خاطرات حمید رضا نجفی

خاطرات حمید رضا نجفی


مقدمه
حمید رضا نجفی فرزند افراسیاب به عنوان سرباز به جبهه ی جنگ اعزام شده بود و در سال 66 طی عملیاتی که توسط سازمان مجاهدین در منطقه ی عمومی فکه صورت پذیرفته است اسیر و پس از مدتی تحت تأثیر تبلیغات سازمان به مجاهدین می پیوندد و در عملیات فروغ جاویدان شرکت می کند.
پس از عملیات فروغ جاویدان از مجاهدین اعلام بریدگی می کند و به همین دلیل در دبس زندانی می گردد. در عملیات مروارید دوباره به مجاهدین پیوسته و در قسمت تدارکات قرارگاه اشرف مشغول به کار می شود. پس از این عملیات نیز از سازمان کناره گیری کرده که دوباره به زندان دبس منتقل و پس از مدتی به اردوگاه رمادیه فرستاده می شود و سپس در مهرماه سال 1370 از طریق مرزهای غربی وارد کشور می شود و به آغوش خانواده اش برمی گردد.
در هنگام ورود به شیراز در جریان مصاحبه های مطبوعاتی ( داخلی و خارجی) ماهیت مجاهدین را افشا می کند و به همین دلیل در مورخه 7 / 7 / 70 صدای مجاهد در مقابل گفته های وی اقدام به موضع گیری می نماید.
وی در چند نوبت اقدام به بازنویسی خاطرات خود کرده است. متن خاطرات وی به قلم خود او به رشته تحریر در آمده که از نظر می گذرد.
***
این جانب حمید رضا نجفی عضو گردان 293 زرهی اهواز، تیپ 3 دسته مخابرات در تاریخ 11 / 6 / 66 به اسارت مجاهدین در آمدم.
در تاریخ ذکر شده حدود نیمه شب من نگهبان دستگاه مخابرات بودم که ناگهان آتش باری نیروهای بعثی بر علیه نیروهای خودی شروع شد و سپس شدت گرفت. مجاهدین و عراقی ها بر روی ما آتش سنگین می ریختند و ما هم جواب شان را می دادیم و بر روی آن ها آتش می ریختیم ولی این دفعه وضعیت فرق می کرد آتش عراقی ها به حدی شدت داشت که کسی نمی توانست از سنگر بیرون بیاید. به همین دلیل با فرماندهی تماس گرفتم (چون بی سیم چی بودم) و جریان را به اطلاع آن ها رساندم ،به ما دستور داده شد، با تمام نگهبان ها تماس بگیریم و وضعیت شان را بپرسیم و این کار را کردیم. اما مجاهدین به کمک عراقی ها تمام نگهبان ها را به شهادت رسانده بودند ، با گروهان هایی که کنار ما بودند تماس گرفتیم، ولی ارتباط ما از هر طریق قطع شده بود.
فرمانده ی گروهان به من گفت: با بی سیم با پاسگاه که خط دوم بود تماس بگیرم و بگویم که آتش باری را شروع کنند چند لحظه ای از تماس ما با پاسگاه نگذشته بود که صدای فریاد یکی از سربازان که در سنگر اول سمت راست گروهان بود، به گوش رسید که گفت مجاهدین وارد خط شدند. من و یکی از نیروها از سنگر خارج شدیم ( البته تا این مطلب را شنیدیم دیگر فرصتی نداشتیم) و خیلی سریع خودمان را به سنگر فرماندهی رساندیم و به فرمانده اطلاع دادیم و خیلی سریع به سمت مجاهدین موضع گرفتیم ، در همین موقع بود که متوجه شدیم از پشت سر که سمت چپ سنگرها می شد به طرف ما تیراندازی می شود بنابراین تعدادی از بچه ها به سرعت به آن طرف موضع گرفتند. چند دقیقه ای از درگیری نگذشته بود که حلقه ی محاصره تنگ تر و تنگ تر شد تعداد ما خیلی کم بود و دیگر چاره ای نداشتیم در همین لحظه یاران رجوی خودشان را به ما رسانده بودند و از کسانی که باقی مانده بودند خواستند که خودشان را تسلیم کنند. چند ثانیه به ما فرصت دادند و ما چون چاره ای نداشتیم مجبور به تسلیم شدیم. ما 3 نفر بودیم که به محض نشان دادن خودمان به آن ها، با اسلحه رگباری جلوی پای ما بستند و سپس به فحش و ناسزاگوئی پرداختند. سپس گفتند اسلحه هایتان را روی زمین بیندازید ،ما این کار را کردیم و بعد از آن ما را به همراه نفراتی از گروهان های دیگر اسیر کردند. ( از یک گروهان فقط 32 نفر باقی مانده بودیم) 3 نفر از بچه های خودی نیز به شدت زخمی شده و بقیه هم حداقل یک ترکش خورده بودند در همان حال از ما فیلم و عکس گرفتند و سپس ما را به طرف خط عراقی ها بردند. در خط آن ها کمی که به جلو رفتیم دیدیم 6 نفر از مجاهدین به هلاکت رسیده اند، جسد آن ها را کول ما دادند تا به طرف عراق ببریم در همین موقع یکی از سربازان که هنوز به اسارت در نیامده بود به مجاهدین تیراندازی کرد و جلو آن ها را گرفت. هواداران رجوی فرصت درگیری نداشتند ،با چند آر پی جی آن سنگر را با خاک یکسان کردند. در همین حین یکی از آن ها که پشت سر همه ی ما بود به دوستانش گفت که به طرف دیگری بروند و ما را به حرکت در آورند، بین خاک ریزهای عراقی ها و خاک ریزهای ایران بودیم که آن ها 3 نفر از نیروهایی که زخم شدیدی داشتند و دیگر قادر به حرکت نبودند را رها کردند. ما [ زیر آتش بار دو طرف]، حرکت کردیم تا به خط عراق رسیدیم. تمام سربازهای عراقی از شدت آتش باری که ایران بر سر آن ها می ریخت ، به سنگرها رفته بودند و ما را از داخل هواکش های سنگر نگاه می کردند کمی ما را به جلو بردند که به نیروهای تکاور عراقی رسیدیم و ما را درازکش روی زمین خواباندند. مجاهدین و چند تکاور عراقی به سنگرهای عراقی رفتند و بعد از چند دقیقه بیرون آمدند و از تک تک ما عکس گرفتند و اسم های مان را یادداشت کردند. بعد از این کار ما را دست بسته و چشم بسته سوار ماشین کرده و بردند.
