<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اعضاء جداشده از فرقه رجوی - انجمن نجات</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/topic/%d8%a7%d8%b9%d8%b6%d8%a7%d8%a1-%d8%ac%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اعضاء-جداشده-از-فرقه-رجوی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Jul 2026 10:24:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>اعضاء جداشده از فرقه رجوی - انجمن نجات</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/topic/اعضاء-جداشده-از-فرقه-رجوی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 10:24:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69047</guid>

					<description><![CDATA[<p>دیشب دوباره همان کابوس قدیمی برگشت. این‌بار نه اشرف عراق؛ اشرف ۳ در آلبانی. در خواب، همراه یک عضو سابق زن و پسرش وارد قرارگاه شده بودم. حضورشان به من یک حس امنیت می‌داد. با خودم فکر می‌کردم: &#8220;اگر با هم باشیم، نمی‌توانند به ما آسیبی بزنند یا ما را نگه دارند.&#8221; اما خواب، خواب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047">همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب دوباره همان کابوس قدیمی برگشت. این‌بار نه اشرف عراق؛ اشرف ۳ در آلبانی.</p>
<p>در خواب، همراه یک عضو سابق زن و پسرش وارد قرارگاه شده بودم. حضورشان به من یک حس امنیت می‌داد. با خودم فکر می‌کردم: &#8220;اگر با هم باشیم، نمی‌توانند به ما آسیبی بزنند یا ما را نگه دارند.&#8221;</p>
<p>اما خواب، خواب بود. همه‌چیز شبیه یک هزارتوی عجیب و بی‌انتها بود؛ راهروها، ساختمان‌ها، مسیرهای نامعلوم، آدم‌هایی که کار می‌کردند، رفت‌وآمد می‌کردند و گاهی با نگاه‌های مشکوک از کنار ما رد می‌شدند.</p>
<p>فکر می‌کنم این بخش خواب از همان سؤالی می‌آید که مدت‌هاست در ذهنم هست: در اشرف ۳ واقعاً روزها چه می‌کنند؟</p>
<p>دیگر عراق نیست. دیگر ارتش نیست. دیگر تانک و سلاح و جبهه‌ای وجود ندارد. پس باید یک نوع زندگی بسته، ساختگی و تشکیلاتی در جریان باشد؛ کاری، برنامه‌ای، نمایشی، چیزی که روزها را پر کند و ذهن‌ها را همچنان در اختیار نگه دارد.</p>
<p>در خواب، نگاه‌ها کم‌کم روی من می‌ماندند. انگار مرا می‌شناختند. با خودم فکر می‌کردم: آیا فهمیده‌اند من کی هستم؟</p>
<p>همان &#8220;بچه مجاهدینی&#8221; که از آنها جدا شد. همان کسی که سکوت نکرد. همان کسی که در یک مستند از تجربه‌اش گفت. همان کسی که از بیرون، چهره درونی این تشکیلات را نقد کرد.</p>
<p>برای چنین سازمانی، منتقد مستقل وجود ندارد. یا با مایی، یا دشمنی. یا هواداری، یا &#8220;مزدور رژیم&#8221;. یا مطیعی، یا &#8220;خائن&#8221;.</p>
<p>در دنیای آنها، کسی حق ندارد جدا شود، فکر کند، روایت خودش را داشته باشد و همزمان مزدور کسی نباشد.</p>
<p>وقتی زمان برگشتن رسید، باید از همان مسیرهای عجیب و خواب‌گونه عبور می‌کردیم. از بعضی گذرگاه‌ها رد شدم، اما در آخرین مانع گیر افتادم. از داخل ساختمان‌ها با هم ارتباط می‌گرفتند. حس کردم دیگر همه‌چیز روشن شده است. &#8220;خائن&#8221; شناسایی شده بود.</p>
<p>در خواب، فهمیدم که قرار است قیمتش را بدهم. از روی مانع فرار کردم؛ بدون اجازه، بدون تأیید، بدون اینکه منتظر بمانم کسی حق خروج بدهد.</p>
<p>بعد دیدم عده‌ای را در یک ردیف نشانده‌اند، مثل تک‌تیراندازهایی که قرار است مرا بزنند. اما شلیک نکردند. من وارد یک جاده عریض آسفالت‌شده شدم؛ کاملاً بی‌پناه، کاملاً در معرض دید، و فقط می‌دویدم.</p>
<p>بعد بیدار شدم. بدن و ذهنم خسته بود. انگار واقعاً فرار کرده بودم.</p>
<div id="attachment_69048" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69048" class="wp-image-69048" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606.jpg" alt="امیر یغمایی" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69048" class="wp-caption-text">امیر یغمایی</p></div>
<p>امروز قرار بود به سمت مقصد بعدی سفرمان رانندگی کنیم، اما آن‌قدر خسته بودم که نتوانستم پشت فرمان بنشینم. جایم را با همسرم عوض کردم، روی صندلی مسافر نشستم و تمام مسیر به خوابم فکر کردم.</p>
<p>سال‌ها از آن جهان گذشته، اما گاهی آن جهان هنوز در خواب‌هایم مرا پیدا می‌کند. با این تفاوت که این‌بار، حتی در خواب هم، دیگر منتظر اجازه نماندم. فرار کردم.</p>
<p>و شاید همین مهم‌ترین بخش خواب بود.</p>
<p>از صفحه ایکس امیر یغمایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047">همان کابوس قدیمی اعضای پیشین مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69047/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه فواد بصری به محمد جعفر نجفی در کمپ آلبانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69039</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69039?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 07:13:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد جعفر نجفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69039</guid>

					<description><![CDATA[<p>سلام محمد جعفر خوبی من فواد بصری هستم. حتما مرا می شناسی. چند روز پیش به ملاقات مادرت که در بیمارستان بستری بود، رفتم. وقتی به ملاقات مادرت رفتم برادرت یوسف به من گفت مادرم روی تخت بیمارستان مدام می گفت محمد جعفر پسرم و مستمر نام برادرم را تکرار می کند. زمانی که در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69039">نامه فواد بصری به محمد جعفر نجفی در کمپ آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام محمد جعفر</p>
<p>خوبی من فواد بصری هستم. حتما مرا می شناسی. چند روز پیش به ملاقات مادرت که در بیمارستان بستری بود، رفتم. وقتی به ملاقات مادرت رفتم برادرت یوسف به من گفت مادرم روی تخت بیمارستان مدام می گفت محمد جعفر پسرم و مستمر نام برادرم را تکرار می کند. زمانی که در عراق بودی مادرت چند بار با تمام مشکلاتی که داشت به عراق سفر کرد. هدف مادرت از سفر به عراق دیدار با تو بود. او در کنار فنس اشرف در عراق فعالیت می کرد و شما را صدا می زد که شاید به دیدار او بیایی. ولی متاسفانه سران سنگ دل رجوی به شما اجازه ندادند با مادرت دیداری داشته باشی. عناصر توجیه شده رجوی با سنگ و اشیاء فلزی از مادرت استقبال کردند. البته از فرهنگ عقب مانده رجوی و دار و دسته اش بیشتر از این نباید انتظار داشت! نزدیک به بیست سال رجوی و زنش و دار و دسته اش در پادگان اشرف در عراق، من و امثال من را بازی دادند. شما را هم در آلبانی بازی می دهند و اخبار کذب را به خورد شما می دهند و شما فکر می کنید مردم ایران فرش قرمز برای مریم رجوی و شوهرش پهن کرده اند و منتظر آنها هستند. جهت اطلاع شما رجوی و سرانش هیچ پایگاهی در ایران ندارند. مردم ایران دوست و دشمن را خوب می شناسند.</p>
<p>شما را در کمپ بسته نگه داشته اند و با شعار پوشالی سرنگونی و وعده های سر خرمن شما را به بازی گرفتند. تا به حال از خودت سئوال کردی چرا سرنگونی محقق نمی شود؟ می دانی چرا؟ چون رجوی دشمن مردم ایران است و مردم ایران تشنه به خون رجوی و سرانش هستند . رجوی فریب کار است و در پادگان اشرف به ما دروغ می گفت. ما را در نشست ها سرکوب می کرد، تحقیر می کرد، ما را تهدید به مرگ می کرد، این کار را می کرد که ما را در پادگان اشرف به عنوان سیاهی لشکر نگه دارد. رجوی در نشست های عمومی می گفت اجازه نمی دهم یک نفر از پادگان اشرف خارج شود و به عینه دیدیم که بعد از سرنگونی صدام کمپ تیف آمریکاییها از جداشده ها پر شده بود. در واقع شاخ رجوی شکسته شده بود و خفه خون گرفته بود .</p>
<p>محمد جعفر با مادرت تماس بگیر. مادرت به گردنت حق دارد. دل تنگت شده و دلش می خواهد شما را در آغوش بگیرد. دل مادرت را نشکن گناه دارد .</p>
<p>فواد بصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69039">نامه فواد بصری به محمد جعفر نجفی در کمپ آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69039/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>برای ایران باید برخاست</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69030</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69030?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 06:08:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69030</guid>

					<description><![CDATA[<p>در شرایطی که دشمنان قسم خورده این مرز و بوم به مانند گروه تروریستی مجاهدین خلق در کنار ارتش جنایتکار آمریکا و صهیونی به نظاره نشسته بودند تا پرچم سه رنگ ایران زمین در بمب باران های مهیب و بی وقفه 40 روزه بر زمین بیفتد، اتفاقات عجیب و حیرت آوری با ایستادگی و مقاومت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69030">برای ایران باید برخاست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در شرایطی که دشمنان قسم خورده این مرز و بوم به مانند گروه تروریستی مجاهدین خلق در کنار ارتش جنایتکار آمریکا و صهیونی به نظاره نشسته بودند تا پرچم سه رنگ ایران زمین در بمب باران های مهیب و بی وقفه 40 روزه بر زمین بیفتد، اتفاقات عجیب و حیرت آوری با ایستادگی و مقاومت مردم بزرگ ایران درتاریخ بشریت، در ایران رقم خورد. خون های زیادی هدیه استقلال ایران عزیز گردید و در راس آن شهادت پدر معنوی ملت ایران در کنار خانواده اش مسیری تکرار نشدنی را رقم زد. صحنه ‌ای استثنایی که از مرزهای جغرافیایی و سیاسی فراتر رفت و جایگاه عمیق اتحاد مردم ایران را در معادلات منطقه ‌ای و جهانی منعکس کرد. حادثه شهادت رهبر فقید ایران از لحاظ ماهیت، اهداف و آثاری که بر جای نهاد، یکی از بزرگ ‌ترین رویدادهای تاریخ بشر است. چرا که بـه منظـور حفظ استقلال، خود کفایی و شکوه یک ملت، خود را فدا کرد. رخداد شگفتی که در جهان هستی پدید آمد، گواهی برعظمت، ایستادگی و مقاومت مردم بزرگ ایران در جهان است.</p>
<p>در یک نگاه گذرا به مراسم وداع شخصیت های سیاسی و مذهبی بیش از 100 کشور جهان در مصلای تهران با رهبر شهید ایران، به این واقعیت پی می بریم که برخلاف تمامی توطئه و دسیسه های دشمنان ایران، پرچم سه رنگ ایران زمین بر فراز قله بشریت به اهتزاز در آمده است و سران خائن و جنایتکار مجاهدین که در کنار دشمنان قرار دارند به همراه اربابان خود برای همیشه خار و ذلیل شدند. حضور میلیونی آحاد مردم ایران با هر عقیده و مرامی در این مراسم تاریخی پیامی واضح به سران خود فروخته مجاهدین و سایر دشمنان است که همه و همه برخاستند برای ایران.</p>
<p>برای ایران در کنار هم خواهیم بود تا کور شود هر چشمی که توان دیدن ندارد.</p>
<p>صمد اسکندری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69030">برای ایران باید برخاست</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69030/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام علی پوراحمد به اسیران رجوی در اسارتگاه مانز آلبانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69008</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69008?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 08:44:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69008</guid>

					<description><![CDATA[<p>سلام دوستان، سلام عزیزانی که به رهایی تان از تشکیلات سیاه و بازدارنده رجوی امیدوارم و به تحقیق میدانم یکایک شما و خانواده های دردمند و چشم انتظارتان رهایی تان را آرزو میکنید و با تمام وجود می خواهید که از زندان مرئی و نامرئی جسم و جان و روح و روان رجوی به پرواز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69008">پیام علی پوراحمد به اسیران رجوی در اسارتگاه مانز آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان، سلام عزیزانی که به رهایی تان از تشکیلات سیاه و بازدارنده رجوی امیدوارم و به تحقیق میدانم یکایک شما و خانواده های دردمند و چشم انتظارتان رهایی تان را آرزو میکنید و با تمام وجود می خواهید که از زندان مرئی و نامرئی جسم و جان و روح و روان رجوی به پرواز در بیایید و آزاد و رها شوید. ولی چرا این اتفاق برای شما تاکنون نیفتاده و آن نگاه بالقوه درونی تان به نقطه بالفعل تبدیل نشده است؟ در یک کلام قفل رهایی تان کجاست!؟</p>
<h3>قفل رهایی</h3>
<p>ببینین دوستانم مادامی که نگاه و تمرکزتان بواسطه القائات تشکیلاتی روی ترس و ناامیدی استوار است و مدام بخودتون می گویید من نمی توانم، نمی‌شود و چگونه بعد جدایی تنها زندگی کنم. چطوری از نو زندگی بسازم. نه پول دارم نه جا و مکان و نه حامی و حتی مدارک هویتی مثلا شناسنامه و کارت ملی و پاس ندارم. چگونه و چطور میتوانم از چهار دیواری اسارتبار و کشنده رجوی بگریزم و نجات پیدا کنم!؟</p>
<p>دوستان اسیرم به تجربه خودم و فقط اندک با یک نگاه روانشناسانه عرض کنم که دقیقا نقطه چرخش و رهایی تان باز کردن همین قفل خودساخته است.</p>
<p>خواهش دارم بدور از هرگونه تعصب القا شده سالیان اسارت کمی آرام بگیرید و در خلوت تنهایی خود و حس آگاهی و اختیار و رهایی که خدا در وجودتان نهادینه کرده و وجود دارد، نقطه تمرکزتان و نوع نگاه تان را به جانب رهایی و باز کردن قفل رهایی بچرخانید و آنگاه است که راه بن بست و خسته کننده براحتی هموار میشود. چطور و چگونه؟</p>
