<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داریوش قنواتی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%db%8c%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%aa%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/یبر-قنواتی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 08 Dec 2025 12:12:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>داریوش قنواتی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/یبر-قنواتی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>پیام داریوش قنواتی به دوستان سابق خود در کمپ اشرف ۳</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67476</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67476?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Dec 2025 12:10:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=67476</guid>

					<description><![CDATA[<p>داریوش (یبر) قنواتی از اعضای جدا شده بازگشتی که در اجلاس سالانه اعضای بازگشتی خوزستانی شرکت کرده بود در حاشیه این اجلاس پیامی برای دوستان سابق خود که ساکن در کمپ اشرف 3 هستند، فرستاد. وی در پیامش ضمن معرفی خود به دوستان سابقش می گوید: تا کی می خواهید در آن پادگان بمانید و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67476">پیام داریوش قنواتی به دوستان سابق خود در کمپ اشرف ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داریوش (یبر) قنواتی از اعضای جدا شده بازگشتی که در اجلاس سالانه اعضای بازگشتی خوزستانی شرکت کرده بود در حاشیه این اجلاس پیامی برای دوستان سابق خود که ساکن در کمپ اشرف 3 هستند، فرستاد.</p>
<p>وی در پیامش ضمن معرفی خود به دوستان سابقش می گوید: تا کی می خواهید در آن پادگان بمانید و عمرتان را به تباهی طی کنید؟</p>
<p>تا دیر نشده و زمانی از عمرتان باقی مانده به دنیای آزاد برگردید و اگر می توانید به ایران و یا به دیگر کشورها بروید تا از باقی مانده عمرتان در دنیای آزاد لذت ببرید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/67476">پیام داریوش قنواتی به دوستان سابق خود در کمپ اشرف ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/67476/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نشست عملیات جاری و سوژه مرغ اوره ای</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52095</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52095?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Nov 2022 03:50:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<category><![CDATA[عملیات جاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=52095</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرویز یکی از افرادی بود که سالها در تشکیلات مجاهدین خلق خود را فرد اوره ای جا انداخته بود که نمی تواند گوشت قرمز بخورد. و مسئولین قرارگاهش به آشپزخانه تاکید کرده بودند که می بایست در تمامی برنامه های غذایی برای او گوشت سفید (مرغ و ماهی) در نظر بگیرند. یک روز که پرویز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52095">نشست عملیات جاری و سوژه مرغ اوره ای</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پرویز یکی از افرادی بود که سالها در تشکیلات مجاهدین خلق خود را فرد اوره ای جا انداخته بود که نمی تواند گوشت قرمز بخورد. و مسئولین قرارگاهش به آشپزخانه تاکید کرده بودند که می بایست در تمامی برنامه های غذایی برای او گوشت سفید (مرغ و ماهی) در نظر بگیرند. یک روز که پرویز برای آوردن گوشت با کامیون یخچالدار به بغداد رفته بود با دو ساعت تاخیر به قرارگاه برگشت و به محض رسیدن به سالن غذاخوری مستقیم به سراغ قابلمه کوچک غذای خود می رود که می بیند قابلمه خالی است و از غذای مرغ وی خبری نیست. او به سراغ صنفی می رود و علت را سوال می کند که صنفی پاسخ میدهد با توجه به اینکه امروز غذای همه عدس پلو بود و شما هم با عدس پلو مشکلی ندارید غذای مخصوص برایتان تهیه نشده است. پرویز که بدجوری بهم ریخته بود سالن را ترک می کند.</p>
<p>چند روز بعد صنفی که از این برخورد متناقض شده بود در جریان نشست عملیات جاری دستش را بالا برد و از مسئول نشست که یک زن بنام ملیحه بود خواست اجازه دهد که گزارش خود را بخواند. لحظه ای بعد شروع به خواندن فاکتش کرد و گفت: دیروز وقتی پرویز سراغ غذای مرغ اوره ایش را از من گرفت به دروغ به او گفتم امروز غذایت عدس پلو است.(نقطه) (آغاز) آن روز بدجوری هوس خوردن مرغ کرده بودم غذای پرویز را خودم خوردم و به او دروغ گفتم. (واقعیت) واقعیت این بود که من غذای برادری را خورده بودم که مریض بود و من با خوردن غذایش او را دچار مشکل کردم.</p>
<p>در همین لحظه پرویز که چند هفته منتظر این فرصت بود پشت سر صنفی حاضر شد وبا صدای بلند گفت. خواهر ملیحه این دست رو نکرده و فاکتش را خوب نخواند. اصلا به ظلم هایش اشاره نکرد. او با جان من بازی کرد. خیلی راحت از روی فاکتش رد شده و خودش را روسیاه نکرد و در حالیکه یقه صنفی را گرفته بود داد میزد زودباش دست رو کن!</p>
<p>در این لحظه مسئول نشست گفت پرویز کافیه وقت نداریم می خواهیم نوبت به دیگران برسد. در ضمن فکر می کنم اتفاقا نقطه آغازش را گفت هوس مرغ کرده بود. پرویز مجددا صدایش بلند شد. خواهر حداقل در لحظه عملیات جاری می کرد یک تکه اش را می خورد. من کلی گرسنگی کشیدم الان خوندن فاکت به چه درد من می خورد؟! در این لحظه مسئول نشست که دید پرویز دست بردار نیست گفت پرویز بنشین تا خودت را سوژه نکردم. تو چه اوره ای هستی که دیروز در کشتارگاه با عباسعلی 20 سیخ جگر و دل و قلوه خوردی؟! بشین سرجات. و خطاب به مسئول آشپزخانه گفت از فردا غذای پرویز مثل بقیه است و باید دکان سه نبش اوره ایش را تعطیل کنیم.</p>
<p>داریوش قنواتی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/52095">نشست عملیات جاری و سوژه مرغ اوره ای</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/52095/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50714</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50714?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Jun 2022 09:52:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50714</guid>

