<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان؛-قربانیان-فرقه-رجوی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 18 Jul 2026 06:15:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان؛-قربانیان-فرقه-رجوی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مروری بر زندگی عجیب و متفاوت تنها دختر مریم رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69132</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69132?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2026 06:15:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مریم رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اشرف ابریشمچی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69132</guid>

					<description><![CDATA[<p>اشرف ابریشمچی کودک سه ساله مریم قجر عضدانلو (مریم رجوی) و مهدی ابریشمچی، اولین فرزند طلاق‌های ایدئولوژیک در تشکیلات مجاهدین خلق بود که امروز به سمت معاونت مسئول اول تشکیلات منتصب شده است. اشرف ابریشمچی در سال 1361 به دنیا آمد. نام او را با الهام از نام اشرف ربیعی همسر اول مسعود رجوی اشرف [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69132">مروری بر زندگی عجیب و متفاوت تنها دختر مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اشرف ابریشمچی کودک سه ساله مریم قجر عضدانلو (مریم رجوی) و مهدی ابریشمچی، اولین فرزند طلاق‌های ایدئولوژیک در تشکیلات مجاهدین خلق بود که امروز به سمت معاونت مسئول اول تشکیلات منتصب شده است.</p>
<p>اشرف ابریشمچی در سال 1361 به دنیا آمد. نام او را با الهام از نام اشرف ربیعی همسر اول مسعود رجوی اشرف نهادند. زندگی ناامن او در خانه‌های تیمی در کنار پدر و مادری که عضو مجاهدین خلق بودند آغاز شد. چندی بعد خانواده نوپای او از ایران به فرانسه و نزد مسعود رجوی گریختند و زندگی برای اشرف ناامن‌تر از گذشته شد. چرا که طولی نکشید که رهبری مجاهدین خلق مسعود رجوی اراده کرد که پدر و مادر اشرف از هم جدا شوند.</p>
<p>در سال 1364، با طلاق همزمان مادر اشرف از پدرش و ازدواج او با مسعود رجوی، تناقضات ذهنی دختر بچه‌ای سه ساله کلید خورد. با انتقال سازمان به خاک عراق و پناه رفتن نزد صدام حسین، زندگی اشرف ابریشمچی در قرارگاه های سازمان در عراق، پیچیده تر از پیش شد.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="aligncenter wp-image-29185 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam_Ashraf.jpg" alt="اشرف ابریشمچی" width="700" height="375" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam_Ashraf.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam_Ashraf-300x161.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>علی اکرامی از اعضای جدا شده از تشکیلات که خاطرات روشنی از کودکی اشرف ابریشمچی در عراق دارد در این باره می‌نویسد: &#8220;او طول هفته را با یک سرپرست بود. بعد به نزد مادرش مریم می‌رفت. در آنجا باید زندگی مشترک مادرش با ناپدری‌اش مسعود را تحمل می‌کرد. روز بعد باید به دیدار پدر و نامادری‌اش می‌رفت و آخر هفته هم مادر بزرگ و عمو‌های سازمانی – تشکیلاتی. هضم این میزان عدم سنخیت در آن سن وسال برایش براستی مشکل بود.&#8221;</p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter wp-image-39156 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori_Enghelab_990207_3.jpg" alt="ابریشمچی" width="555" height="427" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori_Enghelab_990207_3.jpg 555w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori_Enghelab_990207_3-300x231.jpg 300w" sizes="(max-width: 555px) 100vw, 555px" /></p>
<p>در آن سالها اشرف حدودا نه ساله بود که برای دیدار با مادربزرگش به قرارگاه جلال زاده در عراق، محل کار علی اکرامی، می آمد. علی اکرامی به خاطر می‌آورد: &#8220;یک روز که در کیوسک ورودی درب پایگاه کشیک بودم دیدم به آرامی به عکس مراسم ازدواج مادرش (مریم) با مسعود که در سال 64 در اوور گرفته شده بود نگاه می‌کند. کنجکاو شدم از او سوال کردم عمو به چه نگاه می کنی؟ گفت به عکس عروسی مامانم با عمو مسعود!! بعد با اشاره عکس مهدی ابریشم چی را نشان داد و گفت اون هم بابامه درسته؟ گفتم اره درسته عمو و بعد به فکر فرو رفت. احتمالا در ذهن کوچکش تلاش می کرد علت آن طلاق و این ازدواج و ربط آن را به سرنوشت خودش بفهمد! و اینکه گناه او در این داستان چیست که باید هرهفته معادله ناپدری و نامادری و سرپرست و آوارگی بین مقر بدیع و اشرف و بغداد را حل کند. احساس کردم از دیدن عکس‌ها و اینکه به جوابی نرسیده خسته شده بود. به آرامی و بدون اینکه با من صحبتی بکند بسمت آسانسور رفت.&#8221;</p>
<div id="attachment_59981" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-59981" class="wp-image-59981" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-Ashraf-2-s.jpg" alt="اشرف ابریشمچی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-Ashraf-2-s.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-Ashraf-2-s-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-Ashraf-2-s-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-Ashraf-2-s-390x220.jpg 390w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-59981" class="wp-caption-text">اشرف ابریشمچی</p></div>
<p>در زمان جدا کردن اجباری والدین از کودکان در سال های 1396 و 1370 اشرف ابریشمچی نیز به فرانسه فرستاده شد و مدتی را در پایگاه مجاهدین خلق در اوورسوراواز ماند. اما در سنین نوجوانی همچون بسیاری دیگر از فرزندان مجاهدین خلق به عنوان نیروی میلیشیا به عراق بازگردانده شد.</p>
<p>از آن پس زندگی در تشکیلات نظامی که ساختار فرقه ای داشت برای اشرف رقم خورد. با این وجود، او در عین اینکه آموزه های تشکیلاتی را فرا میگرفت و مغزش شسته می‌شد از امتیاز فرزندی خواهر مریم (مریم رجوی) در میان همسن و سالانش برخوردار بود.</p>
<p>مریم سنجانی عضو جدا شده از مجاهدین خلق با انتشار تصاویری از اشرف ابریشمچی در یادداشتی درباره او می‌نویسد: &#8220;گرچه سرنوشت او شبیه به بقیه فرزندان اعضای سازمان مجاهدین است که نام پرطمطراق &#8220;میلیشیا&#8221; را بر آنها نهاده بودند. اما اشرف ابریشم چی و تعداد محدودی از آنان به واسطه آنکه پدر یا مادرشان عضو شورای رهبری فرقه بودند از امکانات بهتر و خاص تری برخوردار بودند؛ تبعیضی که در سرتاسر فرقه مدعی جامعه بی طبقه توحیدی موج می زند.&#8221;</p>
<p>مریم سنجانی شاهد یکی از جشن هایی که توسط بخش پرسنلی مجاهدین برای اشرف ابریشم چی در محل ستاد 49 برپا کردند، بوده است. او در ادامه می‌نویسد: &#8220;ریخت و پاش‌ها، بودجه‌های خاص، سفارش غذاهای رنگین و تبعیض‌های متفاوتی را متاسفانه از نزدیک بسیار دیده‌ام.&#8221;</p>
<p>بدین ترتیب، امکانات خاصی که در تشکیلات برای فرزندان سران وجود داشت موجب شد که اشرف ابریشمچی در شهریور 1400 در سن 39 سالگی بدون رعایت سلسله مراتب تشکیلاتی، به سمت معاونت زهرا مریخی مسئول اول تشکیلات، گماشته شود. این در حالی است که شمار زنان عضو شورای رهبری مجاهدین خلق با سنین بالاتر و سوابق مبارزاتی بسیار بیشتر از اشرف ابریشمچی، قابل ملاحظه است.</p>
<p>اشرف ابریشمچی از معدود جوانان ساکن قرارگاه مجاهدین است که همه عمر خود را در تشکیلات و تحت حکمرانی کیش شخصیتی مسعود رجوی زیسته است و طول نزدیک به چهار دهه عمر خود زندگی عجیب و پیچیده‌ای را تجربه کرده است.</p>
<p>سرویس سیاسی پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69132">مروری بر زندگی عجیب و متفاوت تنها دختر مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69132/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 08:33:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69117</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگی در &#8220;انجمن&#8221; در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>زندگی در &#8220;انجمن&#8221;</h3>
<p>در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که در برخی از بخش‌های آن قالب‌گیری‌های گچی از شخصیت‌های قدیمی مصری وجود داشت. یک پله‌ دایره‌ای شکل وجود داشت که به اتاق‌های خواب آقایان می‌رسید. سمت چپ پله‌ با شیشه‌های دایره‌ای ضخیم و رنگی تزئین شده بود که شبیه شیشه‌های کلیسا بود و در پایین پله‌ها، یک فرعون مصری با دست‌های بسته در دیوار حک شده بود. سقف اتاق خواب آقایان مثل سقف یک معدن بود که به صورت دستی حفر شده بود. در میان حفره‌های سقف، چراغ‌های کوچکی نصب شده بود که نور ملایمی می‌داد و فضای اتاق را به شکلی مرموز پر می‌کرد. در پشت خانه، یک حیاط با تاب و یک استخر بزرگ بدون آب بود. اما با این حال، یک محل عالی برای دویدن و کاوش کردن کودکان بود.</p>
<p>پدرخوانده‌ی من در آن زمان در یک فروشگاه کوچک در هالونبرگن کار می‌کرد که با مرد دیگری به نام &#8220;عزیز&#8221; همکاری داشت. این خانواده‌ای بود که من بعداً وقت زیادی را با آن‌ها گذراندم. مادرخوانده‌ام هر روز به انجمن می‌رفت چون او آشپز بود و در تهیه غذاها کمک می‌کرد. گاهی اوقات که جشن‌ها یا مناسبت‌هایی پیش می‌آمد، بسیاری از خانواده‌های حامی مجاهدین به همراه کودکان خود و هر کودکی که مجاهدین به آن‌ها اختصاص داده بودند، جمع می‌شدند و این یک فرصت برای ما بود تا همدیگر را ببینیم و وقت بگذرانیم. برخی از بچه‌های مجاهدین نیز در انجمن بودند و منتظر بودند که به خانواده‌ای اختصاص داده شوند. این خانواده‌ها از سوی مجاهدین انتخاب می‌شدند.</p>
<p>یکی از دوستانم که از کودکی در عراق همدیگر را می‌شناختیم، در دفتر مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; زندگی می‌کرد. وقتی مجاهدین یک خانواده هوادار برای او پیدا کردند، من هم با آن‌ها رفتم تا او را تحویل خانواده بدهیم. به یک ون بزرگ سوار شدیم و به &#8220;رینکبی&#8221; رفتیم که خانواده ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. او هیچ اطلاعی از مقصد نداشت اما به محض اینکه ماشین را زیر یک پل در &#8220;رینکبی&#8221; پارک کردیم و او خانواده جدیدش را دید که به سمت ماشین می‌آمدند، فهمید که چه چیزی در حال اتفاق است و وحشت کرد. او شروع به گریه کرد و به شدت به صندلی ماشین چسبید و فریاد زد که نمی‌خواهد به آن‌ها برود. پدرخوانده و مادرخوانده‌ام به سرعت به سمت او دویدند و تلاش کردند او را آرام کنند اما او نمی‌توانست آرام شود و همچنان فریاد می‌زد که نمی‌خواهد برود. این وضعیت به مرز غیرقابل تحملی رسید و راننده‌ای که ما را آورده بود، نزدیک بود از ادامه مسیر منصرف شود و قصد داشت کودک را دوباره به انجمن مجاهدین در &#8220;موربی&#8221; برگرداند. اما خانواده جدید توانستند او را قانع کنند که وارد خانه بشود و به او گفتند که اگر احساس ناراحتی می‌کند، نیازی به ماندن نخواهد بود. در نهایت این روش مؤثر واقع شد و آن‌ها به خانه رفتند.</p>
<p>این خاطره یکی از آن لحظات عاطفی از دوران کودکی‌ام است که به شکلی عجیب در ذهنم ثبت شده است. گویی تمام خاطرات دردناک و مربوط به جدایی، ناامیدی و دلتنگی را در خود جمع کرده‌ام. برای من، مدت‌ها طول کشید تا حس دلتنگی برای والدینم شروع به رشد کند. سال اول که به سوئد آمده بودم، آنقدر غرق در اتفاقات جدید بودم که احساسات و دلتنگی‌هایم به طور ناخودآگاه از ذهنم دور می‌ماند. مثل یک نوزاد که تلاش می‌کند همه‌ی تجربیات جدید را درک کند و تحلیل کند، برای من هم این تازه‌ واردی به سوئد فضا را پر کرده بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>همانطور که شرح داده بودم، داشتن امتیاز در تشکیلات مجاهدین، یک موهبت بود تا افراد دارای امتیاز را در برابر خیلی از مسائل داخلی مصون کند. امیر پس از جدایی از والدین، به یک خانواده ذیصلاح تحویل داده شده بود چون وی فرزند کسی بود که نه تنها در داخل مناسبات، بلکه در بیرون تشکیلات مجاهدین نیز شهرت داشت و سال‌های طولانی با اشعار خود &#8220;به مریم و مسعود رجوی &#8211; به اقدامات تروریستی مجاهدین &#8211; به عملیات‌های نظامی ارتش آزادیبخش در همکاری با صدام علیه ایران&#8221; اعتبار و مشروعیت بخشیده بود. یعنی در بُعد &#8220;تبلیغی، اجتماعی و حتی سیاسی&#8221; تأثیرات چشمگیری داشت و توانسته بود هواداران بیشتری برای سازمان مجاهدین جلب و جذب کند.</p>
<p>اما همه کودکان از این امتیاز برخوردار نبودند و به همین علت، مسئولین سازمان از هر کسی که کودکان را پذیرا می‌شد، برای سرپرستی استفاده کرده بودند. در سالیان گذشته افشا شد که برخی از این کودکان، دچار آسیب‌های روانی ناشی از نداشتن سرپرست ذیصلاح شده‌اند. آنها از سوی پدرخوانده یا مادرخوانده‌شان مورد ضرب‌وشتم و یا حتی آزار جنسی قرار گرفته بودند که سرنوشت غم‌انگیزی را برایشان رقم زده بود.</p>
<p>لازم به یادآوری است که &#8220;محمد=مصطفی&#8221; پسر مسعود رجوی که اکنون منتقد مجاهدین و پدرش است، از بهترین امکانات آموزشی و رفاهی برخوردار بود و نزد عموهای خود زندگی می‌کرد. همچنین: &#8220;اشرف&#8221; دختر مریم قجرعضدانلو و مهدی ابریشمچی – &#8220;نرگس&#8221; دختر محمود عضدانلو و شهرزاد صدر &#8211; و یا دختر مهوش سپهری و فرزند محسن رضایی و امثال آنها نیز هرکدام به این دلیل که والدین آنها مسئول سازمان بودند، از بهترین امکانات رفاهی و بهترین سرپرست برخوردار شدند، اما سرنوشت دیگر کودکان مجاهدین، چندان خوب رقم نخورد و بستگی به شانس آنها داشت که به دست چه کسانی بیفتند و همانطور که شرح دادم، گاه منجر به داشتن سرپرستانی خشن و یا متجاوز شد.</p>
<p>در میان فرزندان مسئولین، فکر می‌کنم تنها دو تن سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. یکی از آنها &#8220;زهیر&#8221; فرزند ابراهیم ذاکری و فرزندخوانده عذرا علوی‌طالقانی بود که هنگام اعزام کودکان به اروپا 14 سال داشت، اما حاضر به ترک والدین نشد و در عراق ماند. مسعود رجوی از این مسئله استقبال کرد و با خوشحالی او را از مدرسه به یگان‌های رزمی منتقل کرد. زهیر در فروردین 1390، به بهانه &#8220;حفظ اشرف&#8221; برای مقابله با پلیس عراق به صحنه نبرد اعزام شد و جان باخت. شعار &#8220;اشرف حفظ شرف&#8221; و یا &#8220;چو اشرف نباشد تن من مباد&#8221;، از سوی سازمان مجاهدین تولید شد تا به این بهانه، از جان مسعود رجوی حفاظت شود. عاقبت هم وقتی دولت عراق و آمریکا پذیرفتند که مسعود را در امنیت کامل به خارج عراق منتقل کنند، این شعار فریبکارانه از یاد رفت. زهیر را از نزدیک می‌شناختم، شخصیتی آرام و متواضع داشت و در چشمانش می‌شد غمی عمیق ناشی از جدایی پدر و مادر اصلی‌اش را دید. مادر اصلی را از کودکی ندیده بود و پدرش نیز قبل از سقوط صدام دچار تومور مغزش شد و فوت کرد. به این ترتیب، از کودکی، مادر اصلی و در جوانی پدرش را از دست داد و پس از آن هم خودش قربانی حفظ جان مسعود شد.<br />
کودک دیگری که به او اشاره می‌کنم &#8220;رحمان&#8221; فرزند محمدرضا منانی و دکتر معصومه بلورچی است که هر دو از مسئولین سازمان هستند. رحمان سال 1361 زمانی که تنها 3 سال داشت از ایران به پاریس منتقل شد و در 7 سالگی نیز از آنجا به عراق برده شد تا در مدرسه اشرف آموزش ببیند. اما در آنجا هم چندان باقی نماند و در 11 سالگی که طلاق‌های اجباری و بعد جنگ کویت کلید خورد، از والدین خود جدا و به دانمارک منتقل شد تا در آنجا تحصیل کند. ولی سرنوشت برای رحمان چیز دیگری رقم زده بود. به همین خاطر هنوز به سن قانونی نرسیده، مجدداً با فریبکاری سازمان به عراق اعزام شد تا تبدیل به &#8220;کودک‌سرباز&#8221; رجوی شود. سقوط صدام او را به دنیای دیگری از جنگ و گریز کشانید. تشکیلات مجاهدین، برای حفظ جان مسعود، او را نیز همچون زهیر به درگیری با پلیس عراق وادار کرد. هرچند رحمان از این درگیری‌ها جان سالم به‌در برد، اما وی در حمله معارضین عراقی به قرارگاه اشرف کشته شد تا داغ ننگ دیگری بر پیشانی مسعود حک شود. همان کسی که صدها عضو مجاهدین را به کشتن داد تا خودش با زدوبند بین آمریکا، سازمان ملل و دولت عراق، در امنیت کامل از عراق خارج شود و در خفا به زندگی سیاه خود ادامه دهد.</p>
<p>همانگونه که اشاره کردم، بقیه کودکان مجاهدین از امتیازی که امیر و یا سایر فرزندان مسئولین برخوردار بودند، سهمی نداشتند و گرفتار سرپرستان ناشایست شدند. &#8220;عاطفه سبدانی&#8221; از زمره کودک‌سربازانی است که پس از تحویل داده شدن به سرپرست ناشایست، بارها از سوی ناپدری مورد آزارجنسی قرار گرفته بود. وی در زندگی‌نامه خود که با عنوان &#8220;دست‌هایم در دست خودم&#8221; منتشر شده، به این خاطرات تلخ اشاره دارد و در بخشی از آن می‌گوید:</p>
<p>&#8220;اگر دکتر شخصیتی دارد که شما را به یاد کسی می‌اندازد که به شما تجاوز کرده، با شما بدرفتاری کرده، زندگی‌تان را خراب کرده است، پس فقط باید آن را قورت دهید. من هرگز از تزریق نترسیدم و نه از چاقوهایی که به بدنم بریدند. اما من از مردی می‌ترسم که بدن برهنه و عریانم را با دستان خشن خود لمس کند. در چنگ او باشم و دوباره تحت قدرت او. دوباره نگاهش را به برهنگی ام حس کنم. دوباره احساس ناتوانی. دوباره احساس کنم نفسم بند آمده. دوباره احساس کنم که چگونه بی‌اختیار می لرزم. دوباره&#8230;</p>
<div id="attachment_62541" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-62541" class="wp-image-62541" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg" alt="عاطفه سبدانی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sebdani-Atefeh-13-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-62541" class="wp-caption-text">عاطفه سبدانی</p></div>
<p>من از چاقو نمی‌ترسم! من می‌خواهم فریاد بزنم: این تو هستی که ازش می‌ترسم! چون اگر آنقدر خوب بود که حتی فرصت فکر کردن به چاقو را داشتم. در عوض، نگاه و دست‌های مردی را می‌بینم که بارها مرا به زیر آورد، حتی با اینکه همیشه می‌دانستم اشتباه است. مدت‌ها قبل از اینکه بدن من شکل بگیرد و این هنوز یک آرزو برای مرد بود. نر با موهای سیاه، بینی کج و کک و مک. چیزی که در همه جای اطراف ما وجود دارد، به ویژه در میان پزشکان ما. اما به من زنگ زدند و حاضر شدم. من کی هستم که بگویم بدنم از ضربه دست و چشمانش می لرزد نه از چاقویی که به من می کند؟ مسئولیت مراقبان سلامت چیست برای ما که از نگرانی‌های دیگر می‌لرزیم و آرزو کرده‌ایم که لطفاً به من دکتر دیگری بدهید تا بدنم را لمس کند&#8230;&#8221;</p>
<p>بله، امیر بسیار شانس آورده بود که پدرش در مناسبات مجاهدین شهرت داشت و زوج رجوی نمی‌توانستند هرکاری دوست دارند با فرزندش انجام دهند، اما همه کودکان از این موهبت برخوردار نشدند و زندگی آنها با سختی و درد گذشت.</p>
<h3>پرواز به پاریس و دیدار با پدر</h3>
<p>تابستان سال ۱۹۹۶ (1375) آمد، تابستانی که منتظرش بودم. آن تابستان قرار بود برای اولین بار پس از بازگشت پدرم از عراق به پاریس، به دیدارش بروم و کل تابستان را با او سپری کنم. ماجرا از فرودگاه آرلاندا آغاز شد. پدرخوانده‌ام همراه من آمد و مرا به یکی از کارکنان فرودگاه تحویل داد، چون تنها ۱۳ سال داشتم و قرار بود به تنهایی سفر کنم. آن شخص به خوبی از من مراقبت کرد و از جمله پرسید: «تا حالا پرواز کردی؟» در واقع من تا آن زمان چندین بار پرواز کرده بودم، از جمله وقتی شش ساله بودم و به سوئد می‌رفتم.<br />
وقتی وارد هواپیما شدم، مرا به مهمانداران سپردند و برای سرگرمی‌ام چند اسباب‌بازی و دفتر نقاشی به من دادند. در طول پرواز، یکی از مهمانداران آمد و پرسید که آیا دوست دارم کابین خلبان را ببینم، جایی که خلبان‌ها نشسته‌اند؟ طبیعتاً با اشتیاق قبول کردم. با ورود به کابین، با تعجب دیدم که خلبان و کمک‌خلبان به صندلی‌هایشان تکیه داده و از سفر لذت می‌برند. وقتی پرسیدم که چگونه هواپیما را هدایت می‌کنند، خلبان پاسخ داد: «در حال حاضر روی حالت “خلبان خودکار” است و ما واقعاً فقط برای بلند شدن و فرود هواپیما به مداخله نیاز داریم.» پس از مدتی مهماندار گفت بهتر است به صندلی‌ام برگردم تا خلبان‌ها به کارشان برسند، هرچند معلوم نبود دقیقاً چه کاری انجام می‌دادند؛ صحبت و چای‌خوردن یا هدایت هواپیما.</p>
<p>وقتی به فرودگاه شارل دوگل رسیدم، پدرم به استقبالم آمد. فرودگاه شلوغ بود و فضای آن با تاکسی‌هایی که بیرون منتظر مسافران بودند و راننده‌هایی که فریاد می‌زدند، حس عجیبی داشت. تضاد زیادی با فرودگاه آرام استکهلم داشت. ما با قطار به مرکز پاریس رفتیم و سپس با تعویض قطار به منطقه «سِرژی» در حومه شهر پاریس رسیدیم، که بسیار مرتب به‌نظر می‌رسید.</p>
<p>سرژی یک منطقه معمولی برای طبقه متوسط بود، با مغازه‌های معمولی و بانک‌هایی که در خیابان‌های اطراف ایستگاه قطار دیده می‌شدند. آنجا یک استخر بزرگ و یک مرکز خرید به نام «تروآ فُنتِن» وجود داشت که زنجیره بزرگ فروشگاهی به نام «اوشان» نیز در آن بود. ما به آپارتمان پدرم رفتیم که نزدیک این مرکز خرید بود. ساختمان مرتب و با استانداردهای خوب بود. آپارتمان شامل یک اتاق نشیمن، دو اتاق خواب و یک آشپزخانه کوچک بود.</p>
<p>اتاق نشیمن بیشتر شبیه دفتر کار مجاهدین بود تا یک اتاق نشیمن معمولی. دیوارها با قفسه‌هایی پر از نوارهای کاست پوشیده شده بود. در یک گوشه، یک میز کار، یک استودیوی ضبط کوچک و یک قاب عکس با تصویر مسعود رجوی قرار داشت. همچنین یک میز پلاستیکی قدیمی، چند صندلی پلاستیکی، دو دوچرخه که به درِ بالکن تکیه داده شده بودند، و یک دستگاه قایقرانی وجود داشت.</p>
