<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اعضاء جداشده از فرقه رجوی - انجمن نجات</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/topic/%d8%a7%d8%b9%d8%b6%d8%a7%d8%a1-%d8%ac%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اعضاء-جداشده-از-فرقه-رجوی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 08 Jun 2026 08:08:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>اعضاء جداشده از فرقه رجوی - انجمن نجات</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اعضاء-جداشده-از-فرقه-رجوی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:07:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68800</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230; محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">قسمت اول</a> خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230;</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، او تازه فهمید در چه منجلابی فرو رفته و راه بازگشتی هم وجود ندارد و دیگر آن جوان پرشور چند ماه قبل نبود و به یکباره ناپدید شد. من فکر می کردم او را در یک محور دیگر سازماندهی کردند و حقیقتا چند بار می خواستم از فرمانده او اسد حداد سوال کنم، ولی ترسیدم بگویند با او محفل داشتی و بخاطر او دوباره مرا به زندان بیاندازند.</p>
<p>یکی دو ماه گذشت که دوباره او را دیدم. ولی بسیار ساکت بود و ۲ نفرهم مراقب برایش گذاشته بودند و نمی شد نزدیک او بشوم و حالش را بپرسم.</p>
<p>از دو تا از بچه ها که در یکان او بودند و گاهی با هم حرف می زدیم، شنیدم ناراضی است و می خواهد به آلمان برگردد. ولی سازمان به او جواب رد داده و گفته بودند اینجا بچه بازی نیست. اینجا ارتش است و باید بجنگی! آن یکی دو ماه هم گویا در یک کانکس زندانی بوده و آنقدر به لحاظ روحی و جسمی به او فشار آورده بودند که در مسیر سالن غذاخوری ساکت و سر به زیر بود. حتی نگاه هم به من نمی‌ کرد.</p>
<p>آن چنان در خود فرو رفته بود که در اطراف هر اتفاقی می افتاد متوجه نمی شد. سازمان هم که گویی اسیر جنگی گرفته بود هر روز او را برای نشست می برد و در نشست ها او را زیر فشارمی گذاشتند تا فکر رفتن را از ذهن او بیرون کنند. با فحاشی و ضرب و شتم در نشست های جمعی و زندانی کردن، انقلاب کذایی مریم را بخورد او دادند و به او فهماندند که رفتنی در کار نیست و باید هر کاری را که می گویند بدون چون و چرا انجام بدهد و هیچ اعتراضی هم نداشته باشد. بعد از چند ماه که او را مجبور به ماندن کردند، هر از گاهی او را می دیدم ولی یک فرمانده مستمر در کنار او بود و خودش هم دیگر ساکت شده بود و انگار من را نمی شناسد.</p>
<p>و بعدها او را از آن محور بردند. نمی دانم به کجا ولی دیگر او را ندیدم. از بچه های یکان او پرسیدم گفتند وضعیتش به لحاظ روحی خراب شده که او را بردند به جایی سازماندهی نشده یا شاید هم به آلمان فرستادند. من دیگر هیچ خبری از او نداشتم و با فشاری که روی خودم هم بود و مستمر با آن ها درگیر می شدم و کارم به زندان و شکنجه می‌ کشید، پیگیرش نشدم و پیش خودم فکر کردم که حتما به آلمان برگشته است&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه اسماعیل فلاح رنجکش به ابراهیم چرم فروش عضو اسیر رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68782</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68782#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 05:45:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم چرم فروش]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل فلاح رنجکش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68782</guid>

					<description><![CDATA[<p>با سلام به دوست همشهری ام ابراهیم چرم فروش امیدوارم حال روحی و جسمی ات خوب باشد. اسماعیل فلاح رنجکش هستم که خیلی خوب من را میشناسی. حقیقت چندی پیش برادرت را در میدان حرم آستانه اشرفیه دیدم که جویای حالت بود و خیلی هم دلتنگ بود که چرا و چگونه است که ابراهیم که [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68782">نامه اسماعیل فلاح رنجکش به ابراهیم چرم فروش عضو اسیر رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام به دوست همشهری ام ابراهیم چرم فروش</p>
<p>امیدوارم حال روحی و جسمی ات خوب باشد.</p>
<p>اسماعیل فلاح رنجکش هستم که خیلی خوب من را میشناسی. حقیقت چندی پیش برادرت را در میدان حرم آستانه اشرفیه دیدم که جویای حالت بود و خیلی هم دلتنگ بود که چرا و چگونه است که ابراهیم که عضو قدیمی تشکیلات رجوی است اجازه ندارد با ما ولو یک تماس تلفنی داشته باشد!؟</p>
<p>من هم در پاسخ به سؤالش توضیح دادم که اعضای قدیم و جدید رجوی فرقی ندارند و همه شان در اسارت ذهنی و عینی رجوی هستند و آزاد نیستند که بخواهند به دلخواه زندگی کنند.</p>
<p>همشهری ام آقا ابراهیم</p>
<p>با توجه به شناختی که از تو دارم که از همان سالیان پیش با رجویها زاویه داشتی، حال چطور و چگونه با آن تناقض کنار آمدی!؟ مگر آدمی چقدر عمر می‌کند که بخواهد قدرت انتخاب نداشته باشد و به دلخواه خود زندگی نکند!؟</p>
<p>من الان ۱۰ سال تمام است که پس از فرار از تشکیلات رجوی داوطلبانه به ایران و زادگاهم آستانه اشرفیه آمدم و چونان دیگر شهروندان به اختیار و آزاد در کنار خانواده ام زندگی میکنم و لذت میبرم.</p>
<p>در آخر دوستانه از تو میخواهم قدری بازنگری داشته باشی و با یک انتخاب اصلح به اصل زندگی در دنیای آزاد بازگردید که حق مسلم تو میباشد.</p>
<p>منتظر خبر خوش رهایی ات از چنگال رجوی هستم.</p>
<p>اسماعیل فلاح رنجکش</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68782">نامه اسماعیل فلاح رنجکش به ابراهیم چرم فروش عضو اسیر رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68782/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:26:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68780</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.</p>
<p>من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.</p>
<p>اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.</p>
<p>او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود&#8230;</p>
<p>در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمودآسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 10:06:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68777</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب گفت: تو که حتی یک سطر هم ننوشته ای! بعد از لحظه ای که گویا متوجه علت آن شده بود به آرامی گفت: گاهی اوقات شرایط و منافع سازمان ایجاب می کند که واقعیت ها را طور دیگری وانمود کنیم! با آن گزارشی که تو نوشته بودی تمامی انگیزه بچه های منطقه کشته میشود. گاهی اوقات شرایط چنین اقتضا می کند که برای ضربه زدن به دشمن و دادن روحیه به نفرات خودی اغراق هم بکنیم.</p>
<p>اگر چه استدلالش برایم عجیب بود، ولی برای پیشبرد اهداف سازمان توصیه فریدون را انجام دادم. سالها بعد در مناسبات تشکیلاتی به چشم خود می دیدم که چگونه به صورت سیستماتیک و خیلی عادی واقعیت ها تحریف میشد و در حقیقت دروغ گفتن در اصول مسئولین نهادینه شده است. دو روز بعد که می خواستم برای انجام مصاحبه با کمیساریا به دفتر آنها در شهر کراچی بروم، اصغر زمان وزیری (رحیم) مسئول پایگاه الهی من را به اتاقش صدا زد و پرسید؟ می دانی در جریان مصاحبه با گزارشگر کمیساریا که یک خانم بنام رزیتا است چه بگویی؟ گفتم بله من در مورد سه سال زندگی مخفی در ایران و چگونگی پروسه جذب و خروجم از ایران برایش صحبت خواهم کرد. رحیم بلافاصله گفت نه برای اینکه بتوانی خوب مخ آنها را بزنی و پروسه گرفتن پناهندگی ات سریع تر پیش برود باید برایش توضیح بدهی که: در بند 8 زندان قزلحصار زندانی بوده ای و طی این سالها بشدت شکنجه شده ای! بعد یک جزوه ای به من داد که اسامی بازجوها، کروکی بندهای زندان قزلحصار و شیوه های شکنجه در آن نوشته شده بود.</p>
<p>رحیم توضیح داد هرچه بیشتر بتوانی نماینده کمیساریا را تحت تاثیر قرار دهی، سریع تر به تو کارت پناهندگی خواهند داد. نگران نباش افراد مصاحبه کننده اشخاص حقوق بشری هستند و خیلی سریع تحت تاثیر قرار خواهند گرفت! فقط این جزوه را خوب حفظ کن. در ضمن یک نفر پاکستانی بنام یعقوب خان همراه تو می باشد که هر کجا لازم باشد با پرداخت پول مشکل را حل خواهد کرد.</p>
<p>صحبت های رحیم در آن روز خیلی برایم عجیب بود! در ابتدای آشنایی ام با سازمان از مسئولین شنیده بودم که ملاک و معیار برای سازمان صداقت و راست گویی است. و صداقت سرلوحه ورود به سازمان است. این تناقض شعار تا عمل در گام نخست ورودم به تشکیلات بعد از چندین سال خیلی تعجب آور و باورش سخت می نمود! ولی از آنجایی که بدنبال گرفتن پناهندگی در کوتاه مدت ترین از یک کشور اروپایی بودم، گفتن این دروغ ها برایم قابل توجیه می آمد.</p>
<p>بعد از سه بار مراجعه به دفتر کمیساریا موفق به گرفتن کارت پناهندگی از کشور هلند شدم. بعد از گرفتن کارت از خانم مصاحبه گر به محض خروج از ساختمان کمیساریا، کارت بلافاصله توسط یعقوب خان از من گرفته شد و گفت بعد به شما خواهم داد. روزهای بعد که موضوع کارت پناهندگی را از او پیگیری کردم گفت به مسئول پایگاه تحویل داده است. آن روز به این فکر نکرده بودم که مسئولین پایگاه صلاح نمی دانستند کارت پناهندگی دست خودم باشد.</p>
