سال یکبار هم برای ما زنگ نمی زنی از احوال ما با خبر نمی شوی – دو ماه پیش عروسی طاهر بود یادته – همونی که موقع رفتنت دو ماه مونده بود به دنیا اومدنش – جات توی عروسی خیلی خالی بود وقتی که توی عروسی انعام به داماد می دادند و اسم تو را تکرار می کردند همه توی اون مجلس عروسی دنبال تو می گشتند – همه ی افراد خانواده آرزو کردند که انشاء الله یک روز هم تو بیایی و عروسی آن چنانی نیز برای تو بگیریم – خیلی وقتها دلتنگت می شم بعضی وقتها برای این که حالم یه خورده بهتر بشه پا می شم که برم خونه ی آبا – میرم او جا می بینم که سر نماز داره گریه می کنه و دعات می کنه. کارش فقط همینه – خودت ازش خواستی که توی اون سجاده ای که براش فرستادی برات دعا کنه – آخه دلت میاد که این طور کسی که شوهرشو – کسی که ارشد بچه هاشو – کسی که اونو 10 سال از زندگی عقب انداخت رو توی این وضعیت بذاری؟ کاش هیچ وقت خواهر بزرگتر نبودم – کاش هیچ وقت این چیزها رو نمی دیدم. آبا همیشه میگه تو یه کاری بکن – تو یه چاره ای بکن – می ترسم که این اجل مهلتم نده تا نور چشممو تا نصراللهمو ببینم. و بعد عکستو نگاه می کنه و میگه باورم نمی شه که این نصرالله من باشه – باورم نمی شه که این قدر شکسته باشه – ببین با این که می دونه خودتویی ولی باز هم ناامید نیست بیا و دل پیرشو شاد کن – بذار حداقل راحت سرشو توی خاک بذاره و بخوابه – فاطمه رو یادت هست که از همه کوچیکتره – اون ازدواج کرده و دو تا بچه داره – خودش هم خونش شهر دیگه است (ارومیه)</p>
<p>هر وقت که زنگ می زنه همش می پرسه داداشم زنگ نزده – هی ناله می کنه و میگه که خواهر خوش به حالت تو حداقل تونستی چهره ی ماهش و ببینی اما من چی. خودت می دونی بچه ی کوچیکتر بیشتر از همه نازکشیدن می خواد – محبت می خواد – اون هم که پدر یا برادر بزرگتر نداره که دردشو به اون ها بگه – بازهم به طرف من مییاد و درد شو به من میگه. پس گناه من چیه – من به کی بگم – با کی درد دل کنم – بیا تا من هم غم این سال ها دوری رو به تو بگم و خالی بشم. نصرالله جان من با هیچی کار ندارم نه با هدفت نه با چیز دیگه. آخه دلم می سوزه تا کی بشینمو پرپرشدن و غصه خوردن تو رو اون جا ببینم – عزیز دل خواهر مسلم و داوود هم که حتما یادت هست وضعیت اون ها هم بهتر از بقیه نیست همه بدون استثنا نگرانت هستند – نصرالله جان یک شب مسلم خواب تو را دیده بود که با فرزند کوچکش امین آمده بودند پیش تو – ببین با وجود این که خیلی کوچیکه امین – با اون دست های کوچکش دعات می کنه تا تو برگردی – راستی تا یادم نرفته بهت بگم که قادر رحمانی ازدواج کرده است و مسلم را به عروسی دعوت کرده بود و جای تو را در آن عروسی خالی می دید و حسرت می خورد – دعا می کنم که برگردی عروسی بهتر از آن برایت بگیریم. نصرالله جان خودت می دونی که نذر کرده بودم که وقتی دیدمت دورت بگردم و دست و پات و ببوسم – اما خودت این اجازه رو بهم ندادی – بگو تا کی انتظار بکشم – هیچی ازت نمی خوام حداقل یه شماره تلفنی یا آدرسی بده که باهات ارتباط داشته باشم. باور کن مزاحمت نمی شم فقط ماهی یه بار زنگ می زنم تا بفهمم که سالمی یا نه – به خدا هیچ دردسری هم برات درست نمی کنم – شوخی نیست 25 سال عمرت اون جا و دور از خانواده بودی من می تونم تو رو به گذشته برگردونم؟ گذشته از اون توی این مدت هیچ کسی از من نپرسیده که تو کجایی یا چه کار می کنی – حتی دولت هم کاری به من نداره – تورو خدا – تو رو به جان عزیزی که می پرستی فقط همین چیزها رو ازت می خوام – عزیزم منتظرتم – دوستت دارم – از دور پیشانی ات را می بوسم – مواظب خودت باش – منتظر تماس یا جوابتم.</p>
<p>از طرف خواهر دل شکسته و چشم انتظارت</p>
<p>نجیبه</p>
<p>15/8/1385 روز دوشنبه</p>
<p>1- رونوشت به دفتر سازمان صلیب سرخ جهانی دفتر ژنو</p>
<p>2- رونوشت به دفتر سازمان صلیب سرخ جهانی دفتر تهران</p>
<p>3- رونوشت به انجمن نجات شاخه آذربایجان غربی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4188">در ستایش زندگی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4188/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در محکومیت فشارهای وارده به نصرالله مجیدی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4124</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4124?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/10/22/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%ad%da%a9%d9%88%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%81%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%ac/</guid>

					<description><![CDATA[<p>با کمال تاسف گروه تروریستی رجوی با تحت فشار قراردادن برادرم، ایشان را وادار نموده تا در تلویزیون متعلق به گروه رجوی نامه ی مرا که به درخواست خودم در سایت انجمن نجات درج شده بود و حاکی از احساس خواهرانه ی من نسبت به برادرم نصرالله است و نیز افشای ماهیت پلید گروه رجوی به خاطر دروغ پردازی هایی که در مقاله ای در سایت متعلق به گروه رجوی به قلم برادرم منتشر کرده بود، مخدوش جلوه دهد و بخش اول نامه را از بخش دوم آن تفکیک نمایند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4124">در محکومیت فشارهای وارده به نصرالله مجیدی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>در محکومیت فشارهای وارده به برادرم نصرالله مجیدی</b></p>
<p>با کمال تاسف گروه تروریستی رجوی با تحت فشار قرار دادن برادرم، ایشان را وادار نموده تا در تلویزیون متعلق به گروه رجوی نامه مرا که به درخواست خودم در سایت انجمن نجات درج شده بود و حاکی از احساس خواهرانه من نسبت به برادرم نصرالله است و نیز افشای ماهیت پلید گروه رجوی به خاطر دروغ پردازی هایی که در مقاله ای در سایت متعلق به گروه رجوی به قلم برادرم منتشر کرده بود ، مخدوش جلوه دهد و بخش اول نامه را از بخش دوم آن تفکیک نمایند.</p>
<p>در حالی که من هدفی جز افشای ماهیت ریاکارانه ی گروه رجوی و رهایی برادرم از اسارت آن گروه نداشته و ندارم. بدین وسیله من نجیبه مجیدی خواهر نصرالله مجیدی اعلام می کنم تمامی عبارات نامه ام را که مورد اشاره ی برادرم بوده با یک دستخط نوشته شده است و همه جملات آن را خودم با کمال آزادی و اختیار و آگاهی نوشته ام و بخش دوم آن را که اشاره ی صریح من به دروغ پردازی مسئولین گروه رجوی است منکر شوند و مسئولین گروه رجوی با القائات ماهرانه به برادرم این طور وانمود کنند که بخش دوم نامه را من ننوشته ام و زائیده ذهن من نیست.</p>
