مقدمه
امیر وفایغمایی یکی از هزاران ایرانی است که دوران کودکی، نوجوانی و گوشهای از جوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق از دست داد و با حوادثی تلخ، دردناک و آسیبهای غیرقابل جبران مواجه گشت. از منظری دیگر: بخشی از زندگی امیر، بهخاطر جاهطلبی رهبران سازمان، در “کودکسربازی” طی شد و بسیاری از نزدیکترین دوستان خود را هم از دست داد. هرچند آسیبهای روحی ناشی از مغزشویی و زندگی در آن تشکیلات ویرانگر تا امروز او را رها نکرده و همچنان دردهای عمیقی را با خود حمل میکند، اما مهم اینجاست که امیر هم توانست (مثل بسیاری دیگر از همراهانش) خود را از اسارت برهاند و با تشکیل خانواده، زندگی جدیدی را آغاز کند و در کنار فرزندانش به آرامش برسد.
امیر که امروز متأهل و دارای دو فرزند است، با نوشتن بخشی از خاطراتاش، تلاش کرده است سایر جوانان و نوجوانان ایرانی را از افتادن در چنین دامهای هولناکی برحذر دارد و تجارب ارزشمند خود را در اختیار آنان قرار دهد تا با افزایش دانش خود، گامهای زندگی را با هوشیاری بردارند و به بیراهه نروند. خاطرات او، در قسمتهای متعدد در سایت “انجمن نجات” منتشر شده و قابل دسترسی است.
با خواندن خاطرات امیر، وجوه اشتراک و افتراق متعددی بین سرگذشت خودم و امیر دیدم، و این مرا واداشت که در راستای روشنگری و تفهیم بیشتر جوانان هموطن، و همچنین برای اینکه عزیزانی چون امیر و سایر «کودکسربازان» رهایی یافته نیز با نگاه عمیقتری به مسائل سیاسی، تاریخی و داخلی ایران بنگرند، مطالب او را بهدلیل اهمیتی که دارد -با ذکر نکاتی تکمیلی که برآمده از تجارب شخصی خودم در سازمان میباشد- بازنشر نمایم و امیدوارم مسئولین ذیربط، اینگونه مطالب (خاطرات کودکسربازان رجوی) را به صورت نشریات دانشجویی یا دانشآموزی در دانشگاهها و مدارس توزیع کنند تا در دسترس هنرجویان قرار گیرد. آگاهی جوانان نسبت به کارکرد جریانهای سیاسی و مذهبی وابسته به بیگانه “همچون مجاهدین و سایر فرقهها”، کمک زیادی در هوشیاری آنان خواهد داشت تا گرفتار شعارهای بهظاهر حقوقبشری، آزادیخواهانه و عدالتجویانه نشوند. در پاسخ به اینکه چه موضوعاتی باعث شد خاطرات امیر را مورد توجه قرار دهم، به نکات زیر اشاره میکنم:
1- هردوی ما از ابتدای نوجوانی (در دو مقطع زمانی مختلف) وارد مناسبات مجاهدین شدیم. هرچند امیر دوران کودکی خود را نیز در حاشیه مناسبات گذرانده بود، اما او نیز همچون خودم از حدود 14 سالگی به تشکیلات ورود کرد.
2- شرایط حضور ما در تشکیلات کاملاً متفاوت بود و از سطح امکانات بسیار متفاوتی برخوردار بودیم که ناشی از یک تبعیض نامحسوس در تشکیلات رجوی بود. امری که با شعار پایهای سازمان مبنی بر نفی تبعیض و طبقات همخوانی نداشت و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. در همین رابطه امیر به دلیل حضور والدینش در سازمان، از شرایط و امکانات ویژهای برخوردار بود که من هیچگاه از آن برخوردار نشده بودم.
3- کودکان و نوجوانانی که مثل من در ابتدای انقلاب به مجاهدین پیوسته بودیم، از همان آغاز ورود، وارد درگیریهای خیابانی و سیاسی-اجتماعی میشدیم و سازمان از ما بهعنوان ابزاری برای ایجاد تنشهای اجتماعی و مظلومنمایی استفاده میکرد. اما کودکان و نوجوانانی مثل امیر که در ایران به دنیا نیامده بودند و از طریق والدین خود در اروپا، یا آمریکا و عراق به تشکیلات ورود میکردند، تا چندین سال، امکانات ویژه داشتند و به آنها سخت گرفته نمیشد و در حاشیه نگهداری میشدند تا مشکلی نداشته باشند. برای مثال آنها از امکانات خوبی برای تحصیل و تغذیه و رفاه برخوردار بودند، اما کسانی چون ما نمیبایست به تحصیل در مدرسه یا دانشگاه اهمیت میدادیم و هرگاه نیاز سازمان بود، میبایست قید آزمون و ادامه درس را بزنیم و مردود شویم.
