<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان؛-قربانیان-فرقه-رجوی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 27 Apr 2026 08:08:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان؛-قربانیان-فرقه-رجوی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 08:08:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تروریسم فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68344</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روز پیش، تحریریه نشریه JOQ آلبانی نگرانی مادری را منتشر کرد که از یک اتفاق غیرمعمول خبر می‌داد: زنی با روسری به فرزندش نزدیک شده و به محض اینکه متوجه حضور والدین شده، صورت خود را پوشانده است. این اقدام، سوءظن‌ها و نگرانی‌هایی را در مورد دلایل این رویکرد ایجاد کرد. بنا بر این [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344">حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز پیش، تحریریه نشریه JOQ آلبانی نگرانی مادری را منتشر کرد که از یک اتفاق غیرمعمول خبر می‌داد: زنی با روسری به فرزندش نزدیک شده و به محض اینکه متوجه حضور والدین شده، صورت خود را پوشانده است. این اقدام، سوءظن‌ها و نگرانی‌هایی را در مورد دلایل این رویکرد ایجاد کرد.</p>
<p>بنا بر این گزارش و گزارش‌های دیگر زنان مجاهدین خلق در نزیکی مدارس و مناطق دور افتاده شهر تیرانا در کنار یک خودروی ون با بهانه دادن شکلات تلاش می‌کنند کودکان تنها را وارد خودروی خود کنند.</p>
<p>به گزارش JOQ پس از انتشار این خبر، این پرونده به صورت جداگانه باقی نماند. هیئت تحریریه ده‌ها شکایت دیگر از شهروندان مختلف دریافت کرد که موقعیت‌های مشابهی را گزارش می‌دهند و در مورد آنچه در مناطق مختلف اتفاق می‌افتد، ابراز نگرانی می‌کنند.<br />
در پی این واکنش‌ها و تماس‌های مکرر با نهادهای مربوطه، از جمله رئیس پلیس، واکنش رسمی از پلیس ایالتی منتشر شد.</p>
<div id="attachment_68345" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68345" class="wp-image-68345" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1.jpg" alt="حضور مشکوک اعضا مجاهدین خلق در آلبانی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68345" class="wp-caption-text">حضور مشکوک اعضا مجاهدین خلق در خیابانهای آلبانی</p></div>
<p>در این بیانیه مطبوعاتی، پلیس توضیح داده است که این زنان متعلق به گروهی موسوم به مجاهدین ایرانی هستند که در منطقه مانز مستقر هستند و به گفته مقامات، آنها &#8220;خطری یا نیت بدی برای کودکان&#8221; ندارند.</p>
<p>با این حال، با وجود این توضیحات &#8220;اطمینان‌بخش&#8221;، به نظر می‌رسد برخی از شهروندان همچنان شک دارند. شکایات و گزارش‌ها همچنان می‌رسد و نشان می‌دهد که نگرانی‌ها به طور کامل برطرف نشده و اعتماد به بیانیه‌های رسمی همچنان شکننده است. به گزارش JOQ این وضعیت بار دیگر نیاز به شفافیت بیشتر و اطلاع‌رسانی شفاف از سوی نهادها را مطرح می‌کند تا از سوءتفاهم‌ها جلوگیری شود و احساس امنیت در میان شهروندان احیا شود.</p>
<p>شهروندان آلبانیایی در واکنش به گزارش این نشریه در بخش نظرات، انزجار خود از مجاهدین خلق را ابراز کردند و خواستار اخراج این &#8220;هیولاها&#8221; از خاک آلبانی شدند.</p>
<p>لازم به ذکر است که مجاهدین خلق در قاچاق کودکان و استخدام و تربیت کودک سربازان سوابق سیاهی دارند. با توجه به وجود مستندات و شواهد بسیار در فضای اطلاعاتی مجازی و واقعی، در صورت آگاهی شهروندان آلبانیایی از این موضوع، نگرانی‌های اجتماعی درباره حضور بیش از دو هزار نیروی مجاهدین خلق در خاک این کشور برای حکومت آلبانی و تشکیلات مجاهدین خلق دردسرساز خواهد شد.</p>
<p>از این روست که رسانه های مجاهدین خلق در واکنش به گزارش JOQ، این نشریه را هدف توهین‌های همیشگی خود در برابر منتقدان، قرار دادند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344">حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 06:37:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68289</guid>

					<description><![CDATA[<p>درباره عملکرد تروریستی و وطن فروشان و همچنین مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق مطالب و افشاگری های زیادی تاکنون منتشر شده است که هر یک زوایایی از این موضوع را برای مردم روشن نمودند. مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله &#8220;آیا می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>درباره عملکرد تروریستی و وطن فروشان و همچنین مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق مطالب و افشاگری های زیادی تاکنون منتشر شده است که هر یک زوایایی از این موضوع را برای مردم روشن نمودند.</p>
<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله &#8220;آیا می دانستید&#8221; شروع می شوند. البته هر بخش یا قسمت موضوعات مجزایی است و به تنهایی گویای برخی حقایق هستند. تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون اقدامات تروریستی، مزدوری برای صدام و آمریکا، مناسبات درونی، ممانعت از جدایی اعضا و محدود نمودن آنها، مغزشویی، روش برخورد با اعضای بیمار، حریم شخصی، تفکیک جنسیتی و وضعیت کودکان و کودک سربازان معرفی نمایم تا از این طریق خوانندگان به راحتی و در سریعترین زمان ممکن به اشراف نسبی برسند. در این مسیر امیدوارم خوانندگان و بخصوص دیگر اعضای جداشده با ارائه نکات شان، مرا در ارتقاء کیفیت محتوای این مطلب یاری نمایند.</p>
<p>1- آیا می دانستید از سال 1368 ازدواج برای اعضای مجاهدین خلق ممنوع و رجوی آن را برای آنها حرام اعلام کرده است و از آن زمان تاکنون اعضای این تشکیلات در یک تجرد اجباری قرار دارند؟</p>
<p>2- آیا می دانستید اعضایی که تا سال 1368 فرزند داشتند، بعد از طلاق ، فرزندان شان را نیز به دستور رجوی از آنها جدا کرده و به کشورهای دیگر فرستادند؟</p>
<div id="attachment_62742" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-62742" class="wp-image-62742" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-390x220.jpg 390w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-62742" class="wp-caption-text">کودکان مجاهدین</p></div>
<p>3- آیا می دانستید تعداد کودکانی که به دستور رجوی در سال های 1369 و 1370، از والدین خود در تشکیلات مجاهدین خلق جدا شده و به کشورهای دیگر فرستاده شدند حدود 900 تن بود؟</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><br />
4- آیا می دانستید چنانچه دو نفر از اعضای مجاهدین خلق حتی اگر از اقوام درجه یک هم باشند به هیچوجه در یک قسمت سازماندهی نشده و بایستی از هم دور باشند؟ این اعضا بعضا بعد از ماه ها ممکن است در یک جلسه جمعی همدیگر را ببینند.</p>
<p>5- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق می بایست هر روز به تعداد مشخص شده ای موارد انتقاد از خود (که به آنها فاکت گفته میشود) بنویسند و در نشست های جمعی فاکت های شان را بخوانند. حداقل تعداد فاکت هایی که هر عضو می بایست بنویسد توسط فرماندهان مشخص می گردد. در بعضی مواقع اعضا می بایست 30 تا 40 فاکت انتقاد از خود می نوشتند. اگر کسی کمتر از تعداد مشخص شده فاکت می نوشت در همان نشست سوژه شده و به شدت با او برخورد می شود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter wp-image-30991" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2.jpg" alt="نشست های فرقه رجوی" width="700" height="466" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-768x512.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><br />
ادامه دارد<br />
ایرج صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 11:45:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه 104 عضو سازمان مجاهدین خلق در تهران]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67677</guid>

					<description><![CDATA[<p>«رحیمی» عضو جداشده گروه تروریستی مجاهدین، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت. به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، در ادامه رسیدگی قضایی به پرونده جنایات گروه تروریستی مجاهدین، «رحیمی» عضو جداشده این گروه، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677">قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>«رحیمی» عضو جداشده گروه تروریستی مجاهدین، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت.<br />
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، در ادامه رسیدگی قضایی به پرونده جنایات گروه تروریستی مجاهدین، «رحیمی» عضو جداشده این گروه، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت.</p>
<p>رحیمی با اشاره به مشاهدات خود در اردوگاه اشرف گفت: در اشرف زنانی را می‌آوردند که نه آموزش نظامی دیده بودند و نه حتی شباهتی به نیروهای مستقر در اردوگاه داشتند. مشخص بود برخی از آن‌ها تازه از خارج کشور منتقل شده‌اند. آموزش این افراد، اگر اصلاً بتوان نام آموزش روی آن گذاشت، در حد چند تمرین محدود در یک میدان تیر بود؛ آن هم در شرایطی که بعضی حتی نوبت تیراندازی هم پیدا نمی‌کردند.</p>
<p>این عضو جداشده مجاهدین در ادامه به یکی از عملیات‌ها در منطقه «تنگ حسن‌آباد» اشاره کرد و گفت: وقتی عملیات شروع شد و هواپیما ظاهر شد، من قصد داشتم از خودرو پیاده شوم و برای در امان ماندن روی زمین بخوابم که همان لحظه گلوله‌ای به من اصابت کرد و مجروح شدم. زنانی که همراه ما بودند، حتی بلد نبودند اسلحه را از کدام سمت بگیرند. با این حال، آن‌ها را وارد میدان درگیری کرده بودند. من مجروح روی زمین افتاده بودم و بعد از فریاد و داد و بیداد، مرا به گوشه‌ای کشیدند. تا مدت‌ها اصلاً نفهمیدم هدف این عملیات چه بود و چرا ما را به آن وضعیت کشاندند.</p>
<p>رحیمی با انتقاد صریح از فرماندهان سازمان، خطاب به یکی از مسئولان ارشد گروه گفت: این‌ها جنایاتی است که باید پاسخ تاریخی داشته باشد. چرا این انسان‌های بی‌گناه را برداشتید و به دشت‌های غربت بردید تا به آن شکل کشته شوند؟ چرا کسانی را که هیچ درکی از صحنه نبرد نداشتند، عمداً به میدان مرگ فرستادید؟</p>
<p>وی بخش دیگری از شهادت خود را به موضوع جداسازی کودکان از مادران اختصاص داد و افزود: من صحنه‌هایی را می‌دیدم که بچه‌ها با مادرانشان خداحافظی می‌کردند، بدون اینکه آن زمان بفهمم ماجرا چیست. بعدها فیلم‌هایش منتشر شد و مشخص شد کودکان را از مادرانشان جدا می‌کردند تا مادران را برای عملیات بفرستند. امروز باید پاسخ بدهند که در این عملیات‌ها، چند کودک را یتیم کردند.</p>
<p>این اظهارات، بخشی از اسناد دادگاه درباره ساختار فرقه‌ای، بی‌رحمانه و ابزاری گروه مجاهدین است؛ ساختاری که در آن، جان انسان‌ها، به‌ویژه زنان و کودکان، صرفاً ابزار پیشبرد اهداف سیاسی رهبران سازمان بوده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677">قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Dec 2025 09:22:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه 104 عضو سازمان مجاهدین خلق در تهران]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67569</guid>

					<description><![CDATA[<p>در جلسه چهل و ششم دادگاه مجاهدین خلق قاضی دهقانی اعلام کرد: آقای یاسر عزتی در دادگاه حاضر شدند و اعلام کردند که مجموعا سیصد کودک از فرزندان اعضای متهم ردیف اول رو جدا کردند و در کشورهایی مثل آلمان در جاهایی به نام &#8220;های&#8221; نگهداری کردند. از آنجایی که دادگاه در مورد حقوق کودکان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569">ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در جلسه چهل و ششم دادگاه مجاهدین خلق قاضی دهقانی اعلام کرد: آقای یاسر عزتی در دادگاه حاضر شدند و اعلام کردند که مجموعا سیصد کودک از فرزندان اعضای متهم ردیف اول رو جدا کردند و در کشورهایی مثل آلمان در جاهایی به نام &#8220;های&#8221; نگهداری کردند. از آنجایی که دادگاه در مورد حقوق کودکان حساس است و قوانین داخلی کشور ما هم نسبت به کودکان همین حساسیت رو دارد و بر اساس آنچه از لوایح وکیل شاکی و مستندات قانونی در اختیار دادگاه قرار گرفت طبق ماده 363 از قانون آئین دادرسی کیفری به نظر میرسد دادگاه با یک جرم جدید در خصوص متهم ردیف اول و متهم ردیف دوم و متهم ردیف سوم مواجه هست و طبق ماده 362 و 363 در این خصوص اونچه که از تحقیقات لازم میداند را انجام بده .</p>
<p>هر گونه دستور تشکیلاتی از هر سازمانی برای گرفتن کودک از مادر، انتقال کودک به پایگاه یا کشور های دیگر ، منع مادر یا پدر از ملاقات فرزند از نظر حقوق داخلی ایران باطل و بلا اثر است و انتقال طفل به هر محل نا معلوم و یا خارج از کشور مصداق جرم سنگین آدم ربایی است.</p>
<p>ماده 631 قانون مجازات نگهداری غیر قانونی طفل است. چون سلب حق دسترسی قانونی والدین قانونی حتی طبق بررسی ماده 286 از قانون مجازات چنانچه این عمل سازماندهی بشه، مستمر باشه، و گسترده میتونه مصداق افساد فی الارض باشه و این دادگاه این عنوان اتهامی بر شمرده مغایرت با حقوق کودک برشمرده و از اونجاییکه جدا سازی به اجبار و انتقال بعضی کودکان مخفیانه ، قطع ارتباط با مادر همه ممنوع و نقض جدی حقوق کودک است. حتی اگر پدر یا مادر راضی باشد چون حضانت هم روی حقه و هم روی تکلیفه و مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایرانه و از آنجایی که جمهوری اسلامی ایران در بعضی از کنوانسیونهای بین المللی با حق تحفظ عضو شده این عضویت بعد از عضویت در حکم قوانین جمهوری اسلامی محسوب میشه لذا این عناوین رو مصداق جرم علیه کودکان از سوی متهم ردیف اول تلقی کرده و به این جهت به کار گیری کودکان را جرم میداند و این اعلام جرم را در این دادگاه طبق ماده 279 ،280 ، 286 از قانون مجازات اسلامی جرم میداند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569">ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2025 12:27:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67566</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از یک پروژه سازمان‌یافته و ایدئولوژیک بود که پیامدهای عمیق روانی و انسانی برای این کودکان به همراه داشت.</p>
<h3>جدایی اجباری و فروپاشی پیوندهای عاطفی</h3>
<p>جداسازی کودکان از والدین، به‌ویژه در سنین پایین، نخستین و بنیادی‌ترین ضربه عاطفی را به آنان وارد کرد. این جدایی نه بر اساس انتخاب کودک، بلکه بر مبنای تصمیم تشکیلاتی و الزامات ایدئولوژیک تراوش شده از ذهن مسموم مسعود رجوی انجام شد. کودکانی که باید در فضای امن خانواده رشد می‌کردند، ناگهان خود را در محیطی ناآشنا، بدون حضور پدر و مادر و بدون توضیح روشن درباره چرایی این جدایی یافتند.</p>
<h3>سرپرستان ایدئولوژیک و بی‌عاطفگی سازمان‌یافته</h3>
<p>بخش قابل توجهی از این کودکان به سرپرستانی سپرده شدند که خود از اعضا یا هواداران متعهد مجاهدین خلق بودند. این سرپرستان، بر اساس آموزش‌ها و دستورات تشکیلاتی، مجاز به ایجاد رابطه عاطفی عمیق با کودک نبودند. در منطق ناهنجار مجاهدین خلق، «عاطفه» امری خطرناک تلقی می‌شد که می‌توانست وفاداری ایدئولوژیک را تضعیف کند.<br />
بسیاری از کودکانی که بعدها از این ساختار جدا شدند، در شهادت‌ها و روایت‌های خود تأکید کرده‌اند که هرگز احساس تعلق، امنیت و محبت واقعی را از سوی سرپرستان خود تجربه نکرده‌اند. خانه‌هایی که باید جایگزین خانواده می‌شدند، عملاً به محیط‌هایی سرد، خشک و مبتنی بر کنترل بدل شدند.</p>
<h3>کودک‌ آزاری پنهان و آشکار</h3>
<p>بی‌عاطفگی مزمن، فشارهای روانی، تحقیر، تهدید و در برخی موارد تنبیه‌های جسمی، مصادیق روشنی از کودک‌آزاری هستند که در این بستر رخ دادند. این کودک‌آزاری لزوماً همیشه به شکل فیزیکی نبود؛ بلکه در بسیاری موارد، به‌صورت سوءاستفاده روانی، القای احساس گناه، ترس از «خیانت به آرمان» و سرکوب هویت فردی کودک اعمال می‌شد.<br />
کودکان از ابراز دلتنگی برای والدین خود منع می‌شدند و هرگونه احساس ضعف عاطفی به‌عنوان نشانه‌ای از «انحراف» یا «بورژوازی» تفسیر می‌گردید.</p>
<h3>مغزشویی تدریجی و پروژه بازگرداندن به کمپ‌ها</h3>
<p>یکی از اهداف پنهان اما کلیدی این روند، آماده‌سازی ذهنی کودکان برای بازگشت به ساختار تشکیلاتی سازمان در سنین بالاتر بود. آموزش‌های ایدئولوژیک، روایت‌های یک‌سویه از جهان، سیاه‌نمایی از خانواده و جامعه و تقدیس رهبری معلوم الحال مجاهدین خلق، به‌صورت تدریجی در ذهن این کودکان نهادینه می‌شد.<br />
در بسیاری از موارد، زمانی که این افراد به سن نوجوانی یا جوانی می‌رسیدند، با فشار روانی، تطمیع یا القای احساس «وظیفه تاریخی»، به بازگشت به کمپ‌های سازمان در عراق تشویق یا مجبور می‌شدند. این بازگشت نه از سر انتخاب آزادانه، بلکه نتیجه سال‌ها مغزشویی و تخریب استقلال فکری بود.</p>
<h3>پیامدهای بلند مدت انسانی و روانی</h3>
