<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کودکان</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 24 Feb 2022 10:12:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کودکان</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کودکان</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>زهیر ذاکری؛ نوجوان ۱۴ ساله ای که به دستور رجوی مسلح شد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49351</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49351?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2022 10:12:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زهیر ذاکری]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49351</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکی از بی شمار جنایات رجوی ها، بکارگیری کودکان و نوجوانان به عنوان سرباز است. یکی از این نمونه ها زهیر ذاکری است که در سن 14 سالگی به دستور رجوی مسلح شد و سرانجام در حالی که رجوی و مریم قجر خود در مکانی امن قرار داشتند، در یک درگیری قابل پیشگیری بین نفرات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49351">زهیر ذاکری؛ نوجوان ۱۴ ساله ای که به دستور رجوی مسلح شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از بی شمار جنایات رجوی ها، بکارگیری کودکان و نوجوانان به عنوان سرباز است. یکی از این نمونه ها <strong>زهیر ذاکری</strong> است که در سن 14 سالگی به دستور رجوی مسلح شد و سرانجام در حالی که رجوی و مریم قجر خود در مکانی امن قرار داشتند، در یک درگیری قابل پیشگیری بین نفرات فرقه و ارتش عراق که تنها رجوی ها از آن سود می بردند به کشتن داده شد تا زبانش به گفتن حقایق باز نشود.</p>
<p>مریم قجر بعد از به کشتن دادن زهیر در یک سخنرانی در تاریخ 22 فروردین 1390، ناخواسته اعتراف کرد که چگونه رجوی شخصا برای تهییج این نوجوان 14 ساله به او سلاح داد و با تحریک احساسات و ایجاد هیجان کاذب در او، از وی به عنوان سرباز سوء استفاده کرد. مریم قجر در بخشی از صحبت های آن روز خود گفت:</p>
<p><em>« &#8230; وقتی بچه ها را به خارجه می فرستادیم&#8230;هرکار که کردیم زهیر نرفت. آن زمان او ۱۴-۱۵ سال داشت. شب نشست داشتیم، مسعود از مسئولین پرسید بچه ها چه شدند؟ آنها را فرستادید؟ کاک صالح (ابراهیم ذاکری که پدر زهیر بود) گفت هر کار کردم زهیر نرفت، فردا باید بروم و با او دعوا کنم. مسعود گفت هیچ نیازی به این کار نیست، وقتی خودش نمی‌خواهد برود چرا می‌خواهی او را مجبور کنی، بعد سلاح کمری خودش را باز کرد و به کاک صالح داد که به زهیر بدهد و گفت سلاح کمری مرا به او بده.»</em></p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-49352 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zakeri-Zahir.jpg" alt="ابراهیم ذاکری و زهیر ذاکری" width="600" height="343" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zakeri-Zahir.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zakeri-Zahir-300x172.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>زهیر ذاکری یکی از بی شمار قربانیان سیاست های ضد انسانی و تروریستی رجوی هاست. در جهت مقابل نیز کودکان و نوجوانانی که به دستور رجوی از والدین شان جدا شده و به خارج فرستاده شدند نیز به نوعی دیگر قربانی جنایت رجوی ها شدند و هر روز از این جنایت هولناک عذاب کشیده و حتی می کشند.</p>
<p>این همان مریم قجری است که امروز دم از حقوق‌بشر و متعهد بودن به «بیانیه جهانی حقوق‌بشر» و میثاقها و کنوانسیونهای بین‌المللی می زند. اما ماهیت اصلی او همانی است که در مناسبات درون فرقه نشان داده می دهد. آن هنگام که در عراق به همراه رجوی، خودشان را فارغ از پاسخگویی می دانستند، هرگونه که خواستند حقوق بشر و میثاق ها و کنوانسیون های بین المللی را زیر پا گذاشته و فقط به منافع و خواسته خود احترام می گذاشتند.</p>
<p>صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49351">زهیر ذاکری؛ نوجوان ۱۴ ساله ای که به دستور رجوی مسلح شد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49351/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118</guid>

					<description><![CDATA[<p>آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه در مصاحبه با آقای مهدی خوشحالکانون قلم، بیست و هشتم نوامبر 2006توضیح سایت قلم:متن زیر برگرفته از کتاب شقایق های زخمی نوشته آقای مهدی خوشحال از انتشارات کانون آوا می باشد. تقریباً یکسال قبل بود که این مصاحبه صورت گرفت. با اینکه زنده یاد معصومه یگانه در آن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118">آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه در مصاحبه با آقای مهدی خوشحال<br /></B><br />کانون قلم، بیست و هشتم نوامبر 2006<br />توضیح سایت قلم:<br />متن زیر برگرفته از کتاب شقایق های زخمی نوشته آقای مهدی خوشحال از انتشارات کانون آوا می باشد. تقریباً یکسال قبل بود که این مصاحبه صورت گرفت. با اینکه زنده یاد معصومه یگانه در آن مقطع در شرایط خوب جسمی بسر نمی برد ولی با پیشنهادی که آقای مهدی خوشحال و یکی دیگر از دوستان به وی در مورد انجام این گفتگو دادند، وی با طیب خاطر آن را پذیرفت. زنده یاد معصومه یگانه فروتنانه روشن شدن ابعاد انحراف و خیانت در سازمان مجاهدین خلق را سهم کوچک اخلاقی و انسانی خود برای عدم تکرار این تجربه تلخ در جامعه ایران قلمداد کرد. از آنجا که این گفتگو نقطه نظرات سیاسی و اجتماعی معصومه یگانه را بیشتر نشان می دهد، سایت قلم در صدد تنظیم و اتنشار مجدد این گفتگو برآمده است تا یاد مجددی بر زنده یاد معصومه یگانه باشد. روحش شاد و یادش گرامی باد. لازم به یادآوری است که خوانندگان برای تهیه کتاب شقایق های زخمی می توانند با نشانی و تلفن های کانون آوا تماس بگیرند.<br />مهدی خوشحال:<br />ضمن تشکر از شما که در این گفت و گوی سیاسی و انسانی شرکت می کنید، به عنوان اولین سوال می خواستم بدانم به نظر شما وضعیت کودکان در داخل روابط سازمان مجاهدین، یک وضعیت عادی بود یا این که تحت شرایط جنگی و رادیکالیسم، به گونه ای غیرطبیعی و غیرنرمال بود، یعنی کودکان در آن جا یک زندگی عادی و طبیعی داشتند یا این که زندگی غیر طبیعی داشتند؟ نظر خانم یگانه[1] در این رابطه چیست؟<br />زنده یاد معصومه یگانه:<br />ـ همه ما می دانیم که در جریان جنگ خلیج فارس ، چه فجایع بزرگی برای کودکان اتفاق افتاد. من وقتی در سال 1364 وارد سازمان در عراق شدم، اولین چیزی که ذهنم را گرفته بود، چیزی که برایم وحشتناک بود و توجه ام را به خود جلب کرده بود ، وضعیت بچه هایی بود که جملگی در قسمت پذیرش سازمان به سر می بردند. از بچه های خیلی کوچک گرفته تا بچه های 10 و 12 ساله. بچه هایی که هیچ گونه امکاناتی نداشتند که بخواهند بازی کنند یا این که بتوانند به صورت معمولی روزشان را به شب برسانند. مادران شان نیز باید صبح زود برای صبحگاه بیدار می شدند و طبعاً بچه ها را هم بایست بیدار می کردند چون که همه یک جا می خوابیدند. بعد مادران که صبح ها ورزش صبحگاهی می کردند، بچه ها هم بایست پشت مادران شان می ایستادند و یک تکانی به خودشان می دادند ، در همان پایگاه مقدم که محل پذیرش ورود نیروهای جدید بود. این ها فشارهای روحی شدیدی برای بچه ها بود و این ها در حالی بود که در ابتدا ،سازمان به والدین گفته بود شما وقتی وارد سازمان می شوید، با بهترین امکانات مواجهه می شوید. در حالی که بعضی از مادران وقتی از ایران خارج می شدند، همسران شان به آن ها گفته بودند مثلاً به مشهد و یا به شهر دیگر خواهند رفت! بعداً همه سر از عراق در آوردند. از ان مادران بعضاً به خود انتقاد می کردند ، چون ما از ابتدا نمی دانستیم مقصدمان کجاست و سر از این جا در آوردیم، این بچه ها به گردن ما حق زیادی دارند. <br />&#8211; دو تا از بچه هایی که خودم شخصاً آن ها را دیده بودم، تقریباً یک تا دو سال شان بود. مادرهای شان هر روز ساعت 10 به نشست تشکیلاتی می رفتند. بعد این دو بچه همراه 15 تا 16 بچه دیگر که تازه وارد سازمان شده بودند، زیر دست مربی هایی به سر می بردند که آن مربی ها هیچ گونه آشنایی با تعلیم و تربیت و بچه داری نداشتند. بچه ها جملگی از سن و سال های مختلفی بودند. در حالی که مربی با همه آن ها تنظیم یک نواخت می کرد و همه را در یک اتاق خیلی کوچک نگهداری می کرد. از ان تعداد بعضاً بچه نوزاد هم وجود داشت. بچه ها از صبح تا شب مدام داد می زدند که حتی یکی از آن ها که امین نام داشت ، روانی شده بود؛ کودکی که یک روز از اتاق خارج شده و خود را در توالت قایم کرد و در توالت برس را برداشته و به دندانش مسواک زد. بعد هم چیزهایی که مختص خانم ها بود خورده بود. بعد مادرش وقتی از نشست تشکیلاتی برگشته بود، پس از این که بچه اولش را پیدا کرد ،رفت و همه جا را گشت و دید که امین در توالت نشسته و از گرسنگی دارد چیزهای توالت را می خورد. با توجه به این که این مسئله می بایست خیلی جدی گرفته می شد، ولی در ان پایگاه به شوخی گرفته شد و اعضا حین شوخی به هم می گفتند، بروید ببینید امین مسواک زده یا نه، گشنه اش شده یا نه، آن چیزی که امین در توالت خورده بود، حال نقل مجلس زنان شده بود. یعنی امین شده بود جک و لطیفه در آن پایگاه، چیزی که به شدت مرا رنج می داد. هر بار که خودم این گونه مسائل را در نشست ها مطرح می کردم، مسئول نشست می گفت، این قدر سنگ اندازی نکن، تو که رهبری سازمان نیستی، رهبری سازمان صاحب این بچه هاست و رهبری بایست این گونه مسایل را حل و فصل بکند، بنابراین تو احتیاج نیست که دل بسوزانی و دایه مهربان تر از مادر باشی. <br />در همان بخش پذیرش سازمان، مادری بود که در ایران همسرش به او گفته بود که ما به مشهد می رویم. این زن دو تا بچه داشت که یکی 6 و دیگری 7 ساله بودند. این مادر شب و روز در اتاقش به سر می برد و دوست نداشت از اتاق بیرون بیاید. دائماً شکوه و شکایت می کرد که شوهرم می خواست مرا به مشهد ببرد، ولی نمی دانم چرا سر از این جا درآوردم. او می گفت، چون بدون شوهرم نمی توانستم در ایران زندگی بکنم. او وقتی می خواست بچه هایش را بخواباند ،هنگام خواب، برای بچه ها با لهجه شمالی لالایی می خواند. از رنج ها و شکنجه های خودش برای بچه ها به صورت فولکوریک می خواند. مسئولین سازمان پشت در گوش می ایستادند. چون آن زن شمالی بود و با لهجه شمالی میخواند، مابقی وی را مسخره می کردند که این ببینید این زن دارد دردهایش را برای بچه هایش بازگو میکند. مادر سرآخر از بچه ها می پرسید، آره یا نه؟ اسم ان زن بهاره و اسم فرزند پگاه بود. پگاه که داشت خوابش می برد، اصلاً نمی فهمید منظور مادرش چیست، مثلاً وقتی میگفت، نه. مادرش با عصبانیت روی بچه داد می زد و یک مشت محکم به صورت بچه میزد که مثلاً تو گفتی نه، یعنی این که بابات خواهد مرد! چون من دارم فال می گیرم که بابات زنده می ماند یا نه؟ و تو در جوابم گفتی ، نه. بعد بچه با گریه و زاری دوباره می گفت آره ،آره، آره! <br />بچه ها باید صبح زود از خواب بیدار می شدند. مثلاً بچه ای که صبح زود از خواب بیدار می شد اشتها برای خوردن صبحانه نداشت. صبحانه صبح زود تمام می شد. بچه ها تا ساعت 10 صبح حق خوردن چیزی را نداشتند. مادرها وقتی به این وضعیت اعتراض می کردند، مسئولین میگفتند، این جا که هتل نیست، به بچه های تان یاد بدهید که با شما بیدار شوند و با شما ساعت 10 صبح میوه و چای صرف کنند. تا این که بچه ها سیستم غذایی و معده شان به هم ریخت. از شهر دکتری را به قرارگاه آوردند، دکتر گفت که بچه ها معده شان ترشح کرده که این ها به خاطر وضعیت به هم ریخته غذایی شان است. <br />مهدی خوشحال:<br />این وضعیتی که شما در ارتباط با بچه ها تعریف میکنید که مادران وقت و فرصت کافی برای بچه های شان نداشتند، حال با وجود این که شما یک مادر هستید و در کشور هلند زندگی می کنید ، میران انرژی و عشقی که برای بچه های تان صرف می کنید، آیا در عراق ودر سازمان، چنین فرصت و علاقه ای در شما یا در مادران دیگر جهت رسیدگی به بچه های تان وجود داشت و می توانستید احساسات تان را نسبت به بچه های تان ابراز دارید، یااین که همه چیز به بهانه کار طاقت فرسا و جنگ و غیره، ناچار بودید نسبت به بچه های تان بی توجه و بی علاقه باشید؟ <br />معصومه یگانه:<br />راستش آن موقع من هنوز بچه نداشتم. الان بچه بزرگم 14 ساله است. و تازه می فهمم که بچه داری چی است. ولی آن هنگام تنبیهاتی نسبت به من روا داشته بودند که چرا تو از بقیه حرف می زنی. یکی از دلایلی که من مدت ها در بخش های کاری انفرادی کار می کردم ،همین موارد بود که از حقوق دیگران دفاع می کردم. واقعاً این مسئله برایم دردناک بود، مادران با توجه به عواطف و هدف شان، مصر بودند تا بتوانند عشق و محب نثار بچه های شان بکنند ،ولی فرصتی برای شان باقی نبود. <br />مادران باید صبح زود از خواب بیدار می شدند. ابتدا ورزش و صبحگاه بعد هم می رفتند به آشپزخانه تا ساعت 10 برای کا رکردن. بعد بعضی از مادران که می خواستند بچه های شان را از مهدکودک بگیرند و شیر بدهند ،مسئولین به این مادران می گفتند که شما بچه ای هستید، ولی بچه های تان این مسئله را حل کرده اند. بچه های تان مامانی نیستند، ولی شما هنوز بچه ای هستید. ضرب المثلی در قرارگاه حاکم بود ، هر وقت که مادری سراغ بچه اش را می گرفت، به او می گفتند که شما هنوز بچه ای هستید، عوض این که بچه هایتان مامانی باشند. چون آن بچه ها این مسئله را زودتر از شما حل کر ده اند، ولی شما هنوز نتوانستید مسئله بچه را حل کنید. بنابراین این شما هستید که هنوز بچه ای باقی مانده اید. یعنی این مسئله را طوری از همان ابتدا به این مادران سرکوفت می زدند و تحقیرشان می کردند که آن مادران جرئت نکنند نسبت به بچه های شان محبت مادری و عاطفه ابراز کنند، یا این که قصد شیر دادن بچه هایشان را داشته باشند. در این رابطه یکی از مادران سینه اش از شیر زیاد باد کرده بود. آن وقت که من با کارگران سودانی کار می کردم ، سودانی ها به آن زن می خندیدند که چرا از پوتین اش آب می ریزد؟ چرا لباس هایش خیس است؟ این مادر شیرش آن قدر زیاد شده بود که هر وقت می خواست برود مهد کودک و بچه اش را شیر بدهد، نمی گذاشتند. بعد به مسئولین گفته بود، من باید عمل جراحی بشوم چون یکی از سینه هایم مدام درد دارد. متقابلاً مسئولین به او گفتند، برو خجالت بکش، برو مسئولین دیگر را بین که آن ها هیچ وقت به بچه های شان شیر ندادند. این خانمی که از او یاد بردم اسمش فهیمه بود. فهیمه گریه می کرد و می گفت که آن ها ممکن است اساساً شیر نداشته باشند که به بچه شان بدهند. ولی من از فرط شیر مریض شده ام، بچه ام نیز بدون شیر مریض خواهد شد. بچه ام شدیداً مریض است و تاکنون یاد نگرفته که از سینه ام شیر بخورد. یعنی مادر وقت نداشت به بچه اش شیر بدهد. بعد زمانی که خودم بچه دار شدم، وقتی به این مسئله فکر می کردم، هنوز که هنوز است و حتی 14 سال است که از سازمان بیرون آمده ام، برایم مثل کابوس است. واقعاً من فکر می کردم که خیلی در مورد این مسئله می دانم، ولی الان می بینم نه ، من واقعاً مادر نبودم، فرق نمیکند، برای پدرها هم پدر بودن مشکل بود. وقتی به عمق مسئله پی می برم که چقدر برای یک مادر دردآور است و هم چنین برای یک پدر، پدرها نیز ستم مضاعف تحمل می کردند، از یک طرف دوری از فرزندان و همسران شان و از طرف دیگر فشارهای روحی که سازمان برایش ان ایجاد می کرد که شما در این جا هیچ حقی ندارید و باید یاد بگیرید، همان طور که همسران تان یاد گرفتند و همه مسائل را حل کردند! <br />کسانی بودند که به هر حال می خواستند شوهران شان را ببینند. آن ها را می آوردند کنار دفتر مسئولین که یک اطاق کوچکی بود ، واقعاً عذر می خواهم که این مسئله را باید باز بکنم که هر چند ماهی یک بار با همسران شان یک دیدار کوچکی داشته باشند و بچه های شان نیز اشتیاق داشتند که پدرشان را ببینند و به دوستان شان نشان بدهند که مثلاً بابای ما آمده، ما می خواهیم بابامون را ببینیم. اما در واقع این باباها آمده بودند که یک ساعتی پیش همسران شان باشند ،دیداری کنند و بروند. این واقعاً یکی از حیوانی ترین شیوه های شان بود و سازمان برای این که زن ها و شوهرها مسئله زناشویی شان را حل کنند ، ولی بچه ها گیر می دادند و نمی گذاشتند و می گفتند، ما بابامون رومی خواهیم و ما دیدیم که بابا رفته تو اون اتاق. نادره یکی از مادران می گفت، من نمی خواهم ، من می خواهم بچه هایم بیایند توی اتاق، تو همین اتاقی که همسرم است می خواهم بچه هایم هم این جا با شد، من نمی توانم با شوهرم این طوری حرف بزنم ، من شوهرم را فقط برای این طور چیزها نمی خواهم ، من می خواهم ببینم چه بلایی سرش آمده است. <br />یعنی این مسئله برای من یک چیز عادی شده بود. از همان زمان فهمیدم که من برای چی این همه سال ها در زندان به سر بردم من می خواستم آزادی و دموکراسی برای مملکتم به ارمغان ببرم ولی این هایی که الان دارم این جا می بینم چی است که می خواهم برای مردمم ببرم، این که فقط تعداد معدودی این جا هستند و به این شکل حیوانی با آن ها رفتار می شود ، آیا فردا این ها می توانند یک جامعه ای را آزاد کنند و حق مردم را بگیرند و حق زنان را به آن ها بدهند؟ همان جا، یعنی در درون سازمان فهمیدم دچار اشتباه بزرگی شده ام.<br />مهدی خوشحال: <br />چون ما الان داریم در مورد حقوق کودکان صحبت می کنیم ، انشاءالله در آینده فرصتی پیش می آید درمورد وضعیت زنان هم صحبت کنیم. <br />زنده یاد معصومه یگانه موسوی:<br />کاملاً درست است. ولی این دو تا را نمی توانیم از هم تفکیک کنیم. زجری که والدین به خاطر بچه ها می کشند و متقابلاً بچه ها زجری که به خاطر والدین شان می کشند. درست است که هر کدام واقعاً احتیاج به وقت و فرصت جداگانه دارد و ساعت ها می شود رویش صحبت کرد. کسی که مدعی بود که می خواهد حق زنان و کودکان را بگیرد، درواقع دروغی بیش نبود. شما چیزی که می گویید، کاملاً به شما حق میدهم. ولی می خواهم ببینم آیا مادری که کوچک ترین چیزی که می خواهد در رابطه با بچه اش که عشق و عاطفه اش است، تقاضا کند که به بچه اش بدهد، آیا این حق را که سازمان ادعایش را می کند میتواند به جامعه بدهد؟ یعنی وقتی از حق کوچک یک بچه ،حق شیر دادن یک مادر به بچه اش نمی تواند بگذرد، چه طور می خواهد حق مردم را به آنان بدهد؟ الان که ما داریم می بینیم، اساساً نمی تواند و برای همگان ثابت شده است که اساساً نمی تواند. ولی با این حال ما باید بگوییم چه شده است؟ من این ها را دارم می گویم ،نه این که سهمی به خواهم و به خواهم به ایران برگردم، نه. سازمان در کلیتش تمام شده است. چیزی که من دارم می گویم ،فقط بدین خاطر است که واقعاً خاطرات دردناکش برای من باقی مانده است. الان فکر میکنم با گفتن این ها، دردی رااز خودم دور می کنم، و اگر زنده ماندم، می توانم به یک آرامش وجدانی برسم.<br />مهدی خوشحال:<br />همان طور که شما الان می گویید، بین این دو تا، مادر و کودک، سرنوشت شان از هم تفکیک پذیر نیست. من در این رابطه یک سئوال می خواهم بکنم. شما مثلاً به عنوان یک مادر که در سازمان مجاهدین به هر حال این شانس را داشتید که بچه به دنیا بیاورید، می خواهم بدانم آیا در آن جا با توجه به تعریفی که از وضعیت مادر می کنید که نمی توانست نزد شوهرش برود و بچه اش را شیر بدهد، سرنوشت بچه ای که از مادر متولد می شد چی است و آیا این هایی که از وضعیت مادر تعریف می کنید، یک مادر با چه جرئتی می توانست آبستن شود و بعد کودکش را به دنیا بیاورد؟ به هر حال شما تجربه ای که در سازمان دارید ،آیا حرفی برای گفتن دارید یا نه؟ <br />زنده یاد معصومه یگانه:<br />سئوال خیلی جالب و به موقعی بود. یعنی من می خواهم از خودم بگویم. واقعاً آن قدر ستم و چیزهایی که در دوران پذیرش و ورود به سازمان دیده بودم، خودم را فراموش کردم. یکی از چیزهایی که واقعاً فاجعه بود، این بود که بفهمند تو باردار هستی. پس از این که ازدواج اجباری را به تو تحمیل میکردند، سپس به صورت شرم آوری به تو می گفتند، باید بدانی که ما تو را شوهر ندادیم که بخواهی این جا زاد و ولد کنی. مثل حیوان برخورد می کردند. هر شب باید می آمدی و گزارش می دادی که وضعیت ات در چه حالی است. احیاناً به صورت اتفاقی و فحاشی واقع می شدی که مثلاً حواست کجا بود، نمی دانستی که چنین چیزی ما این جا نداریم؟ <br />من نمی دانستم که چنین وضعیتی دارم، یعنی باردار هستم. یک روز مرا صدا زدند که همان موقع یکی از نفرات بالای سازمان هم باردار بود. آن زن خیلی راحت می رفت سریخچال و هر مواد غذایی که برای تغذیه اش لازم بود، بر می داشت و می خورد. وضعیت من طوری بود که سرگیجه های خیلی بدی گرفته بودم. در همان وضعیت، مرا بردند در قسمت ارکان تا در آشپزخانه اش کار کنم. آن جا اطرافش را دیوار کشیده بودند و محیط خسته کننده ای داشت و کارش هم خیلی سنگین بود. سازمان به طور سیستماتیک، کاری میکرد، وقتی زنی باردار باشد حتی الامکان بچه اش سقط شود و بمیرد. یادم می آید، نوع غذاهای آشپرخانه که بقیه مادران باردار نباشد. آن جا صبح تا شب باید روی پای مان می ایستادیم. یعنی ما باید برای همه نفرات قرارگاه، در آشپزخانه 900، غذا درست می کردیم. بعد با توجه به وضعیت من که پایم شکسته بود و گچ گرفته شده بود، تمام مدت باید آن جا می ایستادم تا کار آشپزخانه را راه بیندازم. روزی در اثر فشار کار، بی هوش شدم. دکتر قرارگاه آمد و گفت، این نمی تواند کار کند چون سرگیجه دارد. خلاصه رفتم یکی از اطاق هایی که زنان باردار بودند. شرایطی که ما داشتیم، شرایط غذایی، شرایط کاری، شرایط روحی وحشتناکی که هر روز مورد تمسخر مسئولی قرار می گرفتیم، به سختی می توان بیان کرد. یکی از مسئولینی که برای تحقیر و سرزنش مان می آمد، لیلا سعادت نام داشت. بعداً یکی از مسئولان بالا به نام کاک اسد، که هیئت اجرایی بود و خودش دارای یک بچه یک ساله بود و از قضا خانمش دوران بارداری راحتی را گذرانده بود، حتی رفته بود بیمارستان و ماه ها استراحت کرده بود که مبادا به طور اتفاقی، سقط جنین بکند. او را گذشته بودند مسئول ما و او هر دفعه که نزد ما می آمد، سر ما داد می زد که خجالت بکشید، فلان فلان شده ها، خجالت نمی کشید، آمدید این جا، تو این دوران خطیر و&#8230;؛ چون جنگ خلیج فارس هم شروع شده بود او دوباره تکرار می کرد ،دارید حق رهبری را می خورید وبا شکم های گنده تان بازی می کنید؟ ما که به غذایی ویتامین دار و شیر و گوشت احتیاج داشتیم، او به ما نهیب می زد ، شما دارید شیره جان برادر را می خورید! خلاصه این که دکتر گفته بود ، ما باید ویتامین و گوشت و شیر و غیره بخوریم. اما ین خانم که خودش هم باردار بود ،به ما فحش و فضیحت می داد. <br />یک روز ما را بردند زیر زمین که از حمله هوایی هواپیماهای متحدین در امان باشیم. در واقع آن جا جای سلاح ها بود. زمین را کنده بودند. یک سوراخی بود که ما را کرده بودند آن جا همراه تعدادی از زن های خیلی پیر، در واقع زن هایی که باردارند، می دانند که در چنین مواقعی ،به هر حال یک سری مسایل بهداشتی باید رعایت بشود. ولی هر روز دو نفر مسئول می آمدند و به ما تشر می زدند، رهبری نشسته زیر توپ و تفنگ و جانش در خطر است. ولی شما این جا راحت نشسته اید و هیچ گلوله ای هم به شما اصابت نمی کند، تازه ادعا هم دارید که ما باید دستشویی برویم و چه و چه ،همان جا دستشویی بکنید، دیگه. آن وقت زمانی بود که ما خیلی گرم مان بود. در آن درجه حرارت بالای عراق که بعضی خانم ها در آن هوای گرم، بیماری پوستی گرفته بودند. <br />بعد ا زآن ما را بردند جای دیگر و مادرها را هم بردند درون سنگر دیگر. ما هیچ گونه حقی نداشتیم که روزانه برای دستشویی یا برای کارهایی که واقعاً ضروری بود، از سنگر خارج شویم. حتی 20 روز 20 روز نمی توانستیم حمام برویم و یا اگر فرصت حمام رفتن بود، آب سرد بود و غذایی که احتیاج داشتیم، می آوردند از آن بالا نان و خرما را در سنگرها پرت می کردند و می گفتند که رهبری را شکر کنید که این غذا دست تان می رسد، خجالت نمی کشید؟ این زمان، زمان باردار شدن شما بود؟ لیلی سعادت نژاد می گفت، خجالت نمی کشید ، پتیاره ها، که حالا ادعا می کنید باید کباب وگوشت وشیر بخوریم؟ ما می گفتیم، حداقل شیر به ما برسد. میگفتند، رهبری شیر ندارد، رهبری غذا ندارد، شما ادعا می کنید و میخواهید حق رهبری را بخورید؟ بعداً که ما را بردند در یک سلول دیگر، در واقع سلول باید بگویم و نه خانه ،که هیچ گونه نوری به ما نمی رسید. ساعت 9 شب می آمدند، با پوتین سربازی و با اسلحه به در می کوبیدند که در اثر آن ها بعضی از خانم ها دچار خونریزی شده بودند. خیلی شرایط بدی بود. با توجه به این که هر از آگاهی آژیر قرمز کشیده می شد و ترس و وحشت مان افزود می شد، شبانه سه تا چهاربار باید ماسک ضد گاز استفاده می کردیم. خلاصه چهار تا مادر باید می پریدیم تو سنگرهایی که برای مان کوچک بود. چون هر کدام ما 7 تا 8 ماه باردار بودیم. مسئولین در این رابطه میگفتند، بروید گورتان را گم کنید. ما حتی نمی دانستیم که چی شده ،فقط می دانستیم که جنگ است. آن ها فقط می خواستند شبانه ما را یک جوری شکنجه بدهند. در واقع این کار را هم می کردند. یعنی هنوز که هنوز است و پس از گذشت 14 سال، پسرم در یک وضعیت روحی وخیمی به سر می برد. فشارهایی که از آن زمان گرفته است. پسرم را که نزد دکتر می برم ،می گویند ما نمی دانیم چی شده، فقط می دانیم که یک ضربه ای به این طفل وارد شده است، بعداً که برای دکتر توضیح دادم که این ها نتیجه فشارهایی بوده که طی دوران بارداری به سرم آمده است، او قبول کرد و تذکر داد که ما باید خیلی سعی کنیم تا بتوانیم بچه های مان را نرمال بار بیاوریم. <br />جدا از این، آن وقت برای زن هایی که باردار بودند و باید شیر مصرف می کردند، راحت نبود که شیر تهیه کنیم. غذایی که حتی در شرایط جنگی باید مصرف می کردیم در دسترس ما نبود. در صورتی که ما می دیدیم که غذای اضافه شان را بعد ازظهرها از لشگرها می آوردند. ما هنوز نبریده بودیم. ما هنوز طرف سازمان بودیم که با ما این گونه رفتار می کردند.<br />مهدی خوشحال:<br />می خواستم بدانم ان دوران بریدگی که خیلی هم برای بریده ها دوران شکننده ای بود، آیا طی آن دوران بچه تان با شما بود؟ البته اگر خاطرتان آزرده نمی شود و اگر می توانید آن سال هایی را که از دست سازمان فرار کردید و پسرتان در حین فرار زخمی شده بود، از حیث روحی چه فشارهایی بر شما وارد شد، می توانید آن دوران را شرح بدهید؟ من حتی این هایی که بعد از سال ها دارم تعریف می کنم و آن ضربات روحی که از جانب سازمان بر من وارد شده است، گفتن این ها برایم سخت است و یک ضربه روحی دوباره بر من است. منظورم این است که اگر می توانید، چون که صحبت های تان از عجایب و از شنیدنی هاست، چون که این ها تا به حال هیچ جایی گفته و شنیده نشده است، منظورم این است حالا درمورد بچه خودتان اگر چیزی دارید تعریف کنید؟ <br />زنده یاد معصومه یگانه <br />&#8211; چیزی که دارم می گویم حق تک تک مادرانی است که باید گفته می شد که چه جنایت هایی انجام گر فته است. همان زمان، بچه های همین رهبری، بچه های همین مسئولین بالا، در بهترین شرایط و مکان ها به سر می بردند ،در دست اقوام و خانواده شان در خارج از کشور به سر می بردند. آن موقع هنگام جنگ آن ها را خیلی راحت به جای امن انتقال می دادند. ولی مادران دیگر و کسانی که رده های تشکیلاتی پایین تری داشتند، شکنجه های روحی بود که به آن ها وارد می شد. بدین سبب مادران می گفتند که ما توبه کردیم، ما حاضریم بچه های مان را به هر جایی که سازمان خواست بفرستیم. در نتیجه، بلاهایی بود که سازمان بر سر بچه ها می آورد. اساساً مادران احساس عذاب وجدان میکردند که بگویند ما دوستداریم بچه های مان را نگه داریم. یعنی به مادران این طور تفهیم کرده بودند، این تویی که می خواهی بچه ات را به کشتن بدهی، تو می بینی که بچه ات زیر بمباران است، چرا به خواست سازمان تن نمی دهی؟ بچه ها را در سنگرهایی جا داده بودند که ما مادران نیز درون آن سنگرها بودیم. 20 تا بچه را کرده بودند در یک اتاقی که جای 3 الی 4 نفر بود. بعد همان غذایی که مثل دهی و پنجی بود آن را هم نمی دادند و به جایش خرما را می انداختند درون اتاق ها و بعد می گفتند که مادران بیایند هفته ای یک بار بچه های شان را ببینند. مادرها که می رفتند این شرایط را می دیدند، دچار فشار و عذاب روحی می شدند. از آن طرف، رهبری می گفت، حالا انتخاب کنید. می خواهد بچه های تان را به خارج بفرستید ، یا این که می خواهید بچه های تان را این جا زیر بمباران نگهدارید. بعداً همین رهبری در نشست عمومی گفته بود، ما به امریکا گفتیم که یک گلوله هم در قرارگاه شلیک نکنند. <br />بنابراین این فشارها را آورده بودند که به مادرها بگویند، این شمایید که دارید بچه های تان را زجر و شکنجه می دهید. شمایید که می خواهید بچه های تان این جا بمانند و بمیرند. یعنی من از وضعیت خودم دوست دارم جداگانه بگویم. چون آن موقع من باردار بودم که این وضعیت و ناهنجاری ها را می دیدم. حالا نمی دانم که شما چقدر وقت دارید.ولی می خواهم بگویم آن قدر که این مادران تحت شرایط فشار بودند و تحت شکنجه روحی قرار داشتند حتی حاضر بودند بچه ها را فراموش کنند. مادرانی هم گفتند، ما می خواهیم با بچه هامان به خارج برویم و بعد دوباره برگردیم. ولی سازمان می گفت نه، ما این خرج را برای شما نمی کنیم ،این بریدگی است. در این وضعیت مادر نمی توانست حتی تصمیم بگیرد که چه کار بکند. مادر می گفت که چرا من باید بچه بی گناهم را بگذارم تنها برود. <br />برگردم به وضعیت خودم. دورانی که من باید وضع حمل می کردم. از قبل بس که درد شدید گرفته بودم، چون به هر حال اولین بچه ام بود ، نمی توانستم و هیچ آشنایی نداشتم که به چه صورتی باید انجام بگیرد. دو ساعت قبل به آن ها گفته بودم که من درد دارم.. یکی از مسئولین در جوابم گفت، درد داری که خوب داری، به جهنم که درد داری ،چه کار کنیم که درد داری ،وقتی بچه ات به دنیا بیاید خودت دردت هم تمام می شود دیگه. گفتم که من از نفرات شما هستم. سال ها در سازمان بودم. همه چیزم را در این راه گذاشتم. تمام هست و نیستم را در این راه گذاشتم. <br />من همیشه حرفم را می زدم. می گفتم، این چه برخورد غیرانسانی است که با من و سایر مادران دارید. مشکل شما چی است که این کارها را می کنید؟ من می خواهم فقط بچه ام را به دنیا بیاورم. به هر حال باید بچه ام را به دنیا بیاورم. بعد ان مسئولی که مورد خطابم بود چنان درب اتاقم را بست که شیشه در اسکان شکسته شد. بعد شب ما را صدا زدند که برگردید داخل سنگرها که خیلی عذر می خواهم ،بچه ام داشت به دنیا می آمد. وقتی چنین حالتی پیش آمد ،مرا بردند بیمارستان یکی از آن شهرهای اطراف قرارگاه ، به بیمارستانی که هیچ گونه امکاناتی نداشت. خلاصه بچه ام می توانست طبیعی به دنیا بیاید ،ولی چون در آن بیمارستان برق و آب و امکانات دیگر وجود نداشت ، شب دیدم بچه ام دارد می میرد، فردای آن شب بچه ام را با سزارین به دنیا آوردم. در آن هنگام، مثلاً یکی از مسئولین بالای امداد همراهم بود که احیاناً اگر من درد داشته باشم با من همدردی کند و دستم را بگیرد و باصطلاح با من برخورد انسانی بکند. ولی او در مقابل درد و ناله ام گفت، این چه وقت بچه آوردن است ،من تعجب میکنم حالا چه وقت بچه آوردن است؟ <br />حتی عادی ترین افراد جامعه می دانند که برای مادران، لحظات زایمان لحظات دردناکی است. با آن که آن لحظات می توانست لحظات باشکوهی نیز باشد ، زمانی که مادر می خواهد بچه اش را به دنیا بیاورد. ولی چنین لحظاتی برای من شکنجه هایی بود که طی دوران زندان های رژیم جمهوری اسلامی، ممکن بود به سرم آمده باشد.شرایط زندان در ایران این قدر سخت نبود که این شکنجه هایی که در سازمان به سرم می آمد. مثلاً در زندان رژیم می دانستیم که زندان برای آزادی مردم است و می دانستیم که بالاخره صدایمان به جایی می رسد. ولی آمدیم درسازمان چکار؟ بعداً کسی با ما این کار را می کرد که تمام هست و نیست مان ، تمام خانواده و تمام دار و ندارمان را برایش گذاشته بودیم. این ها بود که داشت مرا شکنجه می داد.یعنی تا لحظه مرگم این خاطرات تلخ با من است. اگر چه می دانم حالا کارشان تمام شده است، ولی باز هم خاطرات آن روزها برایم دردناک است. <br />مهدی خوشحال:<br />یکی از بچه های تان زمانی که از سازمان جدا شدید در حین فرار از مرز عراق ، زخمی شد. اگر می خواهید می توانید به این مورد بپردازید، اگر هم دوست ندارید برویم سر موضوعی دیگر. <br />زنده یاد معصومه یگانه:<br />به هر حال من در انقلاب ایدئولوژیک شرکت نکرده بودم و همیشه مسئله ام این بود که آن را قبول نداشتم. می گفتند که تو دستگاه داری. حالا جدا از آن بدبختی هایی که طی آن دوران تحمل کرده ام بماند، چون امروز باید درمورد بچه ها بگویم. وقتی گفتم که می خواهم بروم، می خواهم از این سازمان بیرون بروم، خلاصه ،این تنها داستان تلخ من نیست بلکه داستان همه بچه هایی بود که شروع کرده بودند به رها شدن از سازمان ،و دیدم دردهایی در آن نهفته است که آدم درد خودش رااز یاد می برد. ولی من طی این سال ایی که در هلند زندگی می کنم، تحت شرایط فشارهایی که قبلاً در سازمان به سرم آمده الان در شرایطی حرف می زنم که بیماری سرطان دارم و از حیث جسمی و روحی ،در شرایطی نیستم که بتوانم همه آن دردهایی را که بر من و خانواده ام رفته است به یاد بیاورم. <br />ولی خلاصه می گویم. من وقتی در زندان دبس بودم. محسن رضایی سرپرست آن زندان بود. من به او گفتم ، بچه ام سه ماهه است فکر نمی کنید بچه ام بمیرد؟ محسن رضایی جواب داد، ما شما را به همین خاطر به دبس آوردیم، مرگ برای شما سعادت است ،اگر بچه ات مرد، ترسی نداشته باش، ما دوست نداریم شما یکباره بمیرید، ما دوست داریم شما لحظه به لحظه بمیرید، ما کاری نمی کنیم که شما یک باره بمیرید و راحت شوید ، چون به قول خودتان شما کسانی هستید که در فاز سیاسی مسئله مرگ را حل کردید، برای شما این سعادت است، ما کاری می کنیم که شما لحظه به لحظه بمیرید. <br />وقتی ما را به زندان دبس فرستادند و آن جا زندانی کردند، دقیقاً همان چیزی که محسن رضایی گفته بود، تکرار شد. آن جا، نه آبی بود، نه پوشکی بود، نه غذایی بود، نه پولی و نه چیزهای دیگر. تمام تلاش مان را کردیم نجات یابیم ولی نشد. از طرفی دیگر، اطراف مان دشت و صحرا بود، جنگ بود و نیروهای ایران و دشمنان دیگر سازمان از هر طرف ما را محاصره کرده بودند. <br />سر آخر دیدیم، تهدیدات زیادی از هر طرف ما را احاطه کرده اند، زمانی که ما در اردوگاه رمادی در تبعید به سر می بردیم ، گفتم که این بچه هیچ گناهی نکرده است ،به خاطر همان، با هر فلاکتی که شده بود ، آن وقت همسرم با بقیه بچه هایی که آن جا بودند و کاری دست و پا کرده بودند ، بالاخره سعی کردیم با سیگار فروشی و نخودفروشی و یا تخمه روشی و این جور چیزها، پولی جمع کنیم. این زمانی بود که حتی برای بچه ها غذا نداشتیم. به هر حال سعی کردیم پولی جمع کنیم تا از آن کشور فرار کنیم. چون UN کمیساریای عالی پناهندگان ،که ما به آن پناه برده بودیم، هیچ گونه قدرتی نداشتند و تحت نظر صدام حسین بودند، تصمیم گرفتیم از آن جا یعنی تبعید گاه رمادی، به یک کشور دیگری فرار کنیم تا بچه ام را نجات دهیم. آن هنگام بچه ام 7 الی 8 ماهه بود که ما به سمت عربستان صعودی فرار کردیم. ساعت یک شب بود که ماشین مادر معرض رگبار گلوله های RPG قرار گرفت و بچه ام ابتدا زخمی و سپس بیهوش شد. از آن جا دوباره به کربلا رفتیم. مجاهدین نمی خواستند بچه ام درمان شود. مردم ما را مسخره می کردند. می گفتند تو هنوز جوانی و باز هم می توانی بچه بیاوری، چرا این قدر نگرانی و می ترسی. <br />در واقع جنایتی که سازمان با مردم کرد و مردم شیعه در عراق کرده بود و مردم دیده بودند که این ها چقدر وابسته به صدام حسین اند، بدین سبب ما را خائن می دانستند و حاضر نبودند به ما کمک کنند. در واقع هیچ انرژی و اعصاب نداشتم که برای شان توضیح بدهم. با زبان بی زبانی و مقدار کمی که زبان عربی بلد بودم، سعی کردم به مردم بفهمانم که من از مجاهدین خلق جدا شدم و من نیز مثل شما از این ها متنفرم، فقط به خاطر جنایاتی که سازمان مرتکب شده و همکاری هایی که با صدام حسین کرده است. تا این که بالاخره زیر پای دکتر عراقی افتادم و او راضی شد که به بچه ما کمک کند. در واقع هیچ امکانی نبود. نه دارویی بود و نه پانسمانی. عذر می خواهم، چون الان پسرم البرز دارد به طرف من می آید، راضی نیستم تراژدی زندگی اش را بشنود. <br />&#8211; من که حالم گرفته شد وقتی این ها را تعریف می کنید. به عنوان حسن ختام این گفت و گو، در بخشی از این سلسله گفت و گوها با خانمی به نام بتول ملکی گفت و گوم ی کردم و او اظهاراتش برایم جالب بود. چون به هر حال ما الان جدا و بیرون از سازمان زندگی می کنیم و تصورات و توهماتی که 10 الی 15 سال قبل داشتیم، نسبت به جهان و جامعه و حتی نسبت به خودمان، به حقوق بشر و حتی به حقوق کودک، الان فرق می کند. خانم ملکی معتقد بود که من در داخل سازمان به این نتیجه رسیدم که حتی به خود سازمان اذعان داشتم که من حاضرم به خاطر بچه ام از سازمان جدا شوم که هیچ ،حتی حاضرم از همسرم نیز جدا بشوم. چون بالاخره سازمان در طی آن انقلاب ایدئولوژیک و بحث های مذهبی که راه انداخته بود و از احساسات مذهبی مردان به ویژه زنان استفاده می کرد و می گفت که زینب در جنگ عاشورا از همسرش عبدالله ، جدا شده چرا شما چنین کاری را نکنید؟ که البته می خواست با این خرافه ها جدایی های درون سازمانی را توجیه کند، جدایی زن از مرد و جدایی مادر از فرزند را توجیه بکند. میخواستم بگویم که بعضی از پدران و مادران در سرفصلی به خاطر سازمان از فرزندان شان جدا شدند. بعضاً توجیهاتی که از زبان رهبران سازمان و به نام همان انقلابات ایدئولوژیک، قبول می کردند و ناچار می شدند به خاطر فشار و مبارزه، از بچه های شان جدا شوند، بعضاً هم همان طور که خانم ملکی گفت، که من برعکس، به خاطر بچه ام حاضر شدم از سازمان جدا بشوم. می خواستم ببینم با توجه به تغییراتی که امروزه در ما به وجود آمد، کدام شق درست است، کدام شق انسانی و سیاسی است. آیا آن مرد یا زنی که به خاطر سازمان از فرزندش جدا شده درست است، یا آن خانمی که خودش اذعان می کند که من به خاطر بچه ام از سازمان جدا شدم، درست است. الان به نظر شما کدام درست است؟ <br />&#8211; الان در شرایط آزادی به سر می بریم و می توانیم آزادانه نظراتمان را ابراز داریم. در آن جا هم که یک دیکتاتوری شدید حاکم بود، من همیشه حرفم را می زدم،. ببینید هر انسانی حق این را دارد، حتی خسته شده باشد، برود و زندگی اش را بکند. هر جا که دلش می خواهد برود. حتی زندگی شخصی اش را به هر شکلی که دوست دارد شکل بدهد.