4- امیر و والدین او، بویژه پدرش را سالها از دور و نزدیک میشناختم. پس از فرار از قرارگاه اشرف نیز باز هم برای مدتی همسرنوشت بودیم. یعنی هردو برای یک دوران در اسارت نیروهای آمریکایی قرار داشتیم و با هم زندگی میکردیم. من به مدت 4 سال و امیر حدود 1.5 سال در آنجا بودیم.
پدر و مادر امیر وفایغمایی
5- نه تنها در تشکیلات مجاهدین، بلکه در اسارتگاه آمریکاییها هم امیر از امکاناتی برخوردار بود که امثال من در اختیار نداشتیم. چون امیر تابعیت فرانسوی داشت و پدرش هم شهروند آن کشور بود (ضمن اینکه زوج رجوی هم از هیاهوی رسانهای پدرش ترس داشتند و تلاش میکردند مشکلی برای امیر بوجود نیاید). آمریکاییها با کسانی مثل من که در بیرون مناسبات حامی موثری نداشتیم و فقط دارای هویت ایرانی بودیم و در داخل نیز کسی از ما پشتیبانی سیاسی نمیکرد، براحتی هر کاری میکردند اما مراقب بودند به افرادی که تابعیت اروپایی یا کانادایی دارند سختگیری خاصی (تا زمانی که مشکلی ایجاد نکنند) نداشته باشند.
همه این موارد باعث شد که توجه ویژهای به خاطرات امیر داشته باشم و به این فکر بیفتم که مطالب او را با شرح مختصری از خاطرات و تجربیات خودم ادغام نمایم تا هموطنان و بویژه جوانان را از چند زاویه مختلف به اشراف بیشتر برسانم و در کنار آن، در حد امکان، نگاه امیر و سایر «کودک سربازان» را نسبت به فرهنگ کشورمان و جامعه ایران و مسائل داخلی و همچنین تبلیغات سوء رسانههای غربی (که دهها سال در جنگ روایتها و جنگ شناختی، نگاه جوانان را به گونهای که خود میخواستند تغییر دادهاند)، به سوی آنچه که خود به تجربه دریافتهام، سمت و سو دهم تا مسائل کشورشان را واقعبینانهتر تجزیه و تحلیل و یا تبیین کنند.
متولد پاریس
امیر داستان خود را از سفر پدر و مادرش (اسماعیل وفایغمایی و اکرم حبیبخانی) به فرانسه در سال 1362 آغاز میکند. والدینی که عضو سازمان مجاهدین خلق بودند و پس از خروج از ایران به اروپا میروند و در حومه شهر پاریس و در منطقه اونی «osny» ساکن میشوند. خانه محل سکونت آنها یکی از پایگاههای شهری سازمان در فرانسه به نام «پایگاه باقری» بود که برای اسکان خانوادهها و دفتر در نظر گرفته شده بود. پدر و مادر امیر در سالهای 1362 و 1363 در این پایگاه مستقر بودند.
*توضیح نگارنده:
(سازمان مجاهدین در کشورهای مختلف مثل دوبی، پاکستان، ترکیه، هند و یا کشورهای غربی، دارای پایگاههای متعددی بود که از آنها بهعنوان “دفتر، آشپزخانه، سرپل، خوابگاه و یا محل جاسوسی” استفاده میشد. از این دست پایگاهها در برخی از شهرهای عراق همچون سلیمانیه، کرکوک و بغداد نیز به وفور یافت میشد که کاربردهای مختلفی داشتند).
امیر در ابتدای خاطرات خود با عنوان “متولد پاریس – با رضایت سازمان” میگوید:
به گفته پدرم، والدین قبل از تصمیم برای بچهدار شدن باید از سازمان اجازه میگرفتند، زیرا همه چیز باید از طرف بالاترین مقامات تأیید میشد. به همین دلیل بسیاری از فرزندان مجاهدین دقیقاً در پاریس به دنیا آمدند. خاطرات من از آن دوران بسیار پراکنده است. یادم میآید که به یک ویلای بزرگتر نقل مکان کردیم و خانه را با خانواده ای ایرانی که هوادار مجاهدین بودند، شریک شدیم. آنها برخلاف والدین من، عضو رسمی سازمان نبودند، اما در آن زمان از حامیان نزدیک مجاهدین بودند و تقریباً بهطور تماموقت برای سازمان کار میکردند. همچنین به یاد دارم که پدرم یک موتور سیاهرنگ داشت و گاهی مرا با خود میبرد که بسیار لذتبخش بود.
