<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کیوان رادبین</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کیوان-رادبین</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 20 Dec 2008 20:30:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>کیوان رادبین</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/کیوان-رادبین</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7357</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7357?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کیوان رادبین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/12/21/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%da%a9%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای رجوی منظور حرفم شما هستید. خانم رجوی شما هم من را گول زدید، من در تهران با خلوص نیت و ته قلبم برای شما فعالیت میکردم و شما برایم مثل بت بودید، یک تنه برای شما در مقابل همه و همه می ایستادم و همیشه شکست ناپذیر بودم ولی همین شما من را شکست دادید و تمام احساسات و باورهایم را شکستید و نابودم کردید بطوری که دیگر در درونم اثری از آنها باقی نمانده است. شما من را نابود کردید و شما شیادانه من را گول زدید و خواستید از من یک برده و بت پرست و ربات بسازید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7357">نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" height="210" alt="آقای کیوان رادبین" hspace="10" width="200" align="left" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Radbin/Radbin_Keyvan.jpg" />آقای کیوان رادبین عضو جدا شده سازمان مجاهدین خلق که چند سال پیش توانست از اسارت در قرارگاه اشرف در عراق نجات یافته و نهایتا خود را به کانادا برساند اخیرا نامه ای برای بنیاد خانواده سحر ارسال نموده است که خلاصه بخش هایی از آن در زیر از نظرتان میگذرد</span>.</p>
<p>بنام آنکه جان داد و زندگی داد و بنام خدایی که همیشه حقایق را روشن میسازد و ظالم را رسوا مینماید</span>.</p>
<p>عجب روزگاری است!! غروب و در یکی از شهرهای کانادا است و یک دلم میگوید به بیرون بروم و یک دلم میگوید که زمان برای گشتن زیاد است و کمی روشنگری کنم و کمی دردها را بنویسم! مینشینم و فکرم هم حرف دلم را تایید میکند و یک مرتبه به سمت میز شلوغم میروم و میگویم باشد مینویسم تا تجربه ای برای دیگران باشد تا اشتباهات من را دیگران تکرار نکنند</span>.</p>
<p><span  style="...... </p>
<p><span  style="... </span><span style=" من را یاد کلی خاطره انداخت که مهمترین آن زمانی بود که پدرم اعلامیه های کذایی مجاهدین که درون کمد اطاقم مخفی کرده بودم را دید و یک مرتبه به من گفت &quot;هیچ وقت نمیخواهی راه درست را انتخاب کنی!&quot; که آن روز چقدر با هم جر و بحث کردیم. یادش بخیر</span>.</p>
<p>آری آن روزها سود جوها سوار بر احساسات و خلوص نیتم شده بودند و من را به بیراهه هدایت میکردند و میخواستند ریشه خانواده و احساسات نسبت به خانواده را از همان ابتدا در من نابود کنند</span>. </p>
<p>بله آقای رجوی منظور حرفم شما هستید. خانم رجوی شما هم من را گول زدید، من در تهران با خلوص نیت و ته قلبم برای شما فعالیت میکردم و شما برایم مثل بت بودید، یک تنه برای شما در مقابل همه و همه می ایستادم و همیشه شکست ناپذیر بودم ولی همین شما من را شکست دادید و تمام احساسات و باورهایم را شکستید و نابودم کردید بطوری که دیگر در درونم اثری از آنها باقی نمانده است. شما من را نابود کردید و شما شیادانه من را گول زدید و خواستید از من یک برده و بت پرست و ربات بسازید. شماها برایم نقش ولی فقیه با کت و شلوار و رنگ و لعاب را بازی کردید. شما تمام ارزشهایم را برایم بی ارزش کردید. عجب! شما آنقدر بی رحم هستید که النهایه تمام پرده های انسانیت را دریدید و به من مارک مزدور و چرندیات دیگر زدید. من در