					<description><![CDATA[<p>داریوش قنواتی در قسمت قبل خاطرات خود گفت که چگونه با صدای افسر آمریکایی به خودش می آید: سیاج را خواباندم. مرا به آن طرف منتقل کرده و سوار خودروی هامر کردند و این لحظه برای من که توانسته بودم بالاخره از جهنم فرقه نجات پیدا کنم بهترین لحظه زندگی ام بود. توی آسمانها سیر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50714">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داریوش قنواتی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682">قسمت قبل</a> خاطرات خود گفت که چگونه با صدای افسر آمریکایی به خودش می آید: سیاج را خواباندم. مرا به آن طرف منتقل کرده و سوار خودروی هامر کردند و این لحظه برای من که توانسته بودم بالاخره از جهنم فرقه نجات پیدا کنم بهترین لحظه زندگی ام بود. توی آسمانها سیر می کردم. آمریکایی ها مرا به مقر خودشان بنام تیف بردند.</p>
<p>مدتی بعد مسئولین صلیب سرخ به تیف آمریکایی ها آمدند و همه را ثبت نام کردند برای پناهندگی در خارج کشور. آنها گفتند نام سه کشور اروپایی را بنویسید تا با یکی موافقت شود. خط تلفنی را هم به تیف آوردند تا با خانواده هایمان تماس برقرار کنیم. اولین تماس را که با خانواده ام برقرار کردم مادرم وقتی صدای مرا شنید با جیغ از هوش رفت. وقتی دوباره بر اوضاع مسلط شد شروع به صحبت کردن کردیم. بعد از آن تصمیم گرفتم به ایران برگردم. رفتم پیش جرجیس و فرم انصراف از رفتن به خارج و درخواست بازگشت به ایران را نوشتم.</p>
<div id="attachment_50575" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-50575" class="size-full wp-image-50575" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1.jpg" alt="داریوش قنواتی" width="700" height="418" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-50575" class="wp-caption-text">داریوش قنواتی</p></div>
<p>زمستان 83 در اکیپ سوم با اتوبوس ما را به مرز ایران آوردند. برای آخرین بار تک تک ما را در یک اتاق ضد صوت بردند و نفر صلیب به من گفت آیا به اراده خودت به ایران میروی؟ آیا کسی تو را اجبار کرده برگردی؟ به وی گفتم بله من به اراده خودم می خواهم برگردم وطنم و نزد خانواده ام. اتفاقا همان روز که لب مرز ایران بودیم، باران می بارید. وقتی وارد خاک وطن شدیم بوی خاک وطن به من و بقیه آرامش خاصی داد که من خم شده و آن را بوسیدم و خدا را شکر کردم که توانستم بعد از گذر از یک دوران سخت به خاک وطن برگردم.</p>
<p>اما از طرف دیگر با توجه به دروغ هایی که رجوی قبلا به ما گفته بود که اگر هر جدا شده از ما به ایران برگردد مورد شکنجه و آزار قرار می گیرد و بخصوص مورد لعن و نفرین مردم و خانواده ها قرار می گیرد، فکر می کردم حالا باید در ایران هم یک دوران زندان و شکنجه را سپری کنم و همچنین تحمل خشم و نفرین خانواده ام را باید تحمل کنم. با این باور وارد خاک ایران شدم، اما ناباورانه مسئولین ایرانی که در آن طرف مرز ما را از صلیب سرخ تحویل گرفتند با نهایت احترام با ما برخورد کرده و خوشامدگویی گفتند. بعد سوار اتوبوس شده و به سمت قصر شیرین حرکت کردیم. بعد از استراحتی کوتاه همراه با پذیرایی از ما به سمت تهران حرکت کردیم که باز ما می ترسیدیم که حتما می خواهند ما را به زندان اوین ببرند. اما وقتی به تهران رسیدیم ما را در یک مجتمع تفریحی که همه جور امکاناتی داشت مستقر کردند و این باعث تعجب ما شده بود. ساعتی بعد از استراحت مسئول آنجا آمد و گفت ما می دانیم که شما فریب خورده و قربانی فرقه مجاهدین هستید اما خیالتان راحت باشد و جای نگرانی نیست چون همه شما مورد عفو قرار گرفته اید و اینجا هم چند روزی جهت انجام چکاپ پزشکی مهمان ما هستید و بعد نزد خانواده هایتان برمی گردید ولی انتظار دارم وقتی پدر و مادرهایتان را دیدید دست و پای آنها را ببوسید و از آنها بخاطر اینکه سالها رنج فقدان و دوریتان را متحمل شدند طلب عفو کنید.</p>
<p>بعد از چند روز هرکدام از تهران به سمت مراکز استان و شهرهای خودمان رفتیم که تا زمان رسیدن به نزد خانواده هایمان لحظات بسیار احساسی داشتیم. با خودم فکر می کردم که اگر با خانواده ام روبرو شدم چه جوابی دارم که به آنها بدهم؟ حتما مرا سرزنش خواهند کرد اما در لحظه دیدار با آنها وقتی برخورد گرم و صمیمانه و سرشار از عشق و عاطفه مادر و دیگر اعضا خانواده را دیدم همه آن ذهنیت هایم فرو ریخت و همه آن دروغ هایی که رجوی شیاد برای ما بافته بود برایم برملا شد. از روز بعد از ورودم به منزل به مرور بستگان و اهل فامیل و دوستان سابق به دیدارم آمدند و به من و خانواده ام تبریک می گفتند که واقعا حس زیبایی بود .</p>
<p>بعد از گذشت مدتی از ورودم به ایران و به یاد آن نفراتی که هنوز در اسارت فرقه مجاهدین بودند افتادم. با خودم می گفتم ای کاش می شد برای نجات آنها هم کاری کرد. چون می دانستم اکثر آنها واقعا دوست دارند که از جهنم رجوی نجات پیدا کنند. برخی از خانواده های همشهری ام که عضوی از آنها اسیر فرقه بود به دیدارم آمدند و از وضعیت فرزندانشان سئوال می کردند و میگفتند آیا راهی هست که ما هم بتوانیم فرزندانمان را نجات دهیم؟ و من بر اساس وظیفه انسانی و از آنجایی که از حال و روزاعضای گرفتار در فرقه با خبر بودم به آنها قول دادم هرکاری که از دستم برآید دریغ نخواهم کرد. خوشبختانه مدتی بعد متوجه شدم که برخی از دوستانی که قبل از من نجات پیدا کرده و به ایران بازگشته بودند در کسوت انجمن نجات به منظور رهایی دیگر اعضای اسیر فرقه فعالیت می کنند. این بود که داوطلبانه در کنار این دوستان قرار گرفتم و خوشبختانه بر اثر تلاش های بی وقفه انجمن نجات با همت و یاری خانواده های اعضای گرفتار در فرقه تاکنون تعداد زیادی از فرقه منحوس رجوی نجات پیدا کردند و این تلاش ها قطعا تا افشای کامل فرقه و نجات اعضای گرفتار در آن ادامه خواهد یافت .</p>
<p>در پایان لازم است به این موضوع اشاره کنم که فرقه مجاهدین خلق طی سالیان با فریبکاری عده ای را به عراق کشاند و با کار روانی و شستشوی مغزی آنها را اسیر و زندگی شان را تباه کرد. رجوی جنایتکار و شیاد سالها تحت حمایت دستگاه استخبارات صدام (اطلاعات عراق) نگذاشت جهانی از ظلم و جنایتی که او در حق اعضای گرفتار خود کرده و می کند خبردار شود. در یک کلام اگر بخواهم فرقه رجوی را تعریف کنم می گویم مجاهدین فقط فارسی صحبت می کنند! کارنامه این فرقه جز خیانت به مردم و کشورش و جنایت در حق اعضای خود چیزی نیست. به همین خاطر هم همواره در بین مردم ایران منفور بوده و خواهند بود و یقین دارم که رجوی روزی حساب همه جنایت و خیانت های خود را پس خواهد داد. آرزوی قلبی من این است که یک روز متدلوژی و شناخت فرقه ها در مدارس و آکادمی های کشورمان تدریس شود تا فرزندانمان در مقابل فرقه ها از نظر تئوریک واکسینه شوند.</p>