<p>ضمنا مسئولین گروه رجوی از زبان برادرم گستاخی را به حد نهائی رسانده و اعلام می کنند که گویا من تحت فشار آن نامه را نوشته ام. بهتر است اشاره ای داشته باشم به این که اگر مسئولین گروه رجوی به کمترین اصول اخلاقی پایبند هستند پس چرا هنگامی که من و سایر اعضای خانواده دست به انتشار نامه های خود در سایت انجمن نجات زده و پس از مراجعه ی ما به صلیب سرخ برای طرح مشکل خویش مبنی بر امکان ملاقات حضوری با برادرم در خارج از قرارگاه اشرف و در محل کمپ آمریکا و تحت نظارت مسئولین صلیب سرخ ، سراسیمه مسئولین گروه رجوی قیل و قال و هیاهو راه انداخته و متاسفانه با تحت فشار قراردادن برادرم سعی می کنند او را در مقابل اعضای خانواده ی خویش از جمله مادرش قرار دهند؟آیا این است مردانگی و ادعای حقوق بشری گروه رجوی.</p>
<p>من نجیبه مجیدی به نمایندگی از همه اعضای خانواده ام اعلام می کنم که تا رهایی برادرم از اسارت گاه اشرف و زندان گروه تروریستی رجوی از پای نخواهیم نشست و امید فراوان داریم که آن روز یعنی روز رهایی برادرم بسیار نزدیک است. مجددا از این فرصت استفاده کرده و با صدای رسا فریاد می زنیم ما اعضای خانواده مجیدی مادر ، برادران و خواهران وی از تمامی نهادهای حقوق بشری به خصوص از سازمان صلیب سرخ جهانی و مقامات کمپ آمریکا تقاضای عاجل داریم تا امکان ملاقات حضوری ما را با برادرم در خارج از قرارگاه اشرف فراهم بنمایند تا برادرم و ما بتوانیم فارغ از فشارهای ملموس و غیر ملموس مسئولین گروه تروریستی رجوی آزادانه صحبت کرده و از تمایلات درونی خویش سخن بگوئیم. در آن شرایط است که همه چیز روشن خواهد شد و برادرم به راحتی می تواند با ما سخن بگوید و تصمیم خود را برای خارج شدن از اسارت گاه اشرف و بازگشت به آغوش صمیمانه و مهربان خانواده اش بگیرد. ضمنا ما اعضای خانواده مجیدی اعلام می کنیم اگر مسئولین گروه رجوی از حد اقل صداقت برخوردار هستند به برادرم اجازه دهند تا با من و مادر و سایر اعضای خانواده اش در محلی خارج از قرارگاه اشرف و با حضور مسئولین صلیب سرخ ملاقات کند.<br />
نجیبه مجیدی<br />
24/7/1385</p>
<p>1- رونوشت به سازمان صلیب سرخ جهانی دفتر ژنو<br />
2- رونوشت به سازمان صلیب سرخ جهانی دفتر تهران<br />
3- رونوشت به انجمن نجات دفتر آذر بایجان غربی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/others/najebe-majidi.pdf" target="rel=&quot;noopener" rel="noopener noreferrer">لینک به متن اصلی نامه</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4124">در محکومیت فشارهای وارده به نصرالله مجیدی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4124/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سریال برنامه پرونده فریبکاری آشکار یا فرافکنی های فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4118</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4118?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار نجات]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرا فکنی های مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/10/18/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%db%8c%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>دنیای غریبی ست. جداسازی اعضای خانواده ها به هر نحو ممکن برای ارضای میل به قدرت طلبی. استفاده از دروغ آشکار و عریان، بی هیچ شرم و مکثی وبه نام مقدس آزادی و دموکراسی، پیوند های خانوادگی را از هم گسستن و بذر نفرت و کینه را در بین آنان کاشتن، شیوه ای ست که شاید در این دنیای بزرگ مختص رهبران و سردمداران فرقه رجوی باشد. این همه دروغ، این همه شانتاز این همه وارونه نمودن حقایق و واقعیات به هر شکل و عنوان مایه حیرت و بهت همه کسانی ست که با متن رویدادها و واقعیات مواجه اند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4118">سریال برنامه پرونده فریبکاری آشکار یا فرافکنی های فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دنیای غریبی ست. جداسازی اعضای خانواده ها به هر نحو ممکن برای ارضای میل به قدرت طلبی. استفاده از دروغ آشکار و عریان، بی هیچ شرم و مکثی وبه نام مقدس آزادی و دموکراسی، پیوند های خانوادگی را از هم گسستن و بذر نفرت و کینه را در بین آنان کاشتن ، شیوه ای ست که شاید در این دنیای بزرگ مختص رهبران و سردمداران فرقه رجوی باشد. این همه دروغ ، این همه شانتاز این همه وارونه نمودن حقایق و واقعیات به هر شکل و عنوان مایه حیرت و بهت همه کسانی ست که با متن رویدادها و واقعیات مواجه اند.</p>
<p>میخواستم اشاره ی جزئی به نامه هائی داشته باشم که اعضای خانواده محترم مجیدی از جمله مادر و خواهران و برادرانشان طی ماههای اخیر برای رهائی عزیز دلبندشان از اسارت ذهنی و فیزیکی فرقه تروریستی رجوی در سایت انجمن نجات و سایر سایت های فارسی زبان منتشر کرده اند، پیام اصلی و صریح نجات و رهائی نصرلله مجیدی از بیست و چهار سال اسارت در محیطی ست که بیشتر به یک باغ وحش شباهت دارد تا فضائی عقلانی، انسانی و دموکراتیک.</p>
<p>همه دغدغه خانواده محترم آقای مجیدی جلوگیری از به هرز رفتن سرمایه وجودی عزیزشان در باغ وحش اشرف است که عده ای انسان نما برای ادامه زندگی پلشت و بی ارزش خویش و به حساب آوردن خود در معادلات منطقه ای و بین المللی به هر طریق و روشی غیر انسانی افرادی همچون آقای نصرالله مجیدی را در محیطی کاملا بسته و بدور از تعاملات فرهنگی و سیاسی و جریان آزاد اطلاع رسانی محبوس کرده و مدام مشغول تزریق یکسری اوهامات و ذهنیات بیمارگونه و زشت تروریستی به آنان هستند. جا دارد به حافظه سردمداران فرقه رجوی تلنگری بزنم اگر آنان از کمترین صداقت و پرنسیب اخلاقی برخوردارند چرا همه نامه های اعضای خانواده مجیدی را که در سایت انجمن نجات انتشار یافته است در معرض دید مخاطبان برنامه پرونده قرار نمیدهند؟ و نیز چرا تمام نامه خواهر مجیدی را در برنامه پرونده نشان ندادند تا همگان قضاوت کنند که ترویج گران دروغ و فریبکاری و بی شرمی چه کسانی هستند&#x203c;</p>
<p>آیا جز این است که خانواده مجیدی خواستار ملاقات عزیزشان در خارج از قرارگاه اشرف و بدون حضور سردمداران فرقه تروریستی رجوی هستند؟ و بر این موضوع کاملا پافشاری میکنند؟ خانواده مجیدی با توجه به تجربه قبلی خویش عمیقا معتقدند که عزیزشان یعنی آقای نصرالله مجیدی در محیط قرارگاه اشرف جرئت و شهامت ابراز تمایلات ذهنی و درونی خویش را نداشته و نخواهد داشت؟<br />
اگرکمترین پایبندی به اخلاق و صداقت در وجود و ذهن سردمداران فرقه رجوی مانده است به خواسته مشروع و قانونی خانواده محترم آقای مجیدی در ایجاد زمینه ملاقات با عزیز دلبندشان آقای نصرالله مجیدی در خارج از قرارگاه اشرف و با حضور مسئولین سازمان صلیب سرخ تن در دهند. اگر کمترین پایبندی به اخلاق و صداقت&#8230;&#8230;</p>
<p>آرش رضائی<br />
مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی<br />