ایران از هیچ چیزی واهمه نداشتم و برای هدفم برای آزادی و رفاه همه مردم ایران عزیزم یک تنه در میان جریان حق طلبی مردم مبارزه کردم. همه نوع انتقادات به حاکمیت دیکتاتور در کشورم کردم و بارها مورد تعقیب و ضرب و شتم قرار گرفتم. بارها حقم مانند اکثریت جامعه زایل و تباه شد. بله من هم جزو نسل سوخته بعد از انقلاب هستم که تمام آرزوهایم دانه به دانه له و لگد مال و تکه تکه شد. شماها با ظاهری میش گونه و درونی درنده برای من به عنوان ناجی بودید ولی وقتی به شما نزدیک شدم من را بلعیدید طوری که دیگر اثری از من باقی نماند&#8230; شما با شیرینی تان که درونش سم بود من را کشتید و نابود کردید. ایمان و اعتقاداتم را از من گرفتید و من را به یک آدم بی اعتقاد تبدیل کردید. شماها میگفتید که در پاسدارخانه های رژیم بالاجبار آدمها را مجبور به نماز خواندن میکنند ولی در پاسدار خانه های شما&#8230; به بچه ها تجاوز جنسی میشد و بارها من شاهد آن بودم که چطور کادرهای قدیمی تان به بچه های کم سن و سال تجاوز میکنند ولی خاموش ماندم و سوختم. شما میگفتید جمهوری اسلامی منتقدانش را مورد ضرب و شتم قرار میدهد و میکشد ولی در حاکمیت مطلقه شما در اشرف در خفا این کار انجام میشد و منتقدان را در خفا مورد ضرب و شتم قرار میدادند. حسن نورعلی یادت باشد آن روزی را که من را در پشت پذیرش </span>۸۳</span><span style=" به مدت نیم ساعت مورد ضرب و شتم قرار میدادی... هرگز یادم نمیرود. هنوز بعضی شبها آن روز مثل کابوس به سراغم می آید و آزارم میدهد</span>.</p>
<p>هنوز بابت آن روزها زجر میکشم. در رفتارم آنقدر تاثیر گذاشته است که باعث آزار و اذیت اطرافیانم میشود. من که روزگاری بیشتر از </span>۵۰</span><span style=" دوست و آشنا داشتم اکنون آنقدر دوست پیدا کردن برایم سخت شده که همه از من فرار میکنند. چرا با من این کار را کردید؟؟ آقای رجوی آیا میدانید که اسمتان در تاریخ همردیف هیتلر و چنگیز ثبت شده و آیندگان از شما به عنوان ظالم یاد خواهند کرد؟ کمی به خودتان بیایید</span>.</p>
<p>هیچ موقع یادم نمیرود حسن نورعلی شکنجه گر و نادر رفیعی نژاد جلاد آنقدر سر ناهار به من فشار عصبی وارد کردند که اثرات آن هنوز در من باقی مانده است. من هیچ وقت هیچ حرکتی را بر ضد ایران و ایرانی انجام نداده ام و هر حرکتی را که انجام داده ام فقط با نیت خیر بوده است و همیشه هر جوان محروم و زجر دیده ای را که میدیده ام برادر و خواهر خودم جلوی چشمانم ظاهر میشده و همیشه فقط میخواستم به عنوان کمک باشم ولی شماها مسئولین مجاهدین خلق این نیات خیر را به شر تبدیل کردید. شماها جانی هستید. به کسانی که روزگاری برای شما جان بر کف بودند ولی بعد از مدتی فهمیدند که راهتان اشتباه است و به منتقدانتان تبدیل شدند، آنها را مزدور و خائن قلمداد کردید. چطور آزادی خواهانی هستید که حتی به منتقدانتان که روزگاری هم رکاب شما بوده اند رحم نمیکنید و آنوقت ادعا میکنید که به دموکراسی التزام دارید و دم از فضای باز سیاسی و حاکمیت مردمی میزنید. آقای علیرضا خوش نویس هنوز یادم نرفته آن جمله تان را که میگفتید حاکمیت مردم حق هیچ کس نیست الی یک نفر و آن هم برادر مسعود است! بماند! شما دروغ میگویید. شما آنقدر به مردم ایران خیانت کرده اید که اگر تمام آبهای خلیج فارس و دریا ی خزر مرکب شوند باز هم برای نوشتن خیانتهای شما کم میباشند</span>.</p>
<p>موضوعی است که همیشه و بیشتر از همه چیز من را زجر میدهد و آن هم گریه ها و هق هق های خانم سهیلا نوروزی برادر مرحوم سعید نوروزی میباشد که مجاهدین خلق او را به طور مرموزی به قتل رساندند. همه میدانیم که مجاهدین خلق برای رسیدن به اهداف شومشان سعید های زیادی رابه عنوان منتقد و معترض به دستور رجوی در سازمان به قتل رسانده اند و چه صدا هایی که در اشرف مظلومانه خاموش شدند و از بین رفتند، ولی سوال من از رهبران سازمان این است که مگر سعید به دست نفری که لباس نحس شما را بر تن داشت کشته نشد؟؟ مگر سعید با سلاحی که شما به آن شخص داده بودید به قتل نرسید؟ مگر شما به مزدور نفوذی خائن هم سلاح میدهید که در میانتان آزادانه بگردد؟ پس چرا قاتل را طوری کشتید که دیگر اثری از او باقی نماند؟ مگر شما استاد اعتراف گیری نیستید؟ پس چرا او را نگه نداشتید تا از او اعتراف بگیرید و توطئه های رژیم را فاش کنید؟ آیا دکتر حسن عارف هم که شاهد جنازه بوده دروغ میگوید؟ لطفا چرت و پرت نگویید شما قاتل هستید و باید در دادگاه ملت محاکمه شوید و جواب پس بدهید</span>. </p>