چند ساعتی در حرکت بودیم تا به یک قرارگاه رسیدیم همگی ما را در یک اتاق محبوس کردند، چند ساعتی ما را در آن جا نگه داشتند.در آن مکان دستشویی و امکان استراحت وجود نداشت و مثل دخمه ای بود و کسی با ما صحبت نمی کرد، ما باند و آب خواستیم ولی توجهی نمی کردند و خودمان زخم هایمان را با قسمت هایی از لباس های مان که پاره کرده بودیم بستیم. از آن جا ما را به محل دیگری منتقل کردند، قرارگاه کوچکی بود ولی بیش تر به یک شکنجه گاه شبیه بود. ما را نزدیک 22 روز در یک اتاق نگه داشتند و مرتب بازجویی و فیلم برداری می کردند. مصاحبه ها اجباری بود، حتماً باید هر اسیر در آن شرکت می کرد و حق نداشت مطلبی جز بدگوئی و اهانت به سران حکومت ایران ابراز دارد. در این مصاحبه ها در درجه اول، از درجه دارها استفاده می کردند و علت آن این بود که در تبلیغات شان بیش تر مؤثر باشد. در مدت 22 روز در یک اتاق بودیم. لباس های ما را گرفتند و گفتند که این لباس ها را چون متعلق به رژیم است آتش می زنیم و بعد به ما لباس نو دادند. در این اتاق فقط روزی 3 دفعه می توانستیم به دستشویی برویم و ساعت 7 شب که برنامه ی مجاهد از تلویزیون عراق پخش می شد برای ما تلویزیون می آوردند و مجبور بودیم برنامه هایشان را ببینیم در برنامه ها اخبار و سرود پخش می کردند و از عملیات هایی که انجام داده بودند می گفتند. اگر می دانستند که کسی اطلاعات بیش تری دارد و نمی گوید او را از بقیه جدا می کردند و با شکنجه های روحی و جسمی که به او می دادند وادارش می کردند که هر چه دارد بگوید.
بعد از این که در آن محل کارشان تمام شد، ما را به زندان بردند، آن جا تعداد دیگری نیز زندانی بودند و چون زندان نزدیک شهر دبس بود ما اسم زندان را دبس گذاشته بودیم. ولی مجاهدین به آن جا مهمان سرا می گفتند ما را در اتاق ها، قسمت بندی کردند که در هر اتاق( 4 × 3 ) ده الی 12 نفر زندگی می کردیم و هنگام استراحت چپ و راست می خوابیدیم تا با پا به سرو کله هم دیگر نزنیم. فردای آن روز ما را جمع کردند و کارهای روزانه ای که باید انجام می دادیم گفتند اگر کسی شغلی داشت مثل جوشکاری و کارهای فنی او را بر سر فعالیتی که وارد بود می گذاشتند و اگر کسی شغلی نداشت او را به بیگاری یا نظافت و یا ظرفشویی می بردند و هر روز از ساعت 7 صبح تا بعد از ظهر ما را به بیگاری می بردند و اگر کسی هم نمی خواست برود خودش را به مریضی می زد، ولی ان ها به در اتاق می آمدند و آن قدر از او سئوال می کردند که طرف مجبور می شد برای رهایی از بازجویی های آن ها تن به بیگاری دهد. بعد از ظهر کار تمام می شد. بعد از ساعت کار هم یک روز نشست مطالعاتی داشتیم و روز دیگر نشست اجرایی.
