نماد سایت انجمن نجات

تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی – قسمت پنجم

عاطفه سبدانی به همراه دو برادرش

عاطفه سبدانی به همراه دو برادرش

زندگی در “انجمن”

در این زمان، خانواده‌ هواداری که من پیش آنها بودم، ارتباط نزدیکی با مجاهدین داشتند. مجاهدین در آن زمان یک دفتر داشتند که ما به آن “انجمن” می‌گفتیم. این یک خانه بزرگ سبز رنگ در موربی بود که ما به‌طور مرتب آنجا می‌رفتیم. این خانه خیلی بزرگ و مرموز بود به‌طوری که در برخی از بخش‌های آن قالب‌گیری‌های گچی از شخصیت‌های قدیمی مصری وجود داشت. یک پله‌ دایره‌ای شکل وجود داشت که به اتاق‌های خواب آقایان می‌رسید. سمت چپ پله‌ با شیشه‌های دایره‌ای ضخیم و رنگی تزئین شده بود که شبیه شیشه‌های کلیسا بود و در پایین پله‌ها، یک فرعون مصری با دست‌های بسته در دیوار حک شده بود. سقف اتاق خواب آقایان مثل سقف یک معدن بود که به صورت دستی حفر شده بود. در میان حفره‌های سقف، چراغ‌های کوچکی نصب شده بود که نور ملایمی می‌داد و فضای اتاق را به شکلی مرموز پر می‌کرد. در پشت خانه، یک حیاط با تاب و یک استخر بزرگ بدون آب بود. اما با این حال، یک محل عالی برای دویدن و کاوش کردن کودکان بود.

پدرخوانده‌ی من در آن زمان در یک فروشگاه کوچک در هالونبرگن کار می‌کرد که با مرد دیگری به نام “عزیز” همکاری داشت. این خانواده‌ای بود که من بعداً وقت زیادی را با آن‌ها گذراندم. مادرخوانده‌ام هر روز به انجمن می‌رفت چون او آشپز بود و در تهیه غذاها کمک می‌کرد. گاهی اوقات که جشن‌ها یا مناسبت‌هایی پیش می‌آمد، بسیاری از خانواده‌های حامی مجاهدین به همراه کودکان خود و هر کودکی که مجاهدین به آن‌ها اختصاص داده بودند، جمع می‌شدند و این یک فرصت برای ما بود تا همدیگر را ببینیم و وقت بگذرانیم. برخی از بچه‌های مجاهدین نیز در انجمن بودند و منتظر بودند که به خانواده‌ای اختصاص داده شوند. این خانواده‌ها از سوی مجاهدین انتخاب می‌شدند.

یکی از دوستانم که از کودکی در عراق همدیگر را می‌شناختیم، در دفتر مجاهدین در “موربی” زندگی می‌کرد. وقتی مجاهدین یک خانواده هوادار برای او پیدا کردند، من هم با آن‌ها رفتم تا او را تحویل خانواده بدهیم. به یک ون بزرگ سوار شدیم و به “رینکبی” رفتیم که خانواده ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. او هیچ اطلاعی از مقصد نداشت اما به محض اینکه ماشین را زیر یک پل در “رینکبی” پارک کردیم و او خانواده جدیدش را دید که به سمت ماشین می‌آمدند، فهمید که چه چیزی در حال اتفاق است و وحشت کرد. او شروع به گریه کرد و به شدت به صندلی ماشین چسبید و فریاد زد که نمی‌خواهد به آن‌ها برود. پدرخوانده و مادرخوانده‌ام به سرعت به سمت او دویدند و تلاش کردند او را آرام کنند اما او نمی‌توانست آرام شود و همچنان فریاد می‌زد که نمی‌خواهد برود. این وضعیت به مرز غیرقابل تحملی رسید و راننده‌ای که ما را آورده بود، نزدیک بود از ادامه مسیر منصرف شود و قصد داشت کودک را دوباره به انجمن مجاهدین در “موربی” برگرداند. اما خانواده جدید توانستند او را قانع کنند که وارد خانه بشود و به او گفتند که اگر احساس ناراحتی می‌کند، نیازی به ماندن نخواهد بود. در نهایت این روش مؤثر واقع شد و آن‌ها به خانه رفتند.

این خاطره یکی از آن لحظات عاطفی از دوران کودکی‌ام است که به شکلی عجیب در ذهنم ثبت شده است. گویی تمام خاطرات دردناک و مربوط به جدایی، ناامیدی و دلتنگی را در خود جمع کرده‌ام. برای من، مدت‌ها طول کشید تا حس دلتنگی برای والدینم شروع به رشد کند. سال اول که به سوئد آمده بودم، آنقدر غرق در اتفاقات جدید بودم که احساسات و دلتنگی‌هایم به طور ناخودآگاه از ذهنم دور می‌ماند. مثل یک نوزاد که تلاش می‌کند همه‌ی تجربیات جدید را درک کند و تحلیل کند، برای من هم این تازه‌ واردی به سوئد فضا را پر کرده بود.