<p>شما در آیفاهایتان خرج آر پی جی هایی با مارک سپاه پاسداران حمل میکردید؟ آقای عبدی! یادتان هست که در اوایل سال </span>۱۳۸۲</span><span style=" قبل از حمله آمریکا به عراق وقتی در آیفا بودیم و آن خرجهایی با مارک سپاه پاسداران را دیدم و با تعجب از شما سوال کردم که اینها دیگر چیست؟! شما به من گفتید که اینها غنایم دوران عملیات چلچراغ است در صورتی که سالیان از آن عملیات میگذشت و آن خرجها تازه بودند! پس شماها برای رسیدن به اهداف کثیفتان هر کار کثیفی را انجام میدهید و از هیچ کار غیر انسانی منجمله قتل و جنایت و ساختن مهمات با مارک ساختگی دریق نمیکنید. شماها سعید و سعیدها را کشتید چون میخواستید عوام فریبی کنید ولی باور کنید که کور خوانده اید. دیگر کسی گول عوام فریبی های شماها را نخواهد خورد و جایگاهی در هیچ کجا در این دنیا و در آخرت نخواهید داشت. به امید روز جواب پس دادن شما. روزی تمام خونهایی که ریختید و زایل کرده اید به زبان خواهند آمد و شما را محاکمه خواهند کرد</span>.</p>
<p>کیوان از کانادا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7357">نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7357/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ترجمه نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6368</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6368?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Mar 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تیف]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کیوان رادبین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/03/24/%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%da%a9%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%ae/</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی در قرارگاه اشرف بودم من با سهیل ختار (ساشا) دوست شدم. او هم مشکلاتی مانند من داشت و او هم شکنجه شده بود. او سعی کرد فرار کند ولی عاقبت توسط مسئول خودش وقتی در فیلق بود کشته شد. در واقع دکتری که حسن عارف نامیده میشد اینرا به من گفت که او شاهد جسد ساشا بود که به کلینیک آورده شده بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6368">ترجمه نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" alt="بنیاد خانواده سحر" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/WebSite/Sahar_Family_Foundation.jpg" />آقای رادبین عضو جداشده سازمان مجاهدین خلق میباشد که توانست بعد از اشغال عراق از قرارگاه اشرف خارج شده و خود را نهایتا به کانادا برساند، (اصل این نامه به زبان انگلیسی از کانادا ارسال شده که توسط بنیاد ترجمه گردیده است.</p>
<p>من کیوان رادبین هستم. در 22 سپتامبر 1971 در تهران به دنیا آمدم. با سازمان مجاهدین خلق از طریق برنامه های تلویزیونی و رادیویی آشنا شدم. از سال 1999 تا سال 2001 هوادار تمام وقت آنان در تهران بودم و فعالیت های من شامل تبلیغات اجتماعی برای سازمان بود. من از طریق ترکیه برای پیوستن به سازمان در 18 ژوئیه 2001 به عراق رفتم. حدود یک ماه در ترکیه بودم و سپس بعد از پروسه های توجیهی توسط مسئولین سازمان، به عراق و ابتدا به بندر بصره و سپس به بغداد برده شدم و بعد از نصف روز توقف در بغداد به قرارگاه اشرف رفتم. </p>