<p>امروز، بسیاری از جداشدگان از تروریست های موسوم به مجاهدین خلق با مشکلات عمیق هویتی، اختلالات اضطرابی، افسردگی و ناتوانی در برقراری روابط عاطفی سالم مواجه‌اند. ریشه بخش قابل توجهی از این آسیب‌ها را باید در همان دوران کودکی، جدایی اجباری، بی‌رحمی ساختاری و فقدان عشق و امنیت جست‌وجو کرد.</p>
<p>آنچه بر کودکان جداشده از خانواده در چارچوب تشکیلات منحرف مجاهدین خلق گذشته است، صرفاً یک خطای فردی یا موردی نیست؛ بلکه نتیجه یک سیستم ایدئولوژیک بسته، بی‌رحم و ضدانسانی است که کودک را نه به‌عنوان یک انسان مستقل، بلکه به‌عنوان ابزار آینده تشکیلات می‌نگریست. پرداختن به این تجربه‌ها، شنیدن صدای قربانیان و مستندسازی این واقعیت‌ها، گامی ضروری برای روشن شدن ابعاد پنهان نقض حقوق کودک در این سازمان و جلوگیری از تکرار چنین فجایعی در آینده است.</p>
<p>سالاری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فلور زارع چگونه قاتل شد؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 10 Nov 2025 08:23:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های تروریستی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فلور زارع]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا نوربخش]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67164</guid>

					<description><![CDATA[<p>در 25 مهرماه 1360، فلور زارع که تنها 18 سال داشت، اتوبوسی را در حوالی میدان دانشجوی شیراز به آتش کشید که منجر به کشته شدن لیلا نوربخش کودک دو ساله شد. فلور زارع متولد سال 1342 در شهرستان مرودشت بود. او که بزرگ شده شیراز بود، در سن 17 سالگی به تشکیلات مجاهدین خلق [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164">فلور زارع چگونه قاتل شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در 25 مهرماه 1360، فلور زارع که تنها 18 سال داشت، اتوبوسی را در حوالی میدان دانشجوی شیراز به آتش کشید که منجر به کشته شدن لیلا نوربخش کودک دو ساله شد.</p>
<p>فلور زارع متولد سال 1342 در شهرستان مرودشت بود. او که بزرگ شده شیراز بود، در سن 17 سالگی به تشکیلات مجاهدین خلق پیوست و هنگام ارتکاب به آتش زدن اتوبوسی که حامل شهروندان بیگناه بود، تنها یک سال از عضویتش در سازمان مجاهدین خلق گذشته بود. او پس از خرداد 60 که تشکیلات علنا علیه ایران اعلام جنگ کرد، وارد فاز مسلحانه شد و یکی از اقدامات خشونت آمیزش کشتار زن و کودکان بی‌گناه در اتوبوس مسافربری شهری بود.</p>
<p>تحلیل رفتار فلور زارع به عنوان نوجوانی که عضو سازمان مجاهدین خلق بود، مستلزم بررسی پدیده شستشوی مغزی و تاثیر آن بر افراد در سازمان‌های تروریستی افراطی با ساختارهای فرقه‌ای است. این تحلیل بر اساس منابع معتبر و با تمرکز بر جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی این پدیده ارائه می‌شود.</p>
<p>تشکیلات مجاهدین خلق از جمله گروه‌هایی است که برای جذب و حفظ اعضای خود ار تکنیک‌های کنترل ذهن و شستشوی مغزی استفاده می‌کند. بر اساس نظرات مارگارت تالر سینگر، در کتاب فرقه‌ها در میان ما، این تکنیک‌ها شامل ایزوله سازی فرد از محیط بیرونی، کنترل اطلاعات، ایجاد وابستگی شدید به رهبری سازمان، و القای ایدئولوژی خاصی از طریق تکرار و فشار جمعی است.</p>
<p>در مورد فلور زارع، سن پایین او (17 تا 18 سالگی) او را در برابر این تکنیک‌ها آسیب پذیرتر می‌ساخت. رابرت لیفتون پژوهشگری که درباره &#8220;روانشناسی دیکتاتوری&#8221; تحقیقاتی کرده است، معتقد است که نوجوانان و جوانان در این سنین به دلیل نیاز به هویت یابی و تعلق پذیری، ممکن است بیشتر مستعد جذب شدن به گروه‌هایی باشند که به آنها حس هدفمندی و جایگاه اجتماعی می‌دهد.</p>
<p>شستشوی مغزی در سازمان‌هایی مانند مجاهدین خلق، با هدف تغییر بنیادین باورها، ارزش‌ها و حتی شخصیت فرد صورت می‌گیرد. این فرایند می‌تواند منجر به از دست دادن توانایی تفکر انتقادی و تصمیم‌گیری مستقل شود، به طوری که فرد به ابزاری برای تحقق اهداف سازمان تبدیل می‌شود.</p>
<p>اقدام فلور زارع به آتش زدن اتوبوس حامل شهروندان عادی و مجروع شدن مسافران و کشته شدن لیلا نوربخش دو ساله، نشان دهنده عمق تاثیر این فرایند است. این عمل که از دیدگاه انسانی و اخلاقی به شدت محکوم است، می‌تواند نتیجه القای باور مرکزی مجاهدین خلق باشد که هر عملی در راستای اهداف سازمان، حتی اگر خشونت آمیز باشد و منجر به مرگ افراد بی‌گناه شود، توجیه پذیر است. اندرو لوبازفسکی در مقاله‌ای در باب &#8220;تباه شناسی سیاسی&#8221; شرح می‌دهد که‌ گروه‎های سیاسی افراطی و فرقه‌ای از چه مکانیزم‌هایی برای توجیه اعمال خشونت آمیز خود بهره می‌برند.</p>
<div id="attachment_27584" style="width: 510px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-27584" class="size-full wp-image-27584" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh.jpg" alt="لیلا نوربخش" width="500" height="567" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh-265x300.jpg 265w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><p id="caption-attachment-27584" class="wp-caption-text">لیلا نوربخش که در حادثه تروریستی به آتش کشیدن یک اتوبوس مسافربری در شیراز توسط تروریست های مجاهدین خلق زنده سوخت.</p></div>
<p>این مکانیزم‌های پیچیده شامل دگرگون سازی واقعیت، شیطان‌سازی مخالفان و ایجاد جهان بینی دوگانه (ما در برابر آنها) است. فلور زارع به عنوان عضوی که تحت سیطره این فرایندها قرار گرفته بود، به اعمالی دست زد که شاید در شرایط عادی مرتکب آن نمی‌شد. با این وجود، به هیچ عنوان نمی‌توان مسئولیت شخصی او در ارتکاب به اعمال مجرمانه را از او سلب کرد.</p>
<p>فلور زارع به این باور رسیده بود که اقدام او نه تنها اشتباه نیست بلکه یک عمل قهرمانانه در راستای اهداف &#8220;مقدس&#8221; سازمان است. این نوع تفکر که در آن، فرد مسئولیت اخلاقی اعمال خود را از خود سلب می‌کند، از ویژگی های بارز افراد شستشوی مغزی شده در سازمان‌های فراطی ترویستی است. چنان که در رفتارهای تروریست‌های داعش و طالبان و &#8230; هم قابل مشاهده و اثبات است.</p>
<p>سرگذشت فلور زارع به عنوان یک نوجوان شستشوی مغزی شده در تشکیلات مجاهدین خلق نشان می‌دهد که چگونه افراد به ویژه در سنین پایین با آسیب‌پذیری بیشتر، می‌توانند تحت تاثیر تکنیک‌های کنترل ذهن قرار گرفته و دست به اعمالی چنین جنایتکارانه بزنند.</p>
<p>از منظر حقوقی، ارتکاب قتل و اعمال خشونت آمیز، صرف نظر از انگیزه‌ها و فرایندهای پیش از آن، جرم محسوب می‌شود و مستوجب مجازات است. سیستم‌های حقوقی مدرن بر این اصل استوارند که هر فردی که مرتکب جرمی شود، باید پاسخگوی اعمال خود باشد. درباره فلور زارع، آتش زدن اتوبوس و منجر شدن آن به مرگ یک کودک دو ساله و نقص عضو و جراحت شماری دیگر، یک عمل مجرمانه آشکار است. سن 18 سالگی نیز در اکثر نظام‌های حقوقی سن قانونی محسوب شده. بنابراین او از نظر قانونی یک بزرگسال بوده و از مسئولیت کیفری او کاسته نمی‌شود، هرچند که او از زیر سن قانونی در فرایند شستشوی مغزی تشکیلات مجاهدین قرار گرفته بوده است.</p>
<p>همین واقعیت حقوقی اهمیت پدیده شستشوی مغزی و پیامدهای ویرانگر آن برای افراد جامعه به ویژه جوانان و نوجوانان را روشن‌تر می‌کند. فلور زارع در سن 21 سالگی پس از ارتکاب به اعمال مجرمانه دیگر گروهکی، محکوم به اعدام شد. او اکنون در زمره &#8220;شهدای&#8221; مجاهدین خلق است. اکنون، ارتش سایبری مجاهدین خلق کماکان برای فریب نوجوانان و جوانان ما تلاش می‌کنند و در پی افزودن به فهرست شهدایشان هستند.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164">فلور زارع چگونه قاتل شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 Nov 2025 11:21:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67131</guid>

					<description><![CDATA[<p>استخدام و استفاده از سربازان کودک توسط هر گروه مسلحی نقض قوانین بین‌المللی، از جمله پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در مورد مشارکت کودکان در درگیری‌های مسلحانه است. از همین رو استخدام و استفاده از کودک سربازان در تشکیلات مجاهدین خلق توسط سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، از جمله دیده‌بان حقوق بشر و سازمان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131">وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>استخدام و استفاده از سربازان کودک توسط هر گروه مسلحی نقض قوانین بین‌المللی، از جمله پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در مورد مشارکت کودکان در درگیری‌های مسلحانه است. از همین رو استخدام و استفاده از کودک سربازان در تشکیلات مجاهدین خلق توسط سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، از جمله دیده‌بان حقوق بشر و سازمان ملل متحد، مستند شده است. کودک سربازان مجاهدین خلق تحت آموزه‌های ایدئولوژیک و ساختار فرقه‌مانند مجاهدین خلق دچار آسیب‌های روانی پیچیده‌ای شده‌اند.</p>
<p>در گزارش‌ها و اسناد مربوطه سرگذشت برخی از کودکانی را که تحت آموزش نظامی، شستشوی مغزی ایدئولوژیک و مشارکت در عملیات علیه ایران قرار گرفته‌اند، به تفصیل شرح داده شده است. نفس نیروگیری از میان کودکان برای کار نظامی، عملا نقض آشکار قوانین بین‌المللی است. قانونی که کودک سرباز را چنین تعریف می‌کند: هر فرد زیر ۱۸ سال که عضوی از هر نیرو یا گروه مسلح منظم و نامنظم در هر ظرفیتی است، تعریف می‌کند. بنابراین تعریف، تشکیلات مجاهدین خلق، بیش از سیصد کودک را به استخدام خود درآورده، تحت آموزش نظامی قرار داده و در عملیات‌های نظامی به کار گرفته است اما کار ایدئولوژیک و شستشوی مغزی انجام شده روی این کودکان آنها را با تناقضات زیاد و آسیب‌های روانی بسیار درگیر کرده است.</p>
<p>مجاهدین خلق پیوسته این اسناد را انکار کرده و ادعا می‌کند که افراد زیر ۱۸ سال در جنگ شرکت نداشته‌اند بلکه کودکان زیر سن قانونی در اردوگاه‌های آنها برای اهداف آموزشی آنجا بوده‌اند! با این حال، شهادت‌های کودک سربازان سابق مجاهدین خلق و تحقیقات مستقل، این انکارها را نقض می‌کند و شواهدی از استفاده سیستماتیک از کودکان در میان نیروهای آنها ارائه می‌دهد. در این شهادت ها مصادیقی از ضربه های عاطفی شدید به این نوجوانان و جوانان مشاهده می‌شود که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66855">قسمت اخیر</a> منتشر شده از خاطرات امیر یغمایی نمونه‌ای از آن را مشاهده کردیم.</p>
<p>امیر یغمایی، یکی از کودک سربازان سابق مجاهدین خلق، از اولین افرادی است که علیه مجاهدین خلق شهادت داد. پس از حضور در مصاحبه‌های تلویزیونی، رادیویی و مطبوعاتی و شبکه‌های اجتماعی چون کلاب هاوس، او شخصا داستان زندگی خود را با شرح دقیق وقایع دوران کودکی و کودک سربازی در شبکه اجتماعی X منتشر کرد.</p>
<p>این بخش از خاطرات او نشان می‌دهد که چگونه سربازان کودک مجاهدین خلق توسط مقامات گروه مورد سوءاستفاده قرار می‌گرفتند و در نهایت از نظر احساسی به سلاح‌ها و مهمات ارتشی مجاهدین وابسته می‌شدند. بر اساس روایت امیر، هنگامی که ارتش آمریکا در سال ۲۰۰۳ می‌خواست مجاهدین خلق را خلع سلاح کند، سلاح برای اعضای مجاهدین خلق آنقدر حیاتی بود که یک عضو زن (یک مادر) پسر سرباز کودک خود را در ازای سلاح به سرهنگ آمریکایی تحویل داد!</p>
<p>امیر یغمایی این رویکرد تربیتی یک مادر مجاهد در برابر فرزند کودک سربازش را چنین شرح می‌دهد:</p>
<p>&#8220;فرمانده‌ای زن به نام لیلا – که از پاریس مرا به عراق فرستاده بود – جلو آمد، یکی از نوجوانان را کشان‌کشان به سمت سرهنگ انداخت و فریاد زد: &#8220;بفرما! پسرم رو بگیر، ولی تانک‌هامون رو نگیر! ما بهشون نیاز داریم برای آزادی!” پسر، امین، بین جمع مجاهدین و امریکایی‌ها قرار گرفت، با حیرت به مادرش و آمریکایی‌ها نگاه می‌کرد و نمی‌دانست کدام طرف باید برود. صحنه های عجیبی بود، ماورای این دنیا، آنطور که آن را میشناسیم.&#8221;</p>
<p>به نوشته امیر یغمایی، ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق چنان موفق عمل کرده بود که یکی دیگر از نوجوانان سرباز به نام حنیف د ، فریاد می‌زد: &#8220;منو زنده زنده پوست بکنین! دندون‌هامو بشکنین! ولی تانکم رو ازم نگیرین!&#8221;</p>
<p>کودکان سرباز گروه‌های افراطی مانند مجاهدین خلق به دلیل تعاملات پیچیده فرقه‌ای و ساختار کنترل ذهن، وابستگی عاطفی عمیقی به سلاح‌های خود پیدا می‌کنند. در آن دوره، پس از سال‌ها انزوا در اردوگاه اشرف، سلاح برای کودک‌سربازان به منبع امنیت در موقعیت‌های بسیار ناامن و تهدیدآمیز تبدیل شده بود. ایدئولوژی مجاهدین خلق همواره مبارزه مسلحانه را ستایش کرده است و برای سلاح‌ ارزشی مقدس یا قهرمانانه قائل بوده است. این نوع آموزه‌های پیوندهای عاطفی کودک سربازان را با سلاح‌هایشان عمیق‌تر می‌کرد. بدین ترتیب، به دلیل این وابستگی، خلع سلاح برای اعضای مجاهدین خلق، به ویژه کودکان سربازان، به شدت چالش برانگیز بود و علیرغم تلاش های بسیار مجاهدین خلق برای تطهیر گذشته تاریک خویش، شواهد نقض حقوق بشر در این تشکیلات روز به روز آشکارتر می‌شود.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131">وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 05:12:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66267</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل درباره فشارهای روحی و جسمی شدیدی گفتیم که بعد از اعلام تصمیم به جدایی بر امیر اعمال شد. چند روز بعد دوباره به پایگاه خودمان، بنیاد علوی، برگشتیم. وقتی رسیدیم، به من اطلاع دادند که بار دیگر قرار است منتقل شوم. این‌بار به پایگاه شماره ۱۱ در همان کمپ علوی. برای من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66210">قسمت قبل</a> درباره فشارهای روحی و جسمی شدیدی گفتیم که بعد از اعلام تصمیم به جدایی بر امیر اعمال شد.</p>
<p>چند روز بعد دوباره به پایگاه خودمان، بنیاد علوی، برگشتیم. وقتی رسیدیم، به من اطلاع دادند که بار دیگر قرار است منتقل شوم. این‌بار به پایگاه شماره ۱۱ در همان کمپ علوی. برای من این خبر مثل نسیمی از آزادی بود. فکر می‌کردم هر جایی بهتر از بودن زیر دست محمد تهرانچی به عنوان فرمانده یگان و احمد شاعری به عنوان فرمانده دسته است. وسایلم را جمع کردم و همان شب کامیونی آمد تا مرا به پایگاه جدیدم ببرد؛ پایگاهی که چند قدم پایین‌تر از محل قبلی در کمپ علوی قرار داشت. راننده، یکی از فرماندهان تانک به نام محمود بود و کنار او فرمانده جدید دسته تانکم، نادر رشیدی، نشسته بود.</p>
<p>پایگاه ۱۱ همیشه در ذهنم پایگاهی &#8220;باحال‌تر&#8221; با آدم‌های صمیمی‌تر بود. دوستان قدیمی‌ام از آلمان هم آنجا بودند؛ یاسر و موسی اکبری، که در پاریس با آن‌ها آشنا شده بودم. خوابگاه‌های‌مان تازه ساخته شده بود و سالن غذاخوری همراه با حیاطی در وسط کمپ و در گودالی بزرگ با تپه‌هایی بلند اطرافش قرار داشت.</p>
<p>حالا وسط ژانویه ۲۰۰۳ بود. لحن آمریکا نسبت به عراق سخت‌تر شده بود. کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل، هشدار داده بود که آمریکا ممکن است بدون تأیید شورای امنیت وارد جنگ شود. امید در دل ما جوان‌ترها زنده شد؛ انگار بالاخره نوری در انتهای این تونل تاریک دیده می‌شد.</p>
<p>وقتی در پایگاه ۳ بودم، مجاهدین یک بازی کامپیوتر‌ی جنگی را تغییر داده بودند به‌طوری‌که هر چهار نفر از خدمه تانک می‌توانستند پشت سیستم‌های جداگانه بنشینند، یکی رانندگی کند، یکی تیراندازی، یکی فرماندهی. شبیه یک شبیه‌ساز واقعی جنگ بود. گاهی که فشار تنهایی و انزوا در مجاهدین زیاد می‌شد، شخصیت داخل بازی را از تانک پیاده می‌کردم و در دل جنگل‌ها رها می‌کردم تا بدود… می‌دوید و می‌دوید، بی‌آن‌که بدانم مقصدش کجاست. برایم آزادی در آن لحظه همین بود. بزرگ‌ترین آرزویم همین شده بود: فرار از سیم‌خاردارها، از دیوارها، از قفس.</p>
<p>اما حالا همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد. کل کمپ علوی وارد فاز آماده‌سازی برای یک جنگ احتمالی می‌شد. تانک‌ها را آماده می‌کردیم، سلاح‌ها و مهمات را از انبارها بیرون می‌آوردیم، تمیز می‌کردیم، آموزش‌ها را مرور می‌کردیم. همه چیز در حالت آماده‌باش بود.<br />
مسعود رجوی و هیجان حمله آمریکا</p>
<p>و بعد، بالاخره، دوباره ما را به یک نشست رهبری فراخواندند. کوله‌پشتی‌هایمان را بستیم و این‌بار راهی قرارگاه اشرف شدیم. ۱۰ مارس ۲۰۰۳، نشستی با مسعود و مریم داشتیم. این جلسه شباهت زیادی داشت به جلسه‌ &#8220;فروغ جاویدان&#8221; در سال ۱۳۶۷، زمانی که مسعود اعلام کرده بود که باید به هر قیمتی به ایران حمله کرد. اما حالا شرایط فرق می‌کرد. دیگر خبری از بحث‌های ایدئولوژیک و خودانتقادی‌های بی‌پایان نبود. واقعیت‌های ژئوپولیتیکی سازمان را مجبور به تصمیم‌گیری کرده بود.</p>