<p>با خودتان تمرین کنید و مدام بگویید من می توانم. من باید رهایی و روشنایی و دنیای آزاد را ببینم. من باید و می‌توانم دوباره به خانواده و اصل زندگی بپیوندم و من با توکل بر خدا میتوانم خواست قلبی بالقوه خودم را به بالفعل تغییر بدم و به پرواز در بیایم و بدینگونه با شکستن قفل رهایی به تولدی دوباره دست پیدا خواهید کرد.</p>
<p>من هم مثل شما بودم. انبوه موانع دست و پا گیر داشتم که به دست و پا و روح و روانم تنیده شده بود و قدرت انتخاب و عملی کردن آن برایم نا ممکن شده بود. دقیقا بخاطر دارم حتی وقتی در یک پروسه طولانی توانسته بودم به نقطه شکستن قفل رهایی و تصمیم بر جدایی از تشکیلات مجاهدین برسم به بهانه ورزش صبحگاهی کوله بردوش به سمت مزار مروارید و مقر آمریکایی رفتم و محتاطانه و با ترس جلوی گشت ماشین آمریکایی را گرفتم و گفتم من عضو ناراضی هستم و قصد جدا شدن دارم و با معرفی خودم گفتم بدانید چنانچه در همین فاصله کوتاه برایم اتفاقی افتاد و سربه نیستم کردند و&#8230; رجویها مسبب و قاتل من هستند.</p>
<p>می بینید دوستان چگونه هنوز ناخواسته گرفتارشان بودم و توان باز کردن قفل رهایی را نداشتم و به تعویق می انداختم و یکی نبود که به من بگوید بنده خدا تو که ماشین گشت آمریکایی را دیدی خوب همین الان سوار ماشین شان شو و بگو تصمیم بر جدایی گرفتم و نمیخواهم برگردم پیش شان و میخواهم به مقرتان پناهنده شوم. همین و بس.</p>
<p>یکی نبود به من بگوید اینقدر کشش نده و تمامش کن و با آمریکایی‌ها برو و خودت را نجات بده.</p>
<p>دوستان اسیرم چه کسی باید این را میگفت جز خودم؟! با یک نگاه جدید و تحول آفرین و تمرکز بر رهایی ام به هر قیمت.</p>
<p>دوستان اسیرم باور کنید شما هم می توانید فقط باید بخواهید و نقطه تمرکزتان را تغییر بدهید تا قفل رهایی تان برای همیشه باز شود.</p>
<p>اگه بدونید زندگی بدور از تشکیلات اسارتبار و جهنمی رجوی چقدر زیبا و دلپذیر است و چه خوب گفته شد تا شقایق هست زندگی باید کرد&#8230;</p>
<p>بجنیبد که مشتاقانه در انتظارتان هستیم.</p>
<p>علی پوراحمد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69008">پیام علی پوراحمد به اسیران رجوی در اسارتگاه مانز آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69008/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دیدار با کمند علی عزیزی در دفتر انجمن نجات زنجان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69001</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69001?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 05:52:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کمند علی عزیزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69001</guid>

					<description><![CDATA[<p>کمند علی عزیزی عضو نجات یافته از گروه تروریستی مجاهدین که از آغاز ایام رهایی برای آگاه سازی و افشای ماهیت ضد انسانی عوامل گروه فعالانه در کنار خانواده ها حضور دارد، روز دوشنبه 8 تیرماه 1405 برای دیدار و گفتگو با مسئول انجمن نجات در دفتر این نهاد حضور پیدا کرد . در ابتدا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69001">دیدار با کمند علی عزیزی در دفتر انجمن نجات زنجان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کمند علی عزیزی عضو نجات یافته از گروه تروریستی مجاهدین که از آغاز ایام رهایی برای آگاه سازی و افشای ماهیت ضد انسانی عوامل گروه فعالانه در کنار خانواده ها حضور دارد، روز دوشنبه 8 تیرماه 1405 برای دیدار و گفتگو با مسئول انجمن نجات در دفتر این نهاد حضور پیدا کرد .</p>
<p>در ابتدا آخرین تحولات اعضای حاضر در کمپ مجاهدین در مانز آلبانی مورد بررسی قرار گرفت و کمند علی عزیزی خطاب به اعضای حاضر که هم اکنون در مقر رجوی حضور دارند خاطر نشان کرد : تاریخ ثابت کرده است که سران مجاهدین خلق در مسیر خلق قرار ندارند و در راه تحقق اهداف مشخصشان برای به دست آوردن قدرت در ایران از تمامی ابزارها به ویژه اعضای حاضر در کمپ با شدت تمام سوء استفاده می کنند تا فقط اهداف شخصی خود را محقق کنند و دراین مسیر تلخ ازهیچ جنایتی دریغ نکردند .</p>
<p>ایشان در ادامه تاکید نمود: دیگرهیچ پرده ای باقی نمانده و چهره پلید سران مجاهدین برای همگان آشکار شده و حضور هیچکدام از اعضا در کمپ مانز توجیه پذیر نیست و بهتر است هر چه سریعتر مسیر خود را از عوامل این گروه ضد خلق جدا کنند .</p>
<div id="attachment_69002" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69002" class="wp-image-69002" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Azizi-Kamandali-202606.jpg" alt="دیدار با کمند علی عزیزی " width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Azizi-Kamandali-202606.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Azizi-Kamandali-202606-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Azizi-Kamandali-202606-768x432.jpg 768w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69002" class="wp-caption-text">دیدار با کمند علی عزیزی</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69001">دیدار با کمند علی عزیزی در دفتر انجمن نجات زنجان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69001/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه برات کیخایی به دوستانش در اسارتگاه مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68991</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68991?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 07:44:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[برات کیخایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68991</guid>

					<description><![CDATA[<p>دوستان عزیزم، برات کیخایی هستم سال‌ها کنارتان بودم، همان دردها را کشیدم و همان آرمان‌های دروغین را باور داشتم. دیروز از طریق انجمن نجات خبر رسید که باز هم یکی از دوستان قدیمی‌ام در آن اشرف 3 لعنتی از دنیا رفت. قلبم فرو ریخت. نه از تعجب چون دیگر متأسفانه تعجبی ندارد بلکه از درد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68991">نامه برات کیخایی به دوستانش در اسارتگاه مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان عزیزم،<br />
برات کیخایی هستم</p>
<p>سال‌ها کنارتان بودم، همان دردها را کشیدم و همان آرمان‌های دروغین را باور داشتم.<br />
دیروز از طریق انجمن نجات خبر رسید که باز هم یکی از دوستان قدیمی‌ام در آن اشرف 3 لعنتی از دنیا رفت. قلبم فرو ریخت. نه از تعجب چون دیگر متأسفانه تعجبی ندارد بلکه از درد و تأسف عمیق. هر ماه یک یا دو نفر از شما می‌روید. آرام آرام، بی‌ سر و صدا، در همان اسارتگاهی که روزی برایش همه چیزمان را گذاشتیم.</p>
<p>دوستانم، این دیگر سازمان نیست. این خانه‌ی ابدی پیش از مرگ شماست.</p>
<p>آرمانی باقی نمانده. هدفی در کار نیست. رجوی و تشکیلاتش فقط به بقای خودشان فکر می‌کنند نه به شما، نه به زندگی شما، و نه به مرگ شما.</p>
<p>من ۱۵ سال است که بیرون آمده‌ام. ۱۵ سال است که نفس می‌کشم، نفسی آزاد و واقعی. عواطفم را پیدا کردم؛ همان احساساتی که رجوی سال‌ها تلاش کرد از وجودم بکند و نابودشان کند. اشک ریختم، خندیدم، دوست داشتم. چیزهایی که آن‌جا حق نداشتیم داشته باشیم.<br />
دنیای بیرون از آن اسارتگاه لعنتی، هزار بار زیباتر از دروغ‌هایی است که به ما گفتند. آن حرف‌ها که &#8220;بیرون از اشرف زندگی سخت است&#8221; و &#8220;جایی نمی‌روید&#8221;، همه دروغ بود. ابزاری برای نگه داشتن شما در قفس.<br />
الان دیگر وقت ندارید. هر روز که می‌گذرد، یک روز از عمرتان است، عمری که می‌توانست آزاد باشد.</p>
<p>خواهش می‌کنم. از آن‌جا بیرون بیایید. خانواده‌هایتان منتظرند.</p>
<p>حتی من منتظرم.</p>
<p>نگذارید اسم شما هم روزی در آن لیست تلخ باشد.</p>
<p>با تمام وجود به یادتان هستم.</p>
<p>برات کیخایی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68991">نامه برات کیخایی به دوستانش در اسارتگاه مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68991/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 12:07:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68984</guid>

					<description><![CDATA[<p>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مدرسه‌ای در قرارگاه اشرف</h3>
<p>وقتی از بدیع زادگان به مدرسه شبانه روزی در اشرف منتقل می شدم، احساس می‌کردم که دلتنگی برای والدینم کاملاً مرا در بر گرفته است. دیگر نزدیک آن‌ها نبودم و باید شش روز کامل صبر می‌کردم تا اتوبوس بیاید و مرا به بدیع ببرد. حتی در آن صورت هم مشخص نبود که چقدر می‌توانم آن‌ها را ببینم. بیشتر بچه‌ها در منطقه مسکونی اشرف زندگی می‌کردند، بنابراین لازم نبود راه طولانی‌ای را برای دیدار با والدینشان طی کنند. گاهی اوقات حتی برخی از والدین در مدرسه کار می‌کردند و بچه‌ها می‌توانستند آن‌ها را ببینند. اما من می‌دانستم که والدینم در پایگاهی دیگر، دور از ما و نزدیک بغداد هستند، پس مجبور بودم صبر کنم و منتظر جمعه‌ها بمانم.</p>
<p>یکی از قوی‌ترین خاطراتم از مدرسه شبانه‌روزی در اشرف این است که من به‌ عنوان یک کودک، بسیار متفاوت بودم. به‌ اصطلاح، در قالب کلی بچه‌های دیگر نمی‌گنجیدم. بقیه پسرهای شش ساله دوست داشتند فوتبال بازی کنند، در حالی که من ترجیح می‌دادم قدم بزنم، فکر کنم، یا با دخترها وقت بگذرانم. از کودکی دوستان دخترِ زیاد داشتم. یکی از آن‌ها تهمینه نام داشت که او و خانواده‌اش همسایه ما در قرارگاه بدیع بودند. دیگری میلیشیا نام داشت، که این اسم در فارسی به معنی “شبه‌نظامی” است. شاید این نام بسیار افراطی به نظر برسد، اما در سازمان مجاهدین خلق این طور نبود. در واقع، آن‌ها در ایران یک نیروی جوان شبه‌نظامی تشکیل داده بودند که ستون اصلی مبارزه‌شان در برابر انقلاب اسلامی بود. این گروه وظیفه پخش روزنامه‌های مجاهدین در بین مردم، برگزاری تظاهرات و تجمعات بزرگ را بر عهده داشت و بعدها نیز مسلح شد (زمانی که مسعود رهبر سازمان، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۱، مبارزه مسلحانه را به‌عنوان تنها راه مقابله با جمهوری اسلامی اعلام کرد). مادرم در ۱۵ سالگی به نیروی میلیشیا مجاهدین پیوسته بود. پدرم هم یک سرود انقلابی به نام “میلیشیا” سرود که یکی از معروف‌ترین سرودهای سازمان شد.</p>
<div id="attachment_68985" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68985" class="size-full wp-image-68985" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="435" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-3-300x186.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68985" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>یکی دیگر از ویژگی‌هایی که از کودکی در من وجود داشت، این بود که فکر می‌کردم همه چیز اطرافم احساس دارد و می‌تواند وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنم، مرا درک کند. بعدها در بزرگسالی متوجه شدم که این نگاه شاعرانه را از پدرم به ارث برده‌ام. در اشعار او مثال‌های زیادی وجود داشت که در آن‌ها به اشیا بی‌جان زندگی می‌بخشید، مثل “ناله‌های پرده‌ها زیر آفتاب داغ.”</p>
<p>من دور درخت‌ها می‌گشتم و از آن‌ها می‌پرسیدم حالشان چطور است. حتی با لباس زیرم هم صحبت می‌کردم وقتی قرار بود آن را برای شستن تحویل بدهم. یک‌بار یادم می‌آید که لباس زیرم را در دست گرفته بودم و به آن گفتم چقدر دلتنگش خواهم شد و امیدوارم دوباره به زودی همدیگر را ببینیم. در همین حال، دیدم که معلم‌مان، سرور، از بالای در کمد به من نگاه می‌کند و بعد با صدای بلند می‌خندد. قبل از اینکه لباس‌ها را برای شستن تحویل دهیم، مجبور بودیم در صف بایستیم، و یکی از معلمین مسئول بررسی بود تا مطمئن شود که لکه‌ای روی آن‌ها نباشد. اگر کسی لباس زیر کثیف تحویل می‌داد، او را شرمنده می‌کردند و جلوی بقیه تنبیه می‌شد.</p>
<p>چنین تنبیه‌هایی حتی زمانی که ما در مهدکودک بودیم نیز کاملاً رایج بود. یک‌بار یادم می‌آید که در سالن غذاخوری مهدکودک مشغول ناهار خوردن بودیم. معلم ما گفته بود هرکس غذایش را آهسته بخورد، تنبیه می‌شود و ما به او پوشک می‌پوشانیم. این کار به این معنا بود که آن شخص به قدری نابالغ و کند است که مثل یک نوزاد کوچک باید جلوی همه بچه‌ها تحقیر شود.</p>
<p>یکی از پسرها خیلی آهسته غذا می‌خورد و معلم او را تهدید کرد که اگر سریع‌تر نخورد، حتماً به او پوشک می‌پوشاند. پسرک بسیار ترسید و مضطرب شد و تلاش کرد سریع‌تر غذا بخورد، اما در همان حال نزدیک بود گریه کند. با این حال، معلم فکر می‌کرد که او به اندازه کافی تلاش نکرده است و گفت که دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان همه بچه‌های کوچک دور معلم جمع شدند و فریاد می‌زدند: “پوشک! پوشک!”</p>
