<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کامبیز باقرزاده</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کامبیز-باقرزاده</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 07 Jul 2023 18:18:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کامبیز باقرزاده</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کامبیز-باقرزاده</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>پیام صوتی کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11427</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11427?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Oct 2011 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[تلاش برای نجات]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2011/10/18/%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85-%d8%b5%d9%88%d8%aa%db%8c-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>به هر حال دیر نشده بجنبید وخودتون را از اون جائی که گیر افتادید نجات بدید چون به هر حال این یک واقعیتی است که همتون ته دلتون توی رودر بایستی گیر کردید وخودتون هم واقعاً نمی دانید که سنگ چه کسی را به سینه می زنید. اصلاً کسی هست که بخواهید سنگش را به سینه بزنید.کو اون کسی که ادعای جنگندگی ورشادت داشت کجا قایم شده. من نه قصدم نصیحت کردنه نه توصیه کردن من فقط دلم می سوزه که چرا برادر وخواهرم از این زندگی که من 4-5 ساله برای خودم درست کردم محروم باشند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11427">پیام صوتی کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بچه ها سلام<br /> من کامبیز هستم یکی از قرارگاه هفتی های قدیمی حالتون چطوره امیدوارم که همیشه خوب وخوش وسلامت باشید باور کنید که خیلی دلم براتون تنگ شده و خیلی وقتها بهتون فکر می کنم سعید ومیترای عزیزم امید وارم که شما هم خوب باشید.دیشب همه ی خانواده دور هم خونه ی ماجمع بودیم جاتون خیلی خالی بود ای کاش شما هم یک بار بدون تعصبات خشک و بی محتوائی که دارید می نشستید و خودتون برای خودتون تصمیم می گرفتید وخودتون را از اون جائی که گیر کردید نجات می دادید مثل خیلی ها که خودشون را نجات دادند والان دارن برای خودشون زندگیشون رو می کنند.<br /> خدا وکیلی این همه سال از نقطه ی A به نقطه ی B رسیدید.اصلاٌ من حرفم این نیست که برگردید ایران.من دلم از این میسوزه که چرا این زندگی وآرامشی را که من الآن دارم، خواهر وبرادرم نداشته باشند. بگذارید حاصل تلاشتون به جیب خودتون بره اگه خواستید و به ایران آمدید همه ی خانواده کمک میکنند، خودم هم اولین نفر، اگر هم خواستید ورفتید اروپا باز هم خانواده اونجا هستند وکمک می کنند.<br /> به هر حال دیر نشده بجنبید وخودتون را از اون جائی که گیر افتادید نجات بدید چون به هر حال این یک واقعیتی است که همتون ته دلتون توی رودر بایستی گیر کردید وخودتون هم واقعاً نمی دانید که سنگ چه کسی را به سینه می زنید. اصلاً کسی هست که بخواهید سنگش را به سینه بزنید.کو اون کسی که ادعای جنگندگی ورشادت داشت کجا قایم شده. من نه قصدم نصیحت کردنه نه توصیه کردن من فقط دلم می سوزه که چرا برادر وخواهرم از این زندگی که من 4-5 ساله برای خودم درست کردم محروم باشند وتمام عمرشون باید از از این تاریخ به اون تاریخ،از دور اول مصاحبه با آمریکائیها به دور دوم،امسال تایین تکلیف می شیم،سال دیگه تایین تکلیف می شیم،چرا تمام عمر شون را باید در بلاتکلیفی ف در استرس در اضطراب باشند برای کی برای چی!<br /> ای بچه های قرار گاه هفتی ها مجید سجادی،داریوش سیفی،رمضون،عباس هوشمند،مصطفی زارع،افندرف خسته که از سال 66 تو خیانهای هامبورک می ایستادیم مالی اجتماعی می کر دیم. محمد قادری شما که از سالیان سال پیش منتظر بودید که در یک سپیده دم رویایی هواپیمای بوئینگ 747 توی اتوبان سد فرود بیاد وشما رو سوار کنه وببره دیگه واسه من یکی که نمی تونید بگید نه ونیست واز این حرفا بالاخره که ما برا هم حرف می زدیم ما که همه تو دل هم دیگه خبر داریم خودتون برا ی خودتون تصمیم بگیرید والله به خدا 30 سال دیگه هم اونجا بمونید هیچ کس دنبال شما نمی یاد مرگ یه بار شیون هم یه بار آقا یا می شه یا نمی شه خودتون برا خودتون تصمیم بگیرید و از اون جائی که گیر افتادید خودتان را نجات بدید مگه یه آدم چند سال می تونه زندگی کنه وزنده باشه حیف نیست که بهترین سالهای عمرتان را داخل بیابانهای اشرف اماره وهور الحار وجاهائی که خود عراقیها هم نمی رفتند بگذرانید.<br /> اگر خاک اشرف که شما اینقدرسنگش را به سینه می زنید خاک ایران بود همه براتون کف می زدند والله به خدا خاک اشرف خاک عراقه، شما برا کدام خاک دارید خود را به خاک وخون می کشید.<br /> به خدا در جامعه ی ایران نه کسی شما را می خواد ونه اصلاً نسل جدید کسی اسم شما را شنیده واگر هم شنیده باشد هیچ کس اسم شما را به نیکی در دلش یاد نمی کنه وآنهائی هم که نسل سال 50و60 بودند شما را به عنوان آدم هائی که&#8230;&#8230;&#8230;<br /> شما خودتون برای خودتون تصمیم بگیرید ومسئولیت سرنوشت خودتان را خودتان مثل یک انسان عاقل وبالغ به عهده بگیرید نگذارید کسی برای شما تصمیم بگیره شما خودتان را قربانی چه کسی می کنید؟ آیا تا به حال یک خط روش افتاده، شما همتون من رو می شناسید و به خوبی با خلقیات من آشنا هستید یک جای سالم توی بدن من نیست کسی نبودم که نه زخم خورده باشم نه چیزی ولی الآن می فهمم که 20 سال چه کلاهی سرم رفته.<br /> چقدر اعتماد کردیم چقدر حرفها را باور کردیم و واقعاًاین حرفها هیچ فایدهای نداشت باید خودتان را از اونجا نجات بدید آره توی ایران زندگی خیلی سخته از صبح باید کار کنی ولی همه دنیا همین جوره اگه میخواهی نون حلال در بیری بایستی کار کنی وزحمت بکشی ولی لااقل می دونی شب که بر می گردی به خانه حاصل تلاشت در جیب خودت می ره نه در جیب کسانی که در اروپا نشستند ودارند بهترین زندگی را می کنندوبهترین لباسها وامکانات را دارند ولی شما به قول خودتان حتی از دارو وبیمارستان وحداقل امکانات زندگی محرومید حتی جرات نمی کنید به خانواده های خودتون یه نامه بنویسید،یه تلفن بزنید خانواده وپدر ومادر برایتان مرز قرمز شده کجای دنیا یه همچین چیزی هست کجای دنیا پدر ومادر پیر اگه به ملاقات فرزندش بیاد باید بهش سنگ زدو فحش داد این این زندگی وتبلیغاتی که مجاهدین برای شما می کنند یک زندگی ماشینی بدون عشق وعواطف است یک مدل زندگی که هیچکس در دنیا نمی پذیرد.<br /> اگر فکر می کنید با جدا شدن از قرار گاه اشرف و خارج شدن از حصاری که سالیان سال برایتان درست کردند نمی توانید در بیرون از آنجا مسائل خودتون را حل وفصل کنید،این اختاپوسی است که مجاهدین در فکر ومغزهمه ی ما انداخته بود.در صورتیکه واقعاً اینجور نیست.شما می توانید بچه هایی را که خیلی زودتر جدا شدند نمونه قرار بدید ازر جمله خود من.<br /> آره زندگی خیلی سخته ومشکلات خاص خودش را دارد پول در آوردن سخته ولی امکان پذیره فکر نکنید اگر از اونجا خارج بشید هیچ مسئله ای را نمی توانید پشت در قرار گاه اشرف حل کنید.<br /> این دقیقاً چیزی است که مجاهدین می خواهند،می خوان این فکر را در شما القا کنند و شما را همان جا برای سالیان سال نگه دارند.<br /> قرار گاه اشرف مثل شیشه ی عمر آقای رجوی وخانمشه، چرا قیمت نشکستن این شیشه را شما دارید می پردازید؟<br /> به هر حال از ما گفتن بود امیدوارم هر جا که هستید خوب وخوش وسلامت باشید امیدوارم روزی برسه که خودتان بدون هیچ ترس ونگرانی و هیچ واهمه ای ازا ینکه عصر توی نشست باید زیر تیغ برید که چرا با نفر بغل دستی خندیدید چرا با دوست 10=20 ساله حرف زدید! یک روز این زندگی را هم تجربه کنید یک روزی کنار پدر و مادر وخواهر وبرادرتان باشید وتا آخر شب،تا دم صبح،بگید وبخنذید وحرف بزنید وروزی برسه بدون ترس وبدون نگرانی وبدون اضطراب زندگی بدون دیکته کردن را تجربه کنید.<br /> میترا وسعید عزیز منتظرتان هستیم هر وقت که آمدیدو هر جا که آمدید می توانید روی ما حساب کنیدما کمکتان می کنیم که انشاء الله بتوانید روی پای خودتان بایستید.آره بعد از 20-30 سال در آن فضا زندگی کردن تا بخواهید با زندگی عادی آدابته بشید سخته ولی شدنیه هر چقدر هم که سخت با شه از زندگی در اونجا بهتر وشیرن تره.<br /> امیدوارم بچه هائی که اسمشون را آوردم شب توی نشست، زیر تیغ انتقادات شدید نروند که آی دیدید وآِِی دیدید وفاکتهایتان را بگوئید وبنویسید و این حرفا&#8230;&#8230;<br /> امیدوارم که هر جا هستید سالم وتندرست باشید <br /> قربان همگی شما کامبیز.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11427">پیام صوتی کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11427/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11223</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11223?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Sep 2011 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2011/09/12/%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/</guid>

					<description><![CDATA[<p>اگر فکر می کنید با جدا شدن از قرار گاه اشرف و خارج شدن از حصاری که سالیان سال برایتان درست کردند نمی توانید در بیرون از آنجا مسائل خودتون را حل وفصل کنید،این اختاپوسی است که مجاهدین در فکر ومغزهمه ی  ما انداخته بود.در صورتیکه واقعاً اینجور نیست.شما می توانید بچه هایی  را که خیلی زودتر جدا شدند نمونه قرار بدید ازر جمله خود من.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11223">پیام کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بچه ها سلام<br />
من کامبیز هستم یکی از قرارگاه هفتی های قدیمی حالتون چطوره امیدوارم که همیشه خوب وخوش وسلامت باشید باور کنید که خیلی دلم براتون تنگ شده و خیلی وقتها بهتون فکر می کنم سعید ومیترای عزیزم امید وارم که شما هم خوب باشید.دیشب همه ی خانواده دور هم خونه ی ماجمع بودیم جاتون خیلی خالی بود ای کاش شما هم یک بار بدون تعصبات خشک و بی محتوائی که دارید می نشستید و خودتون برای خودتون تصمیم می گرفتید وخودتون را از اون جائی که گیر کردید نجات می دادید مثل خیلی ها که خودشون را نجات دادند والان دارن برای خودشون زندگیشون رو می کنند.<br />
خدا وکیلی این همه سال از نقطه ی A به نقطه ی B رسیدید.اصلاٌ من حرفم این نیست که برگردید ایران.من دلم از این میسوزه که چرا این زندگی وآرامشی را که من الآن دارم، خواهر وبرادرم نداشته باشند. بگذارید حاصل تلاشتون به جیب خودتون بره اگه خواستید و به ایران آمدید همه ی خانواده کمک میکنند، خودم هم اولین نفر، اگر هم خواستید ورفتید اروپا باز هم خانواده اونجا هستند وکمک می کنند.<br />
به هر حال دیر نشده بجنبید وخودتون را از اون جائی که گیر افتادید نجات بدید چون به هر حال این یک واقعیتی است که همتون ته دلتون توی رودر بایستی گیر کردید وخودتون هم واقعاً نمی دانید که سنگ چه کسی را به سینه می زنید. اصلاً کسی هست که بخواهید سنگش را به سینه بزنید.کو اون کسی که ادعای جنگندگی ورشادت داشت کجا قایم شده. من نه قصدم نصیحت کردنه نه توصیه کردن من فقط دلم می سوزه که چرا برادر وخواهرم از این زندگی که من 4-5 ساله برای خودم درست کردم محروم باشند وتمام عمرشون باید از از این تاریخ به اون تاریخ،از دور اول مصاحبه با آمریکائیها به دور دوم،امسال تایین تکلیف می شیم،سال دیگه تایین تکلیف می شیم،چرا تمام عمر شون را باید در بلاتکلیفی ف در استرس در اضطراب باشند برای کی برای چی!<br />
ای بچه های قرار گاه هفتی ها مجید سجادی،داریوش سیفی،رمضون،عباس هوشمند،مصطفی زارع،افندرف خسته که از سال 66 تو خیانهای هامبورک می ایستادیم مالی اجتماعی می کر دیم. محمد قادری شما که از سالیان سال پیش منتظر بودید که در یک سپیده دم رویایی هواپیمای بوئینگ 747 توی اتوبان سد فرود بیاد وشما رو سوار کنه وببره دیگه واسه من یکی که نمی تونید بگید نه ونیست واز این حرفا بالاخره که ما برا هم حرف می زدیم ما که همه تو دل هم دیگه خبر داریم خودتون برا ی خودتون تصمیم بگیرید والله به خدا 30 سال دیگه هم اونجا بمونید هیچ کس دنبال شما نمی یاد مرگ یه بار شیون هم یه بار آقا یا می شه یا نمی شه خودتون برا خودتون تصمیم بگیرید و از اون جائی که گیر افتادید خودتان را نجات بدید مگه یه آدم چند سال می تونه زندگی کنه وزنده باشه حیف نیست که بهترین سالهای عمرتان را داخل بیابانهای اشرف اماره وهور الحار وجاهائی که خود عراقیها هم نمی رفتند بگذرانید.<br />
اگر خاک اشرف که شما اینقدرسنگش را به سینه می زنید خاک ایران بود همه براتون کف می زدند والله به خدا خاک اشرف خاک عراقه، شما برا کدام خاک دارید خود را به خاک وخون می کشید.<br />
به خدا در جامعه ی ایران نه کسی شما را می خواد ونه اصلاً نسل جدید کسی اسم شما را شنیده واگر هم شنیده باشد هیچ کس اسم شما را به نیکی در دلش یاد نمی کنه وآنهائی هم که نسل سال 50و60 بودند شما را به عنوان آدم هائی که&#8230;&#8230;&#8230;<br />
شما خودتون برای خودتون تصمیم بگیرید ومسئولیت سرنوشت خودتان را خودتان مثل یک انسان عاقل وبالغ به عهده بگیرید نگذارید کسی برای شما تصمیم بگیره شما خودتان را قربانی چه کسی می کنید؟ آیا تا به حال یک خط روش افتاده، شما همتون من رو می شناسید و به خوبی با خلقیات من آشنا هستید یک جای سالم توی بدن من نیست کسی نبودم که نه زخم خورده باشم نه چیزی ولی الآن می فهمم که 20 سال چه کلاهی سرم رفته.<br />
چقدر اعتماد کردیم چقدر حرفها را باور کردیم و واقعاًاین حرفها هیچ فایدهای نداشت باید خودتان را از اونجا نجات بدید آره توی ایران زندگی خیلی سخته از صبح باید کار کنی ولی همه دنیا همین جوره اگه میخواهی نون حلال در بیری بایستی کار کنی وزحمت بکشی ولی لااقل می دونی شب که بر می گردی به خانه حاصل تلاشت در جیب خودت می ره نه در جیب کسانی که در اروپا نشستند ودارند بهترین زندگی را می کنندوبهترین لباسها وامکانات را دارند ولی شما به قول خودتان حتی از دارو وبیمارستان وحداقل امکانات زندگی محرومید حتی جرات نمی کنید به خانواده های خودتون یه نامه بنویسید،یه تلفن بزنید خانواده وپدر ومادر برایتان مرز قرمز شده کجای دنیا یه همچین چیزی هست کجای دنیا پدر ومادر پیر اگه به ملاقات فرزندش بیاد باید بهش سنگ زدو فحش داد این این زندگی وتبلیغاتی که مجاهدین برای شما می کنند یک زندگی ماشینی بدون عشق وعواطف است یک مدل زندگی که هیچکس در دنیا نمی پذیرد.<br />