<p>مسعود روی صحنه آمد. بعد از فروکش کردن فریادها و شعارهای جمعیت، با لحنی جدی گفت: &#8220;ما در شرایطی فوق‌العاده حساس قرار داریم. این وضعیتی نیست که ما خواسته باشیم، اما واقعیت همین است. جنگ به احتمال زیاد به ‌زودی آغاز می‌شود و ما باید مطابق آن عمل کنیم. ما نقشی در این جنگ نداریم، اما چون در کشوری هستیم که میدان جنگ خواهد شد و چون &#8220;مهمان&#8221; این کشوریم، باید بدون تأخیر خود را آماده کنیم. باید در لحظه آغاز جنگ، با تمام توان نظامی‌مان به ایران حمله کنیم.&#8221;</p>
<p>جمعیت از جا برخاست، فریاد زد، کف زد، شادی کرد. من هم از ته دل فریاد زدم. برای اولین‌بار بعد از سال‌ها احساس کردم نوبت ما رسیده است؛ فرصتی برای رهایی از بن‌بستی که سال‌ها در آن گیر کرده بودیم. انرژی در سالن آن‌قدر زیاد بود که حس می‌کردم سقف دارد از جا کنده می‌شود. مسعود ادامه داد: &#8220;باید در این مدت کوتاه خود را آماده کنیم. علامت شروع حرکت ما زمانی است که نخستین موشک به یکی از پایگاه‌های مجاهدین اصابت کند. آن لحظه، لحظه حرکت به سمت مرز ایران است.&#8221;</p>
<p>بعد به وسط صحنه رفت، فریاد زد: &#8220;همه پایگاه‌ها! بر پا!&#8221; همه ساکت شدند. ایستادند. به رهبر چشم دوختند. او گفت: &#8220;تبریک می‌گم!&#8221; و شروع کرد به کف زدن. ما هم دوباره فریاد زدیم، اشک ریختیم، فریاد زدیم: &#8220;تمومه دیگه! داریم می‌ریم!&#8221;</p>
<h3>کودک سربازان در کار آمادگی برای حمله به ایران</h3>
<p>فردای آن روز، همه به پایگاه‌هایشان برگشتند. حالا دیگر زمان آماده‌سازی واقعی بود. این روزها شادترین روزهایی بودند که در مجاهدین تجربه کرده بودم. همه شبانه‌روز با کم‌ترین خواب کار می‌کردند. کسی نمی‌خواست بخوابد. گویی قرار بود به بزرگ‌ترین رویداد دنیا برویم.</p>
<p>تپه‌هایی که اکثرا خشک و بی‌روح بودند، حالا به نظرم زیبا و پرمعنا بودند. سالن غذاخوری پر از گفتگو و خنده شده بود. حتی جلسات شبانه که همیشه کابوس بودند، حالا به دل می‌نشستند. بالاخره آخرین جلسات بودند پیش از رفتن!</p>
<p>من به انبارهای زیرزمینی مهمات رفتم و جعبه‌های چوبی سنگین با گلوله‌های تانک را بیرون کشیدم. هر جعبه دو تا گلوله درونش بود وبیش از ۳۰ کیلو وزن داشت. با کمک نفر دوم، آن‌ها را با طناب بلند کردیم و در محل پارک تانک‌ها بار زدیم. شب‌ها با نور پروژکتورها کار ادامه داشت. همه تانک‌ها باید بازبینی می‌شدند و آماده رزم می‌شدند.</p>
<p>من که در آن زمان توپچی تانک T-55 بودم، برای اولین‌بار تانک را پر از گلوله می‌کردم. ۴۳ گلوله بزرگ درون برجک جا داده شد. وقتی تمام شد، از قدرت انفجاری که آن‌جا ذخیره شده بود، وحشت‌زده شدم.</p>
<p>فضا کاملاً شبیه روایت‌هایی بود که درباره عملیات فروغ جاویدان شنیده بودیم. مجاهدانی که از خستگی روی پای خود خواب‌شان می‌بردند. من هم یک‌بار در حین پر کردن خشاب تیربار سنگین دوشگا، در همان حالت ایستاده به خواب رفتم. ولی نوعی رضایت همراهم بود. از اینکه خستگی‌ام معنا داشت.</p>
<p>در همین روزها بود که فرد جدیدی وارد پایگاه ۱۱ شد. نه از ایران، بلکه از سوئد. پسر یکی از اعضای مجاهدین، به‌تازگی از گوتنبرگ آمده بود. اسمش حنیف تقی‌زاده (کفایی) بود. دلم برایش سوخت. هیچ آمادگی ذهنی نداشت برای چیزی که در پیش بود. ما سال‌ها در صحرا با این سبک زندگی خو گرفته بودیم. او اما مستقیم از رفاه سوئد به قلب یک آمادگی جنگی افتاده بود.</p>
<p>ولی از طرفی هم خوش‌شانس بود. لازم نبود آن جلسات ایدئولوژیک سنگین را تحمل کند یا سال‌ها پشت سیم‌خاردار زندگی کند. در زمان درستی آمده بود. هرچند که هنوز هیچ آموزش نظامی ندیده بود و کاملاً ناآشنا با زندگی میدانی در بیابان بود — اما این چیزی بود که در عمل یاد می‌گرفت. به روش سخت. او در دسته من و فرمانده دسته نادر رشیدی قرار گرفت و من سریع با او رابطه دوستی برقرار کردم.</p>
<h3>شبِ چهارشنبه‌سوری؛ آستانه‌ی &#8220;آزادی&#8221;</h3>
<p>روز موعود فرا رسید. نوزدهم مارس ۲۰۰۳، شبِ آخرین چهارشنبه‌ سال پیش از نوروز بود؛ همزمان با آغاز رسمی حمله‌ ایالات متحده به عراق. شبِ جشن آتش ایرانیان، تبدیل شده بود به شعله‌ای واقعی از آتش جنگ. همان روز به ما دستور داده شد تا با تمامی سلاح‌هایی که می‌توانستیم حمل کنیم، پایگاه را ترک کنیم.</p>
<p>احساساتم دیگر در کنترل نبود. فضای پایگاه آکنده از انرژی و جنب‌وجوش بود. همه مشغول بستن کوله‌پشتی‌ها، پر کردن سبدهای فلزی بیرون نفربرها و تانک‌ها با سلاح و دبه‌های آب بودند. به من دستور داده شد تا به انبار اسلحه بروم و یک آر‌پی‌جی-۷، یک مسلسل پی‌کا‌ام با دو خشاب ۲۵۰ تایی و کلاشنیکف شخصی‌ام را بردارم. مسلسل و آرپی‌جی را از شانه آویزان کردم، کلاشنیکف را از گردن آویختم و دو جعبه‌ی آلومینیومی پر از فشنگ را در دست گرفتم.</p>
<p>وقتی از سراشیبی پایین می‌آمدم، با آن‌همه سلاح که از تنم آویزان بود و تقریباً تمام بدن لاغرم را پوشانده بود، مضحک به نظر می‌رسیدم. با خودم گفتم: &#8220;واقعاً تا دندان مسلح شدم!&#8221; در پارکینگ، رزمنده‌ها روی تانک‌ها نشسته بودند، سرود می‌خواندند، رهبر را می‌ستودند و برای حرکت آماده می‌شدند. صحنه‌ای بود کاملاً فراواقعی. واقعاً قرار بود برای همیشه برویم؟</p>
<p>سوار برجک تانک خودمان شدم، شماره‌اش ۱۵۹۳ بود. سلاح‌هایم را در سبد فلزی جوش‌خورده به بدنه گذاشتم. هوا داشت تاریک می‌شد، یکی یکی تانک‌ها روشن شدند و در صفی بلند به سوی دروازه‌ی پایگاه حرکت کردند. با خودم فکر کردم: &#8220;واقعاً داریم می‌ریم!&#8221;<br />
وقتی تانک ما از حصار پایگاه گذشت، گویی نسیمی تازه به جانم وزید. با سرعت به سوی مرز ایران رفتیم. آفتاب غروب کرده بود و شب، با صدای گوش‌خراش موتورهای تانک‌های روسی و بوی گازوئیل سوخته در هوا پیچیده بود. برای من، این صدا و بو، نماد آزادی بودند. آزادی‌ای که شش سال در انتظارش بودم.</p>
<p>در میانه‌ی راه، طوفان شن شدیدی شروع شد. من بالای برجک نشسته بودم، صورتم را باد و شن می‌کوبیدند. همان‌جا، آواز پدرم را خواندم؛ سرودی که برای شهیدان مجاهدین نوشته بود:<br />
&#8220;باز میایم با فولاد!<br />
بازمی‌ میایم با باروت!<br />
بازمی‌ میایم با طوفان!&#8221;</p>
<p>فریاد می‌زدم، آن‌قدر بلند که صدا در همهمه‌ی موتور و شن گم می‌شد. از چیزی نمی‌ترسیدم. مرگ برایم بی‌معنا شده بود. تنها چیزی که مهم بود این بود که از جهنمِ این سال‌ها بالاخره داریم بیرون می‌رویم! پس از ساعتی فریاد و آواز، پایین آمدم و روی صندلی درون برجک نشستم. صدای موتور آن‌قدر بلند بود که استخوانم می‌لرزید. با خودم فکر کردم: &#8220;روسی‌ها چطور توی جنگ جهانی دوم تو این تنگنا می‌جنگیدن؟&#8221;</p>
<p>یک کیسه‌ی غذا داشتیم: چند تخم‌مرغ پخته و نان. از خستگی شدید، روی صفحه‌ی گرد آلومینیومی برجک خوابیدم، درست وسط مهمات تانک. نمی‌دانم چقدر خواب بودم، اما با خاموش شدن موتور بیدار شدم. بی‌حال از جا بلند شدم، دیدم تخم‌مرغ زیر بدنم له شده. بیرون آمدم، طوفان شن همچنان ادامه داشت.</p>
<p>می‌دانستم که چند شب پیش، بولدوزرها گودال‌هایی برای پنهان‌سازی تانک‌ها کنده بودند. هر تانک در گودالی یا خندقی قرار می‌گرفت و بعد با کیسه‌های شنی پوشانده می‌شد. قرار بود در آن حوالی بمانیم و منتظر دستور بمانیم. نشانه‌ حمله، برخورد موشک‌های ائتلاف با یکی از پایگاه‌هایمان بود.</p>
<p>فرمانده‌مان، محسن نادی، به من گفت برجک را بچرخانم به ساعت شش (عقب) و بعد قفل کنم. خواب‌آلود، اشتباهی کردم. بدون بررسی اطراف صفحه‌ی گردان، دسته‌ی چرخش را گرفتم و برجک را چرخاندم. کمی چرخاندم و برجک سفت شد. ناگهان صدای &#8220;ترق!&#8221; آمد. وحشت کردم. نکند گلوله‌ای گیر کرده باشد؟</p>
<p>وقتی چراغ را روشن کردم، دیدم ته یک سلاح درون یک روپوش روی یک طاقچه، قنداق اسلحه‌ای شکسته و آویزان به پایین. بهنام، هم‌ دسته من، آن را در تانک جا گذاشته بود. ترسیدم اعتراف کنم، پس اسلحه را در همان غلاف گذاشتم و گذاشتم خودش بفهمد.<br />
بیرون آمدم. در طوفان شن، با سوزن‌های بزرگ، گونی‌های شن را دوختم و با تیممان، تانک را پوشاندیم. شب اول نگهبانی دادم، بعد در گودالمان خوابیدم. با نور روز، شگفت‌زده شدم؛ بیرون از گودالها از روی سطح زمین هیچ‌چیز پیدا نبود. کاموفلاژ فوق‌العاده بود. گویی پنجاه تانک سنگین زیر پای آدم مدفون بودند.</p>
<p>زیر خاک و سکوت</p>
<p>روزهای انتظار، شب‌های کندن سنگر و خیال آزادی در آستانه‌ی مرز ایران. ما نزدیک مرز ایران بودیم در منطقه ای به اسم &#8220;مندلی&#8221; و باید روزها پنهان می‌ماندیم. غذایمان از کمپ علوی می‌آمد. یک شب، فرمانده‌مان، جمال ناطقی، پرسید: &#8220;امیر، وقتی رژیم سقوط کرد، در ایران می‌خوای کجا زندگی کنی؟&#8221; شوکه شدم. همیشه می‌گفتند تا آخر عمر در سازمان می‌مانیم. انگار او واقعی‌تر نگاه می‌کرد.<br />
شب‌ها سنگر می‌ساختیم، با کلنگ و بیل. عرق‌ریزان، مثل آخرین راند مبارزه بود. حتی وقتی دیگران استراحت می‌کردند، من تنها ادامه می‌دادم. با هر ضربه‌ی کلنگ، کلوخ‌های سرخ خاک جدا می‌شدند. یک شب، در تاریکی مطلق، یکی از بچه‌ها گفت: &#8220;کی داره وسط شب تنهایی سنگر می‌کنه؟&#8221; جواب آمد: &#8220;فکر کنم امیره… عجب جون‌کنی می‌کنه!&#8221;</p>
<p>در نگهبانی، در گودالی با آتش پنهانی، چای درست می‌کردیم و با بیسکوییت ماری می‌خوردیم. یک شب، از خستگی روی چهارپایه خوابم برد. از درد در انگشت بیدار شدم؛ موشی روی انگشتم را جویده بود چون بوی بیسکوییت می‌داد.<br />
کنار کمپ، رودخانه‌ای بود. من و یاسر یک صبح زود رفتیم و پنهانی، لخت در آب شیرجه زدیم. برخلاف قوانین سخت سازمان. روزها، گاه روی نگهبانی می‌دیدم مردم بومی کنار رود می‌آمدند. تنها چیز خوشایند، شستن عرق و خاک از تن بود.<br />
بعد از مدتی، به ما نارنجک دادند. چهار نارنجک تهاجمی، صیقلی، برای فضاهای بسته. کنارشان، سه خشاب پر برای کلاشنیکف روی جلیقه‌ام می‌بستم.</p>
<p>زن‌ها و دخترهایی هم از روستا می‌آمدند. من بیست ساله بودم و در خیالم، به روابطی که شاید می‌توانستم داشته باشم فکر می‌کردم. خیالاتی هیجان‌انگیز اما غیرممکن.<br />
شب‌ها، آسمان بغداد از نور انفجارها روشن می‌شد. صدای جنگنده‌ها از هر طرف می‌آمد. گاهی روی بام پناهگاه‌ها می‌نشستیم، کف می‌زدیم و سوت می‌کشیدیم. محسن نادی سرمان فریاد زد: &#8220;فکر کردید چی کار می‌کنید؟ بیاید پایین!&#8221; بعد گفت:&#8221;می‌دونید کی رو زدن؟&#8221;<br />
–عراقی‌ها؟<br />
–نه! نیروهای خودمون بودن. پایگاه ۳ کمپ علوی!</p>
<p>اسم تورج آمد توی ذهنم. دوستم. آن‌جا بود. شوک شدم. ولی بعد فهمیدیم معجزه‌وار کسی کشته نشده. یکی حین دوش گرفتن در یکی از کامیونها که بازسازی شده، ترکش به نشیمنگاهش خورده بود. لخت، وحشت‌زده دویده بود بیرون… ولی نجات یافته بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Jul 2025 06:53:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65781</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از جلسه ای که به مناسبت 11 سپتامبر گرفته شد، صحبت کرد. چند روزی از آن جلسات آزاردهنده می‌گذشت. جلساتی که دیگر تنها انتقاد یا بحث نبودند، بلکه صحنه‌هایی از تحقیر، حمله‌ی شخصی، و شکنجه‌ی روانی و جسمی بودند. آن روز، بار دیگر ما را به جلسه‌ی جمعی رهبری فراخواندند؛ [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723">قسمت قبل</a> امیر یغمایی از جلسه ای که به مناسبت 11 سپتامبر گرفته شد، صحبت کرد.</p>
<p>چند روزی از آن جلسات آزاردهنده می‌گذشت. جلساتی که دیگر تنها انتقاد یا بحث نبودند، بلکه صحنه‌هایی از تحقیر، حمله‌ی شخصی، و شکنجه‌ی روانی و جسمی بودند. آن روز، بار دیگر ما را به جلسه‌ی جمعی رهبری فراخواندند؛ همان سالن بزرگ همیشگی، پر از آن حال و هوای تهدید و انتظار. صدای قدم‌های سنگین و هماهنگ به گوش می‌رسید. رهبر، با گام‌هایی محکم و مصمم روی صحنه آمد. دو طرف پله‌های صحنه، نگهبانان مسلح ایستاده بودند، درست مثل ستون‌هایی از ترس. ردیف دوم از محافظان نیز، کمی دورتر، دیواری دیگر از قدرت و کنترل می‌ساختند.</p>
<p>رهبر در مرکز صحنه ایستاد. نگاهی انداخت، جدی و نافذ، به دریای سبزی لباس فرم که سالن را پر کرده بود؛ یونیفرم‌های سبز اعضا، منظم و بی‌حرکت، و میان آن‌ها، لکه‌های قرمز از شال‌های سرخ زنان، مثل پرچم‌هایی از سکوت. بعد از مکثی سنگین، صدایش در سالن طنین انداخت: &#8220;در راستای انقلاب ایدئولوژیک مریم، هدیه‌ای برای شما دارم… شما همه‌چیزتان را به من داده‌اید، اما چیزی را نزد خود نگه داشته‌اید؛ چیزی که مانع اتحاد کامل شما با من و با این مبارزه شده: افکار و خیال‌پردازی‌های جنسی‌تان.&#8221;</p>
<p>مکث کرد. لحظه‌ای سنگین که مثل خنجر روی سینه‌ها فرود آمد. سپس ادامه داد: &#8220;از این پس چیزی به‌نام “غسل هفتگی” خواهیم داشت. باید تمام افکار خصوصی، به‌ویژه افکار جنسی‌تان را در طول هفته ثبت کنید و آخر هفته، در جلسه‌ای که غسل هفتگی نام دارد، جلوی سایر اعضا با صدای بلند بخوانید. اعضا نیز شما را بابت این افکار سرزنش خواهند کرد، حمله خواهند کرد، و شما از آن‌ها “پاک”خواهید شد. با این فرآیند، افکارتان محو می‌شوند و شما در نهایت یکی می‌شوید با مجاهدین، با من!&#8221;</p>
<p>سکوتی سنگین و ترسناک سالن را در خود بلعید. انگار ده هزار آدم نفس‌شان را حبس کرده بودند. نه صدای سرفه‌ای، نه تکانی. فقط سکون. سکوتی که گویی زمان را منجمد کرده بود. در ذهنم تکرار می‌کردم: &#8220;این چه هدیه‌ای‌ست؟ چیزی به ما نداده، بلکه آخرین سنگرمان را هم می‌خواهد بگیرد. حتی افکارمان، حتی آنچه درون سرمان پنهان کرده‌ایم. ما که اجازه تماس با جنس مخالف را نداشتیم، اما فکر… فکر که حق هر انسانی‌ست. اگر فکر هم از ما گرفته شود، از من چه باقی می‌ماند؟ شاید قرار است همین &#8220;من&#8221; نابود شود. شاید &#8220;من&#8221; دشمن انقلاب است.&#8221;</p>
<p>بله، دقیقاً همین را بارها در جلسات &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221; شنیده بودیم. جلساتی که در اواخر دهه‌ شصت آغاز شد، زمانی که ما هنوز کودک بودیم، در مدرسه‌های کمپ اشرف. آن روزها پدر و مادرهایمان شرکت می‌کردند و ما در حیاط بازی می‌کردیم. بعدها، وقتی خودمان به مجاهدین پیوستیم، آن جلسات را در قالب نوارهای ویدئویی دیدیم.</p>
<p>در آن نوارها، رهبر با صدایی آرام‌تر سخن می‌گفت، تلاش می‌کرد دل‌های مردد را به سوی خود بکشاند. می‌گفت: &#8220;مجاهدین همه‌چیز را فدا کرده‌اند. جان، زندگی، وطن، غربت… اما هنوز همه‌چیز را نداده‌اند. چرا باید جنگ را با تردید ادامه دهید؟ چرا با وجود این‌همه از خودگذشتگی، آن یک قدم آخر را برندارید؟&#8221;</p>
<p>در همان حال، دست در جیبش برد و یک پاکت سیگار و فندک بیرون کشید. پاکت سیگار را پشت کمرش پنهان کرد و دست دیگرش را جلو آورد و با کف دست رو به بالا گفت: &#8220;شما هنوز چیزی را پنهان کرده‌اید. جیبتان را خالی کنید. آنچه را نگه داشته‌اید، بدهید. اگر ندهید، این مبارزه به پیروزی نمی‌رسد.&#8221;</p>
<p>آن‌روزها در ابتدای انقلاب ایدئولوژیک، منظورش خانواده‌ها، همسران و فرزندان بود. اما حالا، پانزده سال بعد، او پا را فراتر گذاشته بود. حالا حتی خیال‌ها، فانتزی‌های جنسی، خلوت‌ترین زوایای روان‌مان را هم می‌خواست. اسم آن جلسات را هم غسل هفتگی نهاد.<br />
سالن در سکوت مطلق فرو رفته بود. اما ناگهان، مثل انفجاری هماهنگ، جمعیت از جا برخاست. همان‌طور که روی صندلی‌ها نشسته بودند، همزمان برخاستند و به سمت چهار میکروفن قرار گرفته در راهروهای سالن هجوم آوردند. صندلی‌ها به اطراف پرتاب شدند، صدای ساییده شدن فلز، برخوردها، شتاب… مثل ارتشی از مورچه‌ها که همه در یک مسیر حرکت می‌کردند: به سمت میکروفن.<br />
من مات و مبهوت مانده بودم. این چه بود که می‌دیدم؟ نخستین افرادی که به میکروفن رسیدند، فریاد می‌زدند، سوگند وفاداری سر می‌دادند، رهبر را ستایش می‌کردند، انگار که نجاتی رخ داده باشد. بعضی‌ها حتی به روی شانه‌های یکدیگر می‌رفتند، برای رسیدن به میکروفن. همه با صدایی بلند، درهم و نامفهوم، اما یک واژه واضح در میان همهمه‌ها تکرار می‌شد: &#8220;برادر! برادر مسعود!&#8221;<br />
من به صندلی‌ام چنگ زده بودم. دندان روی هم می‌فشردم. این نخستین باری بود که از درون می‌لرزیدم. نه حمله‌ی موشکی، نه جنگ، هیچ‌چیز این‌طور قلبم را فشرده نکرده بود. فضا چنان آغشته به تنش و التهاب بود که کافی بود یک کبریت روشن شود و همه‌چیز منفجر گردد.</p>
<p>چرا همه این‌طور هیجان‌زده شده‌اند؟ این هدیه ست؟ واقعاً؟ و چرا من هیچ‌چیز احساس نمی‌کنم؟<br />
یکی از بچه‌های نوجوان از آلمان، خودش را به میکروفن رساند. نگاهش آشفته بود، پر از جنون. فریاد زد: &#8220;ممنونم برادر مسعود! من را از شیطان درون آزاد کردی! من خود شیطان بودم!!!&#8221;</p>
<p>با ناباوری نگاهش می‌کردم. این رضا چاووشی بود. همان پسری که زمانی Ice Cube گوش می‌داد و عاشق گنگستر رپ بود. حتی او هم…؟ حتی رضا هم این‌طور منقلب شده بود؟ انگار این افراد در یک حالت تعلیق روحی بودند. گیر کرده در میان راه. و حالا رهبر، با این &#8220;هدیه&#8221;، کلید رهایی‌شان را داده بود. انفجار عاطفه، اشک، فریاد، سوگند…</p>