<p>معلم با لبخندی به سمت انباری رفت، از بالای کمدها یک بسته پوشک برداشت و برگشت. در این هنگام، پسرک کاملاً در گریه فرو رفته بود. اما ناگهان معلم رو به ما کرد و گفت: “از خودتان خجالت نمی‌کشید؟ به جای اینکه از دوستتان حمایت کنید، می‌خواهید که من او را تحقیر کنم و به او پوشک بپوشانم؟” ما که آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتیم، کاملاً گیج شدیم و به یکدیگر نگاه کردیم. معلوم بود که اشتباه کرده‌ایم، اما این چیزی نبود که به‌ عنوان بچه بتوانیم بفهمیم، وقتی خود معلم‌مان به‌ وضوح نشان می‌داد که کارش درست است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong></p>
<p><strong>(همانگونه که شرح داده بودم، مدرسه مجاهدین در ابتدا در شهر کرکوک و در پایگاهی به اسم عراقچیان قرار داشت ولی پس از تأسیس قرارگاه اشرف، مکانی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان و دبیرستان در آنجا ساخته شد که تا جنگ کویت پابرجا بود. پس از آن کلیه مدارس تعطیل و کودکان از والدین جدا و به کشورهای اروپایی اعزام شدند. طبعاً نوجوانان بالای 15 سال نیز در بخش نظامی و پشتیبانی سازماندهی شدند.)</strong></p>
<h3>اولین زندگی سنگری و بمباران</h3>
<p>زندگی کردن به‌عنوان یک عضو تمام‌وقت در یک سازمان، تفاوت بسیاری با کار کردن به‌عنوان یک کارمند در جامعه دارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، پدرم برایم تعریف کرد که یک‌روز، فرمانده مادرم به پدرم زنگ زده و گفته که مادرم با او دعوا کرده و به‌همین دلیل تصمیم گرفته شده که آن آخر هفته من به خانه فرستاده نشوم (به‌عنوان نوعی تنبیه برای مادرم). پدرم از خشم به جوش آمد و در همان تماس تلفنی حسابی او را سرزنش کرد. اوضاع به‌قدری از طرف پدرم تهدیدآمیز شد که در نهایت مجبور شدند من را در آن آخر هفته به خانه بفرستند. این نوع کنترل و سلطه چیزی بود که بعدها، وقتی به‌عنوان یک نوجوان برای بار دوم به عراق رفتم، خودم تجربه‌اش کردم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(این یکی از همان نمونه‌هایی است که اشاره داشتم یک امتیاز در تشکیلات بود. اسماعیل وفایغمایی به‌دلیل اینکه در بیرون سازمان دارای شهرت و در سازمان دارای خانواده بود و پیش از ورود به عراق در اروپا زندگی می‌کرد، این امتیاز را داشت که می‌توانست در چنین مواقعی اعتراض کند و توبیخ نشود و طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند. اما یک عضو ساده نمی‌توانست به راحتی با یک مسئول دیگر سر مسئله شخصی جدل کند.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: وقتی کودک بودم، هیچ‌گاه از شرایط سیاسی عراق چیزی به ما گفته نمی‌شد. البته می‌دانستیم که رئیس‌جمهور عراق صدام حسین است و وقتی گاهی همراه با والدینمان به شهر می‌رفتیم، در خیابان‌ها و میدان‌های بغداد، نقاشی‌ها و مجسمه‌های بزرگ او را می‌دیدیم. از این نظر، در میان اعضای مجاهدین آزادی نسبی وجود داشت که بتوانند با ماشین به بغداد بروند. وضعیت امنیتی اصلاً مانند دوران پس از جنگ کویت وخیم نبود و حتی گاهی به دو پارک تفریحی بزرگ بغداد هم می‌رفتیم؛ یکی به نام پارک ال‌عب با مسجد بزرگی که در وسط آن دو نیم شده بود، و دیگری جزیره گردشگری یا «جزیره‌السیاحیه».</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(تا پیش از جنگ کویت، امنیت زیادی در عراق حاکم بود، به نحوی که طبق گفته امیر، اعضای مجاهدین بدون داشتن اسکورت و حفاظت، می‌توانستند در نقاط مختلف عراق تردد کنند. حتی برخی زن و شوهرها که پیش از آن در اروپا یا آمریکا زندگی می‌کردند (و یا برخی مسئولین سازمان) با حفظ برخی ضوابط تشکیلاتی، می‌توانستند در روزهای پایانی هفته به بغداد و یا کرکوک بروند و برای فرزندان خود خرید کنند. در آن دوران، والدین علاوه بر اینکه همه نیازهای فرزندان‌شان از سوی سازمان تأمین می‌شد، به صورت ماهیانه 50 دینار عراقی هم دریافت می‌کردند تا بتوانند حین تردد به بغداد برای کودکان خود خرید ویژه داشته باشند. آن‌زمان هر دینار عراقی تا 3.5 دلار ارزش داشت. در دوران جنگ ایران و عراق و تا قبل از جنگ کویت، ما چندبار به نقاطی که امیر اشاره دارد برای سیاحت و تفریح، و چند بار هم به کربلا و نجف برای زیارت رفتیم. فکر می‌کنم در مجموع 4 سفر زیارتی به این دو شهر و چندبار هم به سامرا و کاظمین داشتیم. </strong><br />
<strong>اما پس از جنگ کویت و حمله آمریکا به عراق، فضا بکلی تغییر کرد. یعنی علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبان مردم را گرفت، امنیت عراق نیز دچار مخاطره شد و مجاهدین بخاطر حمایت از صدام، مورد خشم نیروهای مقاومت مردمی عراق قرار گرفتند و ترور آنها در دستور قرار گرفت. به‌همین خاطر، تردد به خارج از قرارگاه‌ها، محدود به خریدهای سازمانی شد که با اسکورت نظامی همراه بود. البته این مشکل تقریباً دوسال بعد از جنگ کویت بوجود آمد و از آن پس فقط یکی دوبار به کاظمین و سامرا و لونا پارک رفتیم و بعد از آن هم کلاً ممنوع شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: در پایگاه‌هایمان، کارگران زیادی برای ما کار می‌کردند. اکثر آن‌ها مردانی تیره‌پوست از سودان بودند. آن‌ها به کشاورزی، ساخت‌وساز، آشپزی، و حفر سنگر و پناهگاه مشغول بودند. به‌یاد دارم که برای اولین بار سنگرها را در منطقه مسکونی‌مان در «بدیع» دیدم. این سنگرها مانند قبرهای بزرگ در نزدیکی محل سکونت‌مان بودند، ولی نمی‌فهمیدم برای چه استفاده می‌شدند. بااین‌حال، برای بازی کردن جالب بودند. خاکی که از حفاری‌ها باقی می‌ماند، اطراف گودال ریخته می‌شد و به شکل تپه‌هایی گرد در می‌آمد. یک بار به یاد دارم که باران خاک‌ها را خیس کرده بود و گل درست شده بود. من و مادرم گل‌ها را به شکل گلوله‌هایی درآورده و به سمت هم پرتاب می‌کردیم. این بازی بسیار مفرح بود و هنوز خنده‌های بلند مادرم را با روسری گل‌آلودش به یاد دارم.<br />
وقتی در مدرسه شبانه‌روزی در اشرف درس می‌خواندیم، یادم هست که کارگران سودانی پروژه بزرگ‌تری را برای ساخت سنگرهایی محکم‌تر در نزدیکی مدرسه شروع کردند. این سنگرها با کیسه‌های شن ساخته شده بودند و شبیه خانه‌های کوچکی بودند که ۱۵ تا ۲۰ نفر را در خود جای می‌دادند. هرگز نپرسیدم این سنگرها چه کاربردی دارند، اما به‌زودی فهمیدم که جنگ کویت در حال آغاز شدن است.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(کارگران سودانی برای اولین بار در تابستان 1368 از سوی مجاهدین بکار گرفته شدند. تا پیش از آن، عمده کارها بدست اعضا انجام می‌گرفت و به ندرت از کارگران بیرونی استفاده می‌شد. پس از شکست مجاهدین در عملیات فروغ که هزاران عضو سازمان کشته و مجروح شدند، نیاز بیشتری به نیروهای خارجی حس شد. به همین خاطر، پس از رحلت امام، مجاهدین که طبق تحلیل‌های مسعود می‌بایست خود را برای انجام عملیات فروغ‌جاویدان شماره 2 آماده می‌ساختند، به سه دلیل: «کمبود نیرو &#8211; عدم آماده بودن تجهیزات &#8211; زیاد بودن جنگ‌افزارها به نسبت نیروها»، قادر به پیشبرد آن حجم عظیم کار نبودند. به همین خاطر، سازمان با بکارگیری گسترده کارگران سودانی -که آن زمان در عراق فراوان بودند- تلاش کرد تا کمبود نیرو را با این کار رفع نماید. کارگران سودانی ابتدا در تنظیف جنگ‌افزارها و کارهای ساختمانی و آنگاه در کارهای آشپزی بکار گرفته شدند. کثرت این کارگران به حدی بود که در بهار 1370، در مناطق جنگی نیز از آنها برای کارهای پشتیبانی استفاده شد.)</strong></p>
<p>ادامه خاطرات امیر: شبی تاریک و ساکت بود. من و هم‌سن‌وسال‌هایم در خوابگاه مشغول کارهای روزمره‌مان بودیم که ناگهان صدای گوش‌خراش آژیر حمله هوایی همه‌جا را پر کرد. صدایی که انگار دیوارها را می‌لرزاند. بچه‌ها یکی پس از دیگری از اتاق‌ها بیرون دویدند و به سمت خروجی ساختمان بزرگ رفتند. من که چیزی نمی‌فهمیدم، با حیرت و ترس به دنبالشان دویدم. پاهایم برهنه بود و شن‌های داغ زیر پاهایم حس می‌شد. ما را به سمت پناهگاه‌هایی هدایت کردند که از کیسه‌های شن ساخته شده بود. وقتی وارد شدیم، معلم مان یک چراغ نفتی روشن کرد و ما را دور آن جمع کرد.</p>
<p>هوا سنگین و خفقان‌آور بود، صدای نفس‌های بریده‌ بچه‌ها و گریه‌های آرام برخی از آن‌ها فضا را پر کرده بود. نمی‌دانستم چرا آنجا هستیم، اما چیزی در دل من می‌گفت این یک موقعیت خطرناک است. همان شب فهمیدم که جنگی آغاز شده است؛ جنگی که ما هیچ دخالتی در آن نداشتیم، اما ناگهان همه‌چیزمان را درگیر کرده بود. آن شب، آغاز روزهای طولانی زندگی در پناهگاه بود. مدتی گذشت و ما به انبارهای زیرزمینی منتقل شدیم؛ جایی که قبلاً محل نگهداری مهمات جنگی بود. این انبارها در دل زمین ساخته شده بودند. تنها چیزی که از بیرون دیده می‌شد، دری آهنی بود که به یک راهروی بتنی با شیبی ملایم ختم می‌شد. راهرو به چند اتاق بزرگ و سرد منتهی می‌شد. حالا این اتاق‌ها به خانه ما تبدیل شده بودند.<br />
ما، حدود هزار کودک، باید در این فضای تنگ و تاریک روزگار می‌گذراندیم. در هر اتاق ۳۰ تا ۵۰ کودک جمع می‌شدند. جایی برای نشستن یا خوابیدن نبود، مگر روی زمین. برق نداشتیم، اما مجاهدین توانستند ژنراتورهایی نصب کنند تا گاهی برق داشته باشیم و بتوانیم کارتون تماشا کنیم. اما نبود امکانات اولیه مثل توالت و حمام، همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آب کمیاب بود. برای استفاده از توالت، مجاهدین ما را شبانه با کامیون به ساختمان های کمپ اشرف می‌بردند. وقت محدودی داشتیم و باید سریع کارمان را انجام می‌دادیم. حتی اجازه نداشتیم آب بنوشیم. اما من یک بار برخلاف حرف معلممان، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا می‌توانستم آب نوشیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چه زمانی دوباره به آب دسترسی پیدا خواهم کرد. شاید همان لحظه چیزی درونم تغییر کرد. از آن زمان به بعد، حتی در بزرگسالی، همیشه آب و خوراکی اضافی با خودم دارم، انگار هنوز می‌ترسم که دوباره بی‌پناه بمانم.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده: </strong><br />
<strong>(پس از حمله صدام به کویت در تاریخ 2 اوت 1990 -یازدهم مرداد 1369- آمریکا لشگرکشی به خلیج‌فارس را آغاز کرد تا خود را برای برای حمله به عراق آماده سازد. متقابلاً مجاهدین نیز -برای حفظ موجودیت خود- به انجام اختفا و سنگرنشینی در مناطق شمالی عراق مبادرت نمودند. در همین راستا، تمامی یگان‌های رزمی و پشتیبانی سازمان به منطقه کردنشین کفری انتقال داده شدند و زندگی سنگری آغاز شد. در تاریخ 26 دیماه 1369، ارتش آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرد که در طول 40 روز، منجر به تسلیم صدام شد. در طی این مدت، کودکان در قرارگاه اشرف نگهداری می‌شدند و همانطور که امیر شرح می‌دهند زندگی دشواری را طی می‌کردند، چون کمبود آب و سوخت و قطع برق در آن شرایط جنگی، محدودیت زیادی را ایجاد کرده بود. این قضیه در بیابان‌های کفری شرایط سخت‌تری را رقم زده بود که بحث مفصلی است.)</strong></p>
<h3>پایان جنگ و زمزمه جدایی</h3>
<p>مدتی گذشت و اوضاع کمی آرام‌تر شد. دیگر بمباران‌ها به شدت قبل نبود، اما ترس همچنان در دل‌هایمان زنده بود. یک روز، شایعه‌ای میان بچه‌ها پیچید: قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند. حقیقت داشت. قرار بود همه کودکان زیر ۱۵ سال از عراق خارج شوند. بزرگ‌ترها، آن‌هایی که ۱۵ سال و بالاتر بودند، باید می‌ماندند؛ نه برای اینکه انتخابی کرده باشند، بلکه چون قرار بود به اجبار به ارتش مجاهدین بپیوندند.<br />
خاطراتم از این دوره پر از تصویرهای پراکنده و محو است. اما بعضی لحظه‌ها، با وضوحی شگفت‌آور در ذهنم حک شده‌اند. مثل شبی که با مادرم در محل کارش بودم. او در دفتر روزنامه مجاهدین کار می‌کرد. یادم می‌آید که یک دستگاه فکس در آنجا بود. مادرم داشت سندی را که روی آن کاریکاتوری از خمینی کشیده شده بود، فکس می‌کرد. درست قبل از اینکه کاغذ به طور کامل وارد دستگاه شود، گوشه آن را گرفتم و پاره کردم. مادرم با تعجب پرسید چرا این کار را کردم. جواب دادم: «می‌خواستم نشان بدهم که من اینجا بودم. این کاغذ باید بداند که ردپایی از من همراهش است».<br />