<p>نزدیک به یکماه در پایگاه الهی بودم. با توجه به مشکل بینایی هر دو چشمم بدلیل چهار سال زندگی مخفی در یک محل نامناسب و فاقد روشنایی و استانداردهای بهداشتی، دکتر متخصص چشم پاکستانی تاکید به عمل جراحی بعد از حضور در کشور هلند را تجویز کرده بود. این موضوع بهمراه مدارک پزشکی را به رحیم مسئول پایگاه نشان دادم. وی پذیرفت و گفت حتما پیگیری خواهد کرد. ولی یک هفته بعد مرا صدا زد و گفت قرار است بهمراه 15 نفر دیگر به عراق اعزام شوی. وقتی موضوع عمل چشم هایم را یادآوری کردم، گفت: در کشور عراق هم متخصصین چشم خیلی خوبی هستند. بجز این شما کارت پناهنگی از کشور هلند دارید. در صورت نیاز از همان عراق هم این امکان وجود دارد که به هلند بروی . من آن روز هم حرف رحیم را پذیرفتم و دیدار با دوستانم را بر ضرورت درمان چشم هایم ترجیح دادم. بازهم در خلوت درون و ضمیر صاف و صادقم منافع سازمان را بر منافع شخصی و حتی سلامتی ام ترجیح دادم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 08:48:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68767</guid>

					<description><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از هر بار حرکت زمین می خوردم و مجددا بلند میشدم و به راهم ادامه می دادم. بعد از عبور از چند روستای مرزی به شهر کوچک کویته رسیدیم. در مقابل یک خانه گلی توقف کردیم که اهالی آن از بلوچ های پاکستانی بودند. قرار شد تا فردا صبح در آن خانه استراحت کنیم و بعد به پایگاه حیدر علی الهی در پاکستان برویم.</p>
<p>صبح زود از شهر کویته حرکت کردیم. در طول مسیر خودرو وانت دوکابین تویوتای ما در سیطره ها توسط پلیس محلی متوقف می شد، ولی هربار قاچاقچی با دادن مبلغی پول بعنوان رشوه مشکل ما را حل می کرد و ما به مسیرمان ادامه می دادیم. قاچاق چی به آرامی زیر گوشم گفت نگران نباش اینجا سازمان حتی رئیس جمهورش را هم با پول خریده است! آن روز از قدرت لابی و امکانات مالی مجاهدین خلق خیلی تعجب کردم. ولی سالهای بعد در درون تشکیلات همه چیز برایم مشخص شد.</p>
<p>شب به پایگاه الهی رسیدیم. تعدادی از مسئولین از ما استقبال کردند. بعد از یک استراحت کوتاه و زدن آب به سر و صورت و نوشیدن چای من را به دفتر اصغر زمان وزیری با نام مستعار رحیم که مسئول پایگاه بود صدا زدند. بعدها برایم مشخص شد اصغر زمان وزیری از مسئولین رده بالای مجاهدین خلق است که در عملیات موسوم به فروغ جاویدان که فرماندهی یک تیپ را برعهده داشت، کشته شد. وقتی روی صندلی روبرویش نشستم از من خواست که گزارشی از تاثیرات عملیات نظامی مجاهدین خلق در ایران، چشم انداز سرنگونی کوتاه مدت رژیم (جمهوری اسلامی) و حمایت مردم از عملیات های نظامی سازمان به او بدهم. او تاکید داشت این گزارش می بایست مفصل و با رویکردی مثبت باشد. چون بدست برادر مسعود خواهد رسید.</p>
<p>من نسبت به سبک گزارش نویسی آنها اطلاعی نداشتم، خیلی خلاصه و البته بصورت واقعی برایش گزارشی در دو صفحه نوشته و تحویل دادم. در آن گزارش نوشته بودم که مردم از عملیات مسلحانه سازمان استقبال نکردند و حتی خانواده ها و اعضایی که در فاز سیاسی از مجاهدین خلق حمایت می کردند، الان کاملا بی تفاوت و حتی در مواردی عملیات مسلحانه را محکوم می کنند. در آن گزارش همچنین نوشتم هیچ گونه مقاومتی وجود ندارد و جمهوری اسلامی در جایگاه خود تثبیت و مستحکم تر شده است و اعضا و هوادارانی که در ایران مانده اند آواره و دربدر شده اند و حتی خانواده هایشان به آنها پناه نمی دهند.</p>
<p>عصر رحیم من را به اتاقش صدا زد و با حالت عصبانیت و داد و فریاد گفت: این چه گزارشی است که نوشته ای؟! من این را پاره می کنم ومیروی از اول می نویسی! وبعد من را به اتاق فریدون سلیمی که نام مستعارش بهمن و از معاونین وی بود، فرستاد. تا من را نسبت به نوشتن گزارش توجیه کند!</p>
<p>من متوجه منظورش وعلت نحوه برخوردش نشدم. لحظاتی بعد که به اتاق فریدون سلیمی رفتم به من گفت این گزارشات شما که بتازگی از ایران آمده اید بدست برادر (مسعود رجوی) می رسد، باید یک فضای مثبت و امیدوار کننده منتقل کنی، این گزارش تو ناامید کننده است. این گزارشات شما بعدها با دست نوشته خودتان بصورت بولتن بدست اعضای تشکیلات در قرارگاههای مختلف در عراق می رسد. نحوه گزارش نویسی تو باید بگونه ای باشد که آنها را نسبت به حمایت های مردم از سازمان و سرنگونی کوتاه مدت رژیم دلگرم کند! و بعد چند برگه به من داد و گفت برو و دوباره و براساس آنچه گفتم گزارش خودت را بنویس و تا شب به من تحویل بده. خیلی از این نحوه برخورد او تعجب کرده بودم! در دنیای صداقت کودکانه خودم گفتم یعنی اینها می خواهند من به مسعود گزارش دروغ بدهم؟! خیلی بهم ریخته بودم و هر چه تلاش کردم دست و دلم به نوشتن نمی رفت، برایم سخت بود بعد از چهار سال قطع ارتباط و در نخستین روزهای حضورم در تشکیلات مجاهدین خلق که آن را پاک و سرشار از صداقت تصور می کردم به مسعود دروغ بگویم.<br />
ادامه دارد<br />
علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:17:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68760</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری شدن مادرم را که برای انجام یک عمل جراحی به شیرازرفته بود، شنیدم. برای لحظاتی دچار شک و تردید شدم و بر سر دو راهی انتخاب حاضر شدن بر بالین مادر و یا رفتن و وصل مجدد به مجاهدین خلق مانده بودم. وضعیت بیماری مادرم بگونه ای بود که ممکن بود این آخرین دیدار ما باشد. باورهای سیاسی وشیفتگی و دلباختگی عقیدتی که رجوی بعنوان بالاترین ارزش در وجودم القاء کرده بود، در آخرین لحظات به من نهیب زد که هزاران مادر در وضعیت بدتر از مادر من هستند که تو باید با وصل شدن به سازمان برای آزادی و رفاه اجتماعی آن ها قیام کنی. پدر ومادر تو سازمان و آرمان هایش می باشد.</p>
<p>در شهر کرمان که برایم غریب می نمود، از فرط خستگی روی صندلی پارکی که محل قرارم با قاچاقچی بود نشستم و به لحظاتی فکر می کردم که تا چند روز دیگر بعد از قطع سالها ارتباط، مجدد به سازمانی که آن را رویایی می دیدم، وصل خواهم شد. 25 بهار از زندگی ام می گذشت، تمامی لحظات و سال های عمرم چون باد از مقابل چشمم گذشت. 17 سالم بود که به انقلاب پیوستم. دریای پرخروش و پرتلاطم امواج مردم مرا هم که نوجوانی پرشور و عاطفی و سرشار از احساس بودم در خود بلعید. و از سر نمیکت های کلاس به کف خیابانها کشاند. تمامی آن لحظات را با خود مرور می کردم که صدایی من را بخود آورد!</p>
<p>حسن قاچاقچی بلوچ بود که برای بردن ما به مرز زاهدان به کرمان آمده بود. حسن من را نسبت به مسیر توجیه نمود. قرار شدن شب با اتوبوس به سمت زاهدان حرکت کنیم. هنگام حرکت او در صندلی جلو اتوبوس نشسته بود و قرار شد که در طی مسیر بخاطر حساسیت های امنیتی هیج گونه آشنایی ندهیم. در طی مسیر در چند نقطه ایست و بازرسی پاسداران به داخل اتوبوس آمدند ولی به من حساس نشدند. عصر روز سوم به شهر خاش رسیدیم. قاچاقچی ما را به یک اتاقک متروکه راهنمایی کرد، هیچ پرنده ای آنجا پر نمی زد و سکوت عجیبی حاکم بود. قاچاقچی چند عدد نان ساندویچی و دو کنسرو لوبیا به من داد و با گفتن اینکه &#8220;از جایت تکان نمی خوری تا من برگردم&#8221;، از من جدا شد! در طول شب صدای تردد موتور سواران که عمدتا قاچاقچی بودند توجه من را بخود جلب می کرد. حرکت موتورها تا صبح ادامه داشت. غروب روز بعد سر و کله قاچاقچی پیدا شد. ساعت 10 شب در تاریکی هوا پیاده به سمت مرز حرکت کردیم. به نوار مرزی که رسیدیم دسته های دیگری که می خواستند از مرز خارج شوند را دیدم. از شکل و قیافه ظاهری آنها مشخص بود که آنها هم مانند من از هواداران مجاهدین خلق و بدنبال پیوستن به آنها هستند.</p>
<p>یک دست لباس محلی مردم بلوچ را قاچاقچی به من داد تا با عادی سازی بیشتری بتوانیم از مرز عبور کنیم، ساعت یک بامداد در یک شب زیبای مهتابی به همراه کاروانی از شترها آرام از مرز بسمت خاک پاکستان حرکت کردیم. احساس متناقضی داشتم. از یک طرف یاد و خاطرات خانواده و غم دوری از آنها که مشخص نبود چند سال به طول خواهد انجامید و از طرف دیگر شوق وصل مجدد به سازمان محبوبم بعد از 4 سال قطع ارتباط و زندگی مخفی که سختی های خاص خودش را داشت. در مسیر چند بار مجبور شدیم به خاطر گشت های نیروهای مرزی از شتر پیاده و در شیار کوه ها مخفی شویم. پاسگاههای مرزی بر بلندترین ارتفاعات منطقه مستقر بودند و با نورهای قوی پرژکتور شیارها را روشنایی می دادند.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تاملی بر پیام صمد اسکندری به دوستش هیبت علیشاهی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68757</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68757#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 08:23:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[صمد اسکندری]]></category>
		<category><![CDATA[هیبت علیشاهی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68757</guid>