<p>پدرم توضیح داد که اینجا یک استودیوی کوچک رادیویی است که برای ضبط مطالب مجاهدین استفاده می‌شد. او همچنین گفت که تمام وسایل خانه، از جمله دو تلویزیون سیاه و سفید، از خیابان جمع‌آوری شده بودند، جایی که مردم معمولاً وسایل قدیمی‌شان را می‌گذاشتند. برایم جالب بود که آنها توانسته بودند کل آپارتمان را با وسایل «رایگان» پر کنند. پدرم آپارتمان را با مردی به نام «حمیدرضا طاهرزاده» شریک بود؛ یک موسیقیدان و استاد ساز «تار». او همچنین ویولن می‌نواخت و از حامیان قدیمی مجاهدین بود. طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت. او در بسیاری از آهنگ‌های مجاهدین که پدرم نوشته بود، از جمله ترانه معروف «بهار بزرگ» شرکت داشت. با این حال، در آن زمان، او به ندرت در خانه بود و اغلب در سفر بود و برای مجاهدین کار می‌کرد. در مدتی که من آنجا بودم، از اتاق او استفاده می‌کردم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>امیر اشاره‌ای به علت حضور پدرش و طاهر در پاریس نکرده است، چون در خردسالی از عراق به اروپا منتقل شد و از آنچه بلافاصله پس از جنگ کویت در مناسبات مجاهدین رخ داد مطلع نبود و در عالم کودکی فقط جدایی از والدین را حس می‌کرد. پس از جنگ کویت، بسیاری از کسانی که تا آن زمان توانسته بودند زیر چتر همگانی نشدن مباحث &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221;، از اثرات &#8220;جدایی زن و شوهر&#8221; در امان بمانند و سازمان با آن &#8220;کجدار و مریز&#8221; برخورد می‌کرد، اینک می‌بایست با آن مواجه می‌شدند و در عمل نیز پایبندی خود به انقلاب مریم را به اثبات می‌رسانیدند.</p>
<p>نکته مهم: پس از حمله آمریکا به عراق و تسلیم شدن صدام، جنگ گسترده‌ای رخ داد که در آن حدود 90% زرهی‌های عراق و 70% ارتش صدام متلاشی شد. اگر مسعود به کمک صدام نیامده بود، فرصت زیادی برای ادامه قدرت نداشت. چنین وضعیتی زمینه‌ساز ناامنی گسترده در عراق شد و بدنبال آن وضعیت اقتصادی مردم عراق نیز از هم پاشید و شرایط سختی را نیز برای مجاهدین رقم زد. جیره‌بندی شدن مواد غذایی و بهداشتی، بخش اندکی از اثرات شکست صدام در مناسبات سازمان بود. برای اولین بار مجاهدین در معرض ترورهای متنوع از سوی معارضین عراقی قرار گرفتند و دیگر امکان تردد آزاد در بغداد را نداشتند. حملات مختلف موشکی و خمپاره‌ای به مقرهای مجاهدین نیز در این دوران شروع شد. چنین وضعیتی، نه تنها برای بدنه سازمان، بلکه برای بخشی از مسئولین مدار دوم سازمان هم قابل تحمل نبود و پیش از این شرح دادم که ریزش‌ها را وسعت داد.</p>
<p>جدایی کودکان از والدین باعث شد که خانواده‌های صاحب فرزند دیگر نتوانند به بهانه دیدن کودکشان، با همسرِ «مطلقه» در ارتباط باشند و عملاً باید برای همیشه جدایی کامل از همسر را تجربه می‌کردند. برخی زن و شوهرهای بدون فرزند نیز به این خاطر که هنوز طلاق همگانی نشده بود –و یکی از طرفین از این قضیه مطلع نبود- اجازه داشتند با یکدیگر در ارتباط باشند تا طرف مقابل متوجه طلاق غیابی نشود. اما پس از جنگ کویت که قرار شد کل نفرات وارد مبحث طلاق از همسر و پیوند با رهبر عقیدتی شوند و مناسبات مجاهدین تهی از افراد متأهل باشد، این زن یا شوهرها هم باید برای همیشه دیدار با همسر را وداع می‌گفتند و قید او را می‌زدند. در نتیجه، شرایط سختی بر تمامی خانواده‌ها حاکم ‌شد که خارج از تحمل برخی از آنها بود.</p>
<p>در این میان، نفرات مجرد مشکل جدی نداشتند چون طلاق آنها ذهنی بود نه عینی. مشکل اصلی آنها در این دوران، شرایط رو به وخامت عراق و نداشتن چشم‌انداز سیاسی/امنیتی و رفاهی بود. در چنین شرایطی، بخش قابل توجهی از نیروها ریزش کردند. البته وضعیت کسانی که از کشورهای غربی به عراق منتقل شده بودند، تا حدودی بهتر به نظر می‌رسید و امکان انتقال آنان به کشوری که در آن تابعیت داشتند فراهم بود. آن «امتیازی» که قبلاً به آن اشاره داشتم، در اینجا هم خود را نشان می‌داد.</p>
<p>اسماعیل وفایغمایی و حمیدرضا طاهرزاده از زمره کسانی بودند که امتیاز خوبی در این زمینه داشتند. یعنی هردو دارای شهرت و هنر بودند و تابعیت فرانسوی هم داشتند. به همین علت، در کشاکش انتقال مریم به فرانسه، این دو را نیز به آنجا منتقل کردند تا شرایط سخت عراق و مبحث طلاق علی‌الدوام باعث بریدگی و ایجاد چالش برای سازمان نشود، ضمن اینکه مسعود می‌توانست از شهرت و هنر آنها در اروپا استفاده کند. حضور آنها کنار مریم که خود را رئیس‌جمهور در تبعید به حساب می‌آورد، زمینه‌ساز جذب برخی از هنرمندان و ایرانیان به‌سوی او می‌شد.</p>
<h3>نحوه‌ی آشنایی با طاهر و اسماعیل:</h3>
<p>به دلایلی که در ادامه شرح می‌دهم، لازم می‌بینم شرح مختصری از تاریخچه آشنایی خود با این دو هنرمندِ سابقاً دوست که امروز در دو جبهه متضاد با یکدیگر قرار گرفته‌اند بدهم. آشنایی نزدیک من با حمیدرضا طاهرزاده به چند روز پیش از عملیات فروغ جاویدان برمی‌گشت که او را از فرانسه به عراق آوردند و در تیپ رزمی ما به فرماندهی &#8220;فاطمه رمضانی&#8221; سازماندهی کردند. آن زمان من فرمانده کاسکاول –تانک چرخدار- در آن تیپ بودم. فاطمه رمضانی –سرور- از طاهر پرسیده بود که آیا رانندگی بلد است؟ و چون جواب مثبت داده بود، او به‌عنوان راننده کاسکاول به یگان ما فرستادند و برای تمرین بردند. تانکی که او راننده‌اش شد، قبل از ورود به مرز خسروی از کار افتاد و حمیدرضا –طاهر- مجبور شد به گردان پیاده ملحق شود. آخرین بار که او را در عملیات دیدم، جلوی بیمارستان اسلام‌آباد روی یک برانکارد دراز کشیده بود. البته وقتی به قرارگاه اشرف بازگشت سالم بود. فکر کنم حدود یکسال در همان تیپ به کارهای فرهنگی و نظامی مشغول بود و سپس او را به ستاد تبلیغات در قرارگاه بدیع‌زادگان اعزام کردند و چندی پس از جنگ کویت به فرانسه رفت. در این پروسه، رابطه دوستانه و نزدیکی بین من و حمیدرضا طاهرزاده بوجود آمده بود.</p>
<p>پس از جنگ کویت، طاهر نیز مثل بقیه مجاهدین وارد نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های تشکیلاتی کردند. یادم هست در یکی از نشست‌ها که مسعود برگزار کرده بود، طاهر برخاست و از انقلاب مریم دفاع کرد و گفت &#8220;من برخلاف خیلی‌ها، هیچگاه در مورد خواهر مریم افکار لوش و لجن به ذهنم نزده است و&#8230;&#8221; آنگاه راجع به یکی از زنان مجاهد کشته شده در فروغ جاویدان سخنانی احساسی و رویایی ادا کرد و گفت &#8220;آن خواهر قبل از اعدام گفته بود: ای آفتاب سلام مرا به برادر مسعود برسان!&#8230; و من خیلی از این قضیه دچار تحول شدم و به عظمت آن خواهر که در لحظات اعدام به یاد برادر مسعود بوده غبطه خورده‌ام و&#8230;&#8221; سپس شعری را که به یاد او دکلمه کرد که بعدها آنرا به صورت ترانه خواند: &#8220;توی کوله‌پشتی‌هاتون، نیگا کن سحر آوردین، تو سفیر قدماتون، نیگا کن سحر آوردین&#8221;. البته نه طاهر و نه هیچیک از مجاهدین از خود نپرسیدند که اگر آن زن مجاهد در عملیات اسیر و بعداً در زندان اعدام شده باشد، چه کسی زمزمه و سلام او به آفتاب را قبل از اعدام شنیده و به گوش مسعود و مریم رسانیده است؟<br />
با وجود این سخنان احساسی و شعارگونه، مسعود هیچ استقبالی از کلام طاهر نکرد که واضح بود تملق‌گویی برای مریم، از سوی مسعود جدی گرفته نشده است. دوسال بعد که حمیدرضا به فرانسه رفته بود، مسعود در یک نشست درونی گفت &#8220;طاهر که اینهمه اصرار داشت از زن و زندگی و تار طلاق گرفته تا با من ازدواج کند، آخرش معلوم شد که با تارِ خودش ازدواج کرده است –نقل به مضمون.&#8221;</p>
<p>از کلام مسعود فهمیدیم که طاهرزاده هم نتوانسته شرایط عراق و مناسبات مجاهدین در عراق تحمل کند و او را به خارج اعزام کرده‌اند و دیگر عضو مجاهدین نیست بلکه عضو شورای ملی مقاومت است. بعد از آن طاهر هیچگاه در عراق حضور نداشت و فقط چند سفر به همراه سایر اعضای شورا به آنجا داشت تا در جلسات شرکت کند. در یکی از همین سفرهای تفریحی به عراق، یکبار با من مواجه شد. خیلی شنگول به نظر می‌رسید -بچه‌ها با طعنه می‌گفتند اگر ما هم مثل او مشغول خوشگذرانی در پاریس بودیم، همینطور سرحال می‌شدیم&#8230; به هرحال با دیدن من خوشحال شد و مثل همیشه با شوخی مرا &#8220;کاکو شیرازی&#8221; صدا زد و از اوضاع پرسید. من که در آن ایام تحت برخوردهای تشکیلاتی قرار داشتم، چندان سرحال نبودم. به همین خاطر به من گفت &#8220;کاکو زیاد سرحال نیستی&#8221; و بعد با خنده و طعنه گفت: &#8220;درگیر بحث‌های انقلاب هستی؟&#8221; جواب او را با لبخندی تلخ دادم. و این آخرین دیدار ما در عراق بود.<br />
امیر نوشته که &#8220;طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت&#8221;. اما همانطور که شرح دادم، حمیدرضا از عملیات فروغ جاویدان تا مدتی پس از جنگ کویت در پایگاه‌های مجاهدین حضور داشت و عضو سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش محسوب می‌شد نه اینکه میهمان باشد و گاهی سر بزند. اما پس از آنکه نتوانست شرایط دشوار عراق و انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری را تحمل کند، به عضویت شورا درآمد و به فرانسه منتقل شد تا به شیوه دیگری تحت امر مجاهدین و در خدمت مریم باشد. از آن پس، گاه و بیگاه برای جلسات شورا به عراق منتقل می‌شد و برای تفنن و تبلیغات تار و ویولون هم می‌نواخت.<br />
مجاهدین، به اعضای شورا از جمله کسانی چون طاهرزاده و اسماعیل وفایغمایی، به دیده‌ عناصری مفتخور نگاه می‌کردند که در خارج مشغول گذران زندگی می‌باشند. البته چنین تصوری را خود مسعود در ذهن آنها کاشته بود. وی اگرچه با اعضای شورا محترمانه برخورد می‌کرد تا جدا نشوند، اما آنها را فقط ابزار پیشبرد امور سیاسی خود می‌دید و در نشست‌های داخلی، زیرآب آنها را می‌زد و نظرش این بود که اگر ما اینها را حفظ نمی‌کردیم، رژیم آنها را بلعیده بود!<br />
&#8230;<br />
آشنایی‌ام با اسماعیل نیز به چند ماه قبل از جنگ کویت که به ستاد سیاسی -بدیع‌زادگان- منتقل شده بودم بازمی‌گردد. البته او را هم مثل طاهر از سال‌ها قبل می‌شناختم ولی تماس نزدیک نداشتم. اولین بار در کتابخانه بدیع‌زادگان با اسماعیل مواجه شدم و به او سلام کردم. مسئول کتابخانه مرکزی بود و به آنها رسیدگی می‌کرد و در همان محل شعر و ترانه می‌سرود. در این دیدار، او را یک شخصیت خشک و بی‌روح که با هرکسی پیوند نمی‌خورد یافتم. بویژه با کسانی چون من که فاصله سنی زیادی با او داشتم. انگار تمام روح و روان خود را درون شعرهایش می‌ریخت، چون شعرها و سروده‌های رزمی او را خیلی دوست داشتم.</p>
<p>بدیع‌زادگان محل استقرار ستادهای سیاسی و تبلیغات -با مسئولیت ثریا شهری و سهیلا صادق- و همچنین محل زندگی مسعود و مریم بود. بعد از ورودم به این قرارگاه به همراه 3 نفر دیگر، ثریا شهری ما را صدا زد و گفت &#8220;می‌خواهیم شما را به فرانسه بفرستیم تا جایگزین کسانی شوید که هنوز انقلاب نکرده‌اند و الان دنبال انجام کارهای قانونی آن هستیم. به همین خاطر فعلاً به بخش حفاظت می‌روید و در آنجا کار می‌کنید&#8221;. مسئول بخش دژبانی و حفاظت از بدیع‌زادگان &#8220;مهران صادق&#8221; بود که همزمان مسئولیت رادیو صدای مجاهد نیز برعهده داشت. وی معاون سهیلا صادق محسوب می‌شد که مسئول کل ستاد تبلیغات بود.</p>
<p>به‌دلیل حضور دائم مسعود و مریم در آن مقر، به‌همراه داشتن اسلحه برای ساکنین قرارگاه ممنوع بود و فقط تیم‌های حفاظت اجازه حمل سلاح داشتند. حتی مسئولین سازمان نیز هنگام ورود می‌بایست سلاح خود را به ما تحویل می‌دادند&#8230; عصرها بچه‌های حفاظت تمرین و ورزش داشتند. در همان ساعات، اسماعیل و حمیدرضا را می‌دیدم که دونفره در سطح قرارگاه می‌دوند و ورزش می‌کنند. مشخص بود که رابطه دوستانه و نزدیکی با هم دارند. گویا به همین خاطر در پاریس هم سازمان یک خانه مشترک به آنها داده بود.<br />
*نکات فوق را از این منظر شرح دادم که امیر در آن زمان از پشت پرده‌ حضور پدرش و حمیدرضا طاهرزاده در فرانسه مطلع نبود و تصور می‌کرد که سازمان به آنها مأموریت داده تا در آنجا باشند. اما آنها نه به‌خاطر مأموریت سازمانی، بلکه بخاطر عدم تحمل شرایط موجود در قرارگاه اشرف، از جمله &#8220;همگانی شدن طلاق‌های اجباری، نامتعین بودن وضعیت عراق، بی‌چشم‌انداز بودن وضعیت مجاهدین پس از جنگ کویت، و همچنین اختلاف‌نظرهای تشکیلاتی&#8221; به آنجا فرستاده شده بودند. طبعاً این شرایط دشوار شامل همه مجاهدین می‌شد و بسیاری هم متناقض بودند، اما جرأت طرح آنرا نداشتند چون با واکنش شدید و اتهامات مختلف از جمله بریدگی از مبارزه مواجه می‌شدند و عاقبت آنها سرکوب در نشست‌ها، زندانی شدن و گاه قتل‌های پنهان بود. انتقال کسانی چون طاهر و اسماعیل به فرانسه، ناشی از همان امتیازی بود که قبلاً شرح دادم و همگان از آن امتیازات برخوردار نبودند.</p>
<p>مسئولین و هنرمندان دیگری هم بودند که در آن زمان به اروپا اعزام شدند. برای نمونه &#8220;حسین فرشید&#8221; یکی از نمایشنامه نویس‌های سازمان بود که نتوانست شرایط را تحمل کند و چون شهرت داشت و همسر و دخترانش هم در مناسبات بودند، مورد برخورد سخت قرار نگرفت و به فرانسه منتقل شد تا در آنجا به عنوان یک عضو شورا در کنار مریم باشد. من چندماه پس از ورودم به عراق، در قرارگاه حنیف‌ -بدیع‌زادگان- با او و خانواده‌اش آشنا شدم و چون سن زیادی نداشتم هر 4 نفر مرا دوست داشتند و گاه در کنار هم شام می‌خوردیم. همسر و دو دخترش بسیار مهربان بودند. همسرش از کادرهای پزشکی بود و در بخش امداد کار می‌کرد و بچه‌ها در مدرسه تحصیل می‌کردند، اما پس از جنگ کویت هر دو دختر به‌عنوان کودک‌سرباز به بخش نظامی منتقل شدند. زمانی که حسین فرشید به اروپا منتقل شد، در نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک، به آنها تلقین شده بود که پدرشان بخاطر «زن» سازمان را ترک کرده است. یادم هست که دختر کوچکتر در یک نشست همگانی پشت میکروفن قرار گرفته بود و مسعود با او گفتگو می‌کرد و او هم طبق تلقین‌های مسئولین، در مورد پدرش گفت که &#8220;او مشکل زن داشت&#8221;!. به این معنا که پدرش چون نتوانسته طلاق ایدئولوژیک را تحمل کند و بدون زن بماند از سازمان بریده و در اروپا ساکن شده است!</p>
<p>انداختن خانواده‌ها به جان یکدیگر و ایجاد نفرت بین آنها، بخشی از سیاست ضدانسانی و ضداخلاقی مسعود و مریم رجوی، برای محقق کردن طلاق‌های تشکیلاتی بود. در نشست‌های متعدد، مسعود زنان و یا مردان متأهل را صدا می‌زد تا در برابر جمع، علیه همسران خود گزارش بخوانند و از آنها به بدی یاد کنند. به این ترتیب، وی موفق شد بسیاری از زن و شوهرها که همدیگر را دوست داشتند، از یکدیگر متنفر و دور کند. در مورد والدین و فرزند هم این قضیه حاکم بود.</p>
<div id="attachment_69118" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69118" class="size-full wp-image-69118" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg" alt="طاهرزاده، فرشید، یغمایی" width="700" height="279" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-Farshid-Yaghmaei-300x120.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69118" class="wp-caption-text">طاهرزاده، فرشید، یغمایی</p></div>
<p>ادامه خاطرات امیر: تابستان 1996 در پاریس پر از شادی و ارتباطات بود. برخی روزها به یکی از مراکز اصلی مجاهدین در &#8220;سرژی سنت کریستف&#8221; می‌رفتیم. این مرکز به نام «صد» (به معنای ۱۰۰ در فارسی) شناخته می‌شد. ساختمانی بزرگ با حیاط وسیع و درب‌های الکتریکی بود. در طبقه پایین، راهروهایی طولانی وجود داشت که در آن اعضای شورای ملی مقاومت دفتر داشتند. در طبقه پایین، فضای بزرگی در کنار آشپزخانه وجود داشت که شبیه یک انبار بزرگ با کف بتنی بود. اینجا جایی بود که اعضای مجاهدین در پاریس جلسات ایدئولوژیک خود را با رهبران بلندپایه‌شان برگزار می‌کردند. در طبقه بالایی، اتاق‌های کاری اعضای مجاهدین بود که فضای شخصی کمتری داشت و بیشتر به‌صورت محیط‌های کاری مشترک طراحی شده بود. برای مثال، اتاقی بزرگ با تجهیزات پیشرفته برای تدوین فیلم‌هایی که توسط سازمان تهیه شده بودند، وجود داشت.</p>
<p>من بیشتر وقتم را در طبقه پایین می‌گذراندم، جایی که پدرم با همکارانش از جمله &#8220;سرهنگ معزی&#8221; وقت می‌گذراند. سرهنگ معزی، در دوران شاه یکی از ماهرترین خلبانان نیروی هوایی ایران بود. او در آمریکا آموزش دیده و ۲۳ سال خدمت کرده بود. همان خلبانی که در سال ۱۹۸۱ مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهور برکنار شده ایران، را از ایران به پاریس پرواز داد.<br />
این تابستان با فعالیت‌های مختلفی سپری شد؛ گاهی به مرکز اصلی (صد) می‌رفتیم، گاهی مریم به آپارتمان ما می‌آمد یا ما به آپارتمان آنها می‌رفتیم. گاهی برای خرید به فروشگاه بزرگ &#8220;اوشان&#8221; در مرکز خرید &#8220;تروآ فنتن&#8221; می‌رفتیم. پارکی نزدیک آپارتمانمان بود که من و پدرم در آنجا با هم می‌دویدیم. روزهای یکشنبه، حامیان مجاهدین در این پارک جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند. به نظر می‌رسید که این تجمعات بخشی از برنامه‌های منظم مجاهدین بود تا اعضا و حامیانشان حتی خارج از جلسات رسمی هم با یکدیگر ارتباط داشته باشند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>امیر در اینجا به دو نکته قابل توجه دیگر اشاره دارد:</p>
<p>الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه &#8220;سرژی سن کریستف!&#8221;<br />
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!</p>
<p>**الف: مجاهدین در پاریس نیز همچون عراق اقدام به تأسیس پایگاه‌های متعدد کرده بودند. مهمترین و قدیمی‌ترین پایگاه آنها در اور-سور-واز فرانسه، واقع بود. این پایگاه در ابتدا یک خانه متعلق به دکتر صالح رجوی بود، اما پس از آنکه مسعود و ابوالحسن بنی‌صدر از ایران فرار کردند، در آنجا مستقر شدند و آنگاه خانه‌های پیرامون نیز یکی یکی خریداری گشت و در نهایت به یک قلعه بزرگ مبدل شد که ژاندارمری فرانسه از آن حفاظت می‌کرد. به مرور مکان‌های دیگری هم در اطراف اورسورواز خریداری و یا اجاره شد که شخصیت‌های برجسته مجاهدین و شورا در آن مستقر می‌شدند. منطقه سرژی در حومه پاریس، بیشترین پایگاه را در خود جای داده که بزرگترین آن مقری است که امیر در مورد آن صحبت می‌کند.<br />
این پایگاه‌ها کاربری‌های متعددی داشتند: برخی مکان‌ها برای استقرار نفرات و سرپل‌های ارتباطی، و برخی دیگر برای تولید برنامه‌های ماهواره‌ای و برگزاری میهمانی، نشست، فعالیت جاسوسی، و برخی نقاط هم به‌عنوان انبار تدارکات و غیره استفاده می‌شد. تصاویر بیرونی پایگاه بزرگ اور-سور-واز نشان می‌دهد که مجاهدین چگونه آنرا تبدیل به یک قلعه مخوف امنیتی کرده‌اند.</p>
<div id="attachment_69119" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69119" class="size-full wp-image-69119" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg" alt="اور-سور-واز فرانسه" width="700" height="363" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Auvers-sur-Oise-2026-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69119" class="wp-caption-text">اور-سور-واز فرانسه</p></div>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 04:20:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69049</guid>

					<description><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، وقتی اتوبوس در میانه بیابان ایستاد، کودکان بیرون جمع شدند و خواستند در یک دایره توپ‌بازی کنند. اما توپ نداشتند، بنابراین از من خواستند &#8220;برفی&#8221;، خرس من را قرض بگیرند. با اکراه پذیرفتم و او را به آن‌ها دادم. سپس در اتوبوس نشستم و دیدم که چگونه برفی را به هوا پرتاب می‌کردند و مانند بازی والیبال به یکدیگر پاس می‌دادند. ناگهان برفی به زمین افتاد و در یک گودال گل‌آلود فرود آمد. سریع از اتوبوس پایین رفتم و او را پس گرفتم. یک لکه بزرگ قهوه‌ای روی پشتش افتاده بود و آب جاری برای شست‌وشو نداشتیم، بنابراین با دستمال کاغذی تا حد ممکن او را تمیز کردم. آن لکه بزرگ قهوه‌ای برای تمام سال‌هایی که برفی را داشتم، روی پشتش باقی ماند.</p>
<p>سرانجام به اردن رسیدیم و در یک هتل پنج‌ستاره &#8220;hotel Aliya&#8221; اقامت کردیم. ظاهراً همه کودکان مجاهدین که قرار بود به خارج فرستاده شوند، در دوره‌های مختلف در همان هتل می‌ماندند تا مجاهدین تصمیم بگیرند که آن‌ها را به کجا، چگونه و با چه گروهی بفرستند. من چند روزی در هتل ماندم و در آن روزها بسیار خوش گذشت. چندین اتاق هتل را در ساختمان بزرگی با بیش از ۱۰ طبقه اشغال کرده بودیم و کودکان از یک اتاق به اتاق دیگر می‌دویدند. به یاد دارم که در اتاق‌ها کارتون پخش می‌شد و از تجربه‌ها و دیدنی‌های جدیدی که آنجا داشتیم، سیر نمی‌شدیم. در طبقه همکف، یک سالن غذاخوری بزرگ بود که میزهای بلند و موازی در آن چیده شده بود و لوسترهای بزرگ کریستالی از سقف آویزان بودند. با عجله پشت میزها می‌نشستیم و به یاد دارم که از چیدمان مرتب کارد و چنگال‌ها شگفت‌زده شده بودم. علاوه بر قاشق و چنگالی که به آن عادت داشتیم، چاقو، یک چنگال کوچک‌تر و قاشق چای‌خوری هم وجود داشت. پیشخدمت‌ها با لباس‌های شیک، دقیقاً مانند فیلم‌هایی که دیده بودیم، غذا را سرو می‌کردند و درپوش‌های فلزی را از روی بشقاب‌ها برمی‌داشتند. به یکدیگر پچ‌پچ می‌کردیم که اینجا رستوران نام دارد! و واقعاً در آن محیط احساس شاه و ملکه بودن داشتیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69050 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg" alt="تصویری نمادین از کودکان در هتل الیا -اردن(هوش مصنوعی)" width="300" height="225" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-300x225.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111-400x300.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/111.jpg 569w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>کودکان بر اساس تصمیم مجاهدین که تعیین می‌کردند هر کدام به کجا، چگونه و با چه گروهی اعزام شوند، با هواپیما به کشورهای مختلف فرستاده می‌شدند. برای من به‌نظر می‌رسید که این روند نسبتاً سریع پیش رفت، زیرا از قبل تصمیم گرفته شده بود که به خانواده ای در سوئد فرستاده شوم؛ همان خانواده‌ای که در پاریس با آن‌ها خانه مشترک داشتیم. بنابراین، چند روزی در هتل ماندم و سپس در گروهی حدود ۱۰ نفره که در آن یک زن مجاهد، به نام مهشید با اصلیت ایتالیایی، سرپرست بود، قرار گرفتم.</p>