این آزادی و انتخاب حق هر انسانی است. بنابراین هیچ چیز را آدم نباید تحت الشعاع چیز دیگری قرار دهد. سازمان به قول معروف نمی توانست هیچ کدام از آن ها را تحمل کند. اساساً در سازمان ابراز احساس داشتن و گفتن و انتخاب کردن، ممنوع بود. در اصل، هیچ کس نمی تواند برای کسی دیگر تعیین تکلیف کند که باید بمیری، زنده باشی ،طلاق بدهی، بچه ات را داشته باشی و یا این که نداشته باشی. این کاملاً روشن است. کسی که می گوید من نمی خواهم بمانم، کسی که می گوید می خواهم بچه بیاورم. این حق حیاتی هر انسانی است. بنابراین جوابش کاملاً روشن است. <br />مثلاً یادم می آید، خواهرم در تشکیلات باردار بود. دکتر گفت که تو خونریزی داری و باید هر روز و به مدت سه ماه استراحت بکنی. ولی مسئولین این کار را نکردند. چکار کردند؟ درست خواهرم باید می رفت پشت سر کارگران سودانی کار می کرد. بعد یک روز بیهوش شد و او را بردند داخل بنگال گذاشتند. بعد از مدتی بولدوزر آمد و بنگال را از جا بلند کرد. خواهرم گفت، اگر بیدار نمی شدم و خودم را بیرون پرتاب نمی کردم، خودم با بچه ام مرده بودیم. خلاصه همان بچه بعداً به دنیا آمد. بچه وقتی یک سالش بود، می آمد و در توالت می نشست. بچه آن قدر مریض بود که روزها در توالت می نشست و غذایش را همان جا می خورد. جواب شما مشخص است. در سازمان هیچ ارزش انسانی نبود که ما بگوییم فرد باید برای بچه اش می رفت یا می ماند. سازمان کارش فقط جنایت بود. سازمان ضد مردم بود. سازمان به جز منافع رهبر خود هیچ چیز دیگر را نمی دید، حال نمی شود راجع به این گونه مسایل انسانی و سیاسی صحبت کرد که فرد باید رو چه چیز یک و دو می کرد. انتخابی نمانده بود برای اعضا. این کوچک ترین حق هر انسانی است که بخواهد نفس بکشد. وقتی این حق را از شما می گیرند، دیگر چه چیز باقی می ماند. سازمان در ماهیتش نبود که به اعضایش حق انتخاب بدهد. نمی دانم به سئوال تان پاسخ دادم یا نه؟ <br />مهدی خوشحال:<br />شاید سئوالم را بدجوری مطرح کردم. منظورم این بود که از حرف های یکی از خانم های هم درد شما این استنباط را کردم. خواستم بدانم آیا آن پدر یا مادری که به خاطر سازمان از فرزندش جدا می شود و یا این که آن پدر و مادری که به خاطر فرزندش از سازمان جدا می شود، فرق این دو را خلاصه بگویید و مثلاً در این رابطه می شود به کسی مارک و اتهام وارد کرد که مثلاً شما به خاطر بچه تان که چیز بی ارزشی است، از چیز بزرگ و با ارزشی جدا شدید؟ <br />زنده یاد معصومه یگانه :<br />من فکر کنم ان پدران و مادرانی که این کار را کردند، ته خط چون جرئت نداشتند که بگویند ما شما را قبول نداریم، شما جنایت کارید، شما دیکتاتورید؛ چون این جسارت نبود باید مسئله را طور دیگری مطرح می کردند. درست است که کسی می خواست به خاطر بچه اش از سازمان جدا بشود، ولی با این وجود جرئت مطرح کردن این را نداشت. <br />در نهایت طوری ما را شستشوی مغزی کرده بودند، طوری ما را Manipulierien کرده بودند که ما بگوییم نه بابا اشتباه ماست، ما بریده ایم. ولی در واقع این طور نبود و آن ها خودشان اولین بریدگان از مردم بودند. <br />مهدی خوشحال:<br />تشکر می کنم از این که وقت تان را برای این گفت و گو گذاشتید و عذر می خواهم از این که وضعیت روحی تان به هم ریخت. <br />زنده یاد معصومه یگانه :<br />خواهش می کنم. <br />&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />[1] معصومه یگانه اهل رشت، در خانواده ای ضد سلطنتی متولد شد. او زمانی که نوجوانی بیش نبود، با طوفان انقلاب ایران مواجه شد و با فضای بازی که در آن ایام ایجاد شده بود، به مطالعه کتاب های دکتر شریعتی و زندگی نامه رهبران مجاهدین خلق پرداخت و به هواداری از مجاهدین مشغول شد. او زمانی که میلیشیای مجاهدین و از فعالین سیاسی بود، بدین جرم از مدرسه اخراج شد و در فاز نظامی مجاهدین که از سال 1360 آغاز شده بود ،به مبارزات غیرقانونی علیه نظام جمهوری اسلامی پرداخت. معصومه یگانه، تنها عضو خانواده اش نبود که علیه حکومت مرکزی مشغول مبارزه بود، بلکه اکثر اعضای خانواده اش مواضع ضد حکومتی داشته و هوادار مجاهدین خلق بودند به گونه ای که مادر معصومه یگانه در شهر رشت ، به مادر رضایی ها شهرت داشت! <br />معصومه یگانه در اثر فعالیت های غیرقانونی، در شهریور سال 1360 دستگیر شد و به زندان افتاد، سپس در اواخر سال 1363 از زندان جمهوری اسلامی آزاد شد. او بعد از شش ماه آوارگی و زندگی مخفی در شهرهای رشت و تهران، سرانجام به سازمانش وصل شد و بنا به دستور تشکیلات در سال 1364، وارد کشور عراق و پایگاه نظامی مجاهدین شد.<br />او در سازمان ازدواج تشکیلاتی کرد و تا سال 1370 که مصادف با ایام جنگ خلیج فارس و طلاق های اجباری در سازمان بود، مشغول به فعالیت بود تا اینکه در این سال همراه با همسر و فرزندش از سازمان اعلام رهایی کرد که در اثر آن ، ابتدا چهار ماه را در زندان سازمان به نام دبس، گذراند و سپس به همراه خانواده اش به شهر رمادی در عراق، تبعید شدند. معصومه یگانه هم خودش و هم خانواده اش ، در طی فعالیت های سیاسی و نظامی در کنار مجاهدین خلق، دچار تلفات و ضایعات جبران ناپذیر و عبرت انگیزی شدند. طاهره یکی از خواهران معصومه پس از تحمل هفت سال زندان در زندان ر&#x200d;ژ&#x200d;یم جمهوری اسلامی حلق آویز شد و به دنبال آن، پدرش بعد از گذشت دو هفته از اعدام دخترش سکته کرد و رخت از این جهان بر بست. میر حسین یکی از برادران معصومه، در سال 1363، زمانیکه بیمار بود و تب چهل درجه را تحمل می کرد بنابه فرمان مجاهدین ، به جنگ با جمهوری اسلامی در مرز ایران و عراق رفت و کشته شد. مادر معصومه ، در اثر شنیدن خبر و احوال فرزندانش ، به بیماری فراموشی و افسردگی شدید مبتلا شد همسر معصومه در جنگ های بی سرانجام مجاهدین مجروح شد و نوزادش نیز در سال 1370 در هنگام فرار به همراه والدینش از خاک عراق، تیر خورد و زخمی شد. میر حسن یکی دیگر از برادران معصومه در اثر نارضایتی در سازمان مورد کینه و غضب رهبران سازمان واقع شد و با پاپوشی که برایش ساختند، او را ابتدا به ده سال زندان در زندان مخوف ابوغریب محکوم کردند و بعد از آزادی دست از سر تقصیراتش برنداشتند تا اینکه با ایجاد توطئه ای دیگر میرحسن را به طرز وحشیانه ای سر به نیست کردند.<br />یکی از خواهران معصومه یگانه نیز عضو ناراضی و جداشده از مجاهدین خلق هست که در کشور سوئد زندگی می کند ولی خودش پس از سال ها تحمل رنج و محنت بیهوده ، از همسرش جدا شده و هم اکنون با دو فرزندش در کشور هلند زندگی می کند با وجود این، باز هم بدشانسی معصومه یگانه را رها نکرد و او که سال های سختی مبارزه و خیانت و جدایی و غربت تحمل کرده بود، به بیماری مهلک سرطان مبتلا شده و هم اکنون با مرگ دست و ژنجه نرم می کند. با این حال معصومه مصمم است که اگر عفریت مرگ به او فرصا بدهد ، خاطرات سراسر غم انگیز و عبرت انگیزش را در آینده ای نه چندان دور برای آگاهی و عبرت تاریخ به چاپ برساند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118">آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37118/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دلسوزی های بچه خوره!</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109</guid>

					<description><![CDATA[<p>دلسوزی های بچه خوره!انقلابی ترین اسلوب تربیتجایزه تشویقی خاله مریم، برای گربه کشی در حرص آدم کشی!میترا یوسفی، بیست و هفتم نوامبر 2006اخیرا انتقادات به حقی برعلیه به منبرنشستن و مرثیه خوانی کودکی خردسال در شبکه های اینترنتی موج می زند. کودکی که بجای قصه گل و پروانه و رویاهای رنگارنگ به سخنگویی وقایع دلسوز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109">دلسوزی های بچه خوره!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><SPAN dir=ltr><b>دلسوزی های بچه خوره!<br />انقلابی ترین اسلوب تربیت</B><br /><b>جایزه تشویقی خاله مریم، برای گربه کشی در حرص آدم کشی!</B><br />میترا یوسفی، بیست و هفتم نوامبر 2006<br />اخیرا انتقادات به حقی برعلیه به منبرنشستن و مرثیه خوانی کودکی خردسال در شبکه های اینترنتی موج می زند. کودکی که بجای قصه گل و پروانه و رویاهای رنگارنگ به سخنگویی وقایع دلسوز و هولناک پریده است. این کار برای هر آدم عاقل و باعاطفه یی بارسنگین خود را دارد و می تواند اعتراض ها به آسمان برساند و در جهت مثبت، رفع آن به منزله یک تجربه ی گرانبها میسرمی شود، می تواند چشم ها و قلب ها بگشاید و از تکرار چنین وقایعی جلوگیری کند.<br />اما رجاله های مونث و مذکر رجوی را چه کار با حقایق آموزنده، روبه صفتانه زوزه بکشند! پوششی بر رسوایی آنچه با کودکان نگون بخت برده های خویش کردند، نیست. آنچه در هاون تزویر می سایند رنگی بر اعمال ننگین شان نیست مگر زنگ اخطار به یادآوری آنچه برعلیه نسل کودکان و نوجوانان ایرانی مرتکب شدند. از فرستادن جوانان به تظاهرات مرگبار بگیر تا ربودن نوزادان از زیر سینه ی مادران در جهنم برده داری بیابانی موسوم به اشرف، و ارسال آنان چون محموله ی بیجانی به درب این و آنان! کودکانی که تحت شنیع ترین اعمال شیطانی قرارگرفتند و آه شان هم اکنون دامان رجوی ها را گرفته است و پیش تر خواهد رفت، این مترسک های پوشالی را به آتش خواهد کشید. <br />تصادفا چند روزی پیش ازاین، مادر رضوان در قصه گویی خاطرات بی پایانش، داستانی می گفت:<br />مادر رضوان در آستانه ی شرارت های رجوی، همراه دو نواده خردسالش، طی سفری پرمخاطره به عراق اعزام شد. دو نوه ی خردسال که پدر یکی شان در جریان تظاهرات انقلابی به شهادت رسیده و دیگری به جرم همکاری با منافقین اعدام گردیده و بیوه های بینوا هم از عهده گذران زندگی فرزندان شان، برنمی آمدند.<br />اما سازمان بخیل همان مادربزرگ را هم برآنها نمی دید و مادر را به ماموریت های واهی اینسو و آنسو فرستاده، دو طفل یتیم در پایگاه های رجوی آواره بودند. مادر با تلاش بسیار به ملاقاتی دست یافت. وقتی نوادگان معصومش را دید، آه از نهادش برآمد. وضعیت کودکان به طرز اغراق آمیزی فلاکت بار بود. لباس های کثیف، دست و پای کبره بسته آنچنان که مادر با سنگ پا بجان پاره های جگرش افتاد وپس از حمامی چنین، کودکان خسته و رمیده چنان، را خوابانید. مدت کوتاهی نگذشته، به قول خودشان مسئول پایگاه، بیدارکردن کودکان را به مادر امر فرمود. مادر که برخلاف برخی و بعضی ، غالب ضعیفه های مجاهد همه ی استعدادش مجیزگویی رجوی ها و اطاعت کورکورانه نبود معترض شد که کودکان خسته اند و نیازمند استراحت. اما از آنجا که مرغ در تشکیلات رجوی ها به شیوه ی لطیفه های آموزنده و شیرین ملانصرالدین « یک پا » دارد! در انتها مجبور شد آنان را بیدارکند، زیرا سه فرستاده خاله مریم « لابد درتقلید ابلهانه ومالیخولیایی سه اندیشمند که درلحظه تولد عیسی پیامبر خدا، به حضور مادر و پسر ملکوتی رفتند!» که به تازگی طی هنرنمایی و فتح خیبر پرسروصدا عطای شوهرش را به لقایش بخشیده و با دوست قدرتمند تر او عقد نکاح بسته بود! از راه رسیده بودند.<br />باری سه برده از خاصان رجوی منتظر بودند تا پیام لنگه ی رهبری را همراه با سه بسته ی زرورق پیچیده، به آندو و کودک تیره روز دیگری که فرماندهی نواده های مادر را در یک عملیات غریب و قسی، به عهده داشت برسانند.<br />مادر بزرگ بیچاره از این همه سروصدا هیچ نمی دانست. نمی دانست که نوادگان معصومش تحت فرماندهی کودک سوم، گربه یی را با ضربات چوب در الهام به کشتن یک پاسدار به قتل رسانیده و سپس پای نامه یی که فرمانده پایگاه مزبور این خبر شادی بخش و آن تجسم خونین را به حضور خاله مریم نوشت، نامنویسی کرده و نامه تا پاریس رفته است. خوراک خوبی برای ماشین مغزشویی تشخیص داده شده و نمایشنامه ی مسخره یی در حال اجرا بود. <br />مربی ناصواب در تلقینی موحش به کودکان کشتار پاسداران را کتبی تبریک گفته و جایزه اسباب بازی هم فرستاده است. سنخیت اسباب بازی با جایزه ی آدم کشی را، رجوی ها<br />بلد هستند و بس.<br />وقاحت مدعی آسایش کودکان دیگر( ازجمله پسرک مرثیه خوان ) بودن با دستی تا مرفق آغشته به خون دل کودکان، سربازگیری در 14 سالگی، آنهم در ارتش تروریستی، نهادن کابوس آدمکشی در اذهان معصوم و بی خبر، کار رجوی هاست و بس!<br />به راستی لوث شدن هرحرکتی، انتقاد از هر عمل ناشایستی، با ظهور و حضور ابن الوقت رجوی ها ست و بس!</SPAN></P></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109">دلسوزی های بچه خوره!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37109/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خانه های ویران شده (۷)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانه های ویران شده (7) جواد دهقان جواد فیروزمند، بیست و هفتم نوامبر 2007بر آی ای آفتاب صبح امید&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; که در دست شب هجران اسیرم (از حافظ) اهل شیراز و استوار ارتش بود.در یکی از عملیات های داخل ایران مچ دست اش قطع شده بود.و به دلیل اینکه از ارتش سلاح و مهمات برای مجاهدین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110">خانه های ویران شده (۷)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خانه های ویران شده (7) </B><br /><b>جواد دهقان </B><br />جواد فیروزمند، بیست و هفتم نوامبر 2007<br />بر آی ای آفتاب صبح امید&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که در دست شب هجران اسیرم <br />(از حافظ) <br />اهل شیراز و استوار ارتش بود.در یکی از عملیات های داخل ایران مچ دست اش قطع شده بود.و به دلیل اینکه از ارتش سلاح و مهمات برای مجاهدین ذخیره کرده بود تحت پیگرد قرار گرفته بود و چون احتمال دستگیری اش می رفت توسط قاچاقچی از مرزعبور کرده و به مجاهدین پیوسته بود.وقتی دیدمش بعد از عملیات چلچراغ بود. <br />آنموقع مسئول تسیلحات و مهمات مرکزی مجاهدین در قرارگاه اشرف بودم.غنائم چلچراغ در یک انبار بزرگ و محوطه وسیعی در نزدیکی ظلع جنوب قرارگاه اشرف نگهداری میشد.این غنائم شامل انواع سلاح ها ، خمپاره ها ،توپ ها،تانک ها، نفربر ها و&#8230; بود. <br />عملیات دیگری در تقدیر بود(فروغ جاویدان)و سلاح های غنیمتی می بایست در مدت یک ماه آماده استفاده برای این عملیات میشدند. <br />یک روز عیسی او را نزد من آورده و گفت که جبار(جواد دهقان) از این به بعد تحت مسئول تو میشود.آنموقع اکبر قربانی که بعد ها در ترکیه کشته شد نیز با من کار میکرد.جبار متخصص تفنگ 106 م.م و موشک انداز مینی کاتیوشا و خمپاره بود.به همین دلیل با اکبر قربانی روی آماده سازی این سلاح ها کارش را شروع کرد. <br />یک ماه بیشتر وقت نداشتیم. هر روز صبح که سر کار می رفتم این شعر رو جبار زمزمه میکرد؛ <br />بر آی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم <br />غروب ها که کارش تمام میشد غم بزرگی روی چهره اش می نشست.اون موقع تقریبا 38 سالش بود.بخش زیادی از موهای سرش ریخته بود و چشماش از شدت سنگینی آنچه که در ذهن داشت بی رمق میشد.فشار ذهنی زیادی رو تحمل میکرد.یه روز به جبار گفتم که موضوع چیه؟چرا غروب ها این همه حالت ات بر افروخته و به شدت غمگین میشه! <br />همون بیت بالا از حافظ رو تکرار کرد و گفت زنم و بچه ام!اونجا توی شیراز منتظرم هستند که برسم به خونه.در آخرین غروبی که درشیراز بودم وقتی از سر کار برگشتم دخترم درب خونه رو باز کرد.من نشستم و اون پرید توی بغلم.گفت بابا منو میبری تاب بازی توی پارک!؟ <br />بوسیدمش و گفتم بابا جون الان که دیره.جمعه با مامان میبرمت.دخترم نگاهی توی چشمام کرد و گفت بابا امروز خسته ای!؟مامان چایی تو درست کرده.منتظرته! <br />چشمای جبار سرخ شده بود و چند قطره اشک از چشماش فرو ریخت و با صدایی لرزان گفت؛من هیچ وقت اونو نتونستم ببرم پارک واسه تاب بازی!الان توی چشمام و خاطره هام یک تاب خالی است که همش تاب میخوره و منو هر روز به تب و تاب می اندازه!خیلی دلم گرفته.قرار بود که سازمان زن و بچه ام رو هم بیاره اینجا ولی از وقتی که اوضاع فرق کرده جواب درستی بهم نمیدن.چند وقت پیش هم که نشست گذاشتن و منو تیکه پاره کردن.میگن تو اهل مبارزه نیستی!هر کی زن و بچه میخواد آخرش میشه مزدور خمینی! من دستم رو واسه مجاهدین دادم.تو عملیات اینا دستم قطع شد.من که همه چیزم رو دادم.مگه من چی میخوام!؟ من زن و بچه ام رو میخوام.سازمان منو گول زد!فریب ام داد!الان چند ساله که همش به یاد دخترم هستم!نمیدونم زنم چیکار میکنه!؟یه زن تنها با یه بچه کوچیک!خدا میدونه آخرش چی میشه!؟ <br />در برابر چشم های متعجب من آهی کشید و رفت. <br />هر روز فشار بیشتری رو روی جبار حس میکردم.یه روز بهش گفتم ، جبار!خب برو همه تلاش ات رو بکن.ببین چی میگن!؟گفت ، افشین(اسم مستعار من بود) جان ولم کن دارم دیوونه میشم.دیگه زده به سرم.من اینجا نمیمونم و میرم.سازمان هم هر غلطی میخواد بکنه ، بکنه! <br />شب وقتی به مقر رسیدم دیدم که عیسی با جبار نشست گذاشته و داد و بیداد اش از توی بنگال (اطاقک های پنلی)به بیرون میزنه. <br />اون شب نیومد آسایشگاه.دیگه از اون موقع جبار رو ندیدم.وسایل اش توی آسایشگاه مونده بود.یه روز عیسی و مرتضی وسایل اش رو جمع کرده و بردند. <br />وقتی مرتضی برگشت گفتم مرتضی جبار چی شد!؟مرتضی نگاه سردی کرده و گفت دیوونه خونه! <br />باورام نمیشد.جبار حرف واقعی داشت و دلیلی نداشت که دیوونه بشه.بعد از عملیات فروغ توی یکی از نشست ها شنیدم که جبار رو اونموقع فرستادن رمادی و بعد هم زندان ابوغریب.اونجا عراقی ها اونقدر روش فشار آوردن که با ملحفه خودش رو دار زده بود. <br />تشکیلات سازمان مجاهدین هیچ وقت چنین جنایتی رو بر ملا نکرد!هیچ توضییحی تا کنون راجع به اینگونه قتل ها و علل واقعی خودکشی از طرف سازمان مجاهدین بیان نشده است! <br />جبار به سوی صبح امید اش پرواز کرد تا شاید روزی بتواند دختر کوچک اش را به تاب بازی ببرد!جبار نه با بال پرنده ها ، با طناب دار پرواز کرد!طنابی که سازمان مجاهدین بر گردن او آویختند! <br />قلبی شکست ،خانه ای دیگر ویران شد.و به خیل خانه های ویران شده توسط سازمان مجاهدین پیوست! <br />جواد فیرومند – فرانسه <br />26 نوامبر – 2006</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110">خانه های ویران شده (۷)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37110/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خانه های ویران شده (۵ )</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانه های ویران شده (5 )انسیه زارع(حوا)جواد فیروزمند 02.11.2006سال 1365 قرارگاه سردار در کرکوک برای عملیات پیرانشهر آماده میشد.با توجه به کوه های بلند منطقه پیرانشهر و بدلیل فرکانس ومحدودیت باند بیسیم های موجود در سازمان مجاهدین، امکان ارتباط بیسیمی وجود نداشت و عملیات پشت ارتباطات مانده بود.ابراهیم ذاکری در یک نشست اضطراری از من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007">خانه های ویران شده (۵ )</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خانه های ویران شده (5 )</B><br />انسیه زارع(حوا)<br />جواد فیروزمند <br />02.11.2006<br />سال 1365 قرارگاه سردار در کرکوک برای عملیات پیرانشهر آماده میشد.