خاطراتی از دوست و یار قدیمی عباس محمد رحیمی

مربی، استاد، بزرگ مرد، سمبل” نه گفتن” به دیکتاتوری رجوی، یار اسارت گاه های هیتلری رجوی در اشرف، بمب خنده و شادی، و… همه و همه صفات کوچکی از عباس محمد رحیمی، سمبل مقاومت در اردوگاه های کار اجباری رجوی است.


نزدیک به 8 سال یا بیشتر، با عباس در اسارتگاه های رجوی بودیم، وقتی برای اولین بار در پذیرش افتخار داشتم که با عباس آشنا شوم، بزودی مجذوب شیرین زبانی ها و صحبت های گرم او شدم! به جرات می توانم بگویم، همه پذیرش، مرید عباس بودند و نه رجوی!
همه کوک ساز را با عباس کوک می کردیم! در همه چیز استاد بود! تاریخ گویای ایران بود! تنها فردی بود که همواره به مسعود رجوی به دید یک ابله و کودن نگاه می کرد و خودش را با او قابل قیاس نمی دید!
در غیاب مسئولین در کلاسها، می رقصید و ترانه آذری می خواند!
در آن روزهای سیاه که همه گرفتار کفتار خون آشامی، چون مسعود رجوی شده بودیم! عباس همیشه فضای ما را عوض می کرد! عباس روحیه شادی و نه یاس را در ما می دمید!
یک بار که باهم به کارجمعی رفته بودیم، از زاویه اش و علت آن با مسعود رجوی پرسیدم، جوابی که داد برایم خیلی چیزها را روشن کرد، سپهر گفت:
من همه زندگی ام را صرف مبارزه برای مردم کردم، در دروازه غار تهران، به حمایت هم محله ای هایم، خیلی تلاش کردم، در زندان جمهوری اسلامی مدت زیادی محبوس بودم و تعدادی از عزیزانم را از دست دادم، سراسر عمرم سختی کشیدم، ولی چند ماهی که به همراه همسرم پروین به اشرف و عراق آمدم، در سراسر عمرم این قدر، محنت و سختی نکشیدم، این چند ماه شکنجه و زجری که کشیدم، برابر با تمام عمرم شکنجه شدم! رجوی بی… همه چیزم را از من گرفت! و..
با هم در کار جمعی تعمیرشیرهای آب فرسوده را می کردیم! دیگر همه چیز برایم روشن شد، پازل هایی را که چند ماه بود چیده بودم، برایم کامل شد! برایم مسلم شد که همگی فریب خورده ودر دام رجوی ملعون، این مردک هوس باز گیرافتاده ایم!
زندان ها و شکنجه ها، در مناسبات پاک! رجوی، برایمان شروع شد! به همراه عباس و سایر یاران، اولین سری بودیم که به زندان های انفرادی سازمان افتادیم! بعد ها هم بعد از آزادی از زندان های انفرادی رجوی به قرارگاه های مختلف رفتیم، همیشه با هم بودیم! از نزدیک همیشه شاهد برخوردهای تند فیزیکی مسئولین و انصار رجوی با عباس بودم! عباس خیلی در اردوگاه های رجوی شکنجه و زجر کشید! اما حسرت یک همراهی و همدلی را به دل رجوی گذاشت! هیچ وقت، حتی یک لحظه و یک ثانیه تسلیم زورگوئی های رجوی نشد!
همیشه علیرغم همه فشارها می گفت و می خندید! اما زخمی بزرگ از رجوی به دل داشت! بی گمان عباس در تنهائی هایش خیلی زجر کشید و به خودش فشار وارد آورد، اما برای اینکه به ما که صبر و تحمل عباس را نداشتیم، فشار مضاعفی نیاید، از سختی های اسارت گاه های رجوی کمتر می گفت!
عباس عزیز روح خیلی بزرگی داشت! عباس هیچ وقت سر تسلیم در برابر رجوی فرود نیاورد! اما زخمی که رجوی به او زده بود، اجازه نداد که عباس عمر زیادی داشته باشد! روحش همیشه شاد و قرین رحمت الهی باشد.
امیدوارم پسرش، سپهر، بداند که فرزند چه بزرگ مردی بوده است و انتقام پدر را از سازمان جهنمی و فرقه ای رجوی بگیرد!
آقا سپهر فرزند عزیز عباس جان!
امروز امثال پدر شما، عزیزان زیادی در اسارت گاه های رجوی، هنوز گرفتار هستند! که مثل پدر شما، خیلی شجاع نبوده و نیستند! وظیفه من و شما کمک به آزادی این اسراء از فرقه رجوی است! من به جرات می توانم بگویم که مسبب اصلی تمور مغزی پدر شما که منجر به فوتش شد، سازمان دیکتاتور مجاهدین و شخص رجوی است!
امیدوارم راه پدرت را ادامه بدهی و اجازه ندهی، افراد دیگری در اسارت گاه های رجوی، به سرنوشت پدرت دچار شوند.
فرید

خروج از نسخه موبایل