*توضیح نگارنده:
(در تشکیلات مجاهدین، عاشق شدن و ازدواج کردن یک امر شخصی محسوب نمیشد. البته تا قبل از ورود مجاهدین به فاز نظامی و تروریستی، مشکل جدی در این زمینه وجود نداشت و هواداران سازمان هیچ منع خاصی نداشتند، هرچند اعضا میبایستی طبق قواعد سازمانی ازدواج میکردند. اما پس از اعلام جنگ مسلحانه از سوی مسعود رجوی -بویژه پس از تأسیس انبوه پایگاه و مقر نظامی در عراق و سایر کشورهای غربی و عربی- تشکیلات مجاهدین به گونهای تغییر یافت که هیچ عضو و یا هوادار حرفهای اجازه نداشتند اقدام به ازدواج شخصی نمایند و میبایست از سوی تشکیلات مجوز میگرفتند. یعنی سازمان برای آنها مشخص میکرد که با چه کسی و چه زمانی ازدواج کنند. البته پس از انقلاب ایدئولوژیک و بهطور اخص پس از قرار گرفتن مریم در جایگاه مسئول اولی سازمان، هرگونه ازدواجی برای مجاهدین ممنوع شد و همه اعضای متأهل نیز میبایستی از همسران خود طلاق بگیرند که بحث آن مجزاست، اما تا قبل از 26 مهرماه 1368 که مباحث انقلاب ایدئولوژیک همگانی نشده بود، ازدواجهای تشکیلاتی ادامه داشت و افراد میتوانستند درخواست ازدواج خود را به سازمان ارائه دهند و اگر صلاحیت آنها مورد تأیید بود، برای وی یک همسر انتخاب میکردند. اما آنها هم پس از ازدواج اجازه فرزندآوری نداشتند و این کار در تشکیلات ممنوع بود. ضمن اینکه زوجین فقط روزهای جمعه میتوانستند همدیگر را ببینند و با هم باشند.
توضیحاتی که دادم مربوط به داخل مناسبات مجاهدین در عراق بود. آنچه امیر شرح داده، وضعیتی بود که هواداران حرفهای –تمام وقت- در خارج عراق از آن برخوردار بودند. یعنی در آنجا زوجین اگر خواهان فرزند بودند، میبایست از سازمان اجازه میگرفتند و اگر مجوز صادر میشد، صاحب فرزند میشدند. همانطور که اشاره کردم، اعضای سازمان از این قانون مستثنی بودند. یعنی کسی که به عضویت سازمان درمیآمد، میبایست برای همیشه فکر فرزندآوری را از سر بیرون کند. پس از جاری شدن انقلاب ایدئولوژیک مریم در داخل مناسبات –پاییز 68- همین مجوز هم لغو شد و از آن پس، زوجین فقط حق طلاق داشتند و پس از جنگ کویت، همه والدین وادار به جدایی از فرزندان خود شدند که داستان تلخ دیگری است.)
ادامه خاطرات امیر: یکی دیگر از خاطراتم از آن دوران مربوط به اعتصاب غذای بزرگی است که مجاهدین در پاریس برگزار کردند. آنقدر کوچک بودم که نمیدانستم هدف از این اعتصاب غذا چیست. تنها میدانستم که اعضای مجاهدین، که ما آنها را «عمو» و «خاله» صدا میکردیم و والدینم نیز شامل آنها بودند، غذا نمیخوردند. برایم عجیب بود، اما آن را نوعی بازی جالب تصور میکردم.
بعدها فهمیدم که اعتصاب غذا به این دلیل است که دولت فرانسه… گروهی از اعضا و هواداران مجاهدین را به کشور گابن در آفریقا تبعید کرده تا آنها را به ایران بازگرداند. یکی از این افراد، پدر خانوادهای بود که ما با آنها همخانه بودیم. اعتصابکنندگان تشکیلات مجاهدین و هوادارانشان در شهر (پاریس) جمع شده بودند و در کنار آنها چندین کاروان (خودرو) و ون وجود داشت که میتوانستند در آنها استراحت کنند. یادم میآید مادرم یکبار مرا به یکی از این ونها برد و گفت که قرار است یواشکی چند حبه قند بخوریم. او با چهرهای شیطنتآمیز این را گفت و من از این کار بسیار خوشم آمد. در اواخر اعتصاب غذا، مادرم بیهوش شد و بسیاری از اعتصابکنندگان به وضعیتی بسیار وخیم رسیده بودند، بهطوری که دولت فرانسه مجبور شد تسلیم شود و افراد تبعیدی را بازگرداند. این اتفاق بهعنوان یک پیروزی بزرگ برای مجاهدین محسوب شد.