با توجه به کوه های بلند منطقه پیرانشهر و بدلیل فرکانس ومحدودیت باند بیسیم های موجود در سازمان مجاهدین، امکان ارتباط بیسیمی وجود نداشت و عملیات پشت ارتباطات مانده بود.ابراهیم ذاکری در یک نشست اضطراری از من خواست که مسئله ارتباطات را به هر شکل که شده حل کنم.و برای اینکار هر میزان بودجه و نیروی انسانی که نیاز بود را در اختیارم گذاشت.آنموقع مسئول ارتباطات مجاهدین در منطقه بودم و به نام افشین مخابرات صدایم میکردند.طرح ساخت بیسیم های رله را برای اولین بار ارائه دادم.لبخند بر لبان ابراهیم ذاکری نشست.گفت برادر مسعود منتظر اجرای هر چه سریعتر طرح است. <br />انسیه زارع (حوا) و تعدادی دیگر را تحت مسئولیت من در آوردند.تا بتوانم هرچه سریعتر این طرح را به اجرا در بیاورم.طرح بر روی بیسیم های آیکوم اجرا شد.و در اختیار عملیات قرار گرفت. <br />اولین بار حوا را در اجرای این پروژه دیدم.تقریبا 21 ساله بود و علاقه خیلی زیادی داشت تا آموزش های مخابرات و فرستنده و گیرنده ها را هر چه سریعتر فرا گیرد.من برای حوا و سایر نفرات کلاس آموزشی گذاشتم.و حوا یک متخصص مخابرات شد. <br />مثل یک دوست صمیمی با من تنظیم میکرد.یک شب که در کارگاه نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم ، وارد اطاق شد و گفت خیلی دلم گرفته و میخوام باهات صحبت کنم.پای صحبت اش نشستم.حوا لب باز کرد و از بچه اش و خاطرات اش گفت؛ <br />چهار سال پیش در ساری ازدواج کردم.همسرم هوادار سازمان بود.بدلیل عملیات ها و ترور هایی که در شهر ساری توسط مجاهدین انجام شد به همسرم که هیچ کاری نکرده بود ولی قبلا هوادار سازمان بود مشکوک شده و دستگیرش کردند.و سه ماه بعد اعدام شد.از او یک یادگار دارم یک بچه کوچک.سازمان با من تماس گرفت و خواست که به منطقه بیایم و بچه ام را هم قول داد که بعدا بیاورد.الان نزدیک به یک سال است که خبری نیست.بچه ام نزد مادر بزرگ ام است.خیلی دوست اش دارم.دلم به نقطه انفجار رسیده.من بچه ام رو میخوام.اون به مادر نیاز داره.آخه چرا سازمان این کارو با من کرد؟ <br />حوا از سازمان مجاهدین هیچ شناختی نداشت.او به واسطه اینکه همسرش هوادار مجاهدین بوده و اعدام شده توسط تور مجاهدین به دام افتاده بود. <br />به حوا گفتم چرا گزارش نمینویسی؟چرا نمیری حرف هات رو بزنی؟ حوا گفت ؛ میترسم!یکی از خواهران رو دیدم که تقریبا مشکل من رو داشت وقتی حرف هاش رو زد اون رو خورد و خمیر کردند.همه مسئولیت ها و کارش رو هم ازش گرفتند و الان توی پایگاه بچه ها داره برای اونا آشپزی میکنه. <br />به حوا گفتم بهر حال این تنها راه تو است.گفت من احمق عجب کاری کردم! <br />حوا موضوع فرزندش را گزارش و پیگیری کرد ولی سازمان و مسئولین وقت آن بطور خاص ابراهیم ذاکری برخورد نامناسبی با مسئله او کردند.و او را تحت فشار ازدواج گذاشتند تا با یکی ازدواج کند و این مشکل را به فراموشی و به دست زمان بسپارد. <br />چند ماه بعد حوای داغدار ازدواج کرد.زنانی که در منطقه بودند آنموقع هیچ راه برگشتی برایشان متصور نبود.و در عمل هیچ راه دیگری نداشتند مگر اینکه به حرف ها و شانتاژهای مجاهدین عمل کنند. <br />سه سال بعد انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیک مسعود و مریم رجوی حوا را از همسر جدید اش جدا کرد.حالا باز حوا در تنهایی بود و پسر کوچک اش نزد مادر بزرگ اش در ساری! <br />شرایط برای حوا سخت تر شده بود.حالا دیگه باید پسرش رو هم طلاق میداد!هیچ زنی حق فرزند داشتن را نداشت. <br />در پروسه نشست های انقلاب حوا را دیدم.گفتم حوا از پسرت چه خبر؟گفت دست رو دلم نذار انقلاب خواهر مریم میگه بچه بی بچه!یا بچه ات رو طلاق میدی یا میری اردوگاه پناهندگی رمادی!من چطوری میتونم خودم رو خلاص کنم.مجبورم به حرف شون گوش کنم.تا زنده بمونم به امید آن روز که بتونم بچه ام رو مجددا در آغوش بکشم. <br />سال 1378 مجددا حوا را در قرارگاه اشرف دیدم.پرسیدم از پسرت چه خبر؟حوا این دفعه نگاهی عمیق به چشم هایم انداخت و لب از لب باز نکرد!خیلی شکسته شده بود.دیگر دختر شاداب گذشته نبود.یک قدم برداشت که برود ،برگشت و یکی از شعرهام رو واسم تکرار کرد؛ <br />گفت کرکوک یادت میاد؟گفتم بله.گفت این شعر خودت یادت میاد؟گفتم کدوم شعر؟ <br />حوا شعر پنجره ها را بگشای رو زمزمه کرد و&#8230;. <br />شایدم کوچ کند مرز بهار <br />تا سراپرده آن پنجره ای <br />که نگاه تو افق را می جست! <br />&#8230;&#8230; <br />قطره های اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد.و بی هیچ کلامی برگشت و رفت.و دیگر هیچ وقت ندیدمش. <br />با خودم گفتم، چه اشک هایی که بی دریغ در سازمان مجاهدین به یغما رفت!اشک هایی که از خون دل خوردن حوا ها سرچشمه میگرفت و در فریاد های بر گلو شکسته سایر مادران و فرزندان رنج دیده در مجاهدین تداعی میشد و پژواک آن همچنان در خانه ها و قلب های ویران شده توسط پلید ترین فرقه تروریستی که حتی به اعضای خود رحم نکرد، امتداد دارد&#8230;!<br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007">خانه های ویران شده (۵ )</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37007/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خانه های ویران شده ( ۴ )</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Nov 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانه های ویران شده ( 4 ) خانواده مرتضی اکبری نسب جواد فیروزمند31.10.2006اوایل سال 1364 در پاکستان یک خانواده 4 نفره وارد پایگاه آبان شدند.پایگاه آبان ، یکی از پایگاه های ترانزیت سازمان مجاهدین در کراچی بود. مرتضی اکبری نسب وهمسرش بعلاوه یاسر و موسی اکبری نسب که آنموقع خیلی کوچک بودند به افراد میهمان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001">خانه های ویران شده ( ۴ )</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>خانه های ویران شده ( 4 ) <br />خانواده مرتضی اکبری نسب </B><br />جواد فیروزمند<br />31.10.2006<br />اوایل سال 1364 در پاکستان یک خانواده 4 نفره وارد پایگاه آبان شدند.پایگاه آبان ، یکی از پایگاه های ترانزیت سازمان مجاهدین در کراچی بود. <br />مرتضی اکبری نسب وهمسرش بعلاوه یاسر و موسی اکبری نسب که آنموقع خیلی کوچک بودند به افراد میهمان پیوستند! <br />مرتضی که یک معمم بود بدلیل هواداری و پشتیبانی مادی از مجاهدین ، در معرض خطر قرار گرفته و خانه و کاشانه خود را رها کرده و توسط قاچاقچی های مجاهدین به کراچی آورده شده بودند تا از آنجا به عراق اعزام شوند. <br />بعد از چند ماه این خانواده به کرکوک و سپس به پایگاه تدین واقع در نوار مرزی کردستان عراق و ایران منتقل شدند.<br />موسی و یاسر آنموقع خیلی بچه بودند و با همه شیطنت هایی که داشتند عموما بدلیل تنهایی و محصور بودن در چهاردیواری پایگاه بیشتر مواقع گریه و زاری میکردند. <br />دوران هنگ و آموزش های نظامی برای مرتضی اکبری نسب به اتمام رسید. و او به همراه همسرش و فرزندانش به یگان های پشتیبانی مجاهدین منتقل شدند.ابتدا سلیمانه و سپس به کرکوک که در مدرسه بچه ها و آشپزخانه مشغول به کار بودند. <br />چند سالی گذشت و عملیات موسوم به فروغ جاویدان با همکاری و همراهی نیروهای صدام حسین به وقوع پیوست. همسر مرتضی اکبری نسب در این عملیات کشته شد و موسی و یاسر که زیر ده سال بودند تنها ماندند. <br />مرتضی که در شرایط بسیار سختی بسر میبرد همیشه از چند جهت زیر تیغ و فشارهای سازمان مجاهدین بود.یکم اینکه او چون قبلا در ایران طلبه و آخوند بود باید حساب و پاسخ بقیه آخوند ها را نیز به رجوی بپردازد. دوم اینکه باید از صبح تا شب مثل یک برده در آشپزخانه کار کند. سوم اینکه بچه هایش مادر نداشتند و او می بایست که به فرزندانش نیز رسیدگی کند. <br />بعد از انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیک مریم و مسعود رجوی ، میبایست همه چیز طلاق داده شود. در برخی مقاطع در نشست های ایدئولوژیک فرقه ای رجوی با مرتضی حضور داشتم و مرتضی میبایست که تمامی تعلقات ذهنی و قلبی و شغلی و خانوادگی خود را طلاق میداد. <br />سابقا طلبه بودن او در چنین شرایطی ریسمان طناب دار او بود و او میبایست چند برابر دیگران زیر فشار روحی و شانتاژ فکر –ایدئولوژیک قرار گیرد و اندیشه خود را تحت این مارک که قبلا آخوند بوده است را طلاق بدهد.دوم طلاق یاد و خاطره های همسرش بود که در عملیات کشته شده بود.رجوی حتی فکر کردن اینگونه افراد به همسر کشته شده اش را حرام میدانست و صریحا میگفت ؛ هر چه فکر دارید بریزید در تبق عشق مریم و پیشکش او کنید!سوم بچه ها یعنی یاسر و موسی سد راه انقلاب و مبارزه بودند.آن کودکان نیز بایستی از ذهن و مالکیت مرتضی طلاق داده می شدند.و اینچنین بود که مرتضی بیشتر از خیلی های دیگر زیر فشار و بمباران ذهنی و فکری رجوی قرار میگرفت و به قول مسعود رجوی به او باید بیشتر از بقیه سخت گرفته شود طوری که قلب اش به انفجار بکشد!باز هم بقول مسعود رجوی ؛ موسی و یاسر متعلق به رهبری و سازمان هستند و مرتضی حق پدری آنها را ندارد بله چند سال بعد آنها در جریان کویت بدلیل اینکه مانع و سد راه مبارزه هستند از پدر جدا شده و به اروپا فرستاده شدند. <br />تز مسعود رجوی این بود که زن و بچه سد راه مبارزه است!با زن و بچه سرنگونی محقق نمیشود!زن و بچه و شوهر یعنی زندگی!یعنی طلاق مبارزه!پس بجای طلاق مبارزه باید که آنها در زیر شدید ترین فشارهای روحی و روانی فرقه ای تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک ،قرار داد تا همدیگر را طلاق بدهند!ولی بچه های کوچک بیگناه که نه معنی طلاق را میدانستند و نه جبر رجوی را!و باید که از پدر جدا نگاه داشته میشدند و با این بهانه که زیر بمباران نباید باشند وجهه حقوق بشری هم به خود و سازمان خود بدهند! <br />بالاخره آن بچه ها به اروپا اعزام شدند در اروپا بزرگ شدند و در واقع با اینکه زیر چتر شانتاژ فکری و روحی مجاهدین قرار داشتند ، توانسته بودند به اخبار و افکار آزاد نیز دسترسی بیابند. <br />بعد از چند سال طی بسیج مجاهدین برای یک شانتاژ دیگر یعنی آخرین مهلت سرنگونی و خیز عملیات نهایی! ، اکثر این بچه های جوان با حیله و نیرنگ ازتمامی کشورهای اروپایی و آمریکایی جمع آوری شده و به عراق و اشرف منتقل شدند.یاسر و موسی نیز جزو همین به اصطلاح میلیشیاها بودند. <br />بعد از سرنگونی دیکتاتور عراق  صدام حسینیار غار رجوی! کودکان دیروز و جوانان امروز زیر شدید ترین فشار های روحی و روانی و مینیمم های زندگی بودند.آنها باید سختی های مناطق کوهستانی نوار مرزی جلولا ، بی آب و غذا ماندن ، بدون حمام و نداشتن بهداشت،ماه ها در سرما و گرمای بیابان های عراق قرار گرفتن را تجربه میکردند.تا مجددا بعد از استقرار نیروهای آمریکایی در اشرف به اشرف باز گردند. <br />در اشرف نیز خبری نبود.کشته شده ها ، زخمی ها،دوستان فرار کرده ،ابر یاس و بی آیندگی ، پوشالی در آمدن تمامی تز ها و استراتژی های رجوی ،زندگی تکراری در زیر شدید ترین فشارهای روحی و روانی مجاهدین چیزی بود که آنها را از هر گونه زنده ماندن مایوس و دور میکرد. <br />و بالاخره صبح روز 15 سپتامبر 2006 یاسر اکبری نسب ، کسی که هیچ وقت به آرزوهای جوانی اش نرسید ، به دلیل فشارهای روحی و روانی مجاهدین در قرارگاه اشرف خودسوزی کرده و روزگار تنگ وناجوانمردی رجوی و سازمانش را با این اعتراض ترک کرد! <br />چندی پیش ، موسی برادرش و مرتضی پدرش را به تلویزیون و سایت های مجاهدین کشیدند تا بگویند که این آبرو باختگی جنایتکارانه یک حرکت اعتراضی بر علیه حکم اخراج مجاهدین از اشرف بوده است که به طور خودسرانه!!! تو سط یاسر! و با به آتش کشیدن کالبد اش به جریان افتاده است! <br />یاسر به مادرش پیوست!تولد آنها اجتناب ناپذیر بود ولی مرگ شان از کوره راه مزدوری و جنایت مجاهدین عبور کرد!خانه ای دیگر به خیل خانه های ویران شده پیوست!قلبی از طپش ایستاد و قلب هایی جریحه دار شد.اما هیهات که مجاهدین با یک رقم کشته بیشتر و آمار بیشتر به تعهدات خودشان بر علیه ایران و ایرانی و ضد خانوادده های ایرانی افزودند نا خانه های بیشتری را ویران کنند.دست مریزاد! <br />جواد فیروزمند- فرانسه <br />29 اکتبر 2006</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001">خانه های ویران شده ( ۴ )</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/37001/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان جنگجو (قسمت پنجم &#8211; آخر)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان جنگجو (قسمت پنجم &#8211; آخر)نشنال پستمن با مجاهدین هستمتورنتو/ صدایی که از بلندگوی تلفن می⁭آمد ضعیف بود.تماس گیرنده گفت: «سلام. من سمیه محمدی هستم. من در شهر اشرف در عراق هستم.»سمیه از اردوگاه اشرف تماس می⁭گرفت، مقر گروه چریکی که سمیه در 16 سالگی به آن پیوسته بود.او در حالی که تلفن ماهواره⁭ای را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894">کودکان جنگجو (قسمت پنجم &#8211; آخر)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان جنگجو (قسمت پنجم &#8211; آخر)</B><br />نشنال پست<br />من با مجاهدین هستم<br />تورنتو/ صدایی که از بلندگوی تلفن می⁭آمد ضعیف بود.<br />تماس گیرنده گفت: «سلام. من سمیه محمدی هستم. من در شهر اشرف در عراق هستم.»<br />سمیه از اردوگاه اشرف تماس می⁭گرفت، مقر گروه چریکی که سمیه در 16 سالگی به آن پیوسته بود.<br />او در حالی که تلفن ماهواره⁭ای را که قرض گرفته بود در دست داشت و در پیاده رو ایستاده بود تا دریافت بهتری داشته باشد صحبت می⁭کرد و 10000 کیلومتر آن طرف⁭تر کلمات مبهمش از طریق یک بلندگو در اتاق استماع 50 در دفتر هیأت مهاجرت و پناهندگی در مرکز شهر تورنتو پخش می⁭شد.<br />وکیل او، پامیلا باردواج از او پرسید: سمیه، آیا هنوز در اردوگاه اشرف، در اردوگاه مجاهدین زندگی می⁭کنی؟<br />سمیه جواب داد: بله. بله من آنجا هستم.<br />سمیه، دانش آموز سابق در مدرسه اتوبیکاک در کلاس دوم دبیرستان بود که جذب مجاهدین خلق شد، گروه مقاومتی که برای سرنگون کردن رژیم افراطی تهران مبارزه می⁭کند. <br />برادر کوچک⁭ترش محمد در سن 16 سالگی به او در اردوگاه ملحق شد.<br />گرچه خانواده⁭شان از هواداران مجاهدین بودند و ابتدا از تصمیم آنان برای رفتن به عراق حمایت می⁭کردند، اما با گذشت زمان تلاش کردند فرزندانشان را به خانه برگردانند. در سال 2004، توانستند محمد را بعد از پنج سال اقامت با چریک⁭ها به کانادا برگردانند، اما سمیه هنوز آنجا بود.<br />آنان نامه نوشتند، به عراق سفر کردند و با دیپلمات⁭ها و فرماندهان چریک⁭ها ملاقات کردند. اما در آخر این هیأت مهاجرت و پناهندگی کانادا بود که درباره سرنوشت سمیه تصمیم می⁭گرفت.<br />آینده این جوان 25 ساله در روز 9 می 2006، در حالی که از طریق تلفن شهادت می⁭داد، تعیین می⁭شد: این که آیا میتواند به کانادا برگردد یا این که مجبور خواهد بود در اردوگاه شورشیان در مرگبارترین منطقه جنگی جهان باقی بماند.<br />مشکل اینجا بود که سمیه هنگام ترک تورنتو برای پیوستن به مقاومت در سال 1998 فقط یک مقیم دائم کانادا بود (و نه یک شهروند). وقتی که بقیه اعضای خانواده⁭اش شهروندی کانادا را دریافت کردند او در کنار شورشیان بود. در سال 2006، زمان دور بودن او از کشور آنقدر طولانی شد که وضعیت مهاجرت کانادای او لغو شد. او همچنین عضو خودمعترف سازمان مجاهدین خلق نیز بود، سازمانی که تحت قانون فدرال، تروریستی بود، و این امر در کانادا غیرقابل قبول است.<br />در اوایل سال 2004، سمیه نامه⁭ای را به سفارت کانادا در اردن ارسال کرد و خواستار کمک برای خروج از اشرف شد. در تاریخ 31 می همان سال، یکی از مسؤولان اداره مهاجرت به اردوگاه اشرف سفر کرد تا با سمیه مصاحبه کند.<br />این مسؤول در یادداشت⁭هایی که آن روز برداشت مشاهده کرد که بهزاد صفاری، یکی از مشاوران حقوقی مجاهدین خلق بر ملاقات نظارت دارد. او از ترک کردن محل ملاقات خودداری کرد و مدام با این بهانه که ترجمه می⁭کند مداخله می⁭کرد.<br />مسؤول کانادایی از سمیه پرسید: اگر مشخص شود که شما حق دارید به کانادا برگردید، آیا مایل به انجام چنین کاری هستید؟<br />طبق گزارش دولتی که نسخه⁭ای از آن به دست نشنال پست رسیده سمیه جواب داده: چون در کانادا مهاجر بودم، می⁭خواهم به کانادا نزد خانواده⁭ام برگردم.<br />سمیه نحوه مهاجرت خود از ایران به کانادا همراه با والدینش در سال 1994 را برای آن مسؤول توضیح داد.<br />مسؤول پرسید: چه زمانی کانادا را ترک کردید؟<br />«1998».<br />«آیا از آن زمان به کانادا هم سفر داشته⁭اید؟»<br />«هرگز»<br />همان گونه که آن مسؤول گزارش وضعیت سمیه را نوشته، طبق قوانین کانادا، مهاجران دارای مجوز اقامت دائم در صورتی که در طول پنج سال گذشته به مدت بیش از 730 روز خارج از کشور باشند به صورت خودکار وضعیت مهاجرت خود را از دست می⁭دهند.<br />سمیه این حساب و کتاب را دوست نداشت. او حدود ده سال بود که حتی یک روز را هم در کانادا سپری نکرده بود. سفارت کانادا در امان نامه⁭ای برای سمیه نوشت و آن بدان معنا بود که او مجاز به بازگشت به کانادا نبود. همچنین سفارت زمینه⁭های عاطفی یا انسان دوستانه کافی پیدا نکرده بود که به او اجازه بازگشت بدهد.<br />خانواده محمدی تسلیم نشد. آنان یک وکیل به نام خانم باردواج استخدام کردند، که درخواست استیناف کرد. برای پشتیبانی از پرونده، مصطفی، پدر سمیه، که شهروند کانادا است، شهادت⁭نامه⁭ای دوصفحه⁭ای نوشت که دخترش را به عنوان یک قربانی (شبیه به پتی هرست) به تصویر کشید. مصطفی نوشت: «دخترم در تعطیلات سال 1998، به تنهایی کانادا را به مقصد عراق ترک کرد. او در آن زمان 16 سال داشت (در واقع 17 ساله بود). دخترم به من اطلاع داده، و من واقعاً معتقدم، که او بعد از ورود او به عراق توسط مجاهدین دستگیر شده و از آن زمان به بعد علیرغم میل باطنی⁭اش نگه داشته شده».<br />در جلسه استماع، سمیه با استفاده از تلفن ماهواره⁭ای که از یک سرباز امریکایی (محافظ اردوگاه) قرض کرده بود تماس گرفت. او گفت که می⁭تواند آزادانه صحبت کند.<br />وکیل او پرسید که آیا اردوگاه مجاهدین را ترک کرده و به اردوگاه جداشدگان، اردوگاهی در کنار اشرف که توسط سربازان امریکایی برای افراد مایل به جدا شدن از مجاهدین تأسیس شده، رفته است یا خیر؟ اما سمیه گفت که هنوز در اردوگاه مجاهدین است.<br />او به فارسی گفت: «من هنوز با مجاهدین هستم».<br />«چرا به اردوگاه امریکایی نرفتی؟»<br />«نمی⁭خواهم به آنجا بروم.»<br />«چرا؟»<br />«من خودم یک مجاهد هستم و می⁭خواهم اینجا بمانم».<br />وکیل از او پرسید که آیا می⁭خواهد به کانادا برگردد یا خیر؟<br />«نه، نمی⁭خواهم».<br />«چرا نه؟»<br />«دوست دارم اینجا بمانم.»<br />«چرا؟»<br />«چون خودم مجاهد هستم و می⁭خواهم اینجا بمانم».<br />در آن زمان، وکیل رو به قاضی مهاجرت کرد و گفت که از ادامه رسیدگی راضی نیست، و استدلال او این بود که سمیه می⁭ترسد راستش را بگوید چون هنوز با مجاهدین زندگی می‎کند.<br />وکیل گفت که سمیه مجوز اقامت دائم خودش را داوطلبانه لغو نکرده است. خانم باردواج گفت وقتی که سمیه کانادا را ترک کرد نابالغ بود و اصلاً قصد نداشت برای مدت طولانی در عراق بماند. مجاهدین خلق برای اهداف و انگیزه⁭های خود سمیه را ربوده بود.<br />در بررسی⁭های بیش⁭تر، مسؤول مهاجرت پرسید که چرا سمیه کانادا را ترک کرده بود.