به بهانه پاسخ به یک مطلب اهانت آمیز از طرف رجوی ها

لیلا کیوکان، دختر رحیم کیوکان، از درد و رنج 40 ساله خود می گوید

خانم لیلا کیوکان، کوچکترین فرزند رحیم کیوکان (اسیر در اردوگاه فرقه رجوی در آلبانی)، مطلب زیر را در اختیار انجمن نجات قرار داد و درخواست نمود از آنجا که هیچگونه راه ارتباطی با پدرش ندارد جهت اطلاع وی و اطلاع عموم در سایت نجات درج گردد. متن مطلب به قرار زیر است:

به بهانه پاسخ به یک مطلب اهانت آمیز از طرف رجوی ها

امروز 13 فروردین ماه 1400 است. به واسطه درگیری ذهنی که رجوی ها برایم به وجود آورده اند نتوانستم در روز سیزده بدر کنار خانواده ام باشم و با خودم کلنجار می رفتم که چرا می باید سالیان متمادی بی دلیل از نداشتن مهر پدری رنج ببرم و چگونه می شود از این تراژدی غمبار و دردناک خلاصی پیدا کنم.

ای کاش می توانستم امروز مثل تمام آدم های دیگر در کمال آرامش با قلمم روایتگر زیبایی بهار برای عزیزانم باشم و مشغول نوشتن در خصوص نوروز می بودم، اما صد حیف که همیشه در تمام آغازها و در تمام پایان ها پر از حسرت بودم و هستم و آن چیزی نیست جز حسرت 40 ساله نداشتن سایه پدر.

مشغله ذهنی که در این روز و روزهای پیشتر درگیر آن بودم مطلب اهانت آمیز رجوی ها (منتسب به شخصی به نام آرمان نفیسی در سایت رسوای موسوم به ایران افشاگر) در مورد من بود. البته؛ این اهانت ها برآمده از ایدئولوژی کثیف و ضد انسانی تشکیلات مخوف مسعود و مریم رجوی است و چیزی از اعتبار شخصیتی و هویتی من کم نکرد و نمی کند. بلکه در راهی که گام نهاده ام عزمم راسخ تر شد.

وقتی نامردمانی را می بینی که از درد تو اسباب مزاح و شوخی و تمسخر فراهم می کنند و از پاسخگویی به طرز احمقانه ای طفره می روند مصمم می شوی که هرگز از پای ننشینی و ندای حق طلبانه خود را به گوش دنیا برسانی.

خدا را شاکرم که من توانستم برای اولین بار در یک دادگاه بین الملل علیه فرقه رجوی، پشت تریبون قرار بگیرم و بگویم:

“من به عنوان کسی که در دوران طفولیت پدرم را از دست دادم و طی این سالیان در حالی که می دانم کجا اسیر است حتی صدای او را نشنیدم، سؤالم از مجامع حقوق بشری این است که چرا به وظایف قانونی خود عمل نمی کنند و با این فرقه برخورد نمی نمایند. در حالی که تنها یادگار من از پدرم یک قاب عکس دردناک و چهره بهت زده مادرم است که نشان از آواری دارد که برسر ما خراب شده است و با تمام احساسم باید بگویم که خلق من هستم که هرگز صدای پدرم را نشنیدم.”

برای دانلود اینجا را کلیک کنید.

امروز از دردم، از حسرتم، از خانواده‌ ام و از خودم می نویسم. شاید تلخِ تلخ باشد اما هست و وجود دارد و واقعیتی بس غریب و دردناک است که 40 سال بر تمامیت زندگی مان سایه انداخته است.

باید تأکید کنم که نوشته من جوابیه به کسانی نیست که می خواستند با سفسطه و مغلطه مرا مورد تمسخر قرار دهند و بخندند و احساس من و خانواده ام را به شرط بندی بکشانند و برایش جایزه تعیین کنند زیرا هر آنچه که گفتند سزاوار و شایسته نویسنده و رهبرمفلوکش می باشد و بس …

به اباطیل رجوی ها ذیلاً توجه فرمایید:
“… لیلا خانم می گوید که به مدت «چهل سال» «تلاش ‌های متعددی» برای ارتباط با پدرشان به عمل آورده اند که بی ‌نتیجه مانده است. اگر اینجانب خیالاتی نشده باشم و واقعاً الآن در سال ۱۳۹۹ به سر می‌ بریم، معنی این حرف این است که سرکار لیلا خانم از سال ۱۳۵۹ به دنبال وصل ارتباط با پدرشان بوده اند. بگذریم از این که در سال ۱۳۵۹ مجاهدین خلق هنوز به طور علنی در شهرهای ایران حضور و فعالیت داشتند و به نظر نمی ‌رسد که ایشان در آن سال مشکلی برای دیدن ابویشان داشته باشند (و ما از این تناقض می ‌گذریم)، سؤالی که باقی می‌ ماند این است که لیلا خانم در چه سالی دو ساله بوده و از چه سنی دنبال ارتباط با پدرش بوده؟ به دوستداران بازی های ریاضی که به این سؤال پاسخ بدهند، یک جایزه نفیس تعلق می‌ گیرد.”