<p>&#8220;مهشید&#8221; یکی از معدود اعضای مجاهدین با پیش‌زمینه خارجی بود که به‌نوعی، یا از طریق همسر ایرانی‌اش یا به‌طور دیگری با مجاهدین آشنا شده و ارزش‌ها، رهبران و فرهنگ آن‌ها را پذیرفته بود. علاوه بر مهشید، یک زن بریتانیایی (که بعداً از مجاهدین جدا و به منتقدی آشکار تبدیل شد)، یک زن چینی که در یکی از عملیات‌های بزرگ نظامی به نام &#8220;فروغ جاویدان&#8221; کشته شد و یک زن فرانسوی به نام هلن که خیلی بعدتر از مجاهدین جدا شد، نیز بودند.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(زن بریتانیایی مورد اشاره امیر، خانم &#8220;آن سینگلتون&#8221; فعال رسانه‌ای و حقوق‌بشری می‌باشد که به‌دلیل افشای مناسبات ضدانسانی در تشکیلات مجاهدین و تلاش برای رهایی سایر اعضای دربند مجاهدین، مورد خشم مسعود و مریم رجوی قرار گرفته است.</p>
<p>خانم چینی که امیر به وی اشاره دارد &#8220;سوفان چان مان برهان&#8221; نام داشت که در عملیات &#8220;فروغ جاویدان&#8221; یعنی تابستان 67 کشته شد و نمی‌تواند در این جابجایی که اوایل سال 1370 صورت گرفت حضور داشته باشد و احتمالاً امیر یک خانم دیگر را اشتباهاً به جای وی عنوان نموده است.</p>
<p>قابل ذکر است که بگویم مجاهدین طی سالیان متمادی، اثر روانی زیادی روی شهروندان خارجی گذاشته بودند و با مغزشویی، توانستند آنان را در فعالیت‌های سیاسی و یا حتی عملیات‌های تروریستی خود بکار گیرند که زمینه‌ساز کشته شدن برخی از آنان از جمله &#8220;سوفان چان از چین – سمیرا اقبال میرزا از پاکستان – هارون هاشمی از افغانستان – آنی ازبر از فرانسه&#8221; شد. پس از افشای مناسبات درونی مجاهدین از سوی برخی جداشدگان، تعدادی از این بانوان خارجی نیز به مرور از تشکیلات رجوی فاصله گرفتند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69051 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg" alt="آن سینگلتون-سوفان چان مان" width="300" height="122" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-300x122.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222-768x313.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/2222.jpg 829w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: یک شب با مهشید به فرودگاه اردن رفتیم و به ‌یاد دارم که به یک کشور اروپایی پرواز کردیم، جایی که توقف داشتیم و شب را گذراندیم. به‌خاطر دارم که به پاریس رفتیم و از بزرگی فرودگاه و رستوران‌های متعدد آن شگفت‌زده شدم. به ‌یاد دارم که برای اولین بار سالادی با میگو خوردم و آن‌ها را موجوداتی ترسناک یافتم که به‌سختی جرأت لمس کردنشان را داشتم. فرودگاه بخشی برای افرادی داشت که می‌خواستند شب را بگذرانند و نمی‌خواستند به هتل بروند. این بخش شامل اتاق‌های کوچکی حدود ۲ تا ۳ مترمربع بود که در آن‌ها یک صندلی راحتی با زیرپایی و یک ساعت دیواری کوچک روی یکی از دیوارها قرار داشت. شب را در آنجا گذراندیم و صبح روز بعد به سفر ادامه دادیم. پس از فرودگاه، برخی از کودکان به خانه‌ای رفتند که بسیاری از کودکان دیگر مجاهدین در آنجا حضور داشتند.</p>
<p>ما هنوز در فرانسه بودیم، جایی که برای اولین بار فرصتی پیدا کردم تا یک مجله درباره لاک‌پشت‌های نینجا بخرم. در فرانسه به آنها&#8221;tortues&#8221;  (توختی) می‌گفتند، نامی که هنوز در ذهنم حک شده است. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم، گویی از یک رؤیا بیرون آمده بود. بزرگ، چندطبقه، و با باغی وسیع که ساعت‌ها در آن بازی می‌کردیم. این خانه به جنگلی پوشیده از درختان متصل بود و فضایی جادویی داشت. خانه شبیه خوابگاه‌های جمعی بود؛ بچه‌های زیادی آنجا بودند، منتظر تا به کشورهای مختلف و خانواده‌های جدید فرستاده شوند. یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی‌ام از این دوره، اولین برفی است که در زندگی‌ام دیدم. یک صبح که بیدار شدیم، از پنجره دیدیم که دانه‌های سفید برف به‌آرامی روی زمین می‌نشینند. همه بچه‌ها پشت پنجره جمع شده بودند، پر از هیجان و انتظار برای دیدن چیزی که پیش‌تر فقط در کارتون‌ها دیده بودیم.</p>
<p>وقتی درِ حیاط باز شد، مثل گله‌ای از گاوها که بعد از یک زمستان طولانی برای اولین بار به چراگاه می‌روند، به بیرون هجوم بردیم. دستانمان را روی برف می‌گذاشتیم، گلوله‌های برفی درست می‌کردیم و آنها را به سمت همدیگر پرتاب می‌کردیم. این شور و هیجان به اوج خود رسید. من چند گلوله برفی ساختم و داخل جیب کاپشن خود در کمد پنهان کردم. قصد داشتم آنها را به سوئد ببرم و به‌عنوان یادگاری نگه دارم. اما چند ساعت بعد که برگشتم، فقط جیب‌های خیس و خالی مانده بود. عصبانی بودم و با خودم فکر می‌کردم: &#8220;چه کسی گلوله‌های برفی‌ام را دزدیده ‌‌جای آن آب ریخته تو جیبم&#8221;؟</p>
<p>در این خانه، پسر بازیگوشی به نام امید بود که همیشه دردسر درست می‌کرد. او ترفند عجیبی داشت؛ وقتی یکی از زنان مجاهد مسئول خانه عصبانی می‌شدند، به آنها نزدیک می‌شد، در آغوششان می‌گرفت و یک بوسه محکم روی گونه‌شان می‌گذاشت. این کار همیشه باعث می‌شد از تنبیه فرار کند. من این رفتار او را با دقت زیر نظر داشتم و به فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم باید از همین ترفند استفاده کنم یا نه.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69052 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg" alt="امیر در پاریس-پایگاه زائریان" width="300" height="223" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333-300x223.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/3333.jpg 577w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>زندگی در سوئد</p>
<p>بعد از مدتی، ما فرانسه را ترک کردیم و به دانمارک رفتیم. آنجا به آپارتمانی کوچک منتقل شدم که بیشتر شبیه یک دفتر کار سازمان مجاهدین بود. دیوارها با عکس‌های بزرگی از مسعود و مریم رجوی تزئین شده بودند و فضای اتاق‌ها سرد و ساده بود. در آشپزخانه، یک نفر مشغول گوش دادن به سخنرانی‌های ضبط‌ شده مسعود رجوی بود. اما من زمان زیادی آنجا نماندم.</p>
<p>شبی زنی با موهای بلند و سیاه وارد اتاقم شد. او با لبخند گرم و پوشیده در یک کت سفید و پف‌دار بود. او همان کسی بود که مرا به سوئد می‌برد: زنی که از کودکی در پاریس به یاد داشتم. از آن پس او را &#8220;خاله&#8221; صدا می‌کردم. همان شب با هم راه افتادیم. هوای بیرون سرد بود و برف شدیدی می‌بارید.</p>
<p>در مسیر به خانه‌ای در دانمارک رفتیم که خانواده‌ای ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. شب را در خانه آنها گذراندیم. روز بعد با کشتی‌ای بزرگ و زیبا سفر کردیم. من از دیدن فروشگاه‌های داخل کشتی حیرت‌زده شده بودم. خاله یک سکه‌ی کوچک سوئدی به من داد، یک کرون که تصویر شاه سوئد، کارل گوستاف روی آن بود. برایم جالب بود و اولین کرونی بود که در زندگی‌ام می‌دیدم.</p>
<p>پس از کشتی، سوار قطاری شبانه شدیم که اتاقک‌هایی با تخت‌خواب داشت. آن تجربه‌ای هیجان‌انگیز و بی‌سابقه بود. سرانجام، صبح به استکهلم رسیدیم و به منطقه‌ای به نام هوسبی رفتیم. خانه‌ی جدید در خیابان &#8220;نوردکاپس‌گاتان&#8221; قرار داشت. برف همه‌جا را پوشانده بود و سکوتی دل‌نشین حکم‌فرما بود. پس از روزهای شلوغ و پرآشوب، برای اولین بار آرامش را حس کردم. وقتی وارد آپارتمان شدیم، مردی با لباس راحتی روی صندلی نشسته بود و به تلویزیون نگاه می‌کرد. او پدر خانواده بود. سپس دو پسر خانواده، به استقبالم آمدند. مادر آنها با مهربانی گونه‌ام را بوسید و به من خوش‌آمد گفت. آن لحظه‌ها شروعی دوباره برای من بود؛ در کشوری جدید، با خانواده‌ای که با مهربانی درهای خانه‌شان را به روی من گشوده بودند.</p>
<p>*توضیحات نگارنده:</p>
<p>(این بخش از خاطرات امیر، عمدتاً یادآوری‌های ذوق و شوق کودکانه است و نیازی به تفسیر ندارد. اما در ادامه به نکاتی برخواهیم خورد که جای تأمل دارد و بیشتر به آن خواهم پرداخت. خوشبختانه امیر به دلایلی که اشاره داشتم و در ادامه نیز مفصل به آن خواهم پرداخت، این امتیاز را داشت که وارد خانواده‌ای شود که به برخی اصول و پرنسیب‌های اخلاقی پایبندی داشتند و در ادامه هم بهتر متوجه خواهید شد، اما همه کودکان این امتیاز را نداشتند. عامدانه از واژه &#8220;شانس&#8221; استفاده نکردم چون مسئله &#8220;شانس&#8221; مطرح نبود و یک &#8220;امتیاز&#8221; بود. به این علت که متأسفانه مریم قجرعضدانلو، برای جداسازی فوری کودکان از والدین، کمترین تحقیق و پژوهشی پیرامون خانواده‌های پذیرنده نکرده بود تا افراد شایسته را از ناشایست‌ها تفکیک کند. به همین خاطر، بجز فرزندان مسئولین رده بالا و برخی نفرات ویژه، بقیه کودکان به صورت فله‌ای به هرکسی آنها را پذیرفته بود تحویل داده بودند و این زمینه‌ساز برخی رخدادهای دردناک شد که شرح خواهم داد.)</p>
<p>آپارتمان نسبتاً کوچکی بود، یک آپارتمان سه اتاقه با یک اتاق نشیمن، یک اتاق خواب برای والدین و یک اتاق برای ما سه بچه. در اتاق بچه‌ها یک تخت خواب دو طبقه و دو میز تحریر بود. وقتی پدر خانه برای خرید تخت تک نفره برای من می‌رفت، من هم همراهش به&#8221;ایکیا &#8220;رفتم. سپس به مدرسه رفتن در هوسبی را شروع کردم. مدرسه‌ام به نام &#8220;دالهاگسکولان&#8221; بود و در یک کلاس آمادگی ویژه می‌رفتم که در آن 6-7 بچه از خانواده‌های مجاهدین در سنین مختلف بودند. معلم ما خانم &#8220;آنسن&#8221; بود و همچنین یک معلم زبان مادری داشتیم به نام ماندانا. او آشنایی خوبی با مجاهدین و پیش‌زمینه ما داشت و علاوه بر تدریس زبان فارسی، در ارتباطات ما با معلمان کمک می‌کرد. ما خیلی سریع باید خود را با سیستم آموزشی سوئد وفق می‌دادیم. به ما گفته شده بود که لباس ورزشی برای درس تربیت بدنی بیاوریم، اما خانواده به ما توصیه کرده بود که مانند بقیه بچه‌ها برهنه دوش نگیریم و به جای آن با لباس دوش بگیریم و به همین دلیل همیشه یک جفت لباس زیر اضافی در کیف ورزشی‌مان داشتیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-69053 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg" alt="مدرسه امیر در سوئد" width="300" height="187" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444-300x187.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/4444.jpg 623w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>در سالن غذاخوری هم مسائلی وجود داشت که باید به آن‌ها توجه می‌کردیم. مثلاً اینکه نمی‌توانستیم گوشت خوک بخوریم و وقتی به بخش غذا می‌رسیدیم، به ما یاد داده بودند که بگوییم &#8220;خوک نه!&#8221; یک روز یادم می‌آید که یکی از کارکنان که به ما غذا می‌داد، عصبانی شد و گفت که نباید چنین چیزی بگوییم چون این کار زشت است. به جای آن باید می‌گفتیم &#8220;آیا می‌توانم درخواست کنم که غذای دیگری داشته باشم؟&#8221; و من خودم را با این تغییر وفق دادم.</p>
<p>در همین حین، من در یک باشگاه فوتبال به نام &#8220;خبیری&#8221; که به نام یک فوتبالیست معروف ایرانی که به مجاهدین پیوسته و بعداً اعدام شده بود، به ثبت‌نام پرداختم. این باشگاه توسط یکی از حامیان مجاهدین به نام مهدی تأسیس شده بود و به‌طور عمده بچه‌های خانواده‌های مجاهدین (پسرها) که به استکهلم آمده بودند، در آن عضویت داشتند. بعدها که بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم که این یکی از روش‌های مجاهدین برای کنترل ما بچه‌ها بود، مشابه روشی که آن‌ها ما را در خانواده‌های ایرانی حامی سازمان قرار می‌دادند.</p>
<p>در مورد من، خانواده‌ام گفته بودند که مادر خانواده در واقع خاله واقعی من است و من در ایستگاه مرکزی استکهلم رها شده بودم و از طریق تماس تلفنی متوجه شده بودند که من آنجا هستم. این اطلاعات و برخی گزارش‌های دیگر درباره من از خدمات اجتماعی را در سال ۲۰۱۷ زمانی که خواستم اسناد عمومی‌ام را از خدمات اجتماعی و اداره مهاجرت دریافت کنم، به دست آوردم. معلوم شد که مجاهدین از همین استدلال‌ها برای اکثر بچه‌ها استفاده کرده بودند زمانی که آن‌ها را در خانواده‌های حامی سازمان قرار می‌دادند. این یک روش مؤثر برای نگه داشتن ما در &#8220;سیستم&#8221; بود و علاوه بر این، مقامات سوئدی نمی‌توانستند روابط خانوادگی ما را زیر سوال ببرند چون ما اصلاً مدارک قانونی نداشتیم که هویت‌مان را اثبات کنیم.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(ابتدا بگویم که یکی از نقاط مثبت سازمان، گرفتن معلم زبان مادری –فارسی- برای کودکان بود تا آنها از فرهنگ ایرانی خود کاملاً دور نشوند. اما این اقدام لزوماً از سر عشق به ایران نبود، بلکه سازمان برنامه‌های گسترده‌ای برای آینده داشت و این امر بدون یادگیری زبان فارسی از سوی کودکان ممکن نبود. آنها می‌بایست پس از مدتی به تشکیلات بازگردانیده می‌شدند و از آنها به عنوان &#8220;کودک‌سرباز&#8221; استفاده می‌شد و یا فعالیت‌های دیگری می‌کردند که با جامعه ایرانیان ارتباط داشت و لازمه آن، فراموش نکردن زبان و ادبیات فارسی بود.</p>
<p>اما: امیر در بالا به نکته ریزی اشاره دارد که بسیار مهم است. وی می‌گوید که سازمان با فریبکاری، رابطه آنها با مادر خانواده پذیرنده را یک رابطه خویشاوندی جلوه می‌داده تا بتواند این کودکان را به لحاظ قانونی در آن خانواده تثبیت کند و زیر پوشش خدمات اجتماعی آن کشور ببرد. البته سازمان استفاده‌های دیگری هم از این کودکان می‌کرد و با فریفتن نهادهای خیریه‌ای، اقدام به پولشویی می‌کرد. ضمن اینکه سازمان در موارد متعددی، نام کودکان را به سازمان‌های حقوق‌بشری و خیریه‌ای می‌داد و آنها را جنگ‌زده و یتیم معرفی می‌کرد تا کسب درآمد کند، اما نهایتاً پول‌ها را به عراق می‌فرستاد تا هزینه اقدامات تروریستی شود.</p>
<p>در هر صورت، امیر به نوعی کلاهبرداری حقوقی اشاره دارد که در آن، کودکان خواهرزاده مادر خانواده جدید معرفی می‌شدند تا مشکلات قانونی نداشته باشند و از امکانات مختلف آن کشور بهره‌مند شوند.)</p>
<p>وقتی به کشور وارد شدیم، برخی از ما حتی مجبور به تغییر نام خانوادگی شدیم. من یکی از این افراد بودم. نام خانوادگی واقعی من یغمائی است. از یک خاندان شناخته‌شده در ایران که از شاعر مشهور فارسی‌زبان یغما جندقی که در قرن هجدهم در ایران زندگی می‌کرد. تغییر نام در مجاهدین خیلی رایج بود. بیشتر اعضا نام‌های مستعار داشتند تا رژیم ایران نتواند آن‌ها را شناسایی و تعقیب کند. پدر من که اسمش &#8220;اسماعیل وفا یغمائی&#8221; است، نام &#8220;محمد جعفر آمرتوسی&#8221; را گرفت و مادر من &#8220;اکرم&#8221; شد &#8220;مرضیه امینیا&#8221;. اما تغییر نام برای بچه‌های مجاهدینی که به خارج از کشور رفته بودند، به نظر می‌رسید کمی افراطی است چرا که ما هنوز کودک بودیم و عضو سازمان نبودیم.</p>
<p>من در نهایت نام خانوادگی جدیدم را در طول سفر در اردن فهمیدم. مهشید که رهبر گروه ما بود، به دور و بر رفت و برای همه اعضای گروه یک نام خانوادگی جدید تعیین کرد. وقتی نوبت به من رسید، او به من نگاه کرد و گفت: &#8220;اسم دوم پدرت که وفا است، پس تو باید به نام وفا شناخته شوی.&#8221; من خوش‌شانس بودم، چون بعضی‌ها نام‌های خیلی عجیب و غریبی دریافت کرده بودند. اما علاوه بر اینکه نام خانوادگی جدیدی گرفتم، خانواده گفته بودند که من در تهران به دنیا آمده‌ام وقتی که به اداره مهاجرت مراجعه کردیم. من که هیچ‌گاه به ایران نرفته بودم! خانواده‌ام نمی‌دانستند که من دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده‌ام و به‌هیچ عنوان نمی‌توانستند با والدین واقعی من که در وسط جنگ کویت در عراق بودند تماس بگیرند. پس، آن‌ها یک تاریخ تولد برای من انتخاب کردند که نزدیک به نوروز ایرانی باشد، یعنی 16 مارس. هنوز هم تا امروز اطلاعات “جعلی” من همان است، تنها چیزی که درست است سال تولدم یعنی 1983 و نامم است، امیر.</p>
<p>*توضیح نگارنده:</p>
<p>(تغییر نام و برگزیدن نام مستعار در مناسبات مجاهدین، مربوط به زمانی است که مجاهدین وارد فاز عملیات نظامی/تروریستی شدند و قرار بود با انجام ترورهای گسترده، جمهوری اسلامی را سرنگون و رجوی را به قدرت برسانند. نام تشکیلاتی –مستعار- به آنها کمک می‌کرد که از سوی جمهوری اسلامی شناسایی نشوند. اما با شکست راهبرد جنگ مسلحانه شهری و تأسیس ارتش آزادیبخش، داشتن نام تشکیلاتی ضرورتی نداشت و همگان –بجز تعدادی که سازمان به دلایل امنیتی نمی‌خواست نام آنها برجسته شود- از نام اصلی خود استفاده کردند.</p>
<p>داشتن نام تشکیلاتی در اروپا -در زمانی که امیر به آن اشاره دارد- بیشتر برای این بود که نهادهای امنیتی اروپایی، این افراد را با نام دیگری بشناسند و اگر زمانی مشخص شد که آنها قبلاً اقدامات تروریستی انجام داده‌اند و یا تحت پیگرد پلیس بین‌الملل هستند، دارای اسامی دیگری جز آنچه با آن اقدامات تروریستی انجام داده‌اند باشند که بتوانند از قانون فرار کنند. همین اقدام پس از سقوط صدام از سوی بسیاری مسئولین سازمان نیز انجام گرفت و آنها با اسامی مستعار از کشورهای غربی درخواست پناهندگی کردند تا نام اصلی آنها در نهادهای امنیتی اروپا ثبت نشود و پلیس بین‌الملل هم به آنها دسترسی نداشته باشد.)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69049/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 12:07:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68984</guid>

					<description><![CDATA[<p>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف</h3>
<p>وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود که چقدر می‌توانم آن‌ها را ببینم. بیشتر بچه‌ها در منطقه مسکونی اشرف زندگی می‌کردند، بنابراین لازم نبود راه طولانی‌ای را برای دیدار با والدینشان طی کنند. گاهی اوقات حتی برخی از والدین در مدرسه کار می‌کردند و بچه‌ها می‌توانستند آن‌ها را ببینند. اما من می‌دانستم که والدینم در پایگاهی دیگر، دور از ما و نزدیک بغداد هستند، پس مجبور بودم صبر کنم و منتظر جمعه‌ها بمانم.</p>
<p>یکی از قوی‌ترین خاطراتم از مدرسه شبانه‌روزی در اشرف این است که من به‌ عنوان یک کودک، بسیار متفاوت بودم. به‌ اصطلاح، در قالب کلی بچه‌های دیگر نمی‌گنجیدم. بقیه پسرهای شش ساله دوست داشتند فوتبال بازی کنند، در حالی که من ترجیح می‌دادم قدم بزنم، فکر کنم، یا با دخترها وقت بگذرانم. از کودکی دوستان دخترِ زیاد داشتم. یکی از آن‌ها تهمینه نام داشت که او و خانواده‌اش همسایه ما در قرارگاه بدیع بودند. دیگری میلیشیا نام داشت، که این اسم در فارسی به معنی “شبه‌نظامی” است. شاید این نام بسیار افراطی به نظر برسد، اما در سازمان مجاهدین خلق این طور نبود. در واقع، آن‌ها در ایران یک نیروی جوان شبه‌نظامی تشکیل داده بودند که ستون اصلی مبارزه‌شان در برابر انقلاب اسلامی بود. این گروه وظیفه پخش روزنامه‌های مجاهدین در بین مردم، برگزاری تظاهرات و تجمعات بزرگ را بر عهده داشت و بعدها نیز مسلح شد (زمانی که مسعود رهبر سازمان، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۱، مبارزه مسلحانه را به‌عنوان تنها راه مقابله با جمهوری اسلامی اعلام کرد). مادرم در ۱۵ سالگی به نیروی میلیشیا مجاهدین پیوسته بود. پدرم هم یک سرود انقلابی به نام “میلیشیا” سرود که یکی از معروف‌ترین سرودهای سازمان شد.</p>
<div id="attachment_68985" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68985" class="size-full wp-image-68985" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="435" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3-300x186.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68985" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>یکی دیگر از ویژگی‌هایی که از کودکی در من وجود داشت، این بود که فکر می‌کردم همه چیز اطرافم احساس دارد و می‌تواند وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنم، مرا درک کند. بعدها در بزرگسالی متوجه شدم که این نگاه شاعرانه را از پدرم به ارث برده‌ام. در اشعار او مثال‌های زیادی وجود داشت که در آن‌ها به اشیا بی‌جان زندگی می‌بخشید، مثل “ناله‌های پرده‌ها زیر آفتاب داغ.”</p>
<p>من دور درخت‌ها می‌گشتم و از آن‌ها می‌پرسیدم حالشان چطور است. حتی با لباس زیرم هم صحبت می‌کردم وقتی قرار بود آن را برای شستن تحویل بدهم. یک‌بار یادم می‌آید که لباس زیرم را در دست گرفته بودم و به آن گفتم چقدر دلتنگش خواهم شد و امیدوارم دوباره به زودی همدیگر را ببینیم. در همین حال، دیدم که معلم‌مان، سرور، از بالای در کمد به من نگاه می‌کند و بعد با صدای بلند می‌خندد. قبل از اینکه لباس‌ها را برای شستن تحویل دهیم، مجبور بودیم در صف بایستیم، و یکی از معلمین مسئول بررسی بود تا مطمئن شود که لکه‌ای روی آن‌ها نباشد. اگر کسی لباس زیر کثیف تحویل می‌داد، او را شرمنده می‌کردند و جلوی بقیه تنبیه می‌شد.</p>
<p>چنین تنبیه‌هایی حتی زمانی که ما در مهدکودک بودیم نیز کاملاً رایج بود. یک‌بار یادم می‌آید که در سالن غذاخوری مهدکودک مشغول ناهار خوردن بودیم. معلم ما گفته بود هرکس غذایش را آهسته بخورد، تنبیه می‌شود و ما به او پوشک می‌پوشانیم. این کار به این معنا بود که آن شخص به قدری نابالغ و کند است که مثل یک نوزاد کوچک باید جلوی همه بچه‌ها تحقیر شود.</p>
<p>یکی از پسرها خیلی آهسته غذا می‌خورد و معلم او را تهدید کرد که اگر سریع‌تر نخورد، حتماً به او پوشک می‌پوشاند. پسرک بسیار ترسید و مضطرب شد و تلاش کرد سریع‌تر غذا بخورد، اما در همان حال نزدیک بود گریه کند. با این حال، معلم فکر می‌کرد که او به اندازه کافی تلاش نکرده است و گفت که دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان همه بچه‌های کوچک دور معلم جمع شدند و فریاد می‌زدند: “پوشک! پوشک!”</p>
<p>معلم با لبخندی به سمت انباری رفت، از بالای کمدها یک بسته پوشک برداشت و برگشت. در این هنگام، پسرک کاملاً در گریه فرو رفته بود. اما ناگهان معلم رو به ما کرد و گفت: “از خودتان خجالت نمی‌کشید؟ به جای اینکه از دوستتان حمایت کنید، می‌خواهید که من او را تحقیر کنم و به او پوشک بپوشانم؟” ما که آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتیم، کاملاً گیج شدیم و به یکدیگر نگاه کردیم. معلوم بود که اشتباه کرده‌ایم، اما این چیزی نبود که به‌ عنوان بچه بتوانیم بفهمیم، وقتی خود معلم‌مان به‌ وضوح نشان می‌داد که کارش درست است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong></p>
<p><strong>(همانگونه که شرح داده بودم، مدرسه مجاهدین در ابتدا در شهر کرکوک و در پایگاهی به اسم عراقچیان قرار داشت ولی پس از تأسیس قرارگاه اشرف، مکانی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان و دبیرستان در آنجا ساخته شد که تا جنگ کویت پابرجا بود. پس از آن کلیه مدارس تعطیل و کودکان از والدین جدا و به کشورهای اروپایی اعزام شدند. طبعاً نوجوانان بالای 15 سال نیز در بخش نظامی و پشتیبانی سازماندهی شدند.)</strong></p>