نشست مطالعاتی به این صورت بود که هر مجاهد ده الی بیست اسیر را در یک اتاق جمع می کرد و از کتاب های خودشان می آورد [ این کتاب ها بیش تر راجع به نام و زندگی نامه ی کشته هایی بود که داده بودند ] و به تک تک بچه ها می دادند و به اجبار باید مثل سر کلاس درس آن را بلند بلند می خواندیم. چند نفری بودیم که گفتیم سواد درست و حسابی نداریم و نمی توانیم درست بخوانیم ولی به ضرر خودمان تمام شد چرا که مارا جلوی جلسه می بردند و همیشه با زور کتاب ها را به ما می دادند تا بخوانیم و هفته بعد همان کتاب را که خوانده بودیم از ما می پرسیدند و اگر تنبلی می کردیم به شدت مورد سرزنش قرار می گرفتیم و مارا جلو جمع تحقیر می کردند.
نشست اجرایی: به این شکل بود که در محلی جمع می شدیم و کارهایی را که باید فردا انجام دهیم به ما می گفتند بعد از آن اگر فرصتی دوباره ما را به سر کار می بردند و اگر که وقتی نبود برنامه تلویزیونی مجاهد شروع می شد و تلویزیون را روشن می کردند.
چند ماهی به همین ترتیب گذشت، چند سری از اسرا رابه مناسبت های مختلف مثل عید نوروز یا تولد پیامبر صلی ا… علیه و آله آزاد می کردند و البته کسانی را آزاد می کردند که می دانستند تحت تأثیر بمباران تبلیغاتی آن ها قرار گرفته و خواهند پیوست، یعنی از کارهایی که اسرا می کردند مشخص بود چه کسی گول مجاهدین را خورده و چه کسانی هنوز مقاوم هستند و برخی از روی ناچاری تن به همکاری می دادند و کسانی هم بودند که نامه ی کتبی می نوشتند و به مجاهدین می دادند که اگر آزاد شدیم می خواهیم اینجا بمانیم و مجاهدین هم معمولاً برای تبلیغات ، این افراد را که می دانستند در نهایت به آن ها می پیوندند آزاد می کردند. دو گروه را که آزاد کردند من در آن جا بودم و دیدم.
یادم هست چند روزی قبل از عملیات فروغ جاویدان بود که یک شب در حالی که تعداد زیادی از مجاهدین در محوطه ی اردوگاه حاضر بودند همه ی اسرا را جمع کردند ما فکر کردیم که احتمال آزادی وجود دارد. مدتی گذشت و فرمانده ی اردوگاه داخل محوطه آمد و پشت میکرفن قرار گرفت و بعد از کمی صحبت گفت که ما از این به بعد کسانی را آزاد می کنیم که با ما در یک عملیات شرکت کنند. یک عملیات به نفع ما و بعد هم آزادی و اگر کسی در عملیات های ما شرکت نکند همین جا در زندان پیش ما می ماند حتی اگر ده سال هم بگذرد او را نگه می داریم. این را گفت و رفت و صبح آن روز اسرا شروع به اسم نوشتن کردند و هیچ کس فکر نمی کرد که واقعاً اسرا را به صحنه عملیات ببرند.
در خصوص نحوه ی رسیدگی به اسرا در اردوگاه از لحاظ پوشاک و غذا تنها به خاطر این که بتوانند به نفع خودشان تبلیغات کنند، به اسرا می رسیدند. مثلاً موقع غذا دادن در یک سالن بزرگ که میز و صندلی چیده بودند به اسرا غذا و نوشابه می دادند و در همان حال فیلم برداری می کردند و در تلویزیون عراق پخش می شد و اسرایی که در دست عراقی ها بودن حسرت می خوردند. پس از نشست فوق و اعلام این که دیگر بدون شرکت در عملیات به نفع مجاهدین آزادی وجود ندارد ، همه چیز قطع شد دیگر به کسانی که مریض بودند اهمیت نمی دادند و از نظر غذا و پوشاک ، رسیدگی نمی کردند و هر ماه یک برگ کاغذ می دادند تا برای خانواده مان نامه بنویسم که شاید خود من حدود هشتاد نامه نوشتم ولی تنها سه الی چهار فقره از این نامه ها به دست خانواده ام رسیده است. نامه ها به این صورت ارسال می شد که اگر از مجاهدین در نامه زیاد می نوشتی و تعریف می کردی، ممکن بود که نامه ات را بفرستند ولی اگر می دیدند که چیزی به طرفداری آنان ننوشته ای همان پشت در زندان، نامه ها را پاره می کردند.
یکی دو روز گذشت که تقریباً نصف اسرا از روی ناچاری به این امید که بعد از عملیات آزاد شوند برای آن اسم نوشتند و نیم دیگر آنان زیر بار نرفتند و گفتند که ما اسیر جنگی هستیم بر اساس چه قوانینی باید به اجبار در جنگ به نفع شما شرک کنیم و اگر کشته و زخمی بشویم مسئولیت آن به عهده کیست که البته با این افراد کم کم با تهدید و شکنجه های روحی جلو آمدند و تعدادی هم به این طریق به آن ها پیوستند. یک روز صبح بود که یکی که مسئول آشپزخانه بود به همراه دو تن دیگر آمدند و شروع به فحش و ناسزاگویی کردند و گفتند که ما این زندان را با اسرای موجود در آن با خاک یکسان می کنیم، و دور تا دور این دیوارها تی ان تی کار گذاشته ایم و همه جا را منفجر می کنیم و درهمین حین یک قبضه دوشکا نیز بالای درب ورودی کار گذاشتند و غذا را نیز قطع کردند و با این کار تعدادی دیگر به خصوص بیش تر درجه دارها و خود من به آن ها ملحق شدیم.