					<description><![CDATA[<p>در تاریخ 18 دی 1403 پیامی تصویری از صمد اسکندری خطاب به دوستش هیبت علیشاهی در سایت انجمن نجات درج شد. پیام صمد اسکندری حاوی چندین نکته مهم و قابل تأمل است که می‌توان به شرح زیر به آن‌ها پرداخت: تضاد تجربه زندگی در کمپ اشرف 3 و دنیای آزاد: اسکندری به خوبی به تضاد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68757">تاملی بر پیام صمد اسکندری به دوستش هیبت علیشاهی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در تاریخ 18 دی 1403 <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/63517">پیامی تصویری</a> از صمد اسکندری خطاب به دوستش هیبت علیشاهی در سایت انجمن نجات درج شد. پیام صمد اسکندری حاوی چندین نکته مهم و قابل تأمل است که می‌توان به شرح زیر به آن‌ها پرداخت:</p>
<h3>تضاد تجربه زندگی در کمپ اشرف 3 و دنیای آزاد:</h3>
<p>اسکندری به خوبی به تضاد میان زندگی در یک فرقه مانند مجاهدین خلق و زندگی آزاد و مستقل اشاره کرده است. او بر سختی بازگشت به خاطرات گذشته و در عین حال شیرینی آزادی تأکید دارد.</p>
<h3>مسئولیت رهایی سایر اعضای گرفتار:</h3>
<p>اسکندری با پیامی که به دوستش می دهد در واقع بر مسئولیت اخلاقی و انسانی افرادی که از فرقه خارج شده‌اند، برای کمک به رهایی سایر اعضای گرفتار تأکید می‌کند. او بر این باور است که این افراد وظیفه دارند تا به خانواده‌های چشم‌انتظار امید بدهند.</p>
<h3>بیهودگی ایدئولوژی مجاهدین خلق:</h3>
<p>اسکندری بعد از آزادی از اسارتگاه مجاهدین خلق و تشکیل کانون گرم خانواده به صراحت بیان می‌کند که ایدئولوژی مجاهدین خلق یک مسیر نادرست و شکست‌خورده است و رهبران این فرقه از ابتدا در مسیر نابخردانه و پوچ قرار گرفته اند.</p>
<h3>دعوت به بیداری و تصمیم‌گیری درست:</h3>
<p>اسکندری با ارسال پیام به هیبت علیشاهی، از او می‌خواهد تا به ایدئولوژی بازدارنده و آزاردهنده مجاهدین خلق شک کرده و تصمیم درستی برای آینده خود بگیرد.</p>
<h3>ابعاد گسترده‌تر پیام</h3>
<p>اهمیت حمایت‌های روانی:<br />
پیام اسکندری نشان می‌دهد که حمایت‌های روانی و عاطفی از سوی اعضای سابق فرقه، می‌تواند نقش بسیار مهمی در کمک به رهایی سایر اعضای گرفتار داشته باشد.</p>
<p>ضرورت آگاهی‌رسانی:<br />
این پیام همچنین بر اهمیت آگاهی‌رسانی در مورد ماهیت واقعی فرقه‌ها و خطرات پیوستن به آن‌ها تأکید می‌کند.</p>
<p>نقش خانواده‌ها:<br />
خانواده‌های اعضای گرفتار در فرقه‌ها، نقش بسیار مهمی در روند رهایی آن‌ها ایفا می‌کنند. حمایت‌های آن‌ها از اعضای رهایی‌یافته و ایجاد ارتباط با آن‌ها، می‌تواند به سایر اعضا نیز انگیزه دهد.</p>
<h3>چالش‌ها و راهکارها</h3>
<p>مقاومت اعضای فرقه:<br />
اعضای فرقه‌ها به دلیل کنترل ذهنی و وابستگی عاطفی به رهبر، ممکن است در برابر ترک سازمان مقاومت کنند.</p>
<p>ترس از تبعات:<br />
برخی از اعضای فرقه ممکن است از تبعات ترک سازمان، مانند طرد شدن از خانواده یا دوستان، هراس داشته باشند.</p>
<p>کمبود منابع:<br />
سازمان‌های فعال در زمینه مبارزه با فرقه‌ها، اغلب با کمبود منابع مالی و انسانی مواجه هستند.</p>
<p>برای مقابله با این چالش‌ها، می‌توان اقدامات زیر را انجام داد.</p>
<p>ایجاد شبکه‌های حمایتی:<br />
ایجاد شبکه‌های حمایتی برای اعضای سابق فرقه‌ها و خانواده‌های آن‌ها.</p>
<p>افزایش آگاهی عمومی:<br />
برگزاری کارگاه‌ها و سمینارهای آموزشی برای آگاه‌سازی مردم در مورد خطرات فرقه‌ها.</p>
<p>همکاری با سازمان‌های بین‌المللی:<br />
همکاری با سازمان‌های بین‌المللی برای مقابله با فرقه‌ها و حمایت از قربانیان آن‌ها.</p>
<p>تغییر قوانین و مقررات:<br />
اصلاح قوانین و مقررات موجود برای مقابله با فعالیت‌های فرقه‌ها.</p>
<p>در نهایت، باید گفت که رهایی از یک فرقه فرآیندی طولانی و دشوار است و نیازمند تلاش‌های مستمر و همکاری همه جانبه است.</p>
<p>آرش رضایی (کارشناس ارشد علوم سیاسی و روابط بین الملل)</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68757">تاملی بر پیام صمد اسکندری به دوستش هیبت علیشاهی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68757/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام به دوستان در اشرف ۳</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68746</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68746#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 10:55:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[تلاش برای نجات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68746</guid>

					<description><![CDATA[<p>نگاه به گذشته و دوران اسارت در سازمان ضدبشری مجاهدین خلق ، همیشه دردناک و غم انگیز است. اما یاد کردن از دوستانی که زمانی هم بند و هم زنجیر بودند، باخاطرات شیرین و تلخ همراه است، من همیشه در خوشی ها و لذت و گردش و تفریح ، بیاد کسانی هستم که زندگی و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68746">پیام به دوستان در اشرف ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نگاه به گذشته و دوران اسارت در سازمان ضدبشری مجاهدین خلق ، همیشه دردناک و غم انگیز است. اما یاد کردن از دوستانی که زمانی هم بند و هم زنجیر بودند، باخاطرات شیرین و تلخ همراه است، من همیشه در خوشی ها و لذت و گردش و تفریح ، بیاد کسانی هستم که زندگی و جوانی خود را تقدیم نمک نشناس هایی کردند که پشیزی ارزش برای آنها قائل نیستند.</p>
<p>با توجه به شرایط جدید و سرخوردگی بیش از پیش رهبران این سازمان، امیدوارم همه اعضاء، وارد انتخاب های جدید شوند و ما را از خبر شیرین آزادی خود مطلع کنند. تک تک اعضای خانواده های شما، منتظر دیدن شما و در آغوش کشیدن شما هستند، بخاطر رضای خدا هم که شده ، شایسته است حداقل صدای شما را بشنوند و شاد شوند. اگر مبارزه برای مردم است، خانواده های شما هم جزئی از این مردم هستند.</p>
<p>شاد و خرم باشید</p>
<p>محمدرضا مبین</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68746">پیام به دوستان در اشرف ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68746/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 08:50:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن شرقی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68733</guid>

					<description><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار شد و از اسارتگاه صدام به اسارتگاه رجوی افتاد. البته این دام سال‌ها بود که به اشکال مختلف برای صدها هزار جوان ایرانی پهن شده بود و مسعود رجوی در طول سالیان دراز، همچون عنکبوت در آن چنبره زده بود و خون قربانیان را می‌مکید.</p>
<p>حسن یکی از صدها اسیری بود که مسعود گرفتار خود کرد و سالیان دراز از آنان بیگاری کشید و خدمات آنها را نیز با انواع تهمت‌ها و آزارهای روحی لجن‌مال کرد. کسانی که حسن شرقی را از دوران حضور در تشکیلات مجاهدین می‌شناختند، بخوبی می‌دانند که وی مدام در معرض اتهامات مختلف قرار داشت و به همین علت، سازمان هزینه دوستی با او را بالا برده بود تا کمتر کسی بتواند با وی گپ و گفتگوی دوستانه داشته باشد. در مناسبات رجوی، ابراز دوستی و گفتگوی دوستانه تحت هر بهانه‌ای ممنوع بود و از آن با عنوان &#8220;محفل‌زدن&#8221; یاد می‌شد که نتیجه آن، به صلابه کشیده شدن در نشست‌های سرکوب بود.</p>
<p>در همین رابطه، یک خاطره از حسن را همیشه در یاد داشتم که با شنیدن خبر آزادی وی از چنگال رجوی، و امروز هم با شنیدن خبر درگذشت او برایم تداعی شد. به همین خاطر، برای بزرگداشت خاطره این انسان شریف آنرا نقل می‌کنم تا دوستان و بازماندگان وی، بدانند که مسعود و مریم رجوی چه برخورد ضدانسانی و غیراخلاقی با نیروهای خود داشتند، و چطور در برابر اعضای خود لبخند می‌زدند اما در جلسات خود، آنها را تحقیر می‌کردند و زیرآب آنها را با انواع طرح و نقشه‌ها می‌زدند:</p>
<p>آشنایی من با حسن شرقی به اوایل دهه 70 برمی‌گردد که وی در ستاد پشتیبانی و همچنین در بخش آماد و ترابری مرکز 12 کار می‌کرد و من با توجه به مسئولیت &#8220;افسر اداری و موتوری&#8221; که در رسته مهندسی رزمی داشتم، با وی و سایر اعضای این بخش آشنایی پیدا کرده بودم و هیچ مشکلی هم وجود نداشت. اما مدتی بعد من به یگان تانک محور 1 همان مرکز منتقل شدم که عملاً دیگر حسن و بقیه نفرات آنجا را نمی‌دیدم.</p>
<p>یادآوری کنم که پس از انتصاب مریم به عنوان رئیس‌جمهور صوری شورای ملی مقاومت، همه ساله در نیمه دوم مهرماه (مصادف با جشن مهرگان)، مجموعه‌ای از مسابقات ورزشی و جشن در قرارگاه اشرف برگزار می‌شد که آنرا &#8220;جشنواره‌ی سیمرغ&#8221; می‌خواندند. مهرگان سال 1374، که مسابقه ورزشی بین محور 1 و ستاد پشتیبانی مرکز 12 مجاهدین برگزار شده بود، پس از مدت‌ها حسن شرقی را دیدم که با تیم خودشان برای دیدن مسابقه آمده بود. به همین خاطر با دیدن او خوشحال شدم و در کنار او نشستم و از اوضاع کارهایشان پرسیدم. حین گفتگو بودم که بناگاه یکی از فرماندهان محور به نام &#8220;بابک الف&#8221; مرا صدا زد و به من چیزی در مورد نشستن در کنار حسن گفت که شوکه شدم. وی با &#8220;معلوم‌الحال&#8221; خواندن این انسان شریف، به من گفت چرا در کنار او نشستی و محفل زده‌ای؟!</p>