اما لحظه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم، شبی بود که با مادرم در خوابگاه زنان خوابیده بودم. نیمه‌شب صدای آژیر بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، مادرم مرا محکم در آغوش گرفت و شروع به دویدن کرد. او در تاریکی شب، سریع و بی‌وقفه می‌دوید. من سرم را به سینه‌اش تکیه داده بودم و صدای نفس‌های بریده‌اش را می‌شنیدم. آن لحظه، آسمان پر از ستاره بود و من فقط حس امنیت داشتم. حس می‌کردم مادرم حاضر است جانش را برای من بدهد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، دیگر چیزی یادم نمی‌آید. اما آن لحظه، آن احساس محبت و امنیت، برای همیشه در قلبم حک شد.</p>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(روزهایی که برخی از کودکان با مادران خویش در قرارگاه اشرف حضور داشتند، بقیه نیروها در منطقه وسیع کِفری مشغول آماده‌سازی سنگرهای زیرزمینی در شرایطی سخت و دشوار بودند. زمستان سرد رسیده بود و باران‌های مستمر، دشت را پر از گل‌ولای می‌کرد. انواع سوخت جیره‌بندی شده بود و به همین خاطر، استفاده از خودرو بسیار محدود بود و به ناچار از الاغ‌های خریداری شده برای حمل‌ونقل مواد استفاده می‌شد. برای پخت غذا نیز می‌بایست از دشت وسیع آنجا هیزم جمع‌آوری می‌کردیم. سرویس‌های بهداشتی محدود و صحرایی بود. حمام در 10 کیلومتری ما وجود داشت که هفته‌ای یکبار می‌بایست گروه گروه و به صورت پیاده به آنجا می‌رفتیم و اگر آب گرم وجود داشت، در عرض چند دقیقه استحمام می‌کردیم و بازمی‌گشتیم. برخی اوقات آب گرم هم نبود و بعد از طی این مسیر طولانی، می‌بایست با آب سرد کارمان را جلو می‌بردیم. شب‌ها بسیار تاریک بود و نگهبانی دادن در آن منطقه وسیع با سنگرهایی بسیار دور از یکدیگر، بسیار مشکل بود و گاه برخی افراد راه را گم می‌کردند. بدتر از هرچیز، زمانبندی استراحت بود که در روزهای نخست، از شب تا صبح چندین بار آژیر به صدا درمی‌آمد و همه مجبور بودیم خود را به سنگرهای انفرادی برسانیم و دوباره به چادر بازگردیم. عملاً کسی فرصت استراحت پیدا نمی‌کرد. تا اینکه بالاخره سنگرهای زیرزمینی آماده شد. اما در آنجا نیز امنیت کامل نبود، گاه باران شدید به داخل سنگرها سرازیر می‌شد و همگی در تاریکی شب مجبور به تخلیه سنگر می‌شدیم.</strong></p>
<p><strong>بمباران عراق در همان شرایطی که داشتیم به مدت 40 روز تا حدود 20 اسفند ادامه داشت. اما پایان یافتن بمباران، آغازی برای یک جنگ بزرگ زمینی بود که مجاهدین نیز به فرمان مسعود به آن ورود کردند و قریب 1.5 ماه به درازا کشید&#8230; در کشاکش همین جنگ و گریزها بود که مریم رجوی تصمیم گرفت کودکان را از والدین خود جدا کند و به خارج عراق بفرستد. اینکه چرا رهبری سازمان تصمیم به انجام این کار گرفت، خود موضوع مهم دیگری است که فقط به آن یک اشاره کوتاه می‌کنم:</strong></p>
<p><strong>با پایان یافتن بمباران، معارضین عراقی از شمال و جنوب به نیروهای صدام حمله کردند: در جنوب شیعیان و در شمال کردها&#8230; در این میان، مسعود هم به‌سرعت نیروهای خود را به قرارگاه اشرف فراخواند. بخشی از نیروها به سمت قرارگاه حرکت کردند که من نیز جزء آنها بودم. اما همینکه به اشرف رسیدیم، خبر محاصره کفری به گوش ما رسید. در همان زمان مسعود فرمانی ابلاغ کرد که بنا به آن می‌بایست با کلیه جنگ‌افزارها به سمت کفری بازگردیم تا بازماندگان را از محاصره نجات دهیم. بلافاصله جنگ‌افزارها را مسلح و تانک و نفربرها را آماده رزم کردیم. مسعود و مریم در خروجی اشرف ایستاده بودند و نیروها را بدرقه می‌کردند&#8230; از این لحظه مجاهدین وارد جنگ با نیروهای کرد شمال عراق شدند که مناطق بسیار گسترده‌ای -از خالص، بعقوبه، جلولاء و خانقین تا منصوریه، سلیمان بیگ، طوزخورماتو و کفری- را در بر می‌گرفت. </strong><br />
<strong>اما این جنگ، تبعات خود را داشت. بخشی از اعضای مجاهدین را اقوام کرد تشکیل می‌دادند که گروهی از آنان ناراضی بودند و صراحتاً می‌گفتند که ما برای جنگ با کردها به اینجا نیامده‌ایم. بخشی دیگر از نفرات هم که به امید سرنگونی نظام از اروپا برای عملیات فروغ جاویدان اعزام شده بودند، اکنون در جنگ کویت و شرایط بحرانی قرار داشتند و رابطه صدام و ایران را رو به بهبود می‌دیدند و این ابهام را داشتند که ما در عراق قرار است چه کار کنیم؟</strong></p>
<p><strong>این تناقضات، زمینه‌ساز جدی یک ریزش نیرو شده بود که مسعود و مریم می‌بایست به آن پاسخ می‌دادند. بویژه اینکه برخی والدین نگران فرزندان خود بودند و احتمال جدایی بسیاری از آنان وجود داشت&#8230; همه این مسائل دست به دست هم داد تا مریم به بهانه دلسوزی برای کودکان، بچه‌ها را از والدین جدا کند و به خارج عراق بفرستد تا از این طریق، والدین را نسبت به امنیت کودکان مطمئن سازد و جلوی بخشی از ریزش‌ها را بگیرد. البته حضور همین کودکان موجب شده بود که مسعود و مریم نتوانند در مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری، والدین را به طور کامل و رسمی از هم جدا کنند و آنها نیز به همین بهانه با یکدیگر و کودکان خود رابطه نسبی داشتند. لذا با زمزمه پایان یافتن جنگ و بمباران، مریم فوراً برای خارج کردن کودکان از عراق اقدام نمود تا با یک تیر چند نشان بزند: هم طلاق‌ها و انقلاب ایدئولوژیک خودش را تکمیل کند و عواطف و احساسات بین مادران و کودکان را پایان دهد و آنها را تمام عیار در خدمت خودش بگیرد و جلوی ریزش هم گرفته شود.</strong></p>
<p><strong>در همین‌جا لازم است که موضوع دیگری را نیز مطرح کنم تا خوانندگان بیشتر در جریان رخدادهای درونی مجاهدین قرار گیرند:</strong><br />
<strong>مسعود و مریم از آبان 1368 برنامه گسترده‌ای برای انجام طلاق‌های سازمانی تحت عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز کرده بودند. جلسات لایه به لایه‌ی مغزشویی که از بالاترین مدارهای تشکیلاتی کلید خورده بود و گام به گام به کادرهای پایین‌تر می‌رسید. شرکت کنندگان در این نشست‌ها، پس از چند هفته باید به این مرحله می‌رسیدند که بگویند سد راه‌شان برای وصل کامل به رهبر عقیدتی و محقق کردن سرنگونی، همسرشان بوده و آنگاه با الگوی مریم قجرعضدانلو -که در بهار 1364 همسرش مهدی ابریشمچی را طلاق داد تا به ازدواج مسعود درآید- از همسران خود طلاق می‌گرفتند و اصطلاحاً «انقلاب می‌کردند». در این برنامه گسترده، گاه یکی از زوجین خبر نداشت که همسرش از او طلاق گرفته و گاهی هردو از جدایی و طلاق خبر داشتند اما به‌دلیل داشتن فرزند، روزهای پایانی هفته همدیگر را می‌دیدند تا کودکان مشکلی پیدا نکنند.</strong></p>
<h3><strong>این برنامه تا شروع جنگ کویت ادامه داشت ولی بخاطر شرایط ویژه جنگی به حالت تعلیق درآمد. اما همین وضعیت زمینه‌ساز فرصتی شد که مسعود و مریم بتوانند به بهانه جنگ و حفظ جان کودکان، مادران را ترغیب به جدایی از فرزند کنند و آنها را به خارج کشور انتقال دهند. مسئولیت اینکار بردوش مریم گذاشته شده بود و به‌ظاهر هم یک اقدام انسانی و ضروری به‌نظر می‌رسید اما هدف اصلی، تخریب کامل خانواده‌ها و جدا کردن رابطه زن و شوهرهایی بود که با وجود گرفتن طلاق تشکیلاتی، به بهانه دیدن فرزند، با همدیگر ارتباط عاطفی برقرار می‌کردند. این کودکان، 5 سال بعد با فریبکاری مسئولین سازمان به عراق بازگشت داده شدند تا به‌عنوان «کودک سرباز» در کارهای نظامی مورد استفاده قرار گیرند که امیر در ادامه به آن پرداخته است. جالب اینکه سازمان تا چندین سال منت انتقال آنها به خارج را بر سر والدین می‌گذاشت و مدام ادعا می‌کرد که خواهر مریم برای اینکار 15 میلیون دلار هزینه کرده است تا والدین شرمنده ایثار مریم باشند.)</strong></h3>
<div id="attachment_68986" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68986" class="size-full wp-image-68986" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="291" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-2-300x125.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68986" class="wp-caption-text">کودکان در مجاهدین</p></div>
<p>لحظات تلخ جدایی از مادر</p>
<p>در سال‌هایی که جنگ کویت، سایه‌ سنگینش را بر سر ما گسترده بود، من تنها شش سال داشتم. در مدرسه شایعاتی بین بچه‌ها پیچیده بود. می‌گفتند کودکانی که به دفتر مدیر فراخوانده می‌شوند، دیگر به کلاس بر نمی‌گردند. یکی از دوستانم گفته بود که این بچه‌ها به خارج فرستاده می‌شوند. صحبت از مکان‌هایی عجیب و غریب در اروپا بود؛ از مک‌دونالدز و همبرگرهای خوشمزه گرفته تا چیزهایی که برای ما شبیه به افسانه بودند. همه منتظر بودند که نوبتشان برسد. هیجان و دلهره در فضای مدرسه موج می‌زد. تا اینکه شبی، نوبت من رسید. معلم وارد شد و با لحنی جدی گفت که باید به دفتر مدیر بروم. در حالی که با لگو بازی می‌کردیم، بچه‌ها متوقف شدند و با چشمانی پر از کنجکاوی و حسادت به من نگاه کردند. به دفتر که رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود، با لبخندی که برایم آشنا بود اما در پس آن چیزی سنگین و ناخوانا حس می‌کردم. او دستم را گرفت و به سمت ماشینش، یک تویوتا لندکروزر، راه افتادیم. گفت: “قراره بری سوئد”. من از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدم. هیچ درکی از معنای این خداحافظی نداشتم. فکر می‌کردم به زودی باز هم همدیگر را می‌بینیم، شاید در ایران یا حتی در اروپا. اما مادرم، با چشمانی که سعی می‌کردند هیچ‌چیز را بروز ندهند، انگار از چیزی عمیق‌تر آگاه بود.</p>
<p>در مسیر، خاطرات کودکی‌ام مثل فیلمی از ذهنم می‌گذشت. یاد شب‌هایی که با پدر زیر آسمان پرستاره قدم می‌زدیم و او از قدرت انسان برای پیمودن مسافت‌های طولانی می‌گفت. یاد آن شبی که پدر روی تختش کتاب شعر حافظ می‌خواند و مادرم با لحن شوخی از او می‌خواست کتاب را کنار بگذارد و با مهمانان صحبت کند. پدرم اما با خنده پاسخ داد: «خب چی باید بهشون بگم»؟ و بعد با مادرم شوخی کرد، دستش را گرفت و او را به تخت کشاند، طوری که خنده‌هایشان تمام خانه را پر کرد. یا وقتی که برای تولدم یک خرس عروسکی سفید هدیه گرفتم. اسمش را “برفی” گذاشتم، چون رنگش مثل برف بود. مادرم برایش یک پاپیون صورتی دوخت. برفی تبدیل شد به همدمم، چیزی که در روزهای سخت آینده به آن پناه می‌بردم.</p>
<p>آن شب که مادرم مرا به دفتر مدیر برد، سرنوشت من برای همیشه تغییر کرد. ما به منطقه‌ای با ساختمان‌های کوچک رسیدیم و در ماشین استراحت کردیم تا خورشید طلوع کند. وقتی داخل یکی از بنگال‌ها شدیم، کودکان زیادی را دیدم که همراه خانواده‌هایشان منتظر بودند. همه برای رفتن به خارج آماده شده بودند. من، با چمدان کوچکی که برفی از آن بیرون زده بود، میان آن‌ها نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم.</p>
<p>وقتی اتوبوس آمد، خداحافظی‌ها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمی‌دانم چرا، اما فکر می‌کنم او سعی می‌کرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز می‌داد. اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که در درونش آتشی برافروخته بود. من سوار اتوبوس شدم و در صندلی عقب نشستم. مادرم از پشت پنجره برایم دست تکان داد و بوسه فرستاد. در حالی که من به او نگاه می‌کردم، احساسی بین شادی و بی‌تفاوتی در من موج می‌زد. هنوز نمی‌دانستم که این آخرین دیدارمان برای مدت طولانی خواهد بود.</p>
<p>آن شب، سفر من آغاز شد. سفری که شاید به نوعی فرار از جنگ و رنج بود، اما معنای عمیق‌تری داشت. حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌فهمم که چطور تصمیمات والدینم، هرچند سخت و دردناک، زندگی مرا تغییر داد. اما آنچه هرگز فراموش نمی‌کنم، تصویری است از پدرم که در تاریکی شب، در کنار ماشین ایستاده بود و برای آخرین بار، با صدایی که به خوبی می‌شناختم، خداحافظی کرد. تصویری که مانند یک خواب، هم مبهم است و هم فراموش‌نشدنی.</p>
<div id="attachment_68987" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68987" class="size-full wp-image-68987" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg" alt="امیر وفایغمایی " width="700" height="439" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaei-Amir-202606-1-300x188.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68987" class="wp-caption-text">امیر وفایغمایی</p></div>
<p><strong>*توضیح نگارنده:</strong><br />
<strong>(برای کسانی که در معرض اینگونه جدایی‌ها نبوده‌اند، فهم و درک سختی آن راحت نیست. امیر به‌خوبی اشاره دارد که مادرش غمی پنهان در سینه داشته که نمی‌خواست آنرا جلوی امیر بیان کند. اما من به زاویه دیگری هم اشاره می‌کنم و آن اینکه مادرش نمی‌خواست «مسئولین سازمان» متوجه احساسات او شوند، چرا که در مناسبات مجاهدین، ضعف در امور عاطفی و عاشقانه، گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد و بیانگر ضعف ایدئولوژیک یک مجاهد بود. چنین افرادی می‌بایست در نشست‌های مختلف مورد حسابرسی قرار می‌گرفتند که چرا بجز عشق مسعود، عشق دیگری در سینه دارند؟ و چرا در تعمیق انقلاب ایدئولوژیک مریم کوتاهی داشته‌اند و از «طلاق ایدئولوژیک» عبور نکرده‌اند و همچنان پایشان گیر است؟</strong><br />
<strong>من مادران متعددی را می‌دیدم که غمی عمیق در «برق چشمان و پژمردگی چهره‌شان» دیده می‌شد و گاه نیز واکنش‌هایی ناخواسته از آنها بیرون می‌زد که قادر به پنهان کردن آن نبودند. برای نمونه یکبار از یک مادر به نام ملیحه که چندین سال بود او را می‌شناختم احوال دخترش را پرسیدم که ناخواسته واکنش عجیبی از خود بروز داد و گفت چه می‌دانم، هیچ خبری ندارم و بعد چشمانش را به دوردست دوخت و با حالتی افسرده سکوت کرد. برای اولین بار بود که متوجه شدم انگار برخی از مادران راضی به اعزام فرزند خود نبوده‌اند. تا آن زمان تصورم بر این بود که از رفتن کودک خود به خارج از مناطق جنگی خوشحال هستند. خدیجه، مادر دیگری بود که یک دختر داشت. زمانی که طلاق اجباری شامل او و همسرش شده بود، با اندوهی عمیق دخترش را ساعاتی می‌دید و بعد او را به نزد پدرش می‌فرستاد. دختر در میان پدر و مادری که بی‌علت وادار به طلاق شده بودند می‌چرخید و بعد از جنگ کویت هم دخترشان دیگر در اشرف نبود و می‌شد افسوس را در صورت خدیجه دید. همسرش که پزشک بود نیز همین حالت را داشت و همیشه غمی عمیق را در صورت او می‌دیدم. این پدر هم در بمباران آمریکا در جنگ دوم کشته شد.)</strong></p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68984/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام حمید حاجی پور به دوست اسیرش اسماعیل پورحسن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68978</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68978?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 06:25:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعيل پورحسن]]></category>