<p>افرادی که هنوز نشسته بودند، یکی‌یکی بلند شدند. صفی شکل گرفت، طولانی، که از میکروفن‌ها شروع می‌شد و تا انتهای سالن ادامه داشت. و من… من یکی از اندک افرادی بودم که هنوز نشسته بودم. در انتهای سالن&#8230; یا بقیه واقعاً خوشحال بودند، یا از ترس قضاوت و حمله در جلسات بعدی، برخاسته بودند. اما من نمی‌توانستم برخیزم. گویی چیزی مرا به صندلی چسبانده بود. فکر کردم: &#8220;یه جای کار اشتباهه. یه چیزی این وسط درست نیست.&#8221;</p>
<p>اما چطور من، نوجوان هفده‌ساله، به این نتیجه رسیده بودم، در حالی‌که یک پیرمرد سینیور سیتیزن آمریکایی که تمام عمرش را در دموکراسی و آموزش غربی سپری کرده بود، حالا پشت میکروفن فریاد می‌زد که رهبر، او را از زنجیرهای نامرئی آزاد کرده؟</p>
<p>هر کسی که پشت میکروفن می‌آمد، با اشک و فریاد، تشکر می‌کرد. تا آن‌که مردی کوتاه، با موهای خاکستری، که نامش هم مسعود بود و از هواداران سابق مجاهدین در لندن، پشت میکروفن آمد. صدایش لرزان بود، ولی آرام گفت: &#8220;متأسفم برادر مسعود… اما فکر نمی‌کنم بتونم در این غسل‌های هفتگی شرکت کنم یا چنین گزارش‌هایی رو بخونم…&#8221;</p>
<p>اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای اعتراضاتی بلند، از هر گوشه‌ی سالن برخاست. آن‌ قدر شدید که کل جمعیت، حدود ده هزار نفر، هم‌زمان فریاد زدند: &#8220;گمشو پاسدار! گمشو پاسدار!&#8221;</p>
<p>مرد کوتاه‌قامت، گوش‌هایش را گرفت. در خودش فرو رفت. نشست. گریه کرد. من شاهد حملات لفظی در جلسات کوچکتر در باقرزاده بودم، اما این‌جا… این‌جا چیزی دیگر بود. روان آدم، حتی از بیرون، می‌لرزید.</p>
<p>رهبر، با لبخندی آرام، روی صحنه قدم می‌زد. به آن مرد فروپاشیده خیره شد و گفت: &#8220;من چیزی نمی‌گم. این جمع است که تصمیم خودش رو گرفته. و جمع، همیشه حق داره!&#8221;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2025 05:31:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[11 سپتامبر 2001]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65723</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از یکی از نشست‌های طولانی و فرسایشی با رهبری، در طول آن دوره‌ چهارماهه‌ &#8220;طعمه&#8221; در باقرزاده، به ما اجازه ورزش آزاد داده شد. خیلی‌ها از فرصت استفاده کردند و رفتند سراغ فوتبال در زمین‌های وسیع باقرزاده. من هم کنار یکی از زمین‌ها ایستاده بودم و داشتم بازی را تماشا می‌کردم. ناگهان دیدم برادر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از یکی از نشست‌های طولانی و فرسایشی با رهبری، در طول آن دوره‌ چهارماهه‌ &#8220;طعمه&#8221; در باقرزاده، به ما اجازه ورزش آزاد داده شد. خیلی‌ها از فرصت استفاده کردند و رفتند سراغ فوتبال در زمین‌های وسیع باقرزاده. من هم کنار یکی از زمین‌ها ایستاده بودم و داشتم بازی را تماشا می‌کردم.</p>
<p>ناگهان دیدم برادر کمال، یکی از فرماندهان ارشد در پایگاه چهار، با شتاب زیاد به سمت زمین فوتبال می‌دود. لباس فرم سبز رسمی‌اش را پوشیده بود و چند برگ کاغذ A4 در دست داشت. مردی درشت‌هیکل و سنگین‌وزن بود، و از همان لحظه فهمیدم خبری مهم در راه است.</p>
<p>کمال مستقیم وارد زمین شد، دستش را بالا گرفت و از همه خواست دورش جمع شوند. بازی متوقف شد، و همه کنجکاوانه به سمت او رفتند. او به‌شدت هیجان‌زده و نفس‌نفس‌زنان بود و باید نفسش را جمع می‌کرد تا بتواند از روی کاغذ بخواند.</p>
<p>با شور و حرارتی خاص، کاغذها را بالا گرفت و گفت:</p>
<p>-&#8220;یکی از برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک با یک هواپیمای مسافربری هدف قرار گرفته و به‌طور کامل فرو ریخته!&#8221;</p>
<p>جمعی که با لباس ورزشی دور او ایستاده بودند، شروع کردند به دست زدن، سوت کشیدن و ابراز شادی. بعد، کمال ادامه داد و سایر جزئیاتی را که تا آن لحظه از طریق رسانه‌ها منتشر شده بود، برایمان خواند. افراد بالا و پایین می‌پریدند و از خوشحالی فریاد می‌زدند. کمال گفت که بالاخره دنیا از امپریالیسم بزرگ و ظلم و استثمارش انتقام گرفته است.</p>
<p>من وسط جمع ایستاده بودم، ذهنم کرخت و خسته از تمام آن نشست‌های رهبری و شکنجه‌های روانی مجاهدین در دو ماه گذشته. نمی‌توانستم خوشحال باشم. چون نه نسبت به آمریکا، نه غرب، نه حتی چیزی به نام امپریالیسم، هیچ‌گاه حس تنفر نداشتم. من که در غرب بزرگ شده بودم، در سوئد و فرانسه، فرهنگ آمریکایی را دوست داشتم.</p>
<p>ولی هم‌زمان، درک می‌کردم که چرا مجاهدین خوشحال بودند. مجاهدین خلق در بنیان خود یک سازمان مارکسیستی-اسلامی بود با ریشه‌هایی عمیق در سوسیالیسم و ضدیت با امپریالیسم. در بسیاری از سرودهایشان هم شعارهایی مثل &#8220;نبرد با آمریکا&#8221; و &#8220;امپریالیسم استثمارگر&#8221; شنیده می‌شد. از طرفی، مسعود رجوی پیش‌تر گفته بود که پس از سرنگونی رژیم در ایران، باید با صدام و عراق متحد شویم و تمرکز را روی مبارزه با امپریالیسم آمریکا بگذاریم.</p>
<p>بازی هنوز از سر گرفته نشده بود که برادر کمال دوباره با همان حالت دویدن از سمت ساختمان اداری برگشت، باز هم با یک دسته کاغذ در دست. مردم را دوباره دور خودش جمع کرد و با صدای بلند فریاد زد:</p>
<p>ـ &#8220;برج دوم مرکز تجارت جهانی هم با یک هواپیمای دیگر هدف قرار گرفته!&#8221;</p>
<p>بار دیگر، صدای شادی و هلهله زمین فوتبال را پر کرد. کمال ادامه داد:</p>
<p>ـ &#8220;ساعت ۰۹:۰۳، پرواز شماره ۱۷۵ یونایتد ایرلاینز به برج جنوبی برخورد کرد…&#8221;</p>
<p>تمام تمرین‌ها متوقف شد. دستور رسید که برای برگزاری جشن آماده شویم. قرار شد مراسم در سالن &#8220;چهل‌ستون&#8221; برگزار شود. فضا سراسر شور و شعف بود. لباس‌های رسمی سبز رنگ‌مان را پوشیدیم، سالن برای مهمانی آماده شد، و میزها با انواع شیرینی‌ها و کیک‌ها تزئین شدند.</p>
<p>هر پایگاه، جشن خودش را داشت. سالن چهل‌ستون فقط برای چند صد نفر جا داشت، و پایگاه ما مجوز حضور در آن را گرفته بود. وقتی وارد سالن شدم، حس عجیبی داشتم — حسی فراواقعی. موسیقی شاد پخش می‌شد، عده‌ای رقص کردی گروهی را شروع کرده بودند. تلویزیون‌هایی در قسمت‌های مختلف سالن نصب شده بود که مدام صحنه برخورد هواپیماها با برج‌ها و انفجار ابرمانند آتش و دود را پخش می‌کردند.</p>
<p>هر بار که صحنه تکرار می‌شد، مردم از جا برمی‌خاستند، دست می‌زدند، سوت می‌کشیدند، و از خوشحالی جیغ می‌زدند. بعضی هم با سینی‌های شیرینی به سمت کسانی که پشت میز نشسته بودند می‌رفتند.</p>
<p>من حتی در جشن‌هایی که مجاهدین به‌خاطر عملیات‌های موفق‌شان در داخل ایران برگزار می‌کردند، چنین شور و هیجانی ندیده بودم. تا آن لحظه، فکر می‌کردم دشمن اصلی فقط رژیم ایران است. ولی حالا این نوع شادی از نوعی دیگر بود — از جنسی کاملاً متفاوت. مثل پیروزی‌ای عظیم که من نمی‌توانستم آن را درک کنم. شاید هنوز درنیافته بودم که میزان نفرت مجاهدین از آمریکا و ایدئولوژی‌اش تا کجا ریشه دوانده است.</p>
<p>جشن تا آخر روز و شب ادامه داشت. افراد روی صحنه موسیقی اجرا می‌کردند، می‌خواندند، می‌رقصیدند. اما من زیاد نماندم. شب، بعد از شام در همان سالن، برگشتم به خوابگاه تا کمی بخوابم. با این‌حال، صدای ضربه‌های ساز و آواز، تا نیمه‌های شب در گوشم بود.</p>
<h3>مسعود رجوی در ستایش حمله یازده سپتامبر</h3>
<p>فردای آن روز، نشست رهبری با مسعود رجوی برگزار شد. ابتدا اعضای قدیمی‌تر به دیدار رهبر رفتند. چون ما، بچه‌های مجاهدین، در آن جلسه نبودیم، نمی‌دانستیم رجوی درباره‌ی حمله‌ی ۱۱ سپتامبر چه گفته. اما یکی از فرمانده‌های ارشد بعداً به یکی از ما گفته بود:</p>
<p>ـ &#8220;وقتی فیلم حمله به برج‌های دوقلو پخش شد، مریم رجوی فریاد شادی سر داد، ولی مسعود فقط ساکت نشسته بود و نگاه می‌کرد.&#8221;</p>
<p>مدتی بعد، نشست مشترک مسعود رجوی و مریم با همه‌ی ما برگزار شد. رجوی شروع به تحلیل سیاسی کرد و گفت:</p>
<p>ـ &#8220;حمله‌ی ۱۱ سپتامبر، رویدادی مثبت است که در آینده به نفع مجاهدین تمام خواهد شد.&#8221;</p>
<p>در همین حین، یکی از بچه‌های مجاهدین به نام علیرضا پشت میکروفون رفت و سخنان رهبر را تأیید کرد. در میانه‌ صحبت‌ها، رجوی ناگهان محمد، یکی دیگر از بچه‌های مجاهدین را صدا زد و از او خواست نظرش را بگوید. ظاهراً، روز قبل، محمد با علیرضا بحث کرده و گفته بود این حملات به ضرر عراق و مجاهدین تمام خواهد شد. علیرضا هم طبق معمول گزارش را داده بود و حالا رسیده بود به دست رهبر.</p>
<p>رجوی با عصبانیت رو کرد به محمد و گفت:</p>
<p>ـ &#8220;فکر کردی ما اجازه می‌دیم کسی (آمریکا) نگاه چپ به صاحب‌خانه‌مون (صدام) کنه؟&#8221;</p>
<p>چند هفته بعد، مسعود جلسه‌ی دیگری درباره‌ی ۱۱ سپتامبر برگزار کرد و گفت:</p>
<p>ـ &#8220;حمله‌ی ۱۱ سپتامبر، هدیه‌ای است به تمام اعضای مجاهدین که این مبارزه‌ طاقت‌فرسا و فرسایشی را طی کرده‌اند. از حالا تمرکز از عراق به سمت ایران جلب خواهد شد.&#8221;</p>
<p>من اما نمی‌فهمیدم منظورش چیست. چطور ممکن بود این حمله باعث شود تمرکز جهانی از عراق به ایران تغییر کند؟ ایران که نقشی در این حمله نداشت. گروهی به نام القاعده مسئولیت آن را بر عهده گرفته بود و رهبرشان هم اهل عربستان سعودی بود.</p>
<p>ولی این نوع ابهام در حرف‌های رجوی چیز جدیدی نبود. معمولاً صحبت‌هایش در ابتدا گنگ و پر رمز و راز بود، طوری که ما اعضای عادی باید در جلسات فرعی بنشینیم و تک‌تک جملاتش را تجزیه و تحلیل کنیم تا بالاخره &#8220;معنای ارزشمندش&#8221; را بفهمیم.</p>
<p>بعدتر گفت:</p>
<p>ـ &#8220;اگر یک اسلام بنیادگرا بتواند چنین کاری کند، تصور کنید اسلام انقلابی ما و انقلاب ایدئولوژیک مریم رجوی چه دستاوردی می‌تواند داشته باشد!&#8221;</p>
<p>هرچند، هم‌زمان اظهار کرد که مجاهدین همیشه هدف‌شان دوری از تلفات غیرنظامی بوده، در حالی که آن گروه آشکارا غیرنظامیان را هدف قرار داده بود. تا مدت‌ها بعد از حمله، سازمان مجاهدین هیچ موضع مشخصی درباره‌ی ۱۱ سپتامبر نگرفت&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65612</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65612#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Jun 2025 05:42:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[نشست دیگ و دیگچه]]></category>
		<category><![CDATA[نشست طعمه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65612</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#8220;طعمه&#8221;، نامی بود که بعدها برای چهار ماهی انتخاب شد که در آن، هر لحظه‌اش انگار از دل جهنم بریده شده بود. مسعود رجوی، رهبر سازمان، سالی حداقل یک‌بار و گاهی چند بار ما را به جلساتی فرا می‌خواند. در خرداد تا تیر سال ۲۰۰۱، ما را به کمپ &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; بردند تا در جلسات موسوم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65612">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;طعمه&#8221;، نامی بود که بعدها برای چهار ماهی انتخاب شد که در آن، هر لحظه‌اش انگار از دل جهنم بریده شده بود.<br />
مسعود رجوی، رهبر سازمان، سالی حداقل یک‌بار و گاهی چند بار ما را به جلساتی فرا می‌خواند. در خرداد تا تیر سال ۲۰۰۱، ما را به کمپ &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; بردند تا در جلسات موسوم به «سیاسی–استراتژیک» شرکت کنیم. در این نشست‌ها، رجوی همیشه پیش‌بینی‌هایی از وضعیت سیاسی ایران ارائه می‌داد؛ پیش‌بینی‌هایی که هرگز تفاوتی نمی‌کرد چه کسی رئیس‌جمهور شود یا چه تغییری در کشور رخ دهد — نتیجه همیشه یک چیز بود: سقوط رژیم.<br />
با نزدیک شدن به انتخابات ریاست‌جمهوری ایران در خرداد ۱۳۸۰، تمرکز بحث‌ها بر روی سناریوهای مختلف بود. ایران پس از انتخاب محمد خاتمی در ۱۳۷۶، به دو جناح تقسیم شده بود: یکی محافظه‌کار و دیگری اصلاح‌طلب. خود خاتمی در جناح اصلاح‌طلب قرار داشت. رجوی استدلال می‌کرد که اگر اصلاح‌طلبان پیروز شوند، آزادی نسبی مردم را جسورتر کرده و به اعتراضات گسترده ختم خواهد شد. و اگر محافظه‌کاران پیروز شوند، این بازگشت به سرکوب بیشتر، مردم را خشمگین کرده و باز هم منجر به قیام و سقوط رژیم خواهد شد. به هر حال، طبق نظر رجوی، رژیم رفتنی بود.</p>
<h3>قرارگاه باقرزاده آماده برای طعمه‌ها</h3>
<p>پس از پایان جلسات، به پایگاه‌های مرزی بازگشتیم. اما تنها چند روز بعد، پیامی اضطراری رسید: باید فوراً برای جلسه‌ای دیگر به کمپ &#8220;باقرزاده&#8221; برویم. این پایگاه، یکی از امنیتی‌ترین مکان‌ها بود؛ در نزدیکی بغداد، محصور در میان پایگاه‌های نظامی عراق.<br />
کسی نمی‌دانست برای چه فراخوانده شده‌ایم و چند روز آنجا خواهیم بود. ما دوباره در سوله‌های فلزی نیم‌دایره‌ای، تخت‌های دوطبقه‌مان را نصب کردیم. خوابگاه و غذاخوری‌مان نزدیک سالنی با ستون‌های زیاد بود که آن را &#8220;چهل‌ستون&#8221; می‌نامیدند — جایی که سال قبل، «نسرین» جانشین رجوی، در آن نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک را با ما برگزار کرده بود.<br />
وقتی شام خوردیم و برای شستن سینی‌ها به اتاق شستشو رفتیم، صدای فریادهایی وحشتناک از سالن چهل‌ستون شنیدم. صداهایی که مو به تن آدم سیخ می‌کرد: &#8220;حروم‌زاده‌ی کثیف!&#8221;، &#8220;خائن!&#8221;، &#8220;پاسدار!&#8221; (لقبی تحقیرآمیز برای افراد سپاه)، &#8220;گمشو لاشخور!&#8221; و انواع فحش‌های رکیک. لرزش دیوارها را احساس می‌کردم. چیزی فراتر از هر نشستی بود که پیش‌تر دیده بودم. صداها تا نیمه‌شب در خوابگاه ادامه داشت.<br />
صبح روز بعد، در صف، لباس‌های سبزمان را اتو کرده، منظم ایستاده بودیم تا به سمت سالن اصلی باقرزاده حرکت کنیم. افراد دیگری از پایگاه‌های مختلف هم در راه بودند. همه چیز حال و هوای جدی و سنگینی داشت.<br />
پس از عبور از بازرسی‌های بدنی و فلزیاب‌ها، وارد سالن شدیم. هر پایگاه، &#8220;بخش&#8221; خود را داشت. زنان با روسری‌های قرمز در بخش جلو، سمت چپ می‌نشستند. مسعود رجوی روی صحنه آمد و با فریاد شعارهایی چون &#8220;با مسعود، با مریم، با عهد و پیمان‌مان، تا پایان می‌جنگیم!&#8221; استقبال شد.</p>
<h3>عبور از مرز سرخ رجوی یعنی نابودی مطلق</h3>
<p>رجوی جلسه را با صراحتی بی‌سابقه آغاز کرد. گفت در سال‌های اخیر، برخی اعضا از قوانین سازمان سرپیچی کرده‌اند، روابط دوستی ممنوعه برقرار کرده‌اند، و برخی حتی وانمود می‌کنند که دیگر ایمان ندارند و نماز نمی‌خوانند. اما مهم‌ترین مسئله، دوران حساس و سرنوشت‌سازی بود که به گفته‌ او، مجاهدین در آن به سر می‌بردند و هیچ انحرافی را نباید تحمل کرد.<br />
از این پس، کسی که قصد خروج داشته باشد، باید در جلسه‌ای عمومی اعلام کند که قصد خیانت و ترک مبارزه را دارد. جمع حق دارد به او توهین کند. سپس به محلی ایزوله به نام &#8220;خروجی&#8221; فرستاده می‌شود و دو سال آنجا در انزوا می‌ماند. بعد به نیروهای عراقی تحویل داده می‌شود تا به جرم ورود غیرقانونی به کشور، در زندان ابوغریب پنج سال زندانی شود. نهایتاً اگر شرایط مهیا شود، در قالب تبادل اسرا به رژیم ایران تحویل داده خواهد شد.<br />
پیش از این روند، فرد باید مقابل دوربین بنشیند و &#8220;اعتراف&#8221; کند که ضعیف بوده و به ایران خواهد رفت. به این ترتیب، دیگر هرگز نمی‌تواند از گذشته‌اش در سازمان برای انتقاد استفاده کند. رجوی این طرح را &#8220;مرز سرخ&#8221; نامید — خطی که عبور از آن یعنی نابودی مطلق.<br />
از آن روز، روزهای طولانی جلسات آغاز شد. رجوی روزانه چند بند جدید به &#8220;قوانین سازمانی&#8221; اضافه می‌کرد و بر روی تخته می‌نوشت. بعد افراد یکی‌یکی پشت میکروفون می‌رفتند و تأیید می‌کردند. هرگونه حرف، شک، یا حتی فکر به رفتن، نشانه‌ای از خیانت تلقی می‌شد. حتی گفت‌وگو درباره دنیای بیرون، خواندن موسیقی غربی یا ‌ترک نماز، &#8220;شروع خیانت&#8221; تلقی می‌شد.</p>
<h3>جلسات دیگ، جوشیدن تا فلز خالص</h3>
<p>در پایان هر روز، پایگاه‌ها به بخش‌های خود بازمی‌گشتند و جلساتی به نام &#8220;دیگ&#8221; برگزار می‌کردند — جایی که هر فرد، مثل تکه‌گوشتی در یک دیگ جوشان، باید بجوشد تا ناخالصی‌ها و افکار مغایر با رهبری بسوزد و تنها &#8220;فلز خالص&#8221; باقی بماند.<br />
در این جلسات، افراد باید به افکار ممنوعه‌شان اعتراف می‌کردند. حتی اگر کسی از خارج آمده بود، باید اقرار می‌کرد که فکر برگشت به آنجا را در سر داشته. همه باید فهرستی از این افکار &#8220;منزجرکننده&#8221; می‌نوشتند و جلوی جمع می‌خواندند. بعد مورد حمله‌ی لفظی، فیزیکی و تحقیرآمیز قرار می‌گرفتند. اگر کسی چیزی نمی‌گفت یا انکار می‌کرد، می‌گفتند پس حتماً چیزهایی برای پنهان کردن دارد.<br />
من، که از خارج آمده بودم، و دیگرانی مثل &#8220;حمیدرضا&#8221; — هوادار پیشین سازمان از کانادا که همراه من از ایتالیا به اردن آمده بود — تحت فشار بیشتری قرار داشتیم. خاطرم هست یک‌بار از من پرسید: &#8220;کدوم خواننده‌ی غربی رو دوست داری؟&#8221; گفتم: &#8220;Roxette&#8221; . بعد از چمدان سامسونیتش چند کاست بیرون کشید و به من قرض داد. حتی عکسی نشانم داد از خودش و دوست‌دختر سابقش در بالای برج تورنتو. همه این‌ها، خلاف قوانین بود.<br />
