محمود آسمان پناه در خاطراتی که در چند قسمت درج شد به جوانی کرمانی پرداخت که آز آلمان به اشرف آمده بود…
آقای محمودآسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:
روز بعد به دوستم زنگ زدم که از او بپرسم که آیا با او هم همین طور است؟ دوستم گفت مگر خودت در جریان نیستی؟ او که پیش شما بوده! من هم گفتم یه چیزهایی حدس می زنم ولی کاملاً در جریان نیستم که چه اتفاق هایی برای او افتاده است. دوستم گفت یک خواهر و برادر او که در آلمان زندگی می کنند هوادار سازمان هستند. در تماس هایی که با مادرشان در ایران داشتند از او می خواهند که او را پیش آن ها بفرستد و مادرشان هم او را به آلمان می فرستد و او چون سن کمی داشته در آلمان به مدرسه می رود و به مدت 6 سال در آلمان زندگی می کند و درس می خواند و وقتی بزرگتر می شود برادرش او را با سازمان آشنا می کند و از او می خواهد که به ارتش آزادی بخش در عراق ملحق شود. از او می خواهند که 3 ماه آموزش نظامی ببیند و بعد از 3 ماه اگر نخواست بماند می تواند به آلمان برگردد.
او که در آلمان نامزد داشت و تصمیم به ازدواج داشت وقتی به عراق آمده بود، 3 ماه آموزش دیده بود و سپس درخواست برگشت به آلمان می دهد که با مخالفت جدی سازمان مواجه می شود و هر چه به آن ها می گوید که برادرش به او چیز دیگری گفته فایده ای نداشته است. چون سازمان شیوه کارش این بود. خیلی از جوانان را با این شیوه فریب می داد و از کشورهای خارجی به عراق می آورد و با زور در پادگان اشرف نگه می داشت. او را هر روز به نشست های جمعی می بردند و زیر فشار می گذاشتند و جمع بر سر او می ریختند یا او را در کانکسی زندانی می کردند و با ضرب و شتم می خواستند او را نگه دارند و او نمی تواند زیر این فشارها طاقت بیاورد و دچار آسیب روحی شدید می شود به طوری که دیگر نمی توانند او را در قرارگاه اشرف نگه دارند و او را به آلمان بر میگردانند. برادرش هم که می بیند خیلی وضعیت او وخیم است با یکی از خواهرانش که در ایران دکتر است تماس می گیرد و از او می خواهد که به آلمان برود و او را به ایران نزد مادرشان برگرداند و خواهر هم همین کار را می کند.
وقتی خواهرش وضعیت او را می بیند او را به خانه خودش می برد تا از او مواظبت کند چون مادرشان پیر بود و توان نگهداری از او را نداشت. تا زمانی که مادرشان در قید حیات بود خواهرش از او مواظبت می کند و وقتی مادرشان به رحمت خدا می رود آن جوان که دوست داشته تنها باشد از خواهرش می خواهد او را به خانه مادرشان ببرد تا در آنجا زندگی کند و خواهرش به نظرش احترام می گذارد و او را به آنجا می برد.
این بود داستان جوانی که به امید آینده ای بهتر به خارج از ایران سفر کرد اما متاسفانه در دام فریب سازمان مجاهدین خلق افتاد.
پایان

