روایت زینب حسین نژاد از کشته شدن مادرش در فروغ جاویدان

قسمت اول از فصل "مرداد داغ 67" در کتاب بی نام و نیمه تمام

9 تابستان معتدل را در این سیاره خاکی عجیب پشت سر گذاشته بودم… وارد دهمین تابستانی می شدم که نمی دانستم آیا معتدل می ماند؟

مثل هر روز در آرزوی لمس بال گنجشکک های باغ، از روی پلی که رودخانه زیر آن خشک شده بود، به طرف جنگل می دویدم، در انتهای باغ که به جنگلی بزرگ از جنگل های سنت لو لافورت، وصل می شد به خط قرمز رسیدم، مامان گفته بود نمی توانم از آن خط عبور کنم، به امتداد پرواز گنجشک هایی که حالا از دستم فرار کرده بودند خیره شدم….، تا وقتی که در لابه لای درختان تنومند از دیدم محو شدند. آیا آنها به انتهای جنگل می رفتند که در آن کلبه های مرموزی بود؟ نا امید به ساختمان برگشتم….

مامان روی پله ها می دوید، و می خواستم به زور به پای او برسم و برای صدمین بار از او اجازه بگیرم که به انتهای جنگل بروم.

– مامان صبر کن…. می تونم برم اونور جنگل؟ … آره ؟
– بیا بریم اتاق عمو هزارخانی رو چک کنیم امروز میاد….
ترکیبی از بوی آژاکس، آب ژاول و بوی چرم در اتاق پیچیده بود…
– چرا اتاق عمو هزارخانی با بقیه فرق داره؟
مامان پنجره ها رو باز کرد تا هوا عوض شه.
– حالا بعد بهت می گم…. فعلا برو وسایل هایت را جمع کن، چند روز دیگه باید چمدان ببندیم و برویم….

دلم ریخت، بالاخره برمی گشتم پیش همکلاسی هایم که روز رفتن شان در مدرسه سنت اوئن لومون چقدر به من پز داده بودن و حالا دیگر هیچ کس نبود که من پز رفتنم را به او بدهم ….

روز رفتن رسیده بود….. بوی آشنای پژو، صدای رایو فرانس انفو، اتوبان فرودگاه شاردوگل، ترکیبی از آشناهای غریب ….. دلم می پیچید، خواستم به مامان بگم یه آدامس صورتی هالیوود بهم بده اما مثل همیشه همان ابتدای راه سرش روی شیشه بود و با دهان باز خوابش برده بود،…. باید به بهانه ای بیدارش می کردم .
– مامان مامان دهنت رو ببند، مگس میره توش
– باشه….
– میگم …. هالیوود صورتی می خوام
– ندارم…. سبزش رو دارم
– باشه

توی راه با خودم فکر میکردم که دست آخر نتوانستم انتهای جنگل را کشف کنم و دیگر هیچگاه نخواهم فهمید که آیا در انتهای جنگل، کلبه های چوبی وجود داشت و آیا در آن کلبه ها، جادوگرانی هم بوده اند؟

به فرودگاه رسیده بودیم … مامان برایم هالیوود صورتی خرید….

هواپیما که بلند شد هیجان پرواز چنان در وجودم جیغ می زد که احساس میکردم هیچ چیز در این دنیا نمیتواند زیباتر از آن باشد، کنار پنجره بودم، تمام شهر، خانه ها، رود سن و برج ایفل هر لحظه در افق دیدم کوچکتر و شبیه اسباب بازی میشدند. مامان مشغول انگلیسی حرف زدن با دختر بچه ای در صندلی کناری بود….. سرم را روی پایش گذاشتم و خوابیدم. چشمم را که باز کرد، توده باد گرمی به صورتم خورد….. کجاییم؟ فرود را از دست داده بودم؟ با خود فکر کردم موتور هواپیماست.
اما هر چه دور شدیم باد گرم بیشتر شد….

مگر می شود شب هم باد گرم بیاد؟
– آره… اینجا بیابونه
عکس بزرگ مردی با سبیل های کلفت، لباس و کلاه نظامی توجه ام را جلب کرد…..
مامان دیگه حوصله سوالهایم را نداشت….
ماشینی به دنبالمان آمد، چرا انقدر با پژو و رنو فرق داشت، صدای فرانس انفو نمی آمد و بویی متفاوت به مشامم می رسید…