*توضیح نگارنده:

همانطور که شرح داده بودم، داشتن امتیاز در تشکیلات مجاهدین، یک موهبت بود تا افراد دارای امتیاز را در برابر خیلی از مسائل داخلی مصون کند. امیر پس از جدایی از والدین، به یک خانواده ذیصلاح تحویل داده شده بود چون وی فرزند کسی بود که نه تنها در داخل مناسبات، بلکه در بیرون تشکیلات مجاهدین نیز شهرت داشت و سال‌های طولانی با اشعار خود “به مریم و مسعود رجوی – به اقدامات تروریستی مجاهدین – به عملیات‌های نظامی ارتش آزادیبخش در همکاری با صدام علیه ایران” اعتبار و مشروعیت بخشیده بود. یعنی در بُعد “تبلیغی، اجتماعی و حتی سیاسی” تأثیرات چشمگیری داشت و توانسته بود هواداران بیشتری برای سازمان مجاهدین جلب و جذب کند.

اما همه کودکان از این امتیاز برخوردار نبودند و به همین علت، مسئولین سازمان از هر کسی که کودکان را پذیرا می‌شد، برای سرپرستی استفاده کرده بودند. در سالیان گذشته افشا شد که برخی از این کودکان، دچار آسیب‌های روانی ناشی از نداشتن سرپرست ذیصلاح شده‌اند. آنها از سوی پدرخوانده یا مادرخوانده‌شان مورد ضرب‌وشتم و یا حتی آزار جنسی قرار گرفته بودند که سرنوشت غم‌انگیزی را برایشان رقم زده بود.

لازم به یادآوری است که “محمد=مصطفی” پسر مسعود رجوی که اکنون منتقد مجاهدین و پدرش است، از بهترین امکانات آموزشی و رفاهی برخوردار بود و نزد عموهای خود زندگی می‌کرد. همچنین: “اشرف” دختر مریم قجرعضدانلو و مهدی ابریشمچی – “نرگس” دختر محمود عضدانلو و شهرزاد صدر – و یا دختر مهوش سپهری و فرزند محسن رضایی و امثال آنها نیز هرکدام به این دلیل که والدین آنها مسئول سازمان بودند، از بهترین امکانات رفاهی و بهترین سرپرست برخوردار شدند، اما سرنوشت دیگر کودکان مجاهدین، چندان خوب رقم نخورد و بستگی به شانس آنها داشت که به دست چه کسانی بیفتند و همانطور که شرح دادم، گاه منجر به داشتن سرپرستانی خشن و یا متجاوز شد.

در میان فرزندان مسئولین، فکر می‌کنم تنها دو تن سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. یکی از آنها “زهیر” فرزند ابراهیم ذاکری و فرزندخوانده عذرا علوی‌طالقانی بود که هنگام اعزام کودکان به اروپا 14 سال داشت، اما حاضر به ترک والدین نشد و در عراق ماند. مسعود رجوی از این مسئله استقبال کرد و با خوشحالی او را از مدرسه به یگان‌های رزمی منتقل کرد. زهیر در فروردین 1390، به بهانه “حفظ اشرف” برای مقابله با پلیس عراق به صحنه نبرد اعزام شد و جان باخت. شعار “اشرف حفظ شرف” و یا “چو اشرف نباشد تن من مباد”، از سوی سازمان مجاهدین تولید شد تا به این بهانه، از جان مسعود رجوی حفاظت شود. عاقبت هم وقتی دولت عراق و آمریکا پذیرفتند که مسعود را در امنیت کامل به خارج عراق منتقل کنند، این شعار فریبکارانه از یاد رفت. زهیر را از نزدیک می‌شناختم، شخصیتی آرام و متواضع داشت و در چشمانش می‌شد غمی عمیق ناشی از جدایی پدر و مادر اصلی‌اش را دید. مادر اصلی را از کودکی ندیده بود و پدرش نیز قبل از سقوط صدام دچار تومور مغزش شد و فوت کرد. به این ترتیب، از کودکی، مادر اصلی و در جوانی پدرش را از دست داد و پس از آن هم خودش قربانی حفظ جان مسعود شد.
کودک دیگری که به او اشاره می‌کنم “رحمان” فرزند محمدرضا منانی و دکتر معصومه بلورچی است که هر دو از مسئولین سازمان هستند. رحمان سال 1361 زمانی که تنها 3 سال داشت از ایران به پاریس منتقل شد و در 7 سالگی نیز از آنجا به عراق برده شد تا در مدرسه اشرف آموزش ببیند. اما در آنجا هم چندان باقی نماند و در 11 سالگی که طلاق‌های اجباری و بعد جنگ کویت کلید خورد، از والدین خود جدا و به دانمارک منتقل شد تا در آنجا تحصیل کند. ولی سرنوشت برای رحمان چیز دیگری رقم زده بود. به همین خاطر هنوز به سن قانونی نرسیده، مجدداً با فریبکاری سازمان به عراق اعزام شد تا تبدیل به “کودک‌سرباز” رجوی شود. سقوط صدام او را به دنیای دیگری از جنگ و گریز کشانید. تشکیلات مجاهدین، برای حفظ جان مسعود، او را نیز همچون زهیر به درگیری با پلیس عراق وادار کرد. هرچند رحمان از این درگیری‌ها جان سالم به‌در برد، اما وی در حمله معارضین عراقی به قرارگاه اشرف کشته شد تا داغ ننگ دیگری بر پیشانی مسعود حک شود. همان کسی که صدها عضو مجاهدین را به کشتن داد تا خودش با زدوبند بین آمریکا، سازمان ملل و دولت عراق، در امنیت کامل از عراق خارج شود و در خفا به زندگی سیاه خود ادامه دهد.