من تا حدود سه یا سهونیم سالگی در پاریس ماندم. در این مدت، مانند سایر کودکان مجاهدین، تنها در خانهها و دفاتر سازمان بودم، جایی که همیشه عکسهای رهبر سازمان و همسرش مریم روی دیوارها یا روی میزهای اداری قاب شده بود. در عکسهایی که از آن دوران دارم، مانند عکسی که در آن وانمود میکنم با یک کیبورد موسیقی میزنم، تصویر مراسم عقد رهبر سازمان با همسر جدیدش، مریم، در منطقه اوور پاریس دیده میشود. مریم بعدها بهعنوان رهبر دوم در کنار مسعود منصوب شد. از همان زمان، تصویر رهبر و همسرش جایگاهی مقدس در ذهن ما پیدا کرده بود. میتوان گفت ما مانند یک خانواده بزرگ از اعضا و کودکان بودیم که رهبر و همسرش را بهعنوان پدر و مادر معنوی خود میدیدیم. این نگاه مقدس و اطمینانبخش به رهبر، تأثیر عمیقی بر تصمیمات آینده ما گذاشت.
*توضیح نگارنده:
دولت فرانسه در سال 1366 بهخاطر رقابتهای سیاسی -بین فرانسوا میتران از حزب سوسیالیست و ژاک شیراک از حزب جمهوریخواه-، تعدادی از اعضا و هواداران مجاهدین را از پاریس به گابون در آفریقا تبعید کرد که مقدمهای بود برای اعتصاب غذای 100 نفره مجاهدین در گابون، فرانسه و انگلیس که در نهایت ژاک شیراک را وادار به عقبنشینی کرد و تبعیدیها به فرانسه و انگلیس بازگشتند.
البته برخلاف آنچه امیر اشاره دارد، فرانسه قصدی برای استرداد آنها به ایران نداشت و مجاهدین بخاطر تبلیغات حقوقبشری و رسانهای این قضیه را مطرح کرده بودند. فکر میکنم تبعیدیها 10 یا 12 نفر بودند که 2 تن آنها بلافاصله به انگلیس بازگردانیده شدند چون تابعیت انگلیسی داشتند و بقیه تا لحظه عقبنشینی دولت فرانسه، میهمان رئیس جمهور گابون بودند. اعتصاب غذای مجاهدین، زمینهساز تبلیغات گسترده رسانهای شد که اساساً برآمده از رقابت حزبی بود اما مجاهدین از آن استفاده تبلیغی کردند. اعتصاب حدود 40 روز طول کشید و در آخرین روزها که حال تعدادی از مجاهدین وخیم شد، دولت فرانسه عقبنشینی کرد. همراهی همسر میتران با مجاهدین، نقش زیادی در این حرکت سیاسی داشت.
لازم به یادآوری است که آشنایی و نزدیکی فرانسوا میتران با مسعود رجوی، به قبل از انقلاب برمیگردد که مسعود در زندان حکم اعدام گرفته بود، اما با وساطت برادرانش که تابعیت فرانسوی داشتند، بویژه کاظم رجوی که کارمند ساواک در اروپا بود، فرانسوا میتران نیز پادرمیانی کرد و حکم اعدام وی به حبس ابد تنزل یافت. پس از انقلاب این نزدیکی ادامه داشت و آنگونه که گفته میشود، مسعود چند ماه قبل از شروع فاز نظامی مجاهدین و کلید زدن فعالیت تروریستی، به فرانسه رفته و با نهادهای امنیتی این کشور زدوبند داشته است.
چندی پس از پایان هیاهوی سیاسی در فرانسه، همه تبعیدشدگان به عراق منتقل شدند که سرنوشت مختلفی برایشان رقم خورد. برای «میترا آریافر» در عملیات فروغ جاویدان کشته شد. و یا «سعید اسدی طاری» که مسئولیت اکیپ تبعیدی را برعهده داشت، در عملیات فروغ جاویدان فرمانده گردان پیاده شد و پس از عملیات در جایگاه معاون لشگر قرار گرفت، اما پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک از سازمان جدا شد و دیگر هیچگاه او را ندیدم. برخی دیگر از بازماندگان نیز همچنان در آلبانی حضور دارند و یا جدا شدند.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