<br />او جواب داد: «من می⁭خواستم به مجاهدین بپیوندم».<br />«آیا والدینت این را می⁭دانستند؟»<br />«بله».<br />«و اجازه دادند؟»<br />«بله، اجازه دادند.»<br />چه کسی پول مسافرت تو به عراق را پرداخت کرد؟<br />وی گفت: «پدر و مادرم»، و بعد ادامه داد: «پول تلفنم دارد تمام می⁭شود.» مصطفی هم از طریق تلفن از امان شهادت داد. او در ماه آوریل همراه با همسرش به اردن رفت. آنان امیدوار بودند به عراق وارد شوند و سمیه را به اردوگاه امریکایی ببرند تا وضعیت مهاجرتش مشخص شود.<br />مصطفی گفت: «به عنوان پدر قسم می⁭خورم حقیقت را بگویم. دختر من گروگان است و خیلی از این افراد می⁭ترسد، و آنچه را که امروز گفته به خواست آنان بوده است.»<br />اما مسؤول مهاجرت این ادعای خانواده که سمیه به عنوان دانش آموز جایگزین به مسافرت رفته و توسط شورشیان ربوده شده را رد کرد.<br />این مسؤول گفت: «چنین چیزی منطقی نیست. موضوع چیز دیگری است. آیا این سازمانی است که شما برای جایگزینی دخترتان انتخاب کردید؟ مصطفی می⁭دانست که دخترش می⁭خواهد به مجاهدین ملحق شود. این تنها توضیح منطقی است».<br />مصطفی، بعد از سپری کردن دو ماه در اردن و ترکیه، در تلاش برای رسیدن به دخترش، داشت پول تمام می⁭کرد و پیشرفتش خیلی کم بود. او در 21 ژوئن 2006 به تورنتو برگشت. این پیمانکار ساختمانی تخمین می⁭زند که شش سفر او به منطقه برایش 60000 دلار آب خورده است.<br />هنوز کار مجاهدین خلق، که خلع سلاح شده و در اردوگاهش در عراق بازداشت شده، به عنوان نیروی جنگجو پایان نیافته. چریک⁭ها زمان را با مطالعه و اداره پایگاهشان می⁭گذرانند. اردوگاه اشرف دیگر چیزی نیست جز یک مرکز نگهداری برای شورشیانی مانند سمیه که، خواه به واسطه ترس یا تعهد، مجاهدین را ترک نمی⁭کنند و جایی برای رفتن ندارند.<br />یک نسخه از تصمیم هیأت پناهندگی درباره پرونده سمیه پنجشنبه گذشته تحویل وکیل او شد و روز دوشنبه به صورت عمومی منتشر گردید. قاضی، جیمز واترز، اعلام کرد که سمیه داوطلبانه و با رضایت والدینش به مجاهدین خلق پیوسته بود.<br />وی متذکر شد که مجاهدین خلق تحت قانون ضدتروریسم کانادا یک سازمان تروریستی محسوب می⁭شود و دیگر این که سمیه به روشنی بیان کرده که یک عضو متعهد به مجاهدین می⁭باشد و مایل است با همکاران مجاهد خود در اردوگاه اشرف در عراق بماند، و به کانادا برنگردد.<br />استیناف سمیه رد شد.<br />زندگی او در کانادا، که به خاطر اشتیاق برای هدفی در آن طرف دنیا هدر شد، دیگر در کانادا تمام شده، مگر این که تصمیم اداره مهاجرت مورد استیناف قرار گرفته و عوض شود.<br />مصطفی از شنیدن خبر آشفته شد. همسرش هر روز گریه می⁭کند. آنان همیشه عصبی هستند و نمی⁭توانند بخوابند. آنان نگران آن هستند که مجاهدین سمیه را به قتل برسانند و آن را به عنوان خودکشی اعلام کنند.<br />والدین احساس ناامیدی می⁭کنند. و احساس گناه هم می⁭کنند چرا که آنان بودند که سمیه را وقتی که نوجوان تأثیرپذیری بود با مجاهدین آشنا کردند.<br />مصطفی می⁭گوید: «می⁭فهمم، ما اشتباه کردیم».<br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894">کودکان جنگجو (قسمت پنجم &#8211; آخر)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36894/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان جنگجو (قسمت چهارم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان جنگجو (قسمت چهارم)نشنال پستخروج از اردوگاه تروریستی در عراقامان، که بر روی هفت تپه در شمال بحرالمیت ساخته شده، به خاطر خرابه⁭های به جا مانده از امپراطوری روم و نانوایی⁭هایی که شیرینی⁭های عربی مغزدار می⁭فروشند معروف است، اما از سال 2003، پایتخت اردن به مرکزی برای مسافرانی تبدیل شده که قصد دارند به منطقه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885">کودکان جنگجو (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان جنگجو (قسمت چهارم)</B><br />نشنال پست<br />خروج از اردوگاه تروریستی در عراق<br />امان، که بر روی هفت تپه در شمال بحرالمیت ساخته شده، به خاطر خرابه⁭های به جا مانده از امپراطوری روم و نانوایی⁭هایی که شیرینی⁭های عربی مغزدار می⁭فروشند معروف است، اما از سال 2003، پایتخت اردن به مرکزی برای مسافرانی تبدیل شده که قصد دارند به منطقه جنگی در عراق سفر کنند.<br />خارجی⁭هایی که قبل از عبور از مرز به سوی بغداد در امان به هم می⁭رسند عمدتا سربازان، پیمانکاران و خبرنگاران هستند، اما در آوریل 2006، یک کانادایی به نام مصطفی محمدی وارد شهر شد که کارش بیش⁭تر جنبه شخصی داشت.<br />مصطفی، پدر 49 ساله چهار نفر از ریچموند هیل، حومه شمال تورنتو، هنگام فرود آمدن هواپیما در فرودگاه بین⁭المللی کوئین آلیا فقط یک چیز در ذهن داشت: برگرداندن دخترش سمیه از عراق به کانادا.<br />در سال 1998، سمیه، که آن زمان 17 ساله بود، مدرسه اتوبیکاک را ترک کرد و به عراق رفت تا به مجاهدین خلق بپیوندد، ارتشی که به اعتراف خودش برای سرنگون کردن رژیمی که قدرت را درانقلاب 1979 به دست گرفته بود می⁭جنگید.<br />محمد 16 ساله، پسر مصطفی، نیز به اردوگاه چریک⁭ها رفته بود.<br />وقتی که چند سال گذشت و فرزندان برنگشتند، مصطفی مبارزه⁭ای خطرناک و پرهزینه را برای برگرداندن آنان آغاز نمود. در سال 2002، وی به دمشق سفر کرد و با اتوبوس به مرز عراق رفت. سه شب در مرز خوابید، اما ویزا نداشت و او را به شهر برگرداندند.<br />ده روز قبل از این که نیروهای امریکایی در سال 2003 به عراق حمله کنند، مصطفی بالاخره به مقر نظامی مجاهدین خلق، اردوگاه اشرف، رسید و با فرزندانش ملاقات کرد.<br />وی با فرماندهان گروه نیز ملاقات کرد، اما گرچه مصطفی در نظر داشت درباره برگرداندن فرزندانش به کانادا سؤال کند، هرگز این کار را نکرد. وی گفت که پسرش التماس کرده بود اصلاً درباره این موضوع صحبت نکند، چرا که ممکن است فقط دردسرساز باشد. مصطفی ساکت ماند، و بعد از یک هفته بدون فرزندانش برگشت.<br />چند ماه بعد از این که نیروها به رهبری امریکا صدام حسین را سرنگون کردند، مصطفی بار دیگر به اردوگاه اشرف رفت. این بار، یک دوربین فیلمبرداری با خود برد. فیلم⁭های خانگی او تصویری کوتاه از زندگی داخل اردوگاه اشرف را به تصویر می⁭کشند: زنان جوان که در یونیفرم⁭های نظامی با هم صحبت می⁭کنند، و روسری⁭های خاکی رنگ به سر دارند؛ مردان یونیفرم پوش با هم بازی می⁭کنند؛ آشپزی می⁭کنند&#8230;.<br />مصطفی می⁭گوید: آنجا مانند یک پایگاه نظامی است.<br />اما اردوگاه اشرف شبیه به یک شهر کوچک بود. ساختمان⁭های مسکونی، دو بیمارستان، پارک و تأسیسات ورزشی، برای حدود 4000 نفر. یک محوطه⁭ دانشگاهی و یک مرکز تصفیه آب نیز وجود داشت. اردوگاه حتی دارای سایت اینترنتی خاص خودش بود.<br />حمله ایالات متحده به عراق باعث شد جنگ مجاهدین خلق علیه رژیم ایران ناگهان پایان یابد. امریکایی⁭ها مجاهدین خلق را خلع سلاح کردند، و هزاران قبضه سلاح آنان را توقیف نمودند. اما فرماندهی شورشیان چریک⁭های جوان را از جدا شدن منع کرد.<br />سمیه در سال 2004 با سفارت کانادا در اردن تماس گرفت و گفت که می⁭خواهد به کانادا برگردد، اما او نگران برادر کوچک⁭ترش، محمد، نیز بود و در نامه⁭ای کوتاه به دولت کانادا خواستار کمک آنان برای برگرداندن او به تورنتو شد.<br />او به فارسی نوشت: «از شما می⁭خواهم لطف کنید و در اولین فرصت به او کمک کنید تا به کانادا برگردد. اکنون نزدیک به شش ماه است که منتظر جواب شما هستم و انتظار نداشتم که این قدر طولانی شود».<br />«در تمام این مدت، استرس زیادی را تحمل کردم، و مدام در فکر بودم و امید داشتم که شما از او مراقبت کنید. او، علاوه بر این که شهروند کانادا است، دوست دارد نزد پدر، مادر، برادر و خواهرمان برگردد.<br />تنها تقاضای من از شما این است که قبل از آن که اتفاق ناگواری برای او بیافتد، سریعاً به بازگشت او نزد خانواده⁭مان در کانادا کمک کنید».<br />مجاهدین می⁭دانست که محمد از بودن در اردوگاه راضی نیست. محمد در مصاحبه⁭ای اختصاصی با نشنال پست گفت به جای این که مجاهدین به او اجازه رفتن بدهند او را در یک کانتینر آهنی محبوس نمودند.<br />هر روز صبح یک نگهبان برایش چای می⁭آورد، و در ساعت 3 بعد از ظهر، نان، پنیر و یک لیوان آب به او می⁭دادند. 24 ساعت شبانه روز از گرما کلافه می⁭شد، چرا که کانتینر در زیر آفتاب نیمروز به یک جهنم تبدیل می⁭شد. او وزن کم کرد. با خودش فکر می⁭کرد که خواهد مرد.<br />وی می⁭گوید: «هیچ امیدی نداشتم».<br />بعد از 21 روز آزاد شد و تلفنی با پدرش در تورنتو صحبت کرد.<br />مصطفی به او گفت: «به من 14 روز وقت بده».<br />فرماندهان مجاهدین به محمد گفتند که مصطفی نخواهد آمد. اما بعدا محمد شنید که پدرش در اردن است و چند ساعت بعد به اشرف خواهد آمد.<br />مصطفی ساعت 8 شب به آنجا رسید و با یک فرمانده زن صحبت کرد، که گفت محمد می⁭تواند برود. پدر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند.<br />چهل و پنج روز بعد، محمد اشرف را به مقصد اردن ترک کرد. او قبل از بازگشت به کانادا در تاریخ 20 دسامبر 2004، دو هفته را در امان با مادرش گذراند.<br />او پنج سال با چریک⁭ها سپری کرده بود. اما خیلی زود فهمید که فرار از مجاهدین خلق آسان نیست. او در مصاحبه⁭ای گفت یک هفته قبل از رفتنش، یکی از فرماندهان به او هشدار داد که هیچ چیزی درباره مجاهدین خلق نگوید و اگر بگوید اتفاقی برایش خواهد افتاد.<br />این که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد دقیقا مشخص نبود، اما به او گفته بودند آنچه را که رهبر مجاهدین مسعود رجوی چند سال قبل در اردوگاه گفته بود به یاد داشته باشد: بریده⁭ها تعقیب و کشته خواهند شد.<br />در تورنتو، ترس محمد بالا گرفت چرا که هواداران مجاهدین، که از خروج او از گروه ارتش آزادی‎بخش خشمگین بودند، تماس⁭های تهدیدآمیزی با او برقرار می⁭کردند. آنان او را به جاسوسی برای رژیم ایران متهم می⁭کردند، برچسبی که مجاهدین خلق همیشه برای خدشه⁭دار کردن اعضای ناراضی سابق به کار می⁭برد.<br />مجاهدین خلق و دولت ایران با تانک و کلاشینکف در طول مرز ایران و عراق با هم جنگیده بودند، اما جنگی تبلیغاتی را نیز در شهرهای غرب به راه انداخته بودند.<br />همان⁭گونه که مجاهدین خلق از تبلیغات برای خاموش کردن منتقدان و برجسته کردن سابقه تیره ایران در حقوق بشر استفاده می⁭کرد، وزارت اطلاعات و امنیت، سرویس بی⁭رحم امنیتی ایران، برای بی⁭اعتبار کردن مجاهدین فعالیت می⁭⁭کرد.<br />ماموران ایرانی، که از سفارت⁭های ایران در پایتخت⁭های غربی فعالیت می⁭کردند، به خانواده⁭هایی که عضوی از آنان در اردوگاه اشرف بود نزدیک شده و از آنان سوءاستفاده می⁭نمودند، تاکتیکی که در دنیای جاسوسی به عنوان فعالیت⁭های تأثیر-خارجی شناخته می⁭شود.<br />مصطفی می⁭گوید هرگز آگاهانه با هیچ مامور ایرانی، یا حتی افسران اطلاعات کانادا، صحبت نکرده است. سال گذشته مردی که به فعالیت برای ایرانی⁭ها مظنون بود به او نزدیک شد، اما مصطفی می⁭گوید نمی⁭دانست که او یک مامور بوده، به او اعتماد نکرد و هرگز پیشنهاد کمک او را نپذیرفت.<br />مصطفی می⁭گوید علت موافقت او برای مصاحبه درباره شرکت خانواده⁭اش در مجاهدین این بود که فکر می⁭کرد اطلاع⁭رسانی می⁭تواند دولت کانادا را برای برگرداندن دخترش به تورنتو تحت فشار قرار دهد.<br />در بهار 2006، مصطفی تصمیم گرفت بار دیگر به عراق برگردد. او به اردن پرواز کرد و به امید ویزا گرفتن هر روز صبح ساعت 8 در سفارت عراق در صف می⁭ایستاد. هر روز دست خالی ساعت 2:30 با تعطیلی سفارت محل را ترک می⁭کرد.<br />سفارت کانادا معرفی⁭نامه⁭ای را به مصطفی داد (آن هم بعد از این که او سندی را امضا کرد مبنی بر این که از خطرات موجود در سفر به عراق آگاه است)، اما این معرفی نامه نتوانست برای گرفتن ویزا به او کمک کند.<br />مصطفی که به دنبال راه دیگری بود به عراق رفت و از مردی محلی خواست که او را از مرز رد کند، اما قاچاقچی جا زد و گفت که این کار خیلی خطرناک است.<br />وضعیت امنیتی در عراق درحال بدتر شدن بود. بمب⁭های کنارجاده⁭ای سفر به عراق را به یک ریسک تبدیل کرده بود. یکی از این نوع بمبها باعث کشته شدن چندین کارگر قراردادی شد که به مقصد اشرف به راه افتاده بودند.<br />گرفتن ویزا از سفارت عراق فقط یکی از موانع مصطفی در امان بود.<br />او مجبور بود سمیه را نیز متقاعد کند که به کانادا برگردد؛ بعد از گذراندن نزدیک به یک دهه همراه با چریک⁭ها، گاهی به نظر می⁭رسید سمیه تمایلی به رفتن ندارد.<br />چالش دیگر این بود که مجاهدین را راضی کند اجازه دهند سمیه برود، و طبق تحقیقات حقوق بشری، فرماندهی مجاهدین بریده⁭ها را زندانی و شکجه کرده بود.<br />حتی اگر می⁭توانست سمیه را از اردوگاه اشرف، و از شرایط جنگی خطرناک در عراق خارج کند، هنوز یک مانع نهایی وجود داشت: اداره مهاجرت کانادا.<br />___________________________<br />نامه⁭ای از اردوگاه اشرف<br />با احترام به سفارت کانادا و دولت کانادا<br />امضاکننده زیر، سمیه محمدی، دارنده گذرنامه به شماره RC009592 صادره از کانادا، فرزند مصطفی محمدی، خواهشمند است که در صورت امکان هرچه سریع⁭تر بازگشت من به کشورم کانادا را تسهیل کنید چرا که من در آنجا تحصیل و با خانواده⁭ام زندگی می⁭کردم. <br />همه خانواده من آنجا هستند: پدر، مادر، برادر و خواهر و بقیه اقوام از جمله عمو&#8230; واقعا خواستار کمک شما هستم. تقاضانامه شهروندی خود را شش ماه پیش به دولت کانادا تحویل دادم و خواستار کمک برای بازگشت به کانادا شدم، اما متاسفانه ظاهرا جوابی داده نشده.<br />معهذا، می⁭دانم که کانادا توجه زیادی به حقوق بشر دارد و برای شهروندانش ارزش زیادی قائل است. من به مدت چهار سال در کانادا پناهنده بودم و تقاضانامه شهروندی را پر کردم، اما قبل از آمدن به اینجا نتوانستم شهروندی خود را بگیرم.<br />وقتی سعی کردم برگردم نتوانستم چون گذرنامه⁭ام را در دست نداشتم و ارتباط گرفتن با خانواده⁭ام امکان نداشت. اکنون، پدرم توانسته برای دیدن ما به اینجا بیاید و نمایندگان دولت کانادا شش ماه پیش اینجا بودند. آنان را از درخواست خود مطلع کردم و پدرم را نیز مطلع کردم تا تقاضای بازگشت من را به شما بدهد.<br />با تشکر خیلی زیاد<br />سمیه محمدی<br />منبع: نامه ارسال شده به سفارت کانادا در تاریخ 17 اکتبر 2004<br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885">کودکان جنگجو (قسمت چهارم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36885/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وقتی که مریم رجوی شورا را برای پوشش تناقضات سازمان وارد صحنه می کند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی که مریم رجوی رسما شورا را برای پوشش تناقضات سازمان در مورد سمیه محمدی وارد صحنه می کند &#160;پاسخ خانواده سمیه محمدی 3سوم اکتبر 2006هموطنان ایرانی و کانادائیفعالین حقوق بشرپدر ها ومادرهادر پاسخ کلیشه ای وغیر صادقانه که سازمان مجاهدین از دهان سخنگوی شورای ملی مقاومت د رارتباط با مطالب واقعی منتشر شده در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886">وقتی که مریم رجوی شورا را برای پوشش تناقضات سازمان وارد صحنه می کند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>وقتی که مریم رجوی رسما شورا را برای پوشش تناقضات سازمان در مورد سمیه محمدی وارد صحنه می ک</B><b>ند</B></P><br />
&nbsp;پاسخ خانواده سمیه محمدی 3<br />سوم اکتبر 2006<br />هموطنان ایرانی و کانادائی<br />فعالین حقوق بشر<br />پدر ها ومادرها<br />در پاسخ کلیشه ای وغیر صادقانه که سازمان مجاهدین از دهان سخنگوی شورای ملی مقاومت د رارتباط با مطالب واقعی منتشر شده در روز نامه نشنال پست کانادا لازم می دانیم تناقضات این سازمان را که بجای درس گرفتن از اشتباهات و پیش گرفتن راه های انسانی ، همچنان بر ادعاهای واهی و شیو ه های غیر دمکراتیک اصرار می ورزد را برای شما مشخص کنیم.<br />سازمان طبق معمول بجای پاسخ دادن به مطالب خانواده ما در مورد سمیه محمدی و عدم انتخاب آزادانه وی و دیگر نو جوانان که توسط سازمان و تشکیلات ان در کانادا و آمریکا طی یک برنامه ریزی گسترده به عراق برده شد ه و تحت آمورشهای نظامی و شست و شوی مغزی قرار گرفته بودند که د رروزنامه&#8221;‌نشنال پست&#8221; کانادا د رروزهای شنبه 23سپتامبر تا جمعه 29 سپتامبر در 5 شماره در صفحه اول آن چاپ شده بود به متهم کردن منتقدین دست زد. اما این بار متهم خبرنگار و روزنامه نشنال پست هستند که به خدمت رژیم در آمده اند. در حالیکه نشنال پست یک روزنامه دست راستی است که ضدیتش با جمهوری اسلامی بر همگان آشکا ر است. <br />آقا ی استیوارت بل با گزارش رنجهای خانواده ما ،‌ نشان داد که مسائل انسان دوستانه و خانواده برایش از سازمان مدعی ازادی بخشی مردم ایران مهم تر است.وی مطالب ما را که همه مستند ولی تنها بخشی از همه دانسته ها ی ما و دیگر جداشدگان از سازمان بود رابه چاپ رساند که خشم سازمان را منجر شد. <br />در اینجا لازم میدانیم از زحمات اقای بل که با حوصله تمام و صرف زمان زیاد به درخواست کمک ما پاسخ مثبت داد ،‌تشکر کینم. کاشکی یک ذره از عاطفه و انسانیت و وجدان بیدار آقا ی بل را مریم رجوی و تشکیلات سازمان داشت که چشم هایشان را بر دروغ های بی پایان وتکراری رهبری این سازمان بسته اند.<br />آقای بل ای میل های فراوانی ازاعضا تشکیلات دریافت کرده بود که دران سعی کرده بودند پدر مان، مصطفی محمدی را عامل جمهوری اسلامی قلمداد کنند ،‌ د رحالیکه فرستندگان ای میل ها اطلاعات دقیقی از داخل اشرف داشتند تمامی این ای میلها بدون نام مشخص تنها با به نام ایرانیان علاقه مند امضا شده بود که نشان از تناقض ادعا با عمل سازمان برای خبرنگار روزنامه داشت. <br />لارم به توضیح است است که آقای بل متخصص امور تروریسم هست. وی خبرنگار کهنه کاری است و ادم تازه کاری نبود که بشود وی را تطمیع کرد و یا فریب داد.<br />مواردی ازتناقضات دستگاه دروغ پردازی مریم رجوی و سازمان وی<br />1. نامه انگلیسی شورا به نشنال پست در27 سپتامبر 06 نوشته شده است ولی از یک فته به فارسی ترجمه نشده است که دلیل دیگر بر عدم صداقت این سازمان دارد. زیرا شورا که پوسته خارجی سازمان هست در متن انگلیسی بر عکس متون فارسی از ادبیات سیاسی استفاده کرده است. د رحالیکه د رمتون فارسی بیش از نیمی از کلمات صفت ها ی فحاشی و ادبیات چماقدارانه سازمان بر علیه منتقدان است.<br />اینکه چرا به فارسی ترجمه نشده است برا ی ما مشخص است ولی این وظیفه هواداران است که بدانند چرا سازمان سعی دارد انان را هم چنان نا اگاه باقی نگه دارد ؟<br />2. شورا مدعی شده است که سازمان هیچ عضو زیر 18 سالی را به عملیات نفرستاده است و آموزش نظامی نداده است نمونه های زیر تنها بخشی از انتشارات سازمان د ررد ادعای انها ست که د ران دروان فرستادن این نو جوانان را به عملیات نظامی افتخار تلقی می کردند<br />در حالیکه در کتاب شهدای فروغ جاودان منتشر شده توسط سازمان این اسامی نو جوانان بین 13 تا 18 سال موجود است که همگی در حمله فروغ جاودان در سال 1367 بعد از قبول آتش بس به ایران کشته شده اند.