24/7/1385</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4118">سریال برنامه پرونده فریبکاری آشکار یا فرافکنی های فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4118/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4072</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4072?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/09/27/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%8c-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>بخش دوم نامه آقای قادر رحمانی (عضو با سابقه گروه رجوی و ارتش به اصطلاح آزادیبخش ملی) به آقای نصرالله مجیدی (فرد مستقر در قرارگاه اشرف) در واقع روایت درخوری ست که علیه دنیای تاریک و سیاه فرقه رجوی، مناسبات و روابط زشت و غیر انسانی قرارگاه اشرف می شورد. او در بیان واقعیات، حقایق و نیز واکاوی و نقد آن چه که در قرارگاه اشرف گذشته است قصد بر پایی جهانی زیباتر را دارد،</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4072">زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بخش دوم نامه آقای قادر رحمانی (عضو با سابقه گروه رجوی و ارتش به اصطلاح آزادیبخش ملی) به آقای نصرالله مجیدی (فرد مستقر در قرارگاه اشرف) در واقع روایت درخوری ست که علیه دنیای تاریک و سیاه فرقه رجوی، مناسبات و روابط زشت و غیر انسانی قرارگاه اشرف می شورد. او در بیان واقعیات، حقایق و نیز واکاوی و نقد آن چه که در قرارگاه اشرف گذشته است قصد بر پایی جهانی زیباتر را دارد، جهانی عاری از خشونت، محدودیت، مسخ هویت انسانها و اسارت ذهنها.</p>
<p>آقای قادر رحمانی در نگاه به اتفاقاتی که در قرارگاه اشرف می گذرد و در بیان بخشی از رویدادهای تلخی که خود نظاره گر آن بود، تلخ تر از پیش به درون جهانی گام می نهد که مناسبت ها و قواعدش سخت حقیر و ناچیز به نظر می رسد. در قسمتی از خاطرات ایشان آقای نصرالله مجیدی (مشهور به فرمانده سیامک) صرفا به علت عدم شرکت در نشست های تکراری، کلیشه ای و تحمیلی از سوی مسئولین قرارگاه اشرف ایزوله می شود و سپس آماج حمله قرار می گیرد. رحمانی در یادآوری خاطراتش ما را با خود همراه می کند و به صحنه ای می برد که در آن نصرالله مجیدی به علت &#8221; قلوس &#8221; تشکیلات شدن، عدم اطاعت تشکیلاتی و مسئله دار بودن و پاسخ نیافتن به سوالات بیشماری که در ذهن کنجکاوش (طی سالها اقامت در قرارگاه اشرف) پدید آمده است به وسیله مسئولین فاشیست قرارگاه اشرف با توهین و ضرب و شتم به زندان اشرف (مهمانسرا) منتقل می گردد در آنجا شکنجه شده، له می گردد و شش ماه ناپدید می شود هیچکس از نصرالله مجیدی خبری به دست نمی آورد گوئی او در بیابان تفتیده قرارگاه اشرف بخار شده است. خاطرات رحمانی در رابطه با آقای نصرالله مجیدی حکایت از دایره بسته ای دارد که رهائی از آن ناممکن به نظر می رسد. در حقیقت سرنوشت غم انگیز آقای مجیدی پایان شخصیت وی را به وضوح رو در روی ما قرار می دهد. گرما و زنده بودن همیشگی و ذهن پویا و روان پرنشاط انسان آزاد در قرارگاه اشرف رنگ می بازد، همه چیز خاکستری است. صحنه ای که آقای رحمانی برایمان به تصویر می کشد، آزارمان می دهد. شاید دوست داشته باشیم کمی آن طرف تر، بیرون از قرارگاه اشرف جهان پر از رنگ و نور، شاد و پر تب و تاب انسانهای آزاد و رها را مشاهده کنیم. اما او دنیای درونی فرقه رجوی را می بیند، جهان تلخی که با ما اما گاه دور از چشم ما در لایه های زیرین محیط قرارگاه اشرف جریان دارد. جهانی پر از خشونت، خودکشی افراد، خودسوزی معترضان و منتقدان نا امید و افسرده.</p>
<p>بی شک آزادی، عشق، عقلانیت و مهرورزی راز زندگی ست و دنیای زشت و تاریک قرارگاه اشرف در مسیر انحطاط و میرندگی.</p>
<p>آرش رضائی</p>
<p>مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی</p>
<p>2/7/1385</p>
<p><b>نامه آقای قادر رحمانی:</b></p>
<p><b>« زندانی واقعی کیست »</b></p>
<p><b>تاملی بر خاطرات مشترک من و آقای نصرالله مجیدی</b></p>
<p>شهریور سال 1373 روز پنج شنبه بود که برای مسابقه والیبال به محور 9 رفته بودیم آن موقع ما در محور 7 مستقر بودیم یکی از بچه ها بنام محمد گ فردی را نشانم داد و گفت آیا او را می شناسم گفتم بله که می شناسم اسمش نصرالله مجیدی است با هم نیز دوست هستیم در جوابم گفت نه با با منظورم پروسه تشکیلاتی است، مشتاق شدم که گوش کنم محمد وقتی تمرکزم را دید گفت به او می گویند فرمانده سیامک در منطقه هم لقب گشتاپو به او داده بودند، یکی از فرماندهان واقعی سازمان است، خیلی عملیات کرده.</p>
<p>داشتم به داستانش علاقه مند می شدم بهتر دیدم که با خودش هم صحبت شوم آنهم در حد احوال پرسی از آنجایی که هم مرکز بودیم زیاد همدیگر را می دیدیم.</p>
<p>روزی خبر رسید یک بند جدید از انقلاب ایدئولوژیک آمده و نشست ها شروع شده آن موقع مریم عضدانلو در فرانسه بود ولی از بچه های اشرف غافل نبود. هر نشستی که شروع می شد به همان میزان هم « محفل » بین بچه ها اوج می گرفت نوبت لایه های بالا بود مسئولیت نشست مرکز ما با معصومه ملک محمدی بود. از سید حسین سید احمدی می شنیدم که نصرالله نمی خواهد در نسشت های بند « ف » شرکت کند.</p>
<p>حالا کسی که (نصرالله مجیدی) با انگشت نشانش می دادند و به نوعی تقویت روحیه و تولید انگیزه در تشکیلات محسوب می شد تبدیل شده بود به یک فرد ایزوله. گویی تشکیلات دیگر به او نیاز نداشت و نصرالله حقش بود که کمی تنبیه شود، رده و مسئولیتهایش گرفته شد. بخاطر اینکه بچه ها به تشکیلات بدبین نشوند که بعد از این همه سال فداکاری و جان فشانی و عملیاتهای گردانی و غیره مسئولین سازمان با نیرو چه برخوردی می کنند و شاید فردا نوبت آنها باشد، معمولا کاری از قبیل اسلحه خانه و یا مدیریت تعمیرات به او می دادند تا او را به نوعی تحقیر کنند البته اعتراف می کنم که اسلحه خانه و مدیریت مال کسانی بود که سابقه بالای 20 سال داشتند.</p>
<p>ولی افراد به قول خودشان « قلوس » و چوب لای چرخ گذار تشکیلات چنین منصب هایی را مسئول می شدند که الان آن فرمانده والا مقام ما شده بود قلوس دستگاه رجوی.</p>
<p>مدتها گذشت روزها از پی هم می گذشتند بند پشت بند می آمد و فرجی می شد که دستگاه رجوی حرفی برای زدن داشته باشد.</p>
<p>سال 1377 بود که ما را برای نشست طعمه به قرارگاه باقر زاده بردند، قرارگاه باقر زاده چون از تمامی جهات در حصار عراقیها بود و از حفاظت بالائی نیز برخوردار بود برای این نشست ها انتخاب شده بود چون هیچ راه فراری هم نداشت، البته از این نظر می گویم که هیچ راه فراری نداشت که این بار با نشست های قبلی خیلی فرق داشت زیرا موضوع وعده های آنچنانی یا مشخص کردن تاریخ رسیدن به ایران و سرنگونی رژیم و&#8230; در کار نبود بلکه در نشست باقرزاده سوژه به جای سرنگونی رژیم تک تک نفرات بودند که باید سرنگون می شدند چه به لحاظ شخصیتی و اندیشه ای و چه به لحاظ روحی و روانی.</p>
<p>نشست ها در یک چادر در محوطه ای بیرون از سالن غذاخوری دایر می شد.</p>
<p>مسئول نشست ما پروین صفایی بود و هر روز یک نفر می شد.</p>