اگر فکر می کنید با جدا شدن از قرار گاه اشرف و خارج شدن از حصاری که سالیان سال برایتان درست کردند نمی توانید در بیرون از آنجا مسائل خودتون را حل وفصل کنید،این اختاپوسی است که مجاهدین در فکر ومغزهمه ی ما انداخته بود.در صورتیکه واقعاً اینجور نیست.شما می توانید بچه هایی را که خیلی زودتر جدا شدند نمونه قرار بدید ازر جمله خود من.<br />
آره زندگی خیلی سخته ومشکلات خاص خودش را دارد پول در آوردن سخته ولی امکان پذیره فکر نکنید اگر از اونجا خارج بشید هیچ مسئله ای را نمی توانید پشت در قرار گاه اشرف حل کنید.<br />
این دقیقاً چیزی است که مجاهدین می خواهند،می خوان این فکر را در شما القا کنند و شما را همان جا برای سالیان سال نگه دارند.<br />
قرار گاه اشرف مثل شیشه ی عمر آقای رجوی وخانمشه، چرا قیمت نشکستن این شیشه را شما دارید می پردازید؟<br />
به هر حال از ما گفتن بود امیدوارم هر جا که هستید خوب وخوش وسلامت باشید امیدوارم روزی برسه که خودتان بدون هیچ ترس ونگرانی و هیچ واهمه ای ازا ینکه عصر توی نشست باید زیر تیغ برید که چرا با نفر بغل دستی خندیدید چرا با دوست 10=20 ساله حرف زدید! یک روز این زندگی را هم تجربه کنید یک روزی کنار پدر و مادر وخواهر وبرادرتان باشید وتا آخر شب،تا دم صبح،بگید وبخنذید وحرف بزنید وروزی برسه بدون ترس وبدون نگرانی وبدون اضطراب زندگی بدون دیکته کردن را تجربه کنید.<br />
میترا وسعید عزیز منتظرتان هستیم هر وقت که آمدیدو هر جا که آمدید می توانید روی ما حساب کنیدما کمکتان می کنیم که انشاء الله بتوانید روی پای خودتان بایستید.آره بعد از 20-30 سال در آن فضا زندگی کردن تا بخواهید با زندگی عادی آدابته بشید سخته ولی شدنیه هر چقدر هم که سخت با شه از زندگی در اونجا بهتر وشیرن تره.<br />
امیدوارم بچه هائی که اسمشون را آوردم شب توی نشست، زیر تیغ انتقادات شدید نروند که آی دیدید وآِِی دیدید وفاکتهایتان را بگوئید وبنویسید و این حرفا&#8230;&#8230;<br />
امیدوارم که هر جا هستید سالم وتندرست باشید</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11223">پیام کامبیز باقرزاده به خواهر و برادرش، میترا و سعید رضا و دیگر اسیران اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11223/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8433</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8433?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری مجاهدین با صدام]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/10/27/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین خلق، سازمان دروغ و تظاهر و مسعود رجوی یک جادوگر و یک دجال به معنی واقعی کلمه می باشد. وقتی خط سیاسی و فلسفه  حضور در عراق به زیر علامت سئوال رفت مجاهدین مجبور شدند رفته رفته فضا را تنگ و بسته و در قدم بعدی درب ها را کلاً ببندند و فضای سرکوب و اختناقی که در مناسبات شان حاکم شده بود  را حکم فرما کنند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8433">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>فرمالیزم و ظاهرسازی در مجاهدین</strong><br /> روزی که محمود حنیف نژاد مجاهدین را تأسیس کرد سرلوحه اش را فدا و صداقت گذاشت. ولی واقعیت چیز دیگری شد. به نظر من به عنوان یک فردی که نزدیک به 17-18 سال از بهترین روزها و سال ها ی عمرش را در مجاهدین بوده، سرلوحه ی مجاهدین از فدا و صداقت به دروغ و تظاهر تبدیل شد. در یک کلام علت را در این می دانم که: هر سازمانی، هر گروه و هر تشکلی وقتی خط سیاسی اش به بن بست بخورد وقتی مشی سیاسی اشتباه انتخاب شود در بیان ساده کارش پیش نمی رود و چرخ حرکتی اش به سرو صدا و اصطکاک و نهایتاً به توقف کشیده می شود؛ از بعد از سال 67 که دولت ایران آتش بس با عراق را پذیرفت بهترین برگ را در مقابل مجاهدین و در کرنر قرار دادنشان بازی کرد و آنها را در عراق قفل کرد. چون روزی که رجوی از فرانسه خواست به عراق برود گفت که می روم که &laquo; برافروزم آتش ها بر کوهستان ها، هم پیمان با دیگر قایقران ها &raquo; و یکسری از این شعارها و شعرهای همیشگی خاص خودش. اگر هدف از عراق آمدن جنگ با دولت ایران بود و فلسفه تأسیس ارتش مجاهدین هم در همین بود، حالا که دیگر آتش بس بین عراق و ایران اعلام شده و امکان عملیات نظامی از مرزهای بین المللی نیست بنابراین علت اصرار بر ماندن در عراق برای چیست؟ از فردای آتش بس ماندن در عراق اشتباه بود صرف نظر از اینکه آیا آمدن به عراق درست بود یا نه؟ از دید مجاهدین و منطق آن ها اگر به موضوع بنگریم، وقتی امکان عملیات نیست.!! چرا و به چه امیدی در عراق ماندیم؟ چند سال؟ ولی شخص رجوی که خودش بهتر از هر کس دیگر می دانست که قماری که کرد، نگرفت. به جای این که یک ذره جسارت و مردانگی و جوانمردی که حد اقل ویژگی یک رهبر است را داشته باشد، باید همه نفراتش را جمع می کرد و می گفت: از امروز به بعد استراتژی جنگ آزادیبخش به بن بست خورده، باید برگردیم دوباره اروپا کار سیاسی بکنیم! ولی زدن این حرف به منزله ی امضا مرگ و دفن خودش بود. به چند دلیل:<br /> 1ـ می دانست که نفراتش در اروپا در دراز مدت برایش ماندنی نیستند و نمی تواند در محیط اروپا آن ها را مثل عراق کنترل نموده و در اختیار داشته باشد.<br /> 2 ـ به دلیل این که از فرانسه اخراج شده بود و در سوئیس هم احتمال استردادش به ایران بود می ترسید از عراق تکان بخورد! ترس از استرداد و فرستاده شدن به ایران.<br /> 3 ـ تمام این دم و دستگاهی که به نام ارتش آزاد بخش و قرارگاه ها و&#8230;که برای خودش ساخته بود و خودش فرعون وار بر اریکه قدرت تکیه زده بود را از دست می داد.<br /> 4 ـ از همه ی این ها مهم تر در صورت برگشت باید به یک سئوال مهم جواب می داد که جناب آقای مسعود رجوی در این سالیان که در عراق بودی و این همه جوانان مردم را به دنبال خودت کشاندی و با هر نیرنگی به عراق بردی و عده زیادی را زیر خاک کردی و&#8230;، حاصل و نتیجه آن چه شد؟ جواب آن خون ها چیست؟ این همه نفر را به کشتن دادی که دوباره خودت برگردی به اروپا. و ده ها سئوال دیگر که باید شخص رجوی بدان ها جواب می داد که البته هیچ جوابی نداشت. از این رو ماند و داستان مزخرف و تهوع آور انقلاب و از هم پاشاندن خانواده ها را به پا کرد.<br /> برگردیم به بحث اصلی یعنی چرا سرلوحه ی مجاهدین به دروغ و تظاهر تبدیل گردید. به این جا رسیدیم که وقتی خط سیاسی و فلسفه حضور در عراق به زیر علامت سئوال رفت و مجاهدین هم تصمیم نادرست گرفتند به این نتیجه رسیدند که با لطایف الحیل ماندنشان در عراق را توجیه نمایند که: ما آمدیم در عراق با رژیم خمینی بجنگیم، الان که امکان جنگ رویارو با رژیم نیست، باید با خمینی های موجود در فکر و قلب و ضمیرمان بجنگیم. چون همه ما از جامعه ی خمینی زده آمده ایم. پس باید هر چه آثار خمینی در وجودمان است را از بین ببریم. ماده و نمود بیرونی این آثار چیست؟ ایدئولوژی جنسیت که در درون مان است. و داستان پوشالی طلاق شروع شد.<br /> <img fetchpriority="high" decoding="async" align="left" alt="سازمان مجاهدین خلق، سازمان دروغ و تظاهر و مسعود رجوی یک جادوگر و یک دجال به معنی واقعی کلمه می باشد. وقتی خط سیاسی و فلسفه  حضور در عراق به زیر علامت سئوال رفت مجاهدین مجبور شدند رفته رفته فضا را تنگ و بسته و در قدم بعدی درب ها را کلاً ببندند و فضای سرکوب و اختناقی که در مناسبات شان حاکم شده بود  را حکم فرما کنند." height="328" hspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/News/Cultism/Cult_Leader.jpg" vspace="10" width="250" />از آن جایی که حرف از اساس غیر منطقی است مجاهدین مجبور می شدند رفته رفته فضا را تنگ و بسته و در قدم بعدی درب ها را کلاً ببندند و فضای سرکوب و اختناقی که در مناسبات شان حاکم شده بود را حکم فرما کنند. وگرنه هیچ کس نمی ماند ـ در یک مثال ساده وقتی پدری در خانواده پول ندارد که برای زن و بچه اش وسایل و امکانات رفاهی فراهم کند به ناچار سعی می کند آن ها را کمتر از خانه بیرون ببرد تا کمتر در معرض خرید مایحتاج خود قرار بگیرند. به همین دلیل اگر هم روزی بچه به پدر گفت مثلاً فلان وسیله را می خواهم پدر بیچاره از بی پولی مجبور می شود بگوید این خوب نیست. بهترش را برایت می خرم و در قدم بعدی اگر کسی چیزی خواست مجبور می شود با او دعوا کند که دفعه ی دیگر نه او و نه کس دیگری چیزی نخواهد. تأثیر این کار پدر بر روی فرزندان به خودی خود این است که نسبت به محیط خانواده رفته رفته بی علاقه می شوند و به دنبال فرار و خروج از ان محیط هستند و پدر هم برای نگاه داشتن آن ها مجبور به قفل کردن درب خانه می شود ـ این داستان عین داستان مجاهدین است. به نیازهای اولیه ی نفرات شان پاسخ ندادند در قدم اول فضا را محدود و تنگ کردند. یک سری بحث های پوشالی و دروغ به نام انقلاب ایدئولوژیک و طلاق و&#8230; راه انداختند. در قدم بعدی درب ها را بستند و اجازه خروج به هیچ کس ندادند و در قدم بعدی شکنجه و کشتن و&#8230; بعضی اوقات به خصوص در نشست های مریم رجوی ساعت ها مجبور به شنیدن مزخرفاتی تکراری بودیم. حرف هایی که واقعاً هیچ پایه و اساسی خارج از ذهن نداشتند. به همین دلیل هیچ مسئله ای را حل نمی کرد.<br /> بارها شاهد بودم که ساعت ها می نشستند و فکر می کردند که در مقابل خواست فلان نفر مبنی بر زدن یک تلفن به خانواده اش یا فلان درخواست یک نفر چه بگویند که هم طرف دیگر چیزی نگوید و هم جواب واقعی را نداده باشند.<br /> خلاصه علی رغم این که 17-18 سال از بهترین روزهای عمرم، روزهایی که اگر در هر جای دیگری به جز مجاهدین می بودم می توانستم خیلی پیشرفت کنم چه از نظر علمی و چه ورزشی. ولی فکر می کنم تجاربی به دست آوردم که هیچ جایی دیگر نمی توانستم به دست بیاورم. تجارب در هر زمینه ای به خصوص در زمینه ی شناخت انسان ها و این که فرد تا چه حد می تواند با سوء استفاده از کلمات و نام خدا و ائمه سر بقیه را کلاه بگذارد و از اعتماد آن ها و اخلاص شان و نیت پاک شان سوء استفاده کند و در جهت اهدافش استفاده کند.<br /> یکی از اصلی ترین مشکلات و مسائلی که در درون سازمان درگیر آن بودیم فضای الافی و وقت را الکی گذراندن بود. از آن جایی که به طور واقعی هر کسی که به عراق و به مجاهدین می پیوست با هر انگیزه و با هر هدفی انتظار داشتن یک برنامه کاری مشخص و هدف دار داشت که پیشرفت را در کارش ببینید. ولی به دلیل این که خود مجاهدین هم به طور واقعی پاسخی برای این نداشتند مجبور به تولید یکسری کارها و برنامه هایی بودند که وقت نیروهای شان را با آن پر کنند و روز را به شب برسانند. مثلاً من خودم بارها و بارها در نشست های کاری و برنامه ریزی بودم که به طور واقعی کاری برای نیروهای شان نداشتند و آن ها را سر کارهای من در آوردی می گذاشتند. برای مثال از فرط بیکاری باغچه سبزی یا مزرعه گوجه و خیار و.. راه می انداختند و کلی نیرو از صبح تا شب به کشاورزی و باغچه داری مشغول می کردند. یا پروژه های ساختمانی طولانی مدت راه می انداختند و کلی نیرو را در آن سر کار می گذاشتند. ولی آیا علت اصلی عراق آمدن کشاورزی و یا ساختمان سازی بود؟ این همان سئوالی است که هیچ گاه مجاهدین جواب قانع کننده ای برا ی آن نداشتند و همیشه از پاسخ جدی به آن طفره می رفتند.<br /> در یک کلام سازمان مجاهدین سازمان دروغ و تظاهر و مسعود رجوی یک جادوگر و یک دجال به معنی واقعی کلمه می باشد. فردی تشنه ی قدرت و جاه طلبی که حاضر بود به خاطر رسیدن به قدرت مطلق دست به هر کاری بزند. کسی که حاضر شد به خاطر این که همه فقط او را دوست داشته باشند صدها خانواده را در مجاهدین از هم بپاشد. این همه بچه های کوچک را طوری آواره کند که هیچ گاه نتوانند در کنار والدین شان باشند. این همه جوانان مملکت را زیر خاک سرد فرستاد. و درآخر هم به هیچ جا نرسید. در تاریخ همه از هیتلر به خاطر این همه جنایت به بشریت که به خاطر فردیت خودش کرده بود به بدی یاد می کنند. ولی هیتلر حداقل یک جو غیرت داشت که در نهایت وقتی موفق نشد خودکشی کرد. ولی رجوی خائن جسارت و جربزه خودکشی هم نداشت و با نامردمی به سوراخ موشی پناه آورد و فرار کرد. سران سازمان هم به دنبال رهبر عقیدتی شان هر کدام به هر سویی در رفتند. الان هم نزدیک به 3500 نفر از بچه های همین خلق قهرمان را بلاتکلیف و در بیابان های عراق رها کرده و در اوج بی مسئولیتی به آن ها می گوید مقاومت کنید و صبر جمیل داشته باشید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8433">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8433/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8324</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8324?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/22/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی به کسی شک می کردند، دزدکی کمد فردی اش را چک می کردند تا از مجموعه وسایلی که فرد در کمدش دارد بفهمند آیا قصد فرار دارد یا نه؟ مثلاً در کمد کسی اگر نقشه و قطب نما یا پول یا وسایل این چنینی باشد می فهمیدند که این نفر تدارک فرار می بیند و او را بیشتر تحت نظر می گرفتند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8324">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>بازرسی پنهانی از کمد شخصی اعضای فرقه مجاهدین </strong><br /> مدتی بود بچه ها می گفتند که کمد فردی ما دست کاری شده و یکی سراغ وسایلمان رفته. در نشست های نیرویی و تشکیلاتی هم مستمر خود مسئولین مجاهدین این موضوع را مطرح می کردند که بچه ها چرا این کار را می کنید. هر چی نیاز دارید بگویید و&#8230; به افراد جدیدالورود شک می کردند و خلاصه فلش اتهام را به سمت آن ها می بردند. یکی دو بار هم سرکمد من رفته بودند. کمد من قفل داشت و از روی نشانه ای که گذاشته بودم، می فهمیدم که یکی به قفل ور رفته و در کمد را تکان داده تا این که یک بار دیدم قفل کمدم که قفل آویز بود شکسته و وسایلم دست کاری شده. خیلی از این موضوع عصبی و ناراحت شده و نزد فرمانده، حمید، رفتم و گفتم اگر او را گرفتم دست و پایش را می شکنم. او هم سعی داشت مرا آرام کند. با چند نفر از بچه ها تصمیم گرفتیم که این مسئله را حل کنیم. از آن جایی که اکثرا سراغ کمد افراد با سابقه می رفتند به این نتیجه رسیدیم که این خط را خود مجاهدین داده اند. قرار شد برایش کمین بگذاریم. بعد حدس زدیم زمانی او این کار را می کند که آسایشگاه ها خلوت است. سپس زمان ناهار و شام که همه در سالن غذاخوری هستند. حدس زدیم زمان شام باید برایش مناسب تر باشد. شب اول در قسمتی مخفی شدیم خبری نشد. شب دوم دیدیم که مسعود جواد زاده که از فرمانده یگان های آن زمان قرارگاه 7 بود و اهل رشت بود آمد و مستقیم سراغ کمد بهزاد علیشاهی رفت. از بدشانسی این بدبخت، آن شب من و بهزاد کمین گذاشته بودیم هنگامی که شروع به چک وسایل کرد، آمدیم و او را گرفتیم. کاری به سرش آوردیم که هی می گفت: به خدا غلط کردم. منظوری نداشتم کسی مرا نفرستاده من خودم کنجکاو شده بودم و با این عبارت خودش را لو داد.. آمدیم و به همه در سطح قرارگاه اعلام کردیم که دزد قرارگاه 7 را که سر کمد بچه ها می رفت دیشب گرفتیم. مسعود جوادزاده بود. او هم فرمانده ی یگان بود و کلی تحت مسئول داشت. بعد وجیهه ما را و به طور خاص بهزاد را صدا کرد و با تشویش بهش می گفت من این داستان را پیگیری می کنم. خلاصه از بالا تا پایین شان به غلط کردن افتادند و ما هم به خاطر این که بزنیم تو سر سازمان هی روی این مسئله متمرکز می شدیم که خود سازمان به مسعود خط داده که کمد ما را چک کند که مثلاً پولی یا نقشه ای برای فرار پنهان نکرده باشیم. خلاصه افتضاح به بار آوردند و دیگه واقعاً آخرین ذرات اعتمادی که مجاهدین پیش بچه ها داشتند از بین رفت. بعد به خاطر این که از این فرصت حداکثر استفاده را بکنیم به همه بچه ها تو همه لایه های عضو M جدید و قدیم و همه خط دادیم که گزارش بنویسید و از این کار مسعود جواد زاده به عنوان یک کادر قدیمی و مسئول ابراز انزجار کنید و بگویید بی اعتماد شدیم و اکثراً همین کار را کردند و خلاصه داستان را حسابی بزرگ کردیم و زدیم تو سرشون. بعد هم خودمان به خاطر این که حال مسعود را بیشتر بگیریم، می رفتیم سراغش و می گفتیم مسعود این چه کاری بود که کردی؟ ببین چه گندی به مناسبات سازمان زدی؟ <br /> بهزاد هم که اتفاقاً در سر فصل 30 ژوئن از مجاهدین فرارکرد و نزد آمریکایی ها رفت و بعد به ایران آمد و آبرو و حیثیت مسعود جواد زاده نامرد را برد. واقعاً خوب بلایی سرش آورد و خلاصه یکی از کارهای ضد انسانی دیگر یکه مجاهدین با نفرات خودشان می کردند همین بود. وقتی به کسی شک می کردند می رفتند و دزدکی کمد فردی اش را چک می کردند که مثلاً از مجموعه وسایلی که فرد در کمدش دارد آیا قصد فرار دارد یا چی؟ مثلاً در کمد کسی اگر نقشه و قطب نما یا پول یا وسایل این چنینی باشد می فهمیدند که این نفر تدارک فرار می بیند و دیگر بیشتر تحت نظر می گرفتندش.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8324">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت شانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8324/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پانزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8307</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8307?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/16/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>از جمله جرائم در مجاهدین استفاده از عطر یا ادکلن خارجی و خوشبو بود. البته نه برای زنانشان. برای مردان ان هم در لایه های پایین تر؛ چند بار سر ادکلن زدن و بوی عطر به من گیر دادند. من هر از گاهی که به بغداد یا شهر برای خرید می رفتیم و من اسکورت شان بودم به طریقی پول گیر می آوردم و عطری برای خودم یا بعضی بچه ها می خریدم. بعد چند بار گیر دادند که: چرا با زدن ادکلن خودنمایی می کنی؟ و چه قصد و هدفی را از این کارت در مناسبات دنبال می کنی؟ آیا می خواهی فضای بورژوازی را ترویج بدهی؟</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8307">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>برخی جرائم سازمانی در فرقه مجاهدین تراشیدن سبیل<br /> یک روز یکی از تحت مسئولینم را دیدم که به شدت ناراحت بود. به سراغش رفتم و پرسیدم چی شده. او رابطه ی خیلی دوستانه و صمیمانه ای با من داشت. و هر مشکل و ناراحتی که داشت به من می گفت. گفت: هیچی. یک کمی باهاش شوخی کردم و از این ور و آن ور گفتم آخرش با لحن شوخی بهش گفتم حالا می گی چته یا نه؟ که با حالتی بغض آلود گفت: من چند ساله توی سازمان هستم؟ گفتم خودت بهتر می دانی ولی حوالی 10 سالی است. گفت مگه من کم کاری میکنم و یا از زیر کار در می روم. گفتم این چه پرت و پلاهایی است که می گویی.؟ بگو ببینم کسی چیزی بهت گفته؟ گفت برادر منصور (از مسئولین و ارشد قرارگاه 7 و از افراد قدیمی سازمان) مرا در اتاق کارش صدا کرد و گفت چرا سیبیلت را زده ای؟ می خواهی برای کی خودنمایی کنی و.. خلاصه یکی از جرائم در سازمان مجاهدین سبیل زدن است که این نفر بیچاره را این طور به پیچ و تاب انداخته بود. استفاده از عطریات<br /> از جمله جرائم دیگر در مجاهدین استفاده از عطر یا ادکلن خارجی و خوشبو بود. البته نه برای زنانشان. برای مردان ان هم در لایه های پایین تر؛ چند بار سر ادکلن زدن و بوی عطر به من گیر دادند. من هر از گاهی که به بغداد یا شهر برای خرید می رفتیم و من اسکورت شان بودم به طریقی پول گیر می آوردم و عطری برای خودم یا بعضی بچه ها می خریدم. بعد چند بار گیر دادند که: چرا با زدن ادکلن خودنمایی می کنی؟ و چه قصد و هدفی را از این کارت در مناسبات دنبال می کنی؟ آیا می خواهی فضای بورژوازی را ترویج بدهی؟ اصلاح موی سر<br /> محمود رضا قلی ـ که به او شبدر قلی می گفتیم ـ یک بار به ارسلان اسماعیلی گیر داده بود به اصلاح سر به بچه ها گیر می دادند که مثلاً چرا بغل موهایت را زیاد کوتاه کرده ای؟ و این پسر کم سن و سال حسابی به هم ریخته و کلی گریه کرده بود. گوش کردن به رادیو<br /> یا از دیگر جرائم در مجاهدین گوش کردن به رادیو می باشد. اگر کسی را حین گوش کردن به رادیو ببینند هزار تا ماسک از بریده یا شل ـ یعنی در مبارزه شل شده ـ و در بعضی موارد حتی نفوذی به او می بستند. مثلاً می گفتند: دارد گوش می دهد به رادیو رژیم تا اگر پیامی برایش بیاید بشنود و با این اتهام پدر طرف را در می آورند.<br /> هنگامی که می دانستم خبرهایی است و باید اخبار دقیق را از رادیو های دیگر مثل رادیو بخش فارسی امریکا یا رادیو فردا و&#8230; بشنویم، می رفتم در حمام یا دستشویی و اخبار گوش می کردم و بعد به بقیه بچه ها می رساندم. واقعاً عین زندان. محفل زدن<br /> از دیگر جرائم در مجاهدین این که دو ـ سه نفر با هم بنشینند و صحبت کنند. به این کار می گویند محفل زدن. به گفته ی رجوی محفل در مناسبات مجاهدین، شعبه سپاه پاسداران است و جرمش مثل جرم و مجازات یک پاسدار است. بعضاً که می خواستیم با دوستان و بچه هایی که با هم ندار بودیم و به هم اعتماد داشتیم چند کلام صحبت کنیم واقعاً با آرتیست باز ی، کلی عادی سازی می کردیم تا کسی متوجه نشود. بچه ها به شوخی می گفتند این قدر در ضد تعقیب زدن و عادی سازی مسلط شده ایم که سازمان CIA یا KGB هم نمی تواند سرنخی از ما به دست آورد. مثلاً از کنار هم رد می شدیم و می گفتیم D26. یعنی بیا پشت سالن غذاخوری. در آن محوطه تاریک کارت دارم. بعد از چند دقیقه اول یکی می رفت و بعد نفر بعدی. یا یک سری کلمات رمز درست کرده بودیم که فقط خودمان می دانستیم یعنی چه؟ مثلاً می گفتیم عقاب 8. یعنی خطر و حساس شدن اوضاع تشکیلاتی بر روی یک نفر. یا عقاب 8 ناصر. یعنی به ناصر گیر داده اند که رابطه ی محفلی داری و زیر نظر دارندش. بقیه باید تا مدتی که او سرخ است زیاد با او رابطه نداشته باشند. واقعاً قرارگاه 7 که حتی خود مسئولین می گفتند عین منطقه آزاد شده بود. هیچ کنترل جدی ای مجاهدین روی این قرارگاه نداشتند و در سر فصل 30 ژوئن بیشترین نفر از همین قرارگاه از مجاهدین جدا شد که نهایتاً هم مجبور شدند قرارگاه 7 را منحل کنند و هر کدام را به یک جایی بفرستند که دیگه رابطه ها وجود نداشته باشد و نفرات همدیگر را نبینند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8307">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پانزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8307/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت چهاردهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8293</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8293?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/10/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>به دلیل اعتماد کاذب مطلق و به دلیل سرسپردگی بی قید و شرطی که به رجوی داشتیم، تا سالیان سال به خودمان اجازه نمی دادیم که حتی لحظه ای فکر کنیم آن چه رجوی انجام می دهد نادرست و مزخرف باشد. همیشه بر این باور بودیم که او درست می گوید و این که ما درک نمی کنیم از ضعف ماست.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8293">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین و هژمونی زنان </strong><br /> داستان انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین که از سال 64 با طلاق مریم از مهدی ابریشم چی و ازدواجش با رجوی شروع شد، در یک کلام فقط و فقط برای این بود که: رجوی به دلیل این که ماهیتاً آدم جاه طلب و فوق العاده خودخواهی است، می خواست راه هرگونه انشعاب را در سازمان ببندد. به همین دلیل بعد از این که موسی خیابانی در سال 60 در تهران کشته شد، رجوی دیگر رقیبی در کنار خود احساس نمی کرد ولی به دلیل این که یک هیئتی تحت عنوان &laquo; دفتر سیاسی &raquo; تشکیل شده و تصمیمات به صورت شورایی و در نشست دفتر سیاسی گرفته می شد، باعث رنجش رجوی می گردید، چرا که قدرت مطلقه را نداشت. هر چند در راس دفتر سیاسی بود ولی به هر حال قدرتش محدود بود از این رو دفتر سیاسی را منحل اعلام کرد.<br /> ازآن جایی که فیروزه بنی صدر هم از رجوی طلاق گرفته بود، وی زن نداشت، برای حل این مشکل، چشم به زن مهدی ابریشم چی دوخت و مریم قجر عضدانلو که تا قبل از این در دفتر رجوی بود و هیچ سمت تشکیلاتی بالای نداشت را ارتقاء رده داد و او را وادار به طلاق نمود و بلا فاصله و بدون رعایت مدت لازم به همسری خود برگزید<br /> رجوی با این کار به چند هدف رسید:<br /> اول این که زن مورد علاقه خود را پیدا کرد.<br /> دوم این که دفتر سیاسی که همه ی اعضا آن از مسئولین و اعضا هم سابقه ی رجوی بودند را از رأس سازمان خارج کرد.<br /> سوم این که خودش را رهبر عقیدتی مجاهدین معرفی کرد. یعنی جایگاهی که فقط خاص خودش است و شورایی نمی شود و خود را در بالاترین نقطه رهبری و هدایت مجاهدین قرار داد و مهم تر این که خود را در نقطه ای گذاشت که دیگر حرفش حرف آخر است و در راس شورای ملی مقاومت قرار گرفت.<br /> مریم را جانشین خودش قرار داد و با این کار راه زنان را به رأس سازمان باز نمود تا جلوی عرض اندام و نهایتاً انشعاب اعضای قدیمی و هم دوره ای های خود رجوی را بگیرد. چون کسی که در سطوح پایین سازمان است جرأت اعلام انشعاب ندارد. اولاً این که فرد باید از اعضای سابقه دار و هم دوره ی حنیف نژاد باشد. و دوماً باید در سطح بالای سازمان باشد و حسابی شناخته شده باشد و حرفش خریدار داشته باشد. حتی اگر طرف خیلی هم با سابقه باشد ولی در سطح پایین باشد باز نمی تواند در سازمان انشعاب کند و کسی دنبالش نمی رود. بنابراین رجوی در سال 64 استارت این کار را زد و در سال 68 با مسئول اول کردن مریم کارش را تکمیل و تمام کرد. به دنبالش هم تمامی اعضا و کادرهای قدیمی سازمان مثل مهدی ابریشمچی، محمد علی توحیدی، جابرزاده انصاری، علی محمد تشیر و&#8230; را تحت مسئول خواهران یا زنان خیلی کم سابقه تر از خودشان گذاشت تا فاصله آن ها را از رأس سازمان هر چه بیشتر کند و اسمش را گذاشت بند &laquo; الف &raquo; و &laquo; ب&raquo; و &laquo; ج&raquo; و&laquo; د &raquo; و&#8230; این ها همه اش خیمه شب بازی از نوع رجوی به بهانه انقلاب ایدئولوژیک بود که یک سری بحث های روانشناسی و فلسفی را که از کتاب های دیگر خوانده بودند را تحت عنوان بحث های انقلاب به خورد نیروهای شان دادند و آن ها را سالیان سال در آب نمک نگه داشتند.<br /> بند&laquo; الف&raquo; که ماده و جوهرش طلاق اجباری زنان از شوهران و برعکس بود که چیزی جز خودخواهی مطلق شخص رجوی نبود. به قول خودش می خواست همه فقط او را دوست داشته باشند و همه علاقه و عشق و اذهان به طرف او باشد. می گفت این که شما در فروغ خوب نجنگیدید و سرنگون نکردید مقصر شما هستید حالا به همین علت باید همه طلاق بگیرید.<br /> بند &laquo; ب &raquo; هم این بود که همه باید زن و شوهر خود را در حریم رهبری بدانند. یعنی زنان مال رجوی هستند و برای تکمیل بحث خود می گفت: مثلاً حضرت محمد که چهار زن گرفته، خدا همه دنیا را برای عشقش و برگزیده خود خلق کرد چهار زن که چیزی نیست همه مال اوست. البته این جاها را دیگر مریم با دست بازتر می گفت. الان هم همه در حریم و مال مسعود هستند. با این کار می خواست حتی بعد از طلاق اجباری، فکرکردن به آن زن و شوهر را در اذهان ممنوع کند و نوعی بی ناموسی جلوه دهد.<br /> در بند &quot;ج&quot; گفته شد که نه تنها همه ی زنان در مجاهدین بلکه همه زنان دنیا در حریم رهبری هستند و به هیچ زنی حتی در فیلم سینمایی، در خیابان یا هر کجا نباید نگاه ناپاک کنید و همه را باید مال مسعود بدانید. و هر کس به زنی در هر جایی اعم از روزنامه، تلویزیون و هر جا نگاهی که اشعه ی جنسی و جنسیتی داشته باشد کار حرام کرده و گناه است.<br /> پایه بند &quot; د&quot; هژمونی مطلق زنان درسازمان است. و آقایان با هر سابقه ای و هر سطح و تخصصی باید زیر دست زنان قرار بگیرند. رجوی با این کارش تیرخلاص را به مردان در سازمانش زد.<br /> این سئوال جدی و واقعی مطرح است که چرا علیرغم این همه حقه بازی و نامردی ای که رجوی در حق نیروهایش کرد ؛ آقایان واکنشی نشان ندادند و صدای اعتراض کسی بلند نشد؟