<p>به امید رهایی هر چه زودتر همه اعضای در بند فرقه رجوی</p>
<p>یبر (داریوش) قنواتی از اعضای رها یافته از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50714">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50714/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2022 08:30:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50682</guid>

					<description><![CDATA[<p>داریوش قنواتی در قسمت قبل خاطرات خود گفت که مرا جزء آخرین لایه ها برای مصاحبه بردند. یک زن آمریکایی با من مصاحبه کرد. یکی از کادرهای قدیمی مرد سازمان در پوشش مترجم برای کنترل حضور داشت. سال 82 بدون اطلاع فرقه چند اتوبوس از خانواده ها برای دیدن فرزندانشان به کمپ اشرف آمدند. ابتدا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داریوش قنواتی در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50636">قسمت قبل</a> خاطرات خود گفت که مرا جزء آخرین لایه ها برای مصاحبه بردند. یک زن آمریکایی با من مصاحبه کرد. یکی از کادرهای قدیمی مرد سازمان در پوشش مترجم برای کنترل حضور داشت.</p>
<p>سال 82 بدون اطلاع فرقه چند اتوبوس از خانواده ها برای دیدن فرزندانشان به کمپ اشرف آمدند. ابتدا ما از این موضوع اطلاع نداشتیم. مسئولین کمپ، اتوبوس خانواده ها را چندین ساعت پشت درب منتظر نگاه داشته بودند تا اینکه رجوی زیر بار فشار آمریکایی ها مجبور به پذیرش خانواده ها شد. اما قبل از آن مسئولین اسامی خانواده ها را از آمریکایی ها گرفتند. بعد نفراتی که خانواده های آنها آمده بودند را صدا زده و توجیه و کار روانی روی آنها انجام دادند. مثلا به آنها گفته بودند به خانواده هایتان بگویید که ما به اختیار خودمان اینجا هستیم و از مناسبات تعریف کنید. از طرف دیگر رجوی فکر می کرد که می تواند از این فرصت برای جذب و باج گرفتن از خانواده ها بهره ببرد. صدیقه حسینی که آن زمان مسئول اول سازمان بود در نشست میگفت اگر خانواده تان آمد پول، طلا و وسایل قیمتی که به همراه دارند برای کمک به سازمان از آنها بگیرید و سعی کنید افراد جوان خانواده تان را عضو گیری کنید.</p>
<p>بالاخره بعد از چندین ساعت اجازه ورود اتوبوس خانواده به کمپ اشرف داده شد. اما برخلاف تصور رجوی دیدار اعضا با خانواده هایشان تأثیر عمیقی بر بالا بردن روحیه آنان داشت. پس ازسالیان همه دچار لحظه عاطفی شده بودند. خانواده ها از فرزندانشان می خواستند تا راه خودشان را ازمجاهدین جدا کنند. کم کم اوضاع از دست سازمان خارج شد. بطوریکه مسئولین با مراجعه به افراد می گفتند اینها خانواده شما نیستند بلکه مزدور وزارت اطلاعات هستند! میخواهند شما را از اشرف ببرند. با آنان برخورد فیزیکی کنید، طردشان کنید و از مجاهدی که به صورت پدر خود سیلی زده بود تقدیر میکردند و از او یک قهرمان پوشالی ساختند.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-50561 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg" alt="داریوش قنواتی" width="600" height="335" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-300x168.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>یک روز با تن واحدم بنام سیاوش در مزرعه گوجه مشغول شخم زدن بودیم. حمید مداح آمد و به او گفت: مادرت از ایران آمده و سیاوش مثل اینکه پر در آورده بود، خوشحال به سمت آسایشگاه برای تعویض لباس رفت و من این شعر را برایش خواندم. (آهای مسافری که میری به سوی ایران، از جانب هزاران ایرانی پریشان، رسیدی به خاک پاکش، بوسه بزن به خاکش) و سیاوش خوشبختانه رفت و دیگر هرگز به اشرف ننگین برنگشت.</p>
<p>مدتها بعد از رفتن خانواده ها یکی یکی اعضا از اشرف فرار می کردند و یا اعلام جدایی می کردند و طرح رجوی شکست خورد. خوشبختانه برای من هم که همواره دنبال فرصتی برای رهایی از جهنم فرقه رجوی بودم بالاخره شرایط فراهم شد به اینصورت که روز جمعه 6 فروردین 1383 ساعت 9 صبح وقتی همه فرماندهان به مجموعه 42 در قرارگاه 9 به نشست رفته بودند از خلا موجود استفاده کردم. قبلا هم که مسیر را شناسایی کرده بودم، لباس کار پوشیده به مزرعه گوجه رفتم و از آنجا به پارکینگ موتوری رفته و خودم را به پشت خاکریز و بعد از آن به سرعت به کنار سیاج رساندم. چند افسر آمریکایی پشت سیاج گشت میزدند من آنها را صدا زده و گفتم کمکم کنید، من همراه شما می آیم. چون به فاصله چند صد متری من و در راستای سیاج دو کیوسک نگهبانی مجاهدین بود به صورت دراز کش کنار سیاج خوابیدم. افسر آمریکایی بیسیم زد و گزارش داد. آن چند دقیقه تا آمدن آمریکایی ها تمام پروسه جلوی چشمم آمد! تشویش و دلهره از اینکه دژخیمان سازمان مرا دستگیر کنند. می ترسیدم!</p>
<p>با صدای افسر آمریکایی به خودم آمدم سیاج را خواباندم. مرا به آن طرف منتقل کرده و سوار خودروی هامر کردند و این لحظه برای من که توانسته بودم بالاخره از جهنم فرقه نجات پیدا کنم بهترین لحظه زندگی ام بود. توی آسمانها سیر می کردم. آمریکایی ها مرا به مقر خودشان بنام تیف بردند. لحظه ورودم به تیف به دیدار نفرات جدا شده که قبل از من فرار کرده بودند رفتم. لحظه وصف ناشدنی بود! ما با شعار مرگ بر رجوی همدیگر را در آغوش گرفتیم و تبادل تجربیات کردیم و آنها از من پذیرایی کردند. اوائل حدود 40 نفر در تیف بودیم که به مرور زمان و با ریزش نیرو و فرار اعضا از فرقه مجاهدین خلق تعداد ما به 700 نفر رسید. در سازمان همیشه به ما میگفتند در تیف جدا شده ها شکم همدیگر را پاره میکنند، آمریکاییها آنان را شکنجه میکنند و ما را میترساندند. اما حالا به چشم خودم می دیدم که همه با هم رفیق بودند، مسائل همدیگر را حل و فصل می کردند، همه در گذشته از دست رفته و تباه شده بوسیله رجوی خائن، مشترک بودیم و امیدوار به آینده پیش رو. باورم نمیشد که دیگر ذهنم و فکرم در اختیار خودم است. مدتی طول کشید تا خودم را با شرایط جدید وفق دهم. به ما رادیو دادند، برنامه ای از ایران پخش میشد بنام صدای آشنا که خانواده ها با فرزندانشان در عراق صحبت میکردند. موسیقی پخش میکرد و همگی می نشستیم گوش می دادیم شاید صدای خانواده خودمان را بشنویم&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50682/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50606</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50606?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 16 Jun 2022 05:49:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50606</guid>

