مرگ پدر من طبیعی نبوده

اسماعیل رضایی از استان خراسان شمالی ازجمله رزمندگانی بود که با شروع جنگ تحمیلی با اشتیاق وافر و داوطلبانه بمنظور دفاع ازآب و خاک و ناموس خود و میهنش روانه صحنه کارزار با دشمن متجاوز شد و درهنگامه نبرد سهمگین در پس خلق بسا حماسه و جان فشانی در پذیرش شهادت، به اسارت دشمن بعثی درآمد ودست بسته راهی سیاهچالهای اردوگاه جنگی صدام شد.
خانم رضایی یگانه دختر اسماعیل از قربانیان رجوی میگوید:
“الان نزدیک به چهل بهار از عمرم بدور از پدر با ناملایمات بسیار و طاقت فرسا سپری شد، میگذرد ولیکن هنگامه اسارت بابا من فقط و فقط چهل روزه بودم.”
اسماعیل به اذعان شاهدان صحنه ازمقاوم ترین اسرای اردوگاه صدام بود که بارها وبارها مشت ولگد وکابل عوامل سرکوب وشکنجه صدامیان را به جانش تجربه کرده بود ولیکن درطی ده سالی که دراسارت متجاوزین عراقی بود حتی شنیدن آهی را به دل سنگدلان صدامی گذاشت ودرآن صحنه پیکار نیز حماسه آفرید و مقاومتی جانانه خلق کرد.
یک جداشده مقیم آلبانی درخصوص پیوستن اسماعیل به رجویها میگوید:
“گماشته های رجوی به محوریت مهدی ابریشم چی خاصه مابعد شکست درعملیات مرصاد درمرداد ماه 1367 ؛ درمعییت حمایت صدامیان مدام به اردوگاه مراجعه داشتند و با دوزوکلک و دروغ والقائات فکری شماری ازاسرای خسته از سختیهای اردوگاه را جذب میکردند و با وعده وعید با خود به اشرف میبردند. خودم برغم کم آوردن دراردوگاه مردد بودم که برای خلاصی از درد بی پایان اردوگاه به مجاهدین بپیوندم یا نه که خوشبختانه اسرای مشابه من کم نبودند ازجمله اسماعیل رضایی که مطلق پذیرای پیوستن به مجاهدین نبود و مقاومت داشت.”
اما در گذر ازادامه بند و بست ومعامله کثیف رجوی با صدام درعضوگیری وانتقال تمام اسرای اردوگاه صدام به اردوگاه اشرف، عرصه مقاومت برای اسماعیل نیز تنگ وتنگ ترشد و ناگزیر روانه اشرف مضمحل شده شد وبه عضویت فرقه درآمد.
اسماعیل رضایی مابعد انتقال به اشرف با مشاهده مناسبات فرقه ای مجاهدین تاب تحمل نداشت وبارها وبارها درخواست خروج کرد که هربارنیزبا ترفند دیگری ازجانب تشکیلات مجاهدین مجبوربه ادامه حضوردراشرف شد.
اسماعیل برغم اینکه بلحاظ جسمی بسیارضعیف ونحیف بود وحامل آثارجانکاه تحمل ده سال زندان وشکنجه دراردوگاه صدام، دراردوگاه رجوی نیزمتاثرازفشارهای روحی وروانی وحتی جسمی دراثربیگاری دادن درکارهای فیزیکی صعب وسخت، بیش ازپیش تحلیل رفته بود ولیکن هنوزمریض نشده بود.
عضوجداشده دیگری ازالبانی درخصوص وضعیت جسمی اسماعیل مابعد اعلان تشکیلات سیاه رجوی مبنی بردرگذشت اسماعیل دراثربیماری لاعلاج میگوید:
” قبل ازجداشدنم ازرجویها با اسماعیل خدابیامرز دریک جا بودم وخیلی هم باهم چفت بودیم. خدا رحمتش کنه تا موقعی که من بودم مریضی خاصی نداشت خیلی لاغر بود فقط. من با او حدود 37 سال دوست نزدیک بودیم وتمام کارهایمان را آنچه را که در توانش بود برایمان با روی باز انجام میداد. چه در اردوگاه عراق چه در کمپ فرقه. باور کنید من بستری بودم می آمد ملاقاتم گریه می کرد چونکه هم خیلی مهربان بود وهم دلش پربود ازحرفهای ناگفته ازمناسبات سرکوبگر رجوی. ولی تا زمانی من آنجا بودم هیچ مشکلی نداشت مانند همه ما شکنجه روحی وضعف جسمی فقط داشت که البته این فرقه جهنمی می توانتست این را حل کند ولی رجوی خیانتکار براین معتقد است که خون راه را باز می کند. رجوی می خواهد همه اسرا خاصه اعضای ناراضی اینجا در زندان مانز بمیرند. از طرف من هم به خانواده اش تسلیت بگویید. دقیقا بخاطردارم همسرشون با یگانه دخترشون چندباربرای دیدن اسماعیل با تحمل بسا سختیها به عراق واشرف آمده بودند ولی موفق به دیدارنشدند و حتی خبر حضور همسر و دخترش هیچوقت بگوش اسماعیل نرسید کمااینکه من هم دقیقا شرایط اسماعیل را داشتم وخبرنداشتم که خانواده ام برای ملاقاتم به عراق واشرف آمده باشند.”
سرکارخانم رضایی یگانه دختردلسوخته مرحوم اسماعیل میگوید :
“جناب آقای پوراحمد ازهمدردی تون بینهایت ممنون ومتشکرم.درضمن مطلب درج شده درسایت رسوای ایران افشاگررا با اکراه خواندم که رجویها بطور مشمئزکننده وفرمالیستی داشتن ازبابام مثلا تمجید میکردند یعنی داشتن ازخونش هم بهره می جستن. مطالب رو خواندم همشون دروغ بود بجز مطلب در مورد من که به اتفاق مامان وعمورفته بودیم عراق و یکبارهم دخترکوچکم را بردم شاید دلشون بسوزه واجازه ملاقات بدن ولیکن شرم شان باد که حتی حضورمان را به اطلاع بابا نرسوندند و گریان و دلسوخته برگشتیم خراسان. یه صحنه ای ازفیلم حضورخودم را براتون میفرستم که میدونم برای شما دردناک خواهد بود.
اونا میگن بابا بزورعازم جبهه شده بود درحالیکه عمو و مامان برام تعریف کردند که بابا داوطلب رفته بود جبهه. پیرو خط امام واز طرفداران سرسخت امام در زمان شاه بود.
حالا چطور یه دفعه میشه مخالف رژیم! جای تعجب داره واقعا! اینهمه دروغ برای چی که رجویها الان دارن میگن.