همانگونه که اشاره کردم، بقیه کودکان مجاهدین از امتیازی که امیر و یا سایر فرزندان مسئولین برخوردار بودند، سهمی نداشتند و گرفتار سرپرستان ناشایست شدند. “عاطفه سبدانی” از زمره کودک‌سربازانی است که پس از تحویل داده شدن به سرپرست ناشایست، بارها از سوی ناپدری مورد آزارجنسی قرار گرفته بود. وی در زندگی‌نامه خود که با عنوان “دست‌هایم در دست خودم” منتشر شده، به این خاطرات تلخ اشاره دارد و در بخشی از آن می‌گوید:

“اگر دکتر شخصیتی دارد که شما را به یاد کسی می‌اندازد که به شما تجاوز کرده، با شما بدرفتاری کرده، زندگی‌تان را خراب کرده است، پس فقط باید آن را قورت دهید. من هرگز از تزریق نترسیدم و نه از چاقوهایی که به بدنم بریدند. اما من از مردی می‌ترسم که بدن برهنه و عریانم را با دستان خشن خود لمس کند. در چنگ او باشم و دوباره تحت قدرت او. دوباره نگاهش را به برهنگی ام حس کنم. دوباره احساس ناتوانی. دوباره احساس کنم نفسم بند آمده. دوباره احساس کنم که چگونه بی‌اختیار می لرزم. دوباره…

عاطفه سبدانی

من از چاقو نمی‌ترسم! من می‌خواهم فریاد بزنم: این تو هستی که ازش می‌ترسم! چون اگر آنقدر خوب بود که حتی فرصت فکر کردن به چاقو را داشتم. در عوض، نگاه و دست‌های مردی را می‌بینم که بارها مرا به زیر آورد، حتی با اینکه همیشه می‌دانستم اشتباه است. مدت‌ها قبل از اینکه بدن من شکل بگیرد و این هنوز یک آرزو برای مرد بود. نر با موهای سیاه، بینی کج و کک و مک. چیزی که در همه جای اطراف ما وجود دارد، به ویژه در میان پزشکان ما. اما به من زنگ زدند و حاضر شدم. من کی هستم که بگویم بدنم از ضربه دست و چشمانش می لرزد نه از چاقویی که به من می کند؟ مسئولیت مراقبان سلامت چیست برای ما که از نگرانی‌های دیگر می‌لرزیم و آرزو کرده‌ایم که لطفاً به من دکتر دیگری بدهید تا بدنم را لمس کند…”

بله، امیر بسیار شانس آورده بود که پدرش در مناسبات مجاهدین شهرت داشت و زوج رجوی نمی‌توانستند هرکاری دوست دارند با فرزندش انجام دهند، اما همه کودکان از این موهبت برخوردار نشدند و زندگی آنها با سختی و درد گذشت.

پرواز به پاریس و دیدار با پدر

تابستان سال ۱۹۹۶ (1375) آمد، تابستانی که منتظرش بودم. آن تابستان قرار بود برای اولین بار پس از بازگشت پدرم از عراق به پاریس، به دیدارش بروم و کل تابستان را با او سپری کنم. ماجرا از فرودگاه آرلاندا آغاز شد. پدرخوانده‌ام همراه من آمد و مرا به یکی از کارکنان فرودگاه تحویل داد، چون تنها ۱۳ سال داشتم و قرار بود به تنهایی سفر کنم. آن شخص به خوبی از من مراقبت کرد و از جمله پرسید: «تا حالا پرواز کردی؟» در واقع من تا آن زمان چندین بار پرواز کرده بودم، از جمله وقتی شش ساله بودم و به سوئد می‌رفتم.
وقتی وارد هواپیما شدم، مرا به مهمانداران سپردند و برای سرگرمی‌ام چند اسباب‌بازی و دفتر نقاشی به من دادند. در طول پرواز، یکی از مهمانداران آمد و پرسید که آیا دوست دارم کابین خلبان را ببینم، جایی که خلبان‌ها نشسته‌اند؟ طبیعتاً با اشتیاق قبول کردم. با ورود به کابین، با تعجب دیدم که خلبان و کمک‌خلبان به صندلی‌هایشان تکیه داده و از سفر لذت می‌برند. وقتی پرسیدم که چگونه هواپیما را هدایت می‌کنند، خلبان پاسخ داد: «در حال حاضر روی حالت “خلبان خودکار” است و ما واقعاً فقط برای بلند شدن و فرود هواپیما به مداخله نیاز داریم.» پس از مدتی مهماندار گفت بهتر است به صندلی‌ام برگردم تا خلبان‌ها به کارشان برسند، هرچند معلوم نبود دقیقاً چه کاری انجام می‌دادند؛ صحبت و چای‌خوردن یا هدایت هواپیما.