					<description><![CDATA[<p>در نشستی که برای من گذاشته بودند ژیلا دیهیم مدام میگفت سرت را بالا بگیر توی چشم جمع نگاه کن! آنها یکی یکی علیه من موضع میگرفتند و اهانت میکردند و از خواهر ژیلا درخواست مجازات انقلابی مرا می کردند. چندین ساعت این شکنجه ادامه داشت. پس از گذشت چند روز از آن نشست به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50606">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در نشستی که برای من گذاشته بودند ژیلا دیهیم مدام میگفت سرت را بالا بگیر توی چشم جمع نگاه کن! آنها یکی یکی علیه من موضع میگرفتند و اهانت میکردند و از خواهر ژیلا درخواست <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598">مجازات انقلابی</a> مرا می کردند. چندین ساعت این شکنجه ادامه داشت.</p>
<p>پس از گذشت چند روز از آن نشست به اصطلاح تعیین تکلیف من تغییر سازماندهی شدم و بدلیل فشارها سعی کردم دیگر سکوت و انطباق با سازمان را در پیش بگیرم. تا اینکه مدتها بعد همه نفرات قرارگاه ها را به مقر باقرزاده که محل نشست های رجوی بود بردند. در نشست مژگان پارسایی به مسئول اولی سازمان انتخاب شد.</p>
<p>من بیرون سالن ایستاده بودم و به داخل نرفتم که ژیلا دیهیم و تعدادی از مسئولین آمدند گفتند بیا داخل! نشست رهبری است. گفتم من نمی آیم. یادتان هست در قرارگاه حبیب چه بر سرم آوردید؟! رفتند یکی از فرماندهان که از همشهریهایم بود آوردند تا با من صحبت کند و هر چه با من حرف زد قبول نکردم تا اینکه ول کرد و رفت. به همین خاطر شب در مقر دوباره مرا سوژه کردند. داریوش سیف از فرماندهان مجیزگوی فرقه میگفت: من وقتی قیافه داریوش را می بینم دوست دارم یک خشاب گلوله از سر تا پایش خالی کنم. چون حس میکنم یک رژیمی روبرویم ایستاده و ژیلا هم به من فحاشی می کرد. چند روز بعد فائزه محبت کار و حسین ابر (ابریشمچی) بجای ژیلا و جواد خراسان فرمانده جدید قرارگاه هفت شدند.</p>
<p>آمدن فائزه همزمان بود با نشست های موسوم به &#8220;لب مرز&#8221; که در باقرزاده از صبح تا شب در چادر و خیمه برگزار میشد. باز سوژه ثابت نشست من بودم. نیروها هم به خاطر اینکه نوبت خودشان عقب بیفتد عمدا موضع گیری ها علیه مرا کش میدادند. فائزه آنقدر وقیح و دریده بود و چنان از واژه ها و جملاتی استفاده میکرد که من شرمم می آید آن را بیان کنم. بدلیل فشارهای روحی در نشست جز گریه کاری از من ساخته نبود. دیگر تحملم تمام شده بود. دست به اعتصاب غذای خشک زدم. می رفتم پشت سالن غذاخوری گریه میکردم. تعادل روحی ام را از دست داده بودم حتی گریه کردن جرم بود و باید مخفیانه این کار را انجام می دادم.</p>
<p>چند روز بعد دوباره تغییر سازماندهی شدم و مرا به قرارگاه یازده بردند. پروین صفایی و افشین (عبدالوهاب) فرجی فرمانده قرارگاه یازده بودند. پس از پایان نشست های &#8220;لب مرز&#8221; به قرارگاه بنیاد علوی در استان دیاله برگشتیم. اواسط سال 80 بود که رجوی یک بحث جدیدی بنام غسل هفتگی را ابداع کرد. یعنی می بایست اگر در ذهنمان مسئله جنسی خطور و یا به آن فکر می کردیم و یا خواب جنسی میدیدیم آن را مکتوب و در جمع میخواندیم و جمع هم شروع به فحاشی و تیغ کشی می کرد و می گفتند تو یک منحرف جنسی هستی! و بدتر اینکه مجبور بودی نوشته های دیگران را بشنوی و چیزهایی بود که اولین بار به گوشم میخورد.</p>
<p>مدتی گذشت دوباره همه نیروها را برای نشست رجوی به باقرزاده بردند. مسعود رجوی گفت از این به بعد هر کس درخواست جدایی کرد دو سال هتل ایران (اسم مستعار زندان) میماند تا اطلاعاتش بسوزد بعد او را تحویل دولت عراق میدهیم. من زیر لب گفتم دو سال زندان! که یکی از نفرات بنام مسعودی از میلیشیای جدید سازمان حرف مرا شنید و بعد از نشست آن را گزارش کرده بود و شب موقع نشست بلند شد و سر همین موضوع به من انتقاد کرد. دوباره جمع بر سرم ریخت و شروع کردند به فحاشی و کتک کاری من.</p>
<p>پروین صفایی از فرماندهان گفت ما فردا به اشرف بر می گردیم اما تو همین جا میمانی تا تعیین تکلیف شوی. صبح همه قرارگاه ها برگشتند و مرا تنها در سوله گذاشتند. چهار روز بعد ایرج طالشی که از فرماندهان دسته بود با چند نفر دیگر آمدند و مرا به اشرف مقر قرارگاه یازده بردند و در آنجا مرا در یکی از اتاقهای ستاد زندانی کردند. یادم می آید پنج شنبه ای مرا به اتاق پروین صفایی بردند که اکثر فرماندهان مقر هم جمع بودند. به جرم توهین به مسعود رجوی شروع کردند به فحاشی و کتک کاری من. من می افتادم زیر میز و پروین صفایی با آن کفش های زمخت مردانه اش با لگد مرا به جمع بر میگرداند. فرشاد پور کشکول میگفت اگر الان تو را نزنیم فردا آن دنیا جواب حضرت علی و امام زمان را چه بدهیم؟! آنقدر ضجه زدم و التماس کردم. پروین میگفت همه را جمع کردیم تو سالن تا تو را ببریم در جمع بزرگتر و تعیین تکلیف بکنیم. چون شب قراربود فیلم سینمایی بگذارند و به خاطر من کنسل شده بود همه نفرات مقر متناقض بودند و اگر مرا به سالن میبردند تیکه پاره ام میکردند. کوتاه آمدم و طلب بخشش کردم. پروین با توهین به من گفت از این به بعد مثل اسیر با تو رفتار میکنیم، کاری میکنیم آرزوی مرگ بکنی. نشست تمام شد و من گریه کنان نشست را ترک کردم.</p>
<p>به آسایشگاه رفتم با خودم فکر میکردم چگونه فرار کنم حتی اگر از اشرف موفق به فرار شوم در خاک عراق چکار کنم؟ کاملا آچمز شده بودم. با کاتر خود زنی میکردم تمام دستم را با تیغ زخمی میکردم ولی برای آنکه نفهمند آستین را بالا نمیزدم. یک بار به فرشاد فرمانده ام گفتم میخواهم به پزشک بروم گفت بیماری ات چیست؟ گفتم عصبی شده ام، کاملا هیستریکم، تیک عصبی پیدا کردم. گفت پیگیری میکنم مدتی بعد آمد مرا به ستاد نزد پروین صفایی مسئول مقر برد. پروین گفت پدر سوخته حقه باز تمارض میکنی؟ ریل اضداد خارج کشور را میروی؟ میخواهی برای سازمان پرونده سازی بکنی؟ مثل اضداد ادعا کنی که سازمان تو را هیستریک کرده؟ مشکل تو وادادگی در مقابل رژیم آخوندی میباشد و هر چه فحش و توهین لایق خودش و رهبرش رجوی بود نثار من کرد و از اتاق بیرونم کرد. به قرارگاه بنیاد علوی برگشتیم. این دفعه رجوی بحث جدیدی بنام دیگ و دیگچه  را ابداع کرد. یعنی فرد سوژه را داخل دیگ میگذاشتند تا بجوشد و بر سرش میریختند که من پایه ثابت آن بودم&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>یبر (داریوش) قنواتی عضو رهایافته از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50606">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50606/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jun 2022 09:50:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50598</guid>