وقتی نوبت حمیدرضا شد تا «سوژه» جلسه شود، من مثل همیشه ساکت ماندم و در حملات به سوژه شرکت نمی‌کردم. اما آخر جلسه یکی از افراد رو به پشت سالن کرد وگفت: &#8220;من دیدم امیر با این خائن نشست و برخاست می‌کرد. حتماً با هم رابطه‌ی ممنوعه داشتن!&#8221; و ناگهان تمام جمع به سمت من برگشت.</p>
<h3>فشار جمعی در نشست دیگ، علیه دوستی حمیدرضا و امیر</h3>
<p>با فشار جمع، من را بلند کردند، به جلو هل دادند. حال روبه روی حمیدرضا ایستاده بودم و زیر فریادهایی مثل &#8220;افشا کن!&#8221; و &#8220;خائن!&#8221; قرار گرفتم. بعد از مدتی طولانی برای خلاصی از این شکنجه روحی، به آرامی و به ناچار گفتم: &#8220;یادت هست اون کاست Roxette که دادی بهم؟…&#8221; هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که حمله به حمیدرضا شروع شد. من را به پشت راندن و حملات به او شروع شد. پس از مدتی دوباره من را به جلو هل دادند و با فریاد گفتند: &#8220;بیشتر افشاکن!&#8221;<br />
بعد، برای اینکه از فشار خلاص شوم، یادم افتاد به همان عکس… و گفتم: &#8220;اون عکس با دختره توی برج تورنتو…&#8221;. این‌بار، طوفان واقعی شد. فریادها، توهین‌ها، تف،… و من عقب رانده شدم. حمیدرضا، در میان حلقه‌ای از خشم، فقط سرش پایین بود. یک لحظه نگاهم کرد — با چشمانی غمگین. و آن نگاه، قلبم را شکست.<br />
وقتی جلسه تمام شد، در خوابگاه به او نزدیک شدم و گفتم: &#8220;منظوری نداشتم…&#8221; لبخند زد و گفت: «&#8221;هیس… من می‌شناسمت. می‌دونم عمدی نبوده.&#8221; با لبخند گرم او و دستش روی شانه من، متوجه شدم که شرایط من را درک می‌کرد و گله ای از من ندارد.<br />
بعضی روزها، اگر فرصتی پیش می‌آمد، ورزش می‌کردیم. من فنر دستی‌ام را برمی‌داشتم و با واکمن سونی‌ام، در حمام تمرین می‌کردم. گاهی به پشت خاکریزها می‌رفتم — جایی ممنوع، چون فرار محسوب می‌شد. اما آنجا تنها جای خصوصی من بود. یک‌بار نگهبانی آمد، جوانی با موهای طلایی تیره. گفت مزاحمم نمی‌شود، فقط همان‌جا می‌ماند. اسمش علیرضا میرباقری بود — کسی که بعدها فرمانده‌ام و یکی از نزدیک‌ترین دوستانم شد.<br />
در دل آن جهنم، فقط واکمن سونی‌ام پناهم بود. شب‌ها، در تاریکی، در پارکینگ کامیون‌ها، به رادیوی انگلیسی‌زبان گوش می‌دادم. یک شب، ترانه‌ای از Afroman پخش شد: Because I got high…<br />
و در آن لحظه، روی کاپوت کامیونی دراز کشیده بودم، زیر آسمان پرستاره، حس می‌کردم که روحم، هرچند برای چند دقیقه، از دیوارهای ضخیم باقرزاده پر کشیده…</p>
<h3>هر صبح آغاز جهنمی دوباره برای نابودی هویت</h3>
<p>صبح‌ها دیگر فقط آغاز یک روز نبودند، بلکه طلوع یک جنگ تازه بودند — جنگی خاموش، اما بی‌رحم، میان من و خودم. هر بار که در خوابگاه چشم باز می‌کردم، برای لحظه‌ای فراموش می‌کردم کجایم. اما خیلی زود، صدای قدم‌های نظامی، دستورهای کوتاه، فریاد ‌ها، و نگاه‌های خسته‌ی اطرافیان، دوباره واقعیت را مثل پتکی بر سرم می‌کوبید. واقعیتی که در آن حتی افکارم، نه‌فقط اعمالم، مجازات داشتند.<br />
جلسات دیگ همچنان ادامه داشت. هر روز، هر شب، یکی دیگر قربانی می‌شد. به اصطلاح &#8220;سوژه&#8221;. و عجیب‌تر اینکه، همه‌ی کسانی که با شدت به سوژه حمله می‌کردند، می‌دانستند دیر یا زود خودشان هم در جایگاه او خواهند ایستاد. با این‌حال، همچنان با نفرت فریاد می‌زدند، توهین می‌کردند، حتی لگد و مشت می‌زدند.<br />
چون اگر سکوت می‌کردی، یا حتی فقط کمتر فریاد می‌زدی، به تو هم شک می‌کردند: &#8220;چرا دفاع نکردی از سازمان؟ نکند با سوژه رابطه‌ی دوستانه داری؟ نکند افکارش را قبول داری؟&#8221;<br />
در این بازی روانی، جایی برای دوستی نبود. هیچ اعتمادی وجود نداشت. حتی برادری و خواهری هم زیر سایه‌ی شک و ترس، له می‌شد. به‌ندرت پیش می‌آمد که لحظه‌ای برای خودت باشی. گاهی، در ساعت‌های محدود ورزشی، می‌رفتم پشت خاکریز — همان جایی که علیرضا میرباقری، آن نگهبان آرام، برایم نشسته بود تا مواظبم باشد. همان‌جا با دمبل تمرین می‌کردم و با واکمن، به موسیقی پناه می‌بردم. انگار آن آهنگ ها، تنها چیزی بودند که هنوز من را به دنیای خارج وصل می‌کردند. به جهانی که دیگر خاطره‌ای دور بود.<br />
اما آنچه در باقرزاده رخ می‌داد، فقط تهدید به تحویل دادن به رژیم یا زندان نبود — اینجا جایی بود برای نابودی تدریجی هویت. برای خشکاندن ریشه‌ی فردیت، برای شکستن روح انسان.</p>
<h3>عادت به تحقیر و توهین در نشست‌های دیگ</h3>
<p>در یکی از همین نشست‌ها، نوبت رسید به فردی که سال‌ها در زندان‌های رژیم بود و از میان اعدام‌های جمعی دهه شصت جان سالم به در برده بود. کسی که وقتی حرف می‌زد، صدایش هنوز لرزش ته‌نشین‌شده‌ای از زجرهای گذشته را با خودش داشت.<br />
او پشت میکروفن رفت و شروع کرد به خواندن فاکت‌هایش — همان گزارش‌هایی که هر فرد باید درباره افکار، تردیدها یا تجربه‌هایش می‌نوشت. هنوز چند خط نخوانده بود که فضا ناگهان متشنج شد. جمعیت، گویی به یکباره منفجر شده باشد، فریاد زد: &#8220;به خون شهدا خیانت کردی!&#8221;، &#8220;وا دادی به رژیم!&#8221;<br />
و من، نشسته در جمع، با خودم گفتم: این آدم، با همه سختی‌هایی که کشیده، از وسط اعدام‌ها نجات پیدا کرده، بعد مستقیم اومده عراق و به مجاهدین پیوسته… واقعاً این همه توهین و حمله واسه چیه؟ در همین افکار بودم که ناگهان، یکی از افراد وسط جمع به سمت او دوید و محکم از پشت یک پس‌گردنی به او زد. صدای ضربه توی سالن پیچید. فضا از کنترل خارج شد. جلسه به‌هم ریخت.<br />
این صحنه برایم شوکه‌کننده بود، اما واقعیت این بود که در جلساتی که بعد از نشست‌های مسعود در قرارگاه‌ها برگزار می‌شد، چنین برخوردهایی داشت تبدیل به یک روال می‌شد. من هم، به مرور، کم‌کم داشتم به این فضا عادت می‌کردم.<br />
زمانی که جلسات به درگیری فیزیکی کشیده می‌شد، بعضی از افراد نزدیک به سوژه، دور او با دست‌های‌شان زنجیر می‌زدند تا جلوی هجوم را بگیرند. اما بقیه، با مشت و لگد، سعی می‌کردند از میان همان زنجیر انسانی عبور کنند و خودشان را به سوژه برسانند و حمله کنند. انگار در این میدان، هیچ چیز مهم‌تر از شکستن یک انسان نبود.</p>
<p>پی نوشت:<br />
دوستان، یکی از بچه‌ها در کامنت نوشته بود که آیا از این مراسم‌ها فیلمبرداری هم شده یا نه. بله، این جلسات چهارماهه با مسعود رجوی، و همچنین نشست‌های روزانه‌ی جداگانه، همگی به‌صورت حرفه‌ای فیلمبرداری شدند؛ هم سخنان مسعود، هم افرادی که پشت بلندگو بودند. همه چیز به شکل مستند ضبط شده.</p>
<p>من در این‌جا مجاهدین را به چالش می‌کشم: اگر واقعاً مرد این کار هستید، فقط دو دقیقه از هر بخش این جلسات را منتشر کنید. این چهار ماه بی‌سابقه بود. در تاریخچه‌ی مجاهدین هیچ‌وقت چنین جلسات طولانی با رهبر سازمان وجود نداشته. صحنه‌هایی بسیار عجیب، دردناک و روان‌فرسا در این نشست‌ها شکل گرفت. حتی فکر کردن به آن روزها هنوز هم من را آزار می‌دهد.<br />
دوره‌ای فوق‌العاده سخت بود. افراد در آن‌جا شکستند، پیر شدند، حتی برخی تعادل روانی‌شان را از دست دادند. خود من تا مرز فروپاشی روانی رفتم. به هر شکل ممکن به فرار فکر می‌کردم. ولی در آن شرایط، در آن فضای بسته و آن منطقه‌ی جغرافیایی، امکان رفتن نبود. فرار یعنی خودکشی.</p>
<p>صحبت درباره‌ی نشست‌های چهارماهه‌ی “طعمه” خیلی زیاد است. من نمی‌توانم همه را برایتان تعریف کنم، فقط بخشی از آن را می‌گویم. نه فضا هست و نه امکانش. اما همان‌طور که گفتم، مجاهدین را به چالش می‌کشم: اگر این ویدیوها را برای حفظ خودتان از بین نبرده‌اید، اگر چیزی برای پنهان کردن ندارید، این اسناد را منتشر کنید.</p>
<p>و دوماً خطاب به اعضای مجاهدین که این نوشته را می‌خوانند – چون می‌دانم حتماً افرادی که در این جلسات بودند، این مطالب را می‌خوانند – شما خوب می‌دانید که تک‌تک کلماتی که این‌جا می‌نویسم حقیقت دارد و مستند است. می‌دانید من نه چیزی به آن اضافه می‌کنم و نه کم. خودتان قضاوت کنید: آیا آن فضای سرکوب، آن شکنجه‌ها، آن حملات لفظی و فیزیکی، توجیه‌پذیر بود؟<br />
اگر فقط بخواهم یک مورد را به عنوان نقطه‌ی حسابرسی از مجاهدین مطرح کنم، آن نشست‌های چهارماهه‌ &#8220;طعمه&#8221; است. چه جوابی برای آن دارید؟ چه پاسخی برای آن اعمال رهبری دارید؟</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65612">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65612/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65545</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65545#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:02:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65545</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از جزییات شرکت در عملیاتی می گوید که او را دگرگون کرده است. بعد از عملیاتی که در آن شرکت کرده بودم، زندگی‌ام غرق در اندوه و حالتی سورئال و گنگ شد که تمام روزمرگی‌هایم را تحت‌تأثیر قرار داده بود. پس از شلیک هفتاد و هفت موشک به سمت پایگاه‌هایمان، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65545">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506">قسمت قبل</a> امیر یغمایی از جزییات شرکت در عملیاتی می گوید که او را دگرگون کرده است.</p>
<p>بعد از عملیاتی که در آن شرکت کرده بودم، زندگی‌ام غرق در اندوه و حالتی سورئال و گنگ شد که تمام روزمرگی‌هایم را تحت‌تأثیر قرار داده بود. پس از شلیک هفتاد و هفت موشک به سمت پایگاه‌هایمان، عملیات‌های مجاهدین به‌طور ناگهانی متوقف شد — به‌جز چند عملیات انتقامی، مثل همان که من اخیراً در آن حضور داشتم. به‌ نوعی می‌شد گفت که رژیم به هدفش از آن حملات موشکی رسیده بود: پایان دادن به عملیات‌های پی‌درپی و شدید مجاهدین در مرز و درون شهرها. به‌جای شش ماه عملیات مستمر، نهایتاً فقط چهار ماه جنگ مداوم شکل گرفت.</p>
<p>چند روز بعد از آن عملیات سنگین که در آن شهرام کشته شد، در پارکینگ مشغول سرویس یکی از خودروهای زرهی بودم که فرمانده‌ام آمد و گفت همه چیز را رها کن و فوراً برو به دفتر &#8220;خواهر فروغ&#8221;، فرمانده زن پایگاه شماره چهار. همان فرمانده‌ای که اجازه داده بود من در عملیات با گروه پشتیبانی شرکت کنم.</p>
<p>وقتی به دفتر او رسیدم، دیدم چند نفر از بچه‌های مجاهدین از پایگاه ما بیرون دفترش ایستاده‌اند: من، آرش از آمریکا، موسی از انگلستان و پسری به نام علیرضا حسنی از کانادا. علیرضا خودش فرزند مجاهد نبود؛ خانواده‌اش از حامیان مجاهدین بودند. فرمانده‌مان علامت داد که می‌توانیم وارد شویم.</p>
<p>درون اتاق، میز کنفرانس بلندی قرار داشت و حدود بیست نفر اطراف آن نشسته بودند. در انتهای اتاق، فروغ پشت میزش نشسته و با نگاهی جدی ما را زیر نظر داشت. فضا سنگین و پرتنش بود. در سمت راست میز، مرد جوان و لاغری نشسته بود که نامش شهرام بود — هم‌نام دوستم که همین چند روز پیش در همان عملیات کشته شده بود. او یک کُرد ایرانی بود که چند سال پیش به مجاهدین پیوسته بود.</p>
<p>غیر از شرکت در آن عملیات، بیشتر وقتش را در آشپزخانه بزرگ پایگاه مرزی گذرانده بود، مشغول شستن قابلمه‌هایی به قطر ۱.۵ متر و سینی‌هایی که تا سقف روی هم چیده شده بودند. هر وقت از آنجا رد می‌شدم دلم برایش می‌سوخت؛ چون سخت‌ترین و کثیف‌ترین کار آشپزخانه نصیب او شده بود.</p>
<p>خیلی زود مشخص شد که شهرام دیگر نمی‌خواهد با مجاهدین بماند و این جلسه برای محاکمه او به خاطر تصمیمش تشکیل شده بود. ترک مجاهدین و شکستن قسم وفاداری به رهبر، در چشم آن‌ها خیانتی بزرگ محسوب می‌شد. فضای جلسه به‌قدری متشنج شد که همه با ناسزا به او حمله کردند: &#8220;بچه‌ننه پست&#8221;، &#8220;خائن&#8221;، &#8220;پاسدار&#8221;، &#8220;مامور رژیم&#8221; !</p>
<p>فروغ لیوان آبش را برداشت، آن را در هوا گرفت و تهدید کرد که آن را به صورتش پرتاب می‌کند: &#8220;باید همون عملیات می‌مردی! لیاقت زندگی نداری، خائن پست!&#8221; ما بچه‌های مجاهد آن‌طرف میز ایستاده بودیم و با تعجب به این نمایش زشت نگاه می‌کردیم. این اولین بار بود که ما را به جلسه‌ای برده بودند که در آن، یک نفر را به‌خاطر درخواست خروج، علناً خرد و تحقیر می‌کردند.</p>
<p>هدف، سنجش واکنش ما و میزان وفاداری‌مان بود. انتظار می‌رفت که ما هم وارد بازی شویم، فریاد بزنیم و وفاداریمان را با تحقیر او نشان دهیم. اما هیچ‌کدام از ما چیزی نگفتیم. تنها کسی که در توهین‌ها شرکت کرد، علیرضا حسنی بود — همان‌که فرزند یک خانواده حامی مجاهدین بود. از همان اول هم به دل ننشسته بود.</p>
<p>شهرام بارها تکرار کرد که نمی‌خواهد دیگر بماند، و هیچ توهینی نظرش را عوض نخواهد کرد. ناگهان فضا ترکید. یکی گفت: &#8220;بندازیمش تو کیسه زباله و ولش کنیم کنار مرز ایران!&#8221; دیگری فریاد زد: &#8220;باید گُه بخوره، نه اینکه به رهبر پشت کنه!&#8221;</p>
<p>وقتی شهرام با خشم فریاد زد &#8220;نمی‌خوام بمونم! ولم کنین!&#8221; و بعد سرش را چند بار محکم به میز کوبید، کسی فریاد زد: &#8220;فکر کردی اینجا حزب دمکرات کردستانه؟&#8221; و به طرفش حمله کرد، او را از صندلی پرت کرد پایین و شروع به لگد زدن کرد. بقیه هم هجوم آوردند و با مشت و لگد به او حمله کردند. فرمانده‌مان ما را از اتاق بیرون فرستاد. بیرون که آمدیم، من، آرش و موسی در شوک بودیم. دلم از علیرضا گرفته بود که در این شکنجه روانی شریک شده بود.</p>
<p>آن شب دستور رسید که برویم و اسلحه‌های کلاشینکف خودمان را تمیز کنیم. سکوتی سنگین بین ما بود. در این میان، آرش با صدای گرفته گفت: &#8220;بیچاره شهرام… امیدوارم بتونه مقاومت کنه و آزاد شه.&#8221;</p>
<p>برایم غیرقابل باور بود که فقط به‌خاطر خواستنِ خروج از سازمان، کسی را کتک بزنند. آن روز برای همیشه دیدم که در کجا هستم، و چه‌طور سازمانی مرا در بند خودش دارد. با خودم عهد کردم که هیچ‌وقت مثل آن‌ها نشوم؛ بی‌احساس، بی‌رحم، و شکنجه‌گر کسانی که با نیت خیر آمده‌اند اما حالا می‌خواهند بروند. اینجا زندان بود، و من نه نگهبانش بودم و نه عضوی از سیستمش. من فقط یکی از زندانیانش بودم.</p>
<h3>خودکشی آلان محمدی</h3>
<p>چند هفته بعد، در سالن غذاخوری، اطلاعیه‌ای خوانده شد: رژیم ایران تصمیم دارد به‌زودی شبانه نیروهای چترباز را در پایگاه‌های مجاهدین پیاده کند. نمی‌گفتند کدام پایگاه یا چه زمانی، اما نتیجه‌اش این شد که برنامه خواب‌مان تغییر کرد. مثل دوران قتل لاجوردی، باید شب‌ها کار می‌کردیم و روزها می‌خوابیدیم. سلاح شخصی‌مان را هم همیشه همراه داشتیم.</p>
<p>اینکه رژیم ایران بخواهد چترباز به پایگاه‌های مسلح مجاهدین بفرستد — آن هم پایگاه‌هایی که اغلب کنار پایگاه‌های ارتش عراق بودند — از نظر من غیرواقعی بود. احساس می‌کردم این تهدید ساختگی‌ست، فقط برای بالا نگه‌داشتن روحیه جنگی اعضا. خواب کم و کار شبانه هم باعث شده بود نتوانیم درست فکر کنیم. فرماندهان هم اعتراف کرده بودند که این شیوه برای جلوگیری از “افکار نامطلوب” و جنسی مؤثر است.</p>
<p>در آن روزها در بخش تعمیرات خودروهای زرهی کار می‌کردم، اما وقتی مأموریت می‌گرفتم بروم داخل برجک تانک، فقط می‌نشستم و وقت‌کشی می‌کردم. نه برای تنبلی، بلکه چون دیگر توانی برایم نمانده بود.</p>
<p>شب‌ها در مسیر بین خوابگاه و پارکینگ قدم می‌زدم و آرزو می‌کردم که پرنده باشم، پر بکشم و از آسمانی رد شوم که حتی ضدهوایی‌ها هم به من نرسند. به‌سمت سوئد می‌رفتم — کشوری با بوی درختان کاج، با جزایر بسیار، کشوری که هیچ‌وقت نفهمیدمش، دست‌کم گرفتمش و در نهایت از دستش دادم. گام‌هایم کند شده بود. دلم نمی‌خواست به پارکینگ برسم. دیگر تحمل نشستن در برجک آن ماشین مرگ‌آفرین را نداشتم.</p>
<p>در همین روزهای تیره‌ ماه مه ۲۰۰۱، خبر غم‌انگیز دیگری رسید: دختری به‌نام آلان محمدی، از بچه‌های مجاهدین که فقط ۱۵ سال داشت، در حین نگهبانی در برج دیده‌بانی، &#8220;تصادفی&#8221; با اسلحه‌اش به خودش شلیک کرده و کشته شده بود. او یکی از کم‌سن‌ترین بچه‌هایی بود که از مقر پاریس به کمپ اشرف فرستاده شده بود. در زمان اعزام فقط ۱۳ سال داشت. شنیدم که زودتر از سن بلوغ، بالغ شده بود و بیشتر شبیه دخترهای ۱۷-۱۸ ساله بود تا ۱۳ ساله.</p>
<p>باز هم مثل همیشه در سالن غذاخوری اعلام کردند که &#8220;شلیک نا خواسته&#8221; بوده. اما گزارشی که بعداً منتشر کردند، برعکس عمل کرد: همه مطمئن شدند که آلان خودکشی کرده. طبق گزارش، فرمانده‌اش برای رفتن به دستشویی برج را ترک کرده و بلافاصله شلیک را شنیده. برگشته و دیده آلان با گلوله‌ای به سر افتاده است. اما کسانی مثل ما که سال‌ها با کلاش کار کرده بودیم می‌دانستیم که شلیک تصادفی امکان ندارد. سلاح‌ها همیشه در حالت به ضامن و غیر مسلح در برج نگهداری می‌شدند.</p>