در خصوص این واکنش رذیلانه رجوی ها از قول یکی ازاعضای نگون بخت فرقه، باید بگویم که از این بابت خیلی هم خوشحالم، چرا که سران فرقه رجوی نتوانستند پدر اسیرم را متقاعد کنند تا خودش بیاید و علیه دخترش موضع بگیرد یا شرایط طوری نبوده است که نامه ای منتسب به ایشان همراه با فحاشی های خاص فرقه رجوی علیه حضور من در شعبه ۵۵ دادگاه حقوقی و عمومی بین ‌الملل تهران منتشر کنند. نتیجه این که رجوی ها بد جوری بازنده و بور شدند و واکنش فوق نتیجه همان سوزش است.

خطاب به وجدان های بیدار بشری و مردم عزیز کشورم که مخاطبان این مطلب هستند باید عرض کنم:

من لیلا کیوکان فرزند آقای رحیم کیوکان متولد سوم آذرماه 1358 هستم و دلم می خواهد دردمندانه اندکی از خود و خانواده رنجدیده از ظلم و جور رجوی بنویسم.

من می خواهم با دوستداران و همدردان خودم و آن هایی که مرا درک می کنند مصاحبت داشته باشم و نه با فرقه تروریستی رجوی خائن و جنایتکار.

می خواهم بیوگرافی خود و خانواده ‌ام را روایتگر باشم، برای کسانی که در هر جایی از این کره خاکی صدای من را شنیدند، و با اشک های من در صحن دادگاه چشمانشان خیس شد، و قلبشان لرزید، و سخنان دردناک مرا که از عمق وجودم بود حس کردند.
و فقط و فقط برای کسانی می نویسم که معنای واقعی خلق را می‌ فهمند و مرا هم جزئی از خلق می ‌دانند، نه برای کسانی که فقط ریاکارانه عنوان خلق را یدک می‌ کشند و هیچ فهمی از خلق ندارند و ضد خلق واقعی هستند و با سوءاستفاده از کلمه ی مقدس “خلق” به فکر مطامع قدرت طلبانه و مقاصد ضد انسانی می باشند و با قربانی کردن اعضای اسیر خود و سایر انسان های بی گناه در پی اهداف جاه طلبانه شان هستند.

پدر من آقای رحیم کیوکان کارمند درجه یک هواپیمایی هما (تکنسین هواپیما) و مکانیک درجه یک بود که در محله مهرآباد جنوبی تهران زندگی می کرد.

در آن زمان ما یک خانواده 6 نفری بودیم یعنی بابا و مامان و دو دختر و دو پسر که بزرگترینش فقط 13 سال داشت و کوچکترینش که من باشم فقط 2 بهار از عمرم گذشته بود و داشتیم بسان سایر شهروندان ایرانی زندگی می کردیم که اتفاقی نامبارک رقم خورد که موجب متلاشی شدن زندگی مان توأم با تحمل رنج و محنت غیرقابل وصف برایمان گردید.

در اواخر شهریور ۱۳۶۰ پدرم ما را به خدا سپرد و رفت، خواهرم مژگان ۱۳ ساله، برادرم مهران ۱۰ ساله، برادر دیگرم محسن ۴ ساله، و من ۲ ساله بودم و مادرم خانم بحجت صدیقی ۳۲ سال بیشتر نداشت. (این را نوشتم تا باز از طرف رجوی ها برای صرفاً چند ماه اختلاف در شمارش سال ها به دروغگویی متهم نشوم!!!)

متأسفانه مادرم در طی این ۴۰ سال به علت فشارهای روحی و جسمانی شدید دچار انواع بیماری ‌ها و از همه بدتر افسردگی شدید و متعاقباً فراموشی شد.

بمیرم برای مادرم که برایمان هم پدر بود و هم مادر. هم با دستان مهربانش برای امرار معاش مان کارگری می کرد و هم با همان دستان پینه بسته اش دستی بر سر و صورت ما می کشید و مهربانانه نوازش مان می کرد.

در غیبت بی دلیل نزدیک به 40 ساله پدرم، من و سایر خواهر و برادرانم هیچوقت هدیه ای از پدر نگرفتیم. از ترس این که شاید مادرم به لحاظ عاطفی آسیب ببیند اسمی از پدر بر زبانمان جاری نمی شد و خودمان را کنترل می کردیم.

اینک من به عنوان کوچکترین عضو خانواده رحیم کیوکان 42 ساله شده ام و با ازدواج و تشکیل خانواده دو فرزند پسر17 ساله و 7 ساله دارم و همچنین مژگان و مهران و محسن هم تشکیل خانواده دادند و الآن یک خانواده بزرگ 14 نفره هستیم و به شکر خدا و با عنایت پروردگار کم و کسری نداریم به جز کمبود سایه پدر و مهر پدری که به شدت نیازمندش هستیم و در حسرت حداقل شنیدن صدایش روزگار می گذرانیم.