					<description><![CDATA[<p>در مقر مجاهدین خلق هر چند وقت یکبار ما را به نشستی میبردند و از بیوگرافی و پروسه ام سوال میکردند. یکی از زنان سازمان میگفت چرا اینقدر دیر آمدی؟! تا حالا کجا بودی؟ غرق زندگی طلبی بودی؟ در مقر اطلاعات سازمان، مسئولین آنجا با لحن تند و عصبی به من گفتند یک سری ابهامات در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574">مقر مجاهدین خلق </a>هر چند وقت یکبار ما را به نشستی میبردند و از بیوگرافی و پروسه ام سوال میکردند. یکی از زنان سازمان میگفت چرا اینقدر دیر آمدی؟! تا حالا کجا بودی؟ غرق زندگی طلبی بودی؟</p>
<p>در مقر اطلاعات سازمان، مسئولین آنجا با لحن تند و عصبی به من گفتند یک سری ابهامات در بیوگرافی و پروسه ات وجود دارد و مرا سوال پیچ کردند که در نهایت گفتم من اشتباه کردم آمدم چون فکر نمی کردم چنین مناسباتی داشته باشید. مسئول آنجا که زنی بنام حمیده شاهرخی بود به من گفت نکند میخواهی بروی خارج؟ ما کسی را به خارج نمی فرستیم! جواب دادم من با خارج کشور چکار دارم. میخواهم برگردم ایران. او با ماژیک یک فلش کشید و گفت یک سر این فلش مجاهد است و یک سر دیگرش پاسدار. تو کدام هستی؟! گفتم هیچ کدام. میخواهم برگردم پیش خانواده ام.</p>
<p>شروع کرد به هتاکی و فحش و ناسزا و بقیه جمع هم او را همراهی کردند. آنقدر به من فشار آوردند که فقط گریه میکردم. بعد مرا به ضلع جنوب شرق اشرف موسوم به اسکان بردند و در یک واحد اسکان زندانی کردند. درب و پنجره ها را با میله گرد از بیرون جوش کاری کرده بودند و دور واحد هم دیوار بلندی بود. یک کیوسک نگهبانی در ورودی واحد بود و یکی از کادرهای سازمان نگهبان آنجا بود. چند روزی کاری با من نداشتند. فقط غذا می آوردند و می رفتند. بعد از چند روز نگهبان آمد و گفت برای اینکه حوصله ات سر نرود برایت نشریه می آورم. نشریه مجاهد خلق را آورد اما من به آن دست نزدم. روز بعد آمد و گفت چرا استفاده نکردی؟ گفتم این نشریه خودتان است نمی خواهم بخوانم. گفت یک نشریه دیگر می آورم. رفت و نشریه نبرد خلق مربوط به چریک های فدایی اقلیت را آورد. گفتم این که چکیده نشریه مجاهد است! او عصبانی شد و گفت ما روزنامه رژیم نداریم! و رفت.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-50561 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg" alt="داریوش قنواتی" width="600" height="335" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-300x168.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>یکی از کادرهای قدیمی سازمان بنام صادق که ترک زبان بود و در سازمان به (و اما پاکستان) شهرت داشت، چندین روز نزد من می آمد و برایم کار توضیحی می کرد. از سازمان و مبارزه میگفت. یک روز صادق مرا به اتاق مسئول مق ربنام لعیا خیابانی برد. وی شروع به صحبت کردن کرد و مرا تشویق به ماندن در مناسبات کرد. گفت سفارش میکنم به تو فشار نیاورند. تا کی میخواهی اینجا بمانی؟ فکر نکن خروج از سازمان به همین سادگی هاست. خلاصه طوری مرا مغزشویی کرد که در مقابلش کم آوردم و به انفرادی برگشتم تا اینکه مجبور شدم اعلام کنم در مناسبات می مانم.</p>
<p>سه روز بعد لعیا خیابانی مرا صدا زد و گفت تو را به قرارگاه حبیب می فرستم و خودم هم به مسئول آنجا سفارش کردم که زیاد به تو فشار نیاورند و همان موقع با خودرو دوکابین به سمت قرارگاه حبیب واقع در بصره حرکت کردیم. در بین راه در قرارگاه العماره توقف کردیم و به سالن غذا خوری رفتیم. در آنجا یکی از همشهری هایم به دیدن من آمد و بعد از کمی استراحت به سمت قرارگاه حبیب رفتیم. هم زمان با ورودم به قراگاه حبیب حمله هوایی شد و به سنگرها که در کنار خاکریز حفر کرده بودند رفتیم. در پادگان حبیب دو قرارگاه 7 و 10 بود که اکثرأ بچه های جنوب بودند. من در قرارگاه 7 سازماندهی شدم و تحت مسئول فردی بنام ضیا مقدم قرار گرفتم.<br />
چند روز اول کاری با من نداشتند و من در نشست پاسیو بودم. بعد یک نوار از مریم رجوی از بندهای انقلاب بنام &#8220;مفت خوری&#8221; پخش کردند. بعد از آن همه نفرات می بایست فاکت هایشان را پروژه و ثابت میکردند که مفت خور هستند! و خودشان را به اصطلاح روسیاه جمع میکردند و می گفتند عمر چریک شش ماهه و اینکه تا آنزمان شما شهید نشده اید را دال بر مفت خوری می دانستند. دوباره به من گیر دادند که فاکت های مفت خوری ات را بنویس اما من چیزی برای نوشتن نداشتم. برای روحیه دادن و نوک قله بردن برخی از همشهریهایم که در قرارگاه 10 حبیب بودند را برای کار توضیحی به نزد من فرستادند.</p>
<p>در مناسبات مجاهدین مدام به ذهن من گیر می دادند. همه لحظات زندگی من در حافظه و ذهنم بود و تبدیل به نوستالژی شده بود و به کرات به من میگفتند باید حافظه ات را پاک کنی! حافظه تو حامل ارزش های بورژوازی و ارتجاعی میباشد. باید ارزشها و فرهنگ مجاهدین را جایگزین آن کنی. واقعا دچار هیستریک روحی و روانی شده بودم من که در جامعه عادی یک زندگی آرام و بدون دغدغه داشتم در بیابانهای عراق اسیر فرقه رجوی شده بودم که هر روز یک بحثی را برای مغزشویی کردن ما بامبول میکردند. ای کاش فقط از ما بیگاری می کشیدند که میشد تحمل کرد اما مستمرا مغز ما را با بحث های بیهوده به کار میگرفتند. با خود فکر میکردم اگر رجوی توانایی آن را داشت یک تراشه تو مخ هر کدام از ما کار میگذاشت تا بطور کامل یک ربات شویم .</p>