<p>سوژه یعنی یک نفر را مشخص می کردند که باید به دلیل انتقاداتی که به او وارد است یا وارد نیست در مقابل فحش و ناسزاء و هزاران نوع توهین قرار بگیرد.</p>
<p>شاید بپرسید مگر مسئولین سازمان دیوانه شده اند یا روانی که با افراد این گونه برخورد می کنند و چرا باید یک چنین کاری بکنند؟</p>
<p>ابتدا توضیح دادم که نشست طعمه بود یعنی تشکیلات به این نقطه رسیده بود که ریزش تشکیلات شروع شده و باید به هر نحو و طریقی جلو این ریزش گرفته شود.</p>
<p>شاید باز سوال کنید چرا با فحش، ناسزا و دشنام؟</p>
<p>چون وقتی فردی در مقابل توهین قرار می گیرد ناخداگاه از خود دفاع می کند و تناقضات خود را با سازمان رو می کند و همین دستمایه ای می شد تا در مرور زمان سازمان بتواند از نفرات تعهد بگیرد، امضاء بگیرد البته با سرپوش ایدئولوژیک و توضیح خود سازی.</p>
<p>نشست ما قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت باشد، وقت داشتیم که برای کار جمعی داخل قرارگاه برگردیم و آشغالها را جمع کنیم.</p>
<p>روبروی سالن اجتماعات باقرزاده که رسیدیم یکدفعه دیدم خانم سپیده ابراهیمی و آقایان محمد حیاتی، کاک عادل، افشین فرجی و احمد واقف یک نفر را دور کرده اند و می خواهند با زور و اجبار او را داخل یک سوپر 85 (تویوتا سواری) کنند وقتی نگاه کردم متوجه شدم فرد مورد نظر کسی نیست به جز دوست عزیزم نصرالله مجیدی.</p>
<p>سپیده: سوار شو می رویم نشست</p>
<p>نصرالله: من نمی خواهم در هیچ نشستی شرکت کنم.</p>
<p>سپیده: سوار می شوی یا کاری می کنم که پشیمان شوی</p>
<p>در این حال افشین و احمد هر کدام یک دست نصرالله را گرفته و با حالت پیچ دادن سرش را نیز پائین آوردند و با زور سوار ماشین کردند. این صحنه خیلی ذهنم را گرفته بود و بر روحیه من تاثیر منفی گذاشت. سوالاتی برایم بوجود آمد. در سازمان چرا با افراد اینگونه برخورد می کنند؟ نصرالله مجیدی را کجا بردند؟ چرا نصرالله در نشست ها شرکت نمی کند و&#8230;؟</p>
<p>همچنان با نگاهم ماشین را دنبال می کردم گوئی خودم نیز با نصرالله با همان ماشین و از همان احساس نصرالله برخوردارم انگار که مرا با زور به داخل ماشین بردند. با خود فکر کردم که پس از این همه سال سازمان اینگونه پاداش زحماتم را می دهد و چگونه حق و حقوق سالیانم را در مقابل سالیان دراز زحماتی که برایش کشیده ام را برایم وصول می کند. ماشین به سمت سالن میله ای رفت و همانجا توقف کرد. سالن میله ای جائی بود که شریف (مهدی ابریشمچی) برای رده های پائین نشست ایدئولوژیک می گذاشت که چگونه دو دستی زنش را تقدیم کرده و چه ژستهایی که نمی گرفت ولی در این نشست این سالن برای نشست ایدئولوژیک آماده نشده بود بلکه برای شکنجه و برخورد با نفرات مسئله دار دایر شده بود. مسئول نشست مهوش سپهری (نسرین) بود نفرات شرکت کننده این نشست مخصوص بودند همه از رده های بالا: شریف، احمد، بهنام، پری، فرشته یگانه، رقیه عباسی، معصومه ملک محمدی،پری بخشائی و تعداد زیادی از هم رده های اینها که حدود 70 الی 80 نفر می شدند. پس از توضیح نسرین سوژه را وارد سالن می کردند ابتداء دشنام، ناسزا و فحش شروع می شد اگر سوژه کم می آورد بحث تقریبا تمام بود ولی اگر سوژه مقاومت می کرد شکنجه و کتک کاری شروع می شد شاید بپرسید مگر من در آن نشست ها بودم؟ یا مگر با شریف و رقیه هم رده بوده ام که این مسائل را می دانم؟</p>
<p>واقعیت این بود که چادرما درست در مجاورت سالن میله ای بود و من شنیدم که روزی نسرین می گفت: عراقیها به ما گفتند این سروصدا ها چیست و ما گفتیم بچه ها خیلی سرزنده هستند و مدام دارند شعار می دهند و بعد هم یک خنده بی مزه تحویل ما داد.</p>
<p>بعد از این ماجرا من دیگه از نصرالله نه خبری داشتم و نه او را دیدم حتی در مدت دو ماه و هفت روزی که در باقرزاده بودیم نیز او را ندیدم تا اینکه بعد از شش ماه وقتی ما در قرارگاه علوی (نزدیکی مقدادیه) مستقر بودیم به ما خبر دادند به خاطر آمادگی سال 77 که معروف بود به آ 77 ستادها یکسری نیرو آزاد کرده اند که داخل یگانها تقسیم شده و آموزش لازمه را ببینند در کمال ناباوری نصرالله مجیدی جز نفرات ستادی شده بود. در واقع این یکی از شگردهای سازمان بود که وقتی سازمان می خواست چیزی را در تشکیلات مخفی نگه دارد متوسل می شد به تاکتیکهایی از قبیل سازماندهی یا جابجایی.</p>
<p>بعد از شش ماه بالاخره من دوست گم شده خود را پیدا کردم و روال کار به صورت عادی برگشت. ابتدا نصرالله چیزی نمی گفت که این شش ماه کجا بوده و چکار کرده و یا مسئولین سازمان با او چکار کرده اند اما بعد از سالها اقامت در کمپ اشرف و کار برای تشکیلات پاسیو بودن نصرالله خود حکایت همه چیز را می کرد.</p>
<p>با یکی از بچه ها که بیش از اندازه به او علاقه دارم و وی هم اکنون در سیاج اشرف گرفتار است و نمی خواهم اسم او را ببرم چون ممکن است سخنانی که از زبان او بیان می کنم باعث شود تا دوستم از سوی مسئولین سازمان تحت فشار قرار گیرد، که با من و نصرالله چفتی خاصی داشت ولی صمیمیت او با نصرالله چیز دیگری بود.</p>
<p>یکروز از او پرسیدم نصرالله بعد از این همه مدت چرا باز نسبت به پیرامونش تا این حد پاسیو و درخود فرو رفته است. دوست مشترکمان گفت:</p>
<p>آخر نمی دانی چه بلائی سرش آورده اند مثل این بود که دوست مشترکمان قافی داده باشد نمی خواست ادامه دهد ولی وقتی با خواهش، اصرار و کنجکاوی من مواجه شد اینگونه توضیح داد که از زمان نشست های طعمه نصرالله مجیدی در مهمانسرا بوده است (مهمانسرا یعنی زندانی که نفرات خروجی را در آن نگه می داشتند در واقع یک ابوغریب کوچک شده داخل اشرف، پنجاه متری مقر معروف به لشگر 89). او افزود: در نشست طعمه حدود 10 الی 12 بار در سالن میله ای نصرالله سوژه شده و خیلی هم از دست شریف و فرید کتک خورده تا حدی او را زدند که نصرالله تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند همان زمانی که ما در باقرزاده بودیم او را به اشرف منتقل می کنند.</p>
<p>آنجا نیز خیلی آزارش دادند، نصرالله مجیدی می گفت من از هیچ چیزی به اندازه فحش هایی که از زنان شنیده ام ناراحت نشده بودم ولی واقعیت این است من که آزادی این را ندارم تا عنوان کنم در یک نشستی شرکت نمی کنم چگونه برای آزادی دیگران مبارزه می کنم، من که بهترین و فداکارترین نفر این تشکیلات بودم این بلا را سر من آوردند حال ببین با بقیه چکار کــــــردند و می کنند.</p>
<p>دوست مشترکمان افزود: نصرالله به او گفته است در زندان حدود سه بار مسعود رجوی با وی نشست گذاشته و در بار آخر خطاب به نصرالله می گوید: تو می خواهی مرا تنها بگذاری و مرا به زندگی بفروشی همه سازمان هم اگر یکجا ببرند و بروند عین خیالم نیست ولی تو یکی فرق داری با این همه سابقه و اینکه فرمانده یگانهای ما بودی حالا چرا به لج بازی افتادی؟</p>