<h3>اولین زندگی سنگری و بمباران</h3>
<p>زندگی کردن به‌عنوان یک عضو تمام‌وقت در یک سازمان، تفاوت بسیاری با کار کردن به‌عنوان یک کارمند در جامعه دارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، پدرم برایم تعریف کرد که یک‌روز، فرمانده مادرم به پدرم زنگ زده و گفته که مادرم با او دعوا کرده و به‌همین دلیل تصمیم گرفته شده که آن آخر هفته من به خانه فرستاده نشوم (به‌عنوان نوعی تنبیه برای مادرم). پدرم از خشم به جوش آمد و در همان تماس تلفنی حسابی او را سرزنش کرد. اوضاع به‌قدری از طرف پدرم تهدیدآمیز شد که در نهایت مجبور شدند من را در آن آخر هفته به خانه بفرستند. این نوع کنترل و سلطه چیزی بود که بعدها، وقتی به‌عنوان یک نوجوان برای بار دوم به عراق رفتم، خودم تجربه‌اش کردم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(این یکی از همان نمونه‌هایی است که اشاره داشتم یک امتیاز در تشکیلات بود. اسماعیل وفایغمایی به‌دلیل اینکه در بیرون سازمان دارای شهرت و در سازمان دارای خانواده بود و پیش از ورود به عراق در اروپا زندگی می‌کرد، این امتیاز را داشت که می‌توانست در چنین مواقعی اعتراض کند و توبیخ نشود و طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند. اما یک عضو ساده نمی‌توانست به راحتی با یک مسئول دیگر سر مسئله شخصی جدل کند.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: وقتی کودک بودم، هیچ‌گاه از شرایط سیاسی عراق چیزی به ما گفته نمی‌شد. البته می‌دانستیم که رئیس‌جمهور عراق صدام حسین است و وقتی گاهی همراه با والدینمان به شهر می‌رفتیم، در خیابان‌ها و میدان‌های بغداد، نقاشی‌ها و مجسمه‌های بزرگ او را می‌دیدیم. از این نظر، در میان اعضای مجاهدین آزادی نسبی وجود داشت که بتوانند با ماشین به بغداد بروند. وضعیت امنیتی اصلاً مانند دوران پس از جنگ کویت وخیم نبود و حتی گاهی به دو پارک تفریحی بزرگ بغداد هم می‌رفتیم؛ یکی به نام پارک ال‌عب با مسجد بزرگی که در وسط آن دو نیم شده بود، و دیگری جزیره گردشگری یا «جزیره‌السیاحیه».</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(تا پیش از جنگ کویت، امنیت زیادی در عراق حاکم بود، به نحوی که طبق گفته امیر، اعضای مجاهدین بدون داشتن اسکورت و حفاظت، می‌توانستند در نقاط مختلف عراق تردد کنند. حتی برخی زن و شوهرها که پیش از آن در اروپا یا آمریکا زندگی می‌کردند (و یا برخی مسئولین سازمان) با حفظ برخی ضوابط تشکیلاتی، می‌توانستند در روزهای پایانی هفته به بغداد و یا کرکوک بروند و برای فرزندان خود خرید کنند. در آن دوران، والدین علاوه بر اینکه همه نیازهای فرزندان‌شان از سوی سازمان تأمین می‌شد، به صورت ماهیانه 50 دینار عراقی هم دریافت می‌کردند تا بتوانند حین تردد به بغداد برای کودکان خود خرید ویژه داشته باشند. آن‌زمان هر دینار عراقی تا 3.5 دلار ارزش داشت. در دوران جنگ ایران و عراق و تا قبل از جنگ کویت، ما چندبار به نقاطی که امیر اشاره دارد برای سیاحت و تفریح، و چند بار هم به کربلا و نجف برای زیارت رفتیم. فکر می‌کنم در مجموع 4 سفر زیارتی به این دو شهر و چندبار هم به سامرا و کاظمین داشتیم. </strong><br />
<strong>اما پس از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، فضا بکلی تغییر کرد. یعنی علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبان مردم را گرفت، امنیت عراق نیز دچار مخاطره شد و مجاهدین بخاطر حمایت از صدام، مورد خشم نیروهای مقاومت مردمی عراق قرار گرفتند و ترور آنها در دستور قرار گرفت. به‌همین خاطر، تردد به خارج از قرارگاه‌ها، محدود به خریدهای سازمانی شد که با اسکورت نظامی همراه بود. البته این مشکل تقریباً دوسال بعد از جنگ کویت بوجود آمد و از آن پس فقط یکی دوبار به کاظمین و سامرا و لونا پارک رفتیم و بعد از آن هم کلاً ممنوع شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: در پایگاه‌هایمان، کارگران زیادی برای ما کار می‌کردند. اکثر آن‌ها مردانی تیره‌پوست از سودان بودند. آن‌ها به کشاورزی، ساخت‌وساز، آشپزی، و حفر سنگر و پناهگاه مشغول بودند. به‌یاد دارم که برای اولین بار سنگرها را در منطقه مسکونی‌مان در «بدیع» دیدم. این سنگرها مانند قبرهای بزرگ در نزدیکی محل سکونت‌مان بودند، ولی نمی‌فهمیدم برای چه استفاده می‌شدند. بااین‌حال، برای بازی کردن جالب بودند. خاکی که از حفاری‌ها باقی می‌ماند، اطراف گودال ریخته می‌شد و به شکل تپه‌هایی گرد در می‌آمد. یک بار به یاد دارم که باران خاک‌ها را خیس کرده بود و گل درست شده بود. من و مادرم گل‌ها را به شکل گلوله‌هایی درآورده و به سمت هم پرتاب می‌کردیم. این بازی بسیار مفرح بود و هنوز خنده‌های بلند مادرم را با روسری گل‌آلودش به یاد دارم.<br />
وقتی در مدرسه شبانه‌روزی در اشرف درس می‌خواندیم، یادم هست که کارگران سودانی پروژه بزرگ‌تری را برای ساخت سنگرهایی محکم‌تر در نزدیکی مدرسه شروع کردند. این سنگرها با کیسه‌های شن ساخته شده بودند و شبیه خانه‌های کوچکی بودند که ۱۵ تا ۲۰ نفر را در خود جای می‌دادند. هرگز نپرسیدم این سنگرها چه کاربردی دارند، اما به‌زودی فهمیدم که جنگ کویت در حال آغاز شدن است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(کارگران سودانی برای اولین بار در تابستان 1368 از سوی مجاهدین بکار گرفته شدند. تا پیش از آن، عمده کارها بدست اعضا انجام می‌گرفت و به ندرت از کارگران بیرونی استفاده می‌شد. پس از شکست مجاهدین در عملیات فروغ که هزاران عضو سازمان کشته و مجروح شدند، نیاز بیشتری به نیروهای خارجی حس شد. به همین خاطر، پس از رحلت امام، مجاهدین که طبق تحلیل‌های مسعود می‌بایست خود را برای انجام عملیات فروغ‌جاویدان شماره 2 آماده می‌ساختند، به سه دلیل: «کمبود نیرو &#8211; عدم آماده بودن تجهیزات &#8211; زیاد بودن جنگ‌افزارها به نسبت نیروها»، قادر به پیشبرد آن حجم عظیم کار نبودند. به همین خاطر، سازمان با بکارگیری گسترده کارگران سودانی -که آن زمان در عراق فراوان بودند- تلاش کرد تا کمبود نیرو را با این کار رفع نماید. کارگران سودانی ابتدا در تنظیف جنگ‌افزارها و کارهای ساختمانی و آنگاه در کارهای آشپزی بکار گرفته شدند. کثرت این کارگران به حدی بود که در بهار 1370، در مناطق جنگی نیز از آنها برای کارهای پشتیبانی استفاده شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: شبی تاریک و ساکت بود. من و هم‌سن‌وسال‌هایم در خوابگاه مشغول کارهای روزمره‌مان بودیم که ناگهان صدای گوش‌خراش آژیر حمله هوایی همه‌جا را پر کرد. صدایی که انگار دیوارها را می‌لرزاند. بچه‌ها یکی پس از دیگری از اتاق‌ها بیرون دویدند و به سمت خروجی ساختمان بزرگ رفتند. من که چیزی نمی‌فهمیدم، با حیرت و ترس به دنبالشان دویدم. پاهایم برهنه بود و شن‌های داغ زیر پاهایم حس می‌شد. ما را به سمت پناهگاه‌هایی هدایت کردند که از کیسه‌های شن ساخته شده بود. وقتی وارد شدیم، معلم مان یک چراغ نفتی روشن کرد و ما را دور آن جمع کرد.</p>
<p>هوا سنگین و خفقان‌آور بود، صدای نفس‌های بریده‌ بچه‌ها و گریه‌های آرام برخی از آن‌ها فضا را پر کرده بود. نمی‌دانستم چرا آنجا هستیم، اما چیزی در دل من می‌گفت این یک موقعیت خطرناک است. همان شب فهمیدم که جنگی آغاز شده است؛ جنگی که ما هیچ دخالتی در آن نداشتیم، اما ناگهان همه‌چیزمان را درگیر کرده بود. آن شب، آغاز روزهای طولانی زندگی در پناهگاه بود. مدتی گذشت و ما به انبارهای زیرزمینی منتقل شدیم؛ جایی که قبلاً محل نگهداری مهمات جنگی بود. این انبارها در دل زمین ساخته شده بودند. تنها چیزی که از بیرون دیده می‌شد، دری آهنی بود که به یک راهروی بتنی با شیبی ملایم ختم می‌شد. راهرو به چند اتاق بزرگ و سرد منتهی می‌شد. حالا این اتاق‌ها به خانه ما تبدیل شده بودند.<br />
ما، حدود هزار کودک، باید در این فضای تنگ و تاریک روزگار می‌گذراندیم. در هر اتاق ۳۰ تا ۵۰ کودک جمع می‌شدند. جایی برای نشستن یا خوابیدن نبود، مگر روی زمین. برق نداشتیم، اما مجاهدین توانستند ژنراتورهایی نصب کنند تا گاهی برق داشته باشیم و بتوانیم کارتون تماشا کنیم. اما نبود امکانات اولیه مثل توالت و حمام، همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آب کمیاب بود. برای استفاده از توالت، مجاهدین ما را شبانه با کامیون به ساختمان های کمپ اشرف می‌بردند. وقت محدودی داشتیم و باید سریع کارمان را انجام می‌دادیم. حتی اجازه نداشتیم آب بنوشیم. اما من یک بار برخلاف حرف معلممان، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا می‌توانستم آب نوشیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چه زمانی دوباره به آب دسترسی پیدا خواهم کرد. شاید همان لحظه چیزی درونم تغییر کرد. از آن زمان به بعد، حتی در بزرگسالی، همیشه آب و خوراکی اضافی با خودم دارم، انگار هنوز می‌ترسم که دوباره بی‌پناه بمانم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(پس از حمله صدام به کویت در تاریخ 2 اوت 1990 -یازدهم مرداد 1369- آمریکا لشگرکشی به خلیج‌فارس را آغاز کرد تا خود را برای برای حمله به عراق آماده سازد. متقابلاً مجاهدین نیز -برای حفظ موجودیت خود- به انجام اختفا و سنگرنشینی در مناطق شمالی عراق مبادرت نمودند. در همین راستا، تمامی یگان‌های رزمی و پشتیبانی سازمان به منطقه کردنشین کفری انتقال داده شدند و زندگی سنگری آغاز شد. در تاریخ 26 دیماه 1369، ارتش آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرد که در طول 40 روز، منجر به تسلیم صدام شد. در طی این مدت، کودکان در قرارگاه اشرف نگهداری می‌شدند و همانطور که امیر شرح می‌دهند زندگی دشواری را طی می‌کردند، چون کمبود آب و سوخت و قطع برق در آن شرایط جنگی، محدودیت زیادی را ایجاد کرده بود. این قضیه در بیابان‌های کفری شرایط سخت‌تری را رقم زده بود که بحث مفصلی است.)</strong></p>
<h3>پایان جنگ و زمزمه جدایی</h3>
<p>مدتی گذشت و اوضاع کمی آرام‌تر شد. دیگر بمباران‌ها به شدت قبل نبود، اما ترس همچنان در دل‌هایمان زنده بود. یک روز، شایعه‌ای میان بچه‌ها پیچید: قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند. حقیقت داشت. قرار بود همه کودکان زیر ۱۵ سال از عراق خارج شوند. بزرگ‌ترها، آن‌هایی که ۱۵ سال و بالاتر بودند، باید می‌ماندند؛ نه برای اینکه انتخابی کرده باشند، بلکه چون قرار بود به اجبار به ارتش مجاهدین بپیوندند.<br />
خاطراتم از این دوره پر از تصویرهای پراکنده و محو است. اما بعضی لحظه‌ها، با وضوحی شگفت‌آور در ذهنم حک شده‌اند. مثل شبی که با مادرم در محل کارش بودم. او در دفتر روزنامه مجاهدین کار می‌کرد. یادم می‌آید که یک دستگاه فکس در آنجا بود. مادرم داشت سندی را که روی آن کاریکاتوری از خمینی کشیده شده بود، فکس می‌کرد. درست قبل از اینکه کاغذ به طور کامل وارد دستگاه شود، گوشه آن را گرفتم و پاره کردم. مادرم با تعجب پرسید چرا این کار را کردم. جواب دادم: «می‌خواستم نشان بدهم که من اینجا بودم. این کاغذ باید بداند که ردپایی از من همراهش است».<br />
اما لحظه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم، شبی بود که با مادرم در خوابگاه زنان خوابیده بودم. نیمه‌شب صدای آژیر بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، مادرم مرا محکم در آغوش گرفت و شروع به دویدن کرد. او در تاریکی شب، سریع و بی‌وقفه می‌دوید. من سرم را به سینه‌اش تکیه داده بودم و صدای نفس‌های بریده‌اش را می‌شنیدم. آن لحظه، آسمان پر از ستاره بود و من فقط حس امنیت داشتم. حس می‌کردم مادرم حاضر است جانش را برای من بدهد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، دیگر چیزی یادم نمی‌آید. اما آن لحظه، آن احساس محبت و امنیت، برای همیشه در قلبم حک شد.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(روزهایی که برخی از کودکان با مادران خویش در قرارگاه اشرف حضور داشتند، بقیه نیروها در منطقه وسیع کِفری مشغول آماده‌سازی سنگرهای زیرزمینی در شرایطی سخت و دشوار بودند. زمستان سرد رسیده بود و باران‌های مستمر، دشت را پر از گل‌ولای می‌کرد. انواع سوخت جیره‌بندی شده بود و به همین خاطر، استفاده از خودرو بسیار محدود بود و به ناچار از الاغ‌های خریداری شده برای حمل‌ونقل مواد استفاده می‌شد. برای پخت غذا نیز می‌بایست از دشت وسیع آنجا هیزم جمع‌آوری می‌کردیم. سرویس‌های بهداشتی محدود و صحرایی بود. حمام در 10 کیلومتری ما وجود داشت که هفته‌ای یکبار می‌بایست گروه گروه و به صورت پیاده به آنجا می‌رفتیم و اگر آب گرم وجود داشت، در عرض چند دقیقه استحمام می‌کردیم و بازمی‌گشتیم. برخی اوقات آب گرم هم نبود و بعد از طی این مسیر طولانی، می‌بایست با آب سرد کارمان را جلو می‌بردیم. شب‌ها بسیار تاریک بود و نگهبانی دادن در آن منطقه وسیع با سنگرهایی بسیار دور از یکدیگر، بسیار مشکل بود و گاه برخی افراد راه را گم می‌کردند. بدتر از هرچیز، زمانبندی استراحت بود که در روزهای نخست، از شب تا صبح چندین بار آژیر به صدا درمی‌آمد و همه مجبور بودیم خود را به سنگرهای انفرادی برسانیم و دوباره به چادر بازگردیم. عملاً کسی فرصت استراحت پیدا نمی‌کرد. تا اینکه بالاخره سنگرهای زیرزمینی آماده شد. اما در آنجا نیز امنیت کامل نبود، گاه باران شدید به داخل سنگرها سرازیر می‌شد و همگی در تاریکی شب مجبور به تخلیه سنگر می‌شدیم.</strong></p>
<p><strong>بمباران عراق در همان شرایطی که داشتیم به مدت 40 روز تا حدود 20 اسفند ادامه داشت. اما پایان یافتن بمباران، آغازی برای یک جنگ بزرگ زمینی بود که مجاهدین نیز به فرمان مسعود به آن ورود کردند و قریب 1.5 ماه به درازا کشید&#8230; در کشاکش همین جنگ و گریزها بود که مریم رجوی تصمیم گرفت کودکان را از والدین خود جدا کند و به خارج عراق بفرستد. اینکه چرا رهبری سازمان تصمیم به انجام این کار گرفت، خود موضوع مهم دیگری است که فقط به آن یک اشاره کوتاه می‌کنم:</strong></p>
<p><strong>با پایان یافتن بمباران، معارضین عراقی از شمال و جنوب به نیروهای صدام حمله کردند: در جنوب شیعیان و در شمال کردها&#8230; در این میان، مسعود هم به‌سرعت نیروهای خود را به قرارگاه اشرف فراخواند. بخشی از نیروها به سمت قرارگاه حرکت کردند که من نیز جزء آنها بودم. اما همینکه به اشرف رسیدیم، خبر محاصره کفری به گوش ما رسید. در همان زمان مسعود فرمانی ابلاغ کرد که بنا به آن می‌بایست با کلیه جنگ‌افزارها به سمت کفری بازگردیم تا بازماندگان را از محاصره نجات دهیم. بلافاصله جنگ‌افزارها را مسلح و تانک و نفربرها را آماده رزم کردیم. مسعود و مریم در خروجی اشرف ایستاده بودند و نیروها را بدرقه می‌کردند&#8230; از این لحظه مجاهدین وارد جنگ با نیروهای کرد شمال عراق شدند که مناطق بسیار گسترده‌ای -از خالص، بعقوبه، جلولاء و خانقین تا منصوریه، سلیمان بیگ، طوزخورماتو و کفری- را در بر می‌گرفت. </strong><br />
<strong>اما این جنگ، تبعات خود را داشت. بخشی از اعضای مجاهدین را اقوام کرد تشکیل می‌دادند که گروهی از آنان ناراضی بودند و صراحتاً می‌گفتند که ما برای جنگ با کردها به اینجا نیامده‌ایم. بخشی دیگر از نفرات هم که به امید سرنگونی نظام از اروپا برای عملیات فروغ جاویدان اعزام شده بودند، اکنون در جنگ کویت و شرایط بحرانی قرار داشتند و رابطه صدام و ایران را رو به بهبود می‌دیدند و این ابهام را داشتند که ما در عراق قرار است چه کار کنیم؟</strong></p>
<p><strong>این تناقضات، زمینه‌ساز جدی یک ریزش نیرو شده بود که مسعود و مریم می‌بایست به آن پاسخ می‌دادند. بویژه اینکه برخی والدین نگران فرزندان خود بودند و احتمال جدایی بسیاری از آنان وجود داشت&#8230; همه این مسائل دست به دست هم داد تا مریم به بهانه دلسوزی برای کودکان، بچه‌ها را از والدین جدا کند و به خارج عراق بفرستد تا از این طریق، والدین را نسبت به امنیت کودکان مطمئن سازد و جلوی بخشی از ریزش‌ها را بگیرد. البته حضور همین کودکان موجب شده بود که مسعود و مریم نتوانند در مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری، والدین را به طور کامل و رسمی از هم جدا کنند و آنها نیز به همین بهانه با یکدیگر و کودکان خود رابطه نسبی داشتند. لذا با زمزمه پایان یافتن جنگ و بمباران، مریم فوراً برای خارج کردن کودکان از عراق اقدام نمود تا با یک تیر چند نشان بزند: هم طلاق‌ها و انقلاب ایدئولوژیک خودش را تکمیل کند و عواطف و احساسات بین مادران و کودکان را پایان دهد و آنها را تمام عیار در خدمت خودش بگیرد و جلوی ریزش هم گرفته شود.</strong></p>
<p><strong>در همین‌جا لازم است که موضوع دیگری را نیز مطرح کنم تا خوانندگان بیشتر در جریان رخدادهای درونی مجاهدین قرار گیرند:</strong><br />
<strong>مسعود و مریم از آبان 1368 برنامه گسترده‌ای برای انجام طلاق‌های سازمانی تحت عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز کرده بودند. جلسات لایه به لایه‌ی مغزشویی که از بالاترین مدارهای تشکیلاتی کلید خورده بود و گام به گام به کادرهای پایین‌تر می‌رسید. شرکت کنندگان در این نشست‌ها، پس از چند هفته باید به این مرحله می‌رسیدند که بگویند سد راه‌شان برای وصل کامل به رهبر عقیدتی و محقق کردن سرنگونی، همسرشان بوده و آنگاه با الگوی مریم قجرعضدانلو -که در بهار 1364 همسرش مهدی ابریشمچی را طلاق داد تا به ازدواج مسعود درآید- از همسران خود طلاق می‌گرفتند و اصطلاحاً «انقلاب می‌کردند». در این برنامه گسترده، گاه یکی از زوجین خبر نداشت که همسرش از او طلاق گرفته و گاهی هردو از جدایی و طلاق خبر داشتند اما به‌دلیل داشتن فرزند، روزهای پایانی هفته همدیگر را می‌دیدند تا کودکان مشکلی پیدا نکنند.</strong></p>
<h3><strong>این برنامه تا شروع جنگ کویت ادامه داشت ولی بخاطر شرایط ویژه جنگی به حالت تعلیق درآمد. اما همین وضعیت زمینه‌ساز فرصتی شد که مسعود و مریم بتوانند به بهانه جنگ و حفظ جان کودکان، مادران را ترغیب به جدایی از فرزند کنند و آنها را به خارج کشور انتقال دهند. مسئولیت اینکار بردوش مریم گذاشته شده بود و به‌ظاهر هم یک اقدام انسانی و ضروری به‌نظر می‌رسید اما هدف اصلی، تخریب کامل خانواده‌ها و جدا کردن رابطه زن و شوهرهایی بود که با وجود گرفتن طلاق تشکیلاتی، به بهانه دیدن فرزند، با همدیگر ارتباط عاطفی برقرار می‌کردند. این کودکان، 5 سال بعد با فریبکاری مسئولین سازمان به عراق بازگشت داده شدند تا به‌عنوان «کودک سرباز» در کارهای نظامی مورد استفاده قرار گیرند که امیر در ادامه به آن پرداخته است. جالب اینکه سازمان تا چندین سال منت انتقال آنها به خارج را بر سر والدین می‌گذاشت و مدام ادعا می‌کرد که خواهر مریم برای اینکار 15 میلیون دلار هزینه کرده است تا والدین شرمنده ایثار مریم باشند.)</strong></h3>
<div id="attachment_68986" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68986" class="size-full wp-image-68986" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="291" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68986" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>لحظات تلخ جدایی از مادر</p>
<p>در سال‌هایی که جنگ کویت، سایه‌ سنگینش را بر سر ما گسترده بود، من تنها شش سال داشتم. در مدرسه شایعاتی بین بچه‌ها پیچیده بود. می‌گفتند کودکانی که به دفتر مدیر فراخوانده می‌شوند، دیگر به کلاس بر نمی‌گردند. یکی از دوستانم گفته بود که این بچه‌ها به خارج فرستاده می‌شوند. صحبت از مکان‌هایی عجیب و غریب در اروپا بود؛ از مک‌دونالدز و همبرگرهای خوشمزه گرفته تا چیزهایی که برای ما شبیه به افسانه بودند. همه منتظر بودند که نوبتشان برسد. هیجان و دلهره در فضای مدرسه موج می‌زد. تا اینکه شبی، نوبت من رسید. معلم وارد شد و با لحنی جدی گفت که باید به دفتر مدیر بروم. در حالی که با لگو بازی می‌کردیم، بچه‌ها متوقف شدند و با چشمانی پر از کنجکاوی و حسادت به من نگاه کردند. به دفتر که رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود، با لبخندی که برایم آشنا بود اما در پس آن چیزی سنگین و ناخوانا حس می‌کردم. او دستم را گرفت و به سمت ماشینش، یک تویوتا لندکروزر، راه افتادیم. گفت: “قراره بری سوئد”. من از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدم. هیچ درکی از معنای این خداحافظی نداشتم. فکر می‌کردم به زودی باز هم همدیگر را می‌بینیم، شاید در ایران یا حتی در اروپا. اما مادرم، با چشمانی که سعی می‌کردند هیچ‌چیز را بروز ندهند، انگار از چیزی عمیق‌تر آگاه بود.</p>
<p>در مسیر، خاطرات کودکی‌ام مثل فیلمی از ذهنم می‌گذشت. یاد شب‌هایی که با پدر زیر آسمان پرستاره قدم می‌زدیم و او از قدرت انسان برای پیمودن مسافت‌های طولانی می‌گفت. یاد آن شبی که پدر روی تختش کتاب شعر حافظ می‌خواند و مادرم با لحن شوخی از او می‌خواست کتاب را کنار بگذارد و با مهمانان صحبت کند. پدرم اما با خنده پاسخ داد: «خب چی باید بهشون بگم»؟ و بعد با مادرم شوخی کرد، دستش را گرفت و او را به تخت کشاند، طوری که خنده‌هایشان تمام خانه را پر کرد. یا وقتی که برای تولدم یک خرس عروسکی سفید هدیه گرفتم. اسمش را “برفی” گذاشتم، چون رنگش مثل برف بود. مادرم برایش یک پاپیون صورتی دوخت. برفی تبدیل شد به همدمم، چیزی که در روزهای سخت آینده به آن پناه می‌بردم.</p>
<p>آن شب که مادرم مرا به دفتر مدیر برد، سرنوشت من برای همیشه تغییر کرد. ما به منطقه‌ای با ساختمان‌های کوچک رسیدیم و در ماشین استراحت کردیم تا خورشید طلوع کند. وقتی داخل یکی از بنگال‌ها شدیم، کودکان زیادی را دیدم که همراه خانواده‌هایشان منتظر بودند. همه برای رفتن به خارج آماده شده بودند. من، با چمدان کوچکی که برفی از آن بیرون زده بود، میان آن‌ها نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم.</p>
<p>وقتی اتوبوس آمد، خداحافظی‌ها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمی‌دانم چرا، اما فکر می‌کنم او سعی می‌کرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز می‌داد. اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که در درونش آتشی برافروخته بود. من سوار اتوبوس شدم و در صندلی عقب نشستم. مادرم از پشت پنجره برایم دست تکان داد و بوسه فرستاد. در حالی که من به او نگاه می‌کردم، احساسی بین شادی و بی‌تفاوتی در من موج می‌زد. هنوز نمی‌دانستم که این آخرین دیدارمان برای مدت طولانی خواهد بود.</p>
