مدت 22 سال از بهترین سال های عمر و زندگیم را در تشکیلات مجاهدین خلق تباه کردم. بعد از اسارت توسط ارتش بعث صدام در جریان جنگ ایران وعراق به اردوگاه اسیران جنگی منتقل شدم. در طی تمامی دوران اسارت بدلیل اینکه از قومیت عرب خوزستان بودم بصورت مضاعف و بدلایل اینکه چرا علیرغم اینکه عرب زبان هستم به جنگ علیه اعراب آمده ام تحت شکنجه های جسمی و روحی و روانی بودم. تا اینکه تابستان 68 یک روز مسئولین اردوگاه به ما گفتند گروهی از ایرانیان قصد آزادی شما را دارند و شما می توانید به کمک آنها از اردوگاه خارج شوید و زندگی راحت تری را داشته باشید. مسئولین این گروه که خود را از مجاهدین خلق معرفی کردند بعد از ورود به اردوگاه و صحبت با ما ضمن تعریف و تمجید از سازمانشان گفتند: بعد از پیوستن به ما در صورت تمایل می توانید به ایران و نزد خانواده هایتان برگردید.
بر اثر این تبلیغات و با توجه به شرایط نامناسب اردوگاه پذیرفتم که به مجاهدین خلق بپیوندم. بعد از پیوستن به تشکیلات در روزهای اول برخورد خوبی با ما داشتند و ما هم که فکر می کردیم دوران حضور ما در تشکیلات مجاهدین خلق کوتاه خواهد بود به همین دلیل سعی کردیم خودمان را با شرایط جدید تطبیق دهیم. تا اینکه بعد از مدتی من بدلیل برخی کنترل ها و برخوردهای تند فرماندهان عصبانی شده و در جمع دیگر اعضا از این نحوه برخوردشان انتقاد کردم. یک روز یکی از فرماندهان بنام افشین فرجی مرا صدا زد و گفت چرا پشت سر مسئولین حرف زدی و از فرماندهان و مسئولین بدگویی می کنی؟ تا من پاسخ دادم که برخورد تندی با ما می شود، بلافاصله سیلی محکمی به من زد و گفت مرا به بازداشتگاه ببرند.
چشم هایم را بستند و من را بداخل اتاقی که بسیار کوچک بود، بردند. مدت پنج ماه در آن اتاق بودم در حالیکه بیشتر وقت ها چشمم بسته بود و فقط برای رفتن به سرویس بهداشتی چشم مرا باز می کردند. بخاطر شرایط نامناسب وغیر بهداشتی محل بازداشت بشدت مریض شدم و دچار تنگی نفس و ناراحتی قلبی گردیدم. چند بار به نگهبان گفتم که من را نزد پزشک ببرد ولی او هر بار با آوردن بهانه ای از انجام این کار خودداری کرد. در دوران زندان مستمرا کتک می خوردم و برایم عجیب بود، سازمانی که داعیه حقوق بشری دارد و خود را پرچمدار آزادی خواهی و حقوق بشر معرفی می کند، چگونه است که کوچک ترین انتقاد اعضایش را تحمل نمی کند؟! و پاسخ آنها به منتقدین زندان و کتک زدن و شکنجه است.
آنها نه تنها به اعتراضات و درخواست های من در زندان اهمیت نمی دادند بلکه من را مستمر به فرستادن به زندان ابوغریب تهدید می کردند. با توجه به اینکه زندان ابوغریب در عراق خیلی بدنام و وحشت آفرین بود، مسئولین و فرماندهان مجاهدین خلق برای ایجاد وحشت در میان اعضای ناراضی آنها را تهدید می کردند که به زندان ابوغریب اعزام خواهند شد. در دوران اسارتم در زندان انفرادی اشرف کتک زدن برای من به امری معمولی تبدیل شده بود. سرانجام تصمیم گرفتم برای رهایی از شکنجه و شرایط سخت سلول انفرادی ابراز پشیمانی کنم و خواهان بازگشت به درون تشکیلات شوم و چندین سال از روی اجبار مجبور به سکوت و انطباق با سازمان شدم تا شاید فرجی حاصل شود .
نهایتا حمله نظامی آمریکا به عراق شروع شد و رژیم صدام سرنگون گردید و بدنبال آن فشار اختناق در تشکیلات مجاهدین هم شکننده شد و در یک فرصت بدست آمده از قرارگاه 11 فرار کردم و خودم را به کمپ سربازان آمریکایی معرفی کردم و بعد از دو سال زندگی در آنجا به ایران و نزد خانواده برگشتم و تلاش کردم کابوس اسارت و شکنجه در قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق را به فراموشی بسپارم. اینک زندگی خوشی را در کنار خانواده ام تجربه می کنم. در اینجا با توجه به تجارب تلخ خودم به جوانانی که در فضای مجازی ممکن است در معرض برخورد با عوامل مجاهدین قرار گیرند، توصیه می کنم هوشیار باشند و فریب تبلیغات آنها را نخورند. در آخر هم به دوستان سابقم که کماکان در اسارت تشکیلات مجاهدین خلق در آلبانی هستند پیام میدهم که هرچه زودتر خود را از بند اسارت این گروه ضدانسانی و ضدایرانی نجات داده و به جامعه آزاد برگردند. به امید آن روز.
کاظم پورخفاجیان