امروز در بهار سال 1400؛ لیلای 42 ساله دختر رحیم کیوکان از درد، رنج، محنت و حسرت 40 ساله می نویسد، حسرتی بزرگ و جانکاه در محروم بودن از مهر پدری که رجوی ها مسبب آن شدند و با سنگدلی تمام مانع ملاقات دیداری یا حداقل شنیداری با پدر اسیرمان گردیدند و احساساتمان را به سخره گرفتند و شکنجه و آزارمان دادند.

همچنان که گفتم من برای اولین بار در یک جلسه رسمی دادگاه اجازه سخن گفتن پیدا کردم و دریچه چاه عمیق درد خانواده ‌ام را گشودم تا شاید صدای حسرت و درد من به گوش پدرم و وجدان های بیدار بشری برسد. پدری که حتی نمی دانم اکنون در چه وضعیتی به سر می برد و چگونه صدایش بزنم، چگونه نگاهش کنم و چگونه بر دستانش بوسه بزنم.

حال از وجدان های بیدار بشری و از همه عزیزانی که دلنوشته من را می ‌خوانند می پرسم که گرفتن پاک ترین، بزرگ ترین و خالصانه ترین احساسات که همان رابطه پدر و فرزندی است؛ شایسته امتیاز و پاداش تمسخرآمیز است یا مستحق خجالت و شرمساری برای کسانی که ادعای خلقی بودن دارند!؟

آیا کسی تا به حال شده که به اطرافیان خود برای داشتن پدر حسادت کند؟ ولی من متأسفانه متأثر از عواقب نداشتن پدر؛ این حس بد و نفرت انگیز را که در همه حال مشغول سرکوبش هستم حتی در مورد فرزندان خودم هم داشتم و دارم.

آیا رجوی ها هیچ وقت از خودشان می پرسند کسانی که در نزد خودشان به اسارت گرفتند و از تمام احساسات عاطفی و انسانی تهی کردند؛ خانواده هایشان چطور و با چه سختی هایی گذر عمر داشتند و چگونه می توانند عواطف طرفین را به بازی بگیرند مگر این که به قول خدا دل هایشان از سنگ شده باشد.

عزیزانم دیگر مجالی نیست و من فقط از زاویه احساسی در مورد خود و خانواده‌ام می‌ گویم و تمام سختی ‌های مادی که ما متحمل شدیم پیشکش سازمان رجوی باشد ولیکن باید که پاسخگوی لطمات عاطفی و روحی باشند که بر خانواده من ناجوانمردانه روا داشتند.
چقدر حسرت دارد زمانی که سر سفره عقد با لباس سپید هستی و عاقد از پدر عروس سراغ می ‌گیرد و مادر با دستانی لرزان از زیر چادر پاکتی را به دست عاقد می ‌دهد و می ‌گوید بفرمایید.

و عروس باید در همهمه و پچ پچ اطرافیان تمام تصاویر را خاکستری ببیند که من آن را تجربه کردم.

از کدامین حسرت بگویم که حرامیان مسخره ام نکنند و از کدامین درد بگویم که کسی لمس کرده باشد.

یا وقتی برادرت را در لباس دامادی ببینی که همانند بقیه دامادها نیست چون تکیه گاهی ندارد و نگاه رنجور مادر را کنارش داشته باشد.

و اما امروز خوشحالم که صدای در گلو مانده ی خود و خانواده ام شده ‌ام و آن را فریاد کردم تا به گوش پدر اسیرم برسد به امید آن که او با قدرت و با گفتن یک “نه” قاطع به رجوی ها از فرقه جدا شود و به جمع عزیزان خود بازگردد.

و صد هزار بار خوشحال ترم بابت این که سران فرقه نتوانستند پدرم (که نزدیک به ۴۰ سال در اسارت و تحت مغزشویی احساسی و اعتقادی بوده) را متقاعد کنند تا جلوی دوربین بیاید و من که دخترش هستم را مورد اهانت قرار دهد و حسرت حتی یک نامه را هم بر دلشان گذاشته است.

و از این بابت خدا را خاضعانه شاکرم که پیروز میدان شدم و در جنگ و کارزار با رجوی جانی و وطن فروش کم نیاوردم. پس فعلاً صد هیچ به نفع من و خانواده ‌ام.

در پایان از همه شما عزیزان که دلنوشته من را خواندید یا گوش دادید عاجزانه خواهش می کنم صدای من باشید در وصال به “پدر اسیر و عزیزم”

لیلا، دختر رحیم کیوکان

پدر جان با من تماس بگیر
09127103706
قربانت بروم

خروج از نسخه موبایل