هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت دوم

خاطرات جواد اسدی

در قسمت اول توضیح دادم که چطور بعد از یک احساس شکست در زندگی شخصی تصمیم به خروج از کشور گرفتم و رسیدم به اینکه بعد از خروج از مرز، در محاصره چند عراقی مسلح گرفتار شدم و حال ادامه ی ماجرا…

***

در بازداشتگاه اطلاعات عراق با دو نفر اعدامی و یک قاچاقچی هم سلول شدم

من عربی بلد نبودم ، آنها هم فارسی نمیتوانستند صحبت کنند، آنها دست مرا بسته و سوار ماشین کردند و بعد از مدتی مرا در مقری در یک روستا که اسمش را اکنون بخاطر ندارم، پیاده نمودند، حین انتقال به آنجا نیز وسایلم را از قبیل دوربین ، ساعت مچی، چاقو و شال گردن و غیره را دزدیدند.

من را به محل حزب بعث که شعبه اش در آن روستا بود انتقال دادند، آنجا یک مترجم فارسی برایم آوردند و شروع به سئوال و جواب کردند که در کل منظور من را از ورود به عراق و اینکه بعدا می خواهی چکار کنی می پرسیدند و یادداشت می کردند.

من هدف از ورود به عراق را پیوستن به سازمان مجاهدین و رجوی ها اعلام کردم و به این مسئله نیز اندکی رنگ و بوی سیاسی دادم تا اعتماد آنها را جلب کرده باشم، آنها فقط از صحبت های من رونوشت بر می داشتند. بعد از مدتی مرا به یک خانه سازمانی بردند تا فردا برای اعزام به شهر … آماده کنند، مترجم هم همراهم بود. صبح حرکت کرده و بعد از دو سه ساعت، ما به شهر مورد نظر رسیدیم، سپس مرا به بخش مربوطه که همان اطلاعات حزب بعث بود بردند، فردی که رئیس آنجا بود شروع به صحبت با من کرد و مجددا از علل آمدنم به عراق پرسید؟ من هم همان دلائل قبلی را با رنگ و بوی سیاسی تر که مخالف ایران هستم و تصمیم دارم برای مبارزه با ایران وارد سازمان شوم تکرار کردم، بعد از مصاحبه برایم ناهار که یک بشقاب لوبیا با مقداری نان بود، آوردند. بعد از ظهر مرا سوار ماشین کرده و به سمت بغداد حرکت کردیم. من فکر می کردم آنها می خواهند مرا یکراست تحویل سازمان بدهند ولی آنها مرا تحویل زندان اتباع خارجه در بغداد دادند! تمام افکار و ذهنیت هایم به یکباره فرو ریخت، مرا کاملا لخت کرده و یک دست لباس زندانی تنم کردند! بعد از آن مرا وارد کریدوری کردند که شامل تعداد زیادی سلول بود، یک پتوی کثیف بهمراه یک بالش – که هیچ شباهتی به بالش نداشت – تحویل من دادند.

مرا به سلول شماره 11 انداختند، در آنجا سه نفر دیگر به نامهای ابوولید، محسن و شهید نیز حضور داشتند، سلول ما یک اتاق 2 در 2 متر بود و قسمت کوچکی برای سرویس و شستشو و حمام اختصاص داده شده بود، دیوارهای سلول به رنگ قهوه ای بود و یک مهتابی که داخل یک توری تعبیه شده و دور از دسترس بود از سقف آویزان بود. ابو ولید به جرم جاسوسی در زندان بود و کمی هم به زبان ترکی تسلط داشت، او می گفت بزودی عازم زندان مشهور ابوغریب خواهد شد تا اعدام شود. محسن به جرم خرید و فروش سلاح دوشکا و خمپاره در زندان بود که برای او جریمه نقدی در نظر گرفته بودند، از شهید هم کلی حشیش و … گرفته بودند و او نیز منتظر حکم اعدام در ابوغریب بود.

حسابی ترسیده بودم و از اینکه کنار دو اعدامی و یک نفر با جرم قاچاقچی گری بسر می بردم، حالم خیلی بد شده بود، ابوولید کمی سازمان را می شناخت، گفت: چون تو خودت آمدی و داوطلبانه خود را معرفی کرده ای به زودی تحویل سازمان خواهی شد، این موضوع کمی مرا آرام می کرد اما مطمئن نبودم. طبق صحبت های ابوولید، تعدادی وزیر هم به اتهام رشوه خواری در اینجا زندانی بودند.

وضع روحی من در آن زندان بدتر و بدتر می شد، طوری که سه روز هیچ چیز نتوانستم بخورم و حتی تصمیم به خودکشی نیز گرفتم، ولی با دلداری های ابوولید و دلسوزیهای او کمی آرام شده و روحیه می گرفتم و توانستم آرامشم را بدست بیاورم.شرایط بازداشتگاه وحشتناک بود، ما فقط هفته ای نیم ساعت حق هواخوری داشتیم، آنهم بصورت انفرادی. بالاخره بعد از 13 روز مرا به طبقه پایین بردند و تحویل فرد دیگری دادند تا او مرا به سازمان وصل کند. تا آنموقع هیچ شناخت درستی از سازمان نداشتم و ذهنیتم در حد صفر بود، از سرنوشت خودم و اینکه چه بلایی قرار است سرم بیاید هیچ چیز نمی دانستم، همه چیز برایم در هاله ای از ابهام قرار داشت، با این استقبال گرم!!! دیگر بکلی خودم را باخته بودم تا اینکه …

ادامه دارد…

جواد اسدی

خروج از نسخه موبایل