<p>با پیروزی دوباره محمد خاتمی و جناح اصلاح طلب در سال 80 مسعود رجوی یک بحث جدیدی بنام خاتمی زدگی را آغاز کرد. او در دور نخست ریاست جمهوری محمد خاتمی تحلیل سیاسی کرده بود و می گفت به زودی رژیم از هم میپاشد و به دور بعد نمیرسد و حالا اکثر اعضای سازمان دچار پارادوکس شده بودند و رجوی به تکاپو افتاد تا یک جوری بحران ایجاد شده در درون مناسباتش را جمع کند. بنابراین نشستی گذاشت و با یکسری تحلیل های کشکی به نفرات ناراضی خواهان جدایی مارک خاتمی زدگی و طعمه رژیم زد و در نشست های حاشیه ای هم مسئولین روزها و ساعت ها همه را در جمع سوژه می کردند و به آنها فحاشی می کردند و بحثی را به نام &#8220;طعمه و انسان لب مرز&#8221; برپا کرده بودند.</p>
<p>من دچار کابوسهای شبانه شده بودم و در خواب وحشت زده با جیغ بیدار میشدم که باعث اعتراض تن واحدهایم می شد. بطوریکه تخت خواب مرا جابجا و به انتهای آسایشگاه منتقل کردند. یک روز مرا به ستاد فرماندهی قرارگاه حبیب نزد ژیلا دیهیم که مسئول ستاد بود بردند. ژیلا گفت چرا در مناسبات اکتیو نیستی؟ مسئولینت از تو راضی نیستند! به او گفتم من فکرهایم را کرده ام نمیتوانم ادامه بدهم میخواهم از سازمان جدا شوم. ژیلا گفت روزی که تو را از لعیا تحویل گرفتم مشکلات تو را به من گفت. بعد از این یک جزوه از زندگینامه یکی از اعضای کشته شده سازمان بنام آرام گفتاری را به من داد و گفت پروسه ای شبیه به تو داشت که حتی به زندان ابوغریب رفت و در آنجا برای تامین مایحتاج صنفی خود او را با طناب به داخل چاه سبتیک زندان میفرستادند و با سطل چاه را تخلیه میکرد و چنان خار و خفیف شد تا اینکه ابراز ندامت و درخواست بازگشت به مناسبات را کرد و سازمان هم منت سرش گذاشت و او را برگرداند. بنابراین تو حواست باشد. قلوس بازی در نیار! که تو هم را هم به زندان مخوف ابوغریب می فرستیم.</p>
<p>بعد از این او به خاطر اینکه مثلا مرا خام کند یک خودنویس به من داد و گفت بیا این مال دخترم است، هدیه برای تو. اما من باز بر جدایی از سازمان اصرار داشتم که عصبانی شد و گفت برادر حمید ببرش تا تعیین تکلیفش کنیم. فردای آن روز ساعت 9 صبح همه کارها تعطیل و به سالن اجتماعات رفتیم. حتی از قرارگاه 10 هم آمده بودند. ژیلا گفت همانطور که میدانید ما نفرات پذیرشی را یک دوره امتحانی به قرارگاه می آوریم و اگر احراز صلاحیت شدند می مانند. بعد گفت این نشست پیرو نشست 380 میباشد و به جمع کد داد که اشل نشست در چه سطحی میباشد. (منظور نشریه مجاهد شماره 380 میباشد که در سال 73 اسامی عده ای از نفرات که خواهان جدایی از سازمان بودند را منتشر کرد و به منظور سرکوب و زهر چشم گرفتن از بقیه نفرات، اعتراف اجباری دال بر اینکه نفوذی و مأمور رژیم هستند را منتشر کردند.) بعد ژیلا گفت داریوش بیا روی سن و حرفهایی که دیروز در ستاد به من زدی را برای جمع بازگو کن.<br />
من هم که دیگر برایم مهم نبود صادقانه گفتم نمی توانم در مناسبات شما بمانم و میخواهم برگردم پیش خانواده ام در ایران و به جمع گفتم مرا آوردند اینجا تا از شما زهرچشم بگیرند. وقتی این را گفتم مسئول نشست عصبانی شد و جمع را تحریک کرد تا با فحاشی بر سر من داد و فریاد کنند و زیرسیگاری و نمک دان سلف سرویس و هر چه دم دستشان بود به سوی من پرتاب کردند. عده ای از نفرات به من حمله کردند و مرا کتک کاری کردند. لباسهایم را تکه پاره کردند. یکی از زنان صورتم را چنگ می زد! کار به جایی رسید که عده ای از زنان مجبور شدند دیوار گوشتی دور من بزنند تا دیگر مانع حمله به من بشوند.</p>
<p>جواد خراسان از فرماندهان با سنجاق قفلی لباسهای پاره شده مرا وصل کرد و گفت چون خواهران شورای رهبری در نشست هستند شئونات باید حفظ شود. بعد چند ساعت ژیلا دههیم جمع را دعوت به آرامش کرد. اما همچنان دیگر مسئولین جمع بر سرم فریاد میزدند و مرا پاسدار مزدور، تیرخلاص زن، شکنجه گر نفودی، خائن خطاب می کردند و با ریختن آب دهان به سر و صورتم میگفتند حکمت اعدام است. هر کسی میگفت خودم تیر خلاص توی سرت خالی میکنم. فضا طوری شد که دیگر تعادل روحی ام را از دست داده بودم. سرم گیج میرفت، چشمم سیاهی میرفت، احساس میکردم میان گله حیوانات وحشی درنده گیر افتاده ام. گریه میکردم، می لرزیدم.</p>
<p>ژیلا مدام میگفت سرت را بالا بگیر توی چشم جمع نگاه کن! آنها یکی یکی علیه من موضع میگرفتند و اهانت میکردند و از خواهر ژیلا درخواست مجازات انقلابی مرا می کردند. چندین ساعت این شکنجه ادامه داشت. نفرات حاضر در سالن به نوبت میرفتند آنتراک و تازه نفس برمیگشتند. یکی از زنان مسئول بنام مهین میگفت تو نفوذی رژیم هستی، آمده ای اطلاعات جمع آوری کنی! زن دیگری می گفت تو آمده ای نفرات سازمان را طعمه کنی. ژیلا مسئول نشست که فکر می کرد در من تغییری ایجاد شده گفت: داریوش حرف جمع را شنیدی؟ نکته ای داری بگو. که باز گفتم من اشتباه کردم من اصلا از اول نباید به سازمان می آمدم که دوباره جمع به خروش در آمد. داد و فریاد! مزدور خمینی صفر صفرت میکنیم و یکی یکی پشت میکروفن می آمدند و با سر دادن شعار مرگ بر مزدور رژیم و درود بر رجوی جای خود را به بعدی میدادند. من واقعا دیگر بر اثر فشارهای وارد شده کم آوردم، حالت تهوع داشتم و با خودم می گفتم تا کی میتوانم تحمل کنم؟ وقتی رهایم نمی کنند که از سازمان خارج شوم باید فکر فرار باشم. این بود که ساکت شدم. ژیلا گفت داریوش حرفت را بزن. از انتقادات جمع چی گرفتی؟ من گفتم اشتباه کردم، غلط کردم، تناقض دوران داشتم. در زندگی طلبی غرق شده بودم. اهرم انقلاب خواهرمریم را ول کرده بودم، جاذبه های بورژوازی مرا مجذوب خود کرده بود. ژیلا که فکر می کرد پیروز شده رو به جمع گفت میبینید قدرت جمع که معجزه میکند. دوباره نفرات یکی یکی پشت میکروفون آمدند و گفتند انقلاب خواهر مریم معجزه می کند. برادر داریوش را از حلقوم دشمن بیرون کشید و این گونه نشست تعیین تکلیف من به پایان رسید و آش و لاش به آسایشگاه برگشتم.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;</p>
<p>یبر ( داریوش) قنواتی عضو رها شده از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50598/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Jun 2022 06:56:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50574</guid>

					<description><![CDATA[<p>شبی در آذرماه سال 78 سرپل به همراه یک فردی که او را رابط سازمان معرفی کرد پیش من آمد و گفت فردا به همراه این شخص از طریق مرز آبادان از ایران خارج میشوی. آن فرد قاچاقچی به من وصل شد و گفت فردا برو آبادان در ترمینال ایستگاه هفت منتظر باش. در مقر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شبی در آذرماه سال 78 سرپل به همراه یک فردی که او را رابط سازمان معرفی کرد پیش من آمد و گفت فردا به همراه این شخص از طریق مرز آبادان از ایران خارج میشوی. آن <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560">فرد قاچاقچی به من وصل شد</a> و گفت فردا برو آبادان در ترمینال ایستگاه هفت منتظر باش.</p>