<br /> پاسخ این سئوال جدی و منطقی از زبان کسی که سال ها با این سازمان جهنمی حشر و نشر داشته و خودش در باره آن در محافل مختلف درونی به بحث پرداخته این است که: به دلیل اعتماد کاذب مطلق و به دلیل سرسپردگی بی قید و شرطی که به رجوی داشتیم، تا سالیان سال به خودمان اجازه نمی دادیم که حتی لحظه ای فکر کنیم آن چه رجوی انجام داد نادرست و مزخرف باشد. همیشه بر این باور بودیم که او درست می گوید و این که ما درک نمی کنیم از ضعف ماست. مثلاً خیلی اوقات مسائل و برخوردها و حتی فحش ها و فحش کاری هایی که در سازمان بود را می گفتیم مسعود خودش خبر ندارد و این مسئولین هستند که دارند سازمان را خراب می کنند و وقتی هم می خواستیم برای خود مسعود گزارشی بنویسیم که این مسائل هست پیش خودمان می گفتیم نامه که مستقیماً به دست او نمی رسد قبل از او بازش می کنند و وقتی از محتوای نامه مطلع شوند نامه را که رد نمی کنند هیچ پدر ما را هم در می آورند. رجوی خائن هم تا آن جا که تیغش برید از این اعتماد صادقانه و خالصانه ای که نیروها به او داشتند سوء استفاده کرد و خرش را راند. بعد هم که یواش یواش فهمیدیم خانه از پای بست ویران و کج است و همه ا ش زیر سر خود نامردشه، دیگر همه راه ها برای خروج بسته شده بود و سیستم های اطلاعاتی، ضد اطلاعاتی و امنیتی عراق هم از او پشتیبانی مطلق می کردند و با کوچک ترین حرکتی تحویل استخبارات و ابوغریب می شدیم.<br /> در رأس توانمندی هایی که رجوی داشت اگه از من به عنوان یک کادری که نزدیک به 17 سال را در آن ها بودم پرسیده شود که چیست؟ در یک کلام می گویم قدرت بالای بیان و این که با لحن صحبتش با عوض کردن تن صدایش و با حالت دادن به چهره اش به طور معجزه آسایی نفر را تحت تأثیر خودش قرار می داد و در کله اش رسوخ می کرد و مخش را می زد. واقعاً و به معنی واقعی کلمه یک جادو گر بود که آدم را مسخ می کرد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8293">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت چهاردهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8293/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8289</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8289?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>خلاصه داستان محفل و رابطه های قرارگاه 7 فاش شد و  به همین دلیل مرا از سازماندهی قرارگاه 7 خارج کردند و به قرارگاه 3 فرستادند. خودم خیلی مخالف این سازمان دهی بودم  و چندین بار هم به وجیهه کربلایی گفتم  مرا جابجا نکنید ولی قبول نکرد. آخر سر وقتی داشتم از اتاقش بیرون می رفتم با او گفتم من می روم  ولی قرارگاه 7 برای شما قرارگاه نمی شود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8289">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>فاش شدن محفل ها در قرارگاه 7 و فراهم شدن زمینه جدایی از مجاهدین  قرارگاه 7 نور چشمی رجوی بود. بسیاری از عملیات ها از همین قرارگاه شروع می شد. تیم های عملیاتی قسمت های دیگر نیز از قرارگاه حبیب اعزام می شدند. بین افراد قرارگاه به علت سال ها هم جواری و روابط صمیمی و دوستانه، اعتماد کامل وجود داشت. اکثریت افراد به دنبال فرصتی برای جدا شدن از مجاهدین بودند. تا قبل از این به دلیل وجود صدام ـ تنها متحد استراتژیک رجوی ـ و بالا بودن غلظت امنیتی عراق هیچ گاه فرصتی ـ نه برای ما بلکه برای خیلی ها یی که قصد فرار ا زجهنم رجوی را داشتند ـ میسر نشد. بعد از جنگ امریکا و به هم ریختن فضای تشکیلاتی مجاهدین، به ویژه در قرارگاه 7 و 14 قرارمان با بچه های هم محفلی این بود که هنگام مصاحبه با وزارت خارجه امریکا، دیگر برنگردیم و نزد نیروهای امریکایی برویم. چند ماهی تا سر فصل مصاحبه مانده بود. مسئولین سازمان این را به خوبی می دانستند که وضعیت قرارگاه 7 عادی نیست و توجهی ویژه به آن داشتند ولی به دلیل این که هیچ سر نخی از رابطه های محفلی نداشتند نمی توانستند کاری بکنند.<br /> روزی بین من و مرتضی حسن زاده که او هم از فرماندهان تانک های قرارگاه 7 بود و هم محفلی ما بود و همواره به مسعود و مریم و کل سازمان فحش می داد، بگو مگویی برسر یکی از نیروها پیش آمد. موضوع هم از این قرار بود که یکی از تحت مسئولین مرتضی حرف او را گوش نمی کرد و مرتضی را اذیت می کرد مرتضی هم برای اینکه حال او را بگیرد و تلافی کند دائم برای او گزارش می کرد که: این فرد مشکل اخلاقی دارد و وضعش از این لحاظ خراب است. سر این داستان یقه مرتضی را گرفتم که چرا بیخودی با آبروی او بازی می کنی و او کجا این مشکل را داشته و حسابی بهش توپیدم. مرتضی هم از آن جایی که در کل چهره منفور داشت و عقده ای بود و هیچ کس از او خوشش نمی آمد و فوق العاده هم کینه ای بود و از طرفی با خنده یکی از زنان خودش را گم می کرد ؛ برای تلافی کردن و به قول مجاهدین صفر صفر نمودن، محفل ها، رابطه ها، قرارها، مواضع و همه و همه مسائل درونی جمع را به مسئولین سازمان گزارش داد و در واقع همه چی لو رفت. <br /> ما حتی روی کامپیوتر فرمانده قرارگاه هم نفوذ داشتیم. و گزارشاتی که برایش ارسال می شد تا قبل از این که او آن ها را بخواند متن گزارش را به نفع خودمان عوض می کردیم و خلاصه کل قرارگاه دستمان بود و با این کار او همه چیز لو رفت و همه را هم گردن من انداخت و گفت عامل اصلی تخریب مناسبات قرارگاه 7 کامبیز است. چند جلسه پشت سر هم مرا صدا کردند و نشست گذاشتند و فشار می آوردند که داستان چیست؟ از آن جایی که صدام سرنگون شده بود و مجاهدین هم دیگر آن پشتیبان خویش را از دست داده بودند جرأت فشار آوردن بیش از حد را نداشتند. اگر این داستان در زمان صدام اتفاق می افتاد بدون ذره ای تردید مرا به زندان ابوغریب و تحویل عراق به جرم جاسوسی و نفوذی رژیم می دادند. <br /> من هم چون می دانستم که مجاهدین در موضع ضعف هستند و هیچ غلطی نمی تونند بکنند، از موضع بالا می گفتم گزارش را کی به شما داده؟ پایه حرف از کجاست؟ اصلاً چرا نشست جمعی قرارگاهی نمی گذارید؟ تا حق رهبری را بگیرید. اگر واقعاً حرف تان درست است، به حرف مسعود که محفل شعبه سپاه پاسداران است، عمل کنید و&#8230; می گفتند: نه چرا نشست جمعی بگذاریم. حرف خودت برای ما اصل هست و&#8230; به دنبال من چند نفر دیگر که با من رابطه نزدیک تری داشتند را هم صدا کردند ولی از آن ها هم چیزی در نیامد و همه زدیم زیرش و طبق طرح از قبل تعیین شده در شرایطی که بهمان گیر می دهند عمل کردیم. از آن پس مرتضی حسن زاده سرخ اعلام شد بعضی از از بچه ها می خواستند او را یک جا تنها گیرآورده حسابش را برسند که نگذاشتیم، همین که هیچ کس در قرارگاه باهاش حرف نزند و بی محل شود، کافی است. البته یک نفر یادداشتی در کلاسورش گذاشته بود و او را تهدید به مرگ کرده بود و مرتضی مثل مار زخم خورده از این حرف به هم ریخته بود و به زمین و زمان فحش می داد. فکر می کرد من برایش نوشتم آمد به من گیر بده، به قصد درگیری به سمتش رفتم، فتح ا&#8230; مرا گرفت و گفت مگه من می زارم تو وارد بشی، همین که به طرفش رفت، مرتضی از ترس به غلط کردن و معذرت خواستن افتاد.<br /> فتح ا&#8230; بعداً به مجاهدین ضربه های زیادی زد. وی نزد امریکایی ها رفت و همه اطلاعات مجاهدین را به آنها داد ؛ مجاهدین او را پاسدار فتحی نامیدند. <br /> خلاصه داستان محفل و رابطه های قرارگاه 7 فاش شد و به همین دلیل مرا از سازماندهی قرارگاه 7 خارج کردند و به قرارگاه 3 فرستادند. خودم خیلی مخالف این سازمان دهی بودم و چندین بار هم به وجیهه کربلایی گفتم مرا جابجا نکنید ولی قبول نکرد. آخر سر وقتی داشتم از اتاقش بیرون می رفتم با او گفتم من می روم ولی قرارگاه 7 برای شما قرارگاه نمی شود. بلافاصله نزد یکی از هم محفلی هایم رفتم و گفتم بچه ها را تشویق کنید که زودتر از موعد مصاحبه یا فرار کنند یا در موعد مصاحبه نزد امریکایی ها بروند و دیگر نمانند. ما چند نفری بودیم که حرفمان در بین بچه ها خوانده می شد و هر کس می خواست کاری بکند، دعوایی با مسئولش بکند و.. از ما مشورت می گرفت. چون سابقه ما زیاد بود و سالها با هم بودیم، به ما اعتماد داشتند. خیلی هاشان زمانی تحت مسئول مان بودند و خلاصه حرف مان شنیده می شد.<br /> از ان تاریخ به بعد فرارهای مستمر در قرارگاه 7 در ترکیب های چند نفره زیاد شد، تعداد زیادی هم روزی که برای مصاحبه رفتند، برنگشتند. <br /> چند روز قبل از این که از قرارگاه 7 به 3 منتقل شوم، یکی از نفرات جدید به نام عباس، پرسید: تو این همه سال چه جوری این جا دوام آوردی؟ بهش گفتم: اگه الف را بگی، تا ی می برنت ؛ الف را نگو تحت تأثیر هیچ حرفی هم قرار نگیر. هفته ی بعد عباس گفت: می خواهم بروم. بهش گفتم: برو از هیچی هم نترس. صدام سرنگون شده و هیچ کاری نمی توانند بکنند. <br /> در قرارگاه 3 دوست و آشنایی نداشتم، واقعاً هر روز مثل یک ماه برایم می گذاشت. این قدر تحت فشار روحی و عصبی بودم که دچار بیماری فشار خون شدم. علیرغم اینکه هر روز ورزش سنگین و مستمر داشتم. فشارم بعضاً 18 روی 10 می رسید و مستمر یا بستری بودم یا سر دردهای شدید و مجبور به استفاده قرص های فشارخون، واقعاً احساس می کردم لحظه به لحظه فرسوده تر و داغون تر می شوم. مرگ تدریجی را می دیدم. تیرکشیدن های قفسه سینه ام. سردردهای مستمر همه اش احساس خستگی و سنگینی داشتم. تا این که سر فصل مصاحبه فرا رسید. روز قبل از مصاحبه، پروین صفایی، فرمانده محور 3، مرا صدا کرد و بعد از حرف های تکراری و بی سرو ته، گفت: من می دانم که تو ناراضی هستی و به خاطر انتقال به قرارگاه 3 مشکل داری ولی اگر می خواهی بروی، در مصاحبه نرو. بعد از 30 ژوئن من به عنوان یک عضو ارشد شورای رهبری قول می دهم که وکیل برات بگیرم و تو را با خرج خودمان به آلمان بفرستم ؛ این را در حضور زهرا مازوچیان که دفتردارش بود گفت. من هم به او گفتم در عراق بدون سلاح ماندن بی فایده است و من دیگر نمی خواهم در عراق بمانم. مواردی بوده که حرفی زدید ولی عمل نشده، من چگونه به حرف تان اعتماد کنم؟ گفت: به تو قول می دهم. روی حرفم حساب کن، خودم تو را می فرستم. گفتم، باشد، من تا 30 ژوئن ـ حدود 35 روز بعد ـ صبر می کنم. بعد از مصاحبه هم یک پرسش نامه ی حقوقی که فقط برای دل خوش کردن بود پر کردم و به سر فصل 30 ژوئن که وضعیت حقوقی مجاهدین تعیین می شد رسیدیم. <br /> مژگان پارسایی، مسئول اول مجاهدین نشستی سراسری گذاشت. طبق معمول حرف های پوشالی و غیرواقعی که مجاهدین در اوج هستند، ما به عنوان شهروند شناخته شده ایم و این بیان تثبیت ما در عراق است و&#8230; و قرار شد هر نفر یک فرم پر کند که محتوای فرم این بود که ما مبارزه مسلحانه را نفی می کنیم با تروریست می جنگیم و&#8230; مژگان گفت: هر کس این فرم را پر کند بیان کننده این است که می خواهد در عراق بماند. هر کس می خواهد برود این فرم را پر نکند. <br /> این یکی دیگر از دروغ ها و ترفند های سازمان به نیروهایش بود زیرا این فرم هیچ ربطی به ماندن یا رفتن از عراق نداشت ولی مژگان پارسایی با حقه بازی که از رجوی یاد گرفته بود، امضای این فرم ها را به ماندن یا رفتن از عراق ربط داد که هر می خواهد برود این فرم را پر نکند تا به امریکایی ها بگویند این فرد که فرم را امضا نکرده یعنی تروریسم را رد نمی کند و به قوانین عراق احترام نمی گذارد و ما خودمان بیرونش کرده ایم. <br /> به مقرهایمان برگشتیم. من گفتم فرم را امضا نمی کنم و من قراری با پروین صفایی دارم و باید با خودش صحبت کنم. نزد او رفتم، گفت: ما نمی توانیم تو را به خارج بفرستیم. اگر می خواهی بروی، برو پیش امریکایی ها! گفتم: باشه، می روم و خلاصه مسئله رفتنم حل و فصل شده بود. یک صحبت -5 4 ساعته هم خواهر و برادرم (سعید و میترا) با من کردند که بمان و&#8230; که من هیچ حرفی با آن ها نزدم ولی در لحظه آخر گفتم: نمی روم، می خواهم بمانم زیرا تصمیم گرفته بودم آخرین اذیتم را هم به آن ها که این قدر مرا آزار داده بودند بکنم ؛ یک گزارش بلند و بالا از انقلاب و مبارزه و.. نوشتم و دادم به پروین صفایی. پروین هم مرا صدا کرد و گفت از اول هم می دانستیم که تو جسنت مجاهد است و تولد دوباره ات را تبریک می گویم&#8230; قرار شد برگردم همان قرارگاه 3. هنوز 10 روز نشده بود که گزارشی دوباره نوشتم و گفتم: تحمل مناسبات سازمان برایم مشکل است. متناقض هستم و هیچی را قبول ندارم. می خواهم بروم. پروین مرا صدا کرد و صورتش از عصبانیت مثل خون سرخ شده بود و یک دم داد و بیداد می کرد و می گفت کدام حرفت را قبول کنم. آان گزارش در مورد انقلاب و رهبری یا این که می گویی هیچی و هیچ کس را قبول ندارم. من هم خونسرد تکیه داده بودم به صندلی و صبر کردم تا حر ف هایش را زد. آخرش گفت حالا حرفت چیه؟ چه کار می خواهی بکنی؟ گفتم: اینکه مدام حرفم را عوض میکنم، از خود شما و از مسئولین سازمان یاد گرفته ام، مگر به من نگفتی: به عنوان یک عضو ارشد شورای رهبری به تو قول می دهم که مسئله ی رفتنت را حل کنم. مگر نگفتی به من اعتماد کن. مگر نگفتی که با خرج خودمان برایت وکیل می گیریم. و هزار چیز دیگر. چی شد خرتان از پل مصاحبه رد شد همه چیز را فراموش کردید؟ اول گفتم می روم بعدش گفتم نمی روم امروز میگویم می روم شاید 10 دقیقه دیگر بگویم نمی روم. حر ف من هم عین حرف شما بی حساب و کتاب است که دیگر پروین صفایی منفجر شد و گفت برو از اتاق من بیرون. من هم بلند شدم گفتم چشم. ولی زودتر مسئله انتقال مرا حل کنید، چون دیگر واقعاً نمی شود این جا را تحمل کرد. و از اتاقش بیرون رفتم. <br /> به اتاق انتظار رفتنم و مشغول ورق زدن روزنامه های قدیمی روی میز شدم. بعد از دو ساعت، شهربانو، معاون فرمانده قرارگاه با یک ظرف پر از میوه وارد اتاق شد. وی نشست های عملیات جاری را در قرارگاه 3 برگزار می کرد. به شدت عقده ای بود و دوست داشت به همه گیر دهد به همین خاطر اسمش را گذاشته بودم شهربانی. چند بار هم در نشست ها با هم حرفمان شده بود. گفت: برادر کامبیز بفرمایید میوه! گفتم بردار ببر نمی خواهم. گفت آخه برای شما آوردم و با لحنی صحبت می کرد که مرا تحت تأثیر قرار دهد. گفتم که من تازه وارد به مجاهدین یا بچه نیستم که با دو تا پرتغال و موز نظرم عوض شود. در ضمن یادته یک روز به من گفتی نبودت بهتر از بودنت است، می روم بلکه با نبودنم شما خواهران پیشتاز و انقلاب کرده سرنگون کنید! چند ثانیه ای به من نگاه کرد و رفت بیرون. کمی بعد جواد خراسان که از مسئولین با سابقه ی مجاهدین است و از سالیان قبل همدیگر را می شناختیم آمد و با لحن خیلی دوستانه کنار من نشست و گفت برایت یک لیوان چای بیاورم؟ گفتم فایده ای ندارد تصمیمم را گرفته ام و با یک سطل چای هم عوض نمیکنم. بعد خواست شروع به نصیحت کردن کنه. گفتم ببین یه چیزی را باید خوب متوجه باشید: صدام سرنگون شد و هر ارتشی بدون پشتیبان قدم از قدم نمی تواند بردارد. یک دفعه عصبی شد و گفت چه ربطی داره؟ مگر ما با صدام رابطه ای داشتیم. گفتم دیگه بهمن نگو رابطه نداشتیم. زمان صدام شما خدایی می کردید هر کس هم حرف می زد می زدید تو سرش و تحویل استخبارات و ابوغریب می دادید. الان من پیش امریکایی ها ثبت شده ام و به حداقل 10 نفر از دوستانم هم سپرده ام که اگر بلایی سرم آوردید به امریکایی ها می گویند. این را الکی گفتم که بترسانمش که یک دفعه بدون هیچ حرفی بلند شد رفت بیرون و بعد از 15 دقیقه گفت بیا برویم و مرا به خروجی مجاهدین برد و بعد از 48 ساعت به نزد امریکایی ها رفتم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8289">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8289/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت یازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8290</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8290?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>شروع به داد و فریاد کرد و ما را به باد فحش گرفت: بی شعور، الاغ، احمق، من دارم صحبت می کنم. من هم گفتم ما هم داریم گوش می دهیم. گفت: خفه شو دهان باز می کنید بوی مستراح می شنوم. همه تان مایه ننگ و سرشکستگی هستید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8290">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>اولین نشست با مهناز شهنازی فرمانده قرارگاه 7 </strong> گفته شد برای نشست فائزه آماده شویم، وقتی رفتیم، مهناز شهنازی به جای فائزه بالای سن رفت. حدوداً قدش 160 cm بود و وزنش بالای 90 کیلوگرم. یک توپ بسکتبال بود، هرچی خورده پس نداده بود، فردی به شدت بد دهن ودر عین حال شیفته محبت، دوست داشت دور و برش باشند و ازش تعریف کنند. <br /> رفت بالای سن و با تکبر خاصی گفت: الان فرمانده تان منم. یکی یکی بلند شوید و خودتان را معرفی کنید!. هر کس هم که بلند می شد و خودش را معرفی می کرد، این زن یک تیکه ای به او می انداخت. نوبت من که شد گفت: انتظار نداشتم تو هم در انقلاب پس رفت داشته باشی، بنشین تا بعد خدمتت برسم. معارفه تمام شد و در اولین نشست شروع کرد به بیان حر ف های کلی. من و بهزاد علیشاهی (که او هم الان ایران است) یواشکی با هم صحبت می کردیم، مهناز فهمید که ما هیچ توجهی به او نداریم، عصبانی شد و به قول معروف می خواست گربه را دم حجله بکشد ؛ شروع به داد و فریاد کرد و ما به باد فحش گرفت: بی شعور، الاغ، احمق، من دارم صحبت می کنم. من هم گفتم ما هم داریم گوش می دهیم. گفت: خفه شو دهان باز می کنید بوی مستراح می شنوم. همه تان مایه ننگ و سرشکستگی هستید. لایه M قدیم به درد ریختن توی دریا می خورد. همه تان اضافی هستید. اگر نبودید واقعاً راحت تر بودیم و&#8230; یک بار دیگر در نشست من کسی حرف بزند فلان می کنم. <br /> تصمیم گرفتیم حال او را بگیریم که بداند قرارگاه 7 فرق دارد و مسجد جای&#8230; نیست. در نشست بعدی با 6-7 نفر قرار گذاشتیم و اعلام کردیم شرکت نمی کنیم ؛ هر چی فرستاد دنبال مان نرفتیم. گفتیم این آدم بی تربیتی است و به رهبری توهین کرده و با او هیچ حرفی نداریم. گفتند: کی به رهبری توهین کرده؟ گفتیم: مهناز شهنازی، رهبری می گوید: ما پاره تنش هستیم و ما را گوهران بی بدیل و ناموس خودش می داند ولی این زن به ما که پاره تن رهبری هستیم می گوید دهانتان بوی مستراح می دهد و آن همه فحش داد. وقتی به من فحش بدهد، منطقاً به رهبری داده. و خلاصه این را کردیم پیراهن عثمان و زدیم تو ی سرش. کاری به سرش آوردیم که رسماً معذرت خواهی کرد و از هاری اولیه اش پایین آمد. همین بلا را به چند نفر از لایه های دیگر گفتیم که شما هم نروید و بگویید از این زن خوش مان نمی آید چون فحش می دهد. خلاصه مهناز شهنازی را کردیم در شیشه ی نوشابه و سرش را بستیم. این قدر رام شده بود که حد نداشت. طوری شده بود که وقتی نشست می گذاشت مثلاً از 2 ساعت وقت نشست 5/1 ساعتش را فقط صحبت سر فیلم و هنر پیشه ها یا علاقه اش به فوتبال تعریف می کرد. مثلاً می گفت من از تام کروز خوشم می آید. عاشق فیلم هاش هستم. شما از کی خوشتان می آید؟ ما هم می گذاشتیمش سر کار. یا مثلاً می گفت از فوتبال خیلی خوشم می آید، یکی یک دفعه پراند از توپ فوتبال یا بازی فوتبال؟ که گفت نه از بازی فوتبال. اولش نفهمید چی بهش گفت وقتی بعد از چند ثانیه فهمید دیگه جهت صحبت را عوض کرد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8290">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت یازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8290/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دوازدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8291</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8291?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>ماموریت های عملیاتی، شناسایی و یا باز کردن میدان مین، وسیله ای برای گذراندن زمان و مشغول نگه داشتن افراد بود وگرنه پر واضح بود که  به این طریق دولت ایران سرنگون نمیشه.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8291">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>فرستادن افراد به میدان مین برای گذر زمان </strong><br /> از سخت ترین روزها و شب های مان موقع مأموریت های میدان مین بود. فاصله ی خط اول عراق تا دژ ایران در بعضی نقاط حتی به سه کیلومتر هم می رسید، باید طول این مسیر را سیخک می زدیم و مین ها را کشف و خنثی می کردیم تا گذرگاهی به طول 70 ساتنی متر برای عبور واحدی که قصد رخنه به خاک ایران را داشت باز می کردیم. سه کیلومتر روی زانو رفتن در شب تاریک و هوای سرد و در میدان مین کار بسیار سختی بود، زانو بندهایی با ابرهای ضخیم دوخته و دور زانوهایمان بسته بودیم تا زخم نشود. شب های سخت و طاقت فرسایی بود. مخصوصاً شب های زمستان که بعد از مدتی زانوهای مان یخ می زد و به قدری خسته می شد و درد می گرفت که ایستادن سر پا برایمان مشکل بود. منطقه هم پر از مین جا مانده از جنگ میان ایران و عراق بود. از شروع تاریکی تا کمی قبل از روشنایی هوا کار ادامه داشت. روزها پشت خط اول عراق مخفیگاه می زدیم و مجددا! شب بعد شروع می کردیم تا به 400-500 متری دژ برسیم. کل مسیر را هم با شاخص های مختلف و کشیدن یک نخ سفید که به آن شرایط می گفتیم علامت گذاری میکردیم. معمولاً این کار را در گروه های 4 تا 5 نفره انجام می دادیم. نفر اول، مسیر باز می کرد و جلودار بود. نفر دوم نفر مهندسی بود و هم تیم نفر جلویی که مسیر را چک می کردند و با هم جابجا می شدند. نفر سوم فرمانده ی واحد بود. نفر چهارم هم نفر حفاظت و آتش که معمولاً یا سلاح RPK داشت و یا BKK و نفر پنجم که بعضاً همراه داشتیم قرقره ی شرایط و میخک های تثبیت شرایط را می آورد و مسئول شاخص ها بود. شب های طاقت فسایی را در میدان مین در زیر باران و یا در سرمای خشک که به استخوان های مان می زد و واقعاً یخ می زدیم، به سر بردیم. دردناک ترین لحظات و شب ها وقتی بود که یک دفعه یکی در اثر اشتباه که عمدتاً به خاطر خستگی بود روی مین می رفت. صدای مهیب انفجار زیر پای یکی شنیده می شد. و قسمتی از پا را قطع می کرد. دو تا از نفرات تحت مسئول خودم، یکی حسن شیخ بود یکی هم جاوید حق روش، در اثر رفتن روی مین پای خود را اولی از مچ و دومی از زیر زانو از دست دادند. یکی از بچه ها ی دیگر که او هم از دوستانم بود به نام ایرج صالحی و فرمانده واحد بود و الان هم نزد امریکایی ها می باشد پای خود را از مچ از دست داد اما بعد از این که دوران بستری شدنش را طی کرد و از بیمارستان مرخص شد هر چه درخواست کفشی مناسب که بتواند با آن راه برود را کرد برایش تهیه نکردند. و یا وقتی که تهیه می کردند کفشی بود که مناسب پای او نبود یا بزرگ بود و یا تنگ بود. و به دلیل فضای بی اعتمادی که در سازمان بود و ترس از فرار او را به بغداد برای خرید کفشی مناسب نمی بردند و همیشه پایش مشکل داشت و زخم می شد و عفونت می کرد به طوری که چندین بار بعد از عمل های اصلی اش مجبور شد دوباره عمل کند و چون استخوان عفونت می کرد و مجبور بودند استخوان پایش را بتراشند تا عفونت ها را خارج کنند. مجاهدینی که این همه دم از مساوات و برابری می زنند حتی حاضر نبودند برای کسی که از سال 58 با ان ها بوده و برای آن ها پای خود را از دست داده کاری انسانی و ساده انجام دهند. ولی وقتی برای خودشان بود بالاترین مدل های لندکروز تا راحت ترین کفش ها و پوشاک را برای مسئولین شان و کادرهای بالای خود با دست باز خرج می کردند. بعضی مواقع هم می شد که در وسط میدان مین با نیروهای کمین و گشتی های ایران برخورد می کردیم و زیر اتش سنگین انواع تیربارها و RPG قرار می گرفتیم و مجبور بودیم مثلاً معبری که چند شب با بدبختی باز کرده بودیم را ول کنیم و عقب نشینی کنیم. سخت ترین عقب نشینی عقب نشینی در میدان مین است به دلیل این که امکان گسترش واحد نیست و مجبور بودیم از روی همان شرایطی که کشیده بودیم به صورت ستونی عقب نشینی کنیم. چون اگر از هم باز می شدیم و از روی شرایط بیرون می رفتیم وارد میدان مین می شدیم و روی مین می رفتیم. یادمه یک شب واحد نیامد. آن ها که 4 نفر بودند بعد از حدود یکی دو کیلومتر که وارد میدان مین شده بودند به یک کمین برخورد کردند و زیر آتش رفتند.آن ها هم پا به فرار گذاشتند و از شانس شان یک کانال در فاصله ی 200 متری پشت سرشان بود که سریع خودشان را به آن کانال رساندند و از خط آتش خارج شدند ولی بعضی وسایلشان را جا گذاشته بودند. یا یک بار که برای بازکردن میدان مین رفته بودیم روز که پشت خط عراق مخفیگاه می زدیم یادمه هلی کوپترهای گشتی ایران که مرزبان بودند بالای سرمان آمدند در ارتفاع خیلی پایین در حال کاووش بودند معلوم بود که واحد لو رفته خلاصه سریع مخفی شدیم و عین مجسمه بی حرکت ماندیم. بعد از مدتی هلی کوپتر رفت و ما هم چون فهمیدیم طرح لو رفته شب که شد دیگر برای ادامه کار نرفتیم و به مقر اصلی برگشتیم. <br /> کلاً ماموریت ها اعم از عملیاتی، شناسایی و یا باز کردن میدان مین، وسیله ای برای گذراندن زمان و مشغول نگه داشتن افراد بود وگرنه پر واضح بود که به این طریق دولت ایران سرنگون نمیشه. ولی برای این که فضا را از حالت یک نواختی خارج کنند همچین برنامه هایی را راه اندازی می کردند که نفرات را سر کار بگذارند تا گذشت زمان احساس نشود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8291">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت دوازدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8291/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت سیزدهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8292</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8292?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/09/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از بچه ها به نام فرشاد اخوان که بعدها نفربر BMP او روی مین رفت و خود او هم دراثر جراحت و خون ریزی از بین رفت، من می گفت: آرزو دارم یک روز در خیابان های بغداد قدم بزنم و پشت ویترین مغازه ها را نگاه کنم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8292">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>آرزوی قدم زدن در خیابان های بغداد </strong> در سال های 71 و 72 یگان ها و واحدهایی تشکیل شدند که مسئولیت حفاظت از ترددات مجاهدین را به عهده داشتند. به دلیل این که شرایط امنیت در عراق خیلی خراب بود و چندین خودرو مجاهدین در اثر عملیات هایی که هدف قرار گرفته بودند از بین رفته بودند و چندین نفر هم کشته شده بودند. ترکیب این واحدها را در دستگاه خودشان نفرات جسور، ورزیده و مسلط به کار با سلاح انتخاب می کردند. از همان زمان من هم یکی از نفرات حفاظت ترددات بودم. از وقتی که گفته می شد برای مأموریت اسکورت قرار است چند روز بروی این قدر خوشحال می شدم که نهایت نداشت. علتش هم این بود که چند روز از آن فضای خشک و بیروح تشکیلاتی حاکم بر مناسبات مجاهدین خارج می شدیم و آن فشار روحی را هر چند برای چند روز از روی خودمان برداشته می دیدیم. واقعاً قدم زدن در خیابان یکی از آرزوهای افراد موجود در سازمان است. از بس در محیط قرارگاه و پادگان نگه داشته شده اند اصلاً جزء رؤیاهایشان شده که آزادانه در خیابان شهر برای خودش قدم بزند و کسی کاری به کارش نداشته باشد. <br /> یکی از بچه ها به نام فرشاد اخوان که بعدها نفربر BMP او روی مین رفت و خود او هم دراثر جراحت و خون ریزی از بین رفت، من می گفت: آرزو دارم یک روز در خیابان های بغداد قدم بزنم و پشت ویترین مغازه ها را نگاه کنم. از ان جا که من یکی از فرماندهان اکیپ اسکورت در بعضی از مأموریت ها بودم، بچه هایی که بیشتر با هم دوست بودیم پیش من می آمدند و می گفتند تو رو خدا اگه اسکورت رفتی ما را هم ببر. دیگه از این دنیای یک نواخت خسته شدیم من هم هر سری تعدادی شان را به عنوان نفرات اسکورت می بردم. چون ما فرمانده بودیم خودمان ترکیب راننده و نفر آتش کل اکیپ را مشخص میکردیم. من هم ترکیب را از دوستان خودم می گذاشتم که هم آن ها یک هوایی تازه کنند و هم خودم راحت تر باشم و خیالم راحت باشد، وقتی برگشتیم کسی گزارش ما را نمی دهد و زیرآبمان را نمی زند. در اکثر مأموریت ها هم از پولی که فقط دست فرمانده اکیپ ها می دادند برای بچه ها چیزهایی می خریدم و یواشکی به آن ها می دادم و بعد الکی حساب سازی می کردم که خرج پول بنزین شد یا قیمت مثلاً فلان وسیله ای که گفته بودید بخرم، بالاتر بود. <br /> یکی از رانندگان خودرو خودم که محمد دادجو بود و او هم از قرارگاه مجاهدین فرارکرد و الان در کمپ امریکایی هاست از من خواست که یک پاکت سیگار ASPEN برایش بخرم. چون می گفت از بس سیگار summer که مجاهدین می دهند کشیده ام خسته شده ام و من هم برایش خریدم. بعد فراموش کردم که قیمت یک پاکت سیگار را سرشکن کنم روی وسایل دیگر، چون خرید هر جنسی از بیرون برای ما ممنوع بود وقتی برگشتیم داشتم گزارش مالی می دادم که یک دفعه حواسم نبود گفتم سیگار بچه ها تمام شده بود و یک پاکت سیگار خریدم که مسئول مالی مربوطه که الان یادم نیست اسمش چی بود ولی از زنان آن ها بود کلی با من دعوا کرد که به جهنم که سیگار تمام کردند. نکشند. یعنی چی؟ چرا سیگار خریدی. این از ول دادگی تو است که هر چی آن ها می خواهند برایشان می خری؟ اگه نمیشه به تو هم اعتماد کرد بگو تا دیگه پول دست ندهیم و.. گفتم &quot; خواهر&quot;: من هر چی نخریدم یک پاکت سیگار خریدم یعنی این نفر به اندازه ی یک پاکت سیگار ارزش نداره؟ گفت پول مفت به دست نیامده. می خواست سیگارش را قبل از رفتن به اندازه کافی ببرد. در صورتی که همین نفرات یعنی زن های مجاهد وقتی خودشان برای خرید به بغداد می رفتند و در مواردی من به عنوان حفاظت شان بودم به چشم می دیدم این قدر برای خودشان انواع بیسکوییت های کرم دار خارجی و انواع شکلات های گران قیمت و انواع نسکافه های گران قیمت و&#8230; می خریدند و معلوم نبود که گزارش مالی آن را اصلاً به کی می دهند. </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/8292">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت سیزدهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/8292/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7891</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7891?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 May 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبات فرقه ای]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/05/14/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%86%d9%87%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>به دنبال دستگیری مریم و تعدادی از اعضای سازمان در فرانسه در عراق رسماً گفته شد: برای خود سوزی درخواست بنویسید. این عین جمله مژگان پارسایی مسئول اول  سازمان است که گفت: وقتی مریم نیست هیچ کس نباید باشد و همه باید بمیرند،  اگه مریم هست باهاش هستیم، اگه نیست ما هم نیستیم! دراین خود سوزی ها، افراد تنها فریب دجالگری  رجوی و زنش  را خوردند وگرنه اگر خود سوزی خوب است، چرا مهدی ابریشم چی  یا مژگان پارسایی حاضر نشدند خطی روی بدنشان بیفتد؟</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7891">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>دستگیری مریم رجوی و خود سوزی های سازمان یافته </strong><br /> بعد از سقوط صدام اندکی از فشارهای سازمان روی افراد کاهش یافته بود و توانسته بودم رادیویی گیر بیاورم روزی در مسیر استخر اخبار صبح رادیو فردا را گوش می کردم، اعلام کرد: مریم رجوی به همراه بیش از 100 نفر در اوورسورواز فرانسه دستگیر شد و به مقر پلیس منتقل گردید. تا این تاریخ هیچ کس نمی دانست مریم از عراق خارج شده، حدس هایی زده می شد ولی رسماً گفته نشده بود. در ذهنم تصور کردم: مریم از بس سوسول و تی تیش مامانی هست، تحمل یک کشیده را هم ندارد و کسی در این سالیان از گل نازک تر به او نگفته، اگر استردادش کنند به ایران، هنوز از هواپیما پیاده نشده به غلط کردن می افته و&#8230; بلافاصله به همه دوستان و هم محفلی هایم گفتم و آن ها هم از خوشحالی بندری می رقصیدند.<br /> عصر همان روز روی تابلوی سالن غذاخوری خبر را زدند و همه قیافه های عبوس به خود گرفتند. شب، فرمانده قرارگاه 7 که وجیه کربلایی بود نشستی در سالن گذاشت و گفت: هر کی حرفی در این باره داره بگه. بچه ها رفتند پشت میکروفون. یکی گریه می کرد. یکی می گفت ولم کنید خودم را آتش بزنم. یکی می گفت دیگه نمی خواهم زندگی کنم. می خواهم بمیرم و هر کسی یه چیزی می گفت. تو این طور نشست ها هم حتماً باید حرف بزنی وگرنه می گویند این حتماً مسئله دار است و شروع می کردند به طرق مختلف اذیت کردن. من هم با چند تا از هم محفلی ها و دوستانم گفتم بچه ها برویم پشت میکروفون ؛ قرار هایمان را گذاشتیم و تصمیم گرفتیم به جای این که یک ساعت در صف باشیم تا نوبتمان بشود به شیوه سرخ پوستی و به قول رجوی &laquo; انفجاری &raquo; بپریم وسط و شروع کنیم حرف زدن. مثل کسی که حرف تو گلوش گیر کرده و اگر نگه خفته می شه. یک دفعه در یک فرصت مناسب داد زدم: خدا مظلوم تر از مجاهدین کیه تو این دنیا، خواهر مریم را زندانی کردند، به ناموس ما بی حرمتی شد. پشت سرم نفر بعدی با صدای بغض گرفته داد زد: به خدا زندگی بر ما حرامه، بگذارید ما برویم فرانسه خودمان را آتش بزنیم. و خلاصه آن چنان شلوغش کردیم و آن چنان هر کس نقش خود را بازی کرد که هیچ کس اجازه شک کردن به ما را به خودش نداد اما در این فضا حرف های اصلی مان را هم زدیم: مثلاً: سلاح هایمان که ناموس هر مجاهد خلق است را امریکایی ها گرفتند، خواهر مریم را هم کردند تو زندان، از قرارگاه هم که نمی گذارند بیرون برویم، خدایا می خواهیم خودمان را بکشیم و خلاصه وضعی راه انداختیم که چند نفر هم تحت تأثیر حرف های ما قرار گرفتند و با ما هم صحبت شدند و همین که شلوغ شد خودمان را کنار کشیدیم و بیرون رفتیم.<br /> بعد از این فیلمی که بازی کردیم یکی از مسئولین کنار ما آمد و گفت &quot; احسنت&quot;. رزمتان خیلی خوب بود. بچه ها را تکان دادید&#8230; پس از دو هفته مریم آزاد شد. فقط تو این داستان خیلی دلمان به حال آن دو نفری که وادار به خودسوزی شدند و از بین رفتند، سوخت.<br /> به دنبال دستگیری مریم و تعدادی از اعضای سازمان در فرانسه در عراق رسماً گفته شد: برای خود سوزی درخواست بنویسید. این عین جمله مژگان پارسایی مسئول اول سازمان است که گفت: وقتی مریم نیست هیچ کس نباید باشد و همه باید بمیرند، اگه مریم هست باهاش هستیم، اگه نیست ما هم نیستیم!<br /> <img decoding="async" align="right" alt="دراین خود سوزی ها، افراد تنها فریب دجالگری  رجوی و زنش  را خوردند وگرنه اگر خود سوزی خوب است، چرا مهدی ابریشم چی  یا مژگان پارسایی حاضر نشدند خطی روی بدنشان بیفتد؟" height="170" hspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/MEK/Self_Immolation/Self_Immolation_MKO_1.JPG" vspace="10" width="240" />دراین خود سوزی ها، افراد تنها فریب دجالگری رجوی و زنش را خوردند وگرنه اگر خود سوزی خوب است، چرا مهدی ابریشم چی یا مژگان پارسایی حاضر نشدند خطی روی بدنشان بیفتد؟<br /> دستگیری مریم رجوی و کشف اسناد و مدارک قابل توجهی از برنامه های سازمان که قصد داشت عناصر رده بالایی که از سازمان جدا شده و در اروپا علیه جنایات این گروه نسبت به اعضای خودش دست به افشا گری زده بودند، را به قتل برساند، ضربه بسیار بزرگی بر ادعاهای پوشالی این گروه بود که داعیه حقوق بشری اش گوش فلک را کر کرده و باعث شد روحیه همه افراد به شدت پایین بیاید، به طور خاص قرارگاه 7، که به منطقه آزاد شده معروف بود به دلیل این که کل لایه فرمانده تانک،بیش از 60 % لایه M جدید،بیش از 70 % لایه عضو به پایین و نزدیک به 10 % لایه FA یا فرمانده یگان از مجاهدین جدا شده و در صف مخالفین قرارگرفتند و سازمان مجبور شد فشار تشکیلاتی روی این قرارگاه را کم کند زیرا بچه ها زیر بار نمی رفتند.<br /> در سرفصل 30 ژوئن بیش از 70 نفر از 500 نفری که از مجاهدین جدا شدند از قرارگاه 7 بوده و یا از بچه هایی بودند که به نوعی با قرارگاه 7 رابطه داشتند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7891">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7891/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7876</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7876?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 May 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/05/11/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مذاکرات به این نقطه رسید که مجاهدین همه قرارگاه های خود را تحویل آمریکاییها داده و در اشرف جمع شوند و سلاح های خود را تحویل دهند، سلاح ها را با عدد و رقم و شماره تحویل امریکایی ها گردید. همان سلاح هایی که سالیان سال با هزاران بدبختی تهیه و نگهداری کرده بودیم. مقدار قابل توجهی از ابزار و وسایل را نیز در معرض فروش گذاشتند تا مبادا توسط آمریکاییها مصادره شود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7876">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>عملیات مروارید &#8211; قسمت سوم</strong></p>
<p>تغییر موضع و سقوط به دامن آمریکایی ها <br /> &nbsp;در این زمان خبر رسید که محمد محدثین مسئول کمیسیون خارجی شورا مشغول مذاکره با وزارت خارجه ی امریکاست تا از بمباران مقر های مجاهدین خود داری کنند. این خبر مرتب در بین افراد مطرح می شد که مذاکرات ادامه دارد ولی کماکان پرواز هواپیماها و بعضاً بمباران مواضع را شاهد بودیم. <br /> در همین زمان فرمان رسید که: از بالا گفته شده: اگر یکی از افراد مجاهدین خواست سمت آمریکایی ها برود و خود را تسلیم کند، شما به عنوان فرمانده آن فرد موظفید او را با تیر بزنید. همین مانده بود که روی هم سلاح بکشیم ؛ این ها از محصولات خیانت رهبر یک جنبش است، وقتی او خیانت&nbsp; می کند دیگر انتظاری از نیروهای پایین تر&nbsp; نیست. <br /> خلاصه بعد ا ز چند روز گفتند توافق شده و آمریکایی ها دیگر ما را نمی زنند. ولی باید در هر کجا که استقار داریم و روی همه ی زرهی ها و خودروها و مواضع و&#8230; پرچم سفید نصب کنیم. <br /> پرچم سفید یعنی تسلیم. مسئولین سازمان برای این که این افتضاح را ماست مالی کنند، می گفتند: نه این علامت شناسایی است، ولی واقعیت چیزی جز تسلیم نبود زیرا هر علامتی&nbsp; در ادبیات نظامی مفهوم ویژه ای دارد. به هر حال پرچم سفید روی مقر ها، ادوات نظامی و هر کجا که مجاهدی حضور داشت&nbsp; نصب گردید. ولی نکته جالب این بود که کسی مخالفتی نشان نمی داد ظاهراً همه زور صاحب سگ را دیده و لمس کرده بودند.<br /> از این پس دیگر با خیال راحت درکازینوی کنار پل مستقر بودیم، وقتی خودروهای امریکایی از کنارمان عبور می کردند، برای هم دست تکان می دادیم. اولین باری که قرار بود خودروهای امریکایی از کنار ما رد شوند به دلیل این که مسیر را بلد نبودند&nbsp; یکی از خود رو های ما آن ها را در مسیر راهنمایی می کرد و جلوآ نها حرکت می کرد. <br /> مقر فرمانده خودرو مشخص بود به نام حسین ابریشم چی با نام مستعار کاظم یا حسین ابر که ما در بین هم محفلی های مان اسم او را &quot; ملیجک دربار &quot;&nbsp; گذاشته بودیم. از بس این فرد دو رو و دلقک بود. او برادر مهدی ابریشمچی و از نفرات قدیمی سازمان بود و از آن 2 آتشه های ضدامپریالیسم که وقتی بحث ها ی ضد امپریالیستی می کرد کف از همه جاش بیرون می زد. وقتی به موضع ما رسید تا کمر از پنجره سمت راست خودرو بیرون آمد و داد می زد: خودی اند ـ خودی اند و پشت سرش ماشین های Hamer آمریکایی در حرکت بودند. واقعاً هر کس با کاراکتر و شخصیت&nbsp; حسین آقا آشنا نبود به شدت تعجب می کرد که آیا این شخص، همان فرد ضد امریکایی و ضد امپریالیستی است که چنان داد می زند: خودی اند که کله تاس و کچلش مثل گوجه فرنگی سرخ شده. <br /> با خود گفتم: تئوری پردازان ضد بورژوازی و سرایندگان سرود نبرد با امریکا، به چه روزی افتاده اند، این از نتایج سحر تلخ و پر فضاحت مجاهدین بود. وقتی رهبری این چنین از اصولی که خود ترسیم کرده عبور می کند، از دیگر افراد فریب خورده چه انتظاری است؟! <br /> جواد خراسان (مرتضی اسماعیلی یا اسماعیل مرتضایی) با یک آب و تابی از رابطه اش با یک سرهنگ امریکایی تعریف می کرد که انگار داره خاطراتش را با پسرخاله اش تعریف میکند. <br /> فائزه محبت کار، از مسئولین سطح بالا و کاندیدای مسئول اول مجاهدین)، آن چنان از سرهنگ راجرز تعریف می کرد که تصور می کردیم تا کنون چه اشتباهی مرتکب شده که بر جهانخواری و ضد خلقی آمریکا اصرار می کردیم!!! خلاصه بعد از چندی به ما پیام دادند که همه وسایل و دم و دستگاه را جمع و به اشرف برگردیم. و ما هم همین کار را کردیم. وقتی آمدیم&nbsp; اشرف فائزه نشستی برای ما گذاشت و گفت ما از امریکایی ها خواستیم که حفاظت ما را به عهده بگیرد و به درخواست خودمان به اشرف برگشتیم! یکی را لازم داشتیم که دل شیر داشته باشد و بلند شود بگوید بر پدر آدم دروغ گو لعنت! بعد من خودم از حسن پیرانسر که تسلط کامل به زبان انگلیسی داشت شنیدم که گفت یک فرمانده امریکایی به محمد محدث که یکی از فرمانده هان در مجاهدین است گفته اگر منطقه را خالی کردید که هیچ&nbsp; اگر نه با تلفن دستی ام به هواپیماها فرمان آتش را به سمت مواضع تان صادر می کنم. خلاصه ظرف چند روز همه به اشرف بازگشتند. دو سه روزی نگذشته بود که حوالی ساعت 9 صبح&nbsp; دیدم که ده ها هلی کوپتر و هواپیماهای F18 و&nbsp; B52 روی سر قرارگاه&nbsp; به پرواز در آمدند و روی سر اماکن شیرجه می زنند. گفتیم یا خدا دوباره چی شد؟ همزمان دیدیم که یک ستون زرهی که همه تانک های M1A1 و M1A2 و نفربرهای&nbsp; برادلی بودند از درب اصلی اشرف وارد شدند. یادمه همان لحظه من و داریوش که از هم محفلی هایم بود داشتیم تو سطح قرارگاه اشرف با ماشین تردد می کردیم که به داریوش گفتم احتمالاً این بار هم به درخواست خودمان بوده! فضای قرارگاه به شدت ملتهب و نگران بود. همه به هم می گفتند چه خبر شد؟ اضطراب و نگرانی از سر و روی همه از بالاترین فرماندهان تا نیروهای جدید به عیان دیده می شد. تمام اطراف قرارگاه تانک چیده شده بود. معلوم بود که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. در فرصت هایی که پیش می آمد پنهانی به رادیو گوش می دادم، خبرگزاری ها فقط می گفتند که&nbsp; خبرنگاران پشت درب قرارگاه جمع شده اند ولی معلوم نبود چه سرنوشتی در پیش است در روز اول فقط گفته می شد ژنرال ادیرنو از طرف آمریکا برای مذاکره برسر سرنوشت مجاهدین به این قرارگاه رفته. همه در دلهره و نگرانی بودند. هواپیماها کماکان روی سر قرارگاه گشت می زدند&#8230; <br /> حوالی نیمه شب رادیو آمریکا درآخرین بخش خبری خود اعلام کرد: مذاکرات به این نقطه رسید که مجاهدین همه قرارگاه های خود را تحویل داده و در اشرف جمع شوند و سلاح های خود را تحویل دهند، سلاح ها را با عدد و رقم و شماره تحویل امریکایی ها گردید. همان سلاح هایی که سالیان سال با هزاران بدبختی تهیه و نگهداری کرده بودیم. مقدار قابل توجهی از ابزار و وسایل را نیز در معرض فروش گذاشتند تا مبادا توسط آمریکاییها مصادره شود.