<p>آن شب، سفر من آغاز شد. سفری که شاید به نوعی فرار از جنگ و رنج بود، اما معنای عمیق‌تری داشت. حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که چطور تصمیمات والدینم، هرچند سخت و دردناک، زندگی مرا تغییر داد. اما آنچه هرگز فراموش نمی‌کنم، تصویری است از پدرم که در تاریکی شب، در کنار ماشین ایستاده بود و برای آخرین بار، با صدایی که به خوبی می‌شناختم، خداحافظی کرد. تصویری که مانند یک خواب، هم مبهم است و هم فراموش‌نشدنی.</p>
<div id="attachment_68987" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68987" class="size-full wp-image-68987" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg" alt="امیر وفایغمایی " width="700" height="439" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1-300x188.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68987" class="wp-caption-text">امیر وفایغمایی</p></div>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(برای کسانی که در معرض اینگونه جدایی‌ها نبوده‌اند، فهم و درک سختی آن راحت نیست. امیر به‌خوبی اشاره دارد که مادرش غمی پنهان در سینه داشته که نمی‌خواست آنرا جلوی امیر بیان کند. اما من به زاویه دیگری هم اشاره می‌کنم و آن اینکه مادرش نمی‌خواست «مسئولین سازمان» متوجه احساسات او شوند، چرا که در مناسبات مجاهدین، ضعف در امور عاطفی و عاشقانه، گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد و بیانگر ضعف ایدئولوژیک یک مجاهد بود. چنین افرادی می‌بایست در نشست‌های مختلف مورد حسابرسی قرار می‌گرفتند که چرا بجز عشق مسعود، عشق دیگری در سینه دارند؟ و چرا در تعمیق انقلاب ایدئولوژیک مریم کوتاهی داشته‌اند و از «طلاق ایدئولوژیک» عبور نکرده‌اند و همچنان پایشان گیر است؟</strong><br />
<strong>من مادران متعددی را می‌دیدم که غمی عمیق در «برق چشمان و پژمردگی چهره‌شان» دیده می‌شد و گاه نیز واکنش‌هایی ناخواسته از آنها بیرون می‌زد که قادر به پنهان کردن آن نبودند. برای نمونه یکبار از یک مادر به نام ملیحه که چندین سال بود او را می‌شناختم احوال دخترش را پرسیدم که ناخواسته واکنش عجیبی از خود بروز داد و گفت چه می‌دانم، هیچ خبری ندارم و بعد چشمانش را به دوردست دوخت و با حالتی افسرده سکوت کرد. برای اولین بار بود که متوجه شدم انگار برخی از مادران راضی به اعزام فرزند خود نبوده‌اند. تا آن زمان تصورم بر این بود که از رفتن کودک خود به خارج از مناطق جنگی خوشحال هستند. خدیجه، مادر دیگری بود که یک دختر داشت. زمانی که طلاق اجباری شامل او و همسرش شده بود، با اندوهی عمیق دخترش را ساعاتی می‌دید و بعد او را به نزد پدرش می‌فرستاد. دختر در میان پدر و مادری که بی‌علت وادار به طلاق شده بودند می‌چرخید و بعد از جنگ کویت هم دخترشان دیگر در اشرف نبود و می‌شد افسوس را در صورت خدیجه دید. همسرش که پزشک بود نیز همین حالت را داشت و همیشه غمی عمیق را در صورت او می‌دیدم. این پدر هم در بمباران آمریکا در جنگ دوم کشته شد.)</strong></p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2026 10:45:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68962</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود را در شبکه‌ی ایکس (توییتر سابق) منتشر می‌کند و به تشریح مناسبات درونی فاشیستی و سخت‌گیرانه‌ حاکم بر این تشکیلات می‌پردازد. این مقاله به بررسی خاطرات و دیدگاه‌های یغمایی می‌پردازد و نگاهی به تجربیات او به عنوان یک کودک سرباز و انتقاداتش به سازمان مجاهدین خلق دارد.<br />
خاطرات امیر یغمایی، کودک سرباز سابق سازمان مجاهدین خلق، تنها یک روایت شخصی از زندگی پرتلاطم او نیست، بلکه پنجره‌ای به سوی ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی می‌گشاید. واکاوی عمیق‌تر و جامع‌تر، به بررسی ابعاد روانی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک خاطرات یغمایی می‌پردازد تا تأثیرات عمیق این تجربیات را بر زندگی او و دیگر کودکان سرباز بررسی کند. همچنین، نقش سازمان مجاهدین خلق در ایجاد ترومای جمعی و نقض حقوق بشر در مناسبات درون تشکیلاتی از ابعاد گوناگون بررسی می گردد.</p>
<h3>از کودکی تا جدایی</h3>
<p><strong>تولد در پاریس و زندگی تشکیلاتی</strong></p>
<p>امیر یغمایی در سال ۱۳۶۲ در پاریس به دنیا آمد. والدین او از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و زندگی او از بدو تولد تحت تأثیر دستورات تشکیلاتی قرار داشت. او در خاطرات خود می‌گوید که والدینش قبل از تصمیم به بچه‌دار شدن، باید از سازمان اجازه می‌گرفتند. این کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختار سلسله‌مراتبی و فاشیستی سازمان است.</p>
<p><strong>زندگی در عراق و جدایی از خانواده</strong></p>
<p>یغمایی در سنین پایین به همراه خانواده‌اش به عراق منتقل شد و در پایگاه‌های نظامی مجاهدین خلق زندگی کرد. او در خاطرات خود به دوران کودکی‌اش در پایگاه بدیع‌زادگان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌اش می‌گذراند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان در قرارگاه اشرف سپری می‌کرد. این جدایی اجباری از خانواده و عادت کردن به دوری از پدر و مادر، بخشی از زندگی او بود که به گفته‌ی خودش، گاه آن را مانند یک خواب می‌دید.</p>
<p><strong>درخواست ملاقات با مادر و پاسخ منفی مجاهدین</strong></p>
<p>یکی از خاطرات تلخ یغمایی مربوط به زمانی است که او به همراه یکی از دوستانش به اشرف ۳ در آلبانی رفت تا با مادرش ملاقات کند. او در آن زمان حدود ۱۶ سال بود که با مادرش تماس نداشت و تنها قصدش این بود که به مادرش اطلاع دهد که به زودی صاحب نوه خواهد شد. با این حال، سازمان مجاهدین به درخواست ملاقات او پاسخ منفی داد. این رفتار سازمان نشان‌دهنده‌ی کنترل شدید بر روابط خانوادگی اعضا و عدم توجه به نیازهای عاطفی آن‌هاست.</p>
<p><strong>زندگی پس از جدایی از سازمان</strong></p>
<p>یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران مجاهدین (که او آن‌ها را &#8220;پیامبران ایدئولوژیک&#8221; می‌نامد) در همه‌جا حضور داشتند. این نشان‌دهنده‌ی تأثیر عمیق تبلیغات و ایدئولوژی سازمان بر ذهن اعضاست، حتی پس از ترک تشکیلات.</p>
<h3>انتقادات یغمایی به سازمان مجاهدین خلق</h3>
<h3>ابعاد روانی: ترومای کودکی و شست‌وشوی مغزی</h3>
<p>&#8211; ترومای جدایی از خانواده<br />
امیر یغمایی در خاطرات خود به جدایی اجباری از خانواده اشاره می‌کند. این جدایی نه تنها باعث دوری عاطفی از والدین می‌شد، بلکه تأثیرات روانی عمیقی بر او گذاشت. کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این شرایط باعث می‌شد که کودکان به شدت وابسته به سازمان شوند و هویت فردی خود را از دست بدهند.</p>
<p>&#8211; از دست دادن احساس امنیت<br />
جدایی از خانواده و زندگی در محیطی کنترل‌شده، باعث از دست دادن احساس امنیت در کودکان می‌شد. یغمایی توضیح می‌دهد که چگونه این جدایی باعث شده است که او و دیگر کودکان، احساس تنهایی و بی‌پناهی کنند.</p>
<p>&#8211; ترومای جنگ و بمباران<br />
زندگی در پایگاه‌های نظامی و مواجهه با جنگ و بمباران، تأثیرات روانی عمیقی بر کودکان داشت. یغمایی به خاطراتی از زندگی در پناهگاه‌ها و ترس از بمباران اشاره می‌کند که نشان‌دهنده‌ی ترومای ناشی از جنگ است.</p>
<p>&#8211; زندگی در پناهگاه‌ها و جنگ امریکا و عراق<br />
یغمایی در خاطرات خود به دوران جنگ خلیج و زندگی در پناهگاه‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که در آن زمان، کودکان مجاهدین در انبارهای زیرزمینی زندگی می‌کردند و شرایط بسیار سختی را تحمل می‌کردند. این تجربه‌ها تأثیر عمیقی بر روحیه‌ی او و دیگر کودکان گذاشت و باعث شد که بسیاری از آن‌ها در بزرگسالی با مشکلات روانی مواجه شوند.</p>
<p>&#8211; شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی<br />
سازمان مجاهدین خلق از روش‌های شست‌وشوی مغزی برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که ازسنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<p>&#8211; ایجاد شخصیت‌های مقدس<br />
رهبران سازمان، مسعود و مریم رجوی، به عنوان &#8220;پدر و مادر معنوی&#8221; اعضا معرفی می‌شدند. این شخصیت‌سازی، باعث می‌شد که کودکان و اعضا، رهبران را به عنوان مرجع اصلی زندگی خود ببینند و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به آن‌ها را نادرست بدانند.</p>
<p>&#8211; تأثیرات ماندگار<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران در ذهن او باقی مانده است. این موضوع نشان‌دهنده‌ی تأثیرات ماندگار تبلیغات ایدئولوژیک بر ذهن افراد است.</p>
<h3>ابعاد اجتماعی: پروژه جداسازی خانواده‌ها و کنترل اجتماعی</h3>
<p>&#8211; جداسازی خانواده‌ها<br />
سازمان مجاهدین خلق به طور سیستماتیک خانواده‌ها را از هم جدا می‌کرد. این پروژه با طلاق‌های اجباری آغاز شد و با قاچاق کودکان به اروپا و آمریکا ادامه یافت.</p>
<p>&#8211; طلاق‌های اجباری<br />
سازمان مجاهدین خلق با اجبار اعضا به طلاق، تلاش می‌کرد تا وابستگی‌های عاطفی آن‌ها را به حداقل برساند. این اقدام باعث می‌شد که اعضا تنها به سازمان وابسته باشند و هیچ گونه ارتباط عاطفی خارج از تشکیلات نداشته باشند.</p>
<p>&#8211; قاچاق کودکان<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به اروپا و آمریکا قاچاق می‌شدند تا از خانواده‌های خود دور نگه داشته شوند. این اقدام نه تنها باعث جدایی عاطفی کودکان از خانواده‌هایشان می‌شد، بلکه آن‌ها را در محیطی کنترل‌شده و تحت تأثیر تبلیغات سازمان قرار می‌داد.</p>
<p>&#8211; کنترل اجتماعی و از بین رفتن هویت فردی<br />
سازمان مجاهدین خلق با کنترل شدید بر زندگی اعضا، هویت فردی آن‌ها را به طور کامل نادیده می‌گرفت. یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به جای زندگی عادی و بازی کردن، مجبور بودند در محیطی نظامی و کنترل‌شده زندگی کنند.</p>
<p>&#8211; از بین رفتن هویت فردی<br />
کودکان مجاهدین به شدت وابسته به سازمان بودند و هیچ فضایی برای رشد شخصی و فردی وجود نداشت. این شرایط باعث می‌شد که هویت فردی آن‌ها به طور کامل تحت تأثیر ایدئولوژی سازمان قرار گیرد.</p>
<p>&#8211; فقدان آزادی بیان<br />
در سازمان مجاهدین خلق، هیچ گونه آزادی بیان وجود ندارد و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به رهبران سازمان به شدت سرکوب می‌شود. این موضوع باعث می‌شد که اعضا نتوانند حقایق را بیان کنند و همیشه در فضایی از ترس و وحشت زندگی کنند.</p>
<h3>ابعاد سیاسی: استفاده از کودکان در جنگ و پروپاگاندا</h3>
<p>&#8211; کودک‌سربازی و استفاده از کودکان در جنگ<br />
یغمایی به عنوان یک کودک سرباز، تجربیات تلخی را از دست دادن کودکی خود بیان می‌کند. او توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین از سنین پایین تحت آموزش‌های نظامی قرار می‌گرفتند و به عنوان سربازان کوچک در خدمت سازمان بودند.</p>
<p>&#8211; استفاده غیراخلاقی از کودکان<br />
سازمان مجاهدین خلق با استفاده از کودکان در جنگ، نه تنها حقوق آن‌ها را نقض می‌کرد، بلکه باعث می‌شد که آن‌ها در معرض خطرات جانی و روانی قرار بگیرند. یغمایی توضیح می‌دهد که بسیاری از کودکان سرباز در جنگ کشته شدند و این موضوع تأثیرات عمیقی بر خانواده‌های آن‌ها گذاشت.</p>
<p>&#8211; پروپاگاندا و تبلیغات ایدئولوژیک<br />
سازمان مجاهدین خلق از تبلیغات ایدئولوژیک برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که از سنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<h3>ابعاد ایدئولوژیک تشکیلات فرقه‌ای و فاشیستی</h3>
<p>&#8211; ساختار فرقه‌ای<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک تشکیلات فرقه‌ای، از روش‌های کنترل شدید برای حفظ وفاداری اعضا استفاده می‌کند. یغمایی در خاطرات خود به این موضوع اشاره می‌کند که حتی تصمیماتی مانند بچه‌دار شدن اعضا باید با اجازه‌ی سازمان انجام می‌شد. این کنترل بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختاری است که در آن فردیت و آزادی‌های شخصی به طور کامل نادیده گرفته می‌شود.</p>
<p>جدایی کودکان از خانواده‌ها<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این جدایی اجباری نه تنها باعث دوری عاطفی از خانواده می‌شد، بلکه کودکان را به شدت وابسته به سازمان می‌کرد. این وابستگی، پایه‌ای برای شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی سازمان بود.</p>
<p>&#8211; کنترل بر روابط خانوادگی<br />
درخواست ملاقات یغمایی با مادرش و پاسخ منفی سازمان، نمونه‌ای آشکار از کنترل شدید بر روابط خانوادگی است. سازمان با محدود کردن این روابط، تلاش می‌کرد تا وفاداری اعضا را تنها به سمت خود هدایت کند.</p>
<h3>زندگی پس از جدایی از سازمان: بازسازی هویت و افشای حقایق</h3>
<p>&#8211; بازسازی هویت فردی<br />
یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطرات خود به تلاش‌هایش برای بازسازی زندگی شخصی و فاصله گرفتن از تأثیرات روانی سازمان اشاره می‌کند.</p>
<p>&#8211; مواجهه با ترومای گذشته<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که پس از ترک سازمان، تلاش کرده است تا با ترومای گذشته مواجه شود و زندگی عادی‌ای را آغاز کند. این فرآیند بازسازی، شامل مواجهه با خاطرات دردناک و تلاش برای زندگی عادی است.</p>
<p>&#8211; مستند کودکان کمپ اشرف<br />
امیر یغمایی یکی از چهار نفری است که در مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; حضور دارد. این مستند به بررسی زندگی کودکان سرباز در سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد و حقایق تلخی را درباره‌ی شرایط زندگی آن‌ها افشا می‌کند. یغمایی در مصاحبه‌های خود درباره‌ی این مستند توضیح می‌دهد که هدف او و دیگر عوامل فیلم، افشای ماهیت حقیقی مجاهدین خلق و آگاهی‌رسانی درباره‌ی سرگذشت تلخ کودکان این فرقه است.</p>
<p>باید اذعان کرد خاطرات امیر یغمایی نه تنها روایت‌هایی شخصی از یک زندگی پرتلاطم است، بلکه افشای ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی است. یغمایی با بیان جزئیات زندگی خود، از کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا تا شست‌وشوی مغزی و استفاده از کودکان در جنگ، تصویری تاریک از سازمان مجاهدین خلق ارائه می‌دهد. تجربیات او نشان‌دهنده‌ی اهمیت توجه به حقوق کودکان و نیازهای عاطفی آن‌ها در هر جامعه‌ای است. یغمایی با افشای این حقایق، تلاش می‌کند تا دیگران را از خطرات پیوستن به چنین گروه‌های فاشیستی و فرقه ای آگاه کند و به بازسازی زندگی خود و دیگر قربانیان کمک کند.</p>
<p>آرش رضایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 08:36:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68900</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرواز کودکانه به عراق</h3>
<p>من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاه‌ها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانواده‌ها در آن سکونت داشتند و &#8220;اسکان&#8221; نامیده می‌شد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانه‌هایی یک‌شکل و بتنی بود که در ردیف‌های موازی، با سقف‌های مسطح قرار داشتند.</p>
<p>این خانه‌ها حیاط‌های یک‌شکل داشتند که می‌شد در آن‌ها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگ‌های گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم می‌کردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلی‌های ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.</p>
<p>در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعت‌هایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم می‌آید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آن‌ها می‌شدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعت‌های زیبا، لوازم بهداشتی و لباس‌های جالب زیادی در آنجا پیدا می‌شد.</p>
<p>یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای هم‌خانه‌مان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب می‌رود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کرده‌ام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خورده‌ام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.</p>
<p>این انبارها که در آن افراد می‌توانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعه‌ای بی‌طبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگ‌ترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد می‌زدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم می‌انداختم که برایم بسیار جذاب بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دورانی که امیر از آن یاد می‌کند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استان‌های کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاه‌های «اشرف، سعید محسن، حنیف‌نژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیات‌ها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمان‌های مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغه‌مهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.<br />
ساخت و ساز خانه‌های مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفاده‌ی خانواده‌ها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم به‌عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاق‌های اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانواده‌ها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانه‌های مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجه‌گاه شدند.<br />
اتاق‌هایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته می‌شد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد می‌توانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع می‌شود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دوره‌ای توزیع می‌شد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق می‌گرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار می‌گرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو می‌شد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژه‌ای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود می‌داد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات می‌دانستند که سازمان محدودیت‌هایی هم دارد و به حداقل‌ها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پایگاه اصلی &#8220;اشرف&#8221; نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نام‌گذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاه‌ها، باغ‌وحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.<br />
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیع‌زادگان” زندگی می‌کردیم که به‌یاد علی‌اصغر بدیع‌زادگان، یکی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نام‌گذاری شده بود. این پایگاه کوچک‌تر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارک‌های زیبا، استخر و حوضچه‌هایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایست‌های بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.<br />
تا سن پنج‌سالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیع‌زادگان قرار داشت و شامل ساختمان‌هایی با بخش‌های مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغ‌وحش کوچک، زمین بازی و محوطه‌ای باز بود که در آن می‌توانستیم بدویم و دوچرخه‌سواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم می‌آید که مادرم مدتی در یکی از بخش‌های کودکان کوچک‌تر کار می‌کرد.</p>
<div id="attachment_68902" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68902" class="size-full wp-image-68902" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg" alt="پایگاه بدیع‌زادگان" width="700" height="277" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan-300x119.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68902" class="wp-caption-text">پایگاه بدیع‌زادگان</p></div>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>قرارگاه &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا &#8220;حنیف&#8221; نامیده می‌شد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خدایی‌صفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصص‌های فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره می‌شد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیرو‌های رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی می‌کردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف به‌دلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخش‌های غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.<br />
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیع‌زادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب می‌آمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت می‌کرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همان‌جا به سرودن شعر می‌پرداخت.</p>
<div id="attachment_68901" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68901" class="size-full wp-image-68901" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg" alt="محمد حیاتی و مریم رجوی" width="700" height="361" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam-300x155.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68901" class="wp-caption-text">محمد حیاتی و مریم رجوی</p></div>
<h3>آشنایی با مناسبات مجاهدین</h3>
<p>برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی می‌کردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا می‌زدند و ما آن‌ها را «عمو و خاله» می‌نامیدیم.<br />
