<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اسیران اشرف - انجمن نجات</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/topic/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اسیران-اشرف</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 22 Apr 2024 11:23:21 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>اسیران اشرف - انجمن نجات</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اسیران-اشرف</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>زهرا فیض بخش چگونه اقدام به خودکشی کرد؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59778</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59778#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Apr 2024 07:00:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زهرا فیض بخش]]></category>
		<category><![CDATA[سایت راه نو]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب سراب آزادی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59778</guid>

					<description><![CDATA[<p>روابط زنان شورای رهبری در شکل فرمانده و فرمان بر پس از گسترش شورا از سال ۱۳۷۶ به بعد، خصوصا از هنگامی که مسئولیت آن بر عهده مهوش سپهری قرار داده شد، با رواج آموزش های وی به طرز اسفباری بسیار خشک و هراسناک بود. مسئولین و سران اصلی تشکیلات در هر قسمت، حیطه تحت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59778">زهرا فیض بخش چگونه اقدام به خودکشی کرد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روابط زنان شورای رهبری در شکل فرمانده و فرمان بر پس از گسترش شورا از سال ۱۳۷۶ به بعد، خصوصا از هنگامی که مسئولیت آن بر عهده مهوش سپهری قرار داده شد، با رواج آموزش های وی به طرز اسفباری بسیار خشک و هراسناک بود. مسئولین و سران اصلی تشکیلات در هر قسمت، حیطه تحت فرماندهی شان را ملک مطلق خود دانسته و بسیار بی رحمانه با زیر دستانشان رفتار می کردند.</p>
<p>به طوری که به دلیل یک اشکال و یا خطای کاری، افراد را زیر ضرب برده و از هیچ گونه هتاکی و بی حرمتی و فشار آوردن کوتاهی نمی کردند، هتاکی و بی حرمتی ها زن و مرد نداشت و در جلسات انتقادی و یا اجرایی زیر سنگین ترین فشارها و حسابرسی ها بودیم. به خاطر اینکه اکثرا کارهای تعریف شده برای هر قسمت چندین برابر حد توان ها بود بهانه های کافی برای مؤاخذه و حسابرسی وجود داشت.</p>
<p>البته این فشارها دقیقا از بالا و از طرف خود مریم و مسعود رجوی بود که کانالیزه می شد، آن ها ابتدا لایه اول را بشدت زیر حسابرسی می بردند و آن ها هم به همین روال فشار را بر روی زیردستان خود وارد می کردند. با این مقدمه بایستی متوجه شده باشید که وضعیت و روابط نفرات با زیردستانشان چگونه بود و فشارها، مشکلات و دعواها همیشه وجود داشت، که نهایتاً وقتی مشکلات با نفری خیلی حاد میشد اگر شانس می آورد آخرش جابجایش می کردند.</p>
<p>در آن روزها و در بحبوحه همان جلسات، یکی از زنان بنام زهرا(سیمین) فیض بخش که در بخش اداری و سررشته داری ارتش کار میکرد از فشار کار و دعواهای مسئولینش بیمار شده و حدود دو هفته بستری بود، در تمام این مدت با تحقیر و دعواهای شدیدی روبرو می شد، به طوری که وقتی بیمار و بستری شده بود چند بار او را با همان وضعیت برسر کار احضار کرده بودند.</p>
<p>در آخرین خبری که از وی داشتیم دو سه روزی بوده که با دعوای شدید مسئولش در بستر بیماری بود که ناگهان خبر فوت او را به صورت مخفیانه شنیدیم. بدون اطلاع عمومی شبانه وی را به اشرف منتقل کرده و دفن نمودند. وی در اثر فشارهایی که به وی آورده بودند اقدام به خودکشی نموده و تنها راه نجاتش را چنین دیده بود و این هم سندی دیگری از خیانت تشکیلات رجوی شد که ادعا می کرد برای زنان آزادی و رهایی آورده است.</p>
<p>در حالی که آن جلسات تنفرانگیز ادامه داشت حتی یک بار اسم وی برده نشد و تا مدت ها فوتش را از همه پنهان می کردند. کسی که بیش از ۲۰ سال زندگی خود را در تشکیلات صرف قدرت طلبی رجوی نمود، دیگر هیچ نام و یادی از وی برده نشد و حتی زنان در بین صحبت های خصوصی خود جرأت نام بردن از وی را نداشتند. این سرنوشتی بود که بدون شک برای هرکسی که کوچک ترین اعتراضی به رجوی می کرد رقم زده شده بود.</p>
<p>همسر زهرا فیض بخش مرد باهوش و تحصیل کرده ای بود که در دهه ۷۰ از تشکیلات جدا شد، آن ها یک دختر هم داشتند که در سال ۷۰ جزء بچه های مدرسه، به خارج کشور فرستاده شده بود. دختری که دیگر مادرش را ندید و از سرنوشت دردناک او احتمالا خبر دقیقی ندارد.</p>
<p><em>برگرفته از کتاب سراب آزادی به قلم خانم مریم سنجابی عضو پیشین شورای رهبری مجاهدین</em></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59778">زهرا فیض بخش چگونه اقدام به خودکشی کرد؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59778/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>عاشق به دیدار یار رفته بود، اما یار درقفس بود!</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22400</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22400#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Jul 2017 09:48:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/?p=22400</guid>

					<description><![CDATA[<p>پسرم محمد رضا صدیق چند سال پیش برای دیدار باتو به عراق سفر کردم که تورا یکبار دیگر ازنزدیک ببینم  ولی تنها حصاری دیدم که درب آن بسته بود. بهمین خاطر  9ماه درعراق جلو حصار سیم خاردار ماندم اما کسی تورا برای دیدار با من نیآورد وبرای کسی اهمیت نداشت که من عاشق فرزندم هستم. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/22400">عاشق به دیدار یار رفته بود، اما یار درقفس بود!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پسرم محمد رضا صدیق</p>
<p>چند سال پیش برای دیدار باتو به عراق سفر کردم که تورا یکبار دیگر ازنزدیک ببینم  ولی تنها حصاری دیدم که درب آن بسته بود. بهمین خاطر  9ماه درعراق جلو حصار سیم خاردار ماندم اما کسی تورا برای دیدار با من نیآورد وبرای کسی اهمیت نداشت که من عاشق فرزندم هستم.</p>
<p>درددل ام را بازمیکنم دوباره. باشد که شاید با آوردن تو به تماس تلفنی با خانواده راضی شوم.</p>
<p>یکسال است که دیگر به عراق نگاه نمیکنم بلکه بسمت کشور آلبانی چشم دوخته ام که شاید یک خبر ازان سو برای من برسد. ازهمه سئوال میکنم میگویند درآنجا سران رجوی گفته است همه تلفن دارند. اگر این امکانات دردسترس شما وجود دارد با من پدرت ومادرت که چشم انتظار نشستم زنگ بزن. پسرم محمد رضا. نکند این هم ازآن دروغ هاست.</p>
<p>میگفتند درب های کمپ ما باز است ومی توانند به ملاقات بیآیند اما رفتم به ملاقات درب ها را بسته دیدیم. پسرم با ما تماس بگیر خیلی دلم تنگ شده.</p>
<p>پدرت</p>
<p>قدرت صدیق</p>
<p>تبریز &#8211; ایران</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22403" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Letter_Sedegh_9604.jpg"  width="500" height="661" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Letter_Sedegh_9604.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Letter_Sedegh_9604-227x300.jpg 227w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/22400">عاشق به دیدار یار رفته بود، اما یار درقفس بود!</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22400/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سازمان زنان جایگزین شورای ملی مقاومت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16823</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16823#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2014 07:23:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2014/10/25/%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%da%af%d8%b2%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>در سالگرد سی مهر و مناسبت هایی مثل انتصاب مریم قجر به عنوان رئیس جمهور فرقه ای و شعار هزار زن و هزار سازمان و... اینک زهر اخیانی مسئول اول فرقه در پیامی رسمی اعلام تشکیل شورای مرکزی مجاهدین کرده و اعضای آنرا هزار عضو و تمام اعضا را همگی از زنان و بدون حتی یک عضو مرد اعلام کرده است...در واقع این محصول و ناشی از شکست شورای ملی مقاومت و فرو ریختن  شعار چندین دهه پوسته شکنی و گشایش و همبستگی های پوشالی است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/16823">سازمان زنان جایگزین شورای ملی مقاومت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سالگرد سی مهر و مناسبت هایی مثل انتصاب مریم قجر به عنوان رئیس جمهور فرقه ای و شعار هزار زن و هزار سازمان و&#8230; اینک زهر اخیانی مسئول اول فرقه در پیامی رسمی اعلام تشکیل شورای مرکزی مجاهدین کرده و اعضای آنرا هزار عضو و تمام اعضا را همگی از زنان و بدون حتی یک عضو مرد اعلام کرده است.<img decoding="async"  src="https://st.nejatngo.org/Image/MEK/Women_MEK/MKO_Liberty_1.jpg" style="width: 305px; height: 200px; margin: 10px; float: left;" /><br /> در واقع این اعلام تشکیل مجدد شورای مرکزی مجاهدین پیام های مختلفی دارد.<br /> اولا بازگشت سازمان به دو دهه قبل است که شورای مرکزی وجود داشت.<br /> در ثانی 20واندی سال پیش انحلال شورای مرکزی سازمان در شرایطی صورت گرفت که شورای ملی گسترده شد وجهش شکلی داشت.اکنون این اعلام، آنروی سکه است یعنی که وقتی شورا رشد داشت شورای مرکزی منحل شد اکنون بطور قانونمند شورای ملی مقاومت خودبخود منحل شده لاجرم شورای مرکزی می بایست جایگزین میشد&nbsp; واین یک ضرورت بوده که به رهبری فرقه تحمیل شده است.<br /> زهره اخیانی،مژگان پارسایی که نماینده ویژه رجوی در لیبرتی است را رئیس شورای مرکزی وزهرا مریخی را که نماینده و هماهنگ کننده مریم در نمایندگی های خارج کشور بوده را به عنوان معاون شورای مرکزی انتصاب کرده است<br /> این پروژه و تغییر تاکتیک از سوی رهبری فرقه می گویند<br /> اولا تقابلات و جنگ های درون تشکیلاتی به حدی رسیده که ناامیدی کامل از شورای ملی مقاومت را ثابت می کند و دوما پوشالی بودن شورای ملی مقاومت و عدم کارایی و فروپاشی آن در زمان کوتاه را ثابت می کند.<br /> لذا تنها راه و ترفند رهبری فرقه برای سوار شدن مجدد بر افکار داخلی اعضا و بدست گرفتن افسار تقابلات درونی &ndash;بازگشت به دوران گذشته ی شورای ملی مرکزی سازمان یعنی آن زمان که فرقه دارای مناسبات مطلق فرقه ای و دگم و بدون کمترین سوراخ تشکیلاتی به بیرون از خودش بود.<br /> اخیانی در این پیام گفته است نظم نوین تشکیلاتی یعنی بازیافت شورای مرکزی فرقه نقطه عطف خواهد شد و همه را تکان می دهد. این یعنی اینکه در گذشته چه در مناسبات فرقه ای در عراق و چه در خارج کشوربرخی ها برای تقابل با استراتژِی رهبری فرقه می توانستند خود را لائیک &ndash; شورایی &ndash; مبارز و پوشش&nbsp; های دیگری که در کنار فرقه مشغول هستند معرفی کنند و این یک نوع ابزار برای مقابله با زورگویی های رجوی بود.<br /> اکنون رهبری فرقه به گذشته یعنی اوج و پیک دگماتیسم فرقه ای خود یعنی احیای شورای مرکزی فرقه برگشته است.<br /> در واقع این محصول و ناشی از شکست شورای ملی مقاومت و فرو ریختن&nbsp; شعار چندین دهه پوسته شکنی و گشایش و همبستگی های پوشالی است.<br /> تکامل و قانونمندی ها رجوی را در این عقب نشینی ها و واگشت ها تا خاکریز آخر یعنی اضمحلال و پاسخگویی به خلق قهرمان خواهد برد&nbsp;.<br /> منبع: انجمن نجات استان کرمانشاه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/16823">سازمان زنان جایگزین شورای ملی مقاومت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16823/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مینو فتحعلی یکی دیگر از قربانیان تشکیلات رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13916</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13916#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 08:58:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2013/03/02/%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88-%d9%81%d8%aa%d8%ad%d8%b9%d9%84%db%8c-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b4%da%a9%db%8c%d9%84/</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از حدود یکساعت مینو فتحعلی و تعدادی دیگر از شورای رهبری مسئله دار را از ما جدا کرده و بردند و به ما گفتند که آنها را بردیم محلی که بتوانند راحت تر باشند. اما من هفته بعد که یکی از اون خانم ها را دیدم گفت که مینو را بردند کشتند و او را همان شب بتول رجائی با یک نفر دیگر آمدند برد و دیگر هیچ خبری از او نشد، تا اینکه وقتی که جنگ تمام شد و اولین بار که به مزار رفتیم در کمال تعجب مواجه شدیم با قبر مینو</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13916">مینو فتحعلی یکی دیگر از قربانیان تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سال 1372 رجوی، مریم همسرش را رئیس جمهور مادام العمر انتخاب واعلام کرد و اسمش را &quot; موشک بند ر&quot; یعنی بند ریاست جمهوری گذاشته بود مینو فتحعلی را در حالیکه رده اس تی یعنی شورای مرکزی داشت، بهمراه حدود 300 نفر از کادرها بهمراه مریم رجوی به اروپا فرستاد برخی از اهدافی که آن موقع توسط سازمان از اینکار دنبال می شد خلاصه بصورت زیر بود: ایجاد ارتباط با مردم در خارج از کشور تا خلاء قطع بودن با جامعه کمی برطرف گردد. و تبلیغ گسترده و لابی گری برای اینکه ثابت کند که سازمان سکت نیست. سوء استفاده کردن از هوادارها در خارج از کشور و ایجاد ارتباط با تک تک کسانی که چه زمانی با سازمان برخورد داشته یا نداشته کسانی که از نظر مسعود رجوی خائنین و پشت کنندگان به مبارزه و همگی را تا پیش از آن &quot;خوک و خنزیر&quot; می نامید. اقدام به کار مالی اجتماعی و مالی ویژه و اخاذی از مردم بصورت گدائی برای سفید سازی این اتهام که ما یک جریان مستقل هستیم و از دولت عراق پول نمی گیریم. مینو در قسمت مالی اجتماعی با کاری طاقت فرسا در حدود 14 ساعت در روز و دو ساعت نشست تفتیش عقاید به کاری سخت گماشته شد. مینو بصورتی خستگی ناپذیر کار می کرد. بعد از برگشت از اروپا در سال 1377 رده اش به شورای رهبری ارتقاء یافت بعد از مرحله عقد در برنامه حوض یعنی همان جلسه ای که زنان بایستی با آهنگهای شاد مرتضوی و یا منصور و معین لخت شده و برای رجوی شعر می خواندند &quot;امشب می خوام مست بشم عاشق یکدست بشم&#8230;&#8230;.بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم&quot; و برای مریم می خواندند که تو مثل گلی&#8230;&#8230;.ناز و خوشگلی با اینهمه دردی و درمون دلی یا می خواندند که دونه دونه گل مریم می ریزم روی قدمهات&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; تن تو جنس یک الماس&#8230;&#8230;.ارزشت بیشتر از اینهاست&#8230;.خلاصه در این جلسه بود که مینو با گریه از جلسه خارج شد و پروسه مسئله داری مینو آغاز شد. دو نفر از زنان ارشد و شکنجه گر که ول کن شورای رهبری نبودند بنام فائزه محبت کار، گیتی گیوه چی، و معصومه ملک محمدی اطراف او را گرفته بودند و با او کار توضیحی می کردند و بعد شخص مریم هم به این جمع اضافه شد و من آمدم نزد آنها که ببینم چه خبر است دیدم مریم داشت به مینو می گفت باید که شیرجه بزنی و لباس شرک و ریا را بکنی بعد دیدم گیتی به من گفت که بتول تو برو تو حوض الان مینو هم می آید برو که تو از دست ندهی اینها همه ارزشهای خمینی است که داره از مینو کنده می شود و یگانه می شود. بلاخره مینو نیامد و برخی از کسانی که الان در کشورهای خارجی هنوز اسیر این سازمان هستند و یا در لیبرتی این صحنه را بیاد دارند. به یاد دارم که رجوی در آن جلسه به ما گفت که یعنی من با شما زنها پیروز می شوم؟ بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم، چکار کنم، من شکنجه می شوم چون احساساتی در من بیدار می شود که نمی توانم از پس خودم بر بیایم و مریم رجوی می گفت که می خواهیم همان احساسات بیدار شود و در مسعود ذوب بشود می خواهیم همین بشود ولی با اینحال مینو مقاومت می کرد و خیلی اذیت بود بطوریکه همیشه در می رفت و چون رابطه دوستی با من داشت بسیار درد دلها می کرد که چه لزومی به اینکارهاست پس چرا برای همه مردها حرام است و رجوی اینکار را می کند من نمی توانم&#8230;&#8230;&#8230; بلاخره در قرارگاه سعید محسن که آن موقع من در موضع فرمانده یک یگان از حفاظت ترددات کار می کردم. مسئول ما که آن موقع خواهر آذر یا همان محبوبه جمشیدی بود متوجه ارتباط خصوصی مینو با من شده بود بطوریکه یکبار که مینو از جلسه به بهانه ای خارج شده بود و خیلی طولانی در جلسه نیامد، آذر از من پرسید مینو کجاست گفتم که همینجا داشت می رقصید گفت تو دیدی گفتم بله و بعد فهمیدند که مسئله اینطور نبوده و من را زیر سرکوبی و برخورد شدید بردند که با مینو محفل و شعبه سپاه پاسداران تشکیل داده ام و بعد از آن مینو را به قرارگاه دیگری منتقل کردند. و من تا مدتها از او بی خبر بودم. بعد از یکسال من به قرارگاه پارسیان منتقل شدم و کارم انتظامات آن قرارگاه بود و در این مقطع مینو انتظامات ورودی قرارگاه باقرزاده بود رده او را پائین تر آورده بودند و دیگر در جلسات خاص حوض او را نمی دیدم یا با گروه ما نبود و گروهش را عوض کرده بودند. یک روز که برای کاری بهمراه یک اکیپ برای آماده سازی نشستهای رهبری به قرارگاه باقرزاده مینو را دیدم که بسیار بهمریخته و داغون بود و گفت که پدرم را در آورده اند و من واقعا نمی فهمم چرا باید با رجوی سکس داشته باشیم نمی خواهم زور که نیست خلاصه به من گفت می دانم که تو نمی روی بگوئی ولی تو را خدا برام دعا کن می خواهم خودم را از این درد بکشم. دیگر نمی توانم تحمل کنم و خیلی می ترسم هر دو گریه مان گرفت و من به او قول دادم که براش دعا کنم و به او گفتم امیدت را از خدا قطع نکن و خودکشی نکن صبر کن همه چیز درست می شه او گفت که من نمی توانم این چه وضعیه و چرا با ما اینکارها را می کنند. سال 1380 به سرعت ما را برای نشست به پارسیان بردند و در حالیکه با ایجاد ترس و رعب نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده ولی از وضعیت بهمریخته و گریان اعضای ارشد نظیر خواهر آذر و&#8230;. حدس می زدیم که اتفاق مهمی افتاده است. ما را مستقیما به اتاق عملیات بسیار بزر گ و شیک قرارگاه پارسیان بردند و دیدیم که مریم رجوی چشمانش پف کرده و قرمز و گریه می کند و مسعود داره نعره می زند و تعدادی از اعضای رده بالا شورای رهبری نشسته اند و تو سر و کله خودشان می زنند و فریاد می زنند ناموس&#8230;&#8230;&#8230;ناموس بعد رجوی با نعره ای همه را ساکت کرد و گفت ای عجوزه های کثیف برای چی اینجا آمده اید که باز بر پیکر زخمی من خنجر بزنید. و ما خودبخود تحت تأثیر قرار گرفته وشروع به گریه و زدن به سر و کله خود کردیم. تا اینکه فهمیدیم که مینو فتحعلی از قرارگاه باقر زاده فرار کرده است و کسی هم که راننده خودروی عادیسازی گشت بوده است او را کمک کرده که بگریزد. جزئیات فرار را فعلا از بیانش معذورم. در این نشست که فقط تا صبح شکنجه بود برای ما، تشکیلات سازمان در عراق که آن موقع حدود 32 واحد گشت خودش داشت شامل گشت خودروی نظامی و 70 گشت عادیسازی بهمراه استخبارات عراقی تمام بغداد و جاده باقرزاده تا بغداد و تمام ورودی خروجیها را بستند. تا اینکه بلاخره ساعت 8 صبح روز بعد که هیچکس نخوابیده و به شدت در هم ریخته و عصبی بودیم رجوی گفت که مینو را در بغداد دستگیر کرده اند. و زهره شفاهی به اتاق عملیات آمد و رجوی مستقیم با او حرف می زد. زهره گفت که مسعود جان این زنیکه خائن کثافت را در بغداد پیدا کردیم. من به همه برادرها و واحدهای گشتی گفتم که یک خانمی بوده که نفوذی بودنش برایمان مسجل شده بود و اینجا بنگالی بوده (زندانی) و برای ما شرم آور بود و نگفتیم که از شورای رهبری بوده است ما نگذاشتیم بفهمند که کی بوده. ما برای اینکه شناخته نشود کیسه برده بودیم و رو سرش کشیدیم و او را کشیدیم آوردیم تو ماشین و الان به قسمت قضائی او را تحویل دادیم که ببرند در اشرف. صحبت زهره شفاهی قطع شد و جمعیت داد می زدند خائن اعدام&#8230;. خائن اعدام&#8230;&#8230; و شروع به فحاشی به زهره کردند که چرا نکشتیش من بعلت فشار و سردرد و تهوع حالم بد شده و روی زمین افتادم و مرا از نشست بیرون بردند و به امداد پارسیان منتقل کردند و نفهمیدم که در آن نشست چی گذشت. بعد که از کسی سوآل کردم گفت که در آن نشست رجوی به زهره شفاهی می گوید که دستورتیر داشتی چرا شلیک نکردی و او را آوردی و بعد مهوش سپهری یعنی همان خواهر نسرین شکنجه گر تشکیلات گفته است که این بچه ها جای خودشان را با شما که رهبر عقیدتی هستید و رحمت و عدالت شما قاطی می کنند در حالیکه اگر جای خودشان باشند و خواهر مریم را واسطه وصل قرار بدهند به چپ و راست نمی زنند و حق شما را از حلقوم تک تک نفرات بیرون می کشند بعضی ها هم به اندازه یک سگ نسبت به صاحبشون وفادار نیستند برای همین است که آنها نمی توانند از حق شما خوب دفاع کنند و بای می دهند. بای می دهند یک اصطلاح تشکیلاتی بود یعنی خیانت می کنند یعنی هدر دادن منافع رهبری که مثلا مینو که بایستی کشته می شده کشته نشده است و طرف خود را جای رهبری گذاشته و بخشیده و او را زنده آورده است. ما دیگر مینو را ندیدیم و زندانی بود، تا اینکه سال بعد که صدام سرنگون شد و نیروهای آمریکائی حمله کردند. و گفتند که کردها به قرارگاه نزدیک شده اند و در شمال نزدیک مزار در حالت غارت بودند تمام زنهای شورای رهبری را در یک محل جمع کردند و در این جلسه مژگان پارسائی نزد ما آمد و گفت که ما اگر پیشروی نیروهای کرد به داخل قرارگاه ادامه پیدا کرد بقیه خواهرهایمان و مردها مهم نیست که درگیر می شوند و یا چه می شود ولی ما همگی خودسوزی می کنیم. خودسوزی جمعی همگی آماده هستید و همه گفتند حاضر حاضر حاضر به هر کدام از ما یک عدد قرص سیانوردیگر برای خودکشی دادند یعنی با یکی قبلی که داشتیم می شد دو تا، که در صورتی که یکی از قرصها عمل نکرد دومی را استفاده کنند و گفت بحث حفاظت ناموس است در مورد ما و حفاظت اطلاعات رهبری. بعد از حدود یکساعت مینو فتحعلی و تعدادی دیگر از شورای رهبری مسئله دار را از ما جدا کرده و بردند و به ما گفتند که آنها را بردیم محلی که بتوانند راحت تر باشند. اما من هفته بعد که یکی از اون خانم ها را دیدم گفت که مینو را بردند کشتند و او را همان شب بتول رجائی با یک نفر دیگر آمدند برد و دیگر هیچ خبری از او نشد، تا اینکه وقتی که جنگ تمام شد و اولین بار که به مزار رفتیم در کمال تعجب مواجه شدیم با قبر مینو همه با تعجب از همدیگر می پرسیدند که مینو چگونه و کجا کشته شد، بعد در اولین نشریه ای که بعد از سرنگونی صدام منتشر شد مینو فتحعلی را بعنوان شهید جنگ آمریکا و عراق منتشر کردند. رجوی همه چیز برای خودش تأمین بود و همه نیازهایش فقط یک نیازش بی پاسخ مانده بود انتقام قدرت از خمینی او نمی توانست حس کند کسی که اولیه ترین نیازهای انسانی اش نظیر عشق به همسر و کودکش و خانواده اش را و روزمره عشق به هم رزمانش را باید سرکوب کند تا به رهبر و خواسته او نزدیک شود چه حسی دارد و تازه از همه می خواست که از اعماق وجود به خودش و همسرش مریم عشق بورزند. او می خواست که این بردگان تشکیلاتی احساس پر بودن و غنا کنند و ببالند و بنازند او از ما می خواست که پر باشیم و کمبود حس نکنیم او می خواست که جای همه را پرکند برای ما وهرگز به افتخارات گذشته خود ندامت نکنیم و از عشق رهبری سیر بشویم؛ می خواست که به قول خودش صاحب بین المرء یعنی قلب این انسانها بشود و اینها همه مکانیزم بکارگیری آن یعنی تسلط بر جائی که به نظر من مال خداست و کسی نمی تواند آنجا را تصاحب کند. و هر چیز جای خود را دارد و وقتی بخواهی جای دیگری را بگیری به زور و با تحمیق و با تحمیل و&#8230;&#8230; نتیجه عکس خواهد داد. بتول سلطانی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13916">مینو فتحعلی یکی دیگر از قربانیان تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13916/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>راهی بی بازگشت، آلان محمدی قربانی در فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13778</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13778#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[آلان محمدی]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبات فرقه ای]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2013/01/31/%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%8c-%d8%a2%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>آلان و تعدادی دیگر از همین بچه ها از سازمان می خواستند که به قول خودش وفا کند و حالا که خانواده هایشان را دیدند از اشرف بروند ولی رجوی می گفت که اشرف دربهای ورودش باز است ولی خروجی در کار نیست من یادم هست که مهوش سپهری به صفت نفر شماره یک مجاهدین بعد از مریم رجوی می گفت که دربهای اشرف به روی همه باز هستند ولی خروجی در کار نیست و حتی می گفت که مگر چشمتان نمی دید که کجا می آیید! اینجا مبارزه و سختی است و همه این را می دانند و ما نقل و نبات اینجا پخش نمی کنیم</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13778">راهی بی بازگشت، آلان محمدی قربانی در فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان زیادی چه از طریق ایمیل و چه حضوری در مورد آلان محمدی دختر 16 ساله ای که رجوی او را قربانی قدرت طلبی های خودش کرد می پرسند تا حالا جدا شده های مختلفی در مورد آلان گفته اند ولی معمولا بچه های جدا شده از شنیده هایشان در مورد آلان صحبت کرده اند و تنگاتنگ در کنار او نبوده اند که دقیقا ببینند بر او چه گذشته است. من و آلان در یک محل بودیم و از نزدیک شاهد آنچه بر این دختر جوان گذشت بودم.</p>
<p>آلان در کوههای کردستان به نام آلان به دنیا آمده بود و پدر و مادرش اسم آلان یعنی اسم کوههای کردستان را برایش انتخاب کرده بودند و او جزو بچه هایی بود که رجوی به بهانه جنگ خلیج او را به اروپا فرستاد و از پدر و مادرش جدا کرد (در مورد این بچه ها و اینکه بر آنها چه گذشته می شود می شود کتابها نوشت البته از خاطرات و گفته های خود همین بچه ها که بارها و به کرات صحبت کرده اند که حالا من به نمونه هایی که خود همین بچه ها مطرح کرده اند اشاراتی خواهم داشت).</p>