<br /> در این فضا چاره ای جز این که خودمان را به بی خیالی بزنیم نداشتیم. سازمان که تا این زمان سلاح را ناموس خود می دانست و اساس مبازره خود را مسلحانه اعلام می کرد به راحتی و بدون کمترین مقاومتی در برابر امپریالیسم!! تسلیم محض گردید و از ناموس خود چشم پوشید و دو دستی سلاح ها را نیز تحویل دادند. رهبری سازمان و مسئولین که فرار را بر قرار ترجیح داده بودند، دیگر چیزی برای افراد باقی مانده در عراق نمانده بود&#8230; <br /> دو سه روز بعد پیام رجوی آمد که گفت: من بین سلاح و صاحب سلاح شما را انتخاب کردم&nbsp; و به قول لنین اگر لازم باشد دامن هم می پوشیم.&nbsp; این جمله دیگه که مسخره کردن ما بین دوستان بود. می گفتیم کاش زودتر دامن های مان را هم توزیع کنند. یکی می گفت من چین دار می خواهم. یکی می گفت من دامن شلواری می خواهم&nbsp; یکی می گفت من مدل آن دامن صورتی که مریم می پوشه می خواهم و این حرف مضحکه شده بود. <br /> &nbsp; ولی واقعیت درون سازمان مثل کسی بود که اندوخته و همه چیزش را بعد از سالیان سال ببازد. یا باید خودکشی کند یا باید خودش را به بی خیالی بزند. اگر رجوی یه جو غیرت داشت حق و وظیفه او خودکشی بود. فضای بریدگی و یاس و ناامیدی در بین نیروها به اوج رسیده بود. صبح ها هیچ کس سر زمان از خواب بیدار نمی شد. نافرمانی خیلی زیاد شده بود. و همه منتظر این&nbsp; بودند که یونیفرم نظامی را از تنمان بیرون کنند و از عراق اخراج شویم. یادمه آن روزها چون دیگه ایام تابستان شده بود و هوا گرم بود و من مربی شنا بودم هر روز صبح که به استخر می رفتم انتظار داشتم تا عصر یه خبر جدید بشه.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7876">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7876/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7802</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7802?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/04/22/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی دو ساعت راه پیمایی کردیم و با آخرین سرعت به مقصدی نامعلوم و سرنوشتی نا مشخص می رفتیم. به تقاطعی رسیدیم، خودروهای زیادی از واحد های خودمان کنار جاده ایستاده بودند. کناریکی توقف کرده، از یکی از نفرات پرسیدم: مشکل چیه؟ گفت: کردها مسیر را بسته اند. و واحد های جلو درگیر شده اند و چند نفر کشته و زخمی دادیم. این نفرات اکثراً از یگان های پشتیبانی بودند که علم و دانش نظامی نداشتند و سن و سالشان به جنگ نمی خورد...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7802">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b><span style=" عملیات مروارید<b>&#8211; قسمت دوم</b></p>
<p><b><span style=" از عملیات عاشورایی تا بازگشت به اشرف <b><span  style=" </b></p>
<p>اخبار را گوش می کردیم روز به روز وضعیت ارتش از هم پاشیده ی عراق خراب تر می شد و ما در محاصره بیشتری قرار می گرفتیم. یک بار خبر آمد که فرودگاه بغداد تسخیر شد. یک فرمانده زن داشتیم. به او گفتم: خواهر فرودگاه بغداد تسخیر شده. کی فرمان حرکت می آید؟ از بغداد تا نقطه ی ما سه ساعت راه بیشتر نیست. که او هم متناقض گفت هر چی از بالا گفته شود و شما کارتان به این کارها نباشد. گفتم مگر نمی گویید همه مسئول سرنگونی هستند. چرا کارم به این کارها نباشد؟ ناصریه که در جنوب، فرودگاه بغداد در مرکز، قدم بعدی نیز صدا و سیمای عراق است، در شمال هم لشکری که در شهر طوز مستقر بود شکست خورده. در مرحله بعدی اگر خانقین و جلولا را آ مریکا تصرف کند تنها راه خروج ما از این دایره ای که درآن قرار گرفته ایم بسته می شود. ولی وی به اندازه ی یک سرباز صفر، علم و دانش نظامی نداشت و از زن هایی بود که فرمالیستی فرمانده یگان رزمی شده بود، گفت: من سر در نمی آورم هنوز از بالا چیز ی نگفته اند. </p>
<p>عصر همان روز خبر رسید هواپیماها قرارگاه های علوی، انزلی و اطراف اشرف را بمباران کرده اند. ما گفتیم حتماً فرمان حرکت طبق قراردادی که مسعود گذاشته بود می آید ولی باز هم خبری نشد. بچه های پایین تر مستمر می گفتند: چرا نمی رویم؟ و ما هم آن ها را به مسئولین بالاتر سوق می دادیم که از آن ها سئوال کنید! سئوال خود ما هم هست که چرا نمی رویم؟! دیگر به خصوص شب ها صدای بمباران هواپیما خیلی نزدیک تر شنیده می شد و عین روز روشن بود که به قول عباس تسلیمی به مرز هم نمی رسیم. چه رسد به ایران! حالا این وسط خنده دارتر و مضحک تر از همه چی این بود که برای ما کلاس استان کرمانشاه و آشنایی با مسیر و راه ها می گذاشتند (یکی را در شهر راه نمی دهند سراغ خانه کدخدا را می گیرد) ما از چاله چوله های قره تپه نمی توانیم بیرون برویم، از این جا به فکر 500 کیلومتر جلوتر در خاک ایران هستیم. </p>
<p><p>یک روز گفتند: صبح فردا روانه مرز ایران و عراق می شویم.در این مسیر باید به مقر واسط می رفتیم تا روز را در مخفیگاه بمانیم و شب به سمت ایران حرکت کنیم و از مرز عبور نماییم. آماده حرکت شده بودیم ولی معلوم نبود وقتی از استتار خارج شدیم چه اتفاقی می افتد. لحظه حرکت فرا رسید و تانک ها را از زیر استتار خارج کردیم و یواش یواش به سمت جاده اصلی حرکت کردیم. قرار بر این بود که چون ممکن است از طرف هواپیماهای ائتلاف ردیابی شویم هر کس تا مقر واسط خودش مستقل برود. یعنی هر زرهی برای خودش، بدون نور و در تاریکی کامل حرکت کند. پس از حدوداً 3 الی 4 ساعت راه پیمایی با تانک به نزدیکی های مقر واسط یعنی همان محلی که قرار بود مخفیگاه بزنیم و روز را بمانیم و شب به سمت مرز حرکت کنیم، رسیدیم. تراکم و شلوغی مسیر رفته رفته زیاد می شد و هر چه هم که به محل نزدیک تر می شدیم به این شلوغی و به هم پیچیده شدن افزوده می شد. تا این که به ورودی محل رسیدیم. تانک، نفربر، خودروهای سبک، کمرشکن و&#8230; بسیاری درهم تنیده بودند. دنبال این بودم که بفهمم اینجا دنیا دست کیه و از کدام طرف باید به داخل مقر برویم و محل یگان ما کجاست و&#8230; که یکدفعه صدای شیرجه یک هواپیما روی سرما زده شده بود نفس را تو سینه همه حبس کرد&#8230; </p>
<p>به مقر واسط که رسیدیم، هواپیماها بالای سرمان شیرجه می رفتند هر لحظه منتظر انفجار بودم و&#8230; در همین حال و هوا ناگهان نور شدید و صدای فوق العاده مهیبی در فاصله ی 60 &ndash; 70 متری به گوش رسید، یک نفربر </span>BM8</span><span style="  <span>را مورد اصابت قرار گرفته بود. سریع زمین گیر شدیم. چون تا چند ثانیه همین طور صدای رد شدن ترکش به گوش می رسید&#8230; سریع استتار کردیم و از تانک فاصله گرفتیم. در همین حین مجید سیرجانی (راننده ی فرمانده یگانمان) را دیدیم، از او پرسیدم: محمود (رضا قلی فرمانده ی یگان) کجاست؟ گفت: نمیدانم، مرا دیوانه کرده. الان هم معلوم نیست کجارفته است (محمود رضاقلی از افراد قدیمی سازمان و به معنای واقعی کلمه گیج بود، دو اسم برای او گذاشته بودیم یکی پسرک خجل و دیگری شبدر قلی. واقعاً جوک بود آدم نمی دانست ا ز دست او باید سرش را به دیوار بکوبد یا بخندد). خلاصه رفتیم یک جا دورتر از تانک ها نشستیم. دائم صدای انفجار و شیرجه هواپیما ها شنیده می شد و ادوات زرهی یکی پس از دیگری مورد اصابت وانهدام قرار می گرفت و دود غلیظی در اثر سوختن زرهی ها بلند شده و همه جا را احاطه کرده بود. هر زرهی هم که می خورد تا ساعت ها مهمات داخل آن منفجر می شد. صبح که هوا روشن شد انبوه تانک ها،کاتیوشاها، نفربرها و خودروهای سوخته و منهدم شده در هر جا دیده می شد، صحنه ی دردناکی بود. احساس ازدست دادن همه چیز. از یک طرف مسئولین سازمان که به اروپا گریختند و از طرف دیگر انهدام تجهیزات، همه چیز را تمام شده می دانستم. چون به لحاظ نظامی سرنوشت هر عملیات و مأموریتی با سازماندهی، فرماندهی و تجهیزات رقم می خورد ولی نه انسجام یگانی وجود داشت و نه سازماندهی درستی و نه حتی روحیه ای. </p>
<p>بعد از ظهر روز بعد یکی از فرماندهان طرح حرکت شب را توضیح داد و گفت همین که هوا تاریک شد، به سمت &quot; امام ویس&quot; حرکت می کنیم با تاریک شدن هوا گشت هواپیماها شروع و رفته رفته بیشتر می شد. تانک اول راه افتاد، نوبت تانک من بود، شیرجه هواپیماها روی سرمان خیلی زیاد شده بود و جرأت نمی کردیم نزدیک تانک شویم. هدف هواپیماها این بود که اجازه ندهند هیچ زرهی ای از جایش تکان بخورد و در منطقه ای که ما بودیم گشت می زدند و روی اهدافشان برای قفل کردن ستون ها و نیروها شیرجه می رفتند. واقعاً وقتی هواپیماها روی سر انسان آدم شیرجه می زند آب در دهان هرکس خشک می شود بیش از ده بار من و قاسم به تانک نزدیک شدیم ولی هر بار صدای هواپیما که می آمد فاصله می گرفتیم تا هواپیما دور شود و دوباره. ساعتی طول کشید و معطل شدیم. به رغم حملات هوایی تصمیم به حرکت گرفته شد به سمت تانک رفتیم و قاسم سریع تانک را روشن کرد و حرکت کردیم. با آخرین سرعت از پل صدرو عبور کردیم و در جاده ای که به سمت امام ویس می رفت قرارگرفتیم. یکی دو ساعت راه پیمایی کردیم و با آخرین سرعت به مقصدی نامعلوم سرنوشتی نا مشخص می رفتیم. به تقاطعی رسیدیم، خودروهای زیادی از واحد های خودمان کنار جاده ایستاده بودند. کناریکی توقف کرده، از یکی از نفرات پرسیدم: مشکل چیه؟ گفت: کردها مسیر را بسته اند. و واحد های جلو درگیر شده اند و چند نفر کشته و زخمی دادیم. این نفرات اکثراً از یگان های پشتیبانی بودند که علم و دانش نظامی نداشتند و سن و سالشان به جنگ نمی خورد&#8230; </p>
<p>تانک مرتضی که قبل از من از مقر واسط حرکت کرده بود را دیدم که بر می گشت. پرسیدم: جلو چه خبراست؟ گفت: کردها با لباس شخصی ایست و بازرسی زده اند، نزدیک بود با آن ها درگیر شویم قرار شد هم برویم و جاده را امن کنیم تا راه ستون به جلو باز شود. در حال گفتگو بودیم که محمد گرجی (از افراد قدیمی سازمان) سر رسید و گفت: فرمانده محور (فائزه محبت کار) پیام داده که خط عوض شده و باید همه به اشرف برگردند، با تعجب گفتم: چرا اشرف؟! مگر قرار نبود برویم مرز؟ گفت نه به هر شکلی که می توانید به اشرف برگردید.</p>
<p>احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. گفتم خدایا یعنی 20 سال دیگر باید در عراق بمانیم. و دوباره همان پل صدور و این که یک بار دیگر از آن جهنمی که به یک بدبختی ازش رد شده بودم دوباره باید رد می شدم و به اشرف می رفتم. به مرتضی گفتم چکار کنیم؟ گفت هیچی با آخرین سرعت به سوی بدبختی بر می گردیم. به ناچار سوار تانک ها شدیم. منتظر ماندم تا همه خودروها و نفراتی که در آن محل بودند راهی شوند و پشت سر آنها حرکت کنم و کسی جا نماند و اسیرکردها شود. حوالی ساعت سه بامداد بود و تا روشنایی هوا چند ساعت بیشتر زمان نداشتیم حدود هفت ساعت تا قرارگاه اشرف راه بود و به روز برمی خوردیم وقتی اوایل صبح به پشت پل صدور رسیدیم، هواپیماها به طور وحشتناکی بمباران می کردند و با این حجم زرهی، کاتیوشا، خودرو و نفرات در هم پیچیده اگر یک موشک به ما اصابت می کرد تلفات و خسارات زیادی می دادیم. نه فرمانده ای بود که حرفش برش داشته باشد و ستون را فرماندهی کند. نه کسی جرأت عبور از پل را داشت. مقداری عقب کشیدیم تا روز را استراحت کنیم و شب راه بیفتیم. مدام هر کس رد می شد می گفت: فائزه پیام داده: سلاح و زرهی و یا خودرو نیاز نیست، فقط خودتان به اشرف برگردید. معلوم نبود خودش کجاست، فقط میگفت &laquo; لنگش کن &raquo;. مقداری که خورشید بالا آمد متوجه شدیم خودروهایی که از سمت سه راهی مندلی می گویند: شهر بعقوبه به دست سپاه بدر است ؛ کرد ها نیز از امام ویس به قصد گرفتن اسیر از مجاهدین عازم این محل هستند. در این شرایط در محاصره کامل قرار داشتیم چون سه راه خروج ازآ نجا: یکی بعقوبه که دست بدری ها افتاده بود دیگری امام ویس که کردها بودند و راه سوم عبور از پل صدور و رفتن در جهنمی که امریکایی ها درست کرده بودند. در همین حین جعفر پسندیده (از فرمانده یگان کاتیوشا) را دیدم که با حدود 20 نفر از افراد جدید الورود که اکثراً هم اهل سیستان و بلوچستان بودند را به همراه داشت. وی نفراتش را سوار خودرو کرد و رفت. </p>
<p>هواپیماها در آن موقع اطراف قرارگاه اشرف که زاغه مهمات بود را مرتب می زدند، بعضاً روی جاده ی اصلی می آمدند و بمباران می کردند یکی از هواپیماها در عرض تانک ما قرار گرفت و مطمئن شدم که هدفش ما هستیم. به قاسم گفتم سریعتر برو و در حالی که چشمم به هواپیما بود و منتظر بودم ببینم در لحظات بعد چه اتفاقی می افتد، در فاصله ی 50 &ndash; 60 متری موشکی به زمین اصابت کرد&#8230; </p>
<p>آب یکی از گذرهای آب زمین ها ی کشاورزی وارد جاده شده و مسیر را پوشانده بود ؛ تا خواستم داد بزنم: قاسم، مواظب باش، با 50 کیلومتر سرعت با با تانک </span>T55</span><span style="  <span>که نزدیک به 40 تن وزن دارد به کانال افتادیم ومن که روی عرشه تانک نشسته بودم به داخل آب پرتاب شدم و تمام تجهیزاتم خیس شد&#8230;</p>
<p>مدتی بعد لندکروزی از مدل ماشین های مجاهدین در حال عبور بود ؛ جلوی او را گرفتم یکی از سرنشینانش حسین مدنی، از فرماندهان خودمان بود. با آن ها به قرارگاه رفتیم. </p>
<p>هوا رفته رفته تاریک می شد که دوباره صدای هواپیماها شنیده شد. داخل قرارگاه و امکانات را به طرز وحشتناکی می زدند و تا صبح بمباران شدیم. در بعضی مواقع آن چنان به زمین می چسبیدیم که انگار ما را به زمین و سنگر دوخته اند. چندین بار هواپیما ها زاغه های صحرایی که در وسط قرارگاه بود زدند که تا ساعت ها بعد مهمات به هر سو پرتاب می شد. گاهی هواپیماها در ارتفاع خیلی پایی از روی سر ما رد می شدند و رعب و وحشت به وجود می آوردند. </p>