<p>در مقر مجاهدین هر چند وقت یکبار ما را به نشستی میبردند و از بیوگرافی و پروسه ام سوال میکردند. یکی از زنان سازمان میگفت چرا اینقدر دیر آمدی؟! تا حالا کجا بودی؟ غرق زندگی طلبی بودی؟ مجاهدین اینجا در عراق خون میدهند! من ابتدا معنی حرفهایش را نمی فهمیدم. وی چندین برگه به من داد تا امضا کنم، در آن برگه ها نوشته بود ما اینجا گروه، حزب، دسته و باند بازی نداریم. فقط مجاهد داریم.</p>
<p>چند روز بعد در کمال تعجب دیدم همان نفرات همشهری من و سرپل سازمان که در ایران به من گفته بودند به فنلاند رفتند، نزد من آمدند! به طعنه به آنها گفتم فنلاند خوش گذشت؟ چیزی نگفتند و بعد از احوالپرسی در مورد وضعیت داخل ایران از من سئوال کردند که من صادقانه به آنها گفتم مردم دنبال زندگی شان هستند و کسی سازمان را نمیشناسد. همشهری من بهم ریخت و موضوع بحث را عوض کرد.</p>
<div id="attachment_50575" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-50575" class="size-full wp-image-50575" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1.jpg" alt="داریوش قنواتی" width="700" height="418" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-1-300x179.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-50575" class="wp-caption-text">داریوش قنواتی</p></div>
<p>روز 26 دی 78 که همزمان با سالروز آزادی مسعود رجوی از زندان بود ما را به پادگان اشرف برده و در محل قرنطینه انفرادی که شمال شرق اشرف بود و به قبرستان اسکان یا خانواده شهرت داشت مستقر کردند. در قرنطینه مدام مرا به ضد اطلاعات میبردند و چک امنیتی میکردند تا اینکه بعد از چند هفته مسئولین به من لباس نظامی داده و به قسمت ورودی بردند. در ورودی تحت مسئول فردی بنام هاشمی بودم. در آنجا به غیر از کارهای روزمره بحث انتقاد از خود را به ما یاد می دادند. شب سال نو 79 من و تعداد دیگری که در ورودی بودیم را به پذیرش برده و برایمان مراسم گرفتند. از آن به بعد صبح ها کار ما فراگیری آموزش نظامی و بعدازظهر ها هم آموزش های تشکیلاتی و ایدئولوژیک بود.</p>
<p>ارتباط با دنیای خارج بطور کل ممنوع بود. چیزی بعنوان تلویزیون (جز تلویزیون خودشان)، رادیو، روزنامه و تلفن وجود نداشت. شب ها نشست هایی بنام عملیات جاری داشتیم که در آن افراد می بایست از خودشان انتقاد می کردند. مسئول نشست هم بقیه را موظف می کرد تا در مقابل صحبت های فرد سوژه شده به بدترین شکل ممکن موضع بگیرند بطوریکه حتی کار به فحش و کتک کاری هم می کشید! یکبار فرشته شجاعی که مسئول نشست بود به ما گفت این چه تنظیم رابطه ای است که شما با مسئولتان رضا مرادی (وی از فرماندهان مجیزگوی فرقه بود) دارید؟ می دانید او کیه؟ سی سال سابقه مبارزه داره! من از روی سادگی گفتم شما چوب سابقه اش را چرا بر سر ما میزنید که ناگهان وی به هم ریخت و ضمن توهین به من بقیه را مجبور کرد مرا کتک بزنند. بعد فرشته رو به جمع گفت هر کس به داریوش (نام مستعار من) انتقاد دارد یا فاکتی در مورد او دارد بیان کند:</p>
<p>یکی گفت در مناسبات ترانه گوگوش می خواند، رضا مرادی به من تیغ کشید که گوگوش مزدور رژیم است. سعید نقاش از مسئولین به من گفت باید همه گوشت های زیر پوستت که ماحصل بورژوازی است بیرون بریزی. مهدی فیروزیان میگفت آخه داریوش درد مبارزه ندارد! و اما من طبق ضابطه نه تنها اجازه اعتراض و پاسخ به انتقادات آنها را نداشتم بلکه می بایست سخنان جمع را تایید می کردم. همه انتقادات را به اصطلاح فرقه پروژه (گزارش) کرده تا در نشست بعدی آنها را بخوانم. مثلا می بایست می نوشتم که همه تهمت هایی که در نشست قبلی به من زده شده درست بوده است. با خودم میگفتم حتما این یه دوره است که باید از آن عبور کنم تا تمام شود و این طور خودم را امیدوار میکردم.</p>
<p>بعد از مدتی نوار نشست های به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک را برای امثال من که تازه وارد بودیم پخش کردند و بعد از آن مسئول مقر برای ما نشست می گذاشت وپیرامون آن بحث و تحلیل می کرد و می گفت انقلاب یعنی اینکه شما باید در ذهنتان خانواده و زن و زندگی را تا زمان مرگ طلاق دهید. هژمونی زنان را بپذیرید و شخصیت خودتان را خرد و رو سیاه کنید و درخواست عملیات انتحاری در داخل ایران بدهید. من از پذیرش همه اینها امتناع کردم. سعید نقاش به من می گفت تو از بحث شهادت عبور نکردی و هنوز غرق در دستگاه جنسیت هستی. من نمی دانستم آنها چه میگویند و نمی خواستم هم بفهمم. چون احساس تناقض داشتم. دیگر اصلا به بحث ها و نوارها هم گوش نمیکردم و بعضا می رفتم جایی خلوت گریه میکردم و خودم را لعنت میکردم که چرا آمدم عراق نزد مجاهدین. مدتها در مناسبات پاسیو و غیراکتیو بودم و در نشست های انقلاب و عملیات جاری ساکت بودم. هر چه فحاشی و پرخاشگری میکردند ساکت می شدم تا اینکه تغییر سازماندهی ام کردند.</p>
<p>یکی از همشهری هایم که از کادرهای قدیمی سازمان بود و به تازگی به قسمت پذیرش آمده و مسئول تعدادی از نفرات پذیرشی شده بود، چندین نوبت با من کار توضیحی کرد و میگفت مبارزه سخت است، پذیرش انقلاب ایدئولوژیک یک ضرورت است بنابراین تناقض هایت را بگو. اصلا چرا آمدی؟ گفتم من که نمی دانستم اینجوری میشه! او می گفت آبروی جنوبی ها را جلوی جمع حفظ کن و خودت را تغییر بده. اما من به او و حرف هایش اعتنایی نکردم. یک روز سعید نقاش مرا به بیرون از پذیرش به مقر نسرین (مهوش سپهری) که جانشین رجوی در اشرف بود، برد. نسرین نگاهی به پرونده ام انداخت گفت داریوش این چه رفتاری است که درمناسبات داری؟ اگر تغییر نکنی دستت را میشکنیم. فرشته به نسرین گفت او در ایران اچ (هوادار) بوده که من گفتم من اصلا هوادار سازمان نبودم که همین حرف من باعث بهم ریختگی نسرین شد و گفت برو افکاری که داری بنویس. بعد رو به سعید نقاش کرد و به او گفت لازم نیست داریوش کاری بکند. فقط بنشیند و تناقض هایش را گزارش کند. بعد از آن به پذیرش برگشتیم و من به آسایشگاه رفتم و فوری درخواست جدایی و بازگشت به ایران را نوشته و به سعید نقاش دادم. مدتی بعد فرشته شجاعی به همراه سعید نقاش به درب آسایشگاه آمده و به من گفتند خاک بر سرت این چه گزارشی بود که نوشتی منظور خواهر نسرین از گزارش نوشتن بالا آوردن تناقضات دوران (مسائل جنسی)، موانع و افکار بورژوازی بود که سد مبارزه و جنگت میشود. تو لایق همان زندگی نکبت بار و ارتجاعی در حلقوم رژیم میباشی! من دیگر از آسایشگاه بیرون نمیرفتم.</p>