راننده توضیح می داد؛
اینجا هتل شرایتون هست… این رود دجله است….
پلک نمی زدم. آنقدر پلک نزدم تا به سیاهی رسیدیم ….
سوت و کور مثل بیابان های ترسناک قصه ها
چرا خیابان ها انقدر تاریک بودند اما آسمان نورانی….
هر از گاهی بازارچه هایی کم نور، زنانی با چادرهای سیاه و مردانی با دشداشه سفید بلند از دیدم می گذشتن….
بوی پهن گوسفند می آمد….
با خود فکر کردم آیا انتهای این بیابانها هم مثل جنگل های سن لو لافورت کلبه هایی داشت ؟ شاید….
پرچم هایی با عکس امامان و الله اکبر در هر سیطره ای که رد می شدیم نصب بود

زینب حسین نژاد و مادرش

و دست آخر در آهنی بزرگی به رویمان باز شد و ماشین دیگری به دنبال مان آمد و ما را تا قلعه ای آجری و قدیمی رساند، اتاق ها پر از تخت های دو طبقه بود، نیمه شب بود و همه خواب بودند، یک تخت خالی به من و مامان دادند…. در بغل مامان چمباته زدم ولی خوابم نمی برد …. به سئوالاتم فکر می کردم.
صبح که بیدار شدم انگار نیمه شب در سیاره ای دیگر پیاده ام کرده باشند، آدمها، لباس ها، روسری ها، بوها، هوا ….. همه چی فرق می کرد….. دور و برم زنان زیادی را با لباس های مشابه و یکرنگ دیدم که مشغول آماده شدن برای مراسم صبحگاهی بودند.
در داخل قلعه همه چیز سبز زیتونی و بیرون قلعه، خاک بود و دیگر هیچ…..
باید از مامان خداحافظی می کردم و به پانسیون می رفتم

هوا بقدری داغ بود که گویی خود خورشید را به تنم چسبانده باشند، بسختی نفس می کشیدم. زیر پایم تکه های پازل چند ضلعی ترک خورده خاک بود که از شدت آفتاب ورم کرده بودند، انگار زمین داشت پوسته می انداخت، چقدر دلم می خواست آنها را زیر کفش هایم خرد کنم و قرچ صدا بدن….

پشت سرم را نگاه کردم مامان دور شده بود و دیگر نمی توانستم ازش سئوالی بپرسم….
ماشینی شاسی بلندی با رنگ خاکی به دنبالم آمد و مرا با چند کودک دیگر که از کشورهای دیگر آمده بودند به پانسیون دخترانه ابتدایی می برد. راننده مردی با لباس و کلاه سبز ارتشی از ماشین پیاده شده و از یخدان پشت ماشین چند یخمک نارنجی و سیاه که روی آن نوشته های عربی داشت بیرون آورد.
دخترها: عمو عمو من کانادایی می خوام ….
کانادایی ها تموم شد و به من نوشابه ای رسید.

زیر چشمی به یخمکهای نارنجی دخترای کناری نگاه کردم، با خودم فکر کردم که مامان نیست که بهش شکوه کنم و برگردد بهم بگوید که خودت را لوس نکن! او گفته بود برای جلسه ای طولانی می رود…. اما او که هیچ وقت نبود، وقتی هم که بود، نبود.

می دانستم که این خودم هستم که دفعه بعد باید به تنهایی برای بدست آوردن یخمک های کانادایی بجنگم اما تا بخودم آمدم از شدت تشنگی یخمک سیاه را بلعیده بودم .
وارد خوابگاه شدم، تا چشم کار می کرد کمد بود، کمدهای طوسی فلزی با دری باریک مثل کتاب کنار هم چیده شده بودند، دخترها دورم را گرفتند وکم کم مرا به خاطر می آوردند، حالا دو سال گذشته بود…. چشم هایم و قبلم از تپش ذوق ذوق می کرد، احساس می کردم مهم ترین فرد جهانم …. همه توجه ها به سمتم روانه بود…. اما در عین حال غریبه.

یکی لبخند مهربانی داشت، آن یکی میخواست برایم مبصر بازی دربیاورد.
– می دانی که در تعطیلات تابستانی هستیم و کلی تفریح داریم بیا بریم تا خانوم مربی بیاد، کمد و تختت رو نشونت بدم…
خانوم مربی آمده بود؛
– از فردا کلاس چهارمی و پنجمی ها باید به قسمت فیافی، پانسیون دختران راهنمایی بروید…. وسایل تان را جمع کنید.
دختران راهنمایی روسری داشتند و رئیس بازی در می آوردند.
توالت صحرایی پایین ساختمان فیافی آماده نبود و شب ها می بایستی برای دستشویی و مسواک زدن، جاده ابریشم را طی کرده و به پانسیون ابتدایی می رفتیم، شکیلا از دختران راهنمایی بود، دستم را گرفت و گفت مسواکت را بردار و بیا بریم
در جاده ابریشم سکوت عجیبی همراه با باد گرم مرا متوقف کرد، صدایی می آمد…
– شکیلا این صدای چیست؟ گوش کن…
– صدای جیرجیرک هاست، توی عمرت بیابون ندیدی تو؟ از کجا اومدی؟ مگه کرکوک نبودی تو….
سرم را بالا بردم تا چشم کار می کرد ستاره بود، چرا قبلا ستاره ها را در آسمان سنت لو لافورت ندیده بودم؟…..
به عمق بیابان خیره شدم و به نوای هماهنگ جیرجیرک ها گوش می دادم…..
صدای آژیر قرمز خیالم را برید
همه داد می زدند، صدایی آمد؛ “برید تو کانال برید تو کانال سریع… سراتون رو خم کنین…”
دیگر صدای جیرجیرکها نمی آمد… هیاهو بود
یکی از دخترا گفت مگر جنگ تمام نشده ؟
…..