		<category><![CDATA[حمید حاجی پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68978</guid>

					<description><![CDATA[<p>خدمت دوست و برادر عزیزم اسماعیل پورحسن سلام و عرض ادب دارم . برادر بزرگوارم امیدوارم در پناه خداوند بزرگ همیشه سلامت و خندان باشی. البته می دانم که یکی از شاخصهای تو خندان بودن و باصفا بودن توست. برادر گلم نمیدانم در چه حالی هستی. ولی این را می دانم که مگر می شود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68978">پیام حمید حاجی پور به دوست اسیرش اسماعیل پورحسن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خدمت دوست و برادر عزیزم اسماعیل پورحسن سلام و عرض ادب دارم .</p>
<p>برادر بزرگوارم امیدوارم در پناه خداوند بزرگ همیشه سلامت و خندان باشی. البته می دانم که یکی از شاخصهای تو خندان بودن و باصفا بودن توست.</p>
<p>برادر گلم نمیدانم در چه حالی هستی. ولی این را می دانم که مگر می شود آدم خانواده را از یاد ببرد. آن هم یک گیلانی با اصالت که همیشه سر زنده و سر حاله. جات خالی جمعه نهار من و اکبر محبی رستوران برادر زاده شما آقا وحید بودیم. خیلی به یادت بودیم و در حین خوردن غذا دختر برادرت آقا مرتضی و بچه و شوهرش رسیدند. اسماعیل جان امیدوارم به خودت بیایی و بفکر باقی عمرت باشی. آخر عزیز من، به چه گناهی باید بدور از خانواده باشی؟ چه چیزی را میخواهید اثبات کنید. متاسفانه سازمان مجاهدین همه شما را سر کار گذاشته با وعده های تو خالی و واهی.</p>
<p>اسماعیل جان بس نیست؟ چقدر این برادرت بایستی چشم انتظاری بکشد؟ بخدا قسم هیچ کسی مثل برادر گلت برایت تلاش نکرده است. شب و روز ندارد و همیشه و در هر مکان و برنامه های مختلف برادرت و همسرش بفکر تو و اینده تو هستند . تو اون محیط بسته دنبال چی هستید !؟</p>
<p>بلامیسر به خودت بیا. بازم دیر نشده به حرمت پدر و مادر بدرود یافته ات، بیا و خانوادت رو از چشم انتظاری در بیار. حالا که دارم این نامه را برایت مینویسم رشت کاملا بارانی و دلپذیر است. جات خالی امیدوارم اسماعیل جان یک تصمیم عاقلانه بگیری. تا شقایق هست زندگی باید کرد. این خواسته سازمان مجاهدین است که افراد را در فلاکت و بدبختی به دور از خانواده نگه دارد. خلاصه بلامیسر زندگی با تمامی امکانات برایت مهیاست با یک برادر و زن برادر خوب و مهربان.</p>
<p>به امید آمدنت به ایران و گیلان زیبا و دوست داشتنی.</p>
<p>فدای تو حمید حاجی پور</p>
<div id="attachment_68979" style="width: 591px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68979" class="wp-image-68979 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hajipur-202606.jpg" alt="حمید حاجی پور " width="581" height="801" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hajipur-202606.jpg 581w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hajipur-202606-218x300.jpg 218w" sizes="auto, (max-width: 581px) 100vw, 581px" /><p id="caption-attachment-68979" class="wp-caption-text">حمید حاجی پور و اکبر محبی</p></div>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68978">پیام حمید حاجی پور به دوست اسیرش اسماعیل پورحسن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68978/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مراسم محرم با حضور اعضای انجمن نجات آلبانی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68973</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68973?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 12:17:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جداشده ها در آلبانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68973</guid>

					<description><![CDATA[<p>همزمان با فرارسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران وفادارش، انجمن نجات آلبانی به رسم سنت‌های دیرینه و ارزشمند مردم ایران، در شامگاه تاسوعای حسینی مراسمی معنوی همراه با توزیع شام نذری برگزار کرد. این برنامه با حضور جمعی از اعضا، خانواده‌ها و دوستداران فرهنگ و ارزش‌های عاشورایی برگزار شد و شرکت‌کنندگان ضمن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68973">مراسم محرم با حضور اعضای انجمن نجات آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همزمان با فرارسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران وفادارش، انجمن نجات آلبانی به رسم سنت‌های دیرینه و ارزشمند مردم ایران، در شامگاه تاسوعای حسینی مراسمی معنوی همراه با توزیع شام نذری برگزار کرد.</p>
<p>این برنامه با حضور جمعی از اعضا، خانواده‌ها و دوستداران فرهنگ و ارزش‌های عاشورایی برگزار شد و شرکت‌کنندگان ضمن گرامیداشت یاد و خاطره شهدای کربلا، بر پیام‌های جاودان نهضت حسینی یعنی آزادگی، عدالت‌خواهی، ایستادگی در برابر ظلم و دفاع از کرامت انسانی تأکید کردند.</p>
<p>عاشورا تنها یک رویداد تاریخی نیست، بلکه مکتبی الهام‌بخش برای همه آزادی‌خواهان جهان است. قیام حضرت امام حسین (ع) در سال ۶۱ هجری قمری، نماد مبارزه با ستم و انحراف و تجلی والاترین ارزش‌های انسانی و اسلامی است.</p>
<p>انجمن نجات آلبانی ضمن تسلیت فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی به همه مسلمانان و آزادگان جهان، امیدوار است که آموزه‌های نهضت عاشورا چراغ راه ملت‌ها در مسیر حقیقت، عدالت و آزادی باشد.</p>
<p>در حاشیه مراسم شام نذری تاسوعای حسینی که به همت انجمن نجات آلبانی برگزار شد، جمعی از اعضای انجمن در یک گفتگوی کوتاه، به بیان بخشی از تجربیات و مشاهدات خود از سال‌های حضور در فرقه رجوی پرداختند.</p>
<p>در این گفت‌وگو، شرکت‌کنندگان با تأکید بر حقایق ناگفته و آسیب‌های ناشی از ساختار فرقه‌ای، بر ضرورت آگاهی‌بخشی و روشنگری برای خانواده‌ها و افکار عمومی تأکید کردند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68973">مراسم محرم با حضور اعضای انجمن نجات آلبانی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68973/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2026 10:45:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68962</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از گروه‌های سیاسی-نظامی ایرانی، همواره به دلیل روش‌های جنجالی و ساختار سلسله‌مراتبی آهنین و استبدادی خود مورد انتقاد قرار گرفته است. یکی از افرادی که به انتقاد از این سازمان پرداخته، امیر یغمایی، کودک سرباز سابق این گروه است. یغمایی که اکنون از سازمان جدا شده، خاطرات خود را در شبکه‌ی ایکس (توییتر سابق) منتشر می‌کند و به تشریح مناسبات درونی فاشیستی و سخت‌گیرانه‌ حاکم بر این تشکیلات می‌پردازد. این مقاله به بررسی خاطرات و دیدگاه‌های یغمایی می‌پردازد و نگاهی به تجربیات او به عنوان یک کودک سرباز و انتقاداتش به سازمان مجاهدین خلق دارد.<br />
خاطرات امیر یغمایی، کودک سرباز سابق سازمان مجاهدین خلق، تنها یک روایت شخصی از زندگی پرتلاطم او نیست، بلکه پنجره‌ای به سوی ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی می‌گشاید. واکاوی عمیق‌تر و جامع‌تر، به بررسی ابعاد روانی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک خاطرات یغمایی می‌پردازد تا تأثیرات عمیق این تجربیات را بر زندگی او و دیگر کودکان سرباز بررسی کند. همچنین، نقش سازمان مجاهدین خلق در ایجاد ترومای جمعی و نقض حقوق بشر در مناسبات درون تشکیلاتی از ابعاد گوناگون بررسی می گردد.</p>
<h3>از کودکی تا جدایی</h3>
<p><strong>تولد در پاریس و زندگی تشکیلاتی</strong></p>
<p>امیر یغمایی در سال ۱۳۶۲ در پاریس به دنیا آمد. والدین او از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و زندگی او از بدو تولد تحت تأثیر دستورات تشکیلاتی قرار داشت. او در خاطرات خود می‌گوید که والدینش قبل از تصمیم به بچه‌دار شدن، باید از سازمان اجازه می‌گرفتند. این کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختار سلسله‌مراتبی و فاشیستی سازمان است.</p>
<p><strong>زندگی در عراق و جدایی از خانواده</strong></p>
<p>یغمایی در سنین پایین به همراه خانواده‌اش به عراق منتقل شد و در پایگاه‌های نظامی مجاهدین خلق زندگی کرد. او در خاطرات خود به دوران کودکی‌اش در پایگاه بدیع‌زادگان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌اش می‌گذراند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان در قرارگاه اشرف سپری می‌کرد. این جدایی اجباری از خانواده و عادت کردن به دوری از پدر و مادر، بخشی از زندگی او بود که به گفته‌ی خودش، گاه آن را مانند یک خواب می‌دید.</p>
<p><strong>درخواست ملاقات با مادر و پاسخ منفی مجاهدین</strong></p>
<p>یکی از خاطرات تلخ یغمایی مربوط به زمانی است که او به همراه یکی از دوستانش به اشرف ۳ در آلبانی رفت تا با مادرش ملاقات کند. او در آن زمان حدود ۱۶ سال بود که با مادرش تماس نداشت و تنها قصدش این بود که به مادرش اطلاع دهد که به زودی صاحب نوه خواهد شد. با این حال، سازمان مجاهدین به درخواست ملاقات او پاسخ منفی داد. این رفتار سازمان نشان‌دهنده‌ی کنترل شدید بر روابط خانوادگی اعضا و عدم توجه به نیازهای عاطفی آن‌هاست.</p>
<p><strong>زندگی پس از جدایی از سازمان</strong></p>
<p>یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران مجاهدین (که او آن‌ها را &#8220;پیامبران ایدئولوژیک&#8221; می‌نامد) در همه‌جا حضور داشتند. این نشان‌دهنده‌ی تأثیر عمیق تبلیغات و ایدئولوژی سازمان بر ذهن اعضاست، حتی پس از ترک تشکیلات.</p>
<h3>انتقادات یغمایی به سازمان مجاهدین خلق</h3>
<h3>ابعاد روانی: ترومای کودکی و شست‌وشوی مغزی</h3>
<p>&#8211; ترومای جدایی از خانواده<br />
امیر یغمایی در خاطرات خود به جدایی اجباری از خانواده اشاره می‌کند. این جدایی نه تنها باعث دوری عاطفی از والدین می‌شد، بلکه تأثیرات روانی عمیقی بر او گذاشت. کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این شرایط باعث می‌شد که کودکان به شدت وابسته به سازمان شوند و هویت فردی خود را از دست بدهند.</p>
<p>&#8211; از دست دادن احساس امنیت<br />
جدایی از خانواده و زندگی در محیطی کنترل‌شده، باعث از دست دادن احساس امنیت در کودکان می‌شد. یغمایی توضیح می‌دهد که چگونه این جدایی باعث شده است که او و دیگر کودکان، احساس تنهایی و بی‌پناهی کنند.</p>
<p>&#8211; ترومای جنگ و بمباران<br />
زندگی در پایگاه‌های نظامی و مواجهه با جنگ و بمباران، تأثیرات روانی عمیقی بر کودکان داشت. یغمایی به خاطراتی از زندگی در پناهگاه‌ها و ترس از بمباران اشاره می‌کند که نشان‌دهنده‌ی ترومای ناشی از جنگ است.</p>
<p>&#8211; زندگی در پناهگاه‌ها و جنگ امریکا و عراق<br />
یغمایی در خاطرات خود به دوران جنگ خلیج و زندگی در پناهگاه‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که در آن زمان، کودکان مجاهدین در انبارهای زیرزمینی زندگی می‌کردند و شرایط بسیار سختی را تحمل می‌کردند. این تجربه‌ها تأثیر عمیقی بر روحیه‌ی او و دیگر کودکان گذاشت و باعث شد که بسیاری از آن‌ها در بزرگسالی با مشکلات روانی مواجه شوند.</p>
<p>&#8211; شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی<br />
سازمان مجاهدین خلق از روش‌های شست‌وشوی مغزی برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که ازسنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<p>&#8211; ایجاد شخصیت‌های مقدس<br />
رهبران سازمان، مسعود و مریم رجوی، به عنوان &#8220;پدر و مادر معنوی&#8221; اعضا معرفی می‌شدند. این شخصیت‌سازی، باعث می‌شد که کودکان و اعضا، رهبران را به عنوان مرجع اصلی زندگی خود ببینند و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به آن‌ها را نادرست بدانند.</p>
<p>&#8211; تأثیرات ماندگار<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که حتی پس از ترک سازمان، تصاویر رهبران در ذهن او باقی مانده است. این موضوع نشان‌دهنده‌ی تأثیرات ماندگار تبلیغات ایدئولوژیک بر ذهن افراد است.</p>
<h3>ابعاد اجتماعی: پروژه جداسازی خانواده‌ها و کنترل اجتماعی</h3>
<p>&#8211; جداسازی خانواده‌ها<br />
سازمان مجاهدین خلق به طور سیستماتیک خانواده‌ها را از هم جدا می‌کرد. این پروژه با طلاق‌های اجباری آغاز شد و با قاچاق کودکان به اروپا و آمریکا ادامه یافت.</p>
<p>&#8211; طلاق‌های اجباری<br />
سازمان مجاهدین خلق با اجبار اعضا به طلاق، تلاش می‌کرد تا وابستگی‌های عاطفی آن‌ها را به حداقل برساند. این اقدام باعث می‌شد که اعضا تنها به سازمان وابسته باشند و هیچ گونه ارتباط عاطفی خارج از تشکیلات نداشته باشند.</p>