<p><img decoding="async" src="https://st.nejatngo.org/Image/MEK/Women_MEK/MKO_Women_2.jpg" width="250" height="316" align="left" hspace="10" vspace="10" />همانطوری که گفتم آلان جزو بچه هایی بود که رجوی به بهانه جنگ خلیج او را به اروپا و کشور آلمان فرستاد تعدادی را در یک محل سرجمع کرد و با تأسیس موسسه ای برای پولشوئی و سوء استفاده از این کودکان برای اخاذی های مالی و مدرسه معروف مجاهدین در آلمان و بنیادهائی که بعدا معلوم شد پولش بجای هزینه شدن برای این کودکان در کیسه رجوی سرریز می شود و گند آن در آمد و بعد از سرگردانی و بی خانمانی و دست به دست شدن بین خانواده های ایرانی و آلمانی و بیگاری کشیدن و کار کشیدن از این بچه های معصوم در خانه های این خانواده ها رجوی باز هم دست از سوء استفاده از این بچه ها بر نداشت.</p>
<p>این بار برای اضافه کردن نیرو به افراد در اشرف و برای گرفتن پولهای کلان به اسم این افراد از صدام و دیگران دست به فریبکاری دیگری زد و با وعده دیدار خانواده به این بچه ها و اینکه اشرف به اندازه اروپا مدرن شده است و همه چیز آنجا آزاد است و حتی اگر کسی می خواهد با دوست پسر و دوست دخترش بیاید مشکلی نیست و فقط می توانید مدتی مهمان باشید در اشرف و خانواده هایتان را ببینید و&#8230; بار دیگر به فریب این بچه ها پرداخت و آنها را به اشرف اعزام کرد.</p>
<p>بچه هایی که از فریب و دجالگری رجوی خبر نداشتند گول وعده های رجوی را می خوردند و اعتماد کرده و به راهی می رفتند که هرگز راه برگشتی نداشت.</p>
<p>اولین باری که آلان و یا صبا و آسیه و نصرت و&#8230; را دیدم ,بچه هایی 12 , 13 یا 14 ساله بودند که فکر می کردند که به دیدار پدر و مادرشان آمده اند و حالا چند روز دیگر اشرف را ترک کرده و می روند , وقتی که از یکی از این بچه ها پرسیدم که برای چی به اشرف آمده است، گفت که برای دیدن مادرش و 3 هفته دیگر به آمریکا بر می گردد! از آنجا که من ماهیت سازمان را شناخته بودم فهمیدم که این بچه ها هرگز بر نخواهند گشت و سازمان اینها را به زور نگه خواهد داشت.</p>
<p>بعد از مدتی که بچه ها درخواست برگشت می کنند به کشورهایشان به آنها گفته می شود که بیشتر بمانند و کمی سازمان را بیشتر بشناسند سازمان از آنجا که می دانست این بچه ها در خانواده هایی که در اروپا بودند اذیت شدند و به آنها محبتی نشده است , لذا از این خلاء عاطفی که در این بچه ها بود استفاده کرد و تلاش کرد با محبت کردن به این بچه ها آنها را نگه دارد از جمله دادن کادوهای رنگارنگ از طرف رجوی ها و یا با دعوتهای خصوصی توسط مسئولین و&#8230;<br />
این نوع برخورد برای تعدادی از بچه ها کار کرد و یکسری گول این محبتها را خورده و در اشرف ماندند تعدادی دیگر مثل آلان همواره خواستار رفتن از اشرف بودند و نه گول محبتهای دروغینشان را می خورد ونه گول جیغ و دادهای مزخرفشان را.</p>
<p>آلان و تعدادی دیگر از همین بچه ها از سازمان می خواستند که به قول خودش وفا کند و حالا که خانواده هایشان را دیدند از اشرف بروند ولی رجوی می گفت که اشرف دربهای ورودش باز است ولی خروجی در کار نیست من یادم هست که مهوش سپهری به صفت نفر شماره یک مجاهدین بعد از مریم رجوی می گفت که دربهای اشرف به روی همه باز هستند ولی خروجی در کار نیست و حتی می گفت که مگر چشمتان نمی دید که کجا می آیید! اینجا مبارزه و سختی است و همه این را می دانند و ما نقل و نبات اینجا پخش نمی کنیم حالا که آمدی پس می دانستی کجا آمدی پس می خواستی نیایی پس چشمت کور و دندت نرم و باید بمانی!فکر می کنم که اغلب جدا شده ها باید این جمله ها را از این زن چادر به کمر رجوی شنیده باشند.</p>
<p>برای همین این بچه ها را وارد بحثهای به اصطلاح انقلاب یا همان مغزشویی کردند که شاید به این وسیله آنها را نگه دارند , در حقیقت بچه هایی که با محبت کردن فریب نخوردند رجوی آن روی سکه خودش را به آنها نشان داد با زورگویی، تهدید و ارعاب و ترساندن!</p>
<p>بعد از مدتی که از آمدن این بچه ها می گذشت، نشستهای انقلاب یا همان مغزشویی برای این افراد شروع شد که البته ما هم در این نشستها بودیم (در قرارگاه پارسیان و باقرزاده) و در حقیقت برای ما هم بود ولی از آنجا که ما یعنی لایه ما , که کمی زودتر از این بچه ها وارد اشرف شده بودند قبلا یک بار این نشستها را گذرانده بودیم هدف اصلی دیگر ما نبودیم ولی به هر حال ما در این نشستها بودیم.</p>
<p>آلان یکی از نفراتی است که همه کسانی که در آن نشستها بودیم به یاد داریم که بر او چه گذشت. زنی به نام شیدا طاهری مسئول آلان بود آلان که قرار بوده فقط پدر و مادرش را در اشرف ببیند و به آلمان برگردد حالا از او می خواهند اول روسری سر کند وآستینهایش را بپوشاند لباس نظامی بپوشد و با اون پاهای ظریفش پوتینهای سنگین نظامی را بپوشد! و بعد هم از پدر و مادر خود جدا شود و دیدن و دوست داشتن آنها را بر خود حرام کرده و در اشرف بماند و مبارزه کند! جوانی که هنوز نوشتن کلمه مبارزه را هم نمی داند! از او می خواهند که به هیچ پسر و مردی فکر نکند و در ذهن خود حتی طلاق بدهد , جوانی که هنوز به دنبال بازیها و درس و مشق خودش است و هنوز در سنی نبوده که به پسر و یا مردی فکر کند!</p>
<p>از او می خواهند که با کسی دوست نباشد , یعنی با دوستان خودش که از آلمان می شناخت مثل نصرت نظری و&#8230; , و با کسی حرفی نزند , هر محفلی با تشکیل شعبه سپاه پاسدارن در داخل اشرف فرقی نخواهد داشت! آلانی که اصلا نمی داند سپاه کی هست و چی هست! و&#8230;</p>
<p>در صدها نشست من خودم شاهد بودم که آلان با اون جثه کوچک و صورت معصومش را سوژه نشست می کردند (سوژه نشست یعنی اینکه , در این نشستها که نشست انقلاب نام داشت می بایست فرد می پذیرفت که طلاق مادام العمر بدهد ولی هم خانواده یعنی پدر و مادر و.. خود را طلاق بدهد و هم شوهر و یا زن خود را حتی اگر کسی هم شوهر نداشت می بایست در ذهن خود این را طلاق می داد و تا آخر عمر نمی بایست به مرد فکر کرد و بعد هم تمام عاطفه و محبت و&#8230; می بایست برای مسعود رجوی می بود یعنی قرار دادن مسعود رجوی به جای پدر , مادر , خواهر , برادر , زن , شوهر, مال و ثروت و&#8230;</p>
<p>و هر کسی می بایست این را در این نشستها اثبات می کرد، اگر کسی مقاومت می کرد باید فحش و فحش کاری می شد و باید همه سرش داد می زدند و باید اجبارا قبول می کرد که انقلاب کند از آنجا که آلان در مقابل مسئولین سازمان مقاومت می کرد و رو در روی همشان می گفت که من می خواهم برگردم و شما گفتید که خانواده ام را ببینم و بعد برگردم پس چرا دروغ می گوئید؟ به این خاطر بیشتر بهش فشار می آوردند و بیشتر اذیتش می کردند با آنکه جثه کوچکش می لرزید وقتی که او را به باد فحش می گرفتند و حتی پدر و مادرش را هم با یکسری توجیهات دیگر تحریک کرده و بر علیه فرزند بکار می گرفتند و می گفتند که می خواستی نیایی و حالا که آمدی خفه شو ولی باز مقاومت می کرد!</p>
<p>آلان با نصرت نظری دختر آقای هادی شمس حائری دوست بود و از آنجا که در آلمان سختیهای خیلی زیادی را با هم گذرانده بودند با هم خیلی دوست بودند رجوی به نصرت نیاز داشت به دلیل پدر نصرت آقای شمس حائری که از جدا شدگان و منتقدان رجوی بود و رجوی می خواست که نصرت را در مقابل پدرش قرار بدهد , به همین دلیل به هر شیوه ممکن در تلاش بودند که نصرت را نگه دارند و او را از آلان فاصله بدهند چون آلان روی نصرت هم تاثیر داشت و می خواستند که با هم به آلمان برگردند , برای همین تلاش می کردند که اینها را یا از هم متنفر کنند و بینشان اختلاف بندازند و یا به هر صورت ممکن اینها را از هم جدا کنند به خاطر سوء استفاده از نصرت.</p>
<p>ولی مسئولین از جمله مهوش سپهری نتوانستند حریف این دو نفر بشوند. به یاد دارم مهوش سپهری 2 تا از همین بچه هایی که 13 یا 14 ساله بودند را در یک نشستی صدا کرد و شروع به کتک زدن آنها به صورت فیزیکی کرد و با سیلی می زد توی گوششان , تا بقیه حساب کار توی دستشان بیاید , این کار به طور خاص برای ترساندن کسانی مثل آلان بود و یا می خواستند اون روی دیگرشان را هم به کسانی مثل نصرت نشان بدهند و بقیه را می ترساندند که نباید کسی در مقابل خواسته های ناحق رجوی مقاومت کند.</p>
<p>وقتی که کسانی از زنان دلسوزی می کردند برای این بچه ها با این سن و سال کم خود همان اشخاص مورد برخورد قرار می گرفتند که نباید جز برای رهبری! برای کسی دیگر دلسوزی کرد , و جالب اینجا بود که رجوی می گفت که در اشرف ما بچه نداریم , چیزی به اسم زیر سن نداریم بچه کسی است که در خانه مادرش است و نه در اشرف و همین باعث می شد که کسی جرات نکند که به این بچه ها محبت کند و بر دل زخمیشان مرحمی بگذارد. (بگذریم وقتی که دولت عراق مجاهدین را مجبور به ترک اشرف کرد مجاهدین می گفتند که ما بچه های زیر سن در اشرف داریم! آقای رجوی فراموش کردند که در دوران صدام بچه های 12 ساله تا 18 ساله اش را زیر سن حساب نمی کرد و بارها در نشستهای مختلف می گفت که بچه زیر سن نداریم و می بایست اگر کسی 12 سال و یا 14 سالش است و به اشرف آمده مثل بقیه کار کند و مثل بقیه باشد! چی شد حالا در اشرف ایشان بچه زیر سن دارند؟)</p>
<p>بعد از این نشستهای مغزشویی با تمام آزار و اذیتهایی که آلان شد ولی از حرفش کوتاه نیامد و همواره می خواست که از اشرف برود و زیر بار زور و ستم رجوی نرفت. بارها به خاطر روسریش و آستینهایش که حالا خانم سهیلا صادق از آزادی حجاب صحبت می کنند آلان و آسیه عزیز را به یاد دارم که چقدر تحت فشار بودند و چه نشستهایی به همین خاطر برایشان گذاشتند که مجبور شوند به رعایت حجاب در اشرف و اون هم در مقر زنان که از مردان جدا بود.</p>
<p>بعد از برگشت از این نشستها که ماهها به طول انجامید , آلان هرگز عوض نشد و هیچ تاثیری روی آلان نگذاشتند و فقط آلان بیشتر از همیشه مصمم به رفتن و بیشتر روی حرفش مانده بود رجوی با اون کینه ای که از آلان 16 ساله به دل گرفته بود او را به حال خود رها نکرد و برای رهایی از آلان چون رجوی از یک نفر منتقد هم می ترسید حتی یک دختر جوان 16 ساله و می ترسید روی بقیه تاثیر بگذارد و کسانی علیه رجوی بشوند , به همین دلیل آلان را تحمل نکردند و به عقیده شخصی من و به خاطر آنچه که از نزدیک ساعتها روزها و ماهها شاهدش بودم آلان را به قتل رساندند و بعد هم گفتند که آلان با او جثه کوچک و نحیفش در یکی از پستهای نگهبانی اشتباهی به خودش با مسلسل شلیک کرده است! آلان با اون جثه اش چگونه سلاح به اون بزرگی را روی شقیقه خودش گذاشت و شلیک کرد؟ حتی یک آدم بزرگ با جثه بزرگ هم نمی توانست اینگونه بر روی شقیقه خودش بگذارد و شلیک بکند چه برسد به آلان.<br />
حتی ا گر طبق ادعای مجاهدین آلان خودکشی کرده باشد کی باعث خودکشی این دختر 16 ساله بود؟ تا کجا فشار و اذیت و آزار و شکنجه و&#8230; که باید به خودکشی افراد بینجامد؟ بله در اشرف افراد زیادی از جمله خود من به خاطر ظلم و ستم و وحشی گریهای رجوی وتشکیلاتش دست به خود کشی زدیم , ولی آلان 16 ساله را به قتل رساندند.</p>
<p>به این ترتیب از او یک شهید ساختند تا به لیست شهدای رجوی اضافه شود و از طرفی هم از شر او خلاص شدند و این گونه نصرت که برای رجوی خیلی مهم بود را توانستند نگه دارند و کسانی هم به هوش آمده و حواسشان را جمع کردند که ایستادن در مقابل رجوی همین است.</p>
<p>و بعد هم به دوستان دیگرش که از آلمان آمده بودند گفتند که آلان خیلی تغییر کرده بود این اواخر و انقلاب کرده بود و حالا شما باید راهش را ادامه بدهید!</p>
<p>و اینگونه رجوی تا توانست از خونش سوءاستفاده کرد.</p>
<p>آلان در زندگی کوتاه خود روز خوشی به خود ندیده بود , از کردستان و در به دری در کردستان گرفته تا در اروپا و مدرسه مجاهدین و دست به دست شدن در خانواده های ایرانی و آلمانی و بیگاری کشیدن از او و تا نزد مجاهدین و در اشرف که رجوی به خاطر خودخواهیها و قدرت طلبیهای خودش دفتر زندگی این دختر 16 ساله را اینگونه بست جنایتی که مردم ایران از آن نخواهند گذشت و همواره به یاد خواهند داشت.</p>
<p>این بچه ها سختیهای خیلی زیادی در اروپا کشیده بودند، و به طور خاص اونهایی که در پانسیون خود مجاهدین بودند سختی های خاص خودشان را داشتند، یکی از همین بچه ها که از بردن نامش معذورم چرا که نمی خواهم بعد از این صحبت وی را به زیر فشار گذاشته و مجبور به اعترافات اجباری در تلویزیون تشکیلات رجوی بکنند تعریف می کرد که چگونه زنی به نام پری مشفق نیا آنها را تنبیه می کرده، آنها را از پانسیون بیرون می کرده و به آنها گرسنگی می داده است آنها مدتی بخاطر نداشتن جا زیر پل می خوابیدن و مدتی هم پیش کسانی می رفتند در خانه های آنها می ماندند و با این تنبیهات سخت آنها را وادار به اطاعت از خود میکردند.</p>
<p>و یا دختر دیگری که نزد یک خانواده ایرانی از هواداران سازمان بوده شکنجه می شده و می گفت که پدر خانواده او را با کمربند می زده، اول زن خانواده او را به تخت می بست و بعد مرد با کمربند او را کبود می کرد! این صحبتهایی بود که بارها و بارها من از این بچه ها شنیده بودم، زمانهایی که با هم پست بودیم همیشه دوست داشتند که از اون گذشته وحشتناکشان صحبت کنند و&#8230;</p>