<p>واژه محفل زدن در مناسبات مجاهدین خلق، اتهام خوبی نبود و مفهومی امنیتی داشت. چرا که مسئولین سازمان &#8220;محفل‌زدن&#8221; را &#8220;تشکیل شعبه سپاه پاسداران در مناسبات مجاهدین&#8221; قلمداد می‌کردند و سوژه را در نشست‌های سرکوب، بشدت زیر ضرب می‌بردند تا دیگر جرأت محفل زدن نداشته باشد. به همین خاطر من در ابتدا جا خوردم. چون اولین بار بود که مرا اینگونه متهم می‌کردند. البته من هیچ برخورد بدی تا آن زمان از حسن ندیده بودم که یک محفل دوستانه در یک جشن را ناپسند و مرزسرخ قلمداد کنم. به همین خاطر بیش از حد جا خورده بودم.</p>
<p>پس از شنیدن این سخن از بابک، با او بحث کردم و در نهایت هم گزارش این برخورد را برای مسئولین بالاتر نوشتم. هرچند که پاسخی هم دریافت نکردم و قضیه به ظاهر تمام شد. البته این قضیه برای مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرد و این سؤالات به ذهنم زد که چرا بعد از اینهمه سال حضور در تشکیلات مجاهدین و شرکت در خطرناکترین مأموریت‌ها، باید تحت نظر باشم و نسبت به یک دیدار دوستانه، به من شک و تردید کنند؟! و چرا مناسبات مجاهدین به این نقطه رسیده که از یک گفتگوی دوستانه بین نیروهای خودشان هم وحشت دارد؟&#8230;</p>
<p>چند سال از این ماجرا گذشت و من به قرارگاه حبیب در بصره منتقل شدم. از عبرت روزگار، در یکی از روزهای سال 1379 متوجه شدم که بابک برای انجام یک عملیات تروریستی به بصره منتقل شده تا از آنجا به ایران اعزام شود. در مدت حضور وی در بصره (که تصور دارم کمتر از یکروز بود)، چند لحظه چشممان به یکدیگر برخورد کرد و چون همچنان از او خاطره منفی داشتم، سرم را برگرداندم و این آخرین دیدار ما در مناسبات بود. پس از فرار از قرارگاه اشرف، مطلع شدم که او حین عملیات تروریستی بازداشت و زندانی شده ولی سازمان در این چند سال هیچ خبری از او منتشر نکرده بود. بابک که روزگاری تا به آن حد تحت تأثیر سازمان بود و مرا بخاطر یک دیدار دوستانه مورد نقد قرار داد و مرحوم حسن شرقی را معلوم‌الحال خوانده، در ایران، به خیانت رجوی پی برد و پس از پایان حکم دادگاه‌اش، به تشکیل خانواده و دور شدن از مناسبات مافیایی مجاهدین روی آورد. 11 سال پس از آنکه بابک به اشتباهات خود پی برد، حسن شرقی نیز توانست خود را از این تشکیلات ضدایرانی برهاند و به دامان وطن بازگردد و در خاک وطن خود از دنیا برود.</p>
<p>هر چند امروز حسن شرقی (که انسانی بامعرفت و مهربان بود) از کنار ما رفته است، اما خیانت‌های مسعود و مریم رجوی تا ابد در خاطره ملت ایران باقی است و آنها بخاطر قربانی کردن هزاران دختر و پسر ایرانی منفور تاریخ هستند و باید پاسخگوی انبوه جنایات خود باشند. به امید آنکه جوانان ایرانی، از این حکایت‌های تلخ درس بگیرند و در دام جریان‌های ضدمردمی و ضدانقلاب و ضدایرانی نیفتند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جشن تولد در تشکیلات مجاهدین ممنوع بود</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68742</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68742#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 08:08:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی پوراحمد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68742</guid>

					<description><![CDATA[<p>امسال همسرم در شب تولدم نهم خرداد در جمعی از اعضای خانواده و دوستان جان برایم جشن تولد گرفت و در رستورانی از آنان پذیرایی کرد. متعاقبا با تدارک کیک تولد به توصیه خودشان نیمه شب به دفتر انجمن نجات رفتیم تا آنچه که در ذهن شان در نظر داشتند به اجرا بگذراند. در ادامه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68742">جشن تولد در تشکیلات مجاهدین ممنوع بود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>امسال همسرم در شب تولدم نهم خرداد در جمعی از اعضای خانواده و دوستان جان برایم جشن تولد گرفت و در رستورانی از آنان پذیرایی کرد.</p>
<p>متعاقبا با تدارک کیک تولد به توصیه خودشان نیمه شب به دفتر انجمن نجات رفتیم تا آنچه که در ذهن شان در نظر داشتند به اجرا بگذراند.</p>
<div id="attachment_68743" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68743" class="wp-image-68743" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-HPD-1405.jpg" alt="علی پوراحمد " width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-HPD-1405.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-HPD-1405-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-HPD-1405-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68743" class="wp-caption-text">علی پوراحمد</p></div>
<p>در ادامه با پخش آهنگ تولد و جشن و شادی کوچولو از من پرسیدند، شما دو دهه در تشکیلات سیاه رجوی بودی و خدا را شکر دو دهه هم هست که با جدایی از شرشان به ایران آمدی و هر ساله به مناسبت‌های مختلف جشنی و سروری برپا بوده است و حال سوالمان این است که آیا در دو دهه حضورت در تشکیلات مجاهدین جشن تولد داشتید؟</p>
<p>همسرم که به عنوان همکارم در انجمن نجات فعالیت دارد، آنچنان سناریو را به زیبایی پیش برده بود که مهمانانمان سراپا گوش بودند تا ببینند بنده چه خواهم گفت.</p>
<p>به علت اینکه بعضی از حضار چیزی از سابقه زندگی ام و فعالیت در انجمن نجات اطلاعی نداشتند بطور مبسوط از دو دهه متفاوت حضورم در تشکیلات مجاهدین و ایران توضیح دادم و گفتم:</p>
<p>بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ در اثر القائات فکری از روی شور و فتور در حالیکه ۱۴ ساله بودم خام خیالانه به صف رجویها گرویدم و طی فراز و فرودهایی دو دهه از عمر و جوانی ام را از دست دادم که فقط تجربه هشیاری اش برایم ماند تا هم خود در زندگی جدیدم بکار ببندم و هم به دیگران انتقال بدهم که همچون من گرفتار گروه اهریمنی رجوی نشوند.</p>
<p>در روشنگری جمع، گفتم: که بله تمام امورات بدیهی یک زندگی آزاد که الان از آن برخورداریم در تشکیلات رجوی ممنوع و از ضد ارزش‌ها بود!</p>
<p>از جمله یاد آوری سالگرد ازدواج و تولد و هرآنچه که در جامعه عادی مرسوم بوده و هست وهمچنین عنصر خانواده کانون فساد تلقی می‌شد و لذا ارتباط با خانواده ولو برقراری یک تماس تلفنی ممنوع بود و خیلی از ممنوعات دیگر که تشکیلات مجاهدین را به عصر حجر برده بود که متاسفانه تاکنون در کشور آلبانی و درزندان مانز ادامه دارد.</p>
<p>و اما دو دهه ای که به وطن بازگشتم در راستای رهایی دوستان سابقم با خانواده های چشم انتظارشان در ارتباط بودم و هستم و فعالیتهای انسانی و خداپسندانه دارم که خوشبختانه حاصل بلافصل آن رهایی شمار زیادی از اعضای اسیر گیلک از تشکیلات مجاهدین بود که بیش از۲۰ نفرشان به کشور و کانون گرم خانواده هایشان بازگشتند و آزادانه زندگی میکنند.</p>
<p>امسال جشن تولدم به جلسه روشنگری علیه مناسبات فرقه ای رجوی تبدیل شده بود که برای مهمانان عزیزمان بسیار مطلوب و خوشآیند بود و بقول شان خوردن کیک تولد با چای تازه دم چقدرلذت بخش بود.</p>
<p>علی پوراحمد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68742">جشن تولد در تشکیلات مجاهدین ممنوع بود</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68742/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم؟- قسمت پایانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68739</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68739#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 06:07:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68739</guid>

					<description><![CDATA[<p>طبق توصیه های مژگان پارسایی در جریان ملاقات خانواده ها با وابستگان خود می بایست چهارنفر از اعضای وفادار به رجوی در پوش نفرات پذیرایی، روند ملاقات را کنترل می کردند و کلیه صحبت ها را شنود می کردند. به اعضا تاکید شده بود نباید با اعضای خانواده ها برخوردهای عاطفی و احساسی داشته باشند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68739">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم؟- قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>طبق توصیه های مژگان پارسایی در جریان ملاقات خانواده ها با وابستگان خود می بایست چهارنفر از اعضای وفادار به رجوی در پوش نفرات پذیرایی، روند ملاقات را کنترل می کردند و کلیه صحبت ها را شنود می کردند. به اعضا تاکید شده بود نباید با اعضای خانواده ها برخوردهای عاطفی و احساسی داشته باشند. به این اعضا گوشزد شده بود که برقراری هرگونه رابطه صرفا احساسی که خاطرات گذشته را تداعی کند ممنوع و مرز سرخ می باشد. اما حضور خانواده ها در قرارگاه اشرف و دیدار با وابستگان برخلاف تصور رجوی نتیجه ای عکس بر جا گذاشت و نه تنها خانواده ها جذب مناسبات مجاهدین خلق نشدند بلکه برعکس اعضای بیشماری تحت تاثیر این دیدارها مسئله دار و از تشکیلات جدا شدند. از آن تاریخ درب پادگان اشرف به روی خانواده ها بسته شد.</p>
<p>آشنایی با انجمن نجات و دیگر دوستان جداشده باعث شد که من نیز علیرغم سالها عقب ماندگی از شرایط زندگی عادی و ضرورت تلاش برای بازسازی زندگی کنونی، فعالیت در راستای اطلاع رسانی به خانواده‌ها و کمک به آزادی دوستان سابق را انتخاب کنم. در ادامه همین فعالیت ها فرصتی پیش آمد تا در برخی دانشگاهها حاضر و تجارب تلخ گذشته خود و همچنین ماهیت پلید تشکیلات مجاهدین خلق را در اختیار اساتید و دانشجویان بگذارم و به ابهامات و سوالات آنها پاسخ دهم، تا آنها همانند نسل ما در زنجیر دروغ رجوی دچار نشوند.</p>
