نامه به یکی از افراد در بند فرقه رجوی

نامه به یکی از افراد در بند فرقه رجوی

 

به:‌ رجبعلي قرباني (اهل گيلان)
از:‌ پدر و مادر
بسم الله الرحمن الرحیم
پسرعزیزم رجبعلی قربانی سلام
خدای یزدان دانا وتوانا را می ستایم وصد هزاربار شکرمیکنم که پدردیگرازسلامت پسرش یقین پیدا کرده است. پدری که بالغ بربیست و دوسال ازپسرش بی خبربوده و دیگرامیدی به زنده بودنش نداشته ، باید هم خدا را به بزرگی یاد کند.
رجب جان. هیچوقت به این فکرنخواهم کرد که 46 سال ازعمرت گذشته ، بلکه اکنون حکم پسرتازه متولد شده پدررا میمانی. پسرجان تولدت مبارک.
رجب جان. دیگرطاقت دوری شما را ندارم. کاسه صبرم لبریز شده است. نمیدانم اگرجای پدرت بودی چکارمیکردی. فقط ماندم که چگونه این باوررا دردلت ایجاد کنم.
پسرعزیزم به خدا ، به پیامبر. به آن نمازهایی که خواندی ، به آن روزه هایی که نگهداشتی ، این منم که برایت نامه می نویسم. هیج ارگانی یا نهادی دخیل نیست و خانواده ما بدون هیچ دغدغه و نگرانی واحیانا فشارازجانب نهادی راحت زندگی میکنند. تمام فرزندانم خدا را شکرازلحاظ مالی در رفاه بسرمی برند. پسرم. اواخر ماه رمضان بود که گروه انجمن نجات ازاستان با ما تماس گرفت که فیلمی ازپسرت تو سایت موجود میباشد ، اگردوست داری بیا و ببین. به خدایی که شریک ندارد ، وقتی شما را دیدم وصدایت را شنیدم حس عجیبی به من دست داد. آخرجدایی پدرو پسرمفهومی ندارد ودلیلی ندارد که پدرو مادری سالها با دسترنجشان پسری بزرگ کنند که فرسنگها با ما فا صله داشته باشد.
پسرم. این نامه ها درو غ نیست وازجانب کسی جزپدرت و خانواده ات برایت ارسال نمیشود، پس تکذ یبش معنایی ندارد.
آری نامه مینویسم وخواهم نوشت وتا عمردارم این کاررا خواهم کرد ، این حق طبیعی یک پدراست. شب پیش فیلم مصاحبه ات را نگاه کردیم ، هم خوشحال شدیم چون صدایت را پس از سالها شنیدیم ، هم ناراحت ، چون پسری به اون خوبی ونجیبی که همه اهالی به پاک بودنش شکی نداشتند ، چراکه قسمتش اینگونه شد.
رجب جان هنوزم هنوز ، آن کشتی ها ی گیله مردیت سرزبانها ست. فرزند دلبندم ییا باخودت خلوت کن وبه خدا توکل کن وازاو یاری بخواه ، چون هرکس به خدا تکه کند واورا بخواند ، بی جواب نخواهد ماند.
رجب. مادرت دست بوس شما است دلش خیلی تنگ شده ، بیا این آخرعمری ازهمدیگر حلالیت بطلبید. همه بچه ها سلام دارند. مطلب دو تا دختر دارد آزاد ، مهندس……است ، عاطفه دیپلمش را تازه گرفته ، درلاهیجان زندگی میکند. حمزه دخترش زینب فارغ التحصیل کامپیوتر، پسرش حامد سوم ریاضی است درتهران زندگی میکنند. قاسم یک دختر {سارا} کلاس سومی دارد که درکار بسازو بفروش ودرتهران زندگی میکند. حسن پیش خودمان است یک دخترکلاس دوم راهنمایی دارد {مهدیه} ویک پسرکلاس اولی {مهدی} دارد. خواهرت منیزیک دختر دررشته شیمی تحصیل میکند {کبری} ویک پسر{ابوالفضل} دارد سربازی میخواهد برود.
زیبا پسرش ناصرودخترش نرجس دررشته ریاضی تحصیل میکنند. مهیین دوتا پسر {محمدرضا و علیرضا} پنج شش ساله دارد. دخترانم همگی درتهران زندگی میکنند. خداوند حافظ جان شما باشد. خداوند نگهدارتان باشد. انشاء الله به هم خواهیم رسید.
منتظریم حتما بیا… یعقوب قربانی
اول بنام خدا ؛

دوم بنام امام علی وفرزندان و مادرشان فاطمه الزهرا ، سوم بنام فرزندم رجبعلی قربانی.
بلی، مدت 22 سال و اندی از دوری شما صبر کردم ولی دیگر طاقت شما را ندارم. شما اگربجای مادربودی که آن زحمات شبانه روزی ، از شیرخواری کودک ،نوجوانی وجوانی که روزی عصای پیری من باشد ، ولی افسوس که رفتی ومادرپیرناتوان را گذاشتی ، یادی نکردی ، این بود رسم بین مادروپسر.لذا ازشما میخواهم بیا آخرعمرمن که اگرشده یکباردیگراین چشمان ضعیف کم بین من جمال روی تورا ببینم.همچنانکه یعقوب پیامبر، جمال فرزنددلبند خود را دید ، بینا شد ، پسرم بیا ، نصیحت مادرعلیل تورا گوش کن ، از نجات صلیب سرخ بخواه ، ازبند رهایی یابی که من مادرت درپایان عمر از همدیگر حلالیت بطلبیم که خدا راضی باشد.
همچنان آن شبهای دراز تاریک سرگهواره ات نشستم لای لای گفتم که ازشما راضی باشم.
مادر پیرهفتادوپنج ساله شما – سیده زبیده سیدی

 



خروج از نسخه موبایل