<p>جنایات و خیانتهای رجوی بی حد و مرز است، رجوی فقط در کنار صدام به عنوان ارتش خصوصی صدام علیه مردم ایران نجنگید رجوی در حق افراد خودش هم از هیچ خیانت و جنایتی کوتاهی نکرد کسی که به افراد خودش این می کند دیگر به کی می خواهد رحم کند؟</p>
<p>نسرین ابراهیمی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13778">راهی بی بازگشت، آلان محمدی قربانی در فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13778/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>متاثر از خواندن نامه ای به رضا سلامی اسیر فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13745</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13745#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Jan 2013 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[تلاش برای نجات]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با خانواده ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2013/01/23/%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%a7%d8%b3%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمد سلامی که برای برادرت نامه نوشتی و خواستی که بدانی رضا وهمسرش درچه وضعیتی هستند.اگرنوشته ام را خواندی ببخشید که موجب ناراحتی و نگرانی شما شدم ولیکن توصیه میکنم ارتباط خود با انجمن نجات را فعالترکنید و درخواست اعزام به عراق بدهید تا شاید که بتوانید درملاقات با رضا وهمسرش موجب رهایی اش ازچنگال رجوی وبازگشتش به دنیای آزاد و دیدارشان با فرزندانش و سایراعضای خانواده اش بشوید</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13745">متاثر از خواندن نامه ای به رضا سلامی اسیر فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امروز نامه محمد از یک خانواده چشم انتظار به رضا سلامی از اسیران فرقه رجوی را درسایت نجات خواندم و خیلی متاثرشدم چرا که خاطراتی از رضا سلامی وهمسر ربوده شده اش بتوسط رجوی خائن بنام مریم نقدی در ذهنم متبادر شد که تماما تلخ و ناگوار بود و به هم ریختم.<br /> هم با رضا وهم با همسرش از نزدیک کارکردم و در سازمان کار ارتش رجوی ساخته تحت مسولیتم بودند وکاملا با خلقیاتشان آشنا هستم. اولین بار اواخر سال 1368 درکلاس آموزشی موتوری نفربرMTLB   وقتی که مسول یگان آموزشی بودم خانم مریم نقدی را دیدم و تا سه سال درمقطع آغاز و پایان جنگ خلیج با هم بودیم. این خانم مطلقا تمایل به فراگیری موتوری (رانندگی) نفربر را نداشت و به بهانه های مختلف سرکلاس غیبت داشت. به اقتضای مسولیتم درقبال حسابرسی ومواخذه ام به طرق مختلف طفره میرفت و پاسخگونبود و از این بابت خیلی هم تحت فشار روحی قرار میگرفت. درنهایت خواستم که دریک جلسه خصوصی (جلسه تشکیلاتی) از مشکلش سر در بیاورم که وقتی ازرابطه حسنه و همدردی من به قطع و یقین رسید گفت بابا من اصلا رانندگی یک ماشین معمولی را بلد نیستم و هیچگاه پشت رل ننشستم چه برسد به اینکه راننده نفربر بشوم و با کارکرد موتوری آن آشنا بشوم. صحبت که ادامه دار شد ناگفته هایش را که درتشکیلات مخوف رجوی جرم نابخشودنی بحساب می آمد بیان کرد و گفت که مدتی است که من وهسمرم رضا را جداگانه صدا کردند وخواستند که وارد بحث انقلاب! مریم بشویم وازهم طلاق بگیریم و حلقه های خود را به رجوی بدهیم. تا این لحظه من و رضا مقاومت کردیم و نمی خواهیم خانواده مان را رجوی ازهم بپاشد ولی ازطرف تشکیلات اجازه نمی دهند که همان پنجشنبه شب (هفته ای یکبار) همدیگر را در اسکان (محل دیدار هفتگی زوجین) ببینیم و حتی مدتی است که بچه ام را نیز ندیدم وخیلی نگران هستم وحال وحوصله ای برایم نمانده. حالا تومیگویی چرا درکلاس پاسیو و غیرفعال هستی!!<br /> ازآن پس تا جایی که مقدور بود ملاحظه اش میکردم تا در حال خودش باشد. زمان گذشت و مرحله اول جنگ خلیج شروع شد که خود داستانهایی دارد و چه جنایاتی که رجوی درحق اعضای ناراضی و مردمان کرد در ناحیه کفری و سلیمان بیک و&#8230; مرتکب نشد. ازجمله جنایاتش ربودن فرزندان اعضای خود و انتقالشان به اروپا و&#8230;.که درآن مقطع پدر و مادرها و فرزندانشان خیلی عذاب کشیدند و فشار روحی وروانی تحمل کردند. خیلیها تن به این تصمیم رجوی ندادند واعلام جدایی کردند وبعضا هم مثل رضا سلامی وهمسرش از روی جبر و استیصال نسبت به تصمیم رجوی کوتاه آمدند ولیکن روزگارشان دیگرسیاه شده بود و رمقی درمناسبات تشکیلاتی نداشتند و بارها و بارها درتشکیلات نکوهش و تحقیر شدند و&#8230;&#8230;.<br /> دراین وانفسا هنوز رضا را نمی شناختم ولیکن همسرش مریم نقدی داشت دیوانه میشد ومطلقا تن به کار و برنامه روزانه سپرده نمی داد و بغایت هم ضعیف ومریض شده بود.<br /> متعاقب پایان یافتن جنگ  خلیج با تغییر و جابجایی سازمان کار دیگرخبری از مریم نقدی نداشتم ولیکن دورادوردرجلسات عمومی ایشان را میدیدم که خیلی روحیه ضعیفی داشتند.<br /> با رضا سلامی درسال 1380 آشنا شدم وتا هنگام خروجم ازفرقه رجوی دردیماه 1383 در یگان پدافند هوایی تحت مسولیتم بود. رضا جزء مجروحین جنگی بود وخصوصا ازناحیه مچ و انگشتان هردو دست بشدت آسیب دیده بود وکاملا فلج و بی حس بود. با این حال در یکان پدافند که فرمانده چندقبضه سلاحهای پدافندی بود تماما سروکارش با سرویس ونگهداری قطعات سنگین سلاحها با نفت و گازوئیل وبنزین بود وهمواره ازاین همه سختی کار گلایه داشت. ازاین بدترهمیشه یک راز نگفته داشت دیوانه اش میکرد وآنهم بی خبری ازفرزندانش (یک یا دوفرزند دقیق بخاطرندارم) بود که دراروپا بودند و رضا نمیدانست بتوسط چه کسی نگهداری میشود. خودم هم سعی کردم یک جورهایی آرومش کنم ولی کارساز نبود وبا وجود سختی کارش دریکان پدافند؛ شبها هم بخاطردرگیری ذهنی اش خوابش نمی برد وهمواره ازسردرد رنج میبرد.کم کم از وی خواستم درخواستش را مکتوب بکند که میخواهد اگرشده بتواند یک تماس تلفنی با فرزندش داشته باشد تا من بتوانم درخواستش را به فرمانده بالاتر آنزمان حکیمه سعادت نژاد بدهم.<br /> ازآن پس رضا سلامی نه تنها نتوانست به خواسته اش برسد درعوض صدایش کردند و توبیخ و نکوهش و فشارمضاعف که چرا با این سابقه حضور در سازمان رجوی حالا به یاد فرزند خودت افتادی و نکند که لابد فردا هم میخواهی همسرت را ببینی!!!<br /> آهای محمد سلامی که برای برادرت نامه نوشتی و خواستی که بدانی رضا وهمسرش درچه وضعیتی هستند.اگرنوشته ام را خواندی ببخشید که موجب ناراحتی و نگرانی شما شدم ولیکن توصیه میکنم ارتباط خود با انجمن نجات را فعالترکنید و درخواست اعزام به عراق بدهید تا شاید که بتوانید درملاقات با رضا وهمسرش موجب رهایی اش ازچنگال رجوی وبازگشتش به دنیای آزاد و دیدارشان با فرزندانش و سایراعضای خانواده اش بشوید. خانواده عضو اسیر نقش تعیین کننده در رهایی اسرای دربند تشکیلات مخوف رجوی خواهند داشت و تجربه آنرا درچند ساله گذشته داشته ایم.<br /> حقیقت یادآوری وذکرچنین خاطرات تلخ وغذاب آوری خودم را نیز می آزارد و بارمنفی برایم دارد ولیکن حس انسانی ومسولیت پذیری درقبال رهایی دوستان اسیرخود چنین اقتضاء کرد که دست به قلم ببرم.<br /> درانتها دلم میخواهد به آقا محمد برادر رضا سلامی که برایش نامه نوشته وآرزوی رهایی و دیدارش را کرده است سلام بکنم واز خدا بخواهم که آرزویش در دیدار و به آغوش کشیدن برادر اسیرش به زودی زود محقق شود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13745">متاثر از خواندن نامه ای به رضا سلامی اسیر فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13745/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سران فرقه رجوی قاتلند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13614</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13614#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Dec 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/12/27/%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%aa%d9%84%d9%86%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>نغمه به سران رجوی نه گفت و با نفراتش مجددا گرم گرفت زهره قائمی و معاونش از برخوردهای خوب نغمه با نفراتش بهم ریخته بودند  حدودا یک ماه گذشت نغمه باز غیبش زد با دوستانی که در مقر داشتم می گفتیم باز چی شده این بار می خواهند با نغمه چکار کنند. در مقر مشغول کار بودم به من ابلاغ کردند آماده شو خواهر فرزانه معاون زهره قائمی با یگان نشست دارد سر ساعت به محل نشست رفتم یگان در اتاق کار فرزانه برای نشست تجمع کرده بود فرزانه وارد اتاق شد بدون مقدمه گفت خبر دارید که نغمه فوت کرده است</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13614">سران فرقه رجوی قاتلند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سایت ها عکسهای گورستان پادگان اشرف (معروف به مزار مُروارید) را درج کرده بودند. عکس ها را نگاه می کردم  که عکس نغمه حکمی را دیدم، نغمه حکمی چهار سالی فرمانده من بود با نفرات تحت مسئولش خوش برخورد و خوش رفتاری می کرد زهره قائمی در آن زمان فرمانده مقر بود و فرزانه کُرد پناه شاهی معاون آن بود از برخورد های نغمه با نفرات تحت مسئولش بو برده بودند و مستمر با نغمه حکمی برخورد می کردند بعد از سرنگونی صدام نغمه چند روزی در مقر نبود من با دوستانی که داشتم صحبت می کردم با خودمان می گفتیم یا مریض شده و یا به احتمال زیاد آن را به یگان زنها (خواهران) فرستاده اند  یک هفته ای گذشت مجددا نغمه به یگان برگشت  به چهره او نگاه می کردم مشخص بود با آن برخورد تند کرده بودند که با ما خوش برخورد و خوش رفتاری نکند. </p>
<p><img decoding="async" hspace="10" height="475" width="300" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/MKO/Hakami_Naghmeh.jpg"  /></p>
<p> ولی نغمه به سران رجوی نه گفت و با نفراتش مجددا گرم گرفت زهره قائمی و معاونش از برخوردهای خوب نغمه با نفراتش بهم ریخته بودند  حدودا یک ماه گذشت نغمه باز غیبش زد با دوستانی که در مقر داشتم می گفتیم باز چی شده این بار می خواهند با نغمه چکار کنند. در مقر مشغول کار بودم به من ابلاغ کردند آماده شو خواهر فرزانه معاون زهره قائمی با یگان نشست دارد سر ساعت به محل نشست رفتم یگان در اتاق کار فرزانه برای نشست تجمع کرده بود فرزانه وارد اتاق شد بدون مقدمه گفت خبر دارید که نغمه فوت کرده است و بعد از ظهر مراسم خاکسپاری اوست بعد از ظهر همان روز در گورستان اشرف نغمه را به خاک سپردیم تعداد اندکی برای مراسم خاکسپاری آمده بودند کل یگان از این موضوع بهم ریخته بود برای اینکه قتل خودشان را توجیح کنند نشستی ترتیب دادند چند تا از زنها را در نشست آورده بودند که از خود انتقاد کنند مریضی نغمه را جدی نگرفته بودند یکی می گفت فکر می کردم یک سردرد جزعی ست یکی می گفت می خواستیم آن را به امداد منتقل کنیم ولی گفتیم نیاز نیست با کمی استراحت خوب می شود و دیگری می گفت به جد انتقاد به من وارد است که حتی در آسایشگاه به آن سر نزدم حرفهای مفتی بود که هیچ کدام از ما را قانع نکرد به چهره فرزانه و زهره قائمی نگاه می کردیم هیچ غم و اندوهی در چهره آنها دیده نمی شد  نغمه مریض نبود و مشکل مریضی نداشت تنها گناه او این بود که با نفرات تحت مسئولش مثل انسان رفتار می کرد و این برای سران رجوی سم بود سر انجام مورخ 11/4/82  سران رجوی نغمه را به قتل می رسانند و از شر او راحت می شوند. </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13614">سران فرقه رجوی قاتلند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13614/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>معصومه غیبی پور را با روسری اش در آسایشگاه خفه کرده بودند</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13544</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13544#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Dec 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/12/18/%d9%85%d8%b9%d8%b5%d9%88%d9%85%d9%87-%d8%ba%db%8c%d8%a8%db%8c-%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%b4%da%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>در همان نشست به معصومه غیبی پورانتقاد شدید می شد که چرا انقلاب نمی کند و انقلاب نکردن یعنی خیانت و بعد دیدم که برخی از خواهرها شروع کردند به زمزمه خائن خائن و یکی از همان زنانی که حسابی تحت تأثیر جلسه نشست و جمع و مریم رجوی قرار گرفته بود فریاد زد اگر بخواهی به مسعود خیانت کنی خودم خفه ات می کنم و بعد مریم رجوی همه را دعوت به آرامش کرد این همیشه از شگردهای او بود</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13544">معصومه غیبی پور را با روسری اش در آسایشگاه خفه کرده بودند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با درود به روان پاک معصومه زنده یاد و دوست عزیزم من واقعا آرامش ندارم برای اینکه از روزی که از این سازمان جدا شده ام نمی توانم به دنبال زندگی شخصی و خوشی خودم بروم و همواره کابوس این وقایع من را راحت نگذاشته و یاد همه کسانی که اونجا می دانم همین الان در زندان تشکیلاتشون هستند من را اذیت می کنه  کاش که نمی دانستم سازمان برای نگهداشتن افراد به چه شیوه ها و ترفندهائی دست می زند.  