<p>حضور در میان دانشجویان من را به دورانی برد که خاطرات گذشته را برایم تداعی می کرد. جلسات صمیمانه و شفاف و بدور از هرگونه ملاحظه کاری و در منتهای آزادی بیان فضای بسیار دوستانه ای را ایجاد می کرد. آنها در خلال صحبت های من و بخصوص بیان تجربیات تلخ قصه زندگی ام و خروج سرفرازانه از مجاهدین، گاهی غمگین و در لحظاتی بعد شاد میشدند. اشک ها و لبخندها در غریو دست زدن های ممتدشان در هم می آمیخت. از بدو ورود به ایران بارها برای حضور در دانشگاهها و جمع دانشجویان اصرار و اعلام آمادگی کرده بودم. تا سرانجام با موافقت با این درخواست ها برای اولین بار خودم را در میان دانشجویان مازندران، سمنان، بوشهر و اهواز یافتم. در گام بعد در میان طلاب جوان حوزه های علمیه حاضر شدم که برخلاف تصور اولیه من استقبال خیلی خوبی شد. مصاحبه با شبکه های تلویزیونی استانها و حضور در جمع خانواده های آذربایجان شرقی، اصفهان هم سعادتی بود که نصیب من شد. آنجا دریافتم سخن همه خانواده ها یکی است. قصه تلخ جدایی و حسرت دیدار سالها.</p>
<p>احساس کردم توانستم قدری دینم را به نسل جوان و خانواده ها ادا کنم. در ادامه حضورم در انجمن نجات به تجربه دریافتم که با توجه به فقدان پایگاه اجتماعی مجاهدین خلق در میان مردم و همچنین عمق تنفر مردم از خیانت هایشان در جنگ تحمیلی عراق برعلیه ایران، آنها می بایست با هویتی کاملا مجهول در فضای مجازی بدنبال فریب و جذب جوانان باشند. آنها در این مسیر به ترفندهای پیچیده ای برای جلب توجه جوانان روی آوردند. ورود من به عرصه مجازی با توجه به آشنایی نسبت به تکنیک های مجاهدین خلق توانست کمک زیادی به نسل جوان این کشور در راستای مصون سازی آنها داشته باشد.</p>
<p>در گام های بعد همراهی خانواده ها در سفر به عراق و اطراف پادگان اشرف و حضور در کنار سیاج های پادگان اشرف که از لابلای سیم های خاردار اعضای تحت اسارت را صدا می زدیم و بالاخره لحظات فرار و آزادی اعضا بعد از سالها که حاصل زحمات و تلاش های خانواده ها بود عزم من را به پیمودن این مسیر سراسر افتخار جزم تر کرد و تا چشم باز کردم 18 سال گذشت. من اکنون دیگر صاحب یک خانواده بزرگ تری بنام نجات شده بودم که در سراسر ایران طنین خانواده های عضو آن را می شنیدم.</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68739">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم؟- قسمت پایانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68739/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 11:08:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زینب حسین نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68734</guid>

					<description><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از &#8220;کودک ‌سربازان&#8221; رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را بر دوش دارند، از اینگونه مطالب که برخوردار از ده‌ها سال تجارب خونین و تلخ است، برای روشنگری و آگاهی بخشی استفاده نمایند تا جوانان ایرانی، بهتر و بیشتر با جریان‌های مدعی آزادی، حقوق‌بشر و دمکراسی آشنا شوند و در دام شعارهای فریبنده آنان نیفتند.</p>
<p>تلاش دارم با توجه به تجارب شخصی خودم از درون این تشکیلات ضدایرانی، خاطرات برخی از &#8220;کودک‌سربازان&#8221; را مورد بازخوانی قرار دهم و ضمن پردازش بخش‌هایی از آن، به نکات جانبی نیز اشاره‌ای بکنم تا بهتر مورد استفاده عینی و مادی قرار گیرد.</p>
<p>در همین رابطه، مطالبی از خانم ژینا (زینب) حسین‌نژاد توجه مرا جلب کرد که توضیحی پیرامون آن در شرایط امروز، خالی از اهمیت نیست.</p>
<h3>شکنجه روانی از نگاه رجوی</h3>
<p>زینب (ژینا) در بخشی از خاطرات خود، که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، با اشاره به دورانی که خانواده‌ها در برابر قرارگاه اشرف تحصن می‌کردند تا عزیزان خود را نجات دهند و سازمان مجاهدین اقدام آنها را &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌نامید، می‌گوید:</p>
<p><strong>[در اشرف گوش دادن به بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود. اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابان‌های پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون شروع به فریاد زدن می کردند&#8230; همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن ترها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید شکنجه روانی که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده! ]</strong></p>
<p>در کلام ژینا، چند نکته قابل توجه به چشم می‌خورد که اولین آن، ادعای سازمان مجاهدین در مورد &#8220;شکنجه روانی&#8221; از سوی خانواده‌ها، بخاطر صدا زدن عزیزانشان در اسارتگاه اشرف است!</p>
<p>بگذریم از اینکه مجاهدین (آنگونه که ژینا نوشته) خانواده‌ها را بخاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; کرده‌اند، اما خودشان برای خنثی کردن و شنیده نشدن صدای آنها، مدام با بلندگوهای گوش‌خراش &#8220;مارش‌ و سرود نظامی&#8221; پخش می‌کردند و یا نفرات را به اجبار در &#8220;نشست‌های خسته‌کننده&#8221; زیر ضرب می‌بردند که همه اینها نوعی &#8220;شکنجه روانی&#8221; به حساب می‌آید و طرح آن نمودار سردرگمی مسئولین برای یافتن یک توجیه علمی است. اما نکته اینجاست که در همین تشکیلات مافیایی، در طی 10 تا 15 سال، تمامی افراد مجبور بودند در جلساتی که &#8220;عملیات جاری &#8211; دیگ – دیگچه&#8221; نامیده می‌شد، شرکت کنند و کسانی که با انقلاب ایدئولوژیک مریم چندان همسو نبودند را چندین ساعت به صورت دسته‌جمعی زیر ضرب ببرند و آنها را با فشارهای روحی درهم بشکنند و مستأصل نمایند تا وادار به خود تحقیری در برابر تشکیلات شوند و از رهبر تشکیلات اطاعت محض و کورکورانه کنند. فشارهایی بشدت دلهره‌آور و ضدبشری که در تاریخ نمونه آن یافت نمی‌شود. حال رهبران همین سازمان، درخواست‌های مظلومانه خانواده‌ها برای دیدار با عزیزانشان در اشرف را &#8220;شکنجه روانی&#8221; خوانده اند که نشانگر وقاحت بیش از حد زوج رجوی است.</p>
<p>نکته بعد که سازمان مجاهدین هیچگاه در مورد آن سخنی نگفته و نخواهد گفت، وادار کردن دختران و پسران مجاهد به ابراز نفرت نسبت به خانواده‌های خودشان است. اقدامی که مصداق بارز نقض حقوق‌بشر و &#8220;شکنجه روانی&#8221;است. ژینا در این مورد (احتمالاً با اشاره به سمیه محمدی که از سوی سران مجاهدین تحت فشار قرار داشت تا علیه پدرش –که برای نجات وی از چنگال رجوی به عراق رفته بود- موضعگیری کند) می‌گوید:</p>
<p><strong>[بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در. او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن اینست که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست &#8220;پروژه&#8221; بنویسد و جلوی جمع بخواند که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند، و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند. او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض &#8220;نا&#8221; صدا کند، مثلا &#8220;نامادری، ناخواهری، نادختری&#8221; و همچنین می بایست علنا به او &#8220;مزدوریا &#8220;خانواده الدنگ&#8221; می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند!]</strong></p>
<div id="attachment_68738" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68738" class="wp-image-68738" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg" alt="تصویر سمت راست سمیه محمدی - تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Zhina-somaye-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68738" class="wp-caption-text">تصویر سمت راست سمیه محمدی &#8211; تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد</p></div>
<p>همانطور که ژینا اشاره دارد، کسانی که صدای خانواده خود را از بیرون مقر مجاهدین می‌شنیدند، محکوم به نوشتن اعتراف‌نامه و خواندن آن در نشست‌های سرکوب بودند. این افراد پس از خواندن متن اعتراف‌نامه، مورد هجمه حاضرین قرار می‌گرفتند که چرا با وجود شنیدن فریاد خانواده‌، علیه آنها (خانواده‌شان) موضعگیری نکرده‌اند!!؟</p>
<p>به این ترتیب، این دختران و پسران جوان، می‌بایست نه تنها اهانت سران مجاهدین به خانواده‌شان مورد تمجید قرار دهند، بلکه خانواده خود را مزدور و الدنگ به حساب آورند و در پایان هم حساب پس دهند که چرا به اندازه کافی لعن و اهانت خرج خانواده خود نکرده‌اند!.</p>
<p>آیا هر کدام از این فکت‌ها، مصداق بارز &#8220;شکنجه روانی&#8221; در سازمان مجاهدین خلق نبوده و نیست؟</p>
<h3>اجبار در نفی نسبت خانوادگی</h3>
<p>همانگونه که ژینا اشاره کرد، اعضای مجاهدین خلق برای اثبات وفاداری خود به انقلاب مریم، می‌بایست نسبت خانوادگی با اعضای خانواده‌شان را نفی می‌کردند. از نگاه مریم رجوی، هر مجاهد فقط باید رهبر عقیدتی‌اش (مسعود رجوی) را &#8220;همه‌چیز&#8221; خود انگارد و تنها او را تقدیس نماید و فقط به او عشق بورزد، وگرنه اقدامی شرک‌آلود انجام داده است. به همین خاطر است که ژینا -در مورد سمیه- می‌گوید که وی مجبور بوده پدر خود را &#8220;مزدور، الدنگ و ناپدری&#8221; بخواند و از وی ابراز برائت نماید.</p>
