نصرالله جان سلام
نمی دانم که این نامه را از کجا شروع کنم؟ از دلتنگی هایی که سالها در سینه ام جمع شده و یا از خاطرات روزهایی که در کنار هم داشتیم؟ هر بار که به تو فکر می کنم هزاران خاطره از جلو چشمانم می گذرد. روزهایی که شاید آن زمان قدر همدیگر را نمی دانستیم. اما امروز هر کدام از آن خاطرات برایمان یک دنیا ارزش دارد.
برادر جان، دوری از تو برای من فقط فاصله میان دو نفر نیست، جای خالی تو را در بسیاری از لحظه های زندگی مان احساس می کنم. گاهی دلم می خواهد فقط چند دقیقه کنارت بنشینم، با تو حرف بزنم و صدایت را بشنوم و از خاطرات تلخ و شیرین گذشته صحبت کنیم. می دانم شرایط سختی را تجربه می کنی و لحظاتی داشته ای که احساس کردی کسی نیست صدایت را بشنود؟ اما من می خواهم مطمئن باشی در تمامی این سالها من و خانواده بیاد تو بوده ایم و هرگز یادت از دل های ما خارج نشده است.
نصرالله جان برادر عزیزم
اگر چه دیوارها و فاصله ها می توانند میان انسان ها جدایی بیندازد اما نمی توانند محبت و احساس و پیوند ناگسستنی میان اعضای خانواده را از بین ببرد. من هنوز به روزی فکر می کنم که دوباره تو را از نزدیک ببینم و دستت را بفشارم و تمام این سال های دوری را با یک آغوش جبران کنم. برادر جان تلاش کن امیدت را از دست نده. برای خارج شدن از تنگنای اشرف 3 تلاش کن و مطمئن باش همانند صدها نفر دیگر موفق خواهی شد. روزهای سخت هر چند طولانی سرانجام با تلاش به پایان خواهد رسید. چرا که انسان با امید زنده است. من به آمدن روزهای روشن امید دارم، به روزی که دیگر نامه ها جای دیدار را نگیرد. عزمت را جزم کن و با تمام وجود و امید برای آزادی خودت و خروج از بند اسارت تصمیم بگیر. و قطعا آن روز در کنارت خواهیم بود.
با تمام عشق و دلتنگی برادرت سیف الله زیبا