<p>&#8211; قاچاق کودکان<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به اروپا و آمریکا قاچاق می‌شدند تا از خانواده‌های خود دور نگه داشته شوند. این اقدام نه تنها باعث جدایی عاطفی کودکان از خانواده‌هایشان می‌شد، بلکه آن‌ها را در محیطی کنترل‌شده و تحت تأثیر تبلیغات سازمان قرار می‌داد.</p>
<p>&#8211; کنترل اجتماعی و از بین رفتن هویت فردی<br />
سازمان مجاهدین خلق با کنترل شدید بر زندگی اعضا، هویت فردی آن‌ها را به طور کامل نادیده می‌گرفت. یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین به جای زندگی عادی و بازی کردن، مجبور بودند در محیطی نظامی و کنترل‌شده زندگی کنند.</p>
<p>&#8211; از بین رفتن هویت فردی<br />
کودکان مجاهدین به شدت وابسته به سازمان بودند و هیچ فضایی برای رشد شخصی و فردی وجود نداشت. این شرایط باعث می‌شد که هویت فردی آن‌ها به طور کامل تحت تأثیر ایدئولوژی سازمان قرار گیرد.</p>
<p>&#8211; فقدان آزادی بیان<br />
در سازمان مجاهدین خلق، هیچ گونه آزادی بیان وجود ندارد و هرگونه انتقاد یا شک نسبت به رهبران سازمان به شدت سرکوب می‌شود. این موضوع باعث می‌شد که اعضا نتوانند حقایق را بیان کنند و همیشه در فضایی از ترس و وحشت زندگی کنند.</p>
<h3>ابعاد سیاسی: استفاده از کودکان در جنگ و پروپاگاندا</h3>
<p>&#8211; کودک‌سربازی و استفاده از کودکان در جنگ<br />
یغمایی به عنوان یک کودک سرباز، تجربیات تلخی را از دست دادن کودکی خود بیان می‌کند. او توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین از سنین پایین تحت آموزش‌های نظامی قرار می‌گرفتند و به عنوان سربازان کوچک در خدمت سازمان بودند.</p>
<p>&#8211; استفاده غیراخلاقی از کودکان<br />
سازمان مجاهدین خلق با استفاده از کودکان در جنگ، نه تنها حقوق آن‌ها را نقض می‌کرد، بلکه باعث می‌شد که آن‌ها در معرض خطرات جانی و روانی قرار بگیرند. یغمایی توضیح می‌دهد که بسیاری از کودکان سرباز در جنگ کشته شدند و این موضوع تأثیرات عمیقی بر خانواده‌های آن‌ها گذاشت.</p>
<p>&#8211; پروپاگاندا و تبلیغات ایدئولوژیک<br />
سازمان مجاهدین خلق از تبلیغات ایدئولوژیک برای القای ایدئولوژی خود استفاده می‌کرد. یغمایی توضیح می‌دهد که از سنین پایین، کودکان تحت آموزش‌های شدید ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند و تصاویر رهبران سازمان به عنوان نمادهای مقدس در ذهن آن‌ها حک می‌شد.</p>
<h3>ابعاد ایدئولوژیک تشکیلات فرقه‌ای و فاشیستی</h3>
<p>&#8211; ساختار فرقه‌ای<br />
سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک تشکیلات فرقه‌ای، از روش‌های کنترل شدید برای حفظ وفاداری اعضا استفاده می‌کند. یغمایی در خاطرات خود به این موضوع اشاره می‌کند که حتی تصمیماتی مانند بچه‌دار شدن اعضا باید با اجازه‌ی سازمان انجام می‌شد. این کنترل بر زندگی شخصی اعضا، نشان‌دهنده‌ی ساختاری است که در آن فردیت و آزادی‌های شخصی به طور کامل نادیده گرفته می‌شود.</p>
<p>جدایی کودکان از خانواده‌ها<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که کودکان مجاهدین تنها هفته‌ای یک روز را با خانواده‌های خود می‌گذراندند و بقیه‌ی زمان را در پانسیون‌های شبانه‌روزی سازمان سپری می‌کردند. این جدایی اجباری نه تنها باعث دوری عاطفی از خانواده می‌شد، بلکه کودکان را به شدت وابسته به سازمان می‌کرد. این وابستگی، پایه‌ای برای شست‌وشوی مغزی و القای ایدئولوژی سازمان بود.</p>
<p>&#8211; کنترل بر روابط خانوادگی<br />
درخواست ملاقات یغمایی با مادرش و پاسخ منفی سازمان، نمونه‌ای آشکار از کنترل شدید بر روابط خانوادگی است. سازمان با محدود کردن این روابط، تلاش می‌کرد تا وفاداری اعضا را تنها به سمت خود هدایت کند.</p>
<h3>زندگی پس از جدایی از سازمان: بازسازی هویت و افشای حقایق</h3>
<p>&#8211; بازسازی هویت فردی<br />
یغمایی پس از جدایی از سازمان مجاهدین خلق، به سوئد رفت و زندگی جدیدی را آغاز کرد. او در خاطرات خود به تلاش‌هایش برای بازسازی زندگی شخصی و فاصله گرفتن از تأثیرات روانی سازمان اشاره می‌کند.</p>
<p>&#8211; مواجهه با ترومای گذشته<br />
یغمایی توضیح می‌دهد که پس از ترک سازمان، تلاش کرده است تا با ترومای گذشته مواجه شود و زندگی عادی‌ای را آغاز کند. این فرآیند بازسازی، شامل مواجهه با خاطرات دردناک و تلاش برای زندگی عادی است.</p>
<p>&#8211; مستند کودکان کمپ اشرف<br />
امیر یغمایی یکی از چهار نفری است که در مستند &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221; حضور دارد. این مستند به بررسی زندگی کودکان سرباز در سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد و حقایق تلخی را درباره‌ی شرایط زندگی آن‌ها افشا می‌کند. یغمایی در مصاحبه‌های خود درباره‌ی این مستند توضیح می‌دهد که هدف او و دیگر عوامل فیلم، افشای ماهیت حقیقی مجاهدین خلق و آگاهی‌رسانی درباره‌ی سرگذشت تلخ کودکان این فرقه است.</p>
<p>باید اذعان کرد خاطرات امیر یغمایی نه تنها روایت‌هایی شخصی از یک زندگی پرتلاطم است، بلکه افشای ساختارهای درونی یک سازمان فرقه‌ای و فاشیستی است. یغمایی با بیان جزئیات زندگی خود، از کنترل شدید بر زندگی شخصی اعضا تا شست‌وشوی مغزی و استفاده از کودکان در جنگ، تصویری تاریک از سازمان مجاهدین خلق ارائه می‌دهد. تجربیات او نشان‌دهنده‌ی اهمیت توجه به حقوق کودکان و نیازهای عاطفی آن‌ها در هر جامعه‌ای است. یغمایی با افشای این حقایق، تلاش می‌کند تا دیگران را از خطرات پیوستن به چنین گروه‌های فاشیستی و فرقه ای آگاه کند و به بازسازی زندگی خود و دیگر قربانیان کمک کند.</p>
<p>آرش رضایی</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962">امیر یغمایی، از کودک ‌سربازی تا افشای مناسبات فرقه‌ای مجاهدین خلق</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68962/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام رمضان سعیدی به رمضان قارایی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68938</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68938?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 11:18:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط با اسیران فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[رمضان سعیدی]]></category>
		<category><![CDATA[رمضان قارایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68938</guid>

					<description><![CDATA[<p>دوست عزیزم رمضان قارایی یک سال دیگر هم گذشت و از وعده هایی که سازمان مجاهدین داده بود خبری نشد. اگر کمی در خلوت و تنهایی خودت فکر کنی که چه چیزی در این سالها بدست آوردی به نتایج خوبی می رسی. می دانی که پدرت سال گذشته فوت کرد و چندین بار با مادرت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68938">پیام رمضان سعیدی به رمضان قارایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیزم رمضان قارایی یک سال دیگر هم گذشت و از وعده هایی که سازمان مجاهدین داده بود خبری نشد. اگر کمی در خلوت و تنهایی خودت فکر کنی که چه چیزی در این سالها بدست آوردی به نتایج خوبی می رسی.</p>
<p>می دانی که پدرت سال گذشته فوت کرد و چندین بار با مادرت و خواهرت آمدند پشت درب اشرف ولی سازمان و مسئولین حتی اجازه ندادن یک ملاقات چند دقیقه ای با شما داشته باشند. این چه سازمان آزادیبخشی است که با نفرات خودش هم مثل برده رفتار می کند. از صبح تا شب کار کردن و شب هم انتقاد شنیدن به خاطر کارهایی که نکردی !</p>
<p>بهتر است تا وقت هست خودت را از منجلاب تشکیلات مجاهدین نجات دهی و به آغوش گرم خانواده برگردی.</p>
<p>رمضان سعیدی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68938">پیام رمضان سعیدی به رمضان قارایی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68938/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>همراه با دخترم نیایش در محرم ۱۴۰۵</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68935</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68935?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 09:58:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68935</guid>

					<description><![CDATA[<p>21 سال بعد از جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق و بازگشت به کانون گرم خانواده، روز پنجشنبه 28 خرداد ماه در هوای گرم شهر اهواز این سعادت به من دست داد تا در کنار خانواده های اعضای گرفتار در تشکیلات رجوی در مراسم عزاداری سالار شهیدان و سرور آزادگان امام حسین شرکت کنم. اگر چه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68935">همراه با دخترم نیایش در محرم ۱۴۰۵</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>21 سال بعد از جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق و بازگشت به کانون گرم خانواده، روز پنجشنبه 28 خرداد ماه در هوای گرم شهر اهواز این سعادت به من دست داد تا در کنار خانواده های اعضای گرفتار در تشکیلات رجوی در مراسم عزاداری سالار شهیدان و سرور آزادگان امام حسین شرکت کنم. اگر چه این مراسم همه ساله در دفتر انجمن نجات خوزستان برگزار میشد ولی مراسم محرم امسال شور و حال و هوای دیگری برایم داشت. شهادت بسیاری از هموطنان و مسئولین و همچنین شهدای دانش آموز مدرسه میناب قلبم را به سختی می فشرد و تلاش کردم با تاسی به شهادت ابا عبدالله حسین و 72 تن از یاران پاکبازش در ظهر عاشورا خودم را تسکین دهم. براستی این شهدا ادامه دهنده و ترسیم کننده همان قیام سرخ فام عاشورا بودند. جنگ تجاوزکارانه 12 روزه و تجاوز اخیر به خاک میهن عاشورای دیگری را در جای جای ایران رقم زد.</p>
<p>حضور خانواده های اعضای گرفتار در تشکیلات مجاهدین خلق داستان غم انگیز دیگری از این تابلو سرخ فام بود. پدران، مادران، خواهران و برادرانی که سالیان برای دیدار با عزیزانشان وقتی که از مجامع بین المللی ناامید شدند به امام حسین بعنوان تنها حامی خود پناه آورده اند. آنها در درد آوارگی و بی خبری از عزیزانشان با بانو زینب (ع) درد جانسوز مشترک دارند. اشک ریختن آنها در این مراسم با توسل به ابا عبدالله (ع) برای پایان دادن به درد و رنج فراق و دیدار با عزیزانشان و یا حتی شنیدن صدایی و یا نوشته ای بود و اشک می ریختند تا شاید قدری تسکین یابند.</p>
<p>محرم امسال و حضور در مراسم عزاداری سیدالشهدا برای خودم هم حال و هوایی دیگر داشت. حضور تنها دخترم نیایش در این مراسم برای ادای دین به امام شهید مرا به سالهای بسا دور که در تشکیلات مجاهدین خلق و در مراسم های صوری محرم که در قرارگاه اشرف برگزار میشد، برد. در آن مراسم ها به امام حسین و ابوالفضل عباس متوسل میشدم که دعای من را برای دیدار عزیزانم که سالها ازآنها خبری نداشتم، اجابت نمایند.</p>
<div id="attachment_68937" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68937" class="size-full wp-image-68937" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ekrami-Child-1405.jpg" alt="علی اکرامی و دخترش" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ekrami-Child-1405.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ekrami-Child-1405-300x169.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68937" class="wp-caption-text">علی اکرامی و دخترش</p></div>
<p>بعد از حمله نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا و سرنگونی صدام بزرگ ترین حامی رجوی، فرصتی بدست داد تا از تشکیلات جهنمی رجوی جدا و در نهایت سال 84 بعد از سالیان به نزد خانواده ام برگردم. آزادی ام از اسارت را هنوز باور نداشتم و علیرغم گذشت ماهها هنوز خواب کابوس وار حضور در تشکیلات رجوی را می دیدم. مدتها گذشت تا توانستم با شرایط جدید انس بگیرم. تشکیل زندگی مشترک دومین گام بزرگی بود که برداشتم و بعد از سه سال باز با تمسک به امام حسین صاحب یک دختر شدم. به پاس دعاها و نیایش های شبانه نام او را نیایش گذاشتیم. اکنون نیایش وارد نهمین سال از بهار زندگی اش شده است.</p>
<p>روز پنجشنبه او را با خود به مراسم عزاداری سیدالشهدا در دفتر انجمن نجات خوزستان بردم تا با پذیرایی در این مراسم از خانواده های اعضای گرفتار با دعای صادقانه کودکانه اش برای آزادی اعضای دربند اسارت تشکیلات رجوی با خانوادهای حاضر در مراسم ابراز همدردی کند. همچنین از امام حسین (ع ) بخواهد تا شرایط آزادی اعضای در بند اسارت را هرچه زودتر فراهم سازد. حضور نیایش در مراسم و در کنار خانواده ها خط بطلانی است بر اندیشه های رجوی که تشکیل خانواده و عشق به فرزند را گناهی نابخشودنی وکانون فساد می دانست. در حالیکه خودش همچنان در عمق لنجزار خیانت به خلق و میهن دست و پا می زند. با تمسک به اباعبدالله حسین (ع) روز رهایی اعضای گرفتار چندان دیر نیست.</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68935">همراه با دخترم نیایش در محرم ۱۴۰۵</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68935/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 08:36:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68900</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرواز کودکانه به عراق</h3>