همیشه که رجوی چه خودش و چه مریم همسر سومش می گفت  که صاحب خونتون رجوی است من در دلم می گفتم که صاحب خونه خداست و روزی تقاص آن گرفته می شود  و من می دانم که این افشاگریها برای من و دوستانم سخت است هم اینکه به نوعی دوباره ما را به گذشته می برد و هم سازمان که جواب نمی دهد و جای آن شروع به لجن پراکنی می کند چرا که نمی خواهد درون صندوق خانه اش هیچ وقت بیرون ریخته بشود. برای همین از ترور اخلاقی و شخصیتی گرفته تا آزار و اذیتهائی که ایجاد می کنند همانطور که هموطنان در جریان هستند که بعد از جدی شدن فعالیتهای من سازمان بجای پاسخ گوئی به سوآلات و بجای پایان دادن به اسارت و زندان تشکیلات دوباره شروع کرده به لجن پراکنی بر علیه من. سازمان آنقدر شتابزده عمل کرده و من را مزدور اعلام کرده که برای اعضای باقیمانده خودش هم تضاد و تناقض ایجاد کرده است من مراجع حقوقی و قانونی و پلیس کشور محل اقامتم را در جریان گذاشته ام و ضمنا به آنها هم گفته ام که من نمی توانم سکوت کنم و واقعیتها را نگویم و سکوت بیشتر روانم را می آزارد و از طرف دیگر به آنها خاطر نشان کرده ام که بعد از اینکه من نوارهائی را بصورت صوتی پر کرده و بدست خانواده ها رساندم تا به هر ترتیب که شده به گوش ساکنان پایگاهها یا مقرهای تشکیلات برسانند و من اثرات اینکار را به چشم دیده ام که برخی شنیده و در آنها تأثیر داشته است کسانی همچون همین آقای حسین نژاد  یا آقای محمود رستمی  یا خانم میرباقری و این انگیزه به من داده است که کارم را ادامه بدهم تا باقیمانده نفرات هم به خودشان بیایند و راه برون رفتی برای خارج شدن از این معرکه تشکیلاتی پیدا کنند. یادم هست که هر وقت که به ما اجازه داده می شد که بصورت گروهی به قبرستان اشرف معروف به مروارید برویم من در همان دقایقی که اجازه داشتم از قبرها دیدن کنم گریه می کردم و برای دقایقی با معصومه ای که بی گناه کشته شده بود حرف می زدم و هیچگاه صحنه کشته شدن او را فراموش نکرده و نمی کنم. در مورد معصومه و جزئیات قتل ایشان من از همینجا اعلام می کنم که در هر دادگاهی که چه از طرف خانواده ایشان یا هر ارگان حقوق بشری که این موضوع را مایل باشد که دنبال کنند من در آن دادگاه حاضر خواهم شد و جزئیات آن را در اختیار قاضی خواهم گذاشت. <img loading="lazy" decoding="async" hspace="10" height="331" width="188" vspace="10" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/MKO/Gheibipur_Masoumeh.jpg"  />برای اطلاع همه دوستان و ایرانیان آزاده باید بگویم که معصومه به خلاف آنچه که شما مشاهده می کنید بر سنگ قبرش نوشته شده مرحوم و یا سازمان گفته که در اثر بیماری مرده است، اما او به قتل رسیده بود معصومه را با روسری اش در آسایشگاهش خفه کرده بودند. ایشان عقاید لائیک داشتند و به مناسبات اعتراض داشت اما می خواست که برای آزادی مردمش تلاش کند. برای همین کودکانش را فرستاده بود و خودش مانده بود ولی هر روز ولش نمی کردند و بهش می گفتند که چرا روسری ات عقب رفته چرا نماز نمی خوانی و چراهای دیگر و هر روز به او سخت و سخت تر می گرفتند.  ما با هم دوست بودیم و بارها به من میگفت که چرا ا ینقدر به من می گویند که روسری ات را بکش جلو خفه شدم از دستشان. بارها به من درد دل می کرد که دلش برای بچه هایش تنگ شده است و من هم می گفتم که دلم برای بچه هایم تنگ شده است و خدا کنه که دوام بیاوریم ولی گفتیم سکوت کنیم  و تحمل کنیم و به فکر آزادی مردم باشیم به زودی تمام می شود و می رویم ایران ولی سازمان هر روز بیشتر و بیشتر به ما سخت می گرفت و می گفت که باید بجای همه اینها رجوی را در قلبتان وارد کنید و بحث رهبر عقیدتی بود.  او خیلی با شهامت بود و جلوشان در نشست ایستاد و می گفت قبول ندارم این تحمیل است بحث رهبری عقیدتی. نشستهای انقلاب بود و با ما مرتب دعوا بود و معصومه را به دلیل اینکه بند ب  گیر کرده تحت فشارگذاشته بودند و  میگفتند که ما دیگر نباید و نمی توانیم که بریده بطور خاص زن داشته باشیم. در همین رابطه مریم رجوی با گروه ما نشست انقلاب گذاشته بود و طبق معمول از رهبر عقیدتی و مسعود تعریف و تمجید می کرد و خیلی در آن نشست به به و چه چه از بعضی نفرها که بند ب یعنی رهبری عقیدتی را فهمیده بودند و در همان نشست به معصومه غیبی پورانتقاد شدید می شد که چرا انقلاب نمی کند و انقلاب نکردن یعنی خیانت و بعد دیدم که برخی از خواهرها شروع کردند به زمزمه خائن خائن و یکی از همان زنانی که حسابی تحت تأثیر جلسه نشست و جمع و مریم رجوی قرار گرفته بود فریاد زد اگر بخواهی به مسعود خیانت کنی خودم خفه ات می کنم و بعد مریم رجوی همه را دعوت به آرامش کرد این همیشه از شگردهای او بود که تخم دعوا را می پاشید و بعد چهره علیه السلام گرفته و جمع عصبانی و از کوره در رفته را می خواست به آرامش دعوت کند که البته تا آن موقع فرد سوژه حتما که زهر چشمی از جمع گرفته بود. به من آن موقع تازه کار انتظامات قرارگاه را داده بودند مقطعی بود که هژمونی را داشتند از مردان می گرفتند و به زنها می دادند پست اتاق عملیات هراسان به اتاق من آمد و گفت که از لشگر 49 خواهری زنگ زده که معصومه غیبی پور را در آسایشگاهشان به قتل رسانده اند ما به محل رفتیم و در آن مقر که یک محدوده 300 متری بود هیچ کس نبود جز دو خانم که در اتاق عملیات با فاصله 200 متری محل حادثه شیفت بودند.  آقایون مدت نیم ساعت همه جا را گشتند اما هیچ کس را پیدا نکردند. خلاصه به سرعت و در عرض 20 دقیقه  دیدم بیشتر 12 خانمی که به تازگی اعلام شده بود که شورای رهبری هستند آنجا ریخته و همه جا را قبضه کردند و من و خواهری که همراهم بود را به مقر فرستادند من و او تا حدود یک هفته نتوانستیم سر کار برویم و در آسایشگاه بودیم و گریه می کردیم و بعد هم بیمارستان بستری ام کردند. دو سه روز بعد ما را به قرارگاه بدیع صدا زدند و رجوی سر همین موضوع نشست گذاشت. تمام نفرات نشست اعضای هیئت اجرائی بودند بجز من و دوستم ما بشدت در هم شکسته و داغون بودیم در اون نشست که 6 ساعت تا صبح روز بعد به طول انجامید. من متوجه بودم که سعی می شه به ما القاء بشه که معصومه تا روز آخر اعتقاد به رجوی داشته در حالیکه من که از درد دلهای معصومه خبر داشتم.  خلاصه عجیب بود که یکی از برادرهای مسئول بلند شد و گفت که از کنار آسایشگاه رد می شده است و صدای یا مسعود یا مسعود می شنود و جای تعجب این بود که او چگونه نرفته این موضوع را بگوید و دنبال کند ولی نشست بنا به سوآلات ما جلو نمی رفت و باید طبق سناریوئی که رجوی می خواست جلو می رفت و ما اصلا جرأت نداشتیم که حرف بزنیم باید فقط یکسره تو مغزمان می کردیم بخصوص که قتلی را هم با چشم دیده بودیم&#8230;.خلاصه در اون نشست نتیجه گیری شد که وی به اصطلاح سر موضع بوده و معتقد به انقلاب و رجوی. اما هیچگاه گفته نشد که وی چگونه کشته شد و چه کسی او را کشت والبته در جای خودش من تمامی اسامی کامل را مطرح خواهم کرد. که البته از نظر من همه اینها صحنه سازی و فیلم رجوی بود و قاتل معصومه از نظر من کسی جز رجوی نبوده و نیست روزهای بعد بین بچه ها گفته می شد که معصومه را کشتند ولی از طرف تشکیلات شدیدا این صحبتها سرکوب و می گفتند اینها محفل و محفل یعنی شعبه سپاه پاسداران اما چند روز بعد و در کمال حیرت در مراسم صبحگاه گفته شد که خاکسپاری معصومه است و او در بیمارستان فوت  کرده است!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13544">معصومه غیبی پور را با روسری اش در آسایشگاه خفه کرده بودند</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13544/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>این همان هزار دستان رجویها است</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13521</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13521#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Dec 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/12/13/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>روزگاری نه چندان دور بود که رجوی دراین نشست برای نفرات جایزه هزار دستان را داد ومنظور از هزاردستان لقب زن های شواری رهبری بود که درآن مقطع رجوی برای بیشتر کردن هیزم جنگ در ایران درسالهای 1376 به آن نفرات داده بود ونفرات غافل ازاین که درآینده چه سرنوشتی دارند اعلام آمادگی کردند که اکثریت آنها دررده (Mجدید) بودند که امروز دیگر از این نفرات اندک باقی مانده است</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13521">این همان هزار دستان رجویها است</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img loading="lazy" decoding="async" hspace="10" height="160" width="240" vspace="10" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/MEK/Current_Op/Current_Op_6.jpg"  />روزگاری نه چندان دور بود که رجوی دراین نشست برای نفرات جایزه هزار دستان را داد ومنظور از هزاردستان لقب زن های شواری رهبری بود که درآن مقطع رجوی برای بیشتر کردن هیزم جنگ در ایران درسالهای 1376 به آن نفرات داده بود ونفرات غافل ازاین که درآینده چه سرنوشتی دارند اعلام آمادگی کردند که اکثریت آنها دررده (Mجدید) بودند که امروز دیگر از این نفرات اندک باقی مانده است بقیه در عملیات های سحر، یا درتصادفات جاده ها و یا خودکشی از دست فشارهای اجباری از بین رفتند  وخیلی ها هم درسالهای 82 و83 ازاین گروه نجات یافتند آن نفرات باقی مانده هم ازاین دسته یا خطا کردند که ناچار هستند توان خطا یشان را بپردازند  و یا در جهالت عربی هستند و این، داستان هزاردستان مسعود رجوی می باشد که برای شعله ور کردن آتش جنگ در هر نشست برای احساساتی کردن نفرات لقب می داد اگر کشته می شد مجاهد بود واگر زنده می ماند وانتقاد می کرد مزدور و خائن بود.<br /> باید این لحظه ها را برای مردم بیان کرد که یک روز برای رها شدن وحتی برای خلاصی از دست رهبران فرقه باید  خود را نشان می دادی تا تو هم به ماموریت (همان مرگ) راهسپار می شدی وچون راه فرار نداشتی  مجدداً باید راه را ادامه می دادی تا شاید یک روز فرجی حاصل شود، خیلی از بچه ها درانتظار اتفاقی خیلی رویایی بودند که شاید شب خوابیدیم فردا رجوی اعلام کرد همه شما به خارج خواهید رفت واین رویا هرگز پیش نمی آمد و پاسیو می شدند وامروز هم آن عده که درنزد فرقه باقی مانده اند همان نفرات رویاپرور هستند که شاید به خاطر این همه سال برادر مسعود ما را دست پر از عراق خارج کند، نه، مسعود هرگز به آن نفرات باقی مانده کاری نخواهد کرد وتلاش خواهد کرد تا آنها بهای رویا پردازی خود را بپردازند، اگر چه امروز درشادی خروج ازلیست سیاه آمریکا برای عوام کردن نفرات حرفی دارند ودر نشست های لایه ای می گویند که دیدید شما مقاومت کردید ومن در صحنه سیاسی بهره آن را بردم و وعده  و وعید می دهد اما همه اینها مثل گذشته  سرابی بیش نیست.<br /> من به آن دسته از بچه های اسیر که الان هم در نزد فرقه هستند و دست های خود را برای دادن شعار مشت می کنند آن دست هایی که در آن زمان که من هم در داخل با آنها بودم و باهم برای شعار بلند می کردیم، همان دست ها باید خود راه را انتخاب کنند چنانکه ما کردیم والان با آگاهی کامل راه خود را باز کرده و زندگی  خود را در دنیای بدون سران و فشار سران فرقه به پیش می بریم وامیدوارم شما هم قبل از امضای حکم مرگتان به دست مسعود راه خود را جدا کنید چرا که این تنها راه شماست.<br /> دوستان سالها من وشما حمایت غرب را از نزدیک دیدیم یادتان هست که یک روز همسر وزیر خارجه آمریکا در نزدیک انتخابات خود برای مسعود نامه داد ومن و شما ساعت 2 نصف شب سوت و کف زدیم و رقصیدیم، چه شد؟! صدام تمام امکانات 4 فیلق(سپاه) را درخدمت من وشما گذاشت چه شد؟! وما فقط پایکوبی کردیم عراق را اشغال کردند وبرای من وتو ساعت ها توجیه گذاشتند که در این شرایط باید برای اینها سوت وکف زد، همان آمریکایی ها که سه سال قبلش در سالن باقرزاده برای مرگ شان سوت وکف زده بودیم وهمان برادر وخواهر مسعود ومریم (رهبری) گفتند که نیروهای ارتجاعی این ضربه را زده اند، اگر انقلاب مریم بود شما آمریکا را پرت می کردید، نه آن القاء فکر ضد آمریکایی ونه آن سوت وکف پذیرایی که با رقص وشیپور همراه شد وامروز هم  اگر برای در آوردن اسم سازمان از لیست سیاه سوت وکف بزنیم، فقط ارزش های انسانی خود را یک به یک از دست می دهیم ومسعود برمن وشما می خندد که عجب تشکیلاتی دارم  که نفرات مثل گوسفند هرسازی که من می زنم  آنها می رقصند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13521">این همان هزار دستان رجویها است</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13521/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13499</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13499#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Dec 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/12/10/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa%da%af-2/</guid>