بعد از این که اسم نوشتیم ما را به بیرون از زندان برده و به ما لباس دادند سپس مارا به قرارگاه اشرف بردند و از دبس تا قرارگاه فوق سه ساعت فاصله بود. قرارگاه نزدیک شهر بغداد قرار داشت. همان شب ما را گروه بندی کردند و مسئولیت های ما را گفتند. یک کوله آر پی جی به من دادند که گفتم نمی توانم این همه گلوله آر پی جی را حمل کنم و آن مجاهد نیز کوله آر پی جی را به دیگری داد و یک کلاش به من داد و گفت که، تو کمک آر پی جی زن هستی و من را در تیپ 200 سازماندهی کردند. تیپ 200 مأموریت داشت که نخست وزیری را در پایتخت به تصرف در آورد. نحوه ی عملیات به این صورت بود که عراقی ها شروع عملیات را با آتش بار آغاز می کردند و درخط مرزی مستقر می شدند و تیپ بعدی جلو می رفت، بعد از این که مسئولیت های تیپ ها را مشخص کردند به همه تعدادی پارچه سفید دادند تا برای خودشان بازوبند درست کنند تا در عملیات بتوانند هم دیگر را بشناسند بعد از آن گفتند که استراحت کنید که صبح زود ستون حرکت می کند. مقداری باند و چسب نیز به هر نفر دادند من چون از زندان دبس با پوتین بودم و تا آن موقع پوتین پایم را زده بود و حسابی خون می آمد، مقداری باند روی زخم پایم پیچیدم. صبح زود همه را صدا زدند و موقعیت های هر نفر را در ستون ( ماشین هایی که ایستاده بود) مشخص کردند و منتظر شدند تا عراق آتش بار را شروع کند و بعد آن ها عملیات را شروع کنند. بالاخره دستور حرکت ستون را دادند و ستون اعم از ماشین های خالی و پر به حرکت در آمد. از خط مرزی ایران و عراق گذشتیم عراقی ها خط را گرفته بودند و مقداری هم وارد خاک ایران شده بودند و تیپ های مجاهدین هم به نوبت جلو می رفتند و مستقر می شدند تا تنگه حسن آباد پیشروی کردند. در تنگه با مقاومت ارتش ایران و مردم روبرو شده و هر تیپ که به تنگه حسن آباد می رفت نابود می شدند همه تیپ هایی که قبل از ما به تنگه رفته بودند نابود شدند به همین دلیل تیپ 200 را برای تصرف تنگه آماده کردند نزدیکی های ظهر بود که تیپ 200 برای گرفتن تنگه حرکت کرد و همین که از تنگه چارزبر به پائین رفت، توپخانه و کاتیوشای نیروهای ایرانی شروع به آتش سنگین روی تیپ نمود، جهنمی ساختند که مجاهدین فکرش را نمی کردند و آتش به حدی شدید شد که دستور دادند همه از ماشین ها پیاده شوند ،و به صحراهای اطراف جاده بروند و پناه بگیرند. نیم ساعتی گذشت وقتی که دیدند از این بیش تر نمی توانند جلو بروند دستور عقب نشینی دادند دوباره تیپ 200 به تنگه ی چارزبر برگشت و گفتند که باید هوا تاریک شود تا بتوانیم به جلو برویم. کم کم هوا تاریک شد و تیپ 200 حرکت کرد و به نزدیکی های تنگه حسن آباد رسید و به علت اتش زیاد نیروهای ایرانی جاده بسته بود بنابراین دستور دادند که همه پیاده شوند و در صحراهای کنار جاده پناه بگیرند و همه زمین گیر شدند وقتی از همان جا تنگه را مشاهده کردم دیدم آتش شدید است و به خودم گفتم که این ها چقدر احمق هستند و بی خودی همه را به کشتن می دهند. حسابی ترسیده بودم البته نه من بلکه تمامی افراد حاضر در صحنه هم از ترس نمی دانستند، چکار کنند و هر لحظه دعا می کردند که فرماندهی دستور عقب نشینی بدهد. هم من که برای آزادی، نه درگیری یا کشته شدن آمده بودم و هم اسرایی که به آن ها پیوسته بودند اصلاً فکر نمی کردند که از ما، در عملیات استفاده بکنند. وقتی که این وضع را دیدم به فرمانده گروه گفتم که من دیگر با شما نمی آیم و می خواهم به عراق برگردم و او چون دید من دیگر هیچ راهی ندارم به حرف من اهمیت نداد و حتی می توانست همان جا مرا بکشد و چون روحیه خودش را از دست داده بود ، ممکن بود که به هر کاری دست بزند، بنابراین جواب مرا نداد و من هم منتظر فرصت بودم که برگردم فرصتی به دستم آمد و تمام تجهیزات را گذاشتم و از کنار تیپ 200 به طرف عقب حرکت کردم، در بین راه که از تیپ می گذشتم زن ها و مردهای مجاهدین به من می گفتند که کجا می روی باید از این طرف برویم من هم چون جوابی نداشتم گفتم که می خواهم از داخل ماشین گلوله آر پی جی بیاورم و همین جور که به طرف جاده می رفتم آه و ناله مجاهدین که زخمی شده بودند و در اطراف افتاده بودند به گوش می رسید و به خاطر حجم آتش زیاد هیچ کس جرأت کمک به آن ها را نداشت و امکاناتی هم نداشتند تا بتوانند آن ها را نجات بدهند. در همین