وقتی به فرودگاه شارل دوگل رسیدم، پدرم به استقبالم آمد. فرودگاه شلوغ بود و فضای آن با تاکسی‌هایی که بیرون منتظر مسافران بودند و راننده‌هایی که فریاد می‌زدند، حس عجیبی داشت. تضاد زیادی با فرودگاه آرام استکهلم داشت. ما با قطار به مرکز پاریس رفتیم و سپس با تعویض قطار به منطقه «سِرژی» در حومه شهر پاریس رسیدیم، که بسیار مرتب به‌نظر می‌رسید.

سرژی یک منطقه معمولی برای طبقه متوسط بود، با مغازه‌های معمولی و بانک‌هایی که در خیابان‌های اطراف ایستگاه قطار دیده می‌شدند. آنجا یک استخر بزرگ و یک مرکز خرید به نام «تروآ فُنتِن» وجود داشت که زنجیره بزرگ فروشگاهی به نام «اوشان» نیز در آن بود. ما به آپارتمان پدرم رفتیم که نزدیک این مرکز خرید بود. ساختمان مرتب و با استانداردهای خوب بود. آپارتمان شامل یک اتاق نشیمن، دو اتاق خواب و یک آشپزخانه کوچک بود.

اتاق نشیمن بیشتر شبیه دفتر کار مجاهدین بود تا یک اتاق نشیمن معمولی. دیوارها با قفسه‌هایی پر از نوارهای کاست پوشیده شده بود. در یک گوشه، یک میز کار، یک استودیوی ضبط کوچک و یک قاب عکس با تصویر مسعود رجوی قرار داشت. همچنین یک میز پلاستیکی قدیمی، چند صندلی پلاستیکی، دو دوچرخه که به درِ بالکن تکیه داده شده بودند، و یک دستگاه قایقرانی وجود داشت.

پدرم توضیح داد که اینجا یک استودیوی کوچک رادیویی است که برای ضبط مطالب مجاهدین استفاده می‌شد. او همچنین گفت که تمام وسایل خانه، از جمله دو تلویزیون سیاه و سفید، از خیابان جمع‌آوری شده بودند، جایی که مردم معمولاً وسایل قدیمی‌شان را می‌گذاشتند. برایم جالب بود که آنها توانسته بودند کل آپارتمان را با وسایل «رایگان» پر کنند. پدرم آپارتمان را با مردی به نام «حمیدرضا طاهرزاده» شریک بود؛ یک موسیقیدان و استاد ساز «تار». او همچنین ویولن می‌نواخت و از حامیان قدیمی مجاهدین بود. طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت. او در بسیاری از آهنگ‌های مجاهدین که پدرم نوشته بود، از جمله ترانه معروف «بهار بزرگ» شرکت داشت. با این حال، در آن زمان، او به ندرت در خانه بود و اغلب در سفر بود و برای مجاهدین کار می‌کرد. در مدتی که من آنجا بودم، از اتاق او استفاده می‌کردم.

*توضیح نگارنده:

امیر اشاره‌ای به علت حضور پدرش و طاهر در پاریس نکرده است، چون در خردسالی از عراق به اروپا منتقل شد و از آنچه بلافاصله پس از جنگ کویت در مناسبات مجاهدین رخ داد مطلع نبود و در عالم کودکی فقط جدایی از والدین را حس می‌کرد. پس از جنگ کویت، بسیاری از کسانی که تا آن زمان توانسته بودند زیر چتر همگانی نشدن مباحث “انقلاب ایدئولوژیک”، از اثرات “جدایی زن و شوهر” در امان بمانند و سازمان با آن “کجدار و مریز” برخورد می‌کرد، اینک می‌بایست با آن مواجه می‌شدند و در عمل نیز پایبندی خود به انقلاب مریم را به اثبات می‌رسانیدند.

نکته مهم: پس از حمله آمریکا به عراق و تسلیم شدن صدام، جنگ گسترده‌ای رخ داد که در آن حدود 90% زرهی‌های عراق و 70% ارتش صدام متلاشی شد. اگر مسعود به کمک صدام نیامده بود، فرصت زیادی برای ادامه قدرت نداشت. چنین وضعیتی زمینه‌ساز ناامنی گسترده در عراق شد و بدنبال آن وضعیت اقتصادی مردم عراق نیز از هم پاشید و شرایط سختی را نیز برای مجاهدین رقم زد. جیره‌بندی شدن مواد غذایی و بهداشتی، بخش اندکی از اثرات شکست صدام در مناسبات سازمان بود. برای اولین بار مجاهدین در معرض ترورهای متنوع از سوی معارضین عراقی قرار گرفتند و دیگر امکان تردد آزاد در بغداد را نداشتند. حملات مختلف موشکی و خمپاره‌ای به مقرهای مجاهدین نیز در این دوران شروع شد. چنین وضعیتی، نه تنها برای بدنه سازمان، بلکه برای بخشی از مسئولین مدار دوم سازمان هم قابل تحمل نبود و پیش از این شرح دادم که ریزش‌ها را وسعت داد.