					<description><![CDATA[<p>بیهوده وقت تلف کردن دربیگاری های مستمر و نشست های تشکیلاتی خسته کننده،به نام عشق به میهن ومبارزه برای آزادی،درمناسبات فرقه رجوی تبدیل به یک ارزش شده است.هدف آنها هم جلوگیری ازموج اعتراضات فزون یافته علیه عمکردهای فرقه می باشد.اکنون موضوع بیهوده بودن و وقت تلف کردن درمناسبات فرقه به معضلی بزرگ برای سران فرقه تبدیل شده است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13499">یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>بیگاری کردن به نام مبارزه</strong> سالها با خودم می اندیشیدم که روزی باید خاطراتم را بازگو کنم تا شاید بتوانم با گزارش سرنوشتم دراسارتگاه اشرف به نسل های بعد ازخودم بگویم که کسانی که دم از آزادی و آزادگی سر میدهند، دزدان سرگردنه ای بیش نیستند، که فقط وفقط به فکر قدرت طلبی خویش بوده اند. وهیچ کس دلش برای آزادی وآرمانهای آن نسوخته است. درهمین راستا هم سران فرقه بعد از خلع سلاح توسط امریکا مجبور بودند که به شکلی سر نیروهای منفعل خود را گرم کنند تا از شدت وحدت اعتراضهایی که پیش آمده را بگیرند و به نوعی با پوشش به اصطلاح مبارزه، سرنیروها  را شیره بمالند و در همین وضعیت نگه دارند.  <br /> دراین رابطه میخواهم خاطره دیگری ازآن دوران را برایتان بازگوکنم.  آقای &quot;حفیظ الله نقوی&quot; یکی از فرماندهان فرقه، و ازاهالی جنوب ایران بود.اوآدم بسیار سرسپرده ای برای سران فرقه به شمار میرفت.جثه کوچکی داشت و نسبتا مسن بود وازفاز به اصطلاح سیاسی تاکنون درمناسبات جهنمی فرقه به سرمیبرد، اومدتی را مسئولم بود&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; <br /> دریکی ازروزهای گرم تابستان اسارتگاه اشرف، که برای گرفتن دستورصبحگاهی به صف شده بودیم،آقای &quot;ح &quot; در دستور کاری روزانه گفت که: امروز همه نفرات برای کندن محل کابل کشی به زمین روبروی مقر می رویم. با تاسیسات هماهنگی کرده ام و همه برای تحویل گیری بیل و کلنگ و فرقون و دستکش به تاسیسات مراجعه کنید من هم نیم ساعت دیگر با آیفا دنبالتان می آیم تا به زمین برویم.بعد از نیم ساعت که آمد همگی سوار آیفا شدیم و با بیل و کلنگی که تحویل گرفته بودیم به زمین مقابل مقر رفتیم.هرکدام از بچه ها چیزی می گفت. زمین مسطح وبی آب وعلفی بود. تا اینکه آقای &quot;حفیظ الله نقوی &quot; به طرف ما آمد وهمه را صدا زد.گفت ببینید بچه ها ما میخواهیم کابل برق را ازوسط این زمین عبوربدهیم برای همین هم باید کانالی راحفرکنیم تا کابل را از زیرزمین به مقر بعدی وهمین طور به مقرهای بعدی برسانیم.ونفرات هرمقرهم موظف هستند که در محدوده مقرشان حفاری کنند. محدوده حفاری ما همین منطقه است و با دست محدوده ای به طول تقریبا 150متری را نشان داد،که باید به عمق یک مترکنده شود.شروع به کارکردیم.هرکدام ازنفرات ازنقطه ای کارخودرا شروع کردند. بعضی ازنفرات ابتدا کلنگ میزدند و زمین را آماده خاکبرداری میکردند و نفرات دیگرهم با بیل خاکها را کنار می زدند.اینکار با همه سختیهایش تا ساعت 30/12 ظهرادامه داشت.همه ما ازحال رفته بودیم.درپایان کارسوار آیفا شدیم و به طرف مقر حرکت کردیم. بعد ازانجام کارفردی وصرف ناهارراهی آسایشگاه شدیم وازشدت خستگی ندانستم چطورخوابم برد. شب همانروزدرعملیات جاری همه نفرات ازاینکه ازصبح تا ظهرمشغول کندن کانال بودیم به اصطلاح فاکت وتناقض خواندیم.مضمون فاکتها وتناقضات همه افراد این بود که این چه کاری است که ما میکنیم مگرنمی شد ازبیل مکانیکی که دراختیارداشتیم استفاده کنیم تا اینقدربه ما فشاربی مورد نیاید؟؟ بعد ازاینکه همه، فاکتهایمان را خواندیم مسئول نشست که آقای &quot;حفیظ الله نقوی&quot; بود رو به یکایک ما کرد وگفت: ببینید بچه ها شما الان تناقضاتتان را خواندید اما هیچکدام ازشما درجمع بندی و واقعیتهای فاکتهایش این را نخوانده که این کار(حفرکانال) نیزبخشی ازمبارزه ومقاومت ما علیه رژیم است.او با شیادی خاص خودشان سعی داشت که اینکاررا به نوعی مبارزه جلوه دهد تا جلوی اعتراض نفرات را گرفته باشد. آنشب به هرحال گذشت. صبح روز بعد بازهم در دستور روزانه ادامه حفاری کانال آمده بود.بازروز از نو روزی از نو. وبازخسته وکوفته به مقربرگشتیم وبازتکرارمکررات ونشستهای خسته کننده عملیات جاری.حفاری کانال تقریبا یک هفته به طول انجامید وبعد ازیک هفته مبارزه بی امان علیه رژیم(تعریف بیگاری ازقول رجویها) توانستیم یک روزجمعه را استراحت کنیم. همه به دردهای مختلف مفاصل دچارشده بودیم.<br /> فکرمیکردیم بعد ازیک هفته بیگاری دیگرراحت شدیم.اما شنبه روزاول هفته بعد دردستورکار روزانه بازآقای &quot;نقوی&quot; گفت که کلیه نفرات باید به محل حفاری کانال برویم با تمامی تجهیزات (منظورش بیل وکلنگ و&#8230;) بود.همه با نگاههای عجیب وغریب به همدیگرنگاه میکردیم. بالاخره با همه تناقضی که داشتیم به طرف زمین روبروی مقر رفتیم. خانم بتول رجایی (گوربه گورشده) را آنجا دیدیم. به محض دیدن ما به طرفمان آمد وسراغ مسئولمان راگرفت که سریعا خودش را به اوبرساند. آقای &quot;ح&quot; هم به سرعت خودش را به بتول رجایی رساند.ما هم منتظرماندیم ببینیم نتیجه این بگومگو چه میشود.وچه خاکی باید برسرمان بریزیم. بعد ازچند دقیقه که صحبت اینها طول کشید خانم بتول رجایی سوارجیپش شد ورفت وآقای &quot;نقوی&quot; به طرفمان آمد وگفت:خب بچه ها، ما باید این کانال را ازمسیردیگری حفرمیکردیم. برای همین هم قبل ازآن باید این کانالی را که کنده بودید ابتدا پرکنید بعد سریع برویم سروقت محل بعدی که تا ظهر باید کاررا به نقطه  قابل قبولی برسانیم. <br /> هنوزحرف آقای &quot;نقوی&quot; تمام نشده بود که صدای بچه ها یکی یکی به صورت غرولند شنیده شد. این چه کاریه؟مگرازاول مسیرحفرکانال را برایمان مشخص نکرده بودند؟ اینهمه دوباره کاری برای چه؟ مگرما افغانی هستیم که باید این قدر کار کنیم؟ تا اینکه یکی ازبچه ها گفت،واقعا راست ودرست گفته اند که درمجاهدین یکی کانال حفرمیکند ودیگری آنرا پرمیکند.وهمه زدیم زیرخنده. این حرف زیاد به مزاج آقای &quot;ح&quot; خوش نیامد.وبا عصبانیت گفت،این حرف رژیم است.هرکسی این حرف را زده دارد کاررژیم را درمناسبات ما پیش می برد وکاریک پاسداراست. <br /> دیگرکسی حرفی نزد وبه ناچارمشغول پرکردن همان چاله هایی شدیم که تا یک هفته برای کندنش به دردهای مختلف کمری دچارشده بودیم وانرژی صرف کرده بودیم.<br /> به همین دلیل است که اکثریت قریب به اتفاق نفرات اسارتگاه اشرف از دردهای مختلف کمر و ستون فقرات و سردردهای میگرنی و بیماریهای مختلف گوارشی رنج می برند. بیگاری گرفتن ازنیروها دراسارتگاه اشرف سیستماتیک است و هرگونه صدای اعتراضی را با مارک رژیمی و نفوذی بودن فرد معترض، مسکوت و زیرآب میکردند. برای همین درمناسبات ضدانسانی فرقه و با استفاده از مکانیزمهای شستشوی مغزی وسلب هویت افراد، ترس ناخودآگاه وغیرارادی، تبدیل به یکی ازخصوصیات فردی مان شده بود.درواقع دریک پروسه طولانی تمامی تمایلات فردی وخواسته هایمان را ازما سلب میکردند وبه ما یک هویت کاذب می دادند. به عبارت دیگرمارا درطی پروسه ای تبدیل به یک روبات کرده بودند که جز به کار و مسئولیت به چیز دیگری فکرنمی کردیم. ترفندها و شگردهای فرقه هم دراین رابطه، سوءاستفاده هرچه بیشتراز زمان و انرژی و لحظات افراد، و خسته کردن حداکثرآنان، تا توان وفرصت فکرکردن به چیزی دیگری را نداشته باشند.و فقط به پیشبرد برنامه واهداف سران تشکیلات فرقه به چیزی نیاندیشند. بیهوده وقت تلف کردن دربیگاری های مستمر و نشست های تشکیلاتی خسته کننده،به نام عشق به میهن ومبارزه برای آزادی،درمناسبات فرقه رجوی تبدیل به یک ارزش شده است.هدف آنها هم جلوگیری ازموج اعتراضات فزون یافته علیه عمکردهای فرقه می باشد.اکنون موضوع بیهوده بودن و وقت تلف کردن درمناسبات فرقه به معضلی بزرگ برای سران فرقه تبدیل شده است.<br /> یوسف</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13499">یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13499/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قیام کنید</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13465</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13465#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/11/29/%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>پس ای بچه هایی که هنوز ذره ای حس زندگی آزادی و آزادگی درتان باقی مانده است. با کمک گرفتن از مولا حسین بلند شوید و خودتان را از باتلاق مرگ نجات دهید! از رجوی چیزی جز ذلت بشما نخواهد رسید! او جز سرافکندگی و خواری برای شما ارمغانی ندارد! بقول مولا حسین زندگی عقیده و جهاد است! پس برای وجود خودتان ارزش قائل باشید و قیام کنید!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13465">قیام کنید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض میکنم. براستی فلسفه عاشورا و راز ماندگاری و جاودانگی حضرت امام حسین (ع) در چیست؟ واقعه عاشورا علیرغم اینکه برای هرکسی که آنرا می شنود و وقایع آن روز را دنبال میکند بسیار دردناک و تلخ است و علیرغم اینکه امام حسین با اندک یارانش که اکثر آنان از اهل بیت خودش بودند در مظلومیت مطلق قرار داشتند ولی انگار خداوند به داشتن اینچنین بندگانی به خود میبالد و سرشار از غرور و پیروزی است! در شرایطی که ذره ای شانس برای پیروزی در برابر لشکر بیشمار یزید وجود نداشت ولی حضرت امام حسین (ع) فقط و فقط به خلق حماسه ای میاندیشید که اکنون بعد از گذشت ده ها قرن همانند خورشیدی پر فروغ، نورانی و تابان است! و براستی که امام حسین و یارانش  جواب دندان شکنی دیگر به شیطان از طرف خداوند بود! او مظهر رشادت، جسارت، اراده و فدای حداکثر در راه عقیده و ایمان خود بود! <br /> هرسال  ایام محرم را خصوصا تاسوعا و عاشورا به ادای احترام به امام حسین(ع) و یارانش میپردازیم. اما آیا براستی ما به آنچه که امام حسین در روز عاشورا کرد و به پیام عاشورا اشراف کامل داریم و آنرا در مناسبات روزانه خود بکار میبندیم؟! و اساسا پیام عاشورا برای ما مردم عادی چیست؟ و اکنون که روی صحبت با ساکنان کمپ موقت ترانزیت و اعضاء فرقه رجوی است پیام عاشورا برای آنان چیست؟ اگر پیام عاشورا در یک جمله و در کلی ترین شکل هیهات من الذله است این هیهات من الذله برای ساکنان لیبرتی به چه شکل بایستی خودش را نشان دهد و کی بایستی این اتفاق بیفتد؟ آیا حقیقتا اعضاء این گروه اکنون بعد از گذشت سالیان سال هنوز ذره ای به باطل بودن راه و روش این شک دارند که کماکان در ذلت و خفت مانده اند؟ آیا به شیادی و دجالگری مسعود رجوی و مریم رجوی ذره ای شک دارند که هنوز در زیر پرچم این جانیان باقی مانده اند؟ آیا این همه وطن فروشی و خیانت از سوی رهبران فرقه مجاهدین را ندیده اند که باز بصورت منفعل آنجا باقی مانده اند؟ اصلا برای اعضاء گروه رجوی عاشورا که هرساله مراسم هم برایش برگزارمیکنند چه پیامی دارد؟ آیا براستی در برابر این همه ظلم و حق خوری که رهبران فرقه رجوی در حق کادرها و نیروهای خودشان کردند حرکت عاشورا گونه به چه صورت است؟ آیا این درست است که همچنان به حیات خفیف و خائنانه خودشان ادامه دهند و در این منجلابی که درش افتاده اند بمانند؟ یا از کسی که خود را روشنفکر میداند این شایسته است که حرکتی حسینی داشته باشد و با شورش و قیام بر علیه آنچه ظلم  و ستم و خیانت میداند بشورد؟! ماندن در سکوت و رخوت تا باکی؟ آیا وقت آن نرسیده است که بعد چند دهه به ندای وجدان و عقلانیت خود لبیک گفته و بهای آزادی خود را بپردازید و آزاده باشید؟ <br /> آری ای بچه های هنوز در باتلاق رجوی مانده شما با ماندن در اردوی رجوی ثابت کرده اید که هیج از عاشورایی که سالیان است که مراسمهای آنرا برگزار میکنید نفهمیده اید! چون شما خودتان در زیر ظلم رجوی مانده اید در حالیکه هیچکدام از شما ذره ای به مناسبات و راه و روش او ایمان ندارید و فقط از روی عادت به شرایط خو کرده اید! شما بهتر از هر کسی میداند که رجوی حق نیست و او براستی دجال بزرگ قرن است که با سوء استفاده از نام امام حسین قصد سودجویی بنفع خود را داشته است! وگرنه کجا امام حسین در روز عاشورا صحنه جنگ را ترک کرد و پا به فرار گذاشت؟ رجوی که ادعای ادامه دهنده راه  حسین را داشت در روز روزش چطور شد که هم خودش و هم مریم و هم کل ستاد فرماندهی فرار را بر قرار ترجیح دادند و ناجوانمرانه پا به فرار گذاشته بودند؟! اگر عاشورا به امام حسین معروف است امام حسین که تا آخرین قطره خونش ایستاد و تک تک یارانش از یاران اهل بیت خودش تا بقیه ماندند و جنگیدند و به شهادت رسیدند پس ای رجوی نامرد و دجال تو به چه حقی نام مولا حسین سرور آزادگان را به دهان کثیف خود میآوری و مدعی میشوی ادامه دهنده راه او هستی؟! تو مانند سگ ترسو هستی و جز به در بردن خود از خطر نمیاندیشی! <br /> پس ای بچه هایی که هنوز ذره ای حس زندگی آزادی و آزادگی درتان باقی مانده است. با کمک گرفتن از مولا حسین بلند شوید و خودتان را از باتلاق مرگ نجات دهید! از رجوی چیزی جز ذلت بشما نخواهد رسید! او جز سرافکندگی و خواری برای شما ارمغانی ندارد! بقول مولا حسین زندگی عقیده و جهاد است! پس برای وجود خودتان ارزش قائل باشید و قیام کنید! <br /> مراد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13465">قیام کنید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13465/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13445</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13445#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Nov 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/11/22/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa%da%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>من هم سفره دلم را پیش او بازکردم.