<p>در این مورد، حتی زمان را هم انتخاب کرده بود — وقتی فرمانده‌اش از برج پایین رفته بود. پس تصمیمش قطعی بود. یکی از فرماندهان هم (مهدی سیدی) به من گفت که خودش مطمئن است آلان خودکشی کرده، اما پرسید: &#8220;چه مشکلی می‌تونسته داشته باشه که مجاهدین نتونن حلش کنن؟&#8221;</p>
<p>در تمام این سال‌ها، تنها امیدم برای نجات، پدرم بود. چون عضو شورای ملی مقاومت بود و معمولاً در جلسات سالانه مجاهدین در بغداد شرکت می‌کرد، با خودم فکر کرده بودم صبر کنم تا سال بعد و در جلسه سالانه آنها در بغداد از پدرم بخواهم که کمکم کند برای خروج.</p>
<p>اما از وقتی به عراق آمده بودم، فقط سال اول این جلسات حضوری برگزار شده بود. بقیه سال‌ها، به‌دلیل &#8220;مسائل امنیتی&#8221;، فقط با ویدیوکنفرانس برگزار می‌شدند. سال ۲۰۰۰ هم پدرم نیامده بود و امیدم نابود شده بود. با تمام توانم خودم را برای سال بعد آماده کردم.</p>
<p>اما یک روز که به خوابگاه رفتم، روزنامه مجاهد روی تختی افتاده بود. روی جلد، عکس بزرگی از یک سالن پر در بغداد چاپ شده بود با تیتر برگزاری جلسه سالانه شورا. خشکم زد. آیا پدرم اینجا بوده و سراغی از من نگرفته؟ بغضم ترکید. همه امیدی که برای دیدارش جمع کرده بودم، با گریه‌ای شدید تخلیه شد.</p>
<p>با روزنامه به‌سمت فرمانده‌ یگانم رفتم و پرسیدم چرا اجازه نداده‌اند پدرم را ببینم؟ بعد از رفت‌وآمد بین فرمانده‌ها، معلوم شد این عکس برای جلسات قبلی بوده و امسال هم جلسه آنلاین برگزار شده.</p>
<p>اصرار کردم که باید با پدرم تماس بگیرم. گفتند باید با فرمانده‌ کل پایگاه صحبت کنم. او هم گفت: &#8220;پدرت یکی از ما نیست. اگه چیزی تو دلت هست، بیا با من حرف بزن. فرض کن من پدرت هستم، هرچی می‌خوای بگو.&#8221;</p>
<p>در دل فریاد زدم: اگر می‌دونستی چی می‌خوام به پدرم بگم، نمی‌ذاشتی از این اتاق زنده برم بیرون. فقط گفتم: &#8220;هیچی ندارم بگم&#8221; و از اتاقش بیرون زدم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65545">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65545/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Jun 2025 08:12:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65506</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از تصمیمی گفت که در پایگاه گرفته شد و اثری عمیق بر او گذاشت. در هر عملیات، یک &#8220;گروه پشتیبانی&#8221; وجود داشت. در عملیات‌هایی که در نزدیکی مرز انجام می‌شد، این گروه با عملیات‌چی‌ها تا &#8220;منطقه محرمه&#8221; یا همان (no mans land) میان ایران و عراق همراه می‌شد. آن‌جا یک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472"> قسمت قبل</a> امیر یغمایی از تصمیمی گفت که در پایگاه گرفته شد و اثری عمیق بر او گذاشت.</p>
<p>در هر عملیات، یک &#8220;گروه پشتیبانی&#8221; وجود داشت. در عملیات‌هایی که در نزدیکی مرز انجام می‌شد، این گروه با عملیات‌چی‌ها تا &#8220;منطقه محرمه&#8221; یا همان (no mans land) میان ایران و عراق همراه می‌شد. آن‌جا یک خمپاره‌انداز بزرگ نصب می‌کردند و به سمت خطرناک‌ترین پایگاه‌های ایرانی — در صورت نیاز — شلیک می‌کردند. گروه پشتیبانی تنها در شرایط اضطراری فعال می‌شد؛ در غیر این صورت، فقط در محل مستقر می‌ماند.</p>
<p>من شاهد عملیات‌های زیادی بودم که بدون نیاز به دخالت گروه پشتیبانی انجام شدند. اما هر بار، این گروه تا مرز عراق پیش می‌رفت و همان‌جا مستقر می‌شد تا گروه عملیاتی برگردد. و حالا من می‌توانستم یکی از آن‌ها باشم.</p>
<p>از سر میز غذا بلند شدم، در حالی‌که ذهنم درگیر بود. شب شده بود. آسمان پرستاره بود و هوا نسبتا خنک. بیرون سالن غذاخوری، فضای کوچکی شبیه پارک داشتیم با یک فواره‌ی کوچک در مرکز، و اطرافش مسیر سیمانی باریکی با چراغ‌هایی لوله‌ای که نوری سفید و ملایم می‌تاباندند.</p>
<p>آرام آرام، در آن مسیر قدم زدم، فکرهایم درگیر بودند: چگونه این ایده را با فروغ در میان بگذارم؟ این فرصتی بود طلایی — فرصتی برای شرکت در عملیات، با ریسکی کمتر؛ فرصتی که می‌توانستم به مادرم افتخار ببخشم، بدون این‌که بمیرم. باید این فرصت را می‌گرفتم.</p>
<p>ناگهان فروغ را دیدم که از سالن غذاخوری بیرون آمد. با قدم‌های سریع به سمتش رفتم:</p>
<p>– ببخشید خواهر فروغ، می‌تونم چند کلمه باهاتون صحبت کنم؟</p>
<p>– بله، بفرما؟</p>
<p>– در مورد مأموریتی که به یگان ما داده شده… می‌دونم که هنوز هجده سالم نشده و شما نمی‌خواین کسی زیر هجده سال تو عملیات شرکت کنه. ولی… شاید من بتونم تو گروه پشتیبانی باشم؟</p>
<p>کمی مکث کرد. نگاهش را به زمین دوخت. لحظه‌ای فکر کرد.</p>
<p>– این‌که خودت داوطلب شدی خیلی خوبه. روحیه‌ت مهمه. باشه، بررسی می‌کنم ببینم می‌تونم چی کار کنم.</p>
<p>– ممنون! واقعاً برام مهمه.</p>
<p>فردای آن روز، پیامی به من رسید. قبول شده بودم. قرار بود در گروه پشتیبانی باشم. آدرنالین در رگ‌هایم شروع به جریان کرد. بالاخره شد! ماجرا شروع شد! هیجان در وجودم موج می‌زد. بالاخره قرار بود یک عملیات را در کارنامه‌ام داشته باشم — بدون این‌که خطر مرگ، مثل شمشیری بالای سرم باشد. بودن در گروه پشتیبانی، به اندازه‌ی کافی افتخارآمیز بود.</p>
<p>صبح روز بعد، بلافاصله وارد مراحل آماده‌سازی شدیم. این عملیات قرار بود دقیقاً از همان مسیر قبلی، با همان خمپاره‌انداز و همان هدف انجام شود. به همین دلیل، جلسه‌ توضیح نقشه در اتاق فرماندهی، خیلی سریع برگزار شد.</p>
<p>سپس وارد مرحله‌ آماده‌سازی شدیم: جا به‌جایی سلاح‌ها، آماده کردن خشاب‌های اضافه برای کلاشنیکف‌ها، تیربار PKM، نارنجک‌انداز RPG، خمپاره‌انداز، قرص‌های سیانور، فیلم‌برداری از آماده‌سازی‌ها — درست مثل عملیات‌های قبلی. با این تفاوت که این بار، من هم یکی از آن‌ها بودم.</p>
<p>برخلاف اعضای گروه عملیات، ما در گروه پشتیبانی لباس‌هایی می‌پوشیدیم که شبیه یونیفرم نظامیان عراقی بود. این برای گمراه کردن دیدبان‌های مرزی ایران بود که با دوربین‌های دوچشمی قوی، فعالیت پایگاه عراق را زیر نظر داشتند. آن‌ها نباید می‌فهمیدند که مجاهدین در حال آماده‌سازی برای حمله هستند.</p>
<p>وسایل نقلیه‌ ما هم سفید رنگ بودند — همان رنگی که پس از آتش‌بس ۱۹۸۸ بین ایران و عراق به عنوان وسایل نقلیه‌ &#8220;صلح‌آمیز&#8221; توافق شده بود.</p>
<p>من به تنهایی وارد اتاق لباس‌ها شدم تا لباس انتخاب کنم. تحریم‌های سال ۱۹۹۱ علیه عراق باعث شده بود که نیروهای ارتش آن کشور، یونیفرم یکسانی نداشته باشند. بعضی سبز پوشیده بودند، بعضی لباس‌های استتاری، بعضی کلاه بره داشتند، بعضی نداشتند. من آزاد بودم که هر چه دلم خواست بپوشم.</p>
<p>یک ژاکت استتاری سبز پیدا کردم و یک کلاه بره. آن‌ها را پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. احساس کردم مثل قهرمان یک فیلم اکشن هستم، مثل رمبو، آماده برای یک مأموریت خطرناک. وارد سالن جلسه شدم، جایی که هنوز اعضا در حال آماده‌سازی بودند. گردنبند حاوی قرص سیانور را هم به من دادند — مثل بقیه‌ی اعضا. آخرین راه در صورت اسارت.</p>
<p>دوربین را گرفتم و شروع به فیلم‌برداری کردم: از سلاح‌ها، از خمپاره‌انداز، از کسانی که جلوی نقشه ایستاده بودند و بحث می‌کردند…زمان به‌سرعت گذشت و کم‌کم به سمت کامیون‌های سفید رنگی رفتیم که بیرون غذاخوری منتظرمان بودند. همه‌چیز را بار زدیم و با چند دستگاه تویوتا لندکروزر سفید، به سمت مرز ایران حرکت کردیم.</p>
<h3>امیر 17 ساله آماده برای انتحار</h3>
<p>وقتی به پایگاه مرزی عراق رسیدیم، خودروها وارد محوطه‌ای شدند که یک ساختمان گِلی بزرگ در آن قرار داشت. ساختمان‌های اطراف پراکنده و ساده بودند و پر از مردان نظامی عراقی که بین‌شان رفت‌وآمد می‌کردند. چیزی در نگاه‌شان نبود که نشان دهد از حضور ما تعجب کرده‌اند.</p>
<p>با خودم فکر کردم که احتمالاً عراقی‌ها به حضور مجاهدین در پایگاه‌های‌شان عادت کرده‌اند. با آسودگی وارد ساختمان شدیم. آن‌جا، مهدی سیدی یک جعبه‌ی چوبی را باز کرد. درون آن، شش نارنجک دستی بود. یکی از آن‌ها را به من داد و گفت: &#8220;بگذارش در جیب داخلی ژاکتت.&#8221;</p>
<p>این هم، مثل قرص سیانور، برای خودکشی بود — آخرین راه در صورت اسارت. آن لحظه بود که واقعیت ماجرا کاملاً به من هجوم آورد: ما حالا در منطقه‌ی جنگی بودیم. بیرون از پایگاه امن‌مان. حتی این مردان عراقی اطراف‌مان، نمی‌شد صددرصد بهشان اعتماد کرد.</p>
<p>خورشید کم‌کم به افق نزدیک می‌شد. نور نارنجی تیره‌ی خورشید سراسر افق را پر کرده بود. ساعت عملیات فرا رسید. مجاهدین همیشه هم‌زمان با غروب حرکت می‌کردند، تا بیش‌ترین استفاده را از تاریکی شب ببرند.</p>
<p>سوار تویوتا لندکروزر شدیم، همراه با تیم عملیات. به سمت “منطقه‌ی محرمه” حرکت کردیم — همان نوار چند صد متری بین مرز ایران و عراق. و چه منظره‌ای بود آن‌جا… تپه‌هایی بلند، پیوسته و زیبا که تا دوردست‌ها امتداد داشتند. خودروها پشت یک تپه متوقف شدند. آن‌جا، گروه عملیات آخرین آماده‌سازی‌های خود را آغاز کرد.</p>
<p>یکی از این آماده‌سازی‌ها، آماده‌سازی غذایی بود: تکه‌های جگر را سیخ کردند تا قبل از رفتن، به‌عنوان تقویت تغذیه بخورند. آتشی کوچک روشن کردند. جگرها را روی آتش گذاشتند. من هم دوربینم را برداشتم تا آخرین صحنه‌ها را ثبت کنم. حس هیجان و بازیگوشی در من بالا زده بود. به یکی از بچه‌ها گفتم: &#8220;بیار اون خمپاره‌انداز رو بذار رو شونه‌ت مثل رمبو، بعد بگو ‘اونجاست!’ و نشونه بگیر و وانمود کن که شلیک می‌کنی.&#8221; همه خندیدند. یکی‌شان بازی‌ام را جدی گرفت و همان‌طور که گفتم، جلو آمد و نمایشی اجرا کرد و من هم فیلم گرفتم.</p>
<p>سپس، با غروب کامل خورشید، عملیات آغاز شد. گروه عملیات با نظم و ترتیب، در صفی مرتب، به دل تاریکی قدم گذاشتند… و در تاریکی شب ناپدید شدند. ما در گروه پشتیبانی، وسایل‌مان را جمع کردیم و به پایگاه مرزی عراق برگشتیم.</p>
<p>وقتی به پایگاه برگشتیم، به ساعت نگاهی انداختم و محاسبه کردم که چه زمانی عملیات انجام خواهد شد. هنوز چند ساعت باقی مانده بود. فرصت خوبی بود برای استراحت. با فرمانده‌ی یگان پشتیبانی، رضا تابِع، در پایگاه ماندم. رضا اهل شمال ایران بود، با موهای قهوه‌ای روشن و مجعد، گونه‌های گلگون و کک‌مک‌دار. خودش با شوخی می‌گفت که در شهرش همه از بس آب قوره می‌خورند، گونه‌های‌شان گل‌می‌اندازد! من رضا را خیلی دوست داشتم. با هم از مرکز ۱۹ آمده بودیم.</p>
<p>بقیه‌ی اعضای گروه پشتیبانی در تویوتای سفید ما نشسته بودند و با بی‌سیم، مکالمات گروه عملیات را گوش می‌دادند. من مشغول دم‌کردن چای شدم — چای سیاه با کمی دانه‌ی هل، در قوری فلزی. بوی هل خیلی زود در هوا پیچید. رضا پیشنهاد داد که قوری را برداریم و برویم بالای سقف همان ساختمان گِلی که از عراقی‌ها قرض گرفته بودیم.</p>
<p>بالا رفتیم. دو صندلی پلاستیکی روی بام گذاشتیم و با فنجان‌های چای داغ، به افق خیره شدیم. ستاره‌ها بی‌پایان بودند. سکوتی زیبا، شب را در آغوش گرفته بود. انگار نه در منطقه‌ی جنگی، بلکه در اردویی دوستانه نشسته بودیم. با رضا حرف زدیم، خندیدیم، چای نوشیدیم…</p>
<p>ما می‌دانستیم که وقتی شلیک خمپاره آغاز شود، شعله‌ی آتش آن در افق دیده خواهد شد. این برای ما نشانه‌یشروع عملیات بود. تقریباً مثل سینما — نشسته بودیم تا پرده بالا برود و فیلم آغاز شود، بی‌آن‌که خودمان کاری بکنیم.</p>
<p>اما ناگهان… لحظه‌ی آرامش شکست. یک نور شدید در دوردست ظاهر شد.چای در دستم بود. متوقف شدم.با خود گفتم: &#8220;خیلی زوده برای شلیک! یک ساعت زودتره! تغییر برنامه دادن؟ موقعیت جدیدی رو انتخاب کردن؟&#8221;</p>
<p>اما بلافاصله، نور با صدایی مهیب همراه شد… و بعد صدای تیراندازی شدید… و انفجارهای پی‌درپی…قلبم تند تند می‌زد. در کسری از ثانیه فهمیدم که همه چیز به هم ریخته… و ما باید وارد میدان شویم..</p>
<h3>نوجوانان در هنگامه عملیات</h3>
<p>من و رضا سریع لیوان‌های چای را روی زمین گذاشتیم و از ساختمان پایین پریدیم. دویدیم به‌سمت تویوتای سفید که گروه داخل آن بودند. من روی صندلی عقب نشستم. فرمانده‌مان مختار و بقیه با بی‌سیم مشغول شنیدن مکالمات گروه عملیاتی بودند. صدای بی‌سیم، پر از اضطراب بود.</p>
<p>نگاهم را در تاریکی ماشین چرخاندم. یک کیسه‌ی نایلونی پیدا کردم؛ پر از آجیل و یک شکلات مارز. کیسه را پاره کردم، شکلات را بیرون کشیدم، بسته‌اش را باز کردم و یک گاز بزرگ زدم. نیاز داشتم چیزی شیرین بخورم، شاید برای آرامش، شاید برای فرار از واقعیت.</p>
<p>در همان لحظه‌ای که مزه‌ی شیرین شکلات به دهانم نشست، صدایی از بی‌سیم شنیدم: کد اعلام تلفات. چند کشته، چند زخمی. نیاز فوری به پشتیبانی. دیگر هیچ شکی نبود. آن‌چه در دوردست دیده بودیم، واقعی بود. گروه عملیاتی درگیر شده بود. چند نفر از دوستان‌مان مرده بودند. حالا نوبت ما بود.</p>
<p>با سرعت از پایگاه عراقی خارج شدیم و به سمت منطقه‌ محرمه بازگشتیم. خودرو در میان تپه‌ها بالا و پایین می‌رفت. در جایی خودرو در ماسه‌ها گیر کرد. با استفاده از قطعه‌هایی از فرش که همراه داشتیم، زیر چرخ‌ها گذاشتیم و با فشار، خودرو را آزاد کردیم.<br />
وقتی به نقطه‌ی هدف رسیدیم، پیاده شدیم و شروع کردیم به نصب خمپاره‌انداز ۱۲۰ میلی‌متری — بزرگ‌ترین خمپاره‌ای که در اختیار داشتیم. گروه عملیات خمپاره‌ای کوچک‌تر با کالیبر ۸۱ میلی‌متری داشت.</p>
<p>گودالی کندیم برای قرار دادن پایه‌ی خمپاره. چون زمین نرم بود، از کیسه‌های شن و چوب‌پاره برای تثبیت استفاده کردیم. فشار انفجار هر گلوله، چندین تُن نیرو به پایه وارد می‌کرد. بنابراین تثبیت آن حیاتی بود.</p>
<p>خورشید داشت طلوع می‌کرد. زمین روشن می‌شد. من به تپه‌ها نگاه کردم. تصویری شگفت‌انگیز بود — یک منظره‌ی افسانه‌ای، بی‌صاحب، پر از تپه‌های بلند و کوتاه. چشمم به دوردست افتاد. ناگهان ساختمانی دیدم شبیه قصر. انگار از دل یک داستان بیرون آمده باشد.</p>
<p>پرسیدم: &#8220;اون چیه؟&#8221;</p>
<p>مختار گفت: &#8220;اون پایگاه چیلات است.&#8221;</p>
<p>لرزشی درونم افتاد. اسم قلعه ای که عملیات چیلات از آن اسم خود را گرفته بود و در آن شکست خورده بود، این‌جا بود — فقط پنج کیلومتر آن‌طرف‌تر. این همان پایگاهی بود که اگر عملیات گروه عملیاتی لو می‌رفت، از آن‌جا می‌توانستند نابودشان کنند. ما خمپاره‌انداز را به‌سمت همان پایگاه تنظیم کردیم، تا اگر لازم شد، برای نجات گروه عملیاتی شلیک کنیم.</p>
<p>روز کاملاً روشن شده بود. گروه عملیاتی در خطر بودند. قرار بود پیش از طلوع آفتاب بازگردند تا زیر دیدبان‌ها نروند. اما حالا پایگاه چیلات، این قلعه رویایی، به‌وضوح می‌توانست آن‌ها را ببیند. چند لحظه بعد، همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردیم، شلیک خمپاره از چیلات آغاز شد. گروه عملیاتی که تلاش می‌کردند عقب‌نشینی کنند، در آتش سنگین گرفتار شده بودند.</p>
<p>به ما دستور شلیک داده شد. ما هم شروع کردیم. من و یکی دیگر از بچه‌های نوجوان مجاهدین، گلوله‌ها را در خمپاره می‌گذاشتیم. هر گلوله حدود ۱۶ کیلو وزن داشت. برای بدن نحیف من که کمتر از پنجاه کیلو وزن داشتم، واقعاً سنگین بودند.</p>
<p>شلیک های اول‌ دور از هدف فرود آمدند — هم از نظر فاصله، هم از نظر زاویه. اما ما به‌سرعت تنظیم کردیم و دوباره شلیک کردیم. مثل تمام آموزش‌هایمان. چیزی که اهمیت داشت، این بود که نیروهای چیلات حالا تحت حمله‌ی ما بودند. این یعنی شاید گروه عملیاتی بتوانند عقب نشینی کنند.</p>
<p>ما دستگاه را از حالت خودکار به حالت دستی تغییر دادیم. طنابی به قسمت انتهایی خمپاره بستیم. حالا من باید با کشیدن طناب، شلیک می‌کردم. در اوج درگیری، مختار به من دستور داد: &#8220;تو برو بالا پشت اون تپه‌ی پشت‌مون، مراقب باش کسی به‌مون نزدیک نشه. همون‌جا بمون. تکون نخور!&#8221;</p>
<p>من بهت‌زده بودم. چرا من؟ آن‌جا که پشت تپه بود، و رو به سمت ایران نبود! چطور می‌شد کسی را از آن‌جا دید؟ آن‌هم وقتی تپه بلند بود و هر کسی از پشت می‌آمد، خیلی دیر دیده می‌شد. احساس کردم مختار فقط می‌خواهد من را از آن‌جا دور کند — شاید نمی‌خواست من در شلیک دخیل باشم. نمی‌دانستم چرا.</p>
<p>با بی‌میلی اسلحه‌ام را برداشتم و به‌سمت تپه رفتم. پشت سرم، در فاصله‌ی پانزده متری، شلیک‌ها ادامه داشت. ایستادم و حس غربت و بیگانگی کردم. چرا من؟ چرا باید جدا باشم؟ آن دوست جوانم چه فرقی با من داشت؟ چرا او ماند و من نه؟</p>
<p>احساس رانده شدن، خشم را در من بیدار کرد. تصمیم گرفتم دستور مختار را نادیده بگیرم. به‌خودم گفتم: چه اشکالی دارد یک دور کوتاه بزنم؟ از اطراف تپه رد شوم و ببینم چه خبر است؟ شناخت زمین که بد نیست.</p>
<p>آرام شروع به قدم زدن کردم. همان‌طور که آرام از کنار تپه می‌گذشتم، در فکر بودم: شناخت زمین همیشه مفید است. اما ناگهان… صدایی از بی‌سیم دشمن که ما روی ان شنود داشتیم به گوش رسید که خونم را منجمد کرد.</p>
<p>شنیدم که نیروهای پایگاه چیلات به همدیگر گزارش می‌دادند: &#8220;ما فردی با ژاکت استتاری و کلاه بره می‌بینیم، در مختصات ۷۳۵… هدف را نشانه بگیرید… شلیک کنید!&#8221;</p>