جدایی کودکان از والدین باعث شد که خانواده‌های صاحب فرزند دیگر نتوانند به بهانه دیدن کودکشان، با همسرِ «مطلقه» در ارتباط باشند و عملاً باید برای همیشه جدایی کامل از همسر را تجربه می‌کردند. برخی زن و شوهرهای بدون فرزند نیز به این خاطر که هنوز طلاق همگانی نشده بود –و یکی از طرفین از این قضیه مطلع نبود- اجازه داشتند با یکدیگر در ارتباط باشند تا طرف مقابل متوجه طلاق غیابی نشود. اما پس از جنگ کویت که قرار شد کل نفرات وارد مبحث طلاق از همسر و پیوند با رهبر عقیدتی شوند و مناسبات مجاهدین تهی از افراد متأهل باشد، این زن یا شوهرها هم باید برای همیشه دیدار با همسر را وداع می‌گفتند و قید او را می‌زدند. در نتیجه، شرایط سختی بر تمامی خانواده‌ها حاکم ‌شد که خارج از تحمل برخی از آنها بود.

در این میان، نفرات مجرد مشکل جدی نداشتند چون طلاق آنها ذهنی بود نه عینی. مشکل اصلی آنها در این دوران، شرایط رو به وخامت عراق و نداشتن چشم‌انداز سیاسی/امنیتی و رفاهی بود. در چنین شرایطی، بخش قابل توجهی از نیروها ریزش کردند. البته وضعیت کسانی که از کشورهای غربی به عراق منتقل شده بودند، تا حدودی بهتر به نظر می‌رسید و امکان انتقال آنان به کشوری که در آن تابعیت داشتند فراهم بود. آن «امتیازی» که قبلاً به آن اشاره داشتم، در اینجا هم خود را نشان می‌داد.

اسماعیل وفایغمایی و حمیدرضا طاهرزاده از زمره کسانی بودند که امتیاز خوبی در این زمینه داشتند. یعنی هردو دارای شهرت و هنر بودند و تابعیت فرانسوی هم داشتند. به همین علت، در کشاکش انتقال مریم به فرانسه، این دو را نیز به آنجا منتقل کردند تا شرایط سخت عراق و مبحث طلاق علی‌الدوام باعث بریدگی و ایجاد چالش برای سازمان نشود، ضمن اینکه مسعود می‌توانست از شهرت و هنر آنها در اروپا استفاده کند. حضور آنها کنار مریم که خود را رئیس‌جمهور در تبعید به حساب می‌آورد، زمینه‌ساز جذب برخی از هنرمندان و ایرانیان به‌سوی او می‌شد.

نحوه‌ی آشنایی با طاهر و اسماعیل:

به دلایلی که در ادامه شرح می‌دهم، لازم می‌بینم شرح مختصری از تاریخچه آشنایی خود با این دو هنرمندِ سابقاً دوست که امروز در دو جبهه متضاد با یکدیگر قرار گرفته‌اند بدهم. آشنایی نزدیک من با حمیدرضا طاهرزاده به چند روز پیش از عملیات فروغ جاویدان برمی‌گشت که او را از فرانسه به عراق آوردند و در تیپ رزمی ما به فرماندهی “فاطمه رمضانی” سازماندهی کردند. آن زمان من فرمانده کاسکاول –تانک چرخدار- در آن تیپ بودم. فاطمه رمضانی –سرور- از طاهر پرسیده بود که آیا رانندگی بلد است؟ و چون جواب مثبت داده بود، او به‌عنوان راننده کاسکاول به یگان ما فرستادند و برای تمرین بردند. تانکی که او راننده‌اش شد، قبل از ورود به مرز خسروی از کار افتاد و حمیدرضا –طاهر- مجبور شد به گردان پیاده ملحق شود. آخرین بار که او را در عملیات دیدم، جلوی بیمارستان اسلام‌آباد روی یک برانکارد دراز کشیده بود. البته وقتی به قرارگاه اشرف بازگشت سالم بود. فکر کنم حدود یکسال در همان تیپ به کارهای فرهنگی و نظامی مشغول بود و سپس او را به ستاد تبلیغات در قرارگاه بدیع‌زادگان اعزام کردند و چندی پس از جنگ کویت به فرانسه رفت. در این پروسه، رابطه دوستانه و نزدیکی بین من و حمیدرضا طاهرزاده بوجود آمده بود.