کودکان مجاهدین هیچ‌گاه وقت زیادی را با خانواده‌هایشان نمی‌گذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آن‌ها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. به همین دلیل، ما کودکان شب‌ها را در مهدکودک‌ها یا خوابگاه‌هایی که در آن‌ها مستقر بودیم، می‌گذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آن‌ها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آن‌ها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفه‌ای که به اندازه دیگر مسئولیت‌ها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.<br />
تا جایی که یادم می‌آید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانه‌هایی که برای خانواده‌ها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران به‌عنوان تنها روز تعطیل شناخته می‌شود. ما را سوار اتوبوس می‌کردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی می‌بردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانه‌روزی برمی‌گرداندند. مدت زمانی که واقعاً می‌توانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیت‌هایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچه‌های مدرسه و نیروهای نظامی به حساب می‌آمدم. یعنی یکی از انگشت‌شمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچه‌های مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمی‌دیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچه‌ها وقتی مرا -در لباس نظامی می‌دید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت می‌کرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچه‌های خودش که در مناسبات بودند می‌دانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه می‌رفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.<br />
محل‌هایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد می‌کند، قبل از اینکه در قرارگاه‌ها ساخته شوند، ابتدا هتل‌هایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانواده‌ها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتل‌ها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده می‌شدند. پس از طلاق‌های اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاه‌ها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.</p>
<p>اما پس از آن، ساخت سازه‌های مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیع‌زادگان آغاز شد تا خانواده‌ها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار می‌کردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلال‌زاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز به‌عنوان سرپل مجاهدین محسوب می‌شد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.</p>
<p>آن زمان نقل و انتقال خانواده‌ها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل می‌شدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. به‌دلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده می‌شدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش‌ آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران می‌پوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسم‌ها و جشن‌ها، روسری خاکی برای عملیات‌ها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.</p>
<p>گسترش حضور خانواده‌ها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانه‌های مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی می‌شدند. خانه‌های مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل می‌شدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده می‌شدند.</p>
<p>اینکه امیر می‌گوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به‌ ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور می‌شدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمان‌های باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی به‌عنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش می‌شدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت می‌داد، به مشامم می‌رسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبه‌روی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنه‌های قرمز داشت که با آنها تمرین می‌کرد. در قفسه کتاب‌هایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته می‌شد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابی‌اش بسازد، با آن می‌نواخت.</p>
<p>شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بی‌کرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.</p>
<p>همیشه حس می‌کردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کم‌حرف، گاهی شوخ‌طبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش به‌وضوح دیده می‌شد. در شعرهایش حتی اشیای بی‌جان مانند پرده‌ها جان می‌گرفتند. یادم می‌آید در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که پرده‌های اتاقش در تابستان‌های گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت می‌کردند.<br />
به‌عنوان یک کودک، به‌سرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب می‌شد. این امتیاز را زمانی حس می‌کردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف می‌کردند یا مرا به‌عنوان “پسر شاعر” معرفی می‌کردند. آنها دائماً از من می‌پرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر می‌شوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ می‌گفتم: “بله” و باعث خنده آنها می‌شدم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(آنچه امیر در مورد «امتیاز» می‌گوید نکته مهمی است که من سال‌ها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابری‌خواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمی‌توانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سال‌های اول آشنایی‌ام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگی‌ها می‌تواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگی‌ها این بود که:<br />
&#8211; فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،<br />
&#8211; فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانواده‌اش نیز در تشکیلات باشند،<br />
&#8211; فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،<br />
&#8211; تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،<br />
&#8211; فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.</p>
<p>مجاهدینی که یکی از ویژگی‌های فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بی‌اعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار می‌شدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده می‌شد، به نرمی با آنها گفتگو می‌شد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل می‌شد و خودشان می‌توانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، می‌توانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهت‌یاب (جی‌پی‌اس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جی‌پی‌اس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده می‌کرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار می‌داد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.</p>
<p>در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان می‌دادند به شدت زیر ضرب می‌رفتند و برخوردهای سخت و کوبنده‌ای با آنها صورت می‌گرفت.)</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پدرم در آن زمان که در پایگاه‌های نظامی مجاهدین در عراق زندگی می‌کردیم، مردی خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانه‌های پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقه‌ها سفید شده بود. یادم می‌آید که وقتی بازوهایش را منقبض می‌کرد، ماهیچه‌ای سخت و بزرگ ظاهر می‌شد که من آن را “پرتقال” صدا می‌زدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.</p>
<p>در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا می‌خوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آن‌قدر قوی است که می‌تواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و به‌جای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنج‌ضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابه‌اش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.<br />
من به‌یاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع می‌کرد و در آن‌ها از اینکه ستاره‌ها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بی‌رحمی و وحشت متهم شده‌اند، ابراز تأسف کرده بود.</p>
<p>پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان می‌نشستم تا زمانی که خوابم می‌برد. وقتی به خواب می‌رفتم، سرم به درب برخورد می‌کرد و والدینم صدای ضربه‌هایی که به درب می‌خورد را می‌شنیدند. آن‌ها مرا به داخل اتاق خواب می‌بردند، چون دلشان برایم می‌سوخت و نمی‌خواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شب‌ها از معدود شب‌هایی بود که می‌توانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که می‌خواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.<br />
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیع‌زادگان داشت و بیشتر شب‌ها را در اتاق کارش سپری می‌کرد، در حالی که مادرم در خوابگاه‌های مشترکی می‌خوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.</p>
<h3>اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیع‌زادگان</h3>
<p>بدیع‌زادگان همان‌طور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمده‌اند تا با ما دیدار کنند.</p>
<p>در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، به‌ویژه کسانی که در بدیع‌زادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا می‌کردند. آن‌ها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آن‌ها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آن‌ها یونیفورم‌های نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحه‌ای کمری داشتند. به‌یاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحه‌اش نگاه می‌کنم. او پرسید که آیا می‌خواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.</p>
<p>در آن زمان، مجاهدین اسلحه‌های کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاه‌ها در جاهای مخصوص نگه می‌داشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.</p>
<p>خاطره‌ای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آن‌ها اسلحه‌های خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشت‌هایی از بنزین و نفت شستشو می‌دادند. خشاب‌ها نیز جداگانه خالی و تمیز می‌شدند.</p>
<p>من به‌یاد دارم که وقتی یک‌بار خشاب مادرم را پر می‌کردم، همش به دنبال گلوله‌هایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی می‌گشتم، یعنی آن‌هایی که می‌توانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانه‌ام، نمی‌خواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری می‌کردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و می‌بایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار می‌دادند و سایر خشاب‌ها نیز در کمد انفرادی قرار داده می‌شد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.<br />
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینه‌ساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاح‌ها و مهمات به اسلحه‌خانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح می‌شدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سخت‌تری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 08:08:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تروریسم فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68344</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روز پیش، تحریریه نشریه JOQ آلبانی نگرانی مادری را منتشر کرد که از یک اتفاق غیرمعمول خبر می‌داد: زنی با روسری به فرزندش نزدیک شده و به محض اینکه متوجه حضور والدین شده، صورت خود را پوشانده است. این اقدام، سوءظن‌ها و نگرانی‌هایی را در مورد دلایل این رویکرد ایجاد کرد. بنا بر این [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344">حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز پیش، تحریریه نشریه JOQ آلبانی نگرانی مادری را منتشر کرد که از یک اتفاق غیرمعمول خبر می‌داد: زنی با روسری به فرزندش نزدیک شده و به محض اینکه متوجه حضور والدین شده، صورت خود را پوشانده است. این اقدام، سوءظن‌ها و نگرانی‌هایی را در مورد دلایل این رویکرد ایجاد کرد.</p>
<p>بنا بر این گزارش و گزارش‌های دیگر زنان مجاهدین خلق در نزیکی مدارس و مناطق دور افتاده شهر تیرانا در کنار یک خودروی ون با بهانه دادن شکلات تلاش می‌کنند کودکان تنها را وارد خودروی خود کنند.</p>
<p>به گزارش JOQ پس از انتشار این خبر، این پرونده به صورت جداگانه باقی نماند. هیئت تحریریه ده‌ها شکایت دیگر از شهروندان مختلف دریافت کرد که موقعیت‌های مشابهی را گزارش می‌دهند و در مورد آنچه در مناطق مختلف اتفاق می‌افتد، ابراز نگرانی می‌کنند.<br />
در پی این واکنش‌ها و تماس‌های مکرر با نهادهای مربوطه، از جمله رئیس پلیس، واکنش رسمی از پلیس ایالتی منتشر شد.</p>
<div id="attachment_68345" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68345" class="wp-image-68345" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1.jpg" alt="حضور مشکوک اعضا مجاهدین خلق در آلبانی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Albania-Street-1-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68345" class="wp-caption-text">حضور مشکوک اعضا مجاهدین خلق در خیابانهای آلبانی</p></div>
<p>در این بیانیه مطبوعاتی، پلیس توضیح داده است که این زنان متعلق به گروهی موسوم به مجاهدین ایرانی هستند که در منطقه مانز مستقر هستند و به گفته مقامات، آنها &#8220;خطری یا نیت بدی برای کودکان&#8221; ندارند.</p>
<p>با این حال، با وجود این توضیحات &#8220;اطمینان‌بخش&#8221;، به نظر می‌رسد برخی از شهروندان همچنان شک دارند. شکایات و گزارش‌ها همچنان می‌رسد و نشان می‌دهد که نگرانی‌ها به طور کامل برطرف نشده و اعتماد به بیانیه‌های رسمی همچنان شکننده است. به گزارش JOQ این وضعیت بار دیگر نیاز به شفافیت بیشتر و اطلاع‌رسانی شفاف از سوی نهادها را مطرح می‌کند تا از سوءتفاهم‌ها جلوگیری شود و احساس امنیت در میان شهروندان احیا شود.</p>
<p>شهروندان آلبانیایی در واکنش به گزارش این نشریه در بخش نظرات، انزجار خود از مجاهدین خلق را ابراز کردند و خواستار اخراج این &#8220;هیولاها&#8221; از خاک آلبانی شدند.</p>
<p>لازم به ذکر است که مجاهدین خلق در قاچاق کودکان و استخدام و تربیت کودک سربازان سوابق سیاهی دارند. با توجه به وجود مستندات و شواهد بسیار در فضای اطلاعاتی مجازی و واقعی، در صورت آگاهی شهروندان آلبانیایی از این موضوع، نگرانی‌های اجتماعی درباره حضور بیش از دو هزار نیروی مجاهدین خلق در خاک این کشور برای حکومت آلبانی و تشکیلات مجاهدین خلق دردسرساز خواهد شد.</p>
<p>از این روست که رسانه های مجاهدین خلق در واکنش به گزارش JOQ، این نشریه را هدف توهین‌های همیشگی خود در برابر منتقدان، قرار دادند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344">حضور مشکوک مجاهدین خلق در اطراف کودکان آلبانیایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68344/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 06:37:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68289</guid>

					<description><![CDATA[<p>درباره عملکرد تروریستی و وطن فروشان و همچنین مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق مطالب و افشاگری های زیادی تاکنون منتشر شده است که هر یک زوایایی از این موضوع را برای مردم روشن نمودند. مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله &#8220;آیا می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>درباره عملکرد تروریستی و وطن فروشان و همچنین مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق مطالب و افشاگری های زیادی تاکنون منتشر شده است که هر یک زوایایی از این موضوع را برای مردم روشن نمودند.</p>
<p>مطلب حاضر در چند قسمت ارائه می شود و هر قسمت شامل بخش های کوتاهی است که با جمله &#8220;آیا می دانستید&#8221; شروع می شوند. البته هر بخش یا قسمت موضوعات مجزایی است و به تنهایی گویای برخی حقایق هستند. تلاش دارم تا ماهیت رجوی ها و مناسبات ضد انسانی مجاهدین خلق و همچنین تروریست و وطن فروش بودن شان را در جملاتی کوتاه حول مواردی همچون اقدامات تروریستی، مزدوری برای صدام و آمریکا، مناسبات درونی، ممانعت از جدایی اعضا و محدود نمودن آنها، مغزشویی، روش برخورد با اعضای بیمار، حریم شخصی، تفکیک جنسیتی و وضعیت کودکان و کودک سربازان معرفی نمایم تا از این طریق خوانندگان به راحتی و در سریعترین زمان ممکن به اشراف نسبی برسند. در این مسیر امیدوارم خوانندگان و بخصوص دیگر اعضای جداشده با ارائه نکات شان، مرا در ارتقاء کیفیت محتوای این مطلب یاری نمایند.</p>
<p>1- آیا می دانستید از سال 1368 ازدواج برای اعضای مجاهدین خلق ممنوع و رجوی آن را برای آنها حرام اعلام کرده است و از آن زمان تاکنون اعضای این تشکیلات در یک تجرد اجباری قرار دارند؟</p>
<p>2- آیا می دانستید اعضایی که تا سال 1368 فرزند داشتند، بعد از طلاق ، فرزندان شان را نیز به دستور رجوی از آنها جدا کرده و به کشورهای دیگر فرستادند؟</p>
<div id="attachment_62742" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-62742" class="wp-image-62742" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-Sep-1-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-62742" class="wp-caption-text">کودکان مجاهدین</p></div>
<p>3- آیا می دانستید تعداد کودکانی که به دستور رجوی در سال های 1369 و 1370، از والدین خود در تشکیلات مجاهدین خلق جدا شده و به کشورهای دیگر فرستاده شدند حدود 900 تن بود؟</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><br />
4- آیا می دانستید چنانچه دو نفر از اعضای مجاهدین خلق حتی اگر از اقوام درجه یک هم باشند به هیچوجه در یک قسمت سازماندهی نشده و بایستی از هم دور باشند؟ این اعضا بعضا بعد از ماه ها ممکن است در یک جلسه جمعی همدیگر را ببینند.</p>
<p>5- آیا می دانستید اعضای مجاهدین خلق می بایست هر روز به تعداد مشخص شده ای موارد انتقاد از خود (که به آنها فاکت گفته میشود) بنویسند و در نشست های جمعی فاکت های شان را بخوانند. حداقل تعداد فاکت هایی که هر عضو می بایست بنویسد توسط فرماندهان مشخص می گردد. در بعضی مواقع اعضا می بایست 30 تا 40 فاکت انتقاد از خود می نوشتند. اگر کسی کمتر از تعداد مشخص شده فاکت می نوشت در همان نشست سوژه شده و به شدت با او برخورد می شود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter wp-image-30991" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2.jpg" alt="نشست های فرقه رجوی" width="700" height="466" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-300x200.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-768x512.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Current_Op_-2-150x100.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><br />
ادامه دارد<br />
ایرج صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289">مجاهدین خلق این گونه بودند &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68289/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 11:45:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه 104 عضو سازمان مجاهدین خلق در تهران]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67677</guid>

					<description><![CDATA[<p>«رحیمی» عضو جداشده گروه تروریستی مجاهدین، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت. به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، در ادامه رسیدگی قضایی به پرونده جنایات گروه تروریستی مجاهدین، «رحیمی» عضو جداشده این گروه، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677">قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>«رحیمی» عضو جداشده گروه تروریستی مجاهدین، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت.<br />
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، در ادامه رسیدگی قضایی به پرونده جنایات گروه تروریستی مجاهدین، «رحیمی» عضو جداشده این گروه، با حضور در دادگاه، به تشریح مشاهدات مستقیم خود از آموزش‌های نمایشی، اعزام‌های کور و قربانی‌سازی نیروهای ناآماده، به‌ویژه زنان، پرداخت.</p>
<p>رحیمی با اشاره به مشاهدات خود در اردوگاه اشرف گفت: در اشرف زنانی را می‌آوردند که نه آموزش نظامی دیده بودند و نه حتی شباهتی به نیروهای مستقر در اردوگاه داشتند. مشخص بود برخی از آن‌ها تازه از خارج کشور منتقل شده‌اند. آموزش این افراد، اگر اصلاً بتوان نام آموزش روی آن گذاشت، در حد چند تمرین محدود در یک میدان تیر بود؛ آن هم در شرایطی که بعضی حتی نوبت تیراندازی هم پیدا نمی‌کردند.</p>
<p>این عضو جداشده مجاهدین در ادامه به یکی از عملیات‌ها در منطقه «تنگ حسن‌آباد» اشاره کرد و گفت: وقتی عملیات شروع شد و هواپیما ظاهر شد، من قصد داشتم از خودرو پیاده شوم و برای در امان ماندن روی زمین بخوابم که همان لحظه گلوله‌ای به من اصابت کرد و مجروح شدم. زنانی که همراه ما بودند، حتی بلد نبودند اسلحه را از کدام سمت بگیرند. با این حال، آن‌ها را وارد میدان درگیری کرده بودند. من مجروح روی زمین افتاده بودم و بعد از فریاد و داد و بیداد، مرا به گوشه‌ای کشیدند. تا مدت‌ها اصلاً نفهمیدم هدف این عملیات چه بود و چرا ما را به آن وضعیت کشاندند.</p>