<p>یخ زدم. ایستادم. چشم‌هایم را به پشت سر چرخاندم. بچه‌های تیم خمپاره‌زن هم خشک‌شان زده بود. همه با چشمان وحشت‌زده به من نگاه می‌کردند. &#8220;ژاکت استتاری، کلاه بره&#8221; این منم! در یک لحظه، همه‌چیز برایم روشن شد. من، بدون آن‌که بدانم، بین دو تپه قرار گرفته بودم — جایی که دید مستقیم به من داشتند. دیده‌بان‌های چیلات مرا دیده بودند. موقعیت ما را لو رفته بود.</p>
<p>سکوت هولناکی را فریاد مختار شکست: &#8220;لعنتی! چی کار می‌کنی؟! مگه نگفتم همون‌جا وایسا؟! تو جای ما رو لو دادی!&#8221;</p>
<p>چند ثانیه بعد، صدای وهم‌آور گلوله‌ای سنگین در آسمان پیچید… صدایی شبیه فریاد مرگ. یک گلوله‌ی خمپاره از سوی چیلات شلیک شده بود. در هوا سوت می‌کشید، زمان کش‌دار شده بود، انگار هر لحظه‌اش یک قرن می‌گذشت.</p>
<p>گلوله چند صد متر جلوتر از ما اصابت کرد. ستونی از دود و خاک به آسمان رفت. من در جایم میخکوب شده بودم. کاملاً شوکه. این اتفاق نمی‌افتد. این باید یک خواب باشد. کابوسی دیگر. ولی بوی خاک و سوخته، صدای واقعیت را در گوشم فریاد می‌زدند: نه، امیر… این خواب نیست.</p>
<p>می‌دانستم در توپخانه، اولین شلیک برای هدف‌گیری است. پس از آن، تصحیحات صورت می‌گیرد، و بعد… گلوله‌ها یکی‌یکی دقیق‌تر به هدف می‌خورند. گلوله‌ی بعدی آمد. این بار، صد متر نزدیک‌تر.</p>
<p>من هنوز ایستاده بودم. در ذهنم تکرار می‌کردم: این یه خوابه. چیلات هم شبیه قصرهای داستانیه… حتماً دارم خواب می‌بینم. الآن بیدار می‌شم. اما هیچ بیدار شدنی در کار نبود. فقط واقعیت خالص و هولناک. و در همین لحظه‌ی تعلیق و جنون، فریاد مختار دوباره فضا را درید: &#8220;جمع کنین! باید برگردیم!&#8221;</p>
<p>دویدم. به سمت خمپاره‌انداز برگشتم. با هم شروع کردیم به باز کردن و جمع‌کردن همه‌چیز: لوله‌ی سنگین شلیک، پایه‌ی سفت‌شده، جعبه‌های مهمات… یک کامیون به موقع رسید. وسایل را بار زدیم. بچه‌ها سوار شدند. مختار رو کرد به من: &#8220;تو با اون یکی ماشین برو. اونجاست. سریع!&#8221;</p>
<p>اشاره کرد به جیپی که در فاصله‌ای حدود صد متر ایستاده بود. دویدم. قلبم توی سینه می‌کوبید. وقتی به جیپ رسیدم، دو نفر داخلش بودند — یکی راننده، یکی کنارش نشسته بود. هر دو لباس‌های خون‌آلود بر تن داشتند. فهمیدم که آن‌ها از گروه عملیاتی برگشته‌اند. یعنی… بازمانده‌ها. سوار شدم. راننده یکی از فرماندهان بود. به‌محض نشستن من، گاز داد.</p>
<p>در مسیر، آن‌ها با خنده و شوخی حرف می‌زدند. باورم نمی‌شد. یکی گفت: &#8220;به محمدعلی گفته بودم کمتر برنج بخوره، گوش نکرد… الآن ببین چه دردسری درست کرده!&#8221; خنده‌ی بلندی سر دادند.</p>
<p>از حرف‌شان فهمیدم که محمدعلی، یکی از فرماندهان عملیات، تیر خورده به گردنش و کشته شده… و آن‌ها، چون نتوانسته بودند جنازه‌اش را حمل کنند، رهایش کرده بودند. او زیر آفتاب داغ، در خاک دشمن، افتاده بود… و این‌ها می‌خندیدند؟<br />
گیج بودم. شوکه. اما هنوز تمام نشده بود. کسی که کنار راننده نشسته بود، خونی بر پشت لباسش داشت. او هم جنازه‌ کسی را حمل کرده بود. جنازه‌ای آشنا…شهرام!</p>
<p>شهرام هم‌گروهی من بود. از اسرای سابق جنگ ایران و عراق که به مجاهدین پیوسته بود. مردی ساکت، کاربلد، که برق‌کار پایگاه بود. من او را دوست داشتم. اما… یک روز قبل، با او بحثم شده بود. برای دلجویی، رفته بود از فروشگاه داخلی پایگاه برایم آدامس خریده بود. وقتی خواست آدامس‌ها را در جیبم بگذارد، کمی با تندی دستش را پس زدم.</p>
<p>و حالا او مرده بود. با چند گلوله در کلیه و کبد. خون‌ریزی داخلی…غم و پشیمانی همچون موجی سهمگین بر من هجوم آورد.</p>
<h3>از تمام سلاح‌های دنیا بدم آمد</h3>
<p>بعد از مدتی رانندگی، ماشین‌مان متوقف شد. پیاده شدیم. آن‌جا رد خون روی خاک دیده می‌شد. وقتی سر بلند کردم، گروهی از افراد را دیدم که دور کسی جمع شده‌اند. اول فکر کردم شهرام است. اما نه — مرد دیگری بود: کریم. کریم هم‌گروهی دیگرمان بود. چند گلوله به پایش خورده بود — از ران تا زانو. پزشک پایگاه داشت زخم‌هایش را پانسمان می‌کرد.</p>
<p>من ایستاده بودم و تماشا می‌کردم. کریم و من خیلی با هم شوخی می‌کردیم. حالا هم، برای سبک کردن فضا، چند شوخی کردم. کریم می‌خندید — اما هر بار که می‌خندید، درد در پایش شدت می‌گرفت. صورتش را جمع می‌کرد، ولی صدایی از درد درنمی‌آورد. فقط می‌خواست روحیه‌اش را حفظ کند.</p>
<p>کمی بعد، ما را در گروه‌های جداگانه سوار کردند و به پایگاه اصلی‌مان در کوت بازگرداندند. من در عقب کامیونی نشستم که پر از جعبه‌های مهمات و قطعات خمپاره‌انداز بود. در میان آن شلوغی، یک کنسرو کمپوت میوه پیدا کردم — برند معروف «دل مونته». بازش کردم، نصف یک هلو برداشتم و در دهان گذاشتم… و همان‌جا، روی جعبه‌ها دراز کشیدم و بین گرد و خاک و جعبه های مهمات خوابم برد.</p>
<p>وقتی بیدار شدم، صدای خاموش شدن موتور کامیون را شنیدم. دیگر از آن تکان‌های آرام و صدای یکنواختی که مرا در خواب نگه می‌داشت، خبری نبود. چشم باز کردم. وسط انبوهی از جعبه‌های مهمات، سلاح‌ها، و خاک نشسته بودم.</p>
<p>از کامیون پایین آمدم. در بیرون، صدای دست زدن و موسیقی شاد به گوش می‌رسید. مات و مبهوت نگاه کردم. جمعیت زیادی جلوی سالن غذاخوری ایستاده بودند و برای‌مان کف می‌زدند. موزیک شادی از بلندگوها پخش می‌شد.</p>
<p>در ذهنم فقط یک جمله بود: &#8220;چی رو جشن می‌گیرن؟&#8221;</p>
<p>ما برگشته بودیم — با جنازه‌ها، با زخمی‌ها، با وحشت… و این‌جا، همه خوشحال بودند. اما به‌نظر نمی‌رسید کسی به این‌ها اهمیت دهد. برای آن‌ها، هر عملیاتی &#8220;موفق&#8221; بود. حتی اگر تلفات داده بود. مخصوصاً اگر &#8220;شهیدی&#8221; داده بود…</p>
<p>اطرافم پر شد از آدم‌ها. مرا در آغوش گرفتند، به پشتم زدند، روی شانه‌ام کوبیدند: &#8220;خوش اومدی قهرمان! الان دیگه یکی از مایی!&#8221;<br />
ژاکت استتاری‌ام را درآوردم. پیراهن سفیدی که زیرش بود، کاملاً سیاه شده بود. صورتم هم سیاه و دوده‌گرفته بود. بعدها فهمیدم این لباس‌ها مخصوص محیط‌های شیمیایی بودند و هنگام تعریق، رنگ سیاه پس می‌دادند. ولی من… مثل یک رزمنده‌ی برگشته از جهنم به نظر می‌رسیدم.</p>
<p>جمعیت مرا به داخل سالن غذاخوری هدایت کرد. دست‌ها بر شانه‌ام، آهنگ شادی در فضا، و بوی برنج و کباب. سفره‌ها پهن بود. میزهایی پر از برنج، کوبیده، جگر کباب‌شده، کوکاکولا…</p>
<p>اسلحه‌ام را کنار دیوار تکیه دادم و پشت یکی از میزها نشستم. اطرافم پر از آدم شد. حرف می‌زدند، تحسینم می‌کردند، تعریف و تمجید…اما صداها کم‌کم در ذهنم محو شدند. انگار در میان ابر نشسته بودم. دیگر صدایی واضح نمی‌شنیدم. فقط به بشقاب‌های پر از غذا خیره مانده بودم. احساس گرسنگی نداشتم. فقط احساس پوچی.</p>
<p>بلند شدم. کسی گفت: &#8220;امیر، تو تازه از عملیات برگشتی. چیزی بخور!&#8221;</p>
<p>&#8220;مرسی… اشتها ندارم. فقط می‌خوام استراحت کنم. &#8221;</p>
<p>رفتم، اسلحه‌ام را از دیوار برداشتم، بند آن را روی شانه‌ام انداختم، و آرام به سمت آسایشگاه حرکت کردم.در راه، غم مثل موجی غرقم کرد. شهرام… هم‌رزمم… مرده بود. و من…اسلحه‌ام به بدنم می‌خورد. صدای فلزش تلخ بود. به آن نگاه کردم و نفرت وجودم را گرفت. از سلاح بدم آمده بود. از تمام سلاح‌های دنیا! نزدیک بود آن را به زمین بکوبم، فحش بدهم، لگد بزنم…</p>
<p>رفتم داخل آسایشگاه. تخت خودم را دیدم. بعد چشمم افتاد به تخت شهرام… با پلاک نامش روی آن.دوباره غم آمد. دیروز با هم شوخی می‌کردیم. امروز&#8230;بر زمین نشستم. اسلحه‌ام را کنار گذاشتم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.</p>
<p>در عرض فقط یک روز، همه چیز تغییر کرده بود. دیروز من پسر بچه‌ای بودم که در اتاق لباس‌ها، لباس نظامی را امتحان می‌کرد، احساس رمبو بودن داشت، بازیگوش بود…</p>
<p>امروز، انسانی بودم که حقیقت جنگ را در چشم‌هایش دیده بود. بی‌نقاب. بی‌هیجان. بی‌افسانه. آن شب، پلک روی هم نگذاشتم. به سقف زل زدم. صدای یکنواخت کولر تنها چیزی بود که در تاریکی شنیده می‌شد.</p>
<h3>خاکسپاری شهرام</h3>
<p>چند ساعت قبل از سپیده‌دم، ما را دوباره بیدار کردند. فرمانده گفت که باید برای مراسم تشییع شهرام به اردوگاه اشرف برویم. مثل یک روح، از جایم بلند شدم. به اتاقک کمد ها رفتم. یونیفرم سبز رسمی‌ام را پوشیدم، کلاه نظامی مخصوص مراسم‌ها را روی سر گذاشتم، و اسلحه‌ام را، مثل همیشه، با بند روی شانه آویزان کردم.</p>
<p>بیرون رفتم. آسمان هنوز سیاه بود. هوا گرم و ساکت. در آن مسیر سیمانی که تا سالن غذاخوری کشیده شده بود، قدم زدم. حس عجیبی داشتم؛ گویی وزن بدنم را حس نمی‌کردم. انگار روی ماه قدم می‌زدم. بی‌وزن. بی‌جهت. نه فقط از بی‌خوابی، بلکه از ضربه‌ی دیروز.</p>
<p>هرچه اطرافم می‌دیدم، غریب بود. مثل خواب. نه، بدتر — مثل یک واقعیت دیوانه‌وار و کابوس‌گونه که نمی‌توانی از آن خارج شوی. سوار کامیون شدم. بعد از من، دیگران هم آمدند. کامیون‌ها در سکوت، یکی پس از دیگری از پایگاه خارج شدند.</p>
<p>در قسمت عقبی کامیون، کنار مردی نشستم به نام محمود. مردی تیره‌پوست و طاس، اهل آبادان. او از معدود مارکسیست‌هایی بود که در میان مجاهدین پذیرفته شده بودند. برای همین، برخلاف دیگران، نماز نمی‌خواند. محمود را دوست داشتم. حس می‌کردم اگر قرار باشد با کسی درد دل کنم، فقط اوست که نمی‌ترسد، قضاوت نمی‌کند، و راز را نگه می‌دارد.</p>
<p>پشت کامیون تاریک و پر از سر و صدا بود. اما این شلوغی، بهترین پناه بود برای یک گفت‌وگوی زمزمه‌وار. به سمتش خم شدم و آرام گفتم:<br />
– محمود، باید باهات حرف بزنم…<br />
– بگو، امیر. چی تو دلت هست؟<br />
– من دیگه باور ندارم به این مبارزه. نمی‌خوام ادامه بدم. خسته‌م… خسته‌ خسته…<br />
سکوت کرد. بعد گفت:<br />
– چی داری می‌گی امیر؟ فقط یه ضربه خوردی. می‌گذره. قوی باش…<br />
– نه محمود، نمی‌فهمی. نمی‌خوام. نمی‌تونم. نمی‌تونم دیگه…<br />
او آرام شانه‌ام را گرفت:<br />
– تو می‌تونی، امیر. قوی هستی. می‌گذره. قول می‌دم…</p>
<p>می‌دانستم که در دلش شاید مرا درک می‌کرد. اما کاری از دستش برنمی‌آمد. هیچ‌کس نمی‌توانست کمک کند. هیچ راه فراری نبود. پس تنها چیزی که از او برمی‌آمد، همان بود: دلگرمی. فقط همین.<br />
چند ساعت بعد به اشرف رسیدیم. کامیون‌ها در نزدیکی ساختمان کنار قبرستان “مروارید” ایستادند. پیاده شدیم. فرصتی برای دستشویی رفتن و واکس زدن پوتین‌ها داشتیم. بعد، با نظم و ترتیب، در دو صف ایستادیم. در دو طرف مسیر منتهی به قبرستان، مثل نگهبان‌هایی با اسلحه‌هایی جلوی صورت، آماده‌ی مراسم شدیم.</p>
<p>تابوت شهرام را آوردند. با آن‌ها کسانی بودند که تابلویی با عکس قاب‌شده‌ی محمدعلی در دست داشتند. پیکر او جا مانده بود، اما این تابلو، تنها یادگارش بود. تابوت شهرام را کنار گودالی که برای دفنش آماده شده بود، گذاشتند. در تابوت را باز کردند. پارچه‌های سفید، پیکری پیچیده را پوشانده بود. طبق سنت اسلامی، پیکر را درون قبر خواباندند، به طوری که صورتش به سمت مکه باشد.<br />
کسی وارد قبر شد و پارچه‌ها را تا شانه‌هایش باز کرد. صورت شهرام نمایان شد. زرد بود، مایل به زعفرانی. نتیجه‌ی خون‌ریزی داخلی. سرش به‌سمت شانه‌اش خم شده بود. چشم‌ها و دهانش نیمه‌باز…</p>
<p>آن‌جا ایستاده بودم، در خط اول، و فقط نگاه می‌کردم. کسی که داخل قبر بود، شانه‌ی او را تکان داد، و آیات قرآن را با ریتمی موسیقایی و تکراری، با صدای بلند خواند. صورت بی‌جان شهرام در هماهنگی با این حرکت، به چپ و راست تکان می‌خورد…<br />
دلم آشوب شد. نفس در سینه‌ام حبس شد. نخواستم بیش‌تر ببینم. عقب رفتم… عقب در صف ایستادم… آرزو می‌کردم کاش می‌شد این دو روز را از تاریخ زندگی‌ام پاک کنم.<br />
اما نمی‌شد. من دیگر آن پسر هفده ساله‌ی قبل نبودم. من تغییر کرده بودم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65506/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Jun 2025 10:20:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65472</guid>

					<description><![CDATA[<p>قرار است یکی از دردناک‌ترین خاطرات زندگیم رو، در چند بخش بنویسم. روایتی که هنوز ته وجودم زنده‌ست. هر بار که بهش فکر می‌کنم، چیزی درونم می‌لرزد. نوشتنش حالم را خراب می‌کند، ولی برای ثبتش، مجبورم بنویسمش. این خاطره، فقط یک خاطره نیست — تکه‌ای از روحم، زخمی که هنوز بسته نشد است. &#8220;یک انسان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قرار است یکی از دردناک‌ترین خاطرات زندگیم رو، در چند بخش بنویسم. روایتی که هنوز ته وجودم زنده‌ست. هر بار که بهش فکر می‌کنم، چیزی درونم می‌لرزد. نوشتنش حالم را خراب می‌کند، ولی برای ثبتش، مجبورم بنویسمش. این خاطره، فقط یک خاطره نیست — تکه‌ای از روحم، زخمی که هنوز بسته نشد است.</p>
<p>&#8220;یک انسان می‌تواند مورد بهره‌کشی قرار بگیرد، و در عین حال چیزی ارزشمند بیاموزد.&#8221; (سم هریس، بیدار شدن)</p>
<p>شب نوزدهم آوریل ۲۰۰۱ با صدای مهیب انفجاری از خواب پریدم. تخت من با شدت از موج انفجار لرزید. بی‌اختیار و پیش از آن‌که حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، از تخت پایین پریدم و خودم را روی شکم روی زمین انداختم. در آسایشگاه ما حدود ده تخت دوطبقه بود و وقتی پریدم پایین، دیدم که دیگران هم هم‌زمان با من، با حرکتی کاملاً هماهنگ، از تخت‌ها پریدند پایین. همه‌ی ما که در منطقه‌ی جنگی بودیم، حس خطر را به خوبی شناخته بودیم و می‌دانستیم هنگام حمله باید چه کنیم.</p>
<p>دراز کشیدن روی شکم را در دوره‌ی آموزش نارنجک یاد گرفته بودم. آن‌جا آموخته بودم که ترکش‌های انواع نارنجک‌ها و موشک‌ها به‌صورت قوس‌مانند به سمت بالا حرکت می‌کنند و اگر کسی کاملاً روی شکم بخوابد و تا جای ممکن به زمین بچسبد، می‌تواند در امان بماند.</p>
<p>مردی مسن به نام نوروز که مسئولیت سرویس‌های بهداشتی را داشت، گمان کرد شاید آبگرم‌کن منفجر شده باشد. با احتیاط از ساختمان بیرون رفت و آن را بررسی کرد. سپس فریاد زد: &#8220;آبگرم‌کن سالمه!&#8221;</p>
<p>چند لحظه بعد، توپ‌های ضدهوایی داخل و بیرون پایگاه مرزی‌مان شروع به شلیک کردند. آسایشگاه ما تازه‌ساز و از بتن تقویت‌شده ساخته شده بود تا در برابر انفجار خمپاره‌ها مقاومت کند. بالای دیوارهای آسایشگاه‌ها یک ردیف پنجره‌ی کوچک با شیشه‌های پلکسی‌گلاس نصب شده بود تا در صورت انفجار، شیشه خرده‌ها به داخل پرتاب نشوند.</p>
<p>عراقی‌ها توپ‌های ضدهوایی عظیمی با کالیبر ۳۷ میلی‌متری داشتند. وقتی شلیک می‌کردند، پلکسی‌گلاس‌ها از شدت موج انفجار با صدای کرکننده‌ «رت‌ت‌ت‌ت‌ت‌ت!» به لرزه درمی‌آمدند.</p>
<p>سپس یک انفجار بسیار قوی دیگر شنیده شد و تخت‌های دوطبقه‌ی داخل آسایشگاه دوباره با حرکتی کاملاً هماهنگ به این‌سو و آن‌سو تاب خوردند. یکی از فرماندهان فریاد زد: &#8220;به ما حمله شده! همه کلاه‌ خود رو بردارید و سریع برید توی سنگرها!&#8221;</p>
<p>صدای توپ‌های ضدهوایی که بی‌وقفه در حال شلیک بودند، احساس یک جنگ تمام‌عیار را منتقل می‌کرد. همه به سمت اتاق‌هایی دویدند که قفسه‌های‌مان در آن‌ها قرار داشت تا کلاه‌های خود را بردارند و سپس از ساختمان بیرون زدند و به سوی سنگرها رفتند.<br />
یکی از بچه‌های نوجوان مجاهدین هنوز در خواب عمیق بود. انفجارها و صدای توپ‌ها کوچک‌ترین تأثیری بر خوابش نداشتند. فرمانده‌مان، محسن نادی، رفت و او را از خواب تکان داد و همراهش بیرون دوید. من از روی زمین بلند شدم و در حالی‌که همه را نگاه می‌کردم، ناگهان متوجه شدم که تنها فردی هستم که هنوز در آسایشگاه مانده. همه‌ی دیگران فرار کرده بودند و پناه گرفته بودند.</p>
<p>به پنجره‌های کوچک با شیشه‌ی پلکسی‌گلاس خیره شدم. آن‌ها زیر موج انفجار به جلو و عقب خم می‌شدند. هیچ حسی نداشتم. کاملاً آرام بودم. شاید در شوک کامل. اما حس می‌کردم که برای نخستین بار، مرگ را پذیرفته‌ام. پیش از آن، از حمله‌ی موشک‌های کشتار جمعی در اردوگاه اشرف، یا زمانی که در حمرین با کردهای یکیتی روبه‌رو شدیم، وحشت‌زده شده بودم. اما حالا آرامش یافته بودم.</p>
<p>اخیراً زیاد به مرگ فکر می‌کردم. این‌که ما در یک پایگاه مرزی بودیم و هر لحظه ممکن بود مورد حمله قرار بگیریم، یا در عملیاتی کشته شویم، مرا به تأمل واداشته بود. دائماً در ترس بودن، شب و روز، فرساینده بود. پس نشستم و با خود فکر کردم که مرگ برای من چه معنایی دارد؟</p>
<p>سرانجام به این نتیجه رسیدم که مرگ چیزی نیست که از آن بترسم. همه‌ انسان‌ها دیر یا زود می‌میرند؛ یا از پیری، یا بیماری، یا حادثه. تنها تفاوت من این بود که ممکن بود در نوجوانی بمیرم. اما حتی این هم مزایایی داشت. مردم مرا به یاد می‌آوردند؛ پسری جوان که بهترین سال‌هایش را فدا کرد و برای آزادسازی مردمش از ظلم و استبداد جان داد. اگر زندگی معمولی داشتم و در پیری می‌مردم، هرگز کسی به یادم نمی‌ماند. پس شاید مردن در نوجوانی، آن هم در راه آزادی، بهتر باشد.</p>
<p>رویم را به سوی تختم برگرداندم، پتویم را گرفتم و شروع به مرتب کردن آن کردم. آرام و با دقت آن را تا زدم. دیگر صدای توپ‌های ضدهوایی را نمی‌شنیدم، با این‌که همچنان شلیک می‌کردند. این، اثباتی بود بر پذیرش مرگ و آرامشی که از دل آن زاده شده بود.<br />