<p>من دقیقاً به یاد نمی‌آورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکی‌ام در عراق را می‌توانم دوره‌ای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم می‌آید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاه‌ها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانواده‌ها در آن سکونت داشتند و &#8220;اسکان&#8221; نامیده می‌شد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانه‌هایی یک‌شکل و بتنی بود که در ردیف‌های موازی، با سقف‌های مسطح قرار داشتند.</p>
<p>این خانه‌ها حیاط‌های یک‌شکل داشتند که می‌شد در آن‌ها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگ‌های گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم می‌کردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلی‌های ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.</p>
<p>در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعت‌هایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم می‌آید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آن‌ها می‌شدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعت‌های زیبا، لوازم بهداشتی و لباس‌های جالب زیادی در آنجا پیدا می‌شد.</p>
<p>یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای هم‌خانه‌مان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب می‌رود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کرده‌ام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خورده‌ام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.</p>
<p>این انبارها که در آن افراد می‌توانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعه‌ای بی‌طبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگ‌ترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد می‌زدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم می‌انداختم که برایم بسیار جذاب بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>دورانی که امیر از آن یاد می‌کند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استان‌های کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاه‌های «اشرف، سعید محسن، حنیف‌نژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیات‌ها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمان‌های مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغه‌مهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.<br />
ساخت و ساز خانه‌های مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفاده‌ی خانواده‌ها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم به‌عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاق‌های اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانواده‌ها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانه‌های مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجه‌گاه شدند.<br />
اتاق‌هایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته می‌شد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد می‌توانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع می‌شود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دوره‌ای توزیع می‌شد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق می‌گرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار می‌گرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو می‌شد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژه‌ای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود می‌داد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات می‌دانستند که سازمان محدودیت‌هایی هم دارد و به حداقل‌ها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پایگاه اصلی &#8220;اشرف&#8221; نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نام‌گذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاه‌ها، باغ‌وحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.<br />
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیع‌زادگان” زندگی می‌کردیم که به‌یاد علی‌اصغر بدیع‌زادگان، یکی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نام‌گذاری شده بود. این پایگاه کوچک‌تر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارک‌های زیبا، استخر و حوضچه‌هایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایست‌های بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.<br />
تا سن پنج‌سالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیع‌زادگان قرار داشت و شامل ساختمان‌هایی با بخش‌های مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغ‌وحش کوچک، زمین بازی و محوطه‌ای باز بود که در آن می‌توانستیم بدویم و دوچرخه‌سواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم می‌آید که مادرم مدتی در یکی از بخش‌های کودکان کوچک‌تر کار می‌کرد.</p>
<div id="attachment_68902" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68902" class="size-full wp-image-68902" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg" alt="پایگاه بدیع‌زادگان" width="700" height="277" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Ashraf-Eskan-300x119.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68902" class="wp-caption-text">پایگاه بدیع‌زادگان</p></div>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>قرارگاه &#8220;بدیع‌زادگان&#8221; در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا &#8220;حنیف&#8221; نامیده می‌شد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خدایی‌صفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصص‌های فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره می‌شد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیرو‌های رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی می‌کردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف به‌دلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخش‌های غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.<br />
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیع‌زادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب می‌آمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت می‌کرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همان‌جا به سرودن شعر می‌پرداخت.</p>
<div id="attachment_68901" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68901" class="size-full wp-image-68901" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg" alt="محمد حیاتی و مریم رجوی" width="700" height="361" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Hayati-Maryam-300x155.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68901" class="wp-caption-text">محمد حیاتی و مریم رجوی</p></div>
<h3>آشنایی با مناسبات مجاهدین</h3>
<p>برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی می‌کردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا می‌زدند و ما آن‌ها را «عمو و خاله» می‌نامیدیم.<br />
کودکان مجاهدین هیچ‌گاه وقت زیادی را با خانواده‌هایشان نمی‌گذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آن‌ها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و به‌طور تمام‌وقت برای سازمان کار می‌کردند. به همین دلیل، ما کودکان شب‌ها را در مهدکودک‌ها یا خوابگاه‌هایی که در آن‌ها مستقر بودیم، می‌گذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آن‌ها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آن‌ها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفه‌ای که به اندازه دیگر مسئولیت‌ها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.<br />
تا جایی که یادم می‌آید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانه‌هایی که برای خانواده‌ها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران به‌عنوان تنها روز تعطیل شناخته می‌شود. ما را سوار اتوبوس می‌کردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی می‌بردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانه‌روزی برمی‌گرداندند. مدت زمانی که واقعاً می‌توانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیت‌هایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچه‌های مدرسه و نیروهای نظامی به حساب می‌آمدم. یعنی یکی از انگشت‌شمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچه‌های مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمی‌دیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچه‌ها وقتی مرا -در لباس نظامی می‌دید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت می‌کرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچه‌های خودش که در مناسبات بودند می‌دانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه می‌رفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.<br />
محل‌هایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد می‌کند، قبل از اینکه در قرارگاه‌ها ساخته شوند، ابتدا هتل‌هایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانواده‌ها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتل‌ها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده می‌شدند. پس از طلاق‌های اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاه‌ها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.</p>
<p>اما پس از آن، ساخت سازه‌های مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیع‌زادگان آغاز شد تا خانواده‌ها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار می‌کردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلال‌زاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز به‌عنوان سرپل مجاهدین محسوب می‌شد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.</p>
<p>آن زمان نقل و انتقال خانواده‌ها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل می‌شدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. به‌دلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده می‌شدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش‌ آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران می‌پوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسم‌ها و جشن‌ها، روسری خاکی برای عملیات‌ها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.</p>
<p>گسترش حضور خانواده‌ها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانه‌های مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی می‌شدند. خانه‌های مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل می‌شدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده می‌شدند.</p>
<p>اینکه امیر می‌گوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48269 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg" alt="کودکان در مجاهدین" width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به‌ ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور می‌شدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمان‌های باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی به‌عنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش می‌شدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت می‌داد، به مشامم می‌رسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبه‌روی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنه‌های قرمز داشت که با آنها تمرین می‌کرد. در قفسه کتاب‌هایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته می‌شد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابی‌اش بسازد، با آن می‌نواخت.</p>
<p>شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بی‌کرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.</p>
<p>همیشه حس می‌کردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کم‌حرف، گاهی شوخ‌طبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش به‌وضوح دیده می‌شد. در شعرهایش حتی اشیای بی‌جان مانند پرده‌ها جان می‌گرفتند. یادم می‌آید در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که پرده‌های اتاقش در تابستان‌های گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت می‌کردند.<br />