<p>رحیمی با انتقاد صریح از فرماندهان سازمان، خطاب به یکی از مسئولان ارشد گروه گفت: این‌ها جنایاتی است که باید پاسخ تاریخی داشته باشد. چرا این انسان‌های بی‌گناه را برداشتید و به دشت‌های غربت بردید تا به آن شکل کشته شوند؟ چرا کسانی را که هیچ درکی از صحنه نبرد نداشتند، عمداً به میدان مرگ فرستادید؟</p>
<p>وی بخش دیگری از شهادت خود را به موضوع جداسازی کودکان از مادران اختصاص داد و افزود: من صحنه‌هایی را می‌دیدم که بچه‌ها با مادرانشان خداحافظی می‌کردند، بدون اینکه آن زمان بفهمم ماجرا چیست. بعدها فیلم‌هایش منتشر شد و مشخص شد کودکان را از مادرانشان جدا می‌کردند تا مادران را برای عملیات بفرستند. امروز باید پاسخ بدهند که در این عملیات‌ها، چند کودک را یتیم کردند.</p>
<p>این اظهارات، بخشی از اسناد دادگاه درباره ساختار فرقه‌ای، بی‌رحمانه و ابزاری گروه مجاهدین است؛ ساختاری که در آن، جان انسان‌ها، به‌ویژه زنان و کودکان، صرفاً ابزار پیشبرد اهداف سیاسی رهبران سازمان بوده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677">قربانی کردن اعضای مجاهدین خلق توسط رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67677/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Dec 2025 09:22:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه 104 عضو سازمان مجاهدین خلق در تهران]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67569</guid>

					<description><![CDATA[<p>در جلسه چهل و ششم دادگاه مجاهدین خلق قاضی دهقانی اعلام کرد: آقای یاسر عزتی در دادگاه حاضر شدند و اعلام کردند که مجموعا سیصد کودک از فرزندان اعضای متهم ردیف اول رو جدا کردند و در کشورهایی مثل آلمان در جاهایی به نام &#8220;های&#8221; نگهداری کردند. از آنجایی که دادگاه در مورد حقوق کودکان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569">ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در جلسه چهل و ششم دادگاه مجاهدین خلق قاضی دهقانی اعلام کرد: آقای یاسر عزتی در دادگاه حاضر شدند و اعلام کردند که مجموعا سیصد کودک از فرزندان اعضای متهم ردیف اول رو جدا کردند و در کشورهایی مثل آلمان در جاهایی به نام &#8220;های&#8221; نگهداری کردند. از آنجایی که دادگاه در مورد حقوق کودکان حساس است و قوانین داخلی کشور ما هم نسبت به کودکان همین حساسیت رو دارد و بر اساس آنچه از لوایح وکیل شاکی و مستندات قانونی در اختیار دادگاه قرار گرفت طبق ماده 363 از قانون آئین دادرسی کیفری به نظر میرسد دادگاه با یک جرم جدید در خصوص متهم ردیف اول و متهم ردیف دوم و متهم ردیف سوم مواجه هست و طبق ماده 362 و 363 در این خصوص اونچه که از تحقیقات لازم میداند را انجام بده .</p>
<p>هر گونه دستور تشکیلاتی از هر سازمانی برای گرفتن کودک از مادر، انتقال کودک به پایگاه یا کشور های دیگر ، منع مادر یا پدر از ملاقات فرزند از نظر حقوق داخلی ایران باطل و بلا اثر است و انتقال طفل به هر محل نا معلوم و یا خارج از کشور مصداق جرم سنگین آدم ربایی است.</p>
<p>ماده 631 قانون مجازات نگهداری غیر قانونی طفل است. چون سلب حق دسترسی قانونی والدین قانونی حتی طبق بررسی ماده 286 از قانون مجازات چنانچه این عمل سازماندهی بشه، مستمر باشه، و گسترده میتونه مصداق افساد فی الارض باشه و این دادگاه این عنوان اتهامی بر شمرده مغایرت با حقوق کودک برشمرده و از اونجاییکه جدا سازی به اجبار و انتقال بعضی کودکان مخفیانه ، قطع ارتباط با مادر همه ممنوع و نقض جدی حقوق کودک است. حتی اگر پدر یا مادر راضی باشد چون حضانت هم روی حقه و هم روی تکلیفه و مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایرانه و از آنجایی که جمهوری اسلامی ایران در بعضی از کنوانسیونهای بین المللی با حق تحفظ عضو شده این عضویت بعد از عضویت در حکم قوانین جمهوری اسلامی محسوب میشه لذا این عناوین رو مصداق جرم علیه کودکان از سوی متهم ردیف اول تلقی کرده و به این جهت به کار گیری کودکان را جرم میداند و این اعلام جرم را در این دادگاه طبق ماده 279 ،280 ، 286 از قانون مجازات اسلامی جرم میداند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569">ورود دادگاه محاکمه مجاهدین خلق به جرایم این گروه تروریستی در زمینه حقوق کودکان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67569/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2025 12:27:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67566</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از تاریک‌ترین و کمتر پرداخته‌شده‌ترین ابعاد جنایات سازمان تروریستی مجاهدین خلق، سرنوشت کودکانی است که در دهه‌های گذشته به‌ طور سیستماتیک از پدر و مادر خود جدا شدند و به کشورهای اروپایی و آمریکای منتقل گردیدند. این اقدام که تحت عناوینی چون &#8220;حفاظت از کودکان&#8221; یا &#8220;آینده‌سازی انقلابی&#8221; توجیه می‌شد، در عمل بخشی از یک پروژه سازمان‌یافته و ایدئولوژیک بود که پیامدهای عمیق روانی و انسانی برای این کودکان به همراه داشت.</p>
<h3>جدایی اجباری و فروپاشی پیوندهای عاطفی</h3>
<p>جداسازی کودکان از والدین، به‌ویژه در سنین پایین، نخستین و بنیادی‌ترین ضربه عاطفی را به آنان وارد کرد. این جدایی نه بر اساس انتخاب کودک، بلکه بر مبنای تصمیم تشکیلاتی و الزامات ایدئولوژیک تراوش شده از ذهن مسموم مسعود رجوی انجام شد. کودکانی که باید در فضای امن خانواده رشد می‌کردند، ناگهان خود را در محیطی ناآشنا، بدون حضور پدر و مادر و بدون توضیح روشن درباره چرایی این جدایی یافتند.</p>
<h3>سرپرستان ایدئولوژیک و بی‌عاطفگی سازمان‌یافته</h3>
<p>بخش قابل توجهی از این کودکان به سرپرستانی سپرده شدند که خود از اعضا یا هواداران متعهد مجاهدین خلق بودند. این سرپرستان، بر اساس آموزش‌ها و دستورات تشکیلاتی، مجاز به ایجاد رابطه عاطفی عمیق با کودک نبودند. در منطق ناهنجار مجاهدین خلق، «عاطفه» امری خطرناک تلقی می‌شد که می‌توانست وفاداری ایدئولوژیک را تضعیف کند.<br />
بسیاری از کودکانی که بعدها از این ساختار جدا شدند، در شهادت‌ها و روایت‌های خود تأکید کرده‌اند که هرگز احساس تعلق، امنیت و محبت واقعی را از سوی سرپرستان خود تجربه نکرده‌اند. خانه‌هایی که باید جایگزین خانواده می‌شدند، عملاً به محیط‌هایی سرد، خشک و مبتنی بر کنترل بدل شدند.</p>
<h3>کودک‌ آزاری پنهان و آشکار</h3>
<p>بی‌عاطفگی مزمن، فشارهای روانی، تحقیر، تهدید و در برخی موارد تنبیه‌های جسمی، مصادیق روشنی از کودک‌آزاری هستند که در این بستر رخ دادند. این کودک‌آزاری لزوماً همیشه به شکل فیزیکی نبود؛ بلکه در بسیاری موارد، به‌صورت سوءاستفاده روانی، القای احساس گناه، ترس از «خیانت به آرمان» و سرکوب هویت فردی کودک اعمال می‌شد.<br />
کودکان از ابراز دلتنگی برای والدین خود منع می‌شدند و هرگونه احساس ضعف عاطفی به‌عنوان نشانه‌ای از «انحراف» یا «بورژوازی» تفسیر می‌گردید.</p>
<h3>مغزشویی تدریجی و پروژه بازگرداندن به کمپ‌ها</h3>
<p>یکی از اهداف پنهان اما کلیدی این روند، آماده‌سازی ذهنی کودکان برای بازگشت به ساختار تشکیلاتی سازمان در سنین بالاتر بود. آموزش‌های ایدئولوژیک، روایت‌های یک‌سویه از جهان، سیاه‌نمایی از خانواده و جامعه و تقدیس رهبری معلوم الحال مجاهدین خلق، به‌صورت تدریجی در ذهن این کودکان نهادینه می‌شد.<br />
در بسیاری از موارد، زمانی که این افراد به سن نوجوانی یا جوانی می‌رسیدند، با فشار روانی، تطمیع یا القای احساس «وظیفه تاریخی»، به بازگشت به کمپ‌های سازمان در عراق تشویق یا مجبور می‌شدند. این بازگشت نه از سر انتخاب آزادانه، بلکه نتیجه سال‌ها مغزشویی و تخریب استقلال فکری بود.</p>
<h3>پیامدهای بلند مدت انسانی و روانی</h3>
<p>امروز، بسیاری از جداشدگان از تروریست های موسوم به مجاهدین خلق با مشکلات عمیق هویتی، اختلالات اضطرابی، افسردگی و ناتوانی در برقراری روابط عاطفی سالم مواجه‌اند. ریشه بخش قابل توجهی از این آسیب‌ها را باید در همان دوران کودکی، جدایی اجباری، بی‌رحمی ساختاری و فقدان عشق و امنیت جست‌وجو کرد.</p>
<p>آنچه بر کودکان جداشده از خانواده در چارچوب تشکیلات منحرف مجاهدین خلق گذشته است، صرفاً یک خطای فردی یا موردی نیست؛ بلکه نتیجه یک سیستم ایدئولوژیک بسته، بی‌رحم و ضدانسانی است که کودک را نه به‌عنوان یک انسان مستقل، بلکه به‌عنوان ابزار آینده تشکیلات می‌نگریست. پرداختن به این تجربه‌ها، شنیدن صدای قربانیان و مستندسازی این واقعیت‌ها، گامی ضروری برای روشن شدن ابعاد پنهان نقض حقوق کودک در این سازمان و جلوگیری از تکرار چنین فجایعی در آینده است.</p>
<p>سالاری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566">بررسی جدایی، بی‌عاطفگی و مغزشویی در سازمان مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67566/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فلور زارع چگونه قاتل شد؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 10 Nov 2025 08:23:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های تروریستی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فلور زارع]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا نوربخش]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67164</guid>

					<description><![CDATA[<p>در 25 مهرماه 1360، فلور زارع که تنها 18 سال داشت، اتوبوسی را در حوالی میدان دانشجوی شیراز به آتش کشید که منجر به کشته شدن لیلا نوربخش کودک دو ساله شد. فلور زارع متولد سال 1342 در شهرستان مرودشت بود. او که بزرگ شده شیراز بود، در سن 17 سالگی به تشکیلات مجاهدین خلق [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164">فلور زارع چگونه قاتل شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در 25 مهرماه 1360، فلور زارع که تنها 18 سال داشت، اتوبوسی را در حوالی میدان دانشجوی شیراز به آتش کشید که منجر به کشته شدن لیلا نوربخش کودک دو ساله شد.</p>
<p>فلور زارع متولد سال 1342 در شهرستان مرودشت بود. او که بزرگ شده شیراز بود، در سن 17 سالگی به تشکیلات مجاهدین خلق پیوست و هنگام ارتکاب به آتش زدن اتوبوسی که حامل شهروندان بیگناه بود، تنها یک سال از عضویتش در سازمان مجاهدین خلق گذشته بود. او پس از خرداد 60 که تشکیلات علنا علیه ایران اعلام جنگ کرد، وارد فاز مسلحانه شد و یکی از اقدامات خشونت آمیزش کشتار زن و کودکان بی‌گناه در اتوبوس مسافربری شهری بود.</p>
<p>تحلیل رفتار فلور زارع به عنوان نوجوانی که عضو سازمان مجاهدین خلق بود، مستلزم بررسی پدیده شستشوی مغزی و تاثیر آن بر افراد در سازمان‌های تروریستی افراطی با ساختارهای فرقه‌ای است. این تحلیل بر اساس منابع معتبر و با تمرکز بر جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی این پدیده ارائه می‌شود.</p>
<p>تشکیلات مجاهدین خلق از جمله گروه‌هایی است که برای جذب و حفظ اعضای خود ار تکنیک‌های کنترل ذهن و شستشوی مغزی استفاده می‌کند. بر اساس نظرات مارگارت تالر سینگر، در کتاب فرقه‌ها در میان ما، این تکنیک‌ها شامل ایزوله سازی فرد از محیط بیرونی، کنترل اطلاعات، ایجاد وابستگی شدید به رهبری سازمان، و القای ایدئولوژی خاصی از طریق تکرار و فشار جمعی است.</p>
<p>در مورد فلور زارع، سن پایین او (17 تا 18 سالگی) او را در برابر این تکنیک‌ها آسیب پذیرتر می‌ساخت. رابرت لیفتون پژوهشگری که درباره &#8220;روانشناسی دیکتاتوری&#8221; تحقیقاتی کرده است، معتقد است که نوجوانان و جوانان در این سنین به دلیل نیاز به هویت یابی و تعلق پذیری، ممکن است بیشتر مستعد جذب شدن به گروه‌هایی باشند که به آنها حس هدفمندی و جایگاه اجتماعی می‌دهد.</p>
<p>شستشوی مغزی در سازمان‌هایی مانند مجاهدین خلق، با هدف تغییر بنیادین باورها، ارزش‌ها و حتی شخصیت فرد صورت می‌گیرد. این فرایند می‌تواند منجر به از دست دادن توانایی تفکر انتقادی و تصمیم‌گیری مستقل شود، به طوری که فرد به ابزاری برای تحقق اهداف سازمان تبدیل می‌شود.</p>
<p>اقدام فلور زارع به آتش زدن اتوبوس حامل شهروندان عادی و مجروع شدن مسافران و کشته شدن لیلا نوربخش دو ساله، نشان دهنده عمق تاثیر این فرایند است. این عمل که از دیدگاه انسانی و اخلاقی به شدت محکوم است، می‌تواند نتیجه القای باور مرکزی مجاهدین خلق باشد که هر عملی در راستای اهداف سازمان، حتی اگر خشونت آمیز باشد و منجر به مرگ افراد بی‌گناه شود، توجیه پذیر است. اندرو لوبازفسکی در مقاله‌ای در باب &#8220;تباه شناسی سیاسی&#8221; شرح می‌دهد که‌ گروه‎های سیاسی افراطی و فرقه‌ای از چه مکانیزم‌هایی برای توجیه اعمال خشونت آمیز خود بهره می‌برند.</p>
<div id="attachment_27584" style="width: 510px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-27584" class="size-full wp-image-27584" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh.jpg" alt="لیلا نوربخش" width="500" height="567" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Leila_Norbakhsh-265x300.jpg 265w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><p id="caption-attachment-27584" class="wp-caption-text">لیلا نوربخش که در حادثه تروریستی به آتش کشیدن یک اتوبوس مسافربری در شیراز توسط تروریست های مجاهدین خلق زنده سوخت.</p></div>
<p>این مکانیزم‌های پیچیده شامل دگرگون سازی واقعیت، شیطان‌سازی مخالفان و ایجاد جهان بینی دوگانه (ما در برابر آنها) است. فلور زارع به عنوان عضوی که تحت سیطره این فرایندها قرار گرفته بود، به اعمالی دست زد که شاید در شرایط عادی مرتکب آن نمی‌شد. با این وجود، به هیچ عنوان نمی‌توان مسئولیت شخصی او در ارتکاب به اعمال مجرمانه را از او سلب کرد.</p>
<p>فلور زارع به این باور رسیده بود که اقدام او نه تنها اشتباه نیست بلکه یک عمل قهرمانانه در راستای اهداف &#8220;مقدس&#8221; سازمان است. این نوع تفکر که در آن، فرد مسئولیت اخلاقی اعمال خود را از خود سلب می‌کند، از ویژگی های بارز افراد شستشوی مغزی شده در سازمان‌های فراطی ترویستی است. چنان که در رفتارهای تروریست‌های داعش و طالبان و &#8230; هم قابل مشاهده و اثبات است.</p>
<p>سرگذشت فلور زارع به عنوان یک نوجوان شستشوی مغزی شده در تشکیلات مجاهدین خلق نشان می‌دهد که چگونه افراد به ویژه در سنین پایین با آسیب‌پذیری بیشتر، می‌توانند تحت تاثیر تکنیک‌های کنترل ذهن قرار گرفته و دست به اعمالی چنین جنایتکارانه بزنند.</p>
<p>از منظر حقوقی، ارتکاب قتل و اعمال خشونت آمیز، صرف نظر از انگیزه‌ها و فرایندهای پیش از آن، جرم محسوب می‌شود و مستوجب مجازات است. سیستم‌های حقوقی مدرن بر این اصل استوارند که هر فردی که مرتکب جرمی شود، باید پاسخگوی اعمال خود باشد. درباره فلور زارع، آتش زدن اتوبوس و منجر شدن آن به مرگ یک کودک دو ساله و نقص عضو و جراحت شماری دیگر، یک عمل مجرمانه آشکار است. سن 18 سالگی نیز در اکثر نظام‌های حقوقی سن قانونی محسوب شده. بنابراین او از نظر قانونی یک بزرگسال بوده و از مسئولیت کیفری او کاسته نمی‌شود، هرچند که او از زیر سن قانونی در فرایند شستشوی مغزی تشکیلات مجاهدین قرار گرفته بوده است.</p>
<p>همین واقعیت حقوقی اهمیت پدیده شستشوی مغزی و پیامدهای ویرانگر آن برای افراد جامعه به ویژه جوانان و نوجوانان را روشن‌تر می‌کند. فلور زارع در سن 21 سالگی پس از ارتکاب به اعمال مجرمانه دیگر گروهکی، محکوم به اعدام شد. او اکنون در زمره &#8220;شهدای&#8221; مجاهدین خلق است. اکنون، ارتش سایبری مجاهدین خلق کماکان برای فریب نوجوانان و جوانان ما تلاش می‌کنند و در پی افزودن به فهرست شهدایشان هستند.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164">فلور زارع چگونه قاتل شد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67164/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 Nov 2025 11:21:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67131</guid>

					<description><![CDATA[<p>استخدام و استفاده از سربازان کودک توسط هر گروه مسلحی نقض قوانین بین‌المللی، از جمله پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در مورد مشارکت کودکان در درگیری‌های مسلحانه است. از همین رو استخدام و استفاده از کودک سربازان در تشکیلات مجاهدین خلق توسط سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، از جمله دیده‌بان حقوق بشر و سازمان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131">وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>استخدام و استفاده از سربازان کودک توسط هر گروه مسلحی نقض قوانین بین‌المللی، از جمله پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در مورد مشارکت کودکان در درگیری‌های مسلحانه است. از همین رو استخدام و استفاده از کودک سربازان در تشکیلات مجاهدین خلق توسط سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، از جمله دیده‌بان حقوق بشر و سازمان ملل متحد، مستند شده است. کودک سربازان مجاهدین خلق تحت آموزه‌های ایدئولوژیک و ساختار فرقه‌مانند مجاهدین خلق دچار آسیب‌های روانی پیچیده‌ای شده‌اند.</p>
<p>در گزارش‌ها و اسناد مربوطه سرگذشت برخی از کودکانی را که تحت آموزش نظامی، شستشوی مغزی ایدئولوژیک و مشارکت در عملیات علیه ایران قرار گرفته‌اند، به تفصیل شرح داده شده است. نفس نیروگیری از میان کودکان برای کار نظامی، عملا نقض آشکار قوانین بین‌المللی است. قانونی که کودک سرباز را چنین تعریف می‌کند: هر فرد زیر ۱۸ سال که عضوی از هر نیرو یا گروه مسلح منظم و نامنظم در هر ظرفیتی است، تعریف می‌کند. بنابراین تعریف، تشکیلات مجاهدین خلق، بیش از سیصد کودک را به استخدام خود درآورده، تحت آموزش نظامی قرار داده و در عملیات‌های نظامی به کار گرفته است اما کار ایدئولوژیک و شستشوی مغزی انجام شده روی این کودکان آنها را با تناقضات زیاد و آسیب‌های روانی بسیار درگیر کرده است.</p>
<p>مجاهدین خلق پیوسته این اسناد را انکار کرده و ادعا می‌کند که افراد زیر ۱۸ سال در جنگ شرکت نداشته‌اند بلکه کودکان زیر سن قانونی در اردوگاه‌های آنها برای اهداف آموزشی آنجا بوده‌اند! با این حال، شهادت‌های کودک سربازان سابق مجاهدین خلق و تحقیقات مستقل، این انکارها را نقض می‌کند و شواهدی از استفاده سیستماتیک از کودکان در میان نیروهای آنها ارائه می‌دهد. در این شهادت ها مصادیقی از ضربه های عاطفی شدید به این نوجوانان و جوانان مشاهده می‌شود که در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66855">قسمت اخیر</a> منتشر شده از خاطرات امیر یغمایی نمونه‌ای از آن را مشاهده کردیم.</p>
<p>امیر یغمایی، یکی از کودک سربازان سابق مجاهدین خلق، از اولین افرادی است که علیه مجاهدین خلق شهادت داد. پس از حضور در مصاحبه‌های تلویزیونی، رادیویی و مطبوعاتی و شبکه‌های اجتماعی چون کلاب هاوس، او شخصا داستان زندگی خود را با شرح دقیق وقایع دوران کودکی و کودک سربازی در شبکه اجتماعی X منتشر کرد.</p>
<p>این بخش از خاطرات او نشان می‌دهد که چگونه سربازان کودک مجاهدین خلق توسط مقامات گروه مورد سوءاستفاده قرار می‌گرفتند و در نهایت از نظر احساسی به سلاح‌ها و مهمات ارتشی مجاهدین وابسته می‌شدند. بر اساس روایت امیر، هنگامی که ارتش آمریکا در سال ۲۰۰۳ می‌خواست مجاهدین خلق را خلع سلاح کند، سلاح برای اعضای مجاهدین خلق آنقدر حیاتی بود که یک عضو زن (یک مادر) پسر سرباز کودک خود را در ازای سلاح به سرهنگ آمریکایی تحویل داد!</p>
<p>امیر یغمایی این رویکرد تربیتی یک مادر مجاهد در برابر فرزند کودک سربازش را چنین شرح می‌دهد:</p>
<p>&#8220;فرمانده‌ای زن به نام لیلا – که از پاریس مرا به عراق فرستاده بود – جلو آمد، یکی از نوجوانان را کشان‌کشان به سمت سرهنگ انداخت و فریاد زد: &#8220;بفرما! پسرم رو بگیر، ولی تانک‌هامون رو نگیر! ما بهشون نیاز داریم برای آزادی!” پسر، امین، بین جمع مجاهدین و امریکایی‌ها قرار گرفت، با حیرت به مادرش و آمریکایی‌ها نگاه می‌کرد و نمی‌دانست کدام طرف باید برود. صحنه های عجیبی بود، ماورای این دنیا، آنطور که آن را میشناسیم.&#8221;</p>
<p>به نوشته امیر یغمایی، ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق چنان موفق عمل کرده بود که یکی دیگر از نوجوانان سرباز به نام حنیف د ، فریاد می‌زد: &#8220;منو زنده زنده پوست بکنین! دندون‌هامو بشکنین! ولی تانکم رو ازم نگیرین!&#8221;</p>
<p>کودکان سرباز گروه‌های افراطی مانند مجاهدین خلق به دلیل تعاملات پیچیده فرقه‌ای و ساختار کنترل ذهن، وابستگی عاطفی عمیقی به سلاح‌های خود پیدا می‌کنند. در آن دوره، پس از سال‌ها انزوا در اردوگاه اشرف، سلاح برای کودک‌سربازان به منبع امنیت در موقعیت‌های بسیار ناامن و تهدیدآمیز تبدیل شده بود. ایدئولوژی مجاهدین خلق همواره مبارزه مسلحانه را ستایش کرده است و برای سلاح‌ ارزشی مقدس یا قهرمانانه قائل بوده است. این نوع آموزه‌های پیوندهای عاطفی کودک سربازان را با سلاح‌هایشان عمیق‌تر می‌کرد. بدین ترتیب، به دلیل این وابستگی، خلع سلاح برای اعضای مجاهدین خلق، به ویژه کودکان سربازان، به شدت چالش برانگیز بود و علیرغم تلاش های بسیار مجاهدین خلق برای تطهیر گذشته تاریک خویش، شواهد نقض حقوق بشر در این تشکیلات روز به روز آشکارتر می‌شود.</p>
<p>مزدا پارسی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131">وابستگی عاطفی کودک سربازان مجاهدین خلق به سلاح‌</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67131/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 05:12:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=66267</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل درباره فشارهای روحی و جسمی شدیدی گفتیم که بعد از اعلام تصمیم به جدایی بر امیر اعمال شد. چند روز بعد دوباره به پایگاه خودمان، بنیاد علوی، برگشتیم. وقتی رسیدیم، به من اطلاع دادند که بار دیگر قرار است منتقل شوم. این‌بار به پایگاه شماره ۱۱ در همان کمپ علوی. برای من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66210">قسمت قبل</a> درباره فشارهای روحی و جسمی شدیدی گفتیم که بعد از اعلام تصمیم به جدایی بر امیر اعمال شد.</p>