پس از جنگ کویت، طاهر نیز مثل بقیه مجاهدین وارد نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های تشکیلاتی کردند. یادم هست در یکی از نشست‌ها که مسعود برگزار کرده بود، طاهر برخاست و از انقلاب مریم دفاع کرد و گفت “من برخلاف خیلی‌ها، هیچگاه در مورد خواهر مریم افکار لوش و لجن به ذهنم نزده است و…” آنگاه راجع به یکی از زنان مجاهد کشته شده در فروغ جاویدان سخنانی احساسی و رویایی ادا کرد و گفت “آن خواهر قبل از اعدام گفته بود: ای آفتاب سلام مرا به برادر مسعود برسان!… و من خیلی از این قضیه دچار تحول شدم و به عظمت آن خواهر که در لحظات اعدام به یاد برادر مسعود بوده غبطه خورده‌ام و…” سپس شعری را که به یاد او دکلمه کرد که بعدها آنرا به صورت ترانه خواند: “توی کوله‌پشتی‌هاتون، نیگا کن سحر آوردین، تو سفیر قدماتون، نیگا کن سحر آوردین”. البته نه طاهر و نه هیچیک از مجاهدین از خود نپرسیدند که اگر آن زن مجاهد در عملیات اسیر و بعداً در زندان اعدام شده باشد، چه کسی زمزمه و سلام او به آفتاب را قبل از اعدام شنیده و به گوش مسعود و مریم رسانیده است؟
با وجود این سخنان احساسی و شعارگونه، مسعود هیچ استقبالی از کلام طاهر نکرد که واضح بود تملق‌گویی برای مریم، از سوی مسعود جدی گرفته نشده است. دوسال بعد که حمیدرضا به فرانسه رفته بود، مسعود در یک نشست درونی گفت “طاهر که اینهمه اصرار داشت از زن و زندگی و تار طلاق گرفته تا با من ازدواج کند، آخرش معلوم شد که با تارِ خودش ازدواج کرده است –نقل به مضمون.”

از کلام مسعود فهمیدیم که طاهرزاده هم نتوانسته شرایط عراق و مناسبات مجاهدین در عراق تحمل کند و او را به خارج اعزام کرده‌اند و دیگر عضو مجاهدین نیست بلکه عضو شورای ملی مقاومت است. بعد از آن طاهر هیچگاه در عراق حضور نداشت و فقط چند سفر به همراه سایر اعضای شورا به آنجا داشت تا در جلسات شرکت کند. در یکی از همین سفرهای تفریحی به عراق، یکبار با من مواجه شد. خیلی شنگول به نظر می‌رسید -بچه‌ها با طعنه می‌گفتند اگر ما هم مثل او مشغول خوشگذرانی در پاریس بودیم، همینطور سرحال می‌شدیم… به هرحال با دیدن من خوشحال شد و مثل همیشه با شوخی مرا “کاکو شیرازی” صدا زد و از اوضاع پرسید. من که در آن ایام تحت برخوردهای تشکیلاتی قرار داشتم، چندان سرحال نبودم. به همین خاطر به من گفت “کاکو زیاد سرحال نیستی” و بعد با خنده و طعنه گفت: “درگیر بحث‌های انقلاب هستی؟” جواب او را با لبخندی تلخ دادم. و این آخرین دیدار ما در عراق بود.
امیر نوشته که “طاهرزاده گاهی به پایگاه‌های نظامی مجاهدین می‌آمد و با لباس یونیفرم آنها موسیقی می‌نواخت”. اما همانطور که شرح دادم، حمیدرضا از عملیات فروغ جاویدان تا مدتی پس از جنگ کویت در پایگاه‌های مجاهدین حضور داشت و عضو سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش محسوب می‌شد نه اینکه میهمان باشد و گاهی سر بزند. اما پس از آنکه نتوانست شرایط دشوار عراق و انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری را تحمل کند، به عضویت شورا درآمد و به فرانسه منتقل شد تا به شیوه دیگری تحت امر مجاهدین و در خدمت مریم باشد. از آن پس، گاه و بیگاه برای جلسات شورا به عراق منتقل می‌شد و برای تفنن و تبلیغات تار و ویولون هم می‌نواخت.
مجاهدین، به اعضای شورا از جمله کسانی چون طاهرزاده و اسماعیل وفایغمایی، به دیده‌ عناصری مفتخور نگاه می‌کردند که در خارج مشغول گذران زندگی می‌باشند. البته چنین تصوری را خود مسعود در ذهن آنها کاشته بود. وی اگرچه با اعضای شورا محترمانه برخورد می‌کرد تا جدا نشوند، اما آنها را فقط ابزار پیشبرد امور سیاسی خود می‌دید و در نشست‌های داخلی، زیرآب آنها را می‌زد و نظرش این بود که اگر ما اینها را حفظ نمی‌کردیم، رژیم آنها را بلعیده بود!

آشنایی‌ام با اسماعیل نیز به چند ماه قبل از جنگ کویت که به ستاد سیاسی -بدیع‌زادگان- منتقل شده بودم بازمی‌گردد. البته او را هم مثل طاهر از سال‌ها قبل می‌شناختم ولی تماس نزدیک نداشتم. اولین بار در کتابخانه بدیع‌زادگان با اسماعیل مواجه شدم و به او سلام کردم. مسئول کتابخانه مرکزی بود و به آنها رسیدگی می‌کرد و در همان محل شعر و ترانه می‌سرود. در این دیدار، او را یک شخصیت خشک و بی‌روح که با هرکسی پیوند نمی‌خورد یافتم. بویژه با کسانی چون من که فاصله سنی زیادی با او داشتم. انگار تمام روح و روان خود را درون شعرهایش می‌ریخت، چون شعرها و سروده‌های رزمی او را خیلی دوست داشتم.