<p>نصرالله اینگونه می گفت مسعود با این حرفها زیر بغل من هندوانه می گذاشت و مسعود استاد اینگونه برخوردها بود.</p>
<p>بالاخره نصرالله مجیدی تصمیم می گیرد به مناسبات برگردد ولی نگاه تحقیر آمیز مسئولین به نصرالله تا حدی بود، تا آخرین لحظه ای که من آنجا بودم هنوز خودش را زندانی سازمان می دانست.</p>
<p>یادم هست روزی با نصرالله نگهبان بودیم به او گفتم نصرالله درباره عملیات هایی که کرده ای برایم تعریف کن نصرالله مجیدی در جوابم گفت ما هم آن وقتها خر بودیم که به خاطر خود نمایی به حرف اینها گوش می کردیم.</p>
<p>در دستگاه رجوی نصرالله مجیدی اگر زندانی بود و واقعا نیز از نظر من یک زندانی تمام عیار تشکیلات رجوی بود چون تمامی افراد مستقر در قرارگاه اشرف دست مزد و دست مایه زحمات خود را در چهره نصرالله می دیدند و حقیقت برایشان آشکار می شد که سازمان رجوی با نیروهای خودش این رفتار را دارد فردا اگر مسئولین سازمان رجوی پایشان به ایران برسد با مردم چکار خواهند کرد.</p>
<p>البته روی خمرهای سرخ را اینها سفید کرند ولی مثالی که به خاطر تشابه عملکرد به ذهنم خطور می کند و برخی وقتها در اشرف به صورت محفلی بین بچه ها رایج بود اینکه سازمان اگر پایش به ایران برسد دست خمرهای سرخ و آدمکش را از پشت می بندد.</p>
<p><b>قادر رحمانی</b></p>
<p><b>25/6/1385</b></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4072">زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4072/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>افشای تحریفی آشکار، رسوائی دارودسته رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4067</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4067?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/09/25/%d8%a7%d9%81%d8%b4%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%81%db%8c-%d8%a2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%8c-%d8%b1%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%a6%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روز پیش سردمداران فرقه رجوی به نام آقای نصرالله مجیدی مقاله ای را در سایت متعلق به خود منتشر کردند که مطالب مندرج در آن سراسر دروغ، کذب و عاری از حقیقت بود. در رابطه با محتوای مقاله مذکور خانم نجیبه مجیدی خواهر نصرالله جوابیه ای را جهت درج در سایت تحویل انجمن نجات ارومیه دادند که حاکی از چگونگی وارونه نمودن حقایق و واقعیات به وسیله سردمداران دارودسته رجوی است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4067">افشای تحریفی آشکار، رسوائی دارودسته رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز پیش سردمداران فرقه رجوی به نام آقای نصرالله مجیدی مقاله ای را در سایت متعلق به خود منتشر کردند که مطالب مندرج در آن سراسر دروغ، کذب و عاری از حقیقت بود. در رابطه با محتوای مقاله مذکور خانم نجیبه مجیدی خواهر نصرالله جوابیه ای را جهت درج در سایت تحویل انجمن نجات ارومیه دادند که حاکی از چگونگی وارونه نمودن حقایق و واقعیات به وسیله سردمداران دارودسته رجوی است.</p>
<p>تلخی نفس گیر این نامه بیان غم دوری و جدائی از برادری ست که تحت مناسبات غیرانسانی تشکیلات رجوی روی می دهد. این نامه حکایت حسی انسانی و ابراز عواطف خواهرانه است. دوست داشتن راز زندگی ست زیرا که جهان اطراف ما را زیباتر می کند. شاید دوست داشتیم محتوای تلخ این نامه تاثیری در جان و روان ما نگذارد اما از آن گریزی نیست.</p>
<p>خانم نجیبه مجیدی می خواهد جهان را زیباتر کند و با قلبی آکنده از احساس برادرش را سخت در آغوش بکشد او خوب می داند که انگشت اشاره اش را به کدامین سمت بگیرد تا برادرش را از جهان تلخ و نفس گیر قرارگاه اشرف به مناسباتی تلطیف شده دعوت کند به میهن عزیزمان ایران، به آغوش گرم و مهربان خانواده. این است که ما هم رویای خانم نجیبه مجیدی را دوست داریم و هم ستایشش می کنیم. به امید بازگشت <b>نصرالله.</b></p>
<p>آرش رضائی</p>
<p>مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجان غربی</p>
<p>1/7/1385</p>
<p><b>نامه خواهر آقای نصرالله مجیدی:</b></p>
<p><b>به نام خدا </b></p>
<p>با سلام خدمت برادر عزیزم. برادر عزیزتر از جانم. برادری که سال ها دلتنگ دیدن چهره ی چون ماهش هستم نمی دانی نصراله عزیزم چقدر دلم برایت تنگ شده است و دوست دارم دوباره تو را در آغوشم بگیرم. اگر دوباره باز برایت بگویم از وقتی که از پیش تو آمده ام چقدر نگران حال و سلامتی شما می باشم. باورت نمی شود – بیا- هر چه زودتر بیا- چرا که همیشه و هر لحظه منتظر دیدار شما برادر عزیزم هستم.</p>
<p><b>از طرف خواهر دل شکسته ات </b></p>
<p><b>نجیبه </b></p>
<p>اشاره به نامه ی فرقه ی رجوی</p>
<p>در پاسخ به نامه ی فرقه ی رجوی که از زبان برادرم به دروغ حقایقی را وارونه کرده است به این شرح است:</p>
<p>تمامی حرف ها حاکی از این مطلب است که اولاً بند اول این گونه بیان داشته است که در مورد مأموریت آقای نصراله ما هیچ اطلاعی نداریم در حالی که در آن موقع نامه ای به دست پدر آقای نصراله رسیده بود و آن هم توسط یک آقا و خانم کرد.</p>
<p>متن نامه هم بدین صورت بود: اگر چنانچه در عرض 15 روز در محل موردنظر در قسمتی از منطقه ی سردشت حاضر شوید می توانید آقای نصراله را ملاقات نموده و با او حرف بزنید ولی پدر آقای نصراله نامه را از اعضای خانواده پنهان کرده و خانواده بعد از 40 روز متوجه این قضیه می شود و نامه توسط خواهر آقای نصراله پیدا شد ولی با توجه به این که 15 روز تمام شده بود خواهر و شوهرعمه و خود عمه به محل مورد نظر آن هم بعد از گذشت 40 روز به آن جا رفتند و یک شب هم در محل ماندگار شدند و صاحب خانه اعلام داشته که اگر چنانچه در عرض 15 روز آمده بودید می توانستید او را ببینید و خانواده دیگر پیگیر قضیه نشدند و قضیه همچنان منتفی شد. در مورد محتوای بند 2 و 3 که فرقه رجوی از زبان برادرم در سایت مربوط به خود آن را منتشر کرده است باید بگویم که محتوای مطالب مذکور هیچ گونه صحتی ندارد و ما آن را تکذیب می کنیم.</p>
<p><b>چشم انتظار دیدار تو </b></p>
<p><b>خواهرت نجیبه </b></p>