حین چند تن از اسرا را دیدم که در کنار جاده هستند پیش آن ها رفتم و باهم تصمیم گرفتیم برای این که کشته نشویم به عقب برگردیم و کاری به مجاهدین نداشته باشیم. از کنار جاده که در زمین های مجاور آن گندم کاشته بودند شروع به حرکت کردیم به تنگه چارزبر رسیدیم ستون مجاهدین در جاده بود و همه آن ها به خاطر اتش سنگینی که نیروهای ایران روی ستون می ریختند به صحراهای کنار جاده پناه برده بودند و به خاطر این که کسی به ما چیزی نگوید از داخل ستون ( که کسی نبود) حرکت می کردیم و حتی در صورتی که ما را می دیدند می توانستیم بگوییم و وانمود کنیم که قصد داریم از داخل ماشین ها مهمات برداریم. همین طور به عقب برمی گشتیم نزدیکی های صبح بود با توجه به این که یک شب در راه بودیم هنوز ستون مجاهدین تمام نشده بود که دیدیم همه دارند به طرف ماشین ها می آیند وقتی که نزدیک شدند گفتند که همه جمع شوند و سوار ماشین ها بشوند و دستور عقب نشینی دادند. دیگر از مجاهدین چیزی باقی نمانده بود و ما چون دیدیم که می خواهند به عراق برگردند ما هم سوار ماشین شدیم. البته فرماندهان مجاهدین قبلاً این کار را کرده بودند و فرار را بر قرار ترجیح داده و به عراق برگشته بودند تعدادی از ماشین هایی که مانده بود به عقب برگشت مقداری به طرف عراق حرکت کردند و دوباره با نیروهای ایران درگیر شدند. مجاهدین در محاصره افتاده بودند و راهی برای فرار نبود. حلقه ی محاصره تنگ و تنگ تر می شد و وقتی دیدند راه دیگری ندارند گفتند که هر کس می تواند سوار ماشین شود و به طرف عراق فرار کند و ما هم داخل گندم ها درازکش بودیم تا این که ماشین ها روشن شد.سوار شدیم البته راننده ها اجازه این که کسی بخواهد سوارشود را به کسی نمی دادند و هر کس که می توانست همین جور در حال حرکت سوار ماشین می شد و هر کس نمی توانست همان جا کشته می شد. هر طوری بود سوار یکی از ماشین ها شدم، راننده آن یک زن بود. نوع ماشین تویوتا بود و همین طور از میان حجم سنگین آتش نیروهای اسلام به طرف عراق حرکت کرد و چون جاده بسته بود به بیابان زد و از بس ترسیده بود دیگر دست خودش نبود از تپه و جوی ماشین را می برد تا شاید بتواند از حلقه ی محاصره فرار کند. چند نفری که عقب بودند در همان بین راه کشته یا زخمی شدند به یک شهر رسیدیم که فکر می کنم اسمش اسلام آباد بود آن جا مجاهدین که توانسته بودند خودشان را از درگیری نجات دهند ، مستقر بودند در اسلام آباد چند ماشین بود که زخمی ها را به عراق می برد و هر کسی که می توانست روی پایش بایستد را دوباره به صحنه درگیری می بردند و من که دیدم دوباره می خواهند مرا برگردانند به طرف زخمی ها رفتم تا شاید بتوانم خودم را همراه آن ها به عراق برسانم یکی یکی زخمی ها را بررسی و معاینه می کردند و سوار ماشین می کردند و من چون پایم را پوتین زده بود و قبلاً آن را باند پیچی کرده بودم به آن ها گفتم که پایم ترکش خورده و نمی توانم راه بروم. مسئول بازرسی پایم را نگاه کرد و گفت که برو سوار ماشین شو ، یک اسیر دیگر که پشت سر من بود به او گفت که موج مرا گرفته ولی مجاهد به او گفت که تو هنوز می توانی روی پایت بایستی و تو باید به صحنه درگیری برگردی در همین حین ماشین زخمی ها پر شد و به طرف عراق حرکت کرد. در جاده هواپیماهای نیروهای اسلام، ماشین ها را به شدت بمباران می کردند به خط مرزی رسیدم آن جا نیروهای عراقی و مجاهدین ایستاده بودند و زخمی ها را به بیمارستان می بردند و یک یک معالجه می کردند و نوبت به من رسید به خودم گفتم که اگر باند پایم را باز کنند می فهمند که دروغ گفته ام و ممکن است برایم بد شود. پاچه شلوارم را پایین انداختم و رفتم پیش دکتر عراقی که همراه او یکی از مجاهدین بود و ترجمه می کرد گفتم که موج مرا گرفته و چیزی نمی فهمم و خود را به حالت موجی زدم دکتر عراقی مرا معاینه کرد و مقداری قرص و سوزن داد ،مرا به پشت بیمارستان بردند. زخمی ها در آن جا بودن و بچه های مجاهدین به زخمی ها خوراکی می دادند و از آن جا ما را به قرارگاه اشرف بردند، به غیر از مجروحین کسی در آن جا نبود. چند روزی در آن جا ما را نگه داشتند ، باقیمانده مجاهدین هم آمده بودند. بعد از چند روز گفتم که می خواهم به ایران برگردم، یکی دو روز گذشت و اسرائی را که می خواستند به ایران برگردند به زندان دبس بردند.
