روایت تلخ یک ازدواج و طلاق در تشکیلات مجاهدین خلق – قسمت چهارم

در قسمت قبل گفته شد، هر هفته تعدادی ازدواج در دستور کار قرار می گرفت و  زوج ها بر سر زندگی مشترک خود می رفتند. محمود از ستاد روابط خارجی یکی از این موارد بود. بعد از مراسم عقد بشدت به همسرش دلبسته و وابسته شد. بطوریکه مسئولینش را بشدت عصبانی و نگران ساخته بود.

بعد از چند هفته و به دنبال نشست مهدی ابریشم چی با محمود مجددا اجازه دیدار با همسرش به او داده شد. در اولین دیدار مشخص شد همسرش هم طی این مدت تحت برخوردهای تشکیلاتی قرار داشته و بنحوی بایکوت بوده است. دیدارهای محمود با همسرش این بار خیلی بسته تر و با کنترل بیشتر صورت می گرفت. مهدی ابریشم چی در نشست با محمود از وی تعهد کتبی گرفته بود که برای رعایت حرمت و حریم های تشکیلاتی تلاش کند و از روابط و مناسبات زندگی عادی فاصله بگیرد.

دیدارها و ارتباطات محمود با همسرش با پذیرش همان محدودیت ها ادامه داشت تا بحث های انقلاب درونی و طلاق در مناسبات به جریان افتاد. یک روز صبح که همه در پایگاه جلال زاده آماده رفتن به سر کارهایشان بودند اعلام شد همه افراد ساعت 9 در زیر زمین جلال زاده حاضر باشند. برادر رحمان (عباس داوری) با آنها کار دارد. همه متعجب مانده بودند که چه کاری ممکن است داشته باشد! چون معمولا نشست های تشکیلاتی جمعه شب برگزار میشد. راس ساعت 9 همه در زیرزمین پایگاه جلال زاده جمع شدند و هر کس با حرکات چشم و با زبان بی زبانی از نفر دیگر علت تجمع را سوال می کرد؟ چند دقیقه بعد عباس داوری به جمع نفرات پیوست و در حالیکه یک کاست ویدیویی در دست داشت خطاب به حاضرین گفت: الان شما یک پیام را می بینید. هر کس بعد از دیدن نوار باید برود لحظه خود را بخواند و درک و برداشت هایش را گزارش کند. فعلا تا اطلاع ثانوی کارهای جاری بجز در موارد خاص تعطیل میشود و حول نوار متمرکز شوید. و بعد به فرهنگی پایگاه اشاره کرد که تلویزیون را روشن کند.

همه به صفحه تلویزیون خیره شدند. فیلمی بصورت کوتاه و در چند دقیقه پخش شد که مسعود رجوی، مریم را بعنوان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق معرفی می کرد. بدنبال آن سوالی مطرح شد که مریم مسئول اول مجاهدین خلق؟! چرا؟ تلویزیون خاموش شد. همه متعجب و هاج و واج خیره به صفحه تلویزیون مانده بودند که صدای رحمان همه را بخود آورد. بروید جواب این سوال را پیدا و به من گزارش کنید. پاسخ به این سوال یک تحول بزرگ در زندگی شما ایجاد می کند و همه دگرگون خواهید شد و بعد از همه خواست به محل های کار خود برگردند و پاسخ سوال را پیدا کنند.

ذهن ها بشدت درگیر شده بود. برای همه غیر قابل باور بود که با وجود آن همه مسئولین با سابقه و حتی زنانی با سابقه تشکیلاتی بالاتر نسبت به مریم و اسارت در زندان های شاه تحت مسئولیت مریم که سابقه تشکیلاتی و سیاسی و مبارزاتی چندانی نداشت قرار بگیرند؟ ذهن ها بکلی درگیر این سوال بود که مریم مسئول اول؟ چرا؟ هر کس تلاش می کرد از دیگری کمک بگیرد. ولی پاسخ سوال به ذهن هیچ کس نمی رسید. چون همه اعضا در لایه اول ذهنشان صورت مسئله را غیر واقعی و انتخاب مریم را فرمالیستی می دیدند. در لایه اول ذهن همه پاسخ را در ارتباط همسری مریم با مسعود می دیدند و برخی هم ظاهر او، توجه شان را جلب می کرد.

بعد از چند روز اولین نشست های مهدی ابریشمچی در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده با تعداد معدودی از اعضا شروع شد. مدتی بود که دیگر همسران اعضا برای دیدن آنها به پایگاه نمی آمدند. آنها هم بنحوی درگیر این نشست ها بودند. نحوه برگزاری نشست ها طوری مخفیانه برگزار میشد تا حسادت دیگر اعضا که در آن نشست ها شرکت نداشتند را برانگیزد. تمام وقت اعضا در خلوت خودشان ساعت ها به سر و مغز خود می کوبیدند که پاسخی برای این چرایی بدست بیاورند. تلویحا و غیرمستقیم از طرف عباس داوری به اعضا گفته شده بود که پاسخ این سوال به گذشتن از همه چیزتان بستگی دارد. وقتی می توانید به این چرایی پاسخ دهید که قبلش از همه چیزتان گذشته باشید. مشکل دو تا شد الان دیگر باید بدنبال این همه چیز گشت! هر روز تعداد بیشتری به نشست ها می رفتند و مابقی نفرات کنجکاوتر شده بودند. سوال همه آنها این بود؟ “یعنی انها توانسته اند همه چیزشان را بفهمند و از آن بگذرند”!

در جریان دیدارهای خصوصی تلاش می کردند از نفراتی که در نشست ها شرکت دارند بفهمند همه چیز چیست؟ ولی اعضا کاملا توجیه شده بودند که به دیگر نفرات چیزی نگویند تا خودشان به آن برسند. رفته رفته صف بندی اعضا در پایگاه جلال زاده به دو طیف انقلاب کرده و انقلاب نکرده تغییر کرد و تلاش میشد نفرات انقلاب نکرده در انزوای هر چه بیشتر تشکیلاتی قرار بگیرند تا تکانی بخورند. وضعیت محمود از همه بدتر بود. دوهفته ای بود که همسرش دیگر به دیدن او نمی آمد و هیچ گونه پیامی هم نمی فرستاد. محمود ذهنش بدجوری درگیر قطع ارتباط همسرش شده بود و به نشست ها زیاد توجهی نداشت. خلوت تنهایی در اتاق کار و تلاش برای یافتن پاسخ به انبوه سوالات و کسب خبر در مورد وضعیت نامعلوم همسرش تمام فکرش را مشغول کرده بود.

ادامه دارد

اکرامی

خروج از نسخه موبایل