<p>ساعت حوالی چهار صبح بود، وجیهه کربلایی یکی از فرماندهان، گفت: می خواهیم چند واحد دفاعی به اطراف قرارگاه بفرستیم و مانع رسیدن کرد ها به قرارگاه شویم. چون آن ها در فاصله ی خیلی نزدیکی از قرارگاه هستند و قصد ورود به اشرف را دارند. 5 تا 6 واحد رزمی با سلاح های سبک تشکیل شد. مأموریت واحد ما در این ماموریت پاکسازی مسیر تا همان پل صدور و استقرار در آن محل بود. به دلیل حساسیت و گلوگاه بودنش، واحد رمضان زارع که از دوستان و هم محفلی های خودم بود نیز به این محل اعزام شد. از این که با این واحد یک جا بودیم خوشحال بودم زیرا حداقل یکی هم زبان کنارم بود. قبل ا ز روشنایی هوا حرکت کردیم. قبل از ظهر پل صدور رسیدیم. واحد ما در آن طرف پل در یک کازینو قدیمی مستقر شد. واحد رمضان هم در قسمت نزدیک پل مستقر شد. برای گرفتن اخبار منطقه با چند نفر از مردم عادی صحبت کردم، بعضاً نفراتی مراجعه و می گفتند: اگر اوضاع رو به وخامت گرایید در روستا خانه ما بیا می گوییم از عشیره ی ما هستی، وقتی آب ها از آسیاب افتاد تو را از منطقه با ماشین های خودمان خارج می کنیم. ابوعایشه یکی از این افراد بود که خیلی رابطه ی دوستانه ای برقرار کرد و بارها و بارها این را به من گفت. ولی در آن شرایط این را خیانت می دانستم و حاضر نبودم مثل رهبران و مسئولین سازمان که همگی فرار را بر قرار ترجیح دادند این کار را بکنم. </p>
<p>با ایجاد مواضع دفاعی و برقراری امنیت نسبی، مانع عبور کردها و 9 بدری ها از پل به سمت اشرف شدیم ولی همچنان زیر بمباران هواپیماها بودیم. روزهای خیلی سخت و جانکاهی بود. هیچ امیدی به آینده و این که چه سرنوشتی در انتظارمان است نداشتیم. هیچ پیامی هم از مسعود نمی آمد که بدانیم حداقل چه شده و چه باید بکنیم. یادمه خوابیدن در ساختمان خطرناک بود چون ممکن بود هواپیما کازینو که ساختمان بزرگی بود را هدف قرار دهد و همه از بین بروند. مجبور بودیم زیر درختان بخوابیم، باران می گرفت همه بیدار شده به کازینو می رفتیم، صدای هواپیما می آمد، از زیر سقف خارج می شدیم و گاهی مجبور بودیم زیر باران به سر بریم و با نایلون مانع خیس شدن خود و تجهیزاتمان شویم. </p>
<p>در این شرایط مشکل جدی و قابل توجه، وضعیت امنیت داخلی عراق بود. دولت صدام قبل از جنگ همه را مسلح کرده بود و در حین جنگ هم بعد از این که ارتش عراق را از هم پاشید. کلی سلاح و مهمات دست مردم افتاده بود. هر روز درگیری و کشت و کشتار بود، گاهی زاغه ها را منفجر می کردند و تا ساعت ها صدای انفجار مهماتی که در اثر حرارت آتش منفجر می شدند به گوش می رسید. سرقت ها ی مسلحانه و کشتن هم دیگر برای چپاول و غارت اموال بیداد می کرد. چندین بار به موضع ما شلیک های کور شد گاهی گلوله ها از بالای سر نگهبان مان عبور می کرد. جهت شلیک ها مشخص بود، تصمیم گرفتیم در صورت ادامه شلیک ها، ما نیز آن ها را به گلوله ببندیم. از این رو به چند سرعشیره و کدخدای روستاهای اطراف گفتیم: به همه ی روستاییان اعلام کنید اگر یک بار دیگر از طرف آنها به سمت مواضع مجاهدین شلیک شد تا هر جا لازم باشد شما را دنبال و از پای درمی آوریم ؛ بعد از آن تیر اندازی ها متوقف گردید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7802">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7802/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7740</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7740?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/04/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b4%d8%b4%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی فیلم (خاک سپاری کاک صالح) پخش شد تازه فهمیدم سازمان دوباره چه کلاهی برسرمان گذاشته است ؛ تمام ستاد فرماندهی و مسئولین رده بالای سازمان اعم از زن و مرد در فرانسه حضور دارند و ما در این بیابان زیر آتش و استتار. ندیده معلوم بود که خود مریم هم باید آنجا باشد. انگار یک سطل آب یخ روی سرمان خالی کرده بودند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7740">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b><span style=" عملیات مروارید - قسمت اول</p>
<p><b><span style=" آوارگی نسیب ما و پرواز به اروپا نسیب فرماندهان&nbsp;</p>
<p>به دنبال حمله آمریکا </span><span style=" و متحدینش به عراق مجبور به ترک اشرف شدیم، محلی که ما باید برای پراکندگی می رفتیم حوالی شهر کردی قره تپه بود از یکی دو ماه قبل یگان مهندسی(مشفق کنگی، اسماعیل پور حسن و عبدالکریم ابراهیمی) به این منطقه اعزام شده و سنگرهایی برای روز جنگ آماده کرده بودند. من نیز در بعضی روزها به عنوان فرمانده ی اسکورت و چند روز به عنوان راننده ی کمرشکن برای جابه جایی لودر همراهشان بودم. گاهی رادیو ماشین را یواشکی گوش می کردم وبه مشفق که از قدیم با هم بودیم و رابطه مان تقریباً دوستانه بود، می گفتم: &laquo; تظاهرات ها داره زیاد می شه جنگ نمیشه &raquo;، تعطیل کن، برگردیم! وکلی سر این تحلیل های رجوی با هم می خندیدیم و مسخره می کردیم. حوالی ساعت 3 صبح بود که به منطقه پراکندگی رسیدیم. قرار بود که قبل از طلوع آفتاب، همه در سنگرهای خود استتار کرده باشیم. از قبل گونی استتار را برای تانک آماده کرده بو دم.و همین که رسیدیم و تانک را خاموش کردیم گونی را روی آن کشیدم و به قاسم گفتم بگیر برای خودت تخت بخواب. یادمه اولین بار حوالی ساعت 5 صبح بود صدای هواپیما را شنیدیم. جنگ رأس زمانی که بوش اعلام کرده بود، شروع شد. ولی این قدر خسته بودم که گفتم اگر بمب اتم هم بزنید دیگه برام مهم نیست. و رفتم در دهلیز فشنگ گذار تانک که جایش بیشتر بود خوابیدم. هنوز چشمم گرم نشده بود که دیدم یکی دارد مرا صدا می زند، از دهلیز بیرون آمدم و گفتم چی شده. گفت قرار شد برای آوردن مهمات با کمرشکن به اشرف برگردیم. دستور از بالاست و باید مهمات خط دو را به همراه داشته باشیم، مهماتی که برای بارگیری مجدد تانک ها نیاز است و باید همراه یگان مانوری باشد. گفتم بابا بگذار همین که زائیدیم بزرگ کنیم. بعد دنبال مهمات مرحله ی بعدی باش. گفت به هر حال پیغام را رساندم... به گروه مشخص شده برای آوردن مهمات رسیدیم. کمر شکن را تحویل گرفتم و حرکت کردیم. بعد از چند ساعت به اشرف و محل زاغه های صحرایی رسیدیم. تعداد زیادی کارگر عراقی را به قرارگاه آورده بودند. که برای ما مهمات بار بزنند. چند ساعتی معطل شدیم تا مسئول مربوطه تعداد مهماتی که از هر نوع باید ببریم را مشخص کند چون از قسمت های دیگر هم برای آوردن مهمات آمده بودند. در همین حین که در انتظار نوبتمان بودیم صدای انفجار بمب های هواپیماها که در شهر خالص و بعقوبه که در نزدیکی قرارگاه اشرف بودند را به خوبی می شنیدیم. به عباس تسلیمی که با او جلو کمر شکن نشسته بودیم،گفتم: (با لحن طعنه و مسخره) به نظرت 13سیزده بدر ایرانیم!؟ نگاه معنی داری به من کرد و با صدای خفه ای گفت: بابا ما به مرز نمی رسیم. مگه امریکا شوخی داره با کسی، تازه صدام و ما را با هم توی یه سوراخ گیرآورده، می گذارد به همین سادگی از دستش در برویم. دوباره با حالت شوخی بهش گفتم: امریکا غلط می کنه، هر کی خواست سد راه ما بشه بهش می گیم &quot; تو را سننم، </span>I am going to home</span><span style=". خود مسعود گفته! و هر دو زدیم زیر خنده. بیچاره عباس چند روز بعد وقتی زیر بمباران هواپیماهای امریکا و انگلیس بودیم هر دو پایش در اثر اصابت ترکش قطع شد و عصب دستش هم به شدت آسیب دید. او مهندس برق و تحصیل کرده ی امریکا بود. </p>
<p>مهمات را تحویل گرفتیم و از بارگیری و تثبیت حرکت کردیم. بعد از چند ساعت رانندگی مجددا با نزدیک به 25 تن مهمات از موشک کاتیوشا و مینی کاتیوشا گرفته تا تانک و نفربر و مهمات و&#8230; در همراه ما بود. حوالی صبح به محل پراکندگی رسیدیم. وقتی از جاده ی اصلی به محل زرهی ها خارج می شدیم باید مسافت 500 متری که حالت پرتگاه داشت هم شیب تندی از جلو و پهلو داشت، در تاریکی، بدون روشن کردن چراغ خودرو، عبور می کردیم. خلاصه کورمال کورمال هزار تا یا خدا و صلوات ماشین را رساندیم. در یک گوشه که محل تریلی های مهمات بود، پارک کردم و با آخرین سرعت پیاده به محل تانک رفتم تا در دهلیز فشنگ گذار بخوابم ولی مجید آنجا خوابید بود. قاسم هم پشتی صندلی اش را خوابانده بود و در محل دهلیز خواب بود. در کنار تخته سنگی روی خاک دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد&#8230; </p>
<p>مدتی آن جا بودیم، اغلب صدای صدای انفجار و شب ها همراه با نور ناشی از آن شنیده و دیده می شد و صدای هواپیماها که از روی سرمان رد می شدند. خلاصه روزها یکی بعد از دیگری می گذشتند و ما در زیر استتار بودیم. گاهی رادیو گوش می کردم که می گفت: نیروهای امریکایی در منطقه ی ناصریه درگیری سختی با عراقی ها دارند. هر روز که می گذشت پیشروی امریکایی ها و عقب نشینی عراقی ها بیشتر می شد. روزی گفتند: همه در مقر فرماندهی جمع شوند. وجیه کربلایی که فرمانده ی ما بود گفت: کاک صالح (ابراهیم ذاکری) که از مسئولین قدیمی سازمان بود و سالیان دراز از تومور رنج می برد، در فرانسه درگذشته است و می خواهیم فیلم خاکسپاریش را برایتان بگذاریم. وقتی فیلم پخش شد تازه فهمیدم سازمان چه کلاهی دوباره برسرمان گذاشته است ؛ تمام ستاد فرماندهی و مسئولین بالای سازمان از زن و مرد از جابرزاده &quot; قاسم &quot;، محمد علی توحیدی &quot; فرید&quot;، محسن رضایی، ثریا شهری و خلاصه همه مسئولین سطح بالای سازمان در فرانسه حضور دارند و ما در این بیابان زیر آتش و استتار. ندیده معلوم بود که خود مریم هم باید آنجا باشد. همه یکدفعه فیوز پراندیم. من به داریوش که دوست و هم محفلی ام بود گفتم: مگه نگفتند عاشوراگونه می رویم، اینبار عاشورا می خواهد در فرانسه باشد؟ همه در رفتنداند که؟! او هم گفت از اولش معلوم بود همه اش بازیه و هیچ سرنگونی و عاشورایی در کار نیست. واقعاً انگار یک سطل آب یخ روی سرمان خالی کرده بودند. به داریوش گفتم مگه خود مسعود نگفت دیگر مطلقاً برای هیچ کس خارجه نداریم. و هر کس که&#8230; داشت همه را جمع کردند چرا روز روزش و لحظه لحظه اش همه ی کله گنده ها فرار کردند و خلاصه اینقدر اعصابمان خرد شده و احساس سرد شدن و تنها ماندن و قال گذاشته شدن داشتیم که حد نداشت و یاد حرف های رجوی در نشست افتادم که با چه دجالگری بحث عاشورا و امام حسین را می کرد و این که روزگار فعلی ما هم مثل همان زمان است. و تلویحاً خودش را با او قیاس می کرد ولی وقتی صحنه ی مسئولین و فرماندهان سازمان به یادم می آمد بیشتر به هم می ریختم. به خودم می گفتم کو امام حسین و عاشورایی که می گفت؟ کو حضرت زینب و سردارانش؟ آن ها که تا آخرین قطره ی خون جنگیدند و شهید شدند و همه برای رفتن به جنگ سراز پا نمی شناختند. پس فرماندهان ما کجا رفتند. خلاصه احساس تلخ خیانت و تنها گذاشته شدن خیلی به من و به همه ی بچه هایی که می توانستیم راحت با هم صحبت کنیم دست داده بود. </p>
<p>دیگر آخرین ذرات انگیزه و شوق در ما مرده بود ؛ دلسرد و سرخورده شده بودیم و حتی نای روی تانک رفتن و رسیدگی به آن را نداشتم. این را به خوبی در بقیه هم می دیدم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7740">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7740/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7482</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7482?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کامبیز باقرزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/01/18/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%a8%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد که آن نفر روی حرف خودش مجدداً تکیه کرد که نفر من همین الان دو پا در یک کفش کرده که می خواهم بروم من چطور او را تا سه سال دیگر نگه دارم. رهبری یک دفعه چهره اش عوض شد. به قسمت جلوی سن آمد. [ رجوی ] آستینش را بالا برد وگفت: قرارگاه اشرف کاملاً مستقل است همان طور که نوشابه سازی، نانوایی و بیمارستان دارید. سردخانه و قبرستان هم داریم. حذف فیزیکی می کنیم</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7482">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b><span style=" حذف فیزیکی در فرقه رجوی: <b><span  style=" </b></p>
<p>در یکی از آخرین نشست هایی که قبل از جنگ آمریکا و عراق با حضور</span>M</span><span style="  <span>قدیم به بالا در قرارگاه اشرف برگزار شد و همه اعضا و نفرات حضور نداشتند، مسعود رجوی در باره نگهداری نیروها و مسایل تشکیلاتی مفصل بحث کرد و از جمله گفت: &laquo; به هر قیمت نیروها را باید تا 30 خرداد 84 نگه داریم، در این تاریخ همه چیز بین ما و رژیم تعیین تکلیف می شود و سر این موضوع شوخی نداریم &raquo; ؛ یکی از بچه ها بلند شد و گفت: سر نگهداری نیروها مشکل داریم، خیلی ها را به زور و با هزار کلک نگه داشته ایم و دیگر نمی دانیم چه شیوه ای را به کار گیریم!. </p>
<p><p>رجوی مجدداً شروع کرد به یک سری حرف های کلی که با انقلاب مریم همه قابل تغییر است. اگر نیرویی تغییر نمی کند اشکال در مسئولش است و&#8230; آن فرد روی حرف خودش مجدداً تکیه کرد که: فردی همین الان دو پا در یک کفش کرده که می خواهم بروم من چطور او را تا سه سال دیگر نگه دارم. رجوی یک دفعه چهره اش عوض شد و به قسمت جلوی سن آمد، آستینش را بالا زد وگفت: قرارگاه اشرف کاملاً مستقل است همان طور که نوشابه سازی، نانوایی و بیمارستان داریم، سردخانه و قبرستان هم داریم، با مشت آهنین برخورد و حذف فیزیکی می کنیم و سر این مسائل با هیچ کس هم شوخی نداریم. اولین نفری که برایش شروع به دست زدن کرد مریم بود که در این لحظه از بالای سن به قسمت پایین آمده بود.</p>
<p>هم خودم، هم خیلی از بچه ها که از سال ها با هم بودیم و با هم راحت صحبت می کردیم و به قول مجاهدین محفل داشتیم، همه دود از کله مان بلند شد. چون بحث مشت آهنین را قبلاً هم رجوی کرده بود. ولی اولین باری بود که تیز و مشخص می گفت &laquo; حذف فیزیکی &raquo;. احساس خیلی بدی داشتم. احساس بودن در باندهای مافیایی که در فیلم ها دیده بودم. در نشست بعدی که عمومی بود، مسعود در باره اینکه تا 30 خرداد 84 همه باید بمانند را مطرح نمود ولی به بحث حذف فیزیکی هیچ اشاره ای نکرد. هیچ گاه در جمع عمومی و جلوی همه نیروها این بحث مطرح نگردید ولی معلوم بود که خط برخوردشان چیست. امروزه با فاش شدن برخورد ها و حذف های فیزیکی سازمان در مجامع مختلف، پرده از ده ها جنایت و کشتار که از اوایل تاسیس این فرقه تاکنون صورت گرفته برداشته شده است، این در حالی است که: تبلیغات باند رجوی در زمینه حقوق بشر و محکوم نمودن دیگران، گوش فلک را کر نموده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7482">خاطرات کامبیز باقر زاده &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7482/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