زندان دبس 3 بند داشت بند 100 ،بند 200 و بند 300 ، و وقتی که ما را به زندان دبس بردند در بند200 زندانی شدیم و بعد فهمیدیم که تعدادی از اسرایی که در عملیات فروغ شرکت نکرده اند در بند 100 زندانی هستند. چند روز گذشت و ما منتظر آزادی بودیم و در طی این چند روز مجاهدین به بند 300 می آمدند و با تک تک ما صحبت می کردند و به ما می گفتند که شما در عملیات بر علیه رژیم شرکت کرده اید، حالا پایتان به ایران برسد شما را اعدام می کنند همان لب مرز شما را می کشند بنابراین با توجه به این که ما تجربه ای نداشتیم و حسابی ما را از پاسداران ترسانده بودند ترسیدیم که به ایران برگردیم، تعدادی هم گفتند که اگر ما رااعدام کنند در خاک ایران عزیزمان هستیم و در ان جا کشته می شویم ولی این جا معلوم نیست چه به سرمان بیاید و به ایران برگشتند و همین که کسی می گفت که می ترسم به ایران برگردم خیلی سریع او را به بند 300 می بردند تا با اسرای دیگر تماس نگیرد و پشیمان شود، وقتی اسرایی که در عملیات شرکت کرده بودند را آزاد کردند به بند 300 نزد ما آمدند و گفتند که تقاضای شما چیست؟ ما گفتیم می خواهیم پناهنده شویم. ان ها در جواب یک روز به ما می گفتند که ما کسی را پناهنده نمی کنیم، یک روز دیگر می گفتند دنبال کار شما هستیم. همین طور گذشت تا یک روز به ما گفتند که شما می توانید تا وقتی که کار پناهندگی تان درست شود پیش ما کار کنید و غیره و ما هم چون روحیه نداشتیم و از همه چیز سیر شده بودیم و به دلیل سختی ها و شکنجه های روحی و جسمی که به ما داده بودند و داخل بند را نمی توانستیم تحمل کنیم گفتیم که ما می آییم ولی به شرطی که از زندان دبس ما را به جای دیگری نفرستید و تقریباً مدت 2 الی 3 ماه در زندان دبس پیش مجاهدین بودیم و دیدیم که خبری از پناهندگی نیست پیش فرمانده ی زندان دبس رفتیم و گفتیم که می خواهیم تا وقتی که کارمان درست شود به بند برگردیم و او هم به یکی از مجاهدین گفت که لباس هایشان را بگیرید و آن ها را به داخل بند بفرستید چون کسی که از آن ها می برید و وارد بند می شد دیگر به چشم دیگری به او نگاه می کردند و کسی حق تماس به کسانی که بریده بودند را نداشت، چندسالی گذشت و ما همین طور در بند بودیم و دیگر هیچ امیدی نداشتیم تا این که 2 نفر از بچه ها که پیش ما بودند می خواستند فرار کنند به اسامی غلام و منصور پشنگ. هر یک از زندانیان که به خاطر بیماری او را به شهر می بردند ( مثل من که برای زخم معده ام به شهر بردند) به آن ها کمک می کردیم که مثلاً شهر از کدام طرف می رود و چند ساعت است.
یک روز صبح گفتند که بچه ها فرار کرده اند و مجاهدین داخل بند آمدند و از ما سئوالاتی کردند و ما هم جواب درستی به آن ها ندادیم و رفتیم. پس از چند روز ناگهان درب بندباز شد و بچه هایی را که فرار کرده بودند به داخل بند آوردند و گفتند که هر کس بخواهد با آبروی ما بازی کند او را با شدیدترین وضع از بین می بریم و تهدیدهای دیگر، آن دو اسیر را به انفرادی بردند بعد از چند روز تصمیم گرفتیم که اعتصاب غذا بکنیم تا برای ما کاری بکنند و قبل از اعتصاب غذا گفتیم که ما را به ایران بفرستید و آن ها در جواب به ما گفتند که شما نمی توانید به ایران بروید چون که ما به عراق نمی توانیم بگوییم که خط را باز کن که می خواهیم 10 نفر را وارد ایران کنیم. اسرایی را که در بند نزد ما بودند در جریان گذاشتیم و تقریباً 20 نفری موافق به اعتصاب بودند چون همه مریض بودند و خود من زخم معده داشتم اعتصاب را شروع کردیم و هر روز که مجاهدین غذا در پشت درب می گذاشتند فقط کسانی می رفتند غذا می گرفتند که در اعتصاب شرکت نکرده بودند و ما هم گفتیم تا وقتی که کار ما را درست نکنید ما به اعتصاب ادامه می دهیم. 3 روز گذشت تعدادی از مجاهدین وارد بند شدند وقتی که نزدیک شدند فهمیدیم که این ها از قرارگاه اشرف آمده اند و آن هایی را که اعتصاب کرده بودند در یک سالن جمع کردند و با ما صحبت کرده صدای ما را ضبط کردند و می نوشتند ما همه چیز را به آن ها گفتیم که ما را برای آزادی به عملیات بردید و بعد از عملیات ما را ترسانده و نگذاشتید به ایران برگردیم و قول درست شدن پناهندگی را نیز که داده بودید عملی نکردید و حالا هم که می گوئیم ما را به ایران بفرستید می گویید که نمی توانیم، پس تکلیف ما را مشخص کنید.