صبح روز بعد باید با شکیلا صبحانه را آماده می کردیم، شکیلا گفت قبل از آن باید با دتول میزها را تمیز کنی؟
دتول چیست؟ سرخ بود، با بوی تند، مثل بوی لاک و بنزین که دوست داشتم ببویم. همین بو را شب قبل وقتی از کانال بیرون آمدیم و به دستشویی رسیدیم حس کرده بودم، تمام زمان مسواک زدن را به آن فکر کرده بودم. شکیلا گفته بود که مدیر گفته چون مامان و باباها در جلسه ای طولانی هستن این پنجشنبه و جمعه به خانه نمی رویم، اما آنها برای ملاقات ما یک شب را به طبقه بالا در آمفی تئاتر می آیند.
– شکیلا، چرا جلسه شان طولانی است؟
– چون بخاطر جنگ، برق های سالن که می رود جلسه طول می کشد…
دخترای دیگر زدن زیر خنده و به هم دیگه نگاه کردن

این تابستان که تمام می شد باید به کلاس پنجم می رفتم….. اما در این تابستان گویی هزار تابستان نهفته بود…. که به سر نمی آمد…
شب دیدار رسیده بود و آمفی تئاتر غلغله بود، پسرها را هم از پانسیون شان آورده بودند…
دنبال نیما می گشتم ….، دستی به موهایم کشیدم و لبم را تر کردم و از جلوی ردیفی که او نشسته بود چند بار گذشتم
اوه مون دیو، چرا پسرا انقدر دیر بزرگ می شوند…. آن مرد گنده سبیل کلفت چند بار مرا نگاه کرده بود، اما چرا هر چقدر لب تر کردم، نیما حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و فقط با کناری اش مشغول بازی و صحبت از فوتبال بود…..
چرا او فوتبال را بیشتر از من دوست داشت ….

همه مامان ها آمده بودند و رفتند اما مامان نیامده بود که پاسخ سوالاتم را بدهد …. این یکی را ولی می ترسیدم ازش بپرسم…
تا ساعت 12 شب تنها روی نیمکت آمفی تئاتر نشسته بودم، آخرین مادرها هم آمدند و بچه هایشان را دیدند و رفتن، اما مامان نیامد، حتی خانوم مربی هم دلش برایم سوخته بود ولی به من قول داد که زنگ می زند و او را فرا میخواند.

با لبی آویزان به رختخواب رفته بودم، پلک هایم را نبسته چرتم برد….. صدایم کردن خوابالو رفتم پایین و مامان را برای اولین بار در لباس و روسری سبز دیدم، روی نیمکت حیاط فیافی نشسته بود و لبخند می زد، نمی فهمیدم چه می گوید، می گفت که به یک جلسه خیلی طولانی می رود، از کیفش یک بسته آجیل و یک گردنبند نقره ای که گل صورتی داشت بیرون آورد و در دستانم گذاشت، نگاهش کردم، و حرفهای شکیلا و دخترای راهنمایی توی سرم می چرخید ……..

مامان تا پایین پله های فیافی همراهیم کرد، وقتی پله ها را کشان کشان بالا رفتم، روی آخرین پله برگشتم و پایین رو نگاه کردم، مامان هنوز ایستاده بود و گام های مرا دنبال می کرد، دست تکان داد.

– شب بخیر …..
– بای بای …..

همه دخترا خواب بودن. گرم بود… زیر ملافه رفتم، خوابم نمی برد، سمفونی که آنرا بارها شنیده بودم توی مغزم تکرار می شد (شماره 40 موزارت)، یادم نمی آمد که آن را کجا شنیده بودم، آیا مجسمه کوکی روی طاقچه این سمفونی را می نواخت یا رادیو فرانس انفو…..

ادامه دارد …

فیس بوک زینب حسین نژاد

خروج از نسخه موبایل