بدیع‌زادگان محل استقرار ستادهای سیاسی و تبلیغات -با مسئولیت ثریا شهری و سهیلا صادق- و همچنین محل زندگی مسعود و مریم بود. بعد از ورودم به این قرارگاه به همراه 3 نفر دیگر، ثریا شهری ما را صدا زد و گفت “می‌خواهیم شما را به فرانسه بفرستیم تا جایگزین کسانی شوید که هنوز انقلاب نکرده‌اند و الان دنبال انجام کارهای قانونی آن هستیم. به همین خاطر فعلاً به بخش حفاظت می‌روید و در آنجا کار می‌کنید”. مسئول بخش دژبانی و حفاظت از بدیع‌زادگان “مهران صادق” بود که همزمان مسئولیت رادیو صدای مجاهد نیز برعهده داشت. وی معاون سهیلا صادق محسوب می‌شد که مسئول کل ستاد تبلیغات بود.

به‌دلیل حضور دائم مسعود و مریم در آن مقر، به‌همراه داشتن اسلحه برای ساکنین قرارگاه ممنوع بود و فقط تیم‌های حفاظت اجازه حمل سلاح داشتند. حتی مسئولین سازمان نیز هنگام ورود می‌بایست سلاح خود را به ما تحویل می‌دادند… عصرها بچه‌های حفاظت تمرین و ورزش داشتند. در همان ساعات، اسماعیل و حمیدرضا را می‌دیدم که دونفره در سطح قرارگاه می‌دوند و ورزش می‌کنند. مشخص بود که رابطه دوستانه و نزدیکی با هم دارند. گویا به همین خاطر در پاریس هم سازمان یک خانه مشترک به آنها داده بود.
*نکات فوق را از این منظر شرح دادم که امیر در آن زمان از پشت پرده‌ حضور پدرش و حمیدرضا طاهرزاده در فرانسه مطلع نبود و تصور می‌کرد که سازمان به آنها مأموریت داده تا در آنجا باشند. اما آنها نه به‌خاطر مأموریت سازمانی، بلکه بخاطر عدم تحمل شرایط موجود در قرارگاه اشرف، از جمله “همگانی شدن طلاق‌های اجباری، نامتعین بودن وضعیت عراق، بی‌چشم‌انداز بودن وضعیت مجاهدین پس از جنگ کویت، و همچنین اختلاف‌نظرهای تشکیلاتی” به آنجا فرستاده شده بودند. طبعاً این شرایط دشوار شامل همه مجاهدین می‌شد و بسیاری هم متناقض بودند، اما جرأت طرح آنرا نداشتند چون با واکنش شدید و اتهامات مختلف از جمله بریدگی از مبارزه مواجه می‌شدند و عاقبت آنها سرکوب در نشست‌ها، زندانی شدن و گاه قتل‌های پنهان بود. انتقال کسانی چون طاهر و اسماعیل به فرانسه، ناشی از همان امتیازی بود که قبلاً شرح دادم و همگان از آن امتیازات برخوردار نبودند.

مسئولین و هنرمندان دیگری هم بودند که در آن زمان به اروپا اعزام شدند. برای نمونه “حسین فرشید” یکی از نمایشنامه نویس‌های سازمان بود که نتوانست شرایط را تحمل کند و چون شهرت داشت و همسر و دخترانش هم در مناسبات بودند، مورد برخورد سخت قرار نگرفت و به فرانسه منتقل شد تا در آنجا به عنوان یک عضو شورا در کنار مریم باشد. من چندماه پس از ورودم به عراق، در قرارگاه حنیف‌ -بدیع‌زادگان- با او و خانواده‌اش آشنا شدم و چون سن زیادی نداشتم هر 4 نفر مرا دوست داشتند و گاه در کنار هم شام می‌خوردیم. همسر و دو دخترش بسیار مهربان بودند. همسرش از کادرهای پزشکی بود و در بخش امداد کار می‌کرد و بچه‌ها در مدرسه تحصیل می‌کردند، اما پس از جنگ کویت هر دو دختر به‌عنوان کودک‌سرباز به بخش نظامی منتقل شدند. زمانی که حسین فرشید به اروپا منتقل شد، در نشست‌های انقلاب ایدئولوژیک، به آنها تلقین شده بود که پدرشان بخاطر «زن» سازمان را ترک کرده است. یادم هست که دختر کوچکتر در یک نشست همگانی پشت میکروفن قرار گرفته بود و مسعود با او گفتگو می‌کرد و او هم طبق تلقین‌های مسئولین، در مورد پدرش گفت که “او مشکل زن داشت”!. به این معنا که پدرش چون نتوانسته طلاق ایدئولوژیک را تحمل کند و بدون زن بماند از سازمان بریده و در اروپا ساکن شده است!