<p>ضمن اینکه، وقتی &#8220;مونا حسین‌نژاد&#8221; برای دیدار با خواهرش زینب (ژینا) درخواست ملاقات می‌کند، مسئولین این اجازه را به ژینا نمی‌دهند و حتی نامه‌اش را به مونا نمی‌دهند و با فریبکاری و واسطه‌گری، این دیدار را بدون رضایت خودش لغو می‌کنند. اقدامی که نشان می‌دهد مسئولین تشکیلات، هیچ ارزش و کرامتی برای اعضای خود قائل نبوده‌اند و تنها کارشان، تحت کنترل قرار دادن اراده افراد بوده است و همچنان نیز بر این امر مصّر هستند. زینب در این رابطه نیز خاطره‌ای نقل کرده که بسیار قابل تأمل است و برای شناخت بیشتر این فرقه مخرب ذهن، باید بیشتر روی آن تمرکز داشت:</p>
<p><strong>[مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین در عراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: &#8221; الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا -نماینده سازمان ملل- آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم&#8221;!</strong></p>
<p><strong>گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟ گفت: مشکل سیاسی داشت نامه‌ات… گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟</strong></p>
<p><strong>فردایش، ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: &#8220;من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند&#8221;&#8230; جا خوردم بهشان گفتم: چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم. گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت: صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد آنقدر دروغ بنویسند و به خورد آدم‌ها بدهند. شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان &#8220;صداقت و فداست&#8221;، پس چرا &#8220;ریاکاری و دروغ&#8221; در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟ آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.</strong></p>
<p><strong>چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم&#8230; بقیه مسئولین هم -احتمالاً از نوع پلیس بد-، برایم به‌جرم &#8220;وابستگی خانوادگی&#8221; نشست محاکمه گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم &#8220;ریاکار&#8221; . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند &#8220;نا&#8221;مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه &#8220;ناخواهر&#8221; را بکار ببرم.]</strong></p>
<h3>ترفندهای شیطانی سازمان برای بستن دهان منتقدان</h3>
<p>قابل ذکر است که مسئولین سازمان (در دهه‌ی 70) چند بار به بهانه‌های گوناگون از نفرات خواستند که برای خانواده خود نامه‌ بنویسند. هدف این بود که ببینند افراد نسبت به خانواده خود چگونه فکر می‌کنند. برای نمونه: نوروز 74 به ما پیشنهاد دادند که برای خانواده‌مان کارت تبریک بفرستیم. من هم از فرصت استفاده کردم و چند جمله برای خانواده روی یک کارت تبریک که سازمان به ما داده بود نوشتم و به مسئولین دادم. اما بعدها فهمیدم که هیچکدام از این کارت تبریک‌ها برای خانواده‌ها ارسال نشده و از آن برای: &#8220;1- یافتن آدرس خانواده برای سوءاستفاده مالی و امنیتی، 2- یافتن کسانی که تمایل به جدایی دارند&#8221;، استفاده شده است. در همان ایام، صدها نفر از اعضای منتقد به بهانه نفوذی بودن، به صورت مخفیانه به زندان و شکنجه‌گاه منتقل شدند (که خود مبحث جداگانه‌ای است و بسیاری از جداشدگان پیرامون آن مطلب نوشته‌اند و در اینجا اشاره نمی‌کنم). همچنین در سال 1380 نیز از ما خواسته شد که اگر خانواده‌ای در خارج کشور داریم، برایشان نامه بنویسیم. این نامه می‌بایست به شکلی نوشته می‌شد که محتوای آن به نفع سازمان باشد. یعنی چیزی در آن بنویسیم که اگر کشته شدیم، کسی از خانواده‌مان، مسعود رجوی را مقصر قلمداد نکند و آن را سرنوشتی که خودمان با آگاهی رقم زده‌ایم تلقی کند.</p>
<p>در همین رابطه یک نامه خطاب به چند خواهر و برادرم که در آمریکا و اروپا ساکن بودند نوشتم و به سازمان دادم. یکسال بعد (پاییز 1381)، به دلیل برخی انتقادات که نسبت به مناسبات درونی سازمان و برخی از مسئولین داشتم، از سوی رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه هفتم) تحت محاکمه و بازجویی قرار گرفتم. رقیه مرا متهم کرد که &#8220;نفوذی و یا طعمه‌ی جمهوری اسلامی و یا بریده از مبارزه&#8221; هستم و باید به یکی از این موارد اعتراف کنم. محاکمه چندساعته که رقیه عباسی علیه من برگزار کرده بود، به شکل تأسف باری عواطف و احساسات مرا هدف قرار داده بود. در همان جلسه، رقیه تمام گزارش‌های انتقادی مرا روی میز ریخت و گفت باید اعتراف کنی که اینها را برای تحویل دادن به رژیم نوشته بوده‌ای!</p>
<p>در میان این گزارش‌ها، متوجه شدم همان نامه‌ای که به درخواست سازمان برای خانواده‌ام در خارج کشور نوشته بودم نیز وجود دارد. رقیه با وقاحت خطاب به حاضرین گفت که او برای خانواده‌اش هم نامه نوشته است!!!</p>
<p>از نگاه رجوی، نامه نوشتن و رابطه زدن با خانواده جرم به حساب می‌آمد، اما واقعیت این بود که نامه را به درخواست خود سازمان نوشته بودم و حالا از همان نامه علیه من استفاده می‌کردند. این قضیه مرا دچار شوک و ناباوری کرد. اما بلافاصله به او گفتم که همین الان نامه را می‌خوانم تا همه بدانند چه نوشته‌ام. بناگاه رقیه جاخورد و گفت نیازی به این کار نیست&#8230; نهایتاً طی چندین ساعت که تلاش داشتند مرا در آن جمع، خرد و تحقیر کنند و بریده یا مزدور و نفوذی جا بزند، کوتاه نیامدم و تسلیم اهداف شیطانی آنها نشدم و جلسه با تعیین تکلیف برای من که یک گزارش بنویسم به پایان رسید. اما اقدام غیرانسانی، غیراخلاقی و ناجوانمردانه سران سازمان و بویژه رقیه عباسی که سال‌های طولانی برایش احترام قائل بودم، بشدت مرا دچار آسیب روحی و روانی کرد که تا سال‌ها اثرات آن باقی بود.</p>
<h3> قرنطینه در ادبیات رجوی</h3>
<p>نکاتی که ژینا به آن اشاره دارد به همین‌جا هم ختم نمی‌شد. کسانی که با تحمل همه فشارهای روانی، در نهایت کوتاه نمی‌آمدند و خواستار جدایی از تشکیلات بودند، برای چندین ماه در محلی به اسم قرنطینه حبس انفرادی می‌شدند که خود یک &#8220;شکنجه روانی&#8221; دیگر برای اعضای جداشده محسوب می‌شد. هدف این بود که فرد از شدت تنهایی، به افسردگی دچار شود و به درون مناسبات بازگردد. این قانون حتی در مورد افرادی که تحت نظارت سازمان با خانواده خود ملاقات داشتند نیز صادق بود. البته فقط کسانی قادر به چنین ملاقاتی بودند که خانواده‌شان در خارج کشور زندگی می‌کردند و منتقد مجاهدین نبودند. یعنی کسانی که سران سازمان یقین داشتند که برای بردن عزیزان خود نیامده‌اند و فقط یک دیدار خانوادگی و کنترل شده است. اعضایی که به این شکل با خانواده خود دیدار داشتند، برای چندین روز در یک اتاق قرنطینه می‌شدند تا تمام احساسات عاطفی خود نسبت به خانواده را به آرامی از دست بدهند و آنگاه به درون مناسبات بازگردند. ژینا در این مورد می‌نویسد:</p>
<p><strong>[قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.]</strong></p>
<p>آنچه زینب به آنها اشاره دارد، قطره‌ای ناچیز از اقدامات غیرانسانی علیه زنان و دختران در مناسبات مجاهدین است. همان تشکیلاتی که رهبر آن مریم رجوی، مدام خود را ناجی زنان ایرانی معرفی کرده و برای زنان ایرانی اشک ریخته است. البته مریم هیچگاه از تشکیل حرمسرا برای مسعود در قرارگاه اشرف سخنی بر زبان نیاورده و نگفته که چطور زنان مجاهد را تهدید می‌کرد که در صورت تصمیم برای جدایی، آنها را سر خواهد برید.</p>
<h3>ورود سخت و خروج آسان</h3>
<p>خانم حسین‌نژاد، در مبحث دیگری، عطف به اظهارات کذب و فریبنده‌ی محمد سیدالمحدثین -وزیر خارجه رجوی- به نکاتی اشاره کرده که قابل توجه است. محدثین در یک رسانه فارسی زبان به دروغ مدعی &#8220;ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین&#8221; شده بود. ژینا در این باره می‌گوید:</p>
<p><strong>[هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود&#8230; در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه‌های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.]</strong></p>
<p>اینگونه خاطرات، محدود به نوشته‌های خانم حسین‌نژاد نیست، پیش از ایشان نیز ده‌ها تن از اعضای جداشده به فکت‌های بی‌شماری اشاره داشته‌اند. مستندات و مشاهدات همه آنها بیانگر این واقعیت تلخ است که هرکس درخواست خروج از سازمان مجاهدین داشت، در جمع‌های ده‌ها و صدها نفره محاکمه می‌شد و گاه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت تا از خواسته خود توبه نماید. یک نمونه از این محکمه‌ها را مسعود و مریم رجوی به صورت مستقیم با حضور چندین هزار نفر اداره کردند. در آن جلسه دهشتناک، چند نفر که خواهان خروج از تشکیلات بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند و به خیانت متهم شدند. مسعود جلسه را طوری برگزار کرد که تمامی حاضرین در جلسه، به تناوب، متهمین را مورد حملات لفظی و دیوانه‌کننده قرار دهند تا از گفته خود بازگردند.</p>
<p>شخصاً در یک جلسه شاهد زیر ضرب بردن جوانی به اسم &#8220;خدّام گل‌محمدی&#8221; بودم که خواهان خروج از سازمان شده بود. او را چنان مورد اهانت و تهدید قرار دادند که چند روز بعد از آن، دست به خودسوزی زد و از دنیا رفت و جسد او را هم در نقطه‌ای نامعلوم دفن کردند. دهها نفر شاهد بودند که &#8220;خدّام&#8221; فقط درخواست جدایی داشت اما زیر ضرب رفت و از سوی فرمانده‌اش (علی) تهدید به قتل شد.</p>