<p>فردی بنام صادقی که مسئولم بود میگفت تو برای نیروهای جدید که به پذیرش آمده اند بد آموزی داری و همین حالا هم برای بعضی از آنان ذهنیت ایجاد کردی. ولی من گوش ندادم و همچنان در آسایشگاه ماندم و حتی غذا نمی خوردم. بعد از چند روز رضا مرادی و سعید نقاش مرا به بیرون از پذیرش به یک مقری بردند که تعدادی از مسئولین در آنجا بودند بعدا متوجه شدم آنجا مقر ضد تروریسم و ضد اطلاعات سازمان بود&#8230;</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>یبر (داریوش) قنواتی عضو رها یافته از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50574/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی  &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Jun 2022 08:00:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش قنواتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50560</guid>

					<description><![CDATA[<p>من یبر (داریوش) قنواتی متولد 5/12/1354 در بندر ماهشهر هستم. دوران کودکی و نوجوانی را در کوچه پس کوچه های ماهشهر سپری کردم. از نظر مالی یک خانواده معمولی بودیم. سه برادر و دو خواهر هستیم و پدرم کارگر رسمی شهرداری در سربندر بود که متاسفانه سال 75 به رحمت خدا رفت. مادرم هم خانه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی  &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من یبر (داریوش) قنواتی متولد 5/12/1354 در بندر ماهشهر هستم. دوران کودکی و نوجوانی را در کوچه پس کوچه های ماهشهر سپری کردم. از نظر مالی یک خانواده معمولی بودیم. سه برادر و دو خواهر هستیم و پدرم کارگر رسمی شهرداری در سربندر بود که متاسفانه سال 75 به رحمت خدا رفت. مادرم هم خانه دار بود.</p>
<p>در دوران جوانی با خواندن مجله فکاهی گل آقا و بعدها روزنامه سلام و آریا با بعضی کلمات و واژه های سیاسی آشنا شدم. دوستی هم داشتم که کتابهای علی شریعتی را میخواند و در مورد آن با من بحث میکرد تا اینکه کم کم مرا علاقه مند به خواندن کتابهای دکتر علی شریعتی کرد و هر کتاب شریعتی را که می خواندم پیرامون آن با من بحث میکرد. کم کم ذهن من درگیر مباحثی شد که هیچ شناخت و تجزیه و تحلیلی از آن نداشتم. درک آنچنان عمیقی از مباحث کتاب نداشتم و حالا که به پروسه گذشته ام نگاه میکنم می بینم سنگ بنای اولیه فکری من از همان موقع شکل گرفت.  در ذهنم ایده الیستی فکر میکردم و چون وضعیت زندگی و معیشتی ما خوب نبود تصور می کردم که باید کاری کرد تا شرایط تغییر کند و بدنبال دنیای بهتری بودم.</p>
<p>دوستم میگفت باید یک گروه تشکیل بدهیم و من هم موافق حرفش بودم. اما مدتی بعد گفت یک گروه آماده برای مبارزه وجود دارد و این چنین برای اولین بار با نام سازمان مجاهدین خلق آشنا شدم. از طریق سیمای آزادی مجاهدین که از مرز پخش میشد با این گروه بیشتر آشنا شدم. با توجه به پیشینه انحراف فکری که پیدا کرده بودم سمپات سازمان شدم و جهان بینی ام تغییر کرد و تحول و پیشرفت برای یک جامعه آرمانی را بدست مجاهدین خلق می دیدم. هیجان و شور جوانی و مخفی کاری سبب شد تا نتوانم با فرد ذی صلاحی مشورت کنم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50561 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg" alt="داریوش قنواتی " width="600" height="335" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ghanavati-Daryush-300x168.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>روزی فردی که بعدا فهمیدم سرپل سازمان است و کارش عضو گیری برای سازمان بود به همراه دوستم به خانه ما آمد و به من گفت اگر خواستی از ایران بروی من میتوانم کمکت کنم. آن روز به این موضوع فکر هم نکردم و جوابی هم به وی ندادم. مدتها از آن روز گذشت وبه سربازی رفتم و سرباز نیروی انتظامی در شهر داراب استان فارس شدم. سال 78 بود که اخبار کوی دانشگاه تهران را شنیدم و من دوباره آن فکرها به ذهنم زد. به همین خاطر وقتی برای مرخصی به ماهشهر آمدم یک تصمیم اشتباه گرفتم که مسیر زندگی ام را برای همیشه تحت الشعاع قرار داد. به نزد دوستم رفتم و به وی گفتم میخواهم از ایران بروم که گفت خبرت می کنم. روز بعد نزد من آمد و گفت سرپل میگوید کدام کشور میخواهی بروی؟ دلت میخواهد فنلاند نزد فلانی و&#8230; بروی؟! اسامی نفراتی که همه هم محلی های من بودند و می دانستم سال 76 به سازمان پیوسته بودند! من خندیدم و گفتم میخواهم بروم عراق ارتش آزادی بخش . پیش خودم فکر میکردم شاید میخواهد مرا امتحان کند.</p>
<p>مدتی گذشت و من هم دیگر به محل خدمت سربازی برنگشتم. آذرماه سال 78 بود که یک شب سرپل به همراه یک فردی که او را رابط سازمان معرفی کرد پیش من آمد و گفت فردا به همراه این شخص از طریق مرز آبادان از ایران خارج میشوی. آن فرد قاچاقچی به من وصل شد و گفت فردا برو آبادان در ترمینال ایستگاه هفت منتظر باش. در ایستگاه هفت آبادان یک نفر که ماهشهری بود و مثل من میخواست به سازمان بپیوندد خودش را به من معرفی کرد. فرد سرپل به همراه یک نفر دیگر که مسلح به سلاح کمری بود ما را با تاکسی به روستای مرزی اروند کنار بردند. شب جمعه بود و قبرستان شلوغ بود ما را کنار یک قبر گذاشتند و رفتند تا هوا تاریک شد و آمدند دنبال ما و از لابلای نخلستان از مرز ایران با قایق وارد خاک عراق شدیم. شب در خانه یکی از اهالی که در ارتباط با سازمان بود استراحت کردیم و صبح به بصره رفتیم. در منزل یک استخباراتی استراحت کردیم و روز بعد به سمت بغداد رهسپار شدیم. غروب به بغداد رسیدیم و ما را به ساختمان مجاهدین خلق بردند و جداگانه در یک اتاق گذاشتند و گفتند که حق بیرون آمدن و ارتباط با دیگران را ندارید.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>یبر (داریوش) قنواتی عضو رها شده از فرقه مجاهدین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560">خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی  &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50560/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