انداختن خانواده‌ها به جان یکدیگر و ایجاد نفرت بین آنها، بخشی از سیاست ضدانسانی و ضداخلاقی مسعود و مریم رجوی، برای محقق کردن طلاق‌های تشکیلاتی بود. در نشست‌های متعدد، مسعود زنان و یا مردان متأهل را صدا می‌زد تا در برابر جمع، علیه همسران خود گزارش بخوانند و از آنها به بدی یاد کنند. به این ترتیب، وی موفق شد بسیاری از زن و شوهرها که همدیگر را دوست داشتند، از یکدیگر متنفر و دور کند. در مورد والدین و فرزند هم این قضیه حاکم بود.

طاهرزاده، فرشید، یغمایی

ادامه خاطرات امیر: تابستان 1996 در پاریس پر از شادی و ارتباطات بود. برخی روزها به یکی از مراکز اصلی مجاهدین در “سرژی سنت کریستف” می‌رفتیم. این مرکز به نام «صد» (به معنای ۱۰۰ در فارسی) شناخته می‌شد. ساختمانی بزرگ با حیاط وسیع و درب‌های الکتریکی بود. در طبقه پایین، راهروهایی طولانی وجود داشت که در آن اعضای شورای ملی مقاومت دفتر داشتند. در طبقه پایین، فضای بزرگی در کنار آشپزخانه وجود داشت که شبیه یک انبار بزرگ با کف بتنی بود. اینجا جایی بود که اعضای مجاهدین در پاریس جلسات ایدئولوژیک خود را با رهبران بلندپایه‌شان برگزار می‌کردند. در طبقه بالایی، اتاق‌های کاری اعضای مجاهدین بود که فضای شخصی کمتری داشت و بیشتر به‌صورت محیط‌های کاری مشترک طراحی شده بود. برای مثال، اتاقی بزرگ با تجهیزات پیشرفته برای تدوین فیلم‌هایی که توسط سازمان تهیه شده بودند، وجود داشت.

من بیشتر وقتم را در طبقه پایین می‌گذراندم، جایی که پدرم با همکارانش از جمله “سرهنگ معزی” وقت می‌گذراند. سرهنگ معزی، در دوران شاه یکی از ماهرترین خلبانان نیروی هوایی ایران بود. او در آمریکا آموزش دیده و ۲۳ سال خدمت کرده بود. همان خلبانی که در سال ۱۹۸۱ مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهور برکنار شده ایران، را از ایران به پاریس پرواز داد.
این تابستان با فعالیت‌های مختلفی سپری شد؛ گاهی به مرکز اصلی (صد) می‌رفتیم، گاهی مریم به آپارتمان ما می‌آمد یا ما به آپارتمان آنها می‌رفتیم. گاهی برای خرید به فروشگاه بزرگ “اوشان” در مرکز خرید “تروآ فنتن” می‌رفتیم. پارکی نزدیک آپارتمانمان بود که من و پدرم در آنجا با هم می‌دویدیم. روزهای یکشنبه، حامیان مجاهدین در این پارک جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند. به نظر می‌رسید که این تجمعات بخشی از برنامه‌های منظم مجاهدین بود تا اعضا و حامیانشان حتی خارج از جلسات رسمی هم با یکدیگر ارتباط داشته باشند.

*توضیح نگارنده:

امیر در اینجا به دو نکته قابل توجه دیگر اشاره دارد:

الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!”
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!

**الف: مجاهدین در پاریس نیز همچون عراق اقدام به تأسیس پایگاه‌های متعدد کرده بودند. مهمترین و قدیمی‌ترین پایگاه آنها در اور-سور-واز فرانسه، واقع بود. این پایگاه در ابتدا یک خانه متعلق به دکتر صالح رجوی بود، اما پس از آنکه مسعود و ابوالحسن بنی‌صدر از ایران فرار کردند، در آنجا مستقر شدند و آنگاه خانه‌های پیرامون نیز یکی یکی خریداری گشت و در نهایت به یک قلعه بزرگ مبدل شد که ژاندارمری فرانسه از آن حفاظت می‌کرد. به مرور مکان‌های دیگری هم در اطراف اورسورواز خریداری و یا اجاره شد که شخصیت‌های برجسته مجاهدین و شورا در آن مستقر می‌شدند. منطقه سرژی در حومه پاریس، بیشترین پایگاه را در خود جای داده که بزرگترین آن مقری است که امیر در مورد آن صحبت می‌کند.
این پایگاه‌ها کاربری‌های متعددی داشتند: برخی مکان‌ها برای استقرار نفرات و سرپل‌های ارتباطی، و برخی دیگر برای تولید برنامه‌های ماهواره‌ای و برگزاری میهمانی، نشست، فعالیت جاسوسی، و برخی نقاط هم به‌عنوان انبار تدارکات و غیره استفاده می‌شد. تصاویر بیرونی پایگاه بزرگ اور-سور-واز نشان می‌دهد که مجاهدین چگونه آنرا تبدیل به یک قلعه مخوف امنیتی کرده‌اند.

اور-سور-واز فرانسه

ادامه دارد…

حامد صرافپور

خروج از نسخه موبایل