<p>من در سال 2003 بعد از جنگ با مشکلات فراوان سازمان را ترک کردم. تقریبا یکی از اولین نفراتی بودم که توانست بعد از جنگ سازمان را ترک کند. در واقع، اولین روزی که من با مسئولین در بغداد روبرو شدم احساس کردم که این ها افراد درستی نیستند. من حرف آنها را خوب نمیفهمیدم ولی این را فهمیدم که در دردسر بزرگی افتاده ام زیرا رفتار آنان کاملا با آنچه که من در برنامه های تلویزیونی آنها دیده بودم و آنچه تا آنزمان به من گفته شده بود متفاوت بود. ولی من فکر کردم که بعد از گذشت زمان همه چیز خوب خواهد شد و من با محیط جدید منطبق خواهم گردید بنابراین مسائل را ساده گرفتم. ولی از زمان ورود به پذیرش در قرارگاه اشرف فهمیدم که همه چیز طی 13 روز اقامت من در آنجا بدتر و بدتر میشوند. من فهمیدم که آنها سعی دارند چیزی را به من القا کنند که قبلا در خصوص آن صحبت نکرده بودند. ابتدا انقلاب ایدئولوژیک بود و سپس طلاق (علیرغم اینکه من مجرد بودم) ولی آنها هرگز بصورت واضح و باز در این خصوص صحبت نکرده بودند. هر زمان از آنها می پرسیدم به من جواب میدادند که وقتی جلوتر بروم عمق موضوع را بیشتر خواهم فهمید. بهرحال، موضوع را در خصوص رنج هایی که آنجا کشیده ام طولانی نمیکنم. فقط در یک جمله باید بگویم که تماما مانند یک کابوس وحشتناک بود که کسی که آنجا نبوده است هرگز نمیتواند تصور کند. من نمیخواهم آن خاطرات را مجددا برای خودم زنده کنم. در پذیرش من دیدم که چگونه آنها یک جوان را به لحاظ روحی شکنجه میکردند بطوری که صورتش ظرف دو ماه به یک پیرمرد تبدیل شده بود. او صرفا بخاطر اینکه نمیخواست عقاید دیکته شده آنان را بپذیرد و در آنجا بماند رنج میکشید. (بهرحال، من تمامی این موارد را مفصلا در مصاحبه های خودم بیان کرده ام) </p>
<p>سپس بعد از تمامی ناراحتی هایی که در دوره قبل در پذیرش داشتم مجددا به این محل منتقل گردیدم. بعد از کمتر از یک ماه خود را در جنگلی بدون قانون یافتم، جنگلی که همه چیز معنی داشت به غیر از انسان. سپس فیلم های سینمایی در خصوص بردگان را بخاطر آوردم. طی یک ماه بخاطر استرس دچار کمردرد شدم که هنوز هم دارم. سپس با عملیات جاری روبرو شدم که جلسات روزانه انتقاد از خود بود. مانند قواعد روم باستان بود که حاکمان افراد بی گناه را در مقابل شیر ها می انداختند تا آنها را حیوانات وحشی پاره کنند. سپس غسل هفتگی و بسیاری چیز های غیر انسانی دیگر را تجربه کردم. </p>
<p>من شروع به انتقاد از سازمان بخاطر دروغ هایی که گفته بودند و رفتار بدشان کردم. ولی هر بار با سرکوب خشن روبرو میشدم که هرگز حتی توسط رژیم ایران هم ندیده بودم. سپس به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که به من قبل از پیوستن به سازمان گفت که آنها بدترین دیکتاتورها هستند. همه چیز دستگیرم شده بود، بله او درست میگفت. من چند بار درخواست کردم تا سازمان را ترک کنم ولی هر بار با فشارهای روانی و جسمی روبرو شدم که مرا وادار میکرد در آنجا بمانم. عاقبت آنها به من گفتند که هیچ دنیای دیگری خارج از قرارگاه اشرف وجود ندارد و من مجبور هستم که باقی عمرم را در آنجا سپری کنم. آنها بارها مرا به دادگاه خودشان بردند. بارها توسط حسن نورعلی و علی اوسط که افراد مسئول بودند کتک خوردم. من توسط فهیمه اروانی، فرشته شجاعی، احمد ابراهیم، عبدی، نادر رفیعی و سایرین بارها تهدید شدم که اگر در برابر آنها بایستم مرا به زندان ابوغریب خواهند فرستاد. من زمان زیادی را در زندان سرویس اطلاعاتی سازمان در قرارگاه اشرف در دفعات مختلف سپری کردم. آنها چند اقرار نادرست بوسیله تحت فشار قرار دادن من از من گرفتند. من همیشه تحت نظر و کنترل افراد مسئول بودم. من حتی برای رفتن به دستشویی و سایر موارد هم آزادی نداشتم. </p>
<p>چند بار تلاش کردم خودم را بکشم ولی قدرتی مانع من شد. سعی کردم از آنجا فرار کنم ولی غیر ممکن بود زیرا دیدم که چند نفری که سعی کردند فرار کنند توسط نیروهای صدام دستگیر شده و به شدت شکنجه شدند. </p>