<p><b>26/6/ 85</b></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4067">افشای تحریفی آشکار، رسوائی دارودسته رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4067/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4052</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4052?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/09/18/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%8c-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای قادر رحمانی چند روزی ست که از جشن عروسی اش گذشته است. او بر خلاف سالهای اقامتش در قرارگاه اشرف به زندگی نگاه دیگری دارد.او هم اکنون در کنار اعضای خانواده و نیز همسرش روزهای خوشی را سپری می کند.آقای قادر رحمانی می گوید:"احساس می کند دوباره متولد شده است و سرشار از امید و احساس و عواطف انسانی است. زیرا در مدت طولانی هیجده سال اقامت در قرارگاه اشرف و سایر قرارگاههای مجاهدین در عراق رهبری و سران گروه رجوی جز" نفرت و خشم" مفاهیم دیگری را به او و سایر افراد مستقر در قرارگاه اشرف آموزش ندادند و آنچه که واقعیت داشت اینکه در تشکیلات رجوی ابراز عواطف خانوادگی جرم محسوب می شد و مفهوم"عشق و دوست داشتن گناهی نابخشودنی."</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4052">زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای قادر رحمانی چند روزی ست که از جشن عروسی اش گذشته است.</p>
<p>او بر خلاف سالهای اقامتش در قرارگاه اشرف به زندگی نگاه دیگری دارد.او هم اکنون در کنار اعضای خانواده و نیز همسرش روزهای خوشی را سپری می کند.آقای قادر رحمانی می گوید: &#8220;احساس می کند دوباره متولد شده است و سرشار از امید و احساس و عواطف انسانی است. زیرا در مدت طولانی هیجده سال اقامت در قرارگاه اشرف و سایر قرارگاههای مجاهدین در عراق رهبری و سران گروه رجوی جز &#8221; نفرت و خشم &#8221; مفاهیم دیگری را به او و سایر افراد مستقر در قرارگاه اشرف آموزش ندادند و آنچه که واقعیت داشت اینکه در تشکیلات رجوی ابراز عواطف خانوادگی جرم محسوب می شد و مفهوم &#8220;عشق و دوست داشتن گناهی نابخشودنی. &#8221;</p>
<p>تمامی سعی سردمداران گروه رجوی این بود تا افراد و کادرهای تشکیلاتی را به موجوداتی بی احساس مبدل کنند و &#8220;قدرت تصمیم گیری&#8221; و &#8220;تفکر مستقل&#8221; را بر اساس یک برنامه از پیش تعیین شده از افراد سلب نمایند.</p>
<p>در حال حاضر خیلی از دوستان قادر رحمانی در قرارگاه اشرف گیر افتاده اند یکی از آنان اقای نصرالله مجیدی همشهری اوست که مدت بیست و چهار سال به علت اعمال محدودیت های خاص و غیر انسانی از سوی رهبران گروه رجوی از دیدن مادر و سایر اعضای خانواده اش محروم مانده است.</p>
<p>خانواده آقای مجیدی پس از جدایی آقای قادر رحمانی از فرقه رجوی و بازگشتش به میهن و آغوش پر مهر خانواده به ملاقتش شتافته و در رابطه با نحوه و چگونگی رهائی نصرالله با قادر تبادل نظر کردند و دغدغه خاطر خویش را با ایشان در میان گذاشتند. آنان از تنها آرزوی خود با قادر حرف زدند از اینکه روزی موفق به در آغوش کشیدن نصرالله شوند و در جشن عروسی او شادمانه شرکت کنند. مادر نصرالله مجیدی با دیدن قادر رحمانی بسیار بی تاب و بیقرار شده و خواهران و برادران او نیز با امید به بازگشت نصرالله به خانه روز و شب را سپری می کنند. این بخشی از لحظات تراژیکی ست که خانواده آقای نصرالله مجیدی با آن دست به گریبانند. آقای قادر رحمانی چون از نزدیک با وضعیت غم انگیز خانواده آقای نصرالله مجیدی مواجه است به خوبی عمق احساسات مادر نصرالله را درک و لمس می کند. ایشان در پاسخ به انتظارات خانواده مجیدی در خصوص تلنگر زدن بر ذهن و حافظه نصرالله مجیدی و در نتیجه رهائی وی از سیطره فرقه خشن و بیرحم رجوی دو نامه را خطاب به دوستش آقای نصرالله مجیدی نوشت و برای انتشار در سایت انجمن نجات و سایر سایت های فارسی زبان تحویل انجمن نجات ارومیه داد که بدون هیچگونه شرح و تفصیلی در معرض مطالعه و قضاوت خوانندگان سایت و هم میهنان ایرانی در اقصی نقاط مختلف جهان قرار می گیرد.</p>
<p>آرش رضائی</p>
<p>مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی</p>
<p>25/6/1385</p>
<p><b>متن نامه آقای قادر رحمانی به آقای نصرالله مجیدی:</b></p>
<p><b>نصرالله جان سلام </b></p>
<p>شاید تعجب کنی که چطور و چگونه برایت نامه نوشتم حتما در چهارچوب تشکیلات ذهنت می رود روی اینکه حتما یک نخ وصلی دارم ولی باور کن من همان قادر رحمانی هستم که پیشت بودم اولا خواستم حالت را بپرسم ثانیا همت و استواری خانواده ات بود که مرا وا داشت که به تو بگویم خیلی چشم انتظارتند اگر یادت باشد آخرین باری که با هم در کیوسک ورودی قرارگاه 4 آنهم ساعت 2 تا 30/3 که نگهبان بودیم خیلی خاطره برای هم تعریف کردیم از جمله در رابطه با دیدارت با برادرانت که همراه خانواده ها به دیدنت آمده بودند برایم گفتی البته در چهارچوب آن تشکیلات من هم به تو حق می دادم که یکسری مارکها حتی به خانواده خـودت بزنی. ولی با دیدن حقیقت و تلاش خانواده ات نتوانستم این حقیقت را لااقل به خاطر خودت بپوشانم آنهم اینکه تمامی خانواده ات مشغول کشاورزی و باغ داری هستند و نه مارکهایی که در ذهن تو بود.</p>
<p>می خواهم بگویم که هر وقت با خانواده ات روبرو می شوم بخصوص برادرانت که خیلی هم شبیه تو هستند اشک مجالم نمی دهد چون از طرفی تلاش و کوشش خانواده ای برای بدست آوردن عزیزشان و از طرفی ذهنیتی که در آن چهارچوب برای تو درست کرده اند دو تا دنیای متضاد را در مقابل یکدیگر برایم تــــداعی می کند.</p>
<p>امیدوارم هر طوری که هستی صحیح و سالم باشی من اینجا برای خانواده ات نیز توضیح داده ام که در نشست های طعمه چه بلائی سرت آورده اند به همین خاطر نشستن جایز نیست به یدالله مهدیان و علی معیاری نیز سلام برسان و بگو که خیلی دلم هوایشان را کرده راستی کلاس برق به کجا رسید آیا هنوز افسر آموزش هستی؟ باور کن من اینجا لحظاتی دارم که یک لحظه آن را با هزار سال آنجا آنهم بدون عملیات جاری و غسل هفتگی و هزار مزخرف دیگر عوض نمی کنم یعنی خودم آقای خودم هستم.</p>
<p>نصرالله جان می دانم ته ذهن قبول نداری ولی من فقط به این امید زنده هستم که همه شما یک روزی واقعیت ها را ببینید و نه یک جانبه برایتان دیکته شود بعد خواهی فهمید که آن همه سال چگونه عمرت به تباهی رفته.</p>
<p>باز خودت می دانی و من شخصا نمی خواهم چیزی را القاء کنم فقط این را بدان که زندگی شیرینی در انتظارت می باشد مادرت نیز خیلی بی قراری می کند و چشم به در دست به آسمان دوخته و همیشه دعا بر لب دارد که کی بر می گردی. مادر من 20 سالی جوان تر شده بنظرم اگر برای آخرت دنبال توشه ای هستی این فرصت را از دست نده.</p>
<p><b>قادر رحمانی </b></p>
<p><b>25/6/1385</b></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4052">زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4052/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جنگ روانی دارو دسته مجاهدین بر علیه خانواده ها</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4033</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4033?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/09/05/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانم زرین تاج دانشی مادر آقای نصرالله مجیدی (فرد تحت اسارت فرقه رجوی) با ارسال نامه به دفتر انجمن نجات ارومیه تقاضا کرد تا نامه ایشان را که مخاطب آن فرزند دلبندش می باشد و درددل مادری چشم انتظار با فرزند محبوبش می باشد و به مدت بیست و چهار سال از دیدن او و شنیدن صدایش محروم مانده بود، در سایت انجمن نجات انتشار یابد. و بدینگونه سرنوشت غم انگیز او و پسردور افتاده اش پند و عبرت برای کسانی گردد که کانون گرم خانواده را به آسانی مبدل به چراگاهی برای روباه صفتان و کج اندیشان نکنند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4033">جنگ روانی دارو دسته مجاهدین بر علیه خانواده ها</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ روانی دارودسته مجاهدین بر علیه خانواده آقای نصرالله مجیدی</p>