<p>به‌دلیل حضور 25 ساله در تشکیلات مجاهدین، به صراحت می‌گویم که تا قبل از تحمیل &#8220;انقلاب ایدئولوژیک مریم&#8221; به سازمان مجاهدین (در آستانه جنگ کویت)، ورود به سازمان مجاهدین بسیار مشکل و خروج از آن، با یک درخواست ساده امکانپذیر بود. یعنی برای ورود به داخل مناسبات، باید یک پروسه طولانی امنیتی طی می‌شد و در این مدت فرد صلاحیت خود را به اثبات می‌رساند. اما برای خروج، کافی بود که درخواست خود را ارائه دهد. آنگاه مسئولین تلاش می‌کردند چند روزی با گفتگو او را از خواسته خویش منصرف کنند و اگر قانع نمی‌شد، راه برای خروج او هموار می‌شد. اما پس از مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری و شروع جنگ کویت، این قضیه رنگ دیگری به خود گرفت. از آن پس، مسعود و مریم تلاش داشتند به هرقیمت، افراد بیشتری را وارد مناسبات کنند. در این زمینه تورهای مختلفی سر راه جوانان ایرانی در پاکستان، امارات، ترکیه و یا کشورهای اروپایی پهن می‌شد و افراد زیادی با فریبکاری وارد مناسبات می‌شدند و دیگر راه خروجی نداشتند. در بین این افراد، بجز شهروندان سایر کشورها، انبوهی خلافکار نیز یافت می‌شد که به دلایل امنیتی، جنایی و قاچاق مواد از ایران گریخته بودند. بسیاری نیز به نیت یافتن یک شغل مناسب از ایران خارج شده بودند و مجاهدین آنها را شکار، و به بهانه کار در شرکت‌های مختلف و یا گرفتن حق پناهندگی به عراق قاچاق می‌کردند. به محض آنکه این افراد به صورت غیرقانونی به قرارگاه اشرف منتقل می‌شدند، خود را در اسارت سازمان مجاهدین می‌یافتند و دیگر امکان خروج برایشان مهیا نبود و سازمان به آنها ابلاغ می‌کرد که یا باید تا زمان سرنگونی نظام در قرارگاه باقی بمانند و یا به‌عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق خواهند شد. سخنان سیدالحمدثین، اگرچه بر واقعیت 35 سال قبل سوار است، امایک دروغ وقیحانه بیشتر نیست و این را هرکسی که در مناسبات مجاهدین بوده باشد، گواهی می‌دهد.</p>
<h3>شکنجه دختران بخاطر داشتن یادگاری</h3>
<p>ژینا در بخش دیگری از خاطرات خود، نمونه‌ای از شکنجه‌های روحی و اقدامات ضدانسانی سران مجاهدین را به تصویر می‌کشد و رسوا می‌کند. خاطره او حکایت دختری است که از ایران به قرارگاه اشرف قاچاق شده و پس از مدتی به محاکمه کشیده می‌شود. در این محکمه که هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی در آن رعایت نشده، یک دختر جوان، به شکل کاملاً قرون وسطایی، مورد تفتیش عقاید قرار می‌گیرد و ذهن و روح او تخریب می‌گردد. گناه او چیزی نیست جز نگه‌داشتن چیزی که پیش از ورود به تشکیلات مجاهدین، به‌عنوان یادگاری از نامزد خود دریافت کرده است. این دختر باید چنان در برابر سایر دختران ویران و درهم شکسته شود که دیگر هیچکس جرأت نگهداری یادگاری عاطفی و عاشقانه نداشته باشد و نتواند بخشی از عشق خود را نثار کسی غیر از مسعود و مریم کند. زینب می‌نویسد:</p>
<p><strong>[متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست. جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: «من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه»!&#8230; آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم. به همین دلیل، از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه‌های انتهای سالن پرسیدم : چی خوند؟ گفت: «اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می‌کرده»! صدای فریادها بلندتر می‌شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!» همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوزاند!&#8230;</strong></p>
<p><strong>آن شب بسیاری از عکس‌های فرانسه و برخی مدارکم را یکشبه به آتش کشیدم. چهره آن دختر، از ذهنم نمی‌رفت. نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: «بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست. مثل امروز&#8230;». حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: «بسکه سوسولین! شماها توی ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. باید اینقدر کوبیدش تا صیقل بخوره. آنقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری! مگه اینطور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی! چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!&#8230; از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود. به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد.</strong></p>
<p><strong>وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.</strong></p>
<p><strong>می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که &#8220;شکنجه&#8221; یعنی بستن به زنجیر بر روی تخت، شلاق و دستگاه برق و&#8230; و این فقط توسط دشمن صورت می‌گیرد. لذا واژه &#8220;شکنجه&#8221; یا &#8220;شکنجه روحی&#8221; حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی‌کرد. حتی اگر آن فرد محکوم، در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می‌کردم: &#8220;این آتش گدازان انقلاب است&#8221;&#8230; به‌رغم اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟ فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته به‌دنیا می‌اید، مثلاً در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می‌کنند. آیا او باز هم به‌دنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش، به‌رغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟]</strong></p>
<p>به این ترتیب، مجاهدین که روزگاری خانواده مجاهدین را به‌خاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به &#8220;شکنجه روانی&#8221; می‌کردند، در سراسر تاریخچه‌ی خونین و خیانتکارانه‌شان، هزاران &#8220;شکنجه روانی&#8221; را در کارنامه ثبت کرده‌اند. شکنجه‌هایی که شاید در دنیا بی‌نظیر باشد و تنها از عهده رژیم جنایتکار صهیونیستی برآید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734">نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68734/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از روزهای رهایی و باز گشتم به وطن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68728</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68728#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 07:46:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68728</guid>

					<description><![CDATA[<p>بعد از سالها اسارت و بندگی در تشکیلات رجوی، بالاخره در اردیبهشت 90 موفق شدم به همراه یکی از دوستانم از تشکیلات رجوی فرار کنم. بعد از آزادی، در هتل مهاجر بغداد مستقر شدم. برای اولین بار با خانواده ام در ایران تماس برقرار کردم. در کمال تعجب وقتی خانواده ام بعد از سالها صدایم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68728">از روزهای رهایی و باز گشتم به وطن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از سالها اسارت و بندگی در تشکیلات رجوی، بالاخره در اردیبهشت 90 موفق شدم به همراه یکی از دوستانم از تشکیلات رجوی فرار کنم. بعد از آزادی، در هتل مهاجر بغداد مستقر شدم. برای اولین بار با خانواده ام در ایران تماس برقرار کردم. در کمال تعجب وقتی خانواده ام بعد از سالها صدایم را شنیدند، باور نمی کردند من محمد رضا هستم. از من خواستند نشانی بدهم تا حرفم را باور کنند. من خاطراتی را برایشان تعریف کردم که تا حدودی متقاعد شدند. اما با این وجود مادرم از من نشانی خاصی را دنبال می کرد. از آنجائیکه یکی از دستانم در دوران کودکی سوخته بود وقتی نشانی سوختگی دستم را به او گفتم، به یقین رسید که خودم هستم.</p>
<p>پس از آن خانواده ام بلافاصله برای دیدار من به بغداد آمدند. یک هفته ای را مهمان من بودند و در این فاصله مرا متقاعد کردند که به ایران برگردم. من از پیش درخواست کرده بودم که به یکی از کشورهای اروپائی بروم اما وقتی پدرم به من گفت به ایران برگرد. این همه سال دوری بس است. من تصمیمم را عوض کردم و از صلیب سرخ درخواست بازگشت به ایران را دادم .</p>
<p>در آن ایام من با تعدادی از دوستانم در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور تعداد بسیار زیادی از خبرنگاران بین المللی شرکت کردیم که در وزارت دفاع عراق برگزار شده بود. در این کنفرانس ما به افشاگری علیه تشکیلات سازمان مجاهدین خلق و منجمله موضعگیریهای رهبری سازمان پرداختیم که در خبرگزاریها انعکاس وسیعی هم داشت. دست بر قضا همان موقع خانواده ام در بغداد حضور داشتند و وقتی تلویزیون بغداد را روشن کردند، شاهد پخش همین خبر بودند. جالب این است همان موقع سازمان در یک موضعگیری اعلام نمود که من را وزارت اطلاعات ایران به تهران جابجا کرده است و توجیه ام کرده تا در کنفرانس مطبوعاتی علیه رهبری سازمان موضعگیری کنم. در حالی که من در هتل مهاجر بغداد حضور داشتم. وقتی همین خبر را پدرم شنید گفت: این سازمان که سالهای متمادی عمر خودتان را صرف آن کردند، همین است؟ روز روشن دروغ سر هم بندی می کند. با تعجب گفت چه جوری این همه سال با این جریان که با دروغ کارش را پیش می برد، همکاری کردی؟ سپس من مناسبات سازمان را برایش تشریح کردم. او در حالی که با دقت حرفایم را دنبال می کرد، گفت: با این وجود انگار که در زندان بودید. من هم گفتم قرارگاه اشرف شبیه زندان بود و بس.</p>