خواهش دارم اطلاع رسانی بکنین که من دختر اسماعیل تا آخر دنیا تو حسرت میمونه!
جناب پور احمد هنوز نمیتونم مرگ بابا رو درک کنم وهیچ کس هم حال دل شکسته منو نمی فهمه…
یه بغض سنگین تو گلوم مونده که داره خفم میکنه. حتی جنازه بابارو هم ازم دریغ کردن. ایکاش میشد که حداقل جنازه بابا رو بغل میکردم ویک دل سیرمی بوسیدمش وگریه میکردم. بذارین زارزارگریه کنم شاید که یه مقدارسبک بشم. چرا هیشکی درکم نمیکنه …..
خوش بحال همه شما که با بابا بودین.من که حسرت به دل موندم وآرزوی دست پر مهر بابا روکه باید همیشه بالای سرم میداشتم …. خدایی خیلی سخته خیلی…”
بالطبع مرحوم اسماعیل رضایی درواپسین لحظات حیات شون به قطع و یقین یه آرزو داشت تو بیمارستان آلبانی که فقط و فقط دختر دلبندش و همسر وفادارش بالا سرش می بودن و دستی بر سر و رویش میکشیدن و با بوسه چشماشو میبستن…
یگانه دختر داغداراسماعیل که کارشناس مشاوره هستن وترم آخرحقوق را سپری میکنند درادامه دلسوخته میگویند :
“افسوس که نشد بابا رو ولو یکبارببینم ودرآغوش بگیرم. تا دنیا دنیاست من که میسوزم وخون گریه میکنم
خیلی دوست دارم حتی شده یه تیکه کاغذ از بابا داشته باشم چون بابا لمسش کرده. اینطوری میشه بوی بابارو احساس کرد…
ولی من احساس میکنم مرگ بابا طبیعی نبوده یه عاملی بجز مریضی باعث شده.
خیلی ذهنم درگیره با این موضوع هست.
احساسم میگه خواستن ساکتش کنن رجویها.
باید که مسبب مرگ بابام معرفی بشن و رسوا.
خدا نگذره ازشون. چی میشد که میذاشتن یه بارمیدیدمش ویا حداقل صدای نازنینشو از پشت گوشی تلفن می شنیدمش. خدایا دارم میسوزم. همون روز که بهم خبردادن بعداز ظهرش مشهد تو حرم بودم دعا کردم یه خبر ازبابا بهم برسه…ولی 4ساعت بعدش خبر مرگش بهم رسید. وای که خیلی سخته..من اهل نفرین کردن نیستم ولی اینهمه درد و فراق را واگذارمیکنم به خدا که از رجوی حسابرسی کند..
حاضر بودم نصف عمرم رو بدم فقط یه بار بابا رومیدیدم.
زمان اسارت بابا من 40روزه بودم. یعنی ندیدم روی بابا رو. حسش نکردم اصلن.مگه میشه. مگه داریم تودنیا همچین ستمی که برمن رفت ازیک فرقه خانه خراب کن لعنتی…
ما سه بار رفتیم عراق واشرف ولی بجای دیدن بابا فقط فحش خوردیم برگشتیم
خدایا خودت شاهدی که این وسط فقط من و سایر اعضای خانواده ام سوختیم ومصیبت جانکاه دیدیم.”
دلنوشته سرکارخانم رضایی برگرفته ازپروفایل تلگرام شون :
“چه رویای شیرینیست آغوش پرمهر پدر افسوس که فقط رویاست و بس…..
دلتنگ که میشوی هیچ چیز و هیچ کس آرامت نمیکند مگر همان کسی که دلتنگش شده ای که او هم هرگز نمی آید!!! اصلن نیست که بیاید!!
سالهاست دلم برای کسی است که آمدن بلد نیست”
روح مرحوم اسماعیل رضایی شاد ودل دریایی یگانه دخترشان آرام
تنظیم گزارش : دقتکار

خروج از نسخه موبایل