<p>خانم زرین تاج دانشی مادر آقای نصرالله مجیدی (فرد تحت اسارت فرقه رجوی) با ارسال نامه به دفتر انجمن نجات ارومیه تقاضا کرد تا نامه ایشان را که مخاطب آن فرزند دلبندش می باشد و درددل مادری چشم انتظار با فرزند محبوبش می باشد و به مدت بیست و چهار سال از دیدن او و شنیدن صدایش محروم مانده بود، در سایت انجمن نجات انتشار یابد. و بدینگونه سرنوشت غم انگیز او و پسردور افتاده اش پند و عبرت برای کسانی گردد که کانون گرم خانواده را به آسانی مبدل به چراگاهی برای روباه صفتان و کج اندیشان نکنند.</p>
<p>آرش رضائی</p>
<p>مسئول انجمن نجات شاخه آذربایجانغربی</p>
<p>13/6/1385</p>
<p><b>نامه خانم زرین تاج دانشی مادر آقای نصرالله مجیدی:</b></p>
<p><b>به نام خدای مهربان</b></p>
<p><b>نامه به پسری که بیست و چهارسال او را ندیده ام </b></p>
<p>پسر عزیزم، پسر دوست داشتنی ام نصرالله، بالاخره در روز پنجـــــــــــــشنبه مورخه 9/6/1385 شما پس از بیست و چهار سال به منزل جایی که دوران کودکی و نوجوانی ات در آن سپری شده بود زنگ زدی و مرا، مادر پیر و چشم انتظارت را که سالیان طولانی سردر گریبان خود فرو برده و از غم دوری ات می گریستم خوشحال و شادم کردی، می دانم به خوبی می دانم که چگونه زندگیت تلف شده و به هرز می رود، می دانم تماس تو پس از بیست و چهار سال با مادرت براساس اقداماتی است که من و سایر برادران و خواهرانت انجام داده ایم و برای رهایی تو با انتشار نامه های افشاگرانه در سایت های فارسی زبان و تقاضای کمک از مراجع بین المللی و مقامات صلیب سرخ ستمی را که بر تو و ما رفته است و سالیان دراز است که تازیانه آن را بر شانه های خویش احساس می کنیم با فریادی رسا اعلام کنیم و با عزمی راسخ به هر اقدام حقوقی و انسانی متوسل خواهیم شد تا تو را از زندان اشرف نجات دهیم.</p>
<p>و اینک فهمیدیم که تو را وادار و مجبور کردند تا با مادر چشم به راه و خواهران و برادران دوست داشتنی ات تماس بگیری و ما را سرزنش کنی که چرا برای نجات و رهایی تو اقـــــــــدام می کنیم. ما در تماس تلفنی و حین گفتگو با تو فهمیدیم سالیان طولانی زندگی در قرارگاه اشرف نتوانست عواطف و احساسات تو را نسبت به خانواده ات از بین برد.</p>
<p>نصرالله عزیزم گریه های تو پس از شنیدن سوز و گدازهای من و سخنان غم انگیزم به من و برادران و خواهرانت فهماند که تو هنوز نصرالله دوست داشتنی و مهربان من هستی.</p>
<p>نصرالله جانم، همانطور که به من گفتی، ما منتظریم که تو برگردی. ما امید فراوان داریم که تو اصالت و هویت خودت را حفظ کرده ای و شما سرانجام به آغوش من مادر حسرت به دل و چشم انتظارت باز خواهی گشت به امید آن روز.</p>
<p><b>زرین تاج دانشی</b></p>
<p><b>مادر نصرالله مجیدی</b></p>
<p><b>10/6/1385</b></p>
<p>1- رونوشت به ریاست محترم صلیب سرخ &#8211; دفتر تهران</p>
<p>2- رونوشت به انجمن نجات شاخه آذربایجان غربی</p>
<p>3- رونوشت به خانم کلنل نورمن مقام محترم حقوقی و قضایی کمپ امریکا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/4033">جنگ روانی دارو دسته مجاهدین بر علیه خانواده ها</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/4033/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تقاضای کمک خانواده آقای نصرالله مجیدی از انجمن نجات</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/3997</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/3997?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Aug 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نصرالله مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2006/08/08/%d8%aa%d9%82%d8%a7%d8%b6%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%85%da%a9-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مادر و خواهر آقای نصرالله مجیدی از افراد مستقر در قرارگاه اشرف در مورخه 14/5/1385 در دفتر انجمن نجات ارومیه حضور یافتند و دو نامه که حاکی از غم و اندوه فراوان آنان به خاطر سالها جدایی از عزیز دربندشان است را خطاب به پسرشان جهت انتشار در سایت انجمن نجات تحویل دفتر انجمن نمودند تا شاید زمینه و امکانی برای رهایی پسرشان از اسارت فرقه تروریستی و خشن رجوی گردد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/3997">تقاضای کمک خانواده آقای نصرالله مجیدی از انجمن نجات</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مادر و خواهر آقای نصرالله مجیدی از افراد مستقر در قرارگاه اشرف در مورخه 14/5/1385 در دفتر انجمن نجات ارومیه حضور یافتند و دو نامه که حاکی از غم و اندوه فراوان آنان به خاطر سالها جدایی از عزیز دربندشان است را خطاب به پسرشان جهت انتشار در سایت انجمن نجات تحویل دفتر انجمن نمودند تا شاید زمینه و امکانی برای رهایی پسرشان از اسارت فرقه تروریستی و خشن رجوی گردد.</p>
<p>خانواده محترم آقای مجیدی ضمن ابراز نگرانی شدید از وضعیت عزیز دربندشان، نفرت عمیق خود را از عملکرد سران فرقه رجوی ابراز داشتند. خانم زرین تاج دانشی مادر آقای نصرالله مجیدی اظهار داشتند: دوسال پیش برادران نصرالله به همراه کاروان انجمن نجات به ملاقات پسرش در قرارگاه اشرف رفتند اما مسئولین فرقه رجوی شرایط بسیار ناجوری را در ملاقات به وجود آوردند و چند تن از مسئولین فرقه مجاهدین به همراه پسرم نصرالله در ملاقات حاضر شدند و فضائی را به وجود آوردند که پسرم نصرالله نتوانستد به راحتی با برادرانش صحبت کرده و حرف دل خود را بزند. در این ملاقات بنا به شهادت پسرانم ترس و وحشت عجیبی بر چهره نصرالله سایه افکنده بود و نیز پنج تن از مسئولین و به اصطلاح فرماندهان پسرم که در ملاقات حضور داشتند با طرح سوالات بیجا و حرف های حاشیه ای سعی داشتند تا مانع گفتگوی آزاد آنان باشند و با این ترفند امکان گفتگوی آزاد را از بین بردند و بدینگونه پس از بیست و دو سال پسرانم نتوانستند با نصرالله به راحتی صحبت کنند و یا نصرالله از تمایلات درونی خویش حرفی بزند.</p>