<p>بعد از یک هفته حضور خانواده ام در بغداد آنها به ساری برگشتند، به امید این که من به زودی به ایران برگردم. اما تا سیکل بازگشت قانونی من به ایران طی شود، دو الی سه ماه طول کشید. در نهایت توسط صلیب سرخ به ایران بر گشتم و حالا با همه فراز و نشیب ها در کنار خانواده ام زندگی می کنم و از این بابت خیلی هم خوشحال هستم .</p>
<p>محمد رضا گلی</p>
<div id="attachment_61577" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-61577" class="wp-image-61577" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Goli-7.jpg" alt="محمد رضا گلی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Goli-7.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Goli-7-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Goli-7-768x432.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Goli-7-390x220.jpg 390w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-61577" class="wp-caption-text">محمد رضا گلی</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68728">از روزهای رهایی و باز گشتم به وطن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68728/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68718</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68718#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 11:00:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با جداشده های فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68718</guid>

					<description><![CDATA[<p>علی اکرامی در قسمت قبل از نحوه آشنایی خود با انجمن نجات و انگیزه برای نجات دوستانش از بند مجاهدین خلق سخن گفت. در ادامه آشنایی با انجمن نجات دریافتم که این انجمن توسط جمعی از اعضای جداشده سابق تشکیلات مجاهدین خلق و به منظور تلاش برای نجات دوستانی که هنوز در اسارت ذهنی و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68718">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>علی اکرامی در<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699"> قسمت قبل</a> از نحوه آشنایی خود با انجمن نجات و انگیزه برای نجات دوستانش از بند مجاهدین خلق سخن گفت.</p>
<p>در ادامه آشنایی با انجمن نجات دریافتم که این انجمن توسط جمعی از اعضای جداشده سابق تشکیلات مجاهدین خلق و به منظور تلاش برای نجات دوستانی که هنوز در اسارت ذهنی و فیزیکی مجاهدین خلق هستند تشکیل شده است. هدف اصلی آنها کمک به خانواده های رنج کشیده ای است که از هرگونه تماس با وابسته خود محروم و هیچ اطلاعی از آنها نداشتند. این انجمن به هیچ ارگان دولتی و سیاسی وابسته نبوده و از امکانات موجود در داخل کشور برای پیشبرد اهدافش استفاده می کند. صداقت و بیان حقایق، رسالت اصلی این انجمن می باشد و تمامی مطالب و اطلاعات این انجمن بطور کامل متکی بر مستندات انکار ناپذیر می باشد.</p>
<p>این انجمن همچنین هرگونه اعمال قهر آمیز را قویا محکوم و مردود دانسته و هیچ گونه ارتباط و همکاری با سازمان هایی که از خشونت برای رسیدن به اهدافشان استفاده می کنند، همکاری ندارد. این انجمن صرف نظر از کارهای افشاگرایانه علیه مجاهدین خلق، تلاش دارد بین خانواده ها وعزیزانشان در کمپ اشرف 3 در آلبانی ارتباط عاطفی برقرار نماید و زخم خانواده هایی که سالهاست در رنج دوری از عزیزانشان بسر می برند را التیام بخشند. انجمن نجات همچنین با برقراری ارتباط با ارگان های بین المللی و حقوقی تلاش می کند حمایت آن ها را برای کمک به خانواده ها جلب نماید.</p>
<p>آغاز حضورم با هدف کمک به خانواده ها برای آزادی اعضای تحت اسارت از سال 86 بود. پس از مطالعه و بررسی اساسنامه انجمن و بدون وارد شدن به هرگونه جهت گیری سیاسی درون حاکمیتی پیشنهاد همکاری با انجمن نجات را پذیرفتم. دیدار با خانواده ها و شنیدن درد دل و بی تابی های آنها که ناشی از سالها بی خبری از وابستگان خود بود انگیزه خاصی به من می بخشید. با خوشحالی آنها خوشحال و با نگرانی هایشان غم و اندوه بر دلم می نشست.</p>
<p>بدلیل خاطرات زندگی مشترک سالیان با عزیزانشان احساس نزدیکی زیادی به آنها داشتم. با تلاش های انجمن ها تعداد زیادی از اعضای گرفتار از این تشکیلات جدا و به آغوش خانواده هایشان برگشتند. حضورم در میان خانواده ها در همایش ها و جلسات مختلف بصورت مستمر ادامه داشت، تلاش های انجمن های نجات کشور و درخواست های مستمر خانواده ها از مسئولین عراقی بالاخره جواب داد و دولت جدید عراق رسما موافقت خود را با حضور خانواده ها در خاک عراق و در اطرف پادگان اشرف اعلام کرد. خانواده ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.</p>
<p>از سال 82 بدنبال سرنگونی صدام دیکتاتور عراق خانواده ها در اکیپ های مستقل به عراق و قرارگاه اشرف رفته بودند. مسئولین تشکیلات مجاهدین خلق با این تصور که با حضور خانواده ها در کمپ اشرف می توانند نسل جدید خانواده ها را به تشکیلات جذب و کمک مالی بیشتری دریافت کنند با حضور خانواده ها در قرارگاه موافقت کرده بودند، ولی در عمل، نتیجه عکس تصورات رهبران مجاهدین خلق شد و به همین دلیل در گام بعد رجوی با مرتبط دانستن خانواده ها به وزارت اطلاعات ورود خانواده ها را به قرارگاه اشرف ممنوع اعلام کرد. از آن تاریخ دیگر هیچ ملاقاتی به خانواد ها داده نشد و ورود آنها ممنوع اعلام گردید.</p>
<p>در اواخر سال 82 برای تعیین تکلیف مسئله حضور خانواده ها در مقابل پادگان اشرف جلساتی با حضور مژگان پارسایی مسئول اول مجاهدین خلق با اعضای قدیمی برگزار گردید. در این جلسات مژگان تحلیل می کرد با توجه به اینکه اشخاص جوان در میان خانواه ها است ما تصور می کردیم با اجازه دادن به خانواده ها برای ورود به قرارگاه اشرف می توانیم به اهداف خود برسیم. ما روی عنصر انقلاب مریم و تاثیرات آن روی بچه ها خیلی حساب باز کرده بودیم، و با این استدلال که آنها تحت تاثیر خانواده ها قرار نمی گیرند اجازه دادیم به قرارگاه اشرف وارد شوند. ما آنها را قبل از دیدار توجیه کردیم که آنها وارد یک جنگ تمام عیار با رژیم جمهوری اسلامی میشوند و باید به خانواده هایتان بمثابه مامورین وزارت اطلاعات نگاه کنند.</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68718">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68718/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به دور از تشکیلات رجوی زندگی مشترک را جشن گرفتیم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68702</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68702#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 06:55:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68702</guid>

					<description><![CDATA[<p>در آستانه بیست و یک سالگی ازدواج و شروع عاشقانه زندگی مشترک به دل طبیعت زدیم و به کوری چشم نابینا و حسود رجوی، جشن و شادمانی داشتیم و از مواهب یک زندگی آزاد بدور از تشکیلات سیاه رجوی لذت بردیم. سه شنبه پنجم خرداد به مناسبت سالگرد ازدواج در جمعی از اعضای خانواده و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68702">به دور از تشکیلات رجوی زندگی مشترک را جشن گرفتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در آستانه بیست و یک سالگی ازدواج و شروع عاشقانه زندگی مشترک به دل طبیعت زدیم و به کوری چشم نابینا و حسود رجوی، جشن و شادمانی داشتیم و از مواهب یک زندگی آزاد بدور از تشکیلات سیاه رجوی لذت بردیم.</p>
<p>سه شنبه پنجم خرداد به مناسبت سالگرد ازدواج در جمعی از اعضای خانواده و دوستان صمیمی خانوادگی به ضیافت شام جشن و سرور داشتیم و در ادامه شبانه با تور توریستی راهی دشت بابونه شهرستان نمین و تله کابین و سورتمه گردنه حیران شدیم و ۲۴ ساعت را با دلخوشی تمام سپری کردیم.</p>
<div id="attachment_68707" style="width: 510px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68707" class="size-full wp-image-68707" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-cake.jpg" alt="پوراحمد" width="500" height="382" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-cake.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Purahmad-cake-300x229.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><p id="caption-attachment-68707" class="wp-caption-text">به مناسبت سالگرد ازدواج</p></div>
<p>هر چند بواسطه کسالت ناشی از دیابت و حملات قلبی از رانندگی طولانی مخاطره آمیز محروم هستم ولی خدایی به اتفاق همراهان صمیمی در قالب تور توریستی هم بی لطف نبوده و بسیار لذت بخش بود.</p>
<p>در این میان آنچه که بیش از همه لذت بخش تر بود، بکارگیری انتخاب در جریان زندگی مشترک مان در بیست سال گذشته بوده که از شر رجوی خلاصی یافته و در وطن و کانون پر مهرخانواده سپری کرده ایم که گوارای وجودمان باشد.</p>
<p>عمیقا و از روی خواست قلبی آرزومندم تمام اسیران رجوی ، حس زندگی بدور از نکبت رجوی را در دنیای آزاد خاصه در کانون خانواده تجربه کنند انشالله.</p>
<p>علی پوراحمد</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68702">به دور از تشکیلات رجوی زندگی مشترک را جشن گرفتیم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68702/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