<br />1. مریم قیطانی 15 ساله / جلد دوم ص 791<br />2. حمید سلیمانی 16 ساله = = = 646<br />3. مهدی شاکری دیلمی 17 ساله 671<br />4. علی نژاد شاهرخی 17 ساله 1213 <br />5. غلام رضا یارسه نیا 15 ساله 1287<br />6. محمد دهقانی 17 ساله 499<br />اگر این نوجونان توسط سازمان تعلیم دیده و به عملیات گسیل شده اند پس سازمان و شورا رسما قوانین بین المللی در مورد استفاده کودکان در جنگ را آگاهانه نقض کرده اند.<br />اگر تعلیمات رسمی در کار نبوده است پس سازمان جهت جلب ترحم و توجه به شرایط خویش و شهید سازی از این کودکان به عنوان وسیله استفاده کرد ه است که رسما مرتکب قتل عمد شده است و رهبرانی که چنین تصمیمات ضد بشری اتخاد می کنند می باید در دداگاه های حقوقی عادلانه محاکمه و مجازات شوند.<br />3. در فیلم دختران تانک پخش شده از سیمای آزادی سازمان د رسال 77 در سلسله مانورهای طلوع 1و&#8230;تعدادی بالغ بر حداقل 30 نفر از ،‌نوجوانان بین سیسن 14 تا 17 ساله با انواع سلاحهای سبک و سنگین در بالای تانک در لباس رزم نشان داده شده اند. از جمله این افراد یاسر اکبری نسب که اخیرا د راشرف کشته شد د رسن 15 سالگی دیده می شود.<br />اتفاقا نگاهی دوباره به این شواهد عزم ما را مصمم می کند که ایمان بیاوریم که برای رهبری سازمان جان نوجوانان وسیله ای برای بازی قدرت انان بوده است.<br />4. آلان محمدی 15 ساله د ربرج نگهبانی در سال 2000 با اسلحه خودکشی کرد. گلوله پیشانی وی را سوراخ و اطراف را سوزاند ه بود.<br />سازمان اعلام کرد که وی در شلیک خودبخودی سهوا کشته شده است. د رموقع تدفین پیشانی وی را با روسری بسته بودند. سازمان بایستی پاسخگو باشد که نو جوان 15 ساله آموزش دیده و یا ندیه د رانجا چه میکرده است و در هر دو حال بر اساس قوانین بین المللی مسولان سازمان که ا زنوجوان 15 ساله در کارهای نظامی استفاده کرده بود ند مقصر و باید محاکمه و مجازات شوند. <br />5. د رمورد خود کشی یاسر اکبری نسب<br />الف: بر اساس گزارشات رسیده از داخل تیف خودکشی یاسر اکبری در نیمه جولای انجام شده است.<br />د رهر حال اولین خبر منتشر شده در مورد مرگ یاسر د رتاریخ 8 سپتامبر توسط افراد جدا شده د ر&#8221; تیف&#8221; بود پس چرا سازمان خبر مرگ یاسر را با تاخیر در 12 سپتامبر پخش کرد ه است ؟<br />ب: د راطلاعیه خبر مرگ یاسر ،‌ سازمان مجاهدین اعلام میکند که وی در اعتراض به نحوه رفتار آمریکائیان در اشرف خود سوزی خودسرانه کرده است. چند روز بعد در سیمای سازمان ،‌ در 15 سپتامبربرا ی قانونی جلوه دادن خودکشی یاسر ،‌ سازمان اعلام میکند که افسران آمریکائی از جنازه بازدید کرده اند و گواهی دفن را صادر کرده اند <br />ح: اگر یاسر خودسوزی کرده بود و خودسوزی وی در اعتراض به حضور آمریکائیان بود حتما بایستی یادداشت اعتراض آمیز و شاهدان عینی وجود داشت. پس وی یا خودکشی کرده است و یا توسط سازمان سوزانده شد ه است <br />زیرا شکی نیست که یاسر مخالف ادامه حضور ش در اشرف بود. گراشات متعدد رسیده از عراق د رمورد توبیخ یاسر و موسی اکبری در نشستی با شرمت فرماندهان وی مانندپروین صفائی ؤ،‌مژگان زمانی ،‌قدرت حیدری ،‌ابراهیم رضوانی ،‌نادر رشیدی ،‌یاسر مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود. وی در شرایط روحی خوبی نبود است <br />فرماندهان سازمان یاسر و موسی را خائن نامیده اند.<br />وی قبلا هم توسط رقیه و صدیفه حسینی مسول اول سازمان مورد توبیخ قرار گرفته بوده است. <br />د: اگر یاسر قصد خودسوزی اعتراضی داشت پس چرا خودش را در گودال پشت زمین چمن آتش زده و بعد به سمت زمین فوتبال می دود؟. عقل سلیم حکم می کند که وی این عمل را د رجلوی محل استقرار آمریکا ئی ها انجام داده باشد.<br />گشت سازمان و گشت بلغاری ها د راین موقع کجا بوده اند؟ <br />مسولین چه اقدامی برای نجات جان وی کرده اند ؟<br />یاسر چگونه دسترسی به بنزین داشته است در حالیکه د رهمه حال افراد بویژه حوانان د رمعیت افراد دیگری هستند.<br />ر:. اگر یاسر قصد خودسوزی داشته است چگونه با کسی د راین مورد صحبت نکرده بود ؟<br />اگر صحبت کرده بود سازمان چه تلاشی برا ی متوقف کردن وی انجام داده است؟<br />س:‌. استفاده تبلیغاتی سازمان از همه حرکات تشکیلات ،‌ برای معاملات سیاسی با دولتمردان آمریکائی ثابت می کند که سعی سازمان در عدم انعکاس این خبر د ررسانه های آمریکا و اروپا دلیلی بر خودکشی یاسر به اعمال سازمان در مورد ادامه حضور وی و برادرش در اشرف بوده است. <br />مرگ های دردناک و غیر انسانی اعضا جدا شد ه و معترض می باید نقطه عطفی برای جوامع بین المللی و حقوق بشری باشد تا سازمان را مستقیما مسول حفظ جان اعضا و وابستگان ان بدانند وانان باید د راین موارد پاسخگو باشند.<br />انقدر این جوانان در د کشیده و نا امید را بازیچه قدرت قرار ندهید. پدران و برادران و خواهران رنجدیده را به پای رادیو تلویزیون نیاورید. برای نگه داشتن خود در قدرت با جوانان و اعضای خود بازی نکیند.<br />6. نکته ای که قابل توجه است دیدگاه غیر انسانی سازمان است که انسا نها را بر اساس یک تقسیم بندی کلیشه ای هر کس با مانیست بر علیه ماست بر خورد م یکند. ا زنظر انان ،‌ وظیفه همه هست که به رهبری سازمان کمک کنند و الا خائن قلمداد میشوند. بر اسا س همین دیدگاه غیر انسانی است تلاش های ما را برای حل دوستانه مشکل سمیه با به تلویزیون کشاندن سمیه به بن بست میکشاند و سپس از طریق تشکیلات خود بر علیه خانواده ما سمپاشی میکند.<br />سازمان از انجا که پدر خانواده را&#8221;عددی&#8221; (‌مسول تورنتو سازمان در پاسخ به سوال یک هوادار گه چرا با محمدی صحبت نمی کنید این کلمه را ادامی کند. <br />به هیچ وجه به در خواستهای مکرر ما از طریق پدرمان از سازمان برای باز گرداندن سمیه اهمیت ندادند. یعنی رهبری سازمان ، پدر ما را به عنوان انسان و یک پدر نمی دیدند. سازمان چند خانواده هوادار را که با ما دوست بودند وادار کردند تحت فشار سازمان اطلاعیه ای علیه پدر ما ، مصطفی بدهند که د ران اطلاعیه از وی بنام فردی بنام مصطفی محمدی که در امور سمیه محمدی دخالت می کند، یا د می کنند. که نشان از عدم صداقت سازمان در بی خبر نگهداشتن هوادارن و اطلاعات غلط به انان دارد والا مگر مصطفی محمدی پدر سمیه و ما نیست <br />سازمان حسن همزه دولابی ( دایئ) و سیمین بورچی ( زندائی) سمیه را وادار کرد که بجای حل مسئله سمیه و میانجی گری و سوال کردن ا زسازمان ،‌‌به جاسوسی بر علیه خانواده ما بپردازند. انها سعی کردند ا زمحمد ورقه ای بر علیه خانواده بگیرند. این شیو ه های دو دوزانه در بین خانواد ه ها که به جدائی خانواده ها می انجامد سالهاست که د ر دستور کار سازمان است. اتحاد خانواده ها یعنی پایان دوران دروغ پردازی و اتهام زنی.<br />نکته تاسف بار این است که هیچ کدام ازین مدعیان خودشان حاضر نیستند به عراق بروند و به سازمان بپیوندند.ند.<br />د رهر حال تجربه ما نشان می دهد همانگونه که سازمان با رفتاری ما غیر انسانی و نا جوانمردانه داشت و باعث شد که ما این دورانی را که د رکنار سازمان بودیم هدر رفته بدانیم ، ولی شکی نداریم که که ‌نوبت بقیه شما هم خواهدرسید. کما اینکه ما اولین نبودیم و اخرین هم نخواهیم بود. آسیاب به نوبت. <br />اگر سازمان حسن نیت داشت چرا باید پدر ما 7 بار مجبور به سفربه عراق شود. در یک مورد وی 100 روز<br />د راشرف مانده بود. د رتمام طول مدت اقامت و بازدید با سمیه وی هیچگاه از سوی مسولان تنها گذاشته نشده بود. آزادی از نوع رهبری.<br />در سیستم های دیکتاتوری همه ما و شما تنها تا وقتی برای رهبری ارزش داریم که چشم و گوش بسته مجری انان باشیم وجوانان ما گوشت دم توپ دشمن. والا چگونه می شود یک فردی یک شبه بعد از سالها خدمت به سازمان ،‌ <br />با طرح سوال ،‌خائن و مزدور و جاسوس رژیم خوانده شود. ؟<br />ما دراینجا لازم می دانیم از تمامی هموطنان ایرانی و کانادائی هائیکه با خواندن این مطالب از اقصی نقاط جهان به ما تلفن کردند منجمله کسانی که با ما در مورد اسارت نگه داشتن بچه هایشان همدرد هستند ولی جرئت ابراز ان را نداشتند و با ما همدردی کردند تشکر کنیم. <br />بی اعتباری سازمان<br />چاپ مطالب در نشنال پست و مصاحبه با رادیو فردا و بازگرداندن زینب طالب جدی (‌51 ساله ) که د راشرف توسط نیروهای آمریکائی شناخته و در سال 2005 به امریکا بر گردانده شده است و در 30 سپتامبر 2006 رسما به اتهام کمک مالی به سازمان توسط دادستان نیویورک متهم شده است (رادیو فردا &#8211; 30 سپتامبر 06) نشان<br />ا زبی اعتباری و عدم مشروعیت سازمان در نظردولت آمریکا و کانادا دارد. طالب جدی احتمال 15 سال محکومیت در زندان را دارد. <br />یاران و دوستان <br />از امروز سخن ما به ان گروه ا زهوادارانی است که از نظر موازین حقوق انسانی در فاصله ای عقیدتی با سازمان قرا دارند و استقلال خود را حفط کرده اند.‌میباشد<br />امروز وظیفه یکایک ماست که به عنوان افرادی مسئول و معتقد به موارین انسانی وحقوقی از رهبری سازمان بخواهیم که بجای اتهامات بی پایه و اساس ،‌تهدیدات غیر قانونی و فحاشی و حق کشی دربازه فرزندان ما و همه اعضائی که امروز خواهان جدائی ازاین ی تشکیلات هستند روشی اتخاد کند که پیش از اینکه این اعضا قربانی زدو بندهای چرکین سیاسی شده و یا د رشرایط بحرانی به ایران بازگردانده شوند ( که حاصل ان به جز قربانی شدن انان نیست )‌دست از روشهای غیر انسانی بر داشته و به آزادی این افراد و انتقال انان به کشورها ی امن و آزاد کمک نمایند.<br />با توجه به تناقضات جدی در مورد حرف و عمل سازمان ،‌ما خواستار بر گرداندن سمیه به کانادا هستیم. و ی را به کانادا بر گردانید در فرودگاه با خبرنگار ان صحبت کند ، ما هم با وی صحبت نمی کنیم اگر وی مایل به رفتن به عراق بود دیگر ما هیچ اصرار ی نخواهیم داشت ولی تا وقتی که سانسو ر خبر ی و روابط غیر انسانی و غیر دمکراتیک درراشرف بر قرا ر است هیچ حرف سازمان اعتباری قانونی ندارد.<br />خانواده محمدی<br />ریچموند هیل</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886">وقتی که مریم رجوی شورا را برای پوشش تناقضات سازمان وارد صحنه می کند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36886/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان جنگجو (قسمت سوم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Oct 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان جنگجو (قسمت سوم)نشنال پستاز خودگذشتگی پدردر ساعت 11 صبح روز 19 ژوئن 2003، مصطفی محمدی خودروی خود را در «ساسِکس درایو» متوقف کرد، از خودرو پیاده شد و به سوی سفارت فرانسه حرکت کرد.در یک دست او یک بطری بنزین و در دست دیگرش یک فندک قرار داشت.دو روز پیش، پلیس ضدتروریست فرانسه مریم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879">کودکان جنگجو (قسمت سوم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان جنگجو (قسمت سوم)</B><br />نشنال پست<br />از خودگذشتگی پدر<br />در ساعت 11 صبح روز 19 ژوئن 2003، مصطفی محمدی خودروی خود را در «ساسِکس درایو» متوقف کرد، از خودرو پیاده شد و به سوی سفارت فرانسه حرکت کرد.<br />در یک دست او یک بطری بنزین و در دست دیگرش یک فندک قرار داشت.<br />دو روز پیش، پلیس ضدتروریست فرانسه مریم رجوی، رهبر مجاهدین خلق، گروه فرقه⁭گونه مقاومت که برای سرنگونی رژیم ایران مبارزه می⁭کند، را دستگیر کرده بود.<br />مجاهدین خلق در مقابل، شبکه⁭ بین⁭المللی هوادارانش را بسیج کرده بود و به آنان دستور داده بود که برای اعتراض به خیابان⁭ها بیایند. در برابر سفارت فرانسه در لندن، یک زن اتاوایی به نام «ندا حسنی» پس از آن که خود را به آتش کشید فوت کرد.<br />معترضین همچنین در مقابل سرکنسولگری فرانسه در اتاوا گردهم آمده بودند. وقتی مصطفی رسید تا تظاهرات را به اوج خود برساند، معترضین در حال شعار دادن بودند، پلاکاردهایی در دست داشتند و اعتصاب غذا کرده بودند.<br />مصطفی، پدر ایرانی &#8211; کانادایی چهار نفر از تورنتو، در مصاحبه⁭ای گفت که او پس از آن به سفارت رفت که یکی از فعالان مجاهدین خلق در ایالات متحده به نام سیما با او تلفنی تماس گرفت.<br />به گفته مصطفی، سیما به او گفت که دستگیری خانم رجوی برای مقاومت ایران یک فاجعه است و اگر کاری نکند فرزندانش به خطر خواهند افتاد.<br />اگر چه مصطفی یکی از فعالان مجاهدین خلق در ایران و کانادا بود، اما به گفته خودش پیروی او از دستورات به خاطر اشتیاق او نسبت به اهداف سازمان نبوده بلکه او فکر می⁭کرده این کار به پسر و دخترش کمک خواهد کرد.<br />مصطفی می⁭گوید: همه⁭اش به خاطر فرزندانم بود.<br />در سال 1998، دخترش سمیه که در آن زمان 17 سال داشت، و در دبیرستان «اتیوبیکاک» تحصیل می⁭کرد، جذب مجاهدین خلق شده بود. سال بعد، پسرش به نام محمد، که در آن زمان 16 سال داشت، به خواهرش پیوست. از آن زمان محل اقامت آن دو در اردوگاه مجاهدین خلق در عراق، اردوگاه اشرف، بود.<br />پس از چهار سال، هنوز فرزندان محمدی برنگشته بودند و مصطفی به خاطر آنچه «ربودن» فرازندانش می⁭خواند به مخالفت با مقاومت پرداخت.<br />اردوگاه اشرف یک مجموعه شبه⁭نظامی بزرگ در 100 کیلومتری مرز غربی ایران است. صدام حسین این زمین را به مجاهدین خلق داده بود تا از آن برای حملات مرزی به ایران استفاده کنند.<br />مجاهدین در اردوگاه اشرف خود را تنها امید ایران در مقابل افراطیون مذهبی، که قدرت را در انقلاب اسلامی سال 1979 به دست گرفتند، می⁭دانند. اما شورش سطح پایین آنان از حمایت بسیار کمی در ایران برخوردار بود و شانس موفقیتش اندک یا هیچ بود.<br />بعد امریکایی⁭ها به عراق حمله کردند.<br />در اولین⁭ هفته⁭های عملیات آزادی عراق، ارتش ایالات متحده اردوگاه اشرف را تسخیر کرد و 10000 سلاح سبک و 300 تانک مجاهدین خلق را از آنان خلع کرد. هنوز کار مجاهدین تمام نشده بود.<br />رسماً جنگجویان مجاهدین در صورت تمایل به خروج از اردوگاه اشرف آزاد بودند که بروند. چند صد نفر رفتند، اما اکثر افراد ماندند، یا به خاطر این که واقعاً به گروه ایمان داشتند یا این که هیچ جایی به جز ایران نداشتند که بروند، و آن هم مطمئن بودند که در ایران دستگیر، شکنجه یا کشته خواهند شد.<br />اما گروه⁭های حقوق بشری می⁭گویند نرفتن آنان دلیل دیگری داشت: مجاهدین به آنان اجازه خروج نمی⁭دهد. سازمان دیده⁭بان حقوق بشر می⁭گوید کسانی که سعی کردند اردوگاه اشرف را ترک کنند «بریده» نامیده می⁭شوند، زندانی و شکنجه می⁭گردند. چند نفر کشته شدند. مجاهدین همه اتهامات را رد می⁭کند و ادعا می⁭کند این⁭ها دروغ⁭های جاسوسان ایرانی است.<br />«جو استارک» از سازمان دیده⁭بان حقوق بشر در زمان انتشار گزارش این سازمان درباره اردوگاه اشرف گفت: دولت ایران سابقه بدی از نظر حقوق بشر دارد. اما کمک به گروهی که مسئول نقض شدید حقوق بشر است اشتباه بزرگی به شمار می⁭رود.<br />در سپتامبر 2003، ارتش ایالات متحده یک اردوگاه برای جداشده⁭ها ایجاد کرد. این اردوگاه که رسما «تیپف» (اردوگاه اقامت موقت بین⁭المللی) خوانده می⁭شود یک اردوگاه انتقالی برای آن دسته از اعضای سابق مجاهدین خلق است که می⁭خواهند از اشرف خارج شوند و منتظر بازگشت به کشورهای زادگاهشان هستند. <br />یک مسئول مهاجرت کانادا در اردن که از این اردوگاه دیدن کرده می⁭گوید از هر اردوگاه پناهندگان که تا به حال دیده بهتر است، اما این موضوع مربوط به سال 2004 است و فعالان حقوق بشر می⁭گویند شرایط بدتر شده و ساکنان این اردوگاه مشتاق به خروج هستند.<br />اردوگاه جداشدگان حدود 6 جریب مساحت دارد و دارای منطقه تفریحی و نهارخوری است. بیش از 200 نفر از مجاهدین از اشرف جدا شده و تحت محافظت نیروهای امریکایی زندگی می⁭کنند.<br />سمیه میان آنان نبود.<br />گرچه سمیه ترجیح داده به اردوگاه امریکایی نرود، اما ظاهراً قصد داشته به کانادا برگردد. او در سال 2004 نامه⁭ای به فارسی برای سفارت کانادا در امان نوشت.<br />در این نامه، سمیه مؤدبانه خواستار کمک برای بازگشت به تورنتو شد. او نوشت: من واقعا مایلم برای خروج از اینجا به من کمک کنید.<br />در آن زمان، همه چیز در اشرف ناخوشایند به نظر می⁭رسید. حاکمان موقت جدید عراق خواستار منحل شدن پایگاه بودند، و از اخراج ساکنان پایگاه به ایران سخن می⁭گفتند.<br />همچنین، تلاش سازمان برای مشروعیت بین⁭المللی نیز ستیزه⁭جویانه بود. بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر، نظر غرب نسبت به تاکتیک⁭های مجاهدین خلق (که بمبگذاری⁭های انتحاری، هواپیماربایی و ترور را شامل می⁭شد) نامساعد شد.<br />دستگیری مریم رجوی مجاهدین خلق را در معرض این تهدید قرار می⁭داد که به صورت مهلکی به عنوان یک گروه تروریستی ثبت شود. مجاهدین تصمیم گرفت یک واکنش نمایشی داشته باشد، و مصطفی قرار بود بخشی از این اجرا باشد.<br />مجاهدین سابقه حمله به سفارتخانه⁭ها را داشت.<br />در 5 آوریل 1992، حدود 40 نفر مسلح به چوب، دیلم و چکش به سفارت ایران در اتاوا حمله کردند تا به حمله هوایی به پایگاه مجاهدین خلق در عراق اعتراض کنند.<br />افراد زیادی مجروح شدند. طبق گزارش سرویس اطلاعات امنیتی کانادا که به دست نشنال پست رسیده، اکثر تظاهرکنندگان اعضای مجاهدین خلق بود.<br />در این گزارش آمده است که حمله اتاوا چند ساعت بعد از بمباران در عراق اتفاق افتاد، که سطح بالای سازماندهی و تعهد مجاهدین در کانادا را نشان می⁭دهد.<br />حملات مشابهی به طور همزمان در 13 کشور دیگر علیه سفارتخانه⁭های ایران صورت گرفتند. طراح حمله به سفارت ایران در اتاوا، ربابه فرحی‎مهدویه بعداً به بریتانیا اخراج شد.<br />یازده سال بعد، دستگیری خانم رجوی در فرانسه باعث شده بود سفارتخانه⁭های فرانسه به کانون توجه مجاهدین تبدیل شوند. محمدی در مصاحبه⁭ای گفت: یکی از فرماندهان زن مجاهدین خلق در دفتر مخفی آنان در ویرجینیای ایالات متحده به مصطفی در تورنتو تلفن زد و گفت که وقت خوبی است که کاری انجام شود.<br />به گفته او، این زن هرگز به کلام واضح به او نگفت که خودش را آتش بزند. اما در دیگر نقاط دنیا، فعالان مجاهدین خلق خود را در برابر دوربین⁭های خبری تلویزیونی به آتش کشیده بودند. مصطفی فکر می⁭کرد که اگر همین کار را بکند، مجاهدین به فرزندانش اجازه می⁭دهند به کانادا برگردند.<br />محمدی در حال نزدیک شدن به سفارت فرانسه، بطری بنزین را روی سرش خالی کرد، و در حالی که علیه رژیم ایران فریاد می⁭زد خود را با بنزین خیس کرد. اما قبل از آن که خود را آتش بزند، رهگذرها او را روی زمین انداختند و فندک را از دستش گرفتند.<br />همه چیز در چند لحظه تمام شده بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879">کودکان جنگجو (قسمت سوم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36879/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان جنگجو (قسمت دوم)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان جنگجو (قسمت دوم)نشنال پست کانادا، سی ام سپتامبر 2006از دست دادن پسرریچموند هیل- محمد محمدی، بی⁭قرار و افسرده، با این که خیلی جوان است مانند کسی به نظر می⁭رسد که سختی⁭های زیادی را پشت سر گذاشته. پنج سال در یک اردوگاه چریکی در عراق با هر کسی همین کار را می⁭کند.در 16 سالگی، محمد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874">کودکان جنگجو (قسمت دوم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان جنگجو (قسمت دوم)</B><br />نشنال پست کانادا، سی ام سپتامبر 2006<br />از دست دادن پسر<br />ریچموند هیل- محمد محمدی، بی⁭قرار و افسرده، با این که خیلی جوان است مانند کسی به نظر می⁭رسد که سختی⁭های زیادی را پشت سر گذاشته. پنج سال در یک اردوگاه چریکی در عراق با هر کسی همین کار را می⁭کند.