<p>خانم زرین تاج دانشی افزودند: او و سایر خواهران و برادران نصرالله مصرانه از مقامات و مراجع ذیربط بین المللی و حقوق بشری با توجه به محدودیت های اعمال شده از سوی سران فرقه رجوی و عدم امکان هر گونه تماس پسرم نصرالله مجیدی با اعضای خانواده اش در مدت بیست و چهار سالی که ایشان در حصار و زندان فرقه رجوی محبوس مانده و از خانواده اش جدا افتاده، تقاضای عاجل دارند تا با شنیدن صدای دردمند مادر پیر و سایر اعضای خانواده چشم انتظار و ستمدیده و فریاد رهایی آنان، عزیز دربندشان نصرالله مجیدی را از چنگ سران فرقه تروریستی و ستمکار رجوی که به هیچیک از معیارها و موازین اخلاقی، مدنی و حقوق بشری پایبند نیستند، برهانند و به مادر پیر و چشم انتظار و خواهران و برادران دل نگران کمک نمایند.</p>
<p>خانم زرین تاج دانشی تاکید داشت تا مقامات ذیصلاح و نهادهای حقوق بشری امکان ملاقات ایشان را با پسرش نصرالله مجیدی در فضایی آزاد و بدون حضور مسئولین قرارگاه اشرف در هر کجا که مقامات صلیب سرخ و یا دیگر مراجع ذیربط بین المللی صلاح بدانند، فراهم نمایند و انتظار دارد تا نهادهای حقوق بشری نسبت به رهایی پسرش از فشارهای ذهنی و روانی مستمر فرقه جنایتکار رجوی اقدام حقوقی و قانونی مقتضی انجام دهند.</p>
<p>به پیوست عین نامه مادر و خواهر آقای نصرالله مجیدی جهت آگاهی مخاطبان و وجدان های بیدار در اقصی نقاط جهان تقدیم می گردد.</p>
<p>آرش رضائی</p>
<p>مسئول انجمن نجات شاخه آذربایجانغربی</p>
<p>14/5/1385</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>این سلامی که بهت می دم با خون دل است. یاد آور سالها دوری. سلامی که از زبان مادر زجر کشیده ات است. مادری که هرتارموی او بیانگر هزاران هزار درد و رنج وغم و اندوه دوری از توست. گفتن حرفهای یک مادر و نوشتن کلام او بر روی کاغذ سخت است آسان نیست. این سلام مادر، سلامی است که تنها کلام خدا نیست حرفهای سال ها زجر است. مادر مریضی که تنها آرزوی او دیدن فرزندی است که فقط نگاه کردن به عکس خاطره ی او را در ذهن زنده می کند. لفظ مادر واژه ای است مقدس من نمی دانم چه بنویسم اما دایی عزیزم این حرفها را مادر بزرگ برایت می گوید و من فقط یک نویسنده هستم. پس فکر می کنم تو هم مثل من اسم مادر تنشی درشت به وجود می آورد چه برسد به کلام او. پس گوش کن: کلام اول فقط گریه است. فرزند عزیزم سلام. او وقتهایی که پیشم بودی همیشه راحت بودم. راحت از این که خوب خورده و خوب خوابیده. جاش راحته اما حالا که از من دوری نمی دونم چی می خوری کجا می خوابی فکر و ذکرم اینه که درو باز کنی. بغلم کنی. اشکی که این سالها برایت ریخته ام را با دستان مهربانت پاک کنی. بهم بگی که اومدی تا همیشه پیشم بمونی. نصرالله عزیزم به خدا قسم تن خسته ام دیگر نمی تواند بار این همه غصه را به دوش بکشد. هیچی بهت نمی گم همه ی حرفهامو نگه داشتم برای اون موقعی که برگردی. فقط دوتا شعر برایت می گویم و می دونم که آنقدر کمالات داری که در حق مادرت بی انصافی نمی کنی.</p>
<p>الیم دعلیم وارقزلدان قلمیم وار یورخونا گلم میرم</p>
<p>نا انصاف بالا اوزاخدان سلامیم وار (همراه با گریه)</p>
<p>من عاشیقم بل نار بل هیوا بل نار</p>
<p>عالم قاریاغ مشدی هش یاغمامش دی بل قار</p>
<p>من عاشیق دیزلرینن او پی دیم گوزلرینن سن کی منی بیلمدین</p>
<p>قزل گول اولمایایدی سارالب سولمایایدی</p>
<p>ایل گوی اپیم گوزلرینن بیرآیرلیق بیر اولوم هچ بیری اولمایایدی</p>
<p>هرسال که عید می شه تنها کاری که من یادم میاد آینکه آینه رو جلوی چشمان کمسو و قدخمیده اش می ذاره و عکستو جلوی آینه قرار می ده و فقط گریه می کنه و می گه اگر نصرالله ام نیاد لب به شیرینی نمی زنم. مادر بزرگ می گه شنیده ام که قدبلند و خوشگل شدی. بیاتا قد خمیده ی مادرتن قشنگتو بغل کنه. نذار روزی برسه که دیگه دیر شده باشه. اگه روزی به یادت بیفتم اسممو بنویس روی کاغذ و بدون که مادرت الان سالهاست که منتظرته. اون شبهایی که بی صدا و به دور از چشم همه صدات می کردم. از نواب نمی پریدی. من به یادت نمی افتادم. به همین زودی رسم مادر و پسر بودن را فراموش کردی. نمی دونم (به همراه گریه) به چه زبونی باهات حرف بزنم. بیا. بیا که آنقدر حرف برات دارم که نگو. مگه منو فراموش کردی. منتظرتم. بیش از این منتظرم نذار. بیا و دل پیر مادرت را شاد کن. دایی جون وقتی دارم به چشماش نگاه می کنم داره با زبان بی زبانی باهات حرف می زنه. خاله رحیمه هنوز هم که هنوزه یادشه او لباسی که توی تربیت معلم پوشیده بودی یادشه. داره گریه می کنه و همه ی اون خاطره هایی رو که باهات داشته رو برامون تعریف می کنه. یادمه مادربزرگ این عید عکستو جلوش گذاشته بود و زارزار زیر لب با خودش حرف می زد و گریه می کرد. هر روز و هر شب فقط اسمتو روی لبش داره. بیا. ازت خواهش می کنم. بیا و تن خسته مادرت رو توی بغلت بگیر. همه ما منتظرتیم. گریه امون مادر بزرگ را بریده. از طرفش ازت خداحافظی می کنم و مثل همه مادرها که همیشه بچه هاشون و دست خدا می سپارن تو رو هم به خدا می سپاره. به امید آن روزی که دیدار تو باعث خرسندی همه ما شود.</p>
<p>برادر عزیزم سلام</p>
<p>حالت چطور است. امید این را دارم که در زیر سایه ی الطاف خداوندی همیشه سلامت بوده باشی. الان که چند خط را برایت می نویسم باور کن که آنها را با اشک چشمانم می نویسم. باورت نمی شود که چند سال دوری تو به گونه ای شکسته ام کرده که اصلا نمی دانم چه چیزهایی را برایت بگویم. اصلا یادم رفته که حرف زدن با برادری که سال ها از او دورم چگونه است. به خدا قسم دوریت برایم به قدری غیر قابل تحمل است که نمی دانم چه بنویسم. دلت می آید که این گونه بین مان فاصله باشد. مگر ما چقدر تحمل داریم اگه بهت بگم از روزی که از پیشت برگشتم چقدر دلم برایت تنگ شده که خون گریه می کنی. توی این همه مدت می دانی که مادرم چقدر شکسته شده است. چقدر چشم به این راهها دوخته است تا تو بیایی. می خواهی او هم مثل آقام چشم به در دوخته و در حسرت دیدار آن صورت چون ماهت باشد. می دونی پسرم حمید چه می گوید؟ می گوید: مامان من روزه می گیرم من نماز می خواهم به خدا التماس می کنم تا دایی بیاید تا دوباره پیشمون برگرده فقط تو گریه نکن. می بینی! حتی بچه ها هم با وجود این که ندیدنت مثل ما انتظار دیدنت رو دارند. از اون لحظه که از پیشت اومدم همش فکر می کنم که توی خوابم. تو را به جان عزیزت به جان آن مادر دلشکسته ات. تو را قسم به خدایی که می پرستی برگرد. چشم به راهمان نذار. به خدا همه ما انتظار دیدنت را می کشیم. مواظب خودت باش.</p>
<p>خداحافظ</p>
<p>راستی دایی جان یادم رفت همه افراد فامیل (خاله ها – عمه ها – زن عمو – زن دایی و همه بچه ها) دست بوس شما هستند و همه ی ما از دور می بوسیمت و منتظر دیدار شما هستیم.</p>
<p>خدا حافظ</p>
<p>6/5/1385</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/3997">تقاضای کمک خانواده آقای نصرالله مجیدی از انجمن نجات</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/3997/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