<p>چند روز بعد دوباره به پایگاه خودمان، بنیاد علوی، برگشتیم. وقتی رسیدیم، به من اطلاع دادند که بار دیگر قرار است منتقل شوم. این‌بار به پایگاه شماره ۱۱ در همان کمپ علوی. برای من این خبر مثل نسیمی از آزادی بود. فکر می‌کردم هر جایی بهتر از بودن زیر دست محمد تهرانچی به عنوان فرمانده یگان و احمد شاعری به عنوان فرمانده دسته است. وسایلم را جمع کردم و همان شب کامیونی آمد تا مرا به پایگاه جدیدم ببرد؛ پایگاهی که چند قدم پایین‌تر از محل قبلی در کمپ علوی قرار داشت. راننده، یکی از فرماندهان تانک به نام محمود بود و کنار او فرمانده جدید دسته تانکم، نادر رشیدی، نشسته بود.</p>
<p>پایگاه ۱۱ همیشه در ذهنم پایگاهی &#8220;باحال‌تر&#8221; با آدم‌های صمیمی‌تر بود. دوستان قدیمی‌ام از آلمان هم آنجا بودند؛ یاسر و موسی اکبری، که در پاریس با آن‌ها آشنا شده بودم. خوابگاه‌های‌مان تازه ساخته شده بود و سالن غذاخوری همراه با حیاطی در وسط کمپ و در گودالی بزرگ با تپه‌هایی بلند اطرافش قرار داشت.</p>
<p>حالا وسط ژانویه ۲۰۰۳ بود. لحن آمریکا نسبت به عراق سخت‌تر شده بود. کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل، هشدار داده بود که آمریکا ممکن است بدون تأیید شورای امنیت وارد جنگ شود. امید در دل ما جوان‌ترها زنده شد؛ انگار بالاخره نوری در انتهای این تونل تاریک دیده می‌شد.</p>
<p>وقتی در پایگاه ۳ بودم، مجاهدین یک بازی کامپیوتر‌ی جنگی را تغییر داده بودند به‌طوری‌که هر چهار نفر از خدمه تانک می‌توانستند پشت سیستم‌های جداگانه بنشینند، یکی رانندگی کند، یکی تیراندازی، یکی فرماندهی. شبیه یک شبیه‌ساز واقعی جنگ بود. گاهی که فشار تنهایی و انزوا در مجاهدین زیاد می‌شد، شخصیت داخل بازی را از تانک پیاده می‌کردم و در دل جنگل‌ها رها می‌کردم تا بدود… می‌دوید و می‌دوید، بی‌آن‌که بدانم مقصدش کجاست. برایم آزادی در آن لحظه همین بود. بزرگ‌ترین آرزویم همین شده بود: فرار از سیم‌خاردارها، از دیوارها، از قفس.</p>
<p>اما حالا همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد. کل کمپ علوی وارد فاز آماده‌سازی برای یک جنگ احتمالی می‌شد. تانک‌ها را آماده می‌کردیم، سلاح‌ها و مهمات را از انبارها بیرون می‌آوردیم، تمیز می‌کردیم، آموزش‌ها را مرور می‌کردیم. همه چیز در حالت آماده‌باش بود.<br />
مسعود رجوی و هیجان حمله آمریکا</p>
<p>و بعد، بالاخره، دوباره ما را به یک نشست رهبری فراخواندند. کوله‌پشتی‌هایمان را بستیم و این‌بار راهی قرارگاه اشرف شدیم. ۱۰ مارس ۲۰۰۳، نشستی با مسعود و مریم داشتیم. این جلسه شباهت زیادی داشت به جلسه‌ &#8220;فروغ جاویدان&#8221; در سال ۱۳۶۷، زمانی که مسعود اعلام کرده بود که باید به هر قیمتی به ایران حمله کرد. اما حالا شرایط فرق می‌کرد. دیگر خبری از بحث‌های ایدئولوژیک و خودانتقادی‌های بی‌پایان نبود. واقعیت‌های ژئوپولیتیکی سازمان را مجبور به تصمیم‌گیری کرده بود.</p>
<p>مسعود روی صحنه آمد. بعد از فروکش کردن فریادها و شعارهای جمعیت، با لحنی جدی گفت: &#8220;ما در شرایطی فوق‌العاده حساس قرار داریم. این وضعیتی نیست که ما خواسته باشیم، اما واقعیت همین است. جنگ به احتمال زیاد به ‌زودی آغاز می‌شود و ما باید مطابق آن عمل کنیم. ما نقشی در این جنگ نداریم، اما چون در کشوری هستیم که میدان جنگ خواهد شد و چون &#8220;مهمان&#8221; این کشوریم، باید بدون تأخیر خود را آماده کنیم. باید در لحظه آغاز جنگ، با تمام توان نظامی‌مان به ایران حمله کنیم.&#8221;</p>
<p>جمعیت از جا برخاست، فریاد زد، کف زد، شادی کرد. من هم از ته دل فریاد زدم. برای اولین‌بار بعد از سال‌ها احساس کردم نوبت ما رسیده است؛ فرصتی برای رهایی از بن‌بستی که سال‌ها در آن گیر کرده بودیم. انرژی در سالن آن‌قدر زیاد بود که حس می‌کردم سقف دارد از جا کنده می‌شود. مسعود ادامه داد: &#8220;باید در این مدت کوتاه خود را آماده کنیم. علامت شروع حرکت ما زمانی است که نخستین موشک به یکی از پایگاه‌های مجاهدین اصابت کند. آن لحظه، لحظه حرکت به سمت مرز ایران است.&#8221;</p>
<p>بعد به وسط صحنه رفت، فریاد زد: &#8220;همه پایگاه‌ها! بر پا!&#8221; همه ساکت شدند. ایستادند. به رهبر چشم دوختند. او گفت: &#8220;تبریک می‌گم!&#8221; و شروع کرد به کف زدن. ما هم دوباره فریاد زدیم، اشک ریختیم، فریاد زدیم: &#8220;تمومه دیگه! داریم می‌ریم!&#8221;</p>
<h3>کودک سربازان در کار آمادگی برای حمله به ایران</h3>
<p>فردای آن روز، همه به پایگاه‌هایشان برگشتند. حالا دیگر زمان آماده‌سازی واقعی بود. این روزها شادترین روزهایی بودند که در مجاهدین تجربه کرده بودم. همه شبانه‌روز با کم‌ترین خواب کار می‌کردند. کسی نمی‌خواست بخوابد. گویی قرار بود به بزرگ‌ترین رویداد دنیا برویم.</p>
<p>تپه‌هایی که اکثرا خشک و بی‌روح بودند، حالا به نظرم زیبا و پرمعنا بودند. سالن غذاخوری پر از گفتگو و خنده شده بود. حتی جلسات شبانه که همیشه کابوس بودند، حالا به دل می‌نشستند. بالاخره آخرین جلسات بودند پیش از رفتن!</p>
<p>من به انبارهای زیرزمینی مهمات رفتم و جعبه‌های چوبی سنگین با گلوله‌های تانک را بیرون کشیدم. هر جعبه دو تا گلوله درونش بود وبیش از ۳۰ کیلو وزن داشت. با کمک نفر دوم، آن‌ها را با طناب بلند کردیم و در محل پارک تانک‌ها بار زدیم. شب‌ها با نور پروژکتورها کار ادامه داشت. همه تانک‌ها باید بازبینی می‌شدند و آماده رزم می‌شدند.</p>
<p>من که در آن زمان توپچی تانک T-55 بودم، برای اولین‌بار تانک را پر از گلوله می‌کردم. ۴۳ گلوله بزرگ درون برجک جا داده شد. وقتی تمام شد، از قدرت انفجاری که آن‌جا ذخیره شده بود، وحشت‌زده شدم.</p>
<p>فضا کاملاً شبیه روایت‌هایی بود که درباره عملیات فروغ جاویدان شنیده بودیم. مجاهدانی که از خستگی روی پای خود خواب‌شان می‌بردند. من هم یک‌بار در حین پر کردن خشاب تیربار سنگین دوشگا، در همان حالت ایستاده به خواب رفتم. ولی نوعی رضایت همراهم بود. از اینکه خستگی‌ام معنا داشت.</p>
<p>در همین روزها بود که فرد جدیدی وارد پایگاه ۱۱ شد. نه از ایران، بلکه از سوئد. پسر یکی از اعضای مجاهدین، به‌تازگی از گوتنبرگ آمده بود. اسمش حنیف تقی‌زاده (کفایی) بود. دلم برایش سوخت. هیچ آمادگی ذهنی نداشت برای چیزی که در پیش بود. ما سال‌ها در صحرا با این سبک زندگی خو گرفته بودیم. او اما مستقیم از رفاه سوئد به قلب یک آمادگی جنگی افتاده بود.</p>
<p>ولی از طرفی هم خوش‌شانس بود. لازم نبود آن جلسات ایدئولوژیک سنگین را تحمل کند یا سال‌ها پشت سیم‌خاردار زندگی کند. در زمان درستی آمده بود. هرچند که هنوز هیچ آموزش نظامی ندیده بود و کاملاً ناآشنا با زندگی میدانی در بیابان بود — اما این چیزی بود که در عمل یاد می‌گرفت. به روش سخت. او در دسته من و فرمانده دسته نادر رشیدی قرار گرفت و من سریع با او رابطه دوستی برقرار کردم.</p>
<h3>شبِ چهارشنبه‌سوری؛ آستانه‌ی &#8220;آزادی&#8221;</h3>
<p>روز موعود فرا رسید. نوزدهم مارس ۲۰۰۳، شبِ آخرین چهارشنبه‌ سال پیش از نوروز بود؛ همزمان با آغاز رسمی حمله‌ ایالات متحده به عراق. شبِ جشن آتش ایرانیان، تبدیل شده بود به شعله‌ای واقعی از آتش جنگ. همان روز به ما دستور داده شد تا با تمامی سلاح‌هایی که می‌توانستیم حمل کنیم، پایگاه را ترک کنیم.</p>
<p>احساساتم دیگر در کنترل نبود. فضای پایگاه آکنده از انرژی و جنب‌وجوش بود. همه مشغول بستن کوله‌پشتی‌ها، پر کردن سبدهای فلزی بیرون نفربرها و تانک‌ها با سلاح و دبه‌های آب بودند. به من دستور داده شد تا به انبار اسلحه بروم و یک آر‌پی‌جی-۷، یک مسلسل پی‌کا‌ام با دو خشاب ۲۵۰ تایی و کلاشنیکف شخصی‌ام را بردارم. مسلسل و آرپی‌جی را از شانه آویزان کردم، کلاشنیکف را از گردن آویختم و دو جعبه‌ی آلومینیومی پر از فشنگ را در دست گرفتم.</p>
<p>وقتی از سراشیبی پایین می‌آمدم، با آن‌همه سلاح که از تنم آویزان بود و تقریباً تمام بدن لاغرم را پوشانده بود، مضحک به نظر می‌رسیدم. با خودم گفتم: &#8220;واقعاً تا دندان مسلح شدم!&#8221; در پارکینگ، رزمنده‌ها روی تانک‌ها نشسته بودند، سرود می‌خواندند، رهبر را می‌ستودند و برای حرکت آماده می‌شدند. صحنه‌ای بود کاملاً فراواقعی. واقعاً قرار بود برای همیشه برویم؟</p>
<p>سوار برجک تانک خودمان شدم، شماره‌اش ۱۵۹۳ بود. سلاح‌هایم را در سبد فلزی جوش‌خورده به بدنه گذاشتم. هوا داشت تاریک می‌شد، یکی یکی تانک‌ها روشن شدند و در صفی بلند به سوی دروازه‌ی پایگاه حرکت کردند. با خودم فکر کردم: &#8220;واقعاً داریم می‌ریم!&#8221;<br />
وقتی تانک ما از حصار پایگاه گذشت، گویی نسیمی تازه به جانم وزید. با سرعت به سوی مرز ایران رفتیم. آفتاب غروب کرده بود و شب، با صدای گوش‌خراش موتورهای تانک‌های روسی و بوی گازوئیل سوخته در هوا پیچیده بود. برای من، این صدا و بو، نماد آزادی بودند. آزادی‌ای که شش سال در انتظارش بودم.</p>
<p>در میانه‌ی راه، طوفان شن شدیدی شروع شد. من بالای برجک نشسته بودم، صورتم را باد و شن می‌کوبیدند. همان‌جا، آواز پدرم را خواندم؛ سرودی که برای شهیدان مجاهدین نوشته بود:<br />
&#8220;باز میایم با فولاد!<br />
بازمی‌ میایم با باروت!<br />
بازمی‌ میایم با طوفان!&#8221;</p>
<p>فریاد می‌زدم، آن‌قدر بلند که صدا در همهمه‌ی موتور و شن گم می‌شد. از چیزی نمی‌ترسیدم. مرگ برایم بی‌معنا شده بود. تنها چیزی که مهم بود این بود که از جهنمِ این سال‌ها بالاخره داریم بیرون می‌رویم! پس از ساعتی فریاد و آواز، پایین آمدم و روی صندلی درون برجک نشستم. صدای موتور آن‌قدر بلند بود که استخوانم می‌لرزید. با خودم فکر کردم: &#8220;روسی‌ها چطور توی جنگ جهانی دوم تو این تنگنا می‌جنگیدن؟&#8221;</p>
<p>یک کیسه‌ی غذا داشتیم: چند تخم‌مرغ پخته و نان. از خستگی شدید، روی صفحه‌ی گرد آلومینیومی برجک خوابیدم، درست وسط مهمات تانک. نمی‌دانم چقدر خواب بودم، اما با خاموش شدن موتور بیدار شدم. بی‌حال از جا بلند شدم، دیدم تخم‌مرغ زیر بدنم له شده. بیرون آمدم، طوفان شن همچنان ادامه داشت.</p>
<p>می‌دانستم که چند شب پیش، بولدوزرها گودال‌هایی برای پنهان‌سازی تانک‌ها کنده بودند. هر تانک در گودالی یا خندقی قرار می‌گرفت و بعد با کیسه‌های شنی پوشانده می‌شد. قرار بود در آن حوالی بمانیم و منتظر دستور بمانیم. نشانه‌ حمله، برخورد موشک‌های ائتلاف با یکی از پایگاه‌هایمان بود.</p>
<p>فرمانده‌مان، محسن نادی، به من گفت برجک را بچرخانم به ساعت شش (عقب) و بعد قفل کنم. خواب‌آلود، اشتباهی کردم. بدون بررسی اطراف صفحه‌ی گردان، دسته‌ی چرخش را گرفتم و برجک را چرخاندم. کمی چرخاندم و برجک سفت شد. ناگهان صدای &#8220;ترق!&#8221; آمد. وحشت کردم. نکند گلوله‌ای گیر کرده باشد؟</p>
<p>وقتی چراغ را روشن کردم، دیدم ته یک سلاح درون یک روپوش روی یک طاقچه، قنداق اسلحه‌ای شکسته و آویزان به پایین. بهنام، هم‌ دسته من، آن را در تانک جا گذاشته بود. ترسیدم اعتراف کنم، پس اسلحه را در همان غلاف گذاشتم و گذاشتم خودش بفهمد.<br />
بیرون آمدم. در طوفان شن، با سوزن‌های بزرگ، گونی‌های شن را دوختم و با تیممان، تانک را پوشاندیم. شب اول نگهبانی دادم، بعد در گودالمان خوابیدم. با نور روز، شگفت‌زده شدم؛ بیرون از گودالها از روی سطح زمین هیچ‌چیز پیدا نبود. کاموفلاژ فوق‌العاده بود. گویی پنجاه تانک سنگین زیر پای آدم مدفون بودند.</p>
<p>زیر خاک و سکوت</p>
<p>روزهای انتظار، شب‌های کندن سنگر و خیال آزادی در آستانه‌ی مرز ایران. ما نزدیک مرز ایران بودیم در منطقه ای به اسم &#8220;مندلی&#8221; و باید روزها پنهان می‌ماندیم. غذایمان از کمپ علوی می‌آمد. یک شب، فرمانده‌مان، جمال ناطقی، پرسید: &#8220;امیر، وقتی رژیم سقوط کرد، در ایران می‌خوای کجا زندگی کنی؟&#8221; شوکه شدم. همیشه می‌گفتند تا آخر عمر در سازمان می‌مانیم. انگار او واقعی‌تر نگاه می‌کرد.<br />
شب‌ها سنگر می‌ساختیم، با کلنگ و بیل. عرق‌ریزان، مثل آخرین راند مبارزه بود. حتی وقتی دیگران استراحت می‌کردند، من تنها ادامه می‌دادم. با هر ضربه‌ی کلنگ، کلوخ‌های سرخ خاک جدا می‌شدند. یک شب، در تاریکی مطلق، یکی از بچه‌ها گفت: &#8220;کی داره وسط شب تنهایی سنگر می‌کنه؟&#8221; جواب آمد: &#8220;فکر کنم امیره… عجب جون‌کنی می‌کنه!&#8221;</p>
<p>در نگهبانی، در گودالی با آتش پنهانی، چای درست می‌کردیم و با بیسکوییت ماری می‌خوردیم. یک شب، از خستگی روی چهارپایه خوابم برد. از درد در انگشت بیدار شدم؛ موشی روی انگشتم را جویده بود چون بوی بیسکوییت می‌داد.<br />
کنار کمپ، رودخانه‌ای بود. من و یاسر یک صبح زود رفتیم و پنهانی، لخت در آب شیرجه زدیم. برخلاف قوانین سخت سازمان. روزها، گاه روی نگهبانی می‌دیدم مردم بومی کنار رود می‌آمدند. تنها چیز خوشایند، شستن عرق و خاک از تن بود.<br />
بعد از مدتی، به ما نارنجک دادند. چهار نارنجک تهاجمی، صیقلی، برای فضاهای بسته. کنارشان، سه خشاب پر برای کلاشنیکف روی جلیقه‌ام می‌بستم.</p>
<p>زن‌ها و دخترهایی هم از روستا می‌آمدند. من بیست ساله بودم و در خیالم، به روابطی که شاید می‌توانستم داشته باشم فکر می‌کردم. خیالاتی هیجان‌انگیز اما غیرممکن.<br />
شب‌ها، آسمان بغداد از نور انفجارها روشن می‌شد. صدای جنگنده‌ها از هر طرف می‌آمد. گاهی روی بام پناهگاه‌ها می‌نشستیم، کف می‌زدیم و سوت می‌کشیدیم. محسن نادی سرمان فریاد زد: &#8220;فکر کردید چی کار می‌کنید؟ بیاید پایین!&#8221; بعد گفت:&#8221;می‌دونید کی رو زدن؟&#8221;<br />
–عراقی‌ها؟<br />
–نه! نیروهای خودمون بودن. پایگاه ۳ کمپ علوی!</p>
<p>اسم تورج آمد توی ذهنم. دوستم. آن‌جا بود. شوک شدم. ولی بعد فهمیدیم معجزه‌وار کسی کشته نشده. یکی حین دوش گرفتن در یکی از کامیونها که بازسازی شده، ترکش به نشیمنگاهش خورده بود. لخت، وحشت‌زده دویده بود بیرون… ولی نجات یافته بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت پنجاه و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/66267/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Jul 2025 06:53:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=65781</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل امیر یغمایی از جلسه ای که به مناسبت 11 سپتامبر گرفته شد، صحبت کرد. چند روزی از آن جلسات آزاردهنده می‌گذشت. جلساتی که دیگر تنها انتقاد یا بحث نبودند، بلکه صحنه‌هایی از تحقیر، حمله‌ی شخصی، و شکنجه‌ی روانی و جسمی بودند. آن روز، بار دیگر ما را به جلسه‌ی جمعی رهبری فراخواندند؛ [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65723">قسمت قبل</a> امیر یغمایی از جلسه ای که به مناسبت 11 سپتامبر گرفته شد، صحبت کرد.</p>
<p>چند روزی از آن جلسات آزاردهنده می‌گذشت. جلساتی که دیگر تنها انتقاد یا بحث نبودند، بلکه صحنه‌هایی از تحقیر، حمله‌ی شخصی، و شکنجه‌ی روانی و جسمی بودند. آن روز، بار دیگر ما را به جلسه‌ی جمعی رهبری فراخواندند؛ همان سالن بزرگ همیشگی، پر از آن حال و هوای تهدید و انتظار. صدای قدم‌های سنگین و هماهنگ به گوش می‌رسید. رهبر، با گام‌هایی محکم و مصمم روی صحنه آمد. دو طرف پله‌های صحنه، نگهبانان مسلح ایستاده بودند، درست مثل ستون‌هایی از ترس. ردیف دوم از محافظان نیز، کمی دورتر، دیواری دیگر از قدرت و کنترل می‌ساختند.</p>
<p>رهبر در مرکز صحنه ایستاد. نگاهی انداخت، جدی و نافذ، به دریای سبزی لباس فرم که سالن را پر کرده بود؛ یونیفرم‌های سبز اعضا، منظم و بی‌حرکت، و میان آن‌ها، لکه‌های قرمز از شال‌های سرخ زنان، مثل پرچم‌هایی از سکوت. بعد از مکثی سنگین، صدایش در سالن طنین انداخت: &#8220;در راستای انقلاب ایدئولوژیک مریم، هدیه‌ای برای شما دارم… شما همه‌چیزتان را به من داده‌اید، اما چیزی را نزد خود نگه داشته‌اید؛ چیزی که مانع اتحاد کامل شما با من و با این مبارزه شده: افکار و خیال‌پردازی‌های جنسی‌تان.&#8221;</p>
<p>مکث کرد. لحظه‌ای سنگین که مثل خنجر روی سینه‌ها فرود آمد. سپس ادامه داد: &#8220;از این پس چیزی به‌نام “غسل هفتگی” خواهیم داشت. باید تمام افکار خصوصی، به‌ویژه افکار جنسی‌تان را در طول هفته ثبت کنید و آخر هفته، در جلسه‌ای که غسل هفتگی نام دارد، جلوی سایر اعضا با صدای بلند بخوانید. اعضا نیز شما را بابت این افکار سرزنش خواهند کرد، حمله خواهند کرد، و شما از آن‌ها “پاک”خواهید شد. با این فرآیند، افکارتان محو می‌شوند و شما در نهایت یکی می‌شوید با مجاهدین، با من!&#8221;</p>
<p>سکوتی سنگین و ترسناک سالن را در خود بلعید. انگار ده هزار آدم نفس‌شان را حبس کرده بودند. نه صدای سرفه‌ای، نه تکانی. فقط سکون. سکوتی که گویی زمان را منجمد کرده بود. در ذهنم تکرار می‌کردم: &#8220;این چه هدیه‌ای‌ست؟ چیزی به ما نداده، بلکه آخرین سنگرمان را هم می‌خواهد بگیرد. حتی افکارمان، حتی آنچه درون سرمان پنهان کرده‌ایم. ما که اجازه تماس با جنس مخالف را نداشتیم، اما فکر… فکر که حق هر انسانی‌ست. اگر فکر هم از ما گرفته شود، از من چه باقی می‌ماند؟ شاید قرار است همین &#8220;من&#8221; نابود شود. شاید &#8220;من&#8221; دشمن انقلاب است.&#8221;</p>
<p>بله، دقیقاً همین را بارها در جلسات &#8220;انقلاب ایدئولوژیک&#8221; شنیده بودیم. جلساتی که در اواخر دهه‌ شصت آغاز شد، زمانی که ما هنوز کودک بودیم، در مدرسه‌های کمپ اشرف. آن روزها پدر و مادرهایمان شرکت می‌کردند و ما در حیاط بازی می‌کردیم. بعدها، وقتی خودمان به مجاهدین پیوستیم، آن جلسات را در قالب نوارهای ویدئویی دیدیم.</p>
<p>در آن نوارها، رهبر با صدایی آرام‌تر سخن می‌گفت، تلاش می‌کرد دل‌های مردد را به سوی خود بکشاند. می‌گفت: &#8220;مجاهدین همه‌چیز را فدا کرده‌اند. جان، زندگی، وطن، غربت… اما هنوز همه‌چیز را نداده‌اند. چرا باید جنگ را با تردید ادامه دهید؟ چرا با وجود این‌همه از خودگذشتگی، آن یک قدم آخر را برندارید؟&#8221;</p>
<p>در همان حال، دست در جیبش برد و یک پاکت سیگار و فندک بیرون کشید. پاکت سیگار را پشت کمرش پنهان کرد و دست دیگرش را جلو آورد و با کف دست رو به بالا گفت: &#8220;شما هنوز چیزی را پنهان کرده‌اید. جیبتان را خالی کنید. آنچه را نگه داشته‌اید، بدهید. اگر ندهید، این مبارزه به پیروزی نمی‌رسد.&#8221;</p>
<p>آن‌روزها در ابتدای انقلاب ایدئولوژیک، منظورش خانواده‌ها، همسران و فرزندان بود. اما حالا، پانزده سال بعد، او پا را فراتر گذاشته بود. حالا حتی خیال‌ها، فانتزی‌های جنسی، خلوت‌ترین زوایای روان‌مان را هم می‌خواست. اسم آن جلسات را هم غسل هفتگی نهاد.<br />
سالن در سکوت مطلق فرو رفته بود. اما ناگهان، مثل انفجاری هماهنگ، جمعیت از جا برخاست. همان‌طور که روی صندلی‌ها نشسته بودند، همزمان برخاستند و به سمت چهار میکروفن قرار گرفته در راهروهای سالن هجوم آوردند. صندلی‌ها به اطراف پرتاب شدند، صدای ساییده شدن فلز، برخوردها، شتاب… مثل ارتشی از مورچه‌ها که همه در یک مسیر حرکت می‌کردند: به سمت میکروفن.<br />
من مات و مبهوت مانده بودم. این چه بود که می‌دیدم؟ نخستین افرادی که به میکروفن رسیدند، فریاد می‌زدند، سوگند وفاداری سر می‌دادند، رهبر را ستایش می‌کردند، انگار که نجاتی رخ داده باشد. بعضی‌ها حتی به روی شانه‌های یکدیگر می‌رفتند، برای رسیدن به میکروفن. همه با صدایی بلند، درهم و نامفهوم، اما یک واژه واضح در میان همهمه‌ها تکرار می‌شد: &#8220;برادر! برادر مسعود!&#8221;<br />
من به صندلی‌ام چنگ زده بودم. دندان روی هم می‌فشردم. این نخستین باری بود که از درون می‌لرزیدم. نه حمله‌ی موشکی، نه جنگ، هیچ‌چیز این‌طور قلبم را فشرده نکرده بود. فضا چنان آغشته به تنش و التهاب بود که کافی بود یک کبریت روشن شود و همه‌چیز منفجر گردد.</p>
<p>چرا همه این‌طور هیجان‌زده شده‌اند؟ این هدیه ست؟ واقعاً؟ و چرا من هیچ‌چیز احساس نمی‌کنم؟<br />
یکی از بچه‌های نوجوان از آلمان، خودش را به میکروفن رساند. نگاهش آشفته بود، پر از جنون. فریاد زد: &#8220;ممنونم برادر مسعود! من را از شیطان درون آزاد کردی! من خود شیطان بودم!!!&#8221;</p>
<p>با ناباوری نگاهش می‌کردم. این رضا چاووشی بود. همان پسری که زمانی Ice Cube گوش می‌داد و عاشق گنگستر رپ بود. حتی او هم…؟ حتی رضا هم این‌طور منقلب شده بود؟ انگار این افراد در یک حالت تعلیق روحی بودند. گیر کرده در میان راه. و حالا رهبر، با این &#8220;هدیه&#8221;، کلید رهایی‌شان را داده بود. انفجار عاطفه، اشک، فریاد، سوگند…</p>
<p>افرادی که هنوز نشسته بودند، یکی‌یکی بلند شدند. صفی شکل گرفت، طولانی، که از میکروفن‌ها شروع می‌شد و تا انتهای سالن ادامه داشت. و من… من یکی از اندک افرادی بودم که هنوز نشسته بودم. در انتهای سالن&#8230; یا بقیه واقعاً خوشحال بودند، یا از ترس قضاوت و حمله در جلسات بعدی، برخاسته بودند. اما من نمی‌توانستم برخیزم. گویی چیزی مرا به صندلی چسبانده بود. فکر کردم: &#8220;یه جای کار اشتباهه. یه چیزی این وسط درست نیست.&#8221;</p>
<p>اما چطور من، نوجوان هفده‌ساله، به این نتیجه رسیده بودم، در حالی‌که یک پیرمرد سینیور سیتیزن آمریکایی که تمام عمرش را در دموکراسی و آموزش غربی سپری کرده بود، حالا پشت میکروفن فریاد می‌زد که رهبر، او را از زنجیرهای نامرئی آزاد کرده؟</p>
<p>هر کسی که پشت میکروفن می‌آمد، با اشک و فریاد، تشکر می‌کرد. تا آن‌که مردی کوتاه، با موهای خاکستری، که نامش هم مسعود بود و از هواداران سابق مجاهدین در لندن، پشت میکروفن آمد. صدایش لرزان بود، ولی آرام گفت: &#8220;متأسفم برادر مسعود… اما فکر نمی‌کنم بتونم در این غسل‌های هفتگی شرکت کنم یا چنین گزارش‌هایی رو بخونم…&#8221;</p>
<p>اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای اعتراضاتی بلند، از هر گوشه‌ی سالن برخاست. آن‌ قدر شدید که کل جمعیت، حدود ده هزار نفر، هم‌زمان فریاد زدند: &#8220;گمشو پاسدار! گمشو پاسدار!&#8221;</p>
<p>مرد کوتاه‌قامت، گوش‌هایش را گرفت. در خودش فرو رفت. نشست. گریه کرد. من شاهد حملات لفظی در جلسات کوچکتر در باقرزاده بودم، اما این‌جا… این‌جا چیزی دیگر بود. روان آدم، حتی از بیرون، می‌لرزید.</p>
<p>رهبر، با لبخندی آرام، روی صحنه قدم می‌زد. به آن مرد فروپاشیده خیره شد و گفت: &#8220;من چیزی نمی‌گم. این جمع است که تصمیم خودش رو گرفته. و جمع، همیشه حق داره!&#8221;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781">خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق &#8211; قسمت چهل و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/65781/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