<br />در 16 سالگی، محمد تورنتو را ترک کرد و به اردوگاه اشرف، مقر گروه مقاومت مسلح- که برای سرنگون کردن دولت ایران مبارزه می⁭کند- سفر کرد.<br />والدین او، مصطفی و ربابه، پناهنده⁭های ایرانی و حامیان ستیزه⁭جویانی بودند که به نام مجاهدین خلق ایران شناخته می⁭شوند. اما در اولین مصاحبه⁭هایش پس از بازگشت به کانادا، محمد گفت که فقط به یک دلیل به اردوگاه شبه⁭نظامی در عراق رفته بود: برای بازگرداندن خواهرش سمیه.<br />سمیه در سال 1998 کلاس دوم دبیرستان را ترک کرد و به اردوگاه اشرف سفر نمود. چریک⁭ها به والدین او گفته بودند که سمیه فقط 4 هفته از آنان دور خواهد بود.<br />اما یک ماه گذشت، و بعد یک ماه دیگر، و یک ماه دیگر&#8230; اما، هیچ خبری از سمیه نبود؛ نه نامه⁭ای، نه تماسی. خانواده محمدی تماس با دفتر مخفی چریک⁭ها در ویرجینیا را آغاز نمودند، اما نتوانستند جواب صریحی دریافت کنند.<br />بالاخره یکی از فرماندهان به والدین او گفت: سمیه اردوگاه را دوست دارد و می⁭خواهد آنجا بماند.<br />مجاهدین خلق از حمایت وسیع پناهندگان ایرانی در کانادا برخوردار بود، و مصطفی در شعبه گروه در تورنتو فعالیت می⁭کرد. سمیه با اجازه او به اردوگاه رفته بود، اما مصطفی می⁭گوید هرگز درنظر نداشته دخترش به چریک⁭ها بپیوندد.<br />مصطفی می⁭گوید: او نرفت که به آن⁭ها ملحق شود. او برای دیدن اردوگاه رفت. او را فرستادم تا برای تعطیلات از اردوگاه دیدن کند&#8230; بزرگ⁭ترین اشتباهی بود که در زندگی مرتکب شدم.<br />خانواده محمدی، با این احساس که جایی برای مراجعه ندارند و نگران از مطلع کردن دولت کانادا (آنان حتی به همسایه⁭ها و دوستان گفته بودند که سمیه برای یک برنامه جایگزین دانشجو به فرانسه رفته)، توافق کردند که پسرشان محمد را به عراق بفرستند تا سمیه را پیدا کرده و برگرداند.<br />مصطفی می⁭افزاید: و این دومین اشتباه ما بود.<br />محمد به سمیه نزدیک بود. سمیه برای او مانند مادر بود و محمد خیلی برای او دلتنگی می⁭کرد. دلش می⁭خواست سمیه به کانادا برگردد. او به پیرایش سفر کرد، ستاد مخفی مجاهدین خلق در ایالات متحده، در نزدیکی واشنگتن.<br />رهبران مجاهدین به محمد گفتند که او می⁭تواند به اشرف برود، می⁭تواند خواهرش، و اردوگاه، را ببیند و برگردد. مجاهدین هزینه بلیط وی را پرداخت کردند.<br />محمد در همان مسیری که خواهرش سال قبل طی کرده بود به اردن رفت. از امان، مجاهدین او را از طریق جاده به مرز عراق بردند. او از مرز رد شد و در آنجا خودرویی که منتظرش بود او را به اردوگاه اشرف منتقل کرد.<br />4000 عضو مجاهدین، همگی با یونیفرم سبز رنگ، در اشرف زندگی می⁭کردند. آنان از سراسر دنیا آمده بودند؛ خیلی از آنان تبعیدی⁭های ایرانی از غرب بودند. محمد معتقد است که حدود 100 نفر از آنان از کانادا بودند. دیگر برآوردها حاکی از آن است که این عدد به 50 نزدیک است.<br />زندگی در اردوگاه تحت برنامه منظمی بود.<br />زنان و مردان سختگیرانه در بخش⁭های متفاوتی از اردوگاه از هم جدا شده بودند، و خیلی کم اجازه داشتند با هم تعامل داشته باشند. حتی برای نانوایی ساعات جداگانه زنانه و مردانه در نظر گرفته بودند.<br />بیدارباش در ساعت 4 صبح بود. مردها قبل از صبحانه یعنی 4:30 صبح دوش می⁭گرفتند و صورتشان را می⁭تراشیدند. در ساعت 5:30، کارهای روزمره انجام می⁭دادند، مانند تمیز کردن تانک⁭ها یا رسیدگی به مزرعه.<br />غذای داغ برای نهار از ساعت 10 تا 11:30 ارائه می⁭شد، که پس از آن اعضا تا ساعت 3 بعد از ظهر استراحت داشتند. آنان می⁭خوابیدند یا کتاب می⁭خواندند. هرچیزی غیر از کار؛ هوا آن⁭قدر گرم بود که نمی⁭شد کار کرد.<br />ساعات بعدازظهر به جلسات آموزش سیاسی اختصاص داده شده بودند، بعد از آن از 4:30 به مدت 3 ساعت وقت کار بود. ساعت 7:30 به ورزش اختصاص داشت. آنان فوتبال بازی می⁭کردند یا می⁭دویدند. ساعت 9:30 شام می⁭دادند. قبل از دوش گرفتن و خواب، اعضا در آخرین جلسه آموزشی شرکت می⁭کردند.<br />به گفته سرویس اطلاعات امنیتی کانادا (سی⁭اس⁭آی⁭اس)، مجاهدین خلق برای تلقین به اعضایش از تبلیغات داخلی استفاده می⁭کند. اعضا باید در طول آموزش وفاداری خود را به مریم رجوی، که همراه همسرش مسعود، حکمفرمایی می⁭کنند، نشان دهند: ایران رجوی، رجوی ایران. ایران مریم، مریم ایران.<br />طبق یک گزارش طبقه⁭بندی شده سی⁭اس⁭آی⁭اس که به دست نشنال پست رسیده، این تبلیغات داخلی در جهت ایجاد فضای فرقه⁭ای عمل می⁭کنند چرا که بسیاری از اعضای مجاهدین خلق رجوی⁭ها را همچون خدایان تقدیس می⁭کنند.<br />دو هفته پس از ورود به اردوگاه، محمد هنوز خواهرش را ندیده بود. به گفته او، بهانه⁭ها مختلف بودند: سمیه گرفتار است، او اینجا نیست، زمان می⁭برد، امروز مریض است. وقتی بالاخره یکدیگر را ملاقات کردند یک ماه گذشته بود. دو مسؤول زن مجاهدین نظارت داشتند. سمیه درباره والدینش پرسید اما حمایت خود از رهبران زن و شوهر مجاهدین، مسعود و مریم رجوی، را نیز اعلام کرد، اما به نظر محمد سمیه نقش بازی می⁭کرد.<br />به گفته محمد او خوشحال نبود.<br />محمد، که خواهرش را دیده بود اما نتوانسته بود او را متقاعد به رفتن کند، به فرماندهان مجاهدین خلق گفت که برای برگشتن به خانه آماده است. به او گفتند بعداً. سپس یکی از مسؤولان اداری به او گفت که نمی⁭تواند برود چون قراردادی را امضا کرده است.<br />بعد از 3 ماه، او وفق دادن خود با زندگی اردوگاه را آغاز نمود. او گذرنامه و بلیط هواپیما نداشت (مجاهدین هر دو را گرفته بودند). حتی اگر فرار می⁭کرد، جایی نبود که برود جز یک بیابان بی آب وعلف و پر از مین.<br />وی دوره آموزش سلاح⁭های کوچک را با کلاشینکف پشت سر گذاشت و زیاد در این کار خوب نبود. او خودروها و وانت⁭های اردوگاه را تعمیر و روی موتورهایشان کار می⁭کرد. او می⁭گوید هیچوقت در عملیات⁭های نظامی شرکت نکرده است. من یک عضو نبودم. با مجاهدین بودم، اما عضو نبودم.<br />یک سال پس از ورود، محمد را به پایگاه علوی در شمالشرقی اشرف، فرستادند که به مرز ایران نزدیک⁭تر بود. ملاقات⁭های او با سمیه به سالی یک⁭ بار در جشن⁭های نوروز محدود بودند.<br />در تورنتو، خانواده محمدی منتظر بودند که ببیند محمد سمیه را به خانه می⁭آورد یا نه، اما با گذشت هفته⁭ها پی بردند که محمد هم به سرنوشت خواهرش دچار شده.<br />مصطفی می⁭گوید: مجاهدین خلق او را جذب کرده بود.<br />خانواده محمدی در 23 ژوئن سال 2003 شهروند کانادا شدند. در مراسمی، آنان گواهینامه⁭هایی را به امضای وزیر مهاجرت النور کاپلان دریافت کردند که در آن⁭ها نوشته شده بود: به خانواده کانادا خوش آمدید.<br />اما خانواده خودشان دچار آشفتگی بود. مصطفی به فعالیت خود در شبکه مجاهدین خلق در کانادا ادامه داد، و در راهپیمایی⁭های آنان شرکت کرد، اما به گفته او این فقط به این خاطر بود که فکر می⁭کرد این کارها به بازگشت دختر و پسرش به کانادا کمک می⁭کند.<br />با شدت گرفتن حملات مجاهدین در سال 2001، سپاه پاسداران ایران با حمله راکتی به شش اردوگاه مجاهدین در عراق پاسخ داد. چندین موشک سطح به سطح اردوگاه اشرف را هدف قرار دادند، و پنج موشک نیز به علوی اصابت کرد.<br />محمد بار دیگر در سال 2001 خواستار خروج از اردوگاه شد، اما به گفته او مجاهدین تحمل ترک گروه را ندارد. محمد را در مقابل جمعی از مردان آوردند، و آنان او را سرزنش کردند و بر رویش آب دهان انداختند. او نرم شد و موافقت کرد که بماند.<br />محمد در مصاحبه⁭ای گفت که هر کس مجاهدین را ترک کند تعقیب و کشته می⁭شود. (محمد هنوز برای زندگی خود نگران است و اجازه نداد برای این مقاله از او عکس گرفته شود).<br />مصطفی که خیلی نگران بود نامه⁭هایی را برای محمد نوشت و از او خواست خبری بدهد. در تاریخ 22 نوامبر 2002، او برای رجوی⁭ها نامه نوشت، و آنان را برادر مسعود و خواهر مریم خطاب کرد.<br />او نوشت: در سایه امام مهدی برایتان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم و امیدوارم که تحت رهبری شما از شر حاکمیت ضدبشری ملاها در ایران نجات پیدا کنیم.<br />برادر و خواهر عزیز، ما، امضاکنندگان زیر، مصطفی و محبوبه محمدی، متواضعانه خواستار آن هستیم که امکان ملاقات ما با فرزندانمان، سمیه و محمدرضا را در طول تعطیلات کریسمس فراهم کنید.<br />با گرم⁭ترین آرزوها برای شما و پیروزی جنبش شما در سال جدید، از کمک شما در این مورد قدردانی می⁭کنیم<br />او هرگز جوابی دریافت نکرد.<br />__________________<br />نامه یک پدر<br />با سلام⁭هایی به همه اعضای ارتش آزادیبخش که برای سرنگونی رژیم ضدبشری در ایران تلاش می⁭کنند وبا سلام به تو پسر عزیزم.<br />امیدوارم خوب باشی و هرجا هستی خدا و امام مهدی تو را حفظ کنند. محمد عزیز، اگر برای ما نگران هستی مطمئن باش که ما خوبیم و تنها نگرانی ما تو و سمیه و درد تحمل⁭ناپذیر دوری از شما دو عزیز است.<br />محمد عزیز، مادرت خیلی دلش برای شما تنگ شده و ما با تماشای فیلم⁭هایی که از شما داریم خودمان را سرگرم می⁭کنیم. خواهر کوچکت، حوریه، خیلی سریع بزرگ می⁭شود و مدام درباره تو و خواهر بزرگترش می⁭پرسد. هرشب موقع خواب برای هردوی شما دعا می⁭کند.<br />برادر کوچکت مرتضی حالا دیگر بزرگ شده و او هم برای شما ابراز نگرانی می⁭کند.<br />محمد عزیز، می⁭دانم که وقت آزاد نداری که برای ما نامه بنویسی اما نامه⁭هایی که از طرف تو قبل از سال نو نوشته شده بودند 3 تا 4 ماه بعد از آن تاریخ به دست ما رسید.<br />گرچه باخبر شدن از تو خوشحالمان کرد، اما چون نمی⁭شود باور کرد که این قدر گرفتاری که چند دقیقه فرصت پیدا نکنی که خودت یک نامه بنویسی کمی نگران شدیم. می⁭دانی که دیدن دستخط خودت ما را واقعا خوشحال می⁭کند.<br />به خاطر نگرانی⁭ها و دلواپسی⁭های این جریان است که هر راهی را برای مطمئن شدن از سلامتی تو و خواهرت امتحان کرده⁭ایم. لطفا با دستخط خودت برای ما نامه بنویس، یا هرچه زودتر تماس بگیر. اگر خیلی زود از شما خبری نگیریم مجبوریم هرکار ممکن را انجام دهیم تا نتیجه بگیریم.<br />بنابراین، لطفا، خودت یا خواهرت با ما تماس بگیرید و ما را از سلامتی خودتان مطمئن کنید.<br />خدانگهدار<br />پدرت<br />مصطفی و محبوبه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874">کودکان جنگجو (قسمت دوم)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36874/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان جنگجو (قسمت اول)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 27 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان جنگجو (قسمت اول)&#160;نشنال پستدر توطئه⁭ برای سرنگون کردن دولت ایران، نوجوانان کانادایی جذب ]گروه تروریستی مجاهدین[ می⁭شدند.تحقیقات&#8221;نشنال پست&#8221; نشان داده که گروه تروریستی و ممنوعه مجاهدین خلق نوجوانان را در کانادا جذب نموده و برای سرنگون کردن دولت ایران با استفاده از زور آنان را به خارج اعزام کرده. یک گزارش چند قسمتی درباره⁭ [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863">کودکان جنگجو (قسمت اول)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان جنگجو (قسمت اول)<br /></B><br />&nbsp;<b>نشنال پست</B><br />در توطئه⁭ برای سرنگون کردن دولت ایران، نوجوانان کانادایی جذب ]گروه تروریستی مجاهدین[ می⁭شدند.<br />تحقیقات&#8221;نشنال پست&#8221; نشان داده که گروه تروریستی و ممنوعه مجاهدین خلق نوجوانان را در کانادا جذب نموده و برای سرنگون کردن دولت ایران با استفاده از زور آنان را به خارج اعزام کرده. یک گزارش چند قسمتی درباره⁭ خانواده⁭ای ایرانی را آغاز می⁭کنیم که عمیقاً در فعالیت⁭های این گروه چریکی شرکت داشتند، و اکنون پشیمان هستند.<br />***<br />ریچموند هیل &#8211; تصاویری که در تلویزیون هیتاچی 36 اینچی در خانه مصطفی محمدی در حومه تورنتو به نمایش درمی⁭آیند دختر او سمیه را در یونیفرم شبه⁭نظامی در حالی نشان می⁭دهند که موهایش در زیر یک روسری خاکی که در زیر گردن گره خورده جمع شده است.<br />این نوار ویدیویی از دشت⁭های شمال بغداد، جایی که دخترشان در اردوگاه چریکی اشرف- ستاد سازمان مجاهدین خلق ایران- زندگی می⁭کند به دست خانواده محمدی رسیده است.<br />سمیه، دانش⁭آموز در «موسسه اتوبیکاک کالگییت»، در سال دوم دبیرستان ترک تحصیل کرد تا به شورشی⁭ها ملحق شود، و در چند سال گذشته خانواده⁭اش هر کاری کرده⁭اند تا او را به کانادا برگردانند. آنان نامه⁭هایی را برای فرماندهان چریک⁭ها و دولت کانادا نوشته⁭اند و چهار بار به عراق مسافرت کرده⁭اند. اما سمیه هنوز آنجا است.<br />برادر کوچک⁭تر او می⁭گوید:&#8221;او شستشوی مغزی شده. دولت کانادا باید او را از آنجا خارج کند. ما می⁭دانیم که خواهرمان تروریست نیست.&#8221;<br />نگرانی باعث بی⁭خواب و عصبی شدن خانواده محمدی گردیده، اما وقتی خانواده محمدی می⁭دانند که دخترشان عضو گروهی است که دولت کانادا سازمان تروریستی- در خطرناک⁭ترین کشور دنیا- قلمداد می⁭کند، می⁭دانند که آ⁭ن⁭ها نیز مقصرند چرا که سمیه با رضایت آنان به اردوگاه رفته است.<br />مصطفی، که خودش یکی از فعالان سابق گروه بوده، در مورد مجاهدین خلق می⁭گوید:&#8221;من به آنان اعتماد کردم. زمانی که دخترم را فرستادم، به آنان اعتماد داشتم&#8230; من فکر می⁭کردم که این سازمان به حقوق بشر احترام می⁭گذارد. هرگز فکر نمی⁭کردم که همان کاری را انجام دهند که رژیم انجام می⁭داد.&#8221;<br />تحقیقات&#8221;نشنال پست&#8221; نشان می⁭دهد که مجاهدین خلق نیروهای خود را به کانادا فرستاد تا از نوجوانان ثبت نام کنند و آنان را به اردوگاه اشرف اعزام نمایند، جایی که در آن مسلح می⁭شدند و برای سرنگون کردن دولت ایران با استفاده از زور تعلیم می⁭دیدند.<br />یک گروه ایرانی در تورنتو،&#8221;مرکز افکار، گفتگو و حقوق بشر در ایران&#8221;، می⁭گوید که 3 پسر و 7 دختر زیر 18 سال به اشرف فرستاده شدند.<br />این نوجوانان از تورنتو، مونترال و اتاوا بودند. چندین نفر دیگر بالای 18 سال هم به اردوگاه رفته⁭اند.<br />مشخص شده که تا امروز، فقط یک کانادایی از اشرف به کانادا برگشته. بقیه تا این لحظه در اشرف باقی مانده⁭اند، علیرغم میل باطنی و به خاطر ناتوانی برای خروج، و سمیه نیز در میان این افراد است.<br />پس از آن که ایران به دست ملاها افتاد، خانواده محمدی از تهران گریختند. انقلاب اسلامی آیت⁭اله خمینی در سال 1979 با پشتیبانی وسیعی همراه بود.<br />مجاهدین خلق، به رهبری مسعود رجوی، یکی از قوی⁭ترین حامیان شورش برای سرنگون کردن شاه بود، که به حکومت آیت الله خمینی منتهی شد. اما وقتی رژیم سرکوب گروه⁭های اپوزیسیون را آغاز نمود، مجاهدین خلق مخالفت با رژیم جدید ، ترور مسئولان کلیدی دولت و هواپیماربایی را در ایران شروع کرد. در بعضی موارد، این گروه از بمبگذاران انتحاری استفاده کرد.<br />در تهران، مصطفی در مجاهدین خلق فعالیت می⁭کرد، گرچه می⁭گوید هرگز یک عضو نبوده، بلکه فقط هواداری بوده که مطالب ارائه می⁭کرده و سعی داشته دیگران را نیز برای ملحق شدن متقاعد کند. اما خانواده⁭ او عمیقاً در گروه شرکت داشتند.<br />برادرزن او، هادی حمزه دولابی، به مجاهدین ملحق شد اما در سال 1981 دستگیر و سه سال بعد توسط سپاه پاسداران اعدام شد. خواهر زن او، حوریه حمزه، نیز به مجاهدین پیوست، اما در سال 1988 کشته شد.<br />مصطفی، که تحت نظر بود و برای زندگی خود نگران بود، همراه با همسر و فرزندانش در سال 1992 به ترکیه گریخت. هجده ماه بعد، اتاوا خانواده محمدی را به عنوان پناهنده تشخیص داد، و در سپتامبر 1994، آنان به آمستردام و سپس به تورنتو رفتند.<br />در دو ماه اول، آنان در یک اردوگاه پناهندگان در&#8221;اسکاربرو&#8221; زندگی کردند، اما با آغاز اولین زمستان برای آنان در کانادا، در آپارتمانی در&#8221;اتوبیکاک&#8221; مستقر شدند.<br />در بهار، مصطفی برای جشن گرفتن نوروز، سال جدید ایرانی، به یک همایش اجتماعی رفت. برخی از فعالانی که یک شبکه حمایتی برای مجاهدین خلق در کانادا را اداره می⁭کردند آنجا بودند و مصطفی را به دفتر خود در تورنتو دعوت کردند.<br />از بیرون، مانند یک خانه معمولی در یک محله مسکونی به نظر می⁭رسید. اما در داخل، همه یونیفرم⁭های مجاهدین خلق را به تن داشتند، و دیوارها با پرچم⁭ها و تصاویر رجوی و همسرش مریم تزیین شده بودند.<br />این خانه ستاد شبکه حمایت بین⁭المللی مجاهدین در کانادا بود. از این خانه معمولی، مجاهدین خلق اعتراضات را سازماندهی می⁭کرد و به جمع آوری پول می⁭پرداخت. و نیز به جذب نیرو برای اردوگاه اشرف- پادگان نظامی 36 کیلومتر مربعی که صدام حسین برای مجاهدین خلق در عراق در نظر گرفته بود تا حملاتی را علیه ایران انجام دهند- نیز مشغول بود.<br />مصطفی فیلمهای تبلیغاتی را همراه با همسر و فرزندانش در این مرکز تماشا کردند و در جلسات گروه شرکت نمودند.<br />او که رژیم را مقصر مرگ اعضای خانواده⁭اش می⁭دانست و مشتاق بود که سرنگونی رژیم ایران را ببیند، چند ساعت در روز را برای جمع آوری پول برای سازمان صرف می⁭کرد. او خانه به خانه می⁭رفت، یا گوشه خیابان نزدیک&#8221;دونداس&#8221; و&#8221;اسپادینا&#8221; می⁭ایستاد. وی تصاویر کودکان گریان را نشان می⁭داد، و داستان⁭هایی را درباره⁭ی نحوه⁭ی اعدام شدن والدین⁭ آنان توسط رژیم ایران تعریف می⁭کرد. روزهای شنبه و یکشنبه، دخترش سمیه در کارها به او کمک می⁭کرد. او در آن زمان 13 سال ، یا شاید 14 سال داشت.<br />در سال 1997، مجاهدین حرکت وسیعی را برای جذب نیرو آغاز کرد. نیروهای مبارز در حال پیر شدن بودند، و برای طراوت بخشیدن به ارتش خلق به خون جوان نیاز بود. در طول جنگ خلیج فارس در سال 1991، اعضای مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف کودکان خود را برای امنیت به خارج فرستاده بودند. برخی از آنان به کانادا آمدند تا با عمه⁭ها و عموهای خود زندگی کنند. نیروهای سازمان که موظف به جذب⁭ نیرو بودند وظیفه داشتند که آنان را، همراه با هر تعداد مهاجری که می⁭توانند جذب کنند، به اردوگاه برگردانند.<br />یکی از این عوامل که به کانادا آمد زن ریزاندامی بود که عینک و روسری داشت و به نام مرضیه شناخته می⁭شد. او به سمیه توجه زیادی داشت. آنان درباره⁭ی عمه سمیه (که سمیه خیلی به اوعلاقه داشت) صحبت کردند؛ عمه⁭ای که در مبارزات مجاهدین در حدود یک دهه قبل کشته شده بود. مرضیه تصاویر اردوگاه اشرف را به سمیه نشان داد و از آن به عنوان&#8221;یک جای خیلی خوب&#8221; یاد کرد.<br />او سمیه را متقاعد نمود که در تظاهراتی در واشنگتن شرکت کند، و در 30 ژوئن 1997، سمیه از مرز عبور کرد تا به&#8221;پیرایش&#8221; &#8211; مقر مخفی مجاهدین خلق در&#8221;اسلیپی هالو&#8221;، ویرجینیا- برود. سمیه فیلمهای اردوگاه اشرف را تماشا کرد و با سیما، رئیس شبکه جذب نیرو برای مجاهدین در ایالات متحده ملاقات نمود؛ سیما به او پیشنهاد داد که برای دیدن قبر عمه⁭اش به عراق سفر کند.<br />سمیه به تورنتو برگشت و کلاس دوم دبیرستان را آغاز نمود، اما برای پیوستن به مجاهدین خلق ترک تحصیل کرد. او فقط 17 سال داشت، اما سیما به خانواده محمدی گفت که دخترشان بعد از یک ماه صحیح و سالم برمی⁭گردد.<br />مصطفی در آن زمان عقاید مساعدی نسبت به مجاهدین خلق داشت. هنوز سه سال به دوره امنیتی پس از 11 سپتامبر مانده بود، و مجاهدین هنوز به عنوان گروه تروریستی ممنوعه نشده بودند.