مجاهدین همواره تکرار می‌کردند که: &#8220;باید مسئله‌ی مرگ و شهادت را حل کرد و از آن عبور نمود&#8221;. با خود گفتم: &#8220;بالاخره! این نشانه‌ای‌ست که من از مرگ گذشته‌ام!&#8221;</p>
<p>اما این &#8220;آرامش و حس شادی&#8221; خیلی زود شکسته شد؛ هنگامی که فرمانده‌ام، محسن نادی، دوباره به ساختمان دوید و مرا در حالی دید که دارم پتویم را تا می‌زنم. فریاد زد: &#8220;دیوانه شدی یا چی؟!!! نمی‌شنوی که دارن بیرون شلیک می‌کنن؟ بهمون حمله شده لعنتی! بدو برو توی سنگرررر!!!&#8221;</p>
<p>من دویدم و به داخل سنگر پریدم و محسن هم رفت و کلاه من را آورد و با عصبانیت به سمت من در سنگر پرت کرد.</p>
<p>سحرگاه روز بعد مشخص شد که ما هدف یک حمله‌ی وسیع با موشک‌های اسکاد-بی قرار گرفته‌ایم. ایران در طول شب، در مجموع هفتاد و هفت موشک به سوی پایگاه‌های مجاهدین شلیک کرده بود؛ هم به اردوگاه اشرف و هم به تمامی هفت پایگاه مرزی. این اقدامی پرخطر از سوی ایران بود که نقض آشکار آتش‌بس میان ایران و عراق به شمار می‌رفت. استفاده از موشک‌های دوربرد در این مقیاس نمی‌توانست از دید نهادهای بین‌المللی پنهان بماند.</p>
<p>با آن‌که موشک‌های اسکاد-بی در دسته‌ی سلاح‌های کشتار جمعی قرار دارند و هر یک از آن‌ها قادر است صدها نفر را بکشد، اما به شکلی معجزه‌آسا، تنها یک نفر از میان همه‌ی این موشک‌ها کشته شد. آن یک نفر، عضوی از مجاهدین بود که در پایگاه مرزی بصره حضور داشت و ظاهراً هنگام شلیک ضدهوایی به سمت موشک‌ها، یکی از موشک‌ها در نزدیکی پست او فرود آمده بود. موج انفجار بدن او را از هم دریده و به‌ کلی ناپدید کرده بود. بعدتر فقط یک دست و یک پا از او در باغ نخل‌هایی کیلومترها دورتر از پایگاه پیدا شد.<br />
در پیامی که فردای آن روز توسط رهبری (مسعود رجوی) خوانده شد، گفته شد: &#8220;دست مقدس پروردگار (امام علی) موشک‌ها را از مجاهدین دور کرد.&#8221;</p>
<p>از مجموع هفتاد و هفت موشکی که ایران شلیک کرده بود، چهار موشک به پایگاه مرزی ما اصابت کرد. اما تنها یکی از آن‌ها مستقیماً به داخل پایگاه خورد. این موشک‌ها به‌دلیل قدمت و طراحی قدیمی‌شان – که از اتحاد جماهیر شوروی به‌جا مانده بودند – دقت زیادی در اصابت نداشتند و از فاصله‌های طولانی شلیک می‌شدند.</p>
<p>این حمله‌ی بزرگ ظاهراً پاسخی بود به سلسله‌ حملاتی که مجاهدین در مناطق مرزی و داخل شهرها انجام می‌دادند. این حملات بخشی از نقشه‌ی مجاهدین برای افزایش فشار طی شش ماه منتهی به انتخابات ریاست‌جمهوری ایران بود. تحریکات آن‌قدر شدید شده بود که ایران بخش بزرگی از زرادخانه‌ی موشکی‌اش را برای تلافی شلیک کرد تا هم تلفات سنگینی وارد کند و هم صدای مجاهدین را خاموش کند.</p>
<p>ما از پایگاه خارج شدیم و با کامیون‌ها به‌ سوی میدان باز حرکت کردیم تا در صورت حملات بعدی ایران در روزهای آینده، از خطر در امان باشیم. در مدتی که در میدان بودیم، برای‌مان پیامی دیگر از رهبرمان، مسعود رجوی، خوانده شد.</p>
<p>او بسیار خوشحال بود از اینکه ایران با خشم واکنش نشان داده و بلافاصله پیامی خطاب به ما صادر کرد. او خطاب به نیروهایی که در بیابان مستقر شده بودند گفت: &#8220;دکل سرنگونی رژیم دیده شد.&#8221; او امیدوار بود که این نقض صریح آتش‌بس از سوی ایران، صدام را نیز به واکنش وادارد تا او نیز مرزهای عراق را باز کند و امکان انجام عملیات نهایی مجاهدین برای سرنگونی رژیم فراهم شود (احتمالاً با حمایت ارتش عراق).</p>
<p>چرا که برخی از موشک‌ها به شهرهای مرزی عراق هم اصابت کرده بودند، چندین خانه را ویران و تعدادی از غیرنظامیان عراقی را کشته بودند. اما این اتفاق هرگز رخ نداد. صدام هیچ علاقه‌ای برای باز کردن مرزها و پذیرش این ریسک نشان نداد. کشورش پیش‌تر، پس از جنگ کویت، دچار یک ضربه‌ روحی عظیم شده بود؛ همان جنگی که در آن، ائتلاف به رهبری سازمان ملل در طی ۴۲ روز حدود ۸۸۵۰۰ تن بمب بر سر عراق ریخت؛ یکی از شدیدترین بمباران‌های تاریخ که حدود ۱۰۰ هزار کشته بر جای گذاشت. از آن زمان، عراق تحت تحریم‌های سخت سازمان ملل بود و برنامه‌ &#8220;نفت در برابر غذا&#8221; تنها راه برای کاهش رنج مردم غیرنظامی عراق محسوب می‌شد.<br />
فردای آن روز، برای بررسی محل اصابت موشک، به بیرون رفتیم. موشک به جاده‌ی آسفالت‌شده‌ای که دور پایگاه‌مان می‌چرخید، برخورد کرده بود و ویرانی‌اش وصف‌ناپذیر بود. یک حفره‌ی عظیم با قطری حدود پانزده متر و عمقی در حدود ده متر ایجاد شده بود. آن‌قدر عمیق که آب از زمین بالا آمده و یک گودال بزرگ تشکیل داده بود.</p>
<p>همه چیز مرا به یاد انفجار موشک اسکاد-بی در اردوگاه اشرف انداخت. آسفالت جاده در قطعه‌های چند متری از جا کنده شده و تا فاصله‌های دور پرتاب شده بود. تأثیر انفجار تا بیش از پانصد متر دورتر از محل اصابت هم احساس می‌شد؛ جایی که ساختمان‌های بتنی تقویت‌شده‌مان قرار داشتند و موج انفجار تخت‌های‌مان را تکان داده بود. حالا می‌توانستم درک کنم که چرا این موشک‌ها را سلاح کشتارجمعی می‌نامند.</p>
<p>همین موشک‌ها بودند که صدام در جریان جنگ خلیج فارس به سمت اسرائیل شلیک کرد، به امید آن‌که با حمله به آن‌جا، انتقام حمله‌ی ائتلاف تحت رهبری سازمان ملل به عراق را بگیرد. ما حفره‌ی بزرگ وسط جاده را با پارچه‌های ضخیم پوشاندیم تا مانع شویم که ایران با استفاده از تصاویر ماهواره‌ای، محل برخورد موشک را شناسایی کرده و از آن برای حملات بعدی استفاده کند.</p>
<h3>انتظار نبرد از کودک سربازان</h3>
<p>اما تصمیمی که در پایگاه ما گرفته شد، اثری عمیق بر من گذاشت. تغییری که تا ابد درونم باقی ماند. پس از چند روز اقامت در میدان، به پایگاه بازگشتیم. اندکی پیش از شام، یگان ما به جلسه‌ای با فرمانده‌ی پایگاه، زنی به نام فروغ، فراخوانده شد. وارد اتاقش شدیم؛ سالن بزرگی بود با یک میز مستطیلی بلند در وسط.</p>
<p>ما اطراف میز نشستیم. او در انتهای میز نشست و نگاهی به ما انداخت. فروغ زن کوتاه‌قدی بود که قبلاً در ستاد مرکزی مجاهدین در پاریس دیده بودم. آن زمان، من کودکی ۱۳ ساله بودم که همراه پدرم به آن‌جا می‌رفتم و با بچه‌گربه‌ها بازی می‌کردم، در حالی که پدرم با دوستانش گفتگو می‌کرد. آن روزها، اعضای مجاهدین با لبخند به من نگاه می‌کردند. اما حالا همه چیز فرق کرده بود. من هفده ساله شده بودم، یونیفرم نظامی مجاهدین را به تن داشتم، آموزش‌های زیادی دیده بودم و از همه مهم‌تر، از من انتظار می‌رفت در نبردهای نظامی در خط مقدم، شرکت کنم و مسئولیت بپذیرم.</p>
<p>جلسه بسیار کوتاه، احساسی و به‌نظرم عجیب بود. فروغ خیلی مستقیم وارد اصل مطلب شد. گفت: &#8220;انتظار می‌رود که شما به‌سرعت به این حمله‌ی بزرگ واکنش نشان دهید و ظرف کم‌ترین زمان، یک عملیات تلافی‌جویانه را طراحی و اجرا کنید.&#8221; او تأکید کرد که عملیات باید خیلی سریع انجام شود، چون پاسخ سیاسی سریع از سوی ما حیاتی‌ست.</p>
<p>یگان ما شامل چهار گروه تانک و در مجموع حدود بیست نفر بود. فرمانده‌ی گروه من، مهدی سیدی، مردی نسبتاً جوان و با تجربه بود که در چندین عملیات از ابتدای سال ۲۰۰۱ شرکت کرده بود. اگرچه من عضو گروه او بودم، اما تاکنون در هیچ‌یک از عملیات‌ها حضور نداشتم. نه فقط چون قبلاً هرگز به ایران نرفته بودم، بلکه به این دلیل که هنوز هجده ساله نشده بودم. مجاهدین تأکید می‌کردند که نمی‌توانند مسئولیت جان افراد زیر هجده سال را در عملیات‌ها بپذیرند، چرا که در صورت کشته‌شدن، ممکن بود بار سیاسی برایشان ایجاد شود.</p>
<p>البته این منطقی نبود. چرا که حضور من در پایگاه‌های مرزی مجاهدین و خطراتی مانند حمله‌ی موشکی اخیر، به‌خودی‌خود می‌توانست کشنده باشد. ولی مجاهدین تلاش می‌کردند از افراد کم‌سن در پشت خط مقدم استفاده کنند تا قبل از هجده سالگی، خطرات را به حداقل برسانند — همان‌طور که اجازه‌ی شرکت در عملیات «چیلات» را به من نداده بودند و به جای آن، وظیفه‌ی پر کردن بطری‌های کوکاکولا برای رزمندگان را به من سپرده بودند.</p>
<p>وقتی گروه من در عملیاتی شرکت می‌کرد، من فقط در مراحل آماده‌سازی شرکت داشتم. پیش از هر عملیات، از اعضای شرکت‌کننده فیلم گرفته می‌شد — برای این‌که اگر کشته شدند، فیلم‌هایی از آن‌ها برای پخش در شبکه‌ی تلویزیونی مجاهدین در دسترس باشد. من عاشق فیلم‌برداری بودم. افراد را با جلیقه‌های پر از خشاب و نارنجک، هنگام مرور نقشه، بستن قرص‌های سیانور به گردن، و… فیلم‌برداری می‌کردم.</p>
<p>در آغاز جلسه با فروغ، به ذهنم رسید که این عملیات تلافی‌جویانه به گروه ما سپرده می شود، اما مثل همیشه، من نقشی جدی نخواهم داشت. مهدی سیدی در جلسه پیشنهاد داد که برای صرفه‌جویی در زمان، همان مسیر قبلی را که چند روز پیش برای حمله‌ی خمپاره‌ای به یکی از پایگاه‌های مرزی ایران استفاده کرده بودیم، دوباره استفاده کنیم. سکوت سنگینی فضای سالن را گرفت.</p>
<p>از دید یک فرمانده‌ی عملیات، این پیشنهاد فاجعه‌بار بود. چون بر خلاف اصول پایه‌ای طراحی عملیات بود. خطوط قرمزی وجود داشت که تحت هیچ شرایطی نباید از آن عبور می‌کردیم. یکی از این خطوط قرمز این بود که هرگز نباید از همان مسیری استفاده کنیم که قبلاً برای انجام حمله‌ای استفاده شده است — حتی اگر مین‌روبی شده باشد.</p>
<p>دلیل این احتیاط بسیار ساده بود: بعد از هر حمله، نیروهای ایرانی به‌سرعت مسیر استفاده‌شده را شناسایی می‌کردند، حتی اگر مجاهدین تلاش می‌کردند تمام ردپاها را پاک کنند. پس آن مسیر به‌احتمال زیاد تحت مراقبت شدید قرار می‌گرفت.</p>
<p>در عملیات‌های بعدی، باید مسیرهای جدید شناسایی، پاک‌سازی و انتخاب می‌شد. بسترهای خشک رودخانه‌ها ( وادی ها) برای این کار ایده‌آل بودند — چون هم پوشش مناسبی در برابر دید دشمن ایجاد می‌کردند، و هم در صورت حمله‌ی غافلگیرانه، امکان پنهان شدن را فراهم می‌کردند.</p>
<p>اما مهدی سیدی گفت که تمام مسئولیت را می‌پذیرد و تضمین می‌دهد که عملیات بدون خطر انجام شود. او گفت این‌جا باید اولویت‌بندی کرد، و مهم‌ترین اولویت، اجرای فوری خواسته‌ی رهبری بود که افتخار آن حالا به یگان ما رسیده بود.</p>
<p>حتی من که در عملیات‌های قبلی شرکت نکرده بودم، سنگینی مسئولیتی که پذیرفت را احساس کردم. چطور می‌توانست با وجود چنین ریسکی، مسئولیت جان این همه انسان را برعهده بگیرد؟ بعد از لحظه‌ای سکوت، فروغ آن سکوت را شکست و گفت که با برنامه‌ی مهدی سیدی موافق است.</p>
<h3>افتخار مادر مجاهد، مرگ فرزند</h3>
<p>جلسه تمام شد و ما به سالن غذاخوری رفتیم، اما فکر عملیات از ذهنم بیرون نمی‌رفت. در همان لحظه به یاد جلسه‌ای افتادم که چند ماه پیش، در ژانویه ۲۰۰۱، با مریم رجوی داشتیم. مادرم بعد از جلسه نزد من آمد و با شادی گفت که مریم، شش ماه آینده را برای سرنگونی رژیم ایران، حیاتی اعلام کرده و گفته بود که انتظار دارد من در عملیات‌ها مشارکت فعال داشته باشم و باعث افتخار او شوم.</p>
<p>این انتظارات در میان مادران مجاهدین کاملاً رایج بود. در واقع، رقابتی نانوشته بین آن‌ها وجود داشت که فرزند چه کسی در بیش‌ترین عملیات‌ها شرکت کرده، یا حتی شهید شده است. شهید شدن فرزند، بالاترین افتخاری بود که یک مادر می‌توانست در سازمان کسب کند.</p>
<p>یادم می‌آید پسری به نام کاظم نیاکان که پدرش در سال ۱۹۸۲ در ایران در جریان درگیری مسلحانه کشته شده بود، بعد از بزرگ شدن نزد مادربزرگش، به عراق آمد و به مجاهدین پیوست. من او را در همان جلسه با مریم رجوی دیدم. چون تازه از ایران آمده بود، اطلاعات زیادی از فرهنگ و شرایط ایران داشت و همین باعث شد بهترین گزینه برای انجام عملیات در داخل شهرهای ایران شناخته شود. فقط چند ماه بعد، در مارس ۲۰۰۱، در عملیات در شهر ایلام کشته شد.</p>
<div id="attachment_65473" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-65473" class="size-full wp-image-65473" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Niakan-Kazem.jpg" alt="کاظم نیاکان" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Niakan-Kazem.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Niakan-Kazem-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Niakan-Kazem-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-65473" class="wp-caption-text">کاظم نیاکان</p></div>
<p>مادرش به &#8220;مادر شهید&#8221; معروف شد و مرتب در تلویزیون مجاهدین ظاهر می‌شد. مادرم با افتخار از او یاد می‌کرد و می‌گفت چقدر خوشحال و سرافراز شده. اما این حرف‌ها مرا آزار می‌داد. حس می‌کردم مادر خودم هم از من می‌خواهد برای افتخارش جانم را بدهم. چرا؟ چون در این جهان، افتخار مادران مجاهد به مرگ فرزندشان بود، نه موفقیت آن‌ها در زندگی، حرفه، یا خانواده.<br />
اما من نمی‌خواستم بمیرم. با خود گفتم شاید بتوانم طوری در عملیات شرکت کنم که هم مادرم را خوشحال کنم و هم زنده بمانم. در همان لحظه، به ذهنم رسید: فرصت طلایی من همین عملیات است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65472/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکی که نبود؛ روایت نسل سوخته در اردوگاه‌های فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65429</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65429#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Jun 2025 06:20:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65429</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه در میان روایت‌های تلخ از فعالیت‌های فرقه رجوی، یکی از زوایای کمتر پرداخته‌ شده اما عمیقاً تکان‌دهنده، سرنوشت کودکانی است که در اردوگاه‌های این فرقه، به‌ ویژه در اشرف و لیبرتی، رشد یافتند یا از والدین‌شان جدا شدند. این کودکان، قربانیان خاموش ایدئولوژی‌ای شدند که خانواده را دشمن مبارزه تلقی می‌کرد و کودک را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65429">کودکی که نبود؛ روایت نسل سوخته در اردوگاه‌های فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مقدمه</h3>
<p>در میان روایت‌های تلخ از فعالیت‌های فرقه رجوی، یکی از زوایای کمتر پرداخته‌ شده اما عمیقاً تکان‌دهنده، سرنوشت کودکانی است که در اردوگاه‌های این فرقه، به‌ ویژه در اشرف و لیبرتی، رشد یافتند یا از والدین‌شان جدا شدند. این کودکان، قربانیان خاموش ایدئولوژی‌ای شدند که خانواده را دشمن مبارزه تلقی می‌کرد و کودک را ابزاری برای استفاده سیاسی و تبلیغاتی می‌دانست.</p>
<p>۱. تولد در اشرف؛ تولدی بدون هویت</p>
<p>بسیاری از کودکان در اردوگاه اشرف به دنیا آمدند، اما به‌جای دریافت شناسنامه، آموزش، محبت و هویت فردی، در محیطی بسته، نظامی و بی‌رحم بزرگ شدند. ساختار ایدئولوژیک فرقه، کودکی را نه به ‌عنوان یک دوره رشد انسانی، بلکه یک &#8220;انحراف از مبارزه&#8221; تلقی می‌کرد.</p>
<p>۲. جداسازی از والدین به ‌نام انقلاب</p>
<p>یکی از دردناک‌ترین اقدامات فرقه رجوی، جداسازی اجباری کودکان از والدین‌شان بود. این کودکان عمدتاً به کشورهای اروپایی (به‌ویژه آلمان، هلند و سوئد) فرستاده شدند، اغلب با هویت جعلی یا تحت پوشش پناهندگی. هدف، شکستن وابستگی‌های عاطفی والدین به خانواده و تقویت وفاداری مطلق به سازمان بود.</p>
<p>۳. بحران هویت و سرگذشت تلخ نسل دوم</p>
<p>بسیاری از این کودکان که بعدها در اروپا بزرگ شدند، با بحران‌های شدید روانی و هویتی مواجه شدند. آن‌ها نه به ‌درستی خانواده‌ای داشتند، نه تعلق فرهنگی، نه حمایت قانونی. تعدادی از آن‌ها پس از سال‌ها تلاش توانستند خانواده‌های واقعی خود را بیابند، اما بیشترشان هنوز درگیر خلأهای روحی و ناهنجاری‌های رفتاری هستند.</p>
<p>۴. شهادت‌ها و مستندات از دل تبعید</p>
<p>در سال‌های اخیر، شماری از این کودکان که اکنون بزرگ‌سال شده‌اند، با نوشتن خاطرات یا انجام مصاحبه‌هایی پرده از حقایق تلخ گذشته برداشته‌اند. برخی از آن‌ها از سوءاستفاده‌های روانی و حتی جسمی سخن گفته‌اند. این شهادت‌ها اسنادی ارزشمند برای پیگرد حقوقی و بین‌المللی این فرقه محسوب می‌شوند.</p>
<p>۵. سکوت جامعه جهانی &#8211; فریادی که شنیده نشد</p>
<p>با وجود تمام شواهد، نهادهای حقوق بشری بین‌المللی کمتر به این جنایات توجه کرده‌اند. نبود مستندسازی گسترده، پیچیدگی‌های قانونی و نفوذ رسانه‌ای سازمان، دلایل این سکوت بوده است.</p>
<h3>نتیجه‌گیری</h3>
<p>سرنوشت کودکان گمشده در فرقه رجوی، فاجعه‌ای انسانی است که نباید فراموش شود. روایت‌های این نسل می‌تواند وجدان جهانی را بیدار و توجه نهادهای بین‌المللی را جلب کند. رسالت انجمن نجات این است که صدای این قربانیان را بلندتر و رساتر به گوش جهان برساند؛ کودکانی که حق داشتند بازی کنند، نه مبارزه، رشد یابند نه تبعید شوند، و دوست بدارند نه فراموش شوند.</p>
<p>عباس جعفری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65429">کودکی که نبود؛ روایت نسل سوخته در اردوگاه‌های فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65429/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