بعد از این که کارشان با ما تمام شد رفتندو فردای آن روز یکی دو تا از پیروان رجوی که اسم یکی از آن ها کاظم بود با فرم هایی که می گفتند فرم پناهندگی است به اردوگاه آمده و یک یکی ما را صدا می زدند و به یک اتاق می بردند و از ما می پرسیدند که اگر پناهنده شدی در آن جا چه کمکی به سازمان می کنید و ما چون می خواستیم از دست آن ها نجات پیدا کنیم هر چه می گفتند قبول می کردیم بعد از این که فرم ها را پر کردیم فکر کردیم که این بار حتماً دنبال کار ما هستند و به ما گفتند که می توانید از امروز اعتصاب تان را بشکنید. دیگر کارتان درست شده و ما هم دوباره گول آن ها را خوردیم و اعتصاب مان را شکستیم. چند ماهی گذشت و فهمیدیم همه این ها دروغ بده تا یک روز صبح، که گفتند عراق کویت را گرفته است. بعد از چند مدت هواپیماهای امریکا به شدت عراق را بمباران می کردند. زندان دبس هم در شمال عراق بود و همه مردم آن جا کرد بودند یا ترک، کردهای عراق هم بر علیه صدام شورش کرده بودند و چند شهر راهم گرفته بودند.
یک شب تقریباً نیمه های شب بود که کردها با آتش سنگین داشتند به زندان دبس نزدیک می شدند طوری که از داخل محوطه بند آتشباری را که می ریختند قابل رؤیت بود. مجاهدین داخل بند آمدند و گفتند فقط هر نفر یک پتو بردارد و بیاید سوار ماشین شود و افرادی که در انفرادی بودند را رها کردند و در آن موقع نفهمیدیم چه به سر آن ها آمد. زندان دبس اتاق هایی داشت به اندازه های 4 × 3 که در هر یک از این اتاق ها 10 الی 12 نفر نگه داری می شد و امکانات خنک کننده و گرم کننده وجود نداشت و یک سال اول هیچ کس حق بیرون آمدن از اتاق را نداشت حتی برای دستشویی، فقط موقع بیگاری حق داشتیم از اتاق بیرون بیاییم بعد از این که مجاهدین دیدند کردهای عراقی به زندان دبس نزدیک می شوند ما را سوار ماشین کردند و زندان را تخلیه کردند و به قرارگاه اشرف بردند وقتی که وارد اردوگاه شدیم هیچ کس آن جا نبود همه به زمین کفری رفته بودند تا از بمباران هوایی در امان باشند و ما هم چون دیدیم کسی در قرارگاه نیست به فکر فرار افتادیم. اما مجاهدین پیشنهاد پیوستن مجدد را به ما دادند البته می خواستند از ما کار بکشند چون تمام نیروهای خودشان به زمین کفری رفته بودند می خواستند از ما برای تدارکات استفاده بکنند و به اجبار از ترس کشته شدن در بمباران هواپیماهای امریکایی به آن ها پیوستم، بعد از چند روز گفتند که عملیاتی را شروع کرده اند به اسم عملیات مروارید و شهرهایی را که عراق به تصرف خودشان در آورده بودند با چه فجایعی از آن ها پس گرفتند و در همان شهرها مستقر می شدند. و ما هم قسمت تدارکات بودیم تا فرصتی برای فرار پیدا کنیم. برای مهمات بار زدن کارگرهای سودانی آورده بودند که ما به آن ها غذا می دادیم، یکی از بچه ها که با ما بود با سودانی ها دوست شده بود. ماشین حمل گوشت تحویلش داده بودند و قرار شده بود که وقتی می خواهد برود گوشت بیاورد ما در یخچال پنهان بشویم، و سپس او ما را به بغداد ببرد که متأسفانه موفق به فرار نشدیم و دوباره گفتیم می خواهیم به زندان دبس برگردیم مدتی ما را در قرارگاه اشرف نگه داشتند و کمی که اوضاع ساکت شد ما را دوباره به زندان دبس بردند و چون در قرارگاه اشرف نمی توانستند زندانی ها را نگه دارند مدتی در زندان های عراق بودیم و بعد ما را از آن جا به اردوگاه رمادیه بردند و به محض این که مارا پیاده کردند، رفتند. پیش از این از اردوگاه رمادیه برای پناهندگان استفاده می کردند و به جز ما تعدادی کرد عراقی نیز در آن جا بود. چون مجاهدین با آن ها درگیر شده بودند و شهرهایی را که کردها به تصرف خودشان درآورده بودند گرفته بودند، به همین دلیل این کردها