<p>در خلال جنگ ما به جلولا در شمال حرکت کردیم. از آنجا که من دروغ های آنان را میدانستم سعی کردند مرا بکشند و به سر من شلیک کردند ولی خوش شانس بودم که کلاهخود به سر داشتم و خدا کمک کرد و گلوله بعد از اصابت به کلاهخود من کمانه کرد و نفوذ نکرد. </p>
<p>وقتی به پایگاه ارتش عراق به نام فیلق برگشتیم آنها مرا توسط احمد حنیف نژاد، وحید باطبی و سعید جمالی محاکمه کردند. آنها مرا جاسوس خواندند که برای رژیم ایران کار میکنم. مجددا آنها سعی کردند مرا با دردسر روبرو کنند ولی باز خدا مانند همیشه با من بود و آنها نتوانستند کاری انجام دهند. بهرحال زمانی که به قرارگاه اشرف بازگشتیم من دوباره درخواست کردم که میخواهم بروم و عاقبت بخاطر حضور نیروهای آمریکایی این بار نتوانستند مرا زندانی کنند. سپس مرا در خروجی قرار دادند و حتی در آنجا نیز سعی کردند برایم دردسر درست کنند. ولی وقتی افسران ارتش آمریکا به محل جداشدگان آمدند سایرین و من همه چیز را برایشان توضیح دادیم. آنها ابتدا مرا به </span>TIF</span><span> و بعد به </span>TIPF</span><span> بردند و دو سال در آنجا بودم و سپس به ترکیه رفتم و بعد از دو سال و نیم اقامت در ترکیه به کانادا آمدم. </p>
<p>طی شش ماهی که در کانادا هستم تاکنون توانسته ام تحصیل کرده و دیپلم خود را در مدیریت بین المللی بگیرم و هنوز در حال تحصیل هستم تا مدارک بعدی را به عنوان یک تکنسین خدمات خودکار بگیرم. </p>
<p>بنابراین رجوی سعی کرد به من بیاموزد که یک بمبگذار انتحاری شوم ولی او هرگز موفق نشد این کار را انجام دهد. من به او نشان دادم که او ضعیف و احمق است و ژست انساندوستانه اش دروغ می باشد. </p>
<p>وقتی در قرارگاه اشرف بودم من با سهیل ختار (ساشا) دوست شدم. او هم مشکلاتی مانند من داشت و او هم شکنجه شده بود. او سعی کرد فرار کند ولی عاقبت توسط مسئول خودش وقتی در فیلق بود کشته شد. در واقع دکتری که حسن عارف نامیده میشد اینرا به من گفت که او شاهد جسد ساشا بود که به کلینیک آورده شده بود. </p>
<p>من خروارها تجارب تلخ طی مدتی که در قرارگاه اشرف بودم دارم که در مصاحبه های خود به بخشی از آنها اشاره کرده ام. من باز هم تمامی آنها را با جزئیات هر کجا و هر زمان لازم باشد بازگو خواهم کرد. </p>
<p>زمانی که شما وارد سازمان مجاهدین خلق میشوید هیچ راه خروجی نمی بینید. یک جاده یک طرفه بدون بازگشت است. من در آنجا تونل وحشت را دیدم. </p>
<p>باید اضافه کنم که تمامی فعالان حقوق بشر در تمامی جهان باید هوشیار باشند که جایی در عراق است که قرارگاه اشرف نامیده میشود که در این جهان به اصطلاح مدرن بیگناهان مانند بردگان در آن زندگی کرده و همانطور که رهبران فرقه ها عمل میکنند به لحاظ جسمی و روحی شکنجه میشوند. آنها بدترین دیکتاتورهایی هستند که جهان تاکنون دیده است، حتی بدتر از استالین و مائو؛ فیلم سینمایی &quot;بادبادک آبی&quot; تنها یک نمونه ساده از وضعیت زندانیان قرارگاه اشرف است. </p>
<p>علاوه بر این ما نباید جداشدگانی که به شمال عراق و کرکوک جابجا شده اند را فراموش کنیم که آنها نیز شکنجه شده اند و حقوق انسانی آنان برای زندگی کردن توسط سازمان مجاهدین خلق طی سالیان نادیده گرفته شده است. با توجه به این واقعیت که موقعیت پناهندگی آنان توسط کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان به رسمیت شناخته شده است، ولی آنها هنوز جابجا میشوند و هنوز در شرایط بدی زندگی میکنند و همچنین توسط سازمان مجاهدین خلق مورد تهدید قرار میگیرند. تمامی جهان و کشورهای آزاد باید به این جداشدگان برای انتقال به یک محل امن برای زندگی مانند میلیون ها انسان آزاد در اکناف جهان کمک شود و زندگی آنان تأمین گردد. همین اندازه که حقوق آنان توسط سازمان مجاهدین خلق تضییق شده است کافی است.</p></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6368">ترجمه نامه آقای کیوان رادبین به بنیاد خانواده سحر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6368/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