به‌عنوان یک کودک، به‌سرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب می‌شد. این امتیاز را زمانی حس می‌کردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف می‌کردند یا مرا به‌عنوان “پسر شاعر” معرفی می‌کردند. آنها دائماً از من می‌پرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر می‌شوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ می‌گفتم: “بله” و باعث خنده آنها می‌شدم.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>(آنچه امیر در مورد «امتیاز» می‌گوید نکته مهمی است که من سال‌ها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابری‌خواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمی‌توانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سال‌های اول آشنایی‌ام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگی‌ها می‌تواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگی‌ها این بود که:<br />
&#8211; فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،<br />
&#8211; فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانواده‌اش نیز در تشکیلات باشند،<br />
&#8211; فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،<br />
&#8211; تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،<br />
&#8211; فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.</p>
<p>مجاهدینی که یکی از ویژگی‌های فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بی‌اعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار می‌شدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده می‌شد، به نرمی با آنها گفتگو می‌شد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل می‌شد و خودشان می‌توانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، می‌توانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهت‌یاب (جی‌پی‌اس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جی‌پی‌اس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده می‌کرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار می‌داد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.</p>
<p>در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان می‌دادند به شدت زیر ضرب می‌رفتند و برخوردهای سخت و کوبنده‌ای با آنها صورت می‌گرفت.)</p>
<h3>ادامه خاطرات امیر:</h3>
<p>پدرم در آن زمان که در پایگاه‌های نظامی مجاهدین در عراق زندگی می‌کردیم، مردی خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانه‌های پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقه‌ها سفید شده بود. یادم می‌آید که وقتی بازوهایش را منقبض می‌کرد، ماهیچه‌ای سخت و بزرگ ظاهر می‌شد که من آن را “پرتقال” صدا می‌زدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.</p>
<p>در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا می‌خوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آن‌قدر قوی است که می‌تواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و به‌جای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنج‌ضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابه‌اش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.<br />
من به‌یاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع می‌کرد و در آن‌ها از اینکه ستاره‌ها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بی‌رحمی و وحشت متهم شده‌اند، ابراز تأسف کرده بود.</p>
<p>پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان می‌نشستم تا زمانی که خوابم می‌برد. وقتی به خواب می‌رفتم، سرم به درب برخورد می‌کرد و والدینم صدای ضربه‌هایی که به درب می‌خورد را می‌شنیدند. آن‌ها مرا به داخل اتاق خواب می‌بردند، چون دلشان برایم می‌سوخت و نمی‌خواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شب‌ها از معدود شب‌هایی بود که می‌توانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که می‌خواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.<br />
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیع‌زادگان داشت و بیشتر شب‌ها را در اتاق کارش سپری می‌کرد، در حالی که مادرم در خوابگاه‌های مشترکی می‌خوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.</p>
<h3>اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیع‌زادگان</h3>
<p>بدیع‌زادگان همان‌طور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمده‌اند تا با ما دیدار کنند.</p>
<p>در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، به‌ویژه کسانی که در بدیع‌زادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا می‌کردند. آن‌ها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آن‌ها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آن‌ها یونیفورم‌های نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحه‌ای کمری داشتند. به‌یاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحه‌اش نگاه می‌کنم. او پرسید که آیا می‌خواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.</p>
<p>در آن زمان، مجاهدین اسلحه‌های کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاه‌ها در جاهای مخصوص نگه می‌داشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.</p>
<p>خاطره‌ای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آن‌ها اسلحه‌های خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشت‌هایی از بنزین و نفت شستشو می‌دادند. خشاب‌ها نیز جداگانه خالی و تمیز می‌شدند.</p>
<p>من به‌یاد دارم که وقتی یک‌بار خشاب مادرم را پر می‌کردم، همش به دنبال گلوله‌هایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی می‌گشتم، یعنی آن‌هایی که می‌توانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانه‌ام، نمی‌خواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.</p>
<h3>*توضیح نگارنده:</h3>
<p>اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری می‌کردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و می‌بایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار می‌دادند و سایر خشاب‌ها نیز در کمد انفرادی قرار داده می‌شد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.<br />
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینه‌ساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاح‌ها و مهمات به اسلحه‌خانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح می‌شدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سخت‌تری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68900/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شبیه آن چیزی که با آن می‌جنگی نشو</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68870</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68870?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 06:06:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68870</guid>

					<description><![CDATA[<p>این جمله را در جایی دیدم و لحظاتی روی آن مکث کردم. احساس کردم خیلی جمله عمیق و پر محتوایی است. از آنجایی که کار من و دوستانم در انجمن نجات جنگیدن با دشمن دیرینه مردم ایران یعنی گروه تروریستی مجاهدین ضد خلق است، با خودم گفتم که هم به خودم و هم به آنها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68870">شبیه آن چیزی که با آن می‌جنگی نشو</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این جمله را در جایی دیدم و لحظاتی روی آن مکث کردم. احساس کردم خیلی جمله عمیق و پر محتوایی است. از آنجایی که کار من و دوستانم در انجمن نجات جنگیدن با دشمن دیرینه مردم ایران یعنی گروه تروریستی مجاهدین ضد خلق است، با خودم گفتم که هم به خودم و هم به آنها این توصیه اخلاقی را گوشزد کنم. چرا که همواره این خطر وجود دارد که در شرایطی قرار بگیریم که مانند مجاهدین خلق شویم.</p>
<p>ما یک بار و برای همیشه خط خودمان را از آنان جدا کردیم و دنبال زندگی مطلوب خودمان رفتیم اما باید مراقب باشیم که فرهنگ لمپنیزم، حذف منتقد و خشونت کلامی وارد رفتار ما نشود. ما مناسبات درون مجاهدین خلق را تجربه کرده‌ایم، سختی‌های فراوانی متحمل شده‌ایم که شاید باورش برای خیلی ها سخت باشد. همین نفرتی که در درونمان بود باعث شد که مسیر خودمان را از آنان جدا کنیم. امروز ضمن اینکه تلاش می‌کنیم زندگی کنیم، ولی تلاش مضاعفی هم می‌کنیم که تا ماهیت تشکیلات رجوی را افشا کنیم، زیرا دوست نداریم از فرزندان این خاک و بوم کسی گرفتار دام آنان شود.</p>
<p>گروه تروریستی مجاهدین خلق مدام وعده می‌دهد که یک روز از تمام کسانی که علیه آنان افشاگری کرده و می‌کنند انتقام گرفته و آنان را به سزای اعمالشان خواهند رساند.<br />
واقعیت این است که ما مثل آنها فکر نمی‌کنیم. من و دوستانم هدفمان قتل، کشتار و انتقام نیست. ما مانند آنان فکر نمی‌کنیم، بلکه تمام هم و غم ما نجات کسانی است که هنوز در دام آنان گرفتار هستند و از سویی تلاش برای این که کمتر کسی به دام آنها بیفتد.</p>
<p>هدف من و ما این نیست که از مجاهدین خلق انتقام بگیریم زیرا انتقام گرفتن به شیوه مجاهدین خلق یک ضعف است. اگر می‌خواهیم انتقام بگیریم باید به شیوه همیشگی‌مان عمل کرده و تنها با روشنگری و بیان حقایق پیش برویم. اجازه ندهیم وجدانمان قبول کند که جوانان و مردم خوب سرزمین‌مان به دام این راهزنان بیفتند. اجازه ندهیم خانواده‌های بیشتری قربانی توطئه‌های رجوی شوند.</p>
<p>کار اصلی و رسالت مقدس ما این است که راه را از چاه نشان دهیم. دیگر تصمیم با خودشان است. در همین راستا است که مدام باید به خودمان گوشزد نماییم که نباید مثل آنان شویم. کینه در دل‌های ما جا ندارد. هر چه هست عشق است؛ عشق به میهن، عشق به مردم ایران، عشق به خانواده‌هایمان. عشق و محبت آنتی تز کینه، خشم و نفرت است. عشق نابود کننده نامردی‌ها و نامردمی‌ها است.</p>
<p>از این رو است که با شدت و قوت بیشتر در این مسیر درخشان گام برمی‌داریم و خستگی ناپذیر طی طریق می‌کنیم. عشق می‌ورزیم، عشق به مردمان خوب کشورمان، عشق به خانواده‌هایمان، عشق به مسیری که با افتخار در آن گام بر می‌داریم ولو اینکه توسط تروریست‌های رجوی ترور شویم. ما هرگز مثل آنان نخواهیم شد.</p>
<p>بخشعلی علیزاده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68870">شبیه آن چیزی که با آن می‌جنگی نشو</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68870/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در تشکیلات مجاهدین جشن تولد معنی نداشت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68867</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68867?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 04:38:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آزاد خارج از مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68867</guid>

					<description><![CDATA[<p>خانواده ام روز تولدم بیست خرداد ماه سال 1405 برای من جشن تولد گرفتند . همسرم از از من سئوال کرد در پادگان اشرف که بودی برای شما جشن تولد می گرفتند که در جواب گفتم خیر. در ادامه گفتم رجوی و سرانش مثل برده از ما کار می کشیدند و در پادگان اشرف رجوی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68867">در تشکیلات مجاهدین جشن تولد معنی نداشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خانواده ام روز تولدم بیست خرداد ماه سال 1405 برای من جشن تولد گرفتند .</p>
<p>همسرم از از من سئوال کرد در پادگان اشرف که بودی برای شما جشن تولد می گرفتند که در جواب گفتم خیر. در ادامه گفتم رجوی و سرانش مثل برده از ما کار می کشیدند و در پادگان اشرف رجوی هویت ما را گرفته بود. رجوی فقط به سرانش رسیدگی می کرد و در پادگان اشرف از همه لحاظ ما محروم بودیم. رجوی بزرگترین ظلم را در پادگان اشرف به ما کرد.</p>
<div id="attachment_68868" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68868" class="wp-image-68868" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Basri-202606.jpg" alt="فواد بصری" width="700" height="394" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Basri-202606.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Basri-202606-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Basri-202606-768x432.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-68868" class="wp-caption-text">فواد بصری</p></div>
<p>همسرم حرف مرا قطع کرد و گفت: رهبران سازمان مجاهدین انسانها را به اسارت خودشان در می آورند اینها دشمن خدا و خلق خدا هستند اگر اینها راهشان حق بود خار و ذلیل نمی شدند و با دشمنان مردم ایران همکاری نمی کردند .</p>
<p>فواد بصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68867">در تشکیلات مجاهدین جشن تولد معنی نداشت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68867/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