و با خودم گفتم بگذار حرف دلم را به او بزنم.از دلتنگی هایم گفتم،ازحسرت به دلی هایم که کم هم نبودند برایش گفتم. درآخر به خودم جرأت داده ودرحالی که صدایم را کمی پایین آورده بودم و به چپ و راستم نگاه میکردم و پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم  به او گفتم: ببین برادر"ه"،راستش من ازاینجا خسته شده ام. احساس میکنم توی زندان هستم. نمی توانم با دوست کنار دستیم حتی صحبت بکنم! ازخانواده ام سالهاست بی اطلاعم</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13445">یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>داستانی که میخواهم برایتان تعریف کنم،دراصل قصه پر غصه ایست که قهرمانان داستانش آدمهای فریب خورده ای هستند که عمرگرانمایه و ثروت جوانی خود را بیهوده تلف کرده اند و به دنبال سرابی راه افتاده اند که ته ندارد. ودست در دست کسی گذاشته اند که جز فریب و دغل و شارلاتان بازی چیزی به خوردشان نداده است.<br /> قصه پرغصه ای از وضعیت اسفناک فرزندان این خاک و میهن، که متاسفانه دچار توهمات سران فرقه شان شده اند. و روح خود رابه فردی مالیخولیایی و متوهم و خودرأی فروخته اند.محلی را که برای این اسیران در نظرگرفته است اسارتگاهی است به نام اشرف. درهر مقر یا یگان این اسارتگاه هم همان قوانین غیرانسانی که برکلیه اسرا حاکم است و با شدت بیشتری اعمال میشود. محدودیتها و کنترلها و سرکوبها و سرکوفت ها در این مقرها بیشتر است. درواقع هر مقر زندانی در زندان به حساب می آید. در واقع هر فردی که تصمیم به فرار از این زندان مخوف بگیرد باید به نوعی توازن ذهنی اش به هم ریخته باشد، یعنی ذهنیت های فرد با واقعیت ها و عینیت های موجود همخوانی نداشته باشد، که درطی پروسه حضور درفرقه دیر یا زود به آن میرسد. بهرحال هرکسی به انگیزه ای و یا هدف و آرمانی به این فرقه می پیوندد، اما درطول پروسه تناقضاتی را می بیند که با ذهنیت هایی که از این فرقه داشته همخوانی و مطابقت ندارد برای همین است که دچار تناقضات ذهنی میشود و سئوالات بی پاسخ زیادی در ذهن فرد ایجاد میشود.رهبری فرقه نه اینکه قادر به پاسخگویی نیست، نه، بلکه به عمد و از روی خصائص ضد انقلابی و انسانی و فریب به سئوالات وتناقضات افراد پاسخ نمی دهد. اکنون تعداد خیلی زیادی از این فریب خوردگان که به خود آمدند و اراده کردند که اززیر یوغ و استبداد و خفقان رجوی خود را خلاص کنند به صف هزاران آزاد و رهاشده از بند رسته فرقه رجوی پیوسته اند و زندگی نوینی را با همه تجارب تلخی که با خود به یدک میکشند آغاز کرده اند. و بعضی ها هم که هنوز تصمیم نگرفته اند و یا مسخ شده تشکیلات ضد بشری فرقه شده اند متاسفانه اینقدر یوغ و زنجیر القائات سران فرقه بر ذهن و دوش آنان سنگینی میکند که گمان میکنند دیگر هیچ راه خلاصی نیست و باید به پای این انتخاب اشتباه خانمان سوز زندگی خود بسوزند و ناامیدانه چشم به مسیر تحولات دوخته اند.<br /> من به عنوان نگارنده این سطور از وضعیتی که این افراد مایوس دارند متاسفم،از اینکه سرنوشت خود را به رجوی خائن سپرده اند متاسفم،برای همین تصمیم گرفتم هرطورشده صدایم را به آنها برسانم و روح امید و آرزو را در دل آنها زنده کنم.هرچند میدانم که پژواک صدایم در کویر دل و ذهن مسخ شده آنها ضعیف است ولی همین هم مرا تشویق میکند که صدایم را بلندتر به گوش وضمیرآنان برسانم.باشد که هنوز ذره ای وجدان بیدار و آگاه و گوش شنوایی باشد وبه خود آیند&#8230;&#8230;&#8230;.<br /> درچند سالی که درکمپ اشرف اسیر تشکیلات مخوف رجوی بودم با افراد بسیاری در رده های مختلفی آشنایی داشتم.افراد جوانی که به عنوان میلیشیای سازمان معروف بودند و از خارجه آمده بودند که آنها نیز با فریب و وعده های دروغین به اسارتگاه اشرف آورده بودند، تا افراد اسیری که از کمپ های اسارت صدام مقبور به اسارتگاه آورده شده بودند تا فرماندهان قدیم وجدید و حتی از سران سرسپرده فرقه،همه و همه گاهی ساعتها و روزها و هفته ها با هم محفل میزدیم، درد دل میکردیم و ازهواهای درونی و آرزوهایمان و خانواده هایمان برای همدیگر سفره دل را خالی میکردیم.البته ناگفته نماند تمامی این صحبت ها بدور از چشم نگاهبانان تشکیلات فرقه انجام میگرفت زیرا محفل و هرگونه صحبت دونفری ممنوع بود و جزای سنگینی برای افراد درنظر می گرفتند. واما یک خاطره که با یکی از فرماندهان سابقم داشتم. اجازه دهید که نام ایشان را نبرم زیرا که هنوز در چنگال سران فرقه اسیر است و ممکن است که برای او دادگاهی تشکیل دهند و او را زیرفشار قراردهند.<br /> تازه از پذیرش به یگانهای ارتش به اصطلاح آزادیبخش منتقل شده بودم. فرمانده جدیدم فردی به نام برادر &quot;ه&quot; بود. خوزستانی بود و خیلی خونگرم و صمیمی به نظر می آمد.مرا به آسایشگاهم راهنمایی کرد و بعد از اینکه وسایل فردی ام را در کمدم گذاشتم به سراغم آمد و گفت که قبل از شام حتما خودت را به سالن برسان که اخبار مهمی پخش خواهد شد. گفتم چشم.حتما خودم را میرسانم و مشغول مرتب کردن تختم در آسایشگاه شدم. بعد ازساعتی که به سالن غذاخوری رفتم همزمان با سرو شام اخبار هم پخش شد. پیام رجوی بود. که گوینده با آب وتاب آنرا میخواند. ماهم مجبور بودیم تا آخر پیام درسالن بنشینیم وبه چرندیات او گوش کنیم و گاها درمیان صحبتهایش به اجبار کف هم بزنیم.اگر نزنی همه چپ چپ نگاهت می کردند. درهمین حین مسئولم آمد کنارم نشست. و به اصطلاح با من رابطه زد. به من گفت که نظرت راجع به صحبتهای برادر چیه؟ گفتم: راستش خیلی مبهم و گنگ بود و چیزی متوجه نشدم. همه اش اخبار بود.انتظار داشتم بیشتر از اینها از او بشنوم. دیدم اخمهایش درهم رفت و با نگاه عجیبی به من خیره شد. چشمهایش  را کاملا باز کرده بود و با نگاهش به من میگفت تو دیگه کی هستی که با صحبتهای برادر (رجوی خائن) اینطور تنظیم میکنی؟ من که فهمیدم ناراحت شده واز حرف من به شدت عصبانی شده، گفتم برادر &quot;ه &quot;، آخر میدانی من منظوری نداشتم و فقط تناقضم را گفتم.مگرشما نمی گویید که تناقضاتتان راهرچقدر هم که بد باشد بگویید و چیزی را در دل خود نگه ندارید!!  این را که گفتم انگار آب یخی روی او ریختم و دیدم کمی راحتتر به من نگاه کرد. گفت بله، اینکه درست است،نباید در دلتان تناقض حمل کنید.<br /> بعد ازچند ماهی که درآن مقر بودم کم کم رابطه ام با برادر &quot;ه&quot; بهتر و بهتر میشد. زیرا که به اصطلاح همشهری بودیم و زبان همدیگر را خوب می فهمیدیم.او هم هرکاری از دستش بر می آمد برایم میکرد. یکروز مثلا برایم پوتنین(های تک)گرفت آورد.وهمین طور بی مناسبت یا با مناسبت برایم هدیه یا چیزی می آورد. تا جایی رسید که با همدیگر محفل میزدیم.و درد دل میکردیم. ازاوضاع شهرشان ازمن می پرسید میگفت 25 سال است که شهرم را ندیده ام. راستی هنوز آن محل&#8230; که درشهرشان بود سرجایش است؟ هنوزسینما درخیابان فلانی است؟ عوض نشده؟ هنوز آن دکه سرخیابان اصلی هستش؟صاحبش فلانی بود ادم خیلی شوخی بود یادش بخیر. و بعد، ازته دل آه بلندی می کشید. فهمیدم حسابی فضای خانه و شهرش عقلش را برده و الان اینجانیست.<br /> من هم سفره دلم را پیش او بازکردم.و با خودم گفتم بگذار حرف دلم را به او بزنم.از دلتنگی هایم گفتم،ازحسرت به دلی هایم که کم هم نبودند برایش گفتم. درآخر به خودم جرأت داده ودرحالی که صدایم را کمی پایین آورده بودم و به چپ و راستم نگاه میکردم و پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم  به او گفتم: ببین برادر &quot;ه&quot;،راستش من ازاینجا خسته شده ام. احساس میکنم توی زندان هستم. نمی توانم با دوست کنار دستیم حتی صحبت بکنم! ازخانواده ام سالهاست بی اطلاعم.اسم تماس داخله بیاری برایت نشست میگذارند و آدم را به صلابه میکشند. اینجا چه جور جاییه؟ من دیگر خسته شده ام و میخواهم بروم.آهی کشید و نگاهی به من کرد وگفت: ببین من سالهاست که میخواهم بروم. ولی شرایط مناسب برای اینکار پیش نیامده. وگرنه خیلی وقت پیش از اینها من رفته بودم. تو که همه اش چند سالی است که آمده ای من چی بگویم که 25 سال از وضعیت خانواده ام خبری ندارم. الان هم زمان مناسبی برای رفتن نیست. هروقت که شرایط رفتن مناسب بشود من به تو می گویم. مطمئن باش. خیالم راحت شد و احساس راحتی کردم.<br /> با همین صحبت ها بود که به اتفاق به طرف آسایشگاه رفتیم.درراه رفتن به آسایشگاه به خودم میگفتم: بالاخره روزی میرسه از این جهنم بتوانم خلاص بشوم؟ عجب جایی گیر افتادیم ها!! آنشب روی تختم همه اش به خانواده و زن و بچه ام فکرمیکردم. و درآن حال وهوا به آنها قول دادم که زودی می بینم تان. و به خواب رفتم. یادم می آید آن شب شیرین ترین شبی بود که به خواب رفتم. <br /> این قصه تلخ،قصه  تلخ خیلی از اسیران فرقه رجوی در اسارتگاه اشرف است.قصه ای که معلوم نیست به کجا و کی ختم میشود، هنوز هستند کسانی که برغم میل باطنی خودشان درآنجا اسیرند و تحت تاثیر مغزشویی سران فرقه قرار گرفته اند و گمان میکنند که اسارتگاه اشرف آخر دنیاست و دیگر هیچ راه خلاصی برایشان متصور نیست. اما اگر باور کنند که راه دیگری هم هست مطمئن هستم که بلافاصله تصمیم شان را میگیرند و نقطه پایانی بر دوران اسارت خود خواهند گذاشت.<br /> ادامه دارد.<br /> یوسف </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13445">یادداشتهایی بر دوران اسارتم دراسارتگاه اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13445/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ما گروگان رجوی ها بودیم &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13235</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13235#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Oct 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/10/08/%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c%d9%85-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>همه اعضای سازمان بهتر می دانستند که همواره منظور از ضوابط تشکیلات یعنی تن دادن به خواسته های آن ها و منظور از اصول انقلاب ایدئولوژیک نیز یعنی تن دادن به ارزش های ضدانسانی انقلاب درونی این فرقه، لذا رهبری سازمان در پیام به نفراتی که خودکشی می کردند آنان را افرادی با وابستگی به رگ و تارو پودهای زندگی عادی و لیبرالیستی قلمداد نموده و برایش از اراده برای پیوستن به فرهنگ فرقه مجاهدین سخن می راندند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13235">ما گروگان رجوی ها بودیم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>گذران تاریخ همه چیز را برای مردم ایران روشن خواهد کرد و هر روز ابعاد وسیع تری از اقدامات سرکوب گرانه  رهبری فرقه رجوی (سازمان مجاهدین) علیه اعضای نگهداری شده در حفاظ اشرف مسلما آشکار خواهد شد.  شاید امروز بعضی از حامیان این فرقه در اروپا و امریکا سخن ما اعضای جداشده را جدی نگیرند و یا به منافع فردی خودشان اهمیت بدهند، اما روزی فراخواهد رسید که خود آن ها این سخن را به زبان آورند که در داخل تشکیلات فرقه رجوی نفرات،  اسیر خواسته های نفسانی مسعود ومریم بودند. هکذا بعضی حامیان مستقل سازمان  که سران فرقه با پول های نفت صدام حسین آنان را برای جمع آوری امضای طومارهای الکی دور خود جمع نموده اند، نیز روزی سرشان به سبب عدم شناخت از ماهیت پشت پرده گروه رجوی به سنگ خواهد خورد و  با  گروگان های رها شده از فرقه رجوی هم صدا خواهند شد که البته آن روزهم انشالله  دور نیست. آری فرقه رجوی برای حفظ گروگان ها از دو ابزار استفاده می کرد: سربه نیست کردن و اعدام نمودن، که تن دادن به این هر دو برای اعضای ناراضی بسیار ترسناک و سخت بود. به همین خاطر آنان در مرحله ای از تحمل شکنجه ها در قرارگاه اشرف به خواسته های  رجوی تن می دادند تا این دو راه را برایشان پیشنهاد ننماید.  سازمان در این خصوص پیچیدگی رفتاری خودش را داشت. مسئولین سازمان در شرایط پیش آمده به گروگان ها انواع وعده های  سر خرمن می دادند و اعضای سازمان  فکر می کردند  به آن گفته ها عمل خواهد شد.<br /> به عنوان مثال: اگر عضوی قصد داشت جدا شود  بلافاصله فرماندهان زن طی ملاقاتی با فرد فوق می گفتند برادر (مسعود رجوی) خواسته تا شما حتما از این مرحله عبور کنید و مشکل شما هم حل خواهد شد و سازمان(مسعود)به نحوی در صدد است  راه رفتن شما به اروپا را باز کند و در اولین اکیپ شما را به خارج ببرد.  بی شک اگر در چنین شرایطی در سازمان گیر افتاده باشید می فهمید که من چه می گویم و ترفندهای فریبکارانه فرقه چگونه بوده است. عضو سازمان به راستی نمی دانست چه تصمیمی برای خود بگیرد از سختی راه فرض شده می ترسید شاید   بعد از سه سال تحویل عراقی ها می شد و یا اینکه در قسمت اسکان قرارگاه اشرف  (زندان جدا شده ها) سربه نیست می گردید. خود من شاهد بودم که نفرات چگونه به خاطر  ترس، بهترین سال های زندگی خود را در اشرف چگونه می گذراندند. هر موقع چنین کسی را برای نشست صدا می کردند با واهمه دوستان نزدیکش را در جریان قرار می داد که اگر نیامدنی!!؟ در کار بود حداقل آن ها به آن واقف باشند. آری،  با بسته شدن درب اشرف با نام انقلاب درونی و حمایت کامل صدام از رجوی، وی به گروگان گیری ماهر،  تبدیل شد که نفرات هوادار و غیر هوادار را از گوشه وکنار دنیا پیدا می کرد و برای رابط اعزام چنین افرادی مبلغی هم  پرداخت می نمود تا به افراد گوشه گیر و فریز شده سالیان قبل این را القا نماید که از درب سازمان هنوز نفری وارد می شود تا آن ها نیز روحیه نداشته خود را نبازند. رجوی از سیه دلی، آنان را غیر قانونی وارد عراق می کرد تا در صورت تعارض به آن ها بفهماند که در صورت اراده برای برگشت و خروج از عراق با زندان 8 ساله آن هم در ابو غریب به سبب ورود غیرقانونی به عراق مواجهند. حال بعد از ورود فرد به اشرف او متوجه می شد که در آن جا نه از  تماس تلفن و یا نامه با خانواده و دوست خبری هست و نه از زندگی نرمال که موقع فریب به او وعده شده بود..  به همین خاطر گروگان ناچار بود با هر وعده نیم بندی هم راضی شود تا به فرصت های پیش رو بیشتر بیندیشد. بعد از این مرحله نیز طوری برای او برنامه ریزی می کردند که وی در گیر ودار کار روزانه و خستگی و جابجایی های مکرر یگانی از سکون خسته نشده باشد. و گاها مسئول مربوطه نفر را به جای دیگر منتقل می کردند که دیگر جلو چشم او نباشد که وعده داده شده را از آن مسئول کسی پیگیر شود و گروگان ناچار بود منتظر شرایطی دیگر باشد و دیگر که نفس کشیدن برای عضو سازمان بسیار سخت تر می شد. اسیر گروگان ناچار بود  مثل  کریم پدرام، خدام الله کرم، حجت عزیزی دست به خودکشی بزند و بر زندگی سخت خود پایان دهد. همچنین اگر فرد  در مواقعی هم باز به حضور در سازمان راضی نمی شد و تن به هیچ چیز نمی داد و نحوه ورودش به عراق هم قانونی بود به طرق مختلف سربه نیست می شد که  فرهاد طهماسبی، ترابی و&#8230; از جمله آن ها هستند.  همه اعضای سازمان بهتر می دانستند که همواره  منظور از ضوابط تشکیلات یعنی تن دادن به خواسته های آن ها و منظور از اصول انقلاب ایدئولوژیک نیز یعنی تن دادن به ارزش های ضدانسانی انقلاب درونی این فرقه، لذا رهبری سازمان  در پیام به نفراتی که خودکشی می کردند آنان را افرادی با وابستگی به رگ و تارو پودهای زندگی عادی و لیبرالیستی قلمداد نموده و برایش از اراده برای پیوستن به فرهنگ فرقه مجاهدین سخن می راندند. آنان با این جمله ها گروگان های دیگر را می ترساندند و سعی داشتند از تسری پیدایش چنین حادثه هایی جلوگیری کنند. برای مثال:  کامران بیات از جمله اعضایی بود که همیشه با سران فرقه جنگ داشت.  روزی درفاصله (آنتراکت) برگزاری نشست معروف و سرکوب تشکیلاتی دیگ، به گفته دوستان اش با حمایت نسبی و رقیق آنان وی ملتزم می شود باز در قرارگاه (حبیب &#8211; بصره) بماند.  ولی ناباورانه  بعداز چند روز اعلام می شود که او ایست قلبی کرده و مرده است!؟.  کامران دوستی به نام بهرام داشت  وچون ایشان تمام خواسته های رهبری  را قبول داشت و به آن تن می داد لذا در یک شیطنت طراحی شده برای عملیات علیرغم قدیمی بودن در داخل ایران برگزیده می شود. ضمن اینکه اصلا چنین سابقه ای در اعزام افراد قدیمی وجود نداشت. خلاصه طبق اظهارات سازمان ایشان در درگیری کشته شده و بدین طریق پرونده کامران بیات این گونه بسته می شود.   و اینک باید گفت  گروگان ها در اردوگاه اشرف راهی  جز تن دادن به خواسته های فرقه رجوی ندارند، اگرچه آنان  گاه با آرزوهای شیرین به قلعه اشرف وارد شده اند اما بعد از چند ماه  با دیدن مناسبات فرقه ای انگیزه های خود را از دست رفته دیده و خواهان جدایی شده اند. وچون مسیر را بسته دیدند و یا مورد اشاره در بالا را از نزدیک شاهد شده اند ناچارشدند زندگی خود را با حالت پاسیو در مناسبات فرقه ای بگذارند. <br /> ادامه دارد&#8230;<br /> سیروس </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13235">ما گروگان رجوی ها بودیم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13235/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ما گروگان رجویها بودیم &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13070</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13070#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 10 Sep 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/09/11/%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c%d9%85-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</guid>

					<description><![CDATA[<p>رهبران سازمان برای اینکه سیاهی لشکر درست کنند و به لحاظ مالی و..... از طرف کشورهای دیگر تأمین شوند فقط برای سازمان نیرو (نفر) نیاز بود تا بتواند از آن استفاده ابزاری کنند و از آن گروگان ها بهره سیاسی ببرند، به همین خاطر سازمان با خانواده ها و یا دولت گروگان ها کار نداشت و ندارد و فقط گروگان ها هستند که باید برای زنده ماندن به خواسته های سازمان تن بدهند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13070">ما گروگان رجویها بودیم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با توجه به عملکرد سازمان در طول حضورم در آنجا (اشرف) یک روز متوجه شدم که من گروگان هستم و تفاوت من با گروگان های دیگر آن است که گروگان گیر برای آزادی آنها، شرایط و مبلغی در نظر می گیرند و خانواده گروگان یا دولت آن کشور درخواست گروگان گیر ها را برآورده می کنند، اما در سازمان مجاهدین برعکس این مسئله است. رهبران سازمان برای اینکه سیاهی لشکر درست کنند و به لحاظ مالی و&#8230;.. از طرف کشورهای دیگر تأمین شوند فقط برای سازمان نیرو (نفر) نیاز بود تا بتواند از آن استفاده ابزاری کنند و از آن گروگان ها بهره سیاسی ببرند، به همین خاطر سازمان با خانواده ها و یا دولت گروگان ها کار نداشت و ندارد و فقط گروگان ها هستند که باید برای زنده ماندن به خواسته های سازمان تن بدهند. <br /> سازمان بعد از آتش بس متوجه شد که دیگر در عراق جایی ندارد به همین خاطر شروع به زمینه سازی هسته ای به نام انقلاب کرد که بتواند برای سرکوب نفرات از آن استفاده کند و این همان ابزار جنگ سرد بود که برای گروگان ها استفاده می کرد که اگر تن به خواسته های رهبران نمی داد در مراحل اول ارزیابی می کردند که آیا طرف واقعاً می خواهد برود یا اینکه خواسته تشکیلاتی دارد که با این بازی جداشدن می خواهد خواسته اش برآورده شود، بعد از ارزیابی نفر را دعوت می کردند به نوشتن گزارش، بعد از آن مرحله، برای فشار اولیه، مسئول مربوطه وارد عمل می شد تا بتواند گروگان را با احساسات مذهبی راضی کند، مرحله بعدی در صورت تن ندادن طرف به خواسته های آنها، نفر را یک مدار بالاتراز مسئول همان تشکیلات  صدا می کرد تا اینکه گروگان بگوید من با صحبت های شما سازمان را انتخاب کردم و اگر قبول می کرد و تن می داد همه چیز بدون مشکل حل می شد ولی ستاره دار و مسئولان تشکیلات فرقه رجوی درنشستهای درونی گروگان را کمک آموزشی خود می کردند، فلانی را انقلاب خواهر مریم نجات داد و الان خودش می آید نقطه شروع قطع شدن خودش را با انقلاب بیان می کند.<br /> اگر گروگان در این مرحله برای بیان می آمد وحرف های گفته شده مسئولان را تکرارمی کرد همه می دانستند که این از ترس سربه نیست،اعدام وآن فشارها ناچار شده حرف خودش را پس بگیرد و در این مرحله صدای مسئولان در نمی آمد ولی اگر طرف، همان گروگان قبول نمی کرد فشار از طرف مسئولان بیشتر می شد تا با تهدید بتوانند طرف را در آن سیاهی لشکر حفظ کنند و اگر گروگان پوست کلفت بود و این مرحله را هم رد می کرد مسئول مربوطه با جمعی از نفرات ارشد سازمان گروگان را به نشست دعوت می کردند و در آنجا گروگان تهدید اساسی می شد. بعنوان مثال: به نفر می گفتند اگر بخواهی در این مرحله از سازمان جدا شوی برای سازمان دو راه حل وجود دارد یکی اعدام تو و دیگری سربه نیست کردن تو می باشد. نام اعدام، اعدام انقلابی بود که رجوی آموزش آن را به همه داده بود ومثل آورده بود که در زمان حزب کمونسیت در درون تشکیلات چنین اعدام هایی رسم بود و می کردند. اگر طرف حکم اعدام خود را امضا می کرد راه دیگری وجود داشت یعنی از مرحله خیلی پیچیده عبور می کرد، بعد از آن گروگان را به محل اسکان مرکزی، همان زندان انفرادی که در24ساعت نیم ساعت هوای آزاد داشت و اگر چنانچه گروگان اعتراض می کرد، می گفتند نگهبان نداریم باید منتظر باشی تا حکم اعدام تو ابلاغ شود. اگر گروگان می توانست از این مرحله عبور کند برای او خوب بود، یعنی از یک مرحله سخت عبور کرده است. اما از این مرحله در آن زمان از 100 نفر یک نفر عبور می کرد که درمرحله بعدی به سراغ مرگ می رفت که باید 3 سال در اشرف می ماند و 8 سال هم گروگان زندان ابوغریب می شد. قانون این بود که گروگان گیرها، گروگان ها را غیر قانونی به قلعه اشرف می آوردند تا بتوانند بیشترین سود را داشته باشند.<br /> اگر گروگان ها قانونی به عراق می آمدند آن موقع زندان نداشتند و برای غیر قانونی وارد شدن به عراق باید قیمت آن را گروگان به سازمان پرداخت می کردند و در آن صورت برای گروگان یک مشکل اصلی وجود داشت و آن مرحله سربه نیست شدن آن بود و یا اینکه در زندان گروگان را وادار به خودکشی می کردند. ما گروگان های دوران جدید نیستیم، قبل از ما هم در فرقه ها اینگونه گروگانگیری ها وجود داشت اما آنها قدم در دنیای آزاد می گذاشتند و از دست گروگان گیر ها فرار می کردند و اگر گروگان زرنگ بود از یک شهر به شهر دیگر اقامت می کرد تا سران فرقه ها آنها را حذف فیزیکی نکنند اما در فرقه رجوی گروگان راه به دنیای آزاد نداشت و باید تن به خواسته رجوی می داد و یا دو راه را در جلو خود می دید یک سربه نیستی و دوم، راه زندان ابوغریب بود.<br /> ادامه دارد&#8230; سیروس </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/13070">ما گروگان رجویها بودیم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/13070/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>من هم در فرقه رجوی گوهر بی بدیل بودم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/12986</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/12986#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Aug 2012 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اسیران اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2012/08/23/%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c-%da%af%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</guid>

					<description><![CDATA[<p>در فرقه رجوی برای اینکه بر سر ما کلاه بگذارند به ما می گفتند که شما گوهرهای بی بدیل آنقدر برای رهبری بخصوص برای خواهر مریم ارزش دارید که پدر و مادرهایتان برای شما اینقدر ارزش قائل نیستند، قدر خودتان را بدانید. با این شعار می خواستند بیشترین سوء استفاده را از ما بکنند. از طرفی این شعار به مثابه یک چماق بالای سر ما بود و دست ما را کاملا بسته بودند که هیچ حرفی نزنیم مثل تراکتور در طی روز از ما کار می کشیدند و منت بر سر ما می گذاشتند و می گفتند ببینید خواهر مریم چه لقبی را به شما داده چه کسی این کار را می کند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/12986">من هم در فرقه رجوی گوهر بی بدیل بودم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در فرقه رجوی برای اینکه بر سر ما کلاه بگذارند به ما می گفتند که شما گوهرهای بی بدیل آنقدر برای رهبری بخصوص برای خواهر مریم ارزش دارید که پدر و مادرهایتان برای شما اینقدر ارزش قائل نیستند، قدر خودتان را بدانید. <br /> با این شعار می خواستند بیشترین سوء استفاده را از ما بکنند. از طرفی این شعار به مثابه یک چماق بالای سر ما بود و دست ما را کاملا بسته بودند که هیچ حرفی نزنیم مثل تراکتور در طی روز از ما کار می کشیدند و منت بر سر ما می گذاشتند و می گفتند ببینید خواهر مریم چه لقبی را به شما داده چه کسی این کار را می کند تا زمانی که کار می کردیم بی بدیل بودیم همین که فیتیله کار پایین کشیده می شد به ما برچسب می زدند دنبال زندگی طلبی هستید در نشست عملیات جاری من سوژه بودم مسئول نشست یکی از زنهای شورای رهبری بود موردی برایم پیش آمده بود. مسئول نشست تمام حاضرین در نشست را بر علیه من شوراند در نشست می خواست کاری کند که دیگر هیچ موردی به ذهنم نزد من هم مقاومت می کردم در نهایت مرا به فحش کشید من هم از شدت ناراحتی گفتم بی بدیل شعار پوشالی است که به ما قالب کردید خودتان هم خوب می دانید ما گوهرهای بی بدیل هستیم این بلاها را بر سر ما می آورید اگر گوهر های بی بدیل نبودیم با ما چکار می کردید. همان لحظه فضای نشست به هم خورد و شورای سرکوب رهبری نشست را به زمان دیگری موکول کرد.    <br /> اراک</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/12986">من هم در فرقه رجوی گوهر بی بدیل بودم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/12986/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