<br />مصطفی می⁭گوید:&#8221;ما فکر می⁭کردیم که آن⁭ها یک گروه ناسیونالیست هستند که می⁭خواهند دولت ایران را سرنگون کنند&#8221;. درمورد اشرف او فکر می⁭کرد که مانند همه اردوگاه⁭های دیگر است که توسط آدم⁭های خوب اداره می⁭شود.&#8221;برای همین با رفتن دخترم به آنجا موافقت کردم.&#8221;<br />سمیه گفته که والدینش هزینه سفر هوایی او را پرداخت کردند. مصطفی چنین چیزی را تکذیب می⁭کند.<br />وی می⁭گوید:&#8221;من پول نداشتم.&#8221; او تاکید می⁭کند که دفتر مجاهدین در ایالات متحده بلیط را خریداری کرده.<br />وی می⁭افزاید:&#8221;به نظر من هدف فقط فریب دادن افراد جوان و بردن آنان به آنجا بود. در آن زمان، من نمی⁭دانستم.&#8221; او فکر می⁭کرد که سمیه مانند یک دانشجوی جایگزین خواهد بود.<br />در فوریه سال 1998، سمیه از نیویورک به آمستردام، و سپس به امان، اردن، رفت. از آنجا، از طریق جاده به بعداد منتقل شد و سپس 65 کیلومتر به سمت شمال بغداد طی کرد تا به پایگاه شورشیان رسید.<br />در طول دهه بعد، اردوگاه اشرف خانه او خواهد بود.<br />_________________<br />رمزگشایی سازمان مجاهدین خلق<br />مجاهدین خلق یک سازمان تروریستی ایرانی است که تا این اواخر در عراق مستقر بود. این گروه به یک ایدئولوژی التقاطی پایبند است که تعابیر خود از اسلام شیعی و اصول مارکسیستی را درهم می⁭آمیزد. گروه سعی دارد رژیم فعلی در ایران را سرنگون کند و یک جمهوری اسلامی سوسیالیست دموکراتیک وضع کند. سوسیالیسم اسلامی فقط با تخریب رژیم فعلی و حذف تأثیر غرب، که&#8221;غربزدگی&#8221; خوانده می⁭شود، امکانپذیر است. برای نیل به این ایدئولوژی اسلامی، استفاده از نیروی فیزیکی، مبارزه مسلحانه یا جهاد ضروری است. این سازمان، علاوه بر اتحاد با صدام حسین، با&#8221;امل&#8221; (که حزب⁭اله از آن منشعب شده)، حزب دموکراتیک کردستان ایران، سازمان آزادیبخش فلسطین، فتح و دیگر احزاب فلسطینی ارتباط دارد یا داشته است. مجاهدین خلق حتی به ارتباط مقطعی در گذشته با رژیم طالبان در افغانستان مظنون است. <br />منبع: <br />&#8220;Currently listed entities,&#8221; Public Safety and Emergency Preparedness Canada, (www.psepc-sppcc.gc.ca/prg/ns/le/cle-en.asp).<br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863">کودکان جنگجو (قسمت اول)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36863/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مجاهدین کودکان را به اردوگاه⁭های نظامی اعزام می⁭کرده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجاهدین کودکان را به اردوگاه⁭های نظامی اعزام می⁭کردهنشنال پست / 23 سپتامبرتحقیقات نشنال پست نشان می⁭دهد که مجاهدین خلق گروه تروریستی ایرانی، کودکان کم سن و سال را به خارج از کانادا می‎برده و به اردوگاهی چریکی در عراق اعزام می‎کرده است.مجاهدین خلق نیروهای خود را به تورنتو فرستاد تا جوانانی را که اصالتاً ایرانی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858">مجاهدین کودکان را به اردوگاه⁭های نظامی اعزام می⁭کرده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>مجاهدین کودکان را به اردوگاه⁭های نظامی اعزام می⁭کرده</B><br />نشنال پست / 23 سپتامبر<br />تحقیقات نشنال پست نشان می⁭دهد که مجاهدین خلق گروه تروریستی ایرانی، کودکان کم سن و سال را به خارج از کانادا می‎برده و به اردوگاهی چریکی در عراق اعزام می‎کرده است.<br />مجاهدین خلق نیروهای خود را به تورنتو فرستاد تا جوانانی را که اصالتاً ایرانی هستند برای پیوستن به یک جنبش مقاومت مسلح (با هدف سرنگون کردن دولت ایران) تشویق نمایند.<br />اعضای سابق گروه در مصاحبه⁭های خود گفتند که مجاهدین خلق، که از سال 2005 تحت قوانین کانادا یک سازمان تروریستی محسوب می⁭شود، در پایگاه⁭⁭ خود در منازل مسکونی در تورنتو فعالیت می⁭کرد.<br />آنان افزودند: گرچه پایگاه⁭های آنان از بیرون همانند خانه⁭های معمولی به‎نظر می⁭رسید، در داخل همه یونیفرم نظامی به‎تن می⁭کردند و دیوارها با پرچم⁭ها و تصاویر رهبران گروه تزیین شده بودند.<br />شبکه‎ی مجاهدین خلق در کانادا به جمع‎آوری پول، برگزاری اعتراضات علیه ایران و لابی سیاست‎مداران مشغول بود، اما جوانان بسیار کم سن و سال را نیز جذب می⁭کرد تا به اردوگاه دورافتاده⁭‎ی نظامی در نزدیکی مرز ایران و عراق (به نام اشرف) اعزام شوند.<br />فعالان سابق مجاهدین خلق گفتند که پایگاه مجاهدین در کانادا با یک پایگاه مشابه (پایگاه پیرایش) در ویرجینیای امریکا رابطه⁭‎ی تنگاتنگی داشته است. نشنال پست موفق شده فیلم⁭های ویدیویی از جلسات جذب نیرو را که در آنجا انجام می⁭شده ببیند.<br />یک مرد تورنتویی که از سن 16 سالگی و به‎مدت پنج سال در اردوگاه اشرف بوده در مصاحبه گفت که تعلیمات نظامی را طی کرده اما پس از درخواست برای بازگشت زندانی شده است.<br />این روایت با گزارش اخیر دیده⁭بان حقوق بشر، مبنی بر این‎که مجاهدین خلق اعضای ناراضی‎ای که تلاش کردند از اردوگاه خارج شوند را زندانی و مورد شکنجه قرار داده و حتی به‎قتل رسانده است، هم‎خوانی دارد.<br />مرکز افکار، گفتگو و حقوق بشر در ایران که یک گروه حقوق بشری در تورنتو است می⁭گوید 9 مورد دیگر را نیز مستند کرده که در آن⁭ها کودکان زیر 18 سال از کانادا به اشرف فرستاده شده بودند. این موارد کودکانی از تورنتو، مونترآل و اتاوا را در بر می⁭گیرد.<br />سمیه محمدی که در زمان جذب در مجاهدین خلق در سال 1998 فقط 17 سال داشته و سال دوم دبیرستان را در مؤسسه اتوبیکوک کالگییت طی می⁭کرده از جمله‎ی این موارد است.<br />وی در نامه⁭ای به سفارت کانادا در اردن از دولت خواست برای بازگرداندن وی به تورنتو کمک کند اما از آن زمان به بعد گفته که می⁭خواهد با دیگر مجاهدین بماند.<br />پس از حمله به عراق در سال 2003، اردوگاه اشرف توسط ارتش امریکا مورد هجوم قرار گرفت و خلع سلاح شد. اما اکثر کودکان مقاومت در آنجا باقی مانده⁭اند، خواه علی‎رغم میل باطنی یا به‎خاطر ناتوانی برای ترک اردوگاه.<br />از میان حدوداً 4000 چریک مجاهدین در اردوگاه، نزدیک به 300 نفر به ایران برگشته⁭اند و 200 نفر نیز از گروه جدا شده و به اردوگاه امریکایی به نام تیپف پناه برده⁭اند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858">مجاهدین کودکان را به اردوگاه⁭های نظامی اعزام می⁭کرده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36858/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بچه های قربانی جنایت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 09 May 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468</guid>

					<description><![CDATA[<p>بچه های قربانی جنایت قبل از انقلاب ایدئولوژیک، بچه ها از نوزاد تا دبیرستانی در اردوگاه های مجاهدین در عراق جدای از پدر و مادرشان نگه داری می شدند. برای این که پدرو مادرها بتوانند مبارزه کنند! عده ای از اعضای سازمان برای مراقبت از بچه ها در نظر گرفته شده بودند که البته ان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468">بچه های قربانی جنایت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>بچه های قربانی جنایت </B><br />قبل از انقلاب ایدئولوژیک، بچه ها از نوزاد تا دبیرستانی در اردوگاه های مجاهدین در عراق جدای از پدر و مادرشان نگه داری می شدند. برای این که پدرو مادرها بتوانند مبارزه کنند! عده ای از اعضای سازمان برای مراقبت از بچه ها در نظر گرفته شده بودند که البته ان ها به هیچ عنوان نبایست پدر و مادر بچه ها می بودند! بعد از سال 66 همه در اسارت گاه اشرف جمع شدند، تعداد بچه ها بین 600 تا 700 نفر بود، کودکان و نوجوانانی که فقط اجازه داشتند چند ساعت در هفته پدر و مادرشان را ببینند و خدا می داند که بقیه ی روزهای هفته با چه فشار روحی زندگی می کردند! پس از سال 68 که موضوع طلاق اجباری پیش آمد، کودکان در همان مدرسه نگه داری می شدند و در واقع زندانیان کوچک و بی گناهی بودند که در چنگال رجوی و یارانش اسیر بودند. این بچه ها ان قدر در محیطی بسته و محدود رشد کرده بودند که حتی معنی پول را نمی دانستند، یک بار که تعدادی از آن ها را برای مداوا به بغداد برده بودند، می خواستند از مغازه ها اسباب بازی بردارند، وقتی مسئولشان گفته بود نمی شود بردارید، باید پول داد و خرید ، گفته بودند خاله پول یعنی چه؟! خرید یعنی چه؟! تازه رهبری بر سرشان منت هم می گذاشت که :بچه های دیگر این امکانات شما را ندارند!! این غذایی که شما می خورید را ندارند و&#8230; البته شاید هم راست می گفت: چون هیچ کسی و هیچ کودکی در دنیا در وضعیتی مشابه وضعیت کودکان سازمان زندگی نکرده و نمی کند؟! <br />به هر حال در سال 69 هم زمان با شروع جنگ خلیج فارس تصمیم گرفتند، کودکان را به خارج منتقل کنند. با هواداران سازمان هم صحبت کرده بودند ،قرار شده بود که هر کس تعدادی از بچه ها را نزد خود نگه دارد. صحنه ی خداحافظی بچه ها واقعاً عجیب و دردناک بود ، خیلی دردناک. فیلم آن هم موجود است ، اگر چه قبل از آن هم اجازه ی دیدن پدر و مادرشان را نداشتند اما حالا وضع بدتر می شد ، خیلی بیش تر از قبل از والدینشان دور می شدند، هیچ کدام تمایلی به رفتن نداشتند اما مجبور بودند، باید می رفتند تا سازمان و رهبران خیانت کارش سریع تر به اهداف پلید خود نزدیک شوند.<br />بچه ها با گریه از پشت شیشه های اتوبوس خانواده هایشان را ترک کردند و خیلی از آن ها دیگر هیچ وقت پدر و مادرشان را ندیدند؟! <br />درست مثل قبل از عملیات فروغ که نفرات با بچه هایشان خداحافظی می کردند ،خیلی از آن مادرها هرگز برنگشتند، رفتند جنگیدند چون هرگز فکر نمی کردند فاصله ی حرف تا عمل رهبرشان این قدر زیاد باشد! به راستی اگر می دانستند باز هم جان شیرینشان را در این راه صرف می کردند! و حالا فرزندان آنان که شاهد این خیانت های آشکار سازمان هستند چه احساسی دارند و چه قدر بر عمر به هدر رفته ی والدینشان حسرت می خوردند؟! و چه کسی پاسخشان را خواهد داد! <br />اما ستم سازمان به این کودکان مظلوم به همین جا ختم نشد، چند سال بعد وقتی که آن ها بزرگ شدند و خوب می توانستند در راستای اهداف پلید رجوی کار کنند و نقش سیاهی لشکر را بازی کنند، عده ای را به بهانه ی دیدار پدر و مادر و عده ای را برای گرفتن انتقام خون والدینشان به اشرف کشاندند و برای چندمین بار روح خسته شان را آزرده کردند؟! و نتیجه اش آلان محمدی هایی شد که در سن 16 سالگی بر اثر فشار شدید در برج نگهبانی با سلاح کلاشینکف خودکشی کرد و بسیاری دیگر که در حسرت یک روز زندگی آزاد، رنجور و افسرده شدند! آری کم نیستند کسانی که این گونه فدای خودکامگی ها و خود محوری های رجوی شدند تا با هر روز فدا شدنشان او را یک گام به سراب آرزوهای غیرانسانی اش نزدیک تر کنند؟! و آیا امروز کسی داد خواه این قربانیان مظلوم خواهد بود؟ آیا هیچ مرجع بین المللی به این جنایات رسیدگی خواهد کرد؟! <br />&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468">بچه های قربانی جنایت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36468/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودکان ارتشی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 05 May 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456</guid>

					<description><![CDATA[<p>کودکان ارتشی یاسر عزتیبا سلام به دوستان و هموطنان عزیز و شریف ایرانی. خواستم بطور خلاصه گوشه ای ازداستان نحوه بزرگ شدن کودکانی که بخاطر انتخاب پدران و مادران خود مهره های قربانی تنور جنگ روانی میهنمان شده اند را باز گو کنم. لذا در این خاطره کوتاه سعی داشتم فقط نحوه و پایه ترین [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456">کودکان ارتشی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><b>کودکان ارتشی </B><br />یاسر عزتی<br />با سلام به دوستان و هموطنان عزیز و شریف ایرانی. خواستم بطور خلاصه گوشه ای ازداستان نحوه بزرگ شدن کودکانی که بخاطر انتخاب پدران و مادران خود مهره های قربانی تنور جنگ روانی میهنمان شده اند را باز گو کنم. لذا در این خاطره کوتاه سعی داشتم فقط نحوه و پایه ترین حق و حقوق یک کودک را اشاره کرده باشم. چرا که ابتدایی ترین حقوق در این قرن جای خود را پیدا نکرده و اگر مثال های دردناک تری بزنیم گویا ابتدایی ترین حق یک کودک را نادیده گرفتیم. <br />اگر نامی را آوردم فقط بخاطر گواهی بوده تا توطعه های باند گروهک مافیایی رجوی با سند افشاء شود. وبرای احترام کسانی که در اروپا هستند خود داری ازبکار بردن نام فامیلی آنها کردم. در ادامه تمام تک تک کلمات را سعی کرده تا با همان زبان آن دوره بنویسم.<br />در سال 1364 در کشورعراق, شهرکرکوک چند پانسیون بودند که نام جوادی را تشکیل می دادند. اولین رفتار نظامی پادگانی که انجام می شد دیدارکودک ازمادرخود یک بار درهفته بود و برای ما بچه ها امری کاملآ عادی و روالی بود. در صورتی که این یک جمله است و کتاب ها جنایت و خاطره به همراه دارد. هر روز صبح بعد ازاتمام صبحانه بصورت نظامی در صف قرارمی گرفتیم و ازجلو نظام و از راست نظام را به ما آموزش می دادند. درآن زمان کودکان در صبحگاه از 4 سال به بالا شرکت داشتند که من 5 سالم در آن زمان بود. روبرویمان عکسهای مسعود و مریم رجوی ماننده بت جلویمان قرار داشت که به ما می گفتند بگوییم عمو مسعود و خاله مریم ( به جای رهبرعقیدتی ) و کسی که پدریا مادرش قربانی تنور جنگ رجوی می شد مامان مریم و بابا مسعود نام می برد و به این گونه نام مسعود و مریم از کودکی مقدس درذهن ما شکل می گرفت. درروزهایی که مجاهدین مناسبتی را داشتند بچه ها با نمایشنامه آن را اجرا می کردند. یادم می آید منصور( که در کشور کانادا است) و یاسر مفیدی (در اشرف) و امید و آرمان(کشور آلمان) و&#8230;. با پتو سنگر می ساختند و با صلاح های چوبی نقش عملیات های گردانی را اجرا میکردند. چون من سنم کم بود و مادرم مربی دختران بود درنمایشنامه های دختران هم شرکت می کردم. یادم می آید مریم صنوبری(در قرار گاه اشرف) با چند دختر دیگرنمایشنامه جوانانی که از مدرسه فرار می کنند برای عملیات سوژه زنی را اجرا می کردند. به این صورت رقابتی ایجاد می شد که کودکان جذب فضای نظامی می شدند. اثراین گونه نمایشنامه ها به این صورت بود ,کسانی که در نمایشنامه ها شرکت می کردند دیگر کمتر دیگران را تحویل می گرفتند و احساس بزرگتر بودن را می کردند. آموزش تشکیلاتی از همان دوره کودکی آغازمی شد و کسانی که بزرگ تر بودند برکوچکترها مسئول بودند که باعث کینه ما کوچولوها می شد. چون آنها از کارها یمان به مسئولین گزارش می دادند و ما کوچولوها آنها را پاسدار مینامیدیم. یک روز هنگام خوردن ناهاردعوای شدیدی بین ما و بزرگترها ایجاد شد که هر چی ماست وغذا بود ما کوچکترها به سمت پاسدارها پرتاب کردیم. از آن روز به بعد اتحاد جدیدی ایجاد شد که کسی جرأت گزارش دادن به مربیان را نداشت و اگر کسی تنبیه میشد سعی می کردیم پاسدار را پیدا کنیم. البته به زبان آن روزها میگویم. یک روز ماشین بچه های بزرگتر تصادفی کرد وخیلی ها بشدت مجروح شدند ولی از همان زخمها برای نمایشنامه استفاده شد و شهادت و رنج بگونه ای ارزش و افتخار برایمان شده بود. درهمان سالها دختران از کلاس اول ابتدایی می بایست حجاب بر سر می کردند که بعد از یک سال بدلیل فسادهای ایدئولوژیکی آن دوره مجاهدین برای چهره سازی تغییراتی انجام دادند و حجاب بجای کلاس اول ابتدایی از کلاس اول راهنمایی شد. فسادی که در آن دوره بود بحث ازدواج مسعود و مریم بود که همراه خود نوشابه و خوردن غذا بر روی میز و صندلی, خوابیدن بر تخت خواب و&#8230;&#8230;. ممنوع شده بود که بعد از مدت کوتاهی رجوی فتواهای خود را پس گرفت. شنبه ها بعد اذان صبح مدیر مدرسه معروف به صابر(نام تشکیلاتی ) در مدرسه مصباح در قرارگاه اشرف, ناخن ها را چک می کرد و اگر کسی ناخن بلند داشت جلو آورده می شد و روی دستانش خطکش می زدند. برای بدست گرفتن کنترل هر چه بیشتر بچه ها هر هفته نمره انضباطی از طرف مدرسه داده می شد و نمره پایین تراز 18 فرد ازتمام برنامه های ورزشی, تلوزیونی و تفریحی محروم می شد. ولی هر چند کنترل و فشار مسئولین برما بیشتر می شد اتحاد میلیشیا آنها را شکست میداد. واقعیت این است توطعه های رجوی در زمان کودکی کم نبود و همیشه از تنبیه های دسته جمعی که الگویی از ارتش گرفته شده است را عملی برای فشار و خورد کردن اتحاد بچه ها انجام می دادند. امروز هم به گونه ای این فشارها را می شود دید که از طریق احساسات پدران و مادران, مجاهدین چطور کودکان را به مراسم های خود جذب می کنند. اما بقول حیدر نقاش که در کمپ آمریکایی ها است می گوید: فعلآ داریم آب خنک می نوشیم. آدم تا سرش به سنگ نخورد آدم نمی شود.. اما چرا علیرغم این همه درد من و دوستانم به عراق رفتیم. چرا آنها ماندند و من فرار را انتخاب کردم. چرا آنها راضی هستند و من معترض. چرا آنها افتخار می کنند و من شرم. آیا من اشتباه می کنم و آنها راه درست را می روند.<br />چراها وآیاها و سوالات زیادی است که هر یک دیگری را نفی می کند. رجوی تبلیغاتی می کند که دوستان و اعضای جدا شده هنوز حرف رجوی را باور دارند. ولی از800 کودک فقط 150 نفر را رجوی به عراق توانست ببرد ولی تبلیغات رجوی 650 کودک باقیمانده را نادیده می گیرد. این همان ترس رجوی است که روزی بدست کودکان خود نفرین و لعنت زده شود. روزی رجوی درست بودن استراتژی و ایدئولوژی خود را با نام میلیشیا یعنی همان کودکان, ماندگاری خود را تبلیغ می کرد. وامروز رجوی ترس و وحشت از همین قربانیان مظلوم خود را دارد. چرا که دعوای ماست و غذا را دوباره از سر خواهیم دید. رجوی ضربه را نه از دوست و نه از دشمن بلکه ضربه را از رگ گلوی خود خورد که هیچ انتظارش را نداشت. امیدوارم تجربه ای باشد برای کسانی که سعی بر تکرار این فجایع جنایت جنگی دارند که شمع با آتش خود می سوزد. روح مظلوم خواهر علیرضا قیتانی شاد دختری که با همین نمایشنامه ها و فریب ها در عملیات تنور جنگ فروغ در سال 1367 با سن 16 سال شرکت کرد و چشم از جهان بست و قربانی این جنگ روانی شد. حالا رجوی با شعار آزادی و کودکان و روزکارگر و&#8230;&#8230;.. به صحنه می آید. نام آلان محمدی دختری که با 13 سال سن به عراق فرستاده و اقدام به خودکشی کرد را در هر بیانیه تکرار می کنیم تا فجایع پر افتخار رجوی همیشه زنده بماند. امروز که به گذشته باز می گردم وآنروز ها را مرور می کنم فقط از خودم سؤال می کنم که کودک 7 ساله چه گناهی می تواند بکند که باید تنبیه شود آن هم بصورت دسته جمعی. در قرنی هستیم که تنبیه و خیلی از رفتار ها و کردارها جا و معنای حقیقی خود را پیدا نکرده و صحبت از آنها نیاز به پیشرفت زمان دارد تا جایگاه خود را پیدا کند. چرا که این همه خون ندا حسنی ها بر زمین ریخته شد کسی صدای آنها را نشنید. آن قدر تکرار می کنیم تا آنهایی که سکوت کردند مرز بندی خود را اعلام کنند.<br />رجوی <br />لعنت و نفرین بر روزی که زاده شدی و سلام و درود بر روزی که به دست نسل خود با درد و رنج چشم از جهان ببندی.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456">کودکان ارتشی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36456/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