تشنه ی خون مجاهدین بودند. ما در آن اردوگاه ناآشنا بودیم و کسی هم با ما حرف نمی زد. همه فکری کردند که ما از مجاهدین هستیم ولی وقتی که به آن ها گفتیم ما اسیر مجاهدین بوده ایم گفتند باید چکار بکنیم و کجا باید برویم و چه طور جیره غذایی بگیریم. نیروهای سازمان ملل هم به آن اردوگاه می آمد یک بار موقعی که به آن جا آمدند پیش آن ها رفتیم تا جیره غذایی بگیریم. گفتیم که ما می خواهیم از عراق خارج بشویم و سازمان ملل هم لیست چند کشور را به ما پیشنهاد کرد فرم هایی نیز پر کردیم و گفتند که منتظر باشید تا به شما اطلاع دهیم، درآن اردوگاه آزاد بودیم. دور اردوگاه سیم خاردار و درب ورودیش دو نگهبان عراقی داشت و کرد های عراقی برای کار به شهر رمادیه ،که نیم ساعت راه بود می رفتند و شب ها بر می گشتند و ما هم با کردها دوست شدیم و گفتند که شما می توانید بیایید و کار کنید، چند تا از بچه ها که عرب و کرد بودند رفتند کار پیدا کردند و شب ها بر می گشتند تا تصمیم گرفتیم که به شهر رمادیه برویم تا از آن جا به ایران یا کشورهای دیگر برگردیم. سازمان ملل ماهانه به ما 40 دینار پول می داد و از روزی که ما را به اردوگاه آورده بودند 8 الی 10 روز می گذشت چند تن از اسرا خواستند از رودخانه یی که بین کشور عراق و اردن بود فرار کنند، ولی موفق به این کار نشدند زیرا آب آن ها را برد و خفه شدند و ما هم چون وضعیت جغرافیایی عراق برایمان مشخص نبود و در هر لحظه امکان داشت دوباره ما را به اردوگاه دبس برگردانند، در نتیجه هیچ کاری نمی کردیم.
چند نفر از کردهای عراقی در رمادیه بودند که کار قاچاق می کردند و با مینی بوس به شهر کلارک که کنار مرز ایران بود می رفتند و کردها را از این طریق به ایران می فرستادند ، ما با آن ها دوست شدیم.گفتند که نفری 80 دینار از شما می گیریم و شما را به کلارک می بریم تا یک شب همگی ما را سوار یک مینی بوس کردند و حرکت دادند تا ساعت 5/5 صبح مینی بوس به حرکت خود ادامه داد، بعد ایستاد و گفت که باید تا ساعت 6 این جا بمانیم مثل این بود که می خواستند نوبت پستی که با آن ها هم دست بود، برسد. ساعت 6 حرکت کردیم و به بازرسی رسیدیم و سرباز عراقی آمد داخل مینی بوس و نگاهی کرد و بدون این که چیزی بگوید رفت و مینی بوس حرکت کرد تا به شهر کلارک رسیدیم در آن شهر همه کردها مسلح بودند به محض توقف، کردها دور ماشین جمع شدند و ما را گرفتند، چون فکر می کردند که ما از مجاهدین هستیم. ( کردها بر علیه صدام شورش کرده بودند و مجاهدین مزدور عراق شده بودند) تنها چیزی که ما را نجات داد کارت صلیب سرخ بود که به آن ها نشان دادیم، ما را سوار ماشین کردند و به بیابان بردند تا به یک روستا رسیدیم. آن جا یکی دو ساعت ما را نگه داشتند و نزد مسئولین خود رفته و جریان را گفتند و بعد که نزد ما آمدند گفتند که شما را به مرز ایران می بریم.
ما را پیاده کرده و پیاده حرکت کردیم. دو تا از کردها ما را از چند کوه و دشت رد کرده و تحویل دوتای دیگر می دادند به همین صورت ما را به خط مرزی ایران رساندند و گفتند که مستقیم که بروید به ایران می رسید. ما هم راه را ادامه دادیم تا به یک سنگر ایرانی رسیدیم جریان را به نگهبان سنگر گفتیم و او هم با بی سیم تماس گرفت و چند ماشین سپاه آمد و ما همین که سپاهیان را دیدیم به علت تبلیغات مجاهدین که ما را از سپاهیان و پاسداران رژیم ترسانده بودند گفتیم که ما را می کشند اما زمانی که آن ها جلو آمدند مثل این که ما را از قبل می شناختند و انگار که هم سنگرمان بودند، با روی خوش از ما استقبال کردند ،طوری که در آن لحظه برای ما باورکردنی نبود و سپس ما را به یکی از شهرهای مرزی ایران آوردند.
 
خروج از نسخه موبایل